University & Impact on Culture & Science ( False Science )

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #46
    مديريت دانش و جو آزاد انديشي



    مديريت دانش موضوع، مدل و فعاليت*هايي است كه مشاركت در دانش،* نشر، بازيافت، آموزش و انجام دانش را در ارتباط با ساختن دانش و توليد دانش شكل داده و كامل مي*نمايد.


    قرن بيست و يكم كه مي*توان از آن به عنوان عصر مديريت نام برد، مديريت*هاي بي*شماري نظير مديريت اطلاعات، مديريت آموزش، مديريت يادگيري، مديريت استراتژي، مديريت حرفه*اي، مديريت دانش و مديريت... را در منظر ابناي بشر قرار داده، بگونه*اي كه همگان از خرد و كلان در جستجو و تكاپوي دانش و سازماندهي آن*ها در ارتباط با حرفه*هاي خويش بي*تابي نموده، متناسب با تغييرات از طريق اكتسابي خودشان را با ابزار دانش و فناوري جديد كه لازمة مديريت دانش در زمينه*هاي علمي و تخصصي مي*باشد مجهّز نموده با توليد دانش جديد در محيطي آزاد و جوّي مشاركت جويانه از مرزهاي انديشة فردي عبور نموده، در جامعه*اي آزاد*انديش وارد شده، از پالايش نظرها و نقدهاي تئوريك گذشته و با اصلاحات كارشناسي متخصّصان بستر اداره دانش و فرهنگ سازماندهي و هدايت آن را آماده مي*نمايند.

    همانگونه كه كتابخانه بدون سازمان، جز انبار كتاب، چيز ديگري به ذهن متبادر نمي*نمايد، دانش*هاي پراكنده و اطلاعات نامنظم و ناقص در مخزن فكر آدميان نه تنها به شناخت مسائل زندگي و پيدايش راه حل*ها كمكي نخواهد كرد، بلكه اذهان را آشفته و مغشوش مي*سازد. مصداق ضرب المثل معروف فارسي: «به عمل كاربرآيد به سخنداني نيست»، اهميّت مديريت دانش را مشخص مي*نمايد. در عصر شتابان تكنولوژي اطلاعات و ارتباطات (I.C.T)، برخورداري از دانش*ها، اطلاعات، تاكتيك*ها و استراتژي*ها به تنهائي كافي نيست، بلكه توانمندي سازماندهي، بكارگيري و استفادة بموقع و بجا از آن*ها يا به عبارت علمي*تر مديريت دانش با توجه به شرائط و مكاني جامعه حلّال مشكلات جامعه قرن بيست و يكم محسوب مي*شود، مديريت دانش در جوّي آزادانديش كه بتواند دانش تئوري را بدون هيچ مانع و رداع فكري توليد نموده، به انديشه*هاي آزاد از لحاظ داخلي و بيروني انتظام بخشيده، آن را با اعمال مهارت*هاي مديريت نظير طراحي و سازماندهي، ادراكي، انساني و فنّي در عمل پياده نمايد. پژوهشگران در اين مقاله ضمن مرور مبتكران مديريت دانش به منظور شناخت و بررسي ويژگي*هاي فرآيند آن در قرن بيست و يكم، به تعريف جامعي از مديريت دانش مبادرت نموده، معمّاي دانش، چرخه حيات دانش و نظريات مربوط به آن را مورد بررسي قرار داده، در پايان مقاله ضمن نتيجه*گيري نظريه تلفيق دو مفهوم مديريت دانش يعني علوم اجتماعي و علوم را در راستاي بسترسازي مديريت دانش اين فرآيند اثربخش قرن بيست*و يكم در جامعه آزاد ارائه داده*اند.

    كليد واژه*ها: مديريت دانش،مديريت اطلاعات،نوآوري پايدار، توليد دانش،* آزاد انديشي، سازماندهي، پردازش دانش، چرخه زندگي دانش، يادگيري سازماني، دانش صريح، دانش ضمني، تفسير فعاليت*ها، ارزشيابي.

    مبتكران مديريت دانش در عصر انفجار اطلاعات
    شوراي ائتلاف بين*المللي مديريت دانش در سال 1998 با ابتكار و طرّاحي انديشمند معاصر مك الوري در شيكاكو با همكار صاحب*نظر ديگرش به نام جو تشكيل گرديد، در اين اجلاس ابتدا روي اندازه*ها و معيارها و بعد روي تئوري دانش پايه و نظام*هاي مديريت دانش عملي در مفهومي وسيع*تر كه ارتباط ايده*هاي جديد نظام با مديريت دانش قبلي حفظ شود به مباحثه و تبادل*نظر پرداختند. آقاي جو در زمينة معرفت*شناسي مديريت دانش و نظام*هاي طبيعي پيچيده آن فعاليت نموده از همكاري مارك در حوزه*هاي الگوبرداري و نظام*هاي تطبيقي نيز برخوردار شدند. كار آقاي جو در پائيز 1998 در زمينه*هاي فوق به تنظيم دو مقاله در موضوع اهميّت الگوسازي در مديريت دانش و نظام هميارانه مديريت دانش منتهي گرديد كه به نوبة خودشان بسيار مهيّج و اثربخش بوده*اند.

    به دنبال آن شوراي ائتلاف جهاني مديريت دانش در ژانويه 1999 در ماري لند همايشي را برگزار نموده با اختصاص دادن يكي از مقاله*ها به نظام مديريت دانش پايه، ابتدا استانداردهايي را تدوين كرده و با تنظيم مقالة* ديگري در اين مورد مؤلفه*هايي را در مورد مديريت دانش جديد يادآور شدند. قبل از مطالعات جو آقاي مارك در زمينه*ي كاربردهاي پيچيده مديريت دانش در نظام*هاي مديريتي انگلستان بررسي نموده، در آوريل 1998 اولين كنفرانس علمي را در مديريت دانش جديد همراه با پيچيدگي و اهميّت فناوري اطلاعات منعقد نموده، علاوه بر مديريت دانش موضوع مديريت شرايط، و موقعيت در سازمان*هايي كه دانش توليد، منظم و منسجم مي*شوند، مورد بحث و كنكاش قرار داد. علاقة مارك به توسعه روش پيچيده و در عين حال جالب مديريت دانش اساس نظريات و اقدامات آقاي جو واقع شد.

    مطالعات تدريجي و پژوهش*هاي پي*گير انديشمندان مزبور در مديريت دانش سبب طرح فرمول آغازين چرخة زندگي دانش گرديد كه به سهم خود در شناخت مديريت دانش، درك و توجيه آن در سال 1999 مؤثر بوده است.

    درك چرخه*ي زندگي دانش از بهار سال 1999 به رشد فرآيند مديريت دانش و آزادانديشي از طريق جنبش نرم*افزاري در جهان مساعدت نموده است.

    مارك كتاب مديريت دانش جديد را در سال 2003 منتشر نمود. جو نيز با انتشار مؤلفه*هاي مديريت دانش اطلاعات مهمي را در اختيار علاقمندان قرار داده، منتظر مشاهده اقدامات پشت صحنه شدند تا بتوانند گامهايي را دنبال نمايند كه نه فقط اصول و مباني مديريت دانش را در بر گرفته بلكه چهارچوب*هاي مفهومي چرخه زندگي* دانش و مديريت دانش را شامل شود.

    نتيجه اين تحقيقات پنجره*هائي از نوآوري علمي ، توسعه اجتماعي ، راهبردهاي پايدار ، معيارهاي دانش، متدولوژي مديريت دانش، پيش*نيازهاي اطلاعاتي مهم و فرآورده*هاي تكنولوژي اطلاعات و مديريت دانش را بر روي انسان*هاي قرن بيست و يكم گشوده است.

    ويژگي*هاي مديريت دانش

    1- مديريت دانش با بكارگيري دانش روز به دانش و اطلاعات بشر اعتبار مي*بخشد.
    2- هوش* سازماندهي را تقويت مي*كند.
    3- سازمان را در جهت انطباق با محيط و شرايط موجود توانمند مي*سازد.
    4- زمينة نوآوري پايدار و خلاّقيت *بخشي به سازمان را فراهم مي*نمايد.
    5- سازمان را به شناخت مسائل روز و پاسخگوئي آن*ها با راه*حل*هاي جديد قادر مي*سازد.
    6- با استفاده از روش*هاي سيستمي به رفع اشتباهات و اصلاح انحرافات مي*پردازد.
    7- جوّ آزادانديشي متناسب با سازماندهي و هدايت دانش جديد را خلق مي*نمايد.
    8- جنبش نرم*افزاري جهاني را گسترش مي*دهد.
    9- درك هدف*هاي آرماني و بلندمدت را در محيط آزادي افكار تسهيل مي*نمايد.
    10- با ايجاد جوّ آزادانديشي و شكل*گيري مديريت دانش از فساد و تباهي جلوگيري مي*كند.
    11- محيط رشد پردازش اطلاعات و دانش را سرعت مي*بخشد.
    12- مديريت تغييرات علمي و اجتماعي را ميسّر مي*سازد.
    13- سازمان*هاي دولتي، تعاوني و خصوصي را با دانش جديد سازگارتر، پوياتر و متعامل*تر بار مي*آورد.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #47

      مديريت دانش چيست؟

      مديريت دانش موضوع، مدل و فعاليت*هايي است كه مشاركت در دانش،* نشر، بازيافت، آموزش و انجام دانش را در ارتباط با ساختن دانش و توليد دانش شكل داده و كامل مي*نمايد.از تعريف فوق چنين برمي*آيد كه مديريت دانش از يك سوي، با انسجام دانش كه در واقع عرضة دانش است ارتباط پيدا نموده زيرا فرض مي*كند كه مسئلة مديريت دانش بايد دانش قبلي صحيح را به اهل دانش در زمان مناسب عرضه نمايد تا دانشي را كه جنبة *تقاضا دارد به عنوان مديريت دانش جديد بسازد. دانشي كه بايد توليد شود در جواب تقاضا براي آن است كه مديران براي توليد دانش و ايجاد ساختارهايي كه در انجام تقاضا آن*ها را موفق خواهد نمود، خود سازماندهي نمايند.
      در حالي كه تئوري و عمل مديريت دانش در ابتدا آنان را با ملاحظات عرضة دانش مواجه مي*سازد (مرحلة *اول مديريت دانش) هم اكنون با موضوع بخش تقاضاي مديريت دانش جديد (مرحلة دوم مديريت دانش) ارتباط برقرار مي*كند، مي*توان گفت گام اول مديريت دانش چهارچوبي است كه دانش مدل*ها، فعاليت*ها و تكنيك*ها را عرضه مي*دارد و در گام دوّم با پيوند عملي آن*ها عرضه و تقاضا را بهم ارتباط مي*دهد، مديريت دانش جديد در اين مرحله نيازبه بستر سازي محيط آزاد، چهارچوب مشخص، استانداردهاي معين، سرمايه عقلاني، انطباق نظام*هاي پيچيده، دارد كه با استفاده از متدولوژي مناسب به نوآوري پايدار و رشد همه جانبه مي*انجامد. مديريت دانش به عنوان فرآيند انگاره عالي جديد محسوب مي*شود كه تكامل مديريت دانش را به عنوان يك رشتة* علمي تشويق نموده و قلمرو موضوعات مهم را مشخص مي*نمايد.

      معمّاي دانش

      ماهيت دانش يك مسئله پايدار در مديريت دانش محسوب مي*شود - چنانچه ورناآلي در سال2002 مي*گويد «پيشرفتي در مديريت دانش* حاصل نخواهد شد مگر كوشش در سطح كلان كه مي*تواند منتهي به درك مفاهيم كليدي دانش شده از مسئله پيچيده دانش، تجزيه و تحليل جامعي ارائه داده و مسائل متنازع را به صورت منسجم درك نموده و در تصميم*گيري*ها از ويژگي*هاي دانش استفاده كنند.

      منشاء چرخه حيات دانش

      فرآيند دانش،* دانش توليد نموده مشوق مديران به تصميم*گيري در جو آزاد سازماني مي*گردد. چهارچوب چرخة حيات دانش قدرت سازمان*دهي به مديران در سازمان*ها عطا مي*كند تا دانش را به توانش در عمل تبديل نمايد. اما مرز دانش بدون فضاي باز و آزادي انديشه از نفرها تجاوز نمي*كند تا چه رسد به عمل تبديل شود. به عبارت ساده*تر دانش در محدوده*اي زنداني شده، به حالت ركود و ايستا در مي*آيد و مديريت آن نيز در خلاء شكل نمي*گيرد.

      چرخة حيات دانش يك چهارچوب ادراكي است كه دقت مديران دانش را در چرخة زندگي دانش توسعه داده، همراه با درك حيات دانش، چرخة يادگيري سازماني را درك و تجربه مي*نمايند، و به مفهوم و نقش پردازش دانش و دانش مديريت پي*مي*برند،* چرخة زندگي دانش از چرخة يادگيري دانش ناشي شده و به آن بازخورد مي*دهد، چرخه*هاي يادگيري سازمان و حيات دانش هردو پايه پردازش دانش بوده و زمينه آن*ها در روانشناسي انساني خواه فردي و خواه جمعي فراهم شده است. اين آلترناتيو از مباني دانش مديريت به عنوان فرآيند و رشتة مشخص محسوب مي*شود. چرخة يادگيري سازماني سه مرحله را از هم متمايز نموده، عمل، كشف و انتخاب را همراه با مفهوم، تفسير فعاليت*ها، نظارت و ارزشيابي به وسيله مديران را در*پي دارد.

      مديريت اطلاعات و مديريت دانش
      مرزهاي مديريت اطلاعات و مديريت دانش را مي*توان از هم متمايز نمود، اطلاعات بيشتر جنبة عمومي داشته و آگاهي پيدا كردن دربارة نشاني چيزي يا آدرس فردي يا جائي مي*باشد، و حال آنكه دانش عبارت است از درك و سازماندهي موضوع دانستني*ها كه ممكن است در اثر بررسي و تجربه تحصيل شود. قلمرو دانش وسيع و نامحدود بوده، رشته*هاي علمي مختلف را در بر مي*گيرد. از اين رو دانش عمومي، تخصصي و حرفه*اي را شامل مي*شود، اما اطلاعات نسبتاً محدود است، اطلاعات جنبة عمومي دارد اما دانش جنبة علمي دارد، اطلاعات در سطح كاربردي و موقت باقي مي*ماند اما دانش جنبه جاوداني دارد.

      درخت تو گر بار دانش بگيرد به زير آوري چرخ نيلوفري را

      مديريت دانش اساس عمل به رشتة علمي را در هر زمينه*اي فراهم مي*نمايد. مديريت دانش جديد ديدگاه روشني را در هر رشته ارائه مي*دهد كه آن را از مديريت اطلاعات جدا مي*سازد، چهارچوب مديريت دانش فعاليت*هايي را طراحي مي*كند كه راهنماي مديران در عمل مي*باشد. مديريت دانش مديران را آماده*ي اجراي فرآيند مديريت نظير برنامه*ريزي، سازماندهي و نظارت و هدايت در مديريت مي*نمايد.

      نظريه*هاي مديريّت دانش
      نظريه*هاي مديريت دانش همانند تغييرات جديد بوده كه در تمام پديده*ها اعم از علمي و اجتماعي ظاهر شده و مي*توان آن*ها را در سه مقوله بررسي نمود.

      1- نظريه*اي كه دانش را رشته*اي به حساب مي*آورد كه همراه با تكنولوژي اطلاعات به سوي هدفي در حركت بوده از طريق شبكه*هاي اطلاع*رساني با سهيم شدن انسان در دانش، تمرين و آموخته مي*شود. با توجه به اين ديدگاه عوامل انساني، يادگيري سازماني و توليد دانش به عنوان تفسيرهاي دانش صريح و ضمني در مرحلة* بعدي قرار مي*گيرد. گام سوم در اين نظريه تنظيم مديريت محتوي از طريق ساختار طبقه*بندي و به كار گيري آن در جهت فناوري اطلاعات مي*باشد. اين نظريه توسط مارك كوئينگ در سال 2002 اظهار شد.

      2- نظريه ديويد اسنودن كه همان نظرية تغيير مي*باشد كه بيشتر بر روي توزيع اطلاعات براي تصميم*گيرندگان در زمان معين تصميم*گيري مي*باشد. اين نظريه*پرداز از آن به عنوان زمينه و حكايت ياد كرده و مديريت محتوا در مركز مديريت دانش قرار مي*گيرد. بر اساس اين نظريه درك سازمان، از طريق مطلوبيت پديده*هاي نظام تطبيقي كه به وسيلة اعمال آزاد انساني محدود مي*شوند به آن*ها نظم خواهند داد. استفاده از بينش*ها و فعاليت*هاي مديريت علمي، زمينه*هاي مناسب را محدود نموده در حالي كه بينش*ها و يادگيري*ها از نظريه*هاي نظم غائي و پيچيده زمينه*هاي ايجاد اين بينش*هاي جديد را فراهم خواهد آورد.

      3 - نظرية سوم، جنبة عرضة مديريت دانش مي*باشد كه مك الوري در سال 1999 آن را در شوراي ائتلاف جهاني مطرح نموده، انتظام و انسجام دانش را در نظر گرفته ايجاد دانش را از طريق توزيع دانش، مشاركت در آن، و فعاليت*هاي همكارانه ممكن دانست و آن را به دو قسمت تقسيم نمود.

      الف - دستيابي، رمزگذاري و مشاركت ارزشمندانه در دانش

      ب - يافتن اطلاعات صحيح، براي مردمي كه درست و در زمان مناسب آن*ها را به كار بندند.
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #48

        استراتژي بهينه
        دانش متغير بنيادي است كه جامعه كار بر را از جامعه سرمايه*بر متمايز نموده، به سمت جامعه دانش بر كه با اعمال مديريت دانش سازمان*ها را توانمند مي*سازد تا كالاها و خدمات روز به مشتريان تحويل داده، به كيفيت فراگير در نهادهاي گوناگون توجه نمايند، سوق مي*دهد، در چنين جامعه*اي از نظام*هاي تخصّصي و كارشناسي به نحو مطلوب استفاده نموده،* يادگيري*هاي سازماني را با تمركز استراتژي بهينه در هماهنگ*سازي هدف*هاي آرماني، خط مشي*ها و اقدامات متوالي توسعه داده، بستر تقويت دانش صريح و ضمني را در سازمان*ها فراهم ساخته، دانش*هاي فردي، تجربي و عقلاني كه جنبة ضمني دارد با دانش صريح كه عيني و فني مي*باشد در محيط آزاد سازمان هماهنگ مي*نمايد. به عبارت ساده*تر سازمان در جهت تبديل دانش ضمني كاركنان به دانش رسمي، انتقال به اعضاي سازمان و پراكنش آن نياز به جوّ آزاد انديشي، آزادبياني و خودفعّالي دارد كه مديران را آماده روش*شناسي، ابزار شناسي و عملكرد مديريت دانش مي*نمايد. محيطي كه فرهنگ مشاركت را در توليد، انتشار، آموزش و يادگيري دانش رشد داده، با ايجاد انگيزه*هاي لازم،* دانش*ها، مهارت*ها و تجربه*هاي شخصي كاركنان را با دانش رسمي هماهنگ ساخته با رعايت اصول اخلاقي كه ناشي از تعهد افراد است، توانائي و ظرفيت*هاي مديران را در اعمال مديريت دانش با فعاليت*هاي زير به كمال برسانند.

