Announcement

Collapse
No announcement yet.

Woman

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Saving Nazanin
    Former Miss World Canada struggles to save 18-year-old Iranian woman from execution


    "If Iranians are passionate about seeing a free and democratic Iran, then they shouldn"t just complain amongst friends; they must become active." Nazanin Afshin-Jam

    It's never easy to be a teenager particularly anywhere in the world, but it is certainly more difficult in Iran where an entire nation is subject to particularly harsh and not difficult to exclaim, absurd faux-Islamic laws meant purely to control all aspects of life including the most intimate ones.

    It is not an exaggeration to say that since the 1979 Islamic revolution in Iran, Iranian women have been subject to a form of gender-based apartheid. For example, the price of donor blood of an Iranian woman, is worth half the price of a man's. Women cannot become Judges because they are considered to incapable of objective thought. The court testimony of a woman in any kind of legal case is worth half that of a man's.

    Paradoxically it is precisely women who struggle for social and judiciary justice in today's Iran. The year 2003 seemed to smile on Iranian women and raise hopes for a solution to their predicament. The Nobel Peace Prize was awarded to an Iranian woman, Shirine Ebadi for her efforts in the realm of human rights, especially the rights of women and children. Herself a former Judge (prior to the revolution), now only allowed to be a lawyer, Ms. Ebadi won from a record field of 165 candidates, who included Pope John Paul and former Czech President Vaclav Havel.

    That same year, Iranian born Nazanin Afshin-Jam was selected as Miss World representing Canada and later became the Miss World first runner-up. As if through fate, two symbols of a different generation, joined by the common pain of revolution and exile, were honored in the West, each setting an example, in their own way, for Iranian women worldwide to look up to.

    Nearly three years later, the situation of Iranian women has not changed much. The radically interpreted Islamic laws continue to be prejudicial towards women, and the recent presidential election of the radical fanatic Mahmoud Ahmaninejad (who seems to have single handedly stirred a rising anti-Semitic militancy that was virtually inexistent in Persian society prior to his unwelcome arrival) has only encouraged his hard-line supporters to intensify their firm grip on the country's judiciary.

    In the face of such rising intolerance within her native country Nazanin Afshin-Jam has chosen to take a stand for the predicament of an Iranian 18 year old woman ironically also named Nazanin , who finds herself threatened by an imminent execution. Her crime? Having fatally stabbed to death in March 2005 one of three men who attempted to rape her, and her 16 year old niece in a public park in Southern Tehran.

    During her trial Nazanin said"I wanted to defend myself and my niece. I did not want to kill that boy. In the heat of the moment I did not know what to do, because no one came to our help". She was nevertheless sentenced to the maximum punishment possible under current Iranian law, Death by Hanging.

    Comment


    • استاد دانشگاه تهران گفت: هر روز، بطور ميانگين، دو زن در ايران زير تيغ جراحي‌هاي زيبايي جان خود را از دست مي‌دهند
      روز پنجشنبه در همايش "مديريت زنان در هزاره سوم" در مجتمع فدك اردبيل افزود: هم اكنون ايران رتبه اول شمار جراحي‌هاي زيبايي جهان را دارد.

      وي، پايين بودن اعتماد به نفس، وجود فضاهاي مجازي در جامعه، بي‌هويت شدن آدم‌هاي مجازي، پايين آمدن كيفيت زندگي و افزايش كميت آن را از مواردي ذكر كرد كه گرايش به نيازهاي كاذب در جامعه بويژه بين نسل جوان را سبب شده است.

      كردي افزود: بر اساس اعلام رسمي و گزارش دفتر سلامت روان وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي هم‌اكنون ‪ ۱۵‬ميليون نفر در ايران با مسايل رواني درگير هستند و نبايد نسبت به اين آمار بي‌تفاوت بود.

      وي به پيچيده‌تر شدن زندگي در جهان هزاره سوم با وجود رسانه‌ها، تحولات جمعيتي، صوتي و تصويري اشاره كرد و گفت: لازم است با ايجاد بسترهاي لازم همگام و متناسب با تحولات جمعيتي، اقتصادي، رواني،آموزشي و شيوه‌هاي زندگي حركت شود.

      وي استفاده نكردن از ابتكار و خلاقيت را درد جامعه امروز كشور برشمرد و اظهار داشت: در ايران برغم پيشينه و غناي فرهنگي و هويتي ‪ ۸۰‬درصد كتابهاي كودكان غيراستاندارد و غيرعلمي بوده و داستان‌هاي كشورهاي غربي ازجمله پسر شجاع، هاچ زنبور عسل، هاكلبري فين و ساير داستانها را شامل شده است.

      استاد علوم تربيتي دانشگاه تهران در ادامه سخنان خود به اشغال ‪ ۷۰‬درصد دانشگاههاي كشور توسط دختران اشاره كرد و افزود: با ادامه اين روند در آينده‌اي نه چندان دور شاهد بروز و گسترش تفاوت‌ها و اختلافات فرهنگي خواهيم بود.

      وي نقش زنان در مديريت مثبت زندگي در خانواده و مسووليت‌هاي شغلي را مهم برشمرد و گفت: اين قشر بايد با خلاقيت‌هاي لفظي، زباني و مهارت‌هاي كلامي براي جهت دهي اخلاق به آموزش‌هاي فني از بهترين فرصت‌هاي درون سازماني و برون سازماني بهره جسته و چالش‌هاي فردي، اجتماعي و تهديدها را از كاهش دهند.

      Comment


      • در حالي که تحقيقات گسترده اي درباره مرگ شماري از دختران دانش آموز دبيرستاني پس از مصرف قرص برنج آغاز شده و اخبار متفاوتي از تعداد قربانيان منتشر شده است ، روز گذشته بازپرس ويژه قتل تهران مرگ 3دانش آموز دختر دبيرستاني را پس از مصرف قرص برنج تائيد کرد.

        هيچ مسوولي تاکنون شمار قربانيان واقعي ناشي از مصرف قرص برنج را اعلام نکرده است. اگرچه اين خبر ابتدا از سوي معاون وزير بهداشت اعلام شد و حساسيت هاي لازم را براي پيگيري موضوع از سوي نهادها و سازمان هاي مسوول ايجاد کرد اما نتيجه بررسي ها و تحقيقات نشان مي دهد تاکنون 5 دختر دانش آموز که عمدتا در جنوب تهران ساکن بوده اند ، پس از مصرف قرص برنج دچار مسموميت شديد شده و با انتقال به بيمارستان جان خود را از دست داده اند.

