Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • که عفونت میکند

    شاید کلمه از بودن را بو بکشم

    شاید شب، با کوله پشتی چرم

    زیر چراغ تنهایی هایم

    مگنا را با خلط بکشد.

    خطهایی که یکی در میان از عمر میشویند

    روزهایی است که بغچه های پشمین را

    روزنه به روزنه

    کاج می رویانند.



    ارغوان کلاغ میرویاند.

    نه که بخواهد؛

    رسم پا دادن همین بوده.



    دوستت دارم آتش میگیرد.

    مثل تب که بیدار میماند.

    دارو هم نداشته اش خوب است.

    راستی چه ها که از گفتن نمانده است.



    میدانی؟

    بهار را که آمد

    سبز شدن من گل سرخ میخواهد

    پنجره ها

    عکس بغض من را خوب میشناسند

    رد اشک بخار؛

    شکل من است؛

    دوست داشتن تو

    Comment


    • در پاکترین زمینها و زمانها

      در پاکترین جامه ها و حالتها

      مسجدی خواهم ساخت: تو را



      در پاکترین زمینها و زمانها

      و در پاکترین مسجدها

      نمازی خواهم خواند تو را

      که شایسته من خواهی بود.



      خداوندی بی حساب تو را:

      سرایداری فردوسی که منش خداوند خواهم بود.



      در پاکترین مسجدها

      کعبه ای را خواهم پرستید

      که خشتهایش را به مرکب استخوان خویش

      از کوههای خاره سنگ

      به وسیعترین زمینها برده باشم.



      در پاکترین زمانها

      کعبه ای خواهم ساخت خدايی را.

      که ذات منش آفریده است.

      Comment


      • به هزار بوسه ، متولد شدی

        و در هزار بوسه جاودانه.

        وقتی که موسیقی آرام کوهپایه های بهار

        سرود لوند دوستی بود و

        عشق.

        تکرار لغزنده ی نگاهت

        ماهی سرخ تنگ بلور را می مانست

        و من

        به برهنگی احساس ؛

        دلخوش.

        تو بودی و تمام احساس بود

        من بودم و تمامی.

        آرامش را ؛

        این خواب گریز پای گمشده را

        به سرخوشی طولانی آغوشت

        ارزانی من کردی

        و من

        به پای بوس تو

        آرامش آغوشت را

        به خواب رفتم.

        Comment


        • به راه كوي تو من هرچه انتظار كشيدم
          به وصل روي تو اي آرزوي جان نرسيدم
          گهي به كوي تو همچون نسيم صبح گذشتم
          گهي به بوي تو مانند غنچه جامه دريدم
          به انتظار تو هر جا چو خاك راه نشستم
          به جستجوي تو هر سو چو برف و باد دويدم
          هزار بار چو ديوانگان ز دوري رخت امشب
          به خواب رفتم و آسيمه سر ز خواب پريدم
          به يادگار تو خطي به موج ديده نوشتم
          ز خط وخال تو نقشي بر آب ديده كشيدم
          ندانم اين غم دل را كجا برم به كه گويم
          كه امشب از همه سو بسته است راه اميدم

          Comment


          • و در اين شب روز نما
            حاشا ، حاشا
            كه سياهم ، و زهري در گلوي تيره­ي اين شب
            از آنچه گذشته چيزي شبيه سكه ، چيزي شبيه آقا
            در دستم نيست
            من غرور را معنا بخشيدم
            من عصيان را حس كردم
            من قهر را با وجودم ، تنفر را با خلوصم
            درك كردم
            نه عاشق ، نه عاشق ، نه عاشق
            آنچه در دست دارم ، مفهوميست زلال از تنفر
            تا درخششي كور از عشق
            چون ماه پر منت خورشيد !
            سخن در زبانم ، لبخند بر لبهايم ، مفهوم در ذهنم
            ماسيده !
            من ابليس را شناختم
            اگر خدا را دست آويز نكردم
            اين منم
            و اين عبارت براي فخر لحظه هايم كفايت ميكند
            اگر وجاحتي براي عشق ورزيدن ديگران به خود ندارم
            اين منم

