با شرط یکش کاملا موافقم.دربست!کليت شرط سوم هم مشکلی نداره و راجع به جزئيتش هم الان حرفی نمی زنم.شرط پنجم رو هم چون درست نمی فهمم چیزی ندارم راجع بهش بگم.(یعنی اگه خانوم من بنا به میل و خواست خودش در تمام 30 سال زندگی مشترک فعالیت اقتصادی نکرده باشه من آن چه در این سی سال در آوردم رو باید موقع طلاق باش نصف کنم یا چی؟)اما راجع به ۳ تا شرط ديگه ش(شرط هفتم فعلا بمونه)حرف دارم يه کم.مثلا شرط ۲ شما می تونه باعث شه که من يه روز غروب از شرکت بيام خونه که با نازنين همسر قورمه سبزی ای پيتزايی يا لااقل يه لقمه نون و کالباسی به عنوان شام تناول کنيم که متوجه شم عسلکم برای صعود به قله ی کليمانجارو ساعاتی پيش از طريق هوايی عازم شهر نايروبی در کنيا شده ن و تا دو هفته ی ديگه هم خبری از ايشون نيست.ويا شرط ۴ شما می تونه باعث شه که من که هيچی به اندازه ی بوی ماهی حالمو بد نمی کنه ديگه نتونم مهربان همسرمو که به شغل شريف ماهی فروشی علاقه داره و تا آخر شب در بازار ماهی فروشا به چک و چونه زدن با مشتريان محترم اشتغال٬در آغوش بگيرم و گونه های سرخشو ماچ کنم.(فارغ از اين که تمام اين موقعيت ها شوخی و الکی ان٬اما شرايط شما به همسر من این حقو می ده که در حالت حدی و اکستريم شاهد چنين اتفاقاتی باشيم.در حالی که اگه قانونی درست وضع بشه٬نبايد در حالت حديش هم با چنين تصاوير مضحکی مواجه بشيم.)بذارين با يه مثال سر شرط ششم قضيه رو يه کم باز کنم.فرض کنيم من پسری هستم از دهکده ی مازی چال از توابع کلاردشت که در دانشگاه تهران با خانومی از بندر دير در جوار آب های نيل گون خليج هميشه فارس آشنا می شم وبعد تصميم به ازدواج می گيريم و در تهران ازدواج می کنيم.بعد يکی دو سال زندگی٬هر کدوم هوای زندگی در ولايت بدفرم می زنه به سرمون و هيچ جوره هم کوتاه نمی ايم که من برم دير يا ايشون بياد مازی چال يا حتی تو همين تهرون خراب شده بمونيم.از آن جا که احتمالا يکی از شرايطی که يک زن و مرد بايد داشته باشن تا بهشون «زن و شوهر» اطلاق بشه اينه که بدون عذر موجه(تحصيل٬کار٬بيماری و...)و تازه اون هم به طور موقتی جدا از هم زندگی نکنن(البته رو همين موضوع هم می شه بحث کردا!شايد واقعا شدنی باشه!اما الان فرض می کنيم که نشه)٬بنابراين امکان پذير هم نيست که ما دو تا به عنوان زن و شوهر يکی مون دير باشه يکی مون مازی چال.ضمنا شما هم که مثل من با حق طبيعی هر انسان برای انتخاب محل زندگی وسکونتش که مشکلی ندارين.پس چکار می شه کرد؟عقل من می گه که راهی جز جدايی نداريم(متاسفانه!)چون به همسر عزيزم طبق شرط ۱ حق طلاق دادم و خودم هم طبق قانون متعفن و پوسيده ومتحجر و فاسد و مرتجع و...جمهوری اسلامی حق طلاق دارم٬مشکلی پيش نمی اد و هر کس می تونه درخواست طلاق رو مطرح کنه و تا آخرشم بره.اما شرط شش شما٬به همسر من اين حقو می ده که منو خفتم کنه(البته واقعا نمی دونم چه جوری و با چه قوه ی قهريه ای.اگه شما می دونين به من بگين.يعنی اگه شوهر(حتی بدون توجه به ماده ۱۱۱۴ قانون مدنی) نخواد بره اون جايی که زنش برا سکونت تعيين می کنه٬پذيرفتن اين شرط چه تغييری در وضعيت حاصل می کنه؟چه جوری می شه شوهرو وادار به پذيرش تصميم زنش کرد؟بحث سر اين سوال در عين اهميتش٬مجال ديگه ای رو می طلبه و البته حتما بايد در موردش حرف زد.)و برم داره ببرتم بندر دير.آيا اين موضوع با حق طبيعی من تعارضی نداره؟آيا ظلم در حق من نيست؟دقت داشته باشين اين حرف که «پس چطور قانون مدنی در ماده ی ۱۱۱۴ اين حقو به مرد داده» جواب مناسبی نيست.شما هم مثل من خوب می دونين که ماده ی ۱۱۱۴ و شرط ششم شما مانعه الجمع هستند.يعنی نمی شه حق انتخاب محل سکونت هم با مرد باشه هم با زن.اگه ماده ی ۱۱۱۴ داره يه حق غيرقانونی و اصطلاحا «زور» رو به مرد ميده٬شرط ششم شما هم که همين حق زور رو به زن ها می ده.همين جا بگم که من با ماده ی ۱۱۱۴ مخالفم و به نظرم خيلی چيز مزخرفيه و دست مردا رو برای زورگويی شديدا باز می ذاره٬اما راه مقابله باهاش اين نيست که قانونی بذاريم که دست زنا رو برای زورگويی باز بذاره.پرسيديد:«شما براي حل اين مشكل چه راهكار ديگري را پيشنهاد مي كنيد؟ كه هم انسانيتر باشد و هم با قوانين داخلي ايران قابليت اجرايي داشته باشد؟»ايده آل و انسانيش اينه که اون ماده ی ۱۱۱۴ که چنين حقی رو به مرد می ده حذف کنيم.(و البته کلی از قوانين ديگه که کار٬ادامه تحصيل و ...زن رو به اجازه ی شوهرش منوط می کنه يا قانونی که به مرد اجازه ی داشتن تا چهار همسرو می ده.)که البته همون طور که گفتين با قوانين داخلی ايران قابليت اجرايی نداره.اما راه حل انسانی(اين که نمی گم «انسانی تر» واسه اينه که به نظر من راه شما هم انسانی نيست) و عملی...به نظر من صرف دادن حق طلاق به زن کفايت می کنه.در اين صورت اگه شوهر خواست زن رو به شهری ببره که به هر دليلی دوس نداره اون جا زندگی کنه٬زن می تونه از همسرش جدا بشه و در جايی زندگی کنه که دوس داره.(درستش اينه که حق مرد هم فقط در همين حد باشه٬نه در حد اجبار همسر برای زندگی در محلی که او تعيين می کنه.اما گفتيد(و من چون نمی دونم٬فرض می کنم درسته) که الان نمی شه اين قانونو عوض کرد.)بين اين که «من بايد حق داشته باشم در جايی که دوس دارم زندگی کنم» و «من بايد حق داشته باشم همسرمو در جايی که دوس دارم سکونت بدم» فرق هست.حق طلاق٬حق اول رو به زن می ده و شرط شما حق دوم رو(که زور و غيرمنطقيه).احساس می کنم (با عرض شرمندگی)که منطق شما اينه:«خسته شديم اين قدر از شما مردها زور شنيديم.حالا شما بشينيد ما يه کم به شما زور بگيم.» فکر نمی کنم صحيح باشه گزاره ای رو به عنوان شرط ضمن عقد٬رسمی و قانونی کنيم که بعدا به يک انسان اجازه ی زورگفتن به يک انسان ديگه رو می ده.ممنون از حوصله تون.پی نوشت:راجع به شرط هفتمتون حرفی نزدم.علتش هم اين بود که خودش بحث واقعا مفصلی رو می طلبه که الان حوصله ش نيست.ولی از اساس باهاش مخالفم.فقط در حد يه نکته ی کوچولو...يک لحظه فرض کنيد که خانوم تنارديه با جاناتان شيردل ازدواج کرده٬بچه دار شده و حالا از هم طلاق گرفتن.چرا بايد شرطی رو برای عقد بذاريم که به تنارديه حق می ده بچه رو برای خودش برداره و هروقتم دلش خواست بدون اطلاع همسرش اونو برای هميشه از کشور خارج کنه؟بازم متشکر
Announcement
Collapse
No announcement yet.