        1- ويژگي*هاي مشترك سازمان و اعضاي آن را يادداشت نمايند.

        2- با انتخاب استراتژي بهينه ميان دانش ضمني و صريح در سازمان هماهنگي ايجاد كنند.

        3- به ثبت،* انتشار و اعمال مديريت دانش در جوّ حمايتي سازماني و مردمي بپردازند.

        4- اعضاي سازمان را ترغيب به استفاده از كل دانش در حل مشكلات سازماني در هر زمان و مكان نمايند.

        5- با مشاركت در تجربه*هاي يكديگر، تشكيل همايش*ها، كارگاهها و اجلاس*هاي همكاري، مديريت دانش را دروني نموده و بستر فرهنگي آن را فراهم نمايند.

        مديريت دانش سازماني در عصر اطلاعات يك استراتژي همكاري ميان گروهي در سازمان است كه علاوه بر تشكيل سرماية فكري سازمان شاخص ارزشيابي در جهت اندازه*گيري سازمان به شمار مي*رود. اين استراتژي بهينه نقش اساسي در توفيق سازمان در راستاي ارائه ايده*هاي سازماني به اجراي نوآوري*هاي راهبردي، اعمال نظريه*هاي اقتصادي و الگوي رفتار سازماني را دارد. امروزه جهان با تغييراتي در مديريت دانش، اقتصاد دانش، سياست دانش روبروست كه نياز به سازماندهي،* پردازش و بازيابي يعني مديريت دانش در جو آزاد، فضاي باز و محيط پويا و انساني دارد.

        هدف يادگيري سازماني كه با فرآيند آموزش*هاي رسمي و ضمني انجام مي*گيرد در مديريت دانش حائز اهميّت خاص مي*باشد. آموزشي كه با برنامه*ريزي آموزشي متناسب با احتياجات اعضاي سازماني، محتواي آموزشي هماهنگ با برنامه آموزشي و در محيطي پويا و با تعامل سازمان و استفاده از الگوهاي مشاركتي انجام گيرد توصيه مي*شود دانش در يادگيري ديگر كالا و خدمتي نيست كه افراد بدست مي*آورند بلكه دانش دستاوردي است كه بر اثر فعاليت و كوشش حاصل مي*شود.

        دانستن تنها كافي نيست بلكه دانستن با انجام دادن و فعاليت همراه است. دانش با تعامل زنده و پويا بدست مي*آيد، دانش با فعاليت مستمر ارتباط ميان افراد و شرايط يادگيري همراه است، دانش با درك دروني و محيط بيروني حاصل مي*شود. به كارگيري دانش و رشد آن در فرآيند اجتماعي و تعامل هماهنگ را مديريت دانش مي*نامند.

        دانشي كه تنها به فرد آگاهي مي*دهد موجب اقدام جمعي نمي*شود. بستر اقدامات جمعي زماني مهيا مي*شود كه دانش فردي آزادانه به ديگران انتقال داده شده با ارتباطات زباني، نمادي و الگوهاي مديريت دانش به درك همگاني تبديل شود.

        دانشي كه اعضاي سازمان را در بر گرفته و زمينه*هاي يادگيري سازماني و رشد توسعه سازمان را به همراه داشته، به عنوان يك استراتژي بهينه و مزيت رقابتي مورد استفاده قرار مي*گيرد.

        در غير اين*صورت دانش از مرزهاي فردي فراتر نرفته به جاي رشد در جا مي*زند، سازمان را به سازماني بسته و ايستا نظير سازمان*هاي بوروكراسي و كلاسيك كه با محيط داخل و خارج خود ارتباطي ندارند تبديل نموده در واقع به سير واپس*گرا و قهگرايي مي*پردازد. در چنين جامعه*اي افكار از حالت نظري خارج نشده و با عمل فاصله زيادي مي*گيرد. صداقت و ثبات كه از ويژگي*هاي مديريت مشاركتي و مردم*سالاري است از بين رفته خشونت، تزوير، بي*اعتمادي، دروغ و سلطه در جامعه حاكم مي*گردد.

        نتيجه
        از نتيجه پژوهش چنين برمي*آيد كه قلمرو اجرائي براي كارگزاران در مديريت دانش وسيع* بوده، امّا چرخة زندگي دانش نقش ارزشمندي را در مديريت دانش ايفاء مي*كند، تأثير آن در عمل بيشتر از جنبه*هاي نظري و مباحثه*اي آن جلب توجه مي*نمايد. با وجود گستردگي و اهميّت كاربرد آن كه در كانون مديريت دانش قرار گرفته مطلوبيت آن از لحاظ عملي مشهود است. به علاوه به ايجاد تغيير در مديريت دانش كمك نموده، آن را به عنوان يك حوزه دانش خاص و رشته نافذ در عمل نشان مي*دهد.

        اهميّت نقشي كه چهارچوب ادراكي يا مدل پردازش دانش در عمل ايفاء مي*كند بر مديران پوشيده نيست زيرا چهارچوب ادراكي مديريت دانش كه از دو مفهوم مديريت (علوم اجتماعي) و دانش (علوم) و مدل توصيفي اين كه دانش در نظام*هاي اجتماعي بشري چگونه توليد شده و انسجام مي*يابد، تركيب شده از آنجا مي*توان عمل را با عنايت به تئوري تحت فرمول و قاعده*اي تنظيم نمود.

        اجراي تمرين*هاي لازم نيازمند به مداخله*گري افراد، روش*هاي كاربردي و نظرية*پردازش دانش مي*باشد. مهارت*هاي توليد دانش و ارتباط دادن عمل به تئوري فضاي آزاد موقعيت مطلوبي را مي*طلبد تا نظريه پردازان در جوّ آزاد فعاليت نموده، انتخاب كنند و آزمايش نمايند.

        در واقع مي*توان گفت چرخة زندگي دانش رسالت بزرگ مديريت دانش شناخته شده و فرآيندي است كه پردازش دانش را توسعه مي*دهد.

        REFERENCE
        1- Allee, v. (2002), 612 Principles of Knowledge Management, American society for Training and Development, Alexandira, VA.

        2- Argyris, C. (1993), knowledge for Action,, Sanfrancisco, CA: Jossey-Bass.

        3- Davenport, T. and prusak, L. (1997), working knowledge How orgnizations manage what they know,, Boston, MA: Harvard Business school press.

        4- MCELORY,M.W. (2000) "Integrating complexity Theory, Knowledge Management and organizational Learning''

        Journal of knowledge management vol. 4 No.3 (2000), PP. 195-203.

        5- Murray, P. (199, quote in Y Malhotra, 'compliation of definitions of knowledge management,, at www.brint.com

        6- snowden, D. (1999) "Liberating Knowledge" Introductory chapter to liberating knowledge CBI Business Guide, Caspian publishing octobr 1999.

        7- wiig, K (1993) KnowLedge Management foundations - Thinking about Thinking - How people and organization create' Represent, and use knowledge, Arlington, TX: schema press.

        8- wood J. and silver, D (1989) "Joint Application Design"

        NewYork, NY: John wiley & sons.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #49
          مباني و شيوه هاي توليد علم

          خبرگزاري فارس:در اين مقاله تلاش شده است تا ضمن تعاريف مختلفي كه درباره علم ارائه شده است، روش هاي گوناگون توليد علم، رابطه علم و فناوري مطرح شده و آنگاه شرايط مختلف فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، سياسي و… بروز و ظهور زمينه هاي مساعد توليد علم و شيوه هاي توليد علم به بحث گذاشته شود.


          چكيده:

          علم به مفهومي كه در اين مقاله مدنظر است و بعد درباره آن به تفصيل سخن خواهيم گفت، نهادي است كه به شكل حرفه*اي، صدها هزار زن و مرد را در چارچوب خويش به فعاليت توليد علم و پژوهش درباره آن واداشته است.
          توليد علم و شيوه هاي توليد آن يكي از شگفت انگيزترين پديده هاي دنياي امروزين است كه موجب سرعت شتاب آلود و فزاينده تغييرات در تمام وجوه زندگي آدميان گرديده است. هيچگاه در زمان هاي پيشين، شرايط زندگي گروه هاي وسيعي از جوامع بشري با چنين شتابي دستخوش تغيير و دگرگوني نبوده است و بي ترديد اين شتاب ،گهگاه نگران كننده تحت تأثير كاربرد عملي علم در وجوه مختلف زندگي بوده و هست. اين تغييرات شگرف تحت تأثير چه عواملي رخ داده است؟ اين دگرگوني ها كه در تاريخ علم از آن به عنوان انقلاب علمي ياد مي شود به كجا مي انجامد؟
          پرسش مهم تر اينكه در ميان عوامل مؤثر بر اين دگرگوني ها، نقش علم و شيوه هاي توليد آن چيست؟ در اين مقاله تلاش شده است تا ضمن تعاريف مختلفي كه درباره علم ارائه شده است، روش هاي گوناگون توليد علم، رابطه علم و تكنولوژي (فناوري) مطرح شده و آنگاه شرايط مختلف فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، سياسي و… بروز و ظهور زمينه هاي مساعد توليد علم و شيوه هاي توليد علم به بحث گذاشته شود و در پايان، مطالب ارائه شده مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته و نتيجه گيري به عمل آيد و در نهايت پيشنهادهايي دربارة توليد علم و شيوه هاي توليد آن ارائه گردد.

          واژگان كليدي: علم، شيوه هاي توليد علمي، تكنولوژي، تعامل، ساختار

          «…. هر آن تشكيلاتي كه توانايي برقراري محيط مساعدي جهت تشويق و ترغيب آدميان و ايجاد انگيزه در آنها براي شناخت علمي و توليد علم داشته باشد، در نهايت قادر خواهد بود بر بسياري از مشكلات فائق آيد…» اوژن وان فانژه

          مباني و شيوه هاي توليد علم

          «تاريخ علم، همان علم است»

          گوست كنت

          مقدمه:
          بدون وجود علم تمدن امروزين، به ويژه از ديدگاه مادي هرگز تحقق نمي يافت البته وجوه عقلاني و اخلاقي انسان ها- چه منفي و چه مثبت-نيز به نحو عميقي تحت تأثير علم بوده است. امروزه در عرصه هاي مختلف با نقش و تأثير همواره فزاينده علم روبرو هستيم، اما آنچه بر پيش برانگيز و ذهن برخي از مردمان به ويژه اخلاق گرايان و دين مداران نيك پرسش برانگيز و ذهن برخي از مردمان به ويژه اخلاق گرايان و دين مداران نيك نفس را به خود مشغول داشته است، كاربرد درست علم در جامعه، نظامي نكردن ره آوردهاي علمي، ارتباط علم و سياست و سوء استفاده برخي از سياستمداران از دستاوردهاي علمي، آزادي علمي و نقش علم در آموزش و پرورش، تأثير آن در عرصه هاي فرهنگ عمومي، خطر انهدام جوامع با استفاده از توليدات و محصولات علمي و… است.

          اين نگراني ها و دلمشغولي ها در بسياري از موارد درست هستند، اما نه توليد علم متوقف مي شود و نه مشكلات و مسائل بشري بدون توسل به علم و شيوه هاي علمي حل مي گردند. آنچه كه مهم است كاربرد آگاهانه و مسئولانه آن در خدمت سازندگي و بهزيستي جوامع بشري است. هر گاه علم و امكاناتي كه فراهم مي سازد در عرصه هاي صلح، رفع تبعيض، برقراري عدالت اجتماعي، همزيستي، مشاركت همگان در استفاده از دستاوردهاي علمي، زدودن فقر، گسترش بهداشت و سلامت، ايجاد امنيت اجتماعي و رواني و… قرار گيرد، بي شك بسيار مثبت خواهد بود. تنها چنين علمي است كه مي*تواند دانشمندان را با همة اعتبار و شأني كه دارند متوجه موفقيت مهم و سازنده اش بسازد.

          علم وجوه و جنبه هاي گوناگوني دارد و يكي از پديده هاي مهم و تأثيرگذار اجتماعي است و به شدت با اوضاع و شرايط فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، سياسي و… ارتباط دارد و با ساير پديده ها و نمودهاي اجتماعي و… كنش متقابلي (تعامل) دارد.

          سير علمي، شامل تكوين، رشد يا افول آن بي ترديد با دورانهاي متفاوت تمدن بشري ارتباط دارد و جزء جدانشدني آن بشمار مي رود. بررسي تاريخي علم، مباني و شيوه*هاي توليد آن بدون توجه به بافت و ساختار كلي جامعه أي كه مدنظر است مقدور و امكان پذير نيست. گهگاه پي بردن به ارتباط متقابل سيرعلمي با تمام فراز و نشيب هايش با عوامل مختلف فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، سياسي و… بسيار دشوار است و اين ارتباط غيرمستقيم و هرازگاه مستقيم را از رهگذر عوامل تأثير گذار و پوشيده أي مي توان دريافت كه به تعمق و مطالعه بسيار نياز دارد.

          بي ترديد در پاسخ به اين پرسش كه علم از چه هنگام و در كدامين نقطه از جهان آغاز شده است مي توان گفت كه علم در آن نقطه و در آن زمان آغاز شده است كه انسانها به فكر حل مسائل مختلف زندگي خويش افتاده اند. راه حل هاي آغازين جنبة موقتي داشته است. اين راه حل ها به تدريج و به آرامي با يكديگر مقايسه شده اند، بعد تعميم يافته، ساده تر شده، تكامل يافته و به هم پيوسته و بافت كلي تر علمي پيدا كرده و جامة علمي پوشيده اند.

          آيا اين راه حل ها بر عقل، خرد و استدلال مبتني بوده اند؟ آيا علم كهن به طور كلي كاربردي و براي كسب سود مادي بوده است؟ آيا چنان علمي، علم محض بوده و يا معجوني از علم، هنر، دين و جادو؟

          پرسش هاي فوق پاسخ هاي روشن، شفاف، اقناع كننده و مستدلي ندارند و برخي از پرسش هاي فوق همچنان در هاله اي از ابهام باقي خواهند بود. البته اين بدان معنا نيست كه كليت اين پرسش ها بي پاسخ هستند.

          به طور بسيار خلاصه مي توان گفت كه عمل جنبه هاي مختلفي دارد. اين جنبه ها را مي توان چنين برشمرد. علم، نهادي اجتماعي است، علم، روش است، علم سنت انباش دانش است، علم عاملي است كه حافظ و واسع توليد است، علم يكي از نيرومندترين عواملي است كه نگرش، وجهة نظر و عقيده انسانها را نسبت به جهان و انسان و محيط پيرامونش شكل مي دهد، متحول مي سازد، تغيير مي دهد و با اين ويژگي ها تأثيرات مهم خود را در تعامل با جامعه غنا بخشيده و به نحو متعامل همگان متحول مي گردند.

          جوامعي با ساختارهاي خاص خود، آمادگي ها و زمينه با مناسبي براي توليد علم داشته اند، در اين مقاله كوشش شده است درباره كلمات زير تا آنجا كه حجم و چارچوب يك مقاله اجازه مي دهد مطالبي ارائه گردد. شناخت چيست؟ روش هاي شناخت كدامند؟ علم چيست؟ رابطه علم و تكنولوژي چگونه است؟ شيوه هاي توليد علم كدامند؟ شرايط مساعد فرهنگي توليد علم كدامند؟ شرايط اجتماعي، اقتصادي مساعد توليد علم كدامند؟ شرايط مساعد سياسي توليد علم چيست؟ شرايط مساعد توليد شيوه هاي علمي كدامند؟ سرانجام بحث كلي و نتيجه گيري و در نهايت پيشنهادهايي در راستاي توليد علم و شيوه هاي توليد علمي.

          اميد است جامعه أي مانند جامعة ما كه سخن خويش و يا نگارش خود را به نام «خداوند جان و خرد» آغاز مي كند، در زمرة جوامعي قرار گيرد كه آگاهانه علم را توليد كند، شيوه هاي نوين علمي را بيافريند و در تعامل با آن دسته از جوامعي كه علم را در خدمت سازندگي و بهزيستي بشريت در مي آورند بيش از بيش و بيش از پيش در ساخت تمدني در خود انسانيت موفق و سربلند باشد.
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #50

            شناخت چيست؟
            انسان ها در حيات اجتماعي خود به مدد حواس با محيط پيرامون خويش تماس پيدا

            مي كنند و با ادراكات متعدد و پراكنده اي كه از جلوه ها و نمودهاي محيط اطراف خود مي گيرند، مرحلة نخستين شناخت را در فرآيند پرفراز و نشيب كسب آگاهي، پيدا مي كنند و تا حدودي به شناسايي عالم هستي موفق

            مي گردند. در اينجا بلادرنگ اشاره به يك نكته ضروري است كه شناخت انسان ها در هر مرحله اي كه باشد نسبي است و شناخت كامل و علم كامل براي انسان هاي زميني وجود خارجي ندارد. بعد بيشتر در اين باره سخن خواهيم گفت. اين نخستين مرحله شناخت كه به آن شناخت حسي نيز

            مي گويند، محصول تحرك هاي محيط و تأثير آن بر ارگانيسم انسان است. تحريك محيط از طريق حواس به شكلي مبهم در نظر انسان انعكاس مي يابد و آن چيزي را پديد مي آورد كه در علم روانشناسي احساس ناميده شده است.اين نخستين مرحلة شناخت ساده، سطحي و محدود است و وجه غالب آن عاطفي و احساسي است. اما انسانها درگام هاي بعد ادركات خويش را به صورت مفهوم در مي آورند و به آن عمق و وسعت مي بخشند و به واقعيت نزديكتر مي گردانند. اين نوع شناخت را كه به واقعيت بسيار نزديك است،* شناخت علمي و منطقي نام گذاشته اند. بعد دربارة اين نوع شناخت بيشتر سخن خواهيم گفت.

            در مرحلة شناخت حسي، ارگانيسم همواره در برابر ادراكات و نيز در مقابل نگاره ها و تصاوير ذهني واكنش نشان مي دهد، «عاطفه» را مي سازد. بنابراين در مرحلة شناخت حسي، دو جنبة احساسي و عاطفي غلبه پيدا

            مي كند، پديده اي كه به احتمال زياد پاسخهاي غيرمنطقي، غيرعقلايي و عاطفي را در برابر پرسش هاي مطرح شده دربارة عالم هستي و مجهولات ذهن آدمي مطرح مي سازد.

