Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • تخطئه برنامه احزاب متعلق به مليتهای غيرفارس
    تمسخر و تخطئه برنامه احزاب و گروههای سياسی متعلق به مليتهای غيرفارس در مقاله "جنگ افروزی قومی..." سر دراز دارد. اغلب سطور اين نوشته مملو از توهم پراکني، تمسخر و لجن پراکنی عليه احزاب سياسی مليتهای غيرفارس، به همراه دروغهای بزرگ برای جا انداختن اين توهم است. مشکل بتوان به تمامی نکات نادرست اين بخش از مقاله پرداخت. اما ميتوان تنها با يک اشاره کوچک از آن گذشت.

    محمد امنيی در نقد نظر جنبش فدرال دمکرات آذربايجان می نويسد: "جنبش فدرال - دموکرات آذربايجان... در بيانيه خويش... می نويسند که جمهوری اسلامی نماينده همان ستمی است که ,پهلوی ها عليه ملت های غير فارس, روا داشته اند!...نگاه اين رهروان پيشين جنبش چپ ايران به حقوق بشراين است که: ,آزادی زندانيان سياسی... به ويژه زندانيان سياسی آذربايجانی!," (تاکيد از من است)

    محمد امينی به سبک و سياق خود نقل قول ها را و البته با طعنه و تمسخر به تحليل کشيده است. اما از شيوه غير دمکراتيک جدلی ايشان که بگذريم، باز هم بايد تکرار و باز تکرار کنم که: جمهوری اسلامی نماينده همان ستمی است که ,پهلوی ها عليه ملت های غير فارس, روا داشته اند! تصور نمی کنم فهم اين جمله آنچنان مشکل باشد. نظم غيرانسانی و بی حقوقی مليتهای غيرفارس ايران (در سياست، فرهنگ، اجتماعيات و اقتصاد) در دوره حاکميت پهلويها فورموله گشته و بصورت سيستماتيک به آن عمل شده است. جمهوری اسلامی با همان سرعت و در همان بيراهء ايی که پهلويها آن را کوبيده و آسفالت کرده بودند به پيش رانده است. چه کسی ميتواند اين واقعيت ملموس را انکار کند، مگر اينکه غرض و يا ... داشته باشد؟!

    تاکيد جنبش فدرال دمکرات آذربايجان به ",آزادی زندانيان سياسی... به ويژه زندانيان سياسی آذربايجان, در بيانيه اين تشکل شايد برای منتقد آن جناب امينی قابل فهم نباشد. اما واقعيت اينست که تاکيد جنبش فدرال دمکرات آذربايجان به آزادی زندانيان سياسي، عمق درک انسانی اين تشکل و همدردی آن با تمامی زندانيان سياسی در کل ايران را نشان ميدهد. اما تاکيد بخصوص به زندانيان آذربايجان از آن زاويه است که جنبش فدرال دمکرات آذربايجان يک تشکل آذربايجانی است و طبيعی است که در بيانيه های خود وضعيت زندانيان سياسی در آذربايجان را برجسته کند. اما فرق جنبش فدرال دمکرات آذربايجان با اغلب احزاب و سازمانهای سياسی متعلق به مليت فارس در اين است که، فدرال دمکراتها هم زمان زندانيان سياسی آذربايجان و زندانيان سياسی در کل ايران را مورد توجه قرار ميدهند. اما اغلب احزاب و سازمانهای سياسی جامعه فارس ايران، تنها و تنها به زندانيان سياسی مرکز نشين و متعلق به خود را مورد توجه قرار ميدهند و هرگز نام و نشانی از زندانيان سياسی در آذربايجان و يا کردستان و يا ديگر مناطق ملی ايران در بياناتشان به چشم نمی خورد. اين نيز تفاوت درک دمکراتيک در برخورد با زندانی سياسی در نظر جريانات متعلق به احزاب سياسی به اصطلاح سراسری (و در واقع متعلق به مليت فارس) و جريانات متعلق به مليتهای غيرفارس ايران را نشان ميدهد.

