Emam Ali(ع

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • abadani69
    Senior Member
    • Aug 2005
    • 21339

    #16
    علي (ع) از ديدگاه انديشمندان و متفکران





    " ميخائيل نعميه" نويسنده متفکر عرب مسيحي مي گويد:
    " هيچ مورخ و نويسنده اي هر اندازه هم که از نيوغ برخوردار باشد نمي تواند سيماي کاملي از انسان بزرگي مانند پيشواي ما علي(ع) را حتي در هزار صفحه ترسيم کند.


    "ابن ابي الحديد" از علماي اهل سنت در کتاب شرحي بر نهج البلاغه مي نويسد:
    " فصاحت را ببين که چگونه مهار خود را به اين مرد ( حضرت علي) سپرده است. نظم عجيب الفاظ را تماشا کن! يکي پس از ديگري مي آيند و در اختيار او قرار مي گيرند. مانند چشمه اي که از زمين مي جوشد. سبحان الله جواني در شهر مکه بزرگ مي شود، با هيچ حکيمي برخورد نکرده ، اما سخنانش در حکمت ، بالاتراز افلاطون و ارسطو و سقراط است"



    "شيخ محمد عبده" از علماي بزرگ اهل سنت و شارح کتاب نهج البلاغه در سخني مي گويد:
    "از کلمات علي نه فقط روح بلاغت، فصاحت و حکمت را مي توان مشاهده کرد، بلکه اعجاز را مي توان ديد. آن بزرگوار گاهي با کلمات خود انسان را به ملکوت اعلي سير مي دهد و زماني متوجه اوضاع مادي مي سازد. او شجاعت و صلابت را به نحوي مجسم مي سازد که پشت مردان بي باک را به لرزه در مي آورد.
    در مقابل ، رحم و شفقت را به گونه اي بيان مي کند که قلب هر مخلوق سنگدلي هم اندوهگين مي شود.


    نويسنده مشهور مسيحي استاد " امين نخله" خطاب به شخصي که از وي خواسته بود چند کلمه از سخنان علي ( ع) را برگزيند تا وي در کتابي گردآوري و منتشر سازد، مي گويد:
    " از من خواسته اي که کلماتي از گفتار حضرت علي(ع) را انتخاب کنم تا آن را در کتابي منتشر سازي. من با مسرت کتاب با عظمت نهج البلاعه را ورق زدم. به خدا نمي دانم چگونه از ميان کلمات علي (ع) مطالبي را انتخاب کنم. حتي نمي دانم چگونه کلمه اي را از کلمه ديگر جدا سازم. اين کار درست مثل اين است که دانه ياقوتي را از کنار دانه ياقوت ديگر بردارم. سرانجام من اين کار را کردم، در حاليکه دستم ياقوتهاي درخشنده را پس و پيش مي کرد و ديدگانم از تابش نور آنها خيره مي شد. به ياد داشته باش که اين کلمات فقط پرتوهايي از نور بلاغت کلام امام علي (ع) است .


    "عبد الفتاح عبد المقصود" نويسنده مصري مي گويد:
    " من همواره اخلاق و موهبتهاي الهي و آنچه را که تشکيل دهنده شخصيت است ، مقياس شناختن عظمت انساني قرار مي دهم، از اينرو بعد از محمد(ص) کسي را نديده ام که شايسته باشد پس از او قرار گيرد يا بتواند در رديف او باشد. اين واقعيتي است که حقايق تاريخ گوياي آن است. امام علي برترين مردي است که روزگار تا پايان عمر خود، چون او نزايد و اوست که اخبار و گفتارش براي هدايت طلبان چون شعاعي مي درخشد. او مجسمه اي از کمال است که در قالب بشريت ريخته شده است."


    "ابن ابي الحديد " انديشمند بزرگ اسلامي و از علماي اهل سنت
    شرحي مفصل بر کتاب ارزشمند نهج البلاغه نگاشته و در اين شرح به جايگاه والاي علي (ع) در علوم اسلامي اشاره کرده است. او با عباراتي شور انگيز آن بزرگوار را خاستگاه تمامي دانشهاي اسلامي مي داند و مي گويد:
    " دانش تفسير، از او سرچشمه گرفته و از تعاليم او دامن گشوده است
    گرچه عده اي سعي کردند که برتري و مقام او را کتمان کنند. اما او چون خورشيدي است که با کف دستها پوشيده نمي شود و مانند روشنايي روز است که چشمهاي بينا آن را درک مي کنند"


    " جرج جرداق" نويسنده و پژوهشگر مسيحي لبناني
    کتاب پر ارج " امام علي ، صداي عدالت انساني " را در چند جلد به رشته تحرير در آورد. اين کتاب نه فقط در بين مسلمانان بلکه در ميان اهل فرهنگ و انديشه درجهان ، جايگاه خاصي يافت. متفکران و دانش پژوهان با بررسي و مطالعه اين کتاب، شيوه تحقيق و نحوه داوري جرداق را ستودند. اما او خود مي گويد که در معرفي شخصيت امام علي (ع) کوتاهي کرده و هنوز ناگفته هايي باقي مانده است.
    "جرج جرداق" با آنکه مسيحي است ، از عشق و ارادت خود به امام علي ( ع) چنين مي گويد:
    "علي از کودکي در جان من بود و از همان زمان ايشان به عنوان فردي واقعا" بزرگ در ذهن و ضميرم جاي گرفت. عظمت امام علي (ع) در آن است که او بر تمامي زمانها و مکانها پيام دارد. سخنانش در نهج البلاغه، نغز و زيباست. آنگاه که علي مفسدين و اهل فساد را تهديد مي کند، همچون آتش سهمناک و پر غرش زبانه مي کشد و اگر به استدلال مي پردازد، عقلها را متحير مي کند و راه هر نوع دليل و برهان مخالف را مي بندد و عظمت منطق خويش را به اثبات مي رساند."
    جرج جرداق در جايي ديگر از سخنانش در باه شخصيت علي (ع) مي گويد:
    " اگر بخواهيد آب يک حوض را متلاطم کنيد، با دست خود مي توانيد،اما اگر استخري بزرگ باشد ، نمي توان آن را با دست متلاطم کرد، بايد سنگي بزرگ به وسط استخر انداخت تا متلاطم گردد. اگر درياچه اي باشد، به واسط سنگ نمي شود آن را متلاطم کرد، بايد کوهي در آن بيفتد تا متلاطم شود. در اين عالم هر آبي قابل تلاطم است ، اما من اقيانوس پهناور و عظيمي مي شناسم و آن اقيانوس وجود علي است که هيچ چيز نتوانست آن را متلاطم سازد، به غير از دو چيز: يکي آه مظلوم و ديگري خوف خدا در دل شب"


    "استاد علامه محمد تقي جعفري" فيلسوف و انديشمند مشهور ايراني
    در ترجمه و شرح کتاب نهج البلاغه را در چندين جلد تقديم جهانيان نمود. اين اثر ارزشمند، توجه دوستداران علم و ادب را به خود جلب کرده است. علامه محمد تقي جعفري در جمله اي از جايگاه امام علي و نهج البلاغه در جهان امروز چنين مي گويد:
    " آن روزکه نهج البلاغه علي ابن ابيطالب ، بيطرفانه و با دقت بررسي شود، از تمامي مکاتب اجتماعي ، اخلاقي و اقتصادي و فلسفي که بشر ابداع نموده ، بي نياز خواهيم شد"



    استاد " عبد الوهاب حمورا" استاد دانشگاه قاهره در سخني مي گويد:
    " نهج البلاغه ، شامل همه آن چيزهايي است که پژوهشگران بزرگ ، اساتيد اخلاق ، فلسفه ، دانشمندان و سياستمداران پرهيزکار مي توانند بگويند يا بنويسند. محتواي نهج البلاغه به خوبي نشان مي دهد که اين اثر جاودانه از انديشه بي نظير امام علي (ع) تراوش يافته است"

    Comment

    • abadani69
      Senior Member
      • Aug 2005
      • 21339

      #17
      The Imam Ali Mosque Bombing:
      Round Up the Usual Suspects
      by Kurt Nimmo
      Dissident Voice
      September 3, 2003

      At first the Iraqi police -- actually the Americans -- said the Imam Ali Mosque bombing was the work of al-Qaeda. But that didn't really make too much sense, not with Iraqis unrelated to al-Qaeda killing US soldiers, American civilians working for military contractors, and fellow Iraqis cooperating with the Anglo-Americans. Ayatollah Mohammed Baqer al-Hakim, the assumed target of the suicide bombing, was considered one of the latter by many Iraqis.

      As if to add a bit of drama to the bombing, the "authorities" threw in the complicity of "foreigners," a few straggling Saudis, Syrians, and Palestinians. This addition fits nicely in the Bushite explanation of things -- the Iranians, Syrians, even the formerly obliging Saudis are nothing less than arrant troublemakers and, down the road, their verminous nests will need to be invaded as well.

      Now it seems the perps are Iraqis. "There are several suspects, none of whom has citizenship other than Iraqi," admitted Haidar al-Mayyali, the governor of the holy city of Najaf. These are Saddam "remnants," of course, "dead-enders" or "bitter-enders." Even so, the "authorities" are unwilling to completely dismiss the al-Qaeda connection. "There is no exact information on this matter," al-Mayyali added. But then there never is.

      Saddam, or members of his "remnant" Ba’athist dictatorship, wasted little time denying all involvement in the terrorist bombing. On Monday, al-Jazeera -- the Arabic TV station the Americans have bombed in the past (in Kabul, Basra, and Baghdad) apparently for reporting the news differently than the Bush Ministry of Disinformation, aka Fox News, has -- aired an audio tape supposedly recorded by Saddam. "The infidel invaders are accusing, without proof, the followers of Saddam Hussein after the killing of Shi'ite leader Hakim," said the tape. "This is not what Saddam attributes to himself."

      Saddam may not attribute the bombing to himself, but the US "appointed" Governing Council has, more than likely with ample prodding by their taskmasters. "They hastened to accuse us before they had any proof. Did they do this to shift attention from those who really did this, or were they just hasty? They have to tell the people the details of this accusation and their investigation," the tape pointed out.

      Well, naturally, that's not the style of viceroy Bremer and the FBI, who were called in to investigate the bombing. Thomas Fuentes, dubbed the FBI's top agent in Iraq, said experts will look for links between the attack in Najaf and bomb attacks at the United Nations headquarters and Jordanian embassy in Baghdad. "We'll be obtaining samples if we can of the explosives used [in Najaf] and will be submitting that to laboratory analysis, and comparing it with samples taken from other bombings," Fuentes told the AFP news agency. Fuentes said there's no shortage of suspects. "Just start a list. Many groups are capable. There's no shortage of people [in Iraq] capable of conducting a bombing like this," he said rather unreflectively.

      The conclusion will be multiple choice: Saddam or al-Qaeda with the help of earmarked enemies (Iranians, Syrians, Lebanese, Palestinians, or the duplicitous Saudis). Since all of these guys work in concert against freedom-loving Americans, the pre-ordained conclusion of the FBI investigation will not be hard to digest, especially for a subservient corporate media.

      The Iraqi police (actually there's no such thing; more accurately, they would be described as American military police with hand-picked Iraqi employees) say they have discovered that up to 700 pounds of explosives were used in each of the cars in the terrorist attack and the detonation of the explosives were triggered by cell phone. They believe the explosives and ordinance used in the attack were the same type used against the UN Headquarters in Baghdad on August 19th that killed Chief UN Envoy in Baghdad, Sergio Vieira.

      None of this matters, of course. Fox News and its wannabes will never tell the American people the truth about Iraq: while most Iraqis hate Saddam -- at least the non-Sunnis who didn't benefit from his corrupt and onetime American supported regime -- they most assuredly hate the American occupation even more. After all, Saddam is Iraqi and the Americans… well, in the eyes of millions of Iraqis they’re foreigners, invaders after Iraq’s bountiful oil reserves, Crusaders out to enervate Islam, servitors of the Zionists.

      The Iraqi people share a long history of foreign invasion and occupation (Persians, Mongols, Ottoman Turks, and British), so their paranoia is justified. In fact, the word "Iraq" is not of their making -- it was imposed on them under British Mandate. The arrogant Brits imposed a Hashemite monarchy on the Arabs of the former Mesopotamia and carved out the territorial limits of Iraq with little consideration of natural frontiers or traditional tribal and ethnic settlements. So preoccupied were the British by their desire for a direct trade route with India (another colony) and the prospect of Arab oil (discovered in ***kuk in 1927) that they completely ignored the dangerous reality of Arab Nationalism burbling perilously at the heels of their hobnailed boots. It is the same nationalism that the Americans are up against today.

      Pan-Arab nationalism is the primary reason millions of Arabs relate to the plight of the Palestinians; they share an emotional attachment and solidarity with brother and sister Arabs under attack by foreigners and Afrikaner-style settlers -- European (Ashkenazic) Jews and their American benefactors and enablers. For Arabs crossing Iraq's porous and wholly artificial borders, the struggle is against the real foreigners -- the Americans and their British coconspirators, the Europeanized heirs to colonialists and, as many Arabs view it, Crusaders.

      The assassination of Ayatollah Mohammad Baqir al-Hakim will soon catalyze the fence-sitters in Iraq. Regardless of who actually bombed the Imam Ali Mosque in Najaf, Iraqis will blame the Americans for having done so little to prevent the bombing. Even the former CIA lapdog, Pentagon favorite, and convicted swindler, Ahmad Chalabi, blames the Americans for lackadaisical security. ''I hold the coalition forces responsible for security in Iraq. The Americans have taken responsibility for security in Iraq, and I appeal to them to keep the peace.'' So precarious is the American grasp on Iraq that its puppet "governing" council is losing members. Last week, for instance, Shi'ite cleric Mohammed Bahr al-Uloum suspended his membership because of security problems and what he called the Americans' inability to protect prominent figures. He cited the Najaf bombing for his decision.

      Comment

      • abadani69
        Senior Member
        • Aug 2005
        • 21339

        #18
        Rounding up the usual suspects is an exercise in futility. The FBI -- a discredited agency with an illustrious past of hounding mobsters and anti-war activists -- will come away from Najaf with "forensic" evidence implicating whomever the Bushites want to blame for the resistance to their brutal presence in Iraq. The CIA will waste its time -- and some of the secret budget money it receives without the consent of the American people -- determining if it is indeed Saddam Hussein on that tape released to al-Jazeera. It doesn't matter if it is Saddam on the tape -- or one of his doubles, or a CIA linguistics specialist, or Santa Claus -- because with or without Saddam Hussein the resistance will continue. It doesn't matter if it's al-Qaeda, the Fallujah branch of al-Qaeda, the al-Faruq Brigades, Ansar al-Islam, the Muslim Youth, the Snake Party, Jihaz al-Iilam al-Siasi lil hizb al-Baath, the Army of Mohammed, or any other of the more than two dozen known resistance groups in Iraq. As the FBI's Thomas Fuentes pointed out, there is no shortage of such groups in post-Saddam Iraq.

        Not long ago General John Abizaid finally admitted that the Americans face a "classic guerilla-type campaign" in Iraq -- while avoiding the logical conclusion of his statement: a huge commitment of forces will be needed to even begin the suppression of a guerrilla force -- or a number of guerilla forces -- in Iraq. "Our coalition will stay until our work is done," said neocon Deputy Secretary of Defense Paul Wolfowitz last month. "The sacrifices that our magnificent troops are making [are] for their children, and their grandchildren, for our children and our grandchildren, and ... for our security." The American people, however, are beginning to think otherwise; according to a CBS News poll, approximately half of the American public believes things are not going well in Iraq and the threat of terrorism remains the same.

        Now is the time to exit Iraq and let the Iraqi people decide their own future. However, this is unlikely to happen even if Bush is trounced from the White House next year. In order to force the US from Iraq there will need to be the sort of massive civil disobedience and non-stop demonstrations that eventually forced the US from Vietnam nearly thirty years ago. The difference between US involvement in Vietnam and Iraq is crucial for the formation of that sort of activism: the Pentagon and the White House no longer depend on a national draft and the involuntary servitude of hundreds of thousands of young people, many who are likely hard pressed to even find Iraq on a map.

        Eventually, considering the swelling guerilla war in Iraq and the neocon desire to take out Iran, Syria, North Korea, possibly Lebanon and (in the more delusional fever dreams of the neocons) Libya, Cuba, and even China -- to say nothing of inserting troops in the cauldron that is the West Bank and Gaza as senators Dick Lugar and Dianne Feinstein are now suggesting -- the idea of a military draft may once rear its ugly head. It may have to if the Bushites are to avoid imperial overreach.

        “The exercise in imperial overreach now all but forgotten is the first part of the British colonial Indian Army's Mesopotamia campaign of World War I, an endeavor that went horribly awry due to overconfidence, and a fixation on Baghdad that led to going too far, too fast, with too few, outpacing thinly-stretched supply lines left vulnerable to a marauding enemy,” writes Jason Vest. History may not repeat itself, not exactly. Even so, the Americans seem to be repeating the mistakes of the British in Iraq.

        Neocons such as William Kristol and Robert Kagan are urging more troops be sent to Iraq lickety-split. "While it is indeed possible that, with a little luck, the United States can muddle through to success in Iraq over the coming months, the danger is that the resources the administration is devoting to Iraq right now are insufficient, and the speed with which they are being deployed is insufficiently urgent," write the chicken hawk duo in the latest issue of the Weekly Standard. "These failings, if not corrected soon, could over time lead to disaster." In other words, if more troops are not sent to Iraq promptly the neocon plan of splintering the Arab world into tribal Bantustans will falter and eventually fail. The neocons may hate the draft -- recalling the lessons of Vietnam * but they may have no choice: as it now stands, the US does not have enough soldiers to carry out the demented neocon scheme of world conquest.

        Bush will not be able to send enough soldiers to Iraq -- just as Johnson and Nixon were unable to send enough to Vietnam to stem the tide of violence directed against the invasion and occupation of their homeland. Even if Bush puts 200,000 or 500,000 US soldiers on the streets of Baghdad, Basra, and Najaf the resistance against the occupation will not end. Resistance is human nature, a spontaneous human impulse the obtund and think-tank bound neocons either forgot about or never knew in the first place.

        For as the Algerian revolutionary Frantz Fanon understood, the people of Vietnam * and the people now resisting occupation in Iraq * are struggling because it has “become impossible for them to breath."


        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #19
          اسلام‌مدارى، ستون فقرات سيره سياسى امامان عليهم‌السلام

          از اصول محورى در سيره سياسى امامان عليهم‌‌السلام در هر عرصه‏اى (سياسى، فرهنگى، و...) اصل حفظ اسلام است. امامان عليهم‌السلام خود را فداييان دين مى‏دانستند و در اين راه از تمام آنچه در توان داشتند مايه مى‏گذاشتند. امام على عليه‌السلام در دوره بيست و سه ساله رسالت (بعثت و هجرت) سرباز وفادار و هميشه در صحنه اسلام در تمامى عرصه‏ها بود. پس از ارتحال جانگداز پيامبر شرايطى پيش آمد كه دل هر عاشق پيامبر صلي‌الله عليه و آله را به درد مى‏آورد.

          على عليه‌السلام در اين دوره هم مثل دوره رسالت، سرباز وفادار اسلام بود و هزينه‏اى كه در اين راه پرداخت به مراتب سخت‏تر از دوره بعثت و هجرت بود. در آن دوره اين تنها "تن" حضرت بود كه در جنگ‌ها آماج تير و نيزه و خنجر قرار مى‏گرفت. تا جايى كه جاى جاى بدن آن حضرت جاى ضربت‏ها بود، تنها در جنگ احد بيش از 60 جراحت برداشت. اما پس از رحلت پيامبر اين "جان" و "روح" مولا بود كه آماج تيرهاى كينه‌ورزان به دين قرار گرفت و سختى صبرش را در اين دوره به "خار در چشم" و "استخوان در گلو" و مانند آن تشبيه كرد.(1) گوياى درد فوق‌العاده وى از شرايط پيش آمده بعد از پيامبر صلي‌الله عليه و آله است.

          به هر حال قبله مولا در تمام دوران‏هاى عمرش خدا بود و بس. در دوره رسالت براى پاسدارى از دين خدا به استقبال شهادت رفت و پس از پيامبر صلي‌الله عليه و آله نيز به همين دليل سكوت كرد تا اساس دين خدا بماند.

          البته اين نكته توضيح واضح است كه سكوت مولا بلافاصله پس از رحلت پيامبر نبود، بلكه حضرت تا مدتى تلاش كرد تا آب از جوى رفته را به جوى برگرداند، اما متأسفانه آنان كه مى‏بايست همراهى كنند همراهى نكردند و از سوى ديگر مشاهده كرد كه دشمنان بيرونى مصمّم‌اند كه از شرايط پيش آمده بهره‌بردارى كرده و به اساس دين ضربه بزنند. لذا براى حفظ اساس اسلام "سكوت" را برگزيد و در حقيقت آتش‌بس يك طرفه را اعلام كرد و تا بيست و پنج سال اين وضعيت ادامه يافت.



