Announcement

Collapse
No announcement yet.

Woman

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • خانم «الن جانسون سرليف» 67 ساله مشهور به «بانوي آهنين» زحمات زيادي را متقبل شد تا توانست وارد دانشگاه «هاروارد» شود. او بعدا به عنوان يک اقتصاددان در بانک جهاني مشغول به کار شد. اينک پس از يک دوره مبارزه انتخاباتي سخت قرار است او به عنوان اولين رئيس جمهور زن يک کشور آفريقايي سوگند ياد کند. هفته نامه «تايم» گفتگويي را با سرليف انجام داده است که متن آن در پي مي آيد:
    ﷼ شما اولين رئيس جمهور زن انتخابي يک کشور آفريقايي هستيد. اين چه معنايي براي شما دارد؟
    - اين به معناي آن است که من مسئوليت بزرگي براي برآوردن انتظارات زنان ليبريا و آفريقا دارم. من فروتنانه آماده اين چالش هستم. مي دانم که هميشه زير ميکروسکوپ خواهم بود. هر آنچه را که انجام بدهم و بگويم، اينکه چقدر بتوانم برنامه توسعه ليبريا را به جلو ببرم و اينکه چقدر بتوانم براي کشورم، صلح و آشتي ملي به ارمغان بياورم، همه، تحت نظر خواهند بود. من مخالفان و منتقدان زيادي دارم که خواهان شکست من هستند، نه تنها به اين خاطر که من سال ها فعال سياسي در ليبريا بوده ام، بلکه به اين خاطر که آنها متقاعد نشده اند که زنان مي توانند رئيس باشند.
    ﷼ چطور به آنها ثابت مي کنيد که در اشتباه به سر مي برند؟
    - مي خواهم که از همه چيز مطلع باشم. خوشحالم که تجربيات شخصي من در بخش خصوصي و همچنين به عنوان رئيس شاخه آفريقايي برنامه توسعه سازمان ملل متحد،‌ اين فرصت را براي من مهيا کرد که با رهبران آفريقاي در تماس باشم. به نوعي، آنها از من استقبال کرده اند. بنابراين ورود من به عرصه سياست چندان دشوار هم نخواهد بود.
    ﷼ آيا شما به عنوان يک زن عنصر جديدي وارد کارتان مي کنيد؟
    - حساسيت نسبت به نيازهاي انساني که شاد اين به علت مادر بودن و در تعامل بودن با ساير زنان است؛ زناني که بزرگترين رنج ها را هم در جنگ و هم در صلح متحمل مي شوند.
    ﷼ به غير از مسأله جنسيت، رئيس جمهوري شما چگونه متفاوت خواهند بود؟
    - من برنامه اصلاحي دشواري خواهم داشت که تغييرات ساختاري را به دنبال خواهد داشت. نوسازي ليبريا به معناي دانستن يک نظم سياسي جديد، يک نظم اجتماعي جديد و يک نظم اقتصادي جديد است. اين شامل اصلاحات در دور دست خواهد بود مانند اصلاح قانون اساسي، اصلاحات ارضي، قضايي و انتقال قدرت.
    ﷼ رقيب انتخاباتي شما «ژرژ وه‌آ» ستاره سابق فوتبال، مسأله تقلب هاي انتخاباتي را بيان مي کند.
    - اين پيروزي که نه تنها متعلق به من، بلکه از آن همه مردم است، با اين اتهامات خراب شده است. اما فکر نمي کنم آنها بتوانند چيزي را ثابت کنند.
    ﷼ چگونه مي خواهيد طرفداران خشمگين جوان او را آرام کنيد؟
    - من با آنها مي نشينم و به آنها اين اطمينان خاطر را مي دهم که به نفع همه ما است که قدمي به جلو برداريم. من فکر مي کنم مي توانيم آنها را قانع کنيم.
    ﷼ ليبريا پس از 4 سال جنگ داخلي شديدا دچار شکاف شده است. براي بهبود اين شکاف ها به چه کسي روي مي آوريد؟
    - ما به همه احزاب سياسي، گروه هاي قومي، مذهبي روي مي آوريم تا بتوانيم کسي را انتخاب کنيم که معيارهاي ما را در کفايت و شايستگي و صداقت داشته باشد.
    ﷼ سخت ترين و دشوارترين لحظه براي شما چه زماني بود؟
    - پس از کودتاي سال 1985، با 12 شورشي ديگر در زندان بودم که همه آنها کشته شدند. در آن زمان بايد اعتراف کنم که اندکي ترسيدم، اما مصمم شدم به راهم ادامه دهم تا به نقطه اي برسيم که بتوانيم وضعيت را تغيير دهم.
    ﷼ ضعف شما چيست؟
    - من بارها از اعتمادي که به افراد کرده ام، سرخورده و نااميد شده ام. البته برخي مواقع هم سرسخت و خشن هستم و فکر مي کنم به همين دليل است که به من لقب بانوي آهنين داده اند.
    ﷼ آرزوي کودکي شما چه بود؟
    - آرزوي من اين بود که يک روز از خواب بيدار شوم و ببينم که سياه پوست هستم. آن زمان به خاطر رنگ و روي روشنم اذيت مي شدم. البته مي دانم که اين يک آرزوي غيرممکن بود.


    Comment


    • ناديا انجمن،غزلي که ناتمام ماند

      من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم
      دخت افغانم و برجاست که دايم به فغانم
      «ناديا انجمن»
      انتشار خبر جان باختن ناديا انجمن شاعر جوان در روز شنبه 14آبان (5 نوامبر) دل همة دوستداران هنر و ادبيات را به درد آورد.
      ناديا انجمن، شاعري 25 ساله از افغانستان بود که يکسال از ازدواجش مي‌گذشت. او در زير ضربات مشت و لگد همسر خود جان باخت. همسر دستگير شده و به قتل اعتراف مي‌کند و مادر‌شوهر که گويا در اين قتل پسرش را ياري کرده بود، بعد از چند روز فراري‌بودن دستگير شده و در زير بازجويي به سر مي‌برد.
      ناديا دانشجوي سال آخر دانشکدة زبان و ادبيات دري در دانشگاه هرات به عنوان دانشجوي ممتاز دانشگاه در فصل اول امتحانات شناخته شده بود. اما پس از ازدواج عملاً به علت ممانعت شوهرش نمي‌توانست در محافل ادبي و شعرخواني شرکت کند. در ادامة خبرها آمده است: تعدادي از شاعران و نويسندگان افغانستان مرگ ناديا را يک ضايعة بزرگ فرهنگي در افغانستان ناميده و اشعار او را در نوع خود بي‌نظير دانسته‌اند». در آوريل سال جاري اولين و آخرين مجموعة شعر او به نام «گل دودي» توسط انجمن ادبي هرات منتشر شده بود.
      عکس معصوم ناديا هربيننده‌يي را بيشتر كنجكاو مي‌كند تا از شرح احوال او خبر يابد. دربارة او نوشته‌اند: از پانزده سالگي به گفتن شعر رو آورده و شعرهايش به‌قولي زنانه است. سايت خبري هرات با اضافه‌کردن اين نکته که هويت زنانه در شعر با فروغ فرخزاد وارد شعرهاي فارسي شده، به صورتي غيرمستقيم شعرهاي ناديا را متأثر از شعرهاي فروغ مي‌داند. اما خوانندة شعرهاي او به‌زودي متوجه مي‌شود كه سبک شعري‌اش متفاوت با فروغ است. فرياد ناديا، فريادي است عليه ظلم و ستم در جامعه‌يي مرتجع که زن معني انسان بودن خود را هنوز باز‌نيافته است. ناديا زني است که در محيطي ضد‌زن شکفته است تا فريادهاي در بند کشيدة زنان را از گلو برآورد. شعرهايش انعکاس دهندة درد و زجري است که بر زنان افغان رفته است . و دريغ که خود نيز خيلي زود در ابتداي راه هنريش ، قرباني همين انديشة زن‌ستيزي در محيط بستة هرات مي‌شود.
      شعرهاي او نه دغدغه‌ها و دلمشغوليهاي يك زن عادي که فرياد و آرزوهاي زناني است در بند كه آرزوي پرواز‌کردن دارد و رهيدن از کنج قفس را تصوير مي‌کند. او هويت واقعي زنانه‌اش را مي‌سرايد: «من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم، دخت افغانم و برجاست که دايم به‌فغانم». اين هويت زنانه در شعرها دستاويز او است تا شعر خود را با فرياد زنان ميهنش بياميزد. تا با اين جهل و زن‌ستيزي مبارزه کند. تا زناني در‌هم شکسته و خو‌گرفته به جبر زمانه را به‌برخاستن و اعتراض‌کردن ترغيب کند.
      کشته شدن زني توسط شوهر حادثه‌يي روزمره در افغانستان، ايران و کشوهايي از اين دست است، ولي ويژگي جان‌باختن ناديا كشته‌شدن يك «زن شاعر» است. زني شاعر در چنان جوامعي گناهي مضاعف است. بايد بسيار متهور بود تا در جامعه‌يي مثل افغانستان سر برآورد و فرياد زد: نه تنها من يک زنم، بلکه من يک زن شاعرم، و پايم را فراتر نيز مي‌گذارم: در شعرم درد زنان ميهنم را فرياد مي‌زنم.
      ناديا تنها فرياد مظلوميت زنان افغان را در شعرهايش منعکس نمي‌کند و در حد بيان مظلوميت و درد هم در‌جا نمي‌زند، بلكه قدمي جلوتر بر مي‌دارد و شجاعانه آرزوها و توانمنديهايش را نيز مي‌سرايد:
      نيست شوقي که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
      من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
      دانم اي دل که بهاران بود و موسم عشرت،
      من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم .
      ياد آن روز گرامي که قفس را بشکافم،
      سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم،
      من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم،
      دخت افغانم و برجاست که دايم به فغانم
      فکر مي‌کنم بايد در جامعه‌يي که ناديا انجمن مي‌زيست، زندگي کرد تا فهميد که سرودن چنين شعر چه درک و فهم بالايي از شرايط و چه مايه‌گذاري قهرمانانه‌يي مي‌طلبد.
      جرقه‌هاي آه من ستاره‌ريز مي‌شود
      شب است و شعر مي‌زند شرر به لحظه‌هاي من
      ز شوق شانه مي‌كشد به رشتة صداي من
      چه آتشي است واعجب كه آب مي‌دهد مرا
      و عطر روح مي‌دمد به پيكر هواي من
      ندانم از كدام كوه، كدام كوه آرزو
      نسيم تازه مي‌وزد به فصل انتهاي من
      ز ابر نور مي‌رسد چنان زلال روشني
      كه نيست حاجتي دگر به اشك هاي‌هاي من
      جرقه‌هاي آه من ستاره ريز مي‌شود
      به عرش لانه مي‌كند كبوتر دعاي من
      سرشك بيخودانه ام به خط خط كتاب او
      نگاه كن چه بي بهانه مي‌چكد خداي من
      ز حرف حرف دفتري ز واژه واژه محشري
      قيامتي رسيده از سكوت ديرپاي من
      مخر، مدر، حرير وهمي مرا كه خوشترم
      به شب كه شعر مي‌زند شرر به لحظه‌هاي من

      Comment


      • آليس شوارتزه فمينيست صاحب نام آلماني مي‌گويد انتخاب نخست وزير زن در آلمان به اين مي‌ماند که در آمريکا "سياه پوستي به کاخ سفيد راه بيابد!"

