Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • دشتهاآلوده ست
    درلجنزار گل لاله نخواهد روييد
    فكر نان بايد كرد
    وهوايي كه در آن
    نفسي تازه كنيم
    اي دريغاكه همه مزرعه دلهارا
    علف هرزه كين پوشانده ست
    هيچكس فكرنكرد
    كه درآبادي ويران شده ديگر نان نيست
    وهمه مردم شهر
    بانگ برداشته اند
    كه چرا سيمان نيست
    وكسي فكر نكرد
    كه چراايمان نيست
    وزماني شده است
    كه به غير از انسان
    هيچ چيز ارزان نيست

    Comment


    • بی وفا هیچ یاد ما نکند
      درد ما داند و دوا نکند
      هیچ کس را چو ما خدا دیگر
      به چنین عشق مبتلا نکند
      نو در آمد غمی،که دامن جان
      همچو درد کهن رها نکند
      هیچ بیگا نه را خدا چون من
      به چنین دردی آشنا نکند
      مثل چوب خدا بود غم ما
      که زند ضربت و صدا نکند
      من به جان خواهم این غم و گویم
      که خداش از دلم جدا نکند
      بعد ازین پند و وعظ در دل من
      جایی از بهر خویش وا نکند
      بگذر ای ناصح از نصیحت ما
      این سخن ها علاج ما نکند
      بگذر از من ترا به پیغمبر
      من از او بگذرم؟؟؟!!خدا نکند!!!!
      گفت (امید) و بازهم گوید
      با وفا ترک بی وفا نکند

      Comment


      • عاشقي چيست؟ مبتلا بودن
        با غم و محنت آشنا بودن
        سپر خنجر بلاگشتن
        هدف ناوك قضا بودن
        بند معشوق چون ببستت پاي
        از همه بندها جدا بودن
        زيربار بلاي او همه عمر
        چون سرزلف او دوتا بودن
        آفتاب رخش چو رخ بنمود
        پيش او ذره هوا بودن
        به همه محنتي رضا دادن
        وز همه دولتي جدا بودن
        گر لگدكوب صدجفا باشي
        هم چنان بر سروفا بودن
        عشق اگر استخوانت آس كند
        سنگ زيرين آسيا بودن

        Comment


        • در سيه خانهٌ افلاك دل روشن نيست
          اخگري در ته خاكستر اين گلخن نيست
          دل چو بيناست چه غم، ديده اگر نابيناست
          خانهٌ آينه را روشني از روزن نيست
          گوهر از گرد يتيمي نشود خانه نشين
          دل اگر زنده بود هيچ غم از مردن نيست
          ديدهٌ شوخ تو را آينه در زنگار است
          ور نه يك سبزهٌ بيگانه درين گلشن نيست
          راستي، عقده گشاينده اسرار دل است
          شمع را حوصله گريه فروخوردن نيست
          نيست در قافلهٌ ريگ روان پيش و پسي
          مرده بيچاره تر از زنده درين مسكن نيست
          حرص، هر ذره ما را به جهاني انداخت
          مورخود را چو كند جمع كم از خرمن نيست
          نه همين موج زآمد شد خود بي خبر است
          هيچ كس را خبر از آمدن و رفتن نيست
          سفلگان را نزند چرخ چو نيكان بر سنگ
          محك سيم و زر از بهر مس وآهن نيست
          دل نازك به نگاه كجي آزرده شود
          خاردر ديده چو افتاد كم از سوزن نيست
          صائب از اطلس گردون گله بي انصافيست
          سرو اين باغچه را برگ دو پيراهن نيست

          Comment


          • در وصل هم زعشق تو اي گل درآتشم
            عاشق نگشته اي كه ببيني چه مي كشم
            با عقل، آب عشق به يك جو نمي رود
            بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم
            ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز
            صبح است و سيل اشك به خودشسته باشم
            پروانه را شكايتي از جور شمع نيست
            عمري است در هواي تومي سوزم و خوشم
            لب بر لبم بنه به نوازش دمي چو ني
            تا بشنوي نواي غزلهاي دلكشم

            Comment


            • روحم را
              براي گنجشكهاي سر ديوار
              م
              ي
              پ
              ا
              ش
              م
              شايد فردا صبح
              وقتي ازنور سيراب شدند
              براي تولد من هم
              جيك جيك كنند.

