Announcement

Collapse
No announcement yet.

Woman

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • سرم توی روزنامه است و نگاهم گير کرده ميان کلمه ها. روزنامه پر است از آدم هايی که حدودا می خرند و حدودا می فروشند و حدودا سياست می ورزند و انگار همه ی آن ها به طرز غريبی شيفته ی حقوق بشرند.
    با خودم فکر می کنم بد هم نيست، بگذار همان آدمی که روزی سلاخی می کرد هم اين را بگويد. اصالت اين واژه در همين است که ايمان بياورد روزی هر بنی بشری بر حق حيات ديگری.
    منتظر نشسته ام و از زمان قرارمان گذشته. دارم با خودم کلمه ها را هجی ميکنم: حقوق بشر، حقوق زن، حقوق کودک، حقوق کارگران، حقوق اقليت های قومي، حقوق حيوانات، حقوق طبيعت، حقوق فلسطين، حقوق آفريقا... و با خودم فکر می کنم ما چه آدم های بزرگی شده ايم در اين همه سال که روزنامه های مان پر از نعره است برای اين همه حقوق رنگارنگ.
    ...که سايه افتاد روی روزنامه. او يک سايه بود. سايه ی يک شک. سايه ی خودش را انداخت روی روزنامه. انداخت روی مغزم و تا خانه با من آمد تا حالا با من آمده است تا من هميشه شک کنم به هرچه کلام و کتاب و خبر.
    يک ترنسجندر آنچنانم کرد که از آن عصر خردادی تهران تا حالا تنها يک ترانه را زمزمه گر باشم که می خواند:" مشکوکم، به هر سايه ی روشن مشکوکم"
    تابوهای نفرين شده
    جهان به طرز باور نکردنی جنسيتی است. پيش از آنکه نطفه ی تو بسته شود همه چيز مشخص شده. نام تو (يا همان کد جنسيتی تو)، رنگ لباس های کوچکت،اسباب بازی هايت و بعدتر نوع بازی هايت، رفتارت، غذايت، مدرسه، شغل و... همه و همه را ديگران برای تو ساخته اند و کافی است جنسيت خودت را برای اولين گام روشن کنی تا متعلق به يکی از دو نيمه ی نابرابر خانه و جامعه ات شوی.
    بيش از دويست سال مبارزه ی زنان برای کسب فرصت های برابر هنوز نتيجه ی نهايی را به دست نياورده. دنيا به طرز وحشتناکی بی عدل است و تو پا در اين دنيا می گذاری. اگر نام تو نام مردانه ای باشد شانس بزرگی نصيب تو شده. از همان آغاز گرم ترين لبخندها را می گيری. غذای بهتری می خوری. و آغوش ها بی واهمه برايت باز می شود و اگر دختر باشی که خب اوضاع چندان جالب نيست.
    اگر پسر باشی و به فرمان غريزه وقتی درد می کشی گريه کني، اين کلمه را می شنوی:" گريه نکن، مرد که گريه نمی کند" و تو ياد می گيری که مرد بودن موهبتی است بی اشک و بعدها از اين فرمان چه لذتی که نمی بری. و اگر دختر باشی طبيعی ترين کار تو گريه ای خواهد بود بی هيچ مانعی.
    با همه ی اين فرمان ها بزرگ می شويم. يا قرار است مردی باشيم قوي، سنگدل و کمی مغرور، اهل کار و مسئوليت های سنگين، و يا زنی آشپز و خانه دار و پر از احساس پرستاری.
    حالا درست در اين آشوب فرمان ها يکی بلند می شود و فرياد می زند که من نمی خواهم. من اين جنس را نمی خواهم و آنچنان طوفانی به پا می شود که اولين معلمان سر سخت آن همه فرمان با خودشان زمزمه می کنند " اين ابتدای ويرانی است"
    تنها در خانه
    "اولين مشکل همه ی ترنس ها در ايران خانواده است. اولين و مهم ترين مشکل. خانواده ها به هيچ وجه اين موضوع را درک نمی کنند. اين جمله را همه ی ترنس ها هزاران بار از خانواده هايشان شنيده اند که "من تو را يک عمر پسر (يا دختر) خودم می ديدم حالا چطور بعد از اينهمه سال ببينم که تو آن چيزی که فکر می کردم نيستی." يا اين جمله که "حالا به مردم چی بگيم؟"
    "خانواده ها با هيچ منطقی نمی فهمند که اين بيماری است و کاملا قابل درمان است و مثل همه بيماری ها دست آدم و دلبخواه و انتخاب ما نيست."
    اين ها را سايه می گويد. سايه با صدای ظريف و قيافه ای که هی مرا ياد "شازده کوچولو" می اندازد، دست هايش را با ظرافتی غريب می چرخاند و من دارم به آن شاخه گل رزی فکر می کنم که معشوق شازده کوچولو بود. چقدر يک شاخه رز به صورت سايه می آمد.
    سايه دارد حرف می زند: دوست های ترنسی دارم که ماه ها از اتاق شان بيرون نمی آيند. ماه ها پا به خيابان نمی گذارند چون نمی توانند آن طور که می خواهند، با لباس يا آرايشی که می خواهند، بيرون بيايند. خود من بعد از يکسال درگيری دائمی با خانواده، که همچنان ادامه دارد، در نهايت توانستم ثابت کنم که دست خودم نيست و بيمارم. يعنی يکسال جنگيدن با دو نفر انسان بالغ و مراجعات متعدد به پزشک و روانشناس. و حالا تنها امکانی که پدرم به من داده اين است که می گويد: من پذيرفتم که بيماری و حالا بنشين توی اتاق ات و بيرون نرو. با اين همه جنگ و جدل هنوز مخالف تغيير جنسيت من هستند و هنوز اصرار دارند که پسر باشم.