            Comment


            • زخمي تازيانه ارتداد صداقتم
              در قلعه اي بزرگ كه خشت به خشت از وهم ساخته شده
              زير سنگي گران كه وزنش حاصل حقارتيست كه نگاه عابران ارمغان دارد
              دست در زنجيري دارم
              پا در زنجيري دارم
              زنجيري كه باور نميكنند ، مي شود باز گشت
              و در دست جلادي كه انگل وار به گوشتم ميزند دشنه
              جلادي كه حاصل گذشته است
              و دشنه اي كه جنسش از خاطرات است
              و بندي كه حاصل نادانيست
              و بتي كه به قيمت اشك ميپرستمش
              و زنداني كه خود زندان بان آن هستم
              و بختي كه سياه نشد ، جز با ظلمت ابلهانه­ي نا اميدي
              اينك چه باك ؟
              پيكره اي از من بتراشيد
              و هنرتان را جز به آن كار بريد كه پستي و بلندي اندامم را ترسيم كنيد
              هنرتان را بيازماييد در تجسم اشتباهات من
              و بيازماييد كه آيا ميتوان غم را با اوج و پست وار تراشي نشان داد ؟
              و آيا ميتوان جز با نگاه ، حس مرگ را تصوير كرد ؟
              اينك اين خاطره­ي من
              جهان من جز قطعه طلايي نبود درخشان
              كه زمان كدرش ميكرد
              دنياي من جز اين نبود
              حقارتش همچون لذتي بود كه در لحظه­ اي پس
              هيچ از آن باقي نبود !
              شگفتا كه بدنبال ابليس جستجو كني در انگاره اي وحشت افكن
              كه همين قتل اعتياد گونه­ي زمان چهره­ي پتياره­ي ابليس بود
              آه اگر سرمايه اي داشتم
              نه آنچنان كه بتوانم بشمارمش
              آنچنان پر شكوه كه در دست محدود ، حد زده­ي مبتذل شمارش جاي نگيرد

              Comment


              • هنگام غروبي بي اندازه پر شكوه از آن سوي هبوط وجدان
                از چشم ستاره اي نگاه كردم
                و از هنجره قدسي فاخته اي نا به خيش و اسير در دست غريزه
                فرياد كشيدم
                به پيكر عابران
                گوشهايشان را با موم كهنه­ي وحشت پر كرده بودند
                همه ساكت بودند
                و من همچنان تير رس چشمها
                نه از آن رو كه گلي باشم زيبا
                يا غنچه اي نو شكفته محترمانه پيش روي پژواك
                يا آنكه به عصمت دختركي باكره رشك برند
                نه....
                مرا مينگريستند
                و گريزي ميجستند
                آنچه چشمهايشان را آنچنان بر افروخته كرده بود
                وحشت بود
                از اين فرزند سر سپرده­ي ابليس
                آنها پيش قضاوت ذهن محدود اسير در دست خود خواهي خود
                دستهاي ملتمس من را نميديدند
                كاش شايسته بودند و اشكي ميريختند
                تا در فراخناي بي منتهاي زلال اشك معرفت
                غسل ميكردم و پاك
                باز به صبح تبسم مي كردم !
                چشمهايت را به سقوط مشمئز كننده انسانيت بدوز
                و ببين كه قلبها تكه اي ماهيچه­ي سرد شدند
                چه بي شرم انكار احساس را رسم زندگي ميدانند !
                و در اين قاموس دهشتناك تازه از شر آكنده تولد
                جايي براي تبسم نيست ، و جايي براي ديگر خواهي نيز ، هرگز و هيچ نيست