          حفظ دين راز سكوت مولا على عليه‌السلام

          على عليه‌السلام به صراحت «حفظ دين» را راز اصلى سكوت خود ياد مى‏كند. او مى‏ديد كه ادامه تلاشش در جهت احياى راه پيامبر صلي ‌الله عليه و آله نه تنها به بار نمى‏نشيند، بلكه ره‌آورد آن «تفرقه» است ؛ تفرقه‏اى كه موجب ضربه خوردن اساس دين است. لذا راه "سكوت" را برگزيد. سپس فرمود:

          «وايم الله لولا مخافة الفرقة بين المسلمين و ان يعود الكفر و يبور الدين لكنّا على غير ما كنّا لهم عليه...(2)؛ به خدا سوگند! اگر ترس تفرقه بين مسلمانان، بازگشت كفر و نابودى دين نبود رفتار ديگرى با آنها داشتيم.»

          در سخن ديگر بعد از سوگند... فرمود: «لكنّا غيّرنا، ذلك ما استطعنا؛(3) بى ترديد تا مى‏توانستيم اوضاع را تغيير مى‏داديم.»

          براى ترسيم شرايط بعد از پيامبر و وضعيتى كه مولا را وادار به سكوت كرد اين جمله از سيره ابن هشام خواندنى است:

          «لما توفى رسول الله صلي ‌الله عليه و آله ارتدت العرب واشرأيت اليهودية و النصرانية و نجم النفاق و صار المسلمون كالغنم المطيرة فى الليلة الشاتية(4)؛ هنگامى كه پيامبر صلي ‌الله عليه و آله وفات يافت (برخى) از اعراب جاهلى مرتد شدند يهود و نصارا سربرداشتند و منافقان وارد صحنه شدند و مسلمانان همانند رمه بى‌چوپانى بودند كه در يك شب سرد و بارانى زمستانى در بيابان گرفتار شده‏اند.»

          در چنين شرايطى مولا به شدّت مراقب اساس دين بود و حتى اجازه سوء استفاده فرصت‌طلبان را در نهايت تنهايى و غربت نداد.

          بعد از آن كه «ابوبكر» به خلافت رسيد، ابوسفيان (دشمن ديرينه و كينه‌توز اسلام) نزد على عليه‌السلام آمد و گفت: اى ابوالحسن كى ما پيرو قبيله بى‌سر و پاى «تيم» بوديم؟ و مى‏خواست با اين ترتيب امام را براى قيام و درگيرى تحريك كند. عجيب است كه كسى كه تا ديروز روياروى با اسلام بوده اين چنين با مولا سخن مى‏گويد، حضرت فرمود: «به خدا سوگند! منظور تو چيزى جز فتنه نيست. به خدا سوگند! تو هميشه در فكر بودى كه براى اسلام و مسلمين ايجاد شرّ كنى، ما نياز به اندرز و نصيحت تو نداريم.»(5)

          در روايتى آمده: روزى فاطمه – سلام‌الله عليها - امام را به قيام ترغيب كرد، در همان حال صداى مؤذن برخاست: «اشهدان محمداً رسول اللّه» امام رو به همسر گرامى‌اش فاطمه كرد و فرمود: «ايسرك زوال هذا النداء من الارض؛ آيا دوست دارى اين صدا از روى زمين برچيده شود؟ فرمود: نه، حضرت على فرمود: پس مطلب همان است كه من مى‏گويم (بايد سكوت و تحمل كرد).»(6)



          پذيرش حكومت براى اجراى دين‏

          دوره غربت و تنهايى مولا به پايان مى‏رسد. مردم يك پارچه سراغ مولا مى‏آيند تا آن حضرت رهبرى امت را بپذيرد، امّا على عليه‌السلام از پذيرش آن كراهت داشت، چون مى‏ديد با توجه به شرايطى كه بعد از بيست و پنج سال پيش آمده و استحاله فرهنگى‌اى كه پديدار شده نمى‏تواند به آرمان‏هاى بلند الهى خود برسد، ولى وقتى اصرار فوق‌العاده مردم را ديد، ناچار "رهبرى" را پذيرفت. امام على عليه‌السلام "مشروعيت" خود را به نصب پيامبر صلي ‌الله عليه و آله مى‏ديد. اين "مشروعيت" وقتى تأثيرگذار بوده و در عرصه بيرونى نقش خود را ايفا مى‏كرد كه مردم نيز به صحنه بيايند. امّا بيست و پنج سال مردم نيامدند و آن "مشروعيت" كارايى نداشت. لذا وقتى مردم به صحنه آمدند و ملتمسانه از مولا خواستند كه بپذيرد، زمينه "مقبوليت" فراهم شد. پس رأى مردم مبناى "مقبوليت" است، نه "مشروعيت".

          مولا به صراحت مى‏فرمايد: كه خلافت را پذيرفتم تا دين را به صحنه بياورم: «اللهم انك تعلم انه لم يكن الّذى كان منّا منافسة فى سلطان و لا التماس شى‏ء من فصول الحطام ولكن لنرد المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك فيأمن المظلومون من عبادك و تقام المعطلة من حدودك؛(7) خدايا تو مى‏دانى آنچه را كه انجام داديم نه به جهت رقابت در حكومت بود و نه براى به چنگ آوردن متاع بى‌ارزش دنيا، بلكه مى‏خواستيم نشانه‏هاى دين را برگردانيم و بلاد تو را اصلاح كنيم تا بندگان ستمديده ات در امان بمانند و حدود تعطيل شده الهى اقامه گردد.»

          مولا در سخنى فرمود: «...ولولا خشية الدين لم اجبهم؛ اگر نگران دين نبودم خلافت را نمى‏پذيرفتم.»(

          در سخن ديگر نگرانى‌اش را (آن نگرانى‌اى كه سبب شد خلافت را بپذيرد) به ميدان آمدن بنى‌اميه و بازى با دين خدا ذكر مى‏كند و مى‏فرمايد: اگر نمى‏پذيرفتم، آنان صحنه گردان مى‏شدند.(9)



          حكومت دينى آرمان مولا على عليه‌السلام

          براى مولا حكومت دينى يك آرمان بود كه مى‏خواست با تمام توان خويش آن را تحقق بخشد. عجيب است كه با اين صراحت‌هاى مولا برخى از نويسندگان، حكومت على عليه‌السلام را از نظر برنامه و اهداف، «سكولار» مى‏شناسانند.

          نويسنده‏اى مى‏گويد: عهدنامه مالك اشتر فرمانى است با دستورالعمل‏ها و درس‏هاى فراوان در مورد آيين ملك‌دارى، مردم‌دارى و خدمت‏گزارى است كه با تفكيك كامل دين از سياست در اين نامه تا دلتان بخواهد از انصاف و عدالت، احسان و خدمت، مديريت و مراقبت، مساوات و مشورت و گذشت و محبت سخن گفته شده است، ولى يك جمله در آن جا نمى‏بينيد كه سفارش اجرا و نظارت در فرايض دينى و در ايمان و عبادات مردم را به مالك اشتر كرده باشد.(10)

          نقد اين سخن اين است كه اولاً: مولا دين را از سياست جدا نمى‏دانست و نفس پذيرش حكومت از ناحيه آن حضرت به معناى آن است كه دين را از سياست جدا نمى‏ديد. ثانياً: چهار نكته در صدر برنامه‏هاى تعيين شده ايشان وجود دارد كه يكى از آنها «استصلاح اهلها» است كه به معناى سازندگى اخلاقى و ايمانى مردم است. در اين جمله بازسازى معنوى مردم در متن مأموريت مالك اشتر قرار گرفته است. ثالثاً: در متن اين عهدنامه فرازهاى فراوانى وجود دارد كه نقض «تفكيك دين از سياست» است. چگونه ممكن است فرمانروايى معتقد به جدايى دين از سياست باشد، ولى به استاندار خود چنين دستور دهد: «امره باتباع ما امر به فى كتابه من فرائضه و سنته؛ او را دستور مى‏دهيم به پيروى از آنچه در كتاب خدا هست از واجبات و مستحبات.» يا «والصق باهل الورع؛ پيوسته با اهل ورع باش» يا مى‏فرمايد: كارگزاران حكومت را از مسلمانان با سابقه قرار بده. رابعاً: اين تنها نامه حكومتى على(ع) نيست ؛ مثلاً در نامه‏اى ديگر استانداران خود را توصيه به برگزارى نماز جماعت مى‏كند(11) و آنها را يارى‌دهندگان دين خدا مى‏داند(12) و آموزش دين و تعليم مبانى اعتقادى و اخلاقى را از وظايف حاكم مى‏داند: «على الامام ان يعلم اهل ولايته حدود الاسلام و الايمان.»(13)

          در سخن ديگرى "پيگيرى وظايف دينى مردم" را يكى از وظايف حكام معرفى مى‏كند.(14)

          آيا با اين همه مسائل مى‏توان ادعا كرد كه چنين حكومتى در امر ارزش‏ها و آيين مردم بى‏تفاوت است و خود را از دخالت، معاف كرده است و حتى در نظارت بر امور دينى هم نقش ندارد؟

          به هر حال سكوت على عليه‌السلام براى حفظ دين است و پذيرش حكومت نيز براى نشر دين.



          همكارى در جهت حفظ دين

          بر اساس اصل فوق است كه مى‏بينيم امامان(عليهم السلام) با اين كه دل خوشى از حكومت‏هاى عصر خود نداشتند، ولى آن جا كه مسئله اصل اسلام در ميان بود همكارى مى‏كردند، يعنى آن جا كه اگر گره ناگشوده‏اى مى‏ماند آن را به پاى اسلام مى‏نوشتند، ائمه(عليهم السلام) وارد ميدان مى‏شدند و "گره گشايى" مى‏كردند. بر اين اساس است كه مى‏بينيم على عليه‌السلام در همين دوره بسيار سخت سكوت 25 ساله هر جا اسلام نيازمند كمك بود وارد ميدان مى‏شد، مثلاً:

          الف: در موارد زيادى كه مشكل قضايى يا فرهنگى براى اسلام پيش مى‏آمد و دستگاه خلافت از عهده حلّ آن برنمى آمد، على عليه‌السلام آن مشكل را حل مى‏كرد. اين موارد بسيار زياد است و خود آنان اعتراف كرده‏اند كه عمر گفت: «اعوذ باللّه من معضلة ليس لها ابوحسن(15)؛ پناه بر خدا بر مشكلى كه ابوالحسن عليه‌السلام براى حل مشكل آن نباشد.» يا «اعوذ باللّه ان اعيش فى قوم لست فيهم يا اباحسن(16)؛ پناه بر خدا كه من در بين كسانى باشم كه تو آن جا نباشى.» يا «لولا على لهلك عمر(17)؛ اگر على نبود عمر نابود مى‏شد.» در موارد فراوانى از همين حكومت، حضرت على عليه‌السلام حرف اول را مى‏زد؛ مانند: هجرت را مبدأ تاريخ قرار دادن(1؛ عدم حضور عمر در جنگ با روميان(19) و تصميم‏گيرى در مورد عدم تقسيم زمين‏هاى حاصلخيز كوفه بين مردم.(20) در حالات امام باقر عليه‌السلام نيز آمده است كه وقتى دستگاه خلافت جبار عبدالملك بن مروان در مورد مسئله مهم اقتصادى "ضرب سكّه" با دولت مسيحى روم مشكل پيدا كرد حلّال مشكل، امام باقر عليه‌السلام بود.(21)

          بدين ترتيب روشن شد كه اسلام‌مدارى، ستون فقرات سيره سياسى امامان بوده و پيروان اين انوار تابناك جهان هستى نيز بايد پيوسته اين "اصل" را در نظر داشته باشند.

          به هر حال "اسلام" را بايد حفظ كرد و گاه هزينه‏اش جنگ بى‌امان، كشته شدن و مجروح شدن است و گاه هزينه‏اش سكوت تلخ و مانند آن كه بايد متحمل آن شد.

          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #20


            ارتباط مستقيم مسؤولان با مردم از نگاه امام علي

            در آموزه هاي ديني پاسخگويي به مردم و مراجعات مردم به مسؤولين جهت دريافت پاسخ مناسب و درخور شان، يك اصل است و در سيره نبوي صلي‌الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام اين امر به وضوح نمايان مي‌باشد.

            نكته قابل توجه اين كه ائمه اطهار عليهم السلام علاوه بر اينكه خود پاسخگوي مردم و حاجتمندان بودند، به پيروان و شيعيان و علاقمندان خود نيز تاكيد اكيد داشتند كه اين شيوه را در زندگي خود عملي نمايند و از مردم هرگز فاصله نگيرند، آنها را از خود و خود را نيز از آنان و خدمتگزار آنان بدانند كه هرچه فاصله بين مسؤولان و مردم كمتر و كمتر شود موفقيت بيشتر، خدمتگزاري بهتر و رضايتمندي مردم از حكومت افزون‌تر مي‌گردد.

            برخورد عتاب‌آميز امام موسي كاظم عليه السلام با علي‌بن‌يقطين يكي از شيعيان و علاقمندان خاص آن حضرت در خصوص يك برخورد نامناسبشان با ابراهيم جمال (شترچران) و وادار شدن علي‌بن‌يقطين جهت عذرخواهي از آن شترچران كه با حضور در منزل ابراهيم و صورت بر زمين گذاردن و از ابراهيم درخواست حلاليت نمودن انجاميد لزوم توجه مسؤولين به مراجعه‌كنندگان را مي‌رساند و نيز با توجه به جايگاه پاسخگويي مسؤولين به مردم است كه حضرت اميرالمومنين عليه السلام در عهد نامه‌اي، خطاب به مالك اشتر و در واقع به مالك‌ها و كارگزاران تمام عصرها مي‌فرمايند: «براي مراجعه‌كنندگان و حاجتمندان وقتي مقرر بدار كه شخصاً به نياز آنان رسيدگي كني و آنان بتوانند با شخص تو سخن بگويند.»

            همه مي‌دانيم كه يكي از مشكلات اساسي هر جامعه‌اي عدم دست‌يابي عامه مردم به مسؤولين و گوش ننمودن برخي از مسؤولين به خواسته‌ها، درد دل‌ها و مشكلات مردم عادي جامعه است كه اين مشكل، مشكلات عديده ديگري را به دنبال دارد، از جمله اينكه مسؤولين پايين‌تر وقتي ببينند، مسؤول مافوق، توجه به مراجعه‌كنندگان و مردم ندارد، قطعاً آنان نيز همانند مسؤول مافوق خود كم‌توجه و در پاره‌اي از موارد بي‌توجه به مردم و خواسته‌هاي آنان مي‌گردند و در اثر بي‌توجهي به مردم، مشكلات مردم نه تنها برطرف نمي‌گردد بلكه بر مشكلاتشان افزوده مي‌شود و جو بدبيني و ايجاد فاصله بين آنان و مسؤولين در جامعه حاكم مي‌گردد كه چنين فضايي براي هر جامعه‌اي خطرناك خواهد بود.

            اما در سايه توجه به مردم و نظارت مسؤول مافوق به عملكرد مسؤولين رده‌هاي پايين‌تر و ميدان ندادن به آنان جهت بي‌اعتنايي به مردم، تلاش براي رفع مشكلات مردم و توجه به خواسته‌ها و سخنان آنان بيشتر امكان‌پذير خواهد بود و در نهايت جو خوش‌بيني و رضايتمندي در جامعه حاكم خواهد شد كه اين امر علاوه بر اينكه كاري است الهي و پسنديده، در ثبات نظام نيز بسيار موثر است. چرا كه بي‌شك يكي از پايه‌هاي اساسي نظام و حفظ آن مردم هستند كه در سايه توجه مسؤولين به آنان، آنها نيز وظيفه خود را در خصوص حفظ نظام و حمايت از آن به خوبي انجام مي‌دهند.

            نكته ديگري كه قابل توجه است و حضرت امير عليه‌السلام هم در عهدنامه خود جناب مالك را به آن توجه دادند، تواضع در برابر مردم است.

            امروز بداخلاقي‌هاي اداري را مردم ما از هيچ مسؤولي در هر رده‌اي نمي‌پسندند ولو اينكه همان مسؤول صدها كار پسنديده براي مردم انجام داده باشد.

            اصلاً يكي از اساسي‌ترين علت جذب مردم به وجود مقدس پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله اخلاق نيكو و تواضع و فروتني آن حضرت در برابر مردم و محرومين جامعه بوده است.

            در تمامي زمان‌ها، هر كسي كه به اين شيوه عمل كرده، نتيجه مثبت آن را نيز ديده است. بر همين اساس اميرالمومنين عليه‌السلام خطاب به مالك فرمود: «براي آنان (مردم) مجلس عمومي و همگاني ترتيب ده و در آن براي مردم به خاطر خداوندي كه تو را آفريده تواضع نما.»

            در اين فراز حضرت امير عليه السلام علاوه بر اينكه از مالك مي‌خواهد كه براي مردم ملاقات عمومي ترتيب دهد و در برابر مردم تواضع نمايد به نكته ظريفي نيز اشاره مي‌فرمايد و آن، تواضع در برابر مردم است، به خاطر خداوندي كه او را آفريده است. اين سخن حضرت عليه‌السلام عمق اهميت توجه به مردم از سوي مسؤولين را مي‌رساند كه نياز است همه مسؤولين در برخورد با مردم و تواضع در برابر آنان توجه ويژه‌اي داشته باشند، چرا كه تواضع در برابر مردم آن هم بخاطر خداوند متعال مشخص است كه از چه جايگاه رفيعي برخوردار است و تواضع‌كننده چه قرب و منزلتي در نزد پروردگار عالم خواهد داشت.

            نكته ديگري كه در فراز بعدي عهدنامه مالك مشاهده مي‌شود و آن حضرت روان‌شناسانه آن را مورد تاكيد قرار مي‌دهند اين است كه از جناب مالك مي‌خواهند زمينه حضور مردم و بيان سخنانشان در ملاقات عمومي طوري مهيا شود كه بتوانند به راحتي و بدون هيچ‌گونه ترس و اضطرابي مطالب خود را مستقيماً با مسؤول مطرح نمايند و دغدغه اين را نداشته باشند كه بعد از اين ملاقات فلان معاون، فلان محافظ، فلان دربان و ... با او چگونه برخورد خواهند كرد. روي همين اصل حضرت امير عليه‌السلام از مالك مي‌خواهد كه «لشكريان، معاونان و محافظان را از اين مجلس (ملاقات عمومي) دورنما، تا هركس با صراحت، بدون ترس و دلهره حرف‌هاي خود را با تو درميان بگذارد.»

            مسئله بعدي كه از ديد اميرالمؤمنين عليه‌السلام مخفي نمانده اين است كه در بسياري از موارد مردم به خاطر مشكلات عديده‌اي كه با آن روبه‌رو هستند بعضاً وقتي با مسؤولي روبرو مي‌شوند در سخنان خود انتقاد و گلايه و يا تندي روا مي‌دارند كه از نظر اميرالمؤمنين عليه‌السلام مسؤولين بايد در اين خصوص تحمل و سعه‌صدر داشته باشند و در برابر تندي و خشونت مردم كه در شرايط خاصي از آنان بروز مي‌كند، تندي نكنند و تكبر نورزند، چرا كه خداوند متعال در اين صورت بر كسي كه به مردم تندي نكند و تكبر نورزد، رحمتش را مي‌گستراند و پاداش فرمانبري او را به او عنايت مي فرمايد:

            «اي مالك، خشونت و تندي آنان (مردم) را در سخن تحمل كن و هيچ‌گونه محدوديت و تكبري برآنان روا مدار، در اين صورت خداوند رحمتش را بر تو مي‌گستراند و پاداش فرمانبري تو را عنايت خواهد فرمود.»

            مطلب ديگري كه از منظر اميرالمؤمنين عليه‌السلام در همين خصوص به مالك اشتر اشاره مي‌شود اين است كه اگر خدمتي براي مردم انجام مي‌گيرد و چيزي به آنان عطا مي‌شود بدون منت و خشونت باشد و اگر مسؤولي نمي‌تواند در چارچوب اختيارات خود، كاري براي مردم انجام بدهد، با روي خوش و در عين حال عذرخواهي از مردم، آنان را از عدم توانايي خود جهت برآورده نمودن خواسته‌هايشان آگاه نمايد، چرا كه رفتار خوش و مؤدبانه با مردم و اعتنا به آنان، ولو اينكه كاري براي آنان انجام نگيرد، رضايتمندي آنان را در پي دارد و اين رضايتمندي موجب تقويت حكومت و مسؤولين آن خواهد شد. اما در مقابل اگر مسؤولي، هم كاري براي مردم انجام ندهد و هم رفتارش طلبكارانه و همراه با خشونت و بداخلاقي اداري باشد به همان اندازه زمينه سست شدن اركان نظام را مهيا مي‌كند كه اصلا به نفع هيچ نظامي نيست كه زمينه سست شدن اركان‌اش مهيا گردد و جو بدبيني درجامعه حاكم شود.

            «آنچه عطا مي‌كني به طور گوارا عطا كن (منت و خشونت دربرابر خدمت به مردم نداشته باش) و درصورت خودداري از بخشش و عدم توانايي براي انجام كار، با روي خوش و عذرخواهي با مردم برخورد كن.»

