Hazrate Mohammad( ص

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #31
    ساده زيستى در سيره نبوى‏


    تكيه و تأكيد بر جو و خرما به عنوان مهم‏ترين مواد غذايى مورد استفاده حضرت، بيانگر نوع زندگى و سيره تغذيه‏اى ايشان است.زمانى كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بالاترين جايگاه اجتماعى را دارا بود و رهبرى يك حكومت و بزرگ‏ترين مسئوليت اجرايى را در دست داشت و ساكنان شهر مدينه، از انواع گوشت‏ها، لبنيات و غذاهاى ديگر استفاده مى‏كردند، خرما و جو، ارزان‏ترين و فراوان‏ترين كالاى موجود بود كه تهيه آن براى محروم‏ترين ساكنان مدينه امكان‏پذير بود.


    پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم: مى‏فرمود:

    «اللّهمّ احينى مسكينا و امتنى مسكينا واحشُرنى فى زمرة المساكين‏1؛ خدايا! مرا مسكين و فقير، زنده نگاه‏دار، فقير بميران و در زمره فقيران محشورم نما.»
    به راستى اين خواست و پيام رسول اللّه صلى الله عليه وآله وسلم سيره عملى وى در زندگى بابركت و پررحمتش بود كه تجلّى آن در تمام سال‏ها، ماه‏ها، روزها، و... در وجود آن خورشيد دو عالَم هم چنان روشن ماند و مى‏توان جلوه اين اخلاق حضرت را با يك بررسى مختصر در تمامى شئون زندگانى آن حضرت نظاره كرد. قرآن نيز در تبيين جايگاه واقعى و تكوينى رسول گرامى مى‏آورد:
    «اى پيامبر! وجود تو براى تمام عالم هستى، رحمت است.»2
    پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله وسلم نه تنها در زندگى، مسكين گونه زيست؛ بلكه در هنگامه وفات هم فقيرانه به ديدار معبود شتافت. چنانچه ابن عباس مى‏گويد:
    «انّ رسول اللّه صلى الله عليه وآله وسلم تَوَفَّى و درعه مرهونة عند رجلٍ من اليهود على ثلاثين صاعاً من شعير اخذها رزقاً لعياله‏3؛ حضرت هنگام وفات زره مبارك را در برابر 30 پيمانه‏4 جو (كه براى برآوردن نيازهاى تغذيه‏اى خانواده، قرض گرفته بود) نزد مرد يهودى در گرو نهاده بود.»
    عايشه مى‏گويد:
    پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم در حالى از دنيا رفت كه از خويش دينار، درهم، گوسفند و شترى به جا نگذاشته بود.5
    اگر در درستى آنچه كه گذشت، ترديدى به خويش راه ندهيم و به توجيه و تأويل نپردازيم، چه‏بسا بتوان از آنچه كه در سيره رفتارى آن حضرت يافت مى‏شود، بهره جست و براى تحقّق آن در زندگى رهروان و الگوپذيران آن حضرت، به تلاش و كوشش پرداخت و با اراده‏اى قاطع و نفى هر توجيه و تأويلى، بدان عمل نمود.
    در اين راستا به كلامى از امام باقر عليه السلام در بيان نخستين اصلِ اقتصاد در زندگى مى‏پردازيم كه مى‏فرمايد:
    «در بررسى وضعيت اقتصادى خويش ملاك و الگوى خود را آن كس كه بيش از تو مال دارد، قرار نده؛ به گونه‏اى كه آرزوى داشتن آنچه را او دارد، بنمايى و بر آنچه خود دارى، خشنود نباشى!»
    در پى اين دستورالعمل، امام باقر عليه السلام به آياتى از قرآن استناد نموده، و نحوه زندگى رسول گرامى را يادآور مى‏شود:
    «فانّما كان قُوتُه الشَّعير و حلواه التَّمر و وقودُهُ السَّعف اذا وجده‏6؛ غذاى رسول گرامى، جو و شيرينى ايشان، خرما و سوخت وى براى تهيه غذا و گرما، شاخه‏هاى درخت خرما بوده، البته تهيه اين‏ها هم اگر برايش امكان‏پذير مى‏بود.»
    تكيه و تأكيد بر جو و خرما7 به عنوان مهم‏ترين مواد غذايى مورد استفاده حضرت، بيانگر نوع زندگى و سيره تغذيه‏اى ايشان است. در زمانى كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم بالاترين جايگاه اجتماعى را دارا بود و رهبرى يك حكومت و بزرگ‏ترين مسئوليت اجرايى را در دست داشت و ساكنان شهر مدينه، از انواع گوشت‏ها، لبنيات و غذاهاى ديگر استفاده مى‏كردند، خرما و جو، ارزان‏ترين و فراوان‏ترين كالاى موجود بود كه تهيه آن براى محروم‏ترين ساكنان مدينه امكان‏پذير بود.
    با بررسى بيشتر در مى‏يابيم كه اين نوع زندگى تنها ويژه شخص ايشان نبوده، بلكه خانواده آن حضرت نيز همين روش را داشته‏اند.
    عايشه مى‏گويد:
    «والذى بعث محمّداً بالحقّ ما رأى مُنخلاً ولا اَكَلَ خُبزاً منخولاً منذ بعث اللّه الى ان قُبِضَ صلى الله عليه وآله وسلم ...8؛ سوگند به خدايى كه محمّد صلى الله عليه وآله وسلم را به حق برگزيد، از آن زمان كه خداوند وى را به پيامبرى برگزيده تا آنگاه كه فراخوانده شد، آرد جوى نرم شده (الك شده) و نان جوىِ با آرد نرم در منزل ايشان ديده نشده است!»
    عروة، تعجّب كنان مى‏پرسد: پس چگونه جوىِ سخت را مى‏خورديد؟
    عايشه در پاسخ مى‏گويد: پيوسته آخ، آخ، مى‏گفتيم!
    پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم زمانى براى خانواده، چنين برنامه غذايى را اجرا مى‏نمايد كه توانايى استفاده از هر نوع امكانات و لوازم را براى بهترين زندگى اقتصادى دارد. روزى زنى از انصار براى منزل پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم زيراندازى هديه مى‏آورد، پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم ضمن آنكه از عايشه مى‏خواهد آن را به وى برگرداند، مى‏فرمايد:
    «فواللّه لو شئتُ لأجرى اللّه معى جبال الذّهب والفضّة9؛ به خدا سوگند! اگر اراده مى‏كردم، خداوند براى من كوه‏هاى طلا و نقره را فراهم مى‏نمود.»
    پيامبر گرامى به ما مى‏فهماند كه اين گونه زيستن، بر اساس نداشتن و محروميت نيست، بلكه تفكّر و خواست قلبى و عملى خاتم پيامبران اين چنين بوده است. حضرت در كلامى فرمود:
    «والقُربة الى اللّه حُبّ المساكين والدّنو منهم‏10؛ نزديكى به پروردگار، با عشق ورزيدن و نزديك شدن به مسكينان به دست مى‏آيد.»
    رسيدن به اين «حُبّ» با استفاده از انواع بهترين خوراكى‏ها، صورت نمى‏گيرد. چگونه مى‏توان انتظار هم نشينى و همراه شدن با مسكين را داشت و از طرف ديگر به مانند آنان زندگى نكرد؟ حضرت فرمودند: دوست داشتن و نزديك شدن به مسكينان، عاملى در تحقّق قرب به خداوند است. زمانى مى‏توان به مسكين نزديك شد كه مانند او به تغذيه خويش بپردازيم. گروه مسكين علاوه بر ناتوانى مالى، امكان استفاده از مواد غذايى را به طور كمّى و كيفى نيز ندارد. در اين راستا پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:
    «والتّباعد من اللّه الشّبع‏11؛ سير خوردن، باعث دورى از خداوند مى‏شود.»
    پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم نه تنها خود بر اين كلام جامه عمل پوشاند، بلكه در خانواده به چنين سيره‏اى دست يافت، چنانچه عايشه مى‏گويد:
    «ما شبع آل محمّد صلى الله عليه وآله وسلم غداءً و لاعشاءً من خبز الشّعير ثلاثة ايام، متتابعات حتى لحق باللّه عزّوجلّ‏12؛ خانواده محمّدصلى الله عليه وآله وسلم سه روز پى‏درپى از نان جو نيز سير نخوردند، تا اينكه ايشان به خداوند عزّوجل پيوست و رحلت كرد.»
    عايشه در جاى ديگر آورده است:
    «خانواده محمّد صلى الله عليه وآله وسلم، يك شب با شكم سير نخوابيدند.»13
    عايشه در مورد زمان شروع اين رفتار پيامبر به صراحت مى‏گويد:
    از ابتداى ورود به مدينه، اين وضعيت موجود بوده است.»14
    اگر كارگزاران، رهرو و احياگر سيره الهى پيامبران عليهم السلام نباشند، چه كسانى توانايى زنده نمودن اين تفكّر الهى را دارند، تا بدانسان به سير نمودن گرسنگان و نجات محرومان دست يازند؟! البته اين سخن بدان معنا نيست كه اين الگو، ويژه مسئولان نظام اسلامى است و بس؛ بلكه هر انسانِ معتقد به خدا و پيرو اديان الهى بايد چنين باشد؛ زيرا پيامبران الهى عليهم السلام نيز در جامعه خويش، اين گونه بودند. چنانچه، ياور محرومان و گرسنگان، اميرمؤمنان عليه السلام مى‏فرمايد:
    «واِن شئتَ ثَنَّيتُ بموسى كليم اللّه - صلّى اللّه عليه و سلّم - اذ يقول: «ربِّ انّى لِما اَنزلتَ الىّ من خيرٍ فقير»15 و اللّه ما سأله الاّ خُبزاً يأكُلُهُ لانّه كان يأكُلُ بقلة الارض...؛ و اگر خواهى دومين را موسى عليه السلام مَثَل آرم كه گفت: «پروردگارا! من به چيزى كه برايم فرستى نيازمندم.» به خدا، كه از او نخواست جز نانى كه آن را بخورد كه موسى عليه السلام از سبزى زمين مى‏خورد، چندانكه به خاطر لاغرى تن و تكيدگى گوشت بدن، رنگ آن سبزى از پوست تُنُكِ شكم او نمايان بود. و اگر خواهى سومين را داود عليه السلام گويم، خداوند (صاحب) مزامير و زبور و خواننده بهشتيان، كه به دست خود از برگ خرما زنبيل‏ها مى‏بافت و مجلسيان خويش را مى‏گفت: كدام يك از شما در فروختن آن مرا يارى مى‏كند؟ و از بهاى آن زنبيل، گرده‏اى نان جوين مى‏خورد. و اگر خواهى از عيسى بن مريم عليه السلام گويم: كه سنگ را بالين مى‏كرد و جامه درشت به تن داشت و خوراك ناگوار مى‏خورد و نان و خورشت او گرسنگى بود و چراغش در شب ماه، و در زمستان مشرق و مغرب زمين او را سايبان‏16 بود و جاى پناه، و ميوه و ريحان‏17 او آنچه زمين براى چهارپان روياند از گياه...»18
    به راستى سيره رفتارى پيامبر گرامى و ساير پيامبران بيانگر چگونه زيستن اند.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • mike435
      Senior Member
      • Aug 2006
      • 2104

      #32
      can someone post some nice things about mohamad in english in protest to what the pop said and to show him wrong


      G-d determines who walks into your life....It is up to you to decide who you let walk away, who you let stay, and who you refuse to let go.


      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #33
        Every about Prophet is great and best! and i dont need to show pope something! he has been working for hitler in his younger years so...
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #34
          تاريخچه زندگى رسول اكرم (ص) در يك نگاه



          ولادت پيغمبر اكرم به اتفاق شيعه و سنى در ماه ربيع الاول است , گو اينكه اهل تسنن بيشتر روز دوازدهم را گفته اند و شيعه بيشتر روز هفدهم را , به استثناى شيخ كلينى صاحب كتاب كافى كه ايشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مى دانند .


          ولادت و دوران كودكى

          ولادت پيغمبر اكرم به اتفاق شيعه و سنى در ماه ربيع الاول است , گو اينكه اهل تسنن بيشتر روز دوازدهم را گفته اند و شيعه بيشتر روز هفدهم را , به استثناى شيخ كلينى صاحب كتاب كافى كه ايشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مى دانند . رسول خدا در چه فصلى از سال متولد شده است ؟ در فصل بهار . در السيره الحلبيه مى نويسد : ولد فى فصل الربيع در فصل ربيع به دنيا آمد . بعضى از دانشمندان امروز حساب كرده اند تا ببينند روز ولادت رسول اكرم با چه روزى از ايام ماههاى شمسى منطبق مى شود , به اين نتيجه رسيده اند كه دوازدهم ربيع آن سال مطابق مى شود با بيستم آوريل , و بيستم آوريل مطابق است با سى و يكم فروردين . و قهرا هفدهم ربيع مطابق مى شود با پنجم ارديبهشت . پس قدر مسلم اين است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنيا آمده است حال يا سى و يكم فروردين يا پنجم ارديبهشت . در چه روزى از ايام هفته به دنيا آمده است ؟ شيعه معتقد است كه در روز جمعه به دنيا آمده اند , اهل تسنن بيشتر گفته اند در روز دوشنبه . در چه ساعتى از شبانه روز به دنيا آمده اند ؟ شايد اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنيا آمده اند , در بين الطلوعين .

          مسافرتها

          رسول اكرم , به خارج عربستان فقط دو مسافرت كرده است كه هر دو قبل از دوره رسالت و به سوريه بوده است. يكسفر در دوازده سالگى همراه عمويش ابوطالب , و سفر ديگر در بيست و پنج سالگى به عنوان عامل تجارت براى زنى بيوه به نام خديجه كه از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج كرد . البته به بعد از رسالت , در داخل عربستان مسافرتهايى كرده اند . مثلا به طائفرفته اند , به خيبر كه شصتفرسخ تا مكه فاصله دارد و در شمال مكه است رفته اند , به تبوك كه تقريبا مرز سوريه استو صد فرسخ تا مدينه فاصله دارد رفته اند , ولى در ايام رسالت از جزيره العرب هيچ خارج نشده اند .

          شغلها
          پيغمبر اكرم چه شغلهايى داشته است ؟ جز شبانى و بازرگانى , شغل و كار ديگرى را ما از ايشان سراغ نداريم . بسيارى از پيغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانى مى كرده اند ( حالا اين چه از الهى اى دارد , ما درست نمى دانيم ) همچنانكه موسى شبانى كرده است . پيغمبر اكرم هم قدر مسلم اين است كه شبانى مى كرده است . گوسفندانى را با خودش به صحرا مى برده است , رعايت مى كرده و مى چرانيده و بر مى گشته است . بازرگانى هم كه كرده است . با اينكه يك سفر , سفر اولى بود كه خودش مى رفت به بازرگانى ( فقط يك سفر در دوازده سالگى همراه عمويش رفته بود ) . آن سفر را با چنان مهارتى انجام داد كه موجب تعجب همگان شد .

          پيغمبر اكرم در عصر جاهليت
          سوابق قبل از رسالت پيغمبر اكرم چه بوده است ؟ در ميان همه پيغمبران جهان , پيغمبر اكرم يگانه پيغمبرى استكه تاريخ كاملا مشخصى دارد ... الف-در همه آن اهل سال قبل از بعثت , در آن محيط كه فقط و فقط محيط بت پرستى بود , او هرگز بتى را سجده نكرد . البته عده قليلى بوده اند معروف به ( حنفا( كه آنها هم از سجده كردن بتها احتراز داشته اند ولى نه اينكه از اول تا آخر عمرشان , بلكه بعدا اين فكر برايشان پيدا شد كه اين كار , كار غلطى است و از سجده كردن بتها اعراض كردند و بعضى از آنها مسيحى شدند . اما پيغمبر اكرم در همه عمرش , از اول كودكى تا آخر , هرگز اعتنائى به بت و سجده بت نكرد . اين , يكى از مشخصات ايشان است.

          ب -پيش از بعثت براى خديجه كه بعد به همسرى اش در آمد , يك سفر تجارتى به شام انجام داد در آن سفر بيش از پيش لياقت و استعداد و امانتو درستكارى اش روشن شد او در ميان مردم آنچنان به درستى شهره شده بود كه لقب ( محمد امين( يافته بود امانتها را به او مى سپردند . پس از كه با او پيدا كردند , باز هم امانتهاى خود را به او مى سپردند , از همين بعثت نيز قريش با همه دشمنى اى رو پس از هجرت به مدينه , على ( عليه السلام ) را چند روزى بعد از خود باقى گذاشت كه امانتها را به صاحبان اصلى برساند .

          در بسيارى از كارها به عقل او اتكا مى كردند . عقل و صداقت و امانت از صفاتى بود كه پيغمبر اكرم سختبه آنها مشهور بود به طورى كه در زمان رسالت وقتى كه فرمود آيا شما تاكنون از من سخن خلافى شنيده ايد , همه گفتند : ابدا , ما تو را به صدق و امانت مى شناسيم .

          يكى از جريانهايى كه نشان دهنده عقل و فطانت ايشان است , اين است كه وقتى خانه خدا را خراب كردند ( ديوارهاى آن را برداشتند ) تا دو مرتبه بسازند , حجر الاسود را نيز برداشتند . هنگامى كه مى خواستند دو مرتبه آنرا نصب كنند , اين قبيله مى گفت من بايد نصب كنم , آن قبيله مى گفتمن بايد نصب كنم , و عنقريب بود كه زد و خورد شديدى روى دهد . پيغمبر اكرم آمد قضيه را به شكل خيلى ساده اى حل كرد . قضيه , معروف است , ديگر نمى خواهم وقت شما را بگيرم .

          مسئله ديگرى كه باز در دوران قبل از رسالت ايشان هست , مسئله احساس تأييدات الهى است . پيغمبر اكرم بعدها در دوره رسالت , از كودكى خودش فرمود . از جمله فرمود من در كارهاى اينها شركت نمى كردم . . . گاهى هم احساس مى كردم كه گويى يك نيروى غيبى مرا تأييد مى كند . مى گويد من هفت سالم بيشتر نبود , عبدالله بن جدعان كه يكى از اشراف مكه بود , عمارتى مى ساخت . بچه هاى مكه به عنوان كار ذوقى و كمكدادن به او مى رفتند از نقطه اى به نقطه ديگر سنگ حمل مى كردند . من هم مى رفتم همين كار را مى كردم . آنها سنگها را در دامنشان مى ريختند , دامنشان را بالا مى زدند و چون شلوار نداشتند كشف عورت مى شد . من يك دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در دامنم , مثل اينكه احساس كردم كه دستى آمد و زد دامن را از دستم انداخت, حس كردم كه من نبايد اين كار را بكنم , با اينكه كودكى هفت ساله بودم .

          از جمله قضاياى قبل از رسالت ايشان , به اصطلاح متكلمين ( ارهاصات( است كه همين داستان ملك هم جزء ارهاصات به شمار مىآيد . رؤياهاى فوق العاده عجيبى بوده كه پيغمبر اكرم مخصوصا در ايام نزديك به رسالتش مى ديده است . مى گويد من خوابهايى مى ديدم كه : يأتى مثل فلق الصبح مثل فجر , مثل صبح صادق , صادق و مطابق بود , اينچنين خوابهاى روشن مى ديدم . چون بعضى از رؤياها از همان نوع وحى و الهام است, نه هر رؤيايى , نه رؤيايى كه از معده انسان بر مى خيزد , نه رؤيايى كه محصول عقده ها , خيالات و توهمات پيشين است . جزء اولين مراحلى كه پيغمبر اكرم براى الهام و وحى الهى در دوران قبل از رسالت طى مى كرد , ديدن رؤياهايى بود كه به تعبير خودشان مانند صبح صادق ظهور مى كرد , چون گاهى خود خواب براى انسان روشن نيست , پراكنده است, و گاهى خوابروشن است ولى تعبيرش صادق نيست , اما گاه خواب در نهايت روشنى است , هيچ ابهام و تاريكى و به اصطلاح آشفتگى ندارد , و بعد هم تعبيرش در نهايت وضوح و روشنايى است.