    شازده کوچولو را توی اتاق اش مجسم می کنم. گل رز شازده کوچولو يک مانتوست. مانتو و روسری ای که توی کيف اش مانده و دل شازده توی کيف اش است. تنها در صورتی می تواند مانتو تن کند که توی ماشين کسی باشد. آرايش ملايمی دارد ولی کافی نيست. با اينهمه مرزهای جنسيتی مانتو اولين و مهم ترين پوشش دختر ايرانی است. می توانی دختر باشی و آرايش نکنی اما مانتو بايد باشد. با آرايش يا بی آرايش.
    از سايه می پرسم در تمام اين يک سال چه چيزهايی به خانواده اش گفته تا راضی شان کند؟
    سايه منطقی ترين حرفی را تکرار می کند که يقين دارم تا به حال به تعداد موهای پر پيچ و تاب سرش تکرار کرده ، "بارها گفتم، بهتر نيست صاحب يک دختری باشيد که واقعا يک دختر است و از دست جنسيت اش فرار نمی کند؟ يا می خواهيد پسری داشته باشيد که اصلا خودش را پسر نمی داند. من الان واقعا هيچ چيز نيستم. نه پسرم و نه دختر و اين را نمی فهمم چرا قبول نمی کنند."
    شازده کوچولو را در خانه می بينم که بعد از اين استدلال به انگشت اشاره ای نگاه می کند که در اتاقش را نشانه رفته.
    بعد از يک سال جنگ نافرجام آيا طبيعی ترين اتفاق فرار و بزرگ ترين آرزو تغيير جنسيت نيست؟
    بازتوليد مردسالاری در بطن قربانی
    وقتی صحبت های"سايه" به دوست و همبسترش می رسد اتفاق عجيبی می افتد. شوکه می شوم. اصرار نظام مردسالار بر نقش های غير انسانی جنسيتی از شازده کوچولو های زيادی سايه های تنها ساخته. بد فهمی و نافهمی ها همه نشان از پيروزی اين ديو مهيب دارد که اولين و بيشترين قربانيان آن زنان، و پس از آن اقليت های جنسی اند.
    سايه می گويد: روی روابط من حساسيت بالايی دارد. در اين مدتی که با او دوست هستم همه ی روابط من را کنترل می کند. حتی چند روز پيش می گفت که بايد پرينت مکالمات موبايل ام را ببيند. البته من ناراحت نيستم چون فکر می کنم اين حساسيت ها نشانه ی علاقه ی شديد اوست و گاه از اينها لذت می برم.
    بازتوليد نظام مردسالار در روابط کسانی که سهمگين ترين ضربات را از آن خورده اند نشانه ی کامل ناآگاهی اجتماعی بسياری از اقليت های جنسی است. واقعيت اين است که زير تحمل چنين فشارهايی انرژی برای کسب آگاهی و انگيزه برای مبارزه ی اجتماعی باقی نمی ماند. سايه هم وقتی می پرسم آيا فکر نمی کند که برای تغيير اين شرايط بايد مبارزه کند، می گويد، "من تنها برای خودم و تا روزی که دختر شوم مبارزه می کنم و بعد از آن ضرورتی ندارد که بجنگم."
    اغراق در رفتار جنس مخالف بعد عميق تر خود را در پذيرش سنتی ترين نوع روابط بروز می دهد. دختران ترنس بيش از يک پسر عادی نسبت به زنان حساس هستند. با لحن خشن تری حرف می زنند. پرخاشگرترند ... و پسران ترنس تا حدی در رفتارها و افه های زنانه اغراق می کنند که کمتر دختری را در اين کاراکتر می توان ديد.
    محدوديت، جذابيت توصيف ناپذيری می سازد.
    خيابان های ايران ، تونل های وحشت
    روزنامه با نسيم داغ تابستان ورق می خورد. حقوق بشر دوباره خودش را نشان می دهد. اين کلمه اما از روزی که آن دريای صداقت را ديدم معنی اش را برای هميشه از دست داد. مسبب آشنايی من با اين حس تازه، شازده کوچولو بود، سرزنده و بسيار صادق. با لبخندی به لب و چشم هايی که مثل چشم يک بچه ی تخس می درخشيد و شيطان بود، خونسردانه چيزهايی می گفت که ويران شدم. خانه که رسيدم تشويش بودم، سرتا پا. بغض بود که نمی گذاشت بلند تر نفرين کنم خودم و همه آدم هايی را که سال ها حقوق بشر را ورد زبان مان کرده بوديم بی آنکه يکبار به حرف های اين رفيق تازه يافته بخواهيم گوش دهيم.
    من ويران می شدم و او روبروی من آرام آرام از عادی ترين اتفاقات روزانه ی ترنس ها در ايران می گفت: خانواده ها که اولين مشکل هستند. بچه هايشان را بدون اينکه بفهمند مشکل از کجاست طرد می کنند يا حتی خيلی از ترنس ها توسط خانواده هايشان به قتل می رسند تا آبروی خانواده نرود. مشکل بعدی مشکل مالی بچه هاست. خانواده حمايت مالی خود را قطع می کند و اگر يک ترنس بخواهد تنها زندگی کند امکان کار ندارد. هيچ کارفرمايی يک ترنس را استخدام نمی کند، هيچ کارفرمايی برای هيچ نوع کاری. اينجا ديگر مقاومت دربرابر تن فروشی سخت می شود. حالا به فرض اين مشکل هم نباشد، رفتار مردم با يک ترنس توهين آميز است؛ تحقير، و بدترين و رکيک ترين فحش هاست.