            در پايان ذكر اين نكته ضروري به نظر مي‌رسد كه اگر مسؤولين ما و هر جامعه ديگري فقط به بيست درصد از اين فرمايشات گوش جان بسپارند و بدان عمل نمايند، نعمت بزرگي نصيب مردم و مشكلات عديده‌اي برطرف خواهد شد
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #21


              درس‌هايى از واپسين روزهاى عمر اميرمؤمنان عليه‌السلام

              على عليه‌السلام امام معصوم و انسان كاملى است كه تمام رفتار و سخنان و تأييدات او براى ما حجّت و اعتبار دارد او قرآن ناطق و امام مبينى است كه به قول جورداق مسيحى: تنها نسخه‏اى است مطابق اصل خود يعنى پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله كه مانند او در شرق و غرب عالم يافت نمى‏شود. بدان جهت تمام لحظات عمر او شنيدنى و درس است.



              شاخ گلى زگلشن حسن نگار چيدنى است‏

              بخواه وصل يار را، كه آن جمال ديدنيست‏

              لحظه به لحظه عمر او، روايتش شنيدنيست‏

              ناز اگر كند على، ناز على خريدنيست‏



              و دست تقدير هم آن چنان دقيق طرح‌ريزى نمود كه على عليه‌السلام قبله و الگو باشد، و در طول زمان در يادها بماند چرا كه او را در درون كعبه، خانه خدا، قبله مسلمانان كه در روز لااقل پنج نماز به سوى آن مى‏گذارند به دنيا آورد و از طرف ديگر، مسلمانان از مسجد و محراب جايگاه شهادت على عليه‌السلام رو به سوى كعبه و زادگاه او مى‏كنند تا بدانند كه در تمام حالات الگو على عليه‌السلام است.



              در مكتب لايموت دُردانه عليست‏

              در كون و مكان شاهد فرزانه عليست‏

              در كعبه ظهور كرد تا بر همه خلق‏

              معلوم شود كه صاحب خانه عليست‏



              با اين حال كه تمام لحظات عمر او درس‏هاى شنيدنى دارد روزهاى آخر چنين انسان‏هايى باتوجه به ضيقى مقال و مجال از يك طرف و حرف‏ها و سخنان فراوان نگفته و درس‌هاى بى‏پايان ارائه نشده از طرف ديگر مى‏طلبد كه زيباترين و با ارزشمندترين كلمات و رفتارها ارائه شود.

              آنچه در پيش رو داريد سيرى است در واپسين روزهاى زندگى امير موحّدان و مؤمنان تا ره توشه باشد براى كسانى كه هميشه دست نياز به سوى قبله دل‌ها، على عليه‌السلام دارند.



              1 - رمضان آخر و سركشى از فرزندان

              غالب انسان‏هاى بزرگ بر اثر اشتغالات بيش از حد و گرفتارى‏ها و مسؤوليت‏هاى بزرگ كمتر مجال نشستن با اهل و عيال و فرزندان و شنيدن درد دل‌هاى آن‏ها را دارند، همين امر گاهى باعث انحراف فرزندان آن‏ها مى‏گردد، كم نيست بزرگان و علمايى كه در جامعه و تحوّلات آن بيشترين نقش‏ها را داشته‏اند، ولى در رسيدگى به فرزندان و تربيّت آن‏ها كمترين نقش را ايفا نموده‏اند و در نتيجه فرزندان بر خلاف اهداف پدران، و سخنان آن‏ها تربيت يافته‏اند.

              على عليه‌السلام با همه گرفتارى‏ها، جنگ و جدال‏ها، و مصائب جانكاه و كمرشكن، از تربيت فرزندان غافل نبوده بلكه بهترين و وارسته‏ترين فرزندان را به جامعه تحويل داده است، با اين حال در آخرين رمضان عمرش مى‏خواهد فرزندان را از مهر پدرى اشباع كند لذا هر شب را براى افطارى در منزل يكى از فرزندان سپرى مى‏كند، ابن حجر عسقلانى مى‏گويد: «فَلَمّا دَخَل شَهرُ رَمَضانَ اَلَّتى قُتِلَ فيهِ يَفطُرُ علىٌّ ليلَةً عِندَ الحَسَنِ وَ لَيلَةً عِندَ الحُسينِ وَلَيلَةً عِندَ عَبدُ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ وَ لا يريدُ عَلى ثَلاثِ لُقَّمٍ، وَ يَقُولُ اُحِبُّ اَن اَلقىَ اللّهَ وَ انا خِمص(1)؛ آن گاه كه رمضان (آخر عمر على عليه‌السلام) فرا رسيد، همان رمضانى كه مولا در آن كشته شد، هر شب در يك جا افطار مى‏كرد، شبى در منزل حسن عليه‌السلام و شبى در منزل حسين عليه‌السلام و شبى نزد (دخترش زينب منزل) عبداللّه جعفر و... و بيش از سه لقمه (غذا) ميل نمى‏كرد و مى‏فرمود: دوست دارم خدايم را (با شكم) گرسنه ملاقات كنم.»

              اين رفتار على عليه‌السلام درسى است براى همه پدران كه با تمام موقعيّت‏هاى بالاى اجتماعى از فرزندان خويش غافل نباشند و تا آخرين لحظه نيز محبت پدرى را از آن‏ها دريغ نكنند.



              2 - آخرين افطار در منزل دخترش ام‏كلثوم‏

              در فرهنگ ناب محمدى صلي‌الله عليه و آله و سيرت خالص علوى دختر، رحمت الهى و پسر نعمت خداوندى است، لذا اين هر دو با احترام خاصى كه براى دختران خويش قائل شده‏اند و ارجى كه به آن‏ها نهاده‏اند سخت با فرهنگ جاهلى آن زمان كه براى دختر ارزش و جايگاهى قائل نبودند، و به راحتى آن‏ها را زنده به گور مى‏كردند، مقابله نمودند پيامبر آن قدر از فاطمه سلام‌الله عليها دخترش تعظيم مى‏نمود، كه او را لقب «امّ ابيها، مادر پدرش» داد چنان كه زينب سلام‌الله، «زين الاب» و زينت پدر گشت و آن مادر پدر، و اين زينت پدرهم به شايستگى به محبّت‏هاى پدران پاسخ دادند، و به زيبائى تمام ارزش‏هاى انسانى يك زن را به مرحله ظهور و اثبات رساندند.(2)

              برهمان اساس، و براى دلجويى بيشتر از دختر كوچك خويش، آخرين افطار خويش را (با توجّه به اطلاع قبلى از شهادت خويش) در منزل دخترش ام‏كلثوم قرار مى‏دهد، بعد از نماز شب نوزدهم، سر سفره افطارى كه غذاى موجود در آن دو قرص نان جو، مقدارى شير و نمك است مى‏نشيند رو مى‏كند به دخترش ام‏كلثوم تاكنون نشده پدرت با دو خورشت افطار كند، دخترم شير را بردار، من با همان نان و نمك افطار مى‏كنم، بيش از سه لقمه ميل نكرد، وقتى با پرسش دخترش روبرو مى‏شود، كه پدر! مگر روزه دار نبودى؟ و چرا غذا كم ميل فرمودى؟ پاسخ مى‏دهد كه دوست دارم خدايم را با شكم گرسنه ملاقات كنم.



              رفت آن شب چو به مهمانى ام كلثوم‏

              دخترش را زغم خويش خبر كرد على



              و اين خود درس ديگرى است كه در بين فرزندان به دختران، و در بين دختران به كم سن‏ترين آن‏ها بيشتر توجّه شود چرا كه دختر عاطفه بيشترى دارد و از نظر روحى لطيف‏تر و دل نازك‏تر از ديگران است.



              3 - احترام ويژه به فرزندان زهرا سلام‌الله عليها

              على عليه‌السلام با آن كه به همه فرزندان خويش محبّت مى‏كرد و حق پدرى را ادا مى‏نمود بخاطر موقعيّت خاص و ويژه فاطمه زهرا سلام‌الله عليها و فرزندانش، احترام ويژه و فوق العاده‏اى براى آن‏ها قائل بود، و فرزندان ديگر را نيز به اين امر واقف نموده بود.

              شب نوزدهم بچّه‏ها تا پاسى از شب در خدمت پدر بودند، آن گاه به منزل خويش رفتند حسن مجتبى عليه‌السلام هنوز صبح طلوع نكرده بود نزد بابا برگشت و مستقيم به مصلّاى پدر رفت على عليه‌السلام با احترام خاصى، از حسنش استقبال نمود، آن گاه فرمود: «مَلَكَتنى عَينى وَ اَنَا جالِسٌ فَسَنَحَ لِى رَسُول اللّه صلي‌الله عليه و اله فَقُلتُ يا رَسُولَ اللّهِ ماذا لَقبتُ مِن اُمَتِكَ مِن الاَوَدِ وَ الّلدد فقال: اُدعُ عَليهِمُ، فَقُلتُ اَبدِلينى اَللّهُ بِهِم خَيراً وَ اَبدِلهُم شَرّاً(3)؛ (پسرم) لحظه‏اى خواب به سراغ چشمانم آمد در حالى كه نشسته بودم، ناگهان پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و اله را در (عالم رؤيا) ديدم عرض كردم يا رسول اللّه، من از دست امّت تو چه رنج‌ها و خون دل‏ها خوردم، پس حضرت فرمود: بر عليه آن‏ها نفرين كن، پس (نفرين كردم و) گفتم (خدايا مرا از آن‏ها بگير و) بجاى آن‏ها بهترى براى من قرار ده و بر آنان (نيز) بجاى من (آدم نالايق) شرى را مسلّط گردان.



              الهى مردم از من سير و من هم سيرم از مردم‏

              نما راحت مرا اى خالق ارض و سما امشب‏



              استاد مطهرى در اين زمينه مى‏گويد: «على يك مصلّى داشت شب‌ها نمى‏خوابيد معمولاً وقتى از كارهاى خودش فارغ مى‏شد، كارهاى زندگى و اجتماعى‏اش، مى‏رفت در مصلّى و در خلوت راز با رب الارباب، امام حسن عليه‌السلام هنوز صبح طلوع نكرده بود آمد پيش پدر و رفت مستقيم به مصلاى پدر و اميرالمؤمنين براى فرزندانى كه از اولاد زهرا سلام‌الله عليها بودند احترام خاصى داشت. و احترام زهرا سلام‌الله عليها را در اين‏ها و احترام پيغمبر را درباره اين‏ها حفظ مى‏كردند(4)...»



              4 - عشق و نشاط على عليه‌السلام نسبت به شهادت

              پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله در موارد مختلف خبر شهادت على عليه‌السلام را به او داده بود، و على از همان روز به عشق شهادت زنده بود و از ياد آن سرشار و از نشاط و شادى در جنگ احد 70 زخم بر بدن على عليه‌السلام وارد شد، حضرت با همان حال زخمى، در صورتى كه بيش از 25 سال نداشت عرض كرد يا رسول اللّه صلي‌الله عليه‌ و آله حمزه، و ديگر ياران به شهادت رسيدند ولى شهادت قسمت من نگشت، پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله فرمود: على (جان) تو هم به شهادت مى‏رسى منتهى سؤالى دارم: «كَيفَ صَبرُك؟ چگونه در مقابل شهادت صبر خواهى كرد» عرض كرد: «يا رَسولُ اللّه لَيسَ هذا مِن مَواطِنِ الصَّبرِ بَل مِن مَواطِن الشُّكرِ؛ اى رسول خدا اين (كه انسان لياقت شهادت پيدا كند) از موارد صبر نيست بلكه جاى شكر و سپاس‏گزارى است (و از من بپرس كه چگونه خدا را در مقابل اين نعمت سپاس گزارى خواهى كرد؟)»

              در جنگ خندق، وقتى پيشانى على عليه‌السلام توسط عمروبن عبدود مجروح گشت، «فَجاءَ اِلى رَسُولِ اللّهِ فَشدَّه وَنَفَثَ فيهِ فَبَرءَ وَ قالَ اَينَ اكونُ اِذا خَضِبَ هذِهِ مِن هذِهِ، آمد نزد رسول خدا حضرت پيشانى او را بست (و بر آن دعاى) دميد پس بهبودى يافت آن گاه فرمود: كجا هستم آن زمانى كه اين (محاسن) بوسيله اين (خون سر) خضاب مى‏شود.(5) در اين جاهم به صورت غير مستقيم خبر شهادت على عليه‌السلام را داد.

              پرسيد بهترين عمل در ماه رمضان چيست: «اَىّ الاَعمالِ اَفضَل» پيامبر صلي‌الله عليه و آله فرمود: اَلوَرَعُ عَن مَحارِمِ اللّهِ ثُمّ بكى، فَقُلتُ ما يُبكِيكَ يا رَسُولَ اللّهِ فَقال: اَبكى لِما يُنحَلُّ مِنكَ فى هذا الشَّهرِ - كَاَنّى بِكَ وَ اَنتَ تُصَلّى لِرَبِّكَ وَ قَدِ انبَعَثَ اَشقى الاَوَّلينَ وَ الآخِرينَ شَقيقَ عاقِرِ ناقَةَ ثَمُودَ يَضرِبُكَ ضَربَةً على فَرقِك فَخَضَبَ مِنها لِحيتُكَ...؛ پرهيركارى از حرام‏هاى خدا، سپس گريه نمود، عرض كردم چرا گريه مى‏كنى؟ پس فرمود: براى آنچه كه در اين ماه (رمضان) بر تو روا مى‏دارند گويا تو را مى‏بينم كه در حال نماز براى پروردگارت هستى، كه شقى‏ترين انسان روزگار برانگيخته مى‏شود، (بسان) پى كننده ناقه صالح، ضربتى بر فرقت مى‏زند كه از اثر (خون) آن ضربت محاسنت با خون سرت خضاب مى‏شود...»(6) آرى اين خبرها عشق و نشاط عجيبى در على عليه‌السلام ايجاد كرده بود، بارها و بارها خبرهاى پيامبر را گوشزد مى‏فرمود، و عشق و نشاط خويش را به شهادت بدان وسيله ابراز مى‏نمود. ابن حجر مى‏گويد: على عليه‌السلام بالاى منبر در مسجد كوفه بود، شخصى از او پرسيد، آيه «رجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللّه عَلَيه فَمِنهُم مَن قَضى نَحبَهُ وَ مِنهُم مَن يَنتَظِر ؛ در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستاده‏اند، بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و شهيد شدند) و بعضى ديگر در انتظارند»(7) درباره چه كسانى نازل شده است، حضرت فرمود:... هذِهِ الايَّهِ نُزِلَت فِىَّ وَ فِى حَمزَةَ وَ فِى اِبنِ عَمّى عُبَيدَةَ... فَامّا عُبَيدَةُ فقضى نَحبَهُ شَهيداً يَومَ بَدرٍ وَ حَمزَةُ قَضى نَحبَهُ شَهيداً يَومَ اُحُدٍ وَ اَمّا اَنَا فَانتَظِرُ اَشقاها يَخضِبُ هذِهِ مِن هذِهِ وَ اَشارَ بِيَدِهِ اِلى لِحيتِهِ وَ رَأسِهِ، عَهدٌ عَهِدَه اِلىَّ حَبيبى اَبُوالقاسِم»(

              اين آيه درباره من و حمزه و پسرعمويم عبيده نازل شد، امّا عبيده پس پيمان خود را با شهادت در جنگ بدر به آخر رساند و حمزه پيمان خودرا با شهادت در روز (جنگ) احد به آخر برد و امّا من منتظر (و چشم براه شهادتم كه) شقى‏ترين (انسان‏ها) اين (محاسن را) از اين (خون پيشانى) خضاب كند و با دستش به ريش (مبارك) و سرخويش اشاره نمود(آرى اين) عهدى است كه حبيبم ابوالقاسم (رسول خدا) با من بسته است (و تخلف بردار نيست)»
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #22


                درس‌هايى از واپسين روزهاى عمر اميرمؤمنان عليه‌السلام

                على عليه‌السلام امام معصوم و انسان كاملى است كه تمام رفتار و سخنان و تأييدات او براى ما حجّت و اعتبار دارد او قرآن ناطق و امام مبينى است كه به قول جورداق مسيحى: تنها نسخه‏اى است مطابق اصل خود يعنى پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله كه مانند او در شرق و غرب عالم يافت نمى‏شود. بدان جهت تمام لحظات عمر او شنيدنى و درس است.

                شاخ گلى زگلشن حسن نگار چيدنى است‏

                بخواه وصل يار را، كه آن جمال ديدنيست‏

                لحظه به لحظه عمر او، روايتش شنيدنيست‏

                ناز اگر كند على، ناز على خريدنيست‏



                و دست تقدير هم آن چنان دقيق طرح‌ريزى نمود كه على عليه‌السلام قبله و الگو باشد، و در طول زمان در يادها بماند چرا كه او را در درون كعبه، خانه خدا، قبله مسلمانان كه در روز لااقل پنج نماز به سوى آن مى‏گذارند به دنيا آورد و از طرف ديگر، مسلمانان از مسجد و محراب جايگاه شهادت على عليه‌السلام رو به سوى كعبه و زادگاه او مى‏كنند تا بدانند كه در تمام حالات الگو على عليه‌السلام است.



                در مكتب لايموت دُردانه عليست‏

                در كون و مكان شاهد فرزانه عليست‏

                در كعبه ظهور كرد تا بر همه خلق‏

                معلوم شود كه صاحب خانه عليست‏



                با اين حال كه تمام لحظات عمر او درس‏هاى شنيدنى دارد روزهاى آخر چنين انسان‏هايى باتوجه به ضيقى مقال و مجال از يك طرف و حرف‏ها و سخنان فراوان نگفته و درس‌هاى بى‏پايان ارائه نشده از طرف ديگر مى‏طلبد كه زيباترين و با ارزشمندترين كلمات و رفتارها ارائه شود.

                آنچه در پيش رو داريد سيرى است در واپسين روزهاى زندگى امير موحّدان و مؤمنان تا ره توشه باشد براى كسانى كه هميشه دست نياز به سوى قبله دل‌ها، على عليه‌السلام دارند.



                1 - رمضان آخر و سركشى از فرزندان

                غالب انسان‏هاى بزرگ بر اثر اشتغالات بيش از حد و گرفتارى‏ها و مسؤوليت‏هاى بزرگ كمتر مجال نشستن با اهل و عيال و فرزندان و شنيدن درد دل‌هاى آن‏ها را دارند، همين امر گاهى باعث انحراف فرزندان آن‏ها مى‏گردد، كم نيست بزرگان و علمايى كه در جامعه و تحوّلات آن بيشترين نقش‏ها را داشته‏اند، ولى در رسيدگى به فرزندان و تربيّت آن‏ها كمترين نقش را ايفا نموده‏اند و در نتيجه فرزندان بر خلاف اهداف پدران، و سخنان آن‏ها تربيت يافته‏اند.

                على عليه‌السلام با همه گرفتارى‏ها، جنگ و جدال‏ها، و مصائب جانكاه و كمرشكن، از تربيت فرزندان غافل نبوده بلكه بهترين و وارسته‏ترين فرزندان را به جامعه تحويل داده است، با اين حال در آخرين رمضان عمرش مى‏خواهد فرزندان را از مهر پدرى اشباع كند لذا هر شب را براى افطارى در منزل يكى از فرزندان سپرى مى‏كند، ابن حجر عسقلانى مى‏گويد: «فَلَمّا دَخَل شَهرُ رَمَضانَ اَلَّتى قُتِلَ فيهِ يَفطُرُ علىٌّ ليلَةً عِندَ الحَسَنِ وَ لَيلَةً عِندَ الحُسينِ وَلَيلَةً عِندَ عَبدُ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ وَ لا يريدُ عَلى ثَلاثِ لُقَّمٍ، وَ يَقُولُ اُحِبُّ اَن اَلقىَ اللّهَ وَ انا خِمص(1)؛ آن گاه كه رمضان (آخر عمر على عليه‌السلام) فرا رسيد، همان رمضانى كه مولا در آن كشته شد، هر شب در يك جا افطار مى‏كرد، شبى در منزل حسن عليه‌السلام و شبى در منزل حسين عليه‌السلام و شبى نزد (دخترش زينب منزل) عبداللّه جعفر و... و بيش از سه لقمه (غذا) ميل نمى‏كرد و مى‏فرمود: دوست دارم خدايم را (با شكم) گرسنه ملاقات كنم.»

                اين رفتار على عليه‌السلام درسى است براى همه پدران كه با تمام موقعيّت‏هاى بالاى اجتماعى از فرزندان خويش غافل نباشند و تا آخرين لحظه نيز محبت پدرى را از آن‏ها دريغ نكنند.