    محمد امينی همچنان در نقد برنامه جنبش فدرال دمکرات آذربايجان می نويسد:"نسخه ايشان... اين است که ايران به نظام دو پارلمانی تبديل شود: ,دولت های فدرال ملل ساکن ايران, که گويا بخشی از ايران را اجاره کرده اند، در کنار ,دول مناطق خودمختار و حاکميت شهر ويژه تهران,! در بيان چنين داوری فرهيخته ای می نويسند که ,دولت محلی ترکها در سرزمين تاريخی آذربايجان يا مناطق به هم پيوسته تاريخاً ترک نشين"
    محمد امينی بجای بررسی معقول برنامه جنبش فدرال دمکرات آذربايجان، به تخطئه و تمسخر آن می پردازد و چندين صفحه از مقاله خود را با آوردن اسامی طايفه ها ايلات از جنوب تا شمال، آنان را به طعنه مستحق تاسيس دولت ايالتی ميداند! اسامی اين طايفه ها، ايلات و حتی خانواده های مختلف بقدری پشت سرهم چيده شده است که بشدت ملال آور و خسته کننده است و انسان را از ادامه خواندن مقاله بازميدارد. از طرفی تصور جناب امينی بر آن قرار گرفته است که بايستی منطقه ايی را در اجاره خود داشت تا برای آن برنامه سياسی نوشت! اين بخش از نوشته واقعاً تاسف آور بود.

    واقعيت سکونت کمپاکت و فشرده مليتهای غيرفارس در مناطقی چون آذربايجان، کردستان، بلوچستان و عربستان با تخطئه و تمسخر قابل نفی نيست. چون واقعيتی است. نفی اين واقعيت در هر نوشته ايي، معنی جز فريب و انحراف افکار عمومی ندارد. لذا منشور پيشنهادی جنبش فدرال دمکرات آذربايجان بر مبنای اين واقعيت پی ريزی شده است. ساختار تهران بزرگ به دلايل مختلف و ترکيب مختلط جمعيت آن، نظم خاصی را برای اداره اين کلان شهر طلب می کند که در منشور جنبش فدرال دمکرات آذربايجان به آن تاکيد شده است. مناطق خود مختار پيشنهادی در آن منشور ابداً به معنی تقيسم ايلی جامعه ايران نيست. اگر محمد امينی با نگاه تحقيرآميز به روند رشد قشقائيها، حاکميت خودمختار در آن منطقه را با ظن خويش ناسازگار ميدانند، بحث ديگری است. اما ترکيب جمعيتی از نقطه نظر فرهنگی و سياسی به گونه ايی است که نميتوان آن را در ساختار سياسی اجتماعی و فرهنگی کشور ناديده گرفت. اين مناطق در ايران با ساختار فرهنگي، زبانی آنچنانکه محمد امينی خواننده خود را با آوردن ليست طولانی اسامی ايلات سرگيجه داده اند، زياد نيست و البته با کار و تحقيق بيطرفانه کارشناسی و بهره جستن از تجربه ديگر کشورهای پيشرفته ميتواند به اين مسئله پاسخ مناسبی يافت. به نظر من تحقير و توهين و تمسخر چاره ساز کار نيست. مسئله ملی يکی از عمده ترين مسائل کشور ايران است. پاک کردن صورت مسئله گذاشتن کلاه گشاد به سر خود آدمی است.