        زنان در ده کشور جهان در راس حکومت قرار دارند ؛ يا به عنوان رئيس جمهور و يا نخست وزير، صاحب قدرتند. اما ٨ کشور قدرتمند جهان را از سالها پيش تا کنون مردان راه مي‌برند و مي‌شود گفت آنگلا مرکل در حال حاضر قدرتمند ترين زن جهان است.

        نگاه مي‌کنيم به زندگي مرکل اين قدرتمند ترين زن جهان.

        آنگلا ٥١ سال پيش در شهر‌هامبورگ به دنيا آمد. در آن هنگام پدرش در رشتهء علوم ديني تحصيل مي‌کرد و مادرش آموزگار بود. آنگلا کاسنر سه سال داشت که پدرش در نزديکي شهر کوچک تمپلين آغاز به کار مي‌کند ؛ پدرش، هورست کاسنر، به عنوان کشيش مدرسهء ديني بزرگسالان را اداره مي‌کرد. آنگلا کاسنر در تمپلين ديپلم متوسطه را مي‌گيرد و سپس راهي لايپزيک مي‌شود و در آنجا در رشتهء فيزيک تحصيل مي‌کند. ٢٣ ساله بود که در لايپزيک با اولريش مرکل ازدواج مي‌کند. از اين به بعد ، طبق رسم زمانه، آنگلا مرکل نام مي‌گيرد. يکسال پس از ازدواج درسش تمام مي‌شود. در ٢٤ سالگي به برلين مي‌رود و در انستيتوي شيمي - فيزيکال ، آکادمي علوم برلين به عنوان کارمند پژوهشي مشغول به کار مي‌شود. در سن ٢٨ سالگي از شوهرش مرکل جدا مي‌شود. ٣٢ ساله است که درجهء دکتراي خود را در رشتهء فيزيک مي‌گيرد. ٣٥ ساله است که پا به عرصهء سياست مي‌گذارد و عضو حزب "دموکراتيشه آوف بروخ" (عزيمت به سوي دموکراسي) مي‌شود. يکسال بعد سخنگوي مطبوعاتي اين حزب مي‌گردد که حالا براي شرکت در انتخابات مجلس آلمان دموکراتيک، با دموکرات مسيحي‌ها وارد ائتلاف شده است. ١٨ مارس ١٩٩٠ آنگلا مرکل ، پس از انتخابات نسبتا آزاد آلمان دموکراتيک که در حال گزار به سوي دموکراسي است ، معاون سخنگوي دولت دمزير مي‌شود. در اوت همان سال آنگلا مرکل وارد حزب دموکرات مسيحي مي‌شود و چند ماه بعد ، يعني سوم اکتبر همان سال آلمان دموکراتيک به جمهوري فدرال آلمان مي‌پيوندد. دسامبر همان سال ، سال ٩٠ ، آنگلا مرکل که حالا ٣٦ سال دارد به عنوان نمايندهء حزب دموکرات مسيحي وارد پارلمان آلمان يگانه مي‌شود. يکماه بعد ، هلموت کول نخست وزير آلمان مرکل را به سمت وزير امور نوجوانان و زنان فرا مي‌خواند. در زمان حکومت کول ، مرکل مورد توجه و به نوعي تحت حمايت کول قرار مي‌گيرد و گاهي رسانه‌ها از قول هلموت کول مرکل را "دختر" يا "دخترک" مي‌نامد. بهار ١٩٩٥ به رياست کنفرانس جهاني سازمان ملل که در برلين تشکيل مي‌شود منصوب مي‌گردد که پيرامون حفظ محيط زيست است و جلوگيري از آلودگي هوا. دو سال بعد کتابي در همين زمينه مي‌نويسد. در سال ٩٨ به سمت دبير کلي حزب دموکرات مسيحي بر گزيده مي‌شود و در ٤٤ سالگي با يک استاد دانشگاه در رشتهء شيمي بنام يوآخيم زائر ازدواج مي‌کند. اين بار آنگلا مرکل که چهره‌اي شناخته شده است نام خود را ، که در اصل نام همسر سابق اوست حفظ مي‌کند و آنگلا مرکل باقي مي‌ماند. در سال ١٩٩٩ جنجالي بر پا مي‌شود زيرا دبير کل افتخاري حزب، هلموت کول حاضر نيست اعلام کند هداياي نقدي را که ، البته براي مصارف عمومي حزب در يافت کرده ، چه کسي به وي پرداخت کرده است. در اين زمان آنگلا مرکل با نوشتن نامه‌اي سرگشاده از حزب مي‌خواهد که حامي پيشين و دبير کل افتخاري حزب هلموت کول را از سمت خود برکنار کند.

        مرکل در سال ٢٠٠٢ به رياست حزب دموکرات مسيحي انتخاب مي‌شود.

        تا بحال ٩ بيوگرافي به شکل کتاب پيرامون اين زن و روند رشد سياسي او در آلمان منتشر شده است.



        رسانه‌هاي آلماني زبان و طنز نويسان در سالهاي ٩٠ اين زن سياستمدار را زير ذره بين گذاشتند. اگر نظرات مردان و جدال‌هاي سياسي ايشان ، يا احيانا رفتار‌هاي جنسي و رشوه‌گيري و ناسازگاري‌هاي درون حزبي تيتر روزنامه‌ها را به خود اختصاص مي‌داد، در مورد خانم مرکل بيشتر اوقات آرايش مو که بسيار ساده و بي‌پيرايه بود و طرز راه رفتن اين زن سياستمدار و لباس پوشيدن وي توجه رسانه‌ها را بر مي‌انگيخت. بسياري از طنز نويسان و روزنامه‌نگاران به مرکل توصيه مي‌کنند، در آرايش موهاي کوتاه خود که لخت و بي حالت چهرهء کشيده و چشمان بي‌حالت و گونه‌هاي آويزان او را قاب گرفته ، تجديد نظر کند. در حالي که کمتر روزنامه‌نگاري در همين سالها به رئيس پيشين حزب، هلموت کول که وزنش به بيش از ١٥٠ کيلو رسيده بود و تنها در صندلي مخصوص افراد تنومند جا مي‌گرفت توصيه مي‌کرد کمتر غذا بخورد و بنوشد. سخن گفتن در مورد ظاهر خانم مرکل تنها موردي نيست که زندگي را بر اين زن دشوار مي‌کند. بسياري از هم حزبي‌هاي مرکل نيز با رقابت و کينه ورزي و سخناني که تحويل رسانه‌ها مي‌دهند زندگي را بر مرکل ٥١ ساله دشوار مي‌کنند. آقاي اشتويبر رئيس حزب سوسيال مسيحي که در انتخابات پيشين خود نامزد نخست وزيري بود تمام کوشش خود را بکار برد تا اين بار نيز خود به عنوان رئيس حزب کوچکتر، بار ديگر نامزد نخست وزيري شود. وقتي موفق به اينکار نشد ، ضمن حفظ ظاهر دوستانه اکنون يک صدا با مخالفان سوسيال دموکرات خود خواستار اين است که مرکل در حکومت آينده از حقي که قانون اساسي در مادهء ٦٥ براي نخست وزير پيش بيني کرده ، يعني تعيين سياست‌هاي کلي دولت ، صرفنظر کند.

        مرکل مخالفت و رقابت مردان همراه را بر انگيخته بي آنکه دوستان و پشتيباناني در ميان زنان و فمنيست‌ها يافته باشد. زيرا در دوران وزرات خود در سمت وزير امور زنان و نو جوانان توجهي به فشار دو گانه بر زنان شاغل نداشت و اصولا هيچ نشانه اي، از زنيت در رفتار و کردار خود ندارد. وي هميشه تاکيد بر اين دارد که بيشتر به موضوعات توجه مي‌کند و اينکه جنسيت او زن است هيچگونه اهميتي ندارد و در انتخاب موضوعات و ارجحيت‌هاي او نقشي ايفا نمي‌کند. برعکس، شايد براي "پاک کردن" آخرين آثار زنانه از وجود خويش از حزب محافظه کار دموکرات مسيحي هم تند تر مي‌رود. مرکل مشاوري صاحب نام براي خود برگزيده بنام پرفسور پاول کيرش هوف که مي‌گويد "زنان بايد در خانه و خانواده پيشرفت شغلي کنند. هدف ايشان بايد رواج دوستي باشد و نه بدست آوردن قدرت" برخي اين بي اعتنايي مرکل را به مسائل زنان به اين واقعيت نسبت مي‌دهند که مرکل فرزندي ندارد و از مشگلات زناني که ميان دو سنگ آسياب ، کار خانگي و کار شغلي له مي‌شوند بي خبر است.

        با اينکه وجود يک نخست وزير زن در آلمان براي زناني که به برابري حقوق باور دارند، بهر حال نوعي جذابيت دارد ، آنگلا مرکل موفق شده است با انديشه و رفتار‌هايش که با برابري حقوق دو جنس همخواني ندارد ، اين جذابيت را کاملا خنثي کند. رناته کوناست، وزير "کشاورزي و پشتيباني از مصرف کنندگان" کابينهء شرودر از حزب سبز ، که يکي از محبوب ترين و موفق ترين سياستمداران آلمان است در بارهء مرکل مي‌گويد ، هميشه نمي‌شود به برچسب روي جنس اعتماد کرد. وقتي روي بسته‌اي اتيکت چسبانده باشند "زن" دليلي ندارد، وقتي بازش مي‌کني واقعا زني در آن باشد و خانم مرکل را زني با "برچسب تقلبي" مي‌نامد. !!

        آليس شوارتزه تنها فمينيست صاحب نامي است که امروز از مرکل دفاع مي‌کند. او شايد درست به دليل دو آتشه بودنش به اين "جنس تقلبي" قانع است و مي‌گويد، به نخست وزيري رسيدن مرکل براي زنان آلماني در مجموع پيامد‌هاي مثبتي دارد و مي‌افزايد داشتن نخست وزير زن در آلمان " درست به اين مي‌ماند که "سياه پوستي به کاخ سفيد راه بيابد!"

        Comment


        • تا سال ۱۹۴۴ حزب نازي حدود ۵۰۰ هزار زن يونيفورم پوش را به عنوان گروه پشتيبانى به خدمت گرفته بود. حدود ۱۰۰ هزار نفر از اين گروه (همراه با حدود ۹۰۰ هزار مرد) به عنوان نيروهاى ضد هوايى به كار گمارده شده بودند.

          هاناريتش تنها زنى بود كه در جنگ جهانى دوم موفق به دريافت مدال درجه يك صليب آهنى شد. گرچه او از نظر فنى، يك خلبان غير نظامى بود، هواپيماى جنگى، از جمله اولين هواپيماهاى جت را آزمايش كرد و در طول جنگ خلبان نظاميان رده بالاى آلمانى بود زنان يونيفورم پوش آلمانى، علاوه بر خدمات ذكر شده، به عنوان نگهبان بازداشتگاه زندانيان سياسى بودند و توانستند از عهده مديريت اسراى كارگر به خوبى برآيند. ماريا مندل به عنوان يك سرپرست اس اس در زندان آشويتس، در خشونت و بيرحمى مشهور بود. در دسامبر ۱۹۴۷ او به عنوان جنايتكار جنگى در دادگاه عالى مردمى كراكو به اعدام محكوم شد و اين حكم نيز به اجرا درآمد.

