Emam Ali(ع

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #31
    جايگاه كار در سيره اميرالمؤمنين على(ع)


    با نگاهى به سيره امامان شيعه(عليهم السلام) درمى يابيم كه سخت كوشى، تلاش و پرداختن به فعاليت هاى توليدى از برجسته ترين ويژگى هاى اين بزرگواران است. آنان با اين روش خويش، درس بزرگى و عزّت نفس به شيعيانشان آموختند. اين مقاله نگاهى كوتاه به جنبه كار و تلاش در زندگى اميرالمؤمنين، على(ع)، دارد.


    چكيده

    كار و تلاش رمز اصلى بقا و سرزندگى همه جوامع انسانى است. مردمى كه با تكيه بر توانمندى و ذخاير خداداد ملى خويش، بر ضعف و فقر غلبه كرده اند، مايه خرسندى درونى و اقتدار ملى خويش را فراهم ساخته اند. اگرچه نمى توان گفت كه امروز روحيه راحت طلبى بر عموم جوانان ما حاكم است، اما مى توان گفت كه بسيارى از نسل جوان از انجام كارهايى كه مستلزم تلاش و سخت كوشى است، كراهت داشته و طالب رفاه و راحتى با كم ترين زحمت هستند. سودآورى برخى از مشاغل غيرتوليدى و دلّال مآبانه نيز اين روحيه را تقويت كرده است.
    با نگاهى به سيره امامان شيعه(عليهم السلام) درمى يابيم كه سخت كوشى، تلاش و پرداختن به فعاليت هاى توليدى از برجسته ترين ويژگى هاى اين بزرگواران است. آنان با اين روش خويش، درس بزرگى و عزّت نفس به شيعيانشان آموختند. اين مقاله نگاهى كوتاه به جنبه كار و تلاش در زندگى اميرالمؤمنين، على(عليه السلام)، دارد.


    آثار سازنده كار بر روان آدمى

    رهاورد روحيه كار و تلاش در يك جامعه، اقتصاد سالم آن جامعه است و بالعكس روحيه راحت طلبى و سستى، بيمارى اقتصاد آن جامعه را سبب خواهد شد. كار، سازنده انسان و بنا به اعتقاد استاد شهيد مطهرى(رحمه الله)، از عوامل تربيت كننده اوست. ارتباط انسان و كار، ارتباطى متقابل است; ضمن اين كه انسان آفريننده كار و فعاليت خود است، نوع كار انسان نيز سهم فراوانى در تكوين شخصيت وى دارد. وقتى ابعاد گوناگون شخصيتى همچون اميرالمؤمنين(عليه السلام) را مورد مداقّه قرار مى دهيم، ملاحظه مى كنيم كه ايشان در عين حال كه زاهدترين فرد زمان خود است، فعّال ترين آن ها نيز هست. ايشان در عين آن كه بيش ترين عبادت ها را در پيشگاه خداى خود دارد، ثمربخش ترين اوقات را نيز دارد و به قول شهيد مطهرى، شخصيت على شخصيتى است كه جامع الاضداد است. «وقتى شب مى شود و خلوت شب فرا مى رسد، هيچ عارفى به پاى او نمى رسد، آن روح عبادت كه جذب شدن و كشيده شدن به سوى حق و پرواز به سوى خداست به شدت در او رخ مى دهد... روز كه مى شود، گويى اين آدم آن آدم نيست; با اصحابش كه مى نشيند، چنان چهره اش باز و خندان است كه از جمله اوصافش اين بود كه هميشه قيافه اش باز و شكفته باشد.»

    مطمئناً شرايط فرهنگى و اجتماعى از جمله عوامل مؤثر بر گرايش مردم يك جامعه به سخت كوشى و تلاش يا تنبلى و سستى است و بايد اين واقعيت را بپذيريم كه بنا به دلايل گوناگون، امروزه غالب جوانان ما از زحمت و سخت كوشى گريخته و راحت طلب و آسان خواه شده اند. آيا ماشينيزم آن ها را چنين بار آورده است؟ آيا رفتار والدين كه خود سختى زمانه را كشيده و علاقه مند نبوده اند فرزندانشان نيز طعم سختى را بچشند و با تلاش خويش همه شرايط رفاه را براى فرزندانشان فراهم ساختند آن ها را چنين ساخته است؟ و يا مشاهده ثروت هاى بادآورده، كه نزد برخى آدم هاى زرنگ بدون كم ترين زحمتى جمع شده، اين روحيه را به آن ها تلقين كرده است؟ علت هر چه هست، وجود روحيه راحت طلبى را در بيش تر جوانان نمى توان منكر شد، همچنين آفت بودن آن را. بى شك وجود روح راحت طلبى در يك جامعه آفت است; آفتى كه بايد علل و راه هاى مقابله با آن را شناخت.

    پيش از آن كه به سيره اميرالمؤمنين(عليه السلام) در زمينه كار و تلاش اشاره شود، ابتدا نكاتى درباره نقش سازنده كار و تأثير آن بر روان آدمى ذكر مى گردد:

    در اسلام، انسانى كه صاحب حرفه است و از دست رنج خود، مخارج خانواده اش را تأمين مى كند، جايگاه رفيعى دارد; چه جايگاهى بالاتر از محبوبيت نزد پروردگار: «انّ اللّه يُحبُّ المحترف الامين» و بالعكس آن كه توان كاركردن دارد و مخارج خود را بر ديگرى تحميل مى كند ملعون خوانده شده است: «ملعونٌ من ألقى كلّه علىَ النّاسِ.»

    انسان با اشتغال به يك حرفه، خود را در معرض آزمون قرار مى دهد; آزمونى كه استعدادها و توانمندى هاى وى را باز مى شناساند. قطعاً انسان تا به ميدان عمل و كار پا نگذارد، حتى خودش هم نمى تواند استعدادهاى خود را شناسايى كند.

    بى كارى موجب آزادى يكى از نيروهاى انسان به نام «قوّه تخيل» مى گردد. امام على(عليه السلام) مى فرمايد: اگر تو نفس را به كارى مشغول نكنى، او تو را به خودش مشغول مى كند. يكى از زمينه هاى ارتكاب گناه در انسان بى كارى است. همچنين چون جسم و روح انسان دايم از طبيعت نيرو مى گيرند، بايد اين نيرو را مصرف نمايند. كار بهترين راه مصرف صحيح اين نيروست. امروزه هيچ كس منكر ارتباط بى كارى جوانان با گرايش آن ها به منكرات نيست.

    در اخلاق اسلامى، رقّت قلب يك فضيلت و قساوت قلب يك رذيلت است. بى كارى موجب قساوت قلب انسان مى شود. در حين انجام كار است كه انسان مى تواند طعم شيرين موفقيت را بچشد. موفقيت عامل بزرگ اميدبخش و پيش برنده، تنها هنگامى نصيب انسان مى شود كه خود را در معرض انجام مسؤوليتى قرار دهد. شادى عميق، كه همان احساس رضايت مندى درونى است، وقتى نصيب انسان مى شود كه در انجام كار خود توفيق يابد. وقتى انسان عهده دار انجام كارى نباشد، چگونه موفقيت و در پى آن، شادى برايش حاصل خواهد شد؟


    على(عليه السلام) و كار

    به راستى، حد تعادل بهره مندى از دنيا و توجه به آخرت چيست؟ چگونه مى توان به توصيه آيه شريفه «وابتغ فيما آتيكَ اللّه الدّارَآلاخرةَ ولا تنسَ نصيبك مِن الدّنيا» (قصص: 77) نايل شد و بين دنيا و آخرت را جمع نمود؟ سيره على(عليه السلام) به گوياترين شكل اين معنا را بيان مى كند. امام(عليه السلام) در كلامى رهگشا به همه كسانى كه دغدغه بهره مندى مناسب، در عين اصالت دادن به آخرت را دارند، راه مى نمايند: «للمؤمنِ ثلاثُ ساعات: فساعة يُناجي فيها ربّه و ساعةٌ يرِم معاشَه و ساعةُ يُخلّى بينَ نفسهِ و بين لذّتها فيما يحلُّ و يجملُ. و ليسَ للعاقلِ أن يكون شاخصاً اِلاّ في ثلاث: مرمةٌ لمعاش أو خطوةٌ في معاد أو لذّةٌ في غيرِ مُحرّم»; مؤمن بايد شبانه روز خود را سه قسم كند: زمانى براى نيايش و عبادت پروردگارش و زمانى براى تأمين هزينه زندگى اش و زمانى براى داشتن لذت هاى مطبوع، حلال و زيبا. خردمند را نشايد جز آن كه در پى سه چيز حركت كند: كسب حلال براى تأمين زندگى يا گام نهادن در راه آخرت يا به دست آوردن لذت هاى حلال.

    از آن جا كه براى وصول به جايگاهى امن و مطمئن در آخرت، انسان چاره اى جز عبور همراه با سلامت و تعادل از دنيا ندارد، توجه به برخورد پيشوايان معصوم(عليهم السلام) با دنيا و نحوه معيشت آن ها لازم مى نمايد. در ميان سخنان و كارهايى كه على(عليه السلام) به آن اشتغال داشتند، كشاورزى جايگاه خاصى دارد. بررسى زندگى امام نشان مى دهد كه حضرت در دوران 25 ساله فاصله از امور حكومتى، بيش تر وقتشان به باغ دارى و كشاورزى و كارهايى مربوط به آن نظير حفر چاه و قنات مى گذشت. امام(عليه السلام)ضمن آن كه خود يك كشاورز پرتلاش موفق بودند، احترام خاصى براى كشاورزان و زمين قايل بودند، كه برخى روايات مربوط به آن در ذيل ذكر مى شود:

    «إنَ معايشَ الخلقِ خمسةٌ: الامارةُ و العِمارةُ و التّجارةُ و الاجارةُ و الصّدقاتُ. ... و أما وجهُ العِمارةِ فقوله تعالى: "هو أنشأكُم مِن الارضِ و استعمركم فيها" فأعلمنا ـ سبحانه ـ أنّه قد أمرهم بالعمارةِ ليكونَ ذلكَ سبباً لَمعايِشهم بما يخرجُ مِن الارضِ مِن الحبِّ و الّثمراتِ و ما شاكلَ ذلكَ ممّا جعله اللّهُ معايشَ للخلقِ»; راه هايى كه مردم به كسب درآمد مى پردازند پنج تاست: امور دولتى، آبادانى و كشاورزى، تجارت، اجاره و صدقات... اما كشاورزى، خداوند متعال فرموده: اوست كه شما را پديد آورد و به عمران و آبادى دعوت كرد. خداى متعال بدان رو انسان ها را به عمران و آبادانى زمين دعوت كرده تا از بهترين راه ـ كه كشاورزى است ـ و محصولات آن از قبيل غلّات و حبوبات و ميوه ها تأمين معاش نمايند.

    از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است كه «كان اميرُالمؤمنينِ يَكتُب و يوصي بفلّاحين خيراً»; اميرالمؤمنين(عليه السلام)هميشه به عمّال و كارمندانشان سفارش كشاورزان را مى نمودند. درباره ارزش زمين امام(عليه السلام)مى فرمايند: «فإنّكم مسؤولونَ حتّى عَنِ البقاعِ و البهائمِ; شما، حتى در مورد زمين ها و چهارپايان، مسؤوليد.»

    سخن ديگرى از امام صادق(عليه السلام)گوياى همّت بلند و سخت كوشى جدّ بزرگوارشان، على(عليه السلام) است: «پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)زمينى را از انفال به على(عليه السلام)دادند و حضرت در آن زمين قناتى حفر نمودند كه آب آن مانند گلوى شتر فوّاره مى زد. امام(عليه السلام) آن آب را «ينبوع» ناميدند. آن آب آن قدر زياد بود كه موجب خوش حالى مردم آن ناحيه شد و هنگامى كه يكى از آن مردم به امام(عليه السلام)تبريك گفت، فرمودند: اين آب وقف حجّاج و كسانى است كه از آن جا عبور مى كنند; كسى نمى تواند آن را بفروشد و به فرزندانم نيز به ارث نمى رسد.»
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #32
      در زمان عمر، وقتى وى از داورى بين دو زن درمانده شد، در جستوجوى امام(عليه السلام) برآمد تا در قضاوت ياريش نمايند. امام(عليه السلام)را در باغى يافت، در حالى كه مشغول كار بودند. وقتى با امام روبه رو شد، امام(عليه السلام) مشغول خواندن اين آيه بودند: «أيحسبُ الانسانُ أن يُتركَ سُدىً» (القيامه: 36); آيا انسان مى پندارد به حال خود رها مى شود.

      اراده و همّت امام چنان قوى بود كه اگر اراده مى نمود از توده اى هسته خرما، نخلستانى انبوه فراهم مى ساخت. روزى يكى از ياران حضرت با مشاهده انبوه هسته هاى خرما نزد ايشان پرسيد: اين ها را براى چه مى خواهيد؟ امام فرمودند: به اذن خدا، اين ها تبديل به درخت خرما خواهد شد و چنين شد: امام(عليه السلام)نخلستانى پديد آوردند با انبوهى از درختان.

      فعاليت و تلاش امام(عليه السلام) چنان بود كه مى توانستند درآمد فراوانى عايد خود نمايند. زمانى كه طلحه و زبير براى كاستن از مقام حضرت در ميان مردم گفتند كه حضرت مالى ندارد، امام(عليه السلام)به عاملان خود فرمودند: آنچه از محصول زمين هاى كشاورزى برداشت شده است به فروش برسانند. وقتى با فروش ميوه ها و غلّات صدهزار درهم فراهم شد، امام دستور احضار طلحه و زبير را دادند و خطاب به آن ها فرمودند: اين پول، سرمايه اى است كه با دست رنج خود جمع كرده ام (نه مانند سرمايه شما كه حقتان نيست و به بيت المال تعلق دارد.)

      روح احيا و توليد در سيره امام(عليه السلام) و خانواده ايشان كاملاً نمايان است. از ابن عباس نقل شده است: در زمان جنگ جمل، هنگامى كه در منطقه «ذى قار» براى جمع آورى نيرو اردو زده بوديم، يك روز به خيمه امام رفتم، ديدم كه حضرت مشغول دوختن كفش خويش است. سلام كردم، امام(عليه السلام)جواب دادند، پرسيدند: ابن عباس، اين نعلين وصله خورده چه قدر مى ارزد؟ گفتم: ارزشى ندارد. امام(عليه السلام)فرمودند: «حكومت بر شما نزد من از اين نعلين بى ارزش تر است، مگر آن كه حقى را برپا سازم يا باطلى را از ميان بردارم.» امام(عليه السلام)در چند مورد، با اشاره به لباس خويش فرموده اند: «لباسى كه بر تن من مى بينيد، توسط اهل خانه ام تهيه شده است.»


      موارد مصرف درآمد توسط على(عليه السلام)

      اگرچه روحيه سخت كوشى روحيه اى مثبت است، اما اگر تلاش آدمى صرفاً براى انباشت ثروت و بهره مندى از انواع لذايذ مادى باشد، قابل ستايش نيست. در اين صورت، اين تلاش، فعلى طبيعى است كه هيچ مدحى به آن تعلق نمى گيرد. كار انسان وقتى در خور ستايش است كه در كنار نيازهاى خود، به نياز انسان هاى محروم نيز توجه كند و در جهت رفع محروميت از آن ها قدمى بردارد. از امام صادق(عليه السلام)نقل شده است: «حضرت على(عليه السلام) با بيل زدن زمين را آباد ساخت و با درآمد خود هزار برده آزاد نمود.»

      درآمد محصول زراعى امام(عليه السلام)را چهل هزار دينار ذكر كرده اند كه حضرت آن را به نيازمندان مى بخشيد. سخاوت و بخشندگى امام چنان بود كه حتى معاويه، دشمن ايشان، هم به آن اعتراف نمود. كودكان بى سرپرست، گروهى بودند كه امام(عليه السلام)به تأمين نيازهاى مالى و روحى ايشان اهتمام خاصى داشتند. شخصى به نام ابوالطفيل نقل نمود: «على را ديدم كه يتيمان را فراخوانده بود و با عسل آن ها را پذيرايى مى نمود، به گونه اى كه بعضى از صحابه با ديدن اين منظره گفتند: اى كاش ما هم يتيم بوديم.»

      امام باغ ها و نخلستان هايى را كه ايجاد كرده بودند، وقف استفاده نيازمندان نمودند. اين باغ ها متعدد و در مناطق متنوّعى بودند، همچون منطقه خيبر، ابى نيزر، بغيبغه، ارباحاو... همچنين چاه هايى را كه امام حفر و وقف نمودند، بيش از يكصد حلقه ذكر كرده اند.

      بررسى سيره امام(عليه السلام) اين نكته را بازگو مى كند كه توانمندى مالى نه تنها براى مسلمانان عيب نيست، كه يك امتياز هم هست; از آن رو كه توان مالى همراه با تقوا ضمن بى نياز ساختن انسان از ديگران، مى تواند گره گشاى مشكلات محرومان واقعى باشد.

      در كلامى منظوم، على(عليه السلام)، ابرمرد عرصه زهد و سازندگى، درباره كار و عزّت نفس چنين سروده اند:


      لَنقُل الصّخرِ مِن قُللِ الجبالِ اَحبُّ اِلىَّ مِن مِننَ الرّجالِ
      يَقولُ النّاسُ لي في الكسبِ عارٌ فإنّ العارَ في ذُلِّ السّؤالِ;

      براى من سنگ كشى از قله هاى كوه آسان تر است از اين كه منّت ديگران به دوش بكشم. به من مى گويند در كسب و كار ننگ است، ولى من مى گويم: ننگ اين است كه انسان از ديگران درخواست كند.

      در رباعى ديگرى، امام(عليه السلام)مى فرمايند:


      كَدّ كَدّ العبدِ إن احببتَ أن تصبحَ حرّاً واقطع الامالَ مِن بني آدم طُرّاً
      لاتَقُل ذا مكسب يزري فقصدُ النّاسِ أزري انتَ ما استغنيتَ عَن غيرك أعلى النّاسِ قدراً;

      اگر مى خواهى آزاد زندگى كنى، مثل برده زحمت بكش و آرزويت را از مال هركس كه باشد، قطع كن. نگو اين كار مرا پست مى كند; زيرا از مردم خواستن از هر چيز بيش تر ذلّت مى آورد. وقتى كه از ديگران بى نياز باشى، از همه مردم بلند قدرتر هستى.