    Comment


    • ادامه ی ماجرا يک خاطره است که شازده کوچولو تعريف می کند: يک شب با هم رفته بوديم شهرک غرب. آخر شب بود و ما هم آرايش داشتيم. نمی دانم چطور شد که دوره مان کردند و هی به تعداد آدم ها اضافه شد. ما دو تا مانده بوديم بين جمعيتی که داشت هو می کشيد و فحش های بينهايت زشتی می داد. جمعيت زيادتر می شد و ما حتی نمی دانستيم چطور بايد فرار کنيم. اوضاع به قدری وحشتناک شده بود که برای يک مسير کوتاه دوازده برابرکرايه ی هميشگی پول تاکسی داديم.
      و باز هم : خيلی از ترنس ها وگی ها اصلا امضا کرده ايم و تعهد داده ايم که فلان پارک يا فلان پاساژ و يا حتی فلان خيابان نرويم.
      هی می گويد و انگار حواس اش نيست که دارد چه می کند با آن همه باور من. وقتی صحبت به بسيج و نيروی انتظامی می رسد همه چيز رنگ فاجعه به خود می گيرد. می گويد: حالا مردم و فحش هاشان قابل تحمل است. آنقدر که ترنس ها و گی ها از پليس و بسيجی ها می ترسند از کسی نمی ترسند. اين ها که بايد حافظ امنيت ما باشند بدتر و وحشتناک ترند. ما را دستگير می کنند و به بهانه ی گرفتن تعهد به پايگاه هاشان می برند و درست در همان جا بدترين و وحشيانه ترين تجاوزها را می کنند چون فقط اينها هستند که با مصونيت کامل می توانند تجاوز کنند و به کسی هم پاسخگو نباشند. نيروی انتظامی در پاسخ به شکايت يکی از ترنس ها که به او توسط پنج پليس نيروی انتظامی تجاوز شده بود گفته که مگر شما برای همين با آرايش و اين سرو وضع بيرون نمی آييد؟
      دلم می خواست بگويم که کمی صبر کن تا نفس بکشم که باز ادامه داد: بعد از رياست جمهوری احمدی نژاد وضع خيلی بدتر از قبل شده. هر شب در خيابان کالج که معمولا ترنس هايی که تن فروشی می کنند آخر شب آنجا می ايستند، عده ای با موتور و لباس شخصی با چفيه به گردن هر کسی را که بگيرند با چاقو می زنند. يک دعوای ساختگی راه می اندازند و بعد چند نفری با چاقو به جان اش می افتند و همانطور زخمی رهايش می کنند.
      دزديدن ترنس ها هم يکی از رايج ترين اتفاق هاست.
      حالا خودتان را جای يک ترنس بگذاريد که چنين قربانی ای باشد،خانواده هم که آن باشد، مردم هم که خب تنها دهانی اند انگار برای فحاشي، و مأموران امنيت هم خود متجاوزانی چنان.
      باور کردم وقتی که می گفت، "هر وقت هر کدام از ما همديگر را می بينيم خيلی به ملاقات بعدی اميدی نداريم. هميشه فکر خودکشی در سر اکثر ترنس ها و گی ها وجود دارد."
      تيغی در دست جلاد
      تمام مصيبت های قانونی و اجتماعی يک سوی ماجراست که می شود با اميد تغيير جنسيت به رفع آنها هم اميدوار بود. اما اين بازی فاجعه بار گويا تا اتاق عمل هم بايد ادامه داشته باشد.
      امکانات روان درمانی و روانکاوی به قدری محدود است که گاه دانش بيمار بر دانش روانکاو و روانپزشک اش هم می چربد. اين خلا تا آنجا پيش می رود که بيمار بعد از عمل و مقاومت چند ساله درست پشت درهای اتاق عمل به فکر خودکشی بيافتد.
      با اينکه ترنس ها با مشکلاتی کمتری به نسبت ديگر اقليت های جنسی در حوزه ی دولت مواجه اند(که آن نيز در اثر تلاش هايی بود که "روح الله خمينی" را وادار به امضای برگه ای کرد که يک مرد تغيير جنسيت دهد) اما با اين وجود هيچ يک از خدمات درمانی دولتي، از جمله بيمه ی درمان، شامل ترنس ها نمی شود.
      هزينه ی جراحی در ايران بين چهار تا شش مليون تومان است که دولت تنها کمتر از يک چهارم اين هزينه را به عنوان وام پرداخت می کند.
      با فرض حل تمام اين مشکلات، جراحی انجام می شود. جراحی ای که به زعم بيماران به يک سلاخی نزديک تر است. دانش پزشکی معروفترين جراح ايرانی در حدی است که نتيجه ی اغلب جراحی های او عوارضی است چون عفونت، و از دست دادن قوه ی جنسی. آخرين بيمار او زير عمل دچار اختلال شده و مجری ادرار و مدفوع او عوض شد.
      بيماران ايرانی که در ايران، و بعد از تلاشی همه جانبه موفق به عمل می شوند، بايد آرزو کنند که مثل اغلب عمل کرده ها مجبور نباشند تا چهار برابر هزينه ی اوليه را تامين کنند، تا بتوانند بعدا در کشوری چون تايوان عوارض سلاخی اول را از بين ببرند.
      شرايط بد کارد را چنان به استخوان ترنس های ايرانی رسانده که می گويند حاضرند هزينه ی تحصيل يا دوره ی آموزشی او را خود تأمين کنند تا اين پزشک ايرانی پا از مرزها بيرون بگذارد و دانش خود را نو کند.
      يکی از بزرگ ترين و خطرناک ترين عوارض اين فقر دانش پزشکي، جراحی بی دليل هموسکسوئل هاست. طبيعی است با وجود عدم آموزش های اجتماعی و نبود تشکيلات قانونی در کنار فقر روانکاو و پزشک، هر همجنسگرايی خود را ترنس بداند و حتی پيکر خود را به دست تيغی بسپارد که صاحب آن آگاه تر از خود او نيست.
      اينها تمام اطلاعاتی بود که که دوست تازه يافته ام می داد.
      او هنوز شک دارد. ترنس است؟ يا گی است؟ در آخرين مراجعه اش به روانکاو اين را پرسيده و پاسخ خنده داری شنيده: خيلی هم خوشحال باش که اينطوری هستی. حالا چه کار داری که هومو هستی يا ترنس. برو هر طور که خواستی حال کن.
      می گويد از جنسيت خودش راضی است و نمی خواهد زن شود. در کنار ترديدها، به گی بودن خودش باور دارد. من مطمئنم که دانش او صد بار به دانش آن روانکار می ارزد.
      اين قصه تمام نمی شود
      تمام آن بغض و کينه را با خودم حمل می کنم. منتظرم کسی حرف حقوق بشر را بزند تا بپرم وسط و بپرسم نظرش درباره ی اقليت های جنسی چيست. از آن روز تا به حال در هيچ بحث ديگری شرکت نکرده ام.
      از ميان آن خيل عظيم مدافعان حقوق بشر يک همراه يافته ام. از دختری حرف می زند که جنسيت خودش را بايد در مذهبی ترين شهر ايران و در سنتی ترين مدل خانواده ی ايرانی انکار کند، "از اول دخترانه رفتار نمی کرد و همه هم به نوعی تشويق اش می کردن. تا اينکه بزرگ تر شد و حالا سال هاست سينه هاشوا سفت می بنده. خانواده اش تا چند وقت پيش اميدوار بودن که هوسی است و از سرش می پره. تا اينکه عاشق يک دختر شد و سکس او لو رفت. فشارها بيشتر شد تا چند ماه پيش که گفت می خواد عمل کنه. دعواهای لفظی به کتک کاری کشيده و با اينکه بچه خيلی باهوش و درس خوانی بود ترک تحصيل کرد. يکی از دلايل مدرسه رفتن منظم او، بودن در کنار دخترها بود و استخر و کتابخانه و خلاصه هيچ جمع دخترانه ای را از دست نمی داد. حالا که ترک تحصيل کرده به شدت افسرده شده و احساس می کنم دور تازه ای را شروع کرده. يعنی از زمانی که حرف جراحی جدی شد برخوردها به قدری خشن شد که له شد. همه آن تشويق ها تمام شد..."
      يادم افتاد شازده کوچولو هم همين يکی دو ماه پيش از تحصيل در دانشگاه انصراف داد. اين را می گفت و تأکيد می کرد که اکثر قريب به اتفاق ترنس ها مجبور به ترک تحصيل می شوند.
      بوی خون
      ساعت پنج صبح است و اين گزارش را تمام می کنم. هوا گرگ و ميش است و گرفته. شازده کوچولوی من حتما تنها در اتاق اش خوابيده و من دارم فکر می کنم به تن بی جان و خون آلودی که تا به حال مأمورهای شهرداری يا آگاهی از خيابان کالج برده اند. دارم فکر می کنم به دهانی که طعم سيانور را برای اولين و آخرين بار می چشد. فکر می کنم به سينه های بی فرم آن دختری که حالا خوابيده و دارد خواب عشقبازی با دختری را می بيند که دوست اش دارد عاشقانه .
      سپيده زده و من قسم می خورم ديشب کسی در اين سرزمين سلاخی شده.
      بوی خون می آيد. روزنامه افتاده زير پايم. گرم شد پايم. از تيتر "حقوق بشر در ايران" روزنامه خون می ريزد.