Woman
Collapse
X
-
Implementation of the Campaign
This campaign will rely largely on face-to-face education and contact to achieve its goals. It will be implemented through the following strategies:
1. Collection of signatures through door-to-door contact and dialogue with individual women.
2. Collection of signatures in places and events in which women gather, and where dialogue and discussions with groups of women can be carried out. Public locations, such as parks, universities, production centers, factories, health centers, religious gatherings, sports centers, and public transportation centers (metro, buses, etc), where groups of women can be accessed, will be identified by members of the Campaign for the purpose of initiating dialogue about the law and collecting signatures in support of changes to discriminatory laws.
3. Implementation of seminars and conferences with the intent of raising the profile of the campaign, promoting dialogue, identifying supporters and collecting signatures.
4. Collection of signatures through the internet. The internet will be utilized to share information about the campaign, including legal educational materials, and those interested in supporting this effort can sign petitions related to the Campaign.
Volunteer Education
In order to successfully implement the Campaign a large number of volunteers will be recruited. Volunteers will receive legal education as well as information on the campaign. Several committees have been established within the campaign, including the “Education Committee” which is charged with implementing educational workshops for all volunteers. All those interested in cooperating with the campaign and collecting signatures will be provided with training on legal issues and laws; the aims and strategies of the campaign; face-to-face and door-to-door education techniques; public education and outreach techniques, etc. All volunteers interested in becoming involved in face-to-face education must participate in the workshops.
It should be noted, that volunteers don’t necessarily need to be experts in women’s legal issues. These workshops implemented by the “Education Committee” will provide an overview for the lay person with respect to legal rights of women.
Scope of Activities
The activities of this campaign will not be limited to Tehran, and women’s rights activists in the provinces are strongly encouraged to participate in this campaign. Groups and individuals based in the provinces can participate in workshops in Tehran and begin campaign activities in their provinces. Larger numbers of women and women’s rights groups interested in receiving training and/or participating in this campaign can request special workshops to be held in their respective provinces. Additionally, Iranians based outside Iran can submit signatures in support of the demands of the Campaign by mail or email.
Minimum Age for Signatures
Women and men signing on in support of the demands of the Campaign must be at least 18 years of age. Signatures will be collected in special forms developed for this purpose, and will also be published on the web.
Support for the Campaign
Participation in this campaign is purely voluntary. Volunteers are asked to support the Campaign through a contribution of 5,000 tomans (roughly 6 USD). These funds will be the major source of support for the activities of the campaign. In order to create change, women have often had to rely on their own limited resources, financial or other, such as time and energy. Women have always managed to rely on their capacities and their beliefs to create change. The success of this campaign, too, will benefit from women’s immense commitment. Comment
Contact
Those interested in supporting or joining this effort should feel free to contact us, through the following means: visit: we-change.org; or write to the Campaign Organizers at: forequality@gmail.com • Address: Iran – Tehran - P.O. Box: 14335-851
Comment
-
Supporters
1. Shirin Ebadi (Nobelist) 2. Simin Behbahani (Poet) 3. Shahla Lahiji (Publisher) 4. Shahla Ezazi (Professor) 5. Babak Ahmadi (Writer and Translator) 6. Farzaneh Taheri (Translator) 7. Tahmineh Milani (Director) 8. Manijeh Hekmat (Director) 9. Maedeh Tahmasebi (Artist) 10. Farhad Aish (Artist) 11. Narges Mohamadi (Activist) 12. Naser Zarafshan (Atorney) 13. Ardeshir Rostami (artist) 14. Moniro Ravanipour (Novelist) 15. Babak Takhti (Novelist) 16. Banafsheh Hejazi (Writer and Researcher) 17. Mahvash Sheikh-ol-eslami (Director) 18. Shahla Sherkat (Journalist) 19. Farideh Ghairat (Atorney) 20. Omran Salahi (Satirist) 21. Fariborz Raees-Dana (Economist) 22. Majid Tavalaee (Journalist) 23. Nahid Tavassoli (Writer and Journalist) 24. Jafar Panahi (Director)
Campaign Members (In Alfabeta Order)
1. Tara Ahmadi 2. Noushin Ahmadi Khorasani 3. Parvaneh Ale Bouyeh 4. Taraneh Amir Teymouri 5. Zara Amjadian 6. Elnaz Ansari 7. Parvin Ardalan 8. Faranak Arta 9. Zohre Arzani 10. Maryam Bahraman 11. Jila Baniyaghoob 12. Vida Biglari 13. Hana Darabi 14. Fariba Davoudi Mohajer 15. Shahla Entesari 16. Mahdis Farah-bakhshi 17. Farideh Ghaeb 18. Sepideh Gilasian 19. Bahare Hedayat 20. Maryam Hosseinkhah 21. Mahboubeh Hosseinzadeh 22. Nahid Jafari 23. Jelve Javaheri 24. Mahsa Jazini 25. Parisa Kakai’e 26. Pooye Madadi 27. Homa Maddah 28. Golnaz Malek 29. Nahid Mirhaj 30. Maryam Mirza 31. Khadijeh Moghadam 32. Rezvan Moghadam 33. Firouzeh Mohajer 34. Mona Mohammadzadeh 35. Iman Mozafari 36. Fakhri Nami 37. Sedighe Nasiri 38. Elnaz Nateghi 39. Fatemeh Nejati 40. Negar Rahbar 41. Setareh Sajadi 42. Farnaz Seyfi 43. Fakhri Shadfar 44. Mahsa Shekarloo 45. Mansoureh Shoajee 46. Elahe Surush-nia 47. Tala’t Taghinia 48. Bita Tahbaz 49. Susan Tahmasebi 50. Narges Tayebat 51. Parvin Zarrabi
Comment
-
دو سه شب پیش، بابا من را نشاند رو به روی خودش و بهم گفت که توضیح بدهم. پرسید که چه مرگم است؟ که چه کمبودی دارم؟ بهم گفت که مگر چه اتفاقی افتاده؟ که مثلأ که چه که قرص خوردم؟ گفت که همه جوره با من همراهی کرده. گفت که 9 سال پیش با وجود نارضایتی خودش به من اجازه داده که بروم هنرستان و رشتۀ مورد علاقه ام را بخوانم. گفت که دلش نمی خواسته بروم دانشگاه اما این اجازه را داده. گفت با وجود افتضاحی که سال پیش به بار آوردم باز به من اجازه داده که بروم دانشگاه. بعد هم گفت: "لابد چشمم کور! دندم نرم؟! وظیفم بوده. نه؟؟"
من هم زل زدم توی چشمش و هر چه دلم خواست گفتم. گاهی هم فقط زل زدم و چیزی نگفتم! جنگ لفظی مان که تمام شد با مهربانی گفت: "حالا قرار شده مادرت از روان پزشک وقت بگیرد و تو را ببرد تا درمان بشوی!" پوزخندی زدم و چیزی نگفتم! ادامه داد: "اصلأ نگران نباش. فکر حرف مردم را هم نکن! هر کس برود پیش روان پزشک که مشکل روانی ندارد. ان شا الله میروی دکتر و درمان میشوی." صدای قهقه ام پیچید توی اتاق. گفت: "چی شد؟" اشکهام راه افتاد و با تمسخر گفتم: "شما داری به من میگویی که از روان شناس و دکتر نترسم؟ بیشتر از ده سال است که میگویم برویم پیش روان شناس و مشاور. میگویید نه!" بعد هم اضافه کردم: "در ضمن! زیاد مطمئن نباش که من نیاز به درمان داشته باشم." با تعجب گفت: "یعنی چه؟" گفتم: "حالا پیش دکتر که برویم معلوم می شود. شاید این شما باشی که نیاز به درمان داری! ما می رویم صحبت می کنیم و دکتر خودش تشخیص میدهد!"