                2 - آخرين افطار در منزل دخترش ام‏كلثوم‏

                در فرهنگ ناب محمدى صلي‌الله عليه و آله و سيرت خالص علوى دختر، رحمت الهى و پسر نعمت خداوندى است، لذا اين هر دو با احترام خاصى كه براى دختران خويش قائل شده‏اند و ارجى كه به آن‏ها نهاده‏اند سخت با فرهنگ جاهلى آن زمان كه براى دختر ارزش و جايگاهى قائل نبودند، و به راحتى آن‏ها را زنده به گور مى‏كردند، مقابله نمودند پيامبر آن قدر از فاطمه سلام‌الله عليها دخترش تعظيم مى‏نمود، كه او را لقب «امّ ابيها، مادر پدرش» داد چنان كه زينب سلام‌الله، «زين الاب» و زينت پدر گشت و آن مادر پدر، و اين زينت پدرهم به شايستگى به محبّت‏هاى پدران پاسخ دادند، و به زيبائى تمام ارزش‏هاى انسانى يك زن را به مرحله ظهور و اثبات رساندند.(2)

                برهمان اساس، و براى دلجويى بيشتر از دختر كوچك خويش، آخرين افطار خويش را (با توجّه به اطلاع قبلى از شهادت خويش) در منزل دخترش ام‏كلثوم قرار مى‏دهد، بعد از نماز شب نوزدهم، سر سفره افطارى كه غذاى موجود در آن دو قرص نان جو، مقدارى شير و نمك است مى‏نشيند رو مى‏كند به دخترش ام‏كلثوم تاكنون نشده پدرت با دو خورشت افطار كند، دخترم شير را بردار، من با همان نان و نمك افطار مى‏كنم، بيش از سه لقمه ميل نكرد، وقتى با پرسش دخترش روبرو مى‏شود، كه پدر! مگر روزه دار نبودى؟ و چرا غذا كم ميل فرمودى؟ پاسخ مى‏دهد كه دوست دارم خدايم را با شكم گرسنه ملاقات كنم.



                رفت آن شب چو به مهمانى ام كلثوم‏

                دخترش را زغم خويش خبر كرد على



                و اين خود درس ديگرى است كه در بين فرزندان به دختران، و در بين دختران به كم سن‏ترين آن‏ها بيشتر توجّه شود چرا كه دختر عاطفه بيشترى دارد و از نظر روحى لطيف‏تر و دل نازك‏تر از ديگران است.



                3 - احترام ويژه به فرزندان زهرا سلام‌الله عليها

                على عليه‌السلام با آن كه به همه فرزندان خويش محبّت مى‏كرد و حق پدرى را ادا مى‏نمود بخاطر موقعيّت خاص و ويژه فاطمه زهرا سلام‌الله عليها و فرزندانش، احترام ويژه و فوق العاده‏اى براى آن‏ها قائل بود، و فرزندان ديگر را نيز به اين امر واقف نموده بود.

                شب نوزدهم بچّه‏ها تا پاسى از شب در خدمت پدر بودند، آن گاه به منزل خويش رفتند حسن مجتبى عليه‌السلام هنوز صبح طلوع نكرده بود نزد بابا برگشت و مستقيم به مصلّاى پدر رفت على عليه‌السلام با احترام خاصى، از حسنش استقبال نمود، آن گاه فرمود: «مَلَكَتنى عَينى وَ اَنَا جالِسٌ فَسَنَحَ لِى رَسُول اللّه صلي‌الله عليه و اله فَقُلتُ يا رَسُولَ اللّهِ ماذا لَقبتُ مِن اُمَتِكَ مِن الاَوَدِ وَ الّلدد فقال: اُدعُ عَليهِمُ، فَقُلتُ اَبدِلينى اَللّهُ بِهِم خَيراً وَ اَبدِلهُم شَرّاً(3)؛ (پسرم) لحظه‏اى خواب به سراغ چشمانم آمد در حالى كه نشسته بودم، ناگهان پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و اله را در (عالم رؤيا) ديدم عرض كردم يا رسول اللّه، من از دست امّت تو چه رنج‌ها و خون دل‏ها خوردم، پس حضرت فرمود: بر عليه آن‏ها نفرين كن، پس (نفرين كردم و) گفتم (خدايا مرا از آن‏ها بگير و) بجاى آن‏ها بهترى براى من قرار ده و بر آنان (نيز) بجاى من (آدم نالايق) شرى را مسلّط گردان.



                الهى مردم از من سير و من هم سيرم از مردم‏

                نما راحت مرا اى خالق ارض و سما امشب‏



                استاد مطهرى در اين زمينه مى‏گويد: «على يك مصلّى داشت شب‌ها نمى‏خوابيد معمولاً وقتى از كارهاى خودش فارغ مى‏شد، كارهاى زندگى و اجتماعى‏اش، مى‏رفت در مصلّى و در خلوت راز با رب الارباب، امام حسن عليه‌السلام هنوز صبح طلوع نكرده بود آمد پيش پدر و رفت مستقيم به مصلاى پدر و اميرالمؤمنين براى فرزندانى كه از اولاد زهرا سلام‌الله عليها بودند احترام خاصى داشت. و احترام زهرا سلام‌الله عليها را در اين‏ها و احترام پيغمبر را درباره اين‏ها حفظ مى‏كردند(4)...»



                4 - عشق و نشاط على عليه‌السلام نسبت به شهادت

                پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله در موارد مختلف خبر شهادت على عليه‌السلام را به او داده بود، و على از همان روز به عشق شهادت زنده بود و از ياد آن سرشار و از نشاط و شادى در جنگ احد 70 زخم بر بدن على عليه‌السلام وارد شد، حضرت با همان حال زخمى، در صورتى كه بيش از 25 سال نداشت عرض كرد يا رسول اللّه صلي‌الله عليه‌ و آله حمزه، و ديگر ياران به شهادت رسيدند ولى شهادت قسمت من نگشت، پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله فرمود: على (جان) تو هم به شهادت مى‏رسى منتهى سؤالى دارم: «كَيفَ صَبرُك؟ چگونه در مقابل شهادت صبر خواهى كرد» عرض كرد: «يا رَسولُ اللّه لَيسَ هذا مِن مَواطِنِ الصَّبرِ بَل مِن مَواطِن الشُّكرِ؛ اى رسول خدا اين (كه انسان لياقت شهادت پيدا كند) از موارد صبر نيست بلكه جاى شكر و سپاس‏گزارى است (و از من بپرس كه چگونه خدا را در مقابل اين نعمت سپاس گزارى خواهى كرد؟)»

                در جنگ خندق، وقتى پيشانى على عليه‌السلام توسط عمروبن عبدود مجروح گشت، «فَجاءَ اِلى رَسُولِ اللّهِ فَشدَّه وَنَفَثَ فيهِ فَبَرءَ وَ قالَ اَينَ اكونُ اِذا خَضِبَ هذِهِ مِن هذِهِ، آمد نزد رسول خدا حضرت پيشانى او را بست (و بر آن دعاى) دميد پس بهبودى يافت آن گاه فرمود: كجا هستم آن زمانى كه اين (محاسن) بوسيله اين (خون سر) خضاب مى‏شود.(5) در اين جاهم به صورت غير مستقيم خبر شهادت على عليه‌السلام را داد.

                پرسيد بهترين عمل در ماه رمضان چيست: «اَىّ الاَعمالِ اَفضَل» پيامبر صلي‌الله عليه و آله فرمود: اَلوَرَعُ عَن مَحارِمِ اللّهِ ثُمّ بكى، فَقُلتُ ما يُبكِيكَ يا رَسُولَ اللّهِ فَقال: اَبكى لِما يُنحَلُّ مِنكَ فى هذا الشَّهرِ - كَاَنّى بِكَ وَ اَنتَ تُصَلّى لِرَبِّكَ وَ قَدِ انبَعَثَ اَشقى الاَوَّلينَ وَ الآخِرينَ شَقيقَ عاقِرِ ناقَةَ ثَمُودَ يَضرِبُكَ ضَربَةً على فَرقِك فَخَضَبَ مِنها لِحيتُكَ...؛ پرهيركارى از حرام‏هاى خدا، سپس گريه نمود، عرض كردم چرا گريه مى‏كنى؟ پس فرمود: براى آنچه كه در اين ماه (رمضان) بر تو روا مى‏دارند گويا تو را مى‏بينم كه در حال نماز براى پروردگارت هستى، كه شقى‏ترين انسان روزگار برانگيخته مى‏شود، (بسان) پى كننده ناقه صالح، ضربتى بر فرقت مى‏زند كه از اثر (خون) آن ضربت محاسنت با خون سرت خضاب مى‏شود...»(6) آرى اين خبرها عشق و نشاط عجيبى در على عليه‌السلام ايجاد كرده بود، بارها و بارها خبرهاى پيامبر را گوشزد مى‏فرمود، و عشق و نشاط خويش را به شهادت بدان وسيله ابراز مى‏نمود. ابن حجر مى‏گويد: على عليه‌السلام بالاى منبر در مسجد كوفه بود، شخصى از او پرسيد، آيه «رجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللّه عَلَيه فَمِنهُم مَن قَضى نَحبَهُ وَ مِنهُم مَن يَنتَظِر ؛ در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستاده‏اند، بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و شهيد شدند) و بعضى ديگر در انتظارند»(7) درباره چه كسانى نازل شده است، حضرت فرمود:... هذِهِ الايَّهِ نُزِلَت فِىَّ وَ فِى حَمزَةَ وَ فِى اِبنِ عَمّى عُبَيدَةَ... فَامّا عُبَيدَةُ فقضى نَحبَهُ شَهيداً يَومَ بَدرٍ وَ حَمزَةُ قَضى نَحبَهُ شَهيداً يَومَ اُحُدٍ وَ اَمّا اَنَا فَانتَظِرُ اَشقاها يَخضِبُ هذِهِ مِن هذِهِ وَ اَشارَ بِيَدِهِ اِلى لِحيتِهِ وَ رَأسِهِ، عَهدٌ عَهِدَه اِلىَّ حَبيبى اَبُوالقاسِم»(

                اين آيه درباره من و حمزه و پسرعمويم عبيده نازل شد، امّا عبيده پس پيمان خود را با شهادت در جنگ بدر به آخر رساند و حمزه پيمان خودرا با شهادت در روز (جنگ) احد به آخر برد و امّا من منتظر (و چشم براه شهادتم كه) شقى‏ترين (انسان‏ها) اين (محاسن را) از اين (خون پيشانى) خضاب كند و با دستش به ريش (مبارك) و سرخويش اشاره نمود(آرى اين) عهدى است كه حبيبم ابوالقاسم (رسول خدا) با من بسته است (و تخلف بردار نيست)»
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #23
                  هرچه شب نوزدهم نزديك‏تر مى‏شد عشق و اشتياق مولا به شهادت شعله‏ورتر مى‏شد، روز سيزدهم ماه مبارك رمضان در مسجد كوفه برفراز منبر رو كرد به حسنش آنگاه فرمود: «يا اَبامُحَمَّد كَم مَضى مِن شَهرنا هذا؟ قالَ ثَلاثَ عَشرةٍ يا اَميرَالمُؤمِنين ثُمَّ اُلتَفَتَ اَلَى الحُسَينِ عليه‌السلام فَقالَ يا اباعَبدِاللّهِ كَم بَقِىَ مِن شَهرِنا يَعنى رَمَضانُ الَّذى هُم فيهِ؟ فَقالَ الحُسينُ عليه‌السلام سَبعَ عَشرةَ يا اَميرَالمُؤمِنين، فَضَرَبَ بِيَدِهِ اِلى لِحيَتهِ وَ هِىَ يُومَئذٍ بَيضاء فَقال: اَللّهُ اَكبرُ، لَيَخضِبَنَّها لِدَمِها اِذ انبَعَثَ اَشقاها(9)؛اى ابا محمد (پسرم حسن) چند روز از اين ماه (رمضان) گذشته؟ گفت سيزده روز اى اميرمؤمنان، آن گاه رو كرد به سوى حسين عليه‌السلام سپس فرمود: اى اباعبداللّه، چند روز از ماه (رمضان) كه مردم در آن قرار دارند باقى مانده؟ حسين عليه‌السلام عرض كرد: هفده روز اى اميرمؤمنان سپس دستى به محاسنش كشيد در حالى كه در آن روز (كاملاً) سفيد شده بود. آن گاه فرمود: خدابزرگتر است. (به زودى‏اين) محاسن را با خونش خضاب مى‏كند آن گاه كه شقى‏ترين آن‏ها برانگيخته شود.»

                  امّا در شب نوزدهم حال عجيب و غير قابل توصيفى داشت، آرام و قرار نداشت، هر لحظه بيرون مى‏رفت به آسمان نگاه مى‏كرد و مى‏گفت به من دروغ گفته نشده و من نيز دروغ نمى‏گويم اين شب همان شب وصال است، اين همان شبى است كه حبيبم رسول خدا صلي‌الله عليه و اله به من وعده داده است. چنان كه ابن حجر مى‏گويد: «فَلَمّا كانَت اللَّيلَةَ الَّتى قتل فى صَبيحَتِها علِى بنِ اَبِى طالبٍ اَكثَرُ الخُرُوجَ وَ اَنظَرُ اِلى السَّماءِ فَقالَ ما كَذِبتُ وَ لا كَذِبتُ وَ انّها هِى اللَّيلَةُ اَلَّتى وُعِدتُ» و گاهى مى‏فرمود: «اللّهُمَّ بارِك فِى اَلمَوتِ اِنّا لِلِّه وَ اِنّا اَليهِ راجِعُون لا حَولَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ اَلعَلّىِ العَظيم(10)؛ خدايا مرگ را مبارك گردان، ما از خداييم و به سوى او مى‏رويم هيچ يارى و قدرتى نيست مگر از طريق خداى بلند مرتبه با عظمت». لحظه به لحظه بر اشتياق مولا افزوده مى‏شد و عرضه مى‏داشت «خدايا بين مردم آنچنان رفتار كردم كه پيغمبرت دستور داد ولى آن‏ها در حقّ من ستم كردند....

                  اَللّهُمَّ قَد وَعَدَنى نَبِيُّكَ اَن تَتَوفانى اِلَيكَ اِذاً سَئَلتُكَ اَللّهُمَّ وَ قَد رَغِبتُ اِلَيكَ فى ذلك؛ خدايا پيامبرت به من وعده داد (كه من به شهادت مى‏رسم و) به سوى خودت مرا (فراخوانده) دريافت مى‏كنى. خدايا در اين لحظه درخواست مى‏كنم كه من مشتاق آمدن به سوى تو هستم». هيجان و اشتياق به شهادت، و ملاقات الهى حضرت آن قدر زياد بود كه خود مى‏گويد هر كارى كردم راز مطلب را نفهميدم «ما زِلتُ اَفحَصُ عَن مَكنُونِ هذا اَلاَمرِ وَ اَبى اللّهُ اِلاّ اَخفاهُ؛ خيلى تلاش كردم كه سرّ و باطن اين امر را (بدست بياورم)ولى خدا ابا كرد جز اين كه اين را پنهان كرد(11)» نزديك اذان صبح شد وقت رفتن به مسجد، مرغابى‏ها سر راه مولا را گرفته صدا مى‏كردند حضرت فرمود: «دعو هنّ فانّهنّ صوانح تتبعها نوائح؛ آن‏ها را بحال خود واگذاريد زيرا آن‏ها صيحه مى‏زنند(طولى نمى‏كشد) كه بدنبال آن نوحه‏گرى (انسان) بلند مى‏شود. ناله‏هاى مرغان كمند و مانع على نگشت، براه خويش ادامه داد، آن گاه كمربند حضرت به قلاب درگير كرده و باز شد، گويا با زبان بى زبانى مى‏خواست مولا را از تصميم رفتن به سوى دوست باز دارد، امّا برعكس، فرياد آن عاشق خداوند بلند شد:

                  اُشدُّد حَيا زيمَك لِلمَوتِ‏

                  فَاِنَّ المَوتَ لا قِيكا

                  وَ لا تَجزَع عَن المَوت يُناديكا

                  وَلا تَغتَرَّ بِالدَّهرِ وَ اِن كانَ يُوافِيكا

                  كَما اَضحَككَ الدَّهرُ كَذاكَ الدَّهرُ يُبكيكا(12)

                  (اى على) كمربندت را براى مرگ (و شهادت) محكم ببند، زيرا مرگ (وشهادت حتمى است به زودى) تو را ملاقات مى‏كند. و از مرگ هنگامى كه مى‏آيد جزع و ناله مكن. و به دنيا (نيز) مغرور نباش هرچند با تو همراهى مى‏كند (زيرا) روزگار همچنان كه تو را بخنده مى‏آورد، همين طور مى‏گرياند».

                  لحظه به لحظه بر سوز آتش عشق مولا افزوده مى‏شد، آرام آرام به سوى مسجد روان گشت، حالت عجيبى داشت، اين روحيه شهادت‏طلبى درسى است اساسى براى جامعه ما چرا كه شهادت‏طلبى و عشق به آن نياز هميشگى جامعه علوى است. و سربلندى شيعيان در طول تاريخ مديون شهادت‏ها و شهادت‏طلبى‏ها بوده است و خواهد بود و از طرفى زنده بودن روحيه شهادت‏طلبى عاملى است براى جلوگيرى از انحراف جوانان و راهى است براى هدايت به سوى كوى جانان.

                  آرى على در آن شب حال عجيبى داشت.

                  آن شب على در سينه سودايى دگر داشت‏

                  تنها خدا از سوز و حال او خبرداشت

                  گام زمان آهسته برروى زمين بود

                  قلب زمين در اضطرابى آتشين بود

                  آن شب على را حال و روز ديگرى بود

                  در جان مولا ساز و سوز ديگرى بود

                  آن شب على عزم سفر كردن به سر داشت‏

                  زهرا سرشك غم به چشمان زين سفر داشت‏

                  آن شب محمّد سخت دلتنگ على بود

                  مشتاق ديدار دل آراى على بود

                  آن شب حسن را سينه اقيانوس غم بود

                  جان حسين آن شب پر از درد و الم بود

                  چشم على چشم انتظار اختران بود

                  جان على مشتاق رضوان و جنان بود

                  روى سوى مسجد برد حيدر عاشقانه‏

                  جان جهانى در پى‏اش گشتى روانه(13)



                  لحظه مولا را نگه مى‏داريم تا آخرين اذانش را سر دهد، و با سپيده سحر خداحافظى كند، و افتخارات خويش را بيان دارد.



                  5 - بزرگترين افتخار على اين است كه يك بنده موحّد و رزمنده است‏

                  على عليه‌السلام تمام افتخارش اين بود كه بنده سرتا پا تسليم الهى است و هرچه هم افتخار يافت از همين بندگى بود، چنان كه خود عرضه مى‏دارد:

                  كفى بى عِزّاً ان اكون لك عَبداً وكفى بى فخراً اَن تكونَ لى ربّاً (14) در عزّت من همين بس كه بنده تو باشم و اين افتخار مرا كافى است كه تو پروردگار من باشى از روز اوّل تا آخرين لحظه براين خط با رفتار و عمل و با گفتار و مناجات باقى ماند، و اين درسى است فراموش نشدنى براى همه شيعيان راستين او، بدانجهت وقتى رهسپار مسجد شد رفت بالاى مأذنه كه اذان بگويد اول با سپيده سحر خداحافظى كرد اى طلوع فجر! از روزى كه على بدنيا آمده نشده تو بيدار باشى و چشمان على در خواب، امّا اين شب، آخرين شبى است كه چشم على را بيدار مى‏يابى، آرى



                  «فجر تا سينه آفاق شكافت‏

                  چشم بيدار على خفته نيافت»

                  آنگاه شروع كرد به گفتن آخرين اذان‏

                  «برخاست تابانگ اذان از كوى جانان‏

                  آمد خطاب "ارجعى" از سوى جانان‏

                  تكبير گفت آن شير روز و عابد شب‏

                  بگشود برحمد خداوندى على شب(15)»



                  وقتى از بام مسجد پايين مى‏آمد افتخار هميشگى خويش را به زبان جارى ساخت و فرمود: «خَلُّوا سَبِيلَ المُؤمِنِ المُجاهِدِ فِى اللّهِ لايَعبُدُ غَيرَ الواحِدِ؛ باز كنيد راه مؤمن رزمنده در راه خدا را كه (افتخار هميشگى‏اش آن است كه) جز خداى واحد را نپرستيده است(16)» اين همان درس عبوديت و بندگى است كه على عليه‌السلام تا آخرين لحظه به همه مخصوصاً شيعيانش تعليم نمود.