      Comment


      • جرم زن بودن
        اگه سرت داد زدن آروم گریه کن. اگه بهت زور گفتن حتما قبول کن. اگه بهت توهین شد ساکت بمون. چرا؟چون دختری! چون به خاطر احساستی بودنت نیاز به بغض و گریه داری. چون به خاطر ضعیف بودنت نیاز داری که یه زورگو بالای سرت باشه. چون تو محکومی به مطیع و آروم و معصوم بودن. پس همه دارن احتیاجات تو رو برآورده می کنن! همه دارن بهت لطف می کنن! اما فاجعه اینجاس که گاهی این میون بعضی از خانومای واقعا محترم هم می خوان به نیازهات جواب بدن و برات زن بودن رو جا بندازن. و وای به حالت اگه فقط یه کم با اونا توی بعضی مسائل مخالف باشی.....
        توی تاکسی نشستی. سمت چپ یه خانوم چاق چادری نشسته. پاهاشو طوری گذاشته که نمی تونی خودتو به سمت چپ بکشی. سمت راست یه پسر می شینه که از همون لحظه ی اول زن بودنت رو بهت یاداوری می کنه. چطوری؟ اینجوری که هی خودشو مرتب بهت نزدیک می کنه و تو باید خودتو اونطرف بکشی. انقدر ادامه پیدا می کنه که دیگه جایی نمی مونه. نفست رو حبس می کنی شاید با این کار کوچیکتر شی و جای کمتری بگیری حالا باید گرمای چندش آورش رو تحمل کنی و صدات هم در نیاد. چرا؟ چون دختر باید حیا داشته باشه. و اعتراض تو به همه اعلام می کنه که دارن به حقوقت تعرض می کنن. وای! چطور می تونی بذاری دیگران اینو بفهمن؟! مگه تو حیا نداری؟! توی ذهنت 2 تا راه رو بررسی می کنی. یا باید پیاده شی یا خودتو بیشتر جمع کنی. اگه پیداه شی دیگه معلوم نیست کی برسی تازه توی این سرما و مه ممکنه گیر یکی بدتر ازاون بیوفتی. پس خفه می شی و بیشتر می چسبی به زنه. ماشین به میدون می رسه. خانوم محترم همچین خودشو روت میندازه که فکر می کنی متوجه ی موقعیتت نیست. واسه ی همین با التماس نگاش می کنی به امید اینکه بفهمه و بهت کمک کنه. ولی انچنان نگاهی بهت میندازه که ازخودت خجالت می کشی. چرا؟ چون از نظر اون تو یه مفسد تمام عیاری! تو آرایش داری. مانتوت کوتاه یا تنگه موهات پیداس. کلا سر و وضعی داری که از نظر اون خودت می خوای که از بغل یه پسر بپری بغل اون یکی. نه! تو حتی محتاج ترحم هم نیستی!به فکر نجات خودت میوفتی. به پسره که دیگه داره میاد توی دلت نگاه می کنی. اصلا به روی خودش نمیاره. اما کم کم عقب نشینی می کنه و خودشو می کشه کنار. یه نفس راحت می کشی و دست به دامن خدا میشی: خدایا چرا این مسیر انقدر طولانی شد؟ خدایا ببخش که فلان کار رو انجام دادم. دیگه تنبیه من بسه. دیگه انجامش نمی دم. خدایا خواهش می کنم. خدایا این پول رو میندازم توی صندوق صدقات تو فقط یه کاری کن که زودتر تمون شه. خدایا....... یهو از جا می پری. آقا می خواد از توی جیب عقب شلوارش پول در بیاره این وسط یه لطفی هم یه تو میکنه. نگاش می کنی و سعی می کنی در کمال سکوت و در حالی که حیای دخترونه! رو حفظ می کنی بهش بفهمونی که اون منحوس ترین موجودیه که تا به حال دیدی. آقا چیکار می کنه؟ اینبار یه لبخند تحویلت می ده! حالا کاملا احساس یه سوسک رو درک می کنی وقتی زیر پا له می شه. به وجودت داره توهین می شه. به حقوقت داره تجاوز می شه. انسانیتت به تمسخر گرفته می شه. غرورت داره محو می شه تجاوز حتما این نیست که ببرنت توی یه خونه و هر بلایی خواستن سرت بیارن و بعد تبدیل بشی به یه زن بدون حق زندگی و زن بودن. اینم یه تجاوزه. علنی و آشکارا و در ملا عام! روزی هزار بار توی تاکسی و خیابون بهت تجاوز می کنن. به احساساتت. به شعورت به عاطفه ات به غرورت به معصومیتت به اعتقاداتت وبه دختر بودنت.
        پسره دوباره از فکر درت میاره. با آرنج به پهلوت می زنه. نمی شه گفت می زنه در واقع نوازشت می کنه.
        چی فکر می کنه؟ که دوست داری؟ که خوشت میاد؟ نه .می دونه که اینجوری نیست. از رفتار تو وچندین دختر قبلی خوب اینو فهمیده. پس می فهمی که در کمال آرامش داره جلوی چشم همه توهین و تجاوز به روح تو رو انجام میده. و تو میون اونهمه آدم راه نجات وپناهی نداری! دیگه جونت به لبت می رسه. توی چشماش نگاه می کنی و می گی درست بشین. و در جا پشیمون می شی. راننده از توی آینه خریدارانه نگاهت میکنه.2 تا پسر جلویی پچ پچ کنان می خندن و اون میون می شنوی که یکیشون می گه صد بار گفتم یه ماشین بگیر که صندلی عقبش خالی باشه.... و از اونطرف خانوم محترم آهسته میگه اگه بدت میومد که خودتو واسش درست نمی کردی!!!!
        حس میکنی دنیا دور سرت می چرخه. احساس خفگی و لرزیدنی که نمی دونی از سرمای بیرونه یا توهین به مرز جنون می رسوننت.
        تمام نیروت رو جمع میکنی و می گی : پیاده می شم آقا.
        پسره وقتی می خواد پیاده شه انقدر میاد عقب که تک تک اعضای بدنت رو حس می کنه. دیگه کنترلت رو از دست می دی. هولش می دی جلو : کثافت. جلویی ها می خندن. زنه یه چیزی حواله ات میکنه شاید همون کلمه رو. و پسره با چندش آورترین صدایی که تا حالا شندیدی می گه: جون!
        برمی گردی. دلت می خواد بزنی توی دهنش. ولی سوار می شه و میره. می ره و تو می مونی. توی اون هوای سرد و تاریک توی اون مه. تو می مونی و احساسات سر کوب شدت. تو می مونی و ضعف راه رفتنت. تو می مونی اعتقادات تمسخر شده ات . تو می مونی و دوراهی هات یا بدتر از اون گمراهی هات.
        اگه از یه روسری صورتی خوشت بیاد مشکل داری؟ اگه فقط آرایش رو به صرف زن بودن و نیازی که توی وجودته دوست داشته باشی خرابی؟ اگه همه جا با بابات یا داداشت یا یه مرد دیگه همراهت نباشن و خودت با ماشین مسافرکشی بیای و بری تو کسی هستی که واسه ی عرضه کردن خودت اومدی و منتظری که هر کسی روت یه قیمتی بذاره؟ اگه از یه زن بخوای حالا که احساس بی پناهی می کنی حامیت باشه باید به خاطر تفاوت ظاهریتون خودش تو رو محکوم کنه؟ توی کدوم دین و مذهب این اومده؟
        حالا دیگه تو می مونی و تردید هات به دین به مذهب به جامعه به آدماش. به آدما که می رسی تو می مونی و هیولای نفرت. نفرت از زنهایی که خدا و رسولش می گن اسلام دین نیت و اونا می گن دین چادر! تو می مونی و نفرت از مردا. تو می مونی و .... نفرت از خودت .............
        امروز کلی توی سرما منتظر دوستم وایسادم.وقتی اومد روی صورتش جای اشکایی بود که یخ زده بود.این اتفاقا اولین بار نیست که میوفته.اما ایکاش پسرایی که این کارا رو می کنن می فهمیدن که چه تاثری توی زندگی دیگران می ذارن. یا حداقل اگه بعضیا بیمارن اونایی که نیستن جلوی اینجور موضوعات رو بگیرن. چرا باید چندین روز به دختر خراب شه و رفتار عصبیش زندگی خونواده و نزدیکانش رو هم به هم بریزه؟ به خاطر این بعضی ها فکر می کنن این موضوع خنده داره یا سرگرم کنندس؟

        Comment


        • پرونده فاطمه حقيقت پژوه هنوز جابراي كار دارد و با وجود تاييد حكم اعدامش هنوز جاي اميد به زندگي وجود دارد.