            بين شناخت حسي و شناخت منطقي و عقلايي رابطه أي پيچيده، پيوسته و يا گسسته وجود دارد. ضمن آنكه در هر دو مقوله يعني شناخت حسي و شناخت منطقي، شاهد تحولات تدريجي و به طور بسيار استثنايي تحولاتي ناگهاني هستيم.

            «… شناخت حسي-معمولاً به مرحلة دوم- يعني شناخت منطقي مي انجامد ولي در زندگي روزانه در بسا موارد، بين مرحلة اول و مرحلة دوم شناخت فاصله مي افتد يا اساساً شناخت از مرحلة اول در نمي گذرد. از اين گذشته جريان هاي هر مرحله با شدت و سرعت يكساني طي نمي شوند. ادراك گاهي به تندي و گاهي به كندي دست مي دهد. زماني شدت مي گيرد و زماني ادراك بر عاطفه چيرگي مي ورزد. جريان هاي شناخت گاهي به طور منظم و متوالي طي مي شوند و گاهي دريكي از

            آن ها وقفه يا توقفي روي مي دهد…»

            شناخت علمي چيست؟
            همان گونه كه در پيش اشاره شد انسان ها پس از شناخت حسي، در بسياري از موارد به مرحلة ديگري وارد مي شوند و ادراكات خويش را به صورت مفهوم در مي آورند، و به آن عمق و وسعت مي بخشند و به واقعيت نزديكتر مي گردانند. اين نوع شناخت را كه به واقعيت نزديكتر است «علم» مي خوانند.

            علوم به تناسب گوناگوني جلوه ها، پديدها و نمودهاي هستي، به دسته هايي تقسيم شده*اند. البته لازم به يادآوري است كه اين تقسيم بنديها و نيز ملاك ها و تقسيم بندي آنها متفاوت و گوناگون است (طبقه بندي ارسطو، بيكن، كنت، آمپر، اسپنسر، ديوئي و…)، اما در اين مقاله به يك طبقه بندي كلي بسنده شده است:

            1. علوم فيزيكي يا علومي كه مواد بي جان را مورد مطالعه قرار مي دهند، مانند: فيزيك، شيمي، زمين شناسي، اخترشناسي و…

            2. علوم زيستي يا علومي كه پديده هاي جاندار را مورد مطالعه قرار مي دهند، مانند: زيست شناسي. فيزيولوژي، گياه شناسي، جانورشناسي و…

            3. علوم اجتماعي يا علوم انساني. مانند: تاريخ، اقتصاد، روانشناسي، جامعه شناسي و…

            • دسته يا گروه نخستين در پي كشف قوانين حاكم بر حركات پديده هاي بي جان است.

            • دسته دوم يا گروه دومين در پي كشف قوانين حاكم بر روابط انسانها و تبين اين روابط است.

            به طور كلي و با توجه به تقسيم بندي فوق مي توان دريافت كه در معنايي كه اين مقاله در پي ايضاح آن است، علم در هر سه دستة بالا در تلاش است كه قوانين و اصول كلي را در زمينة چگونگي وقايع و پديده ها كشف كرده و از اين راه آدميان را قادر سازد تا دانستني هاي خود را دربارة پديده ها و مسائل مختلف و يا به عبارت ديگر دريافت پاسخ يا پاسخ هايي در مورد مجهولات به يكديگر مرتبط ساخته و نسبت به پديده ها و وقايعي كه هنوز براي انسان ها ناشناخته هستند، پاسخ هاي مناسب تر، معتبرتر و مطمئن تري بيايد و بر اساس آن به طور نسبي و با توجه به شرايط مختلف در مورد آينده پيش بيني درست تر و منطقي تري پيدا كند.

            اگ برن و نيم كف در اثر خويش تحت عنوان زمينة جامعه شناسي هدف علم و شناخت علمي را چنين بر مي شمارند:

            «… هدف علم مانند ساير فعاليته هاي انساني، غلبه بر واقعيت و تسهيل زندگي انسان است. علم يعني شناخت قوانين واقعيت، انسان را قادر به پيش بيني و تنظيم نقشه مي كند و بر واقعيت چيره مي گرداند. چون شناخت واقعيت فقط با تجربه يعني مداخله در واقعيت ميسر مي شود، همة علوم رياضي، فيزيكي و زيستي و اجتماعي مبتني بر تجربه دقيق اند…»

            بدون ترديد تجربة علمي و به تبين (كشف روابط علت و معلولي) نيازمند است و به همين علت تفكر و يا فلسفه دانشمندان نيز در تجربه هاي آنان مداخله مي كند. بنابراين بايد بگوييم كه علم شناخت واقعيت است از راه تجربه اي كه به نوعي فلسفه متكي است.

            همان گونه كه در پيش گفتيم بين وجه ادراكي و جنبة عاطفي شناخت

            رابطه اي برقرار است. اين رابطه و نسبت در مورد همة علوم يكسان نيست،

            به طوري كه جنبة ادراكي علوم رياضي قوي تر از ساير علوم است، با اين توضيح كه عاري از جنبة عاطفي نيست.

            از سوي ديگر علم و عمل (نظريه و كاربرد) به يكديگر پيوسته و لازم و ملزوم يكديگر هستند. الزامات، عملي زندگي اجتماعي كه همواره متغير است، به ناگزير انسان را به شناخت هاي جديد مي كشانند و شناخت هاي نوين موجبات دگرگوني الزامات،*عمل را فراهم مي كنند.

            به علاوه شناخت به دو صورت ديگر نيز خود را نشان مي دهد: شناخت فعلي و شناخت بالقوه. اين بدان معناست كه شناخت فعلي، آگاهي انسان را در زمان حال و لحظه بررسي نشان مي دهد و شناخت بالقوه، توانايي انسان است در ارتقا بخشيدن به داناييها و آگاهي هاي خويش.

            «… ما نبايد كوركورانه، مفروضات و داده ها را پذيرفته و هيچ گاه در صحبت و اعتبار آنها شك و ترديد به خود راه بدهيم. تعميم وضعيت ها و آزمون شيوه هاي تقابل همواره نتايج مطلوبي ببار آورده است…»

            اوژن وان فانژه

            علم چيست؟
            تعاريف متعدد و گوناگوني دربارة علم و اينكه اين معرفت و شناخت كدامين شناختي انسان ها را در برمي گيرد، ارائه شده است. اما در اين مقاله حوزه اي مدنظر قرار گرفته است كه به علم چونان معرفت و شناختي مي نگرد كه عبارت است از انعكاس واقعيت عيني جهان خارج در ذهن. و يا به عبارت ديگر در اين حوزه، جهان خارج يك واقعيت عيني شمرده مي شود و شناخت، انعكاس همين واقعيت در ذهن محسوب مي گردد.

            بي ترديد موضوع مورد نظر نيازمند توضيحات بيشتري است كه در همين بخش به آن توجه خواهيم كرد و نكات احتمالي ابهام برانگيز را روشن خواهيم كرد.

            علم برابر كلمه اي است كه در زبان هاي فرانسه و انگليسي «science» ناميده مي شود و از واژه «scientid» لاتين به معناي دانستن آمده است و در زبان پارسي واژه «علم» به دو معناي متفاوت بكار برده شده است. غفلت از اين دو نوع كاربرد اغلب به خطاهاي بزرگي انجاميده است. اين دو كاربرد عبارتند از:

            1. معناي اساسي و نخستين علم كه «دانستن» در برابر «نداستن» است و به همة دانستني ها صرفنظر از نوع آنها علم مي گويند. عالم در اين معنا كسي است كه جاهل نيست. بر اساس اين معنا، اخلاق، رياضيات. فقه، دستور زبان، مذهب، زيست شناسي و… همه علم هستند و هر كس يك يا چند رشته از آنها را بداند عالم و دانشمند شناخته مي شود. واژة KmwLedge در زبان انگليسي و Commaisamce در زبان فرانسه برابر اين معناي علم بكار رفته است.

            2. واژه علم در معناي ديگر فقط به دانستني هايي اطلاق مي شود كه بر تجربه مستقيم حسي مبتني باشد. علم در اين معنا در برابر جهل قرار

            نمي گيرد، بلكه در برابر تمام دانستني هايي قرار مي گيرد كه بر مشاهده و تجربه متكي نيستند و نمي توان آنها را اندازه گيري و آزمون نمود.

            اخلاق، متافيزيك، عرفان، منطق، اصول بلاغت و… جملگي بيرون از علم به معناي دوم آن قرار مي گيرند. لازم به يادآوري است كه مباحث اين مقاله با تأكيد بر معناي دوم «علم» مطرح شده اند و ساير علومي را كه در چارچوب معناي نخستين «علم» مي گنجد به تحقيق و بررسي ديگري وامي گذاريم.

            واژه علم «Sciemce» پيشينه اي طولاني ندارد. نخستين بار در سال 1840 ميلادي، ويول «whewell» واژه «دانمشند را در كتاب خود «فلسفه علوم استقرايي به كاربرد و واژه «sciemtist» را عررضه كرد. فرهنگ كامپتون علم را چنين تعريف مي كند:

            «… علم عبارتست از مجموعه أي از شناخت هاي سازمان يافته درباره دنياي مادي، اجزاء تشكيل دهنده و پديده هاي موجود در آن كه با شيوه خاصي كه جهت رسيدن بدان شناخت به كار گرفته مي شود و از ساير روشهاي رسيدن به شناخت متمايز مي گردد.»

            دائره المعارف لاروس، علم را چنين تعريف مي كند:

            1. مجموعه اي سازمان يافته از شناخت ها مربوط به برخي مقولات مرتبط به كنشها و پديده ها: علوم فيزيكي و طبيعي.

            2. مجموعه اي از شناخت هاي انساني درباره طبيعت، جامعه و تفكر از طريق كشف قوانين عيني پديده ها و توصيف آنها.

            3. علوم انساني، علومي كه هدف آنها شناخت تفاوت هاي وجوه گوناگون انساني و جامعه است.

            4. علم محض، علمي كه مستقلاً و بدون هر گونه توجه به كاركرد آن مورد بررسي قرار مي گيرد.

            دانشنامه فرهنگ بزرگ روبر، علم را چنين تعريف مي كند:

            1. شناخت درست و عميق

            2. مجموعه اي از شناخت ها و تجربيات

            3. دانستن ودانايي
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #51

              علامه دهخدا در لغت نامه بزرگ خويش، علم را چنين تعريف مي كند: «دانستن، يقين كردن، دريافتن، ادراك، استوار كردن، اتقان، معرفت دقيق و با دليل بر كيفيات معينه و يا حضور معلوم در نزد عالم. دانست، دانش و آگاهي و معرفت و شناسايي. وي علوم را به چندين علم به شرح زير معرفي مي كند:

              «علم اخلاق، علم حديث، علم شريعت، علم بلاغت، علم سحر، علم كيميا، علم تصوف، علم آخرت، علم الهي، علم حضوري، علم فقه، علم ادب و…»

              فرهنگ شش جلدي معين، علم را چنين تعريف مي كند:

              «دانستن، يقين كردن، معرفت، دانش، يقين، هر چيز دانسته، معلوم، ادراك مطلق يا حصول صور اشياء نزد عقل چه آنكه نفس معلوم باشد كه علم حضوري است و يا به واسطه معلوم باشد كه علم حصولي است، يقيني باشد با وهمي و شكلي عمل بكنه باشد يا بوجه، نوريست مقتبس از مشكلات نبوت در دل بندة مؤمن كه بدان راه يا بد بخدايي يا بكار خداي يا به حكم خداي».

              براي علم تعاريف متعدد ديگري نيز ارائه شده است كه مهمترين آنها عبارتند از:

              أ*- علم عبارت است از تراكم سيستماتيك اطلاعات.

              ب*- علم روش شناخت حقايق است.

              ت*- علم عبارتست است از دانستنيهاي قابل اثبات (در هر جا و توسط هركس)

              ث*- علم از آن چيزي كه هست، و نه آنچه كه بايد باشد (اخلاق) بحث مي كند.

              ج*- علم توافق فكري و وحدت نظر است.

              ح*- علم معرفتي است منظم كه با روشهايي معينت بدست مي آيد و قوانين يا روابط پايدار، و واقعيت ها را بيان مي كند.

              علم، به مفهومي كه در اين مقاله مدنظر است، قابليت تعميم دارد و اين كار با جمع آوري اطلاعات و حذف موارد استثنايي و سازماندهي تجارب بيشتر

              امكان پذير مي گردد. علم و توضيحات آن بر شواهد قابل مشاهده، تكرارپذيري و نظم پذيري استوارند.




              «علم آگاهي است و تكنولوژي كاربرد اين آگاهي در عمل است»

              آلن بيرو

              علم و تكنولوژي :

              عده اي بر اين باورندكه تكنولوژي سرگرمي توانگران، رؤياي بينوايان، وكليد دست خردمندان است. تكنولوژي پديده أي است كه از نبوغ بشر نشأت گرفته و كليدي است براي كشف نهادهاي طبيعت، ابزاري است در دست انسان ها براي استفاده از موهبت هاي طبيعي؛ وسيله اي است كه انسان را قادر

              مي سازد تا از انقيا و وابستگي به طبيعت هايي يابد و مسير تكامل خويش را در راستاي چيرگي برطبيعت و آغاز يك دوره تكامل خردمندان تغيير داده و همواره سازد.

              نياز به تكنولوژي از كنجكاوي انسانها در حل مشكلات آنان ريشه

              مي گيرد. از دوران «پارينه سنگي» تاكنون، تاريخ حيات جوامع بشري بر پايه پيشرفت مستمر، تكاملي و فزاينده تكنولوژي استوار بوده است. بنابراين در نخستين نگاه ضروري است كه تكنولوژي را تعريف كنيم و بعد به رابطة آن با علم توجه نماييم.

              آلن بيرو نويسنده فرانسوي در مورد تكنولوژي مي نويسد:

              «… تكنولوژي از ريشه هاي يوناني در معناي مهارت و گفتگو گرفته شده است. فن شناسي مطالعة منظم ابزار، شيوه ها و روشهايي است كه در

              شاخه هاي گوناگون فني به كار رفته اند. اين رشته كه اساساً جنبة عملي دارد، با پيدايي دانش كاربردي تولد يافته است. در گذشته مشاغل مختلف از طريق تجربه آموخته مي شدند: ايجاد و كاربرد ابزاري كه اين مشاغل لازم داشتند، با انتقال مستقيم و تردستي و غيره، صورت مي گرفت. فن شناسي، عبارت از اجمال روشهاي علوم طبيعي و علوم فيزيكي است در كار يك شغل به منظور شناخت تمامي قوانين مؤثر بر آن، انتقاد از شيوه هاي آن و انتقال دانستنيهاي مربوط بدان از طريق آموزش فني ….»

              به رغم وجود بحث و جدول فراوان در سراسر جهان درباره مزايا و معايب پديدة تكنولوژي، ما اكنون در جهاني زندگي مي كنيم كه در بيششتر موارد جامعه مبتني بر تكنولوژي ناميده مي شود.

              آدميان در جوامع مختلف، ديدگاه هاي گوناگوني دربارة تكنولوژي دارند. برخي تكنولوژي را به ديدة منبع ثروت، بهزيستي و مهتر از همه چونان ابزار قدرت در چيرگي و تسلط بر طبيعت و جامعه مي نگرند و برخي ديگر آن را پديده اي مي دانندكه بشر را به اسارت خود درآورده و ارزشهاي شغلي، محيطي و اجتماعي او را به تباهي كشانيده است.

              «… گروه بسياري بر اين باورند كه استفاده و سوء استفاده از تكنولوژي جامعه هاي ما را به سوي فلاكت و بدختي رهنمون مي گردد، از سوي ديگر اين عقيده رواج دارد كه توسعه بيشتر جامعه هاي بشري، تنها در سايه

              بهره گيري از تكنولوژي ميسر است. كشورهاي توسعه يافته از زيادي تكنولوژي و كشورهاي در حال توسعه از كمبود آن گلايه دارند…»

              ديدگاه فوق درست است، اما بايد توجه داشت كه تكنولوژي نوعي نيروي مستقل و خودمختار نيست، بلكه وسيله اي است در اختيار بشر براي حل بسياري از مشكلات. اين آدميان هستندكه بايد معين كنند چه مشكلات و مسائلي دارند و چگونه مي خواهند اين معضلات را حل كنند. تكنولوژي

              مي تواند كليدي در دست اعضاي يك جامعة فوق بشري باشد كه همة اعضاء و حتي فقيرترين و ناتوان ترين آنان نيز از آن بهره مناسب گيرند.

              دانش، آگاهي، علم و تكولوژي با يكديگر پيوند نزديك دارند. دانش در راستاي گسترش آگاهي و شناخت نظام هاي طبيعي و اجتماعي گام بر مي دارد و تكنولوژي در عمل در جهت انجام امور وارد صحنة كاربرد مي گردد. پيشرفت تكنولوژي به موازات پيشرفت علم تأمين مي شود و در كارايي و قابليت رقابت صنايع و رشد اقتصادي نقش سازنده و حياتي خود را متجلي مي سازد و در نهايت منافع جامعه را كسب مي كند.

              تحقيقات نشان داده اند كه بين توليد علم و پيشرفت تكنولوژي ارتباطي مستقيم و معنادار وجود دارد. سهم كشورهاي فرمتي پيشرفته در توليدعلم و در مقايسه با ساير كشورها با اعجاب انگيز است و بيانگر رابطه است كه به آن اشاره شد.

              علم تكنولوژي به ويژه در دنياي نوين پيوند و وابستگي متقابل بيشتري پيدا كرده اند. به طور تقريب مي توان گفت كه تمام رشته هاي علمي جديد مستلزم استفاده از تكنولوژي هاي پيشرفته است. دانشهاي نوين تنها بدان جهت امكان پذير شده اند كه پيشرفت هاي تكنولوژيكي در تمام عرصه ها آدميان را قادر ساخته است تا به پيشرفت هايي نائل آيند كه هرگز تصور آن مقدور نبود.

              «…زيست شناسي مولكولي جديد و علوم پزشكي نوين تنها به سبب اختراع ميكروسكوپ ميسر گشته است، كه براي نخستين بار دنياي قبلاً ناپيداي يا خته ها، مولكول ها ، باكتري ها، و ويروس ها را بر ما آشكار مي سازد. همينسان، دانش

              ستاره شناسي نوين بدان سبب پديد آمده است كه اختراع تلسكوپ و راديوسكوپ دامنة ديد ما را به فراسوي آنچه قبلاً ممكن نبود گسترش داده است…»

              امروزه، پيشرفت تكنولوژي و فن شناسي بيش از پيش به معلومات نظري و مجردي وابستگي مي يابد كه موضوع علم را تشكيل مي دهند. اختراع هاي عمده و كشف هاي بنيادين بيش از پيش به دست زنان و مرداني بهره مند از آموزش هاي علمي پيشرفته صورت مي گيرد، نه به وسيلة افزار مندان تجربي و صنعتگران خودآموخته. بدون مشاركت علوم نوين تصور نمي رود كه آهنگ پيشرفت نوآوري هاي فني سرعت شتابان خود را همچنان حفظ كنند.

