Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • عاشق نبودی تو من عاشقت بودم

    در قبله گاه عشق بودی تو معبدم



    آرام و آسوده در خوابه خوش بودی

    يک لحظه من بی تو هرگز نياسودم



    من با نفس هايت نام تو را خواندم

    کاش آی هوس بازم با تو نمی ماندم



    روزيکه ميگفتی من با تو ميمانم

    روزی که دانستی من بی تو ميميرم



    روزی که با عشقت بستی به زنجيرم

    بازنده من بودم اين بوده تقديرم



    خوش باوری بودم پيش نگاه تو

    هر دم ز چشمانت خواندم کلامی را



    عاشق نبودی تو من عاشقت بودم

    در قبله گاه عشق بودی تو معبدم



    آرام و آسوده در خوابه خوش بودی

    يک لحظه من بی تو هرگز نياسودم



    من با نفس هايم نام تو را خواندم

    کاش آی هوس بازم با تو نمی ماندم



    عشق تو چون برگی در دست توفان بود

    دل کندن و رفتن پيش تو آسان بود



    روزی به من گفتی ديگر نميما نم

    گفتم که ميميرم گفتی که ميدانم



    باور نميکردم هرگز جدائی را

    ان آمدن با عشق اين بی وفايی را



    عاشق نبودی تو من عاشقت بودم

    در قبله گاه عشق بودی تو معبدم



    آرام و آسوده در خوابه خوش بودی

    يک لحظه من بی تو هرگز نياسودم



    من با نفس هايت نام تو را خواندم

    کاش آی هوس بازم با تو نمی ماندم



    Comment


    • در آسمون دل من
      پرنده پر نميزنه
      به کلبه غم زده ام
      محبت سر نميزنه
      يه مهربون
      يه همزبون
      حلقه به در نميزنه
      هر چی غمه مال منه
      بد تر ز غم حال منه
      هر جا ميرم اين غصه ها
      چون سايه دنبال منه

      Comment


      • به نام پروردگار شقايقهای عاشق

        دوباره می نويسم تا بدانی هنوز دوستت دارم

        دوباره می گوييم دوستت دارم تا بدانی يادت دارم

        دوباره عطر تو را می خواهم تا بدانی آرزواها با تو دارم

        دوباره بال می خواهم تا به آسمان قلب تو پر گشاييم

        دوباره دهانم را با بوی تو می خواهم که نامت را آواز کنم

        دوباره چشمانم را به تو می دهم تا خوب تو را نگاه کنند

        دوباره صدای تو را می خواهم تا شعر را آغاز کنم

        Comment


        • عشق يک جوشش کور است و پيوندی از سر نا بينائی اما
          دوست داشتن
          پيوندی خودآگاه و از روی بصيرت روشن و زلال
          عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هر چه از غريزه سر زند بی ارزش است
          دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هر جا که يک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نيز همگام با آن اوج می يابد
          عشق زيبايی های دلخواه را در معشوق می آفريند
          دوست داشتن زيبايی های دلخواه را در دوست ميبيند و می يابد
          عشق يک فريب بزرگ و قوی است
          دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمی بی انتها و مطلق است
          عشق در دريا غرق شدن است اما دوست داشتن در دريا شنا کردن است
          عشق بينايی را می گيرد و دوست داشتن می دهد
          عشق با شناسنامه بی ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد
          اما
          دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند
          و
          بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستی نيست.

          Comment


          • به جان جوشم که جوياي تو باشم


            خسي بر موج درياي تو باشم



            تمام آرزو هاي مني کاش


            يکي از آرزوهاي تو باشم

            Comment


            • روزها باشتاب از پس هم ميرودو مي آيد.
              كوچه ها ساكت وخاموش است
              گاهي صداي رهگذري كه ناتوان پاي خويش برزمين مي كشد.
              نه باراني كه بشويدغم دل را
              نه دست گرمي كه آب سازددل يخ زده ي شب را
              روزها با شتاب از پس هم مي رودومي رودومي آيد.
              دمي صبر كن.
              باش بلكه بغض آسمان شكسته
              بدرقه ي راهت شوداشك چشمانش
              دمي صبر كن. باش

              Comment


              • ديگر بر هيچ ديواري از عشق نخواهم نوشت
                و شروع ميكنم همه ديروزم را خط زدن
                در مسير دور شدن از شعرهاي عاشقانه عزيزترين صحنه ها را از ياد خواهم برد
                حتي نام تو را از ياد خسته ام
                و قسمت ميدهم به نيلوفران ابي كه نگويي
                سايه هم مثل همه ي رفته ها رفته است
                ميدانم اگر نمانم تو هم نخواهي ماند

                Comment


                • به دنبال تو مي گردم تو اي تنها ترين سردار فتح قلب ويرانم
                  تو اي شهزاده ي خوشبخت کاخ حسرت جانم
                  تو اي زيباترين پروانه ي بي تاب شمع قلب سوزانم
                  به دنبال تو مي گردم که شايد چشمهايم را به چشمانت بدوزم
                  تا نگاه خواهش دل را عيان سازم
                  که شايد دستهايم را به دامانت بياويزم
                  و عشق خويش را با يک صداي لرزش ماتم بيان سازم