        شکايت

        تحقيقات خبرنگار جنايي جام جم حاکي است ، تاکنون اسامي 5 نفر از قربانيان به نامهاي (ر - الف) ، (ب - غ) ، (ب - ج) ، (ز - ش) و دختر ديگري به نام (غ) که بر اثر مصرف قرص برنج جان خود را از دست داده اند ، از ابتداي امسال قطعي است و تنها در يک فقره از اين حادثه ، خانواده آخرين قرباني روز گذشته با مراجعه به شعبه هفتم بازپرسي دادسراي جنايي ، شکايت خود را عليه فردي که قرص برنج را در اختيار فرزند 16 ساله آنها قرار داده ، مطرح کرده اند.

        نياز به تحقيق

        اگرچه در حال حاضر 3 پرونده مرگ دختران دانش آموز روي ميز بازپرس جنايي قرار گرفته است اما بايد به اين نکته توجه کرد که مي توان با استعلام از برخي بيمارستان ها از جمله بيمارستان لقمان الدوله که در زمينه مسموميت فعاليت مي کند ، مشخص کرد موضوع مرگ و مير ناشي از مصرف قرص برنج تنها مربوط به سال جديد نبوده و اين واقعه تلخ ، سال گذشته نيز روي داده است.

        هيجان و خودکشي

        بازپرس حسيني روز گذشته درباره پرونده مرگ دختران دانش آموز به خبرنگار ما گفت : پس از اعلام مرگ 3 دختر دانش آموز ، دستور قضايي به کلانتري 130 نازي آباد صادر شده و در حال حاضر تحقيقات گسترده اي در اين خصوص آغاز شده است.
        بازپرس جنايي گفت : با توجه به گزارش کلانتري ، احتمالا قربانيان ديگري پس از مصرف قرص برنج جان باخته اند که بررسي ها در اين باره ادامه دارد. بازپرس ويژه قتل تهران تاکيد کرد: در حال حاضر سرنخي درباره حضور يک زن ناشناس در مراسم ختم قرباني دوم به دست آمده است.
        وي افزود: با شکايت خانواده يکي از قربانيان ، تحقيق درباره نحوه توزيع قرصهاي برنج در ميان دانش آموزان شروع شده و اين نگرش وجود دارد که مقتولان حادثه ، قرباني باندهاي بزهکار شده و در نهايت اقدام به خودکشي کرده باشند.

        برخورد شديد

        بازپرس حسيني تاکيد کرد: اگر در بررسي پرونده مرگ دختران دانش آموز مشخص شود که افرادي با در اختيار قرار دادن قرصها قصد دارند خودکشي را در جامعه رواج دهند، با اين افراد بشدت برخورد خواهد شد. وي تصريح کرد: در حال حاضر تحقيقات گسترده اي در اين باره آغاز شده است و يک تصور ديگر وجود دارد که ممکن است قربانيان به جاي قرص موسوم به اکستازي ، از قرصهاي برنج که يک ماده شيميايي و محرک قوي است استفاده کرده و به علت مسموميت شديد ، جان خود را از دست داده باشند. بازپرس شعبه هفتم تاکيد کرد: قصد داريم با استعلام از مراکز درماني و بررسي برخي از پرونده هاي خودکشي دختران جوان ، نتيجه معاينات پزشکي قانوني را نيز بررسي کنيم تا مشخص شود که آيا پيش از اين نيز با استفاده از قرص برنج ، کسي جان خود را از دست داده يا خير. يادآور مي شود ، اسامي کامل 5 قرباني و محل تحصيل و محل سکونت آنها و تاريخي که جان خود را از دست داده اند ، در دفتر روزنامه محفوظ است

        Comment


        • Fundraising: For cancer research in honor of our 10 year old Elli

          Comment


          • بنابر تحقيقی در بريتانيا، مادران شاغل که زندگی زناشويی پايداری دارند، سالم ترين زنان محسوب می شوند. اين در حالی است که ميزان چاقی مفرط در ميان مادران خانه دار بسيار بيشتر است.
            متخصصان برای انجام اين تحقيق، که نتيجه آن در مجله تخصصی "بيماری های واگيردار و بهداشت جامعه" چاپ شده است، هزار و دويست زن 15 تا 54 سال را تحت نظر داشته اند.

            تحليل اطلاعات به دست آمده نشان داده است که زنانی که تا سن 54 سالگی نقش همسر، مادر و کارمند را داشته اند در مقايسه با زنانی که اين سه نقش را نداشته اند، کمتر بيمار می شوند.

            در مقابل، مادرانی که تمام يا بيشتر عمرشان خانه دار و غير شاغل بوده اند بيشتر از ناسالم بودن خود شکايت دارند. بعد از اين گروه، مادران بدون همسر و زنان بدون فرزند قرار دارند.

            بنابر اين تحقيق در بريتانيا، 38 درصد از مادرانی که به مدت طولانی خانه دار بوده اند به چاقی مفرط مبتلا هستند در حالی که اين رقم در ميان مادران شاغل با زندگی زناشويی پايدار به 23 درصد می رسد.

            محققان و در راس آنها دکتر "آن مک مان" از دانشگاه لندن، می گويند که وضع سلامتی بهتر در مادران شاغل نتيجه داشتن چند نقش در زندگی آنهاست و نه دليل آن.

            خانم مک مان گفت: "اين تحقيق نشان می دهد که زنانی که در خانه هستند به خاطر تحرک کمتر و دسترسی آسانتر به غذا و خوردن ته مانده غذای فرزندانشان، آمادگی زيادی برای چاق شدن دارند. ما احتمالا بهتر است که به مادران کمک کنيم وارد بازار کار شوند. اين تحقيق همچنين حاوی اين پيام است که تاثير مثبت شاغل بودن برای سلامت مادران در درازمدت بيشتر از ميزان استرسی است که آنها بايد در کوتاه مدت متحمل شوند."

            پرفسور "کری کوپر"، از بخش روانشناسی دانشگاه لنکستر بريتانيا، در اين ارتباط گفت: "از آنجايی که مادران شاغل مجبور هستند چند وظيفه را همزمان انجام دهند در اولويت بندی کارهای خود ماهر می شوند و کمتر از ديگران فرصت نشستن پيدا می کنند. اما اين نبايد بهانه ای شود که پدران از مسئوليت خود در وظايف خانه و بچه داری شانه خالی کنند!"

