Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • اگر صحبت شبو را جدي بگيري
    اگر زمزمه هاي نشاط‌آور شاپرك را بشنوي
    نيمه هاي شب! نزديك صبح
    كه ژاله روي گلبرگ بنفشه ميرقصد
    و نفس ، ارمغان نسيم پاك شب ... تا ژرفاي دل نفوذ ميكند
    از يك غزل ، سير ميخورم! از يك عبارت ، سير مينوشم
    كه كسي هست
    نه خصم تو كه در انتظار شكنجه پيكر تو لحظه بشمارد
    كسي كه به تو عشق ميورزد
    آن وقت ميفهمي چرا گنجشك ها سرمست
    در ضيافت بهار نغمه ميخوانند
    صبح زود ... دو به دو
    آسمان بي هيچ دلشوره اي عرصه پرواز
    هستي در مقابل اين همه شور عشوه ميكند
    آنها كه نه سكه اي دارند ، زرد
    دل به يك دانه ارزن طلايي خوش ميكنند
    هر چند در بازار تو با ارزش نيست
    اما هديه ايست براي او
    از آسمان آبي
    كه اگر بداني
    عشق ورزيدن ، مهر ورزيدن ، دادن بي ادعاي باز پس گرفتن
    چه لذتي دارد
    محبت كيميا ميكند
    تو هم در مرثيه غم اجتماع .... شادمان ميرقصي
    كودكانه ميخندي
    سعادت اينجاست
    همنوا با سرود صبح
    صبح ... وقتي فرشته ها به مهماني قلب تو مي آيند
    به شب سوگند ، هيچ صبحي مثل صبح ديگر نيست
    از

    Comment


    • بتا مي پرستم تو را كافرم
      تو بردي دل و دين و عقل از سرم
      چو ديوانگان پاك رسوا شدم
      خدا را مكن باز رسواترم
      دل عاشقان با نگاهي خوش است
      مگردان نگارا نگاه از برم
      چوبيني مرا در ره و نيمه راه
      مبادا كشي دامن از معبرم
      كه گر آتش خشم من سر كشد
      بسوزد جهان كلك افسونگرم
      تو خود خوب مي داني اي ماه رو
      كه در عشق و شعر اين زمان نوبرم
      كنون گرچه صيد نگاه توام
      طبايم و درعشق تو شاكرم
      ولي گاه پرواز با ديگران
      زشاهين و شهباز هم بگذرم

      Comment


      • پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
        تو رفتي ودگر اثر از چلچله اي نيست
        گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
        جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
        رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
        بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

        Comment


        • به غم کسی اسيرم که ز من خبر ندارد
          عجب از محبت من که در او اثر ندارد
          غلط است هر که گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

          Comment


          • به اين صحراي سوزان آشنايم
            به خار اين بيابان آشنايم
            مرا بر پهنه ي شنزار زادند
            به گرد و خاك وتوفان آشنايم
            به امواج سراب آرزوها
            به هرتصوير رقصان آشنايم
            به خار تيز و خاك آتش افروز
            به چشم انداز جوشان آشنايم
            دل ام گر گاه گاهي مي خروشد
            به اين خاك خروشان آشنايم

            Comment


            • اگر يار مرا ديدي به خلوت ...... بگو اي بي وفا اي بي مروت
              گريبانم ز دستت چاك چاكو ........نخواهم دوخت تا روز قيامت

              Comment


              • باز هم يك احساس از تلاطم وجودم بر خواست
                مثل ان حس ديرينه زنگار زدهقلبم از سينه به بيرون ميزد چشمم در پيچ و خم كوچه عشقش جان ميداد
                و نگاهم به نگاهش عهد شادي ميبست
                وزمان عقربه ها را به مهماني معكوس ميخواند در حسرت ديدار تو اواره ترينم هر چند كه تا منزل تو فاصله اي نيست

                Comment


                • ميـرسد از راه مردي از ديــار آشنـــائي

                  بر زبانش مهرباني در نگاهش روشنائي

                  روشنائي ميدهد خورشيد را برق نگاهش

                  مي گذاردآسمان هرروز پيشاني به راهش

                  Comment


                  • قربت من هر چي كه هست از با تو بودن بهتر
                    آخر خط زندگي اين نفساي آخر
                    وقتي دارم با هر نفس از ابن زمونه سير مي شم
                    وقتي با يه زخم زبون از اينو اون دلگير مي شم
                    اين آخر راه ديگه بايد كه تنها بميرم
                    تنها تو اوج بي كسي تو غربت آروم بگيرم
                    بايد برم بايد برم بايد كه بي تو بپرم
                    آخه كه سنگين ميزنهاين نفساي آخرم