          در روزهاى اوليه جنگ وقتى رهبران آلمان اعلام كردند روس ها با استفاده از زنان در ارتش نشان دادند كه دشمن ضعيفى هستند و به راحتى شكست مى خورند. اما در ۱۹۴۵ هيتلر با ايجاد واحد مختلط غير نظامى و گروه كامل از زنان نظامى در ارتش مردمى يا فولكستروم موافقت كرد. گرترو شوتز - كلينك رهبرى نازى يك گروه از زنان را تشكيل داد تا در آخرين جنگ هاى دفاع از آلمان شركت كرده و جنگ را ادامه دهند. چند روزنامه، از جمله (پترز بورگ و ايجن) گزارشى از جنگيدن زنان ارتش آلمان در نزديكى ورشو تهيه كردند.

          مبارزات استقلال طلبانه ملى قرن بيستم

          آفريقا

          در سال هاى ۲۷-۱۹۲۶ تايرابروبيوك رهبرى شورش عليه حكومت مستعمره بلژيك را در رواندا به عهده گرفت.

          در سال ۱۹۲۹ جنگ آبا ريوتس، كه به منطقه جنگ زنان مشهور شده بود، در جنوب شرقى نيجريه اتفاق افتاد. ده ها هزار زن در ايبولند عليه مسؤولان مستعمره بريتانيايى شورش كردند. آنان مأموران دولتى را با حملات پى درپى خود به تنگ آوردند، با اروپايى هايى كه مال و املاك داشتند جنگيدند و رؤساى محلى اى را كه به عنوان نماينده با انگليسى ها همكارى مى كردند، وادار كردند تا از قدرت خود چشم بپوشند. بيش از ۵۰ زن و تعداد نامعلومى از گروه هاى انگليسى و غير نظامى، تا قبل از سركوبى شورشيان، كشته شدند. جويس نهونگو، در دوره جنگ هاى آزادى بخش زيمبابوه با رودزيا، فرمانده دسته زنان بود. او نيروهاى غيرنظامى يا پارتيزان تحت فرماندهى خود را در تعدادى از مبارزات از جمله آن حمله اى كه دو روز پيش از تولد دخترش به وقوع پيوست، هدايت و فرماندهى كرد. وقتى زيمبابوه استقلال خودش را به دست آورد، او به عنوان وزير توسعه اجتماع و مسائل زنان انتخاب شد.

          در سال ،۱۹۶۴ وقتى كه دكتر هستينگز باندو كشور مالاوى را تأسيس و به عنوان اولين نخست وزير اين كشور انتخاب شد، در ارتش او ۵۰۰۰ زن نخبه و برجسته حضور داشتند كه مسؤوليت حفظ موقعيت بحرانى و خشونت هاى تانگانيا را به عهده داشتند. آلس ليك ونا رهبر شورش عمومى سال ۱۹۸۷ اوگاندا بود.

          آسيا

          كنگ كه چينگ، همسر چوئن لاى، يكى از ۳۵ زنى بود كه در راهپيمايى طولانى مدت ۶۰۰۰ مايلى مائوتسه تونگ شركت كرد. او با ارتش ملى با رؤساى جنگ هاى استانى و راهزنان جنگيد. دوبار او مردان زخمى را حمل كرد. او يك گروه ۳۰۰نفرى از مردان را در تعدادى از جنگ ها رهبرى كرد و همچنين در (پياده روى طولانى) سال ،۱۹۲۷ با ژنرال لى چن، كه بعدها به مائو پيوست همكارى مى كرد. او گروه خود را در حالى فرماندهى كرد كه باردار بود و چند ساعت بعد وضع حمل نمود.

          رانى گايدن ليو ۱۳ ساله بود كه در سال ۱۹۲۰ براى استقلال هند به رزمندگان پيوست، در طول سه سال او به يكى از رهبران نظامى و تاكتيكى اين جنبش تبديل شد اما در نهايت به او خيانت شد و او را دستگير و روانه زندان كردند. او ۱۴ سال در زندان بود.

          كلنل لاكشمى سواميناتان، هنگ رانى جانسى، از ارتش ملى هند عليه انگليس مى جنگيد، رهبرى نمود. اما از اهالى ايالت كرالا بود كه براى جنگ زنان يا زنان جنگجوى آن قرنها به صورت الگو درآمده بود.

          هوتى كيو، مادر ۷ فرزند به عنوان آجودان هنگ چهل و چهارم بود و سربازان ويتنامى را در جنگ عليه ويت كنگ ها رهبرى مى كرد. هنگامى كه خبر موفقيت هاى او در جنگ ها پخش شد، او را به جاى زن، يك شيطان ناميدند. او در جنگ سال ۱۹۶۵ كشته شد.

          در سال ۱۹۶۶ به طور رسمى ۳۰۰۰ زن در ارتش زنان ويتنام جنوبى خدمت مى كردند. سايرين، به ويژه آنهايى كه از منطقه مين ناپ بودند، يك گروه پارتيزان تشكيل دادند. زنان مين ناپ از جمله دينگ لى تون، دهو مينده، هرى پو پونگ، براى فعاليت هاى فوق العاده اى كه انجام دادند، مشهور شدند.

          اروپا

          كنستاسن ماركوويچ يك ملى گراى ايرلندى بود كه در سال ۱۹۰۹ يك گروه شبه نظامى به نام فياتا آيرينا تشكيل داد. او رهبرى يورش سال ۱۹۱۶ را برعهده داشت كه به مدت يك هفته در خندق ها مى جنگيدند، در اين جنگ بود كه او دستگير و محكوم به مرگ شد. چند ساعت قبل از اعدامش حكم او به حبس ابد تغيير پيدا كرد.

          زنان هميشه در ارتش جمهوريخواه ايرلند فعال بودند و در سال ۱۹۷۳ تمام واحدهاى مبارز زن - كه كومان نامبان ناميده مى شدند - طورى تشكيل شدند كه بتوانند زنان جوان بين ۱۶ تا ۲۰ سال را استخدام كرده و به اردوگاههاى آموزش تروريستى فرستاده شوند. يعنى جايى كه آنان با اسلحه، بمب و نحوه يورش بردن آشنا مى شدند. در طول جنگ داخلى يونان (۱۹۴۷-۱۹۴۳) حداقل ۲۰ درصد از گروههاى مبارز زن بودند. «آتادوسا» فرماندهى ۳۳ نفر را كه زير رگبار مسلسل هواپيماى دشمن قرار گرفتند، به عهده داشت. او موفق شد يكى از هواپيماهاى دشمن را با مسلسل سرنگون كرده و هواپيماى ديگر را مجبور به ترك ميدان جنگ كند.

          آمريكاى جنوبى

          تاما را با تكه، كه به تانيا مشهور است، يك زن آرژانتينى است كه به نيروى فيدل كاسترو در كوبا پيوست، كمى بعد او در بوليوى به همراه چه گوارا جنگيد. در اين جنگ ۸ تن از پارتيزان هاى تحت فرمانش كشته شدند. يك كالج فنى شبه نظامى دركوبا به نام او تأسيس شده است.

          فيليپين

          نليد اكابى گايان به عنوان فرمانده ليناى ارتش جديد مردمى به مدت ۲ سال با دولت ماركوس جنگيد. تسليم شدن او به همراه ۴۵ افسر عاليرتبه و ۱۰۱۷ پارتيزان در سال ،۱۹۷۴ به منظور تضعيف روحيه ساير شورشيان، به طور وسيعى در مطبوعات منعكس شد.

          Comment


          • نخستين قاضی زن ديوان عالی آمريکا استعفا داد
            خانم اوکانر نقش مهمی در تعيين جهت ديوان عالی آمريکا بازی کرد

            سندرا دی اوکانر، نخستين زنی که 24 سال قبل به عضويت در ديوان عالی آمريکا، بالاترين مرجع قضايی اين کشور درآمد، روز جمعه در اقدامی غيرمنتظره بازنشستگی خود را اعلام کرد.از آنجا که اين دادگاه درباره برخی از مهمترين مسائل اجتماعی آمريکا همچون سقط جنين تصميم می گيرد، کارشناسان جدال سختی را برای تعيين جانشين خانم اوکانر پيش بينی می کنند.خانم اوکانر که 75 سال دارد اغلب با رای خود نقشی سرنوشت ساز در مهمترين دعاوی حقوقی بازی کرده است، به همين جهت برخی ناظران او را قدرتمندترين زن آمريکا لقب داده اند.اعضای ديوان عالی آمريکا، شامل 9 نفر، توسط روسای جمهور به طور مادام العمر انتخاب می شوند اما نامزدی آنها ابتدا بايد به تاييد مجلس سنا برسد.لزوم تاييد نامزدهای عضويت در ديوان عالی توسط سنا باعث می شود افراطی ترين قضات با مقاومت حزب مخالف روبرو شده و از ورود به اين دادگاه منع شوند که توازنی عقيدتی در آن ايجاد می کند.

            از سال 1994 تاکنون هيچ يک از قضات ديوان عالی بازنشسته نشده بودند و اکنون جورج بوش برای اولين بار در دوران رياست جمهوری اش فرصت يافته است قاضی دلخواه خود را در اين دادگاه منصوب کند.اين سياستمدار سابق اهل آريزونا که از سوی رونالد ريگان نامزد ديوان عالی شده بود در سال 1981 در اين دادگاه صاحب کرسی شد.پرزيدنت بوش در بيانيه ای که در محوطه کاخ سفيد قرائت کرد از خانم اوکانر به عنوان يک "قاضی مدبر و سختکوش" ستايش کرد.وی گفت برای يافتن جانشينی برای خانم اوکانر با سناتورها مشورت خواهد کرد و گفت جستجوی او "دقيق و جامع" خواهد بود.گمانه زنی ها حاکی از آن است که آقای بوش در تلاش برای دادن رنگ و وزنی محافظه کارانه به احکام ديوان عالی، يک شخصيت راستگرا را نامزد ديوان عالی خواهد کرد.اما دموکرات ها از هم اکنون به رئيس جمهور آمريکا هشدار داده اند از کوشش برای انتصاب کسی که به عقيده آنها دارای ديدگاه های افراطی است خودداری کند. خانم اوکانر در سال 1981 به ديوان عالی منصوب شد ديوان عالی اکنون در تعطيلات تابستانی به سر می برد و بار ديگر در اوايل ماه اکتبر تشکيل خواهد شد. انتظار می رود عضو تازه در اين مدت نامزد و تاييد شود.

            رئيس جمهور آمريکا در بيانيه صبح جمعه خود خواستار "فرآيندی محترمانه" برای تاييد عضو جديد شد.وی با اين حرف تلويحا به دموکرات ها هشدار داد از مقاومت در برابر نامزد منتخب او خودداری کنند.سناتورهای حزب دموکرات قبلا نامزدی برخی ديگر از کسانی را که از سوی جورج بوش برای به عهده گرفتن رياست دادگاه های فدرال معرفی شده بودند مسدود کرده اند.

            'افتخار'

            خانم اوکانر به عنوان يک محافظه کار در ديوان عالی منصوب شد، اما در برخی دعاوی مهم به نفع تفکر ليبرال رای داد که نقش او را به عنوان يک ميانه رو محکم کرد.موضع او در برابر مسائل حساسی چون سقط جنين، که او آن را نه امری ناقض قانون اساسی و نه يک حق مسلم انسانی می داند، اغلب مسير تصميمات ديوان عالی را تعيين کرده است.پنج نفر از قضات فعلی ديوان عالی، از جمله خانم اوکانر، را جمهوری خواهان منصوب کرده اند و چهار نفر ديگر برگزيده دموکرات ها هستند.