      تلاش و كارسازنده امام(عليه السلام)زمينه بى نيازى فرزندانشان را نيز فراهم ساخت. ايشان ضمن وصايايى كه در مورد چگونگى استفاده از اموالشان به فرزندانشان دارند، بر حفظ اصل سرمايه و اموالشان تأكيد خاص دارند; و اين نكته قابل توجهى است:

      «اين دستورى است كه بنده خدا، على ابن ابى طالب، اميرمؤمنان، نسبت به اموال شخصى خود كه براى خشنودى خدا داده است، تا خداوند با آن به بهشتش درآورد و آسوده اش گرداند.

      همانا سرپرستى اين اموال بر عهده فرزندم، حسن بن على، است; آن گونه كه رواست از آن مصرف نمايد و از آن انفاق كند. اگر براى حسن حادثه اى رخ داد و حسين زنده بود، سرپرستى آن را پس از برادرش، به عهده گيرد و كار او را تداوم بخشد. پسران فاطمه(عليها السلام)از اين اموال به همان مقدار سهم دارند كه ديگر پسران على خواهند داشت. من سرپرستى اموالم را به پسران فاطمه(عليها السلام)واگذاردم تا خشنودى خدا و نزديك شدن به رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)و بزرگداشت حرمت او و احترام پيوند خويشاوندى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را فراهم آورم. و با كسى كه اين اموال در دست اوست، شرط مى كنم كه اصل مال را حفظ نموده، تنها از ميوه و درآمدش بخورند و انفاق كنند و هرگز نهال هاى درخت خرما را نفروشند تا همه اين سرزمين يكپارچه در زير درختان خرما به گونه اى قرار گيرد كه راه رفتن در آن دشوار باشد.»

      به راستى، امروز جوانان ما به كار و فعاليت چگونه مى نگرند؟ مسلّماً بر مسؤولان جامعه ما لازم است كه راه هاى تشويق هرچه بيش تر نسل جوان را به كار و فعاليت شناخته، با جديّت آن را هموار سازند. فراموش نكنيم اين گفته استاد شهيد مطهرى(رحمه الله) را:

      «خوشا به حال اجتماعى كه سيستم اجتماعى اش به شكلى باشد كه راه درآمد منحصر باشد به فعاليت، و آثار فعاليت فرد هم مخصوص خودش باشد! بدا به حال اجتماعى كه كار در آن اجتماع صرف نمى كند، اما بورس بازى و كارهاى غيرتوليدى و كارهاى انحرافى در آن صرف بكند و بالاخره، فعاليت مفيد و سالم راه درآمد نباشد!»
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #33
        على(ع) از نگاه دانشمندان و نويسندگان

        شخصيت ممتاز و ارزنده مولاى متقيّان اگرچه بيش از ساير نوابغ بشرى مورد تحليل و ارزيابى قرار گرفته است ولى باز درباره اش ناگفته هاى بسيار وجود دارد و بى گمان كلك و زبان نويسندگان و گويندگان از بازگويى برازندگى هاى شخصيّت يگانه صاحب نهج البلاغه همچنان ناتوان و قاصر مانده است.


        شخصيت ممتاز و ارزنده مولاى متقيّان اگرچه بيش از ساير نوابغ بشرى مورد تحليل و ارزيابى قرار گرفته است ولى باز درباره اش ناگفته هاى بسيار وجود دارد و بى گمان كلك و زبان نويسندگان و گويندگان از بازگويى برازندگى هاى شخصيّت يگانه صاحب نهج البلاغه همچنان ناتوان و قاصر مانده است.1

        حازَ الفضائِلَ و المناقِبَ كُلَّها أنّى يُحيطُ بِمَدْحِهِ الأسفارُ2

        «او حايز تمام فضايل و منقبت ها شد. كتاب ها كجا مى توانند بر مدح و ستايش او احاطه يابند؟»

        از آن جا كه پژوهندگان وادى معرفت درباره اثر گران سنگ و پربهره نهج البلاغه سال هاى متمادى سخن گفته و قلم رانده اند، درباره ابعاد وجودى و گونه هاى شخصيّتى امام على(عليه السلام) نيز كتاب ها و منقبت نامه هاى بسيار پرداخته اند، به طورى كه عبدالفتّاح عبدالمقصود، نويسنده صاحب نظر و متفكر مصرى، يادآور اين نكته است كه اگر كتاب هاى نوشته شده به نام «مناقب علىّ بن ابيطالب(عليه السلام)» را در يك محل جمع آوريم، خود كتابخانه اى بسيار مجلّل و كم نظير خواهد شد.

        مسلمانان از بدو پاگرفتن اسلام با پيروى از كلام خداوندى كه بارها مردمان را به كسب دانش فراخوانده و يا دانشمندان را در مقامى غير از نادانان قرار داده است، رفته رفته در وادى دانش اندوزى ثابت قدم گشتند و با پيمودن مدارج علمى پايه هاى عظيم اسلامى را پى ريختند.

        اميرالمؤمنين(عليه السلام) در نهج البلاغه در مناسبت هاى گوناگون مردمان را به فراگرفتنِ دانش ـ اگرچه از سوى كافران باشد ـ دعوت فرموده و بارها با كلمات استوار خود ثابت قدمان عرصه دانش و راسخان در علم را ستوده است:

        هَلَكَ خُزّانُ الاموالِ وَ هُمْ اَحْياءُ و الْعُلَماءُ باقُونَ ما بَقِى الدَّهْرُ، أعْيانُهُمْ معقودَةُ و اَمثالُهُمْ في القلوبِ موجودةٌ»;3 گردآورندگان دارايى ها در همان حال كه زنده اند، مرده اند و دانشمندان پايدارند تا روزگار پايدار است. جسم هاى آن ها گم شده امّا نقش هايشان بر صفحه دل ها موجود است.

        نويسندگان و محققان دانش دوست و پاره اى از افراد از همان دوره زندگانى امام على(عليه السلام) شيفته شخصيت درياسان او شدند و فضايل او را اگرچه ديگران دشمنكام نخواستند، در ضمن سخنان و يا نوشته هاى خود جاودانه كردند. تا آن جا كه با هرچه دور شدن از زمان شهادت حضرت در مسجد كوفه تا اين عصر روز به روز بر شمار دوستداران و ارادتمندان وى افزوده مى شود. ابوالعَيْناىِ شاعر گفته است: «اگر من بخواهم فضايل تو را بازگويم چنان است كه به هنگام ظهر از روشنى روز خبر دهم كه بر هيچ كس پوشيده نيست.»4

        خداوند در قرآن كريم مى فرمايد: «اِنَّ الّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلَ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُداً.» (مريم: 96); همانا كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادند، خداوند به زودى براى آنان دوستانى نيكو قرار مى دهد.5

        پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز مى فرمايند: «على(عليه السلام) در قول و فعل خود از معصيت به دور است. هر سخنى كه گويد و هر كارى كه كند با دعوت دينى مطابقت دارد و داناترين مردم به معارف و شرايع اسلام هموست.»6

        خواجه نصيرالدين توسى، رياضى دان و فيلسوف بزرگ اسلامى، در كتاب تَجْريد الاعتقاد از اميرالمؤمنين(عليه السلام) اين چنين ياد مى كند:

        «على(عليه السلام) داناتر از همگان بود. او حدسى نيرومند داشت و هميشه همراه رسول(صلى الله عليه وآله) بود. بخشش او از همه افزون بود و پس از پيغمبر پارساترين و فرزانه ترين مردم به شمار مى آمد. ايمانش بر همه مقدّم و سخنش از همه فصيح تر و انديشه اش از همه محكم تر بود. او سرچشمه فياضى بود كه دانشمندان دانش هاى خود را به او استناد مى دادند.»7

        فخرالدّين رازى، مفسّر دانشمند و خبير اسلامى، كه درباره نهج البلاغه شرح ناتمامى هم به او نسبت مى دهند، درباره على(عليه السلام) چنين اعتقادى دارد: «هر كس در دين پسر ابوطالب را پيشواى خود قرار دهد، همانا رستگار شده است. چون پيامبر درباره اش فرمود: خدايا! على هرگونه باشد، حق را بر محور وجودش بچرخان.»8

        در صحيح مسلم آمده است: «دوست داشتن على(عليه السلام)نشانه ايمان و دشمن داشتن او نشانه نفاق است.»9

        احمد بن حنبل شيبانى معروف به «ابن حنبل» مى گويد: «درباره هيچ يك از صحابه رسول الله(صلى الله عليه وآله) به اندازه على بن ابى طالب(عليه السلام) فضايل نقل نشده است.»10

        ميخاييل نعيمه، دانشمند مسيحى عرب، معتقد است: «هيچ مورّخ و نويسنده اى هر اندازه هم از نبوغ و رادمردى ويژه برخوردار بوده باشد، نمى تواند قيافه كاملى از انسان بزرگى مانند پيشوا على(عليه السلام) را در مجموعه اى كه داراى هزار صفحه باشد، ترسيم نمايد و دورانى پر از رويدادهاى بزرگ مانند دوران او را توضيح بدهد.»11

        جبران خليل جبران، نويسنده پرشور مسيحى، مى گويد: «به عقيده من فرزند ابى طالب نخستين كسى بود از عرب كه با روح كلّى جهان ارتباط برقرار كرد و با آن هم نشين شد. هر كس شيفته او گشت، شيفتگى او وابسته به فطرت است و هر كه به دشمنى او پرداخت، از ابناىِ جاهليّت است. على(عليه السلام) هنوز پيام خود را به طور كامل به سراسر جهان نرسانده بود كه به سراى جاويد شتافت. مرگ على مانند مرگ پيامبران روشن بين بود; همان پيامبرانى كه به شهرى روى مى آوردند و با مردمانى مى زيستند كه هرگز شايسته آنان نبودند.»12

        ايلياپا وليج، مورّخ و خاورشناس روسى، در كتاب «اسلام در ايران» شخصيت اميرالمؤمنين را اين گونه تفسير مى كند: «على(عليه السلام)پرورده محمّد(صلى الله عليه وآله)و عميقاً به وى و امر اسلام وفادار بود. على تا سرحدّ شور و عشق پاى بند دين بود. صادق و راستكار زيست و در امور اخلاقى همواره خرده گير بود. هم سلحشور بود و هم شاعر، و همه صفات لازمه اولياءاللّه در وجودش جمع شده بود.»13

        هنگامى كه آراء و نوشته هاى دانشمندان مسيحى را درباره اميرمؤمنان(عليه السلام) بررسى مى نماييم، بى ترديد با دريايى از شگفتى تعبير روبه رو مى شويم. اين تعابير ارزنده، به تصريح اكثريّت از صداقت نفس و ارادت خالص آن ها حكايت مى كند و اين كه انديشمندان معاصر معتقدند كه «على(عليه السلام) و كتاب او در ميان مسلمانان غريب و تنهاست»14 و يا اين كه «ما شايستگى شناخت على(عليه السلام) را از دست داده ايم و شناخت او را از مغزهاى ما برده اند»15، قولى به تمام پذيرفتنى و مطابق با حقيقت تواند بود.

        با در نظر آوردن تحقيقات بسيار و كارساز مسلمانان باز بايد بر اين نكته اذعان كنيم كه سهم غيرمسلمانان با انصاف و دانادل در شناخت و شناسانيدن چهره ناب علوى و كتاب ارجمندش اگربيش تر و پرمايه تر از مسلمانان نباشد، بى گمان كم تر از آنان و ساير پژوهندگان نخواهد بود. و در اين باره كوشش هاى جدّى و تا حدودى آگاهانه آنان اين ادّعا را ثابت مى كند.

        جرج جرداق مسيحى در كتاب بسيار ارزشمند «امام على(عليه السلام)، صداى عدالت انسانى» پس از آن كه قهرمانى هاى امام

        را با قلم تواناى خويش توصيف مى كند و شمّه اى از فضايل او را بازگو مى نمايد، در خطاب به روزگار مى گويد: «آه! اى دنيا! چه مى شد اگر قواى خود را جمع مى كردى و توانت را براى بار ديگر در يك جا متمركز مى نمودى و در هر عصر و زمان يك نفر مانند على(عليه السلام) را كه در عقل و خرد و منطق و بيان و حماسه و شجاعت با او همپايه بود، براى بشريّت به ارمغان مى آوردى!»16

        من آدمى به لطف تو هرگز نديده ام اين صورت و صفت كه تو دارى فرشته اى!

        نرسيسيان يكى ديگر از فضلاى مسيحى معتقد است: «اگر امروزه اين خطيب بزرگ بر منبر كوفه پاى مى نهاد، مى ديديد كه مسجد كوفه با آن پهناوريش از سران و بزرگان اروپا موج مى زد. آنان مى آمدند تا روحشان را از درياى بى انتهاى دانش او سيراب سازند.»17

        توماس كارلايل، فيلسوف انگليسى و صاحب كتاب «الأبطال» عاشقانه و دردمندانه از على(عليه السلام) ياد مى كند: «ما چاره اى نداريم به غير از آن كه على(عليه السلام) را دوست داشته باشيم; چه، او جوانمردى بلند قدر و نيك نفس بود. از سرچشمه وجدانش مهر و نيكويى سرازير مى گشت و از دلش شعله هاى دلاورى و شجاعت زبانه مى كشيد. در كوفه ناگهان به حيله كشته شد و شدت عدالتش موجب اين جنايت گشت; چه او هر كس را چون خودش عادل مى پنداشت. هنگامى كه درباره قاتلش گفتوگو مى شد، گفت: اگر زنده ماندم،خود مى دانم با او چه رفتارى پيشه سازم و اگر درگذشتم كار با شماست: اگر خواستيد قصاص كنيد و ضربت شمشيرش را به ضربتى سزا دهيد و اگر توانستيد درگذريد! كه اين به تقواى الهى نزديك تر است.»18
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #34
          كارلايل اين سخن را از نهج البلاغه به عاريت گرفته است; چرا كه حضرت در نامه بيست و سوم كه در واقع آخرين وصيّت نامه او به شمار مى رود، درباره پسر ملجم وصيتى نموده كه به راستى ابناىِ بشر را به تعجّب وامى دارد.

          اگر تمام فرهنگ نامه ها و تاريخ هاى سرنوشت ساز بشرى را با ذرّه بين تحقيق، سطر به سطر جستوجو كنيم، اگر سرگذشت بزرگان و نوابغ را با تمام جزئيّاتش در نظر آوريم، اگر تمام آفريده هاى ذى شعور الهى را فرد به فرد مورد مطالعه و بررسى قرار دهيم و اگر همه زندگى نامه هاى انسان هاى كامل و بى نقص را صفحه به صفحه ورق بزنيم ... بدون ذرّه اى شك و ترديد هرگز نخواهيم توانست سخنانى به اقتدار و عظمت و در عين حال به مظلوميت اين وصيّت نامه بيابيم! آن هم وصيت نامه اى كه از سوى امير و فرمانروايى نوشته شده و لااقل مقتضاى طبيعى مقام و حكومت حكم مى كند كه لحن آن آمرانه، مقتدرانه و جبّارانه باشد: «وَصيّتى لَكُمْ أنْ لاتُشرِكوا باللّهِ شيئاً و محمّدٌ صلّى اللّه عليه و آله. فَلا تضيّعوا سُنَّتهُ. أقيموا هذين العمودين و اَوْقِدوا هذين المصباحين و خلاكُمْ ذَمٌّ. أنا بالأمْسِ صاحِبُكُمْ والْيومَ عِبرةٌ لَكُّمْ وغداً مفارقِكُمْ. اِنْ اَبقَ فَأنَا ولىُّ دَمى وَ اِنْ افْنَ فَالفناءُ ميعادى. وَ انْ اَعْفُ فالعفوُ لي قربةٌ و هُو لَكُمْ حسنةٌ. فَأعفوُا "الا تُحبُّونَ أنْ يَغْفِراللّهُ لَكُمْ".»;19 سفارش من به شما اين است كه براى خداوند شريك قايل نشويد و سنّت محمّد(صلى الله عليه وآله)را تباه نسازيد. اين دو ستون (توحيد و نبوت) را به پا داريد تا از هر نكوهشى در امان مانيد. من ديروز يار و هم نشين شما بودم و امروز مايه عبرتتان هستم و فردا از شما جدا خواهم بود. اگر ـ از اين ضربت پسر ملجم ـ جان به سلامت بردم، خودم صاحب خونم هستم و اگر مُردم همانا مرگ وعده گاهِ ديرين من است. اگر وى را ببخشم، اين بخشش باعث نزديكى من به خداست ـ و اگر شما عفو كنيد ـ براى شما نيكوكارى است. پس از او درگذريد! «آيا دوست نداريد كه خداوند نيز شما را بيامرزد!