            Comment


            • شهر کلن، خبرنگاران را از تصويربرداری در يکی از خيابان های اين شهر که محل تردد روسپی هاست، منع کرده است. روسپی های کلن شکايت کرده اند که حضور خبرنگاران مانع از کسب و کار آنها می شود.
              ظاهرا پس از منتشر شدن خبری در روزنامه "سان" بريتانيا مبنی بر اين که مقامات شهر کلن در آماده سازی برای هجوم علاقمندان فوتبال در زمان برگزاری جام جهانی از جمله يک خيابان را در اختيار روسپيان قرار داده اند، موجی از خبرنگاران بين المللی برای تهيه گزارش در اين زمينه به اين شهر سرازير شده اند.

              زنان روسپی شهر کلن می گويند خيابان "گسته موند"، Geestemuende، از پنج سال پيش به آنها واگذار شده و ارتباطی با موضوع مسافران جام جهانی فوتبال ندارد.

              در کنار برگزاری جام جهانی فوتبال در آلمان، موضوعی که در محافل اجتماعی آلمان و وسائل ارتباط جمعی مطرح است مسئله روسپی گری و سودجويی از آن و همچنين درآمد کلانی است که نصيب معامله گران اين بازار می کند.

              درعين حال صحبت از ورود تعداد زيادی زنان روسپی از کشورهای ديگر به آلمان است.

              می توان تصور کرد که به دليل تقاضای زياد در اين دوران زنان زيادی برای کار به آلمان بيايند، اما آنچه نگرانی گروه های فعال امور زنان، حقوق بشر و تعدادی از مقامات دولتی را برانگيخته سوء استفاده ای است که در اين زمينه می شود.

              موضوع فحشای اجباری موضوع تازه ای نيست و در تمام دنيا وجود دارد. تخمين زده می شود که سالانه 4/2 ميليون زن و مرد و کودک در سرتا سر جهان قربانی تجارت انسانها که مهمترين آن فحشاء اجباری است می شوند.

              طبق برآورد سازمان جهانی کار درآمد متوسط از يک مورد فحشای اجباری در سال ۶۷ هزار دلار است.


              کشورهائی مثل رومانی و بلغارستان که زنان زيادی از آنجا می آيند برای وارد شدن به آلمان نياز به ويزا ندارند و می توانند به مدت سه ماه در اين کشور اقامت داشته باشند. اما قانونا حق کار کردن ندارند و به محض اطلاع مسئولين به کشورشان بازگردانده می شوند

              از سال ۲۰۰۲ فحشا در آلمان قانونی اعلام شد و حدود ۴۰۰ هزار زن روسپی در آلمان کار می کنند. کسانی که زنان را به کار می گمارند موظف هستند آنها را بيمه درمانی کنند اما اينکه در عمل به چه ميزان اين موضوع اجرا می شود، موضوع ديگری است.

              آنچه که قابل توجه است روسپيانی هستند که از کشورهای ديگر به آلمان می آيند.

              در سالهای اخير به دليل سخت گيری های قانونی در مورد اقامت، بيشتر زنان روسپی از کشورهای اروپائی می آيند. زنانی که از کشورهای اروپائی وارد می شوند می توانند مستقل کار کنند و به اداره ماليات اطلاع بدهند. کشورهائی مثل رومانی و بلغارستان که زنان زيادی از آنجا می آيند برای وارد شدن به آلمان نياز به ويزا ندارند و می توانند به مدت سه ماه در اين کشور اقامت داشته باشند. اما قانونا حق کار کردن ندارند و به محض اطلاع مسئولين به کشورشان بازگردانده می شوند.

              اين گروه زنان همچون زنان ديگری که غير قانونی کارمی کنند بطور ويژه تحت ستم هستند و غير قانونی بودنشان وسيله ای می شود برای سوءاستفاده از آنها.

              فحشا در آلمان بعد از هلند، کشورهمسايه اش، قانونی شد اما در سوئد فحشا غير قانونی است و مردانی که به اين زنان مراجعه می کنند مجازات می شوند.

              جام جهانی و فحشای اجباری

              همزمان با تب داغ فوتبال در آلمان موضوع فحشا اجباری هم مورد توجه قرار گرفته است و کارزار تبليغاتی بزرگی عليه آن به راه افتاده است که قصد آن جلب توجه مقامات مسئول و مردم است.

              يکی از برنامه های تبليغاتی عليه فحشای اجباری که از سوی چندين سازمان وگروه های مختلف دفاع از حقوق زنان و حقوق بشر طرح شده است مورد حمایت شهردار برلين و رئيس فدراسيون فوتبال قرار گرفته است.


              يکی از برنامه های تبليغاتی عليه فحشای اجباری که از سوی چندين سازمان وگروه های مختلف دفاع از حقوق زنان و حقوق بشر طرح شده است مورد حمایت شهردار برلين و رئيس فدراسيون فوتبال قرار گرفته است

              اين گروه ها با پخش پلاکاردها و دفترچه هايی خواسته های خود را از مقامات دولتی برای مقابله با فحشای اجباری ابراز کرده اند. اين خواسته ها بيشتر منافع زنان خارجی را که بيشتر مورد سوءاستفاده قرار می گيرند در نظر گرفته است.

              "بهشيد نجفی"، ۱۳سال است که در يکی از دفاتر رسيدگی به امور زنانی که به فحشای اجباری واداشته شده اند، کار می کند. در مجموع ۳۵ دفتر در سر تا سر آلمان در اين زمينه کار می کنند.

              او می گويد: "زنان خارجی که به فحشای اجباری وادار می شوند، وضع دشواری دارند . آنها می ترسند شکایت کنند. در صورت شکایت آنها تنها می توانند تا مدتی که پرونده شان در حال رسيدگی است در آلمان بمانند و بعد از آن به کشورشان بازگردانده می شوند. روال کار ما اين است که در ابتدا سه ماه به آنها وقت برای فکر کردن می دهيم و وقتی تصميم به شکایت گرفتند از آنها حمايت می کنيم. اما نمی توانيم بر وضعیت اقامت آنها تاثير بگذاريم."

              "بهشيد نجفی"، برخورد دولت ايتاليا با زنانی که به اجبار به فحشا وادار شده اند را مثبت می داند.

              دولت ایـتاليا به زنان خارجی که از عاملان فشار بر خود شکايت کنند حق اقامت می دهد. از اين طريق حدود ۸۰۰۰ زن در ايتاليا توانستند اقامت بگيرند. اين اقدام در عين حال باعث کم شدن فحشای اجباری در ایتاليا شده است.

              عدم حمايت جدی دولت ها از مبارزه با فحشای اجباری راه را برای سوءاستفاده های بيشتر باز می کند. اما مدافعان حقوق زنان در آلمان اميدوارند در زمان برگزاری مسابقات جام جهانی فوتبال در اين کشور موضوع فحشای اجباری نيز فرصتی برای طرح و بررسی بيابد.