          از سوابق ديگر قبل از رسالت رسول اكرم يعنى در فاصله ولادت تا بعثت , اين است كه - عرض كرديم - تا سن بيستو پنج سالگى دو بار به خارج عربستان مسافرت كرد .

          پيغمبر فقير بود , از خودش نداشت يعنى به اصطلاح يك سرمايه دار نبود . هم يتيم بود , هم فقير و هم تنها . يتيم بود , خوب معلوم است , بلكه به قول ( نصا ب(لطيم هم بود يعنى پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند . فقير بود , براى اينكه يكشخص سرمايه دارى نبود , خودش شخصا كار مى كرد و زندگى مى نمود , و تنها بود . وقتى انسان روحى پيدا مى كند و به مرحله اى از فكر و افق فكرى و احساسات روحى و معنويات مى رسد كه خواه ناخواه ديگر با مردم زمانش تجانس ندارد , تنها مى ماند . تنهايى روحى از تنهايى جسمى صد درجه بدتر است . اگر چه اين مثال خيلى رسا نيست , ولى مطلب را روشن مى كند : شما يك عالم بسيار عالم و بسيار با ايمانى را در ميان مردمى جاهل و بى ايمان قرار بدهيد . ولو آن افراد , پدر و مادر و برادران و اقوام نزديكش باشند , او تنهاست. يعنى پيوند جسمانى نمى تواند او را با اينها پيوند بدهد . او از نظر روحى در يك افق زندگى مى كند و اينها در افق ديگرى . گفت : ( چندان كه نادان را از دانا وحشت است , دانا را صد چندان از نادان نفرت است( .پيغمبر اكرم در ميان قوم خودش تنها بود , همفكر نداشت . بعد از سى سالگى در حالى كه خودش با خديجه زندگى و عائله تشكيل داده است , كودكى را در دو سالگى از پدرش مى گيرد و مىآورد در خانه خودش . كودك , على بن ابى طالب است . تا وقتى كه مبعوث مى شود به رسالت و تنهائيش با مصاحبت وحى الهى تقريبا از بين مى رود , يعنى تا حدود دوازده سالگى اين كودك , مصاحب و همراهش فقط اين كودك است . يعنى در ميان همه مردم مكه كسى كه لياقت همفكرى و همروحى و هم افقى او را داشته باشد , غير از اين كودك نيست . خود على ( ع ) نقل مى كند كه من بچه بودم , پيغمبر وقتى به صحرا مى رفت , مرا روى دوش خود سوار مى كرد و مى برد .

          در بيست و پنج سالگى , معنى خديجه از او خواستگارى مى كند . البته مردم بايد خواستگارى بكند ولى اين زن شيفته خلق و خوى و معنويت و زيبايى و همه چيز حضرت رسول است . خودش افرادى را تحريك مى كند كه اين جوان را وادار كنيد كه بيايد از من خواستگارى كند . مىآيند , مى فرمايد آخر من چيزى ندارم . خلاصه به او مى گويند تو غصه اين چيزها را نخور و به او مى فهمانند كه خديجه اى كه تو مى گويى اشرافو اعيان و رجال و شخصيتها از او خواستگارى كرده اند و حاضر نشده است , خودش مى خواهد . تا بالاخره داستان خواستگارى و ازدواج رخ مى دهد . عجيب اين است :

          حالا كه همسر يك زن بازرگان و ثروتمند شده است, ديگر دنبال كار بازرگانى نمى رود . تازه دوره وحدت يعنى دوره انزوا , دوره خلوت , دوره تحنف و دوره عبادتش شروع مى شود . آن حالت تنهايى يعنى آن فاصله روحى اى كه او با قوم خودش پيدا كرده است , روز بروز زيادتر مى شود . ديگر اين مكه و اجتماع مكه , گويى روحش را مى خورد . حركتمى كند تنها در كوههاى اطراف مكه ( 1 ) راه مى رود , تفكر و تدبر مى كند . خدا مى داند كه چه عالمى دارد , ما كه نمى توانيم بفهميم . در همين وقت است كه غير از آن كودك يعنى على ( ع ) كس ديگر , همراه و مصاحب او نيست .

          ماه رمضان كه مى شود در يكى از همين كوههاى اطراف مكه - كه در شمال شرقى اين شهر است و از سلسله كوههاى مكه مجزا و مخروطى شكل است - به نام كوه ( حرا( كه بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل النور ( كوه نور ) خلوت مى گزيند . شايد خيلى از شما كه به حج مشرف شده ايد اين توفيق را پيدا كرده ايد كه به كوه حرا و غار حرا برويد . و من دو بار اين توفيق نصيبم شده است و جزء آرزوهايم اين است كه مكرر در مكرر اين توفيق براى من نصيب بشود . براى يك آدم متوسط حداقل يك ساعتطول مى كشد كه از پائين دامنه اين كوه برسد به قله آن , و حدود سه ربع هم طول مى كشد تا پائين بيايد .

          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #35
            ماه رمضان كه مى شود اصلا به كلى مكه را رها مى كند و حتى از خديجه هم دورى مى گزيند . يك توشه خيلى مختصر , آبى , نانى با خودش بر مى دارد و مى رود به كوه حرا و ظاهرا خديجه هر چند روز يك مرتبه كسى را مى فرستاد تا مقدارى آب و نان برايش ببرد . تمام اين ماه را به تنهايى در خلوت مى گذراند . البته گاهى فقط على ( ع ) در آنجا حضور داشته و شايد هميشه على ( ع ) بوده , اين را من الان نمى دانم . قدر مسلم اين است كه گاهى على ( ع ) بوده است , چون مى فرمايد :

            و لقد جاورت رسول الله ( ص ) بحراء حبن نزول الوحى .

            آن ساعتى كه وحى نزول پيدا كرد من آنجا بودم .

            از آن كوه پائين نمىآمد و در آنجا خداى خودش را عبادت مى كرد . اينكه چگونه تفكر مى كرد , چگونه به خداى خودش عشق مى ورزيد و چه عوالمى را در آنجا طى مى كرد , براى ما قابل تصور نيست . على ( ع ) در اين وقتبچه اى است حداكثر دوازده ساله . در آن ساعتى كه بر پيغمبر اكرم وحى نازل مى شود , او آنجا حاضر است . پيغمبر يك عالم ديگرى را دارد طى مى كند . هزارها مثل ما اگر در آنجا مى بودند چيزى را در اطراف خود احساس نمى كردند ولى على ( ع ) يك دگرگونيهايى را احساس مى كند . قسمتهاى زيادى از عوالم پيغمبر را درك مى كرده است , چون مى گويد :

            و لقد سمعت رنه الشيطان حين نزول الوحى .

            من صداى ناله شيطان را در هنگام نزول وحى شنيدم .


            مثل شاگرد معنوى كه حالات روحى خودش را به استادش عرضه مى دارد , به پيغمبر عرض كرد : يا رسول الله ! آن ساعتى كه وحى داشت بر شما نازل مى شد , من صداى ناله اين ملعون را شنيدم . فرمود بله على جان !

            انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى و لكنك لست بنبى .

            شاگرد من ! تو آنها كه من مى شنوم , مى شنوى و آنها كه من مى بينم , مى بينى ولى تو پيغمبر نيستى .

            پاره اى از شب, گاهى نصف, گاهى ثلثو گاهى دو ثلث شب را به عبادت مى پرداخت با اينكه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدينه در تلاش بود , از وقت عبادتش نمى كاست او آرامش كامل خويش را در عبادت و راز و نياز با حق مى يافت عبادتش به منظور طمع بهشتو يا ترس از جهنم نبود , عاشقانه و سپاسگزارانه بود روزى يكى از همسرانش گفت : تو ديگر چرا آن همه عبادت مى كنى ؟ تو كه آمرزيده اى ! جواب داد : آيا يك بنده سپاسگزار نباشم ؟

            بسيار روزه مى گرفت . علاوه بر ماه رمضان و قسمتى از شعبان , يك روز در ميان روزه مى گرفت دهه آخر ماه رمضان بسترش بكلى جمع مى شد و در مسجد معتكف مى گشت و يكسره به عبادتمى پرداخت , ولى به ديگران مى گفت: كافى است در هر ماه سه روز روزه بگيريد مى گفت : به اندازه طاقت عبادت كنيد , بيش از ظرفيت خود بر خود تحميل نكنيد كه اثر معكوس دارد .

            با رهبانيت و انزوا و گوشه گيرى و ترك اهل و عيال مخالف بود , بعضى از اصحاب كه چنين تصميمى گرفته بودند مورد انكار و ملامت قرار گرفتند مى فرمود : بدن شما , زن و فرزند شما و ياران شما همه حقوقى بر شما دارند و مى بايد آنها را رعايت كنيد .

            در حال انفراد , عبادت را طول مى داد , گاهى در حال تهجد ساعتها سرگرم بود , اما در جماعتبه اختصار مى كوشيد , رعايت حال اضعف مامومين را لازم مى شمرد و به آن توصيه مى كرد .

            يكى ازسوابق رسول خدااين است كه امى بود يعنيمكتب نرفته ودرس نخواندهبود و نزد هيچ معلمى نياموخته و با هيچ نوشته و دفتر و كتابى آشنا نبوده است .

            احدى از مورخان , مسلمان يا غير مسلمان , مدعى نشده است كه آن حضرت در دوران كودكى يا جوانى , چه رسد به دوران كهولت و پيرى كه دوره رسالت است , نزد كسى خواندن يا نوشتن آموخته است , و همچنين احدى ادعا نكرده و موردى را نشان نداده است كه آن حضرت قبل از دوران رسالت يكسطر خوانده و يا يك كلمه نوشته است .

            مردم عرب , بالاخص عرب حجاز , در آن عصر و عهد به طور كلى مردمى بى سواد بودند . افرادى از آنها كه مى توانستند بخوانند و بنويسند انگشت شمار و انگشت نما بودند . عادتا ممكن نيست كه شخصى در آن محيط , اين فن را بياموزد و در ميان مردم به اين صفتمعروف نشود ...

            خاور شناسان نيز كه با ديده انتقاد به تاريخ اسلامى مى نگرند كوچكترين نشانه اى بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اكرم نيافته , اعتراف كرده اند كه او مردى درس ناخوانده بود و از ميان ملتى درس ناخوانده برخاست. كارلايل در كتاب معروف الابطال مى گويد :

            ( يك چيز را نبايد فراموش كنيم و آن اينكه محمد هيچ درسى از هيچ استادى نياموخته است , صنعت خط تازه در ميان مردم عرب پيدا شده بود .

            به عقيده من حقيقت اين است كه محمد با خط و خواندن آشنا نبود , جز زندگى صحرا چيزى نياموخته بود( .

            ويل دورانت در تاريخ تمدن مى گويد :

            ( ظاهرا هيچ كس در اين فكر نبود كه وى ( رسول اكرم ) را نوشتن و خواندن آموزد . در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عربان اهميتى نداشت ء به همين جهت در قبيله قريش بيش از هفده تن خواندن و نوشتن نمى دانستند . معلوم نيست كه محمد شخصا چيزى نوشته باشد . از پس پيمبرى كاتب مخصوص داشت . معذلك معروف ترين و بليغ ترين كتاب زبان عربى به زبان وى جارى شد و دقايق امور را بهتر از مردم تعليم داده شناخت(( 2 ) .

            غرض از نقل سخن اينان استشهاد به سخنشان نيست . براى اظهار نظر در تاريخ اسلام و مشرق , خود مسلمانان و مشرق زمينيها شايسته ترند . نقل سخن اينان براى اين است كه كسانى كه خود شخصا مطالعه اى ندارند بدانند كه اگر كوچكترين نشانه اى در اين زمينه وجود مى داشت از نظر مورخان كنجكاو و منتقد غير مسلمان پنهان نمى ماند .

            رسول اكرم در خلال سفرى كه همراه ابو طالب به شام رفت , ضمن استراحت در يكى از منازل بين راه , برخورد كوتاهى با يك راهب به نام بحيرا ( 3 ) داشته است . اين برخورد , توجه خاورشناسان را جلب كرده است كه آيا پيغمبر اسلام از همين برخورد كوتاه چيزى آموخته است ؟

            وقتى كه چنين حادثه كوچكى توجه مخالفان را در قديم و جديد برانگيزد , به طريق اولى اگر كوچكترين سندى براى سابقه آشنايى رسول اكرم با خواندن و نوشتن وجود مى داشت , از نظر آنان مخفى نمى ماند و در زير ذره بينهاى قوى اين گروه چندين بار بزرگتر نمايش داده مى شد ...

            آنچه قطعى و مسلم است و مورد اتفاق علماى مسلمين و غير آنهاست اين است كه ايشان قبل از رسالت كوچكترين آشنايى با خواندن و نوشتن نداشته اند . اما دوره رسالتآن اندازه قطعى نيست . در دوره رسالت نيز آنچه مسلم تر استننوشتن ايشان است , ولى نخواندنشان آن اندازه مسلم نيست . از برخى روايات شيعه ظاهر مى شود كه ايشان در دوره رسالت مى خوانده اند ولى نمى نوشته اند , هر چند روايات شيعه نيز در اين جهت وحدت و تطابق ندارند . آنچه از مجموع قراين و دلايل استفاده مى شود اين است كه در دوره رسالت نيز نه خوانده اند و نه نوشته اند

            براى اينكه دوره ما قبل رسالترا رسيدگى كنيم لازم است درباره وضع عمومى عربستان در آن عصر از لحاظ خواندن و نوشتن بحث كنيم .

            از تواريخ چنين استفاده مى شود كه مقارن ظهور اسلام , افرادى در آن محيط كه خواندن و نوشتن مى دانسته اند بسيار معدود بوده اند .

            در اسد الغابه ذيل احوال تميم بن جراشه ثقفى داستانى از او نقل مى كند كه به صراحت مى فهماند پيغمبر اكرم حتى در دوره رسالتنه مى خوانده و نه مى نوشته است ,

            در كتب تواريخ نام دبيران رسول خدا آمده است . يعقوبى در جلد دوم تاريخ خويش مى گويد :

            دبيران رسول خدا كه وحى , نامه ها و پيمان نامه ها را مى نوشتند اينان اند : على بن ابى طالب ( ع ) , عثمان بن عفان , عمرو بن العاص , معاويه بن ابى سفيان , شرحبيل بن حسنه , عبدالله بن سعد بن ابى سرح , مغيره بن شعبه , معاذ بن جبل , زيد بن ثابت , حنظله بن الربيع , ابى بن كعب , جهيم بن الصلت , حصين النميرى( ( 4 ) .

            مسعودى در التنبيه والاشراف تا اندازه اى تفصيل مى دهد كه اين دبيران , هر كدام چه نوع كارى را به عهده داشته اند و نشان مى دهد كه اين دبيران بيش از اين توسعه كار داشته و نوعى نظم و تشكيلات و تقسيم كار در ميان بوده است .

            دعوت ازخويشاوندان
            در اوائل بعثت پيغمبر اكرم آيه آمد : & انذر عشيرتك الاقربين & ( 5 ) خويشاوندان نزديكت را انذار و اعلام خطر كن . هنوز پيغمبر اكرم اعلام دعوت عمومى به آن معنا نكرده بودند . مى دانيم در آن هنگام على ( ع ) بچه اى بوده در خانه پيغمبر . ( على ( ع ) از كودكى در خانه پيغمبر بودند كه آن هم داستانى دارد ) رسول اكرم به غذايى ترتيب بده و بنى هاشم و بنى عبدالمطلب را دعوت كن . على ( ع ) هم غذايى از گوشت درست كرد و مقدارى شير نيز تهيه كرد كه آنها بعد از غذا خوردند . پيغمبر اكرم اعلام دعوتكرد و فرمود من پيغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم . من مأمورم كه ابتدا شما را دعوت كنم و اگر سخن مرا بپذيريد سعادت دنيا و آخرت نصيبشما خواهد شد . ابولهب كه عمومى پيغمبر بود تا اين جمله را شنيد , عصبانى و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت كردى براى اينكه چنين مزخرفى را به ما بگويى ؟ ! جارو جنجال راه انداخت و جلسه را بهم زد . پيغمبر اكرم براى بار دوم به على ( ع ) دستور تشكيل جلسه را داد . خود اميرالمؤمنين كه راوى هم هست مى فرمايد كه اينها حدود چهل نفر بودند يا يكى كم يا يكى زياد . در دفعه دوم پيغمبر اكرم به آنها فرمود هر كسى از شما كه اول دعوت مرا بپذيرد , وصى , وزير و جانشين من خواهد بود . غير از على ( ع ) احدى جواب مثبت نداد و هر چند بار كه پيغمبر اعلام كرد , على ( ع ) از جا بلند شد . در آخر پيغمبر فرمود بعد از من تو وصى و وزير و خليفه من خواهى بود .

            قريش وبيامبر (ص)
            زمانى كه هنوز حضرت رسول در مكه بودند و قريش مانع بودند كه ايشان تبليغ كنند و وضع سخت و دشوار بود , در ماههاى حرام ( 6 ) مزاحم پيغمبر اكرم نمى شدند يا لااقل زياد مزاحم نمى شدند يعنى مزاحمت بدنى مثل كتك زدن نبود ولى مزاحمت تبليغاتى وجود داشت. رسول اكرم هميشه از اين فرصت استفاده مى كرد و وقتى مردم در بازار عكاظ در عرفات جمع مى شدند ( آن موقع هم حج بود ولى با يك سبك مخصوص ) مى رفت در ميان قبائل گردش مى كرد و مردم را دعوت مى نمود . نوشته اند در آنجا ابولهب مثل سايه پشت سر پيغمبر حركتمى كرد و هر چه پيغمبر مى فرمود , او مى گفت دروغ مى گويد , به حرفش گوش نكنيد . رئيس يكى از قبائل خيلى با فراست بود . بعد از آنكه مقدارى با پيغمبر صحبت كرد , به قوم خودش گفت اگر اين شخص از من مى بود لاكلتبه العرب. يعنى من اينقدر در او استعداد مى بينم كه اگر از ما مى بود , به وسيله وى عربرا مى خوردم . او به پيغمبر اكرم گفت من و قومم حاضريم به تو ايمان بياوريم ( بدون شك ايمان آنها ايمان واقعى نبود ) به شرط اينكه تو هم به ما قولى بدهى و آن اينكه براى بعد از خودت من يا يك نفر از ما را تعيين كنى . فرمود اينكه چه كسى بعد از من باشد , با من نيست با خداست . اين , مطلبى است كه در كتب تاريخ اهل تسنن آمده است .

            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #36
              مردم مدينه ورسول اكرم(ص)
              مردم مدينه دو قبيله بودند به نام اوس و خزرج كه هميشه با هم جنگ داشتند . يك نفر از آنها به نام اسعد بن زراره مىآيد به مكه براى اينكه از قريش استمداد كند . وارد مى شود بر يكى از مردم قريش .