                  6 - رستگارى از ديدگاه على عليه‌السلام

                  آن گاه كه وارد مسجد شد و خفتگان هميشه در خواب را براى نماز بيدار نمود، نماز را بست، سر بر سجده گذاشت:

                  «در سجده بانگ يا على جان زود بشتاب‏

                  گويى خدا در انتظارش بود بى تاب‏

                  نامردى از كين تيغ بر فرق على زد

                  تيغ ستم برفرق انوار جلى زد

                  آه از نهاد خاك تا عرش خدا رفت‏

                  سوز دل افلاك تا عرش خدا رفت‏

                  پاى زمان روى زمين خشكيده بر جاى‏

                  گويا قيامت ناگهان گرديد بر پاى‏

                  ديگر على بود و خداوند جلى بود

                  «فزت و ربّ الكعبة» فرياد على بود

                  بشكست پشت دين حق يكباره بشكست‏

                  ابر عزا بر چهره خورشيد بنشست‏

                  ديگر على تنهاترين مرد زمين نيست‏

                  اى واى بى‏حيدر چگونه مى‏توان زيست»(17)



                  هنوز سر از سجده بر نداشته بود كه شمشير ابن ملجم مرادى بر فرق مولى نشست «فَوَقَعَت الضَّربَةُ عَلى رأسِهِ وَ هُوَ ساجدٌ»(1؛ در آن لحظه حساس دو صدا به گوش رسيد، يكى بين زمين و آسمان، جبرئيل امين ندا داد: «تَهَدَّمَت وَاللّهِ اَركانُ الهُدى وَ انطَمَسَت اَعلامُ التُّقى وَ انفَصَمَت العُروَةُ الوُثقى قُتِلَ ابن عَمِّ المُصطَفى قُتِلَ الوَصِىُّ المُجتَبى قُتِلَ عَلِىٌ المُرتَضى قَتَلَهُ اَشقَى الاَشقِياءُ (19)؛ بخدا قسم اركان هدايت فرو ريخت، و نشانه‏ها و علم‏هاى پرهيزكارى سرنگون گشت، ريسمان محكم الهى از هم گسست، پسر عموى مصطفى كشته شد، وصى برگزيده به قتل رسيد، على مرتضى كشته شد، توسط شقى‏ترين افراد به قتل (شهادت) رسيد» و صدايى هم از خود على عليه‌السلام به گوش رسيد: « بِسمِ اللّهِ وَ بِاللّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ‏فُزتُ وَ رَبِّ الكَعبَةِ هذا ما وَعَدنا اللّه وَ رَسُولُهُ ؛ بنام خدا و بيارى خدا و بردين رسول خدا (از دنيا مى‏روم) رستگار شدم، قسم به پروردگار كعبه اين (شهادت) چيزى بود كه خدا و رسولش وعده داده بودند». آرى از ديدگاه على عليه‌السلام رستگارى ابدى، آن است كه انسان در راه خدا و براى خدا به شهادت برسد، على آن روز كه جاى پيامبر خوابيد نگفت رستگار شدم، آن روز كه همسر زهراى مرضيه گشت اين جمله را به زبان نياورد، آن روز كه در بدر و احد و خيبر و خندق فتح‏هاى عظيم آفريد نگفت كه به رستگارى ابدى رسيدم و آن روز كه در غديرخم دستش به عنوان اميرمؤمنان و ولىّ و امام مسلمانان بالا رفت نگفت به فيض عظيمى رسيدم... تنها آن زمانى كه شمشير شهادت بر فرقش اصابت نمود نداى «فزت و ربّ الكعبة» سر داد، و آن اشتياق چندين ساله و انتظار طولانى خويش را آن گونه به تصوير كشيد.

                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #24
                    .



                    «اى تيغ زهر آلوده مجنون تو هستم‏

                    چشم انتظارت هر شب اين جا مى‏نشستم‏

                    اى تيغ من لب تشنه ديدار بودم‏

                    شب‏ها براى ديدنت بيدار بودم‏

                    عمرى به راهت چشم حسرت دوختم من‏

                    با آتش دل ساختم من سوختم من‏

                    هر نيمه شب من گفتگو با ماه كردم‏

                    فريادهاى سينه را در چاه كردم‏

                    اى تيغ زهرآگين مرا دل گير كردى

                    چون دير كردى تو على را پير كردى...»



                    7 - على در بستر شهادت، درس عبرت براى ديگران‏

                    راستى از مرگ و شهادت نمى‏توان فرار كرد، توانمند باشى يا ناتوان، فقير باشى يا ثروتمند، ارباب باشى يا رعيّت، امام معصوم باشى يا غير معصوم.... مرگ به سراغت خواهد آمد، على در بستر شهادت با پيشانى خون چكان، اين هشدار را به اطرافيان داد كه براى مرگ آماده باشيد آن جا كه فرمود: «اَنا فِى الاَمس صاحِبُكُم وَ فِى اليَومِ عِبرَةٌ لَكُم وَ فى الغَدِ مُفارِقُكُم(20)؛ من ديروز رفيق و همراه شما بودم (مانند شما راه مى‏رفتم، از غذا استفاده مى‏كردم...) و امروز (كه در بستر شهادت افتاده‏ام) درس عبرتى هستم براى شما (كه سرانجام مرگ به سراغ من على قهرمان نيز آمد) و فردا (بامرگ) از شما جدا مى‏شوم.



                    8 - باز هم عشق به شهادت‏

                    آتش عشق امام به شهادت با سوزش زخم شمشير زهرآلود هرگز فروكش نكرد كه شعله ورتر نيز شد، لذا به اطرافيان رو كرد و فرمود: «...وَ ما كُنتُ اِلاّ كقارِبٍ وَرَدَ وَ طالِبِ وَجَد(21)... ؛ به خدا سوگند همراه مرگ (و شهادت) چيزى به من روى نياورده كه از آن خشنود نباشم، و نشانه‏هاى آن را زشت بدانم. بلكه من چونان جوينده آب (در شب) كه ناگهان آن را بيابد، يا كسى كه گمشده خود را پيدا كند، از مرگ (و شهادت) خرسندم با اين جملات حقيقتاً عشق عميق خويش را به شهادت كه از روز اوّل داشت ثابت كرد، اگر در اوائل زندگى مى‏فرمود: «اِنَّكُم اِن لاتَقتُلُوا تَمُوتُوا وَالّذى نَفسُ عَلىٍّ بَيدِهِ لاَلفُ ضَربَةٍ بالسَّيفِ عَلَى الرَّأسِ اَيسَرُ مِن مَوتٍ عَلى فَراشٍ(22)؛ بحقيقت اگر شما كشته نشويد(و به شهادت نرسيد) خواهيد مرد، قسم به كسى كه جان على عليه‌السلام در دست اوست، هزار ضربت با شمشير بر سر من (در مسير شهادت) آسان‏تر از (تحمّل مرگى است كه) در بستر باشد» و در لحظات پايانى عمر نيز با چهره خون آلود، و سمّى كه به مغز و خون او اثر گذاشته مى‏گويد، شهادت برايم چون آب زلالى است كه سالها به دنبال آن بوده‏ام. اين حالت درس بزرگى است براى جامعه ما و جوانان عاشق شهادت كه در هيچ حال، سختى‏ها، گرفتارى‏ها، رفاه‌ها و رسيدن به مقام‏ها... شهادت، و شهيدان را از ياد نبرند و براى هميشه و در تمام حالات اين روحيه را شاداب و با نشاط نگهدارند.



                    9 - قاتلم را فراموش نكنيد

                    راستى:

                    «به جز على كه گويد به پسر كه قاتل من‏

                    چو اسير توست اكنون به اسير كن مدارا»



                    معجزه‏هاى انسانى على عليه‌السلام در اين‏جا ظاهر مى‏شود، براى حضرت شير آوردند، مقدارى از شير مى‏نوشد آن گاه به ياد قاتل مى‏افتد و شير را براى او مى‏فرستد و به فرزندان خويش سفارش مى‏كند كه با اسيرتان خوشرفتارى و مدارا كنيد، وصيّت مى‏كند اى اولاد عبدالمطلب پس از وفات من ميان مردم نيفتيد از اين و آن انتقام بگيريد و به فرزندش امام فرمود: فرزندم، ابن ملجم به من يك ضربت بيشتر نزده است بعد از من اختيار با خودت اگر مى‏خواهى آزادش و يا قصاص بگير منتهى فقط يك ضربت به او بزنيد(23).



                    10 - پاسخ مثبت به يك ارادت‏

                    على عليه‌السلام كه با قاتل خويش آن چنان رفتار مى‏كند. با ارادتمندان و شيعيان خويش چگونه رفتار خواهد كرد؟ براى ما قابل تصوّر و توصيف نيست، تنها حرفى كه مى‏توانيم بگوييم اين است، كه معاذاللّه و اشا به كرمت كه دوستان و محبّان را از خود برانى و دست آنها را نگيرى.

                    اصبغ بن نباته از دوستان واقعى على عليه‌السلام است، او مى‏گويد: براى ملاقات على عليه‌السلام رفتم، ديدم عدّه‏اى به دور خانه او حلقه ماتم بر پا نموده‏اند:



                    « مردم به كنار خانه او

                    ايستاده نشسته دسته دسته‏

                    يك عدّه نهاده سر به ديوار

                    گريان نگران غمين و خسته‏

                    گاهى زسكوت مرگبارى‏

                    يكسر لب كائنات بسته‏

                    در بستر احتضار حيدر

                    از غصّه روزگار رسته‏

                    از رنگ رخ على است پيدا

                    كزجان عزيز دست شسته...(24)»



                    من نيز به آن‏ها ملحق شدم و در انتظار ملاقات مولا نشستم، ناگهان در باز شد امام حسن مجتبى عليه‌السلام رو به جمعيّت فرمود: حضرت در حالى نيست كه با او ملاقات كنيد، لذا اين جا را ترك كنيد، اصبغ مى‏گويد همه رفتند ولى من ديدم دلم اين جا است مولايم را نديده‏ام، پاها حركت نمى‏كند، لذا ماندم، با خود آرام آرام گريه مى‏كردم كه ناگهان صداى گريه از درون خانه برخاست، من هم صدا را به گريه بلند كردم از صداى گريه من امام حسن عليه‌السلام مجدداً بيرون آمد. فرمود: مگر نگفتم همه برويد عرض كردم: چرا فرموديد، ولى «وَاَللّهِ يا ابنَ رَسُولِ اللّه ماتَتَا بَعَنى...؛ قسم بخدا نمى‏توانم بروم، قلبم اين جا است. امام حسن عليه‌السلام اصرار اصبغ را به مولا اميرالمؤمنين عليه‌السلام منتقل نمود، حضرت اجازه ملاقات داد، اصبغ مى‏گويد: وارد خانه شدم ديدم على عليه‌السلام يك پارچه زردى را به سرمباركشان بسته‏اند، و خون هم مرتب از سر مولا ريخته و رخسار شريفشان زرد شده است به گونه‏اى كه من بين پارچه و صورت تشخيص ندادم، آن گاه فرياد كشيدم و خود را به دامن حضرت انداختم و او را مى‏بوسيدم و اشك مى‏ريختم.



                    «آن شب به داغ مولا مهتاب گريه مى‏كرد

                    تصوير ماه در آب بى‏تاب گريه مى‏كرد

                    شد چهره عدالت گلگون زتيغ فتنه‏

                    پيش نگاه مسجد محراب گريه مى‏كرد

                    همچون برادرانش زينب به چشم خون داشت‏

                    آن آيه ى صبورى بى‏تاب گريه مى‏كرد...»



                    حضرت فرمود: «لاتَبكِ يا اَصَبغُ فَانَّها وَاللّهِ الجَنةُ ؛ گريه نكن براستى و قسم بخداوند اين (حالتى كه مى‏بينى مرا در شرف ورود به) بهشت(قرار داده) است (25)»، اين جريان نشان مى‏دهد كه ارادت اگر واقعاً در دل جان گرفت و برقلب و اعضا مسلّط گشت در بسته هم به روى انسان باز مى‏شود.

                    و به دخترش ام‏كلثوم نيز كه به شدت گريه مى‏كرد فرمود: «اگر مى‏ديدى آنچه را كه من مى‏بينم گريه نمى‏كردى عرض كرد شما چه مى‏بينى؟ فرمود: « مى‏بينم كه ملائكه و انبياء عظام صف كشيده‏اند همه منتظرند كه من بروم لذا گريه ندارد...»(26) ارادت و اظهار محبّت اصبغ به اين جا ختم نمى‏شود، آن گاه كه كنار قبر مولا آمد، با جملات بسيار زيبايى ارادت قلبى خود را اظهار نمود در حالى كه يك دست بر قلب داشت و با دست ديگر خاك بر سر پاشيد و گفت: « مرگ گوارايت باد! كه تولدت پاك و شكيبايى‏ات نيرومند و جهادت بزرگ بود. برانديشه‏ات دست يافتى و تجارتت سودمند گشت بر آفريننده‏ات وارد گشتى و او تو را با خوشى پذيرفت و ملائكش به گِردَت جمع شدند، در همسايگى پيغمبر جاى‏گزين گشتى و خداوند تو را در قرب خويش جاى داد و به درجه برادرت مصطفى رسيدى و از كاسه لبريزش آشاميدى. از خدا مى‏خواهيم كه از تو پيروى كنيم و به روشهايت عمل كنيم، دوستانت را دوست بداريم و دشمنانت را دشمن بداريم و در جرگه دوستانت محشور گرديم... به خدا سوگند كه زندگى‏ات كليد خير و قفل شر بود و مرگت كليد هر شرى و قفل هر خيرى است. اگر مردم از تو پذيرفته بودند، از آسمان و زمين نعمت‏ها برايشان مى‏باريد...»(27)



                    11 - كودكان يتيم هم جبران مى‏كنند

                    راستى احسان و نيكى در همين دنيا نيز بى‏جواب نيست، هر چند كوفيان در بي‌وفايى گوى سبقت را برده‏اند، آن همه زحماتى كه على عليه‌السلام براى يتيمان كوفيان تحمل كرد، آن روز كه يتيمان على عليه‌السلام و اهل بيت عليهم السلام را وارد كوفه كردند، به نحوى آن گذشته‏ها را جبران كردند و با اسراى آل محمّد به خوبى رفتار مى‏كردند، اما برعكس با خاك و خاكروبه استقبال كردند.



                    «چو درب شهر بر ما باز كردند

                    سخن با ناسزا آغاز كردند

                    به دل بغض على را كشته بودند

                    تمام كينه‏ها ابراز كردند»



                    يا اين حال يتيمان كوفه خدمات مولا و پدر مهربان خويش را بى‏جواب نگذاشتند. آن گاه كه خبردار شدند مولاى شان مجروح در بستر افتاده و پزشك معالج تنها غذايى را كه براى او تجويز كرده است شير است همه با ظرف‏هاى پر از شير در خانه مولا صف كشيدند، يكباره صداى درب خانه به گوش رسيد، گويا امام حسن عليه‌السلام در را باز كرد ديد يتيمان ظرف‏ها را پر از شير كرده براى مولا و پدرشان على آورده‏اند.

                    جالب اين است كه امام حسن ظرفى (از همان) شير نزد پدر برد، حضرت مقدارى از آن خورد، فرمود: بقيه را براى اسيرتان (ابن ملجم) ببريد و به حسن فرمود: به آن حقى كه برگردن تو دارم، در لباس و غذا، آنچه مى‏پوشيد و مى‏خوريد به ابن ملجم نيز بپوشانيد و بخورانيد.(2



                    12 - سفارش‏هاى مولا يا درس‏هاى فراموش‌نشدنى‏

                    راستى لحظات آخر عمر مردان بزرگ، لحظات حساس و پربهايى است كه در آن هنگام سخنان برآمده از دهان و زبان آن‏ها گرانبهاترين گوهرهاى داشتنى و به كار بستنى است، و از طرف ديگر نشان‌گر اصلى‏ترين دغدغه و نگرانى‏هاى آنان نيز مى‏باشد، على در آن لحظه‏هاى پايانى سفارش‏هاى گران سنگى دارد كه گوشه‏هاى آن را بى‌هيچ شرحى فرا روى مشتاقان كلام شيرين مولا قرار مى‏دهيم:

                    «اُوصِيكُما بِتَقوَى اللّهِ وَ اَلاّ تَبغِيَا الدُّنيا وَ اِن بَغتكُما، وَ لا تَأسَفا عَلى شَى‏ءٍ مِنها زُويى عَنكما. وَ قُولا بِالُحَقِّ وَ اعمَلا لِلآخِرَةٍ وَ كُونا لِلظّالِم خَصماً وَ لِلمَظلَوِم عَوناً اُوصيكُما وَ جَميع وُلدِى وَ اَهلِى وَ مَن بَلغَهُ كِتابى بِتَقوَى اللّهِ و نظم اَمرِكُم، وَ صَلاحِ ذاتِ بَينِكُم، فَاِنّى سَمِعتُ جَدَّكُما(ص) يَقُولُ «صَلاحُ ذاتِ البَينِ اَفضَلُ مِن عامَّةِ الصَّلاةِ وَ الصِّيامِ» اَللّهَ اَللّهَ فى الاَيتامِ فَلا تَغبوا اَفواهَهُم وَ لايَضِيعُوا بِحَضرَتِكُم وَ اَللّهَ اَللّهَ فى جيرانِكم فَاِنَّهُم وَصِّيةُ نَبِيِّكُم مازالَ يُوصى بِهِم حَتّى ظَننت اَنّه سَيُورِّثُهُم وَ اَللّهَ اَللّهَ لايَسبِقَنَكُم بِالعَمَلِ بِهِ غَيرُكُم وَ اَللّهَ اَللّهَ فى الصَّلاةِ فَاِنَّها عَمُودُ دينِكُم وَ اَللّهَ اَللّهَ فى الجِهادِ بِاَموالِكُم وَ اَنفُسِكُم وَ اَلسِنَتِكُم فى سبيلِ اللّهِ وَ عَليكُم بِالتَّواصُلِ وَ التَّباذُلِ، وَ اِيّاكُم وَ اَلتَّدابُرَ وَالتَّقاطُعَ لاتَترُكُوا الاَمرَ بِالمَعرُوفِ وَ النَّهىِ عَنِ المُنكَرِ فَيُوَلّى عَلَيكُم شِرارُكُم ثُمَّ تَدعُونَ فَلا يُستَجابُ لَكُم...»(29)

                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #25


                      پس از ضربت ابن ملجم در ماه رمضان 40 هجرى در شهر كوفه، حسنين و شيعيان را اين گونه وصيّت و سفارش نمود:

                      1- شما را به ترس از خدا (و پروا پيشگى) سفارش مى‏كنم.

                      2- به دنيا پرستى روى نياوريد، گرچه به سراغ شما آيد.

                      3- و بر آن چه از دنيا از دست مى‏دهيد اندوهناك نباشيد.

                      4- حق را بگوييد.

                      5 - و براى (پاداش الهى و) آخرت عمل كنيد.

                      6 - شما را و تمام فرزندان و خاندانم را، و كسانى كه اين وصيّت به آن‏ها مى‏رسد، به ترس از خدا و نظم در امور زندگى سفارش مى‏كنم.

                      7 - و ايجاد صلح و آشتى در ميانتان سفارش مى‏كنم، زيرا من از جدّ شما پيامبر اكرم (ص) شنيدم كه فرمود: «اصلاح دادن بين مردم از نماز و روزه يكسال برتر است».

                      8 - خدا را خدا را درباره يتيمان (در نظر بگيريد) نكند آنان گاهى سير و گاه گرسنه بمانند و حقوقشان ضايع گردد.

                      9 - خدا را! خدا را! درباره همسايگان (مد نظر داشته باشيد و) حقوقشان را رعايت كنيد كه وصيّت پيامبر (ص) شماست، همواره به خوشرفتارى با همسايگان سفارش مى‏كرد تا آن جا كه گمان برديم براى آنان ارثى معيّن خواهد كرد.

                      10 - خدا را خدا را درباره قرآن (ملاحظه كنيد) مبادا ديگران در عمل كردن به دستورانش از شما پيشى گيرند.

                      11 - خدا را خدا را درباره نماز (و حفظ آن در نظر بگيريد) چرا كه ستون دين شماست.

                      12 - خدا را خدا را! درباره جهاد با اموال و جان‏ها و زبان‏هاى خويش در راه خدا (مراعات كنيد).

                      13 - بر شما پيوستن با يكديگر و بخشش همديگر، مبادا از هم روى گردانيد، و پيوند دوستى را از بين ببريد.

                      14 - امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد كه بدهاى شما بر شما مسلّط مى‏گردند، آن گاه هرچه خدا را بخوانيد جواب ندهد.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #26


                        على عليه السلام را بهتر بشناسيم

                        على عليه السلام را كسى جز خدا و رسولش نمى‌شناسد، همين بس كه بگوئيم على الگوى هر زمان و هر مكان است. على شخصيت كاملى است كه جز كمال مطلق كسى به فضل و مقام او پى نمى‌برد. پس اگر ناچار به وصفش باشيم، بايد گفت على رادمردى است كه جز به خدا نمى‌انديشد و اگر سخن بر زبان براند حق است زيرا او محور حق است و تمام فضائل و ملكات انسانى و كمالات بشرى و اخلاق و منش‌هاى متعالى گرداگرد وجود او مى‌گردند. على اگر داورى كند جز به حق داورى نمى‌كند و اگر قضاوتى كند جز حقيقت نباشد.



                        علم و دانش از هر سوى على بر مى‌آيد او است محور، و دانش‌ها از فكر و قلبش تراوش مى‌كند و اگر او نبود كه درگير و دارهاى زندگى به فرياد تخت‌نشينان نا بحق مى‌رسيدف اسلام محمدى زير سوال برده مى‌شد كه اينها ديگر كيستند و باب علم پيامبر كيست؟



                        دورى از دنيا

                        على به دنيا نه تنها نمى‌انديشد كه از آن گريزان است و اگر برترين زاهدان دنيا در ترازوى زهد قرار گيرند، در برابر على كم وزن اند. دنيا به او روى مى‌آورد و او روى برگردان است. دنيا را چون زنى فريبكار سه طلاقه مى‌گويد و از تمام لذائذ آن چشم پوشى مى‌كند.