              Comment


              • Chicago welcomes Simin Behbahani
                Celebration of the life and work of contemporary Iran's most outstanding poet!

                Saturday May 27, 2006 at 7:00pm
                International House-Home
                Room 1414 East 59th Street, Chicago IL 60637-2997

                Program featuring a recitation of her poetry by *Simin Behbehani* and introductions to her life and work by: Ali Behbahani Saeed Yousef Ghahremani (Near Eastern Languages and Civilizations) Heshmat Moayyad (Near Eastern Languages and Civilizations) Reception to follow program, hosted by Iran House of Greater Chicago. During the reception, Ms. Behbahani will be available for book signing. This event honoring the career of Simin Behbahani is sponsored by the University of Chicago's Center for Middle Eastern Studies and Iran House of Greater Chicago. This program is in Persian and free and open to the public.

                For information about this event contact Simin Rasmussen at Pirzan1@yahoo.com or call Iran House at 847 673 0614.

                International House at the University of Chicago
                1414 East 59th Street, Chicago, Illinois
                60637-2997 USA
                Front Desk (773) 753-2270
                773.702.4504 Fax: 773.702.9853

                Comment


                • Comment


                  • مسئله زنان، شراکت در قدرت سياسی حاکم نيست. زنان قدرت سياسی ای از نوع ديگر ميخواهند



                    موضوع سياسی يا صنفی بودن جنبش زنان از اين زاويه نيز مطرح می شود که زنان بايد در قدرت سياسی کنونی شريک باشند يا در مناسبات قدرت به آنان سهم بيشتری داده شود. سردمدار طرح اين مسئله جناح هايی از همين قدرت سياسی حاکم هستند. نيروهايی مانند دوم خردادی ها. اعم از مشارکتی ها يا تحکيم وحدتی ها و امثالهم. برخی از نيروهای وابسته به اين جريانات حکومتي, دست بر قضا بروی مساله زنان و رابطه اش با سياست و مناسبات قدرت سياسی تاکيد ميگذارند. هرچند اين نيروها طيفهای مختلفی را در بر ميگيرند اما کنه بحث همه شان يکی است. همين ها هستند که در دوره انتخابات رياست جمهوری سعی کردند موضوع تفسير "رجل" در قانون اساسی را به محور خواسته ها و مطالبات زنان تبديل کنند. در اين مورد مفيد است که نگاهی به سخنان الهه کولايی (معاون دبير کل جبهه مشارکت) بيندازيم. وی در سخنرانی خود که بمناسبت 8 مارس در مراسم جبهه مشارکت ايراد کرد ميگويد: «انشاء الله احزاب و گروههای سياسی نه فقط برای جذب حمايت و کسب قدرت بلکه برای سهيم کردن زنان در قدرت به بازسازی رفتار و برنامه های خود بپردازند.». ( مسئله زنان؛ سياسی يا غير سياسي. گزارش مراسم جبهه مشارکت در روز جهانی زن - روزنامه شرق – 5 شنبه 18 اسفند 1384 – 9 مارس 2006)

                    هنگام خواندن اين سطور آدم به اين فکر می افتد که خود ايشان جزو همان دسته گروههای سياسی است که پرداختن به مساله زنان را صرفا برای جذب حمايت زنان ميخواهند. در واقع وی ميخواهد زنان در اعمال حاکميت و در سيستمی شريک شوند که ستم بر زن جزو پايه ای ترين اصول و قواعدش می باشد. سياست و رابطه آن با زنان از اين جهت برای اين نيروها طرح ميشود که خود در ايندوره از شراکت عمده در قدرت سياسی محروم شده و توسط جناح های رقيب به حاشيه پرتاب شده اند. ايندسته نيروها که عوام فريبانه در دوره دوم خرداد بروی مساله زنان و مطالباتشان مانور داده و تلاش کردند با وعده و وعيد بروی خشم و انزجار زنان از اين سيستم آب پاکی بريزند, امروز بطريقی ديگر همان راه را ميروند. پيام ارتجاعي, خانه خراب کن و مفتضح اين دسته نيروها به زنان اينست که بيائيد در اعمال حاکميت و سرکوبگری بر خودتان شريک شويد. سيستم را دست نخورده باقی بگذاريم و الی آخر.

                    حقيقت ماجرا آنجا بيشتر روشن می شود که الهه کولايی در ادامه همين صحبت خود ميگويد: «زنان در 1400 سال پيش بر اساس آموزه های دين اسلام از حق تملک و اموال و اداره مستقل در فعاليتهای اقتصادی برخوردار شدند و امروز ما برای احيای اين حق نيازمند تلاش مجدد هستيم» (همان جا).

                    يعنی همين ها تا بحال کم نبوده و تازه بايد منتظر احيای آموزه های دين اسلام شد! در حاليکه همين آموزه های زن ستيز و اجرای روزمره آن, وجود قدرتمند نظام مردسالارانه و پاتريارکال که اسلام حافظ آنست و در تمام عرصه های جامعه و زندگی و رفتار و آداب روزمره نسخه آنرا برای زنان پيچيده, همان چيزی است که سالهاست زنان و دختران را به بندگی کشانده. مجازات های ويژه ای که عليه زنان اعمال ميشود ( مانند سنگسار) نعل به نعل اجرای آموزه های دين اسلام است. ضرورت تمکين زن از مرد و اينکه تحت هر شرايطی شوهر ميتواند همسرش را مورد تجاوز قرار دهد نص صريح قرآن است که بمثابه يکی از مهمترين ضروريات حفظ نظم اجتماعی مورد تاکيد قرار گرفته است. بنابراين حذف اين قوانين از زندگی و حيات روزمره جامعه و مردم, جدايی دين از دولت بطوری كه دين و مذهب امر صندوق خانه و خصوصی هر کسی باشد‏ جزو خواسته ها و ضروريات اوليه مردم و زنان ماست. هر چند اين خواست يك خواست اوليه و گام اول در پاره كردن زنجيرهای انقياد زنان است اما در تضاد با اركان اساسی و موجوديت جمهوری اسلامی قرار دار

                    Comment


                    • KHEILY MAMNOON . Man hcih kodumesho natunetsam bekhunam!!