**
وقتی مامان بهم گفت که دکتر مرد است نا خودآگاه از دهنم پرید: "چه بهتر!"
گفت: "از چه نظر بهتر؟"
گفتم: "فکر میکنم که یک مرد حرف هایم را بهتر بفهمد."
گفت: "اتفاقأ چون تو یک زنی مسلمأ یک زن بهتر درکت می کند."
پوزخندی زدم و گفتم: "نه! زن ها همۀ فکرشان حفظ کانون خانواده است! حریم مقدس خانواده! گرمابخشی به خانواده! یک مرد بهتر نیازهایم را درک میکند. نیاز به استقلال را میفهمد." لبم را گاز گرفتم و فکر کردم: "باز گند زدم! پیش داوری!!" سریع ادامه دادم: "البته همه جور آدمی هست. بستگی دارد کدام زن باشد یا کدام مرد. اما به طور کلی فکر میکنم با یک مرد راحت تر بتوانم از نیازهایم حرف بزنم."
**
از دکتر خوشم آمد. منظورم این است که احساس کردم که میفهمد چه میگویم. از همان خودکشی شروع کردم. بهش گفتم که که دقیقأ موقعی خودکشی کردم که همه فکر میکردند خانه در آرامش به سر میبرد. موقعی که همه فکر میکردند من به راه آمده ام و به اصطلاح خودشان مدتی بود که خانومانه رفتار میکردم و اعمالم سنجیده شده بود! گفتم که این کار کاملأ برنامه ریزی شده بود. که اختیارم را از دست نداده بودم. که این هم یک راه بود. گفتم که زندگی را دوست دارم. آرزو دارم. نمی خواستم بمیرم. گفتم که البته احتمال مردن را هم داده بودم. شاید مامان دیر به خانه میرسید. شاید واقعأ میمردم. ولی به هر حال خودم را آماده کرده بودم. گفتم بیشتر از یک سال این شرایط مزخرف را تحمل کردم. گفتم که احساس پوچی میکردم. که نمی گذاشتند قدم از قدم بردارم. که پارسال یک ماه حبسم کردند. حبسم کردند چون 2 بار با یک پسر قرار گذاشته بودم. گفتم که قبل از به قول خودشان آن افتضاح هم من آسایش نداشتم. گفتم که دانشجوی عکاسی هستم و تمام این 8 ترم را توی خانه پاس کردم. گفتم که دانشگاه باید به من لوح افتخار بدهد!! گفتم البته وقتی به عکاسی طبیعت رسیدیم استاد با خواهش و تمنا از ما خواست که طبیعت را محدود به حیاط خانه مان نکنیم! گفتم بابا من را برد جاده چالوس و گفت: "بیا! این هم درخت! خب عکست را بیانداز دیگر! چرا خودت را لوس می کنی!" گفتم که هر کسی می تواند دکمۀ دوربین را فشار بدهد ولی من نا سلامتی دانشجوی رشتۀ عکاسی بودم و قرار نبود یک عکس یادگاری از یک درخت- از نظر بابا هر درختی که باشد!!- بیاندازم! گفتم که وقتی قرص ها را خوردم تمام چادر هایم را با قیچی ریز ریز کردم و ریختم وسط اتاقم. گفتم که بیشتر از 10 سال بود که در مورد چادر باهاشان صحبت کرده بودم اما موفق نمی شدم. گفتم که حالم از چادرهایم به هم میخورد اما بدون آن دانشگاه را هم از دست میدادم. گفتم که بابا هیچ وقت برای ما وقت ندارد. گفتم که از بچگی یکی یکی قید تفریحاتم را زدم. گفتم که بابا بد قول است. گفتم که برای هر بار بیرون رفتن و گردش باید التماسش میکردی و اشک می ریختی. گفتم بعد از چند بار بد قولی بابا و التماس های بی نتیجۀ من، خودم به خودم گفتم که پارک و سینما و شهر بازی و گردش تعطیل. دیگر التماسش نکردم. گفتم که ازش بریدم. گذاشتمش کنار. گفتم همیشه به خودم می گفتم که پارک و سینما ارزش این همه خواهش ندارد. گفتم ولی آینده برایم مهم بود. درس برایم مهم بود. دوست هایم برایم مهم بودند. گفتم که همیشه دنبال استقلال بودم و هیچ وقت موفق نشدم. گفتم که از تفریحاتم گذشتم تا زودتر بزرگ بشوم و به یک جایی برسم که مجبور نشوم برای 2 ساعت بیرون رفتن از خانه به کسی التماس کنم. گفتم که از ازدواج سنتی بدم می آید. گفتم که نمی گذارند 4 تا آدم ببینم. گفتم که طی این 4 سال کلی پیشنهاد کار داشتم اما هیچ کدام را نگذاشتند انجام بدهم. گفتم بعد از افتضاح پارسال اینترنت را از دست دادم. تلفن را از دست دادم. ارتباطم را با دوستهایم قطع کردند. گفتم که دارم می گندم و این زندگی نشد. گفتم سهیل را دوست دارم. گفتم اصلأ پشیمان نیستم. گفتم تحملم تمام شده. گفتم کلی با خودم کلنجار رفتم تا بتوانم با یکی از خواستگارهایم ازدواج کنم. گفتم تنها راه رفتنم از آن خانه بود. گفتم از یکی از آن ها بدم نیامد. گفتم دلم جای دیگری بود ولی این خواستگارم هم به نظرم پسر روشن فکر و مهربانی رسید. گفتم که سعی کردم واقع بین باشم و موقعیت هایم را از دست ندهم. گفتم که سه جلسه با سعید صحبت کردم. گفتم که برای اولین بار فکر کرده بودم شاید از طریق سنتی هم بشود یک ارتباط دوستانه به وجود آورد. گفتم سعید حرف هایم را می فهمید. گفتم ولی صحبت هامان مانده بود. تمام نشده بود. همدیگر را نشناخته بودیم و مامان و مامان بزرگ و خاله عقیده داشتند که صحبت هایمان طولانی شده. گفتم همه می خواهند توی دو جلسه دو نفر را به هم برسانند و زودتر مجلس عقد را برگزار کنند. گفتم که با تمام این ها برنامه به هم خورد. گفتم بابا به آن ها جواب رد داد و هیچ توضیحی نداد. گفتم که اشک هایم برای از دست دادن سعید نبود. گفتم من که عاشق سعید نبودم ولی آدم بودم. گفتم می خواستم بفهمم چرا بابا جواب رد داد. گفتم مامان بهم گفت که پدرت گفته عزت ما در این ازدواج نیست! گفتم که مامان گفته به بابات اعتماد کن و این قدر سؤال نکن! گفتم نا سلامتی قرار بوده من ازدواج بکنم یا نکنم. گفتم باید به من هم می گفتند. گفتم نصف اشکهایم هم برای این بود که دیگر تحمل خانه را نداشتم. که فکر کرده بودم میروم و یک نفسی میکشم. گفتم که تا به حال چند بار یواشکی عکس هایم را فروخته ام. گفتم که یواشکی برای سایت های اینترنتی داستان و مقاله می نویسم و گاهی منتشر میشود. گفتم که یکی از داستان هایم توی یک مجله چاپ شد. گفتم که کسی نمیداند که من با بدبختی و یواشکی وصل به اینترنت میشوم. گفتم کسی نمیداند که یواشکی با تلفن حرف میزنم. گفتم که نماز نمیخوانم و این مسأله به مامان و بابا فشار می آورد. گفتم که نمی فهمم نماز یعنی چه. درکش نمیکنم.