              پيشرفت علوم و تكنولوژي در تمام عرصه ها به نحو يكسان صورت نگرفته است و در بسيار از موارد عدم تجانس و ناهمگوني بين علوم فيزيكيس و زيستي از يك طرف و علوم اجتماعي و انساني از سوي ديگر نگران كننده است.

              «…پيامدهاي علوم فيزيكي و زيستي درخشان بوده است و همه چيز گواه بر آن است كه جريان آن رو به اتمام نيست و برخلاف، انتظار از هر سو ميوه هاي جديد به بار مي آورد، برعكس كارنامة علوم انساني كه بيشتر مورد نياز است-بسيار ضعيف است…»
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #52

                علاوه بر ناهمگوني و عدم تجانسي كه در فوق بدان اشاره شد، فاصله و شكاف بسيار عميق و گسترده بين كشورهاي معروف به صنعتي پيشرفته و جوامع در حال توسعه نيز قابل ذكر است. شكافي كه جهان را در معرض تهديد جدي قرار داده است. به طور كلي بايد گفت كه وضعيت امروزين علم و شناخت و ناتواني بشر در درك واقعيت بزرگ، پيچيده و پوياي جهان امروز، به تجديد نظري عميق در انديشه هاي حاكم دارد. در هر صورت به زغم بسياري از مردان بزرگ علم، علوم تجربي، علاوه بر ثمرات شگرف كه به همراه آورده است، بايد باني جامعه و بشريتي خردمند و سعادتمند نيز باشد.

                «آموختن روش تشخيص درست از غلط و چگونگي يافتن و رديابي اطلاعات و

                آگاهي هاي قابل اعتماد، خود، نوعي آموزش اساسي و بسيار پراهميت است»

                اوژن

                روش هاي شناخت و شيوه هاي توليد علم:

                هدف علم بر اساس جهت گيري اين مقاله دربارة علم، يعني آن علمي كه هدفش تبين، كشف روابط علت و معلولي و قوانين حاكم بر پديده هاي سه گانه (علوم فيزيكي، علوم زيستي و علوم اجتماعي و انساني ) است، مستلزم بكارگيري روش ها و شيوه هاي ويژه اي است كه به طور كلي و به نحو اجمال برتجربه، آزمايش، مشاهده، اندازه گيري و… متكي است و ابزار و تكنيك خاص خود را دارد.

                انسان ها از پگاه پيدايش خويش همواره در پي پاسخگويي به پرسش هايي

                بوده اند كه ذهن آنها را به خود مشغول كرده بود. بديهي است كه اين تلاش متناسب با سطح آگاهي و شناخت آنها و نيز امكاناتي بوده است كه در اختيار داشته اند. شناخت آنها در آن زمان، شناختي عاطفي و سطحي بوده و نيازي به تجربه سازمان يافته نداشته اند و يا به عبارت ديگر نوع «حكمت عاميانه» تلقي

                مي شده است. مثال زير بيانگر نوعي پاسخ به طلوع و غروب خورشيد بوده است كه از منشاء حكمت عاميانه سيراب مي شده است.

                «… روميان معتقد بودند كه الهه أي هر روز خورشيد را در طول آسمان با

                كالسكه اي مي كشد. اما هيچكدام از آنها چنين اتفاقي را نديده بودند…»

                انسان ها در طول تاريخ پرفراز و نشيب خويش در راستاي كشف واقعيت ها و تبين (كشف روابط علت و معلولي) آنها تا دستيابي به روش هاي شناخت علمي مسيري بس دراز را درنورديده و دشواريهاي بسيار دشوار و گاه

                تأسف باري را از سر گذرانده اند (نمونة بارز اين تاريخ تأسف بار دوران قرون وسطي در اروپا بوده است كه همگان با آن مصائب رنج آور آشنا هستند.)

                اين روش هاي شناخت از همان پگاه تاريخ بشر آغاز شده و سرانجام در اوائل سدة هفدهم ميلادي به بار نشسته و غنچه هاي نخستين روشهاي شناخت علمي-به مفهومي كه مدنظر اين مقاله است-شكوفا شده است. اين تلاش ها را مي توان به نحو زير تقسيم بندي كرد:

                1. شناخت عرفي: تبيين پديده ها با تكيه بر اين استدلال كه هميشه چنين و چنان بوده است، تبين يا روش عرفي ناميده مي شود كه بر سنت ها، آداب و رسوم استوار است. لازم به يادآوري است كه سنت ها در روش شناخت عرفي در زمرة نيرومندترين منابع تبين به شمار مي روند، چرا كه بر پاية تجربياتي استوارند كه در خلال سده ها انباشته شده اند، و نيازي به اثبات و ابطال ندارند. به علاوه، اين سنت ها ممكن است، در صرتي كه از نظر علمي نيز مورد بررسي و تحقيق قرار گيرند، حقانيت وصمت خود را به اثبات برسانند، اما در اين روش شناخت از ابزار علمي براي تصديق و يا ابطال استفاده نمي شود. بسياري از كارهاي روزمره انسان ها تكرار اشتباهات گذشتگان است و بسياري ديگري به عكس با يافته هاي علمي مطابق دارند.

                2. شناخت استنادي: در تيين استنادي نيازي به اثبات يك ادعا وجود ندارد، تنها كافي است منبع يا فردي كه به آن يا او استناد مي شود، شناخته شده و از ديدگاه انسان ها معتبر و قابل اعتماد تلقي شود. گفتار بزرگان و چهره هاي مورد اعتماد مردم سندي است براي پذيرش آنچه آنان گفته اند، بي آنكه به بوتة آزمايش نهاده شوند. بسياري از گفتارها يا نوشتارها با توجه به اصول و قواعد علمي نادرست هستند، بسياري ديگر به عكس با يافته هاي علمي مطابقت دارند.

                2- شناخت فلسفي: شناخت يا روش فلسفي به شناخت كلي از جهان يا به اصطلاح به جهان بيني ايي اطلاق مي شود كه حاصل مجمعه ادراكات و عواطف است. اين نوع شناخت تا حدودي بر واقعيت با تكيه دارد و با

                روش هاي خاص خود، هم واقعيت هاي بيروني و نيز واقعيت هاي دروني را در بر مي گيرد.

                «… تبيين فلسفي به علت خصوصيت جامع بودن و تعميم يافتن جهت ايجاد و ارائه فرضيه روش مناسبي است و شايد هم بزرگترين ارزش آن در شكل دادن و تصور نمودن فرضيه هاي نو است، اما منبع خوبي براي نتيجه گيري نيست…»

                نيك مي دانيم كه فلسفه تا اوائل سده هفدهم ما در تمام علوم و معارف بشري شناخته مي شود، اما به علل گوناگون كه بحث دربارة آنها از حوصلة اين مقاله خارج است، فرزندان خود، يعني علوم ديگر را به ناگزير از دامن خويش دور ساخت و يا فرزندان مادر خويش را تنها گذاشتند.

                از زماني كه علوم يكايك از قلمرو تفكر فلسفي خارج شده اند، تلاش بر اين بوده است كه براي مطالعه پديده هاي گوناگون شيوه و روشي معين بدست آيد.

                دانشمندي كه شايد بتوان او را پايه گذار روش علمي جديد دانست، رنه دكارت فرانسوي است. او نيز به رغم تمايل زمان خويش، خود را از قيد و بند آنچه كه مدرسه به او آموخته بود رهايي بخشيد و مطالعاتش را بر پايه روح علمي يعني شك استوار ساخت.

                «… اين شك شامل همة مظاهر او شد، به طوري كه از خويشتن شروع كرد، و وجود خود را نيز قابل شك و ترديد دانست، و سپس بر اين شك بدينگونه فائق آمد كه چون مي انديشم پس وجود دارم …»

                اين گفته نخستين پايه تفكر علمي دكارت را پي ريزي كرد. روش دكارت شيوه رهايي از جزم انديش ها، سنت ها و محفوظات گذشته و به كاربردن عقل و منطق بود.

                سرانجام، اين تحولات به پيدايش روش شناخت علمي منجر گرديد و تبيني متداول گشت كه آن را روش شناخت يا روش تبين علمي مي نامند كه
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #53

                  به عنوان چهارمين مرحلة شناخت در فرايند تاريخي شناخت از آن ياد مي كنيم.

                  4. شناخت علمي: تبين يا شناخت علمي بر روش مشاهده تأكيد مي ورزد. طرفداران اين نحوة نگرش بر اين باورند كه بين انسان و دنياي خارج، نوعي از ارتباط به مدد تأثيرات حسي وجود دارد، از اين رو اين نوع شناخت نتيجة تجربيات انسان و تأثير جهان فيزيكي، زيستي و اجتماعي بر حواس انسان تلقي مي شود.

                  «… نگرش علمي بر اين فرض بنا شده است كه دنيا را مي توان از طريق تجربه و با استفاده از توانايي ذهن در تجزيه و تحليل، مورد شناسايي قرار داد. تجربيات انسان

                  به عنوان داده هايي جهت تبين پديده هاي مختلف رواني، اجتماعي، اقتصادي، سياسي و غيره به كار گرفته مي شوند، و با نظم و ترتيب يافتن به شناخت علمي تبديل مي شوند…»

                  روش هاي علمي از اقدامات و عملياتي تشكيل مي شوند كه پاره اي فكري و برخي يدي هستند، هر يك از اين اقدامات در زمان خود مناسب و مفيد

                  بوده اند و براي نخستين بار براي تنظيم پرسشهاي لازم و بعد دريافتن پاسخ يا پاسخها، آزمايش و كاربرد آن بكار مي رفته اند. در دوران گذشته پرسش هايي كه پاسخ آنها تعقلي بود بيشتر به علوم رياضي مانند نجوم و فيزيك محدود

                  بوده اند. اما در رشته هاي ديگر نتايج از طريق تجربه بدست مي آمد و ثمراتي فني و صنعتي در پي داشت. بعدها روش علمي در عرصه هاي مربوط به شيمي و زيست شناسي نيز بكار رفت و بسيار با تأخير نحوة استفاده از روش علمي در مورد پديده هاي اجتماعي و انساني در مسائل اجتماعي مطرح گرديد، به ويژه در دهه هاي اخير است كه شاهد رشد و توسعه فزاينده بكارگيري روش هاي علمي در زمينه هاي اجتماعي و انساني هستيم، اگر چه دشواريهاي تحقيق علمي در مورد انسان و پديده هاي اجتماعي بر جاي خود باقي است.

                  «كسي كه آينده را مي بيند اشتباه نمي كند، خطاهاي افراد و ملت ها فاشي از آن است كه از آينده خبري ندارند.» مارك كواين

                  شرايط فرهنگي توليد علم:
                  توسعه علمي در تعامل و تقاطي تأسيس و رشد آشكار از فرهنگ عمومي و ساختار اجتماعي تأثير مي پذيرد. علم و فناوري، حتي در زماني كه به جامعه اي منتقل مي شود در محيط مبتني بر عقلانيت فرهنگي و اجتماعي رشد مي يابد، در غير اين صورت به عنوان پديده اي وارداتي در ساختار معرفتي و فرهنگي جامعة ميزبان جذب نمي شود و قدرت نوازيش، باز توليدي انباشت، تغيير، نوآوري و خلاقيت علمي را از دست مي دهد.

                  تأسيس نهاد علمي بدون توسعه عقلانيت فرهنگي- اجتماعي ناممكن است. منظور از توسعة عقلانيت فرهنگي- اجتماعي، تكيه بر آن دسته از ويژگي هاي فرهنگي است كه مي*توانند توسعه علمي را تسهيل كنند، به آن مساعدت نمايند و نيز در ساختارهاي فكري و ذهني اعضاي جامعه معنا داشته باشند. و به علاوه به صورت ساختارها و يا مناسبات اجتماعي، اقتصادي و سياسي درآمده باشند.

                  «…عقلانيت اجتماعي در انتقال خود به حوزه علم و توسعه علمي و يا در جهت تقويت آن ابتدا تفكر اجتماعي يا تفكرو انديشه را در قلمرو پديده هاي اجتماعي-فرهنگي و تاريخي تحت تأثير خود قرار مي دهد…»

                  در توسعه فرهنگي، تكيه بر آفرينندگي و نوزايي، مشاركت اجتماعي، انطباق آگاهانه با دگرگوني هاي سريع، بهره مندي از عناصر مادي توسعه و كسب اصالت با و فضيلت هاي انسجام بحثي مدنظر قرار مي گيرد.

                  از جمله شرايط مساعد فرهنگي در راستاي توليد علم و توسعه آن مي توان به ويژگي هاي زير اشاره كرد: اعتماد به نفس، خودباوري، ابتكار و خلاقيت، نوگرايي، داشتن روحيه كنجكاوي در عرصه هاي مختلف حيات اجتماعي.

                  ترويج و گسترش فرهنگ علمي و فني در جامعه و دسترس همگان به اطلاعات و منابع علمي و داشتن روحيه و اخلاق جستجوگري، پرسشگري و طرح مسائل در حوزه فرهنگ عمومي و توسعه فرهنگ تحقيق و پژوهش از ديگر شرايط مطلوبي محسوب مي*شوند كه زمينه را براي توليد علم و توسعه شيوه هاي توليد علم مهيا مي كنند.

                  شرط ديگر بسترسازي مساعد براي گسترش فرهنگ گفتمان در

                  عرصه هاي علمي و نيز تقويت و گسترش فرهنگ نقد و نقادي و تبين نگرش ها و يافته هاي علمي، نظري و فني در جامعه است. شرط ديگر علم جويي و

                  علم گرايي مبارزه فرهنگي با گذشته گرايي كور است. منظور اين نيست كه در گذشته تاريخي انسان ها عناصر با ارزشي يافت نمي*شوند، بلكه منظور آن است كه آن دسته از عناصر با ارزش مربوط به گذشته هاي تاريخي بايد اين توانايي را داشته باشند كه با عناصر با ارزش امروزين پيوند خورده و در راستاي ساخت جامعة فردا مؤثر باشند. بايد ارزش فرهنگي زمان را در عرصه هاي مختلف شناخت و فرصت هاي مطلوب را براي دستيابي به آينده اي درخشان مغتنم شمرد.

                  ترويج و همگاني كردن علم به مدد وسائل ارتباط جمعي اعم از مطبوعات، راديو، تلويزيون و… يكي از پايه أي ترين و نيز آسانترين ساز و كاري است كه مي تواند روحيه علمي را گسترش دهد. يكي از زمينه هاي كه مي تواند درمورد آماده سازي تدريجي بستر اجتماعي مساعد-آزادانديشي- براي

                  نهادينه شدن علم و هماهنگ كردن آن مؤثر واقع شود، انتشار گسترده نشريات علمي در سطوح مختلف و براي اقشار گوناگون جامعه است: تأسيس

                  باشگاه ها، سازمان هاي غيردولتي و نمايشگاه هاي علمي نيز در اين راه كمك شاياني مي نمايد.

                  يكي از ويژگي هاي كسب علم و گسترش آن، پيدايش و تقويت حس كنجكاوي در ذهن انسان هاست. اين كنجكاوي و جستجوگري اجازه

                  مي دهد كه شخص هر پديده أي را با تأمل و تفكر بپذيرد، به علاوه ايجاد حس كنجكاوي از طريق آموزش علوم در سطح گسترده و نيز شناخت پديده هاي طبيعي و روابط ميان آنها-علت و معلول-تحقق مي يابد. ترديد نيست كه در هر جامعه اي انسان با انديشيدن و تأمل كردن، هويت خويش را پيدا مي كند و موجوديت خود را به عنوان موجودي مستقل در مي يابد.

                  «… ادغام علم در فرهنگ يك جامعه، كار چندان ساده و سهل الوصولي نيست… علم و به ويژه تحقيق بنيادي، البته به معناي وسيع و سنتي كلمه، جز لاينفك و اساسي فرهنگ معاصر است. ولي امروزه، اين پديده به طور وضوح قابل رويت است و نه تنها براي متخصصان علوم انساني … و نويسندگان سؤال برانگيز است، چرا كه مجبورند برخوردشان را با علم و رفتار روش خود را برابر انديشه هاي دانشمندان علوم روشن و مشخص نمايند، حتي براي همين دانشمندان (علوم) ومهندساني كه دائماً از آنها خواسته مي شود تا با اين انديشه قرون كه بشر مدتهاست در ارتباط با ارزشهاي بنيادين و زيرساخت جامعه، جايگاه علم در آن و درجهان فرهنگ-فرهنگي كه به گونه اي اجتناب ناپذير بدان كشانيده شده اند-دست و پنجه نرم كنند، نيز مسئله برانگيز است…»

                  داد و ستد مبادلات فرهنگي، گشودگي فرهنگي، تمايل و قابليت جذب و همان در چارچوب فرهنگ بومي، تماسهاي فرهنگي، اشاعه فرهنگي و… از ديگر مقولاتي هستند كه به غناي فرهنگي جوامع و در نتيجه عناصر گوناگون آن از جمله علم گرايي كمك مي كنند. كلود لوي استراوس مردم شناس نامدار فرانسوي در جايي نوشته است:

                  «تمامي فرهنگ ها آميزه أي از مبادلات و دادو ستدها هستند. يكي از عواملي كه به نظر مي رسد در پيشرفت موفق نقش داشته باشد، گشودگي فرهنگي در مقابل ايده هاي ديگر به همراه تمايل و قابليت جذب و همسان سازي آنها در قالب فرهنگ خودي است. اگر تغييراتي كه محصول ارتباط بين فرهنگ و توسعه هستند، متأثر از عوامل داخلي وخارجي باشند، در آن صورت اجتماعي كه در خود فرو رفته و حالت دفاعي به خود بگيرد، اقبال منقطع شدن از تأثيرات خارجي را از دست مي دهد…»

                  وام گيري يا و تبادلات فرهنگي موجد تأثيري پويا هستند. هر الگو، شيوه يا تجربه خارجي را نمي توان تنها با اقتباس يا باز توليد محض، به نحو موفقي جذب كرد، اين كار نيازمند باز تغيير يا اختراع مجدد است، به گونه اي كه بتواند از صافي هويت فرهنگي و نظام ارزشي جامعه عبور كند.