              Comment


              • يارب به قدر قدر تو نشناختم تو را
                در حد فكر كوته خود ساختم تو را
                گاهي به بام مسجد و گه بر فراز دير
                دادم نداي يارب و افراختم تو را
                گفتم كه بر سراير كونين واقفي
                اما به نرد بي خبري باختم تو را
                تصويري از قياس و گمان داشتم به سر
                كز آب و رنگ واهمه پرداختم تو را
                دردي است درد غفلت و رنجي است رنج جهل
                افسوس با تو بودم و نشناختم تو را

                Comment


                • عمري است تا به پاي خم از پا نشسته ايم
                  در كوي ميفروش چو مينا نشسته ايم
                  ما را زكوي باده فروشان، گريز نيست
                  تا باده در خم است همين جا نشسته ايم
                  تا موج حادثات چه بازي كند كه ما
                  با زورق شكسته به دريا نشسته ايم
                  ما آن شقايقيم كه با داغ سينه سوز
                  جامي گرفته ايم و به صحرا نشسته ايم
                  طفل زمان فشرد چو پروانه ام به مشت
                  جرم دمي كه بر سر گلها نشسته ايم
                  عمري دويده ايم به هر سوي و عاقبت
                  دست از طلب نشسته و از پا نشسته ايم
                  فرهاد با ترانهٌ مستانهٌ غزل
                  در هر سري چو نشئهٌ صهبا نشسته ايم

                  Comment


                  • عمري است تا به پاي خم از پا نشسته ايم
                    در كوي ميفروش چو مينا نشسته ايم
                    ما را زكوي باده فروشان، گريز نيست
                    تا باده در خم است همين جا نشسته ايم
                    تا موج حادثات چه بازي كند كه ما
                    با زورق شكسته به دريا نشسته ايم
                    ما آن شقايقيم كه با داغ سينه سوز
                    جامي گرفته ايم و به صحرا نشسته ايم
                    طفل زمان فشرد چو پروانه ام به مشت
                    جرم دمي كه بر سر گلها نشسته ايم
                    عمري دويده ايم به هر سوي و عاقبت
                    دست از طلب نشسته و از پا نشسته ايم
                    فرهاد با ترانهٌ مستانهٌ غزل
                    در هر سري چو نشئهٌ صهبا نشسته ايم

                    Comment


                    • ارباب غم
                      آنها غمگين هستند
                      موقع طلوع ، موقع ظهر ، موقع غروب
                      تكرنگ ، شاهرنگ تابلوهاي زندگي آنها رنگ غم
                      چراكه غم سهلترين دستاورد است ، و غم ارزانترين كالاست
                      ! در‌ شهر من
                      جاري بودن ، پاسخ « چرا » است
                      ولي من بدنبال «چگونه» هستم
                      !جاري ام ، اما هرزه و بي مقصد
                      !مسيري ميخواهم
                      ميخندم و ميخندانم‌، نه پاداشي رنگ طلا ، نه وجهه اي لحن آقا
                      !ميخندم و ميخندانم
                      چرا كه هر ديوار هر كوچه آشناست با اسطوره اي
                      !من غم گم كردن پر سيمرغ را دارم
                      !آفريدگار بود ـ مهربان ـ آفريد و رفت
                      كو افسانه سيمرغي كه پرودگار باشد؟
                      ميخندانم و ميروم
                      بخندان و برو
                      در شهري كه صحبت هر ولگرد بي آبرويي غم شده
                      غم را آبروي دل خود كن
                      و بخندان ، اگر اين ميوه ي ممنوع شهر حاكمان و حكيمان است
                      آموخته اند در شهر غم ، كه تمسخر كنند ، تا باشند
                      تو از تمسخر ها نترس ، تمسخر نكن و بخندان و بگذار تمسخر كنند
                      تو بخندان ، نگريان
                      سينه ها با درد و غم آشنا هستند
                      تو بخندان
                      بغض در سينه اما
                      تو بخندان
                      ديگران توان شريك شدن در غم ديگران را ندارند
                      شريكشان كن ، ميهمان
                      ميهمان يك تبسم ، يك لحظه لبخند
                      يه واژه شادي