آخرش هم دستم را توی جیبم کردم و کاغذی در آوردم و روی میز دکتر گذاشتم و گفتم: "این تعهدی است که پارسال بابا از من گرفت تا بگذارد ترم آخر دانشگاهم را بروم."
دکتر به حرفهایم گوش می کرد و جز چند باری که تعجب کرده بود، چیزی توی صورتش نشان نمیداد. بهم گفت که آیا واقعأ پدر و مادرم به خاطر 2 بار قرار ملاقات گذاشتن با یک پسر دانشگاهم را تحریم کرده اند؟ گفت که نماز و روزه به زور نمیشود و باید توی مخ آدم رفته باشد. گفت که بهش اعتماد کنم و مطمئن باشم که صحبت ها بین خودمان میماند و نگرانی از بابت مامان و بابا نداشته باشم. تأکید کرد که همان هفته یک کلاس ورزشی ثبت نام کنم. گفت که کتاب "چه کسی پنیر من را جا به جا کرد؟" را بخوانم تا جلسۀ بعد. آخرش هم ازم پرسید: "این کاغذی را که میگویی تعهد دادی میتوانم نشان مادرت بدهم و در موردش صحبت کنم؟" گفتم: "بله."
داشتم از جایم بلند میشدم تا بروم و مامان را صدا کنم که گفت: "علاقه به سهیل هم توی خودکشیت نقشی داشته؟"
نگاهش کردم و با اطمینان گفتم: "نه."
**
مامان که از اتاق بیرون آمد توی فکر بود. عصر همان روز رفتم دندان پزشکی و وقتی برگشتم چهرۀ مامان زیر و رو شده بود. خیلی خسته و داغان بود. از همان شب مامان و بابا قهر کردند. نفهمیدم چرا.
**
جلسۀ بعد دکتر کتاب جدیدی معرفی کرد تا بخوانم. "وضعیت آخر". از من پرسید که برنامه ام برای پنج سال آینده چیست. گفتم که میخواهم پایان نامه ام را تمام کنم. رمان بنویسم. سر کار بروم. زبانم را تکمیل کنم. کامپیوتر را حرفه ای یاد بگیرم...
گفت که میخواهد پدر و مادرم را با هم ببیند.
**
مامان میگفت با بابا نمی آید و بابا میگفت بدون مامان نمی آید! کلی بال بال زدم و هی خودم را این طرف و آن طرف پرتاب کردم و هی رفتم و آمدم تا بابا رضایت داد تنها بیاید. من بیرون اتاق بودم و صداها را می شنیدم اما کلمات را تشخیص نمیدادم. دکتر یک ساعت و چهل و پنج دقیقه با بابا حرف زد و من همین قدر فهمیدم که بابا هی میپرید وسط حرف دکتر و لحن صدایش حسابی دفاعی بود. یکی دو بار هم کمی صدایش رفت بالا. توی دلم برای دکتر کف می زدم!!
**
داشتم ظرف های شام را می شستم که برادرم آمد و با صورت برافروخته گفت که زودتر به اتاقم بروم.
رفتم...
**
دکتر پرسید: "چه خبر؟"
صدام میلرزید. گفتم که برادرم کشف جدیدی کرده. که بعد از فیلمهای سوپر و عکسهای مستهجن بابا، که بعد از دفتر شخصی بابا و ماهواره اش، که بعد از شب دیر آمدنهایش، که بعد از گم شدن شناسنامه اش...
اشکم راه افتاد و ادامه دادم: "بعد از تمام اینها که ما میدانیم و بابا فکر میکند نمیدانیم، حالا فهمیدیم که بابا یک زن دیگر هم دارد!"
گفتم که برادرم به صورت اتفاقی عکسها را توی موبایل بابا دیده. که عکسها مربوط به سه هفته قبل از خودکشی من میشده و بابا برای زنش تولد گرفته بوده. گفتم که اصلأ برایم مهم نیست بابا یک زن دیگر دارد ولی خیلی ناراحتم. گفتم که بابا میتواند هر غلطی دلش میخواهد بکند ولی فقط دست از سر من بردارد.
**
ارتباطم با مامان همچنان رو به بهبود بود اما در مورد بابا یکدفعه متوقف شد. از چند متریش فرار میکردم و توی صورتش نگاه نمیکردم. جوابهاش را یک کلمه ای میدادم و فحشهایم را قورت میدادم. بیشتر از همیشه دلم میخواست توی خانه نبینمش. هر بار که بهم تذکری میداد، دهنم را باز میکردم تا جوابش را بدهم و بعد سریع جلوی خودم را میگرفتم و با نفرت زل میزدم توی چشمهاش. دکتر گفته بود که اگر مسأله را علنی کنیم و مامان طلاق بگیرد اوضاع بدتر میشود. گفته بود با بابات که مسلمأ نمیتوانی زندگی کنی. با مادرت هم اگر بخواهی زندگی کنی شرایطت از الان هم محدودتر میشود. گفته بود که اگر با مامان زندگی کنم، مامان نا خودآگاه میخواهد جای بابا را پر کند و کاری کند که مردم فکر نکنند که حالا که بابا بالای سرم نیست پس ول شده ام و همین مسأله باعث میشود مامان نخواسته و نفهمیده بیشتر دورم را بگیرد.
Comment
-
به دکتر گفتم که از بابا بدم می آید. نمیخواهم برای بهبود روابطمان تلاش کنم. دکتر پرسید: "کی داره صحبت میکنه؟" میدانستم که باید بگویم: "کودک". نگفتم! در عوض کمی فکر کردم و گفتم:" مگر نمی شود که کسی بالغانه کسی را دوست نداشته باشد؟" گفت: "چرا میشود. اما تو حالت چهره ات طوری است که انگار در مورد یک آدمی که توی خیابان از کنارت گذشته حرف میزنی در حالیکه صحبت ما در مورد پدر تو است." بهم گفت صندلی خالی را رو به رویم قرار دهم و بابا را تصور کنم که آنجا نشسته. گفت که باهاش حرف بزنم و هر چه که دلم میخواهد بهش بگویم. جلسۀ قبل مامان را تصور کرده بودم و بهش نزدیک شده بودم. البته بعد از کلی طفره رفتن و خجالت کشیدن از دکتر. با این وجود این بار هم طفره رفتم و هی گفتم که خجالت میکشم. گفتم که احمقانه است که با صندلی خالی حرف بزنم. گفتم که مثل دیوانه ها به نظر میرسم! با جدیت گفت: "کی داره حرف میزنه؟" گفتم: "والد!" ادامه داد: "خب! حالا بالغ چی میگه؟" گفتم: "میگه اومدی دکتر تا مشکلت رو حل کنی، پس همکاری کن!" زل زدم به صندلی خالی و به انگشتهام ور رفتم! دکتر مصممانه گفت: "بهت تضمین میدم که اگر این برنامه رو نتونی پیاده کنی و هر بار هی سکوت کنی، توی زندگی آینده و بعد از ازدواجت هم به مشکل بر میخوری!" گفتم که حرفش را قبول ندارم! گفت که جدی میگوید! گفتم ولی من اینجور فکر نمیکنم! مدتی بحث کردیم و باز زل زدم به صندلی خالی. گفت: "امکان داره که این مکالمه ای که الان توی ذهنت با پدرت داری را برای من هم بگویی؟" گفتم که بله! گفتم که دارم بهش میگم که مانتوی تنگ و کوتاه فقط به زن دومت می آمد؟ گفتم که دارم فلش کارت لپ تاپش را که مدتهاست گم کرده به طرفش پرت میکنم و میگویم که اینی که دنبالش میگشتی دست من بود! دارم بهش میگویم که چون پر از عکسهای مستهجن بوده قایمش کرده بودم تا برادرم دوباره نبیندشان! گفتم که اینها را دارم با تمسخر بهش میگویم. مدتی که گذشت دکتر را از مکالمه حذف کردم و مستقیمأ با بابای خیالی که مثلأ آنجا نشسته بود حرف زدم! اشکهام راه افتاده بود و با نفرت حرف میزدم. تنم میلرزید و تند و تند حرف میزدم. گفتم: "جون خودت اینترنت بی سیم و 24 ساعته گرفتی تا فقط ایمیل های شرکت رو چک کنی! اونم تو که هیچی زبان حالیت نیست و مترجم باید برات ترجمه کنه!" گفتم: "ما رو توی خونه حبس کردی تا گندکاریهات رو نبینیم و نفهمیم اون بیرون چه غلطی میکنی، نه؟" گفتم: "آدم رو آویزون و وابسته بار میاری و بعد برای هر کاری که میکنی کلی منت میذاری." گفتم: "بذار خودم کارهام رو انجام بدم و این قدر منت نذار." گفتم: "در ضمن پول دواهای منو تو باید بدی نه همسایمون. وظیفته."