          طه حسين در كتاب سودمند خود از اميرالمؤمنين اين چنين ياد مى كند: «على(عليه السلام)در بازارها قدم مى زد و مردم را به تقوا مى خواند. روز حساب را به يادها مى آورد و در خريد و فروش مراقب اهل بازار بود. او از همه غرور مايه هاى مقام پرهيز داشت و هرگاه مى خواست چيزى براى خود بخرد، جستوجو مى كرد تا در ميان بازار كسى را يابد كه او را نشناسد. چون دوست نداشت فروشنده به خاطر مقام و منصب در حق او رعايتى بكند. على(عليه السلام)از خود خشنود نبود، مگربه هنگامى كه حق جامعه و مردم را ادا كرده باشد ... على(عليه السلام)حتى براى يك لحظه هم خدا را فراموش نمى كرد. آرى، او هم امام بود و هم معلم.»20

          خليل بن احمد فراهيدى، نحودان و واضع علم عروض، دليل امامت و پيشوايى على(عليه السلام)را در بى نيازى او از مردم مى داند: «بى نيازى پسر ابوطالب از ديگران و نياز همه به او دليل اين است كه او امام همگان است.»21

          و امّا يكى ديگر از شيفتگان شخصيت والاى علوى شبلى شُميّل، از پيشتازان مكتب مادّيگرى است كه اين چنين زيبا و گزيده به وصف حضرت مى پردازد: «الامامُ علىّ بن ابيطالب عَظيمُ العُظماءِ، نُسخةٌ مُفْردةٌ لَمْ يَرَلها الشَّرْقُ و لاالغربُ صورةً طِبْقَ الأصل، لاقديماً و لاحديثاً»; امام على بن ابى طالب، بزرگ بزرگان، يگانه نسخه اى است كه خاور و باختر در گذشته و حال، صورتى ديگر از آن كه مطابق با اصل باشد، به خود نديده است.22

          و شهريار، شاعر پرآوازه معاصر چه زيبا و در خور اين گفته شُميل را به زيور نظم آراسته است:

          على(عليه السلام) است نسخه فردى كه شرق و غرب جهان دگر نديد سوادى از او مطابق اصل23

          در اين جا سخن خود را با گفتار محقّقانه شارح معتزلى، ابن ابى الحديد، كامل مى كنيم. وى در مقدّمه شرح نهج البلاغه پس از نقل سخنانى درباره نَسَب و پيشينه اميرالمؤمنين چنين مى نويسد: «... اما فضايل آن حضرت به چنان عظمت و اشتهارى رسيده و آن چنان در همه جا منتشر شده است كه نمى توان متعرّض بيان آن شد ... و اينك من چه بگويم درباره بزرگ مردى كه دشمنان نتوانستند فضايل او را پوشيده دارند. و تو ]خواننده [مى دانى كه بنى اميّه در خاور و باختر جهان بر پادشاهى چيره شدند و با تمام مكر و نيرنگ در خاموش كردن پرتو على(عليه السلام)كوشيدند و بر ضد او تبليغ كردند و براى او عيب هاى نكوهيده تراشيدند و بر همه منبرها او را لعن كردند و ستايشگرانِ او را نه تنها تهديد كردند كه به زندان افكندند و كشتند و از روايت هر سخن و حديثى كه دربردارنده فضيلتى براى او بود و يا خاطره او را زنده مى كرد، جلوگيرى نمودند. حتّى از نام گذارى كودكان به نام على ممانعت كردند. و همه اين كارها به برترى و علوّ مقام او افزود و بايد گفت نام و ياد على همانند مشك معطرى بود كه هر چه آن را مى پوشاندند، باز بوى عطرش به مشام مى رسيد...

          و من چه بگويم درباره مردى كه يهود و نصارا با آن كه نبوّت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) را تكذيب مى كنند، او را دوست دارند و فلاسفه با آن كه با اهل شريعت در ستيزند، او را تعظيم مى كنند و پادشاهان روم و فرنگ صورت او را در كليساها و پرستشگاه هاى خود در حالى كه شمشير حمايل كرده و براى جنگ دامن به كمر زده است، تصوير مى كنند و پادشاهان ترك و ديلم صورت او را بر شمشيرهاى خود نقش مى زنند.

          و من چه بگويم درباره مردى كه هر كس دوست دارد با انتسابش به او بر حسن و افتخار خويش بيفزايد، تا آن جا كه ارباب فتوّت نيز خود را به او منتسب مى كنند...»24

          آرى، بدخواهان و دشمنان على(عليه السلام) در طول تاريخ هرگز نتوانستند شعله عشق و خاطره او را از قلب ها و يادها بزدايند; چه، خداوند نخواسته است تا نور خويش به خاموشى گرايد: «يُريدُونَ أنْ يُطْفِؤا نُورَ اللّهِ بأفْواهِهِمْ وَ يأبَى اللّهُ إلاّ أنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الكافِرونَ.» (توبه: 33); مى خواهند نور خدا را با دهان ها ـ و سخنانشان ـ خاموش كنند و خداوند نمى پذيرد جز آن كه نور خويش را كامل نمايد، هر چند مودر پسندِ كافران نباشد.
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #35
            پژوهشى در باره دختران اميرالمؤمنين على(ع)



            برخى ام‏كلثوم و حضرت زينب را يك نفر و ام‏كلثوم را كنيه حضرت زينب دانسته‏اند. گويا مراد اين است كه امام على(ع) دو دختر به نام‏هاى زينب و ام‏كلثوم داشته اما شخص حاضر در كربلا زينب بوده، كنيه او ام‏كلثوم است. تحقيقى هر چند كوتاه در منابع تاريخى مى‏تواند حقيقت امر را روشن كند.


            برخى ام‏كلثوم و حضرت زينب را يك نفر و ام‏كلثوم را كنيه حضرت زينب دانسته‏اند. گويا مراد اين است كه امام على(ع) دو دختر به نام‏هاى زينب و ام‏كلثوم داشته اما شخص حاضر در كربلا زينب بوده، كنيه او ام‏كلثوم است. تحقيقى هر چند كوتاه در منابع تاريخى مى‏تواند حقيقت امر را روشن كند.

            پيش از بيان نتيجه پژوهش، ذكر اين نكته جا دارد كه هنگام بررسى امور تاريخى ـ بر خلاف فقه ـ زنجيره سند چندان مورد توجه نيست بلكه مضمون مطالب با مطالب ديگر مقايسه و سنجيده مى‏شود. بنابراين وقتى مطلبى در منابع تاريخى كهن مى‏آيد مورد قبول است مگر اينكه مضامين تاريخى ديگر آن را رد كنند.

            نتيجه تحقيق در موضوع مذكور را در دو بخش عرضه مى‏داريم:


            بخش اوّل
            دو فرزند به نام‏هاى زينب و ام‏كلثوم
            قرائن و شواهد متعدد نشان مى‏دهند كه امام على(ع) دست‏كم دو دختر به نام‏هاى زينب و ام‏كلثوم داشته است:

            أ) اميرالمؤمنين فرمود: «... و ابنىّ الحسن و الحسين و ابنتىّ زينب و ام‏كلثوم ...؛(1) دو پسرم حسن و حسين و دو دخترم زينب و ام‏كلثوم.»

            ب) در باره امام على آمده است: «... و ابنيه الحسن و الحسين و ابنتيه زينب و ام‏كلثوم؛(2) دو پسر حضرت به نام‏هاى حسن و حسين و دو دختر او به نام‏هاى زينب و ام‏كلثوم.»

            ج) در مورد حضرت فاطمه(س) مى‏خوانيم: «... و حملتْ بالْحسن فلما رزقتْه بعد أربعين يوما حملتْ بالحسين ثم رزقتْ زينب و أم‏كلثوم و حملت بمحسن؛(3) چهل روز پس از تولد امام حسن، حضرت زهرا(س) امام حسين را باردار شد سپس زينب و ام‏كلثوم به دنيا آمدند و بعد، محسن را باردار شد.»

            د) در جاى ديگر آمده است: «.. على و فاطمة و ابنيهما الحسن و الحسين و ابنتيهما زينب و ام‏كلثوم ...؛(4) على و فاطمه و دو پسر آنها حسن و حسين، و دو دختر آنها زينب و ام‏كلثوم.»

            ه··· ) بسيارى منابع هنگامى كه نام فرزندان اميرالمؤمنين(ع) را با هم ذكر مى‏كنند، از زينب و ام‏كلثوم هر دو نام مى‏برند و بسيارى از آنها تصريح كرده‏اند كه مادر هر دو حضرت فاطمه(س) است.(5)

            و) برخى تصريح كرده‏اند كه نام خواهر زينب، ام‏كلثوم بوده است.(6)

            بعضى عبارات مذكور صراحت دارند و برخى ظهور در اين دارند كه امام على(ع) دست‏كم دو دختر به نام‏هاى زينب و ام‏كلثوم داشته است.


            بخش دوم
            حضور زينب و ام‏كلثوم در كربلا
            بعضى شواهد نشان مى‏دهند كه نه تنها امام على(ع) دو دختر به اين نام‏ها داشته بلكه هر دو خواهر در كربلا حضور داشته‏اند:

            أ) امام حسين(ع) روز عاشورا فرمود: «يا اختاه يا ام‏كلثوم و أنتِ يا زينب و أنتِ يا فاطمة و ...»(7)

            ب) همچنين امام حسين در آن روز در جاى ديگر فرمود: «يا زينب و يا ام‏كلثوم و يا سكينة و ... .»(

            ج) امام(ع) در موردى ديگر فرمود: «يا سكينة يا فاطمة يا زينب يا ام‏كلثوم، عليكنّ منّى السلام.»(9)

            د) امام در روز عاشورا فرمود: «ألا يا زينب يا سكينة يا ولدى مَن ذا يكون لكم بعدى؟ ألا يا رقية يا أم‏كلثوم أنتم وديعة ربى اليوم ... .»(10)

            اگر زينب و ام‏كلثوم عنوانى براى يك نفر بودند تكرار لزومى نداشت.

            ه··· ) وقتى قافله به كربلا رسيد امام جمله‏اى فرمود كه از آن استفاده مى‏شد حضرت در آن سرزمين به شهادت مى‏رسد. حضرت زينب عرض كرد: «يا اخى هذا كلام مَن أيقن بالقتل. فقال: نعم يا أختاه. فقالتْ زينب: و اثكلتاه ينعى الحسين(ع) إلى نفسه. قال (الراوى): و بكى النسوةُ و لطمنَ الخدودَ و شققن الجيوب و جعلتْ أم‏كلثوم تنادى: وا محمداه وا علياه وا أماه وا أخاه وا حسيناه ...؛(11) برادرم، اين سخن كسى است كه يقين به كشته شدن دارد! امام(ع) فرمود: بله خواهرم. زينب گفت: اى واى! حسين از مرگ خود خبر مى‏دهد. راوى مى‏گويد: زنان گريه سر دادند و به صورت زدند و گريبان دريدند. ام‏كلثوم فرياد برآورد: وا محمدا، وا عليا، وا اما، وا اخا، وا حسينا.»

            عبارت ظهور در اين دارد كه دو نفر به نام‏هاى زينب و ام‏كلثوم در كربلا حضور داشتند.


            درگذشت ام‏كلثوم پيش از واقعه كربلا
            سؤال: از برخى منابع استفاده مى‏شود كه ام‏كلثوم در زمان حيات امام حسن(ع) درگذشت،(12) چگونه ممكن است وى در كربلا حضور داشته باشد؟!

            جواب: ظاهرا امام على(ع) دو دختر به نام ام‏كلثوم داشته است. مادر يكى از آنها حضرت زهرا(س) بوده (چنان كه برخى عبارات منقول در بخش اوّل به آن صراحت داشت) و مادر ديگرى ام‏ولد بوده است؛ زيرا ابن‏خشاب (م567ق) هنگام شمارش نام فرزندان امام على(ع) مى‏نويسد: «ام‏كلثوم الصغرى مِنْ ام‏ولد»(13) نيز برخى منابع دو دختر به نام ام‏كلثوم براى اميرالمؤمنين ذكر كرده‏اند. علامه اربلى نام دختران امام على(ع) را اين گونه ذكر كرده است: «زينب الكبرى و ام‏كلثوم الكبرى و ام‏الحسن و رملة الكبرى ام‏هانى و ميمونه و زينب الصغرى و رملة الصغرى و ام‏كلثوم الصغرى و رقية و فاطمة و اَمامة و خديجة و ام‏الكرام و ام‏سلمة و ام‏جعفر و جمانة و تقية.» علامه اربلى در ادامه اشاره مى‏كند كه مادر ام‏كلثوم دوم ام‏ولد بوده است.(14)

            بدين ترتيب ناهمگونى ميان اخبار تاريخى حل مى‏شود كه از يك طرف مى‏گويند: ام‏كلثوم در زمان حيات امام حسن(ع) درگذشت و از سوى ديگر، حضور او در كربلا نقل شده است. بنابراين درگذشت يكى از دو ام‏كلثوم پيش از عاشورا و ديگرى پس از عاشورا اتفاق افتاده است.


            دو دختر به نام زينب
            يادآورى:
            از برخى منابع به دست مى‏آيد كه امام على(ع) و حضرت زهرا(س) دو دختر به نام زينب داشته‏اند، به اين صورت كه نام ام‏كلثوم هم زينب بوده است. علامه اربلى از قول شيخ مفيد نام فرزندان اميرالمؤمنين(ع) را اين گونه برمى‏شمرد: «الحسن و الحسين و

            زينب الكبرى و زينب الصغرى المكنّاة ام‏كلثوم أمّهم فاطمة البتول سيدة نساء العالمين.»(15)

            طبرسى مى‏نويسد: «كان لفاطمة(ع) خمسة اولاد ذكر و انثى: الحسن و الحسين(ع) و زينب الكبرى و زينب الصغرى المكناة بأم‏كلثوم(رض) و ولد ذكر قد أسقطتْه فاطمة(س) بعد النبى(ص).»(16)
            شايد علت به اشتباه افتادن آنها كه زينب و ام‏كلثوم را يك نفر دانسته‏اند همين بوده كه كنيه زينب، ام‏كلثوم بوده، غافل از اينكه نام دو دختر امام على(ع) زينب بوده است.

            نتيجه:

            از آنچه گذشت به دست آمد:

            1. امام على(ع) دو دختر به نام زينب و دو دختر به نام ام‏كلثوم داشته است. البته كنيه يكى از زينب‏ها ام‏كلثوم بوده است. به عبارت ديگر نام سه تن از دختران امام چنين است: زينب، زينب با كنيه ام‏كلثوم، ام‏كلثوم.
            2. يك ام‏كلثوم پيش از عاشورا و در زمان حيات امام حسن(ع) از دنيا رفت و ديگرى پس از عاشورا.
            3. دو تن از دختران امام على(ع) به نام‏هاى زينب و ام‏كلثوم در كربلا حضور داشته‏اند.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #36

              سيماى على(ع) در مثنوى


              مولوى با سخنان حضرت على(ع)آشنايى كامل داشته و بيت اول سخنى است منسوب به على(ع) كه فرمودند: «اذا جاء القضا ضاق الفضا.»اين نقل قول تأكيدى است بر نقش ولايت حضرت على(ع)كه دين را نگهبان است; زيرا با تداعى آيه اى از قرآن مجيد هشدار مى دهد كه «كَلّا لَئِن لَمْ يَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بالنّاصِيه.»


              مقدمه

              جلال الدين محمد بلخى مشهور به «مولوى»، متولد ششم ربيع الاول سال 604 هـ. ق در بلخ و متوفاى پنجم جمادى الاخر 672 هـ. ق در قونيه، قريب 68 سال عمر كرد. عمر وى به سه دوره تقسيم مى شود:

              دوره اول.زندگانى و شخصيت اول مولوى از ايام كودكى تا 25 سالگى است; يعنى از سال 628 ق كه پدر دانشمند و عارفش محمدحسين خطيبى معروف به «سلطان العلما بهاء الدين ولد»، فرزند حسين بلخى، وفات يافت. مولوى در اين مدت با شوق و ذوق هرچه تمام تر و با سرمايه هوش و حافظه فوق العاده به تحصيل علوم و فنون عقلى و نقلى و اكتسابى شامل ادبيات و فقه و حديث و تفسير قرآن اشتغال داشت.

              دوره دوم.از 25 سالگى اوست تا حدود 38 سالگى; يعنى مقارن سال 642 هـ. ق كه ملاقات و برخورد او با شمس الدين محمد تبريزى اتفاق افتاد و موجب تغيير مسير زندگى او گرديد. در اين مدت، كه حدود 14 سال مى شود، توسط سيد برهان الدين محقق ترمذى (وفات 637 هـ. ق) كه از اصحاب و مريدان پدرش بود تحت تعليم و تربيت قرار گرفت و داخل سنت تصوف و سير و سلوك طريقت گرديد.

              دوره سوم.اين دوره فعليت نهايى روحانى و به قول خودش «مرحله سوختگى بعد از خامى» و پختگى اوست كه از 38 سالگى وى، مقارن 642 ق آغاز مى شود و تا پايان حياتش به مدت 30 سال همچنان پيوسته با كمال گرمى و عشق و علاقه استمرار داشت.1آثار برجسته و شاهكارهاى جاويدان مولوى مربوط به همين دوره است.

              از مولوى آثار ذيل برجاى مانده است: مثنوى در 6 جلد، شامل 26000 بيت، ديوان غزليات; معروف به ديوان كبير يا كليات شمس مشتمل بر 50000 بيت، رباعيات، مكتوبات مولانا، فيه مافيه، مجالس سبعه2 و برخى آثار ديگر.

              مولوى در مثنوى، در نخستين اشاره به امام على(عليه السلام)، عشق خود را به ايشان با دو بيت زيباى عربى آشكار مى سازد:


              مرحباً يا مجتبى يا مرتضى إن تَغِب جاء القضا ضاق الفضا
              انتَ مولى القومِ مَن لا يَشتهي قدردَى، كلّا لَئِن لَم ينتهى.3

              مولوى با سخنان حضرت على(عليه السلام)آشنايى كامل داشته و بيت اول سخنى است منسوب به على(عليه السلام) كه فرمودند: «اذا جاء القضا ضاق الفضا.»4اين نقل قول تأكيدى است بر نقش ولايت حضرت على(عليه السلام)كه دين را نگهبان است; زيرا با تداعى آيه اى از قرآن مجيد هشدار مى دهد كه «كَلّا لَئِن لَمْ يَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بالنّاصِيه.»(علق: 15)5اين آيه قرآن خطاب است به فردى بت پرست از مردم مكّه كه برده مسلمان خود را از نمازگزاردن منع مى كرد.6وظيفه مولايى و نگاهبانى دين از آن جهت به عهده حضرت على(عليه السلام)است كه خود قرآن ناطق است. بنابراين، على(عليه السلام)مردى است كه رهروان و پيروانش او را عاشقند و بت پرستان و منكران تعاليم قرآن از او در بيم.