                Comment


                • ژرفترين حقيقت در رمز شكيبايي نهفته
                  اينكه بشناسي
                  عشق را از هوس
                  اين داستان كهنه ! كه هرگز حل نشد
                  آي مردم... صبر كنيد
                  اگر بپرسد ، گنجشكي دل شكسته از بخل عابران
                  كه از پسمانده­ي ناني نيز نميگذرند
                  و چه مغرور طلبكار سخاوت آسمان هستند
                  اگر بپرسد اين دلشكسته از كبر معروف جامعه
                  كه چطور ، شايد بشود دنيا را زيبا تر كرد
                  به او ميگفتم
                  وقتي بياموزند ، همه ،
                  انصاف هم چيز خوبيست شايد !
                  و نگاه هديه اي كمتر از داشتن تمام دنيا نيست
                  و ذهن قدرتي كمتر از يك معجزه ندارد
                  كاش همه بدانند ، فرق يك شاخه گل سرخ را با خار
                  كاش بدانند كجا هستند
                  كاش وقتي از حسد دندان هايشان را به هم ميسايند
                  بدانند چه چيزهايي دارند !
                  كاش همه بدانند ، جاي هر چيز كجاست
                  كاش همه بدانند هيچ چيز از هم كمتر ندارند
                  جز تصميم
                  آن وقت حسد ميمرد ، و نيمي از دنيا سپيد ميشد
                  اگر بدانند ، هنر دانستن جاي احساس است
                  كه كجا ميشود لبخند زد ، و همنشيني لبخند با فكر قشنگ
                  چه تابلويي ميسازد ، از قدرت سر پنجه­ي انسانيت
                  كاش بدانند
                  قدرت واقعي وقتي هست
                  كه نترسند و احترام بگذارند
                  كه نترسند و دوستت داشته باشند
                  كه نكشي ، نترساني ، تجاوز نكني
                  و دشمني نداشته باشي
                  و فقط دوست
                  اينك بهشت لحظه لحظه
                  در شعف لذت بودن در چنين افكاري
                  آسمان در تب گنگ سوالي ميسوزد !
                  كه چرا ؟
                  براستي چرا مورچه ها وقت كشيدن يك دانه­ي حقير
                  اينچنين متكبر ، كه دنيا همين وسعت كوچك تا لانه است ؟
                  چرا نميشود لب روي لبهاي شكوفه هاي بهار نارنج گذاشت ؟
                  چرا نميتوان عطر خاك را در ضيافت بهار تا ژرفاي وجود استشمام كرد
                  چرا نميتوان ، نميتوان را از كتاب واژه ها ، اسطوره وار، خط زد ؟
                  اينك نگاه كن
                  كه من خط قرمزي شدم
                  هنر من رسم اين خطر قرمز
                  روي خواستن
                  اينك نگاه كن
                  من از نميتوانم به نميخواهم ميرسم
                  اينك ببين ، آرمان خيالي دنيا
                  منم
                  كه گفتم ، نميخواهم
                  كه گفتم ، ميتوانم
                  و حس كردم ، و فهميدم ، چه گفتم
                  آچه نتوانستند ، بگويند
                  و بفهمند چه ميگويند

                  Comment


                  • مثل غنچه زير باران
                    از شكفتن نيست صبرم
                    من كه سرگردان دريا
                    من كه سرگردان ابرم

                    ابر در پشت دريچه
                    داشت از باران نشاني
                    لابه لاي شاخه هاي
                    روبه روي شيرواني

                    غنچه ها گفتند با هم:
                    آه، باران! بي توهرگز!
                    در ميان بگذار با ما
                    حرفي از گلهاي قرمز

                    تشنه اند امروز گلها
                    آه ابر! اي مادر ما
                    شايد از ياد تو رفته
                    سر زدن به اطلسي ها

                    باز ديشب موج دريا
                    تا سحر آواز مي خواند
                    جرعه اي از پاكي او
                    در خيال دست من ماند

                    ابر، باران، موج، دريا
                    اين همه شعر خدايي
                    خوب مي دانم كه دارند
                    خانه اي در روشنايي

                    Comment


                    • تا خدنگي به دل شير شكاري نزني
                      مصلحت بود كه تا دست به كاري نزني
                      قسمت از روز ازل دست ز اندام تو كاست
                      تا ز سوز دل خود زخمه به تاري نزني
                      يار خود ساخته ات خواهد و آراسته است
                      شكرلله كه تو هم لاف به تاري نزني
                      تشنگي سوزدم، ار، از خم سرشار ز عشق
                      به لب تشنهٌ اين خسته شياري نزني
                      قدر خرمهره فزون كي شود از خفت دُر
                      بهتر آن است ازين دغدغه زاري نزني
                      يافتي گنج خود اي دوست به ويرانه ولي
                      بر حذر باش كه پا بر دم ماري نزني
                      پير ما گفت: كه هر گز به وصالش نرسي
                      تا كه منصور صفت، بوسه به داري نزني
                      واي بر دودهِ مجنون كه گر از دشت جنون
                      پاي پر آبله خويش، به خاري نزني
                      ره ميخانه چو در پيش گرفتي هشدار
                      طعنه بر زمزمه رند خماري نزني