دکتر گفت که ادامه بدهم. گفتم حالم بهتر شده و الان چیزی نمیخواهم بگویم.
**
جلسۀ بعد دکتر به من گفت که بابت من نگرانی ندارد. گفت که تو خودت داری می آیی و پیگیری میکنی و در نهایت هم طرح "والد – کودک – بالغ" را یاد میگیری و میتوانی از پس کارت بر بیایی. گفت ولی در مورد برادرت خیلی نگرانم. گفت این چیزهایی که میگویی باید زنگ خطری باشد برای همۀ خانواده. گفت که تو به تنهایی میتوانی خودت را به یک جایی برسانی ولی برای برادرت به کمک پدر و مادرت نیاز است. گفت که میخواهد آنها را با هم ببیند. پوزخندی زدم و گفتم: "بابام وقت نداره!" خیلی توی فکر بود. گفت: "شاید کار پدرت و یا زندگیش با آن یکی زنش برایش مهمتر از آنچه در خانه اش میگذرد باشد." باز با تمسخر گفتم: "همه چیز برایش مهمتر از آنچه در خانه میگذرد است!" گفت: "خب! پس باید بداند که یک روزی به بن بست میرسد."
**
تمام 13 روز عید را بال بال میزدم تا زودتر تعطیلات تمام شود و بروم دکتر. به تازگی کشف کرده بودیم که ارتباط بابا با آن زن به احتمال زیاد مربوط به بیشتر از یک سال پیش میشود.
**
14 فروردین. از همان لحظۀ اول با بغض حرف میزدم. 4 روز بود که سردرد بدی داشتم و خوابهای بدی میدیدم. یکبار خواب دیدم که بابا گلوی مامان را فشار میداد و میخواست زبانش را بکند و هی با فریاد بهش میگفت که زن گرفتم که گرفتم! خلاف شرع که نکردم! یکبار خواب دیدم که از دست بابا فرار میکنم و به هر جا که فکر میکردم میتواند پناهگاه خوبی باشد پناه میبرم و هی پیدام میکنند. یکبار خواب دیدم که بابا میخواست به زور بچه ام را ازم بگیرد و هی شکنجه ام میکرد...
به دکتر گفتم که کتاب "present "را خواندم ولی این کتاب در موقعیت فعلی کمکی به من نمیکند. گفتم که اصلأ نمیتوانم تصور کنم که تمام آن یک ماهی که بابا من را حبس کرده بود و من با آن حال و روز به هم ریخته جلو چشمش بودم، خودش بیرون از خانه مشغول بوده. گفتم اصلأ برایم قابل درک نیست. که این دارد دیوانه ام میکند. گفتم که تمام این دو هفته تعطیلی بابا بیرون از خانه بود. گفتم که 3 شب پیش ساعت 12شب بدون هیچ دعوا و علت خاصی کتش را برداشت و رفت و تا فردا شبش بر نگشت. گفتم که هفتۀ پیش به طور اتفاقی حین سیگار کشیدن غافلگیرش کردم و او هم اصلأ به روی مبارکش نیاورد که ناسلامتی 3 سال پیش ترک کرده بوده!! گفتم که تمام این دو هفته را فکر کردم و دیدم که واقعأ بابا را دوست ندارم. که این بالغم است که ازش متنفر است. که حالم ازش به هم میخورد. که چطور توانست، واقعأ چطور توانست یک ماه حبسم کند؟ گفتم که دوباره ذهنم پر از فکر فرار شده. که منتظرم یک حرف نامربوط بزند.
کمی در مورد فرار حرف زدیم. این که کجا میروم و برنامه ام چیست. گفت که خوب است که آدم حتی اگر میخواهد یک کار اشتباه بکند برایش برنامه داشته باشد. بهم گفت که آدمهای پیشرو همه در زمان خودشان سختی های خودشان را داشته اند. گفت آنهایی که میخواهند زندگی کنند و زندگی را تجربه کنند همه شان با مشکلات زیادی رو به رو بوده اند. گفت آنهایی که دنباله روی میکنند مسلمأ مشکلی هم نخواهند داشت و مؤاخذه هم نمیشوند. گفت مثل یک گله گاو و گوسفندند که توی مسیر مشخصی میروند و مانعی هم برایشان نیست. گفت تو داری خلاف جریان آب میروی و این مشکلات هم هست. گفت این 5- 6 ماهی را که میگویی بعد از فرار میخواهی صرف پنهان شدن و افتادن آبها از آسیاب کنی، توی خانه تلاش کن و ببین نتیجه چه میشود. گفت حداقلش این است که توی این زمان مشخص یک قدمهایی برمیداری. گفت که کتاب "انسان در جستجوی معنا" را بخوانم و همچنان برای اتمام پایان نامه و قبولی در کنکور ارشد تلاش کنم. گفت که در اسرع وقت میخواهد مامان و بابا را با هم ببیند.
از روی صندلی که بلند شدم گفت: "اگر خواستی با عجله تصمیمی بگیری، چه فرار و چه خودکشی، پیشنهاد میکنم که قبلش با من تماس بگیری." گفتم: "تا قبل از دفاعیه و کنکور تصمیمی نمیگیرم."
**
فردا، مامان و بابا میروند پیش دکتر و من هم این نوشته را میفرستم روی اینترنت. دلم خیلی شور میزند. میترسم مامان و بابا طاقت حرفهای دکتر را نداشته باشند. دیشب مامان بهم گفت: "قصد فضولی ندارم ولی میشه به من بگی با دکتر چه صحبت هایی کردین؟" گفتم: "در مورد مسائل خونه و مشکلاتم." گفت: "تو رفته بودی در مورد برنامه های خودت صحبت کنی به مسائل خونه چیکار داری؟!!" بعد هم گفت: "به هر حال من میرم پیش دکتر و دکتر به من خواهد گفت که اونجا چه صحبتهایی کردین!! نمیدونم تو چرا این قدر از راز و مسائل خصوصی خوشت میاد و میخوای همه چیز رو قایم کنی!! من به عنوان مادرت و صاحبکار دکتر باید در جریان تمام مسائل قرار بگیرم!! این نمیشه که تو بری اونجا و من ندونم که چی گذشته!!"
من هم با خونسردی گفتم: "باشه. پس از خود دکتر بپرسین تا بهتون توضیح بده!!"
