Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • پرسیدند : هنگام غروب , خورشید چرا زرد رنگ است ؟
    گفت : از بیم جدایی .
    خورشید , با همه ء درخشندگی در پایان هر روز, ناپدید می شود و جای خویش را به تاریکی می دهد ولی آفتاب عشق , جاودانه در آسمان دل می درخشد و جان می بخشد و این روزی است که شبی بدنبال ندارد .
    پرسیدم : عشق چیست ؟ گفت : آتشی است .
    گفتم : مگر آن را دیده ای ؟ گفت : نه در آن سوخته ام .
    عشق را با تمام وجود فریاد بزن تا به جهانیان ثابت کنی : " تمام مسیرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد . "
    به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
    به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد
    به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
    به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
    به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد
    به انسان گفتم عشق چيست؟!
    اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:
    ديوانگيست

    Comment


    • akheyyyyyy



      Comment


      • خوب رويان عالم رحم ندارد دلشان
        بايد از جان بگذرد هر كه شود عاشقشان
        زروزازل كه سرشتند زگل پيكرشان
        سنگي اندر گلشان بودهمان شددلشان

        Comment


        • در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز
          چه توان كرد كه سعي من ودل باطل بود

          Comment


          • اگردور بودم زديدارت دليل بي وفايي نيست
            وفاآن است كه نامت را هميشه بر زبان دارم

            Comment


            • غم آمده . غم آمده. انگشت بر در ميزند!
              هر ضربه انگشت او بر سينه خنجر ميزند
              ای دل بکش يا کشته شو غم را در انجا ره مده
              گر غم در اينجا پا نهد آتش به جان در ميزند.
              از غم نياموزی چرا ای دلربا رسم وفا؟
              غم با همه بيگانگی هر شب به ما سر میزند

              Comment


              • وقتي که تو دل سنگت پر از رنگ و رياست
                وقتي که ساز صداقتت هميشه بي صداست
                وقتي يک بار نشد تا سر حرفات بموني
                نتونستي قدر عشق بي ريا رو بدوني
                نمي تونم ، نمي خوام که با تو هم صدا بشم
                من به خاطر خودت از تو بايد جدا بشم

                Comment


                • امشب مست گشتم زين شراب تنهايي
                  پرواز کردم با بال درد تا به جدايي
                  توي جاده خيلي وقت در مه خيالم
                  چو پرنده در اسمان مستي مي بالم

                  Comment


                  • من از طليعهٌ صبح بهار مي آيم
                    به اين ديار به صد انتظار مي آيم
                    من ازكوير و بيابان گذشته ام اي دوست
                    به اشتياق سوي مرغزار مي آيم
                    به پاي گلبن مهر تو اي بهار اميد
                    زلال نابم و از چشمه سار مي آيم
                    ز موي طرهٌ زلف تو سرخوش و مستم
                    به بوي نافهٌ مشك نثار مي آيم
                    به جستجوي تو اي گل به بوستان وفا
                    به عشق روي تو هم چون هزار مي آيم
                    دقيقه يي ز تو اي مه نمي شوم غافل
                    از آن به سوي تو من بيقرار مي آيم
                    تو چون سپيدهٌ صبحي و پرتو خورشيد
                    به درگهت من شب زنده دار مي آيم
                    به شوق وصل چو كاظم نهاده جان بركف
                    براي ديدن آن گلعذار مي آيم
                    سحرگهان چو نسيمي به كوي تو اي جان
                    من از طليعهٌ صبح بهار مي آيم