            خانم اوکانر در نامه ای کوتاه استعفای خود را تسليم رئيس جمهور کرد و خدمت 24 ساله خود در ديوان عالی را "يک افتخار بزرگ" خواند.وی گفت تا زمانی که جانشين وی منصوب نشده همچنان به دادگاه خدمت خواهد کرد.وی گفت: "من دادگاه را با احترامی عميق به صداقت و نقش آن در نظام قانونی کشور ترک می کنم."او گفته است می خواهد وقت بيشتری را با شوهرش که اخيرا به آلزايمر مبتلا شده صرف کند.روت بيدر گينزبرگ در حال حاضر تنها قاضی ديگر زن در ديوان عالی آمريکاست.

            Comment


            • ژاندارك كه بود ؟
              ژاندارك درسال 1412 در ( Domremy )در فرانسه بدنيا آمد. او يك دختر روستائي فرانسوي بود كه در جنگ صد ساله ارتش فرانسه را عليه انگلستان هدايت مي كرد. در فرانسه او به را نام ”دوشيزه اورلئون” مي شناسند.او براي فرانسه يك قهرمان ملي و يك زن ” مقدس ” بود . يك شهر بسيار كوچك بنام دمرمي

              در سن 13 سالگي ژان متوجه مي شود كه بعضا ” صداهايي” را ميشنود ( كه بعدها او اين صداها را صداي كاترين , مارگارت و ميكائل مقدس شناسايي كرد.) اين صداها به او يك ماموريت فرا مي خواند , ماموريت آزاد و رها كردن فرانسه از سلطه انگليس.

              او اين پيامها را به مدت 5 سال مخفي نگه داشت و در حالي كه حس انجام ماموريت هايي كه به آن فراخوانده ميشد او را به حركت وا مي داشت ، اما با كسي از آن سخن نگفت تا براي اولين بار در سال 1429 خانه اش در دمرمي را ترك كرد.

              ژاندارك براي دفاع از كشورش به يك گروه ارتشي پيوست و همراه اين گروه به دوفن سفر كرد .. در آن زمان چارلزهفتم شاهفرانسه بود وانگليسي ها در حال تسخير و محاصره شهر اورلئون بودند.ژاندارك پيوسته و با شجاعت تمام ، درخواست پذيرفتن ماموريتهاي سنگين و سخت را مي كرد . تا جايي كه نسبت به صداقت و ا يمان وي در اهدافش مورد سئوال از طرف عده اي مذهبيون قرار گرفت بطوري كه او را با سئوالات مختلف مورد آزمايش قرار دادند و نهايتا ژاندارك از تمام آزمايشها و موانعي كه بر سرراهش گذاشته ميشد عبور كرد و چارلز هفتم وادار شد كه نيروهايش را آماده كند و تحت فرماندهي ژاندارك قرار بدهد . ژاندارك با طرح و برنامه ريزي بموقع و درست توانست در اين ماموريت شهري را از محاصره خلاص و آن را آزاد كند .

              در عرض 8 روز در ماه مه 1429 ژان موفق شد احاطه انگليسي هارا كه به مدت 8 ماه اورلئون را محاصره كرده بودند از ميان بر دارد. در ژوئن 1429 ژان و نيروهاي تحت فرماندهي اش موفق شدند از ريمز(Reims). در آنجااو چارلز را وادار كرد كه مراسم تاج گذاري اش را برپاكند.

              آزاد شدن اورلئون و تاج گزاري دوفن به فرانسه اميدهاي تازه اي داد . اميدهايي كه پيوسته پيش روي ژاندارك بود . آنچنان كه در هيچ ماموريتي و هيچ لحظه اي حتي در شكست ، نااميد نمي شد .

              برخلاف خواسته و نظر ژان ، كه معتقد بود مبارزه هيچگاه تعطيل نميشود و هيچگاه نبايد متوقف شد ،

              ارتش مدت زماني را در حالت غيرفعال سپري مي كند, و ژان ناچارا براي مدتي امكان انجام ماموريت را ندارد . تا اينكه بالاخره در بهار 1430 , ژان مبارزه اش را دوباره شروع مي كند.

              سرانجام در ماه مه در حالي كه قصد داشت شهر كومپين را آزاد كند , توسط بورگاندين ها كه با انگليسي ها متحد بودند , اسير شد و آنها او را به انگليسي ها فروختند. آنها مي خواستند ژان را اعدام كنند اما از طرفي نمي خواستند كه مسئوليت چنين كاري را بعهده بگيرند . به همين علت او را به يك دادگاه كليسا در روئن تحويل دادند

              آنجا او را متهم به جادوگري و ارتداد كردند و قضات اظهار داشتند كه وحي اي كه به او مي شده , شيطاني بوده است.بعد از ماهها بازجوييو فشار و شكنجه ، ژان بعنوان يك ” مرتد ” محكوم شد . حكم ژاندارك سوزاندن در آتش اعلام شد . و بدينسان ژاندارك در ماه مه 1431 در حالي كه فقط 19 سال داشت در روئن ، در ميان شعله هاي آتش سوزانده شد .

              بعدها در سال 1456 كه فرانسه بالاخره دارايي هاي خود را پس گرفت, در يك دادگاه رسمي كه توسط چارلز هفتم برگزار گرديده شده بود ژاندارك بيگناه تشخيص داده شد .اين در حالي است كه تا وقتي ژان زنده بود ، شاه براي او هيچ كاري نكرد .ژاندارك بعدها موضوع بسياري از داستانها – هنرها و نوشتجات شد . مجسمه ها و بناهاي يادبود بسياري به ياد و خاطره او در شهرهاي مختلف فرانسه بنا شده است. در شهر روئن در محلي از بازار , همانجايي كه او را به آتش كشيدند مجسمه اي برپا كرده اند. ژان در سال 1920 در زمره مقدسان شمرده شد. روز گراميداشتژاندارك 30 مه ميباشد .

              Comment


              • برپاكننده اولين تاتر زنان در ايران-نورالهدي منگنه
                «هنوزپانزده سال بيشتر نداشتم كه يك روز به خواست پدرم ، يك آئينه قدي، يك
                جفت جار بلور، پنج تا كاسه نبات و پنج طاقه شال كشميري  و انگشتي برليان
                آوردند و مرا سر سفره عقد نشاندند. داماد پنجاه ساله بود. زندگي من و او
                مانند زندگي يك فرزند با پدرش پنج سال ادامه داشت. تا اين كه از خانه شوهر
                بطور قانوني خارج شدم. »

                اين نقل قول كه ديدگاه و رفتار جامعه نسبت به زن را در صد سال گذشته ميهن ما نشان مي دهد، از زني است كه از پيشقراولان جنبش آزادي زنان در ايران، و از بنيانگذاران جمعيت نسوان ايران در صد ر مشروطه بود.. همان كسي كه اولين قدم ها را براي آموختن نوشتن به زنان ايراني برداشته است. نام اين زن والا و ترقي خواه نورالهدي منگنه بود.

                نورالهدي درخانواده اي روشنفكر به دنيا آمد. به همين دليل پدرش او را از آموختن محروم نكرد و خود زبان فارسي را به او آموخت. نورالهدي بعد زبان فرانسه را پيش يك معلم ياد گرفت . همچنين آنطور كه در زندگينامه او آمده است «مهندس باشي به او رياضي درس مي داد و از ميرزا كاظم خوشنويس خطاطي ياد گرفت. »

                در آن روزگار آموختن پيانو براي مردها هم مجاز نبود ولي نورالهدي نزد يكي از دوستان پدرش پيانو را نيز آموخت. اين مجموعه آموزشها در او زمينه هاي پيشاهنگ شدن براي تلاش و مبارزه در مسير پيشرفت زنان هم ميهنش را فراهم كرد.

                و نورالهدي براي انجام اين وظيفه به تلاش برخاست و با همكاري زنان روشنفكر و آزاده ديگر انجمن نسوان وطنخواه را تشكيل دادند . هدفهاي اين انجمن، از اينقراربودند:

                تاسيس بيمارستان براي زنان بيچيز،

                نگهداري از دختران بيكس،

                بالابرين سطح فرهنگ زنان و بدست آوردن حقوق زن.

                پوشيدن لباسهاي وطني از شعارهاي برجستهٌ اين جمعيت بود. نورالهدي در اين انجمن با انتشار مجله و تاسيس كلاسهاي ا كابر باي زنان تشكسل مجالس سسخنراني در روشن كردن افكار زنان مي كوشد.

                از كار هاي برجسته نورالهدي برپاكردن اولين تاتر زنان در ايران بود. تاتري كه البته او آنرا بطور مخفيانه در خانه خودش ترتيب داد. چرا كه د ر آن زمان دست زدن به اين كارها از ديدگاه واپسگرايان، مجازاتي در رديف مرگ داشت. خانم وارتو طريان كه در خانه نورالهدي در آن نمايشنامه بازي كرد اولين هنرپيشه زن ايران بود.

                البته همانطور كه انتظار مي رفت اوباش و عوامل آخوندهاي مرتجع به اين تاتر حمله كردند همه چيز را تاراج كردند و حتي ميخ هاي ديوار را كندند و بردند وبعد خانه را به آتش كشيدند. اما نورالهدي به فعاليت هاي خود ادامه مي داد: نوشتن مقاله هايي در نشريه هاي ستاره ايران، زن امروز، و زبان زنان. پس از آن نورالهدي براي ادامه تحصيل به دانشگاه امريكايي بيروت رفت و در رشته روا نشناسي كودك مشغول شد. در بازگشت به ايران مجله بي بي» تحرير چندين كتاب و ترجمه هايي از نويسندگان آمريكايي و اروپايي تا پايان عمر ، زندگي خود را در راه پيش بردن جنبش زنان ايران صرف كرد.

                Comment


                • نينا سيمون خواننده زن سياهپوست
                  آمريكايى از معروفترين خوانندگان موسيقى جازمعاصر جهان است كه در سال گذشته
                  در سن هفتاد سالگي در فرانسه در گذشت .  شهرت او نه فقط به دليل قدرت
                  صداى فوق العاده و نواختن زيباى پيانو بود، بلكه او از مبارزان خستگى ناپذير
                  عليه تبعيض نژادى و زندگى مصرفى در آمريكا محسوب مى شد. به همين جهت نينا
                  سيمون داوطلبانه مهاجرت از زادگاهش را برگزيد.

                  يونيس ويمن كه بعدها نام مستعار نينا سيمون را براى خود انتخاب كرد، به عنوان فرزند ششم از مجموع هفت فرزند يك خانواده سياهپوست در سال 1933 يعنى 71 سال پيش در كارولينا شمالى در آمريكا متولد شد. خانواده اش در وضعيت مالى بسيار بدى بسر مى بردند. اما او استعداد و علاقه اش را به موسيقى خيلى زود نشان داد. با كمك مالى و حمايت معلم موسيقى اش توانست آموزش موسيقى را پيش ببرد. او كه نواختن پيانو را از چهار سالگى آغاز كرده بود، خيلى سريع در مدرسه موسيقى جوليت در نيويورك پذيرفته شد و به فراگيرى تئورى و كار عملى موسيقى پرداخت.

                  به منظور كمك مالى به خانواده، يونيس كه در اين زمان 21ساله بود، به نواختن پيانو در يك بار ايرلندى در آتلانتيك سيتى پرداخت. صاحب اين بار از او خواست كه بايد به همراه نواختن پيانو، آواز نيز بخواند. بدون اينكه او فرصتى براى تأمل داشته باشد تا بتواند آرزويش را درباره نواختن كلاسيك پيانو دنبال كند، آواز خواندن را نيز شروع كرد. از اين زمان او نام مستعار نينا به معنى كوچك، و سيمون، نام كوچك هنرپيشه فرانسوى مورد علاقه اش، سيمون زيگنو، را براى خود انتخاب كرد.