**
یادم باشد که فردا صبح به دکتر زنگ بزنم و بگویم: "هی! آقای دکتر!! مراقب باش!! خبر نداری که امروز صاحبکارت داره میاد اونجا!!"
Comment
-
مشاور وزير و مديركل دفتر امور زنان وزارت كشور گفت: عدم تخصيص 25 درصد اعتبارات ويژه زنان در سالجاري، عمدهترين مشكل مجامع زنان است.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، فرشته ساساني با اعلام اين مطلب در هشتمين جلسه مجمع بانوان عضو شوراهاي اسلامي مراكز استانها در استان اردبيل، افزود: براي رفع خلاء موجود، متمركز شدن همهي مجامع زنان در بحث اعتبارات ضروري است.
وي با تاكيد بر لزوم وجود الگو و طرح جامع رفتاري و اجتماعي زنان، ابراز اميدواري كرد با همدلي و همكاري مجامع زنان، رسالت اين مجامع كه همان استقامت و اصلاح است به انجام برسد.
ساساني تصريح كرد: به علت نبود قانون مشخص براي ساماندهي ازدواج زنان ايراني با اتباع خارجي، اين امر به يك معضل براي كشور تبديل شده است و نمايندگان مجلس شوراي اسلامي بايد به جد پيگير تصويب طرحي براي ثبت اين ازدواجها باشند تا زوجهاي ايراني، اتباع خارجي و فرزندان آنها كه فاقد شناسنامه و هويت ايراني هستند، از بلاتكليفي خارج شوند و از طرف ديگر ضريب امنيتي كشور، به خصوص در مناطق مرزي افزايش يابد.
در اين نشست، صديقه قنادي، رئيس هشتمين مجمع بانوان عضو شوراهاي اسلامي نيز با اشاره به افتتاح بيستمين دفتر خبرگزاري زنان ايران (ايونا) در اردبيل گفت: اخبار زنان از زمان افتتاح خبرگزاري ايونا در ايران سه برابر رشد داشته است
Comment
-
چنانچه مصاحبه زير نشان می دهد, دستگاه سرکوب قرون وسطايی رژيم اسلامی همچنان به صدور احکام وحشيانه سنگسار زنان ادامه می دهد. واقعيت مورد اشاره در گفتگوی شادی صدر با راديو صدای آلمان مبنی بر اين که روسای دستگاه قضايی رژيم وعده توقف اجرای احکام سنگسار را داده اما دوباره اجرای چنين احکامی را از سر گرفته اند, نشان می دهد که توحش و زن ستيزی در نظام اسلامی بدون برخورد با مقاومت و اعتراض گسترده و متشکل داخلی و جهانی عليه اين رفتار بربرمنشانه, تن به عقب نشينی نمی دهد و هيچ وعده ای در اين رژيم به پشيزی نمی ارزد. اين نکته همچنين مويد اين واقعيت است که بدون برافتادن اين رژيم که مايه ننگ ايران و ايرانی است پرونده سياه اين جنايات سازمان يافته دولتی بسته نخواهد شد.
مشروح مصاحبه مهيندخت مصباح با شادی صدر:
خانم صدر از قرار با وجودى كه دادگسترى قبلا اجراى حكم سنگسار را طبق دستور آقاى شاهرودى متوقف كرده بود، الان چند حكم براى اجرا آماده است. شمااطلاعات مستقيم و موثقى در اين زمينه داريد؟
شادى صدر: بله! سال ۸۱ بود كه اعلام شد اجراى سنگسار متوقف شده به دستور آقاىشاهرودى اما متاسفانه چون در قانون هيج چيز تغيير نكرده بود و مجازات سنگسار در آن وجود داشت، احكام متعدد رجم از دادگاههاى مختلفى در سراسر ايران صادر ميشد كه خبرهايش را در گوشه و كنار مىشنيديم. البته بسيارى از اين احكام به صورت معلق باقى مىماندند اما متاسفانه اخيرا شاهد اين هستيم كه برخى از اين احكام در حال اجرا هستند. مشخصا يك خانمى در زندان اوين به نام اشرف كلهرى كه موكل من هستند و هفته گذشته ايشان را به اجراى احكام دادگسترى خواستهاند و حكم رجم را مجددا به ايشان ابلاغ كردهاند و گفتهاند تا پانزده روز ديگر حكم اجرا ميشود.
چه اقدامهايى براى جلوگيرى از اين حكم ميتوان كرد، يا چه اقدامهايى كردهايد؟
شادی صدر: تنها راهى كه پيش پای ما بوده استفاده از يك ماده قانونى است كه گفته در مواقع قطعى شدن حكم رجم، اگر محكوم توبه كند و قاضى توبهاش را بپذيرد، حد رجم ساقط ميشود. به اين ترتيب هم خود اين خانم براى آقاى شاهرودى نامه نوشته و اعلام كرده كه توبه كرده و درخواست عفو كرده از ايشان و ما هم نامهاى با اين تركيب از نظر حقوقى تنظيم كردهايم و براى آقاى شاهرودى فرستادهايم.
چه اتفاقى مىتواند بيفتد الان؟ آقاى شاهرودى ميتواند از اختيارات خود استفاده كرده و مانع از اجراى حكم شود؟
شادى صدر: بله! اين جزو اختيارات آقاى شاهرودى هست و ايشان در موردى مشابه، خانمی را عفو كردند. منتهى مشكل اينست كه ما نمىدانيم الان دقيقا چند نفر در تمام ايران هستند كه وضعيت مشابهى دارند و نمىدانيم آيا همه اين زنها مىتوانند از امكان عفو آقاى شاهرودى استفاده كنند؟ سوال من اينست كه چه بر سر دستور آقاى شاهرودى مبنى بر توقف حكم سنگسار كه به طرز وسيعى هم در جامعه جهانى مطرح شد، آمده و تكليف ما با دستگاه قضايى با اين وضعيت چه خواهد بود. از نظر من تا زمانى كه قانون تغيير نكند، ما اين وضع را شاهد خواهيم بود. ممكن است برخى موارد را وكلا و افكار عمومى مطلع شوند و اقدام كنند. ممكن است برخى موارد هم باشد كه در سكوت و فراموشى حكم سنگسار اجرا شود و حساسيت كسى هم برانگيخته نشود.
واقعا فكر مىكنيد به چه دليل اين روش دوباره دارد رايج ميشود و شما وكلا از نظر قضايى چه ميتوانيد بكنيد براى تغيير در وضع؟
شادى صدر: على القاعده وظيفه مجلس و قوه قضاييه است كه تغيير در قانون بدهد. ما تنها كاری كه ميتوانيم بكنيم نشان دادن اينست كه هنوز حكم سنگسار اجرا ميشود. مثلا شنيديم مدتى قبل در مشهد براى دو نفر حكم رجم اجرا شده كه اين در سايت هاى اينترنتى هم درج شده بود و تنها مورد ظرف دو سه سال گذشته بود. ما ميتوانيم اينكار را بكنيم و به جامعه وسياستگزاران و قانونگزاران بگوييم تا وقتى تغيير قانونى انجام نشود، اين ميتواند اجرا شود. دلايل قاطعى وجود دارد كه ديگر نبايد سنگسار اجرا شود و بايد قانون تغيير كند. اگر قانونگزاران و كسانى كه حاكميت مىكنند، ارادهاى داشته باشند، به اندازه كافى دلايل در فقه و قوانين و موازين حقوق بشر وجود دارد كه بتوان چنين تغييرى را ايجاد كرد.