                      Comment


                      • Comment


                        • Comment


                          • RedWine. man aage begam babai ino baram bekhun ye dame kuni mizane loool


                            Comment


                            • م.ک.ف
                              matinkf@gmail.com


                              ( زندگی باید خیلی لذت بخش باشه؛اون وقتی که تو یه مردی، رئیسی، پدری، حق داری، پول و زور و قدرت داری... چه حالی داره مرد بودن! )


                              مامان رو به منشی کرد و پرسید: "این فرم را من پر کنم یا بیمار؟"
                              منشی لبخندی زد و گفت: "مراجع پر کند."
                              به آخرین سؤال که رسیدم رو به مامان گفتم: "علت مراجعه را چه بنویسم؟"
                              با جدیت گفت: "بنویس انجام یک عمل غیر منطقی و نسنجیده!"
                              با خنده گفتم: "آهان! خودکشی را می گویی؟"
                              گفت: "آره."
                              نوشتم "خودکشی".



                              بیشتر از ده سال بود که میگفتم برویم مشاوره. که این زندگی نمیشود. که ما حرف هم را نمی فهمیم. میگفتم خودتان دو تا هم نمی روید، نروید. لا اقل بگذارید من بروم. تمام این ده سال مامان میگفت: "نه! اگر به مشاور و روان شناس مراجعه کنی برای خودت بد می شود. از فردا توی فامیل همه میگویند که دیوانه ای."
                              میگفتم: "به درک! مهم نیست."
                              میگفت: "مهمه. برای زندگی و آیندۀ خودت بد است."



                              دو سه شب پیش، بابا من را نشاند رو به روی خودش و بهم گفت که توضیح بدهم. پرسید که چه مرگم است؟ که چه کمبودی دارم؟ بهم گفت که مگر چه اتفاقی افتاده؟ که مثلأ که چه که قرص خوردم؟ گفت که همه جوره با من همراهی کرده. گفت که 9 سال پیش با وجود نارضایتی خودش به من اجازه داده که بروم هنرستان و رشتۀ مورد علاقه ام را بخوانم. گفت که دلش نمی خواسته بروم دانشگاه اما این اجازه را داده. گفت با وجود افتضاحی که سال پیش به بار آوردم باز به من اجازه داده که بروم دانشگاه. بعد هم گفت: "لابد چشمم کور! دندم نرم؟! وظیفم بوده. نه؟؟"
                              من هم زل زدم توی چشمش و هر چه دلم خواست گفتم. گاهی هم فقط زل زدم و چیزی نگفتم! جنگ لفظی مان که تمام شد با مهربانی گفت: "حالا قرار شده مادرت از روان پزشک وقت بگیرد و تو را ببرد تا درمان بشوی!" پوزخندی زدم و چیزی نگفتم! ادامه داد: "اصلأ نگران نباش. فکر حرف مردم را هم نکن! هر کس برود پیش روان پزشک که مشکل روانی ندارد. ان شا الله میروی دکتر و درمان میشوی." صدای قهقه ام پیچید توی اتاق. گفت: "چی شد؟" اشکهام راه افتاد و با تمسخر گفتم: "شما داری به من میگویی که از روان شناس و دکتر نترسم؟ بیشتر از ده سال است که میگویم برویم پیش روان شناس و مشاور. میگویید نه!" بعد هم اضافه کردم: "در ضمن! زیاد مطمئن نباش که من نیاز به درمان داشته باشم." با تعجب گفت: "یعنی چه؟" گفتم: "حالا پیش دکتر که برویم معلوم می شود. شاید این شما باشی که نیاز به درمان داری! ما می رویم صحبت می کنیم و دکتر خودش تشخیص میدهد!"



                              وقتی مامان بهم گفت که دکتر مرد است نا خودآگاه از دهنم پرید: "چه بهتر!"
                              گفت: "از چه نظر بهتر؟"
                              گفتم: "فکر میکنم که یک مرد حرف هایم را بهتر بفهمد."
                              گفت: "اتفاقأ چون تو یک زنی مسلمأ یک زن بهتر درکت می کند."
                              پوزخندی زدم و گفتم: "نه! زن ها همۀ فکرشان حفظ کانون خانواده است! حریم مقدس خانواده! گرمابخشی به خانواده! یک مرد بهتر نیازهایم را درک میکند. نیاز به استقلال را میفهمد." لبم را گاز گرفتم و فکر کردم: "باز گند زدم! پیش داوری!!" سریع ادامه دادم: "البته همه جور آدمی هست. بستگی دارد کدام زن باشد یا کدام مرد. اما به طور کلی فکر میکنم با یک مرد راحت تر بتوانم از نیازهایم حرف بزنم."