              كعبه از قديم معبد بود گو اينكه در آن زمان بتخانه بود و رسم طواف كه از زمان حضرت ابراهيم معمول بود هنوز ادامه داشت. هركس كه مىآمد , يك طوافى هم دور كعبه مى كرد . اين شخص وقتى خواست برود به زيارت كعبه و طواف بكند , ميزبانش به او گفت : ( مواظب باش ! مردى در ميان ما پيدا شده , ساحر و جادوگرى كه گاهى در مسجد الحرام پيدا مى شود و سخنان دلرباى عجيبى دارد . يك وقت سخنان او به گوش تو نرسد كه تو را بى اختيار مى كند . سحرى در سخنان او هست(. اتفاقا او موقعى مى رود براى طواف كه رسول اكرم در كنار كعبه در حجر اسماعيل نشسته بودند و با خودشان قرآن مى خواندند . در گوش اين شخص پنبه كرده بودند كه يكوقت چيزى نشنود . مشغول طواف كردن بود كه قيافه شخصى خيلى او را جذب كرد . ( رسول اكرم سيماى عجيبى داشتند ) . گفت نكند اين همان آدمى باشد كه اينها مى گويند ؟ يك وقت با خودش فكر كرد كه عجب ديوانگى است كه من گوشهايم را پنبه كرده ام . من آدمم , حرفهاى او را مى شنوم , پنبه را از گوشش انداخت بيرون . آيات قرآن را شنيد . تمايل پيدا كرد . اين امر منشأ آشنايى مردم مدينه با رسول اكرم ( ص ) شد . بعد آمد صحبتهايى كرد و بعدها ملاقاتهاى محرمانه اى با حضرت رسول كردند تا اينكه عده اى از اينها به مكه آمدند و قرار شد در موسم حج در يكى از شبهاى تشريق يعنى شب دوازدهم وقتى كه همه خواب هستند بيايند در منا , در عقبه وسطى , در يكى از گردنه هاى آنجا , رسول اكرم ( ص ) هم بيايند آنجا و حرفهايشان را بزنند . در آنجا رسول اكرم فرمود من شما را دعوتمى كنم به خداى يگانه و . . . و شما اگر حاضريد ايمان بياوريد , من به شهر شما خواهم آمد . آنها هم قبول كردند و مسلمان شدند , كه جريانش مفصل است . زمينه اينكه رسول اكرم ( ص ) از مكه به مدينه منتقل بشوند فراهم شد . اين اولين حادثهبود . بعد حضرت رسول ( ص ) مصعب بن عمير را فرستادند به مدينه و او در آنجا به مردم قرآن تعليم داد . اينهايى كه ابتدا آمده بودند , عده اندكى بودند , به وسيله اين مبلغ بزرگوار عده زياد ديگرى مسلمان شدند و تقريبا جو مدينه مساعد شد . قريش هم روز بروز بر سختگيرى خود مى افزودند , و در نهايت امر تصميم گرفتند كه ديگر كار رسول اكرم را يكسره كنند . در ( دارالندوه ( تشكيل جلسه دادند , كه اين آيه قرآن يكسره اشاره به آنهاست .


              جلسه دار الندوه
              دار الندوه حكم مجلس سناى مكه بوده . مكه اساسا نه از خودش حكومتى داشت به شكل پادشاهى يا جمهورى , و نه تابع يك مركزى بود . يكنوع حكومت ملوك الطوايفى داشتند . قرارى داشتند كه از هر قبيله اى چند نفر با شرايطى و از جمله اينكه از چهل سال كمتر نداشته باشند بيايند در آنجا جمع بشوند و درباره مشكلاتى كه پيش مىآيد با يكديگر مشورت كنند و هر چه در آنجا تصميم مى گرفتند , ديگر مردم قريش عمل مى كردند . ( دارالندوه( يكى از اطاقهايى بود كه در اطراف مسجد الحرام بود . الان آن محل خراب شده و داخل مسجد الحرام است .

              در آنجا پيشنهادهايى كردند , گفتند بالاخره بايد به يك شكلى آزادى را از محمد سلب كنيم , يا اساسا او را بكشيم يا حبسش كنيم و يا لااقل شرش را از اينجا بكنيم و تبعيدش كنيم , هر جا مى خواهد برود . در اينجاست كه هم شيعه و هم سنى نوشته اند پيرمردى در اين مجلس ظاهر شد با اينكه قرار نبود كه غير قريش كس ديگر را در آنجا راه بدهند و گفت من اهل نجد هستم . گفتند اينجا جاى تو نيست . گفت نه , من راجع به همين موضوعى كه قريش در اينجا بحث مى كنند صحبت و فكر دارم . بالاخره اجازه گرفت و داخل شد . و در اخبار وارد شده كه اين پيرمرد انسان نبود و شيطان بود كه به صورت يك پيرمرد مجسم شد . به هر حال در تاريخ , او به نام ( شيخ نجدى( معروف شد كه در آن مجلس شيخ نجدى هم اظهار نظر كرد و در آخر هم نظر شيخ نجدى تصويب شد . آن پيشنهاد كه گفتند يك نفر را بفرستند پيغمبر را بكشد رد شد . همان شيخ نجدى گفت اين عملى نيست . اگر شما يك نفر بفرستيد , قطعا بنى هاشم به انتقام خون محمد او را خواهند كشت و كيست كه يقين داشته باشد كه كشته مى شود و حاضر شود اين كار را انجام دهد . گفتند او را حبس مى كنيم . گفت حبس هم مصلحت نيست زيرا باز بنى هاشم به اعتبار اينكه به آنها بر مى خورند كه فردى از آنها محبوس باشد , اگر چه به تنهايى زورشان به شما نمى رسد ولى ممكن است در موقع حج كه مردم جمع مى شوند , از نيروى مردم استمداد كنند و محمد را از حبس بيرون بكشند . پيشنهاد تبعيد شد . گفت اين از همه خطرناكتر است . او مردى خوش صورت و خوش بيان و گيرا است. الان به تنهايى در اين شهر افراد شما را به تدريج دارد جذب مى كند .يك وقت مى بينيد رفتدر ميان قبايل عرب چندين هزار نفر را پيرو خودش كرد و با چندين هزار مسلح آمد سراغ شما . در آخر پيشنهاد شد و مورد قبول واقع شد كه او را بكشند ولى به اين شكل كه از هر يك از قبايل قريش يك نفر در كشتن شركت كند , و از بنى هاشم هم يك نفر باشد ( چون از بنى هاشم , ابولهب را در ميان خودشان داشتند ) و دسته جمعى او را بكشند و به اين ترتيب خونش را لوث كنند , و اگر بنى هاشم ادعا كردند , مى گوييم قبيله شما هم شركت داشتند . حداكثر اين است كه به آنها ديه مى دهيم . ديه ده انسان را هم خواستند , مى دهيم .

              هجرت پيامبر اكرم (ص)
              همان شبى كه اينها تصميم گرفتند اين تصميم محرمانه را اجرا بكنند وحى الهى بر پيغمبر اكرم نازل شد ( همان حرفى كه به موسى گفته شد : & ان الملا يأتمرون بك يقتلوك فاخرج ) : و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوكاو يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين & . از مكه بيرون برو , خواستند شبانه بريزند . ابولهب كه يكى از آنها بود مانع شد . گفت شب ريختن به خانه كسى صحيح نيست . در آنجا زن هست , بچه هست , يك وقت اينها مى ترسند يا كشته مى شوند . بايد صبر كنيم تا صبح شود . ( باز همين مقدار وجدان و شرف داشت ) . گفتند بسيار خوب . آمدند دور خانه پيغمبر حلقه زدند و كشيك مى دادند , منتظر كه صبح بشود و در روشنايى بريزند خانه پيغمبر . اين مطلب مورد اتفاق جميع محدثين و مورخين استو در اين جهت حتى يك نفر تشكيك نكرده است كه پيغمبر اكرم , على عليه السلام را خواست و فرمود على جان ! تو امشب بايد براى من فداكارى بكنى . عرض كرد يا رسول الله ! هر چه شما امر بفرماييد . فرمود امشب , تو در بستر من مى خوابى و همان برد و جامه اى را كه من موقع خواب به سر مى كشم به سر ميكشى . عرض كرد : بسيار خوب . قبلا على عليه السلام و ( هند بن ابى هاله( آن نقطه اى كه رسول اكرم بايد بروند در آنجا مخفى بشوند يعنى غار ثور را در نظر گرفتند , چون قرار بود در مدتى كه حضرت در غار هستند رابطه مخفيانه اى در كار باشد و اين دو , مركب فراهم كنند و آذوقه برايشان بفرستند . شب , على ( ع ) آمد خوابيد و پيغمبر اكرم ( ص ) بيرون رفت . در بين راه كه حضرت مى رفتند به ابوبكر برخورد كردند . حضرت, ابوبكر را با خودشان بردند . در نزديكى مكه غارى است به نام غار ثور , در غربمكه و در يكراهى است كه اگر كسى بخواهد به مدينه برود از آنجا نمى رود . مخصوصا راه را منحرف كردند . پيغمبر اكرم ( ص ) با ابوبكر رفتند و در آن محل مخفى شدند . قريش هم منتظر كه صبح دسته جمعى بريزند و اينقدر كارد و چاقو به حضرت بزنند نه با شمشير كه بگويند يك نفر كشته كه حضرت كشته بشود و بعد هم اگر بگويند كى كشت , بگويند هر كسى يك وسيله اى داشت و ضربه اى زد . اول صبح كه شد اينها مراقب بودند كه يك وقت پيغمبر اكرم از آنجا بيرون نرود . ناگاه كسى از جا بلند شد . نگاه كردند ديدند على است . اين صاحبك رفيقت كجاست ؟ فرمود مگر شما او را به من سپرده بوديد كه از من مى خواهيد ؟ گفتند پس چه شد ؟ فرمود : شما تصميم گرفته بوديد كه او را از شهرتان تبعيد كنيد , او هم خودش تبعيد شد . خيلى ناراحت شدند . گفتند بريزيم همين را به جاى او بكشيم , حالا خودش نيست جانشينش را بكشيم . يكى از آنها گفت او را رها كنيم , جوان است و محمد فريبش داده است. فرمود : به خدا قسم اگر عقل مرا در ميان همه مردم دنيا تقسيم كنند , اگر همه ديوانه باشند عاقل مى شوند . از همه تان عاقل تر و فهميده ترم .

              غارثور
              حضرت رسول ( ص ) را تعقيب كردند . دنبال اثر پاى حضرت را گرفتند تا به آن غار رسيدند . ديدند اينجا اثرى كه كسى به تازگى درون غار رفته باشد نيست . عنكبوتى هست و در اينجا تنيده است , و مرغى هست و لانه او . گفتند نه , اينجا نمى شود كسى آمده باشد . تا آنجا رسيدند كه حضرت رسول ( ص ) و ابوبكر صداى آنها را مى شنيدند و همين جا بود كه ابوبكر خيلى مضطرب شده و قلبش به طپش افتاده بود و مى ترسيد . اين آيه قرآن است, يعنى روايت نيست كه بگوييم فقط شيعه ها قبول دارند و سنيها قبول ندارند . آيه اين است : & الا تنصروه فقد نصره الله اذ اخرجه الذين كفروا ثانى اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا & . يعنى اگر شما مردم قريش پيغمبر را يارى نكنيد , خدا او را يارى كرد و يارى مى كند همچنانكه در داستان غار , پيغمبر را يارى كرد , در شب هجرت در حالى كه آن دو در غار بودند . ( هما(نشان مى دهد كه غير از پيغمبر يكنفر ديگر هم بوده است كه همان ابوبكر است . & اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا & . ( كلمه ( صاحب(اصلا در لغت عرب يعنى همراه . حتى به حيوانى هم كه همراه كسى باشد عرب مى گويد : صاحب ) . آنگاه كه پيغمبر به همراه خود گفت : نترس , غصه نخور , خدا با ماست . & فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها & ( ) خداوند وقار خودش را بر پيغمبر نازل كرد . ديگر نمى گويد وقار را بر هر دو نفر نازل كرد . رحمت خودش را بر پيغمبر نازل كرد و پيغمبر را تأييد نمود . نمى گويد هر دو را تأييد كرد . حالا بگذاريم از اين قضيه .

              تا به اين مرحله رسيد , از همان جا برگشتند . گفتند ما نفهميديم اين چطور شد ؟ به آسمان بالا رفت يا به زمين فرو رفت ؟ مدتى گشتند . پيدا نكردند كه نكردند . سه شبانه روز يا بيشتر پيغمبر اكرم ( ص ) در همان غار بسر بردند . آن دلهاى شب كه مى شد , هند بن ابى هاله كه پسر خديجه است از شوهر ديگرى , و مرد بسيار بزرگوارى است محرمانه آذوقه مى برد و بر مى گشت . قبلا قرار گذاشته بودند مركب تهيه كنند . دو تا مركب تهيه كردند و شبانه بردند كنار غار , آنها سوار شدند و راه مدينه را پيش گرفتند .

              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #37
                حالا قرآن مى گويد ببينيد خداوند پيغمبر را در چه سختيهايى به چه نحوى كمك و مدد كرد . آنها نقشه كشيدند و فكر كردند و سياست به كار بردند ولى نمى دانستند كه خدا اگر بخواهد , مكر او بالاتر است . & و اذ يمكر بك الذين كفروا & و آنگاه كه كافران درباره تو مكر و حيله به كار مى برند براى اينكه يكى از سه كار را درباره تو انجام بدهند : & ليثبتوك & ( اثبات(معنايش حبس است . چون كسى را كه حبس مى كنند در يكجا ثابت و ساكن نگه مى دارند . عرب وقتى مى گويد ( اثبت(يعنى حبس كن ) براى اينكه تو را در يك جا ثابتنگه دارند يعنى زندانيت كنند . & او يقتلوك & يا خونت را بريزند . & او يخرجوك & يا تبعيدت كنند . & و يمكرون & آنها مكر مى كنند . قريش به مكر و حيله هاى خودشان خيلى اعتماد داشتند و مثلا مى گفتند چنان مى كنيم كه خونش لوث بشود , ولى نمى دانستند كه بالاى همه اين تدبيرها و نقشه ها تقدير و اراده الهى است و اگر بنده اى مشمول عنايت الهى بشود , هيچ قدرتى نمى تواند او را از ميان ببرد . ( مكر(نقشه اى استكه هدفش روشن نيست. اگر انسان نقشه اى بكشد كه آن نقشه هدف معينى در نظر دارد اما مردم كه مى بينند خيال مى كنند براى هدف ديگرى است , اين را مى گويند ( مكر( . خدا هم گاهى حوادث را طورى به وجود مىآورد كه انسان نمى داند اين حادثه براى فلان هدف و مقصد است , خيال مى كند براى هدف ديگرى است , ولى نتيجه نهائيش چيز ديگرى است . اين است كه خدا هم مكر مى كند يعنى خدا هم حوادثى به وجود مىآورد كه ظاهرش يك طور است ولى هدف اصلى چيز ديگر است . آنها مكر مى كنند, خدا هم مكر مى كند , و خدا از همه مكر كنندگان بالاتر و بهتر است .

                مهاجرين
                گروهى از مسلمانهاى صدر اسلام , مهاجرين اولين يا به تعبير قرآن ( &سابقون الاولون(& ناميده مى شوند . مهاجرين اولين يعنى كسانى كه قبل از آنكه پيغمبر اكرم به مدينه تشريف ببرند مسلمان شده بودند و آن وقتى كه بنا شد پيغمبر اكرم خانه و ديار را , مكه را رها كنند و بيايند به مدينه , اينها همه چيز خود را يعنى زن و زندگى و مال و ثروت و خويشاوندان و اقارب خويش را يكجا رها كردند و به دنبال ايده و عقيده و ايمان خودشان رفتند . اين يك مسئله شوخى نيست . فرض كنيد براى ما چنين چيزى پيش بيايد و بخواهيم براى ايمان خودمان كار بكنيم . خودمان را در نظر بگيريم با كار و شغل و زن و بچه خود , با همين وضعى كه الان داريم . يكدفعه از طرف رهبر دينى و ايمانى ما فرمان صادر مى شود كه همه يكجا بايد از اينجا حركت كنيم برويم در يك مملكت ديگر يا در يك شهر ديگر , آنجا را مركز قرار بدهيم . ناگهان بايد شغل و زن و بچه و پدر و مادر و برادر و خواهر و خلاصه زندگيمان را رها كنيم و راه بيفتيم . اين از كمال خلوص و از نهايت ايمان حكايت مى كند . قرآن اينها را مهاجرين اولين مى نامد . ..

                انصار
                دسته دوم كه اينجا به آنها اشاره شده است , كسانى هستند كه قرآن آنها را ( انصار( مى نامد يعنى ياوران . مقصود , مسلمانانى هستند كه در مدينه بودند و در مدينه اسلام اختيار كرده بودند و حاضر شدند كه شهر خودشان را مركز اسلام قرار بدهند و برادران مسلمانشان را كه از مكه و جاهاى ديگر و البته بيشتر از مكه مىآيند در حالى كه هيچ ندارند و دست خالى مىآيند بپذيرند و نه تنها در خانه هاى خود جاى بدهند و به عنوان يك مهمان بپذيرند بلكه از جان و مال و حيثيت آنها حمايت كنند مثل خودشان . به طورى كه در تاريخ آمده است , منهاى ناموس , هر چه داشتند با برادران مسلمان خود به اشتراكدر ميان گذاشتند و حتى برادران مسلمان را بر خودشان مقدم مى داشتند : & و يؤثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصه & ( 8 ) . آن هجرت بزرگمسلمين صدر اسلام خيلى اهميت داشتولى اگر پذيرش انصار نمى بود آنها نمى توانستند كارى انجام بدهند . اينها را هم قرآن تحت عنوان & و الذين آووا و نصروا &ذكر مى كند .آنان كه پناه دادند و يارى كردند اين مهاجران را . هم مهاجرت آنها در روزهاى سختى اسلام بود , هم يارى كردن اينها . هم آنها گذشت و فداكاريشان زياد بود هم اينها .


                منافقين وبيامبر اكرم (ص)
                & ان الذين جاؤا بالافك عصبه منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم لكل مرىء منهم ما اكتسب من الاثم و الذى تولى كبره منهم له عذاب عظيم 0 لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خيرا و قالوا هذا افك مبين.&

                آيات به اصطلاح ( افك(است .( افك( دروغ بزرگى ( تهمتى ) است كه براى بردن آبروى رسول خدا بعضى از منافقين براى همسر رسول خدا جعل كردند . داستانش را قبلا به تفصيل نقل كرديم ( 9 ) . اكنون آياترا مى خوانيم و نكاتى كه از اين آيات استفاده مى شود كه نكات تربيتى و اجتماعى بسيار حساسى است و حتى مورد ابتلاى خود ما در زمان خودمان است بيان مى كنيم . آيه مى فرمايد . ( & ان الذين جاؤا بالافك عصبه منكم( & آنان كه ( افك(را ساختند و خلق كردند , بدانيد يك دسته متشكل و يك عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند . قرآن به اين وسيله مؤمنين و مسلمين را بيدار مى كند كه توجه داشته باشيد در داخل خود شما , از متظاهران به اسلام , افراد و دسته جاتى هستند كه دنبال مقصدها و هدفهاى خطرناكمى باشند , يعنى قرآن مى خواهد بگويد قصه ساختن اين ( افك)از طرف كسانى كه ساختند روى غفلت و بى توجهى و ولنگارى نبود , روى منظور و هدف بود , هدف هم بى آبرو ساختن پيغمبر و از اعتبار انداختن پيغمبر بود , كه به هدفشان نرسيدند . قرآن مى گويد آنها يك دسته به هم وابسته از ميان خود شما بودند , و بعد مى گويد اين شرى بود كه نتيجه اش خير بود , و در واقع اين شر نبود : ( & لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم( & , گمان نكنيد كه اين يك حادثه سوئى بود و شكستى براى شما مسلمانان بود , خير , اين داستان با همه تلخى آن به سود جامعه اسلامى بود . حال چرا قرآن اين داستان را خير مى داند نه شر و حال آن كه داستان بسيار تلخى بود ؟ داستانى براى مفتضح كردن پيغمبر اكرم ساخته بودند و روزهاى متوالى حدود چهل روز گذشت تا اينكه وحى نازل شد و تدريجا اوضاع روشن گرديد . خدا مى داند در اين مدت بر پيغمبر اكرم و نزديكان آن حضرت چه گذشت !

                اين را به دو دليل قرآن مى گويد خير است : يكدليل اينكه اين گروه منافق شناخته شدند . در هر جامعه اى يكى از بزرگترين خطرها اين استكه صفوف مشخص نباشد , افراد مؤمن و افراد منافق همه در يك صف باشند . تا وقتى كه اوضاع آرام است خطرى ندارد .