                      Comment


                      • تا كي به دوش سينه كشم بار آه را
                        با پاي ناله طي كنم اين كوره راه را
                        گم كرده كاروانم و نوري پديد نيست
                        بر راه دل بتاب چراغ نگاه را
                        اي پادشاه حسن تو لختي عنان بدار
                        تا بشنوي خروش دل داده خواه را
                        رخسار صبح جلوه گه مهر رحمت است
                        فرصت شمار، راز و نياز پگاه را
                        اي اشك غم، ز ديدهٌ عبرت فرو بريز
                        وز لوح دل بشوي غبار گناه را

                        Comment


                        • بوي تعفن ميدهد
                          لحظه هاي مبتذل و لغزنده ي اضطراب
                          روزهاي زرد و تن فروش دعوت كننده آنقدر دروغ گفتند
                          كه خورشيد سوگند ماه را نميپذيرد
                          اين ثانيه تا ثانيه ، روز تا روز ، ماه تا ماه ، سال تا سال ، عمر تا عمر
                          و نسل تا نسل
                          بيهوده لذت در تعريف سعادت غرق تكاپوست
                          پايان يعني نقطه ي مقابل سعادت
                          ميميرد آدم ، ميميرد زشت و آشفته
                          اگر آن سوي اين شب محقرانه ي تاريك
                          يگانه انساني نباشد ، بيدار
                          كه حقير، زبان وجودش را به ستايش دقايق زمان نگشايد
                          مردي بايد باشد ، مردي
                          كه سر به سركشي داشته باشد
                          آرمان مردي كه مفهوم طغيان است
                          آنچه معلوم شده‌، نوشته شده
                          تقدير
                          آن سوي اين شب محقرانه بايد سرزميني باشد
                          شهري ، كه در آن وجود خدا استدلال بودن «كلمه» باشد
                          و « واژه» دليل بودن نازك احساس
                          من خدايي ميخواهم ، كه حس بشود
                          با همين ابزار نارساي بودنم
                          بودني ميخواهم ، دليل وجودم باشد
                          «و دنيا ، همه دنياي من ، خلاصه در نظم ديدن«من
                          همه دنياي من وظيفه دارند مهيا كنند ، آنچه ميخواهم
                          اينكه هستم من ، چند سطر نوشته ي محجوب
                          آراسته شده ام به زيباترين نياز ها
                          هر چند ، پاسخي نيستم كامل و ثابت به نيازي
                          زيبا ، عشوه گر در تالار فكر به خود نمايي مشغولم

                          Comment


                          • فقط سوزدلم را در جهان پروانه مي داند
                            غمم را بلبلي كاواره شد از لانه مي داند
                            نگريم چون زغيرت، غيرمي سوزد به حال من
                            ننالم چون زغم يارم مرا بيگانه مي داند
                            به اميدي نشستم شكوه خود را به دل گفتم
                            همي خندد به من اين هم مرا ديوانه مي داند
                            به جان او كه دردش را هم از جان دوستتر دارم
                            ولي مي ميرم از اين غم كه داند يا نمي داند!
                            نمي داند كسي كاندر سرزلفش چه خونها شد
                            وليكن مو به مو اين داستان را شانه مي داند
                            نصيحتگر چه مي پرسي علاج جان بيمارم؟
                            اصول اين طبابت را فقط جانانه مي داند

                            Comment


                            • من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم
                              حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

                              تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری
                              که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

                              خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
                              که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

                              هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد
                              که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

                              هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی
                              مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

                              گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت
                              مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم

                              گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد
                              گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

                              مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان
                              چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم

                              من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم
                              مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

                              گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم
                              تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم

                              نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی
                              همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

                              خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی
                              که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

                              Comment


                              • آبی بپوش وقت عــزا هم بــرای من

                                خندان بيا به بدرقه ام ، پابه پای من

                                هرچند ، تو که کوه دماوند نيستی

                                تا نشکنی درون خودت در هوای من

                                روزی که می برند مرا روی دستــها

                                دنبال دست توست فقط چشمهای من

                                حتی نخوان زدفتر شـــــعرم حکايتی

                                تا در دل تو هيــچ نیـفتـــد بــلای من

                                نذری بکن که آتش دوزخ نســــوزدم

                                يک آسمان پرنده رها کن به جای من!

                                Comment

                                Working...
                                X