                        خود مى‌گويد: «يا دنيا غرى غيرى طلقتك ثلاثا لارجعه بعدها ابدا» اى دنياى فريبناك، ديگرى را فريب ده من تورا سه طلاقه كرده‌ام و ديگر بازگشتى به سوى تو نخواهم داشت كه از اول نيز به آن روى نياورد و هرگز زرق و برقش او را فريب نداد.

                        او از دنيا به دو قرص نان جوين بسنده مى‌كند و از لباس‌هاى برونى به دو لباس پشمين.

                        به سخنان دلربايش گوش فرا دهيد تا ببينيد چه زمامدارى داريد و به دنيا فخر فروشيد كه پيرو چه شخصيتى هستيد ... شيعيان!

                        «الا و ان امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه» هان... آگاه باشيد! پيشواى شما از دنياى خود به دوپاره تن پوش و از خوردني‌هايش به دو قرص نان بسنده كرد. و همانا شما نمى‌توانيد چنين باشيد ولى با عفت و دورانديشى و با ورع و پيشتازى ياريم دهيد.

                        و در جايى ديگر مى‌فرمايد:

                        «فو الله ما كنزت من دنياكم تبرا و لا ادخرت من غنائمها وفرا، و لا اعددت لبالى ثوبى طمرا، و لا ادخرت من ارضها شبرا»(1) به خدا سوگند از دنيايتان نه زرى اندوخته‌ام و نه از غنائمش ثروتى انباشته‌ام و حتى براى كهن جامه خود تن پوش ديگرى و يا از سرزمين‌هاى شما يك وجب در اختيار نگرفته‌ام. او آنقدر با مردم همدردى مى‌كند كه از تمام لذائذ دنيا چشم مى‌پوشد، نكند در زاويه‌اى از زواياى كشور پهناور اسلامى، مستمندى بى‌چاره باشد كه از آن همه نعمت‌ها محروم است. خود را با بى‌نواترين انسان‌ها مقايسه مى‌كند و از او هم كمتر لذت مى‌برد. به نان جوينى بسنده مى‌كند و آن را هم خشك چون سنگ تناول مى‌كند. و چيزى جز سركه يا نمك با نان نمى‌خورد و هرگز از سر سفره سير بلند نمى‌شود. اين چه مقامى است. راستى زمامداران دنيا چه كسى مى‌تواند يك روز نه يك عمر، مانند على زندگى كند.

                        مى فرمايد:

                        «هيهات يغلبنى هواى و يقودنى جشعى الى تخير الاطعمه و لعل بالحجاز او اليمامه من لا طمع له فى القرص ولا عهد له بالشبع او ابيت مبطانا و حولى بطون غرى و اكباد حرى »(2)

                        هيهات كه هوا و هوسم بر من چيره شود و شكمبارگى به گزينش غذاهاى لذيذ و خوشمزه وادارم كند، در حالى كه چه بسا در يمامه و يا حجاز (در اين طرف يا آن طرف كشور اسلامى) كسانى باشند كه اميد دستيابى به قرص نانى نداشته و خاطره‌اى از سيرى ندارند و هرگز مباد كه من با شكم پر بخوابم در حالى كه شايد گرداگرد من شكم‌هاى به پشت چسبيده (از گرسنگى) و يا جگرهاى سوخته (از تشنگى) وجود داشته باشد.

                        آنچنان دنيا در نظرش بى‌ارزش است كه اگر به خاطر احقاق حق مظلومى نبود، هرگز حتى به خلافت كه حق الهى خويش بود روى نمى‌آورد. بشنويد چه مى‌فرمايد:

                        «و الله لقد رقعت مدرعتى هذه حتى استحييت من راقعها، و لقد قال لى قائل: الا تنبذها عنك؟»

                        فقلت: اعزب عنى فعند الصباح يحمد القوم السرى» (3)

                        به خدا قسم تن پوش خود را آنقدر وصله زدم كه از وصله كننده‌اش خجالت مى‌كشم. روزى شخصى به من گفت: آيا هنوز وقت آن نرسيده است كه اين تن‌پوش كهنه را بيرون اندازى؟ به او گفتم: دور شو كه همانا بامدادان فردا شب روان را ستايش مى‌كنند.



                        پيرهن از رخ وصال خجل

                        كفن از گريه غسال خجل

                        شب روان مست ولاى تو على

                        جان عالم به فداى تو على



                        زمامدارى

                        پس اگر على، حكومت را هم مى‌پذيرد به خاطر احقاق حق مظلومان و يارى رساندن به مستضعفان و محرومان است و بس.

                        «لم يكن لاحد فى مهمز و لا لقائل فى مغمز، الذليل عندى عزيز حتى آخذ الحق له و القوى عندى ضعيف حتى آخذ الحق منه، رضينا عن الله قضإه و سلمنا لله امره».

                        به راستى كه كلمه كلمه نهج البلاغه، حكمت است و بايد پيوسته آن را بخوانيم و به كار بنديم: حضرت مى‌فرمايد:

                        در تمام زندگى من، نقطه سياهى نيست تا عيب‌جويان با چشم و ابرو اشاره كنند و سخنى (از روى مسخره و طعنه) بر زبان رانند. خوارترين افراد نزد من عزيز است تا حق او را بستانم و نيرومندترين افراد نزد من ناتوان است تا حق ديگران را از او بازگيرم. ما با تمام وجود به قضاى الهى خشنود و در برابر فرمانش تسليم هستيم.

                        و اينچنين‌اند مردان خدا كه در برابر تقديرات و قضاى الهى تسليم‌اند، تسليم محض. نه اعتراض مى‌كنند و نه كوچكترين خم به ابرو مى‌آورند. اگر روزى دهد خرسند و اگر به فقر مبتلايش كند خوشحال. در برابر امر او نه تنها صبر مى‌كنند كه شكر مى‌نمايند تا هم جزاى شاكران را دريابند و هم پاداش صابران را.

                        آرى! اينچنين زمامدارى مى‌تواند عدالت اجتماعى را در ميان مردم اجرا كند زيرا جز خدا به چيزى نمى انديشد. و آن هنگام كه به خاطر رعايت مساوات در تقسيم بيت المال مورد سرزنش نابخردان قرار مى‌گيرد، فرياد مى‌زند:

                        «اتامرونى ان اطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه ؟ و الله ما اطور به ما سمر سامر و ما‌ام نجم فى السمإ نجما. لو كان المال لى لسويت بينهم فكيف و انما المال مال الله ».(4)

                        آيا با اصرار از من مى‌خواهيد كه پيروزى را با بهاى ستم بر كسانى كه مسؤوليت سرپرستى آنها بر دوشم نهاده شده است به دست آورم؟! به خدا سوگند تا روزگار در گردش است و ستارگان آسمان در پى هم حركت مى‌كنند، چنين كار ناروايى را انجام نمى‌دهم. اگر اين اموال، ثروت شخصى من بود، در تقسيم آن مساوات را رعايت مى‌كردم چه رسد به اينكه مال، مال خداست.

                        و اين سان على از ستم بر ديگران آنقدر فرارى و روى گردان است كه از گرفتن پوست جوى از دهان مورچه‌اى خوددارى مى‌كندو بى‌زار است.

                        «و الله لو اعطيت الاقاليم السبعه بما تحت افلاكها على‌ام اعصى الله فى نمله اسلبها جلب شعيره ما فعلت و ان دنياكم عندى اهون من ورقه فى فم جراده تقضمها ، ما لعلى و نعيم يفنى و لذه لا تبقى».

                        به خدا سوگند اگر اقليم‌هاى هفتگانه زمين را با هرچه در زير آسمان آنها است، به من داده شود تا خدا را در حد گرفتن پوست جوى از دهان مورى نافرمانى كنم، نخواهم كرد، چرا كه اين دنياى شما در نزد من از برگ نيم جويده‌اى در دهان ملخى ناچيزتر است. على را با نعمت‌هاى ناپذير و لذت‌هاى گذرا و ناپايدار چه كار! اين چه عظمتى است و اين چه مقامى است كه اگر هفت آسمان و زمينش با آنچه در آن‌هاست به او دهند، به اندازه برگرفتن پوست جوى از دهان مورى، خدا را نافرمانى نمى‌كند و دنيا با آن همه بزرگى و وسعت در ديدگانش از برگى در دهان ملخى و عطسه بزى حقيرتر جلوه مى‌كند. اين كيست كه ذره ذره وجودش «انما نطعمكم لوجه » است را زمزمه مى‌كند.

                        او آنچنان خود را به خدا سپرده است كه گويى خدا از زبان او سخن مى‌گويد و از چشم او مى‌بيند و از گوش او مى‌شنود و از قلب او احساس مى‌كند، ديگر چه جا براى نافرمانى مى‌ماند!

                        «والله لان ابيت على حسك السعدان مسهدا او اجر فى الاغلال مصفدا خير لى من ان القيالله و رسوله ظالما لبعض العباد او غاصبا لشىء من الحطام»

                        به خدا قسم اگر شب‌ها را بر خار مغيلان تا صبح بيدار بمانم يا در غل و زنجير مرا بر زمين برهنه بكشند، براى من شيرين تر است كه خدا و رسولش را در حالى ملاقات كنم كه به يكى از بندگان ستمى روا داشته‌ام يا از اين نعمت‌هاى ناپايدار دنيا چيز بى‌ارزشى غصب كرده باشم. على، يگانه روزگار، مردى كه عاشق الله است و پناه امرش و خزينه علمش و مرجع داوريش و حافظ كتابش و كوهواره دينش و تفسير علمش و تاويل حلمش و تعبير عدلش و سمبل رافت و مهرش و هدف خلقت و آفرينشش مى‌باشد و در يك كلام، متصف به صفات او است هرچند او واجب است و اين ممكن.

                        و سخن به گزاف نمى‌گويم كه خودشان گفته‌اند: «نزلونا عن الربوبيه و قولوا فينا ما شئتم» ما را از مقام منيع ربوبيت پائين آوريد و هرچه دلتان خواست در باره ما بگوئيد.



                        على از زبان پيامبر

                        در پايان چون تنها رسول الله است كه على را خوب مى‌شناسد، با كلماتى چند از سخنان گهربار حضرتش در باره وصى و خليفه اش حسن ختام گوئيم:

                        1ـ هر كه مى‌خواهد دانش آدم را ببيند و بينش نوح را و بردبارى ابراهيم را و پارسايى يحيى را و خشم موسى را، به على‌بن‌ابى‌طالب بنگرد.(5)

                        2ـ يا على! تو مانند قل هو الله هستى، هر كه تو را از ته دل دوست داشته باشد مانند اين است كه يك سوم قرآن را خوانده است و هر كه تو را قلبا دوست بدارد و با زبان ياريت كند، گويا دوسوم قرآن را خوانده است و هر كه تو را در دل دوست بدارد و با زبان ياريت كند و با عمل كمكت نمايد، چنان است كه همه قرآن را خوانده است.(6)

                        3ـ حق على بر اين امت مانند حق پدر است بر فرزند.(7)

                        4ـ ياد و ذكر على عبادت است.(

                        5ـ على و پيروانش رستگاران روز رستاخيزند.(9)

                        6ـ على ستون دين است.(10)

                        7ـ هر كه نگويد على بهترين مردم است، كافر مى‌باشد.(11)

                        8ـ هر كه على را بيازارد به يقين مرا آزرده است.(12)

                        9ـ على سرور مومنان است.(13)

                        10ـ على مهتر مومنان است و مال و ثروت، مهتر منافقان.(14)

                        خدايا ما را با او كه الگوى خليفه اللهى در دنيا و آخرت است محشور فرما.
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #27

                          على عليه السلام را كسى جز خدا و رسولش نمى‌شناسد، همين بس كه بگوئيم على الگوى هر زمان و هر مكان است. على شخصيت كاملى است كه جز كمال مطلق كسى به فضل و مقام او پى نمى‌برد. پس اگر ناچار به وصفش باشيم، بايد گفت على رادمردى است كه جز به خدا نمى‌انديشد و اگر سخن بر زبان براند حق است زيرا او محور حق است و تمام فضائل و ملكات انسانى و كمالات بشرى و اخلاق و منش‌هاى متعالى گرداگرد وجود او مى‌گردند. على اگر داورى كند جز به حق داورى نمى‌كند و اگر قضاوتى كند جز حقيقت نباشد.



                          علم و دانش از هر سوى على بر مى‌آيد او است محور، و دانش‌ها از فكر و قلبش تراوش مى‌كند و اگر او نبود كه درگير و دارهاى زندگى به فرياد تخت‌نشينان نا بحق مى‌رسيدف اسلام محمدى زير سوال برده مى‌شد كه اينها ديگر كيستند و باب علم پيامبر كيست؟



                          دورى از دنيا

                          على به دنيا نه تنها نمى‌انديشد كه از آن گريزان است و اگر برترين زاهدان دنيا در ترازوى زهد قرار گيرند، در برابر على كم وزن اند. دنيا به او روى مى‌آورد و او روى برگردان است. دنيا را چون زنى فريبكار سه طلاقه مى‌گويد و از تمام لذائذ آن چشم پوشى مى‌كند.

                          خود مى‌گويد: «يا دنيا غرى غيرى طلقتك ثلاثا لارجعه بعدها ابدا» اى دنياى فريبناك، ديگرى را فريب ده من تورا سه طلاقه كرده‌ام و ديگر بازگشتى به سوى تو نخواهم داشت كه از اول نيز به آن روى نياورد و هرگز زرق و برقش او را فريب نداد.

                          او از دنيا به دو قرص نان جوين بسنده مى‌كند و از لباس‌هاى برونى به دو لباس پشمين.

                          به سخنان دلربايش گوش فرا دهيد تا ببينيد چه زمامدارى داريد و به دنيا فخر فروشيد كه پيرو چه شخصيتى هستيد ... شيعيان!

                          «الا و ان امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه» هان... آگاه باشيد! پيشواى شما از دنياى خود به دوپاره تن پوش و از خوردني‌هايش به دو قرص نان بسنده كرد. و همانا شما نمى‌توانيد چنين باشيد ولى با عفت و دورانديشى و با ورع و پيشتازى ياريم دهيد.

                          و در جايى ديگر مى‌فرمايد:

                          «فو الله ما كنزت من دنياكم تبرا و لا ادخرت من غنائمها وفرا، و لا اعددت لبالى ثوبى طمرا، و لا ادخرت من ارضها شبرا»(1) به خدا سوگند از دنيايتان نه زرى اندوخته‌ام و نه از غنائمش ثروتى انباشته‌ام و حتى براى كهن جامه خود تن پوش ديگرى و يا از سرزمين‌هاى شما يك وجب در اختيار نگرفته‌ام. او آنقدر با مردم همدردى مى‌كند كه از تمام لذائذ دنيا چشم مى‌پوشد، نكند در زاويه‌اى از زواياى كشور پهناور اسلامى، مستمندى بى‌چاره باشد كه از آن همه نعمت‌ها محروم است. خود را با بى‌نواترين انسان‌ها مقايسه مى‌كند و از او هم كمتر لذت مى‌برد. به نان جوينى بسنده مى‌كند و آن را هم خشك چون سنگ تناول مى‌كند. و چيزى جز سركه يا نمك با نان نمى‌خورد و هرگز از سر سفره سير بلند نمى‌شود. اين چه مقامى است. راستى زمامداران دنيا چه كسى مى‌تواند يك روز نه يك عمر، مانند على زندگى كند.

                          مى فرمايد:

                          «هيهات يغلبنى هواى و يقودنى جشعى الى تخير الاطعمه و لعل بالحجاز او اليمامه من لا طمع له فى القرص ولا عهد له بالشبع او ابيت مبطانا و حولى بطون غرى و اكباد حرى »(2)

                          هيهات كه هوا و هوسم بر من چيره شود و شكمبارگى به گزينش غذاهاى لذيذ و خوشمزه وادارم كند، در حالى كه چه بسا در يمامه و يا حجاز (در اين طرف يا آن طرف كشور اسلامى) كسانى باشند كه اميد دستيابى به قرص نانى نداشته و خاطره‌اى از سيرى ندارند و هرگز مباد كه من با شكم پر بخوابم در حالى كه شايد گرداگرد من شكم‌هاى به پشت چسبيده (از گرسنگى) و يا جگرهاى سوخته (از تشنگى) وجود داشته باشد.

                          آنچنان دنيا در نظرش بى‌ارزش است كه اگر به خاطر احقاق حق مظلومى نبود، هرگز حتى به خلافت كه حق الهى خويش بود روى نمى‌آورد. بشنويد چه مى‌فرمايد:

                          «و الله لقد رقعت مدرعتى هذه حتى استحييت من راقعها، و لقد قال لى قائل: الا تنبذها عنك؟»

                          فقلت: اعزب عنى فعند الصباح يحمد القوم السرى» (3)

                          به خدا قسم تن پوش خود را آنقدر وصله زدم كه از وصله كننده‌اش خجالت مى‌كشم. روزى شخصى به من گفت: آيا هنوز وقت آن نرسيده است كه اين تن‌پوش كهنه را بيرون اندازى؟ به او گفتم: دور شو كه همانا بامدادان فردا شب روان را ستايش مى‌كنند.



                          پيرهن از رخ وصال خجل

                          كفن از گريه غسال خجل

                          شب روان مست ولاى تو على

                          جان عالم به فداى تو على



                          زمامدارى

                          پس اگر على، حكومت را هم مى‌پذيرد به خاطر احقاق حق مظلومان و يارى رساندن به مستضعفان و محرومان است و بس.

                          «لم يكن لاحد فى مهمز و لا لقائل فى مغمز، الذليل عندى عزيز حتى آخذ الحق له و القوى عندى ضعيف حتى آخذ الحق منه، رضينا عن الله قضإه و سلمنا لله امره».

                          به راستى كه كلمه كلمه نهج البلاغه، حكمت است و بايد پيوسته آن را بخوانيم و به كار بنديم: حضرت مى‌فرمايد:

                          در تمام زندگى من، نقطه سياهى نيست تا عيب‌جويان با چشم و ابرو اشاره كنند و سخنى (از روى مسخره و طعنه) بر زبان رانند. خوارترين افراد نزد من عزيز است تا حق او را بستانم و نيرومندترين افراد نزد من ناتوان است تا حق ديگران را از او بازگيرم. ما با تمام وجود به قضاى الهى خشنود و در برابر فرمانش تسليم هستيم.

                          و اينچنين‌اند مردان خدا كه در برابر تقديرات و قضاى الهى تسليم‌اند، تسليم محض. نه اعتراض مى‌كنند و نه كوچكترين خم به ابرو مى‌آورند. اگر روزى دهد خرسند و اگر به فقر مبتلايش كند خوشحال. در برابر امر او نه تنها صبر مى‌كنند كه شكر مى‌نمايند تا هم جزاى شاكران را دريابند و هم پاداش صابران را.

                          آرى! اينچنين زمامدارى مى‌تواند عدالت اجتماعى را در ميان مردم اجرا كند زيرا جز خدا به چيزى نمى انديشد. و آن هنگام كه به خاطر رعايت مساوات در تقسيم بيت المال مورد سرزنش نابخردان قرار مى‌گيرد، فرياد مى‌زند:

                          «اتامرونى ان اطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه ؟ و الله ما اطور به ما سمر سامر و ما‌ام نجم فى السمإ نجما. لو كان المال لى لسويت بينهم فكيف و انما المال مال الله ».(4)

                          آيا با اصرار از من مى‌خواهيد كه پيروزى را با بهاى ستم بر كسانى كه مسؤوليت سرپرستى آنها بر دوشم نهاده شده است به دست آورم؟! به خدا سوگند تا روزگار در گردش است و ستارگان آسمان در پى هم حركت مى‌كنند، چنين كار ناروايى را انجام نمى‌دهم. اگر اين اموال، ثروت شخصى من بود، در تقسيم آن مساوات را رعايت مى‌كردم چه رسد به اينكه مال، مال خداست.

                          و اين سان على از ستم بر ديگران آنقدر فرارى و روى گردان است كه از گرفتن پوست جوى از دهان مورچه‌اى خوددارى مى‌كندو بى‌زار است.

                          «و الله لو اعطيت الاقاليم السبعه بما تحت افلاكها على‌ام اعصى الله فى نمله اسلبها جلب شعيره ما فعلت و ان دنياكم عندى اهون من ورقه فى فم جراده تقضمها ، ما لعلى و نعيم يفنى و لذه لا تبقى».

                          به خدا سوگند اگر اقليم‌هاى هفتگانه زمين را با هرچه در زير آسمان آنها است، به من داده شود تا خدا را در حد گرفتن پوست جوى از دهان مورى نافرمانى كنم، نخواهم كرد، چرا كه اين دنياى شما در نزد من از برگ نيم جويده‌اى در دهان ملخى ناچيزتر است. على را با نعمت‌هاى ناپذير و لذت‌هاى گذرا و ناپايدار چه كار! اين چه عظمتى است و اين چه مقامى است كه اگر هفت آسمان و زمينش با آنچه در آن‌هاست به او دهند، به اندازه برگرفتن پوست جوى از دهان مورى، خدا را نافرمانى نمى‌كند و دنيا با آن همه بزرگى و وسعت در ديدگانش از برگى در دهان ملخى و عطسه بزى حقيرتر جلوه مى‌كند. اين كيست كه ذره ذره وجودش «انما نطعمكم لوجه » است را زمزمه مى‌كند.