                يك تكان كه به اجتماع بخورد اجتماع از ناحيه منافقين بزرگترين صدمه ها را مى بيند . لهذا به واسطه حوادثى كه براى جامعه پيش مىآيد باطنها آشكار مى شود و آزمايش پيش مىآيد , مؤمنها در صف مؤمنين قرار مى گيرند و منافقها پرده نفاقشان دريده مى شود و در صفى كه شايسته آن هستند قرار مى گيرند . اين يك خير بزرگ براى جامعه است .

                آن منافقينى كه اين داستان را جعل كرده بودند , آنچه برايشان به تعبير قرآن ماند ( اثم( بود . ( اثم( يعنى داغ گناه . تا زنده بودند , ديگر اعتبار پيدا نكردند .

                فايده دوم اين بود كه سازندگان داستان , اين داستان را آگاهانه جعل كردند نه ناآگاهانه , ولى عامه مسلمين نا آگاهانه ابزار اين ( عصبه( قرار گرفتند . اكثريت مسلمين با اينكه مسلمان بودند , با ايمان و مخلص بودند و غرض و مرضى نداشتند بلند گوى اين ( عصبه( قرار گرفتند ولى از روى عدم آگاهى و عدم توجه , كه خود قرآن مطلب را خوب تشريح مى كند .

                اين يك خطر بزرگ است براى يك اجتماع , كه افرادش نا آگاه باشند . دشمن اگر زيرك باشد خود اينها را ابزار عليه خودشان قرار مى دهد , يك داستان جعل مى كند , بعد اين داستان را به زبان خود اينها مى اندازد , تا خودشان قصه اى را كه دشمنشان عليه خودشان جعل كرده بازگو كنند . اين علتش ناآگاهى است و نبايد مردمى اينقدر نا آگاه باشند كه حرفى را كه دشمن ساخته ندانسته بازگو كنند . حرفى كه دشمن جعل مى كند وظيفه شما اين است كه همان جا دفنش كنيد . اصلا دشمن مى خواهد اين پخش بشود . شما بايد دفنش كنيد و به يك نفر هم نگوييد , تا به اين وسيله با حربه سكوت نقشه دشمن را نقش برآب كنيد ( 10 ) .

                فايده دوم اين داستان اين بود كه اشتباهى كه مسلمين كردنداين بود كه ( مشخص شد)يعنى حرفى را كه يك عصبه ( يك جمعيت و يك دستهبه هم وابسته ) جعل كردند , ساده لوحانه و ناآگاهانه از آنها شنيدند و بعد كه به هم رسيدند , گفتند : چنين حرفى شنيدم , آن يكى گفت : من هم شنيدم , ديگرى گفت : نمى دانم خدا عالم است , باز اين براى او نقل كرد و نتيجه اين شد كه جامعه مسلمان , ساده لوحانه و نا آگاهانه بلند گوى يك جمعيت چند نفرى شد .

                اين داستان ( افك( كه پيدا شد يك بيدار باش عجيبى بود . همه چشمها را به هم ماليدند : از يك طرف آنها را شناختيم و از طرفديگر خودمان را شناختيم . ما چرا چنين اشتباه بزرگى را مرتكبشديم , چرا ابزار دست اينها شديم ؟ !...

                فايده دومداستان افك همين بود كه به مسلمين يك آگاهى و يك هوشيارى داد . در خود قرآن آورد كه براى هميشه بماند , مردم بخوانند و براى هميشه درس بگيرند كه مسلمان ! نا آگاهانه ابزار قرار نگير , نا آگاهانه بلندگوى دشمن نباش .

                خدا مى داند اين يهوديها در درجه اول و بهاييها كه ابزار دستيهوديها هستند چقدر از اين جور داستانها جعل كردند . گاهى يك چيزى را يكيهودى يا يك مسيحى عليه مسلمين جعل كرده , آنقدر شايع شده كه كم كم داخل كتابها آمده , بعد آنقدر مسلم فرض شده كه خود مسلمين باورشان آمده است , مثل داستان كتابسوزى اسكندريه .

                تاريخجه نبرد مسلمين
                مى دانيم كه اسلام دين توحيد است و براى هيچ مسئله اى به اندازه توحيد يعنى خداى يگانه را پرستش كردن و غير او را پرستش نكردن اهميتقائل نيست و نسبت به هيچ مسئله اى به اندازه اين مسئله حساسيت ندارد . مردم قريش كه در مكه بودند مشرك بودند . اين بود كه يك نبرد پى گيرى ميان پيغمبر اكرم و مردم قريش كه همان قبيله رسول اكرم بودند در گرفت. سيزده سال پيغمبر اكرم در مكه بودند .

                در تمام دوره سيزده ساله مكه به احدى اجازه جهاد و حتى دفاع نداد , تا آنجا كه واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجازه آن حضرت گروهى به حبشه مهاجرت كردند , اما سايرين ماندند و زجر كشيدند . تنها در سال دوم مدينه بود كه رخصت جهاد داده شد .

                در دوره مكه مسلمانان تعليمات ديدند , با روح اسلام آشنا شدند , ثقافت اسلامى در اعماق روحشان نفوذ يافت. نتيجه اين شد كه پس از ورود در مدينه هر كدام يك مبلغ واقعى اسلام بودند و رسول اكرم كه آنها را به اطراف و اكناف مى فرستاد خوب از عهده بر مىآمدند . هنگامى هم كه به جهاد مى رفتند مى دانستند براى چه هدفو ايده اى مى جنگند . به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام :
                و حملوا بصائرهم على اسيافهم ( 11 ) .
                ( همانا بصيرتها و انديشه هاى روشن و حساب شده خود را بر شمشيرهاى خود حمل مى كردند( .
                چنين شمشيرهاى آبديده و انسانهاى تعليمات يافته بودند كه توانستند رسالت خود را در زمينه اسلام انجام دهند . وقتى كه تاريخ را مى خوانيم و گفتگوهاى اين مردم را كه تا چند سال پيش جز شمشير و شتر چيزى را نمى شناختند مى بينيم , از انديشه بلند و ثقافت اسلامى اينها غرق در حيرت مى شويم .
                بعداز13سال ,رسول اكرم (ص) آمدند مدينه و در مدينه بود كه مسلمين قوت و قدرتى پيدا كردند . جنگ بدر و جنگ احد و جنگ خندق و چند جنگ كوچك ديگر ميان مسلمين كه در مدينه بودند با مشركين قريش كه در مكه بودند درگرفت . در جنگ بدر مسلمانها فتح خيلى بزرگى نمودند .
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #38

                  غزوه احد
                  چنانكه مى دانيم , ماجراى احد به صورت غم انگيزى براى مسلمين پايان يافت . هفتاد نفر از مسلمين و از آن جمله جناب حمزه , عموى پيغمبر , شهيد شدند . مسلمين در ابتدا پيروز شدند و بعد در اثر بى انضباطى گروهى كه از طرف رسول خدا بر روى يك ( تل( گماشته شدند , مورد شبيخون دشمن واقع شدند . گروهى كشته و گروهى پراكنده شدند و گروه كمى دور رسول اكرم باقى ماندند . آخر كار همان گروه اندك بار ديگر نيروها را جمع كردند و مانع پيشروى بيشتر دشمن شدند . مخصوصا شايعه اينكه رسول اكرم كشته شد بيشتر سبب پراكنده شدن مسلمين گشت, اما همين كه فهميدند رسول اكرم زنده است نيروى روحى خويش را بازيافتند .

                  صلح حديبيه
                  پيغمبر اكرم در زمان خودشان صلحى كردند كه اسباب تعجب و بلكه اسباب ناراحتى اصحابشان شد , ولى بعد از يكى دو سال تصديق كردند كه كار پيغمبر درست بود . سال ششم هجرى است , بعد از آن است كه جنگ بدر , آن جنگ خونين به آن شكل واقع شده و قريش بزرگترين كينه ها را با پيغمبر پيدا كرده اند , وبعد از آن است كه جنگ احد پيش آمده و قريش تا اندازه اى از پيغمبر انتقام گرفته اند و باز مسلمين نسبتبه آنها كينه بسيار شديدى دارند , و به هر حال , از نظر قريش دشمن ترين دشمنانشان پيغمبر , و از نظر مسلمين هم دشمن ترين دشمنانشان قريش است . ماه ذى القعده پيش آمد كه به اصطلاح ماه حرام بود . در ماه حرام سنت جاهليتنيز اين بود كه اسلحه به زمين گذاشته مى شد و نمى جنگيدند . دشمنهاى خونى , در غير ماه حرام اگر به يكديگر مى رسيدند , البته همديگر را قتل عام مى كردند ولى در ماه حرام به احترام اين ماه اقدامى نمى كردند . پيغمبر خواست از همين سنت جاهليت در ماه حرام استفاده كند و برود وارد مكه شود و در مكه عمره اى بجا آورد و برگردد . هيچ قصدى غير از اين نداشت . اعلام كرد و باهفتصد نفر و به قول ديگر با هزار و چهارصد نفر - از اصحابش و عده ديگرى حركت كرد , ولى از همان مدينه كه خارج شدند محرم شدند , چون حجشان حج قران بود كه سوق هدى مى كردند يعنى قربانى را پيش از خودشان حركت مى دادند و علامت خاصى هم روى شانه قربانى قرار مى دادند , مثلا روى شانه قربانى كفش مى انداختند - كه از قديم معمول بود - كه هر كسى مى بيند بفهمد كه اين حيوان قربانى است . دستور داد كه اينها كه هفتصد نفر بودند هفتاد شتر به علامت قربانى در جلوى قافله حركت دهند كه هر كسى كه از دور مى بيند بفهمد كه ما حاجى هستيم نه افراد جنگى . زى و همه چيز , زى حجاج بود . از آنجا كه كار , مخفيانه نبود و علنى بود , قبلا خبر به قريش رسيده بود . پيغمبر در نزديكيهاى مكه اطلاع يافت كه قريش , زن و مرد و كوچك و بزرگ , از مكه بيرون آمده و گفته اند : ( به خدا قسم كه ما اجازه نخواهيم داد كه محمد وارد مكه شود( . با اينكه ماه , ماه حرام بود , اينها گفتند ما در اين ماه حرام مى جنگيم . از نظر قانون جاهليت هم كار قريش بر خلافسنت جاهليت بود . پيغمبر تا نزديك اردوگاه قريش رفت و در آنجا دستور داد كه پايين آمدند . مرتب رسولها و پيامرسانها از دو طرف مبادله مى شدند . ابتدا از طرف قريش چندين نفر به ترتيبآمدند كه تو چه مى خواهى و براى چه آمده اى ؟ پيغمبر فرمود من حاجى هستم و براى حج آمده ام , كارى ندارم , حجم را انجام مى دهم , بر مى گردم و مى روم . هر كس هم كه مىآمد , وضع اينها را كه مى ديد مى رفت به قريش مى گفت : مطمئن باشيد كه پيغمبر قصد جنگ ندارد . ولى آنها قبول نكردند و مسلمين ( خود پيغمبر اكرم هم ) چنين تصميم گرفتند كه ما وارد مكه مى شويم ولو اينكه منجر به جنگيدن شود , ما كه نمى خواهيم بجنگيم , اگر آنها با ما جنگيدند با آنها مى جنگيم . ( بيعت الرضوان( در آنجا صورت گرفت . مجددا با پيغمبر بيعت كردند براى همين امر , تا اينكه نماينده اى از طرف قريش آمد و گفت كه ما حاضريم با شما قرار داد ببنديم . پيغمبر فرمود : من هم حاضرم . پيغامهايى كه پيغمبر مى داد پيغامهاى مسالمت آميزى بود . به چند نفر از اين پيامرسانها فرمود : ( ويح قريش (12) اكلتهم الحرب واى به حال قريش , جنگ اينها را تمام كرد . اينها از من چه مى خواهند ؟ مرا وا بگذارند با ديگر مردم , يا من از بين مى روم , در اين صورت آنچه آنها مى خواهند به دست ديگران انجام شده , و يا من بر ديگران پيروز مى شوم كه باز به نفع اينهاست , زيرا من يكى از قريش هستم , باز افتخارى براى اينهاست(فايده نكرد . گفتند قرار داد صلح مى بنديم . مردى به نام سهل بن عمرو را فرستادند و قرار داد صلح بستند كه پيغمبر امسال بر گردد و سال آينده حق دارد بيايد اينجا و سه روز در مكه بماند , عمل عمره اش را انجامدهد و باز گردد .
                  نشانى به همان نشانى كه همينكه اين قرار داد صلح رابستند و بعد مسلمين آزادى پيدا كردند وآزادانه مى توانستند اسلام را تبليغ كنند , در مدت يك سال يا كمتر , از قريش آن اندازه مسلمان شد كه در تمام آن مدت بيست سال مسلمان نشده بود . بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمين چرخيد كه مواد قرار داد خودبخود از طرف خود قريش از بين رفتو يك شور عملى و معنوى در مكه پديد آمد .
                  سهيل بن عمرو يك پسر داشتكه مسلمان و در جيش مسلمين بود . اين قرار داد را كه امضا كردند , پسر ديگرش دوان دوان از قريش فرار كرد و آمد نزد مسلمين . تا آمد , سهيل گفت قرار داد امضا شده , من بايد او را برگردانم . پيغمبر هم به او - كه اسمش ابوجندل بود - فرمود برو , خداوند براى شما مستضعفين هم راهى باز مى كند . اين بيچاره مضطرب شده بود , داد مى كشيد و مى گفت : مسلمين ! اجازه ندهيد مرا ببرند ميان كفار كه مرا از دينم برگردانند . مسلمين هم عجيبناراحتبودند و مى گفتند : يا رسول الله ! اجازه بده اين يكى را ديگر ما نگذاريم ببرند . فرمود : نه , همين يكى هم برود .
                  داستان شيرينى نقل كرده اند كه مردى از مسلمين به نام ابوبصير كه در مكه بود و مرد بسيار شجاع و قويى هم بود فرار كرد آمد به مدينه . قريش طبق قرار داد خودشان دو نفر فرستادند كه بيايند او را برگردانند . آمدند گفتند ما طبق قرار داد بايد اين را ببريم . حضرت فرمود : بله همينطور است . هر چه اين مرد گفت : يا رسول الله ! اجازه ندهيد مرا ببرند , اينها در آنجا مرا از دينم بر مى گردانند , فرمود : نه , ما قرار داد داريم و در دين ما نيستكه بر خلافقرار داد خودمان عمل بكنيم , طبق قرار داد تو برو , خداوند هم يك گشايشى به تو خواهد داد . رفت او را تقريبا در يك حالت تحت الحفظ مى بردند . او غير مسلح بود و آنها مسلح بودند . رسيدند به ذوالحليفه , تقريبا همين محل مسجد الشجره كه احرام مى بندند و تا مدينه هفت كيلومتر است . در سايه اى استراحت كرده بودند . يكى از آندو شمشيرش در دستش بود . اين مرد به او گفت : اين شمشير تو خيلى شمشير خوبى است , بده من ببينم . گفت بگير . تا گرفت زد او را كشت . تا او را كشت , نفر ديگر فرار كرد و مثل برق خودش را رساند به مدينه . تا آمد , پيغمبر فرمود مثل اينكه خبر تازه اى است ؟ بله , رفيق شما رفيق مرا كشت . طولى نكشيد كه ابوبصير آمد . گفت : يا رسول الله ! تو به قرار دادت عمل كردى . قرار داد شما اين بود كه اگر كسى از آنها فرار كرد تو او را تسليم بكنى , و تو تسليم كردى , پس كارى به كار من نداشته باشيد . بلند شد رفت و در كنار درياى احمر , نقطه اى را پيدا كرد و آنجا را مركز قرار داد . مسلمينى كه در مكه تحت زجر و شكنجه بودند همينكه اطلاع پيدا كردند كه پيغمبر كسى را جوار نمى دهد ولى او رفته در ساحل دريا و آنجا نقطه اى را مركز قرار داده , يكى يكى رفتند آنجا . كم كم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتى تشكيل دادند . قريش ديگر نمى توانستند رفت و آمد بكنند . خودشان به پيغمبر نوشتند كه يا رسول الله ! ما از خير اينها گذشتيم , خواهش مى كنيم به آنها بنويسيد كه بيايند مدينه و مزاحم ما نباشند , ما از اين ماده قرار داد خودمان صرف نظر كرديم , و به همين شكل صرف نظر كردند .

                  به هر حال اين قرار داد صلح براى همين خصوصيت بود كه زمينه روحى مردم براى عمليات بعدى فراهم تر بشود , و همين طور هم شد , عرض كردم مسلمين بعد از آن در مكه آزادى پيدا كردند , و بعد از اين آزادى بود كه مردم دسته دسته مسلمان مى شدند , و آن ممنوعيتها به كلى از ميان برداشته شده بود .

                  فتح مكه

                  در سال هشتم هجرت , پيغمبر اكرم مكه را فتح كرد , فتحى بدون خونريزى .فتح مكه براى مسلمين يكموفقيت بسيار عظيم بود چون اهميت آن تنها از جنبه نظامى نبود , از جنبه معنوى بيشتر بود تا جنبه نظامى . مكه ام القراء عرب و مركز عربستان بود . قهرا قسمتهاى ديگر تابع مكه بود و به علاوه يك اهميتى بعد از قضيه عام الفيل و ابرهه كه حمله برد به مكه و شكست خورد پيدا كرده بود . بعد از اين قضيه اين فكر براى همه مردم عرب پيدا شده بود كه اين سرزمين تحت حفظ و حراست خداوند استو هيچ جبارى بر اين شهر مسلط نخواهد شد . وقتى پيغمبر اكرم به آن سهولت آمد مكه را فتح كرد گفتند پس اين امر دليل بر آن است كه او بر حق است و خدا راضى است . به هر حال اين فتح خيلى براى مسلمين اهميت داشت. مسلمين وارد مكه شدند . مشركين هم در مكه بودند . تدريجا از قريش هم خيلى مسلمان شده بودند .
                  يك جامعه دوگانه اى در مكه به وجود آمده بود , نيمى مسلمان و نيمى مشرك . حاكم مكه از طرف پيغمبر اكرم معين شده بود يعنى مشركين و مسلمين تحت حكومت اسلامى زندگى مى كردند . بعد از فتح مكه مسلمين و مشركين با هم حج كردند با تفاوتى كه ميان حج مشركين و حج مسلمين وجود داشت . آنها آداب خاصى داشتند كه اسلام آنها را نسخ كرد . ..
                  .
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #39

                    برائت ازمشركين
                    حج يك سنت ابراهيمى ست كه كفار قريش در آن تحريفهاى زيادى كرده بودند . اسلام با آن تحريفها مبارزه كرد . پس يك سال هم به اين وضع باقى بود . } سال نهم هجرى شد در اين سال پيغمبر اكرم در ابتدا به ابوبكر مأموريت داد كه از مدينه برود به مكه و سمت اميرالحاجى مسلمين را داشته باشد , ولى هنوز از مدينه چندان دور نشده بود ( 13 ) كه جبرئيل بر رسول اكرم نازل شد ( اين را شيعه و سنى نقل كرده اند ) و دستور داد پيغمبر , على ( ع ) را مأموريت بدهد براى امارت حجاج و براى ابلاغ سوره برائت . اين سوره اعلام خيلى صريح و قاطعى است به عموم مشركين به استثناى مشركينى كه با مسلمين هم پيمان اند و پيمانشان هم مدتدار استو بر خلاف پيمان هم رفتار نكرده اند , مشركينى كه با مسلمين يا پيمان ندارند يا اگر پيمان دارند بر خلاف پيمان خودشان رفتار كرده اند و قهرا پيمانشان نقض شده است . اعلام سوره برائت اين است كه على ( ع ) بيايد در مراسم حج در روز عيد قربان كه مسلمين و مشركين همه جمع هستند , به همه مشركين اعلام كند كه از حالا تا مدت چهار ماه شما مهلت داريد و آزاد هستيد هر تصميمى كه مى خواهيد بگيريد . اگر اسلام اختيار كرديد يا از اين سرزمين مهاجرت كرديد , كه هيچ , و الا شما نمى توانيد در حالى كه مشرك هستيد در اينجا بمانيد . ما دستور داريم شما را قلع و قمع كنيم به كشتن , به اسير كردن , به زندان انداختن و به هر شكل ديگرى . در تمام اين چهار ماه كسى متعرض شما نمى شود . اين چهار ماه مهلت است كه شما درباره خودتان فكر بكنيد . اين سوره با كلمه ( برائه(( 14 ) شروع مى شود : & برائه من الله و رسوله الا الذين عاهدتم من المشركين & . اعلام عدم تعهد استاز طرف خدا و از طرف پيغمبر خدا در مقابل مردم مشرك و در آيات بعد تصريح مى كند همان مردم مشركى كه شما قبلا با آنها پيمان بسته ايد و آنها نقض پيمان كرده اند.