          عبدالصمد خرمشاهي وكيل پژوه در گفت و گو با سايت زنان ايران با اعلام اين خبر افزود: درست است كه حكم اعدام ايشان تاييد شده ولي با توجه به اينكه اين حكم هنوز به اجراي احكام فرستاده نشده ، جا براي استيذان و درخواست از آقاي هاشمي شاهرودي براي بخشش ايشان وجود دارد.
          وي ابراز اميدواري كرد كه در اين مرحله پرونده خانم پژوه مشمول اين استيذان شود.


          Comment


          • Shahnaz Pakravan joins Al Jazeera International as presenter of Everywoman


            Ms Pakravan is a prominent figure in Middle Eastern and British media circles through her work with the BBC and ITN, including Arab World Direct and Tomorrow's World.

            Presented twice a week from Doha, Everywoman is the first show of its kind out of the Middle East to put women's issues at its core. The magazine format and global agenda promises an exciting mix of challenging and incisive journalism with stories coming from Al Jazeera International's broadcast centres around the world (Doha, Kuala Lumpur, London, Washington D.C).

            Speaking on her appointment to Al Jazeera International Shahnaz Pakravan said,


            'I feel privileged to be joining Al Jazeera International at its inception and am both excited and daunted at the challenge facing me. Top marks to the Channel for bringing focus to women's issues.'



            Director of Programming Paul Gibbs said, 'Everywoman is an exciting addition to our programming line-up. I am delighted to have Shahnaz Pakravan on board as presenter. The show promises to offer something of interest for all viewers - men as well as women. Indeed men shouldn't miss it.'

            Shahnaz and her team will bring viewers around the world stories that have universal appeal with subjects as diverse and sensitive as religion, society, sex, education and arts, all from women's perspectives.

            'It's the way we'll approach things that will set 'Everywoman' apart. We'll dig deeper to uncover those stories that face the most resistance hoping to give a voice to those who don't have one,' continued Shahnaz Pakravan.

            A former news presenter on BBC World, BBC News 24 and news anchor for Channel Four's daily breakfast news and business programme Channel Four Daily as well as Dubai Television, Pakravan has also anchored and reported for the BBC's flagship science and technology programme Tomorrow's World, fronted the critically acclaimed Channel Four Health programme Health Alert and produced and presented Arab World Direct for BBC World. Her radio work has included hosting BBC Radio Four's Woman's Hour.

            Pakravan took Arab World Direct all over the Arab world, including Saudi Arabia for a special 9-11 edition which featured an extended interview with Prince Abdullah bin Faisal bin Turki Al Saud, former Governor of Saudi Arabian General Investment Authority. Other high-profile interviews include Jordan's King Abdullah and the new UAE Vice President, Prime Minster and Ruler of Dubai Sheikh Mohammed Bin Rashid Al Maktoum.

            Comment


            • Comment


              • Comment


                • Buy Kids & Children Books online at Dreamland Publications. We offer a wide range of children's books online in India, including Pre-school Books, Activity Books, Colouring Books, Board Books, Picture dictionaries, Children’s Reference books, Educational Charts, Posters, Puzzles, Educational toys etc..

                  Comment


                  • مهاجران دنیای غریبی دارند. آنها دراصل به سرزمینی تعلق دارند که درآن زندگی نمیکنند و بیشتر اوقات این سرزمین فرسنگ ها با نقطه ای از دنیا که این مهاجران در آن سکنی گزیده اند فاصله دارد. آنها دلشان برای کشورشان، شهرشان و خانه شان تنگ میشود و با این حال ،کم کم با فرهنگ ، زبان و زندگی شهر و کشور غریبه خو میگیرند.

                    بر اساس تحقیق گروه "مطالعات ایرانی" در دانشگاه ام.آِی.تی. که در سال 2005 انجام شده است، تعداد ایرانیان در آمریکا به 691000 می رسد. در نتایج تحقیق این گروه 42.9% از مهاجران ایرانی مقیم آمریکا همواره خود را با عنوان "ایرانی" در آمریکا معرفی می کنند. اما این احتمال می رود که رقم واقعی مهاجران بسیار بیشتر باشد.

                    من هم یکی از این مهاجران هستم. در ایران به دنیا آمده ام و بزرگ شده ام. ولی اکنون پس از 4 سال در آمریکا زندگی کردن، به این فرهنگ با همه بدی ها و خوبی هایش عادت کرده ام، بیشتر اوقات به زبان انگلیسی فکرمیکنم و زندگی روزمره آمریکایی دیگر به نظرم خیلی عجیب و غریب نمی آید. زمستان گذشته برای نخستین بار پس از مهاجرت به کشورم ایران بازگشتم. احساس عجیبی داشتم. مدام دلم می خواست مردم و درو دیوار تهران را توی چمدانم بگذارم و با خودم به دانشگاهم در آمریکا بیاورم. آرزو میکردم که دوستان آمریکایی ام با من همسفر بودند تا می دیدند که ملیون ها ایرانی دیگر هم مثل من تعارف می کنند ، ملیون ها ایرانی دیگر هم مثل من چای شیرین داغ را برای صبحانه به هرچیز دیگر ترجیح می دهند و مثل من در میان حرف هایشان از ضرب المثل های گوناگون استفاده میکنند.

                    این تابستان را در ایالت مریلند سپری کردم و میهمان یک خانواده مهربان ایرانی که سالهاست درآمریکا زندگی می کنند، بودم. در طول دو ماهی که با آنها زندگی کردم، حضور محسوس فرهنگ ایرانی در زندگی تک تک آنها، همواره مرا به فکر وامیداشت. گویی که در خانه آنها فرهنگ ایرانی با ظرافتی کاملا سنجیده و هنرمندانه با فرهنگ آمریکایی پیوند زده شده است و از آن نهالی زیبا با خصوصیات هر دو فرهنگ روییده است.

                    به عنوان خبرنگار واشنگتن پریزم از آنها سوالاتی درباره زندگی و فعالیت هایشان در آمریکا در ارتباط با ایران و ترویج فرهنگ ایرانی پرسیدم.

                    از خانم رزا فخرایی که سالهاست در مریلند زندگی میکند و در مقطع راهنمایی زبان فرانسه درس میدهد، خواستم که کمی درباره جوامع ایرانی آمریکا که او و خانواده اش با آنها رفت و آمد میکنند، حرف بزند.

                    رزا: دوست های ما اغلب از آن دسته خانواده های ایرانی هستند که دوست دارند کم و بیش هویت ایرانی خود را حفظ کرده و سعی میکنند که به بچه هایشان هم فرهنگ ایرانی را یاد بدهند. آنها عموما کار میکنند و بسیاری از آنها تحصیل کرده هستند. بسیاری از دوستان من زنانی هستند که در رشته های مختلف مهندسی تحصیل کرده اند. این مساله برای من خیلی جالب است، چون تعداد زنان مهندس در میان دوستان آمریکایی من بسیار کم است. دوستان ایرانی ما بسیار زحمتکش هستند ، برای بچه هایشان وقت بسیار زیادی می گذارند و آنها را در کلاس های مختلفی ثبت نام می کنند. من فکر می کنم که یک صفت مشترک بین دوستان ایرانی من و اصولا بسیاری از ایرانی ها این است که در هرکجای دنیا که باشند برای بچه هایشان آرزوها و اهداف بزرگی دارند و تحصیلات بچه هایشان را خیلی جدی می گیرند.