                      Comment


                      • دامن از خون دلم پر زگل رنگين است
                        آن چه شد حاصل من در غم عشقت اين است
                        دل ندانم كه شد از عشق كه پامال، وليك
                        اين قدر هست كه دست تو به خون رنگين است
                        حال ما را به شب هجر تو در بستر خواب
                        داند آن كس كه زخارش همه شب بالين است
                        من ندانم كه چه كرده است به گيتي فرهاد
                        كه به هرجا سخن از وي گذرد شيرين است
                        سخني روزي ازآن حور معنبر گفتم
                        سالها رفت و مرا بازنفس مشگين است
                        دل از آن زلف پر از حلقه نشايد بردن
                        كه شكن روي شكن باشد و چين در چين است
                        چندگويي كه بود عشق بتان آفت دين
                        آن چه درمان نتوان يافت كمالي اين است

                        Comment


                        • خوش آن زمان كه از اين تيره خاكدان بروم
                          چو رسم مردمي از ياد مردمان بروم
                          مرا به محنت اين زندگي شكيبا كرد
                          اميد آن كه به دنبال رفتگان بروم
                          بهاي هم چو مني را زمانه نشناسد
                          چه كم شود زجهان؟ گر من از جهان بروم
                          چو سايه بخت سيه بر زمينم اندازد
                          اگر چو مهر درخشان به آسمان بروم
                          همان فريب سراب است بهرهٌ دل من
                          اگرچو موج به درياي بي كران بروم
                          چو مرگ چاره كند درد زندگاني را
                          چه گونه در طلب عمر جاودان بروم
                          گياه هرزهٌ اين گلشنم چه شكوه كنم
                          اگر زخاطر گلچين و باغبان بروم

                          Comment


                          • آمد بهار و آورد بوي بنفشه زاران
                            اي سنبلت پر از تاب چشمي به بيقراران
                            كس را چو دشمني نيست جز غنچه با دهانت
                            اي گل دمي بينديش بر حال دوستداران
                            صاحبدلي ندانم تا حال دل بخوانم
                            با بددلان چه گويم احوال دلفكاران
                            بر چهره اشگ گلگون دارم به ياد رويت
                            آخر ترحمي كن بر چشم اشكباران
                            تا دل ز ما گرفتي، دل را به غم نهاديم
                            چشم اميددارم بر دست غمگساران
                            اي ساقي دل انگيز، جامي به كام ما ريز
                            بر كام مانگشته است، چون گشت روزگاران
                            از شوق پيش رويت داريم چهره گلگون
                            گلگون ولي غم آلود چون روي شرمساران
                            خواهم كه بگذرانم روزي به دامن گل
                            در راحتم گذارد آغوش گلعذاران
                            اميد دستگيري است از گيسوي بلندت
                            كوته نمي توان كرد دست اميدواران

                            Comment


                            • اگر اجازه دهي ترك چشم جادو را
                              كند هلاك به يك غمزه صد هلاكو را
                              چنان به عهد جمال تو خار شد گل سرخ
                              كه باغ از در خود راند صبحدم او را
                              چنان به آب دم تير توست تشنه دلم
                              كه زخم پهلوي سهراب نوشدارو را
                              ز عارض تو زند شمع لاف، تيغ كجاست
                              كه تا زبان ببرم آن حسود بدگو را
                              عجب مدار كه دل مبتلاي خال تو است
                              كه فيل مست رود زير بار هندو را
                              چنين كه شور تو افتاده است در سر من
                              عجب كه نشكند از بار درد، زانو را
                              مرا به سبك كليم است رغبتي آتش
                              چنان كه خواجه شيراز طرز خواجو را

                              Comment


                              • چه احساس قشنگي دارم، انگار
                                چو دريا پرخروش و بيكرانم
                                اگرچه بركه اي آرام هستم
                                به چشم آسمان رودي روانم

                                مي آيد آسمان گاهي به سويم
                                كه خود را در دلم زيبا ببيند
                                نگاهم مي شود روشن به سويش
                                ميان چشم من تا مي نشيند

                                من و او هر دو از يك جنس هستيم
                                و با هم الفتي ديرينه داريم
                                براي خوب بودن، خوب ديدن
                                دلي مانند يك آيينه داريم

                                Comment

                                Working...
                                X