              پهلوانى ها، جوان مردى ها و مبارزات آن حضرت چنان زبانزد مردم در ادوار گوناگون بوده كه براى آن ها حماسه ها و منظومه هاى پهلوانى فراوانى ساخته اند. صباى كاشانى در مثنوى «خداوند نامه» به موضوع جنگ ها و رشادت هاى آن حضرت پرداخته است; در فتوّت نامه اثر واعظ كاشفى و كيمياى سعادت اثر امام محمد غزالى نيز از جوان مردى هاى امام(عليه السلام)سخن رانده شده است، همچنين بازل مشهدى در اثر حماسى معروف خود، حمله حيدرى، كه حماسه اى مصنوع و بر وزن شاهنامه فردوسى سروده شده، به دلاورى و شجاعت و مردانگى آن حضرت پرداخته است. اما حكايت مولوى از داستان مبارزه حضرت على(عليه السلام)با عمروبن عبدود خواندنى تر و جالب تر مى باشد:


              على(عليه السلام) و درافكندن با عمرو بن عبدود

              عمروبن عبدود، يكى از مبارزان و جنگجويان عرب، آوازه شجاعت و قدرت وى چنان بود كه كم تر كسى را توان مقابله و رويارويى با او مى نمود. در جنگ خندق، عمرو با رجزخوانى بسيار، مبارز و همرزم مى طلبيد. در اين ميان، تنها حضرت على به جنگ رفت و سرانجام نيز وى را به هلاكت رساند. مولوى در اين حكايت، علاوه بر بازگو نمودن روحيه شجاعت و جنگاورى، نمونه يك انسان كامل را، كه زندگى، جنگ، خواسته و حتى مرگش نيز براى حق مى باشد، به شكل زيبايى معرفى مى كند. خلاصه اين واقعه از منظر مولانا چنين است:

              حضرت على(عليه السلام) پس از آن كه پشت دشمن را بر خاك نشاند و بر او دست يافت، بر سينه وى نشست تا سرش را از تن جدا سازد. او بر روى مبارك حضرت خدو انداخت و بدين دليل، ايشان بدون درنگ برخاست و او را رها كرد و در پاسخ اين سؤال كه چرا بر زندگانى دشمن خود بخشش آوردى، گفت: «چون بر روى من خدو انداخت، از او در خشم شدم و ترسيدم كه اگر او را بكشم، خشم من نيز در كشتن او تا حدّى دخيل باشد; اما نمى خواستم كه او را جز بهر حق بكشم.7

              حضرت على(عليه السلام) با اين اقدام خود، آن پهلوان كافر را به تحسين جمال و جلال اسلام واداشت.

              مولوى در اين باره مى گويد:


              از على آموز اخلاص عمل شير حق را دان منزّه از دغل
              در غزا بر پهلوانى دست يافت زود شمشيرى برآورد و شتافت
              او خدو انداخت بر روى على افتخار هر نبى و هر ولى
              او خدو زد بر رخى كه روى ماه سجده آرد پيش او در سجده گاه
              در زمان انداخت شمشير آن على كرد او اندر غزايش كاهلى
              گشت حيران آن مبارز زين عمل وزنمودن عفو و رحم بى محل8

              به روشنى پيداست كه هر كسى جز على(عليه السلام) بود از شدّت خشم و عصبانيت، به دليل آن عمل گستاخانه عمرو، كار وى را بى درنگ تمام مى كرد. مولوى از زبان عمرو پس از ديدن جوان مردى و آن عمل على(عليه السلام)مى گويد:


              گفت: بر من تيغ تيز افراشتى از چه افكندى مرا بگذاشتى؟
              آن چه ديدى بهتر از پيكار من تا شدى تو سُست در اشكار من؟
              آن چه ديدى كه چنين خشمت نشست تا چنان برقى نمود و بازگشت؟
              آن چه ديدى كه مرا زان عكس ديد در دل و جان شعله اى آمد پديد؟
              آن چه ديدى برتر از كون و مكان كه به از جان بود و بخشيديم جان؟
              در شجاعت شير ربّانيستى در مروّت خود كه داند كيستى؟9

              آن گاه پهلوان كافر از على(عليه السلام) خواست كه راز اين بخشايش را بگشايد. بر همين اساس، مولوى عنان سخن را از عمرو مى ربايد و با شيفتگى خاصى ادامه مى دهد:


              اى على كه جمله عقل و ديده اى! شمّه اى واگو از آن چه ديده اى
              تيغ ظلمت جان ما را چاك كرد آب علمت خاك ما را پاك كرد
              بازگو دانم كه اين اسرار هوست زان كه بى شمشير كشتن كار اوست
              بازگو اى باز عرش خوش شكار! تا چه ديدى اين زمان از كردگار
              چشم تو ادراك غيب آموخته چشم هاى حاضران بردوخته
              راز بگشا اى علىِ مرتضى! اى پس از سوء القضا حسن القضا!10
              يا تو واگو آنچه عقلت يافته است يا بگويم آنچه بر من تافته است
              از تو بر من تافت پنهان چون كنى بى زمان چون ماه پرتو مى زنى
              ماه بى گفتن چو باشد رهنما چون بگويد شد ضيا اندر ضيا
              باز گو اى باز پر افروخته با شه و با ساعدش آموخته
              باز گوى باز عنقاگير شاهاى سپاه اشكن به خودنى با سپاه
              امّت و حدى يكى و صدهزار بازگو اى بنده بازت را شكار
              در محل قهر، اين رحمت زچيست؟ اژدها را دست دادن راه كيست؟11

              امام على(عليه السلام) توضيح ذيل را ابتداى پاسخ خود قرار مى دهد:

              غرق نورم گرچه سقفم شد خراب روضه گشتم گرچه هستم بوتراب12

              سپس مولانا زبان حال امام على(عليه السلام) را به آن پهلوان كافر، چنين بيان مى كند:


              گفت: من تيغ از پى حق مى زنم بنده حقم نه مأمور تنم
              شير حقم نيستم شير هوا فعل من بر دين من باشد گوا
              «ما رميت» از رميتم در خراب من چو تيغم و آن زننده آفتاب
              رخت خود را من ز ره برداشتم غير حق را من عدم انگاشتم
              كَه نيم كوهم زصبر و حلم و داد كوه را كى در ربايد تندباد
              كه از بادى رود از جا خسى است زآن كه باد ناموافق خود بسى است
              باد خشم و باد شهوت باد آز برد او را كه نبود اهل نماز
              كوهم و هستى من بنياد اوست ور شوم چون كاه بادم باد اوست
              جز به باد او نجنبد ميل من نيست جز عشق احد سرخيل من
              خشم بر شاهان شه و ما را غلام خشم را من بسته ام زير لگام
              تيغ حلمم گردن خشمم زده است خشم حق بر من چو رحمت آمده است
              چون درآمد در ميان غيرخدا تيغ را ديدم نهان كردن سزا.13

              سپس با نتيجه اخلاقى پسنديده اى اين داستان ضمنى را در كمال ايجاز و اختصار كامل مى كند:

              تيغ حلم از تيغ آهن تيزتر بل زصد لشكر ظفر انگيزتر.14

              آيا كسى با مشخصات مزبور، كه چنين براى رضاى خدا تلاش مى كند و هواى نفس خود را ناديده مى گيرد، مى تواند براى خلافت و حكومت در اين دنيا حرص و طمعى داشته باشد؟

              مولوى در ردّ اتهام برخى افراد كه به امام على(عليه السلام)نسبت حرص و طمع به خلافت داده اند، مى گويد:


              آن كه تن را بدين سان پى كند حرص و ميرى و خلافت كى كند؟
              زان به ظاهر كو شد اندر جاه و حكم تا اميران را نمايد راه و حكم
              تا اميرى را دهد جانى دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر.15

              مولا على(عليه السلام) خود در اين باره در نهج البلاغه مى فرمايد:

              «خدايا، تو مى دانى آنچه از ما رفت، نه به خاطر رغبت در قدرت بود و نه از دنياى ناچيز خواستن زيادت، بلكه مى خواستم نشانه هاى دين را به جايى كه بود، بنشانم و اصلاح را در شهرهايت ظاهر گردانم تا بندگان ستمديده ات را ايمنى فراهم آيد و حدود ضايع مانده ات اجرا گردد.16

              در فرازى ديگر مولوى در دفتر دوم مثنوى، با ذكر نام «ذوالفقار» اشارتى به على(عليه السلام) دارد. «ذوالفقار» شمشير پيغمبر بود كه به على(عليه السلام)بخشيد و با شجاعت و دلاورى مترادف گشت:

              زان نمايد ذوالفقارى حربه اى زان نمايد شير نر چون گربه اى.17


              على(عليه السلام) و فتح باب خيبر

              يكى ديگر از رشادت هاى حضرت على(عليه السلام) كه مورد توجه مولوى قرار گرفته، واقعه جنگ خيبر و كندن در قلعه خيبر است. هنگام محاصره خيبر آبادى يهودى نشينى كه در هفتم هجرى قمرى (628 م) مورد حمله قرار گرفت على(عليه السلام) در قلعه را بر كند و آن را سپر ساخت.18
              مولوى درِ قلعه خيبر را تمثيلى از نفس دانسته كه تنها يك انسان كامل همچون حضرت على(عليه السلام) توان كندن آن را داراست:

              يا تبر بر گير و مردانه بزن تو علىوار اين در خيبر بكن19
              بعد از آن هر صورتى را بشكنى همچو حيدر باب خيبر بركنى20
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #37

                على(عليه السلام) و واگويه با چاه

                در ادب فارسى، بارها به ماجراى سر در چاه فرو بردن و ناله كردن آن حضرت اشاره شده است. در اين باره در مثنوى آمده است:

                چون بخواهم كز سرت آهى كن مچون على سر در فرو چاهى كنم21
                نيست وقت مشورت، هين راه كن! چون على تو آه اندر چاه كن.22

                مصراع دوم اين بيت اشارت است به اين خبر كه على(عليه السلام)سرّى را كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به او سپرده و فرموده بود كه نبايد آن را بر كسى بگشايد، در گوش چاه خواند. «تفصيل جالبى آن هم از قول مولانا در مناقب ]العارفين[ ]شمس الدين احمد [افلاكى آمده است و اين جا در كلام مولانا شايد از منطق الطير عطّار مأخوذ باشد. پس با توجه بدانچه افلاكى در باب منشأ «نى» و ارتباط ناله وى با اين «چاه» نقل مى كند پيداست كه نى نامه منثوى را، كه تمام مثنوى تفسير و تطويل آن محسوب است، نيز مى توان در تقرير معانى عرفانى تعبيرى از همين گونه اسرار تلّقى كرد.»23
                امام على درباره مصائب و رنج هايى كه از مردم آن دوران مى ديد، در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه مى فرمايد: «خدايا، اينان از من خسته اند و من از آنان خسته; آنان از من به ستوه اند و من از آنان دل شكسته; پس بهتر از آنان را مونس من دار و بدتر از مرا بر آنان بگمار. خدايا، دل هاى آنان را بگداز; چنان كه نمك در آب گدازد.»24

                على(عليه السلام) و قاتل خود

                مولوى در حكايت ديگرى به اين حديث نبوى اشاره مى كند كه بنابر روايات، پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) در گوش ركابدار على(عليه السلام)فرمود: «كشتن على بر دست تو خواهد بودن، خبرت كردم.»25
                در شرح نيكلسون / مثنوى آمده است: «من اصل اين حكايت را نمى دانم كه عبدالله بن ملجم، از خوارج، كه على(عليه السلام)به دست او كشته شد، قبلاً ركابدار او بوده است. به گفته المبرد (كامل، ج 1، ص 550) على(عليه السلام)، ابن ملجم را از راه نظر مى شناخت و او را دشمنى كينه توز و قاتل آينده خود مى دانست، اما با اين حال، از كشتن وى سرباز مى زد و مى گفت: "كيف اَقتلُ قاتلى"; چگونه او را كه مقدّر است مرا بكشد، بكشم؟ با آن كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)كشته شدن على به دست ابن ملجم را بر او معلوم گردانيده بود، اميرالمؤمنين(عليه السلام)پيوسته به ابن ملجم نيكى مى كرد.»26اين در حالى است كه ابن ملجم به على(عليه السلام)التماس مى كرد كه "از بهر خدا مرا بكش و از اين قضا بِرَهان."27

                مولوى پاسخ على(عليه السلام) را به اين صورت به نظم مى كشد:

                خنجر و شمشير شد ريحان من مرگ من شد بزم و نرگستان من
                آن كه او تن را بدين سان پى كند حرص ميرى و خلافت كى كند
                زان به ظاهر كوشد اندر جاه و حكم تا اميران را نمايد راه و حكم
                تا اميرى را دهد جانى دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر.28

                اين حكايت به شايسته ترين نحو از زبان على(عليه السلام) در مثنوى آمده است:


                گفت پيغمبر به گوش چاكرم كو بُرد روزى ز گردن اين سرم
                كرد آگه آن رسول وحى، دوست كه هلاكم عاقبت بر دست اوست
                او همى گويد: بكش پيشين مرا تا نيايد از من اين منكر خطا
                من همى گويم: چو مرگ من زتوست با قضا من چو توانم حيله جست
                او همى افتد به پيشم: كاى كريم! مر مرا كن از براى حق دو نيم
                تا نه آيد بر من اين انجام بد تا نسوزد جان من بر جان من
                من همى گويم: برو «جفّ القلم»29 زان قلم بس سرنگون گردد علم
                هيچ بغضى نيست در جانم زتو زان كه اين را من نمى دانم زتو
                آلت حقّى تو، غافل دست حق چون زنم بر آلت حق طعن و دق؟
                گفت او: پس آن قصاص از بهر چيست؟ گفت: هم از حق و آن سِر خفى است.30

                على(عليه السلام); باب علم نبى(صلى الله عليه وآله)

                از نكات جالب توجه در مثنوى، سخنان و فرموده هاى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) درباره امام على(عليه السلام) است كه مولوى به برخى از آن ها پرداخته است:
                در حديثى از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) درباره علم حضرت على(عليه السلام) آمده است: «اَنَا مدينةُ العلم و علىٌّ بابُها فَمَن ارادَ العلم فليأتِ الباب.»31در اين باره، در دفتر اول مثنوى چنين آمده است:

                چون تو بابى آن مدينه علم را چون شعاعى آفتاب حلم را
                باز باش اى باب بر جوياى باب تا رسند از تو قشور اندر لباب.


                على(عليه السلام); مولا

                در يكى ديگر از سخنان معروف حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) درباره امام على(عليه السلام) آمده است: «مَن كُنت مولاهُ فعلىٌّ مولاه اللّهم و الِ مَن والاه و عادِ مَن عاداهُ.»33
                اين سخن را پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در هنگام بازگشت از «حجة الوداع» در منطقه اى به نام «غدير خم» در مورد على(عليه السلام)خطاب به مردم فرمود و ايشان را به عنوان جانشين و وصى خود انتخاب كرد. مولوى در اين باره در دفتر ششم مثنوى مى گويد:

                زين سبب پيغمبرِ با اجتهاد نام خود و آن على «مولا» نهاد
                گفت: هركو را منم مولا و دوست ابن عَم من على مولاى اوست
                كيست مولا آن كه آزادت كند بند رقيّت زپايت بركند
                چون به آزادى نبوّت هادى است مؤمنان را زانبيا آزادى است.34

                در تصويرى كه مولانا از سيماى روحى امام على(عليه السلام) نقش مى زند، او را همچون پيشرو راستين سالكان راه حق و هادى و مرشدى كه لطايف طريق سير الى اللّه را از رسول خدا تلقى مى كند و به همين سبب، «اسوه» واقعى سالكان راه هدى و سرسلسله فتيان و اولياى خدا بايد تلقى شود، توصيف مى كند.35

                على(عليه السلام); انسان كامل

                در ابيات ذيل از دفتر اول مثنوى، مولوى با استناد به حديثى از حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)كه خطاب به حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)مى فرمايد: «اى على، هرگاه مردم به آفريدگارشان از راه هاى نيكى تقرّب جويند، تو از طرق عقل و دانايى تقرّب جوى تا از آن ها به لحاظ درجه و قرب نزد مردم و در پيشگاه خداوند در جهان آخرت پيشى گيرى»،36امام على(عليه السلام) را به عنوان نمونه يك «انسان كامل» معرفى كرده كه خود وى نيز مريد انسان كاملى مانند پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)بوده است:

                گفت پيغمبر على را: كاى على! شير حقى پهلوانى پردلى
                ليك بر شيرى مكن هم اعتميد اندر آور سايه نخل اميد
                اندرآ در سايه آن عاقلى كش نداند بُرد از ره عاقلى
                ظلّ او اندر زمين چون كوه قاف روح او سيمرغ بس عالى طواف
                گر بگويم تا قيامت نعت او هيچ آن را مقطع و غايت مجو
                يا على! از جمله طاعات راه بر گزين تو سايه بنده اله
                هر كسى در طاعتى بگريختند خويشتن را مخلصى انگيختند
                تو برو در سايه عاقل گريز تا رهى زان دشمن پنهان ستيز
                از همه طاعات اينت بهتر است سبق يابى بر هر آن سابق كه هست
                چون گرفتت پيرهن تسليم شو همچو موسى زير حكم خضر رو
                دست پير از غايبان كوتاه نيست دست او جز قبضه الله نيست
                غايبان را چون چنين خلعت دهند حاضران از غايبان لاشك بهند
                غايبان را چون نواله مى دهند پيش حاضر تا چه نعمت ها نهند
                كو كسى كوپيششان بندد كمر تا كسى كو هست بيرون سوى در؟
                چون گزيدى پير نازك دل مباش سست و ريزيده چو آب و گل مباش
                گر به هر زخمى تو پر كينه شوى پس كجا بى صيقل آئينه شوى؟37


                على(عليه السلام) و قصا را الجمل

                همچنين مولوى در مثنوى، در مواردى با استناد به احاديث حضرت على(عليه السلام) اشعار فراوانى سروده كه نمونه هاى آن ها عبارتند از:

                گفت پيغمبر: قناعت چيست گنج گنجى را تو وا نمى دانى زرنج38
                كه مضمون آن در كلمات قصار حضرت آمده است: «القناعةُ مال لا ينفد»;39 قناعت مالى است كه پايان نيابد.
                مؤمن از «ينظر بنورالله» نبود عيب مؤمن را به مؤمن چون نمود؟40
                اشاره اى است به اين سخن مولا على(عليه السلام) كه «اتّقوا ظنونَ المؤمنينَ فاِنَّ اللّه تعالى جعل الحقَّ على ألسنتهم»41; از گمان مردم با ايمان بپرهيزيد كه خدا حق را بر زبان آن ها نهاده است.

                جمله گفتند: اى حكيم با خبر! الحذر دع ليس يغنى عن قدر42

                سخن مزبور نزديك به اين روايت است: «تذكّر قبل الورود الصدر، والحذرُ لا يُغني مِن القَدَرِ و الصبرُ من اسباب الظَّفِر»;43 پيش از واردشدن خروج را به ياد آور، و دورى كن از چيزى كه سرنوشت را بى نياز نمى كند، و صبر از عوامل پيروزى است.

                مردم نفس از درونم در كمين از همه مردم بتر در مكرو كين44

                كه اشاره به روايت ذيل از آن حضرت است: «لا عدوّا عدى علَى المرءِ مِن نفسه»45; براى آدمى هيچ دشمنى دشمن تر از نفس خودش نيست.