                              از دکتر خوشم آمد. منظورم این است که احساس کردم که میفهمد چه میگویم. از همان خودکشی شروع کردم. بهش گفتم که که دقیقأ موقعی خودکشی کردم که همه فکر میکردند خانه در آرامش به سر میبرد. موقعی که همه فکر میکردند من به راه آمده ام و به اصطلاح خودشان مدتی بود که خانومانه رفتار میکردم و اعمالم سنجیده شده بود! گفتم که این کار کاملأ برنامه ریزی شده بود. که اختیارم را از دست نداده بودم. که این هم یک راه بود. گفتم که زندگی را دوست دارم. آرزو دارم. نمی خواستم بمیرم. گفتم که البته احتمال مردن را هم داده بودم. شاید مامان دیر به خانه میرسید. شاید واقعأ میمردم. ولی به هر حال خودم را آماده کرده بودم. گفتم بیشتر از یک سال این شرایط مزخرف را تحمل کردم. گفتم که احساس پوچی میکردم. که نمی گذاشتند قدم از قدم بردارم. که پارسال یک ماه حبسم کردند. حبسم کردند چون 2 بار با یک پسر قرار گذاشته بودم. گفتم که قبل از به قول خودشان آن افتضاح هم من آسایش نداشتم. گفتم که دانشجوی عکاسی هستم و تمام این 8 ترم را توی خانه پاس کردم. گفتم که دانشگاه باید به من لوح افتخار بدهد!! گفتم البته وقتی به عکاسی طبیعت رسیدیم استاد با خواهش و تمنا از ما خواست که طبیعت را محدود به حیاط خانه مان نکنیم! گفتم بابا من را برد جاده چالوس و گفت: "بیا! این هم درخت! خب عکست را بیانداز دیگر! چرا خودت را لوس می کنی!" گفتم که هر کسی می تواند دکمۀ دوربین را فشار بدهد ولی من نا سلامتی دانشجوی رشتۀ عکاسی بودم و قرار نبود یک عکس یادگاری از یک درخت- از نظر بابا هر درختی که باشد!!- بیاندازم! گفتم که وقتی قرص ها را خوردم تمام چادر هایم را با قیچی ریز ریز کردم و ریختم وسط اتاقم. گفتم که بیشتر از 10 سال بود که در مورد چادر باهاشان صحبت کرده بودم اما موفق نمی شدم. گفتم که حالم از چادرهایم به هم میخورد اما بدون آن دانشگاه را هم از دست میدادم. گفتم که بابا هیچ وقت برای ما وقت ندارد. گفتم که از بچگی یکی یکی قید تفریحاتم را زدم. گفتم که بابا بد قول است. گفتم که برای هر بار بیرون رفتن و گردش باید التماسش میکردی و اشک می ریختی. گفتم بعد از چند بار بد قولی بابا و التماس های بی نتیجۀ من، خودم به خودم گفتم که پارک و سینما و شهر بازی و گردش تعطیل. دیگر التماسش نکردم. گفتم که ازش بریدم. گذاشتمش کنار. گفتم همیشه به خودم می گفتم که پارک و سینما ارزش این همه خواهش ندارد. گفتم ولی آینده برایم مهم بود. درس برایم مهم بود. دوست هایم برایم مهم بودند. گفتم که همیشه دنبال استقلال بودم و هیچ وقت موفق نشدم. گفتم که از تفریحاتم گذشتم تا زودتر بزرگ بشوم و به یک جایی برسم که مجبور نشوم برای 2 ساعت بیرون رفتن از خانه به کسی التماس کنم. گفتم که از ازدواج سنتی بدم می آید. گفتم که نمی گذارند 4 تا آدم ببینم. گفتم که طی این 4 سال کلی پیشنهاد کار داشتم اما هیچ کدام را نگذاشتند انجام بدهم. گفتم بعد از افتضاح پارسال اینترنت را از دست دادم. تلفن را از دست دادم. ارتباطم را با دوستهایم قطع کردند. گفتم که دارم می گندم و این زندگی نشد. گفتم سهیل را دوست دارم. گفتم اصلأ پشیمان نیستم. گفتم تحملم تمام شده. گفتم کلی با خودم کلنجار رفتم تا بتوانم با یکی از خواستگارهایم ازدواج کنم. گفتم تنها راه رفتنم از آن خانه بود. گفتم از یکی از آن ها بدم نیامد. گفتم دلم جای دیگری بود ولی این خواستگارم هم به نظرم پسر روشن فکر و مهربانی رسید. گفتم که سعی کردم واقع بین باشم و موقعیت هایم را از دست ندهم. گفتم که سه جلسه با سعید صحبت کردم. گفتم که برای اولین بار فکر کرده بودم شاید از طریق سنتی هم بشود یک ارتباط دوستانه به وجود آورد. گفتم سعید حرف هایم را می فهمید. گفتم ولی صحبت هامان مانده بود. تمام نشده بود. همدیگر را نشناخته بودیم و مامان و مامان بزرگ و خاله عقیده داشتند که صحبت هایمان طولانی شده. گفتم همه می خواهند توی دو جلسه دو نفر را به هم برسانند و زودتر مجلس عقد را برگزار کنند. گفتم که با تمام این ها برنامه به هم خورد. گفتم بابا به آن ها جواب رد داد و هیچ توضیحی نداد. گفتم که اشک هایم برای از دست دادن سعید نبود. گفتم من که عاشق سعید نبودم ولی آدم بودم. گفتم می خواستم بفهمم چرا بابا جواب رد داد. گفتم مامان بهم گفت که پدرت گفته عزت ما در این ازدواج نیست! گفتم که مامان گفته به بابات اعتماد کن و این قدر سؤال نکن! گفتم نا سلامتی قرار بوده من ازدواج بکنم یا نکنم. گفتم باید به من هم می گفتند. گفتم نصف اشکهایم هم برای این بود که دیگر تحمل خانه را نداشتم. که فکر کرده بودم میروم و یک نفسی میکشم. گفتم که تا به حال چند بار یواشکی عکس هایم را فروخته ام. گفتم که یواشکی برای سایت های اینترنتی داستان و مقاله می نویسم و گاهی منتشر میشود. گفتم که یکی از داستان هایم توی یک مجله چاپ شد. گفتم که کسی نمیداند که من با بدبختی و یواشکی وصل به اینترنت میشوم. گفتم کسی نمیداند که یواشکی با تلفن حرف میزنم. گفتم که نماز نمیخوانم و این مسأله به مامان و بابا فشار می آورد. گفتم که نمی فهمم نماز یعنی چه. درکش نمیکنم.

                              آخرش هم دستم را توی جیبم کردم و کاغذی در آوردم و روی میز دکتر گذاشتم و گفتم: "این تعهدی است که پارسال بابا از من گرفت تا بگذارد ترم آخر دانشگاهم را بروم."

                              دکتر به حرفهایم گوش می کرد و جز چند باری که تعجب کرده بود، چیزی توی صورتش نشان نمیداد. بهم گفت که آیا واقعأ پدر و مادرم به خاطر 2 بار قرار ملاقات گذاشتن با یک پسر دانشگاهم را تحریم کرده اند؟ گفت که نماز و روزه به زور نمیشود و باید توی مخ آدم رفته باشد. گفت که بهش اعتماد کنم و مطمئن باشم که صحبت ها بین خودمان میماند و نگرانی از بابت مامان و بابا نداشته باشم. تأکید کرد که همان هفته یک کلاس ورزشی ثبت نام کنم. گفت که کتاب "چه کسی پنیر من را جا به جا کرد؟" را بخوانم تا جلسۀ بعد. آخرش هم ازم پرسید: "این کاغذی را که میگویی تعهد دادی میتوانم نشان مادرت بدهم و در موردش صحبت کنم؟" گفتم: "بله."

                              داشتم از جایم بلند میشدم تا بروم و مامان را صدا کنم که گفت: "علاقه به سهیل هم توی خودکشیت نقشی داشته؟"
                              نگاهش کردم و با اطمینان گفتم: "نه



                              مامان که از اتاق بیرون آمد توی فکر بود. عصر همان روز رفتم دندان پزشکی و وقتی برگشتم چهرۀ مامان زیر و رو شده بود. خیلی خسته و داغان بود. از همان شب مامان و بابا قهر کردند. نفهمیدم چرا


                              جلسۀ بعد دکتر کتاب جدیدی معرفی کرد تا بخوانم. "وضعیت آخر". از من پرسید که برنامه ام برای پنج سال آینده چیست. گفتم که میخواهم پایان نامه ام را تمام کنم. رمان بنویسم. سر کار بروم. زبانم را تکمیل کنم. کامپیوتر را حرفه ای یاد بگیرم
                              گفت که میخواهد پدر و مادرم را با هم ببیند

                              Comment


                              • 2

                                مامان میگفت با بابا نمی آید و بابا میگفت بدون مامان نمی آید! کلی بال بال زدم و هی خودم را این طرف و آن طرف پرتاب کردم و هی رفتم و آمدم تا بابا رضایت داد تنها بیاید. من بیرون اتاق بودم و صداها را می شنیدم اما کلمات را تشخیص نمیدادم. دکتر یک ساعت و چهل و پنج دقیقه با بابا حرف زد و من همین قدر فهمیدم که بابا هی میپرید وسط حرف دکتر و لحن صدایش حسابی دفاعی بود. یکی دو بار هم کمی صدایش رفت بالا. توی دلم برای دکتر کف می زدم!!