                    Comment


                    • بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
                      در گوش هم حكايت عشق مدام ما
                      هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
                      ثبت است بر جريده عالم دوام ما

                      Comment


                      • خارم، ولي به دامن گلها نشسته ام
                        جاي زكوة جاه گل، آنجا نشسته ام
                        مهرم، كه نيستم به دل هركسي، ولي
                        همراه عشق بر دل شيدا نشسته ام
                        جاي نشست نيست جهان، دل براومبند
                        زين رو به راه عمر سراپا نشسته ام
                        شرمندگي است حاصل انديشه هاي دل
                        زان جاي عقل در سر دانا نشسته ام
                        با بيدلان نشستن و برخاستن خطاست
                        ديدي اگر نشسته ام بيجا نشسته ام
                        در بزم دوستان موافق جهان نكوست
                        حيف آن كه گر نشسته ام، تنها نشسته ام
                        درخانقاه معتكف و زار و مستمند
                        در انتظار پير دلارا نشسته ام
                        بار محبت است گران مي كشم به دل
                        از محنتش چو مهر به دلها نشسته ام
                        سروي غمين نشسته و اين ورد بر زبان
                        امروز رفت و در غم فردا نشسته ام

                        Comment


                        • ز چه جوهر آفريدي دل داغدار ما را
                          كه هزار لاله پوشد، پس ازين مزار ما را
                          تن ما چرا بسوزي، كه خود اين گناه كردي
                          تو كه بوسه گاه كردي لب پرشرار ما را
                          چه كنم، جز اين كه گويم، بنگر به لطف بنگر
                          دل گرم سوز ما را، رخ شرمسار ما را
                          ز سرشك غم فشاندم به بنفشه زار دوري
                          كه ز بوته ها بچيني گل انتظار ما را
                          منم آن شكسته سازي كه توام نمي نوازي
                          كه فغان كنم ز دستي كه گسسته تار ما را
                          ز كوير جان سيمين نه گل و نه سبزه رويد
                          دل رنگ و بو پسندت چه كند بهار ما را؟

                          Comment


                          • روي بنمايي و دل از من شوريده ربايي
                            توچه شوخي كه دل از مردم بي ديده ربايي
                            حسن گويند كه چون ديده شود دل بربايد
                            تو بدين حسن دل از ديده و ناديده ربايي
                            خاطر خلق بدين روي، پري وارستاني
                            طاقت جمع بدين موي پرشيده ربايي
                            آن كه او را نتوان زد به دو صد شيوه ربودن
                            تو بدين روي خوش و خوي پسنديده ربايي
                            با چنين لعل لبان بيش درخت گل سوري
                            گر بخندي تو دل از غنچه خنديده ربايي
                            ديگر از چهرهٌ تابان تو در دست دل من
                            نيست تابي كه بدين گيسوي تابيده ربايي
                            تو كه خود فاش تواني دل يك شهر ربودن
                            دل شوريده روا نيست كه دزديده ربايي

                            Comment


                            • روز
                              يك روزخوش زيباي برفي
                              باز برف و باز كوچه
                              باز آدمهاي برفي
                              ساكت و بي جان و تنها ايستاده
                              در حياط خانهٌ ما ايستاده
                              شب
                              شب زيباي برفي
                              كوچه ها در دست آدمهاي برفي
                              شهر در خواب است و آنها
                              بي صدا در رفت و آمد
                              در حياط خانه ها و كوچه ها
                              در رفت و آمد
                              صبح فردا
                              باز يك روز خوش زيباي برفي
                              مانده روي برفهاي سرد كوچه
                              ردي از پاهاي برفي

                              Comment


                              • ز چه جوهر آفريدي دل داغدار ما را
                                كه هزار لاله پوشد، پس ازين مزار ما را
                                تن ما چرا بسوزي، كه خود اين گناه كردي
                                تو كه بوسه گاه كردي لب پرشرار ما را
                                چه كنم، جز اين كه گويم، بنگر به لطف بنگر
                                دل گرم سوز ما را، رخ شرمسار ما را
                                ز سرشك غم فشاندم به بنفشه زار دوري
                                كه ز بوته ها بچيني گل انتظار ما را
                                منم آن شكسته سازي كه توام نمي نوازي
                                كه فغان كنم ز دستي كه گسسته تار ما را
                                ز كوير جان سيمين نه گل و نه سبزه رويد
                                دل رنگ و بو پسندت چه كند بهار ما را؟

                                Comment

                                Working...
                                X