                گفت پيمبر: زسرماى بهار تن مپوشانيد ياران زينهار!
                ز آن كه با جان شما آن مى كند كان بهاران با درختان مى كند.46

                اشعار مزبور علاوه بر حديثى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) به اين سخن قصار حضرت على(عليه السلام)، در نهج البلاغه اشاره دارد: «توقّو البردَ في اوّله و تلقّوه في آخره فإنّه يفعلُ فى الابدان كفعله فى الاشجارِ اوّلُه يُحرقُ و آخره يُورقُ»;47در آغاز سرما، خود را از آن بپاييد و در پايانش بدان دورى نماييد كه سرما با تن ها آن مى كند كه با درختان; آغازش مى سوزاند و پايانش برگ مى روياند.

                ور بگويى با يكى دو، الوداع كلُّ سِرّ جاوز الاثنين شاع.»48

                (اگر راز خود را بر يكى دو نفر فاش كنى، ديگر با سرّت وداع گو; زيرا هر رازى كه از بين دو نفر (صاحبان آن راز) تجاوز كند، فاش مى شود.

                اين اشاره مثنوى به سخن على(عليه السلام) در بيتى ملمّع آمده است كه مصراع عربى آن از حضرت على(عليه السلام)است.49 موضوع اين مصراع رازدارى و رازپوشى است و چون نظر بر اين است كه اطمينان و اعتماد آموزگار روحانى را بايد به دست آورد، رازدارى را مطلقاً ضرورى دانسته اند. بر لب مهر مى بايد داشت و فقط دل است كه مى بايد به ادب و احترام، سرّ عشق را دريابد و آن را چونان امانتى كه به هيچ روى خيانت نبيند، در خود جاى دهد.

                از وظيفه بعد ازين اوميد بُر حق همى گويم تو را و «الحقُّ مُرّ»
                گر وظيفه بايدت ره پاك كن هين بيا و دفع آن بى باك كن.50

                سخن مولوى ثابت مى كند كه وى طرفدار با صراحت و صداقت حقيقت است و هيچ كلامى از آن را در پرده نمى گويد و بى بيم و اميد از كسى، آن را بر همگان آشكار مى سازد. او مكر و حيله را نمى شناسد و آنچه بر لب مى آورد حقيقت محض است، هرچند كه تلخ باشد. مولوى حق تلخ را از آن رو به اين شيرينى آورده كه «الحقُّ مُرَّ»51 على(عليه السلام) را با نتيجه اى درخور نقل كرده است.


                هر پيمبر فرد آمد در جهان فرد بود و صد جهانش در نهان
                عالم كبرا به قدرت سحر كردكرد خود را در كهين نقشى نورد.52

                منظور از «كهين نقش» در بيت مزبور، قالب آدمى (جهان اصغر) است. ابيات مولانا در اين خصوص، ياداور قياس مشابهى است كه در بيتى منسوب به اميرمؤمنان آمده است:

                «و تَحْسَبُ انَّك جرمٌ صغير ٌو فيكَ انطوى العالمُ الاكبر»53

                در حديثى از نبى اكرم(صلى الله عليه وآله) آمده است كه «هيچ منافقى دوستدار على و هيچ مؤمنى دشمن على نيست.»54 مولوى اين مقصود پراحساس را به زبان خود باز مى گويد و على(عليه السلام) را چنين مى ستايد: «على ترازوى منصف مطلق است كه هر كسى در آن ترازو بر حسب طينت و فطرت خود، سبك و سنگين مى شود و بها مى يابد»55:


                تو ترازوى احد خو بوده اى بل زبانه هر ترازو بوده اى
                تو تبار و اصل و خويشم بوده اى تو فروغ شمع كيشم بوده اى56

                مولوى با اين توضيح و اظهارنظر مستطاب، نخستين دفتر مثنوى شريف خود را، كه شاهكار انديشه هاى عرفانى است، به پايان مى برد.

                مولوى در دفتر سوم مثنوى اشارتى به سخنان منسوب به على(عليه السلام) دارد كه در بيتى سخنى از ايشان را كلمه به كلمه به عربى نقل كرده است:

                گفت حقّ است اين ولى، اى سيبويه!57 «اِتَّقِ مِنْ شَرِّ مَنْ أحْسَنت اليه»58

                (از شرّ كسى كه به او نيكى كرده اى، بپرهيز.)

                اشارت دوم در دفتر سوم مثنوى، نقل به معنايى است از سخن منسوب به حضرت على(عليه السلام)59

                بهر يارى مار جويد آدمىغم خورد بهر حريف بى غمى60
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #38

                  روايت كرده اند كه حضرت على(عليه السلام) در تبيين اين انديشه مشهور، كه «عالم هستى در روح بى حدّ آدمى مندرج است» فرمود: دواى تو در توست و خود نمى دانى، و درد تو در توست و خود نمى بينى، و تو كتاب مبينى هستى كه حروفش هرچه را كه پنهان است آشكار مى سازد، و تو خود را جرم كوچكى مى پندارى و حال آن كه جهان بزرگ ترى در تو منطوى است:


                  «دوائكَ فيكَ و ما تَشْعَرُو دائُك مِنكَ و ما تُنظُر
                  و أنت الكتابُ المبينُ الّذى بأحرُفه يظهرُ المُضمرْ
                  وَ تَحْسَبُ أنّكَ جرمٌ صغيرٌ و فيك انطوى العالم الاكبر.»61





                  اين انديشه هاى على(عليه السلام) را مولوى در قالب ذيل باز مى گويد:


                  چيست اندر خُم كه اندر نهر نيست چيست اندرخانه كه اندر شهر نيست
                  اين جهان خُم است و دل چون جوى آب اين جهان حجره است و دل شهر عُجاب.62

                  امام على(عليه السلام) يكى از ده صحابه اى بود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حيات خود، به ايشان مژده بهشت داد:

                  پس ز ده يار مبشّر آمدى همچو زرّ ده دهى خالص شدى.

                  مولوى در دفتر پنجم، بيتى سروده كه با بيتى منسوب به حضرت على(عليه السلام)، ارتباط دارد. مولوى مى گويد:


                  سيف و خنجر چون على ريحان او نرگس و نسرين عدوى جان او63
                  مشورت ادراك هشيارى دهد عقل ها مر عقل را يارى دهد.64

                  حضرت على(عليه السلام) در اين باره مى فرمايد: «مَن استبدَّ برأيه هلكَ و من شاوَر الرّجالَ شاركَها في عقولها»65; هر كه خود رأى گرديد، به هلاكت رسيد و هر كه با مردمان رأى برانداخت، خود را در خرد آنان شريك ساخت.

                  حُفّت الجنة بمكروهاتنا حفّت النّيران من شهواتنا.66

                  در كلام مولاى متقيان از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است كه فرمود: «انّ الجنّة حفُت بالمكاره و انّ النّار حفّت بالشهوات»;67 گرداگرد بهشت را دشوارى ها فرا گرفته است و گرداگرد دوزخ را هوس هاى دنيا.


                  چون سفالين كوزه ها را مى خرى امتحانى مى كنى اى مشترى!
                  مى زنى دستى بر آن كوزه چرا؟ تاشناسى از طنين اشكسته را.68

                  اين سخن از اين كلام اميرمؤمنان گرفته شده است: «كما تعرف أو انى الفخار بامتحانها باصواتها فيُعلم الصحيح منها من المكسور كذلك يُمتحن الانسان بمنطقه فيُعرف ما عنده»69; همان گونه كه ظرف هاى سفالين را مى آزمايند تا سالم را از شكسته بازشناسند، گوهر آدمى نيز توسط گفتارش شناخته مى شود.گفت پيغمبر: عداوت از خردبهتر از مهرى كه از جاهل رسد70

                  در نهج البلاغه آمده است: «يا بُنىَّ اياك و مصادقة الاحمقِ فانّه يريدُ أن ينفعك فيضرّك»71; فرزندم، از دوستى نادان بپرهيز; چه او خواهد كه تو را سود رساند، ليكن دچار زيانت گرداند.

                  زآتش ار علمت يقين شد از سخن پختگى جو در يقين منزل مكن.72

                  ابيات مزبور يادآور اين سخن مولاست: «لو كشفُ الغطاء ما ازددتُ يقيناً»73; اگر پرده ها كنار رود، بر يقين من افزوده نگردد.

                  سايه حق بر سر بنده بود عاقبت جوينده يابنده بود74

                  مضمون مصراع دوم، ياداور اين سخن اميرمؤمنان(عليه السلام)است: «من طلب شيئاً ناله او بعضه»75; آن كه چيزى را بجويد بدان يا به برخى از آن مى رسد.

                  هر كسى گر عيب خود ديدى زپيش كى بدى فارغ وى از اصلاح خويش.76

                  در يكى از سخنان قصار حضرت على(عليه السلام) آمده است: «مَن نَظرَ في عيب نفسِه اشتغلَ عن عيب غيره»77; آن كه به عيب خود نگريست، ننگريست كه عيب ديگرى چيست.

                  عقل دو عقل است: اول مكسبى كه در آموزى چو در مكتب صبى
                  از كتاب و اوستاد و ذكر و فكر از معانى وز علوم خوب بكر
                  عقل ديگر بخشش يزدان بود چشمه آن در ميان جان بود.78

                  مضمون ابيات مزبور ياداور اشعار ذيل منسوب به امام على(عليه السلام) است:


                  «رأيــتُ العــقل عقــلينِ فمـطبوعٌ و مسمــوعٌ
                  و لا يـنفعُ مسمـــوعٌ إذا لم يك مطـبوعٌ
                  كما لا ينـفع الــشمسَ وضـوء العـين ممنوعٌ»79

                  عقل دو گونه است: در طبيعت سرشته و به گوش هشته: عقل به گوش هشته سود ندهد اگر عقل در طبيعت سرشته نباشد; چنان كه وقتى خورشيد نفعى نمى رساند; نورى ندهد، نور چشم بى فايده است.

                  آنچه را جاهل ديد خواهد عاقبت عاقلان بينند اول مرتبت.80

                  بيت فوق نزديك به اين سخن مولا على(عليه السلام) است: «اوّلُ رأىِ العاقل آخرُ رأىِ الجاهل»81; آغاز رأى خردمند پايان رأى نادان است.

                  زان كه حكمت همچو ناقه ضاله است همچو دلّالان شهان را داله است.82

                  همچنين در بيت:

                  حكمت قرآن چو ضاله مؤمن است هر كسى در ضاله خود موقن است.83

                  در نهج البلاغه آمده است: «الحكمةُ ضالّةُ المؤمن فخذُ الحكمةُ ولو مِن اهلِ النّفاق»84; حكمت گمشده مؤمن است. حكمت را فراگير هر چند از منافق باشد.

                  اندرين فسخ عزايم وين هِممدر تماشا بود در ره هر قدم.85 حضرت على(عليه السلام) در نهج البلاغه مى فرمايد: «عرفت اللّه بفسخِ الغزائم و حلِّ العقود»86; خداى را به گسسته شدن عزم ها و گشوده شدن گره تصميم ها شناختم.


                  كان رسول حق بگفت اندر ميان: اين كه منهومان هما لا يشبعان
                  طالب الدنيا و توفيراتها طالب العلم و تدبيراتها.87

                  در نهج البلاغه چنين آمده است: «منهومانِ لا يشبعان: طالبُ علم و طالبُ دنيا»88; دو آزمندند كه سير نشوند: آن كه علم آموزد و آن كه مال اندوزد.

                  آدمى مخفى است در زير زبان اين زبان پرده است بر درگاه جان.89

                  برگرفته از اين سخن مولا على(عليه السلام) در نهج البلاغه است: «تكلّموا تُعرفوا فإنّ المرءَ مخبوءٌ تحت لسانه»90; سخن بگوييد تا شناخته شويد، كه آدمى زيرزبانش نهان است.


                  نيست قدرت هر كسى را سازوارعجز بهتر مايه پرهيزگار.91

                  در نهج البلاغه آمده است: «مِن العصمةُِ تعذرِ المعاصي»;92 گناه نتوانستن كردن، گونه اى از ترگ گناه است.

                  من نكردم امر تا سودى كنم بلكه تا بر بندگان جودى كنم.93

                  مولا على(عليه السلام) مى فرمايد: «يقولُ اللّهُ عزّوجلّ إنّما خلقتُ الخلقَ ليربحوا علىَّ و لم اخلقهم لاربح عليهم»94; خداوند مى فرمايد: مردم را آفريدم تا از من سود برند و نيافريدم تا خود سود برم.

                  اين جهان را كه به صورت قايم است گفت پيغمبر كه حلم نايم است.95

                  در نهج البلاغه آمده است: «اهلُ الدّنيا كركب يساربُهم و هم ينام»96; مردم دنيا همچون سوارانند كه در خوابند و آنان را مى رانند.


                  صبر از ايمان بيايد سركله حيث لاصبر فلا ايمان له
                  گفت پيغمبر: خداش ايمان نداد هر كه را نبود صبورى در نهاد.97

                  حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد: «و عليكم بالصّبر فاِنّ الصّبر منِ الايمانِ كالرّأسِ مِن الجسدِ و لا خير في جسد لا رأسَ معه و لا في ايمان لا صبر معه»98; و بر شما باد شكيبايى; كه شكيبايى ايمان را چو سر است تن را، و سودى نيست تنى را كه آن را سر نبود و نه در ايمانى كه با شكيبايى همبر نبود.

                  آن چنان كز نيست در هست آمدى هين بگو چون آمدى مست آمدى.99

                  در سخنان حضرت على(عليه السلام) آمده است: «اِن لم تَعلمُ منِ أينَ جئتَ لم تعلم الى أين تذهبُ»100; اگر ندانسته باشى كه از كجا آمده اى نخواهى دانست كه به كجا مى روى.

                  پس كلام پاك در دل هاى كور مى نپايد مى رود تا اصل نور.101

                  نزديك به اين سخن امام على(عليه السلام) است: «خذوا الحكمة أنى كانت فإنّ الحكمةُ تكونُ في صدرِ المنافقِ فتلجلج في صدره حتى تخرجُ فتسكن الى صواحبها في صدر المؤمن»;102حكمت را هر جا باشد فراگير كه حكمت گاه در سينه منافق بود، پس سينه اش بجنبد تا برون شود و با همسان هاى خود در سينه مومن بيارامد.


                  كمترين كارش بهر روز اين بود كاوسه لشكر را روانه مى كند
                  لكشرى زاصلاب سوى امّهات بهر آن تا در رحم رويد نبات
                  لشكرى زارحام سوى خاكدان تا زنر و ماده پر گردد جهان
                  لشكرى از خاكدان سوى اجل تا ببيند هر كسى حُسن عمل.103

                  مضمون ابيات مزبور در سخنان امام على(عليه السلام) آمده است: «للّهِ تعالى كلَّ لحظةِ ثلاثه عساكرَ فعسكرٌ ينزلُ من الاصلاب الى الارحام و عسكرٌ ينزلُ مِن الارحامِ الى الارض و عسكر يرتحلُ مِن الدُّنيا الى الاخرةِ.»104

                  «شاوروهن» پس آن گه خالفوا إنَّ من لم يعصهن تألف.105

                  اشاره به سخن مولى على(عليه السلام) است كه مى فرمايد: «شاوروهنُّ و خالفوهنَّ»;106با زنان مشورت كنيد و مخالف آنان عمل نماييد.


                  شه چو حوضى دان و هر سولول ها و زهمه آب روان چون دول ها
                  چون كه آب جمله از حوضى است پاك هر يكى آبى دهد خوش ذوقناك
                  ور در آن حوض آب شور است و پليد هر يكى لوله همان آرد پديد.107

                  برگرفته از اين سخن امام على(عليه السلام) است: «الملِكُ كالنَّهرِ العظيم تَستمدُّ منهِ الجداولُ فإنْ كاَن عذَباً عذبتْ و إن كانَ مِلحاً ملحتْ»108; پادشاه همچو نهر بزرگى است كه آبگيرها از آن كمك مى گيرند; اگر گوارا باشد گوارا خواهد بود و اگر شور باشد، شور خواهد بود.
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #39
                    امام علي(ع) و پيشگويي نابودي اسرائيل


                    در روايتي كه از اميرمؤمنان(ع) نقل شده است در اين زمينه چنين آمده است:يهود براي تشكيل دولت خود در فلسطين، از غرب [ به منطقه عربي خاور ميانه] خواهند آمد.عرضه داشتند: يا اباالحسن! پس عرب‌ها در آن موقع كجا خواهند بود؟فرمود: در آن زمان عرب‌ها نيروهايشان از هم پاشيده و ارتباط آنها از هم گسيخته، و متّحد و هماهنگ نيستند.


                    در روايات متعددي ، موضوع تسلط يهود بر سرزمين‌هاي اسلامي و حوادث پس از آن پيشگويي شده است كه در اينجا به مناسبت حوادث جاري در منطقه به دو مورد از آنها اشاره مي‌كنيم:

                    در روايتي كه از اميرمؤمنان(ع) نقل شده است در اين زمينه چنين آمده است:
                    يهود براي تشكيل دولت خود در فلسطين، از غرب [ به منطقه عربي خاور ميانه] خواهند آمد.
                    عرضه داشتند: يا اباالحسن! پس عرب‌ها در آن موقع كجا خواهند بود؟
                    فرمود: در آن زمان عرب‌ها نيروهايشان از هم پاشيده و ارتباط آنها از هم گسيخته، و متّحد و هماهنگ نيستند.