                    وقتی از رزا و کامبیز فخرایی خواستم تا از فعالیت هایشان در جامعه ایرانیان مقیم آمریکا برایم بگویند، هر دو مشتاقانه برایم از فعالیت ها وتجربیاتشان در طول سالهای گذشته صحبت کردند.

                    رزا: حدود 6 سال پیش بود که از ایران برای ساختن مدرسه ای دخترانه در گل تپه درخواست کمک مالی شد. ما همه دلمان می خواست برای احداث این مدرسه کمک کنیم واین طور بود که با دوستان و آشنایان یک گروه کوچک تشکیل دادیم.

                    آقای کامبیز فخرایی، که مهندس کامپیوتر موفقی درآمریکا هستند، در ادامه صحبت های همسر خود توضیحات بیشتری می دهد.

                    کامبیز: همان طوری که رزا گفت، ما این کار را شروع کردیم و نتیجه اش هم خیلی خوب بود. ما در واقع فعالیت های این گروه کوچک را با این هدف وسعت دادیم که یک سازمان ایرانی پایه ریزی کنیم که ایرانی ها بتوانند واقعا به اهداف و فعالیت هایش اعتماد کنند. متاسفانه در سال های گذشته موقعیت در جامعه ایرانی به گونه ای بوده که ما به سختی می توانستیم به کارهای سازمانی اعتماد داشته باشیم. ما می خواستیم که موسسه ما بدون نیرنگ و بدون هیچگونه درگیری سیاسی به کار کمک رسانی خود ادامه دهد.

                    رزا: این گونه بود که با زحمات فراوان ما و دوستان عزیزمان موسسه " کودکان ایران زمین" در سال 1999تاسیس شد. ما با پروژه مدرسه گل تپه شروع کردیم. ابتدا برای این مدرسه مقداری پول جمع کردیم و به ایران فرستادیم. یادم می آید که برای خرید لباس عید نوروز و لوازم التحریر برای بچه های آن مدرسه پول جمع کردیم. خیلی احساس خوبی داشتیم که توانسته ایم به این مدرسه کمک های موثری بکنیم. و در ضمن این برای ما خیلی مهم بود که به یک مدرسه که محل آموزش و شکوفا شدن استعدادهای بچه ها است کمک کرده ایم.

                    بعد از آن مدرسه ما در موسسه " کودکان ایران زمین" پس از جلسات متعدد با حضور اعضای زحمتکش این موسسه با پروژه ساخت یک کلینیک درمانی در زاهدان و در یک منطقه بسیار محروم موافقت کردیم . ما در این پروژه نیز کمک رسانی به کودکان را هدف اصلی مان قرار داده ایم، چون معتقدیم که این بچه ها آینده ایران را میتوانند بسازند. نزدیک به 4 سال است که با زحمت و با وجود مشکلات بسیار برای رسیدن به اهدافمان بر روی این پروژه کار کرده ایم و کار ما در این درمانگاه همچنان هم ادامه دارد.

                    هردو لبخندی سرشار از وطن دوستی و مهربانی می زنند و ادامه می دهند.

                    کامبیز: البته این مساله تحریم اقتصادی دست ما را خیلی بسته است و در نتیجه ما نمی توانیم کمک های مالی هنگفت برای امور خیریه به ایران بفرستیم. به خصوص بعد از واقعه 11 سپتامبر 2001 سخت گیری چندین برابر بیشتر شده است. درنتیجه هرچند فعالیت های "کودکان ایران زمین" در ایران کمتر شده ، ولی در عوض فعالیت هایمان در آمریکا بیشتر شده است. خوشبختانه ما توانستیم بعد از زلزله بم پوشاک و وسایل اولیه زندگی به آن منطقه بفرستیم و چون تحریم اقتصادی درآن موقع برای مدت 3 ماه برداشته شد، ارسال این لوازم و کمک ها به ایران برایمان ممکن شد. ایرانی های مقیم ایالت مریلند و ویرجینیا هم واقعا سنگ تمام گذاشتند و کمک های بسیاری برای هموطنان شهر بم جمع شد.

                    شادی فخرایی، دختر 19 ساله خانواده از در وارد میشود و جو جدی خانه را عوض می کند. به سوی ما می آید و بلند می گوید: " سلام خوشگل ها. هو آر یو؟ وات آر یو دویینگ؟" بر روی صندلی کنار من می نشیند و به صحبت های ما گوش می دهد. شادی در سن 16 سالگی با کمک دوستان ایرانی در مدرسه تدریس زبان فارسی گروه " موسیقیدانان جوان ایرانی" را در ایالت مریلند تشکیل داد. او مدت 3 سال است که به کودکان و نوجوانان ایرانی ویولون و گیتار درس می دهد و در عین حال برنامه های موسیقی ایرانی و غربی با هنرنمایی کودکان و نوجوانان ایرانی برگزار می کند. تصمیم دارد که در آینده معلم بشود و هم اکنون در دانشگاه ایالتی مریلند مشغول به تحصیل است.

                    Comment


                    • ازشادی خواستم تا برایم درباره احساساتش راجع به" هویت ایرانی" کمی صحبت کند. او به انگلیسی به سوال من پاسخ داد:

                      شادی: من درآمریکا به دنیا آمده ام، ولی ایرانی هستم. من واقعا و جدا ایرانی هستم و به فرهنگ ایرانی ام هم افتخار می کنم. بعضی وقت ها من را با برزیلیها اشتباه می گیرند و وقتی به آنها می گویم که ایرانی هستم، می گویند:" آهان، پس عراقی هستی." آن وقت من می گویم :" نه، ایرانی هستم. ای- را- نی !"

                      از شادی درباره تصوراتش از ایران می پرسم.

                      شادی: ما در مدرسه تدریس زبان فارسی باید نقشه ایران را رنگ می کردیم و اسم شهرها و کو ه ها و کویر های ایران را یاد می گرفتیم. به ما همیشه می گفتند که نقشه ایران شبیه یک گربه است، ولی به نظر من که شباهت زیادی به گربه ندارد. حالا من خیلی دلم می خواهد برم و این گربه ای که اصلا شبیه گربه نیست را ببینم. من فکر می کنم که دختر هایی که در ایران زندگی می کنند و خیلی خوب یاد می گیرند که چطور با وجود محدودیت های اجتماعی، زندگی شادی داشته باشند.

                      رزا در ادامه حرف های شادی راجع به جوانان ایران ، از خاطرات سفر اخیرش به ایران می گوید.