                  > خيلى زود او استعدادش را در زمينه نواختن پيانو، آواز خوانى و همينطور آهنگسازى و نوشتن ترانه هاى مختلف نشان داد. با خواندن ترانه I love you Porgy به شهرت رسيد و در فستيوال موسيقى جاز شركت كرد. از ابتدا خواندن ترانه هاى جاز، و بلووز، ترانه هاى مردمى، ترانه هاى سياهپوستان و همينطور ترانه هايى براى اپرا را دنبال كرد. تنوع صدايى او در يك ترانه، برخى اوقات از بكار گيرى صداى بم تا استفاده از آواى لطيف، از ويژگى هاى كار اوست.

                  زمانى كه در سال 1963چهار كودك سياهپوست بر اثر انفجار بمب در يك كليسا در شهر بيرمنگام كشته شدند، او ترانه اى به نام Goddam Mississippi را نوشت. اين ترانه تلخ، شكايتى درباره شرايط بسيار سخت زندگى سياهپوستان در آمريكاست. تحقير و آزار نژادپرستانه اى كه او خود به عنوان يك زن سياهپوست بارها تجربه كرده بود. در ترانه هاى بعدى اش كه بنام كنسرت نينا سيمون منتشر شد، او از احساسات انسانى، از عشق، تنفر، ترس، دوستى، تنهايى و مرگ سخن مى گويد.

                  را نوشت. اين ترانه تلخ، شكايتى درباره شرايط بسيار سخت زندگى سياهپوستان در آمريكاست. تحقير و آزار نژادپرستانه اى كه او خود به عنوان يك زن سياهپوست بارها تجربه كرده بود. در ترانه هاى بعدى اش كه بنام كنسرت نينا سيمون منتشر شد، او از احساسات انسانى، از عشق، تنفر، ترس، دوستى، تنهايى و مرگ سخن مى گويد.

                  بعد از مرگ مارتين لوتر كينگ او ترانه «خداى عشق مرده است» را نوشت. سپس ترانه هاى بچه سياه و زندانيان را اجرا كرد. ترانه معروف او به نام giffted and black به نام سرود سياهپوستان آمريكامعروف شد. او بسيارى از ترانه هاى قديمى را نيز دوباره خوانى كرد. در اكثر اجراهايش خود او نواختن پيانو را نيز به عهده داشت.

                  نينا سيمون سعى كرد خود را از «بار فشار زندگى مصرفى و تحمل رفتار نژادپرستانه در جامعه آمريكا» كه او را پيوسته مى آزرد، برهاند. به همين جهت در سال 1974آمريكا را ترك كرد وبه باربادوس در مجموع جزاير كارائيب و سپس به ليبريا، سويس، هلند و فرانسه رفت.

                  او در زندگى بعد از مهاجرت داوطلبانه اش نيز به كار موسيقى و آواز ادامه داد. ترانه هاى نينا سيمون در فيلم هاى زيادى نيز مورد استفاده قرار گرفته اند. در سال 1984ز روى يكى از كنسرت هايش در لندن فيلمى تهيه شد. در اين سال ترانه اول آلبوم جديدش به نام My Baby Just Cares For Me او را به شهرت دوباره جهانى رساند.

                  . ترانه هايش را به زبان هاى مختلف مى سرود و اجرا مى كرد. در سال 1988به مناسبت مرگ پدرش ترانه alone again را اجرا كرد.

                  در سال 1989 نينا كه 56ساله بود، ترانه روح سياه من را به عنوان زندگينامه اش سرود. اين ترانه به نام هاى مختلفى در زبان هاى گوناگون ترجمه شد. در 60سالگى آلبوم زن تنها را منتشر كرد. ترانه هاى فرانسوى او به ويژه آلبوم «عشق واقعى موجود نيست» شهرت جهانى يافت و خوانندگان جوان و جديد را به خود جذب كرد.

                  در سال 1997نينا سيمون كه 64 سال داشت در نقطه اوج زندگي هنرمندانه خود در فستيوال جاز فرانسه در شهر نيس شركت كرد . در بسيارى از كنسرت هاى بعدى اش در كشورهاى مختلف از جمله يونان و يا ايرلند و غيره به همراه دخترش به روى صحنه مى رفت و با هم ترانه هاى دو صدايى را اجرا مى كردند.

                  او كه در زندگيش، فعاليت هنرى را با علاقه مندى و شركت در مبارزات سياسى دنبال كرده بود، درسال 1998 بعنوان ميهمان ويژه در جشن تولد هشتاد سالگي نلسون ماندلا مبارز آفريقاي جنوبي شركت كرد .

                  نينا سيمون به همراه جوايز زياد در زندگى هنرى اش، دكتراى افتخارى موسيقى را نيز دريافت كرده بود. در 1778; 1777; آوريل سال دو هزار و سه او كه هفتاد سال داشت . به دنبال بيمارى طولانى در جنوب فرانسه درگذشت. بنا به خواست او خاكستر جسدش در مناطق مختلف آفريقا بخش شد. نام او به عنوان يكى از بزرگترين خوانندگان و سرايندگان حكايت زمان ما، باقى خواهد ماند.

                  Comment


                  • یکی از مشکلات اساسی در راه کمک به قربانیان خشونت و تجاوزجنسی ، نه تنها در ایران ، که در تمام کشورهای دنیا ، اقدامات نادرست یا ناکافی قربانیان است که کاردفاع از آنان را برای وکلا سخت و گاه غیرممکن می کند ( موارد متعددی مثل افسانه نوروزی و مریم عابدی از جمله این موارد است).

                    این امر ناشی از ضربه و شوک شدیدی است که اینگونه جرایم بر قربانیان وارد می کنند و آنها را دروضعیت مبهم و منفعل قرار می دهند ؛ به طوری که گاه قربانیان از بازگویی این واقعه برای نزدیکان خود نیز خودداری می کنند (این مشکل در جوامع سنتی و قومی بسیار حادتر و بغرنجتر است) بنابراین بهترین راه حل ، دادن پیش آگاهی در این زمینه و اقدامات حمایتی برای قربانیان، پس از تجاوز است واین کار سازمانهای غیردولتی است که با الگوگیری از سازمانهای مشابه که در سرتاسر دنیا به این منظور تاسیس شده اند ، و با بهره گیری از وکلا، مددکاران و مشاورین داوطلب اقدام به تاسیس مراکز اینچنینی در ایران نمایند.

                    شبکه ملی مبارزه با زنا با محارم ، آزار جنسی و تجاوز(RAINN) ، بزرگترین سازمان ضد خشونت جنسی در آمریکاست که قربانیان از طریق خط تلفن اظطراری با آن ارتباط برقرار کرده و کمک می گیرند . RAINN در ماموریت خود آگاهی بخشی در زمینه آزار جنسی را مد نظر دارد، ونیز سعی می کند کمکهای ملی را در اختیار قربانیان قرار دهد.
                    توصیه های زیر از سایت این سازمان به آدرس: www.rainn.org

                    Comment


                    • مهمانی‌های زنانه را دوست دارم، پر از انرژی لطیف و گرم زنانه ... دوستی‌های ساده و بی‌ادعا و بدون چشمداشت، دوستی‌های دل و اندیشه... فرصتی دور از گرفتاری‌های روزمره و بچه و شوهر و کار و ... که به خودمان برسیم و خودمان محور توجه باشیم و از آنچه دوست داریم حرف بزنیم و مشوق همدیگر باشیم. بگذریم که در هر جمعی همیشه کسانی هستند که تو هیچوقت نمی‌توانی با آنها احساس نزدیکی کنی ... اما جمع صمیمی است و دوست داشتنی و به آن نیاز داری.
                      وقتی که رضا که از تنها ماندن با بچه‌ها می‌ترسد و معصومانه می‌پرسد "حالا حتما باید بری؟!"
                      به او می‌گویم "باید برم، روحم آب می‌خواد، وگرنه از تشنگی میمیره..."
                      بگذریم که روحم بجای آنکه مثل گل باشد و از آبیاری لذت ببرد، بیشتر مثل خرس قطبی است و گاهی حتی در مهمانی هم هر چه تلاش می‌کنم از غار یخ بسته‌اش بیرون بیاید، نمی‌شود!
                      این بار هم در جلسه کتابخوانی زنانه از بودن در میان دوستانی که گرچه زیاد با هم صمیمی نیستم، اما بی‌رودرواسی از اندیشه‌ها و احساساتمان رودرو حرف می‌زنیم و بحث می‌کنیم، خشنودم.
                      از اینکه می‌بینم همه خودمانی، بشقاب بدست، و سرپا، دور میز غذا ایستاده‌اند و هر دو سه نفر با هم مشغول خنده و گفتگو هستند، لذت می‌برم ... اما متوجه می‌شوم که یخ خودم آب نمی‌شود و نمی‌توانم از غارم به بیرون بخزم و با دیگران صمیمی باشم و حرف بزنم و شوخی کنم و در جمع حل شوم ... خدایا، چرا روح مرا غارنشین آفریدی؟!
                      شاید برای این است که دیرتر از همه آمده‌ام. باید کمی به خودم فرصت بدهم. کمی غذا برمی‌دارم و بشقاب به دست گوشه مبل می‌نشینم و دیگران را تماشا می‌کنم.
                      کم‌کم دیگران هم می‌آیند و می‌‌نشینند ... مرجانه می‌آید و نگاهی به مبل کوچکی که رویش نشسته ام می‌اندازد و می‌پرسد" جا میشیم؟"
                      نگاهی به باسن او می‌اندازم و با خنده می‌گویم "آره، نگران نباش!"
                      کنارم می‌نشیند، و جواب می‌دهد "نگران خودم نیستم، نگران تو هستم که له نشی!"
                      حس می‌کنم که یخ‌های قطبی من از همین لحظه دارد آب می‌شود ... و کم‌کم از خودم بیرون می‌آیم و به جمع می‌پیوندم.
                      ابتدا شوخی های جمعی است، و کم‌کم صحبت می‌رود روی کتاب... طبق قرار همیشگی از یک کنار شروع می‌کنیم و یکی یکی نظر خود را درباره کتاب می‌گوییم.
                      در طول صحبت نفر اول احساس می‌کنم که کاملا از غارم بیرون آمده‌ام و گرم شده‌ام. دیگر همه هوش و حواسم در میان جمع است.
                      پری صحبت را شروع کرده و از جذابیت داستان که صفحه به صفحه و فصل به فصل او را به دنبال خود کشیده، می‌گوید. پس از او هر کسی که صحبت می‌کند، نکته مثبتی در کتاب دیده و تقریبا همه از زیبایی قلم و دقت نویسنده در توصیف شخصیت‌های داستان تعریف می‌کنند گرچه برخی کتاب را اندکی طولانی می‌دانند، و برخی دلشان نمی‌خواسته که کتاب تمام شود...
                      از صحبت همان چند نفر اول اما کاملا روشن می‌شود که کتاب برای همه‌ جالب است و نویسنده کتاب یعنی آقای م. شخصیت‌های کتاب را خیلی دقیق تصویر کرده است و حتی درک احساس زنانه را بخوبی منتقل می‌کند.
                      عالیه از اینکه نویسنده آرمان دوستی را به زیبایی در تاروپود زندگی روزمره شخصیت‌های کتاب بافته، تعریف می‌کند.
                      ... صحبت‌ها را با ولع می‌نوشم. شاید از این رو که کتاب مورد بحث را واقعا پسندیدم و از خواندنش لذت بردم...
                      نوبت مرجانه که می‌رسد از طنز شیرین نویسنده می‌گوید که گاه در اوج تلخی داستان جا داده شده ولی فضای داستان را نمی‌شکند، و برعکس، آن را واقعی تر و ملموس‌تر جلوه می‌دهد.
                      پس از مرجانه نوبت من است. نیم‌خیز می‌شوم و لب مبل می‌نشینم و با هیجان از تاثیر کتاب روی خودم و احساساتم حرف می‌زنم ... و از ظرافت بیان این مرد در توصیف شخصیت‌های زن داستان، بویژه جایی که مربوط به احساس دست زن برای تماس با بدن مرد است ... و توضیح می‌دهم که وقتی رضا زندان بود و از پشت دو جدار شیشه او را می‌دیدم، دست من ماه‌ها وسال‌ها دقیقا همین احساس را داشت ...
                      صحبت‌هایم تمام ناشدنی است، اما جلوی خودم را می‌گیرم و نوبت را به نفر بعدی می‌دهم. اما هیجان‌ام هنوز تمام نشده ... هیجان صحبت کردن و هیجان حاصل از زیبایی احساسی که کتاب به من منتقل کرده...
                      هنوز سر مبل نشسته‌ام و به جلو خم شده‌ام که احساس می‌کنم مرجانه‌ جمله‌‌ای در گوشم می‌گوید. هیجان اندیشه‌ام بلندتر از صدای اوست و فقط "دست ..." را می‌شنوم. حدس می‌زنم با نظر من درباره توصیف نویسنده از احساس دست آن زن موافق است، اما درست نفهمیدم چه گفت. بطرفش برمی‌گردم، به مبل تکیه می‌دهم و آهسته از او می‌پرسم "چی گفتی؟" و او دوباره آهسته در گوشم زمزمه می‌‌کند و اینبار حرفش را واضح می‌شنوم "دستِ بزن داره!"
                      ابتدا منظورش را نمی‌فهمم، ولی بسرعت متوجه می‌شوم که دارد راجع به نویسنده کتاب، یعنی آقای م. حرف می‌زند چون یادم می‌آید که برادر شوهرش به تازگی رسما نویسنده شده و با برخی نویسنده‌ها دمخور است و از زندگی خصوصی آنها چیزهایی می‌داند. اما ... باورم نمی‌شود!
                      آرام، ولی با چشم‌هایی خیره که نشان می‌دهد شوکه شده‌ام، نگاهش می‌کنم. او با لبخندی رازآمیز می‌گوید "به کسی نگی!"
                      کم مانده در غار خودم فرو روم که گوش‌هایم صحبت‌های ناهید را به ذهنم منتقل می‌کند که دارد نظرش را راجع به نویسنده کتاب می‌گوید "کاش شوهرهای ما هم همینقدر با احساس بودن و مارو همینجور درک می‌کردن ..." و همه اتاق با تایید آرزو و حسرت داشتن شوهری با احساس مثل آقای م. می‌خندند...
                      و مرجانه به من که هنوز از شوک اولی خارج نشده‌ام رحم نمی‌کند و در گوشم زمزمه می‌کند "زن دومی‌اش هم برای همین داره ازش طلاق می‌گیره!"
                      گیج شده‌ام، به خودم زحمت نمی‌دهم به مرجانه نگاه کنم ... شاید چون درون خودم سرنگون شده‌ام و نمی‌توانم حرکت کنم. افکارم و احساساتم در تناقض قرار می‌گیرند و از این تناقض منطق رنج می‌برم و نمی‌توانم فکرم را سرپا نگه دارم... ما زن‌‌های روشنفکر ... جلسه کتابخوانی... شخصیت‌ها و احساسات ... دستِ بزنِ آقای م. ... همسر خشونت دیده او که دارد طلاق می‌گیرد ... همه این مفهوم‌ها با هم تصادف می‌کنند و چیزی سالم از توی فکرم بیرون نمی‌آید... همزمان دچار عذاب وجدان شده‌ام و از خودم می‌پرسم "اگه به کسی نگیم و احترام آقای م. رو حفظ کنیم، چه کسی احترام زن و ارزش زندگی رو حفظ کنه؟!"