    پاسخ به حقوق برابر ملی
    محمد امينی مينويسد:"نابرابری های فرهنگي، اقتصادی و اجتماعی در ميان مردم ايران که از سدها تيره ايلی و چنيدين پيشينه قومی برخاسته و به زبان های گوناگون سخن می گويند، واقعيتی غير قابل انکار است."
    با اندکی دقت به متن فوق ميتوان به راحتی دريافت که منظور از بکار بردن نابرابری های فرهنگی و اقتصادی و اجتماعي، نه توجه به نابرابری مليتهای ساکن ايران از ترک، کرد، بلوچ و عرب، بلکه نابرابری فرهنگي، اقتصادی ميان صدها تيرهء ايلی و چندين پيشينه قومی است که به زبانهای گوناگونی سخن می گويند. از نظر محمد امينی ترکان ايران، که عمداً در آذربايجان، تهران، خراسان و فارس (قشقائی) به صورت کمپاکت (فشرده) زندگی می کنند، و بيش از 30 مليون جمعيت ايران امروز را تشکيل ميدهند، ايل و قوم اند. يعنی 30 مليون انسان که در سراسر ايران پراکنده هستند و به يک زبان سخن می گويند، با همديگر قوم و خويشند! آيا کسی فريب و دروغی به اين بزرگی را شنيده است؟ کردها و بلوچها و اعراب ايران نيز هزاران سال است در مناطق جغرافيايی خود با جمعيتی چند مليونی در ايران زندگی می کنند، نه ملت و يا مليت کرد، بلوچ و عرب بلکه جمعيت مليونی آنان از نظر محمد اميني، قوم و خويش همديگرند! آيا اين دروغ بزرگ چه هدفی جز لاپوشانی واقعيت حضور سنگين مليتهای ساکن ايران را دنبال می کند؟ و در اين ميان حضور نسبتاً سنگين جنبشهای ملی دمکراتيک متعلق به اين مليتها که امروز در صحنه سياسی ايران به يک واقعيت انکارناپذيری تبديل شده اند. شايد اين بخش از مسئله و تاسيس و تشکيل احزاب متعلق به مليتهای غيرفارس آزاردهنده ترين بخش حضور مليتهای غيرفارس در ايران برای عناصری چون محمد امينی باشد که تقسيم قدرت سياسی به آحاد مردم ايران که از مليتهای فارس، ترک، کرد، بلوچ وعرب تشکل شده است را برنمی تابند و آرزومندند که تمامی زمين سياسی ايران را در يد قدرت نژادپرستان فارس (نه ملت فارس) ايران ببينند! کاری که در هشتاد سال گذشته تمامی مردم ايران شاهد آن بودند و نتايج شوم سياست تک فرهنگ سازی را به عينه تجربه کرده اند.

    جالبتر اينکه محمد امينی در جايی از اين مقاله مينويسد: "جای گفتگو نيست که نابرابری های فرهنگی واقتصادی ديرپايی در سرزمين های کرد، ترکمن، بلوچ و عرب نشين ايران وجود داشته و دارد... به اين نابرابری ها بايد پايان داد و با هرگونه تبعيض بايد مبارزه کرد."

    تازه با اين بخش از کلمات قصار محمد امينی متوجه می شويم که زاويه ديگر منظور ايشان از نابرابری های فرهنگي، اقتصادی مشمول آذربايجان نمی شود و آذربايجان جز آن بخش از ايران است که نابرابری فرهنگی و اقتصادی در آن وجود ندارد. از حضور سنگين ترکان با 30 مليون جمعيت آن در ايران، نه يک مدرسه که حتی يک کلاس رسمی به زبان ترکی وجود ندارد. برای 30 مليون جمعيت نه مدرسه ايي، نه دانشگاهي، نه هنري، نه موسيقي، نه روزنامه و مجله ايی و نه راديو تلويزيونی وجود ندارد. با اين وجود و با بی پروايی تمام محمد امينی آذربايجان را از ليست مناطق محروم از نظر فرهنگی و اقتصادی حذف کرده است.