                    على ( ع ) آمد در مراسم حج شركت كرد . اول در خود مكه اين عدم تعهد را اعلام كرد , ظاهرا ( ترديد از من است ) در روز هشتم كه حجاج حركت مى كنند به طرف عرفات ( 15 ) در يكمجمع عمومى در مسجدالحرام سوره برائت را به مشركين اعلام كرد ولى براى اينكه اعلام به همه برسد و كسى نباشد كه بى خبر بماند , وقتى كه مى رفتند به عرفات و بعد هم به منا , در مواقع مختلف , در اجتماعات مختلف هى مى ايستاد و بلند اعلام مى كرد و اين اعلام خدا و رسول را با فرياد به مردم ابلاغ مى نمود . نتيجه اين بود كه ايها الناس ! امسال آخرين سالى است كه مشركين با مسلمين حج مى كنند . ديگر از سال آينده هيچ مشركى حق حج كردن ندارد و هيچ زنى حق ندارد لخت و عريان طواف كند .

                    يكى از بدعتهايى كه قريش به وجود آورده بودند اين بود كه به مردم غير قريش اعلام كرده بودند هر كس بخواهد طواف بكند حق ندارد با لباس خودش طواف بكند , بايد از ما لباس عاريه كند يا كرايه كند , و اگر كسى با لباس خودش طواف مى كرد مى گفتند اين لباس را تو بايد اينجا صدقه بدهى يعنى به فقرا بدهى . زورگويى مى كردند . يك سال زنى آمده بود براى حج و مى خواستبا لباس خودش طواف بكند . گفتند اين كار ممنوع است . بايد اين لباس را بكنى و لباس ديگرى را در اينجا تهيه بكنى . گفت بسيار خوب , پس لخت و عور طواف مى كنم . گفتند مانعى ندارد . آنوقت بعضيها كه نمى خواستند با لباس قريش طواف بكنند و از لباس خودشان صرف نظر بكنند , لخت و عور دور خانه كعبه طواف مى كردند .

                    جزء اعلامها اين بود كه طواف لختو عريان قدغن شد , هيچكس حق ندارد لخت و عور طواف بكند و اين حرف مهملى هم كه قريش گفته اند بايد از ما لباس كرايه كنيد غلط است. اين هم كه اگر كسى با لباس احرام خود يا غير لباس احرام ( لباس احرام را شرط نمى دانستند ) طواف كرد بايد آن را بدهد به فقرا , لازم نيست , بايد نگه دارد براى خود .

                    به هر حال اميرالمؤمنين آمد و مكرر در مكرر و در جاهاى مختلف اين اعلام را به مردم ابلاغ كرد . نوشته اند آنقدر مكرر مى گفت كه صداى على ( ع ) گرفته بود , از بس كه در مواقع مختلف , هر جا اجتماعى بود اين آيات را مى خواند و ابلاغ مى كرد تا يك نفر هم باقى نماند كه بعد بگويد به من ابلاغ نشد . وقتى كه على ( ع ) خسته مى شد و صدايش مى گرفت , صحابه ديگر پيغمبر مىآمدند از او نيابت مى كردند و همان آيات را ابلاغ مى نمودند .

                    يك اختلافى ميان شيعه و سنى در ابلاغ سوره برائت موجود است و آن اينكه اهل تسنن بيشترشان به اين شكل تاريخ را نقل مى كنند كه پس از آنكه وحى خدا به رسول اكرم رسيد كه اين سوره را يا بايد خودت ابلاغ كنى يا كسى از خودت , و پيغمبر على ( ع ) را مأمور ابلاغ سوره برائت كرد , على به سوى مكه آمد . تا آمد , ابوبكر مضطربشد , پرسيد آيا اميرى يا رسول ؟ يعنى آيا آمده اى اميرالحاج باشى يا يك كار مخصوص دارى ؟ فرمود : نه , من يك رسالت مخصوص دارم , فقط براى آن آمده ام . پس ابوبكر از شغل خودش منفصل و معزول نشد , او كار خودش را انجام داد و على ( ع ) هم كار خودش را . ولى اقليتى از اهل تسنن كه در ( مجمع البيان( نقل شده و همه اهل تشيع مى گويند وقتى كه على ( ع ) آمد , ابوبكر به كلى از شغل خودش منفصل شد و برگشت به مدينه . تعبير قرآن اين است كه اين سوره را نبايد به مردم ابلاغ كند مگر خود تو يا كسى كه از تو است . اهل تشيع روى اين كلمه ( از تو است(تكيه مى كنند , مى گويند اين كلمه ( كسى كه از تو است ( : رجل منك كه در بسيارى از روايات هست , مفهوم خاصى دارد
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #40

                      حجه الوداع
                      حجه الوداع (16)آخرين حج پيغمبر اكرم ( ص ) است و شايدايشان بعد از فتح مكه يك حج بيشتر نكردند , البته قبل از حجه الوداع حج عمره كرده بودند . رسول اكرم صلاى عام دادند و مخصوصا مردم را دعوت كردند كه به اين حج بيايند . همه را جمع كردند و بعد در مواقع مختلف , در مسجد الحرام , در عرفات , در منا و بيرون منا , در غدير خم و در جاهاى ديگر خطابه هاى عمومى خود را القا كردند . از جمله در غدير خم بعد از آنكه جا به جا مطالبى را فرموده بود , مطلبى را به عنوان آخرين قسمت با بيان شديدى ذكر نمود . به نظر من فلسفه اينكه پيغمبر اين مطلبرا در آخر فرمود همين آيه اى است كه در آنجا قرائت كرد : & يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته & (17) بعد از اينكه پيغمبر اكرم در عرفات و منا و مسجد الحرام كليات اسلامى را در باب اصول و فروع بيان كرده كه مهمترين سخنان ايشان است , يك مرتبه در غدير خم اينطور مى فرمايد : مطلبى است كه اگر آنرا نگويم هيچ چيز را نگفته ام &فما بلغت رسالته & به من گفته اند كه اگر آنرا نگويى هيچ چيز را نگفته اى يعنى همه هبا و هدر است .

                      بعد مى فرمايد : الست اولى بكم من انفسكم ؟ ( اشاره به آيه قرآن است كه : & النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم & آيا من حق تسلط و ولايتم بر شما از خودتان بيشتر نيست ؟ همه گفتند بلى يا رسول الله . حضرت فرمود : من كنت مولاه فهذا على مولاه . اين حديث هم مثل حديث ثقلين داراى اسناد زيادى است .


                      --------------------------------------------------------------------------------

                      1 . كسانى كه مشرفشده اند مى دانند اطراف مكه همه كوه است.
                      2 . ترجمه فارسى ج 11 / ص 14 .
                      3 . پروفسور ماسينيون , اسلام شناس و خاورشناس معروف, در كتاب سلمان پاك , در اصل وجود چنين شخصى , تا چه رسد به برخورد پيغمبر با او , تشكيك مى كند و او را شخصيتافسانه اى تلقى مى نمايد , مى گويد : بحيرا سرجيوس و تميم دارى و ديگران كه رواه در پيرامون پيغمبر جمع كرده اند اشباحى مشكوك و نايافتنى اند .
                      4 . تاريخ يعقوبى , ج 2 / ص 69 .
                      5 - سوره شعرا آيه 214 .
                      6 - ماههاى ذى القعده , ذى الحجه و محرم چون ماه حرام بود , ماه آزاد بود يعنى در اين ماهها همه جنگها تعطيل بود , دشمنان از يكديگر انتقام نمى گرفتند و رفت و آمدها در ميانشان معمول بود . در بازار عكاظ جمع مى شدند و حتى اگر كسى قاتل پدرش را كه مدتها دنبالش بود پيدا مى كرد , .به احترام ماه حرام متعرضش نمى شد
                      7 - سوره توبه , آيه 40 .


                      8 - سوره حشر , آيه 9 .
                      9- نوار مذكور در دست نيست ولى خلاصه داستان به نقل اهل سنت اين است كه عايشه همسر پيامبر هنگام بازگشت مسلمين از يك غزوه , در يكى از منزلها براى قضاى حاجت داخل جنگلى شد , در آنجا طوق ( روبند ) او به زمين افتاد و مدتى دنبال آن مى گشت و در نتيجه از قافله باز ماند و توسط صفوان كه از دنبال قافله براى جمع آورى از راه ماندگان حركت مى كرد , با تأخير وارد مدينه شد . به دنبال اين حادثه منافقين تهمتهايى را عليه همسر پيامبر شايع كردند .
                      10- . . مثلا يك وقتى شايع بود و شايد هنوز هم در ميان بعضيها شايع است , يك وقتى ديدم يك كسى مى گفت : اين فلسطينيها ناصبى هستند . ( ناصبى ( يعنى دشمن على عليه السلام . ناصبى غير از سنى است . سنى يعنى كسى كه خليفه بلا فصل را ابوبكر مى داند و على عليه السلام را خليفه چهارم مى داند و معتقد نيست كه پيغمبر شخصى را بعد از خود به عنوان خليفه نصب كرده است . مى گويد پيغمبر كسى را به خلافت نصب نكرد و مردم هم ابوبكر را انتخاب كردند . سنى براى اميرالمؤمنين احترام قائل است چون او را خليفه چهارم و پيشواى چهارم مى داند , و على را دوستدارد . ناصبى يعنى كسى كه على را دشمن مى دارد . سنى مسلمان است ولى ناصبى كافر است , نجس است . ما با ناصبى نمى توانيم معامله مسلمان بكنيم . حال يك كسى مىآيد مى گويد اين فلسطينيها ناصبى هستند . آن يكى مى گويد . اين به آن مى گويد , او هم يك جاى ديگر تكرار مى كند , و همين طور . اگر ناصبى باشند كافرند و در درجه يهوديها قرار مى گيرند . هيچ فكر نمى كنند كه اين , حرفى است كه يهوديها جعل كرده اند . در هر جايى يك حرف جعل مى كنند براى اينكه احساس همدردى نسبت به فلسطينيها را از بين ببرند . مى دانند مردم ايران شيعه اند و شيعه دوستدار على و معتقد است هر كس دشمن على باشد كافر است , براى اينكه احساس همدردى را از بين ببرند , اين مطلب را جعل مى كنند . در صورتى كه ما يكى از سالهايى كه مكه رفته بوديم , فلسطينيها را زياد مى ديديم , يكى از آنها آمد به من گفت : فلان مسأله از مسائل حج حكمش چيست ؟ بعد گفت من شيعه هستم , اين رفقايم سنى اند . معلوم شد داخل اينها شيعه هم وجود دارد . بعد خودشان مى گفتند بين ما شيعه و سنى هست . شيعه هم زياد داريم . همين ليلا خالد معروف شيعه است . در چندين نطق و سخنرانى خودش در مصر گفته من شيعه ام . ولى دشمن يهودى يك عده مزدورى را كه دارد , مأمور مى كند و مى گويد : شما پخش كنيد كه اينها ناصبى اند . قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبتهايى نسبت به افرادى كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين مى گويند , شنيديد وظيفه تان چيست .
                      11 - نهج البلاغه , خطبه 150 .
                      12- ( ويح( همان واى است كه ما مى گوييم اما ( واى( در حال خوش و بش . در عربى يك( ويل(داريم و يك( ويح(. ما در فارسى كلمه اى بجاى ( ويح( نداريم . وقتى مى گويند ويلك , اين در مقام تندى و شدت است . وقتى مى گويند و يحك , اين در مقام خوش و بش و مهربانى است .
                      16 - حجه الوداع در سال آخر عمر حضرت رسول دو ماه مانده به وفات ايشان رخ داده است . وفات حضرت رسول در بيست و هشتم صفر يا به قول سنيها در دوازدهم ربيع الاول اتفاق افتاده . در هجدهم ذى الحجه به غدير خم رسيده اند . مطابق آنچه كه شيعه مى گويد حادثه غدير خم دو ماه و ده روز قبل از وفات حضرت روى داده و مطابق آنچه كه سنيها مى گويند اين حادثه دو ماه و بيست و چهار روز قبل از رحلت حضرت رسول اتفاق افتاده است .
                      17 - سوره مائده , آيه 67 .
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #41
                        وقايع مؤثر در تشكيل حكومت پيامبر اكرم(ص)



                        يكى از راه‏هاى شناخت الهى يا مردمى بودن حكومت پيامبر اكرم(ص)، بررسى مقدمات تشكيل آن است؛ يعنى عناصرى كه در بر پاشدن آن نقش اساسى داشتند. بررسى اين عناصر، ما را با ميزان دخالت مردم در اصل تحقق يافتن حكومت رسول خدا(ص) در مدينه آشنا مى‏كند.


                        يكى از راه‏هاى شناخت الهى يا مردمى بودن حكومت پيامبر اكرم(ص)، بررسى مقدمات تشكيل آن است؛ يعنى عناصرى كه در بر پاشدن آن نقش اساسى داشتند. بررسى اين عناصر، ما را با ميزان دخالت مردم در اصل تحقق يافتن حكومت رسول خدا(ص) در مدينه آشنا مى‏كند؛ يعنى روشن مى‏سازد كه آيا مردم مدينه در پى تشكيل حكومتى براى خويش بودند و به دنبال افراد مختلف مى‏گشتند پيامبر اكرم (ص) را بهترين فرد يافتند واورا به حكومت خويش برگزيدند و آن حضرت نيز اين مقام را پذيرفت؟ يا اين كه آنان با دينى جديد به نام اسلام آشنا شدند و رسالت و نبوت آن حضرت را به عنوان امرى الهى پذيرفتند وهمين امر موجب شد وقتى آن حضرت به مدينه آمد، بر آنان حاكميت داشته باشد؛ زيرا آنان با پذيرش رسالت او اطاعت و فرمان بردارى خويش را نيز اعلام كرده بودند؟ اگر جريان وقايع تشكيل حكومت نبوى، به شكل اول يا شبيه آن باشد، اين حكومت، حكومتى مردمى است؛ اما اگر به صورت دوم يا شبيه آن باشد، حكومت آن حضرت الهى است. براى روشن شدن اين مطلب، به تحقيق درباره مسائلى مى‏پردازيم كه هجرت پيامبر اكرم(ص) به مدينه را در پى داشت.

                        بيعت عقبه اول

                        گفتيم كه پيامبر اكرم(ص) پس از نااميدى از قريش در پذيرش اسلام، به سراغ قبايل ديگر كه به مكه مى‏آمدند، رفت. البته ايشان پيش از اين كار، اهل طايف را نيز آزمود و آنان‏نيزمانند قريش، نه تنها اسلام را نپذيرفتند، بلكه به استهزا و آزار آن حضرت پرداختند.زمانى كه گروهى از قبيله خزرج از مدينه به مكه آمده بودند تا با قريش بر ضد قبيله‏اوس هم پيمان شوند، رسول خدا (ص) وصف آنان را شنيد و به سراغشان رفت و به آنان‏فرمود:
                        آيا چيزى بهتر از آن چه براى آن آمده‏ايد، نمى‏خواهيد؟ گفتند: آن چيست؟ پيامبر فرمود: من رسول خداهستم. خداوند مرا بر انگيخته است كه مردم را به سوى او دعوت كنم تا او را عبادت كنند و به او شرك نورزند و بر من كتاب نازل كرده است.[40]
                        آن گاه پيامبر اكرم(ص) اسلام را به آنان عرضه كرد و برايشان قرآن تلاوت كرد. يكى از افراد آن گروه، به نام اياس بن معاذ، كه نوجوانى بيش نبود، به همراهان خود گفت: اين بهتر از چيزى است كه شما براى آن آمده بوديد؛ اما انس بن رافع، رئيس اين گروه، او را كتك زد و گفت: ما براى غير اين مطلب آمده‏ايم.
                        سال بعد، چند نفر ديگر از قبيله خزرج براى مراسم حج به مكه آمدند. و پيامبر اكرم(ص) در حين دعوت قبايل به اسلام، در عقبه به آنان برخورد كرد و آنان را به خداوند دعوت فرمود، اسلام را به آنان عرضه و قرآن برايشان تلاوت كرد. اينان با توجه به سابقه ذهنى كه از يهود درباره بعثت پيامبرى در آن منطقه داشتند، مسلمان شدند و به پيامبر(ص) گفتند: ما قوم خويش را به اين دين دعوت مى‏كنيم. اگر خداوند آنان را برگرد اين دين جمع كند و اختلاف و تفرقه را از ميان آنان بردارد، هيچ كس عزيزتر از تو در ميان ما نيست.
                        آنان سپس به مدينه بازگشتند و به تبليغ درباره رسول خدا(ص) پرداختند و مردم را به اسلام دعوت كردند. پس نام و جريان بعثت آن حضرت در همه خانه‏ها پيچيد. سال بعد، دوازده نفر از انصار راهى مدينه شدند و با پيامبر اكرم (ص) در عقبه ملاقات و با ايشان بيعت كردند. اين بيعت، به «بيعت نساء» معروف شد؛ زيرا در آن زمان، هنوز جنگ و جهاد واجب نشده بود. بررسى مفاد اين پيمان، در بحث ما اهميّت ويژه‏اى دارد؛ زيرا اين بيعت، در حقيقت نقطه آغاز گرويدن مردم مدينه به آن حضرت و به دنبال آن، بيعت عقبه دوم است و سپس هجرت به مدينه و تشكيل حكومت.
                        طبرى روايتى را از عبادة بن صامت نقل مى‏كند كه محتواى بيعت عقبه اولى را كاملاً توضيح مى‏دهد. او مى‏گويد:
                        مابا رسول خدا(ص) بر بيعت نساء پيمان بستيم و اين پيش از وجوب جنگ بود. ما بر اين بيعت كرديم كه هيچ شركى به خدا نياوريم، سرقت و زنا نكنيم، فرزندانمان را نكشيم، بهتان نزنيم، در كارهاى نيك از پيامبر نافرمانى نكنيم. پس اگر به اين پيمان وفا كنيم، بهشت پاداش ما باشد و اگر نافرمانى پيمان كرديم و حد آن در دنيا بر ما جارى شد، همان كفاره آن گناه باشدواگر مخفى ماند تا قيامت، پس كار به دست خدا است، اگر خواست، عذاب كند و اگر خواست، ببخشايد.[41]
                        همان طور كه مى‏بينيم، همه مواد اين پيمان، يا مانند شرك نورزيدن از اصول اعتقادى اسلام است و يا مانند سرقت نكردن، از احكام شرعى است وتعهد پيامبراكرم(ص) نيز در برابر انجام دادن اين موارد، چيزى جز بهشت نيست كه آن هم پاداش اخروى است. البته بيعت كنندگان متعهد شدند كه نافرمانى پيامبر اكرم(ص) را نيز نكنند و فرامين او را اجرا كنند. بدين ترتيب، در اين پيمان و بيعت، موردى وجود نداردكه بيعت كنندگان، به انتخاب آن حضرت، به عنوان حاكم اقدام كرده باشند بلكه همه مواد آن، تعهداتى است كه بيعت كنندگان به واسطه مسلمان شدن و برخوردارى از اجر معنوى و اخروى، برگردن مى‏گيرند. حتى اطاعت از رسول خدا(ص) نيز همين گونه است؛ يعنى تعهدى يك طرفه از سوى بيعت كنندگان است به واسطه اين كه آنان مسلمان شده‏اند و او رسول خدا است و مردم بايد از ايشان اطاعت كنند نه اينكه آنان به عنوان حاكم با او بيعت كردند و چون او را به حكومت خويش انتخاب كردند، تعهد به اطاعت نيز سپردند. شاهد ديگر بر اين مطلب، اين كه اطاعت از آن حضرت، هم چون ديگر مواد تعهدنامه، پاداشى به جز بهشت ندارد.

