Announcement

Collapse
No announcement yet.

Poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Gallery

    تالار

    Counting out numbered time, in my chamber
    Shall I shout throw a line my life saver
    Many doors a cracked floor and founation
    Mirrored walls, imaged calls, slow stagnation

    در سلولم، عددهای زمان را می شمارم
    می خواهم فریاد بزنم: حافظ زندگی راهی بنمای
    درهای بسیار، پی و زمینی ترک دار
    دیوارهای آینه ای، فریادهای منعکس شده، رکودی آرام

    A skyline outmeasured
    A lifeline so treasured

    افقی خارج از مقدار
    شیشه عمری بس گرانبها

    In confusion I am anchored
    Caged illusion still unanswered
    Not in good shape someone show me
    How to escape mirror gallery

    در آشفتگی لنگر انداخته ام
    وهمی محصور هنوز بی جواب مانده
    هیچکس به خوبی نشانم نمی دهد
    که چگونه بگریزم از تالار آینه

    Counting out numbered time, in my chamber
    Shall I shout throw a line my life saver
    Many doors a cracked floor and founation
    Mirrored walls, imaged calls, slow stagnation

    در سلولم، عددهای زمان را می شمارم
    می خواهم فریاد بزنم: حافظ زندگی راهی بنمای
    درهای بسیار، پی و زمینی ترک دار
    دیوارهای آینه ای، فریادهای منعکس شده، رکودی آرام

    A skyline outmeasured
    A lifeline so treasured

    افقی خارج از مقدار
    شیشه عمری بس گرانبها

    Only see reflections my myself
    Give me a direction I need help
    Many doors a cracked floor and founation
    Mirrored walls, imaged calls, slow stagnation

    تنها انعکاس خود را می بینم
    راهی نشان دهید کمک می خواهم
    درهای بسیار، پی و زمینی ترک دار
    دیوارهای آینه ای، فریادهای منعکس شده، رکودی آرام

    A skyline outmeasured
    A lifeline so treasured

    افقی خارج از مقدار
    شیشه عمری بس گرانبها

    Comment


    • دلتنگي هايم را با تو تسهيم كردن
      چه زيبا خواهد بود
      اگر ترا دلتنگي هايي باشد
      از نوع من
      دلم مي خواهد احتياجم
      نيازم
      درد خفه شده ي سينه ام را
      همان قدر احساس كني
      كه گويي احتياج توست
      نياز توست
      درد ريشه دوانده در وجود توست
      كوتاه سخن
      دلم مي خواست
      " تويي " نبودي
      تو ، من
      و
      من ، تو بوديم

      شايد آن وقت اين روح سركش آرام مي گرفت
      و
      جاي تمام دلتنگي ها را يك چيز پر مي كرد
      " بي نيازي"
      نيازي از همه چيز و از همه كس
      حتي از انديشيدن
      انديشيدن به خوبي ها و عشق ها
      آري حتي به عشق ها
      چرا كه وصل من و تو
      حادثه اي خواهد آفريد

      Comment


      • تا نهان سازم از تو بار دگر
        راز اين خاطر پريشان را
        ميكشم بر نگاه ناز آلود
        نرم و سنگين حجاب مژگان را
        دل گرفتار خواهشي جانسوز
        از خدا راه چاره مي جويم
        پارسا وار در برابر تو
        سخن از زهد و توبه مي گويم
        آه ... هرگز گمان مبر كه دلم
        با زبانم رفيق و همراهست
        هر چه گفتم دروغ بود دروغ
        كي ترا گفتم آنچه دلخواهست
        تو برايم ترانه ميخواني
        سخنت جذبه اي نهان دارد
        گويا خوابم و ترانه تو
        از جهاني دگر نشان دارد

        Comment



        • --------------------------------------------------------------------------------



          روزي از گل پرسيدم عشق چيست ؟



          گفت از من خوشبو تر است !



          از پروانه پرسيدم عشق چيست ؟



          گفت از من زيباتر است !



          از شمع پرسيدم عشق چيست ؟



          گفت از من نوراني تر است !



          از عشق پرسيدم آخر تو چيستي ؟



          گفت نگاهي بيش نيستم !!!

          Comment


          • تو را بهانه میکنم..........

            --------------------------------------------------------------------------------





            کنار اشنایی تو
            اشیانه میکنم
            سکوت اشیانه را
            پر از ترانه میکنم
            کسی سوال میکند
            به خاطر چه زنده ای؟
            و من برای زندگی
            تو را بهانه میکنم

            Comment


            • yalda

              يلدا نگاه کن !‌

              بر سرخ فام سينه پر درد آسمان

              اين خنجرِ نشسته به يغما ، خيال نيست

              اين سينه نشسته به خون ِ ديار توست ..

              در اين شب بلند ،

              خورشيد اگر خيال دميدن نمی کند

              با من بگو که صبح رهايی محال نيست ..