كمى بيشتر در باره شرايطى كه موجب زندانى شدن و مجازات خانم كلهری شد، توضيح مىدهيد؟
شادى صدر: ايشان ۳۷ ساله و اهل مشهد هستند اما در تهران پروندهاش تشكيل شده. من البته پس از اتمام مراحل دادرسي پرونده ايشان را وقتى در خطر رجم قرار داشت، برعهده گرفتم. ادعاى ايشان اينست كه به زور مجبور به اعتراف به رابطه نامشروع با مردى شده كه شوهرش را به قتل رسانده است. بحث اينست كه حكم صادره براى خانم كلهرى كه توسط ديوان عالى كشور تاييد شده، ۱۵ سال حبس به اتهام معاونت در قتل و رجم بخاطر زناى محصنه است. بحثى كه از نظر حقوقى اينجا وجود دارد اينست كه طبق قاعده كلى ايشان بايد ۱۵سال حبس را تحمل ميكرد و بعد مجازات رجم اجرا ميشد در حاليكه ايشان الان ۵ سال است زندانى است. اين اعتراضى است كه ما به لحاظ قانونى به موضوع داريم و به آقاى شاهرودى هم نوشتهايم.
خانم صدر فكر مىكنيد در دو هفتهاى كه باقى مانده، با تلاشها امكان اين وجود داشته باشد كه حكم اگر لغو كامل نشود، دستكم به تعويق بيفتد؟
شادى صدر: من اميدوارم اين اتفاق بيفتند. اگر ايشان نتواند از اين امكان بهره مند شود كه عفو شود يا توبهاش پذيرفته شود يا از امكانات ويژه قانونى برخوردار نشود، همه ما بايد فكر كنيم چرا بايد چنين شود؟ آيا اين درست و عادلانه است؟ بايد فكر كنيم به كسان ديگرى كه در معرض سنگسار هستند و اينكه در چه وضعيتى قرار دارند.
و درغير اينصورت؟ اگر حكم اجرا شود، شما بعنوان يك وكيل يا فعال حقوق زنان چه خواهيد كرد؟
شادى صدر: ما اعتراض هاى خود را ادامه خواهيم داد. من اميدوارم اين اتفاق نيفتد اما قطعا براى زنان ديگرى كه در اين وضع هستند، فعاليت خواهيم كرد. تا زمانى كه قانون تغيير نكند، من فكر ميكنم فعاليتهاى جنبش زنان و حقوق زنان و حقوق بشردر اين حوزه ادامه پيدا كند تا ما شاهد حكم سنگسار براى هيچكس نباشيم.
Comment
-
زنان روزانه 20 هزار کلمه حرف می زنند
زنان به طور ميانگين روزانه سه برابربيشتر از مردان حرف مي زنند.
نتايج يك تحقيق علمي كه امروز چهارشنبه در پايگاه اينترنتي روزنامهبيلدآلمان منتشر شد، نشان مي دهد زنان روزانه به طور ميانگين بيست هزار كلمه حرف مي زنند اما مردان بهطور ميانگين در روز بيشتر از هفت هزار كلمه حرف نمي زنند.
يك متخصص بيماريهاي اعصاب در امريكا معتقداست علت آنكهزنان بيشتر از مردان حرف مي زنند، آناست كه سلولهاي عصبي زنان در ناحيه مخ به ويژه در نواحي حساس و حافظه، يازده درصد بيشتر ازمردان است.
اين دانشمند امريكايي نتايج تحقيقات خود را در كتابي به نام "مخزنان" گردآوري كرده كه فقط در امريكا منتشر شده است.
Comment
-
بنا بر گزارشی که در تارنمای خبرگزاری " فارس" درج گردیده است آقای عبدالصمد خرمشاهی وکیل کبری رحمانپور امروز اعلام داشته است که: شعبه اجراي احكام دادسراي جنايي تهران به كبري رحمانپور يك ماه فرصت داده است تا رضايت اولياي دم مقتول را كسب كند. در صورتي كه كبري در اين مدت موفق به اين كار نشود حكم مجازات او اجرا ميشود.
كبري رحمانپور متهم است در سال 81 مادر شوهرش را که با چاقو به او حمله ور شده بوده را در دفاع از خود به قتل رسانده است. تا کنون تلاشهای انجام شده برای جلب رضایت از خانواده مادر شوهر کبری به نتیحه نرسیده است. کبری یکی از قربانیان شرایط اجتماعی مصیبت بار ایران است .
کبری درباره خودش میگوید: من دختري 18 سالهبودم و خانواده فقيري داشتم. عليرضا كه مردي 65 ساله از يك خانواده مرفه بود بهخواستگاريام آمد و با آنكه پدر بيمار و از كار افتادهام مخالفت ميكرد، من تن به اين ازدواج دادم تا باري از دوش خانوادهام بردارم. شوهرم عليرضا قبلا ازدواج كرده بود و پسري 18 سالهداشت، تصميمگرفتم با همه مشكلات بسازم ولي مادرشوهر پيرم مرا كلفت خانه ميدانست و رفتار تحقيرآميزي با منداشت، اين پيرزن مرتب نيش زبان ميزد و تحقيرم ميكرد، ميگفت خيالنكن تو عروسخانوادهام هستي، تو را براي كلفتي به خانهام آوردهام. شوهرم دوستم داشت و نميخواست از منجدا شود ولي بهاصرار مادرش دوباره مرا با چشمگريان به خانه پدرم برگرداند و من به خاطر خانوادهام با خواهش و التماس برگشتم. ضمنا ازدواج ما قانوني نبود و هيچ عقدنامهاي نداشتيم، به همينخاطر هيچ مدركي نبود كه ثابت كنم همسر عليرضا هستم آن روز عليرضا از من خواست تا لباسهايم را بپوشم و با او بروم، من هم فكر كردم ميخواهد مسائل گذشته را از دل من بيرون بياورد. لباسهايم را پوشيدم و سوار ماشين عليرضا شدم، اطراف پل سيد خندان بود كه عليرضا بيست هزار تومان به من پول داد و گفت، فعلا بهخانه پدرت برو تا دوباره تو را بهخانهمان برگردانم، از ماشين پياده شدم و كمي در خيابان راه رفتم، با خودم گفتم، به خانه برميگردم و سعي ميكنمناراحتي عليرضا را برطرف كنم، در را باز كردم، وارد منزل كه شدم ديدم مادر شوهرم روي مبل دراز كشيده، وقتي چشمش به من افتاد يكدفعه شروع به فحاشي كرد و به پدر و مادرم فحش داد، سعي كردم آرامش كنم اما مرتب فحش ميداد، يك باره به طرف كشوي شوهرم رفت، چاقويي از داخل آن برداشت و به من حمله كرد، ديگر حال خودم را نميفهميدم، حالت جنون بهسرم زده بود، چاقو را از دستش گرفتم و چند ضربهبه او زدم كه باعث مرگش شد.پرونده کبری رحمانپور پس از اعتراضات جهانی از مدتی قبل به دفتر رئیس قوه قضائیه فرستاده شده است. ما باردیگر تمامی انسانهای آزاده و نیروها و سازمانهای مدافع حقوق بشر در سراسر جهان را به همیاری برای نجات خانم کبری رحمانپور فرا میخوانیم. با ارسال فاکس و ایمیل برای مسئول قوه قضائیه ایران آیت الله محمود هاشمی شاهرودی بازنگری پرونده و اقدام سریع وی در جهت صدور حکم برائت کبری را خواستار شوید .
کبری برای نجات از مرگ همیاری شما را نیازمند است.