                    از آن حضرت سؤال شد: آيا اين بلا و گرفتاري طولاني خواهد بود؟

                    فرمود: نه، تا زماني كه عرب‌ها زمام امور خودشان را از نفوذ ديگران رها ساخته و تصميم‌هاي جدّي آنان دوباره تجديد شود آنگاه سرزمين فلسطين به دست آنها فتح خواهد شد، و عرب‌ها پيروز و متّحد خواهند گرديد، ونيروهاي كمكي از [طريق] سرزمين عراق به آنان خواهد رسيد كه بر روي پرچم‌هايشان نوشته شده است: «القوّة»1. عرب‌ها و ساير مسلمانان همگي مشتركاً براي نجات فلسطين قيام خواهند كرد [و با يهوديان خواهند جنگيد] و چه جنگ بسيار سختي كه در وقت مقابله با يكديگر در بخش عظيمي از دريا روي خواهد داد كه در اثر آن مردمان در خون شناور شده و افراد مجروح بر روي اجساد كشته‌ها عبور كنند.
                    آنگاه فرمود:
                    و عرب‌ها سه بار با يهود مي‌جنگند، و در مرحلة چهارم كه خداوند ثبات قدم و ايمان و صداقت آنها را دانست هماي پيروزي بر سرشان سايه مي‌افكند.
                    بعد از آن فرمود:
                    به خداي بزرگ سوگند كه يهوديان مانند گوسفند كشته مي‌شوند تا جايي كه حتّي يك نفر يهودي هم در فلسطين باقي نخواهد ماند.2

                    * * *

                    آن حضرت در روايتي ديگر كه «عبايد اسدي» آن را نقل كرده است، مي‌فرمايد:
                    من در آينده در مصر منبري روشني‌بخش بنيان خواهم نمود ...، و يهود و نصاري را از سرزمين هاي عرب بيرون خواهم راند، و عرب را با اين عصاي خود [به طرف حق] سوق خواهم داد.
                    عبايه مي‌گويد: من عرض كردم: يا امير المؤمنين! گويي شما خبر مي‌دهيد كه بعد از مردن بار ديگر زنده مي‌شويد و اين كارها را انجام مي‌دهيد!
                    فرمود:
                    هيهات اي عبايه ! مقصود من از اين سخنان آن گونه كه تو خيال كردي نيست؛ مردي از دودمان من اينها را انجام خواهد داد.3

                    با اميد به آنكه به زودي با ظهور امام مهدي(ع) شاهد نابودي صهيونيسم متجاوز و آزادي كامل سرزمين فلسطين و قدس شريف باشيم.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • Narges-Khanoom
                      Member
                      • Oct 2005
                      • 1547

                      #40
                      Edited

                      Narges jan we already have this thread

                      Last edited by donsaeid; 08-10-2006, 12:35 AM.
                      هركجا هستم باشم
                      آسمان مال من است
                      پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
                      چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


                      زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


                      اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

                      Comment

                      • Narges-Khanoom
                        Member
                        • Oct 2005
                        • 1547

                        #41
                        تربيت اوليه آن حضرت
                        و قد علمتم موضعى من رسول الله (ص) بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة،و ضعنى فى حجره و انا وليد،يضمنى الى صدره و يكنفنى فى فراشه...

                        (نهج البلاغهـخطبه قاصعه)

                        ابوطالب پدر على عليه السلام در ميان قريش بسيار بزرگ و محترم بود،او در تربيت فرزندان خود دقت وافى نموده و آنها را با تقوى و با فضيلت بار ميآورد و از كودكى فنون سوارى و كشتى و تير اندازى را برسم عرب بآنها تعليم ميداد.

                        چون پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در كودكى از داشتن پدر محروم شده بود لذا آنجناب تحت كفالت جد خود عبدالمطلب قرار گرفته بود و پس از فوت عبدالمطلب فرزندش ابوطالب برادر زاده خود را در دامن پر عطوفت خود بزرگ نمود.

                        فاطمه بنت اسد مادر على عليه السلام و زوجه ابوطالب نيز براى نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مانند مادرى مهربان دلسوزى كامل داشت بطوريكه در هنگام فوت فاطمه رسول اكرم صلى الله عليه و آله نيز مانند على عليه السلام بسيار متأثر و متألم بود و شخصا بر جنازه او نماز گزارد و پيراهن خود را بر وى پوشانيد.

                        چون نبى گرامى در خانه عموى خود ابوطالب بزرگ شد بپاس احترام و بمنظور تشكر و قدردانى از فداكاريهاى عموى خود در صدد بود كه بنحوى ازانحاء و بنا بوظيفه حقشناسى كمك و مساعدتى بعموى مهربان خود نموده باشد.

                        اتفاقا در آنموقع كه على عليه السلام وارد ششمين سال زندگانى خود شده بود قحطى عظيمى در مكه پديدار شد و چون ابوطالب مرد عيالمند بوده و اداره هزينه يك خانواده پر جمعيت در سال قحطى خالى از اشكال نبود لذا پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم على عليه السلام را كه دوران رضاع و كودكى را گذرانيده و در سن شش سالگى بود جهت تكفل معاش از پدرش ابوطالب گرفته و بدين بهانه او را تحت تربيت و قيمومت خود قرار داد و بهمان ترتيب كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در پناه عم خود ابوطالب و زوجه وى فاطمه زندگى ميكرد پيغمبر و زوجه‏اش خديجه نيز براى على عليه السلام بمنزله پدر و مادر مهربانى بودند.

                        ابن صباغ در فصول المهمه و مرحوم مجلسى در بحار الانوار مى‏نويسند كه سالى در مكه قحطى شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بعم خود عباس بن عبد المطلب كه توانگر و مالدار بود فرمود كه برادرت ابوطالب عيالمند است و پريشانحال و قوم و خويش براى كمك و مساعدت از همه سزاوارتر است بيا بنزد او برويم و بارى از دوش او برداريم و هر يك از ما يكى از پسران او را براى تأمين معاشش بخانه خود ببريم و امور زندگى را بر ابوطالب سهل و آسان گردانيم،عباس گفت بلى بخدا اين فضل كريم وصله رحم است پس ابوطالب را ملاقات كردند و او را از تصميم خود آگاه ساختند ابوطالب گفت طالب و عقيل را (در روايت ديگر گفت عقيل را) براى من بگذاريد و هر چه ميخواهيد بكنيد،عباس جعفر را برد و حمزه طالب را و نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز على عليه السلام را بهمراه خود برد. (1)

                        نكته‏اى كه تذكر آن در اينجا لازم است اينست كه على عليه السلام در ميان اولاد ابوطالب با سايرين قابل قياس نبوده است هنگاميكه پيغمبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را از نزد پدرش بخانه خود برد علاوه بر عنوان قرابت و موضوع‏تكفل،يك جاذبه قوى و شديدى بين آندو برقرار بود كه گوئى ذره‏اى بود بخورشيد پيوست و يا قطره‏اى بود كه در دريا محو گرديد و باين حسن انتخابى كه رسول گرامى بعمل آورده بود ميل وافر و كمال اشتياق را داشت زيرا.

                        على را قدر پيغمبر شناسد
                        بلى قدر گهر زرگر شناسد

                        البته مربى و معلمى مانند پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كه آيه علمه شديد القوى (2) در شأن او نازل شده و خود در مكتب ربوبى (چنانكه فرمايد ادبنى ربى فاحسن تأديبى) تأديب و تربيت شده است شاگرد و متعلمى هم چون على لازم دارد.

                        على عليه السلام از كودكى سر گرم عواطف محمدى بوده و يك الفت و علاقه بى نظيرى به پيغمبر داشت كه رشته محكم آن بهيچوجه قابل گسيختن نبود.

                        على عليه السلام سايه صفت دنبال پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ميرفت و تحت تربيت و تأديب مستقيم آنحضرت قرار ميگرفت و در تمام شئون پيرو عقايد و عادات او بود بطوريكه در اندك مدتى تمام حركات و سكنات و اخلاق و عادات او را فرا گرفت.

                        دوره زندگانى آدمى بچند مرحله تقسيم ميشود و انسان در هر مرحله باقتضاى سن خود اعمالى را انجام ميدهد،دوران طفوليت با اشتغال باعمال و حركات خاصى ملازمه دارد ولى على عليه السلام بر خلاف عموم اطفال هرگز دنبال بازيهاى كودكانه نرفته و از چنين اعمالى احتراز ميجست بلكه از همان كودكى در فكر عظمت بود و رفتار و كردارش از ابتداى طفوليت نمايشگر يك تكامل معنوى و نمونه يك عظمت خدائى بود.

                        على عليه السلام تا سن هشت سالگى تحت كفالت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و آنگاه به منزل پدرش مراجعت نمود ولى اين بازگشت او را از مصاحبت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مانع نشده و بلكه يك صورت تشريفاتى ظاهرى داشت و اكثر اوقات على عليه السلام در خدمت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم‏سپرى ميشد آنحضرت نيز مهربانيها و محبت‏هاى ابوطالب را كه در زواياى قلبش انباشته بود در دل على منعكس ميساخت و فضائل اخلاقى و ملكات نفسانى خود را سرمشق تربيت او قرار ميداد و بدين ترتيب دوران كودكى و ايام طفوليت على عليه السلام تا سن ده سالگى (بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم) در پناه و حمايت آنحضرت برگزار گرديد و همين تعليم و تربيت مقدماتى موجب شد كه على عليه السلام پيش از همه دعوت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را پذيرفت و تا پايان عمر آماده جانبازى و فداكارى در راه حق و حقيقت گرديد.
                        هركجا هستم باشم
                        آسمان مال من است
                        پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
                        چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


                        زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


                        اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

                        Comment

                        • Narges-Khanoom
                          Member
                          • Oct 2005
                          • 1547

                          #42
                          على عليه السلام هنگام بعثت

                          سبقتكم الى الاسلام طفلا صغيرا ما بلغت اوان حلمى

                          (على عليه السلام)

                          پيش از شروع اين فصل لازم است شمه‏اى به بعثت نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اشاره گردد تا دنباله كلام بزندگانى على عليه السلام كه در اين امر مهم سهم قابل ملاحظه‏اى دارد كشيده شود.

                          پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از دوران جوانى غالبا از اجتماع پليد آنروز كناره گرفته و بطور انفراد بتفكر و عبادت مشغول بود و در نظام خلقت و قوانين كلى طبيعت و اسرار وجود مطالعه ميكرد،چون به چهل سالگى رسيد در كوه حرا كه محل عبادت و انزواى او بود پرتوى از شعاع ابديت ضمير او را روشن ساخته و از كمون خلقت و اسرار آفرينش دريچه‏اى بر خاطر او گشوده گرديد،زبانش بافشاى حقيقت گويا گشت و براى ارشاد و هدايت مردم مأمور شد.محمد صلى الله عليه و آله و سلم از آنچه ميديد بوى حقيقت ميشنيد و هر جا بود جستجوى حقيقت ميكرد،در دل خروشى داشت و در عين حال زبان بخاموشى كشيده بود ولى سيماى ملكوتيش گوياى اين مطلب بود كه:

                          در اندرون من خسته دل ندانم چيست‏
                          كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است

                          مگر گاهى راز خود بخديجه ميگفت و از غير او پنهان داشت خديجه نيز وى را دلدارى ميداد و يارى ميكرد.چندى كه بدين منوال گذشت روزى در كوه‏حرا آوازى شنيد كه (اى محمد بخوان) !

                          چه بخوانم؟گفته شد:

                          اقرا باسم ربك الذى خلق،خلق الانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم،الذى علم بالقلم،علم الانسان ما لم يعلم... (1)

                          بخوان بنام پروردگارت كه (كائنات را) آفريد،انسان را از خون بسته خلق كرد.بخوان بنام پروردگارت كه اكرم الاكرمين است،چنان خدائى كه بوسيله قلم نوشتن آموخت و بانسان آنچه را كه نميدانست ياد داد.

                          چون نور الهى از عالم غيب بر ساحت خاطر وى تابيدن گرفت بر خود لرزيد و از كوه خارج شد بهر طرف مينگريست جلوه آن نور را مشاهده ميكرد،حيرت زده و مضطرب بخانه آمد و در حاليكه لرزه بر اندام مباركش افتاده بود خديجه را گفت مرا بپوشان خديجه فورا او را پوشانيد و در آنحال او را خواب ربود چون بخود آمد اين آيات بر او نازل شده بود.

                          يا ايها المدثر،قم فانذر،و ربك فكبر،و ثيابك فطهر،و الرجز فاهجر،و لا تمنن تستكثر،و لربك فاصبر. (2)

                          اى كه جامه بر خود پيچيده‏اى،برخيز (و در انجام وظائف رسالت بكوش و مردم را) بترسان،و پروردگارت را به بزرگى ياد كن،و جامه خود را پاكيزه دار،و از بدى و پليدى كناره‏گير،و در عطاى خود كه آنرا زياد شمارى بر كسى منت مگذار،و براى پروردگارت (در برابر زحمات تبليغ رسالت) شكيبا باش.

                          اما انتشار چنين دعوتى بآسانى ممكن نبود زيرا اين دعوت با تمام مبانى اعتقادى قوم عرب و ساير ملل مخالف بوده و تمام مقدسات اجتماعى و دينى و فكرى مردم دنيا مخصوصا نژاد عرب را تحقير مينمود لذا از دور و نزديك هر كسى شنيد پرچم مخالفت بر افراشت حتى اقرباء و نزديكان او نيز در مقام طعن و استهزاء در آمدند.در تمام اين مدت كه حيرت و جذبه الهى سراپاى وجود مبارك آنحضرت را فرا گرفته و بشكرانه اين موهبت عظمى بدرگاه ايزد متعال سپاسگزارى و ستايش مينمود چشمان درشت و زيباى على عليه السلام او را نظاره ميكرد و از همان لحظه اول كه از بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آگاه گرديد با اينكه ده ساله بود با سلام گرويده و مطيع پيغمبر شد و اولين كسى است از مردان كه به آنحضرت گرويده است و اين مطلب مورد تصديق تمام مورخين و محدثين اهل سنت ميباشد چنانكه محب الدين طبرى در ذخائر العقبى از قول عمر مى‏نويسد كه گفت:

                          كنت انا و ابو عبيدة و ابوبكر و جماعة اذ ضرب رسول الله (ص) منكب على بن ابيطالب فقال يا على انت اول المؤمنين ايمانا و انت اول المسلمين اسلاما و انت منى بمنزلة هارون من موسى. (3)

                          من با ابو عبيدة و ابوبكر و گروهى ديگر بودم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشانه على بن ابيطالب زد و فرمود يا على تو از مؤمنين،اولين كسى هستى كه ايمان آوردى و تو از مسلمين اولين كسى هستى كه اسلام اختيار كردى و مقام و نسبت تو بمن مانند مقام و منزلت هارون است بموسى.

                          همچنين نوشته‏اند كه بعث النبى صلى الله عليه و آله يوم الاثنين و اسلم على يوم الثلاثا . (4)

                          يعنى نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روز دوشنبه بنبوت مبعوث شد و على عليه السلام روز سه شنبه (يكروز بعد) اسلام آورد.و سليمان بلخى در باب 12 ينابيع المودة از انس بن مالك نقل ميكند كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

                          صلت الملائكة على و على على سبع سنين و ذلك انه لم ترفع شهادةان لا اله الا الله الى السماء الا منى و من على. (5)

                          يعنى هفت سال فرشتگان بر من و على درود فرستادند زيرا كه در اينمدت كلمه طيبه شهادت بر يگانگى خدا بر آسمان بر نخاست مگر از من و على.

                          خود حضرت امير عليه السلام ضمن اشعارى كه بمعاويه در پاسخ مفاخره او فرستاده است بسبقت خويش در اسلام اشاره نموده و فرمايد:

                          سبقتكم الى الاسلام طفلا
                          صغيرا ما بلغت او ان حلمى (6)

                          بر همه شما براى اسلام آوردن سبقت گرفتم در حاليكه طفل كوچكى بوده و بحد بلوغ نرسيده بودم.علاوه بر اين در روزى هم كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بفرمان الهى خويشان نزديك خود را جمع نموده و آنها را رسما بدين اسلام دعوت فرمود احدى جز على عليه السلام كه كودك ده ساله بود بدعوت آنحضرت پاسخ مثبت نگفت و رسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در همان مجلس ايمان على عليه السلام را پذيرفت و او را بعنوان وصى و جانشين خود بحاضرين مجلس معرفى فرمود و جريان امر بشرح زير بوده است.

                          چون آيه شريفه (و انذر عشيرتك الاقربين) (7) نازل گرديد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرزندان عبد المطلب را در خانه ابوطالب گرد آورد و تعداد آنها در حدود چهل نفر بود (و براى اينكه در مورد صدق دعوى خويش معجزه‏اى بآنها نشان دهد) دستور فرمود براى اطعام آنان يك ران گوسفندى را با ده سير گندم و سه كيلو شير فراهم نمودند در صورتيكه بعضى از آنها چند برابر آن خوراك را در يك وعده ميخوردند .

                          چون غذا آماده شد مدعوين خنديدند و گفتند محمد غذاى يك نفر را هم آماده نساخته است حضرت فرمود كلوا بسم الله (بخوريد بنام خداى) پس از آنكه‏از آن غذا خوردند همگى سير شدند !ابولهب گفت هذا ما سحركم به الرجل (محمد با اين غذا شما را مسحور نمود) !

                          آنگاه حضرت بپا خواست و پس از تمهيد مقدمات فرمود:

                          يا بنى عبد المطلب ان الله بعثنى الى الخلق كافة و بعثنى اليكم خاصة فقال (و انذر عشيرتك الاقربين) و انا ادعوكم الى كلمتين،خفيفتين على اللسان و ثقيلتين فى الميزان،تملكون بهما العرب و العجم و تنقاد لكم بهما الامم،و تدخلون الجنة و تنجون بهما من النار:شهادة ان لا اله الا الله و انى رسول الله،فمن يجيبنى الى هذا الامر و يوازرنى عليه و على القيام به يكن اخى و وصيى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى.

                          اى فرزندان عبد المطلب خداوند مرا بسوى همه مردمان مبعوث فرموده و بويژه بسوى شما فرستاده (و درباره شما بمن) فرموده است كه (خويشاوندان نزديك خود را بترسان) و من شما را بدو كلمه دعوت ميكنم كه گفتن آنها بر زبان سبك و در ترازوى اعمال سنگين است،بوسيله اقرار بآندو كلمه فرمانرواى عرب و عجم ميشويد و همه ملتها فرمانبردار شما شوند و (در قيامت) بوسيله آندو وارد بهشت ميشويد و از آتش دوزخ رهائى مى‏يابيد (و آنها عبارتند از) شهادت به يگانگى خدا (كه معبود سزاوار پرستش جز او نيست) و اينكه من رسول و فرستاده او هستم پس هر كس از شما (پيش از همه) اين دعوت مرا اجابت كند و مرا در انجام رسالتم يارى كند و بپا خيزد او برادر و وصى و وزير و وارث من و جانشين من پس از من خواهد بود.

                          از آن خاندان بزرگ هيچكس پاسخ مثبتى نداد مگر على عليه السلام كه نا بالغ و دهساله بود .

                          آرى هنگاميكه نبى اكرم در آنمجلس ايراد خطابه ميكرد على عليه السلام كه با چشمان حقيقت بين خود برخسار ملكوتى آنحضرت خيره شده و با گوش جان كلام او را استماع ميكرد بپا خاست و لب باظهار شهادتين گشود و گفت:اشهد ان لا اله الا الله و انك عبده و رسوله.دعوتت را اجابت ميكنم و از جان و دل بياريت بر ميخيزم.