              يلدا !‌ بگويمت ؟

              از قصه حضيض ِ غم انگيز آن ديار؟

              از اين شب بلند که اميدش به صبح نيست ؟

              از حرمتی که نمانده به نام ديار من ؟

              يا شوخی زمانه که نامش

              انگار زندگی ست ...



              يلدا ! ‌تو در خيال من و خاطرات من

              زيبايی و بلند

              سرخ ِ تو ، ‌سرخ انار است و اطلسی

              هربار با نفس ِ آسمانی ات

              جانهای عاشق ِ بيدار را

              مهتاب و حافظ و غزل ، هديه کرده ای

              اما گواه باش !

              اين شام ِ تار و بلند ديار من

              با صبح دشمن است

              از مردمان خسته اش انگار شرم نيست

              نه مثل تو عزيز و نه در کار ِ رفتن است

              سرخی ِآسمانش از چشمان غرق ِ خون ،

              از چشمخانه های به اشک آشنای شب

              يا شايد از تمامی خونهای بی گناه

              خونهای ريخته کجا ، اطلسی کجا

              اين تيرگی کجا ،‌غزل عاشقی کجا ،

              ‌يلدا ، گواه باش...



              يلدا ! ولی هنوز هم در خوابهای من

              امکان گنگ خاتمه انتظار هست

              در خوابهای من

              جفتی ستاره شرقی ، ‌چشمک زنان ز دور

              بر گونه های آسمان ِ‌زمينم نشسته است

              يک شب تمام آسمان پر نور می شود

              از برق خنده های پر از شوق کودکان ..

              در خوابهای من

              حتی هنوز وازه آزادی

              آن آفتاب روشن ِ تابنده در شب است

              کز پشت شانه های دماوند می دمد

              بی باک و مهربان ...



              يلدا ! خوش آمدی !

              تقديم قامت بلند تو می کنم

              مستانه سينه ريزی از صد دانه ء انار

              امشب بيا و با شب من قصه ای بخوان

              با من بگو که طلوع ِ ستاره خيال نيست

              ديری ست چشم به راه توايم ،‌ای شب بلند !‌

              يلدا ! بگو که صبح رهايی محال نيست ...



              Comment


              • Faght Hamin yek Bar

                در لحظاتي كه چون باد در گريزند...

                در روزهاي كه پرهياهو و سراسيمه در گذرند....

                عشق حقيقي و پايدار قلب تو را فتح خواهد كرد...

                ولي فقط يكبار...

                آنگاه كه نوبت تو فرا ميرسد

                به سادگي آن را فرو مگذار ....

                چون در چشم بهم زدني.....

                عشق مي‌ميرد و بخت مي‌گريزد...

                و ناقوس تنهايي در زواياي روحت طنين انداز مي‌گردد...

                لحظه‌اي كه سرنوشت

                در گوش تو نجوا مي‌كند...

                و عشق در قلبت مي‌شكند....

                ترديد مكن...

                زيرا سرانجام....

                ارزش آن را درخواهي يافت .

                آنگاه كه عشق پايدار .... تنها يكبار

                به تو روي مي‌آورد

                (((فقط همين يكبار)))

                Comment


                • عمر با قافله ی شک و یقین می گذرد

                  خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار

                  نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر

                  در بهاری که دلم نشکفت از خنده ی یار

                  چه کند با رخ پژمرده من گل به چمن؟

                  چه کند با دل افسرده ی من لاله ی باغ

                  من چه دارم که بَرَم در بر آن غیر از اشک؟

                  وین چه دارد که نهد بر دل من غیر از داغ؟

                  عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد

                  می برد پژده ی آزادی زندانی را

                  زودتر کاش به سر منزل مقصود رسد

                  سحری جلوه کند این شب ظلمانی را

                  پنجه ی مرگ گرفته است گریبان امید

                  شمع جانم همه شب سوخته بر بالینش

                  روح آزرده ی من می رمد از بوی بهار

                  بی تو خاری است به دل ، خنده ی فروردینش

                  عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد

                  کاروانی همه افسوس ، همه نیرنگ و فریب!

                  سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان

                  بخت بد ، هر چه کشیدم همه از دست حبیب

                  دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار

                  به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه!

                  آن بهار است که بعد از شب جانسوز فراق

                  به هم آمیزد ناگه ، دو تبسم ، دو نگاه!

                  Comment


                  • Originally posted by abadani69 View Post
                    عمر با قافله ی شک و یقین می گذرد

                    خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار

                    نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر

                    در بهاری که دلم نشکفت از خنده ی یار

                    چه کند با رخ پژمرده من گل به چمن؟

                    چه کند با دل افسرده ی من لاله ی باغ

                    من چه دارم که بَرَم در بر آن غیر از اشک؟

                    وین چه دارد که نهد بر دل من غیر از داغ؟

                    عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد

                    می برد پژده ی آزادی زندانی را

                    زودتر کاش به سر منزل مقصود رسد

                    سحری جلوه کند این شب ظلمانی را

                    پنجه ی مرگ گرفته است گریبان امید

                    شمع جانم همه شب سوخته بر بالینش

                    روح آزرده ی من می رمد از بوی بهار

                    بی تو خاری است به دل ، خنده ی فروردینش

                    عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد

                    کاروانی همه افسوس ، همه نیرنگ و فریب!