برای ارسال فاکس و ایمیل به مسئول قوه قضائیه ایران میتوانید از اطلاعات ذیل استفاده نمائید
irjpr@iranjudiciary.org
www.i r anjudiciary.org/feedback_en.html
Telefax: (00 9821-8879 6671,(00 98 21-6640 4018, (00 98 21-6640 4019
Comment
-
چنانچه مصاحبه زير نشان می دهد, دستگاه سرکوب قرون وسطايی رژيم اسلامی همچنان به صدور احکام وحشيانه سنگسار زنان ادامه می دهد. واقعيت مورد اشاره در گفتگوی شادی صدر با راديو صدای آلمان مبنی بر اين که روسای دستگاه قضايی رژيم وعده توقف اجرای احکام سنگسار را داده اما دوباره اجرای چنين احکامی را از سر گرفته اند, نشان می دهد که توحش و زن ستيزی در نظام اسلامی بدون برخورد با مقاومت و اعتراض گسترده و متشکل داخلی و جهانی عليه اين رفتار بربرمنشانه, تن به عقب نشينی نمی دهد و هيچ وعده ای در اين رژيم به پشيزی نمی ارزد. اين نکته همچنين مويد اين واقعيت است که بدون برافتادن اين رژيم که مايه ننگ ايران و ايرانی است پرونده سياه اين جنايات سازمان يافته دولتی بسته نخواهد شد.
مشروح مصاحبه مهيندخت مصباح با شادی صدر:
خانم صدر از قرار با وجودى كه دادگسترى قبلا اجراى حكم سنگسار را طبق دستور آقاى شاهرودى متوقف كرده بود، الان چند حكم براى اجرا آماده است. شمااطلاعات مستقيم و موثقى در اين زمينه داريد؟
شادى صدر: بله! سال ۸۱ بود كه اعلام شد اجراى سنگسار متوقف شده به دستور آقاىشاهرودى اما متاسفانه چون در قانون هيج چيز تغيير نكرده بود و مجازات سنگسار در آن وجود داشت، احكام متعدد رجم از دادگاههاى مختلفى در سراسر ايران صادر ميشد كه خبرهايش را در گوشه و كنار مىشنيديم. البته بسيارى از اين احكام به صورت معلق باقى مىماندند اما متاسفانه اخيرا شاهد اين هستيم كه برخى از اين احكام در حال اجرا هستند. مشخصا يك خانمى در زندان اوين به نام اشرف كلهرى كه موكل من هستند و هفته گذشته ايشان را به اجراى احكام دادگسترى خواستهاند و حكم رجم را مجددا به ايشان ابلاغ كردهاند و گفتهاند تا پانزده روز ديگر حكم اجرا ميشود.
چه اقدامهايى براى جلوگيرى از اين حكم ميتوان كرد، يا چه اقدامهايى كردهايد؟
شادی صدر: تنها راهى كه پيش پای ما بوده استفاده از يك ماده قانونى است كه گفته در مواقع قطعى شدن حكم رجم، اگر محكوم توبه كند و قاضى توبهاش را بپذيرد، حد رجم ساقط ميشود. به اين ترتيب هم خود اين خانم براى آقاى شاهرودى نامه نوشته و اعلام كرده كه توبه كرده و درخواست عفو كرده از ايشان و ما هم نامهاى با اين تركيب از نظر حقوقى تنظيم كردهايم و براى آقاى شاهرودى فرستادهايم.
چه اتفاقى مىتواند بيفتد الان؟ آقاى شاهرودى ميتواند از اختيارات خود استفاده كرده و مانع از اجراى حكم شود؟
شادى صدر: بله! اين جزو اختيارات آقاى شاهرودى هست و ايشان در موردى مشابه، خانمی را عفو كردند. منتهى مشكل اينست كه ما نمىدانيم الان دقيقا چند نفر در تمام ايران هستند كه وضعيت مشابهى دارند و نمىدانيم آيا همه اين زنها مىتوانند از امكان عفو آقاى شاهرودى استفاده كنند؟ سوال من اينست كه چه بر سر دستور آقاى شاهرودى مبنى بر توقف حكم سنگسار كه به طرز وسيعى هم در جامعه جهانى مطرح شد، آمده و تكليف ما با دستگاه قضايى با اين وضعيت چه خواهد بود. از نظر من تا زمانى كه قانون تغيير نكند، ما اين وضع را شاهد خواهيم بود. ممكن است برخى موارد را وكلا و افكار عمومى مطلع شوند و اقدام كنند. ممكن است برخى موارد هم باشد كه در سكوت و فراموشى حكم سنگسار اجرا شود و حساسيت كسى هم برانگيخته نشود.
واقعا فكر مىكنيد به چه دليل اين روش دوباره دارد رايج ميشود و شما وكلا از نظر قضايى چه ميتوانيد بكنيد براى تغيير در وضع؟
شادى صدر: على القاعده وظيفه مجلس و قوه قضاييه است كه تغيير در قانون بدهد. ما تنها كاری كه ميتوانيم بكنيم نشان دادن اينست كه هنوز حكم سنگسار اجرا ميشود. مثلا شنيديم مدتى قبل در مشهد براى دو نفر حكم رجم اجرا شده كه اين در سايت هاى اينترنتى هم درج شده بود و تنها مورد ظرف دو سه سال گذشته بود. ما ميتوانيم اينكار را بكنيم و به جامعه وسياستگزاران و قانونگزاران بگوييم تا وقتى تغيير قانونى انجام نشود، اين ميتواند اجرا شود. دلايل قاطعى وجود دارد كه ديگر نبايد سنگسار اجرا شود و بايد قانون تغيير كند. اگر قانونگزاران و كسانى كه حاكميت مىكنند، ارادهاى داشته باشند، به اندازه كافى دلايل در فقه و قوانين و موازين حقوق بشر وجود دارد كه بتوان چنين تغييرى را ايجاد كرد.
كمى بيشتر در باره شرايطى كه موجب زندانى شدن و مجازات خانم كلهری شد، توضيح مىدهيد؟
شادى صدر: ايشان ۳۷ ساله و اهل مشهد هستند اما در تهران پروندهاش تشكيل شده. من البته پس از اتمام مراحل دادرسي پرونده ايشان را وقتى در خطر رجم قرار داشت، برعهده گرفتم. ادعاى ايشان اينست كه به زور مجبور به اعتراف به رابطه نامشروع با مردى شده كه شوهرش را به قتل رسانده است. بحث اينست كه حكم صادره براى خانم كلهرى كه توسط ديوان عالى كشور تاييد شده، ۱۵ سال حبس به اتهام معاونت در قتل و رجم بخاطر زناى محصنه است. بحثى كه از نظر حقوقى اينجا وجود دارد اينست كه طبق قاعده كلى ايشان بايد ۱۵سال حبس را تحمل ميكرد و بعد مجازات رجم اجرا ميشد در حاليكه ايشان الان ۵ سال است زندانى است. اين اعتراضى است كه ما به لحاظ قانونى به موضوع داريم و به آقاى شاهرودى هم نوشتهايم.
خانم صدر فكر مىكنيد در دو هفتهاى كه باقى مانده، با تلاشها امكان اين وجود داشته باشد كه حكم اگر لغو كامل نشود، دستكم به تعويق بيفتد؟
شادى صدر: من اميدوارم اين اتفاق بيفتند. اگر ايشان نتواند از اين امكان بهره مند شود كه عفو شود يا توبهاش پذيرفته شود يا از امكانات ويژه قانونى برخوردار نشود، همه ما بايد فكر كنيم چرا بايد چنين شود؟ آيا اين درست و عادلانه است؟ بايد فكر كنيم به كسان ديگرى كه در معرض سنگسار هستند و اينكه در چه وضعيتى قرار دارند.
و درغير اينصورت؟ اگر حكم اجرا شود، شما بعنوان يك وكيل يا فعال حقوق زنان چه خواهيد كرد؟
شادى صدر: ما اعتراض هاى خود را ادامه خواهيم داد. من اميدوارم اين اتفاق نيفتد اما قطعا براى زنان ديگرى كه در اين وضع هستند، فعاليت خواهيم كرد. تا زمانى كه قانون تغيير نكند، من فكر ميكنم فعاليتهاى جنبش زنان و حقوق زنان و حقوق بشردر اين حوزه ادامه پيدا كند تا ما شاهد حكم سنگسار براى هيچكس نباشيم.
Comment


Comment