                      رزا: من به بچه هایم ،شادی و فربد می گویم که جوانان ایران واقعا از شما که در آمریکا هستید مدرن تر هستند. همه خیلی شیک و مدرن لباس می پوشند . فامیل و آشنا یان ما همه در تهران اینترنت داشتند و جوان تر ها مدام پای کامپیو تر مشغول چت کردن بودند و اکثرا زبان انگلیسی را به خوبی صحبت می کردنند. باور کن من یک وقت هایی فکر می کردم که این بچه ها آمریکایی تر از شادی و فربد هستند، به خاطر اینکه آنها دوست دارند در ایران غربی جلوه کنند و ما درآمریکا دوست داریم که شرقی نشان داده بشویم.

                      در خانه بار دیگر باز می شود و پسر خانواده، فربد فخرایی که 21 سال دارد که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده و شروع به کار کرده است وارد می شود. او بیشتر از شادی در خانه به زبان فارسی صحبت می کند. او هم در کنار شادی سر میز پای گفتگوی ما می نشیند و از احساساتش درباره ایرانی بودن سخن می گوید.

                      فربد: من به ایرانی بودنم افتخار می کنم و با اینکه هیچ وقت در ایران زندگی نکرده ام،بی شک ایرانی هستم. وقتی که سنم کمتر بود از این که آدم ها نمی توانستند اسمم را تلفظ کنند ناراحت بودم و به آمریکایی ها خودم را "فرباد" یا " فارب" معرفی می کردم. ولی حالا خودم را "فربد" معرفی می کنم و طرز تلفظ آن را به دوستانم یاد می دهم.

                      از فربد و شادی درباره ملیت دوستانشان سوال می کنم. هر دو می گویند که به دلیل اینکه برای سالها شنبه ها به مدرسه فارسی می رفتند و جشن های ایرانی مثل عید نوروز، چهارشنبه سوری، سیزده بدر، مهرگان را با دوستانشان در مدرسه فارسی جشن می گرفتند، بیشتر دوستان کودکیشان ایرانی هستند.

                      شادی: زندگی من بدون دوستان بسیار مهربان ایرانی خودم و خانواده ام مثل یک معما می ماند که یک بخش آن گم شده باشد. وجود و دوستی آنها از من یک انسان کامل می سازد.

                      فربد هم با او موافق است و به حرف های شادی نکته جالبی را اضافه می کند.

                      فربد: به نظر من خیلی از ایرانی ها که تازه به آمریکا آمده اند بیشتر وقت خود را با ایرانی های دیگر می گذرانند و خیلی تلاش نمی کنند با دوستانی از کشورهای دیگر داشته باشند و این موضوع باعث می شود که آنچنان به عمق فرهنگ آمریکا وارد نشوند. اگر در تواناییم بود این خصوصیت بعضی از ایرانی های مهاجر را تغییر می دادم.

                      از رزا، کامبیز، شادی و فربد فخرایی تشکر می کنم و به اتاقم می روم تا این مصاحبه را آماده کنم. کامبیز چندین نامه مربوط به "کودکان ایران زمین" را از روی میز بر می دارد و به اتاق کامپیوتر می رود تا پس از ساعت ها کار روزانه به حساب های این موسسه رسیدگی کند. رزا با تلفن با دوستانش قرار دوره
                      دوستان ایرانی اش را می گذارد. فربد می خواهد یک فیلم ایرانی نگاه کند و شادی با ویولنش آهنگ "مرغ سحر" را می نوازد، سپس به اتاقش وارد شده و موزیک غربی مورد علاقه اش را می گذارد و زیر لب با آن هم نوایی می کند.

                      Comment


                      • Comment


                        • يك دانشمند آلماني با انجام پژوهشي دريافت كه تشريك مساعي در زنان موقرمز بيش از ديگر زنان است.

                          به گزارش سرويس «پروهشي» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به نقل از ديلي ميل، دكتر ورنر هابرمل مي‌گويد: زناني كه رنگ قرمز به موي سر خود مي‌زنند باز ناراضي و شاكي‌اند و زنان موقرمزي كه موي خود را به رنگ ديگري درمي‌آورند باز حس همكاري و تشريك مساعي در آنان وجود دارد.

                          اين پژوهشگر با بيان اين‌كه مردان با موي قرمز ميانه خوبي دارند، تصريح مي‌كند: رنگ قرمز مردان را به ياد عشق و عاشقي مي‌اندازد بنابراين وقتي سرو كارشان با زني موقرمز مي‌افتند پيش خودشان فكر مي‌كنند اين زن اهل زندگي است و هم‌سري مناسبت‌تر از اين پيدا نمي‌شود.

                          Comment


                          • در حالي كه موج مسلمان شدن مردم اروپا روندي تصاعدي يافته است، كارشناسان اين قاره در جستجوي راز اين گرايش جديد هستند.

                            به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، روزنامه «كريستين‌ساينس‌مانيتور» در گزارشي نوشت: «مري فالوت»، هيچ شباهتي به يك مظنون تروريست ندارد و اصلا نمي‌توان در مورد او چنين پنداشت. يك زن فرانسوي سفيدپوست لاغراندام و محجوب كه با تلفن همراه خود با دوستانش در حال گپ و گفت‌وگو بود و غيرقابل تشخيص از ديگر زناني كه در كافه نشسته بودند، قهوه مي‌نوشيد؛ اين دقيقا همان چيزي است كه مسئولان ضدتروريست اروپايي را نگران ساخته و توجهشان را به سمت هزاران نفر چون او جلب كرده است. خانم «فالوت» كه تازه به اسلام گرويده، از چشم پليس يك خطر بالقوه به شمار مي‌آيد. مرگ «موريل دگوك»، زن بلژيكي كه با اقدامي انتحاري به نيروهاي آمريكايي مستقر در عراق حمله كرد، باعث شد تا در اروپا، نگاه‌ها و توجهات به سمت گرويدن تعداد روزافزون اروپاييان به اسلام، جلب شود كه بيشتر آنان نيز زنان هستند؛ اين موضوع تا پيش از اقدام موريل، چندان مورد توجه نبود.

                            «پاسكال ميلهوس»، رئيس آژانس اطلاعات و امنيت داخلي فرانسه در مصاحبه اخير خود با «لوموند» گفته است: ما بايد جلوي تجمع و گرد هم آمدن افراد در مكان‌هاي گوناگون را بگيريم.

                            به عقيده كارشناسان امنيتي اروپا، پليس بايد نسبت به تهديدات مردان جواني كه اصالت خاورميانه‌اي دارند، هشيار باشد، چراكه اين مردان جوان، در روابط خود با زنان اروپايي بسيار راحت‌تر عمل مي‌كنند. تروريست‌ها مي‌توانند از تازه به اسلام گرويده‌ها كه نفعشان در شرايط نظارت و تدابير شديد امنيتي محسوس است، بهره ببرند، بدون آن‌كه توجهي به سوي آنان جلب شود؛ اين سخنان را «ماگنوس رانستورپ»، كارشناس تروريسم از كالج دفاع ملي سوئد در استكلهم گفته است.

                            خانم «فالوت» كه سه سال پيش به دين اسلام گرويده است، پس از اين‌كه در كودكي براي پرسش‌هاي مذهبي مطرح‌شده در ذهنش، در مذهب كاتوليك، پاسخي نيافت، به دين اسلام گرايش پيدا كرد. او از اين‌كه دين جديدش او را متحمل آزار و اذيت‌ها كند، شك و ترديد دارد و مي‌گويد: اسلام، پيام عشق، صلح، شكيبايي و سازگاري است.