    حال نگاه کنيم به نتيجه گيری محمد امينی درباره مسئله نابرابری و تبعيض عليه مليتهای ساکن ايران، که چگونه از لابلای مخالفت صوری با جمهوری اسلامی (فراموش نکنيد که ايشان رفراندم را ابزار مناسب دگرگونی سياسی در ايران تلقی می کنند. اين در واقع به معنی استمرار حيات جمهوری اسلامی است) و استفاده از مفاهيم مدرنی چون پيوستن به کاروران شتابنده جامعه بشري، و دستيابی به رفاه (يعنی وعده سرخرمن) از پاسخ مشخص به آن تفره می رود؛ " نگون بخت مردمی که براستی از تبعيض و نابرابری های فرهنگي، اقتصادی و سياسی رنج می برند. در روزگاری که گفتمان سياسی ايران بايد بر جستجوی راهکاری باشد که جان مردم ايران را ازبختک جمهوری ولايت فقيه برهاند و با برخورداری از درآمد کلان نفت و گاز و توانايی بی مانند نيروی انسانی ايران، اين سرزمين را به کاروان شتابنده جامعه بشری پيوند دهد و از اين راه، نابرابری های واقعا موجود در ايران را کاهش بخشد"

    در واقع پاسخ محمد امينی برای تمامی مليتهای تحت ستم ايران در مقابل نابرابری و تبعيض عليه آنان دعوت به سکوت است! با وجود اينکه ايشان به نابرابری های فرهنگي، اقتصادی و اجتماعی اذعان کرده اند، اما حاضر نيستند مردمی (ترک، کرد، بلوچ و عرب) که نابرابری از نظر فرهنگي، اقتصادی و اجتماعی به آنها تحميل شده است، خود را برای مبارزه با اين نابرابری ها سازماندهی کنند! واقعيت اينست که سازمانها و احزاب سياسی متعلق به مليتهای غيرفارس اساساً برای از ميان برداشتن نابرابريهای فرهنگي، اقتصادی و اجتماعی پايه به عرصه حيان گذاشته اند. محمد امينی در مقاله طولانی خود به هر ترفندی متوسل شده است تا مليتهای غيرفارس ايران را تحت عناوين ايل و تبار و قوم به مثابه يک زير مجموعه مليت فارس درآورده و زنجيرهای اسارت و نابرابری اين مليتها را که 65 درصد جمعيت ايران را تشکيل ميدهند، ابدی سازد!

    محمد امينی پا را فراتر گذاشته به تخطئه تاريخ خلق آذربايجان و کردستان می پردازد و می نويسد: " جنبش فرقه دموکرات آذربايجان و تشکيل جمهوری مهاباد، جنبش دموکراسی ايران را که پس از شهريور بيست در راستايی اصلاح طلبانه و متين به پيش می رفت، از مسير خود خارج کرد و به بيراهه کشاند." ناراحتی محمد امينی از تاسيس دو دولت ايالتی آذربايجان و کردستان در ميان سالهای 1325-1324 را ميتوان از سه منظر مورد توجه قرار داد.
    اول اينکه؛ علی رغم داد و قال های محمد امينی تحت عنوان "جنگ افروزی قومی..." تشکيل دولت های ايالتی آذربايجان و کردستان نه تنها تنش ميان اين دو دولت ايالتی افزايش نيافت بلکه موافقتنامه های دوستی وهمکاری دوجانبه زمينه های اتحاد بيش از پيش آنان را فراهمتر ساخت. در واقع روابط دوستانه دولتهای ايالتی آذربايجان با کردستان در آن تاريخ، معالمی است برای رهبران سياسی مليتهای ساکن ايران که ميتواند با توسل به همان شيوه ها بر مشکلات ميارزه برای حقوق برابر ملی فائق آيند.