                          او آنچنان خود را به خدا سپرده است كه گويى خدا از زبان او سخن مى‌گويد و از چشم او مى‌بيند و از گوش او مى‌شنود و از قلب او احساس مى‌كند، ديگر چه جا براى نافرمانى مى‌ماند!

                          «والله لان ابيت على حسك السعدان مسهدا او اجر فى الاغلال مصفدا خير لى من ان القيالله و رسوله ظالما لبعض العباد او غاصبا لشىء من الحطام»

                          به خدا قسم اگر شب‌ها را بر خار مغيلان تا صبح بيدار بمانم يا در غل و زنجير مرا بر زمين برهنه بكشند، براى من شيرين تر است كه خدا و رسولش را در حالى ملاقات كنم كه به يكى از بندگان ستمى روا داشته‌ام يا از اين نعمت‌هاى ناپايدار دنيا چيز بى‌ارزشى غصب كرده باشم. على، يگانه روزگار، مردى كه عاشق الله است و پناه امرش و خزينه علمش و مرجع داوريش و حافظ كتابش و كوهواره دينش و تفسير علمش و تاويل حلمش و تعبير عدلش و سمبل رافت و مهرش و هدف خلقت و آفرينشش مى‌باشد و در يك كلام، متصف به صفات او است هرچند او واجب است و اين ممكن.

                          و سخن به گزاف نمى‌گويم كه خودشان گفته‌اند: «نزلونا عن الربوبيه و قولوا فينا ما شئتم» ما را از مقام منيع ربوبيت پائين آوريد و هرچه دلتان خواست در باره ما بگوئيد.



                          على از زبان پيامبر

                          در پايان چون تنها رسول الله است كه على را خوب مى‌شناسد، با كلماتى چند از سخنان گهربار حضرتش در باره وصى و خليفه اش حسن ختام گوئيم:

                          1ـ هر كه مى‌خواهد دانش آدم را ببيند و بينش نوح را و بردبارى ابراهيم را و پارسايى يحيى را و خشم موسى را، به على‌بن‌ابى‌طالب بنگرد.(5)

                          2ـ يا على! تو مانند قل هو الله هستى، هر كه تو را از ته دل دوست داشته باشد مانند اين است كه يك سوم قرآن را خوانده است و هر كه تو را قلبا دوست بدارد و با زبان ياريت كند، گويا دوسوم قرآن را خوانده است و هر كه تو را در دل دوست بدارد و با زبان ياريت كند و با عمل كمكت نمايد، چنان است كه همه قرآن را خوانده است.(6)

                          3ـ حق على بر اين امت مانند حق پدر است بر فرزند.(7)

                          4ـ ياد و ذكر على عبادت است.(

                          5ـ على و پيروانش رستگاران روز رستاخيزند.(9)

                          6ـ على ستون دين است.(10)

                          7ـ هر كه نگويد على بهترين مردم است، كافر مى‌باشد.(11)

                          8ـ هر كه على را بيازارد به يقين مرا آزرده است.(12)

                          9ـ على سرور مومنان است.(13)

                          10ـ على مهتر مومنان است و مال و ثروت، مهتر منافقان.(14)

                          خدايا ما را با او كه الگوى خليفه اللهى در دنيا و آخرت است محشور فرما.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #28
                            اولويت‌هاى طرح ساماندهى اقتصادى در حكومت اميرالمؤمنين(ع)



                            در اين نوشتار، با طرح سياست هاى اصولى اصلاحات اقتصادى اميرالمؤمنين(ع) و راهكارهاى اجرايى آن، سعى شده است اولويت هاى طرح سامان دهى اقتصادى آن بزرگوار در حد توان ارائه گردد.


                            چكيده

                            امروزه جامعه اسلامى ما از درامد ارزى خوبى برخوردار است، اما در مقابل، فقر و بى كارى بى داد مى كند. روزى كه امام على(عليه السلام) نيز حكومت را به دست گرفتند عايدات فتوحات قلمروهاى ثروتمند عراق و ايران و شام و مصر جامعه اسلامى را در وضع مطلوبى قرار داده بود، اما در عين حال، عده زيادى از مردم با مشكلات معيشتى جدّى روبه رو بودند و در تنگ دستى روزگار مى گذراندند. از اين رو، على بن ابى طالب(عليه السلام) به محض تصدى منصب خلافت، روند رو به رشد فتوحات را تا حد زيادى متوقف ساختند و توزيع عادلانه و برابر درامد ناشى از فتوحات و مصادره اموال ثروت هاى بادآورده نامشروع را در اولويت نخست اصلاحات اقتصادى خود قرار دادند. در اين نوشتار، با طرح سياست هاى اصولى اصلاحات اقتصادى اميرالمؤمنين(عليه السلام) و راهكارهاى اجرايى آن، سعى شده است اولويت هاى طرح سامان دهى اقتصادى آن بزرگوار در حد توان ارائه گردد.

                            مقدمه

                            به دنبال سستى ها و سهل انگارى ها و حسادت ها و خودخواهى هاى برخى از اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)، جامعه اسلامى پس از رحلت نبى اكرم(صلى الله عليه وآله) تا 25 سال در حال ركود و از دست دادن ارزش ها و دستاوردهاى دوران بعثت و هجرت به سر مى برد. طى اين دوران نسبتاً طولانى، نابسامانى هايى همچون تعطيلى حدود الهى، فساد اخلاقى و ادارى، از بين رفتن حرمت احكام اسلامى، اجتهاد در برابر نص، فراموشى سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله)و تغيير الگوهاى رفتارى جامعه رخ نمود. يكى از مهم ترين اين نابسامانى ها شكاف روزافزون طبقاتى در بهره مندى از امكانات مادّى بود. سير حركت حكومت اسلامى در دوران خلفا به گونه اى بود كه عده محدودى با كم ترين تلاش، به بيش ترين رفاه دست يافته بودند، ولى اكثريت اقشار جامعه روز به روز بر محروميشان اضافه مى شد; نظام به گونه اى اداره مى شد كه خواص اصحاب در اندك زمانى از راه هاى به ظاهر قانونى به ثروت هاى كلانى دست يافتند، اما اقشار پايين و توده مردم همواره در تهى دستى و ندارى باقى مى ماندند.
                            اين موضوع و برخى امور ديگر زمينه اعتراض و انقلاب مسلمانان را عليه عثمان فراهم آورده و مردم را به فكر انتخاب خليفه اى لايق و كارامد براى حل معضلات جامعه و سامان بخشيدن به نابسامانى ها واداشت; و از آن جا كه جز اميرالمؤمنين(عليه السلام) احدى از چهره هاى سرشناس و خواص اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) شايستگى و توانايى حل مشكلات جامعه اسلامى را نداشت، همه مردم، اعم از اصحاب مدينه و انقلابيان مصر و كوفه گرداگرد آن حضرت حلقه زدند و با اصرار از ايشان تقاضا كردند جُبّه خلافت به تن كنند و بر جايگاهى، كه از روز نخست تنها به او تعلق داشت، بنشينند. اميرالمؤمنين(عليه السلام)ابتدا از پذيرش خلافت خوددارى كردند; راز مطلب هم اين بود كه ذايقه بسيارى از خواص به سنّت هاى غلط و غيرعادلانه خلفاى سلف شيرين شده بود و هر يك به مال و منال و جاه و جلالى رسيده بودند. از اين رو، با تأييد سياست هاى غلط خلفا، توده مردم را در تشخيص حق و باطل و اسلام ساختگى و اسلام ناب به غلط افكنده بودند. خواص به مثابه قطب نماى حركت عوام به سوى سعادت بودند كه با از كار افتادن و انحراف خويش، مسير جامعه اسلامى را از قبله گاه واقعى اش منحرف ساختند. بدين روى، حضرت با توجه به اين مشكل و برخى نابسامانى هاى ديگر فرمودند:«مرا رها كنيد و سراغ ديگرى برويد; زيرا ما به استقبال وضعى مى رويم كه چهره هاى مختلف و جهات گوناگونى دارد، به طورى كه دل ها بر آن استوار و عقل ها ثابت نمى مانند.»1
                            اما سرانجام، به دليل اصرار زياد مردم و با هدف ظلم ستيزى و گرفتن حقوق از دست رفته تهى دستان، خلافت را در كمال بى رغبتى پذيرفتند، اما تنها براى اصلاح امور جامعه اسلامى و سامان بخشيدن به نابسامانى هاى اخلاقى و سياسى و اقتصادى و ادراى، آستين همّت بالا زدند. ولى از آن جا كه اصلاحات اجتماعى بدون اصلاحات اقتصادى غيرممكن است، حضرت در نخستين روزهاى خلافت خويش، طرح «اصلاحات اقتصادى» خود را آغاز كردند.

                            موانع اساسى سامان دهى اقتصادى در حكومت علوى

                            مهم ترين مانع در برابر حضرت على(عليه السلام) براى سامان دهى به امور معيشتى جامعه، دو چيز بود:

                            الف. مخالفت با سيره خليفه اول و دوم;
                            ب. مقابله با خواسته هاى بى جاى چهره هاى سرشناس و اصحاب متنفّذ.

                            مردم سال ها با بدعت ها و سنّت هاى غلط خلفا، به خصوص دو خليفه اول و دوم خو گرفته بودند و گمان مى كردند آنچه آن دو بنا نهاده اند همانند سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)واجب الاتباع است، در حالى كه على(عليه السلام)اساس انحراف جامعه اسلامى را در استمرار سنّت هاى غلط آن ها مى ديدند.
                            علاوه بر اين، عده زيادى از اصحاب نامدار پيامبر(صلى الله عليه وآله) و حتى دوستان و نزديكان و اقوام اميرالمؤمنين(عليه السلام) طى دوران خلفا، به تدريج، جذب مظاهر دلفريب دنيا و مبتلا به استحاله فرهنگى شده و تحت تأثير فرهنگ جاهلى قرار گرفته بودند; به مال اندوزى و آسايش و رفاه حرص داشتند و از على(عليه السلام)توقعات نابجايى داشتند كه پاسخ به آن ها حركت اصلاحات علوى را بكلّى متوقف مى ساخت.
                            از اين رو، حضرت از ابتداى كار، با بيعت كنندگان اتمام حجت نمودند و سياست خويش را در برابر سنّت خلفاى سلف و عناصر متوقّع چنين بيان نمودند:
                            «آگاه باشيد! اگر دعوت شما را اجابت كنم، طبق علم خويش رفتار خواهم كرد و به حرف اين و آن و ملامت ملامتگران گوش نخواهم داد.»2يعنى: نه سيره خلفا را حجت مى دانم و طبق آن مشى مى كنم و نه سرزنش هاى دوستان و آشنايان جلودار من است. حضرت با اين جملات، كه در بحبوحه رويكرد جامعه به آن بزرگوار ايراد گرديد، اميد هرگونه تساهل و تسامح را در دل هاى فرصت طلبان به نوميدى مبدّل ساختند و راه گله و اعتراض فرداى آنان را مسدود نمودند.

                            الف ـ سياست هاى اصولى حضرت على(عليه السلام)

                            شايد كسانى گمان كنند عامل اساسى نابسمانى هاى اقتصادى و تنگ دستى مسلمانان در دوران خلافت عثمان، كه منجر به طغيان عمومى عليه او گرديد، مسأله كمبود درآمد ملى و توليد ثروت بود; اگر جامعه اسلامى از منبع غنى ثروت برخوردار بود، هرگز مشكلى به نام «مشكل اقتصادى» رخ نمى داد، ولى چنين گمانى باطل است; زيرا در دوران خلفا، به خصوص خليفه دوم و سوم، روز به روز بر درآمد ملّى افزوده مى شد; در سايه فتوحات سرزمين هاى عراق و ايران و شام و مصر، غنايم فراوانى نصيب رزمندگان اسلام گرديد، به طورى كه در جنگ زالق به هر رزمنده در يك لشكر هشت هزار نفرى از اموال غنيمتى، چهار هزار درهم رسيد3 و يا در جنگ نهاوند، سهم هر سواره نظام از غنايم جنگى، شش هزار درهم شد.4 علاوه بر اين، پس از هر فتحى، ثروت هاى كلانى تحت عنوان «جزيه» يا «خراج» و «خمس غنايم» وارد مدينه مى شد و در ميان اصحاب تقسيم مى گرديد، به طورى كه درآمد ساليانه بيت المال از سرزمين هاى فتح شده عراق به يكصد و بيست ميليون درهم مى رسيد5 و عايدات فتوحات مصر چهل ميليون درهم6 و عايدات شام هفده ميليون درهم بود.7 اين در حالى بود كه در آن روزگار اگر كسى دويست درهم درآمد داشت، مى توانست يك زندگى ساده و به دور از فقر ترتيب دهد.8
                            بنابراين، مشكل اساسى اقتصادى جامعه، مسأله كمبود توليد درآمد نبود; همه نابسامانى ها از نحوه توزيع ثروت و تقسيم درآمد ناشى از فتوحات سرچشمه مى گرفت. از اين رو، على(عليه السلام)در دوران خلافتش، براى حل معضلات اقتصادى به دنبال افزايش توليد نرفتند، بلكه تمام همّ خود را بر توزيع عادلانه بيت المال و تقسيم منصفانه درآمد ملّى مصروف داشتند.
                            براى دست يابى به سياست هاى اصولى و اهداف كلى حاكم بر برنامه هاى اقتصادى امام على(عليه السلام)، راهى جز مراجعه به سخنان آن بزرگوار و مطالعه سيره عملى و راهكارهاى اجرايى ايشان وجود ندارد. با توجه به گفتار و دقت در رفتار اقتصادى آن حضرت، اصول ذيل را مى توان به عنوان اهداف غايى و مقاصد نهايى آن بزرگوار مطرح نمود:
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #29

                              1ـ رفع تبعيض: اولين سياست اصولى حضرت از بين بردن امتيازهاى ناروا و ظالمانه اى بود كه در سايه بنيان گذارى سنّت هاى غلط و حساب نشده خلفا در سال هاى گذشته شكل گرفت، و به تدريج، از حدّ تعيين شده در دفاتر و دواوين تجاوز نموده و به صورت سليقه اى درآمده و موجب تاراج بيت المال و شكاف روزافزون طبقاتى گرديده بود. امام(عليه السلام)براى لغو اين امتيازات، سخت پافشارى نمودند، به گونه اى كه بسيارى از دوستان و نزديكان خويش و سران اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به همين دليل از دست دادند; در پاسخ معترضان مى فرمودند: «من در كتاب خدا براى فرزندان اسماعيل [يعنى اعراب ]فضيلتى بر فرزندان اسحاق [يعنى غير عرب ]نديده ام.»9 «در منطق اسلام، برترى انسان ها بر يكديگر تنها به تقوا و عمل صالح است، نه چيزى ديگر.»10
                              2ـ رفع فقر: دومين هدف بنيادين و مقصود اساسى امام(عليه السلام) از اصلاح امور معيشتى جامعه اسلامى، رفع فقر و تنگ دستى از كسانى بود كه به دليل بى عدالتى هاى گذشته، گرفتار تهى دستى ناخواسته شده بودند. در آن روزگار، ميزان درآمد مسلمانان به دليل فتوحات پى در پى و به دست آوردن غنايم هنگفت، فراوان شده بود، چنان كه دارالخلافه مشكلى به نام كمبود توليد درآمد نداشت، بلكه همه مصايب از توزيع ظالمانه و بى حساب درآمدهاى سرشار حكومت نشأت مى گرفت.
                              حضرت در خطبه شقشقيه، به صراحت به اين موضوع اشاره كرده، آن را به عنوان يكى از مهم ترين علل پذيرش خلافت مطرح مى نمايند:
                              «اگر نبود پيمانى كه خداوند از علماى امّت گرفته، كه در برابر پرخورى ظالمان و گرسنگى مظلومان سكوت نكنند، من افسار شتر خلافت را رها مى ساختم.»11

                              ب ـ اوليت هاى اجرايى اميرالمؤمنين(عليه السلام)

                              حضرت براى دست يابى به اهداف اصولى طرح خويش، روش ها و شيوه هاى گوناگون و ظريفى به كار مى گرفتند كه برخى از آن ها به طور مستقيم و برخى ديگر به طور غيرمستقيم در عدالت اقتصادى و رفع تبعيض و فقرزدايى نقش داشت. امورى همچون عزل كارگزاران غيرصالح و منصوب كردن مديران عدالت خواه و صالح از اقداماتى به حساب مى آيد كه به طور غيرمستقيم، موجب توزيع عادلانه ثروت در جامعه مى شد; چرا كه كارگزار حريص و دنيازده و زياده خواه هرگز به توزيع مساوى بيت المال تن نخواهد داد.

                              اما در ميان اقدامات و راهكارهاى برگزيده حضرت، دو اقدام ذيل به طور مستقيم و با هدف اصلى رفع اختلاف طبقاتى و فقرزدايى جامعه صورت پذيرفت و در اولويت نخست طرح سامان دهى حضرت قرار داشت كه به طور مشخص بدان ها پرداخته و به واكشن ياران حضرت در قبال آن اشاره مى شود:

                              1ـ توزيع مساوى درآمد بيت المال: از عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) تا سال پانزدهم هجرى، غنايم جنگى و عايدات فتوحات و اساساً اموال بيت المال در ميان همه اصحاب به طور مساوى تقسيم مى شد; يعنى سهم هر رزمنده سواره نظام برابر ساير نيروهاى سواره و سهميه هر رزمنده پياده نظام مساوى ساير پيادگان بود و جزيه و خراج نيز به صورت مساوى تقسيم مى شد. اما از سال پانزدهم هجرى، اين شيوه توسط خليفه دوم تغيير كرد و بيت المال بر اساس سوابق افراد در جنگ هاى صدر اسلام و يا سبقت در ايمان و مانند آن تقسيم شد; مثلاً، به كسانى كه در جنگ بدر شركت كرده بودند، سهم افزون ترى نسبت به ساير رزمندگان جنگ هاى صدر اسلام اختصاص دادند و براى كسانى كه در غزوات پس از بدر تا صلح حديبيه حضور يافتند، چهار هزار درهم مقرر كردند12 و در ميان بدريان نيز مهاجران بيش از انصار سهم دريافت كردند13 و يا براى هر يك از زنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) ده هزار درهم در نظر گرفته شد و در ميان آن ها، براى عايشه دو هزار درهم بيش تر مقرر كردند.14 استمرار اين شيوه به تدريج، جامعه را به دو طبقه فقير و غنى تقسيم كرد و روز به روز بر محروميت تهى دستان افزود.

                              اما اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در زمينه تحقق سياست هاى اصولى خود، در نخستين روزهاى خلافت، در برابر اين سنّت غلط خلفا ايستادگى كردند و تا پايان عمر، هيچ گاه دست از مخالفت با آن برنداشتند. اين در حالى بود كه بسيارى از شخصيت هاى سياسى و اجتماعى و حتى مكتبى آن عصر با اين اقدام حضرت مخالف بودند و حتى به جنگ با آن بزرگوار پرداختند، ولى حضرت هرگز حاضر نشدند دست از تقسيم مساوى بيت المال بردارند.

                              وقتى زمان تقسيم بيت المال رسيد، حضرت به عمّار و عبيدالله بن ابى رافع و اباالهيثم بن التيهان دستور دادند فئ (غنايم و خراج و يا جزيه) را به طور مساوى ميان مسلمانان تقسيم كنند; فرمودند: إعدلوا فيه و لاتُفصِّلوا أحداً على أحد;

                              «در تقسيم آن ها، مساوى برخورد كنيد و هيچ كس را بر ديگرى ترجيح ندهيد.»

                              آن ها نيز قيمت مجموع اموال را ارزيابى كردند; سهم هر نفر سه دينار مى شد. به همه به طور مساوى سه دينار مى دادند تا اين كه نوبت به طلحه و زبير رسيد. آن ها در حالى كه هر يك همراه پسر خود براى گرفتن سهم خويش آمده بودند به صورت غيرمنتظره اى مشاهده كردند مقسّمان به آنان نيز مانند سايران سه دينار دادند. به اعتراض گفتند: عمر اين گونه به ما حقوق نمى داد; اين كار، كار شماست يا دستور رئيستان؟

                              آن ها گفتند: كار ما نيست، اميرالمؤمنين(عليه السلام) به ما چنين دستورى داده است.

                              آن گاه نزد حضرت على(عليه السلام) رفتند و حضرت را در حالى كه زير آفتاب مشغول رسيدگى به اموال بودند، يافتند. گفتند: نظر شما چيست، آيا مايليد برويم سايه؟

                              حضرت پذيرفتند. سپس گفتند: نزد عمّالت رفتيم تا سهميه مان را از اين [فئ] بگيريم. آن ها به هر يك از ما به اندازه ساير مردم دادند.

                              حضرت فرمودند: مگر چه انتظارى داشتيد؟

                              گفتند: عمر اين گونه به ما نمى بخشيد!