                                **

                                داشتم ظرف های شام را می شستم که برادرم آمد و با صورت برافروخته گفت که زودتر به اتاقم بروم.
                                رفتم...

                                **

                                دکتر پرسید: "چه خبر؟"
                                صدام میلرزید. گفتم که برادرم کشف جدیدی کرده. که بعد از فیلمهای سوپر و عکسهای مستهجن بابا، که بعد از دفتر شخصی بابا و ماهواره اش، که بعد از شب دیر آمدنهایش، که بعد از گم شدن شناسنامه اش...
                                اشکم راه افتاد و ادامه دادم: "بعد از تمام اینها که ما میدانیم و بابا فکر میکند نمیدانیم، حالا فهمیدیم که بابا یک زن دیگر هم دارد!"
                                گفتم که برادرم به صورت اتفاقی عکسها را توی موبایل بابا دیده. که عکسها مربوط به سه هفته قبل از خودکشی من میشده و بابا برای زنش تولد گرفته بوده. گفتم که اصلأ برایم مهم نیست بابا یک زن دیگر دارد ولی خیلی ناراحتم. گفتم که بابا میتواند هر غلطی دلش میخواهد بکند ولی فقط دست از سر من بردارد.

                                **

                                ارتباطم با مامان همچنان رو به بهبود بود اما در مورد بابا یکدفعه متوقف شد. از چند متریش فرار میکردم و توی صورتش نگاه نمیکردم. جوابهاش را یک کلمه ای میدادم و فحشهایم را قورت میدادم. بیشتر از همیشه دلم میخواست توی خانه نبینمش. هر بار که بهم تذکری میداد، دهنم را باز میکردم تا جوابش را بدهم و بعد سریع جلوی خودم را میگرفتم و با نفرت زل میزدم توی چشمهاش. دکتر گفته بود که اگر مسأله را علنی کنیم و مامان طلاق بگیرد اوضاع بدتر میشود. گفته بود با بابات که مسلمأ نمیتوانی زندگی کنی. با مادرت هم اگر بخواهی زندگی کنی شرایطت از الان هم محدودتر میشود. گفته بود که اگر با مامان زندگی کنم، مامان نا خودآگاه میخواهد جای بابا را پر کند و کاری کند که مردم فکر نکنند که حالا که بابا بالای سرم نیست پس ول شده ام و همین مسأله باعث میشود مامان نخواسته و نفهمیده بیشتر دورم را بگیرد.

                                **

                                به دکتر گفتم که از بابا بدم می آید. نمیخواهم برای بهبود روابطمان تلاش کنم. دکتر پرسید: "کی داره صحبت میکنه؟" میدانستم که باید بگویم: "کودک". نگفتم! در عوض کمی فکر کردم و گفتم:" مگر نمی شود که کسی بالغانه کسی را دوست نداشته باشد؟" گفت: "چرا میشود. اما تو حالت چهره ات طوری است که انگار در مورد یک آدمی که توی خیابان از کنارت گذشته حرف میزنی در حالیکه صحبت ما در مورد پدر تو است." بهم گفت صندلی خالی را رو به رویم قرار دهم و بابا را تصور کنم که آنجا نشسته. گفت که باهاش حرف بزنم و هر چه که دلم میخواهد بهش بگویم. جلسۀ قبل مامان را تصور کرده بودم و بهش نزدیک شده بودم. البته بعد از کلی طفره رفتن و خجالت کشیدن از دکتر. با این وجود این بار هم طفره رفتم و هی گفتم که خجالت میکشم. گفتم که احمقانه است که با صندلی خالی حرف بزنم. گفتم که مثل دیوانه ها به نظر میرسم! با جدیت گفت: "کی داره حرف میزنه؟" گفتم: "والد!" ادامه داد: "خب! حالا بالغ چی میگه؟" گفتم: "میگه اومدی دکتر تا مشکلت رو حل کنی، پس همکاری کن!" زل زدم به صندلی خالی و به انگشتهام ور رفتم! دکتر مصممانه گفت: "بهت تضمین میدم که اگر این برنامه رو نتونی پیاده کنی و هر بار هی سکوت کنی، توی زندگی آینده و بعد از ازدواجت هم به مشکل بر میخوری!" گفتم که حرفش را قبول ندارم! گفت که جدی میگوید! گفتم ولی من اینجور فکر نمیکنم! مدتی بحث کردیم و باز زل زدم به صندلی خالی. گفت: "امکان داره که این مکالمه ای که الان توی ذهنت با پدرت داری را برای من هم بگویی؟" گفتم که بله! گفتم که دارم بهش میگم که مانتوی تنگ و کوتاه فقط به زن دومت می آمد؟ گفتم که دارم فلش کارت لپ تاپش را که مدتهاست گم کرده به طرفش پرت میکنم و میگویم که اینی که دنبالش میگشتی دست من بود! دارم بهش میگویم که چون پر از عکسهای مستهجن بوده قایمش کرده بودم تا برادرم دوباره نبیندشان! گفتم که اینها را دارم با تمسخر بهش میگویم. مدتی که گذشت دکتر را از مکالمه حذف کردم و مستقیمأ با بابای خیالی که مثلأ آنجا نشسته بود حرف زدم! اشکهام راه افتاده بود و با نفرت حرف میزدم. تنم میلرزید و تند و تند حرف میزدم. گفتم: "جون خودت اینترنت بی سیم و 24 ساعته گرفتی تا فقط ایمیل های شرکت رو چک کنی! اونم تو که هیچی زبان حالیت نیست و مترجم باید برات ترجمه کنه!" گفتم: "ما رو توی خونه حبس کردی تا گندکاریهات رو نبینیم و نفهمیم اون بیرون چه غلطی میکنی، نه؟" گفتم: "آدم رو آویزون و وابسته بار میاری و بعد برای هر کاری که میکنی کلی منت میذاری." گفتم: "بذار خودم کارهام رو انجام بدم و این قدر منت نذار." گفتم: "در ضمن پول دواهای منو تو باید بدی نه همسایمون. وظیفته."