    Comment


    • دوم اينکه؛ مخالفت محمد امينی با تشکيل دولتهای ايالتی که برمبنای قانون انجمنهای ايالتی و ولايتی انقلاب مشروطيت صورت گرفته بود، عين دمکراسی بود. چرا که هم قانونی بود، هم با مفاد امروزين منشور حقوق بشر خوانا بود، هم رهبران سياسی آن مردمی و مترق بودند و هم منجر به تقسيم قدرت سياسی به مناطق مختلف ايران می شد، که اساسا پايه اوليه دمکراسی سياسی است، شد. مخالفت با چنين ساخت، بافت و تاريخی نشان از کوته بينی و ضديت کور با حقوق برابر مليتهای غيرفارس ايران دارد. نفرت عليه فرقه دمکرات آذربايجان هيچ معنی ديگر بجز حس نفرت برخاسته از نظرات، سلطنت طلبانه و نژادپرستانه ندارد.

      سوم اينکه؛ محمد امينی در طول تمامی مقاله اش، آشکارا نعره می زند که حاضر به شنيدن نام احزاب و سازمانهای سياسی متعلق به ترک و کرد و بلوچ و عرب نيست. علت اصلی اين مخالفت ونفرت در اينست که محمد امينی حضور سياسی غيرفارسی در صحنه سياسی ايران را برنمی تابد. چرا که حضور اين احزاب و سازمانهای سياسي، معنا و مفهوم سازمانها و احزاب سياسی به اصطلاح سراسری را زير سوآل می کشد و آنها را بر سر صندلی اصلی خودشان يعنی "احزاب سياسی مليت فارس ايران" می نشاند. جبهه ملی ايران، مجاهدين خلق ايران، نهضت آزادی ايران، حزب توده ايران، حزب مشروطه خواه ايران و... نه مدافع حقوق برابر مليتهای غيرفارس ايران هستند و نه به آنها تعلق دارند، بلکه اين احزاب که ليست بلندی را شامل می شود به احزاب سياسی ملت و يا مليت فارس ايران تعلق دارند و از منافع آنان دفاع می کنند. احزاب مترقی و دمکرات مليت فارس ايران بايستی از حقوق انساني، فرهنگی و دمکراتيک ديگر مليتهای ايران برای زيستن در يک شرايط دمکراتيک و برابر دفاع کنند. اين آن مطالبه ايست که مليتهای غيرفارس از احزاب مليت فارس انتظار دارند. وگر نه فعالين سياسی و تلاشگران فرهنگی اجتماعی مليتهای غيرفارس ايران هرکدام برای تحقق واقعی دمکراسی و گسترش عدالت اجتماعی در آن کشور و برای ساختن يک زندگی بهتر برای مليت خويش احزاب و تشکلهای احزاب سياسی خود را دارند. شايد حتی شنيدن اين جملات برای محمد امينی سنگينتر باشد تا چه رسد به پذيرش آن. اما به تدريج واقعيتها نه تنها ايشان بلکه دها و صدهای ديگر را نيز بر سر صندلی اصلی و واقعی شان خواهد نشاند.


      پارانويد فکری در خصوص تجربه طلبی
      تصوّر ماليخوليايی تجزيه ايران چشمان محمد امينی را در ديدن واقعيت ملموس ستم عليه مليتهای غيرفارس در ايران تيره و تار کرده و برای بيرون راندن صورت مسئلهء بی حقوقی مليتهای غيرفارس در ايران، مدافعان آن را در نوشته خود متهم به تجزيه طلبی کرده است. اين نوع نگرش، پديده تازه ايی نيست و قدمتی هشتاد ساله در ايران دارد و خوشبختانه حالا ديگر پشم هايش بعد از هشت دهه نعره کشی در حال فرو ريختن است و اين ترفند برای آگاهان سياسی در خصوص مسئله ملی به يک شوخی مسخره شباهت دارد. مليتهای ايران و مدافعان حقوق برابر ملی در ايران، به دنبال حقوق برابر در کشور خود هستند. اين طبيعی ترين مطالبه ايست که هر شهروند ايراني، از آذربايجاني، کرد، بلوچ و عرب ميتواند داشته باشد. چشمها را بايد شصت، طور ديگر بايد ديد!