                          هركجا هستم باشم
                          آسمان مال من است
                          پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
                          چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


                          زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


                          اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

                          Comment

                          • Narges-Khanoom
                            Member
                            • Oct 2005
                            • 1547

                            #43
                            پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود يا على بنشين و تا سه مرتبه حرف خود را تكرار فرمود ولى در هر سه بار جوابگوى اين دعوت كس ديگرى جز على عليه السلام نبود آنگاه پيغمبر بدان جماعت فرمود اين در ميان شما برادر و وصيى و خليفه من است و در بعضى مآخذ است كه بخود على فرمود:انت اخى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى (تو برادر و وزير و وارث من و خليفه من پس از من هستى) فرزندان عبد المطلب از جاى برخاستند و موضوع بعثت و نبوت پيغمبر را مسخره نموده و بخنده برگزار كردند و ابولهب بابوطالب گفت بعد از اين تو بايد تابع برادر زاده و پسرت باشى.آنروز را كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بحكم آيه و انذر عشيرتك الاقربين خاندان عبد المطلب را به پرستش خداى يگانه دعوت فرمود يوم الانذار گويند. (

                            برخى از اهل سنت براى اينكه موضوع ايمان آوردن على عليه السلام را در يوم الانذار و همچنين پيش از آن بى اهميت جلوه دهند ميگويند درست است كه اسلام و ايمان على كرم الله وجهه بر همه سبقت داشته و ابوبكر و سايرين پس از او ايمان آورده‏اند اما چون على عليه السلام در آنموقع كودك نابالغى بوده و تكليفى هم بعهده نداشته است لذا ايمان او از روى عقل و منطق نبوده بلكه يك تقليد كودكانه است در صورتيكه ابوبكر و عمر و ديگران از نظر سن و عقل در تكامل بوده و فهميده و سنجيده به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ايمان آورده بودند و پر واضح است كه ايمان از روى عقل و تحقيق بر ايمان تقليدى كودكانه برترى دارد!

                            در پاسخ اين اشكال ميگوئيم كه قياس نمودن على عليه السلام با ديگران باصطلاح منطقيون قياس مع الفارق است و آنانكه چنين اشكالاتى را پيش كشيده‏انداز اينجهت است كه بقول مولوى كار پاكان را قياس از خود گرفته‏اند اولا بلوغ از نظر سن در احكام شرعيه است نه در امور عقليه،و ايمان بخدا و يگانگى او و تصديق رسالت از امور عقلى است نه از تكاليف شرعى ثانيا فزونى قوه مميزه و عقل آدمى در سنين بالا كليت ندارد و چه بسا كه كسى در سالهاى اوليه عمر عقل و منطقش قوى‏تر از ديگرى باشد كه در سنين چهل يا پنجاه سالگى بسر مى‏برد و مخصوصا كه چنين كسى داراى روح قدسى بوده و مؤيد من جانب الله باشد چنانكه حضرت عيسى عليه السلام در حاليكه طفل نوزاد بود فرمود:

                            انى عبد الله اتانى الكتاب و جعلنى نبيا. (9)

                            (من بنده خدايم كه بمن كتاب آسمانى داده و مرا پيغمبر قرار داده است) و درباره حضرت يحيى عليه السلام نيز خداوند در قرآن كريم فرمايد:

                            يا يحيى خذ الكتاب بقوة و اتيناه الحكم صبيا (10)

                            (اى يحيى بگير كتاب تورية را به نيروى الهى و ما يحيى را در كودكى حكم نبوت داديم) .

                            سيد حميرى در مدح حضرت امير عليه السلام بدين مطلب اشاره كرده و گويد:

                            و قد اوتى الهدى و الحكم طفلا
                            كيحيى يوم اوتيه صبيا

                            يعنى همچنانكه به يحيى در كودكى حكم نبوت داده شد به على عليه السلام نيز در حاليكه طفل بود حكم ولايت و هدايت مردم داده شد.همچنين در داستان يوسف قرآن كريم فرمايد:و شهد شاهد من اهلها. (11) آن شاهدى كه بر پاكى و برائت حضرت يوسف عليه السلام شهادت داد بنا بنقل مفسرين طفل خردسالى از كسان زليخا بوده است.

                            ثالثا ايمان على عليه السلام مانند ايمان ديگران نبوده است زيرا ايمان او از فطرت سرچشمه ميگرفت در صورتيكه ايمان ديگران (اگر هم از روى صدق بوده‏و نفاقى در بين نباشد) از كفر بايمان بوده است و آنحضرت طرفة العينى بخدا كافر نشده و پيش از بعثت نبوى فطرة موحد بود چنانكه خود آنجناب در نهج البلاغه فرمايد:فانى ولدت على الفطرة و سبقت الى الايمان و الهجرة. (12) من بر فطرت توحيد ولادت يافتم و بايمان و هجرت با رسول خدا بر ديگران سبقت گرفتم.)

                            حضرت حسين عليه السلام در روز عاشورا ضمن مفاخره بوجود پدرش بلشگريان عمر بن سعد فرمايد :

                            فاطم الزهراء امى،و ابى‏
                            قاصم الكفر بدر و حنين‏
                            عبد الله غلاما يافعا
                            و قريش يعبدون الوثنين

                            فاطمه زهرا مادر من است و پدرم شكننده كفر است در جنگهاى بدر و حنين او خدا را پرستش كرد در حاليكه كودك نورسى بود و قريش دو بت لات و عزى را مى‏پرستيدند.

                            محمد بن يوسف گنجى و ديگران (مانند ابن ابى الحديد و محب الدين طبرى) از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل ميكنند كه فرمود:

                            سباق الامم ثلاثة لم يشركوا بالله طرفة عين،على بن ابيطالب و صاحب ياسين و مؤمن آل فرعون فهم الصديقون. (13)

                            سبقت گيرندگان بايمان در امت‏ها سه نفرند كه يك چشم بهمزدن بخداوند مشرك نشدند و آنها على بن ابيطالب و صاحب ياسين و مؤمن آل فرعون‏اند كه در ايمانشان راستگويانند.

                            رابعا قول و فعل پيغمبر براى ما حجت بوده و جاى هيچگونه چون و چرا نميباشد زيرا خداوند درباره آنحضرت فرمايد:

                            و ما ينطق عن الهوى،ان هو الا وحى يوحى. (14) يعنى پيغمبر از روى هوى و هوس سخن نميگويد بلكه هر چه ميگويد از جانب ما وحى منزل است .بنابر اين اگر ايمان على از روى تقليد كودكانه بود نبى اكرم باو ميفرمود يا على تو هنوز كودكى و بحد بلوغ و تكليف نرسيده‏اى در صورتيكه نه تنها چنين حرفى را نزد بلكه ايمانش را پذيرفت و در همانحال وراثت و وصايت و خلافت او را نيز صريحا بعموم حاضرين گوشزده نمود،پس آنانكه چنين اشكالاتى را درباره سبقت ايمان على پيش آورده‏اند در واقع نه پيغمبر را شناخته‏اند و نه على را.

                            همچنين ارزش ايمان على عليه السلام را خداوند بهتر از همه ميداند و در قرآن كريم از آن تجليل فرموده است چنانكه به نقل مورخين و مفسرين عامه و خاصه هنگاميكه عباس بن عبد المطلب و شيبه برسم عرب مفاخره ميكردند على عليه السلام بر آنها عبور فرمود و پرسيد فخر و مباهات شما براى چيست؟

                            عباس گفت من سقايه حاجيان را بعهده دارم و مباشر آن هستم،شيبه گفت من خادم بيت هستم و كليدهاى آن در نزد من است على عليه السلام فرمود فخر و مباهات از آن من است زيرا من مدتها پيش از شما ايمان آورده و باين قبله نماز خوانده‏ام چون هيچيك از آن سه تن زير بر حرف ديگرى نميرفت داورى پيش پيغمبر بردند تا در ميان آنها حكم كند در اينموقع جبرئيل آيه زير را آورد. (15)

                            أجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن آمن بالله و اليوم الاخر... (16)

                            آيا شما قرار داديد عمل كسى را كه حجاج را آب داده و يا عمارت و نگهدارى مسجد الحرام را بعهده دارد مانند عمل كسى كه بخدا و روز قيامت ايمان آورده است؟

                            بتصديق عموم مورخين اول كسى كه بدعوت پيغمبر جواب مثبت داد و بخداايمان آورد على عليه السلام بوده و باز به نقل تاريخ نويسان شيعه و سنى در همان موقع پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است كه:اولين كسى كه دعوت مرا بپذيرد پس از من جانشين من خواهد بود حال چرا اين مطلب مورد قبول اهل سنت نيست بايد از خود آنها پرسيد و ما در بخش پنجم بحث مفصلى در پيرامون آن بعمل خواهيم آورد.

                            مطلب مهم و قابل توجه اينست كه اسلام و ايمان على عليه السلام را با اسلام ديگران نميتوان قابل قياس شمرد زيرا آنحضرت تنها بظاهر امر و يا بعلت قرابت و خويشاوندى با پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ايمان نياورده بود بلكه على عليه السلام از اوان رشد و بلوغ حتى از زمان كودكى شيفته جذبه حقيقت بود و در برابر آن،همه چيز را فراموش ميكرد لذا نسبت به پيغمبر كه مظهر حقيقت بود فانى محض گشته و براى ترويج و اشاعه دين او جانبازى و از خود گذشتگى را بمرحله نهائى رسانيد.

                            بجرأت ميتوان گفت كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فداكارتر از على عليه السلام كسى را نداشت و خدمات و فداكاريهاى على عليه السلام را در راه اعتلاى اسلام كسى نمى‏تواند انكار كند در تمام مواقف مشكل و بغرنج جان خود را سپر پيغمبر مى‏نمود و اين فداكارى را از جان و دل مى‏پذيرفت.

                            از ابتداى طلوع اسلام پيغمبر اكرم هر روز با مخالفتهاى قريش مواجه شده و بعناوين مختلفه در اذيت و آزار او ميكوشيدند تا سال 13 بعثت كه در مكه بود آنى از طعن و آزار قريش حتى از فشار اقوام نزديك خود مانند ابو لهب در امان نبوده است در تمام اينمدت على عليه السلام سايه صفت دنبال پيغمبر راه ميرفت و او را از گزند و آزار مشركين و از شكنجه و اذيت بت پرستان مكه دور ميداشت و تا همراه آنحضرت بود كسى را جرأت آزار و ايذاء پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نبود.

                            در طول مدت دعوت كه در خفا و آشكارا صورت ميگرفت على عليه السلام از هيچگونه فداكارى مضايقه نكرد تا اينكه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز روز بروز در دعوت خود راسختر شده و مردم را علنا بسوى خدا و ترك بت‏پرستى دعوت ميكرد و در نتيجه عده‏اى از زن و مرد قريش را هدايت كرده و مسلمان نمود اسلام آوردن چند تن از قريش بر سايرين گران آمد و بيشتر در صدد اذيت و آزار پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در آمدند.

                            بزرگترين دشمنان و مخالفين آنحضرت ابوجهل و احنس بن شريق و ابوسفيان و عمرو عاص و عمر بن خطاب (17) و عموى خويش ابولهب بوده‏اند و صراحة از ابوطالب خواستار شدند كه دست از حمايت پيغمبر برداشته و او را اختيار قريش بگذارد ولى ابوطالب تا زنده بود پيغمبر را حمايت كرده و تسهيلات لازمه را در باره اشاعه عقيده او فراهم مينمود.

                            در اثر فشار پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با عده‏اى از خويشان و ياران خويش سه سال در شعب ابيطالب (دره كوه) مخفى شده و ياراى آنرا نداشته‏اند كه خود را ظاهر كرده و آشكارا خدا را عبادت نمايند.

                            در كليه اين مراحل سخت و مشكل على عليه السلام همراه پيغمبر بود و اصلا اين دو نفر چنان با هم تجانس روحى و اخلاقى داشتند كه زندگى آنها از هم غير قابل تفكيك بود.

                            چون ظهور دين اسلام در مكه با اين موانع و مشكلات روبرو شده و در مدت سيزده سال چندان پيشرفتى نكرده و تقريبا در حال وقفه و ركود بود ناچار بايستى انديشه‏اى كرد و محيط مناسبى براى رشد و نمو نهال تازه اسلام پيدا نمود و همين انديشيدن و جستجوى راه حل منجر به هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم گرديد كه در فصل آتى توضيحات لازمه درباره آن داده خواهد شد.
                            هركجا هستم باشم
                            آسمان مال من است
                            پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
                            چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


                            زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


                            اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

                            Comment

                            • Narges-Khanoom
                              Member
                              • Oct 2005
                              • 1547

                              #44
                              نقش على عليه السلام در هجرت
                              وقيت بنفسى خير من وطى‏ء الحصى و من طاف بالبيت العتيق و بالحجر رسول اله الخلق اذ مكروا به فنجاه ذو الطول الكريم من المكر (على عليه السلام)

                              يكى از عللى كه زمينه را براى هجرت پيغمبر بمدينه آماده كرده بود انتشار اسلام در آن شهر بود ، در مواقعى كه قبايل عرب براى تجارت و غيره از مدينه بمكه ميآمدند پيغمبر با آنها ملاقات كرده و آنها را بدين اسلام دعوت مينمود و اتفاقا از اين اقدام خود نتيجه مطلوبى نيز بدست ميآورد چنانكه پس از فوت ابوطالب عده‏اى از قبيله اوس كه از مدينه بمكه آمده بودند پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را ملاقات كرده و شش نفر از آنها هم بدين اسلام گيرويدند و پس از مراجعت بمدينه مردم آن شهر را بدين جديد دعوت نمودند.

                              پس از مدتى گروهى متجاوز از هفتاد نفر زن و مرد از مدينه بمكه آمده و بدين اسلام مشرف شدند بنابر اين دين اسلام در مدينه با سرعت پيشرفت و چون محيط مدينه از اغراض سوء قريش و از ايذاء و اذيت آنها مصون بود لذا براى انتشار اسلام مناسب‏تر از مكه بنظر ميرسيد و پيغمبر بعده‏اى از پيروان خود دستور داد كه براى رهائى از شر مشركين مكه بمدينه مهاجرت نمايند و آنها نيز در آشكار و پنهانى بسوى مدينه رهسپار شده و از طرف اهالى آن شهر با كمال دلگرمى از مهاجرين مكه پذيرائى بعمل آمد.از طرفى خود پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز قلبا براى عزيمت بمدينه تمايل داشت ولى چون مأمور و سفير الهى بود اين عمل را بدون اجازه و اراده خدا نميتوانست انجام داده و محل مأموريت خود را تغيير دهد اما در اينموقع حادثه‏اى روى داد كه خود بخود هجرت پيغمبر را بمدينه ايجاب نمود و ميتوان آنرا علت اصلى اين مهاجرت دانست.

                              چون قريش از انتشار دين اسلام در مدينه و پيشرفت سريع آن در شهر مزبور و همچنين از مهاجرت عده‏اى از مسلمين بدانجا آگاه شدند بيم آنرا داشتند كه دين اسلام در آن شهر قوت بگيرد و بعدا اسباب مزاحمت آنان را فراهم آورد بنا بر اين براى از بين بردن هر گونه خطرات احتمالى كه آينده آنها را تهديد ميكرد تصميم گرفتند كار را با پيغمبر صلى الله عليه و آله يكسره كنند و براى هميشه از جانب وى ايمن و آسوده باشند.

                              اما انجام اين كار هم بسادگى و آسانى مقدور نبود زيرا پيغمبر از خاندان عبد المطلب بود و اگر بوسيله عده معدودى از بين ميرفت مسلم بود كه آن عده جان سالم از دم شمشير جوانان هاشمى بدر نمى‏بردند و بطور حتم بنى‏هاشم بخونخواهى او قيام ميكردند پس تكليف چيست؟

                              سران قريش در خفا جمع شده و تشكيل كمسيونى دادند و پس از شور و بحث زياد نتيجه شورا و تصميم انجمن بدين ترتيب اعلام شد كه از هر قبيله يك نفر قهرمان شمشير زن انتخاب شود و اين عده بالاتفاق شبانه بخانه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم حمله نموده و او را در بسترش با شمشيرهاى عريان بقتل رسانند و چون بنى‏هاشم به تنهائى قدرت مقابله با تمام قبايل عرب را نخواهند داشت در نتيجه خون پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم لوث شده و بهدر خواهد رفت.

                              اين نقشه شيطانى يك تصميم قطعى و خلل ناپذيرى بود كه در پنهانى براى از بين بردن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم طرح و اتخاذ گرديد ولى خداوند متعال همان خدائى كه در غار حرا پرتوى از جمال خود را بوجود محمد صلى الله عليه و آله و سلم انداخته و او را در نور حيرت و عظمت مستغرق كرده بود باز دل روشن و حقيقت جوى پيغمبر را از اين تصميم قريش آگاه گردانيد و اجازه داد كه شبانه ازمكه بسوى مدينه هجرت نمايد. (1)

                              اما تدبيرى لازم بود تا كفار قريش از هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم با خبر نباشند و خانه و بستر او بدون صاحب نماند،حالا چه كسى است كه بعوض پيغمبر در آن رختخواب بخوابد و خود را طعمه شمشير مهاجمين قريش سازد؟

                              اينجا است كه قهرمان اين حادثه خود نمائى ميكند و ذكر اين مقدمات براى معرفى نام نامى او است اين قهرمان شير دل فقط و فقط على عليه السلام بود كه چشم روزگار نظيرش را در گذشته نديده و تا ابد هم نخواهد ديد.

                              پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم على را ميشناخت و بميزان ايمان و اخلاص او آگاه بود رو بسوى وى آورد و فرمود يا على دستور الهى بر اينست كه مكه را ترك گويم و بسوى مدينه هجرت كنم،اما اين هجرت يك مسافرت عادى و معمولى نيست و بايستى محرمانه و سرى باشد تا كفار قريش از آن آگاه نباشند زيرا تصميم گرفته‏اند امشب مرا در بسترم بخون آغشته نمايند و براى اغفال آنها لازم است خانه و رختخواب من خالى نباشد تا آنها مرا تعقيب نكنند،فرمان الهى است كه در بستر من بخوابى تا من به پنهانى مهاجرت كنم.