                        بيعت عقبه دوم

                        پيامبر اكرم(ص) مصعب بن عمير را به همراه گروه دوازده نفره‏اى كه در بيعت عقبه اول با او پيمان بستند، به مدينه فرستاد و از او خواست كه براى مردم قرآن بخواند، اسلام را به آنان بياموزد و آنان را در دين، صاحب فهم و بينش كند. بدين علت، در مدينه، به مصعب «مقرئ» مى‏گفتند. با تلاش اين يار فداكار، بسيارى از بزرگان قبيله اوس و خزرج و بيش‏تر مردم مدينه مسلمان شدند.
                        سال بعد، آنها به همراه هفتاد نفر از مسلمانان مدينه، به مكه آمدند و در عقبه، مخفيانه با پيامبر اكرم(ص) ديدار كردند. اين ديدار، بيعت عقبه دوم را در پى داشت. بررسى اين بيعت و محتواى آن، در بحث ما اهميت ويژه‏اى دارد؛ زيرا آخرين موانع براى هجرت آن حضرت به مدينه، با همين بيعت برداشته مى‏شود و پس از آن، نخست مسلمانان مكه و سپس خود او به مدينه هجرت مى‏كند.
                        محور عمده اين بيعت، اعلام حمايت و دفاع از پيامبر اكرم(ص) است و همه كسانى كه در جريان آن واقعه حضور داشتند، از اين مسأله آگاه بودند كه بيعت امروز، جنگ و مبارزه با دشمنان آن حضرت را به دنبال دارد. عباس، عموى رسول خدا(ص) ، كه ظاهراً در آن زمان، هنوز مسلمان نشده بود، ولى همراه آن حضرت، در جريان بيعت حضور داشت، پيش از ديگران، سخن گفت و ضمن اعلام تصميم آن حضرت براى پيوستن به مردم مدينه، به آنان يادآور شد كه اقوام پيامبر اكرم(ص) همان طور كه تاكنون از او دفاع كرده‏اند، باز هم او را در برابر مخالفان حفظ مى‏كنند. پس اگر شما حاضريد از او دفاع كنيد و دشوارى‏ها را به جان بخريد، با او بيعت كنيد و گرنه از هم اكنون او را رها كنيد.[42]
                        خود رسول خدا(ص) نيز در اين بيعت، پس از ترغيب به سوى اسلام، خداوند و تلاوت قرآن كريم و پس از آن كه حاضران به او گفتند: «هر چه براى خود و پروردگارت مى‏خواهى، طلب كن»، چيزى جز حمايت و دفاع از خويش را طلب نكرد و به آنان فرمود:
                        ابايعكم على ان تمنعونى ممّا تمنعون منه نساءكم و ابنائكم.[43]
                        من با شما بر اين بيعت مى‏كنم كه شما مرا هم چون فرزندان و همسران خويش محافظت كنيد.
                        هنگامى كه مردم مى‏خواستند با آن حضرت بيعت كنند، عباس بن عباده انصارى با مخاطب قرار دادن حاضران، همان مطلب عباس، عموى پيامبر اكرم(ص) را به آنان گوشزد كردو گفت:
                        يا معشر الخزرج هل تدرون علام تبايعون هذا الرجل؟ قالوا: نعم، قال: انكم تبايعونه على حرب الاحمرو الاسود من الناس....
                        اى نمايندگان خزرج! آيا مى‏دانيد كه با اين مرد بر چه بيعت مى‏كنيد؟ آنان گفتند: بلى. گفت: همانا شما با او بر جنگ با همه مردم روى زمين بيعت مى‏كنيد....
                        اين اعلام حمايت مردم مدينه از پيامبراكرم (ص) را به دو صورت مى‏توان تفسير كرد. ممكن است آن را حمايت مردم از حاكم منتخب خويش تلقى كنيم ؛ يعنى مردم آن حضرت را به عنوان حاكم براى جامعه خويش پذيرفته بودند و ايشان نيز اين مقام را قبول كرده بود؛ ولى هنوز روابط ميان مردم و ايشان مشخص نبود. پس اين بيعت، اعلام حمايت آنان از ايشان در برابر پذيرش حاكميت بر آنان بود و پيامبر اكرم(ص) نيز با اين بيعت، مى‏خواست تعهد لازم را براى پذيرش اين مسؤوليت به دست آورد.
                        از سوى ديگر، مى‏توان آنرا اعلام حمايت از رسول الهى، يعنى فرستاده خداوند، كه دين جديدى براى هدايت انسان‏ها را از سوى او آورده است، تلقى كرد؛ يعنى آنان با پذيرش اسلام، اينك در حضور نماينده خداوند حاضر شده واعلام كردند كه تا سر حد جان و از دست دادن مال حاضرند از آن حضرت و دين اسلام دفاع كنند و بيعت خويش را تعهدى در اين زمينه تلقى مى‏كردند.
                        هر چند هر يك از اين دو تفسير، در حد خود، محتمل است و مى‏توان شواهدى را براى تفسير اول ارائه كرد؛ مانند گفت گويى كه بين پيامبر اكرم(ص) و يكى از حاضران رخ داد و او به آن حضرت گفت: ما با بيعت با شما بايد پيمان‏هاى خويش با يهود را قطع كنيم. اكنون آيا ممكن است پس از اين كار، هنگامى كه خداوند شما را پيروز مى‏كند، ما را رها كنى و به ميان قوم خويش باز گردى؟ رسول خدا(ص) لبخندى زده و فرمود:
                        بل الدّم الدم، الهدم الهدم انتم منّى و انا منكم احارب من حاربتم و اسالم من سالمتم.[44]
                        بلكه خون در برابر خون و خرابى در برابر خرابى. شما از من هستيد و من از شمايم. با هر كه شما بجنگيد، مى‏جنگم و با هر كه صلح كنيد، صلح مى‏كنم.
                        و اين سخن را به اين معنا بگيريم كه آن حضرت، با اين بيعت، خويش را متعهد مى‏سازد كه آنان را در هر موقعيتى چه جنگ و چه صلح، همراهى كند و از آنان جدا نشود. پس با اين بيعت، دو تعهد ايجاد مى‏شود: تعهدى براى مردم در برابر آن حضرت، و تعهدى براى ايشان در برابر مردم. پس اين بيعت، براى انتخاب آن حضرت براى حاكميت در مدينه بوده است و براى همين نيز آنان از ايشان تعهد گرفته‏اند كه آنان را تنها نگذارد.
                        اما دلايل و شواهد بسيارى وجود دارد كه اجتماع نمايندگان مسلمانان مدينه، در عقبه و بيعت آنان با پيامبر اكرم(ص) براى اعلام حمايت از آن حضرت، به عنوان رسول الهى و حمايت از اسلام صورت گرفت. هر چند رسول خدا(ص) تصميم گرفته بود كه به مدينه برود و مردم مدينه نيز مى‏خواستند كه آن حضرت را به ميان خويش ببرند و با حضور ايشان در مدينه، جامعه‏اى متحد برگرد وجود آن حضرت فراهم آورند، ولى همه اين امور در سايه رسالت آن حضرت و دين اسلام شكل گرفت، نه انتخاب آن حضرت به عنوان حاكم.
                        اولين دليل در اين باره، سخن حاضران در بيعت عقبه دوم، پس از سخنان عباس، عموى پيامبر اكرم(ص) است. آنان خطاب به آن حضرت گفتند:
                        تكلّم يا رسول اللّه و خذ لنفسك و لربك ما احببت.[45]
                        اى رسول خدا! سخن بگو و براى خود و پروردگارت، هر چه دوست دارى، بخواه.
                        اين جمله كوتاه، كه مردم جملگى بر زبان آوردند، نشان دهنده اين است كه آنان آن حضرت را رسول خداوند تلقى كرده و آمده بودند تا مسؤوليت و تعهد خويش را در برابر ايشان و خداوند بدانند. عنوان «رسول الله»، كه براى آن حضرت انتخاب شده است و قرار دادن خداوند در كنار آن حضرت براى سپردن تعهد خويش، به خوبى اين نگرش را بيان مى‏كند. پيامبر اكرم (ص) نيز پيش از بيان مسؤوليت و تعهد آنان در دفاع از آن حضرت، با تلاوت قرآن كريم و دعوت به‏سوى اسلام و خداوند، اين مطلب را بيان مى‏كند كه اين وظيفه جديد نيز بخشى از مسؤوليت اسلامى آنان‏است.
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #42
                          سخنان عباس بن عباده انصارى نيز دليل ديگرى براى اين مطلب است. او در ضمن سخنان خويش، به مردم خاطرنشان كرد كه اين بيعت آنان جنگ‏هاى فراوانى را به دنبال دارد؛ اما اگر آنان حاضر شوند با وجود تهديدهاى جانى و مالى، با آن حضرت بيعت كنند، او خيردنيا و آخرت است. آنان نيز به سخن او اعتراضى نكردند، بلكه گفتند:
                          فانّا ناخذه على مصيبة الاموال و قتل الاشراف...[46].
                          همانا ما او را با وجود مصيبت مالى و كشته شدن بزرگان، مى‏خواهيم.
                          پس اين پيمان، پيمانى بود كه جنگ و جهاد، از لوازم آشكار آن بوده است و حتى مشركان قريش نيز پس از آگاهى از آن، به سراغ كاروان مدينه آمدند و به آنان گفتند: شنيديم شما به سراغ اين خويشاوند ما رفته‏ايد تا او را از ميان ما خارج سازيد و با او برجنگ با ما بيعت كرده‏ايد.[47] اكنون اگر بيعت اين مسلمانان، براى انتخاب حاكمى براى خودشان بود و تعهد آنان براى دفاع از شخص او بود، نه از دين و رسالت او، آيا چنين لازمه‏اى براى آن تصور مى‏شد؟ اگر اين بيعت، در اين سطح پايين قرار داشت، مشركان قريش بايد بسيار شادمان مى‏شدند؛ زيرا آنان دوست داشتند به گونه‏اى ساده، از تبليغ و دعوت آن حضرت، آسوده شوند و خارج شدن ايشان از مكه، به شكلى كه اثرى منفى براى آنان در پى نداشته باشد، براى آنان بسيار خوب بود؛ اما اگر اين تعهد، در برابر رسالت و دين اسلام باشد، آن گاه چنين لازمه‏اى بسيار واضح است. مبارزه پيامبر اكرم(ص) با قريش به مرحله حساسى رسيده بود و آن حضرت به شدت به عقايد خرافى آنان حمله مى‏كرد. آنان نيز با ايشان مقابله مى‏كردند و پشتيبانى مردم مدينه از آن حضرت و خروج ايشان از مكه، بدين صورت، خطر بسيار بزرگى براى قريش و عقايد آنان محسوب مى‏شد.
                          يكى ديگر از دلايلى كه بيعت مردم مدينه را به رسالت و دين اسلام پيوند مى‏زند، نه به مسائل شخصى و شهر خودشان، جزا و پاداشى است كه آن حضرت در برابر وفاى به عهد و پيمان، به آنان نويد مى‏دهد. آنان پس از اين كه در برابر سخنان عباس بن عباده گفتند: ما با وجود مصايب مالى و جانى، حاضريم با او بيعت كنيم، از آن حضرت مى‏پرسند:
                          فما لنا بذلك يا رسول اللّه ان نحن وفينا؟ قال: الجنة. قالوا: ابسط يدك فبسط يده فبايعوه.[48]
                          اى رسول خدا! براى ما اگر به اين پيمان وفا كنيم، چيست؟ فرمود: بهشت. آنان گفتند: دستت را بگشا. پس دستش را گشود و آنان با اوبيعت كردند.
                          پاداش بهشت، تنها در امور اخروى و مربوط به خداوند معنا و مفهوم دارد. پس اين بيعت آنان و مفاد آن، يعنى دفاع از رسول خدا(ص) امر دينى و الهى بوده است كه آنان بهشت را در برابر وفاى به آن، استحقاق داشته‏اند.
                          از جمله شواهد بر اين مطلب، انتخاب دوازده نفر نقيب از ميان حاضران است كه پيامبر اكرم (ص) آنان را كفيل و سرپرست اقوام خويش معرفى مى‏كند؛[49] همان طور كه حواريون حضرت عيسى(ع) كفيل و سرپرست اقوام خويش بودند. تشبيه نقباى انتخاب شده، به حواريون حضرت عيسى(ع) نيز حكايت از اين دارد كه پيامبر اكرم(ع) در اين بيعت، به شأنى‏از شؤون رسالت خويش مشغول بوده است نه به امرى كه به انتخاب مردم بستگى داشته باشد.
                          يكى ديگر از دلايل بر اين كه بيعت مردم مدينه با پيامبر اكرم(ص) تنها اظهار اطاعت از آن حضرت بود، نه انتخاب حاكم براى خويش، سخن سعدبن معاذ، پيش از آغاز جنگ بدر است. پيامبر اكرم(ص) هنگامى كه مى‏خواست اين جنگ را آغاز كند، براى دانستن ميزان اطاعت يارانش، از مهاجران و انصار خواست كه نظر خويش را در اين باره بيان كنند. سعدبن معاذ به نمايندگى از سوى انصار سخن گفت و با تفسير بيعت مسلمانان مدينه در بيعت عقبه دوم، پيامبر اكرم(ص) را از حمايت انصار، مطمئن ساخت. او بيعت عقبه دوم را اينگونه تفسير كرد:
                          فقد آمنّا بك و صدّقناك و شهدنا انّ ماجئت به هو الحقّ و اعطيناك على ذلك عهودنا و مواثيقنا على السمع و الطاعة، امض يا رسول اللّه لما اردت...[50].
                          پس همانا ما به تو ايمان آورديم و تو را تصديق كرديم و شهادت داديم كه آن چه آورده‏اى، حق است و عهد و ميثاق خويش را در اين باره با شما بستيم كه سخن شما را بشنويم و اطاعت كنيم، يا رسول اللّه! آن چه را تصميم گرفته‏اى، انجام ده.
                          اين سخن، از اين رو تفسير بيعت عقبه دوم به حساب مى‏آيد كه در اين بيعت، مسلمانان مدينه تنها زمانى متعهد به دفاع از آن حضرت شده بودند كه آن حضرت به ميان آنان بيايد و در بيعت نيز ذكر شده بود كه ما تو را همانند زنان و فرزندانمان محفوظ مى‏داريم. پيامبر اكرم(ص) اين احتمال را به حساب آورد كه حمايت انصار، تنها به هنگام دفاع اختصاص داشته باشد و آنان نخواهند به جنگى هجومى اقدام كنند و اين سخن سعدبن معاذ، بيعت آنان را به اطاعت و فرمان بردارى در همه امور،، به واسطه ايمان و تصديق آن حضرت تفسير كرد و بدين ترتيب، مضمون بيعت عقبه را نيز كاملاً مشخص ساخت.
                          اما تعهدى كه رسول خدا(ص) در هنگام پيمان عقبه به انصار داد و خود را از آنان و آنان را از خويش دانست، هر چند مى‏توان آن را بر اين حمل كرد كه آن حضرت خود را در برابر انتخاب براى حاكميت بر آن مردم، متعهد مى‏داند كه مانند فردى از خود آنان در خدمتشان باشد، اما با توجه به قراين قبل و بعد، معانى ديگرى نيز براى اين سخن مى‏توان بيان كرد. همان طور كه گفتيم، اين گفت گو بين آن حضرت و ابوهيثم صورت گرفت. ابو هيثم نگرانى خويش را از قطع شدن پيمان آنان با يهود و سپس خارج شدن پيامبر اكرم(ص) از ميان آنان و تنها ماندنشان در برابر يهود ابراز داشت و رسول خدا(ص) با اين سخن خويش، اين نگرانى را برطرف كرد.
                          آن حضرت، در حقيقت، با بيان اين كه من با هر كس شما در صلح باشيد، در صلح هستم و با هر كس در جنگ باشيد مى‏جنگم، به آنان خاطرنشان كرد كه به صرف اسلام و ايمان به آن حضرت، نيازى به قطع پيمان با يهود ندارند. البته با بيان اين كه خود را از آنان مى‏داند و آنان را از خود، به آنان اطمينان داد كه هيچ گاه آنان را ترك نمى‏كند و اگر روزى پيمان‏هاى آنان با يهود گسسته شود، بازهم در كنارشان خواهد بود و خون و مالشان و اموالشان را خون و مال خويش مى‏داند. البته اگر اين جمله، به معناى يكى شدن رسول خدا(ص) با مسلمانان مدينه نيز باشد، تلازمى با انتخابى بودن حكومت ايشان ندارد و منافاتى نيز با انتساب حكومت آن حضرت، به رسالتش ندارد؛ زيرا اين جمله، تنها تعهدى در برابر بيعت آنان به حساب مى‏آيد و اين تعهد را مى‏توان در برابر اعلام حمايت و اطاعت از آن حضرت دانست و اطاعت از ايشان را مربوط به رسالت او. بدين ترتيب، صرف تعهد دادن آن حضرت به اين كه همواره در ميان انصار باشد و آنان را ترك نكند، دليل بر انتخابى بودن حكومت ايشان نمى‏شود و بايد دليل بر اين مطلب را در جاى ديگر جست و جو كرد و ما دلايل نشأت گرفتن حكومت آن حضرت از رسالتش را بيان كرديم.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #43
                            چگونگى حكومت پيامبر اكرم(ص) در رابطه با جانشينى ايشان


                            مردم از حكومت رسول خدا(ص) تلقى نصب از سوى خداوند را داشتند و از اين لحاظ كه او رسول الهى بود، اطاعت از آن حضرت را لازم مى‏شمردند و حكومت آن حضرت تنها بر اساس ايمان به اسلام و رسالت ايشان شكل گرفت و توسعه يافت. پس از ايشان نيز حكمرانان جامعه اسلامى، با تمسك به اين‏كه آنان جانشين رسول خدا(ص) وحتى در بعضى موارد، جانشين خداوند هستند، بر مردم حكومت كردند.