                      Comment


                      • من امروز به زن بودن خود از زاويه ديگري مي نگرم. امروز نمي خواهم راجع به حق كشي زنان در عرصه هاي مختلف اجتماعي، سياسي ، اقتصادي وفرهنگي صحبت كنم. نمي خواهم تكرار كنم كه در تمام دنيا، كم يا بيش ، به اشكال مختلف حقوق زنان را ناديده مي گيرند و هر لحظه زني را به خاطر جنسيتش از حقوقش محروم مي كنند. امروز 8 مارس براي من معناي ديگري پيدا كرده است. امروز مي خواهم نمونه وار در مورد برخي كسانيكه در طول اين سالها ديده وشناخته ام وهمچنين مختصري از آرزوها وخواسته هايم سخن بگويم.
                        اكنون ديگرساليان درازي است كه دور از كشور خود در خارج به سر مي برم. در طي اين سالها به كشورهاي مختلف سفر كرده، با زبانها وفرهنگهاي مختلف آشنا شده وبا مردم اين فرهنگها از نزديك در هم آميخته ومعاشرت داشته ام. با مسلمان .مسيحي، يهودي، هندي وچيني دوستي ورفت وآمد
                        كرده ام.
                        اكنون هم در كالجي كار مي كنم كه يكي از دانشجويانم آفريقايي، ديگري انگليسي، سومي آمريكاي لاتيني، بعدي از اروپاي شرقي و آخري از خاور ميانه است، كه در كنار هم مشغول يادگيري وآموختن هستند. در جايي زندگي مي كنم كه همسايه دست راستي ام فرانسوي، خانه دست چپي انگليسي وروبرويم لهستاني است. ديگر دنيا را آنقدر بزرگ نمي بينم كه فكر مي كردم.
                        تامارا، هم محلي ام را در تاشكند كه تاتاري بود بياد مي آورم كه گرچه به زبانش سخت آشنا بودم اما ساعتهاي طولاني را در خانه همديگر به گفتگو ومصاحبت با هم سر مي كرديم. بچه هايش با فرزندم بازي مي كردندو او هم پديرايي مي كرد. درست مثل خود ما ايرانيها؛ با اندك تفاوتي در نوع پيش غدا وغداي اصلي و دسر. چاي سبز را بجاي استكان در يك كاسه كوچك مي ريخت وبا وسواس و دقت مواظب بود كه كامل پر نشود كه كاسه لبريز نشانه بي احترامي ونا خوشامد گويي به مهمان بود.
                        دختر جوان دانشجوي ارمني را بياد مي آورم كه در اتوبوس در ايروان با هم اشنا شديم. با اصرار او شب را را به اتفاق فاميل مسافرم در خانه اش به سر كرديم. با مادر نابينايش غذاي ارمني خورديم وباهم به موزيك ارمني گوش فرا داديم. زمانيكه زلزله ارمنستان به وقوع پيوست، ديگر با من رابطه اي نگرفت و من بارها از ته دل براي او گريستم.
                        چگونه استاد ازبك خود را فراموش كنم كه در خانه اش براي من جشن فارغ التحصيلي گرفت، هنوز هديه هاي آنشب را به يادگار نگه داشته ام. به جاي شراب، شير اسب سر ميز گذاشته بودند. او مي گفت شير اسب براي مادر باردار خاصيت هاي زيادي دارد و من چون حامله بودم باتلاش زياد توانسته بود آن را گير بياورد. در حاليكه به خوردن آن شك داشتم در جمع آنان آنرا نوشيدم .
                        چگونه همسايه روسم را از ياد ببرم كه با هم به ماهي فروشي نزديك خانه مي رفتيم وماهي زنده در آب انتخاب مي كرديم. او ماهي را تميز مي كرد و من مخلفات ايراني را در شكمش مي گذاشتم. با هم شام مي خورديم و او از خاطرات سوسياليست شدنش برايم تعريف مي كرد و مي گفت كه چگونه روسها وسايل و تجهيزات دانشگاهي را از مسكوبا قطاري كه يكماه در راه بود به تاشكند فرستادند تا دانشگاه بزرگ تاشكند درست شود. او مي گفت كه در يكي از كنگره هاي حزب كمونيست شوروي با هواپيما، گلهاي سرخ به مناسبت 8 مارچ براي زنان شركت كننده فرستاده شد.