                  Comment


                  • عشق فريادازيتيمي مي كند
                    هركه هستش هست بي كس مي كند
                    عشق عاقل را به بند خود اسير
                    عقل او را صاحب خود مي كند
                    عشق از تو بينشيءعقلي گرفت
                    بر سر تو هر چه خود بخواهد مي كند
                    عشق در اين كوي با من بي وفا
                    بر سر من هرچه خود خواهد كند
                    عشق فرياد تكي سرمي دهد
                    چون به ديده ازتكي ياد مي كند

                    Comment


                    • برای فرار از غم غروب هنگام,برای علاج بغض عصر اندام,
                      خورشيد را گرفتم در قفسی گذاشتم,
                      تادر اتاقم هميشه روز باشد.
                      بی غروب و بی دلگير,نگاه خورشيد را غم گرفت ,
                      صورتش خون مرده شد,چون غروب, ومن باورم شد
                      همه بغض من,همه دلتنگيهای من,همه از اسارت است نه از غروب

                      Comment


                      • گر يار جفا كند پسنديده ماست
                        خاك قدمش چو سرمه در ديده ماست
                        هر جور جفا كه مينمايد نه ازاوست
                        آن نيز هم از طالع شوريده ماست

                        Comment


                        • هنگام غروبي بي اندازه پر شكوه از آن سوي هبوط وجدان از چشم ستاره اي نگاه كردم و از هنجره قدسي فاخته اي نا به خيش و اسير در دست غريزه فرياد كشيدم. به پيكر عابران، گوشهايشان را با موم كهنه­ي وحشت پر كرده بودند. همه ساكت بودند و من همچنان تير رس چشمها. نه از آن رو كه گلي باشم زيبا يا غنچه اي نو شكفته محترمانه پيش روي پژواك، يا آنكه به عصمت دختركي باكره رشك برند
                          نه.... مرا مينگريستند و گريزي ميجستند! آنچه چشمهايشان را آنچنان بر افروخته كرده بود وحشت بود

                          از اين فرزند سر سپرده­ي ابليس آنها پيش قضاوت ذهن محدود اسير در دست خود خواهي خود دستهاي ملتمس من را نميديدند. كاش شايسته بودند و اشكي ميريختند
                          تا در فراخناي بي منتهاي زلال اشك معرفت غسل ميكردم و پاك باز به صبح تبسم مي كردم! چشمهايت را به سقوط مشمئز كننده انسانيت بدوز و ببين كه قلبها تكه اي ماهيچه­ي سرد شدند چه بي شرم انكار احساس را رسم زندگي ميدانند و در اين قاموس دهشتناك تازه از شر آكنده تولد جايي براي تبسم نيست، و جايي براي ديگر خواهي نيز، هرگز و هيچ نيست

                          Comment


                          • جانا مگو كه آتش شوق تو سرد شد
                            وان شهد عشق يكسره دركام درد شد
                            گيرم چو آه دامنت، افسوس تير آه
                            با تير جانگداز تو كي هم نبرد شد
                            اين خاكسار بين كه به رخسار زندگي
                            همچون غبار بوسه زد و همچو گرد شد
                            بر بال باد آمد و بر دوش آب رفت
                            چون قطره ناپديد از آن لاجورد شد
                            چندان كه خون لاله روان ديد در بهار
                            رخساره بنفشه به گلزار زرد شد
                            تنگي نگر زمانه كه از كيد روزگار
                            نامردمي فضيلت و نامرد، مرد شد
                            مريم اميد عافيت ازدوستان مدار
                            آن به كه همنشين تو افسو س و درد شد

                            Comment


                            • الفت دل را چو محكم با سر زلف تو ديدم
                              از دو عالم غير زلفت رشته الفت بريدم
                              سود بردم تا كه جان دادم پي سوداي عشقش
                              با گرانجاني متاع خويش را ارزان خريدم
                              همچو آدم از پي روي تو از جنت گذشتم
                              از براي گندم خال تو از طوبي بريدم
                              كشتي عمرم حباب آسا به بحر غم نگون شد
                              بس كه چون موج از فراقت پيرهن بر تن دريدم
                              به ز زهد خشك باشد، آتش تر، خيز ومي ده
                              كاين حكايت رامن از پير مغان صد ره شنيدم
                              زان به خلاق المعاني شهره ام در پيش مردم
                              تا كه من از هيچ، مضمون چون دهانت آفريدم

                              Comment


                              • ز فيض جام خراباتيان خراب شدم
                                به يك پياله خراب از شراب ناب شدم
                                چو داد پير خراباتيان مرا جامي
                                به خاك پاي تو آباد از آن خراب شدم
                                خداي من، تو رحيمي و عيب پوش، رقيب
                                چو برد نام گناه، از خجالت آب شدم
                                حساب سود و زيان كار عاشقان نبود
                                ز فيض عشق تو آسوده از حساب شدم
                                مرا به رندي و مستي جهان شناخته است
                                دگر چه باك كه رسواي شيخ و شاب شدم
                                مرا ز چشم تو مستي بود نصيب و رقيب
                                در آن خيال كه من بيخود از شراب شدم
                                ز موج گريه و توفان ديده از يم دل
                                به فكر ساختن خانه چو حباب شدم
                                بسوخت جام و دلم گوهري در آتش عشق
                                اگرچه خام بُدم، سوختم، كباب شدم

                                Comment

                                Working...
                                X