                    Comment


                    • عابر كوچه هاي انتظار منم
                      صحبت صخره ها منم
                      موج كينه ترانه هاي دل من
                      آه من آتش
                      بوسه هايم طعم تلخ نفرت
                      و بهارم ، بهار سرخ انتقام
                      نه ديگران ،
                      براي من ، فقط منم
                      غزل ندارم ، براي خوشنودي حكيمان و حاكمان
                      اين به تمامي حس شدگان
                      يا دختران به هجو گرفتار كوچه هاي عاشقي ،
                      اين پتياره هاي به عروسك بودن مفتخر
                      من از كسبه ي محترم خيابان عشق صحبت ميكنم
                      من همينم كه هستم
                      نه وزن ، نه قانون
                      عاشق نيستم و بي نقاب و بي ستر و عريانم
                      وجاحتي ندارم براي عشق ورزيدن
                      از آدم بودن دلم شكسته
                      لحظه هايم پر از وق وق تنهايي ، در جمع
                      و ديدن نگاه هايي كه همه در پي سودند
                      تنديسي از خدا ساخته ام
                      آب شيرين ، طعم لجن ميدهد ، اگر به خيابان نگاه كنم
                      و شكوه از تنزل آكنده ي مسخ شدن
                      به چشمي سياه دل خوش نكرده ام
                      به لبي سرخ دل نبسته ام
                      شراب حقير تر از آن است كه ذهنم را به خماري بكشد
                      و مرگ ، با همه زشتي ها ،
                      حاشا كه حقير تر از دليلي براي ترس
                      قصه من ، كوتاه
                      قصه ي پائيزي در آرزوي بهار
                      قصه ي من كوتاه ، قصه يك برگ زرد ، در آرزوي سبز شدن
                      قصه ي من ، غصه ي من
                      زردي تنفر آوريست در انتظار زلال بي پايان آب
                      قصه ي من آرزوي فرياد يك جوانه است
                      قصه ي من غربت يك سپيدار است
                      قصه ي من صحبت بيدار نسيم است
                      قصه ي من غم چشمهاي خداست
                      قصه ي من ، نبرد با تقدير است
                      قصه ي من نپذيرفتن حقارت است
                      قصه ي من عاقبت ، قصه ي تك گلي خواهد بود
                      كه بهاري نياورد
                      چه باك ؟
                      خاك هنوز هست
                      و هستي دليل ترس خزان

                      Comment


                      • درختي بي برگ
                        درختي بي بار
                        درختي تنها
                        درختي آرام و شكيبا
                        در زمستان
                        درخت نشكست
                        درخت نناليد
                        شكست پايان غرور نيست
                        بودن را در ذهن تكرار كن
                        بهار پاداش استقامت درخت است
                        از طبيعت ،« بودن و ماندن» را بايد آموخت
                        بزرگترين حق من ، گرانتر از باور هر چه گذشته
                        سنگين بر گرده ي روزگار
                        فرداست ، حق من فردا
                        آموخته ام از مراسم قتل قناري ، در كشتارگاه عاطفه
                        از آنچه برايم هست ، بهره مند شوم
                        قيمتش هر چه باشد ، ميپردازم
                        نميبخشم ، نبخشيدند
                        ميروم ، كسي نماند
                        شيرين ترين واژه ي كتاب معني
                        انتقام
                        بيا بگذريم از اخلاق مسخره ي فرياد كش
                        آنچه غرور ما را كشته ستم نيست
                        صورتم جايي ندارد براي سيلي
                        گونه ي راستم ، گونه ي چپم
                        سينه ام جا براي عشق ندارد
                        قلب من از آن سياهي كينه ها
                        چشمم جايي براي اشك ندارد
                        چشم من جامي پر از خون يادگار درد ها
                        گلويم ناي ناله ندارد
                        گلويم براي فرياد ها

                        Comment


                        • در كنج دلم عشق كسي لانه ندارد
                          كس جاي در اين ويرانه ندارد
                          دل را به كف هر كه نهم باز پس ارد
                          كس تاب نگهداري ديوانه ندارد

                          Comment


                          • باز هم امشب نيامد! دير شد
                            باز هم امشب دل من پير شد
                            باز امشب در حريم بي کس
                            در خيالم روي او تصوير شد
                            چون نشستم با خيالش تا سحر
                            ماجراي بودنم تفسير شد
                            باز امشب درد و درد و باز درد
                            سرنوشتم اينچنين تحرير شد
                            با چنين تقدير تلخ جانگزا
                            صبر هم از صبر کردن سير شد
                            داده پيغامي که مي آيد شبي
                            باز هم امشب نيامد! دير شد

                            Comment


                            • تو را به نيمهء ماه قسم
                              بي خود از پشت پرده هاي سکوت
                              به هي نشستنم روي پله ها و
                              به هي رفتنم تا سايه روشن ِ ماه خرده مگير

                              Comment


                              • حسي عجيب و تازه
                                در من زده جوانه
                                داده به چشمهايم
                                يك ديد شاعرانه

                                نسبت به زندگي هم
                                تغيير كرده، ديدم
                                حس مي كنم كه الان
                                يك آسمان اميدم

                                درگوشهٌ دل خود
                                رازي نهفته دارم
                                مثل سكوت، صدها
                                حرف نگفته دارم

                                درگير با بلوغم
                                لبريز از سؤالم
                                با ذهن كوچك خود
                                سرشار از خيالم

                                پر مي زنم به شادي
                                در آسمان رؤيا
                                جا مي دهم در آغوش
                                فرداي زندگي را

                                Comment

                                Working...
                                X