                  «… فرهنگ ژاپن همانند بيشتر كشورهاي جنوب شرقي آسيا ظرفيت زيادي براي اقتباس و همسان سازي الگوها و تجربيات خارجي دارد. موفقيت چشمگير اين كشورها و خصوصاً موفقيت برتر ژاپن … به طور متقاعد كننده أي ثابت مي كند كه الگوي غربي توسعه به شرطي مي تواند موفقيت آميز باشد كه با نظام ارزشي

                  همان طور كه در پيش اشاره شد تكنولوژي اساساً به كارگيري دانش براي حل مشكلات عملي است. بي ترديد ارتباطي تنگاتنگ ميان علم، تكنولوژي و
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #54

                    ارزش هاي فرهنگي جوامع وجود دارد. فرهنگ يك جامعه گوياترين جلوه از نحوة نگاه يك قوم، ملت و… به محيطشان، شيوه سازگاري با آن و چرايي و چگونگي حفظ پيوندشان با اين محيط است. تكنولوژي در شكل گيري

                    ارزش هاي جامعه شركت مي كند و ارزشهاي آن جامعه، استعدادهاي خلاق و نوآور و نيز ماهيت ويژة محيط اجتماعي-فرهنگي ايي را كه در آن خلق

                    شده است، باز مي تاباند. نوعي همبستگي دروني طبيعي ميان علم، تكنولوژي و فرهنگ هر جامعه وجود دارد كه ضرورتاً بايد رابطه أي سازنده و اصيل ميان اين سه مقوله برقرار باشد. ارتباط تنگاتنگ اين مقولات رامي توان از طريق اين واقعيت كه جوامع مختلف در طول تاريخ به راه حل هاي مختلفي براي حل مسائل مشابه رسيده اند نشان داد.

                    در جامعة علم گرا، غير اساطيري شدن در دو زمينة شناخت ها و رفتارهاي ذهني از يك سو و در نظم اخلاقي از طرف ديگر ملاحظه مي شود. علم، جهان را غيراساطيري كرده است و يا به عبارت ديگر علم با توضيحات عقلايي و علمي جانشين توضيحات اسطوره ا ي شده است. بنابراين بشر فرهنگي مناسب براي توليد علم و علم گرايي غير اسطوره اي كردن جامعه و مبارزه فرهنگي با هر گونه قدرگرايي ناتاليستي است. به طور خلاصه مي توان گفت كه دلبستگي غيرعقلاني و احساسي نسبت به سنت ها، آداب و رسوم و عناد و دشمني با هر پديدة بديع و نو از جمله موانعي است كه دستيابي به عرصه هاي علمي را ناممكن مي سازد.

                    «… تغيير و نوآوري در جامعة سنتي تهديد كننده تلقي مي شود، زيرا پاية نظم فكري و رابطة ذهني وعملي اشياءو موضوعات را زير سؤال مي برد. بنابراين محافظه كاري به شدت در جامعه سنتي رواج دارد و به روشني پشتوانه اي است عليه هر آن چيزي كه سنت متعارف را تهديد مي كند. در جامعة سنتي اسطوره جاي علم نظري را

                    مي گيرد…اسطوره در جامعة سنتي به طور كامل جاي علوم طبيعي، تاريخي و علوم اجتماعي را مي گيرد…»

                    در هر صورت عقلانيست در زمينة كنش علمي، خواستار جست و جوي دائمي در عيني ترين ابزار مؤثر براي دستيابي به هدف هاي معين است. هدف و ابزار ديگر به عنوان امور مسلم و محقق در نظر گرفته نمي شوند، بلكه همواره باز بيني شده و زير سؤال قرار مي گيرند. آشكار است كه اين طرز تلقي ذهني و عملي عقلانيت ريشه انقلاب صنعتي و پيشرفت علمي و تكنيكي بوده است.

                    «در موقع تجزيه و تحليل مسائل توسعه، سطح زندگي و تأثيري را كه بر قدرت توليد

                    مي گذارند نبايد از نظر دور داشت.»گونارميردال

                    شرايط اجتماعي-اقتصادي توليد علم:
                    توليد گسترش هاي توليد علم، مستلزم وجود يا ايجاد فضاها، محيط ها و شرايط خاصي است. بدون وجود چنين محيط ها و شرايط هر گونه تلاشي در راستاي توليد علم و ابداع شيوه هاي توليد علم به طور عام و همه جانبه عقيم مي ماند. علاقه به علم و يا سرداران شما علم خواهي و علم دوستي و علم آموزي به تنهايي كافي نيست،علم مانند بذري است كه به محيط مناسب كاشت، داشت و برداشت نيازمند است. محيط مناس كاشت، محيطي است كه بر بنيان شرايط انساني مطلوب و مناسب استوار باشد، محيطي كه دوستداران علم را تشويق كند، در آنان ايجاد انگيزه نمايد و به آنان جرأت دهد تا خود را بيازمايند، محيطي كه استعدادها و خلاقيت ها را شكوفا كند، انسان عالم پرورش دهد و روحيه، تربيت و تفكر علمي را در ميان مردم رايج سازد، محيطي كه در آن دانشمند از امنيت روحي و رواني، امنيت شغلي، منزلت اجتماعي و امكانات مالي و رفاهي در حد متعارف و آبرومندانه برخوردار باشد.

                    محيط مناسب داشت، محيطي است كه بر پايه يك ساختار مناسب علمي استوار باشد، محيطي كه در آن تفكر و كنجكاوي علمي به كلية اركان حيات اجتماعي راه يافته باشد، محيطي كه واجد سياست علمي روشن و مشخص باشد، ابزار و تجهيزات لازم توليد علم را فراهم گرداند، نيازهاي اطلاعاتي دانشمندان و محققان را تأمين گرداند و در نهايت به نتايج علمي و شأن دانشمندان و كارورزان حوزه علم احترامي ويژه بگذارد.

                    محيط مناسب برداشت، محيطي است كه در آن از نتايج و دستاوردهاي بدست آمده از توليدات علمي به خوبي استفاده شود، در چنين محيطي بايد كار نتيجه رساني و ترويج يافته هاي علمي به موقع انجام گيرد تا محققان قادر باشند در جريان نتايج تحقيقات علمي ديرگان قرار گيرند. بخشهاي دولتي، خصوصي و مردم به حداكثر استفاده از يافته هاي تحقيقاتي تشويق شوند، بانكهاي اطلاعاتي ايجاد شوند و سرانجام ارتباط تنگاتنگ ميان مراكز علمي جهاني صورت گيرد تا همگان در صورت نياز بتوانند از ره آوردهاي بشري سود جويند، چرا كه علم ميراثي بشري است و در انحصار هيچ جامعه أي نيست.

                    در جهان ما، گروه انگشت شماري از كشورها ثروتمند و غني هستند و توده وسيعي از كشورها در فقر و سوء تغذيه به سر مي برند. سه چهارم انسان ها در اين كره خاكي از گرسنگي رنج مي برند و از آموزش و بهداشت بي بهره اند و بيشترشان نيز با بيكاري و تبيعض و بي عدالتي دست به گربيان هستند.

                    «… در سال 1954 ميلادي قارة اروپا (كه شامل كشور اتحاد جماهير شوروي هم باشد) و امريكاي شمالي كه برويهم 32% جمعيت جهان را در بر مي گيرد 83% درآمد جهاني را در اختيار دارند. از سوي ديگر، كشورهاي امريكاي لاتين 7% از كل جمعيت جهان را در خاك خود جاي داده اند در حالي كه درآمدشان بيش از 5/4% درآمد كل نيست…»

                    گرچه آمارهاي فوق تا حدود زيادي قديمي است، اما وضعيت در حال حاضر نيز بهبودچشمگيري نيافته، بلكه در بعضي از موارد بدتر نيز شده است.

                    اشاره به فقر، تبعيض، فاصله و شكاف عميق و فزاينده طبقاتي در بسياري از جوامع بيشتر بدان جهت صورت مي گيرد كه نشان داده شود كه موارد و عوامل فوق از جمله شرايطي هستند كه توليد علم و شيوه هاي توليد علم را با موانع بسيار جدي روبرو مي*سازند. شواهد و آمارها نشان مي دهند كه سهم كشورهاي صنعتي و ثروتمند در توليد علم و استفاده از شيوه هاي توليد علم در مقايسه با كشورهاي فقير و يا در حال توسعه به نحو حيرت انگيزي بيشتر است، ضمن آنكه كشورهاي ثروتمند توانسته اند تك ستارگان و نخبگان علمي كشورهاي ديگر را نيز جذب كرده و در خدمت توليد علم خويش درآورند.

                    وجود نظام هاي اجتماعي ستمگر و فلج كننده و نابرابري هاي بسيار شديد اجتماعي گروه كثيري از مردمان را در بسياري از كشورها از تحصيل و آموختن بازداشته است، پديده اي كه بيش از هر پديدة ديگر علم آموزي و علم گرايي را به اقليت محدودي منحصر ساخته است.

                    بيسوادي و جهل ا ز موانع عمده توسعه آموزش و ايجاد امكان تحصيل شده است. بنابراين شرايط الف بار اقتصادي و اجتماعي و تسليم و رضا در برابر قضا و قدر ناتاليستي شرايط توليد علم را به شدت در برخي از جوامع در معرض خطر قرار داده است.

                    «… در كشورهاي توسعه يافته تعداد بيسوادان در ميان افراد كمتر از پانزده سال از 3 تا 4 درصد متجاوز نيست. اين رقم در اروپاي جنوبي به طور متوسط 20%، در امريكاي لاتين 40 تا 45% به استثناي آرژانتين و شيلي 15 تا 25% و در خاور دور، 5% است…»

                    نقصان و نارسايي عمومي امر آموزش در مرحلة نخست ناشي از ناكافي بودن سرمايه گذاري در امر آموزش و كمبود امكانات و تجهيزات آموزشي است. سهم سرمايه گذاردان در امر آموزش عمومي و نسبت آن با درآمد ملي يكي ديگر از شاخص هايي است كه نشان مي دهد كشورها در راه آموزش و توليد علم چگونه عمل مي كنند.

                    «… براي اين كه همة كودكان بتوانند از هشت سال آموزش ابتدايي برخوردار شوند به عنوان مثال امريكا 18% از درآمد ملي خود را در اين راه مصرف مي كند، در جاماييك 7/1%، غنا 8/2% و نيجريه 4%…»

                    به علاوه همين آموزش ناكافي، نه تنها در ميان طبقات اجتماعي و بين شهر و روستا به نسبت نامساوي صورت مي گيرد، بلكه نسبت نابرابر آن بين زن و مرد هم به شدت در برخي از كشورها وجود دارد. مثال زنده آن كشور عربستان سعودي است كه رقم دختران آموزشگاهي بسيار نگران كننده است و درصد آن از تعداد انگشتان دست هم تجاوز نمي كند.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #55

                      زمان بس درازي است كه آموزش در كشورهاي صنعتي و پيشرفته چونان

                      پديده اي لازم و ضروري براي پيشرفت، ترقي و رفاه انسان مورد توجه قرا رگرفته است.

                      در دنيا معاصر آموزش و علم آموزي عنصري پايه اي و وسيله اي رشد دهنده تلقي مي شود و هر اندازه جامعه بيشتر به انجام اقدامات مترقي نيازمند باشد، به همان اندازه ضرورت علم گرايي در آن بيشتر احساس مي شود. آمارها نشان

                      مي دهند كه اعتبارات عظيم و سنگيني كه در بعضي جوامع به امر آموزش اختصاص داده مي شود، چنان سطح درآمد ملي را ارتقاء بخشيده است كه اين هزينه ها و اعتبارات پس از 5 سال زندگي حرفه أي مستهلك گرديده است.

                      اگر چه فرهنگ، كليدي است كه خلاقيت و نوآوري بالقوه جامعه يا اجتماعي را به فعليت مي رساند، اما آموزش و پرورش، ابزاري است كه

                      مي تواند اين استعداد بالقوه را شكل دهد و آن را در جهاتي رهبري كند كه جامعه را به اهدافش برساند.

                      «…بين آموزش و پرورش و فرهنگ، كنش متقابلي پايداري وجود دارد، اولي منبع نور است و دومي جسمي است كه بر اثر برخورد نور، تصويري را نمايان مي كند. آموزش و پرورش، منبعث از فرهنگ است، اما چون الگوها و معاني فرهنگي، اساساً از طريق آموزش و پرورش منتقل مي شوند، عنصر فرهنگ را مي توان معلول آموزش و پرورش بر شمرد…»

                      آموزش و پرورش، در ارتقاي عادات، نگرش با، كردار، فنون و دانش لازم براي توليد علم و توسعه سودمند و نيز در ارتقاي فرهنگ تكنوژي و توسعه ابداع گر بالقوه و نيز بستر سازي مساعد براي توليد علم و شيوه هاي توليد آن بسيار مهم است. آموزش و پرورش (رسمي و غيررسمي) سازگاري طبيعي براي انتقال فرهنگ است و قدرتمندترين عامل براي ايجاد و توسعه يا تغيير فرهنگي نيز به شمار مي رود. بنابراين آموزش و پرورش بايد بخشي از راه هاي فراگير توسعة همه جانبه قلمداد گردد كه در آن به نيازها و انتظارات جامعه در سطح ملي، منطقه اي و بين المللي توجه مي شود و اهداف ومحتواي آن، بر محيط اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و سياسي تأثير گذارده و خود نيز از آنها تأثير مي پذيرد.

                      يكي ديگر از عواملي كه مي تواند روحيه علم گرايي را در جامعه تقويت كند و دستاوردهاي علمي را در سطوح بيشتري از جامعه گسترش دهد، نشر مجلات، كتب و مبادلات علمي با ساير كشورها، به ويژه كشورهاي پيشرفته علمي است.

                      يك نگاه سطحي به آمارهاي زير ضرورت اين عامل مهم را مطرح مي سازد:

                      «…كشورهاي صنعتي جهان در زمينة انتشار مقالات علمي در مجلات معتبر بين المللي (SCI) « Sciemce citation Imdex» در سال 1997 ميلادي، حدود يك مقاله به ازاي هر 1000 تا 1200 نفر جمعيت داشته اند، در حالي كه در عربستان يك مقاله أي براي هر 15000 نفر، در تركيه يك مقاله براي هر 20000 نفر، در كل كشورهاي اسلامي (با جمعيتي برابر با 800 ميليون نفر) يك مقاله براي هر 90000 نفر جمعيت و در ايران يك مقاله براي هر 120000 نفر جمعيت منتشر شده است…»

                      نظير همين آمارها را مي توان در عرصه پژوهش وتحقيقات ارائه داد.

                      فاصلة نگران كننده بودجه هاي تحقيقاتي در ميان كشورها بيانگر واقعيت هايي است كه به طور جداگانه بايد مورد تحقيق و بررسي قرار گيرند.

                      «… بودجه پژوهشي ايران در اين سال(1382) حدود 200 ميليون دلار بوده است كه هزينه نگارش هر مقاله علمي 400 هزار دلار تعيين مي شود. در امريكا در همين سال اعتبار پژوهشي معادل 80 ميليارد دلار و هزينه نگارش هر مقاله حدود 300 هزار دلار بوده است…»

                      بر عوامل فوق، باز نيز نمي توان عوامل ديگري را بيان داشت: گرسنگي، سوء تغذيه، اسراف و تبذير، موانع اقتصادي، مبانيت بين رشد جمعيت و رشد اقتصادي، رواج خرافات، بيماري، بيكاري، سرمايه گذاري ناكافي، شكاف عميق طبقاتي، درآمد ملي ناكافي، توزيع ناكافي ثروت و… هر يك از اين ويژگي ها در عين حال هم علت است و هم معلول. بررسي هر يك از اين ويژگيها و تأثيرشان بر توليد علم و شيوه هاي علم، نيازمند مقاله اي جداگانه است و در چارچوب اين مقاله كه ديدي كلي بر مسائل دارد نمي گنجد.

                      شرايط سياسي توليد علم:
                      يكي از مهم ترين و مؤثرترين عوامل توليد علم و يافتن شيوه هاي گوناگون توليد آن، اهميت وجايگاهي است كه مديران و حاكمان يك جامعه براي علم قائل هستند. اهميت و جايگاه علم نه تنها از نظر عقلاني يا ارزشي، بلكه از آن جهت كه علم به عنوان وسيله اي براي حل مشكلات كارآمدتر و مؤثرتر از ساير شيوه ها تلقي مي شود. فضاي سياسي مساعد، محيطي را به وجود

                      مي آورد كه علم از استقلال لازم براي انتقاد از مسير اشتباه و هدايت جامعه برخوردار مي شود. براي پيشرفت علم در هر جامعه اي شرايط مناسب سياسي ضروري است. مسئولان سياسي در هر جامعه بايد درك لازم را از علم داشته باشند و براي علم و عالم اهميت و ارزش قائل گردند.

                      اهميت قائل شدن مسئولان براي توليد علم و توسعة آن نيز به شرايطي بستگي دارد. شرط اول وجود افراد متفكر و صالح در رأس مديريت جامعه است. فرامرز رفيع پور در اثر خويش تحت عنوان «موانع رشد علمي ايران و راه

                      حل هاي آن» مي نويسد:

                      «اولاً به طور دقيق و عملي بدانند كه چه مي خواهند و جامعه را به كجا مي خواهند ببرند؟ و ثانياً چگونه مي خواهند به آنجا برسند؟ به عبارت ديگر آنها مي بايست اهداف خود و راههاي رسيدن به آن را نه فقط به طور نظري و عملي تعيين كنند، بلكه بايد: در يك نظام دموكراتيك، به دور از هر گونه نفوذ استبدادي شخصيت هاي سياسي، نظامي،… ابتدا صحت و لزوم اهداف خود را از ابعاد انساني، اخلاقي و… در شرايط زماني و مكاني موجود و آينده ارزيابي كنند…»

                      داشتن سعه صدر و فراخ انديشي سياسي يكي ديگر از عواملي است كه زمينه ساز توليد علم و گسترش آن مي شود. در اينجا لازم به يادآوري است كه علم مي تواند در كشورهاي استبدادي نيز در مقاطعي از تاريخ آن جوامع به وجود آيد و رشد كند، اما توليد علم به صورت سيستماتيك، همه جانبه، مستمر و پايدار در تمام عرصه ها مقدور نيست. نمونه بارز آن برخي از كشورهاي كمونيستي سابق و در رأس آنها شوروي سابق بود كه با داشتن نظامي توتاليتر و مستبد در بسياري از عرصه هاي علمي، به ويژه علوم مادي پيشرفت چشمگيري پيدا كرد، اما در طول چند دهه حاكميت، در علوم اجتماعي و انساني پيشرفت قابل ذكر نكرد. چرا كه يك جامه به شدت ايدئولوژيك نمي توانست مباحثي را بپذيرد كه در چارچوب و قالب محدود و محصور مورد نظر حاكميت

                      نمي گنجد.

                      سياستگذاري در راستاي تعميم بهره برداري همگان از دستاوردهاي علمي يكي ديگر از عواملي است كه زمينه را براي توليد علم و استفاده از شيوه هاي توليد علمي مساعد مي سازد. امروزه علم در جوامع نوين صنعتي از پديده ي منزوي و در اختيار گروه اندكي از دانشمندان خارج شده و به ابزاري براي ايجاد قدرت تبديل شده است، توليد آن به صورت انبوه صورت مي گيرد و با گسترش شبكه هاي رايانه اي و ماهواره اي در اختيار تعداد بيشتري از انسان ها قرار مي گيرد. شكاف عميقي ميان كشورها ايجاد شده است، به گونه اي كه

                      به نظر مي رسد تلاشي جهاني لازم است تا اين شكاف نگران كننده كاهش يابد.