                    سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان

                    بخت بد ، هر چه کشیدم همه از دست حبیب

                    دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار

                    به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه!

                    آن بهار است که بعد از شب جانسوز فراق

                    به هم آمیزد ناگه ، دو تبسم ، دو نگاه!
                    arman kheili ghashnag bood

                    Comment


                    • abadani dastet dard nakoneh

                      Comment


                      • KASH

                        کاش در دهکده عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

                        کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

                        کاش به حرمت دل های مسافر.هرشب روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

                        کاش دریا کمی از لطف خودش کم میکرد می داد به ما هرچه پریشانی بود

                        کاش دنیای دل ما شبی از این شب ها غرق هرچیز که میخواهی و میدانی بود

                        دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم راز این شعر در این مصرع پایانی بود

                        Comment


                        • يه نفر خوابش مياد و واسه ي خواب جا نداره ، يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره

                          يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره ، مي خواد امتحان كنه كه تا داره يا نداره

                          يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش ، اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره

                          پدر مي خواد واسه دخترش عروسك بخره ، اما پولشو نداره

                          يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه ، اون يكي مداد براي آب و بابا نداره

                          يكي ويلاي كنار درياشون قصره ، ولي اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره

                          يه نفر تولدشه ، خونشون مهمونيه ،‌همه ميان ، يكي تقويم واسه خط زدن روزا نداره

                          يكي هر هفته يه روز پزشكشون مياد خونش ، يكي بچش داره مي ميره ، خرج مداوا نداره
                          يكي فكر آخرين رژيماي غذاييه ، يكي از بس كه نخورده ، شب و روز نا نداره

                          يكي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس، يكي هم براي گرماي دستاش ها نداره

                          بچه اي كه تو چراغ قرمز، گل مي فروشه ، مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤيا نداره ؟
                          هميشه تو دنيا كلي فرق بين آدما س ، اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره

                          خدا به هر كسي هر چيزي دلش مي خواد بده ، همه چي دست اونه ، ‌ربطي به شعرا نداره

                          آدما از يه جا اومدن ، همه مي رن يه جا ، اون جا فرقي ميون فقير و دارا نداره

                          ياد اون حقيقت كلاس چهارم افتادم ، شیما ( من ) خيلي چيزا داره ولي چرا اون دوست کبریت فروشم نداره ؟

                          ( كاش يه روزي بشه كه ديگه نشه جمله اي ساخت با = نمي شه ، با نمي خوام ‌با نشد ، با نداره

                          Comment


                          • Man chizi nadaram joz ghalbam...

                            خورشید گفتم : گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم ، گفت :دستانش گرمای مرا دارند.
                            به آسمان گفتم : پاکی ات را به من بده ، گفت : چشمانش پاکی مرا دارند .
                            از دشت سبزی زندگی اش را خواستم ، گفت زندگیت سبز تر اوست .
                            از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم ، گفت : قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز.
                            از ما تابندگی صورتش را خواستم ، گفت : وقتی نگاهش می کنم خجل میشوم .
                            به فکر فرو رفتم من در اقبال دستان گرمت ، چشمان پلکت ، سبزی زندگیت ، بزرگی و آرامش قلبت و صورت

                            ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز ....
                            این ... بگیر نترس ، می تپید برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم

                            Comment


                            • حافظ كنارعكس تومن بازنيت ميكنم
                              انگارحافظ بامنومن باتوصحبت ميكنم
                              وقت قرارماگذشت وتونميدانم چرا
                              دارم به اين بدقوليت ديريست عادت ميكنم
                              چه ارتباط ساده اي بين منوتقديرهست
                              تقديرويران ميكندمن هم مرمت ميكنم
                              دراشتباهي نازنين توفكركردي اينچنين
                              من دارم ازچشمان زيبايت شكايت ميكنم
                              نه مهربان من بدان بي لطف چشم عاشقت
                              هرجاي دنيا كه روم احساس غربت ميكنم
                              برروي باغ شانه ات هروقت اندوهي نشست
                              درحمل باغ غصه ات با شوغ شركت ميكنم
                              يك شادي كوچك اگرازروي بام دل گذشت
                              هرچنداندك باشدآنرا با توقسمت ميكنم
                              خسته شدي ازشعرمن زيبااگربدشدببخش
                              دلتنگ وعاشق هستم امارفع زحمت ميكنم

                              Comment


                              • ghashang bod dastet dard nakoneh

                                Comment

                                Working...
                                X