                              هنوز سخن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم تمام نشده بود كه على عليه السلام با جان و دل دعوت او را اجابت كرد و گفت:اطاعت ميكنم يا رسول الله و در اجراى اين امر بسيار خرسند و سپاسگزارم.

                              پيغمبر فرمود يا على كار بسيار خطرناكى بعهده تو گذاشته شده است زيرا رجال قريش شبانه خانه من ريخته و رختخواب مرا زير شمشيرهاى برهنه خواهند گرفت در حاليكه تو ميخواهى در آن بستر بخوابى!

                              پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم هر چه اعلام خطر نموده و اهميت اين امر خطر را در نظر على عليه السلام مجسم ميساخت خرسندى او بيشتر ميگشت تا بالاخره گفت يا رسول الله مگر غير از مرگ و كشته شدن چيز ديگرى هم هست؟چه‏سعادتى بالاتر از اين كه من بدستور الهى جان خود را در راه اشاعه دين تو فداى تو كرده باشم؟

                              چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم صراحت لهجه و جانفشانى على عليه السلام را در راه حق و حقيقت مشاهده كرد چشمان مباركش پر آب گرديد و با همان حال رقت و عطوفت سر و روى على را غرق بوسه ساخت و او را وداع كرد و بعزم مهاجرت مكه را ترك نمود. (2)

                              على عليه السلام هم كه جوان 23 ساله‏اى بود جامه مخصوص پيغمبر را كه در موقع خواب به تن ميكرد پوشيد و در فراش آنحضرت دراز كشيده و منتظر وقوع حادثه پر خطرى گرديد.

                              صاحب فصول المهمه و كفاية الطالب و ديگران نوشته‏اند كه چون على عليه السلام شبانه در بستر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم قرار گرفت خداوند عز و جل به جبرئيل و ميكائيل فرمود من شما را برادر يكديگر گردانيدم و عمر يكى از شما را طولانى‏تر از ديگرى قرار دادم كداميك از شما حاضر است كه زيادى عمر را بديگرى بخشد عرض كردند پروردگارا در اين امر مختاريم يا مجبور خداوند فرمود بلكه مختاريد هيچك از آندو حاضر نشد كه عمر زيادى را بديگرى بخشد،خداوند تعالى فرمود كه من ميان على ولى خود،و محمد پيغمبر اخوت و برادرى برقرار كردم و او در فراش پيغمبر خوابيده است (و بنگريد كه او چگونه) جان خود را فداى برادر كرده و زندگى ويرا بر حيات خويش ترجيح داده است بزمين نازل شويد و او را از شر دشمنانش محفوظ داريد.

                              پس آندو فرشته نزد على عليه السلام آمدند و جبرئيل در بالاى سرش ايستاد و ميكائيل در پائين پاى او و جبرئيل ميگفت:بخ بخ يا ابن ابيطالب من مثلك و قد باهى الله بك الملائكة (به به اى پسر ابوطالب كيست مانند تو كه خداوند تعالى بوجود تو بفرشتگان مباهات مينمايد) (3) بارى جنگجويان قريش كه براى از بين بردن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در دار الندوة دور هم گرد آمده بودند از سر شب آنجا را ترك كرده و با شمشيرهاى عريان و بران خانه رسول اكرم را محاصره نمودند.

                              در سپيده دم كه سكوت و خاموشى بر شهر مكه حكمفرما بود خواستند تصميم شوم خود را بمرحله اجراء در آورند،بمحض ورود بداخل خانه،على عليه السلام سر از بالين خود برداشت و بانگ زد كيستيد و چه ميخواهيد؟چون رجال قريش على عليه السلام را ديدند از حيرت و وحشت سر تا پا خشك شدند و بالاخره سكوت را شكستند و گفتند محمد كجا است؟

                              على عليه السلام با خونسردى تمام فرمود:من نگهبان او نبودم و شما هم او را بمن نسپرده بوديد كه از من باز ميخواهيد.

                              يكى از مهاجمان گفت پشت و پناه محمد همين على است و خوبست على را بجاى او در خونش غوطه‏ور سازيم!

                              على عليه السلام فرمود افسوس كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بمن اجازه حمله نداده و الا براى اين گستاخى شما كه پا بحريم خانه آنجناب گذاشته‏ايد شما را از دم شمشير ميگذرانيدم و بالاخره آنها را پراكنده ساخت و فرمود دور شويد كه شماها قومى گمراهيد و از سعادت و رستگارى بى نصيب خواهيد ماند.

                              قريش كه از هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آگاهى يافتند به تعقيب او پرداخته و تا لب غار ثور كه رسول اكرم با ابوبكر داخل آن بودند پيش رفتند ولى خداوند آنحضرت را در پناه خود حفظ كرده و قريش را از دست يافتن باو محروم گردانيد.

                              در موضوع هجرت فداكارى على عليه السلام غير قابل توصيف است،يك جوان 23 ساله با آن شهامت و شجاعت و با آن دل قوى و حقيقت جو براى اشاعه دين اسلام خود را در معرض خطر و مرگ حتمى انداخت و سپر جان پيغمبر گرديد چنانكه خود آنحضرت فرمايد:

                              وقيت بنفسى خير من وطى‏ء الحصى‏
                              و من طاف بالبيت العتيق و بالحجر
                              رسول اله الخلق اذ مكروا به‏
                              فنجاه ذو الطول الكريم من المكر (4)

                              با جان خود نگهداشتم بهترين كسى را كه پا بر زمين نهاده و كسى را كه بكعبه و حجر اسمعيل طواف نموده است.

                              رسول خداى خلق را زمانيكه (قريش) درباره او حيله نمودند (كه او را بقتل رسانند) پس خداوند صاحب فضل و كريم او را از مكر (دشمنان) نجات داد.

                              بپاداش اين فداكارى و جانفشانى آيه شريفه زير بر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نازل و بدينوسيله على عليه السلام مورد تقدير خداوند تعالى قرار گرفت:

                              و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله. (5)

                              (و از مردم كسى است كه در پى خشنودى خدا جان خود را ميفروشد) و بنا بنقل مفسرين و مورخين عامه و خاصه چنين كسى فقط على عليه السلام بود. (6)

                              فداكاريهاى على عليه السلام در موضوع هجرت منحصر بخوابيدن او در بستر پيغمبر نبود بلكه در غياب آنحضرت حل و فصل امور مسلمانان مكه و همچنين تأديه اماناتى كه مردم به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم سپرده بودند بدست على عليه السلام انجام گرديد.

                              چند روز پس از ورود پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بمدينه (بنا بنقل بعضى آنحضرت در قبا توقف فرمود كه پس از رسيدن على عليه السلام با هم وارد مدينه شوند) على عليه السلام نيز مادر خود و دختر پيغمبر و دو زن ديگر و ضعفاى مسلمين را برداشته و راه مدينه را در پيش گرفت و پس از ورود بمدينه رسول اكرم صلى الله عليه و آله على عليه السلام را كه در اثر راه پيمائى پايش مجروح شده بود در آغوش كشيده و از شوق ديدارش گريست.

                              در مدينه نيز على عليه السلام همواره ملازم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله‏بود و در سال يكم هجرى كه ميان صحابه و مهاجرين و انصار پيمان اخوت بسته شد آنحضرت على را نيز برادر خود خواند. (7)

                              در سال دوم هجرى نيز يگانه دختر خود فاطمه عليها السلام را بوى تزويج كرد و فرمود:

                              يا على ان الله تبارك و تعالى امرنى ان ازوجك فاطمة و انى قد زوجتكها على اربعمائة مثقال فضة،فقال على قد رضيتها يا رسول الله و رضيت بذلك عن الله العظيم و رسوله الكريم ثم ان عليا خر ساجدا لله شكرا. (

                              يا على خداوند تبارك و تعالى بمن دستور داده است كه فاطمه را بتو تزويج كنم و من او را بر چهار صد مثقال نقره بتو تزويج كردم،على عرض كرد پسنديدم او را اى رسول خدا و بدان سبب از (لطف) خداوند عظيم و رسول گراميش خرسند شدم سپس على براى سپاسگزارى (از اين موهبت) بدرگاه خدا بسجده افتاد.

                              و در همين سال فرمان قتال با مشركين از جانب خدا صادر شد و پيغمبر صلى الله عليه و آله مشغول جنگ با دشمنان و مخالفين خود گرديد كه عامل پيروزى در آنها وجود على عليه السلام بود و از اين پس فصل تازه‏اى در تاريخ زندگانى آنحضرت گشوده ميشود كه ميتوان آنرا خدمات نظامى وى ناميد و در صفحات بعد به برخى از آنها اشاره ميشود.
                              هركجا هستم باشم
                              آسمان مال من است
                              پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
                              چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


                              زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


                              اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

                              Comment

                              • Narges-Khanoom
                                Member
                                • Oct 2005
                                • 1547

                                #45
                                خدمات نظامى على عليه السلام
                                ألا انما الاسلام لو لا حسامه‏
                                كعفطة عنز او قلامة حافر

                                (ابن ابى الحديد)

                                چون در طول چهارده سال دعوت پيغمبر صلى الله عليه و آله مواعظ و نصايح آنحضرت كه متكى بمنطق و استدلال بود در هدايت قبايل گمراه و بت پرست عرب مؤثر واقع نشد لذا فرمان جهاد بصورت آياتى چند نازل گرديد و از سال دوم هجرت تا مدت 9 سال كه پيغمبر اكرم در قيد حيات بود در حدود هشتاد جنگ و قتال با كفار و مشركين و يهوديهاى عربستان نموده است كه در بعضى از آنها خود آنحضرت شخصا حضور داشته و آنها را غزوات گويند.

                                فداكارى و از خود گذشتگى على عليه السلام در اين جنگها بر احدى پوشيده نماند و در اثر ابراز رشادت و شجاعت بى نظيرش او را ضيغم الغزوات و قتال العرب ميناميدند و جز جنگ تبوك كه بدستور پيغمبر در مدينه مانده بود در تمام جنگها شركت كرده و پرچم فتح و پيروزى هميشه در دست او بوده است.

                                از غزوات مشهور و مهمى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله با مشركين و دشمنان اسلام نموده و على عليه السلام نيز ابطال و قهرمانان عرب را در آن جنگها طعمه شمشير خود ساخته است ميتوان غزوه بدر واحد و غزوه بنى نضير و غزوه احزاب (خندق) و غزوه خيبر و فتح مكه و جنگ حنين و طائف را نام برد.

                                چون مقصود از نوشين اين فصل شرح فداكاريها و خدمات نظامى على عليه السلام است لذا از توضيح و علل وقوع جنگها صرف نظر كرده و فقط بمبارزات آنحضرت با ابطال و جنگ آوران عرب در صحنه‏هاى كارزار اشاره مينمائيم زيراشرح زندگانى على عليه السلام بدون اشاره بحضور او در ميدانهاى جنگ ناقص و بى لطف ميباشد و شرح چند غزوه مهم براى شناساندن نيروى بازوى آنجناب لازم و ضرورى ميباشد.

                                غزوه بدر:
                                اگر چه پيش از غزوه بدر جنگهاى كوچكى (سريه) ميان مسلمانان و مخالفين در گرفته بود ولى غزوه بدر اولين جنگى بود كه مسلمان در آنجنگ آزمايش شدند و ترس مشركين آنها را فرا گرفته بود و براى مقابله با آنان اكراه داشتند چنانكه خداوند در قرآن كريم فرمايد:

                                كما اخرجك ربك من بيتك بالحق و ان فريقا من المؤمنين لكارهون (1)

                                (همچنانكه پروردگارت ترا از خانه‏ات بحق براى جنگ با مشركين بيرون آورد و گروهى از مؤمنين از مقابله با كفار اكراه داشتند) زيرا تعداد مشركين در حدود هزار نفر بوده و با ساز و برگ كامل و اسبان يدكى براى از بين بردن مسلمين بفرماندهى ابوسفيان حركت كرده بودند در صورتيكه عده مسلمانان 313 نفر بوده و اكثر آنها هم فاقد ساز و برگ بودند و بيش از هفتاد شتر و چند رأس اسب همراه نداشتند بالاخره در روز 17 ماه مبارك رمضان سال دوم هجرى اين دو گروه در محلى ميان مكه و مدينه به نام بدر (نام چاهى است) در برابر هم قرار گرفتند و خداوند مؤمنين را بوسيله فرشتگان يارى نمود چنانكه فرمايد:و لقد نصركم الله ببدر و انتم اذلة (2) خداوند شما را در بدر نصرت نمود در حاليكه زبون و ناتوان بوديد) ابتدا سه تن از مشركين (عتبه و شيبه و وليد بن عتبه) بميدان آمده و مبارز خواستند پيغمبر اكرم على عليه السلام را بمبارزه آنها فرستاد و عموى خود حمزه و عبيدة بن حارث بن عبد المطلب را نيز دستور داد كه بهمراه على عليه السلام با آنها بجنگند على عليه السلام بمحض برخورد با وليد كه مبارز او بود وى را بقتل رسانيد و سپس براى كشتن مبارزان همراهانش بسوى آنها شتافت چون آن سه تن كشته شدند ترس‏و دهشتى از مسلمانان در دل مشركين قرار گرفت،آنگاه مبارزان ديگرى بميدان آمدند كه اكثرشان بشمشير على عليه السلام زندگى را بدرود گفتند و رشادتهاى آنحضرت جنگ بدر را به پيروزى مسلمانان خاتمه داد بطوريكه متجاوز از هفتاد تن از مشركين قريش مقتول و هفتاد تن نيز اسير گرديدند كه عباس بن عبد المطلب و عقيل بن ابيطالب هم جزو اسراء بودند و با دادن فديه آزاد شده و اسلام اختيار كردند و بنا به نقل مورخين بيش از نيم كشته شدگان مشركين بشمشير على بوده (3) و بقيه هم بوسيله ساير مسلمين و فرشتگان نصرت بقتل رسيده بودند و از جمله كشته شدگان سرشناس قريش بدست آنحضرت عاص بن سعيد و حنظلة بن ابيسفيان (برادر معاوية) و عمير بن عثمان (عموى طلحه) بودند. (4)

                                بالاخره جنگ بنفع مسلمين و شكست مشركين خاتمه يافت و مسلمين فاتحانه بمدينه مراجعت كردند و نام نامى على عليه السلام بعنوان شجاع بى نظيرى در ميان عرب بلند آوازه گشت و كسى را جرأت و ياراى آن نبود كه مقابله با او را حتى در انديشه و ذهن خود مجسم سازد.

                                غزوه احد:
                                احد نام كوه بزرگ و مشهورى است كه تقريبا در شش كيلومترى مدينه قرار گرفته و غزوه احد در ماه شوال سال سيم هجرى در دامنه كوه مزبور واقع گرديده است.

                                شكست قريش در غزوه بدر كه موجب آبرو ريزى و از دست رفتن عده‏اى از رجال آنها شده بود زمينه را براى جنگ ديگرى آماده ميكرد زيرا خانواده كشته شدگان مانند عكرمة بن ابى جهل و صفوان بن اميه در مكه عزادار بوده و براى انتقامجوئى،مردم مكه را براى مقابله و مقاتله مسلمين تحريص ميكردند،ابوسفيان بن حرب كه در رأس كفار قريش بود مردم را دور خود جمع نموده و براى اعاده حيثيت خود آنها را بجنگ آماده ميساخت و حتى اموال شخصى خود را در اختيار آنان‏گذاشت كه بمصارف جنگى برسانند. (5)

                                هند دختر عتبه و زن ابوسفيان نيز بهمراهى چند زن ديگر دف زنان مردم را بخونخواهى كشته شدگان خويش دعوت ميكردند با اين ترتيب ابوسفيان در حدود پنجهزار سوار و پياده را تجهيز نموده و راه مدينه را با عده تحت فرماندهى خود در پيش گرفت.

                                چون رسول اكرم از اين قضيه مطلع شد فورا اصحاب را جمع آورى كرده و مطلب را با آنها در ميان نهاد گروهى اظهار نمودند كه بايد در شهر مانده و حالت تدافعى گرفت ولى بعضى را عقيده بر اين بود كه بايد از شهر بيرون رفت و بحمله پرداخت بالاخره مسلمين آماده جنگ شدند و خود پيغمبر صلى الله عليه و آله نيز لباس جنگ پوشيد و با عده‏اى در حدود هفتصد نفر آماده مقابله با دشمن گرديد و على عليه السلام را هم بسمت پرچمدارى تعيين فرمود همچنانكه در كليه جنگها پرچمدارى بعهده او بود چون پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله باحد رسيد براى اينكه از حمله ناگهانى و پشت سرى دشمن غافل نباشد عده‏اى را (در حدود پنجاه نفر) تحت فرماندهى عبد الله بن جبير بر دهانه شكافى كه براى اين كار مناسب بنظر ميرسيد گماشت و اين پيش بينى پيغمبر نيز كاملا صحيح بود زيرا ابوسفيان هم خالد بن وليد را با جمعى تقريبا چهار برابر عده عبد الله در كمين آنها گذاشته بود كه پس از در آويختن دو لشگر بهم از پشت سر بمسلمين حمله نمايد.

                                بارى جنگ شروع شد و بيشتر مبارزان قريش بدست على عليه السلام كشته شدند و پرچمدار ابيسفيان بنام طلحة بن ابى طلحة مرد نيرومندى بود و او را كبش الكتيبة (قوچ لشگريان) ميگفتند بمبارزه على عليه السلام آمد و آنحضرت چنان ضربتى بر كله او زد كه چشمانش از حدقه بيرون افتاد و نعره زد و بهلاكت رسيد سپس برادر طلحه پرچم را بدست گرفت و او نيز كشته شد و حمزه نيز با كمال رشادت مبارزان قريش را طعمه شمشير خود ميساخت و در اثر كشته شدن جنگجويان قريش شكست فاحشى در لشگريان دشمن نمودار شد و مسلمين با اينكه‏تعدادشان خيلى كمتر از آنها بودند بر آنها مسلط گشته و نسيم فتح و پيروزى بر پرچم اسلام وزيدن گرفت،مشركين در حال فرار بودند و گروهى از مسلمين به تعاقب دشمن شتافته عده‏اى نيز مشغول جمع آورى اموال آنها گرديدند.

                                Continues...
                                هركجا هستم باشم
                                آسمان مال من است
                                پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
                                چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


                                زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


                                اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

                                Comment

                                Working...