                      «… شكاف وسيعي بين توانايي هاي علمي و فن آوري آنها (كشورهاي در حال توسعه) با كشورهاي پيشرفته وجود دارد كه هر لحظه به آن افزوده مي شود. منابع علمي به طور نابرابر بين آنها توزيع شده و توزيع محصولات علمي نيز به تبع از آن نابرابر است. بر اساس برآورد يونسكو تعداد دانشمندان و مهندسان تحقيق و توسعه در يك ميليون جمعيت در سال 1990 در كشورهاي در حال توسعه 189 نفر و در كشورهاي پيشرفته 3694 نفر (حدود يك به بيست) و هزينه هاي تحقيق و توسعه به ترتيب 3/18 ميليارد و 3/434 ميليارد دلار (حدود يك به بيست و چهار) بوده است. سهم توليد فن آوري كشورهاي اتحاديه اروپا، امريكا و ژاپن، 92% از كل توليد فن آوري جهان بوده است…»

                      ارتقاي سواد علمي در ميان مديران، رهبران و تصميم گيران جامعه بيش از ديگران اهميت دارد، چرا كه با سوادي علمي ويژگي هايي را ايجاد مي كند كه در نهايت موجب ارتقاي تصميم گيريها وخط مشي با خواهد شد.

                      سياست هاي علمي دولتي ديگر نمي تواند بر اساس تخصص گروه كوچكي از دانشمندان و متخصصان مورد تصميم گيري قرار گيرد، سياست هاي مذكور نتيجة فرايندي طولاني است كه كليه عناصر و آحاد جامعه كه تحت تأثير آن قرار

                      مي گيرند، بايد با آن درگير شوند و اين همان پديده اي است كه آن را «بازگشت علم به شهروندان» مي نامند.

                      سياستمداران بايد به جاي تصميم هاي روزمره و كوتاه مدت كه اغلب با احساس عوام فريبانه و گاه با آثار منفي و غيرقابل جبران همراه است، بيشتر به تصميم هاي ميان مدت و بلندمدت توجه كنند. آنها بايد حساسيت بيشتري نسبت به آثار اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي تصميم هاي خويش داشته باشند. دانشمندان نيز بايد چنين حساسيت هايي داشته باشند. بايد بين علم، عالم، سياست و سياستمداران تعاملي سازنده برقرار گردد و اين اقدام تنها در جوامع مردم سالار و مردمي رشد مي كند.

                      در پنج دهة اخير تعداد قابل توجهي از نخبگان جوامع مختلف به دلايل گوناگون اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و سياسي از كشورهاي در حال توسعه به كشورهاي پيشرفته صنعتي به ويژه امريكا و كانادا مهاجرت كرده و در آنجا ساكن شده اند. بنابراين تلاش در راه ايجاد زمينه هاي مناسب براي جلوگيري از اين روند شتابان مهاجرت بسيار اهميت دارد.

                      استقلال سياسي و اقتصادي يك كشور بر توانايي علمي و تكنيكي روش استوار است. بنابراين رابطه أي متعامل بين اين عرصه يعني استقلا سياسي و اقتصادي و توانايي علمي و تكنيكي وجود دارد. هنگامي كه از همين جايگاه موقعيت كشورهاي مختلف را ارزيابي مي كنيم درمي يابيم كه اختلاف فاحشي بين كشورهاي فقير، در حال توسعه و پيشرفته صنعتي وجود دارد. راه رسيدن به پيشرفت براي بسياري از كشورها طولاني، پر فراز و نشيب و ناهموار است. مديران و سياستمداران بايد بدانند كه اين فرايند را در هر صورت بايد پيمود و از تجره و دانش ديگران بهره گرفت و حركت را آغاز كرد. براي نيل به اين هدف به اقدامي كلي، نظامند، همه جانبه و مستمر نياز است: همگاني كردن علم و آموزش

                      «…آموزش علوم به مفهوم وسيع و بدون تبعيض در تمامي سطوح و با كليه امكانات لازم، يكي از شروط اساسي مردم سالاري و توسعه پايدار است…»
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #56

                        بايد اذعان كرد كه يكي از موانع اساسي در فرايند پذيرش علوم،

                        مقاومت هايي است كه از سوي نادانان و خرافه پرستان ترويج مي شود. مديران و اهل علم – مشتركاً-بايد تلاش كنند تا ضمن تعريف دقيق مفاهيم، اذهان را براي پذيرش تغييراتي كه انسانها را به بهروزي و سعادت مي رسانند، آماده گردانند، چرا كه هر دانشي پيش از آنكه به درستي جذب شود، با شناخت ها و عقايد از پيش ساخته شده و شكل گرفته در ذهن مخاطبان روبرو مي شود و در تعارض قرار مي گيرد.

                        نظام هاي مردمي در مقايسه با نظام هاي بسته و پرقيد و بند، زمينة

                        مناسب تري براي شكوفايي استعدادها ايجاد مي كنند. فضاهاي بسته و محدود، شوق و انگيزه پيشرفت را در تمام عرصه ها از ميان مي برند. در جوامع باز و مردمي، افكار گوناگون، ديدگاه ها متنوع، نظريه هاي متعدد فرصت تعاملي پيدا مي كنند و در يك فرايند نقد و نقادي، پاسخ هاي مناسب تري براي مشكلات جلوه گر مي شود. مردم سالاري-به طور نسبي- بهترين فرصت را براي يافتن پاسخ هاي حقيقتاً انساني براي پرسش هاي دشوار فراهم مي*****سازد.

                        بي ترديد، يكي از راه هاي بسيار مؤثر براي يافتن پاسخ هاي درست به

                        پرسش هايي كه ذهن انسانها را به خود مشغول داشته است، تكيه بر استفاده از روش هاي علمي است، لازم به گفتن نيست كه در جهت گيري هاي تحقيقات علمي همواره اخلاقيات اجتماعي، بهروزي و سعادت انسان ها از اولويت نخستين برخوردار است.

                        بحث و نتيجه گيري:
                        همان طور كه در پيش اشاره شد، شناخت ها از مراحل مختلفي مي گذرند: شناخت احساسي، شناخت عاطفي، شناخت فلسفي، شناخت هنري، شناخت علمي.

                        لازم به ذكر است كه اين فرايند مرحله به مرحله صورت مي گيرد و نوعي توالي، تعامل، تداخل و تقدم و تأخر برفرايند آنها حاكم است، با اين تذكر كه برتمامي آنها نوعي نسببت چيرگي دارد. به علاوه، احساسات و ادراكات و تصاوير ذهني به تنهايي قادر نيستند كه همبستگي عميقي را كه ميان پديده ها موجود است، منعكس سازند و قوانين عيني و حاكم بر پديده هاي فيزيكي، زيستي و اجتماعي را تبين و كشف نمايند.

                        انسان ها-همان گونه كه در پيش يادآور شديم- جهان خارج را طي

                        فعاليت هاي عملي خود و در ارتباط با طبيعت و با دستكاري و تأثيرگذاري روي آن، مي شناسند، و تحقيق و تطبيق عملي در واقع مبين مرحلة عالي شناخت و انعكاس قوانين جهان عيني در مغز انسان است. فعاليت هاي عملي امكان

                        مي دهد تا صحت و درستي رشد و تكامل شناخت معين گردد.

                        در تعريف شناخت علمي بيان كرديمت كه علم عبارت از نظامي از

                        شناخت هاي به تحقيق رسيده و تبين شده است. و يا به عبارت ديگر علم نماينده تلاش مستمر، طولاني* و دشوار انسانها براي پي بردن به اسرار جهان و تبين آنها به نحوي منطقي و قابل قبول براي خرد انساني، تا آنجا كه به كشف و شناخت قوانين عيني منجر گردد.

                        علم در هر دوره حاصل مجموعة دستاوردهاي علمي در طول تاريخ گذشته است، ولي اين محصول پديده أي غير پويا و ايستا نيست. علم فقط مجموعة حقايق، قوانين، و نظريه هاي شناخته شده نيست، بلكه پديده اي است بسيار فراتر از آن و هميشه جبهة انتقادي نيز به خود مي گيرد، همچنان كه مي سازد، ويران نيز مي كند. با اين وجود، درخت تناور علم هرگز از رشد باز

                        نمي ايستد.علم همواره مورد استفاده قرار مي گيرد و متواليا تصحيح و اصلاح

                        مي شود. همين ماهيت فزاينده علم است كه آن را از ساير نهادهاي بزرگ انساني متمايز مي سازد.

                        زمان و مكان وقوع فعاليت هاي علمي چندان هم تصادفي نيست. پيدايش، رشد و توسعه هر علمي نخست در ميحط هايي (طبيعي و اجتماعي) صورت گرفته است كه شرايط و ضرورت ها، پيدايش يا رشد و گسترش آن را ايجاب مي كرده است.

                        معمولاً دوره هاي رونق علم با فعاليتهاي اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي، سياسي و فني همزمان است هر زمان شرايط اقتصادي و مناسبات توليد به سرعت متحول شده است، و جامعه از رونق اقتصادي برخوردار بوده است بازار علم نيز پر رونق و پرمشتري گرديده است. در واقع علم و جامعه به

                        روش هاي مختلف و متعددي بر هم تأثير مي گذارند. در اين كنش متقابل

                        عده اي بر تأثير علم و برخي ديگر بر تأثير جامعه ارج بيشتري نهاده اند.

                        شكل گيري، رشد و گسترش علم را مي توان بر حسب زمينه هاي متغير اقتصادي، اجتماعي، سياسي، فرهنگي، اقليمي و جغرافيايي دنبال كرد. دانش و روش علمي در تمامي انگارهاي فكري، فرهنگي، اقتصادي، سياسي و… انسان ها اثر مي گذارند و نيز از آنها تأثير مي پذيرند.

                        براي دستيابي به تفكر و شناخت علمي مستقل بايد الگوها و نظريه هاي وارداتي و يا احتمالاً تحميلي را زير پرسش قرار داد و هنگامي از آنها سود جست كه دقيقاً با شرايط گوناگون جامعه هماهنگي و سازگاري داشته باشند. جوامع مختلف بايد راه هاي نوين ايجاد كنند و به تحقيق در مورد نيازها و مشكلات خود بپردازند.

                        دانش ها و معارف نوين با اتكا به بحث و تحقيق به پيش مي روند. با توجه به همين ويژگي، شيوه هاي توليد علم ابداع شدند و هر روز بيش از گذشته، اين شيوه ها كامل تر، متنوع تر و دقيق تر مي گردند.

                        انديشه ها به طور عام و لم به طور خاص بدون آزادي انتقاد و بررسي نقادانه توسعه پيدا نمي كند. تنها در پرتو بحث هاي علمي در حوزه هاي مختلف علمي، راه پيشرفت علوم هموارتر مي شود و تحول و تكامل فكر و فرهنگ انساني سرعت روز افزون تري پيدا ميكنند.

                        در پايان بحث، اشاره مي كنيم، تا زماني كه شرايط مطلوب فرهنگي. اقتصادي، اجتماعي، سياسي و… ايجاد نشوند، و يا حداقل در راستاي بسترسازي تأمين عوامل فوق حركتي صورت نگيرد، سخن گفتن از توليد علم و شيوه هاي توليد آن راه به جايي نخواهد برد. خرد، عقل، منطق، روشن بيني و آينده نگري حكم مي كند كه اگر دغدغة خاطري براي پايه ريزي مباني علم، شيوه هاي توليد، گسترش و توسعه علم داريم، بايد از تجربيات تاريخي مللي سود جوييم كه در اين فرايند موفق بوده اند،*و به ياد داشته باشيم كه در اين

                        بهره برداري شرايط، امكانات و مقتضيات جامعه را فراموش نكنيم.
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #57



                          پيشنهادها:
                          رخدادهاي اجتماعي، اقتصادي، سياسي، فرهنگي و… نه خلق الساعه هستند و نه انفرادي كه بتوان آنها را به صورت منفك و مجزا در نظر گرفت و مورد بررسي قرار داد. اقدامات هنگامي جامة عمل مي پوشند كه به صورت ساختاري نگريسته شوند و در يك نظام از روابط متقابل به منصة ظهور برسند. با كار دقيق و عميق تحليلي مي توان علل عدم توفيق يك جامعه را در راستاي توليد علم و استفاده از شيوه هاي توليد علمي دريافت. بي ترديد همان طور كه در پيش ذكر كرديم عوامل متعدد آشكار و پنهان در توفيق و عدم توفيق دستيابي به توليد علم و شيوه هاي علمي وجود دارد. ارائه فهرستي از پيشنهادها به اين معنا نيست كه اين پيشنهادها در كوتاه مدت عملي هستند، چه بسار برخي از اين پيشنهادها براي تحقق، خود به استقرار پيش زمينه هاي ديگري نياز دارند كه ايجاد آنها كار ساده أي نيست. قصد نگارنده اين مقاله اين نيست كه بگويد براي ايجاد چنين زمينه يابي مي توان به الگو هاي كليشه اي، قالبي، ساده سطحي و عاميانه، اما دهان پركن و شمارگونه توسل جست. كاري سترگ، وسيع، دشوار و نيازمند تحليل هاي عميق در پيش است و به بازسازي فكري و داشتن تحليل منطقي و الگوهاي تحليلي متناسب با شرايط مختلف جامعه نيازمند هستيم.

                          درهر صورت، با توجه به واقعيت ها، فهرستي از پيشنهادها را ارائه مي كنيم با اين اميد كه در فرصت هاي مناسب عملي گردند.

                          پيشنهادهاي فرهنگي د ر راستاي توليد علم و شيوه هاي توليد علم:

                          • ترويج نظري و عملي سنت عملي

                          • طراحي شاخص ها و هنماپايي كه از توليد علم و بهره برداري از آن جانبداري مي كنند.

                          • تشويق و تكريم دانشمندان با هر وسيلة ممكن

                          • احترام به شأن،*موقعيت و جايگاه تحقيق و محقق

                          • پرهيز از اشاعه فرهنگ به عنوان يك چارچوب جبري و غيرارادي

                          • ارتقاي فرهنگ عمومي در راستاي وقوف به اهميت و كاربرد علم در حيات اجتماعي

                          • ايجاد و تقويت روحيه كنجكاوي، نوجويي و كشف واقعيت ها

                          • حمايت از تفكر عقلايي در برابر تفكر احساسي و عاطفي

                          • ايجاد اعتماد، خودباوري و تقويت ابتكار و خلاقيت

                          • ترويج و گسترش فرهنگ علمي و فني در جامعه

                          • تقويت فرهنگ گفتمان در عرصه هاي علمي و نيز تقويت و گسترش فرهنگ نقد و نقادي

                          • تقويت ديدگاه هاي آينده گرا، با تكيه بر استفاده از سنت هاي كارا و مؤثر گذشته و حال

                          • بستر سازي براي آزاد انديشي و گشودگي فرهنگي و احترام به

                          ديدگاه هاي ديگران در عرصه هاي علمي

                          • وام گيري و وام دادن و تبادلات فرهنگي به ويژه در زمينه هايي كه به پيشرفت فرهنگ بومي كمك مي كنند.

                          • مبارزه فرهنگي با تسليم و رضا و قدرگرايي فاتاليسي و تشويق

                          فعاليت هاي فردي و اجتماعي در حال مشكات و مسائل مختلف

                          پيشنهادهاي اجتماعي و اقتصادي در راستاي توليد علم و شيوه هاي توليد علم:

                          • ايجاد فضاها و محيط هاي مناسب و شرايط مطلوب براي دانشمندان، محققان و استادان

                          • ايجاد شرايط انساني مطلوب و مناسب براي كوشندگان عرصه هاي علمي و تحقيقاتي

                          • ايجاد امنيت فردي و اجتماعي، شغلي و مالي براي اهل علم و تحقيقات

                          • تأمين امكانات مالي و رفاهي آبرومندانه براي دانشمندان، علما و متخصصان

                          • ايجاد ساختار مناسب علمي و تحقيقاتي در بخش هاي دولتي، خصوصي و مردمي

                          • ترسيم اهداف راهبردي مشخص در عرصه هاي علمي

                          • تأمين وسايل و تجهيزات علمي و تحقيقاتي

                          • اطلاع رساني به موقع از نتايج تحقيقات خارجي و داخلي به كليه علاقمندان

                          • افزايش بودجه هاي تحقيقاتي و علمي

                          • تشويق مشاركت همگان و هموار كردن مسير دستيابي تمام مردم به آموزش و پرورش

                          • رفع تبعيضات طبقاتي و برقراري عدالت اجتماعي در راستاي بهره مندي از علم و تحقيقات علمي

                          • رايگان كردن آموزش در مقاطع مختلف تحصيلي، به ويژه براي افراد مستعد و خلاق

                          • برقراري ارتباط علمي و تحقيقاتي با مراكز علمي و تحقيقاتي جوامع پيشرفته

                          • فقرزدايي و بسترسازي براي بهره مندي همگان از دستاوردهاي علمي و مشاركت در توليد علم

                          • اجباري كردن تحصيلات تا پايان دورة دبيرستان براي كليه شهروندان جامعه

                          • ترويج و گسترش آموزشهاي فني و حرفه اي در راستاي بهره مندي از تكنولوژي و كاربردي كردن علوم نظري

                          • گسترش شبكه هاي رايانه اي و ماهواره اي و ايجاد زمينة مناسب براي استفاده همگان از اين عرصه هاي مناسب علمي و تحقيقاتي

                          • سرمايه گذاري كلان در جهت تأسيس مراكز علمي و ايجاد هسته ها و كانون هاي تحقيقاتي

                          • ترغيب و حمايت از جنبش هاي سخت افزاري و نرم افزاي

                          • تغيير نظام آموزشي در تمام سطوح با تكيه بر شرايط و نيازهاي ملي، منطقه اي و بين المللي

                          • كمك مالي و نحوي در راستاي نشر بيشتر نشريات، كتاب ها و نرم افزارهاي علمي وتحقيقاتي

                          • تجهيز كتابخانه ها به اسناد، مدارك، كتابها و اتصال آنها به كتابخانه هاي معتبر جهاني.

                          • گنجاندن دروسي مانند فلسفه علم، تاريخ علم و روش تحقيق و

                          مأخذ شناسي در كليه مقاطع تحصيلي

                          • بكارگيري وسايل ارتباط جمعي در راستاي توليد علم و استفاده از

                          شيوه هاي علمي در جهت حل مشكلات

                          • تجهيز مراكز آموزش به وسايل سمعي و بصري و سايت هاي كامپيوتري-ترغيب، تشويق و حمايت از تشكيل كنفرانسها، تله كنفرانس ها،

                          همايش ها، سمينارها، سمپوزيوم هاي ملي، منطقه اي و بين المللي در راستاي اهداف علمي و تحقيقاتي.