                            حكومت اسلامى، كه در مدينه به دست پيامبر اكرم(ص) تشكيل شد، فصل تازه‏اى را درباره امور حكومتى و تشكيل دولت برروى مردم شبه جزيره عربستان گشود. آنان كه با گرايش به اسلام و در سايه حكومت پيامبر اكرم(ص) امت واحدى را به وجود آورده بودند و امورشان نظم ويژه‏اى يافته بود، يقيناً پس از آن حضرت نيز نمى‏توانستند بدون حاكم و حكومتى منسجم به زندگى اجتماعى خويش ادامه دهند و تاريخ اسلام نيز به اين امر گواه است كه حكومت در ميان مسلمانان، پس از پيامبر(ص) نخست به صورت خلافت و سپس پادشاهى و موروثى استمرار يافت.
                            مسأله حكومت پس از پيامبر اكرم(ص) از دو بعد قابل بررسى است: از لحاظ نظرى، با مراجعه به آيات و روايات و دلايل عقلى و نيز شواهد تاريخى مى‏توان بررسى كرد كه حكومت پس از آن حضرت، چگونه مى‏بايست استمرار مى‏يافت و آيا آن چه در تاريخ تحقق يافته است، با دلايل مسأله سازگار است يا نه. از لحاظ تاريخى نيز مى‏توان با بررسى چگونگى تشكيل نهاد خلافت و استمرار آن در طول زمان، به تحقيق درباره ماهيت خلافت پرداخت. بحث تفصيلى درباره اين دو مسأله، از موضوع اين نوشته خارج است. جهت اول بحث، تقريباًموضوع بخش عمده‏اى از مباحث اين كتاب است و بيش‏تر مباحث جهت دوم نيز ربطى‏به موضوع بحث ما ندارد؛ اما هر يك از اين دو بعد، به گونه‏اى مى‏تواند ما را در شناخت‏ماهيت الهى يا مردمى حكومت پيامبر اكرم(ص) يارى دهد. اينك آن‏ها را از اين جهت بررسى مى‏كنيم.
                            واضح است كه هر دو نظريه الهى و مردمى بودن، هم چون حكومت پيامبر اكرم(ص)، درباره حكومت پس از آن حضرت نيز مطرح است. بدين ترتيب، رابطه‏اى دو طرفه بين اين دو حكومت، از اين جهت برقرار است ؛ يعنى پذيرش مردمى بودن حكومت آن حضرت، در چگونگى حكومت پس از ايشان تأثير گذار است و پذيرش الهى بودن حكومت پس از آنحضرت و شكل‏گيرى آن از طريق نصب حاكم توسط خداوند، در چگونگى حكومت رسول خدا(ص) مؤثر است. هرگاه ثابت شود كه پيامبر اكرم(ص) بر اساس انتخاب مردم، به تشكيل حكومت پرداخت و حكومت ايشان ربطى به مسأله نبوت در رسالتش نداشت، حكومت پس از آن حضرت نيز همين گونه خواهد بود؛ زيرا ديگر وجهى باقى نمى‏ماند كه به واسطه آن بخواهيم به حكومتى الهى و منصوب از سوى خداوند، در استمرار حكومت نبوى قائل شويم؛ امّا اگر همان طور كه گفتيم حكومت آن حضرت، حكومتى الهى و برخاسته از رسالت و نبوت باشد درباره حكومت پس از آن حضرت، هر دو احتمال مردمى و الهى بودن وجود دارد و براى اثبات هر يك، نيازمند دليل هستيم.
                            اما در جهت عكس، اعتقاد به مردمى و غير الهى بودن حكومت، پس از پيامبر اكرم(ص) تأثيرى در ماهيت حكومت نبوى ندارد؛ زيرا اين احتمال وجود دارد كه حكومت آن حضرت، مربوط به رسالتش باشد و به نصب الهى محقق گرديده باشد؛ ولى هرگاه مبناى نصب را در حكومت پس از پيامبر اكرم(ص) بپذيريم، يعنى معتقد شويم كه حاكم جامعه اسلامى، در اين زمان بايد از سوى خداوند نصب گردد، در مى‏يابيم كه پيامبر اكرم(ص) نيز به واسطه نصب الهى، حاكم جامعه اسلامى شده بود؛ زيرا چگونه مى‏توان تصور كرد كه خاستگاه و منشأ حكومت در زمان آن حضرت، اراده، خواست و انتخاب مردم باشد و خود آن حضرت و مردم نيز با چنين اعتقادى به تشكيل حكومت اقدام كرده‏اند، آن گاه رسول خدا(ص) به نصب حاكم پس از خويش اقدام كند و حكومت پس از او حكومتى الهى و منصوب از سوى خداوند باشد؟ چنين امرى اقتضا دارد كه فرع بر اصل فزونى داشته و آن حضرت حقوق مردم را مراعات نكرده باشد و امانتى را كه مردم در اختيار او گذاشته‏اند، بدون اجازه در اختيار شخص ديگرى قرار داده باشد.
                            اما اين كه آيا آن حضرت، دست به چنين اقدامى زده و حاكم پس از خويش را نصب كرده است يا آن را به مردم واگذار كرده، مطلبى است كه در فصل‏هاى پيشين درباره آن سخن گفتيم و نتيجه گرفتيم كه نه تنها در غدير خم، بلكه در موارد بسيار ديگرى، آن حضرت خليفه و حاكم پس از خود را به مردم معرفى كرده و با نصب او به امامت و خلافت پس از خويش، از مردم خواسته است كه از او اطاعت كنند. البته اگر تنها اين مطلب نيز ثابت شود كه امامان معصوم(ع) غير از بيان مسائل دين و رهبرى امور عبادى مردم، رهبرى سياسى و اجتماعى آنان را نيز برعهده داشته‏اند و مردم موظف بوده‏اند در اين امور نيز از آنان اطاعت كنند، اين مطلب، به خودى خود، بر نصب آنان به حكومت دلالت دارد؛ زيرا هيچ دليلى جز نصب، چنين اقتضايى ندارد و ما در فصل آينده نيز در اين باره سخن خواهيم گفت.

                            خلافت، جانشينى پيامبر(ص)

                            با نگرشى تاريخى به حكومت اسلامى پس از پيامبر اكرم(ص) مى‏بينيم كه حكومت در اين زمان، با زمان آن حضرت تفاوتى اساسى دارد. همان طور كه گذشت، حكومت رسول خدا از ايمان مردم به اسلام و رسالت آن حضرت نشأت گرفت؛ اما در حكومت‏هاى بعدى، امور انسانى مانند نفوذ قبيله يا فرد يا مردم، در تعيين حكومت نقش اساسى داشت و بر سر حكومت، منازعات بسيارى نيز رخ داد.اين امور موجب مى‏شود كه مسأله خلافت، به روايت تاريخى آن، امرى غير الهى باشد؛ يعنى نصب از سوى خداوند و پيامبرش، در تعيين حاكم نقشى نداشت؛ اما همين حكومت غير الهى نيز داراى ابعادى است كه مى‏تواند ماهيت حكومت رسول خدا(ص) را از نظر مردمى يا الهى بودن روشن كند.
                            حكومت اسلامى در طول قرن‏هاى متمادى پس از پيامبر اكرم(ص) چه در زمان خلفاى راشدين و چه در زمان حكومت‏هاى موروثى، با عنوان «خلافت» شناخته مى‏شود. با مراجعه به تاريخ اسلام، در مى‏يابيم كه هر چند اين واژه، در اواسط قرن اول هجرى، عنوانى براى حكومت گرديده است، اما در سال‏هاى آغازين استعمال آن، تنها بامفهوم لغوى خود، براى اشاره به جانشينى پيامبر اكرم(ص) به كار مى‏رفته است. ابوبكر در اولين خطبه خود براى توجيه حكومت خويش و براى انتخاب نامى براى آن، مى‏گويد: ما اكنون در خلافت نبوت هستيم.[75] مردم نيز تا آخر، ابوبكر را با عنوان خليفة رسول اللّه خطاب مى‏كردند[76] و خود او نيز در نامه هايش تنها از همين عنوان استفاده مى‏كرد.[77] عمر در آغاز خلافت، «خليفة خليفة رسول اللّه» خوانده مى‏شد تا اين كه خود او يا به پيشنهاد ديگران، به علت طولانى بودن اين لقب، «اميرالمؤمنين» ناميده شد.[78]
                            اكنون با توجه به اين كه خلافت همان طور كه در مقدمه كتاب گذشت به معناى جانشينى است و تلقى مردم و خلفاى صدر اسلام از حكومت پس از پيامبر اكرم(ص) اين بود كه اين حكومت، جانشين نبوت و حاكم در آن، جانشين رسول خدا است و در معناى كلمه جانشينى نهفته است كه فرد اصلى بايد داراى مقامى باشد كه به جانشين منتقل مى‏شود، پس روشن مى‏شود كه رسول خدا(ص) با عنوان رسالت، داراى مقام حكومت بوده است تا اين كه جانشين او نيز داراى چنين مقامى باشد. اگر رسول خدا به واسطه انتخاب مردم، مقام حكومت را به دست آورده بود و رسالت ايشان هيچ نقشى در اين زمينه نداشت، دليلى براى ناميدن حكومت پس از او به خلافت نبوت، و حاكم در اين حكومت، به خليفه رسول خدا وجود نداشت و خلفاى پس از او نمى‏توانستند با استناد به اين كه آنان خليفه رسول خدا(ص) هستند،مردم را به اطاعت خويش فراخوانند. زمانى كه ابوبكر مى‏خواست جانشينى عمر را مسجّل كند، عمر به همراه غلام ابوبكر، كه نامه استخلاف او در دستش بود، به ميان مردم آمد و گفت:
                            ايها الناس اسمعوا و اطيعوا قول خليفة رسول اللّه...[79]
                            اى مردم! بشنويد و اطاعت كنيد كلام جانشين رسول خدا را....
                            و نبايد مردم سنت ابوبكر و عمر را هم چون سنت رسول خدا(ص) بدانند و از خلفاى پس از آنان و حتى از حضرت على(ع) تقاضا كنند كه طبق سنت اين دو نفر عمل كنند.[80]

                            نهادينه نبودن حكومت انتخابى در صدر اسلام

                            يكى ديگر از امورى كه نشان مى‏دهد حكومت پيامبر اكرم(ص) با تكيه بر انتخاب مردم تشكيل نشد و بنابراين، بازگشت به رسالت او دارد، اتفاقاتى است كه در انتخاب خلفاى پس از آن حضرت به وقوع پيوست. خلافت ابوبكر در سقيفه و در جمع بسيار محدودى از مهاجران و انصار، با آن‏چنان سرعت و تعجيلى شكل گرفت كه مجرى اصلى آن، يعنى عمر نيز آن را فلته و لغزش مى‏نامد و از خداوند مى‏خواهد كه مردم را از شر آن محفوظ نگاه دارد. پس از انتشار خبر بيعت با ابوبكر، اعتراضات بسيارى صورت گرفت كه بيش‏تر آن‏ها از سوى كسانى بود كه به حق اهل بيت در اين زمينه ايمان داشتند؛ ولى هيچ يك از اين اعتراضات، چنين رويكردى ندارد كه شما حق مردم را غصب كرده‏ايد و مى‏خواهيد به زور بر آنان حاكم شويد، بلكه قاطبه مردم، به راحتى تسليم اين بيعت تعجيلى شدند.
                            خلافت عمر، كه با نصب صريح ابوبكر شكل گرفت، از خلافت ابوبكر اين را كم‏تر داشت كه اگر در بيعت با ابوبكر، دست كم تعدادى حضور داشتند و در شكل دادن به آن مؤثر بودند، خلافت او تنها به دستور ابوبكر صورت گرفت و تنها اراده وخواست او آن را محقق ساخت. خلافت عثمان نيز اگر چه در ظاهر، بر عهده شوراى شش نفره بود، ولى در واقع، همه كار، به دست يك نفر صورت گرفت كه نظر او معيار تعيين خليفه بود. بدين ترتيب، آيا ما مى‏توانيم معتقد باشيم كه در زمان رسول خدا(ص) وضعيت اجتماعى به گونه‏اى بود كه مردم، خود به انتخاب حاكم اقدام مى‏كردند، ولى در سال دهم هجرى، ابوبكر آن گونه به خلافت رسيد و در سال سيزدهم هجرى، يعنى دو سال و اندى پس از رحلت پيامبر اكرم، عمر با نصب صريح از سوى ابوبكر، بدون اين كه با مخالفتى از سوى مردم روبه رو شود؛ آيا اين امور نشانگر اين نيست كه مردم هيچ تصورى از اين كه خود، حاكم جامعه اسلامى را برگزيدند، نداشتند و حكومت ابوبكر را از اين جهت كه او خليفه رسول خدا بود، و حكومت عمر را از اين جهت كه منصوب خليفه رسول خدا بود، پذيرفتند و سال‏ها بعد مطيع خليفه‏اى شدند كه تنها در شوراى شش نفره مطرح و نصب گرديده بود.
                            آنچه در جريان خلافت اتفاق افتاد، نشان مى‏دهد كه در سال‏هاى پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) انتخاب حاكم جامعه، توسط مردم، نه تنها نهادينه نشده بود، بلكه مردم تصورى نيز از آن در ذهن خويش نداشتند و اين امر حكايت از آن دارد كه در زمان تشكيل حكومت رسول خدا (ص) نيز چنين تصورى وجود نداشته است ؛ زيرا اگر مردم در اين زمان كه تا زمان خلافت، تنها يازده سال فاصله دارد، بر اساس انتخاب و رأى عمومى به انتخاب آن حضرت اقدام كرده بودند، بايد براى زمان پس از آن حضرت نيز همين امر را در ذهن داشته باشند و به همان صورت عمل كنند، بلكه از اين كه نصب خليفه، به عنوان جانشين رسول خدا(ص) به وسيله ابوبكر، به راحتى جاى خويش را در جامعه اسلامى باز كرد و بعداً نيز در طول قرن‏هاى متمادى حكومت موروثى در جامعه اسلامى برقرار بود، مى‏توان دريافت كه مردم از حكومت رسول خدا(ص) تلقى نصب از سوى خداوند را داشتند و از اين لحاظ كه او رسول الهى بود، اطاعت از آن حضرت را لازم مى‏شمردند و حكومت آن حضرت تنها بر اساس ايمان به اسلام و رسالت ايشان شكل گرفت و توسعه يافت. پس از ايشان نيز حكمرانان جامعه اسلامى، با تمسك به اين‏كه آنان جانشين رسول خدا(ص) وحتى در بعضى موارد، جانشين خداوند هستند، بر مردم حكومت كردند.
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #44
                              صدها سال جسارت غرب به پيامبر(ص




                              غرب در تمام اين مدت، محمد را به نام «محوند» مي‌شناخت و اين كلمه را – نعوذ بالله مساوق با شيادي و دروغگويي مي‌دانست. در اين دوره بود كه به گفته يك محقق، «اسامي محوند يا در مواردي محون، محومت و در فرانسه ماحون و در آلماني ماخمت كه با مفاهيمي چون ديو و عفريت و بت مترادفند».


                              دشمني غرب مسيحي با اسلام، جداي از آن كه ميراث ماقبل مسيحي در برخورد شرق و غرب دارد، در نخستين قدم، محصول پيشرفت اسلام در محدوده قدرت امپراتوري روم شرقي از يك طرف و نفوذ اسلام در جنوب اروپا از سوي ديگر در قرون نخستين اسلامي بود.

                              آن زمان هنوز كليساي ارتدوكس از كليساي كاتوليك جدا نشده بود و غرب يكپارچه در تاريكي و جهل، روزگارش را سپري مي‌كرد. در تمام اين دوره آنچه غرب از اسلام مي‌دانست، بسيار اندك و بر اساس دشمني تمام عيار با آن بود. غرب تا قرن‌ها پس از آن، نه ترجمه‌اي از قرآن مي‌شناخت و نه با شخصيت حضرت محمد (ص) آشنايي داشت. مبناي قضاوت آنان از اسلام ومحمد (ص) افسانه‌ها و شايعات پوچي بود كه مبلغان بي سواد وابسته به كليسا ميان مردم منتشر مي‌كردند.

                              غرب در تمام اين مدت، محمد را به نام «محوند» مي‌شناخت و اين كلمه را – نعوذ بالله مساوي با شيادي و دروغگويي مي‌دانست. در اين دوره بود كه به گفته يك محقق، «اسامي محوند يا در مواردي محون، محومت و در فرانسه ماحون و در آلماني ماخمت كه با مفاهيمي چون ديو و عفريت و بت مترادفند - از جمله نام‌هايي بودند كه توسط نويسندگان دوره‌هاي نمايشي مسيحي و داستان‌هاي عاشقانه و حماسي (رومانس) اروپاي سده دوازدهم ابداع شدند».

                              در تمام قرون وسطي، حضرت محمد (ص) مظهر شيطان و دجال شناخته مي‌شد و بدترين و ركيك ترين افسانه‌ها توسط كليسا در باره حضرت ختمي مرتبت ميان مردم اروپا انتشار مي‌يافت.

                              و درست همين حس بود كه جنگهاي صليبي را به هدف بازپس گيري سرزمين‌هاي مسيحي از دست مسلمانان به راه انداخت و براي دو قرن و نيم به نام جهاد مقدس و با علامت صليب، عامل قتل صدها بلكه ميليونها انسان شد.
                              اين زمان بردن نام محمد (ص) همراه با دشنام و هتاكي بود و كسي آن اسم را بدون پسوندهاي دشنام گونه نمي آورد. در اثر شاعر انگليسي ويليام لنگلند با عنوان Piers Plowman كه سال 1362 ميلادي به چاپ رسيده «محمد (ص) را مي‌بينم در حالي كه در ميان نيروهاي دوزخي در اسفل دوزخ جاي دارد». در اين متن، محمد، يك كاردينال بدعت گزار است كه در عربستان مرتد شده و آييني درست كرده است. از نظر اين شاعر، محمد (ص) طلايه دار خيل دجال‌هاست.

                              يك صد و پنجاه سال پس از آن شاعر انگليسي، ويليام دَنبار شاعر اسكاتلندي، محمد (ص) را رئيس تشريفات جهنم وصف مي‌كند.

                              در اين دوره، داستانهاي حماسي كه در آنها به ستايش اروپا پرداخته مي‌شد، فراوان ساخته شد و دشمن مشترك در همه آنها، مسلمانان بودند. در برخي از اين داستانها آمده بود كه محون يعني همان محمد(ص) حكم بتي را دارد كه ساراسن‌ها – يعني مسلمانان - آن را پرستش مي‌كنند و مثل مسيحيان كه خداي پدر را و يهوديان كه يهوه را به كمك مي‌خوانند آنان هم دست به دامن محون مي‌شوند. بدين ترتيب محمد (ص) در ترانه‌ها و متون نمايشي قرون وسطايي اروپا به عنوان يك بت تصوير مي‌شد.

                              از همه اينها شگفت تر آن كه در زبان انگليسي واژه «ممتري» ( Mammetry) از محومت گرفته شده و معناي آن پرستش مجسمه‌ها و تصاوير و يا همان بت پرستي است.

                              از ركيك‌ترين نوشته‌هاي غرب مسيحي، «كمدي الهي» دانته است. دانته در اين كمدي كه آن را تحت تأثير شكست‌هاي صليبي نوشته است، - نعوذ بالله - حضرت محمد (ص) را چون گناهكاري كه با دستان خود سينه چاك شده اش را از هم مي‌درد به تصوير كشيده است. از نظر دانته، گناه محمد عبارت بود از: ترويج مذهب دروغين، دعوي نزول وحي كه نوعي شيادي كفرآميز بود و بذر اختلاف را در جهان پاشيد.

                              در آستانه قرون جديد، مهم ترين تهديد براي اروپا، تركان عثماني بودند. شكست‌هاي فاحش غرب مسيحي كه به سقوط مركز كليساي ارتدوكس به دست سلطان محمد فاتح در سال 1453 منجر شد، بار ديگر شعله‌هاي خشم نويسندگان كليسايي را عليه شخصيت حضرت محمد (ص) بر افروخت. غربي‌ها تقريبا تا قرن هيجدهم بلكه نوزدهم، هيچ تلاشي براي شناخت شخصيت واقعي آن پيامبر (ص) انجام ندادند.

                              تاريخ جهان اثر هيگدن – يك راهب بنديكتي – كه فقط سه بار به انگليسي در سالهاي 1387، 1495 و 1527 ترجمه شد، داستان كبوتري را مي‌آورد كه محمد (ص) او را تربيت كرده بود تا براي دانه بالاي سرش پرواز كند و او را روح القدس خوانده بود كه به او وحي مي‌فرستد. داستان ديگر، داستان شتري است كه محمد (ص) تربيت كرده بود كه فقط از دست او غذايش را بگيرد. محمد (ص) قرآن را بر گردن اين شتر آويخته بود و وقتي نزديك او مي‌شد، زانو مي‌زد و محمد آن را مي‌گرفت و به مردم مي‌گفت كه اين پيامي آسماني است. جذابيت‌هاي جنسي از ديدگاه هيگدن، يكي از راه‌هايي است كه محمد (ص) براي تضعيف مسيحيت و تقويت اسلام انتخاب كرده بود.