                        چگونه همسايه اسكاتلندي ام را از ياد ببرم كه براي فرزندم پدر ومادر بزرگ بودند، مرا چون دختر خود دوست داشتند. آنها قاطي كردن آب و يخ را در ويسكي بي احترامي به ويسكي خوردن اسكاتلنديها مي دانستند. از رابرت برن شاعر ملي اسكاتلند برايم مي گفتند كه جگونه با عشق به سيزده معشوقه اش توانست آثار زيبايي بيافريند. بطوري كه هر ساله روز بخصوصي را به عنوان او جشن مي گيرند و از اشعارش مي خوانند و غذاي محلي خود هگس
                        مي خورند.
                        چگونه معلم زبان انگليسي ام كريستينا را فراموش كنم كه با كمكهاي موثرش وارد بازار كار انگليس شدم، با جوان كردي از تركيه ازدواج نمود وبه مهاجرين زيادي در جا افتادن در كشورش كمك رساند. چگونه هلن را از ياد ببرم كه هميشه يار و ياور من در امورات شغلي و تحصيلي ام بوده است. چگونه رابرت را كنار بگذارم كه با صفا و صميميتي بي خدشه ايرانيان را دوست مي دارد.
                        چگونه جود سياهپوست مسيحي افريقايي را نام نبرم كه سالهاست با هم دوست و در امورات درسي و شغلي با هم مشورت مي كنيم ، با هم غذا مي خوريم واز اوضاع سياسي كشورهايمان صحبت مي كنيم. او سياست كنوني ايران در زمينه مبارزه با امريكا را تاييد مي كند و من از موضع صلح با او حرف مي زنم. ما هر دو به تدريس كامپيوتر اشتغال داريم و اين را هم مي دانيم كه تعداد قابل توجهي از ايرانيان و نيجريه ها در اين عرصه در لندن كار مي كنند. به خانه اش مي روم و براي پسرش كادو مي برم ، مرا خاله صدا مي زند همانطوريكه پرستو مرا خاله صدا مي زد. چگونه لوئن را ذكر نكنم كه هميشه كمكهاي موثرش به ايرانيان بي چشمداشت بوده است.
                        و همينطور گيتي را دوست مي دارم ، از جكهايش ريسه مي روم و صداي قشنگش را تحسين مي كنم ، صداقت و مهربانيي سيما را دوست دارم واز استقامت و پايداري فريده نيرو مي گيرم.
                        آري دنياي واقعي من اينها بوده است، عليرغم ناملايمات و سختيها و گاهي كدورتها، با اين شيوه زندگي كرده ام. آن دنياي بزرگ ديروزي ديگر براي من خيلي كوچك شده است ، آنقدر كوچك كه همه چيز را مي توانم براحتي تصور كنم. من در دنيايم خيلي اشتراك ديده ام تا تفاوت، همه آدمها را مثل هم يافته ام ، هيجكس را كمتر يا برتر نديده ام ، رنگ،نژاد، جنسيت و مذهب در قضاوتم نسبت به آنان تاثير نداشته است.
                        امروز احساس مي كنم اين دنياي بزرگ حالت يك فاميلي دارد، ما همه اعضااين فاميل هستيم پس چرا از بمب هسته اي، از كشت و كشتار و از جنگ صحبت كنيم ؟ ا گر مخارج جنگي صرف آبادي شود دنيا زودتر به دمكراسي و تمدن مي رسد. علاقاعده جنگ نمي تواند خوبي، پيشرفت و امنيت به ارمغان بياورد. امروز دنيا در تنش است و من هم مثل شما نگران خانه كوچك خود هستم. خانه اي كه در آن مادر مريضم زندگي مي كند، برادرم صبح تا شب كار مي كند و خواهرم به تنهايي خانواده چهار نفره را مي چرخاند و تيكه زمين زيبايي كه پدر و برادرم در آن خفته اند همان طوري كه هزاران جوان بيگناه در جنگ ايران و عراق از دست رفته و در بهشت زهرا در خواب ابدي فرورفته اند .
                        نه! ديگر نمي خواهم يك بار ديگر دلهره، ترس و نگراني وحشت را در ميان هموطنان خود ببينم. با دوست دكتر عراقيم از طريق اينترنت ساعتها راجع به عشق و دوستي، جنگ و صلح، از امريكا و انگليس تا آنفلونزاي مرغي صحبت مي كنيم. او از دست رفتن فردي از هموطنانش را با آنفلوآنزاي مرغي را بهتر از كشته شدن يك عراقي به دست هموطنان خود يا سربازان امريكا مي داند. او 26 سال دارد و مي داند كشورهايمان 8 سال در جنگ خانمانسوزي كه صدام حسين آغازگرش بود سوخته اند. وقتي فهميد كه من از يادآوري حملات عراق به ايران و بخصوص شهر زادگاهم در غرب ايران آزرده مي شوم از من خواست هيچگاه در اين مورد براي او صحبت نكنم چون احساس شرم و ناراحتي مي كند. از جنگ متنفر است ولي تمام زندگي اش شاهد جنگ در كشورش بوده است، جنگ عراق با ايران، حمله عراق به كويت، تحريم اقتصادي كشورش و الان اشغال كشورش بوسيله امريكا و بقيه ... واين روزها پس از انفجار سامره، خودرا در خانه اش زنداني كرده است. .دوست دارد به جايي آرام پناه ببرد، مي گويد جوانهاي به سن او ده سال پيرتر بنظر مي رسند. من چگونه ناراحت نشوم و از جنگ متنفر نباشم؟. نه من ديگرهرگز جنگ را براي هيچكسي نمي خواهم .
                        امروز من به عنوان يك زن و يك مادر بعد از ساليان متمادي كه 8مارج را جشن گرفته و گرامي داشته است مي گويم من عاشقم، ، عاشق دوستي و بيشتر از هر چيزي صلح و امنيت پايدار براي كشور خود. من امروز اجتناب از جنگ وجنگ افروزي در اين دنياي خود را پيش شرط گشايش در گره كور هرنوع استبداد وزورمداري وعقب ماندگي، بي عدالتي وتوسعه نيافتگي يافته ام. امروز براي من اجتناب از جنگ با توسل به تمهيدات وتداركات جنگي غِير مفهوم است. قربانيان صف مقدم چنين تمهيداتي مثل خود جنگ، از جمله هم صنفان من هستند. آيا سيا ست سازان منطقه اي كه كشور من هم در آن قرار دارد موفق به تامين صلح با وسايل صلح آميز ومهارزدن به روحيات جنگ افروزانه موجود خواهند شد؟ من واقعا نمي دانم. سرگردان بين دو دنياي بِيم و امِِيد، من امروز با يك شاخه گل به استقبال زنان هم وطنم مي روم كه نگران وترسان از فردايي نامعلوم نه بر طبل روحيات جنگ جويانه مي كوبند بلكه آواي دوستي سر مي دهند و بذر صلح مي افشانند

                        Comment


                        • Comment


                          • شهین خانم تو آینه ی کوچیک دستی اش نگاهی انداخت و با موچین یه «موی مزاحم» رو از زیر چونه اش کند. بعد روش رو کرد به من و با تعجب گفت:
                            - چی چی ایسم؟
                            - فمینیسم!
                            - وا! به حق چیزای نشنیده. این فرانسوی ها هم بی کارندا. عسل جون یه وقتی خودتو قاطی اینا نکونی ها. بچِسب به درس و شووِرِت.
                            فکر کنم یه «موی مزاحم» دیگه پیدا کرد که باز با موچین افتاد به جون صورتش. همون طور که مشغول تمیز کردن زیر چونه اش بود دوباره پرید وسط حرفم و گفت:
                            - حالا این چی چی ایست ها چی کار می کنند؟
                            - وای مامان تو رو خدا دِ بذا یه کم با عسل جون حرف بزِنیم.
                            - خوبه خوبِس! اِز کی تا حالا دم در آوردی؟
                            - اِز بچگی. ندیده بودیش مامان؟ حالا بیبین. ولمون کن دیگه. اَه...

                            گل رز قرمزی رو که چند دقیقه ی پیش یه آقای خوشرو توی خیابون بهم داده بود، برای چندمین بار به طرف بینی ام بردم و بو کردم و بی اختیار یاد اون روز خونه ی شهین خانوم افتادم.یک سال پیش بود. رفته بودم ایران. شهین خانوم و دختراش رو توی یه مهمونی دیدم. بعد از ناهار و موقع استراحت، شهین خانوم به شدت اصرار داشت که براش از روش زندگی و خصوصیات زنان فرانسوی بگم. به قول خودش «از ما بهترون»:
                            - عسل جون ، جلوی آقای شریف هی از آزادی و استقلال زنای فرانسوی بگو باشِه؟
                            بعدازظهر موقع نوشیدن چای بود که آقای شریف رو صدا کرد تو اتاق پذیرایی و مدام با حرکت چشم و ابرو می خواست یه چیزی رو به من حالی کنه:
                            - برا آقای شریف از همون چی چی ایست ها بگو!
                            خنده ام گرفته بود. آقای شریف هم که دید من ساکتم این پا و اون پا کرد و گفت:
                            - شهین خانوم من میرم فوتبال تماشا کنم. با من کاری ندارید؟
                            لب و لوچه ی آویزون شهین خانوم که دخترای فامیل « شهید خانوم» صداش می کنند، دیدنی بود...

                            به میدون هشت سپتامبر رسیدم؛ زنان و دخترانی که گل رز قرمز دستشونه با دیدن همدیگه بی اختیار لبخند می زنند. امسال روز جهانی زن شور و هیجان خاصی داره. تصویر بزرگ فلورانس و راهنمای عراقیش روی دیوار شهرداری به چشم می خوره. فلورانس، جدی و مصمّم، انگار داره باهات حرف می زنه و در مورد موضوعی متقاعدت می کنه. چند روز پیش تصویر بزرگ جولیانا زگرانا هم کنار اونا روی دیوار شهرداری بود. دیروز برش داشتند. جولیانا الآن در بیمارستانی در ایتالیا بستری شده و خانواده اش در کنارش هستند. با یادآوری این موضوع نفس راحتی می کشم. یک هفته است که همه جا صحبت از زنان و فعالیت های اوناست. شبکه ی آرته هر شب برنامه ای را به معرفی یکی از زنان فعال و مبارز اختصاص داده است. اولین برنامه اش در مورد اینگرید بود. اینگرید بتان کور با چهره ی زیبا و دلپذیرش. سه ساله که به خاطر مبارزاتش در کلمبیا اسیر شورشی های ضد دولته. در آخرین فیلمی که شورشی ها ازش تهیه کرده اند و برای خانواده اش فرستاده اند، چه عاشقانه از عشق می گفت و امید: «عشق مانند آب روانی ست که آهسته آهسته راه خود را جستجو می کند». از ایمان به زنان و جنبش آنان گفت. بی دلیل نبود که اول از همه دختر جوانش را خطاب قرار داد: « به تو ایمان دارم، به قدرت تو و توانمندی ات!». یک ساله که دیگه خبری از او نیست. تنها …اومده سکوت و هیچ کس نمی دونه چی به سرش

                            شهین زن رنج کشیده ی افغان از دوران سیاه پنج ساله ی طالبان می گفت و فریاد بی رمق و خسته ی زن افغان: « ببینید چه بی رحمانه و وحشیانه روح تک تک ما زنان افغانی رو دریدند و زیر پا لگد کردند!»...

                            قراره آخرين برنامه ی آرته مربوط به شیرین عبادی باشه واین که چگونه یکی از هزاران زن مبارز ایرانی موفق شده پیام آور صلح و دوستی در جهان بشه...

                            می دونم امروزهشت مارس ، فادلا امرا در پاریس همراه دیگر مدافعان حقوق زنان، پلاکارد« نه فاحشه هستیم نه مطیع» را در دست می گیره و برعلیه خشونت مردان، مردسالاری، تبعیض ها و نابرابری ها فریاد می زنه. او يکي از مبارزين شناخته شده ي فرانسوي بر ضد قوانين تحميل شده بر زنان مسلمان است. سال 2002 بعد از اينکه که سوهن زنده زنده توسط پسر جواني در حومه ي يکي از شهرهاي فرانسه سوزانده شد، زنان فرانسوي يکپارچه به خيابان ها ريختند و خواستار آزادي و برابري حقوق زنان و مردان وحمايت قانون از جان و مال دختران و زنان مهاجر در شهرک هاي مهاجرنشين شدند. مگر نه اين که جوجه افراطي هاي تازه از تخم درآمده در شهرک هاي مهاجرنشين دختران بي حجاب رو فاحشه مي نامند و در اين ميان تنها مادر خود را پاک و معصوم مي دانند؟ فادلا امرا از جمله زناني بود که چندين روز در اطراف سفارت سودان در پاريس دست در دست زنان و مردان مدافع آزادي، حلقه اي انساني .بستند و خواستار لغو حکم غير انساني سنگسار يک دختر جوان سوداني شدند

                            و اما در ايران روز هشت مارس چگونه برگزار مي شود؟ نميدونم امسال باز زنان مبارز در پارک لاله جمع مي شوند تا « پاسباني که سرجمع تحصيلات کل خانواده اش به پنجم ابتدايي هم نمي رسد زل بزند به چشمانشان و بگويد: خاک بر سر کسانی که به شما ج... ها رو داده اند!»؟ پارسال در تهران 12 مليون نفري تنها حدود 1000نفر در گردهمايي پارک لاله حاضر شدند. گردهمايي که با دخالت و فشار پليس بي کفايت، و بي نظمي و قلدرگويي هاي مسئولان از هم .پاشيده شد
                            در جامعه اي ناآگاه، جدا افتاده از تحولات جهاني، غرق شده در خرافات و دستورهاي دست و پاگير سنتي، براي زن بودن و مبارزه کردن بايد بهايي سنگين پرداخت. مردسالاري ريشه دار، استبداد زدگي به مغز و استخوان رسيده، خشونت ديرينه از يک سو و عدم شناخت زنان از حقوق بر حق خود از سوي ديگر ، از جمله عوامل اصلي ظلم تاريخي به زنان ايراني ست که ازبين بردن آن مبارزه اي يکپارچه و سازماندهي با برنامه، طلب مي کند. مبارزه اي که سال …هاست چه در داخل و چه در خارج کشور شروع شده و همچنان ادامه دارد.