                          پيشنهادهاي سياسي براي توليد علم:

                          • احترام به شأن و منزلت فردي و اجتماعي اهل علم از سوي مديران و حاكمان جامعه

                          • احترام به استقلال علم و تضمين اين استقلال و ايجاد زمينه مناسب براي نقد و نقادي از سوي مديران سطح بالاي جامعه

                          • ارتقاء سطح علمي مديران جامعه

                          • حمايت از افراد متفكر و صالح و انتخاب آنان در جهت احراز مشاغل مديريتي

                          • داشتن سعه صدر و فراخ انديشي از سوي مسؤلان اداره جامعه

                          • بهره مندي گسترده از نظرات مشورتي عالمان، متخصصان و دانشمندان در اداره جامعه

                          • سياستگذاري در راستاي تعميم بهره برداري همگان از دستاوردهاي علمي

                          • اتخاذ سياستها و خط مشي هاي ميان مدت و بلند مدت در راستاي توليد، توسعه و گسترش علم

                          • اتخاذ سياستهاي مناسب و مؤثر جهت جلوگيري از افراد مغزها

                          • تغيير همه جانبه و فراگير مطالب درسي در مقاطع مختلف تحصيلي و انطباق آنها با نيازهاي ملي، منطقه أي و بين المللي

                          بي شك هنوز هم مي توان بر فهرست پيشنهادهاي فوق افزود. از اين كار پرهيز مي كنيم و همچنان با اين اميد به سر مي بريم كه روزي، روزگاري خواسته ها توصيه ها و پيشنهادهاي فوق جامة عمل بپوشند و شاهد شكوفايي، توسعه و نهادينه شدن نهاد علم در جامعه خويش باشيم.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #58
                            نويسنده: يورگن هابرماس

                            حوزه عمومي


                            منظور ما از «حوزه عمومي» پيش از هر چيز، قلمرو زندگي اجتماعي ماست كه چيزي به نام افكار عمومي مي*تواند در آن شكل گيرد. دراصل، دسترسي به حوزه عمومي براي همه آزاد است. بخشي از حوزه عمومي در هر گفت و شنودي كه درآن افراد مستقل گِردهم مي*آيند تا گروهي را شكل دهند ايجاد مي*شود.


                            مفهوم

                            منظور ما از «حوزة عمومي» پيش از هر چيز، قلمرو زندگي اجتماعي ماست كه چيزي به نام افكار عمومي مي*تواند در آن شكل گيرد. دراصل، دسترسي به حوزه عمومي براي همه آزاد است. بخشي از حوزه عمومي در هر گفت و شنودي كه درآن افراد مستقل گِردهم مي*آيند تا گروهي را شكل دهند ايجاد مي*شود.
                            بنابراين آنها نه همچون متخصصان و پيشه*وراني كه امور شخصي خود را انجام مي*دهند و نه همانند شركاي قانوني كه تابع مقررات قانوني ديوان*سالاري دولتي و مجبور به فرمانبرداري هستند عمل مي*كنند. شهروندان به*عنوان يك گروه هنگامي عمل مي*كنند كه به مسائل مورد علاقة عموم مي*پردازند بدون آن*كه در معرض زور و فشار قرار داشته باشند، يعني اين ضمانت وجود دارد كه آنها مي*توانند آزادانه دورهم*گِرد آيند، متحد شوند و بدون محدوديت عقايد خود را بيان و تبليغ كنند. وقتي اين گروه بزرگ باشد، اين نوع ارتباط نيازمند ابزارهاي اشاعه و تأثيرگذاري است؛ امروز، روزنامه*ها و نشريات ادواري، راديو و تلويزيون رسانه*هاي حوزة عمومي محسوب مي*شوند. ما زماني از حوزه عمومي سياسي (به*عنوان مثال، متمايز با معناي ادبي آن) سخن مي*گوييم كه مباحث عمومي مربوط به موضوع*هايي مرتبط با عمل دولت باشند. قدرت قهرآميز دولت به اصطلاح همتاي حوزه عمومي سياسي است، ولي بخشي از آن نيست. قدرت دولت، مطمئناً قدرت «عمومي» تلقي مي*شود، اما صفت عمومي بودنش را مديون وظيفه*اش در مورد مراقبت از مردم است، يعني در نظر گرفتن خير عمومي همه شركاي قانوني. تنها هنگامي كه اعمال اقتدار عمومي در عمل تابع شرط عمومي بودن دموكراتيك باشد، حوزه عمومي سياسي.
                            از طريق مجمع قانون*گذاري، تأثيري نهادينه شده بر حكومت مي*گذارد. اصطلاح «افكار عمومي» ناظر بر وظايف انتقاد از اقدار دولتي سازمان يافته و كنترل آن است كه جامعه به شكل غيررسمي و رسمي در طي انتخابات ادواري انجام مي*دهد. مقررات مربوط به عمومي بودن فعاليت*هاي مرتبط با دولت براي مثال نظير، دسترسي همگاني به جريان محاكمات نيز مرتبط با اين وظيفة افكار عمومي است. اصول عمومي بودن – عمومي بودني كه قبلاً بايد در مقابل سياست*هاي سرّي پادشاهان پيروز مي*شد و از آن موقع نظارت دموكراتيك بر فعاليت دولت را امكان*پذير ساخته است با حوزه عمومي به مثابة حوزه واسط بين دولت و جامعه، حوزه*اي كه در آن جامعه به*عنوان محل افكار عمومي شكل مي*گيرد، تناظر دارد. اين*كه مفاهيم حوزه عمومي و افكار عمومي تا قرن هجدهم شكل نگرفتند. امري تصادفي نيست. اين مفاهيم معناي خاص خود را از يك وضعيت تاريخي عيني اخذ مي*كنند. در قرن هجدهم است كه فرد مي*فهمد بين افكار و افكار عمومي تمايز قايل شود. در حالي كه افكار ساده (اموري كه به عنوان بخشي از يك فرهنگ، باورهاي هنجاري، تعصبات و قضاوت*هاي مشترك بديهي پنداشته مي*شوند) به نظر مي*رسند كه در ساختار شبه*طبيعي خود به عنوان نوعي ته*نشست تاريخي ثابت باقي بمانند، افكار عمومي، از نظير صِرفِ ايدة خود تنها زماني مي*توانند شكل گيرند كه جامعه*اي درگير مباحث عقلاني وجود داشته باشد. مباحث عمومي كه به گونه*اي نهادي حفاظت مي*شوند و با هدف انتقادي اِعمال اقتدار سياسي را به*عنوان موضوع خود مي*پذيرند از زمان*هاي قديم وجود نداشته*اند- بلكه تنها در مرحله ويژه*اي از حيات جامعه بورژوازي شكل گرفتند و تنها به واسطه*ي مجموعه*ي ويژه*اي از منافع توانستند در نظام دولت مبتني بر قانون بورژوايي ادغام شوند.



                            تاريخچه

                            بيان وجود حوزة عمومي به تنهايي و جدا حوزة خصوصي در جامعه اروپايي قرون وسطي امكان*پذير نيست. ولي در عين*حال، اطلاق صفت «عمومي» به مظاهر اقتدار امري اتفاقي نيست، به اين دليل كه بازنمود عمومي اقتدار در آن دوره وجود داشت. در تمامي سطوح هرمي كه قانون فئودالي ايجاد كرده است، جايگاه ارباب فئودال در ارتباط با طبقه*بندي «عمومي» و «خصوصي» بي*طرف است، اما فردي كه در آن جايگاه قرار دارد آن را به* گونه*اي عمومي نمايندگي مي*كند. او خود را به*عنوان تجسم قدرتي «برتر» در هر مرتبه*اي نشان مي*دهد. اين مفهوم نمايندگي در تاريخچة قانون اساسي اخير نيز استمرار يافته است. حتي امروزه نيروي اقتدار سياسي در بالاترين سطوح آن، با اينكه از مباني پيشين خود بسيار فاصله گرفته است، اما هنوز رئيس دولت بايد آنرا نمايندگي كند. اما عناصري از اين دست از ساختار اجتماعي ماقبل بورژوايي سرچشمه مي*گيرند. نمايندگي در معناي حوزه عمومي بوژوايي، به*عنوان مثال «نمايندگي» ملت يا موكلين خاص هيچ ربطي با عمومي بودن مبتني بر نمايندگي ندارد، كه در هستي عيني ارباب وجود دارد. تا هنگامي كه شهريار و طبقات اجتماعي او به جاي آن*كه صرفاً كشور را نمايندگي كنند، خودِكشور هستند، آنها قادر به اين*گونه نمايندگي هستند، آنها اقتدار خود را به جاي اين*كه براي مردم اعمال كنند، در مقابل مردم اعمال مي*كنند.

                            قدرت*هاي فئودالي (كليسا. شهريار و اشراف) كه اين عمومي بودن مبتني بر نمايندگي مربوط به آنهاست، در جريان فرآيند طولاني قطبي شدن انسجام خود را از دست دادند و در پايان قرن هجدهم به عناصري خصوصي و عمومي تجزيه شدند. جايگاه كليسا در نتيجه اصلاح ديني تغيير يافت، و پيوند با قدرت الهي كه كليسا نماينده*ي آن بود، يعني دين، به امري خصوصي تبديل شد. از نظر تاريخي، آنچه كه آزادي ديني ناميده مي*شود از نخستين قلمرو استقلال فردي حراست كرد؛ كليسا خود به*عنوان يك تشكل گروهي در ميان سايرين و در چهارچوب قوانين عمومي به حيات خود ادامه داد. به همين شكل، قطبي شدن قدرت شاهانه نيز در قالب تفكيك بودجه عمومي از دارايي*هاي خصوصي ارباب فئودال نمود عيني يافت. در دستگاه اداري و ارتش (و حتي تا حدودي در دادگاه*ها)، نهادهاي قدرت عمومي در برابر حوزه خصوصي شدة دربار شاهانه استقلال يافتند. در ارتباط با طبقات اجتماعي، نهايتاً عناصري از گروه*هاي حاكم به دستگاه*هاي قدرت عمومي همچون پارلمان (و تا حدودي نيز به ارگان*هاي قضايي) تبديل شدند، عناصري از گروه*هاي شغلي كه در داد و ستدهاي شهري و با تفاوت*هاي مشخص از ميان طبقات تثبيت شده بودند، حوزه جامعه بورژوايي را شكل دادند كه به*عنون قلمرو اصيل استقلال در برابر دولت قد علم مي*كنند.

                            عمومي بودن مبتني بر نمايندگي، راه را بر حوزه جديدي از «قدرت عمومي» گشود، كه با ظهور دولت*هاي سرزميني و ملي پديد آمد. قرينة فعاليت*هاي جاري دولت (مديريت باثبات، ارتش دائمي)در استمرار روابطي بود كه در اين اثنا به واسطه بازار سهام و مطبوعات، از طريق آمد و شد كالاها و اخبار به وجود آمده بود. قدرت عمومي به*عنوان امري ملموس تثبيت شد در برابر كساني قرار گرفت كه تابع آن بودند و در ابتدا از منظر قدرت عمومي منفي تعريف شده بودند. اينها «اشخاص منفردي» هستند كه به دليل نداشتن مقام از قدرت عمومي محروم بودند. مفهوم «عمومي» ديگر يادآور سلطنت مبتني بر نمايندگي فردي كه اقتدار را در دست دارد، نيست؛ بلكه امروز عبارت است از فعاليت منظم مبتني بر رقابت دستگاهي است كه انحصار استفاده قانوني از زور را دارد. اشخاص منفردي كه زير فرمان دولت قرار گرفته*اند، به*عنوان كساني كه قدرت عمومي به آنها مي*پردازد، جامعه را تشكيل مي*دهند.

                            جامعه به*عنوان قلمروي خصوصي كه به منظور مواجهه با دولت شكل گرفته است، به اصطلاح، از يك سو كاملاً از قدرت عمومي تفكيك شده و از سوي ديگر جامعه به يك موضوع منفعت عمومي تبديل مي*شود تا جايي كه با ظهور اقتصاد بازار بازتوليد زندگي فرار از مرزهاي قدرت داخلي خصوصي مي*روند. حوزه عمومي بورژوايي را مي*توان به*عنوان قلمرو اشخاص منفردي تلقي كرد كه به منظور ايجاد يك جامعه گِردهم آمدند. آنها خيلي زود استفاده از حوزه عمومي روزنامه*هاي خبري، را كه رسماً به آن نظم داده شده بود، آغاز كردند و با بهره*گيري از آن روزنامه*ها به همراه هفته*نامه*هايي با محورهاي اخلاقي و انتقادي، درگير بحثي درباره قوانين عمومي حاكم بر روابط در حوزة اساساً خصوصي شده ولي عموماً مطرح مبادله كالا و كار شدند.
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #59

                              مدل ليببرالي حوزة عمومي

                              محيطي كه اين بحث يعني بحث عمومي در آن صورت مي*گيرد منحصر به فرد و بدون نمونة تاريخي است. پيش*تر، طبقات اجتماعي با شهرياران خود در مورد قراردادهايي به توافق مي*رسيدند كه در آنها مطالبات مربوط به كسب قدرت مورد به مورد مشخص شده بود. همان*طور كه مي*دانيم، اين تحول در انگلستان كه در آنجا قدرت فرمانروا از طريق پارلمان مشروط گرديد، روند متفاوتي را نسبت به قارة اروپا كه در آن شاه ميانجي طبقات اجتماعي بود، طي كرد. بنابراين، «بورژوازي» از اين شيوه ايجاد موازه قدرت بُريد. به اين دليل كه در اين شيوه ديگر نمي*توانست خود را به*عنوان طبقة حاكم تثبيت كند. با توجه به اقتصاد تجاري، تقسيم اقتدار كه از طريق تفاوت حقوق افراد داراي اقتدار فئودالي (آزادي*هاي متعلق به طبقات اجتماعي به انجام رسيد، بود ديگر امكان*پذير نبود- قدرت در حقوق خصوصي مربوط به حق تصرف مالكيت سرمايه*داران غيرسياسي است. بورژواها اشخاص منفردي هستند، به عبارت دقيق*تر آنها حكومت نمي*كنند. بنابراين، مطالبات آنها براي كسب قدرت در تقابل با اقتدار متمركزي كه بايد تقسيم شود نيست بلكه بر عليه اصل اقتدار تثبيت شده است. هدف اصل كنترل، يعني عمومي بودن كه براساس آن جامعه بوژوايي با اصل اقتدار تثبيت شده مخالفت مي*كند به عبارت دقيق*تر دگرگوني اقتدار است و نه صرفاً جايگزيني يك مبناي مشروعيت به جاي ديگري. در نخستين قوانين اساسي مدرن، بخش*هاي مربوط به حقوق اساسي، تصويري از مدل ليبرالي حوزة عمومي را ارائه مي*كند، يعني آنها جامعه را به*عنوان حوزه استقلال فردي به رسميت مي*شناسند؛ در مقابل آن قدرت عمومي با كاركردهايي محدود قرار مي*گيرد، بين اين و حوزه به اصطلاح قلمرو اشخاص منفرد قرار دارد كه گردهم آمده*اند تا جامعه*اي را تشكيل مي*دهند و به*عنوان شهروندان دولت وظيفه ميانجي*گري بين دولت و خواسته*هاي جامعه بورژوايي را بر عهده دارند تا براساس اين عقيده، بدين*وسيله اقتدار سياسي را به اقتدار «عقلاني» در محيط حوزه عمومي تغيير دهند. به نظر مي*رسيد كه در پيش*فرض*هاي جامعه*اي مبتني بر مبادله آزاد كالاها، تحقق منفعت عمومي كه معيار ارزشيابي اين نوع عقلانيت بود در گروه رها شدن داد و ستد اشخاص منفرد در بازار از قيد نيروهاي اجتماعي و روابط آنها در حوزه عمومي از فشار سياسي خواهد بود.

                              روزنامه*هاي سياسي در طول اين دوره نقش مهمي را بازي كردند. در نيمه دوم قرن هجدهم با شكل*گيري شيوة جديد تدوين اقلام خبري در قالب ژورناليسم ادبي، رقابتي جدي با شيوة قديمي خبرنويسي آغاز گرديد. كارل بوشر ويژگي*هاي اساسي اين تحول را اين*گونه توصيف مي*كند:

                              از ميان نهادهايي كه صرفاً وظيفه انتشار اخبار را برعهده داشتند، روزنامه*ها به هدايت*كنندگان و انتشار دهندگان افكار عمومي و همچنين به سلاح سياست حزبي تبديل شدند. پيامد اين تحول براي سازمان دروني روزنامه*ها، افزودن وظيفة جديدي، يعني سرمقاله*نويسي، بين وظيفه جمع*آوري اخبار و انتشار آن بود. معهذا، از نظر ناشر روزنامه اهميت اين تحول اين بود كه او از فروشنده اطلاعات جديد به يك دلال افكار عمومي مبدل مي*شد.

                              ناشرين مبناي تجاري روزنامه*ها را فراهم آوردند، ولي بدون آن*كه آن را تجاري كنند. مطبوعات همچنان به*عنوان يكي از نهادهاي جامعه باقي ماندند و به فعاليت خود در جهت ارائه و تشديد مباحث عمومي ادامه دادند، آنها ديگر نه صرفاً وسيله*اي براي انتقال اخبار بودند و نه هنوز رسانة فرهنگ مصرفي.

                              اين نوع مطبوعات را مي*توان به*ويژه در دوره*هاي انقلابي مشاهده كرد، يعني وقتي كه روزنامه*هاي مرتبط با كوچك*ترين ائتلاف*ها گروه*هاي سياسي ظاهر مي*شوند، همانند آنچه را 1789، در پاريس روي داد. در پاريس 1848 هر سياست*مدار نيم*بندي باشگاه خود را تشكيل مي*داد و از دو نفر يك نفر نشريه خود را تأسيس كرده بود. بيش از 450 باشگاه و بش از 200 نشريه تنها بين فوريه و مه در اين سال ظاهر شدند. تا زماني كه كاركرد سياسي حوزه عمومي قانوناً به رسميت شنانخته شود، ظهور يك روزنامه سياسي معادل درگير شدن در مبارزه براي ايجاد قلمروي آزاد براي افكار عمومي، يعني براي عمومي بودن به*عنوان يك اصل، بود. با استقرار دولت بورژوايي مبتني بر قانون اساسي بود كه مطبوعاتي كه به موضوع استفاده جامعه از عقل مي*پرداختند از زير فشار ديدگاه*هاي ايدئولوژيكي رهايي يافتند. از آن پس مطبوعات توانسته*اند موضع جدلي خود را رها كنند و از درآمدهاي بالقوه قعاليت تجاري بهره *گيرند. زمينه اين تغيير از مطبوعات مطرح كننده عقايد و ديدگاه*ها به مطبوعات تجاري تقريباً هم*زمان در انگستان، فرانسه و ايالات متحده در طول دهة 1830 مهيا گرديد. در جريان اين دگرگوني از روزنامه*نگاري مبتني بر نويسندگان منفرد به خدمات مصرفي رسانه*هاي گروهي، حوزه عمومي بودن با هجوم منافع فردي و كسب جايگاهي ممتاز در درون آن، تغيير يافت.