                              لوتر به رغم آن كه تلاش كرد تا پاپ را مظهر «دجال» بداند و بدين ترتيب اين صفت را از حضرت محمد (ص) برداشت، در اين باره اصرار مداوم داشت و باز هم تلاشي براي شناخت درست از اسلام و حضرت محمد (ص) نكرد و همچنان ايشان را آماج حملات تند خود قرار مي‌داد.

                              در حالي كه در قرن نوزدهم، كساني مانند كارلايل يا واشنگتن اروينگ تلاش مي‌كردند تا نقش حضرت محمد (ص) را در كاروان تمدن بشري نشان دهند، يا گوته كه تصويري زيبا از محمد (ص) در اشعارش نشان مي‌داد، از نظر كليسا مطرود و محكوم بود. آثار فراواني كه شماري از روشن انديشان اين دوره در باره اسلام نوشتند، از نظر كليسا آثار ممنوعه و در شمار كتب ضاله به حساب مي‌آمد.

                              بدين ترتيب مي‌توان دريافت كه گرايش به دشمني با اسلام و محمد (ص) در بنياد كليساي كاتوليك ريشه دارد و پاپ‌ها و قيصرها در ادوار مختلف، دشنام به محمد (ص) را به عنوان قافيه اصلي نوشته‌هاي خود انتخاب مي‌كردند.
                              در يك دوره كوتاه، و بيشتر در قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم غرب توانست آثاري عرضه كند كه با نگاهي واقع بينانه تر به اسلام نگاه كند، اما حتي آن آثار هم به استثناي اندك، به هيچ روي تمايلي به دادن امتيازات اساسي به اسلام نداشت. داستان شرق شناسي، خود افسانه ديگري است كه به قول ادوارد سعيد، كنه و بُنهش، تحقير شرق برابر غرب است.

                              به نظر مي‌رسد، امروز غرب به همان نقطه بازگشته است. اين تصادفي نيست كه بوش پس از 11 سپتامبر بحث جنگ صليبي را مطرح مي‌كند. چند سالي بعد از آن، آن كاريكاتور وحشتناك در باره حضرت محمد (ص) كشيده مي‌شود. و امروز پاپ كه خود و كليسايش را مظهر آرامش و صلح مي‌خواند، اين چنين به آتش جنگي كه غرب مسيحي و نظامي شعله ور كرده، دامن مي‌زند.

                              البته و صد البته، تصور اين كه پاپ بدون برنامه اين مسائل را مطرح كرده، تصوري واهي است. به طور قطع، دانشمندان و سياستمداران ما بايد اهداف اصلي اين قبيل اظهارات را روشن كنند، اظهاراتي كه باز هم مي‌تواند رسالت سربازگيري براي القاعده را بر دوش بكشد، و زمينه برخوردهاي بيشتر دنياي اسلام را با غرب تا بن دندان مسلح فراهم كرده و همه انرژي دنياي اسلام را به ميدان كشيده و آن را به هدر دهد.

                              يكي از جنايتكارانه ترين اقدامات غرب مسيحي، آن است كه دشمني ميان يهوديان و مسلمانان را با ايجاد اسرائيل پديد آورد و امروز آقايي خود را با جنگهاي ميان اين دو گروه بر همه تحميل مي‌كند. يهوديان كه قرن‌ها در شرق با مسلمانان زيست مسالمت آميز داشتند، فريب غرب مسيحي را خورده و اينچنين در جنگي كه عاقبت آن بر هيچ كس روشن نيست، فرو غلتيدند. اين را بايد يكي از اساسي ترين جنايات غرب در حق مسلمانان و يهوديان دانست.

                              بدون ترديد مسؤوليت هر نوع خشونت ناشي از اين اقدامات غير مسؤولانه متوجه دستگاه عريض و طويل كليساي كاتوليك و در رأس آن پاپ بوده و مسلمانان بايد با درك درست شرايط، اجازه ندهند باز هم دنياي اسلام دچار محدوديت‌هاي بيشتر شود.
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #45
                                سيره پيامبر اكرم(ص) در زمينه حاكميت سياسى





                                مقدمه

                                با مطالعه‏اى اجمالى در سيره زندگانى پيامبر اكرم(ص) جاى ترديد باقى نمى‏ماند كه آن حضرت، پس از هجرت به مدينه، هم‏چون يك رهبر و حاكم در ميان مردم عمل مى‏كرد و آنان نيز تبعيت از او را بر خويش واجب مى‏دانستند و متخلفان نيز مجازات مى‏شدند، ايشان كارهايى انجام مى‏داد كه وظيفه يك حاكم و حكومت است: با دشمنان جهاد مى‏كرد، غنايم جنگى را در جاى خود مصرف مى‏كرد، زكات را پس از جمع‏آورى، به مستحقان مى‏رساند و... حاكميت آن حضرت، با نظام قبيله‏اى مرسوم در شبه جزيره عربستان تفاوت اساسى داشت؛ زيرا هر منطقه‏اى كه به تصرف مسلمانان در مى‏آمد، تابع آنان محسوب مى‏شد و همه امور بر گرد وجود مهاجران و انصار، كه در مدينه بودند و پيامبر اكرم(ص) كه رسالت و نبوت و رهبرى آنان را بر عهده داشت، مى‏چرخيد.
                                اما در اين‏جا اين پرسش مطرح است كه آن حضرت، اين كارها را با چه عنوانى انجام مى‏داد؟ آيا بدين علت به اين امور اشتغال داشت كه مردم او را به رهبرى خويش برگزيده بودند؛ يعنى به عنوان حاكم منتخب مردم؟ يا از آن رو كه او فرستاده خداوند و رسول او در ميان مردم بود؛ يعنى به عنوان رسول و نبى به اين امور اقدام مى‏كرد؟
                                پرسش ديگر اين‏كه بر فرض نشأت گرفتن اين امور از جنبه رسالت آن حضرت، آيا ايشان به تشكيل حكومت نيز اقدام كرد يا اين كارها را صرفاً براى پيش‏برد اهداف دين انجام مى‏داد. به بيان ديگر، آيا آن‏حضرت اداره امور زندگى مادى مردم را نيز در دستور كار خويش داشت يا صرفاً بر اسلام آوردن آنان تأكيد مى‏كرد و اگر گروهى اسلام مى‏آوردند، با ديگر مسائل آنان كارى نداشت؟
                                اين پرسش‏ها بدين علت مطرح شده است كه بعضى با اعتراف به حاكميت و سلطه پيامبر اكرم(ص) بر مؤمنان از جنبه رسالتش، به نفى تشكيل دولت و حكومت به دست ايشان پرداخته‏اند و از سوى ديگر، حاكميت آن حضرت داراى دو ويژگى مهم است: اول اين‏كه داراى پشتوانه الهى بود و احكام مورد نياز مردم يا به‏طور مستقيم از طريق وحى نازل مى‏گرديد و آن حضرت تنها واسطه نقل آن‏ها براى مردم بود يا اگر خود تصميمى مى‏گرفت و به مردم ابلاغ و آن را اجرا مى‏كرد، آن نيز به گونه‏اى رنگ الهى به خود مى‏گرفت؛ زيرا خداوند از مردم خواسته بود كه از آن حضرت اطاعت كنند. دوم اين‏كه با ميل و رغبت مردم به وجود آمده بود، نه با زور و سلطه فرد يا گروهى بر ديگران، كه ويژگى بيش‏تر حكومت‏هاى پادشاهى و استبدادى است. مردم مدينه كه در اين زمينه نقش كليدى داشتند، با ميل و رغبت، پذيراى رسول خدا(ص) شدند و با شور و اشتياق از ايشان استقبال كردند.
                                اين دو ويژگى در حكومت رسول خدا(ص) موجب پيدايش دو نظريه شده است. بيش‏تر متفكران و عالمان دينى، در ميان شيعه و اهل سنت، حكومت نبوى را برخاسته از جنبه رسالت ايشان و جزئى از وظيفه رسالتش مى‏دانند؛ يعنى حكومتى الهى، كه خداوند و سپس رسولش در رأس آن قرار دارند و دستورهاى پيامبر اكرم(ص) همگى دستورهاى خداوند تلقى مى‏شود؛ چون خداوند از مردم خواسته است كه از او اطاعت كنند. عده‏اى نيز حكومت نبوى را حكومتى به انتخاب مردم مى‏دانند و ميل و رغبت و بيعت مردم با آن حضرت را دليل و شاهد اين مدعا مى‏دانند.
                                اين دو نظريه، داراى آثار متفاوتى است. يكى از آن‏ها اين است كه بنا بر نظريه اول، با وجود حضور پيامبر اكرم(ص) هيچ كس جز آن حضرت صلاحيت حكومت بر مردم را ندارد؛ اما در نظريه دوم، حاكم منتخب مردم، صلاحيت حكومت را دارد، هر چند شخصى غير از پيامبر اكرم(ص) باشد و پيامبر تنها وظيفه ابلاغ احكام الهى را به مردم دارد و آنان خود بايد با انتخاب‏حاكم جامعه، زمينه اجراى احكام اجتماعى اسلام را فراهم سازند، هر چند ممكن است خود پيامبر اكرم(ص) را نيز براى اين منظور برگزينند كه بنابراين نظريه، مردم در صدر اسلام چنين كردند.
                                البته در اين ميان، نظريه‏اى در باره انتخابى بودن حكومت نبوى وجود دارد كه به‏طور كلى، دين را امرى جدا از امور اجتماعى و زندگى مردم تصوير مى‏كند و آن را منحصراً ويژه امورى فوق بشرى، مانند خداوند و آخرت مى‏داند كه بنابراين، هر نوع حكومت دينى، حتى حكومتى كه به انتخاب مردم، بر اساس قوانين اسلامى به وجود آمده باشد، را نفى مى‏كند؛ اما بحث در باره اين نظريه، مجال ديگرى مى‏طلبد؛ زيرا دراين بحث‏ها فرض ما بر اين است كه حكومتى اسلامى وجود دارد و ما مى‏خواهيم به اين پرسش پاسخ دهيم كه آيا در زمان حضور پيامبر اكرم(ص) حاكم جامعه اسلامى را مردم انتخاب كردند يا آن حضرت به واسطه رسالت الهى، حكومت بر جامعه اسلامى را نيز بر عهده داشت؟ البته بايد توجه داشت كه به هر حال، مردم در برپايى حكومت اسلامى نقش عمده‏اى بر عهده دارند و اگر آنان نخواهند، حتى اگر برپايى حكومت، شأنى از شؤون رسالت نيز باشد، باز پيامبر اكرم(ص) بدون پشتوانه مردمى نمى‏تواند به مقصود خويش برسد.
                                در فصل‏هاى قبل، پاسخ اين پرسش را در آيات قرآن كريم و روايات بررسى كرديم. اينك مى‏خواهيم با سيرى در زندگى آن حضرت، از بعثت تا رحلت، شواهد و مطالبى را بيان كنيم كه مى‏تواند پاسخ مناسبى به اين پرسش بدهد. بدين منظور، مباحث اين فصل را در چهار محور ارائه مى‏كنيم:
                                1. اهداف دنيوى و حكومتى بعثت پيامبر اكرم(ص) .
                                2. وقايع مؤثر در تشكيل حكومت پيامبر اكرم(ص) در مدينه.
                                3. نقش رسالت و وحى در حكومت پيامبر اكرم(ص) .
                                4. حكومت پيامبر اكرم(ص) و نصب حاكمان پس از خود.

                                1. اهداف دنيوى و حكومتى بعثت پيامبر اكرم(ص)

                                در فصل‏هاى پيشين گذشت كه هر چند هدف اصلى و نهايى پيامبران(ع) دعوت به توحيد، نفى شرك و سعادت اخروى انسان‏ها است، ولى اين مسأله، نه تنها با وجود هدف‏هاى فرعى و مقدمى دنيوى ديگر منافاتى ندارد، بلكه رسيدن به سعادت اخروى نيازمند روش خاص در زندگى دنيوى است كه عمل بر طبق آن مى‏تواند سعادت اخروى را تضمين كند.
                                آن چه گفته شد، در امور فردى وضوح بيش‏ترى دارد و واجبات و محرّمات و ديگر احكام در اديان مختلف، براين مبنا به وجود آمده است؛ اما آيا پيامبران و به‏ويژه پيامبر اكرم(ص) اهداف دنيوى اجتماعى نداشته‏اند؟ يعنى آيا آنان در پى فراهم كردن اجتماعى سالم نبوده‏اند كه بتواند زمينه رشد انسان‏ها را فراهم كند و آنها را يارى دهد تا با شناخت استعدادهاى خود و بهره‏بردارى بهتر از نعمت‏هاى الهى، زمينه سعادت اخروى خويش را فراهم كنند؟ قرآن كريم يكى از اهداف بعثت انبيا(ع) را برپايى قسط و عدالت معرفى مى‏كند كه والاترين مقصود انسان‏ها در زندگى دنيوى و بهترين وسيله براى نيل به سعادت اخروى است:
                                (لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه باس شديد و منافع للناس و ليعلهم اللّه من ينصره و رسله بالغيب انّ اللّه قوى‏عزيز).[1]
                                همانا رسولان خويش را با دلايل روشن فرستاديم و همراه آنان كتاب (آسمانى) و ميزان نازل كرديم تا مردم عدالت را بر پا دارند و آهن را كه در آن، سختى بسيار و منافعى براى مردم است، نازل كرديم تا خداوند بداند چه كسانى او و رسولانش را بى آن كه او را ببينند، يارى مى‏دهند . همانا خداوند قوى و شكست‏ناپذير است.
                                در اين آيه شريفه، بر دو نكته مهم تأكيد شده است: اول نقش رهبرى انبيا و رسولان الهى در اجتماع انسانى، براى برپايى عدالت؛ زيرا خداوند آنان را با كتاب وميزان كه علامه طباطبايى مى‏فرمايد: مقصود از ميزان، دين است‏[2] فرستاده و از مردم يارى و نصرت آنان را خواسته است؛ يعنى قانون، ميزان، احكام و رهبرى از سوى خداوند فرستاده شده و از مردم طلب يارى شده است.
                                دوم نقش مردم كه آنان بايد عدالت خواه شوند و به يارى پيامبران برخيزند و عدالت اجتماعى را به وجود آورند؛ يعنى وظيفه دارند رهبرى پيامبران را بپذيرند و از آنان در برقرارى جامعه‏اى الگو و نمونه، كه عدالت در همه اركان آن سارى است، حمايت كنند.
                                حضرت على(ع) نيز در خطبه اول نهج البلاغه، ضمن برشمردن اهداف بعثت انبيا(ع) به مواردى اشاره مى‏كند كه از اهداف دنيوى بعثت به حساب مى‏آيد؛ يعنى اهدافى كه زمينه اهداف اخروى را فراهم مى‏كند. آن حضرت يكى از اهداف رسولان الهى را شكوفا كردن استعدادهاى عقلانى مردم و هدف ديگر آنان را نشان دادن وسايل معيشتى مى‏داند كه مردم را نگاه مى‏دارد:
                                فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبياء...و يثيروا لهم دفائن العقول و يروهم آيات مقدرة، من سقف فوقهم مرفوع و مهاد تحتهم موضوع و معايش تحييهم.
                                پس رسولانش را در ميان آنان مبعوث كرد و پى در پى انبيايش را به سوى آنان فرستاد تا...گنج‏هاى پنهانى عقل‏ها را آشكار كنند و نشانه‏هاى قدرت او را به آنان نشان دهند: آن سقف بلند پايه آسمان، كه بر فراز آن‏ها قرار گرفته، و اين گاهواره زمين كه در زيرپاى آنان گسترده شده و وسايل زندگانى، كه آنان را زنده نگاه مى‏دارد.
                                اين دو هدف كه يكى مربوط به نيروهاى درونى انسان‏ها و ديگرى مربوط به امور جهان و نيروهايى است كه انسان مى‏تواند به تسخير خويش درآورد تا زندگى بهترى داشته باشد و نيز علوم آسمان و زمين، كه همه اين‏ها انسان را به قدرت عظيم خداوند راهنمايى مى‏كند، نيازمند برنامه‏ريزى و تشكيل جامعه‏اى به رهبرى و حاكميت انبيا(ع) است.
                                اينك با توجه به اين مقدمه، به بررسى اهداف دنيوى و حكومتى پيامبر اكرم(ص) در ضمن دو عنوان مى‏پردازيم:
                                الف. اصلاح دنيا و آخرت، هدف بعثت پيامبر اكرم(ص)
                                ب. تشكيل حكومت، از اهداف پيامبر اكرم(ص)

                                الف. اصلاح دنيا و آخرت هدف بعثت پيامبر اكرم(ص)

                                پيامبر اكرم پس از چند سال تبليغ مخفيانه، مأموريت يافت تا رسالت خويش را آشكار كند و در مرحله اول، مأمور به دعوت اقوام نزديك خويش شد. او خاندان عبدالمطلب را در جلسه‏اى گرد هم آورد و بدين گونه، آنان را به اسلام دعوت كرد:
                                انّى قد جئتكم بخير الدنيا و الاخرة و قد امرنى اللّه تعالى ان ادعوكم اليه فايكم يؤازرنى على هذا الامر على ان يكون اخى و وصيّى و خليفتى فيكم.[3]
                                همانا من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده‏ام و خداوند متعال به من فرمان داده تا شما را به آن دعوت كنم، پس كدام يك از شما مرا بر اين كار يارى مى‏دهد تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد؟
                                آن حضرت با اين سخن خويش هدف از بعثت خود را اصلاح دنيا و آخرت، اعلام مى‏كند. او خيرات دنيا و آخرت را براى مردم آورده است؛ يعنى آمده است تا هم دنياى آنان را اصلاح كند و هم آخرت آنان را.
                                زمانى ديگر، آن حضرت بر قله كوه صفا، مردم را از عذاب آخرت بر حذر مى‏دارد و سپس همه نصيب دنيوى و اخروى را، كه او براى آنان آورده، مشروط به پذيرش و گفتن كلمه «لا اله الّا اللّه» مى‏كند:
                                انّى لا املك لكم من الدنيا منفعة و لا من الآخرة نصيبا الا ان تقولوا لا اله الّا اللّه.[4]
                                همانا من هيچ منفعت دنيا و نه بهره‏اى از آخرت را به شما نمى‏توانم ارائه نمى‏كنم مگر اين‏كه لااله الّا اللّه‏بگوييد.
                                اين سخن آن حضرت نيز مانند كلام قبلى ايشان روشن مى‏سازد كه حضرت، هم براى اصلاح دنيا آمده است و هم براى اصلاح آخرت. حضرت على(ع) نيز در تشريح اهداف بعثت رسول خدا(ص) هم بركات اخروى بعثت آن‏حضرت و هم بركات دنيوى آن را بر مى‏شمارد. ايشان در خطبه‏اى وضعيت دين و دنيا را در عربستان در زمان بعثت رسول خدا(ص) بدترين نوع معرفى مى‏كند:
                                انّ اللّه بعث محمداً نذيراً للعالمين و امينا على التنزيل و انتم معشر العرب على شرّ دين و فى شردار. منيخون بين حجارة خشن، و حيّات صمّ و تشربون الكدر و تأكلون الجشب و تسفكون دماءكم و تقطعون ارحامكم، الاصنام فيكم منصوبه و الآثام بكم معصوبه.[5]
                                همانا خداوند محمد را برانگيخت كه جهانيان را بيم دهد و امين او بر نزول وحى باشد، در حالى كه شما ملت عرب، بدترين دين و جامعه را داشتيد، در ميان سنگ‏هاى خشن و مارهاى ناشنوا زندگى مى‏كرديد، آب آلوده مى‏نوشيديد و غذاى ناگوار مى‏خورديد و خون يكديگر را مى‏ريختيد و رابطه خويشاوندى را قطع مى‏كرديد. بت‏ها در ميان شما بر پا بود و گناهان سراسر وجود شما را فرا گرفته بود.
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...