                                دکتر گفت که ادامه بدهم. گفتم حالم بهتر شده و الان چیزی نمیخواهم بگویم.

                                **

                                جلسۀ بعد دکتر به من گفت که بابت من نگرانی ندارد. گفت که تو خودت داری می آیی و پیگیری میکنی و در نهایت هم طرح "والد – کودک – بالغ" را یاد میگیری و میتوانی از پس کارت بر بیایی. گفت ولی در مورد برادرت خیلی نگرانم. گفت این چیزهایی که میگویی باید زنگ خطری باشد برای همۀ خانواده. گفت که تو به تنهایی میتوانی خودت را به یک جایی برسانی ولی برای برادرت به کمک پدر و مادرت نیاز است. گفت که میخواهد آنها را با هم ببیند. پوزخندی زدم و گفتم: "بابام وقت نداره!" خیلی توی فکر بود. گفت: "شاید کار پدرت و یا زندگیش با آن یکی زنش برایش مهمتر از آنچه در خانه اش میگذرد باشد." باز با تمسخر گفتم: "همه چیز برایش مهمتر از آنچه در خانه میگذرد است!" گفت: "خب! پس باید بداند که یک روزی به بن بست میرسد."

                                **

                                تمام 13 روز عید را بال بال میزدم تا زودتر تعطیلات تمام شود و بروم دکتر. به تازگی کشف کرده بودیم که ارتباط بابا با آن زن به احتمال زیاد مربوط به بیشتر از یک سال پیش میشود.

                                **

                                14 فروردین. از همان لحظۀ اول با بغض حرف میزدم. 4 روز بود که سردرد بدی داشتم و خوابهای بدی میدیدم. یکبار خواب دیدم که بابا گلوی مامان را فشار میداد و میخواست زبانش را بکند و هی با فریاد بهش میگفت که زن گرفتم که گرفتم! خلاف شرع که نکردم! یکبار خواب دیدم که از دست بابا فرار میکنم و به هر جا که فکر میکردم میتواند پناهگاه خوبی باشد پناه میبرم و هی پیدام میکنند. یکبار خواب دیدم که بابا میخواست به زور بچه ام را ازم بگیرد و هی شکنجه ام میکرد...

                                به دکتر گفتم که کتاب "present "را خواندم ولی این کتاب در موقعیت فعلی کمکی به من نمیکند. گفتم که اصلأ نمیتوانم تصور کنم که تمام آن یک ماهی که بابا من را حبس کرده بود و من با آن حال و روز به هم ریخته جلو چشمش بودم، خودش بیرون از خانه مشغول بوده. گفتم اصلأ برایم قابل درک نیست. که این دارد دیوانه ام میکند. گفتم که تمام این دو هفته تعطیلی بابا بیرون از خانه بود. گفتم که 3 شب پیش ساعت 12شب بدون هیچ دعوا و علت خاصی کتش را برداشت و رفت و تا فردا شبش بر نگشت. گفتم که هفتۀ پیش به طور اتفاقی حین سیگار کشیدن غافلگیرش کردم و او هم اصلأ به روی مبارکش نیاورد که ناسلامتی 3 سال پیش ترک کرده بوده!! گفتم که تمام این دو هفته را فکر کردم و دیدم که واقعأ بابا را دوست ندارم. که این بالغم است که ازش متنفر است. که حالم ازش به هم میخورد. که چطور توانست، واقعأ چطور توانست یک ماه حبسم کند؟ گفتم که دوباره ذهنم پر از فکر فرار شده. که منتظرم یک حرف نامربوط بزند.

                                کمی در مورد فرار حرف زدیم. این که کجا میروم و برنامه ام چیست. گفت که خوب است که آدم حتی اگر میخواهد یک کار اشتباه بکند برایش برنامه داشته باشد. بهم گفت که آدمهای پیشرو همه در زمان خودشان سختی های خودشان را داشته اند. گفت آنهایی که میخواهند زندگی کنند و زندگی را تجربه کنند همه شان با مشکلات زیادی رو به رو بوده اند. گفت آنهایی که دنباله روی میکنند مسلمأ مشکلی هم نخواهند داشت و مؤاخذه هم نمیشوند. گفت مثل یک گله گاو و گوسفندند که توی مسیر مشخصی میروند و مانعی هم برایشان نیست. گفت تو داری خلاف جریان آب میروی و این مشکلات هم هست. گفت این 5- 6 ماهی را که میگویی بعد از فرار میخواهی صرف پنهان شدن و افتادن آبها از آسیاب کنی، توی خانه تلاش کن و ببین نتیجه چه میشود. گفت حداقلش این است که توی این زمان مشخص یک قدمهایی برمیداری. گفت که کتاب "انسان در جستجوی معنا" را بخوانم و همچنان برای اتمام پایان نامه و قبولی در کنکور ارشد تلاش کنم. گفت که در اسرع وقت میخواهد مامان و بابا را با هم ببیند.
                                از روی صندلی که بلند شدم گفت: "اگر خواستی با عجله تصمیمی بگیری، چه فرار و چه خودکشی، پیشنهاد میکنم که قبلش با من تماس بگیری." گفتم: "تا قبل از دفاعیه و کنکور تصمیمی نمیگیرم."

                                **

                                فردا، مامان و بابا میروند پیش دکتر و من هم این نوشته را میفرستم روی اینترنت. دلم خیلی شور میزند. میترسم مامان و بابا طاقت حرفهای دکتر را نداشته باشند. دیشب مامان بهم گفت: "قصد فضولی ندارم ولی میشه به من بگی با دکتر چه صحبت هایی کردین؟" گفتم: "در مورد مسائل خونه و مشکلاتم." گفت: "تو رفته بودی در مورد برنامه های خودت صحبت کنی به مسائل خونه چیکار داری؟!!" بعد هم گفت: "به هر حال من میرم پیش دکتر و دکتر به من خواهد گفت که اونجا چه صحبتهایی کردین!! نمیدونم تو چرا این قدر از راز و مسائل خصوصی خوشت میاد و میخوای همه چیز رو قایم کنی!! من به عنوان مادرت و صاحبکار دکتر باید در جریان تمام مسائل قرار بگیرم!! این نمیشه که تو بری اونجا و من ندونم که چی گذشته!!"
                                من هم با خونسردی گفتم: "باشه. پس از خود دکتر بپرسین تا بهتون توضیح بده!!"

                                **

                                یادم باشد که فردا صبح به دکتر زنگ بزنم و بگویم: "هی! آقای دکتر!! مراقب باش!! خبر نداری که امروز صاحبکارت داره میاد اونجا

                                Comment

                                Working...
                                X