                              اين همان مشكلى بود كه حضرت آن را از قبل پيش بينى كرده و هنگام بيعت، با آنان اتمام حجّت نموده بودند كه مطابق علم خود عمل خواهند كرد، نه فتواى ديگران. اما در اين جا براى مجاب كردن آن ها به اتمام حجت خويش اشاره نكردند، سيره رسول خدا(صلى الله عليه وآله)را به آن ها گوشزد كردند و فرمودند: فما كان رسول الله(صلى الله عليه وآله)يعطيكما;

                              «رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به چه روشى به شما عطا مى دادند؟»

                              آن ها، كه بهتر از هر كسى مى دانستند رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فئ را به طور مساوى تقسيم مى كردند، از پاسخ دادن به على(عليه السلام)عاجز مانده، سكوت كردند. حضرت از فرصت استفاده نموده، فرمودند: أليس كان رسول الله(صلى الله عليه وآله)تقسيم بالسويه بين المسلمين;

                              «مگر نه اين است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بيت المال را به طور مساوى ميان مسلمانان تقسيم مى كرد؟»

                              گفتند: بلى.

                              فرمودند: أفسنَّةُ رسول الله(صلى الله عليه وآله) أولى بالأتّباع أم سنَّةُ عمر؟ «آيا پيروى از سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شايسته تر است يا پيروى از سنّت عمر؟»

                              گفتند: سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، ولى يا اميرالمؤمنين، ما افراد باسابقه و منشأ اثر و از مقرّبان [پيامبر(صلى الله عليه وآله)] بوده ايم. اگر امكان دارد كه ما را با ساير مردم برابر قرار ندهى، برابر نكن.

                              حضرت فرمودند: سابقتكما أسبق أم سابقتى؟ «سابقه شما بيش تر است يا سابقه من»؟

                              گفتند: سابقه شما.

                              فرمودند: فقرابتُكما أقرب أم قرابتى؟ «نزديكى شما [به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ]بيش تر بود يا نزديكى من؟»

                              گفتند: نزديكى شما.

                              فرمودند: فغَنائُكم أعظَمُ أم غَنائى؟ خدمات شما بيش تر بوده است يا خدمات من؟»

                              گفتند: خير، خدمات شما بزرگ تر بوده، يا اميرالمؤمنين.

                              فرمودند: فواللّهِ مَا أَنا و أجيري هذا وَ أَومَى بِيَده اِلى الأَجير الذى بين يديه ـ فى هذا المالِ إلّا بمنزلة واحدة; «قسم به خدا، نسبت من و اين اجيرم ـ با دست به كارگرى كه پيش روى شان بوده اشاره كردند ـ به اين مال يكسان است!»15

                              ولى آن ها با همه اين توضيحات متقن حضرت، نتوانستند بر حرص و زياده خواهى و برترى طلبى خود غلبه كنند. به همين دليل، پس از اندك زمانى پرچم مخالفت با آن حضرت را برافراشتند و به مقابله رودرو با آن بزرگوار درآمدند. پيام گفتمان طلحه و زبير در اين گفتوگو آن است كه اولاً، انسان ممكن است ساليان متمادى در جبهه حق شمشير زده و تا پاى جان و تا سر حد شهادت پيش رفته باشد، ولى پس از مدتى، در فصل جديدى از زندگانى خويش براى كسب امتياز باطل پافشارى كند و حتى از سوابق درخشان و مجاهدت هاى گذشته خويش در راه حق براى زياده طلبى ها استفاده كند.

                              ثانياً، هيچ بعيد نيست در دوران جوانى، هنگامى كه وجدان بيدارى دارد، شخصيتى متعالى و انسانى برگزيده را امام و الگوى زندگى خود قرار دهد، جوانى اش را در راه اطاعت از فرمان او به پايان برساند، اما در سنين ميان سالى و پيرى، در چند قدمى قبر و قيامت به دليل دل دادگى به دنيا سنّت هر انسان منحرف و كم مايه اى را واجب الاتباع بداند.

                              علاوه بر اين، گفتوگوى مزبور نشان مى دهد كه جامعه اسلامى پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چنان استحاله گرديده كه قداست و حرمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)در آن به فراموشى سپرده شده بود، چنان كه شخصيت هايى همچون طلحه و زبير در برابر بزرگ مردى مانند على بن ابى طالب(عليه السلام)رفتار عمر را بر رفتار پيامبر(صلى الله عليه وآله)ترجيح مى دادند.

                              معترضان به تقسيم مساوى بيت المال فقط طلحه و زبير نبودند، بلكه هر روز بر تعدادشان افزوده مى شد. دوست و دشمن، دور و نزديك از على(عليه السلام)درخواست كردند اين شيوه را كنار بگذارد; چرا كه ساليان متمادى مردم مدينه با حقوق هاى بالاى ديوان عمر امرار معاش كرده، بر اساس آن، امور جديدى را به عنوان نياز لازم و ضرورى زندگى خويش مطرح ساخته و بدين سان، دست يابى به آن ها را هدف زندگى خويش قرار داده بودند. بدين روى، وقتى حضرت سياست تقسيم بالسويّه را در پيش گرفتند مبالغ دريافتى بسيارى از اصحاب باسابقه پايين آمد و اين تمام رؤياها و تصميم ها و برنامه ريزى هاى زندگى ماديشان را در هم ريخت. از اين رو، دوست و دشمن و دور و نزديك زبان به اعتراض گشودند. علاوه بر اين، بسيارى گمان مى كردند على(عليه السلام)با اين كار، شأن آنان را پايين آورده و آن ها را با بردگان سياه و عجم هاى غربتى برابر ساخته است.
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #30

                                عقيل برادر على(عليه السلام) مى گفت: «آيا شما مرا با سياهان مدينه يكسان قرار مى دهى؟»

                                حضرت با ناراحتى فرمودند: «بنشين، خدا رحمتت كند! كسى غير از تو نبود كه حرف بزند؟! برترى تو بر آن ها چيست؟ غير از سبقت در ايمان و تقوا چيز ديگرى است؟!»16

                                خواهرشان، اُمّ هانى، نيز از اين كه حضرت به وى و كنيز عجمى اش به طور مساوى بيست درهم دادند، ناراحت شد و از ايشان سهم بيش ترى طلبيد، ولى آن بزرگوار نپذيرفتند.17

                                غير از اينان اشخاصى همچون عبدالله بن عمر و پسر ابوبكر و سعد بن ابى وقاص و عده زيادى از مهاجران نيز از آن حضرت سهم بيش ترى طلبيدند، و آن بزرگوار را به سبب گزينش سياست تساوى تحت فشار قرار دادند. خطبه هاى متعددى كه در كتب تاريخ و حديث درباره تقسيم بالسّويّه بيت المال نقل گرديده بهترين گواه بر كثرت اعتراض اصحاب حضرت به اين سياست است.

                                گاهى به زبان نصيحت و موعظه سعى كردند محبت و حرص به دنيا را از دل هايشان بيرون كنند. استدلال مهم حضرت در ردّ منتقدان اين بود كه مى فرمودند:

                                «من قرآن را مطالعه كرده ام، ولى از اول تا آخرش برترى و فضيلتى براى فرزندان اسماعيل ـ يعنى اعراب مكّه ـ بر فرزندان اسحاق نيافته ام.»18

                                امام(عليه السلام) ملاك برترى انسان ها را امورى همچون سبقت در ايمان و تقوا مى دانستند كه پاداش آن در سراى ديگرى داده مى شود، نه اين دنيا. در تقسيم فئ و غنايم نيز هر كسى اسلام را پذيرفته بود سهيم مى دانستند و مى فرمودند:

                                «اگاه باشيد! هر كه رو به قبله ما بايستد و قربانى و ذبيحه ما را بخورد و گواهى دهد خدايى جز خداى يكتا نيست و محمد بنده و فرستاده اوست، ما احكام قرآن را بر او جارى كرده، تقسيمى هاى [حكومت] اسلامى را به او خواهيم داد. احدى بر ديگرى فضيلتى ندارد، مگر به تقواى الهى و اطاعت از او ...

                                اما در مورد اين فئ، هيچ كس در بهره بردارى از آن بر ديگرى اولويتى ندارد. آنچه خداوند عزّوجلّ از عطيّه اش نصيب مسلمانان كرده مال خداست و شما بندگان خدا و تسليم خداييد و اين كتاب الهى است كه ما بدان اقرار كرده و بر آن شاهد بوده ايم و در برابرش تسليم شده ايم; و هنوز پيمانى كه با پيامبرمان بسته ايم پيش رويمان است. پس تسليم شويد خداوند رحمتتان كند. هر كه به اين راضى نشد، برود هر چه خواست انجام بدهد; چون كسى كه بر اساس اطاعت خدا عمل مى كند و به حكم الهى حكم مى نمايد، ترس و وحشتى ندارد. «آنان كسانى هستند كه نه خوفى بر آن هاست و نه محزون مى شوند.»19

                                از ديدگاه اميرالمؤمنين(عليه السلام)، به عنوان ولىّ خدا و جانشين منتخب رسول او(صلى الله عليه وآله)، درامد حكومت اسلامى از آن خداست. از اين رو، حتى حاكم اسلامى نيز حق ندارد آن را بدون حساب به اطرافيان خود ببخشد، بلكه بايد در ميان بندگان مؤمن خدا ـ يعنى مسلمانان ـ به عنوان عيال الله به تساوى تقسيم شود.

                                در اواخر دوران حكومت على(عليه السلام)، ياران آن حضرت به دليل سخت گيرى هاى آن بزرگوار در تقسيم بيت المال، يكى پس از ديگرى از ايشان جدا شدند; برخى به معاويه و برخى ديگر به گوشه خانه هايشان خزيدند و دنبال زندگى شخصى خود رفتند، برخى از دوستان حضرت نيز از اين وضع ناراحت بودند. بدين روى، پس از تأمل و چاره جويى، از حضرت خواستند قدرى تسامح به خرج دهد و به قريش و اشراف عرب بيش از غيرعرب و موالى حقوق بپردازد تا قدرى اوضاع حكومت سامان پيدا كند، سپس مطابق گذشته رفتار كند. حضرت در پاسخ آن ها فرمودند:

                                «آيا به من مى گوييد پيروزى را با ظلم بر كسانى كه به ولايت و حكومت بر آن ها برگزيده شده ام، به دست آورم؟! والله، تا عمر دارم و شب و روز برقرار است و ستارگان آسمان در پى يكديگر طلوع و غروب مى كنند، چنين نخواهم كرد! اگر آن مال از آنِ من هم بود، در ميانشان به صورت مساوى تقسيم مى كردم، چه رسد به اين كه آن، مال خداست.»20

                                اين جملات صريحاً مى فهماند كه از نظر على بن ابى طالب(عليه السلام)، جلب رضايت خواص با اعطاى امتيازات ويژه از بيت المال به آن ها خيانت به توده مردم مسلمان و ستم در حق ساير اقشار مملكت است. جايگاه يك مسؤول در نظام اسلامى چنان حسّاس است كه حتى هنگام انفاق اموال شخصى خود به ديگران نيز بايد همه را به يك چشم بنگرد و اموالش را يكسان و عادلانه انفاق كند.

                                2ـ مصادره ثروت هاى بادآورده: اميرالمؤمنين(عليه السلام) تنها اصلاح روش هاى توزيع گذشته را براى سامان دهى اقتصادى آينده كافى نمى دانستند، بلكه معتقد بودند ثروت هايى كه در دوران عثمان بناحق به اين و آن بخشيده شده، بايد به خزانه بيت المال بازگردد.

                                همان گونه كه اشاره شد، عثمان مبالغ هنگفتى از اموال عمومى را به افراد خاندان و دوستان و آشنايان خود مى بخشيد و از اين طريق، با جلب رضايت آنان، پايه هاى حكومت خود را محكم مى كرد; زمين هاى زيادى از بيت المال را غيرعادلانه بين افراد خاصى تقسيم مى نمود و گاهى خمس غنايم برخى از فتوحات را يكجا به يكى از بستگانش مى بخشيد. حضرت على(عليه السلام) به محض تصدّى خلافت، تمام زمين هايى را كه عثمان به اين و آن واگذار نموده بود، مال خدا خواندند و دستور بازگرداندن آن ها را به بيت المال صادر نمودند. متن حكم صادره به چند صورت مشابه در منابع تاريخى آمده است:

                                «ألا و إن كلَّ قطيعة اَقْطَعَها عثمانُ مِنْ مالِ اللّهِ مردودٌ على بيتِ مالِ المسلمينَ، فاِنَّ الْحَقَّ قَديمٌ لايُبْطِلُه شىءٌ، ولو وجدتُهُ تُفُرِّقَ فى البُلْدان لَرَدَدْتُه، فإنَّ فِى الحقِّ سَعَةً و مَنْ ضاق عنه الْحقُّ فَالجَورُ عَنه اَضَيقُ»;21 آگاه باشيد! هر قطعه زمينى كه عثمان از مال خدا به كسى هديه كرده، به بيت المال مسلمانان عودت داده خواهد شد. چيزى نمى تواند حكم حقى را كه ساليان متمادى اجرا نشده است، به حكم باطل تبديل كند. اگر آن مال در شهرها پخش شده باشد، آن را [به خزانه بيت المال] باز مى گردانم; زيرا احقاق حق موجب گشايش مى شود و هر كس تحمل اجراى حق را نداشته باشد، تحمل ظلم برايش دشوارتر خواهد بود.

                                در نهج البلاغه، جمله ديگرى درباره مصادره اِقطاعات عثمان نقل گرديده كه جديّت و اهتمام حضرت را بر اين مهم مى نمايد:

                                «وَاللّهِ لو وجدتُه قد تُزوِّجَ به النّساءُ و ملكَ بِه الاماءُ لَرددتُه فاِنّ فِى العدلِ سعةً، و مَن ضاقَ عليهِ العدلُ فالجورُ عليه اَضيقُ»;22 قسم به خدا اگر با آن اموال شان زنانى را كابين بسته و يا كنيزانى خريده باشند، آن را بازپس خواهم گرفت; زيرا عدالت مايه گشايش است و آن كه عدالت برايش گران آيد، تحمّل ظلم برايش گران تر خواهد بود.

                                در پى اعلان اين سياست توسط اميرالمؤمنين(عليه السلام)، بسيارى از سران بنى اميّه، كه از قِبَل عثمان صاحب آلاف و اُلوفى شده بودند، به تب و تاب افتادند; ابتدا از حضرت خواستند اموالشان را مصادره نكند، ولى مخالفت شديد و برخورد تند حضرت آن ها را از نفوذ در شخصيت آن بزرگوار و متزلزل كردن اراده ايشان نوميد ساخت. بدين روى، برخى از قلمرو حضرت گريختند و به معاويه پيوستند و برخى ديگر در قلمرو حاكميت آن بزرگوار باقى ماندند و به كارشكنى و فتنه گرى پرداختند. براى نمونه، به يك سند بر جاى مانده در اين مورد اشاره مى شود:

                                در همان روزهاى نخست خلافت اميرالمؤمنين، مروان بن حكم و سعيد بن عاص و وليد بن عقبة بن ابى معيط، سه تن از سران بنى اميّه، كه در دوران عثمان بيت المال مسلمانان را تاراج كرده بودند، نزد حضرت آمدند و بيعت خود را مشروط به خوددارى اميرالمؤمنين از مصادره اموالشان كردند; گفتند: ما بيعت مى كنيم، اما به شرط آن كه آنچه را اندوخته ايم از ما نستانى و از آنچه در دست ماست صرف نظر كنى.

                                حضرت طبق مبناى بر حق خود، كه اموال عمومى مسلمانان را مال خدا مى دانستند، در پاسخشان فرمودند: اما در مورد مصادره نكردن اندوخته هايتان، من وظيفه ندارم حق خداوند متعال را باز نستانم. درباره بخشيدن آنچه به دستتان افتاده نيز اجراى عدالت در مورد چيزى كه مال خدا و مسلمانان است، موجب گشايش و راحتى شما خواهد شد»23

                                اميرالمؤمنين(عليه السلام) مى دانستند كه افرادى همچون وليد و سعيد و مروان عناصر شرورى هستند و هيچ بعيد نيست كه به خاطر عصبانيت از حضرت، براى حكومت مشكل درست كنند، اما هرگز اين توجيهات ايشان را وادار به مسامحه و مصالحه نكرد; حتى يك قدم نيز عقب ننشستند و هيچ گونه ملاحظه و مماشاتى را، حتى در گفتار عادى روا ندانستند; در همان مجلس، در پايان سخن خود، خطاب به آن ها فرمودند: «اگر [ناراحتيد ]برگرديد به منزلگاه اصلى تان; [يعنى نزد معاويه].»24 شايد فلسفه صلابت على(عليه السلام)، در مصادره ثروت هاى بادآورده اين باشد كه كسانى كه به حرام خوارى عادت كرده اند و به زياده خواهى خو گرفته اند، اگر در حكومت اسلامى به شدت بازخواست نشوند و به كيفر اعمالشان نرسند، هرگز حرصشان فرو نخواهد نشست و دست از چپاول اموال عمومى برنخواهند داشت و روز به روز خود و ساير بخش هاى سالم و دستگاه هاى مالى جامعه را به سوى فساد مالى و دزدى و دست اندازى در بيت المال سوق خواهند داد.

                                از فراز پايانى سخن اميرالمؤمنين(عليه السلام) به دست مى آيد كه آن بزرگوار معتقد بودند نه تنها اقشار ضعيف و محروم جامعه، بلكه اقشار متموّل و سرمايه دار اجتماع نيز در پرتو عدالت اجتماعى از آسايش و رفاه ويژه اى برخوردار خواهند شد كه هرگز در سايه جفاكارى هاى اقتصادى بدان نخواهند رسيد; چرا كه اولاً، چپاول و دزدى اموال توده محروم جامعه موجب بغض و كينه آنان نسبت به صاحبان اموال نامشروع شده، امنيت و آسايش آن ها را سلب خواهد كرد. علاوه بر اين، همان گونه كه يك دانش آموز زحمتكش و صادق از قبولى خويش در امتحان پايان سال بيش از يك دانشجوى متقلّب لذّت مى برد، ثروتى كه از راه مشروع كسب گرديده باشد نيز بيش از ثروت نامشروع لذّت آفرين و آرام بخش خواهد بود. از اين رو، حضرت به صاحبان ثروت هاى بادآورده مى فرمودند:«هر كس تاب اجراى حق را نداشته باشد، جريان باطل بر او بى تاب كننده تر خواهد بود».25
                                خطاب به وليد و دوستانش نيز مى فرمودند: «[گمان نكنيد تنها از راه ظلم و تصاحب اموال عمومى مى توان به رفاه رسيد، خير ]عدل نيز موجب آسايش و گشايش زندگى تان خواهد شد.»26

                                نتيجه گيرى

                                در پايان، مى توان گفت: از طرح سامان دهى اقتصادى على بن ابى طالب(عليه السلام) نتايج ذيل به دست مى آيد; نتايجى كه مى توان از آن به عنوان درس عبرت و چراغ هدايت حل معضلات اقتصادى جامعه كنونى مان بهره گرفت:
                                1. در انديشه على بن ابى طالب(عليه السلام) عدالت شرط لازم و ضرورى توسعه اقتصادى جامعه است، چنان كه بدون عدالت هرگز با افزايش توليد درامد، نمى توان رفاه همگانى را به ارمغان آورد، بلكه پس از مدتى، جامعه به بن بست خواهد رسيد.
                                2. عدالت اقتصادى به قدرى اهميت دارد كه گاه حاكم اسلامى بايد افزايش توليد جامعه را فداى برقرارى عدالت و توزيع عادلانه درامد موجود كند.
                                3. توزيع نابرابر بيت المال موجب رفاه مادّى قشرى خاص و محروميت ساير اقشار جامعه خواهد شد، ولى توزيع عادلانه آن موجب آسايش و رفاه نسبى تمام اقشار خواهد گرديد.
                                4. نابسامانى هاى منتج از سياست هاى غلط تقسيم درامد در گذشته، تنها با كنار نهادن شيوه گذشته سامان نمى يابد، بلكه بايد در كنار آن، اموالى كه بناحق از حساب عمومى برداشته شده و به جيب افرادى خاص ريخته شده، بازگردانده شود.
                                5. ملاك مصادره ثروت هاى بادآورده انباشت آن از طريق غيرقانونى نيست; معيار اساسى، ناحق و غيرمشروع بودن آن است. از اين رو، اگر حاكمى همچون عثمان هم بناحق اموال مسمانان را به ديگران ببخشد، در عين قانونى بودن، بايد مصادره شود.
                                6. ترس از مخالفت صاحبان ثروت و ملامت و سرزنش آنان نبايد حكومت اسلامى را از مصادره اموال زياده خواهان باز دارد، گرچه به جنگى مثل جنگ جمل بينجامد.
                                7. همه مسلمانان جامعه اسلامى در بهره مندى از درامد ملى حكومت برابرند و هيچ امتيازى براى مردم يك شهر نسبت به شهر ديگر وجود ندارد، حتى تديّن و تعهد بالاى افراد در حكومت اسلامى ابزارى براى كسب امتياز مادى افزون تر به حساب نمى آيد.
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...