                            باز هم گل رز قرمزم رو به صورتم نزديک مي کنم و اسامي زنان توانمند کشورم رو در اين سه شنبه هشت مارس 2005 در ذهنم مرور مي کنم: نوشين، شيرين، سهيلا، نيره، فاطمه، …مهرانگيز، ويدا، شادي، هاله، پروين، شهلا و هزاران اسم ديگر.

                            راستي امروز شهين خانوم چي کار مي کنه؟ شايد باز با آينه و موچين به جون«موهاي مزاحم» پشت لبش بيافته و اصلا" ندونه سه شنبه هشت مارس روز جهاني زن و مبارزه با تبعيض بر عليه زنان است...

                            Comment


                            • يادمه تا همين چند سال پيش وقتی دختر نوجوانی بودم، انجام دادن بعضی کارها برای يک دختر در حال تحصيل خيلی سخت بود، مثلا آرايش صورت، برداشتن ابرو، رنگ مو و يا حتی کوتاه کردن موی سر و مدل دادن به موها، اما امروز اگه سری به کوچه و خيابون های شهرهای مختلف ايران بزنيد در يک نگاه متوجه تغييرات خيلی زيادی در تيپ و قيافه و آرايش سر و صورت دخترهای نوجوان و جوان و حتی پسرها می شيد و اگر چند سالی از ايران دور بوده باشيد حتما از اينهمه تغيير و تحول تعجب می کنيد.
                              دختران و آرايش



                              به فروشگاههای عرضه لوازم آرايشی می رم و اونجا مهسا رو می بينم که همراه مادرش برای خريد لوازم آرايش اومده. مهسا از سن هجده سالگی آرايش کرده ولی به گفته او سن آرایش کردن خیلی پایین اومده و در سالهای اخير ما شاهد اين هستيم که حتی دخترهای چهارده، پانزده ساله مدرسه ای هم آرايش های تندی می کنن. به نظر مهسا ریشه این موضوع بر می گرده به عدم تفريحات کافی، پوشيدن لباسهای تيره و تکراری و خيلی چيزای ديگه.

                              مهسا میگه:" مثلا خود من وقتی با مانتو، شلوار و مقنعه مشکی می رم دانشگاه خب تنها تنوعی که می تونم به عنوان يک جوان درخودم ايجاد کنم صورتم هست که آرايشش کنم تا کمی احساس زيبايی دخترانه بهم دست بده."

                              سوسن نوزده ساله از اونهاييه که با توجه به آخرين مدل های روز دنيا و تبليغات ماهواره آرايش می کنه. می گه " پشت کنکوری هستم، توی خونه حوصله ام سر می ره، دائم جلوی آينه می ايستم و روزی ده بار خودم رو به اشکال مختلف آرايش می کنم. حتی بعضی وقتها بی قيافه می شم اما از تنوع و هيجان خوشم می ياد."

                              کودکان مشتريانی ديگر




                              آرایش کردن در سنهای پایین تر هم رایج شده، به طور مثال با شراره آشنا شدم که ده سالشه و خودش به تنهايی آرايشگاه میره و موهاشو با مدلی که دوست داشته کوتاه میکنه. می گه يه سالی هست که آرايش کردن رو به صورت يواشکی دور از چشم مامانش شروع کرده و البته می خواد آرايش اصلی رو از هجده سالگی به صورت رسمی آغاز کنه.

                              پسرها مشتريان خاص




                              رامين و رضا دو برادر دانشجو هستند. اونها در مورد آرايش پسرهای امروزی می گن " خيلی از پسرها موهاشونو بلند می کنن و مدل های دخترانه مثل فارا فاست می زنن. حلقه به گوش می کنن. ناخن هاشونو بلند می کنن و لاک می زنن. ابروهاشونو بر می دارن. اگه تخصص داشته باشن فرمژه می زنن. و کرم پودر هم که خيلی ها استفاده می کنن."

                              البته خيلی ها به اين نکته تاکيد دارن که آرايش پسرها متعلق به يک عده خاصه و بيشتر برای تفريح و سرگرمی اين کارها رو انجام می دن و نسبت به همه گير شدن استفاده از لوازم آرايش در بين دختران اين موضوع در پسرها خيلی خيلی کمتره.

                              خاطرات يک آرايشگر




                              خانم فريده رضا نژاد يک آرايشگر کهنه کار و زبر دسته که تقريبا سی و دو سالی هست که وارد اين حرفه شده .

                              خانم رضا نژاد در مورد خاطراتش می گه:" اون زمان در سی و دوسال قبل ما سه دسته مشتری در ساعات مختلف روز داشتيم، ساعت ۶ تا ۷ صبح خانم های کارمند در ادارات که حتما بايد با آراستگی سر کار می رفتن. بعد از ظهر ساعت ۵ تا ۸ کسانی که جشن نامزدی يا عروسی داشتن و ساعت ۸ تا ۱۰ شب هم کسانی که می خواستن برای تفريح شب خودشون رو آماده کنن. تمام مشتری های ما خانم های شوهر دار يا دختران نامزد کرده بودن و اصلا خيلی بعيد بود که يک دختر محصل يا حتی دانشجو برای آرايش مراجعه کنه. ولی برخورد جامعه با آرایش به کلی عوض شده و ايشون اضافه می کنه اما امروز درسالن خودش شاهد دخترهای نوجوان در حال تحصيلی هستیم که برای رنگ مو، آرايش صورت و حتی تاتوی ابرو مراجعه می کنن.


                              Comment


                              • آناهيتا يا بى بى شهربانو؟
                                هرودوت : آسمان ايران پر از فرشته (ستاره) است

                                و آناهيتا دوست داشتنى ترين اين ستارگان است

                                ابوريحان بيرونى: آبان ماه روز دهم, آن روز آبان است, و آن عيدى است, كه براى توافق دو نام آبانگان گويند. در اين روز به هفت كشور خبر رسيد, كه فريدون بيوراسب(ضحاك) را دربند كرده و

                                آناهيتا يعنى نيالوده, پاك و بى آلايش كه به نامهاى آناهيد و ناهيد هم گفته مىشود. ايزد بانوى آب ايران باستان , با اندامى بلند بالا, سرچشمه همه آبهاى روى زمين. از هيچ ايزدى به اندازه آناهيتا اين دوشيزه رودها, تجسم رودى توانگر و افسانه اى در آئين زرتشت با گرمى و دلبستگى ياد نمىشود.

                                با توجه به اينكه در ريگ ودا كوچكترين نشانى از آناهيتا به چشم نمىخورد و با توجه به وجود الاهه ها و رب النوع هاى گوناگون در پيوند با آب در فلات ايران _ اگرچه بخش هاى سازنده نام آناهيتا آريايى هست _ خود اين ايزد بانو بايستى شخصيتى بومى (غيرآريايى) داشته باشد. مادها كه با آئين زرتشتى آشنا نبودند, نخستين قوم ايرانى(آريايى) بودند كه با آناهيتا آشنا شده و او را در حدود سالهاى 800 تا 700 پيش از ميلاد به صورت يكى از ايزدان خود نيايش كرده اند. پس از آنان در زمان هخامنشيان, اشكانيان و ساسانيان نيز وى را ستايش كرده و معبدها ساختند.

                                ايزدان آريايى كه در آيين زرتشت هستند در دين ودايى هم مشابه آنها وجود دارند چون ميترا, هوما و اپم نپات. اما از آناهيتا خبرى نيست, پس آناهيتا ايزدى ايرانى, اما غير آريايى(هند و ايرانى) و ماندگارى از ايرانيان بومى قبل از مهاجرت اقوام هند و ايرانى مىباشد. بعدها اين ايزد دوست داشتنى وارد آئين زرتشتى گرديد. بعدها به رواياتى اين آئين را به روز پيروزى فريدون بر ضحاك پيوند زدند. تاريخ ايران علاوه بر ستمگرى ستمگران ًخودىً مملو است از تهاجمات ويرانگرانه و اشغال طولانى كشورمان توسط اقوام بيگانه كه همراه با خشونت و سركوب و كشتار و بيرحمى بوده اند بيهوده نيست كه ايرانيان بيشر جشن هاى خود را ناشى از پيروزى فريدون بر ضحاك دانسته اند. گويى تنها روزى را مىتوان جشن گرفت كه در آن راستى بر نادرستى و بىداد و ستم پيروز شده باشد.و ضحاك پيكرة بىداد و ستم است.

                                بعداز حمله اعراب و اسلامى شدن ايران ددين و آئين و رسوم و آداب ما به شدت مورد تعرض و سركوب مسلمانان قرار گرفته و مىگيرد. قرنهاست كه به خاطر دفاع از رسوم و آداب و اعتقاداتمان به نامهاى مجوس و گبرو ملحد و مفسد قربانى داه ايم و كماكان مىدهيم. اما اين هميشه ستم و ستمگر نيست كه پيروز مىشود. ما با حفظ نوروز و يلدا بر آنان پيروز شديم. و حتى وقتى كه مسلمان شديم به ستايش و ارج گذارى سياوش بنام حسين و آناهيتا به به نام بىبىشهربانو ادامه دادي

                                در ايران باستان آناهيتا در جاهاى طبيعى زيادى مورد احترام و پرستش بوده است. شايد از آن جمله است كوه بىبىشهربانو با چشمه آبش در نزديكى رى. بويس (boyce) احتمال مىدهد اين مكان به نام بانوى شهر (سرزمين) , آناهيتا بوده است. امروز برفراز صخره اى پيش آمده از دامنه كوه, آرامگاه مشهور به بىبى شهربانو, كه با شهربانو همسر امام حسين انطباق داده شده است قرار دارد. در حالىكه نام, تبار و محل و هنگام درگذشت همسر امام حسين همواره مورد اختلاف بوده است. هنوز هيچكدام از مدرك هاى موجود, به روشنى كوه بىبى شهربانو را جاى درگذشت و يا دفن همسر امام حسين ندانسته اند. ابو دلف كه پيش از سال334 ه از رى ديدن كرده است, با اينكه درباره آثار باستانى و قلعه ها و دژهاى ساخته شده بر كوه ها سخن مىراند, كوچكترين اشاره اى به آرامگاه بىبى شهربانو نمىكند. مقدسى هم در نيمه دوم سده چهارم در شرح رى, با اينكه حتى به جزئيات پرداخته است, از بىبىشهربانو يادى نمىكند, اما به وجود يك دژ در رى اشاره مىكند. قزوينى رازى حدود 560 ه در كتاب نقض, با اينكه اماكن مذهبى رى و نام مزارى چند از شيعه و سنى را آورده است, اشاره اى به بىبى شهربانو نكرده است. مصطفوى بقعه بىبى شهربانو را بنايى ساسانى مىداند. در فاصله ناچيزى از اين محل نشانه هايى چند در پيوند با زرتشتيان و ايران باستان وجود دارد. با تكيه بر زمينه هاى تاريخى, امكان اين امر زياد است كه روزگارى يكى از معبدهاى آناهيتا در كوه بىبى شهربانو بوده است.

                                بعداز اسلام ايرانيان حتى مسلمان براى حفظ آئين هاى نياكان خود, با حذف جنبه هاى مذهبى, آئين آناهيتا را به نام جشن آبانگان برگزار مىكردند. امروز از آناهيتا, جز يك نام خشك و خالى, چيزى برجاى نمانده , و به ندرت مىتوان پدر و مادرى را يافت, كه وقتى به دختر خود نام ناهيد را مىدهد, با داستان دور و دراز و خسته ناهيد آشنا باشد. اما زرتشتيان با برگزارى جشن آبانگان, در ادامه زندگى اين آئين باستانى نقش مهمى را به عهده مىگيرند.

                                Comment

                                Working...
                                X