                            نويسنده مقاله در ادامه مي‌آورد: اين امر نشان‌دهنده آن است كه اروپاييان پس از حوادث 11 سپتامبر، بايد هرچه بيشتر نسبت به رشد اسلام هشيارتر باشند؛ هرچند اشخاص يا ناظران ويژه‌اي در اين‌باره وجود ندارند كه آمار جمعيتي مسلمانان اروپايي را كنترل كنند و بر آن، نظارت داشته باشند كه چگونه سالانه هزاران زن و مرد اروپايي به اسلام مي‌گروند. از ميان اين دسته مسلمانان جديد، تنها گروهي كوچك، جذب گروه‌هاي راديكال و افراطي مي‌شوند و تعداد كمتري از آنان هم به اعمال خشونت‌آميز كشيده مي‌شوند.

                            تحقيقات نشان داده كه گرويدن به اسلام در زنان اروپايي، بيشتر از مردان است و تنها تعداد كمي از آنان به خاطر ازدواج با يك مرد مسلمان، به دين اسلام درآمده‌اند.

                            «حيفا جواد»، استاد دانشگاه بيرمنگام انگليس مي‌گويد: تغيير دين به خاطر ازدواج، عمومي‌ترين راه مسلمان شدن بود، اما به تازگي، زنان خود را از اين الزام‌ها بيرون آورده و به ميل خود مسلمان مي‌شوند.

                            «فالوت» مي‌گويد: روشي را كه اسلام در آن به دنبال نزديكي با خداست، دوست دارد. اسلام از نظر او، آسان‌تر، ساده‌تر و بادقت‌تر است، زيرا صريح و روشن است. او مي‌گويد: به دنبال يك چهارچوب بودم. انسان نيازمند قوانين و رفتارهايي است كه بتواند از آنها پيروي كند. دين مسيحيت، راهكارهاي قابل مراجعه را به من ارائه نداده بود.

                            به عقيده كارشناساني كه به موضوع گرويدن زنان اروپايي به اسلام و دلايل آنان براي اين كار پرداخته‌اند، اين عمل زنان اروپايي، درواقع واكنشي است كه نسبت به امور نامعلوم و ترديدهاي اخلاقي جامعه غربي از خود نشان مي‌دهند. آنان دوست دارند حس تعلق، مراقبت و حمايت و سهيم بودن در امور را داشته باشند و اين را اسلام به آنان پيشكش مي‌كند.

                            «كارين وان نووكرك» كه درباره زنان تازه‌مسلمان‌شده هلندي تحقيق مي‌كند، مي‌گويد: ارائه ايده مشخص و معين از زن بودن و مرد بودن از سوي اسلام، باعث جذب افراد شده است و علاوه بر اين، اسلام، جايگاه بيشتري براي خانواده و ايفاي نقش مادري قايل شده است و به زنان همچون اهداف جنسي نگاه نمي‌كند.

                            «سارا جوزف»، يك انگليسي تازه‌مسلمان و مدير مجله «شيوه زندگي مسلمان» (Emel) است. وي معتقد است، همه زنان اروپايي كه به اسلام گرويده‌اند، در جستجوي يك شيوه زندگي زيبا و محفوظ از تمامي افراط‌هاي فمنيسم غربي هستند كه حقيقتا روشي نادرست است.

                            «استفانو آليوي»، استاد دانشگاه پادوا ايتاليا مي‌گويد: برخي زنان ديگر نيز به دلايل سياسي به سمت اسلام جذب مي‌شوند، چون اسلام بر معنويت و روحانيت سياستمداران تأكيد دارد و ايده يك قانون الهي و مقدس را مطرح مي‌كند.

                            پس از تصميم‌گيري، برخي تازه‌مسلمان‌ها آرام‌آرام خود را با روش زندگي مسلمانان وفق مي‌دهند. براي مثال؛ «فالوت»، هنوز آمادگي اين را احساس نكرده كه روسري بپوشد و از لباس‌هاي بلندتر و گشادتر استفاده كند. برخي ديگر براي بروز نمادهاي ظاهري دين جديد، مشتاق‌تر و ديندارتر از هم‌كيشان مسجدبروي خود هستند كه مسلمان به دنيا آمده‌اند.

                            «بتول التوما»، گرداننده برنامه «تازه‌مسلمان‌ها» در مركز اسلامي شهر لستر انگلستان معتقد است: مراحل اوليه و شروع گرويدن افراد به اسلام، زمان بسيار حساسي است، زيرا شخص به دانش اوليه خود اعتماد چنداني ندارد و يك تازه‌وارد است و طعمه افراد و سازمان‌هاي مختلف مي‌شود.

                            براي مثال؛ همان زن بلژيكي، پيش از گرويدن به اسلام، معتاد بوده و ترك كرده و از كار بيرون رانده شده است و احتمالا با دست زدن به اقدام نهايي خود و حمله انتحاري، به دنبال فرصتي براي يافتن راه نجات خود بوده است.
                            «التوما»، مرگ زن بلژيكي در عراق را غم‌انگيزترين پايان توصيف كرده است كه قرباني كساني شد كه از عقيده وي سوءاستفاده كردند.

                            Comment


                            • Comment


                              • آری برادر ما بی غیرتیم زیرا:

                                به مواد غیرعادلانه قانون اساسی تن میدهیم که برعلیه مادران خواهران همسران و دخترانمان تدوین شده.

                                به زنان حق حضانت اطفال خود را نمیدهیم.

                                وقتی زنان ما حق بلاشرط طلاق ندارند.

                                زنان ما حق مسافرت (اخذ گذرنامه) ندارند.

                                زنان ما حق اشتغال ندارند.

                                سهم الارث دختران ما نصف بسران است.

                                وقتی به زنان حقوقدان جامعه مان حق قضاوت نمی دهیم.

                                وقتی زنان ما حق ادای شهادت ندارند.

                                ما بی غیرتیم زیرا در ریشه کنی قوانین متضاد باحقوق انسانی زنان مستحکم نیستیم.

                                ما بی غیرتیم زیرا دختران باکره را برای بسران بکارت دریده میخواهیم.

                                آری ما بی غیرتیم که همزمان با زیرباگذاری حقوق نیمی از جامعه مان تظاهر به آزادی خواهی می کنیم.

                                آری برادر ما هنوز غیرت لازم برای استقرار دموکراسی و تامین حقوق انسانی همگانی را فراهم نداریم.

                                شش سال بیش د رسفری به شیراز شعارهای ناب محمدی که با رنگ سیاه بر دیواره های تاریخی ارگ زندیه نوشته شده بود نظرم را جلب کرد. متن یکی از شعارها چنین بود: (مردان با غیرت زنان با حجاب دارند). این شعار اثرهای گوناگونی برمن گذارد و نخستین عکس العمل به آن چند خط بالا بود.

                                فرقی ندارد چه فرد یا گروهی این (شین) ها را شروع کرده باشد. حکایت مرغ و تخم مرغ شده.
                                هر فرد مسولی وظیفه دارد با زنان ایران برای رسیدن به حقوق انسانی همگام شود.


                                تامین حقوق انسانی زنان ضمانت استقرار دموکراسی واقعی در ایران.

                                Comment

                                Working...
                                X