                              حوزه عمومي در دموكراسي*هاي دولت رفاه توده*وار

                              مدل ليبرالي حوزه عمومي هنوز هم در مورد مطالبات هنجاري موجود درالزامات نهادي شدة عمومي بودن، راهگشا است؛ اما در ارتباط با روابط واقعي موجود در يك دموكراسي توده*اي كه به لحاظ صنعتي پيشرفته و به شكل دولت رفاه اجتماعي درآمده است، كاربردي ندارد. تا حدودي، مدل ليبرالي همواره دربردارنده*ي جنبه*هاي ايدئولوژيك بوده، يعني تا حدودي، پيش*فرض*هاي اجتماعي كه با آن جنبه*ها مرتبط هستند، دستخوش تغييرات بنيادي شده*اند. حتي شكل*هايي كه حوزه عمومي به خود مي*گرفت، شكل*هايي كه ايده آن را تا حدود معيني روشن مي*ساخت، با شروع جنبش چارتيست*ها در انگلستان و انقلاب فوريه در فرانسه، تغيير كردند. با گسترش مطبوعات و تبليغات، جامعه به فرار از مرزهاي بورژوازي توسعه يافت. جامعه همراه با انحصاري بودنش انسجامي را كه نهادهاي مراودات اجتماعي سرگرم*كننده و استاندارد نسبتاً بالاي آموزشي به آن بخشيده بودند از دست داد. بنابراين تضادهايي كه در گذشته به حوزه خصوصي منتقل شده بودند. اكنون وارد حوزه عمومي شده*اند. نيازهاي گروهي كه نمي*توانند در چارچوب بازار خود سامان تأمين شوند، به سمت مقررات دولتي متمايل مي*شوند. حوزه عمومي كه بايد در حال حاضر به عنوان ميانجي اين خواسته*ها عمل كند، به عرصه رقابت منافع در خشن*ترين شكل رويارويي قهرآميز تبديل شده است. ديگر به سختي مي*توان قوانيني را مشخصاً در نتيجة «فشار خيابان**ها» شكل گرفته*اند در چارچوب اجماعي كه اشخاص منفرد در مباحثه عمومي به آن رسيده*اند، در نظر گرفت؛ اين قوانين به گونه*اي كم و بيش آشكار منطبق بر سازمان*هاي منافع فردي متضاد مي*باشند. امروزه، اين سازمان*هاي اجتماعي هستند كه در ارتباط با دولت يا از طريق احزاب سياسي يا به*طور مستقيم، در برخورد با اداره امور عمومي عمل مي*كنند. با به هم قفل شدن قلمروهاي خصوصي و عمومي، نه تنها عاملان سياسي كاركردهاي معيني را در حوزه مبادله كالا و كار اجتماعي برعهده مي*گيرند؛ بلكه قدرت*هاي اجتماعي نيز كاركردهاي سياسي را از آن خود مي*كنند. اين وضعيت منجر به ايجاد نوعي «فئودالي شدن مجدد» حوزه عمومي مي*شود. سازمان*هاي بزرگ تلاش مي*كنند كه تا حد ممكن در پشت درهاي بسته با دولت و با يكديگر به توافقات سياسي دست يابند؛ اما درعين حال آنها بايد با به كارگيري تبليغات نمايشي، حداقل تأييد همگاني توده مردم را نيز به دست آورند.

                              مشخصة حوزه عمومي سياسي در دولت رفاه ضعف نامتعارف كاركردهاي مهم آن است. اگرچه زماني هدف از عمومي بودن مقيد ساختن، افراد يا امور به استفاده عمومي از خرد و پذيرا ساختن تصميم*گيري سياسي براي تجديد نظر دادگاه افكار عمومي بود، ولي امروز عمومي بودن به شكل «تبليغات» براي افراد و امور حيثيت عمومي كسب مي*كند. و آنها را در افكار عمومي قابل تحسين مي*سازد. اصطلاح «روابط عمومي» خود نشان*دهنده اين است كه چگونه حوزه عمومي كه پيش*تر از ساختار جامعه ريشه مي*گرفت امروز بايد با توجه به قراين به شكل موردي ايجاد شود. رابطه محوري بين جامعه، احزاب سياسي و پارلمان نيز از اين تغيير در كاركرد متأثر شده است.

                              معهذا دولت رفاه با تغيير نحوة عملكرد در حقوق اساسي با روند كنوني تضعيف حوزه عمومي، به*عنوان يك اصل، مخالفت مي*كند، يعني دستگاه*هاي دولتي شرط عمومي بودن را به همة سازمان*هايي كه در رابطه با دولت فعاليت مي*كنند تعميم داده*اند. هر چه اين وضعيت به واقعيت نزديك*تر شود، جامعه سازمان*يافته اشخاص منفرد جايگزين جامعه ناسالم مركب از اشخاص منفردي مي*شود كه به*عنوان افراد عمل مي*كنند.

                              در شرايط كنوني، تنها اين جامعه سازمان يافتة مي*تواند به* گونه*اي مؤثر با بهره*گيري از مجاري درون حزبي و درون سازماني حوزه*هاي عمومي، مبتني بر عمومي بودن تقويت شده*اي براي بده و بستان سازمان*ها در يك فرآيند ارتباط عمومي مشاركت كند. در اين فرآيند ارتباط عمومي است كه صورتبندي توافق*هاي سياسي مي*توانند مشروعيت يابند. خودِ ايده حوزه عمومي كه بر عقلاني كردن اقتدار در فضاي مباحثات عمومي بين اشخاص منفرد دلالت دارد و در دموكراسي دولت رفاه توده*وار تداوم يافته است. همراه با دگرگوني ساختاري حوزه عمومي در خطر از هم پاشيده شدن است. امروزه، اين ايده تنها بر مبنايي متفاوت تحقق*پذير است، يعني به شكل عقلاني كردن اِعمال قدرت سياسي و اجتماعي زير كنترل متقابل سازمان*هاي رقيبي كه در ساختار دروني خود و نيز در روابط*شان با دولت و با يكديگر به عمومي بودن متعهد هستند.
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #60
                                علم و علم كاذب



                                اعتقاد، تعهد، دلبستگى و فهم، از حالات ذهن انسان هستند. ولى ارزش عينى و علمى يك تئورى، مستقل از ذهن انسانى است كه آن را خلق مى‏كند، يا آن را مى‏فهمد. ارزش علمى آن فقط به پشتيبانى و حمايت عينى‏اى كه اين تئوريها يا حدسها در واقعيات (فاكتها) به دست مى‏آورند، متكى است.


                                احترام انسان به معرفت، يكى از برجسته‏ترين خصائص اوست. معرفت‏به زبان لاتين [Scientia] است و كلمه [Science] ( علم) به عنوان محترم ترين نوع معرفت معرفى شده است. ولى آنچه علم را از خرافات يا علم كاذب متمايز مى‏سازد، چيست؟ كليساى كاتوليك، پيروان كوپرنيك و حزب كمونيست، پيروان مندل را به بهانه اينكه عقايد آنها علم كاذب است، طرد كردند و آزار دادند. بنا براين ملاحظه مى‏شود كه مسئله حد و مرز علم و علم كاذب، صرفا يك مسئله مربوط به مشرب فلسفى نيست، بلكه داراى ارتباط و اهميت‏برجسته سياسى و اجتماعى است.

                                عده‏اى از فلاسفه كوشش كرده‏اند تا مساله تعيين حد و مرز علم را به اين صورت حل كنند كه اگر اغلب مردم، حكمى را بنحوى نسبتا جدى قبول داشته و آن را پذيرفتند، حكم مزبور مقام و منزلت علم را به دست مى‏آورد; ولى تاريخ تفكر به ما نشان مى‏دهد كه بسيارى از مردم در گذشته، به عقايد كاملا بى‏پايه و بى‏اساس سرسپردگى كامل داشته‏اند. در مقابل برخى از دانشمندان حتى در مورد بهترين تئوريهاى خود بسيار به ديده شك مى‏نگريستند. تئورى نيوتون يكى از نيرومندترين تئوريهايى است كه علم تا كنون بوجود آورده است، ولى خود نيوتون هيچگاه باور نداشت كه اجسام از يك فاصله يكديگر را جذب مى‏كنند.
                                بنابراين، هيچ درجه‏اى از تعهد و اعتقاد در قبال يك حكم، آن حكم را به علم تبديل نمى‏كند. در واقع نشانه برجسته رفتار علمى يك نوع تلقى ترديدآميز حتى نسبت‏به تئوريهايى است كه شديدترين دلبستگى را به آنها داريم. اعتقاد كوركورانه به يك تئورى، يك فضيلت فكرى نيست‏بلكه يك خيانت فكرى است. بنابراين، حكمى ممكن است علم كاذب باشد حتى اگر كاملا موجه و حق بجانب جلوه كند، و همه به آن معتقد باشند. از سوى ديگر، حكمى ممكن است از نظر علمى ارزشمند باشد، حتى اگر باور نكردنى جلوه كند و هيچكس به آن معتقد نباشد. يك تئورى مى‏تواند داراى ارزش علمى بسيار عالى باشد، حتى اگر هيچكس آن را نفهمد چه رسد به اينكه آن را باور داشته باشند. ارزش معرفتى يك تئورى، هيچ ارتباطى با تاثير روان‏شناختى‏اى كه روى اذهان مردم مى‏گذارد ندارد. اعتقاد، تعهد، دلبستگى و فهم، از حالات ذهن انسان هستند. ولى ارزش عينى و علمى يك تئورى، مستقل از ذهن انسانى است كه آن را خلق مى‏كند، يا آن را مى‏فهمد. ارزش علمى آن فقط به پشتيبانى و حمايت عينى‏اى كه اين تئوريها يا حدسها در واقعيات (فاكتها) به دست مى‏آورند، متكى است.

                                هيوم مى‏گفت: «اگر كتابى را در دست‏بگيريم كه حاوى هيچ استدلالى انتزاعى مرتبط با كميت و عدد يا هيچ استدلال تجربى درباره امر واقع و وجود نباشد، بايد آن را به آتش بيندازيم، زيرا جز سفسطه و فريب هيچ چيز در برندارد»

                                ولى بايد پرسيد: استدلال تجربى چيست؟

                                اگر به كتب و منابع وسيع قرن هفدهم در باره سحر و جادو مراجعه كنيم، آنها را پر از گزارشهاى مشاهدات دقيق و گواهيهاى همراه با سوگند و حتى تجربيات خواهيم يافت.

                                گلانويل فيلسوف مشهور سالهاى نخست انجمن پادشاهى انگليس، جادوگرى را عاليترين نمونه استدلال تجربى تلقى مى‏كرد.

                                بنابر اين قبل از آنكه طبق نظر هيوم، كار سوزاندن كتاب را آغاز كنيم، بايد استدلال تجربى را تعريف كنيم. در استدلال علمى، تئوريها با واقعيتها مواجه مى‏شوند و يكى از شرايط اساسى استدلال علمى اين است كه تئوريها بايد مورد حمايت و پشتيبانى واقعيات قرار گيرند.

                                حال بايد پرسيد كه واقعيات با چه دقتى مى‏توانند از تئورى پشتيبانى كنند؟ پاسخهاى مختلفى به اين سؤال داده شده است. تصور نيوتون اين بود كه قوانين خود را از روى واقعيات ثابت كرده است. او افتخار مى‏كرد كه كارش بيان فرضيه‏هاى صرف نبوده و فقط تئوريهايى را كه بر مبناى واقعيات ثابت‏شده عنوان كرده است‏بويژه مدعى بود كه قوانين خود را از پديده‏هاى ارائه شده توسط كپلر استنتاج كرده است. ولى فخرفروشيهاى او بى‏اساس بود، زيرا طبق ادعاهاى كپلر، مسير سيارات بيضى است در صورتيكه طبق تئورى نيوتون، سيارات فقط در حالتهايى خاص مسير بيضى شكل دارند كه طى حركتشان يكديگر را دچار اختلال نسازند. اما اين شرط هيچگاه صادق نيست و طبق قوانين نيوتون سيارات به طور حتم مسير يكديگر را مختل مى‏كنند. بنا بر اين نيوتون مجبور شد تا تئورى انحراف مدار را ابداع كند، كه از آن چنين برمى‏آيد كه هيچ سياره‏اى در مسير بيضى حركت نمى‏كند. مى‏توان به آسانى اثبات كرد كه ممكن نيست از تعداد محدودى از واقعيتها، يك قانون طبيعت را با منطق معتبر نتيجه گرفت، ولى هنوز كه هنوز است مرتب مى‏خوانيم كه تئوريهاى از روى واقعيتها ثابت مى‏شوند. اين چنين مقاومت در برابر منطق مقدماتى چرا رخ مى‏دهد؟

                                توضيح بسيار موجهى در اين باره وجود دارد. دانشمندان قصد دارند تئوريهاى خود را چنان قابل احترام سازند كه شايستگى عنوان «علم‏» يعنى معرفت اصيل را داشته باشد. از قرن هفدهم كه علم به معنى امروزى‏اش پديد آمد، اين تصور نزد دانشمندان وجود داشت كه علم بايد بدون هيچگونه ترديدى ثابت‏شود و به صورت معرفت مطمئن درآيد. دانشمند اگر بخواهد شايسته اين عنوان باشد، نبايد حدس بزند، بلكه بايد هر جمله‏اى را كه بيان مى‏كند از روى واقعيات ثابت كند. اين معيار شرافت علمى بود. تئوريهايى كه از روى واقعيات ثابت نشده باشند، به منزله علم كاذب معصيت‏آميز و همچون بدعت كفرآميز در جامعه تلقى مى‏شد. فقط فروريختگى تئورى نيوتونى در قرن حاضر بود كه دانشمندان را وادار ساخت تا درك كنند. ميزان و معيار شرافت و درستكارى علمى كه آنها براى خود ساخته بودند، جنبه تخيلى داشته است. قبل از ظهور اينشتاين، اكثر دانشمندان فكر مى‏كردند، نيوتون قوانين نهايى و اساسى را كه خداوند در طبيعت‏به وديعه گذاشته است، با اثبات آنها از روى واقعيات كشف و آشكار ساخته است. آمپر در اوايل قرن نوزدهم چنين احساس كرد كه بايد كتاب مربوط به انديشه‏هايش در زمينه الكترومغناطيس را تئورى رياضى پديده‏هاى الكتروديناميك كه " بدون كوچكترين شبهه‏اى از تجربه استنتاج شده است" نامگذارى كند. اما در آخر كتاب، تصادفا اعتراف مى‏كند كه بعضى از تجربيات مربوطه هيچگاه انجام نشده و حتى آلات و ابزار لازم براى انجام آنها ساخته نشده است.

                                حال اگر كليه تئوريهاى علمى به طور مساوى اثبات نشدنى است، وجه تمايز دانسته‏هاى علمى از جهل و علم اصيل از علم كاذب چيست؟

                                يك پاسخ به اين سؤال از قرن بيستم توسط منطقيون استقرايى ارائه شد. منطق استقرايى بر آن شد تا احتمالات تئوريهاى گوناگون را بر حسب كل شواهدى كه بر له آن تئوريها در دسترس است تعريف كند. اگر احتمال رياضى يك تئورى بالاباشد،در آن صورت شايسته اين است كه علمى توصيف شود. اگر اين احتمال پايين يا صفر باشد، تئورى مزبور علمى نمى‏باشد. بدين ترتيب معيار شرافت و تقواى علمى اين است كه هرگز چيزى را كه لااقل تا درجه بالايى محتمل نباشد، بيان نكنند. احتمال‏گرايى سيماى جذابى دارد. به جاى آنكه يك تمايز ساده‏گراى سياه و سفيد بين علم و شبه‏علم ارائه دهد، يك درجه بندى پيوسته از تئوريهاى ضعيف با احتمال پايين تا تئوريهاى خوب با احتمال بالا عرضه مى‏كند ولى در سال 1934 كارل پوپر يكى از بانفوذترين فلاسفه عصر ما چنين استدلال كرد كه «احتمال رياضى كليه تئوريها - چه علم اصيل و چه علم كاذب - با در دست‏بودن هر مقدار شواهد بر له آنها، مساوى صفر است ».

                                اگر استدلال پوپر درست‏باشد، تئوريهاى علمى نه تنها متساويا غير قابل اثبات هستند، بلكه نيز متساويا غير محتمل مى‏باشند. بدين جهت معيار جديدى تشخيص مرز بين علم و شبه علم لازم است و پوپر يك معيار پيچيده‏اى پيشنهاد كرد. طبق معيار پوپر، يك تئورى مى‏تواند علمى باشد حتى اگر هيچگونه مدرك و دليل بر له آن موجود نباشد. برعكس مى‏تواند علم كاذب باشد، حتى اگر تمام مدارك و شواهد موجود بر له آن گواهى دهد. يعنى جنبه علمى يا غير علمى بودن يك تئورى مى‏تواند مستقل از واقعيات تعيين شود. يك تئورى «علمى‏» است، اگر كسى از پيش يك تجربه (يا مشاهده) قاطع را معرفى كند كه بتواند تئورى مزبور را ابطال كند. برعكس تئورى مزبور علم كاذب يا شبه علمى خواهد بود، اگر معرفى چنين ابطال كننده بالقوه‏اى امكان نداشته باشد. اما اگر چنين باشد ديگر بين تئوريهاى علمى و شبه علمى، نمى‏توان مرزى تعيين كرد بلكه در واقع تا حدودى روش علمى را از روش غير علمى متمايز مى‏سازيم. براى يك فرد معتقد به نظريه پوپر، ماركسيسم "علمى" خواهد بود اگر ماركسيستها واقعياتى را معرفى كنند كه در صورت مشاهده، آنها را وادار كند تا از ماركسيسم دست‏بكشند. در غير اين صورت، ماركسيسم يك علم كاذب مى‏شود. همواره جالب خواهد بود، از يك ماركسيست‏سؤال شود، چه واقعه يا حادثه قابل تصورى باعث‏خواهد شد كه ماركسيسم را رها كند. در صورتى كه وى به ماركسيسم متعهد باشد به طور حتم برايش غير اخلاقى خواهد بود اگر وضع امورى را معرفى كند كه بتواند ماركسيسم را ابطال سازد. بدين ترتيب يك حكم ممكن است‏به يك عقيده علمى كاذب تنزل و يا به يك معرفت اصيل ارتقاء يابد، برحسب اينكه آيا شرايط قابل مشاهده‏اى كه منجر به ابطال آن شود را مى‏توانيم بيان كنيم يا نه.
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...