      بارها و بارها از سوی احزاب و سازمانهای سياسی آذربايجان، کردستان و ديگر مليتهای ايران نظامی جمهوری لائيک، دمکراتيک، فدراتيو به مثابه يکی آلترناتيو مناسب جمهوری اسلامی مطرح شده است. اين يک مطالبه خيلی روشن وتجربه شده ملتها در کشورهای ديگری چون سوئيس، کانادا، هندوستان و... نيز هست. به نظر ميرسد که مخالفت و مقاومت در مقابل اين درخواست عقلاني، دمکراتيک و منطبق با منشور جهانی حقوق بشر و کنوانسيونهای الحاقی آن، ايران نه بخاطر مطالبه حقوق برابر مليتهای آن، بلکه دشمني، خشونت و سرکوب توسط دولتهای شونيستی و نژادپرست فارس به پرتگاه خشونت گرائی تا حتی جدايی خواهد کشاند. مردم ايران آگاهتر و پيشرفته تر از مردم يوگسلاوی نيستند و در صورت سرکوب وحشيانه از سوی آپارتايد حاکم، راه جدايی را برای رهايی خويش خواهند گزيد. اين تجربه تاريخ است و نياز زيادی به تعمق ندارد. فروپاشی اتحاد شوروی سابق و يوگسلاوی سابق با آنهمه وحشيت و خشونت، تجربه گرانی را پيش روی بشريت قرار داده است. بنابراين عدم پذيرش حقوق برابر مليتهای در ايران و مقاومت در برابر رفتار عادلانه با مسئله ملي، به معنی رفتن به پيشواز جنگ داخلی در ايران است. روشن است که همه مردم ايران از اين متضرر خواهند شد. لذا شستن صورت مسئله دوای درد آن نيست. مسئله حقوق برابر سياسي، فرهنگي، اجتماعی و اقتصادی مليتها در ايران يک پاسخ واقعی می طلبد. پاسخی که همه طرفين بايستی از آن راضی باشند.

      محمد امينی با تک تک واژگان مورد استفاده در نوشته خود و کليت مقاله اش قدراه بندی را در مقابل مطالبه حقوق بشری مليتهای غيرفارس در ايران برگزيده و منادی جنگ داخلی و کشاندن اين کشور بسوی جدايی ميان اين مليتها در ايران است. بايستی آشکارا گفت که زبان مورد استفاده محمد امينی زبان جمهوری اسلامی است نه زبان يک دمکرات که به آزادی انديشه و آزادی تشکل باور داشته باشد.


      چرائی تاکيد به فدراليسم
      محمد امينی می نويسد: "آيا به راستی تصادفی است که پس از برنامه ريزی نيوکان های حاکم بر ايالات متحده برای لشگرکشی به عراق، حزب دموکرات کردستان، فدراليسم را جايگزين خودمختاری ساخت و در کمتر از دوسال بيش از يکصد و هفتاد گروه و دسته قومی از گوشه و کنار سبز شدند و به يکباره جهان دريافت که وامصيبتا، ايران زندان ملل است و ايرانيان پليدترين دشمنان حقوق ملی اند؟ "

      محمد امينی طوری از روييدن گروهها و دسته های به اصطلاح قومی سخن می گويد که گويی از پيشينه ستم ملی در ايران بی خبر است. ستم از اين نوع در تاريخ جديد ايران باز می گردد به حاکميت رضا شاه و تلاش در بسط و گسترش يک نظام تک مليتی در ايران. تاسيس حکومتهای ملی در آذربايجان و کردستان در ميان سالهای 1325-1324 نشانهء بارز وجود اين ستم و حمايت وسيع مردم از حاکميتهای ملی خود در مناطق برشمرده فوق است. و سپس تاريخ ننگين سرکوب حکومتهای ايالتی و مردمی آذربايجان و کردستان توسط دژخيمان سلطنت پهلوی.

      تغيير مشی حزب دمکرات کردستان ايران از خود مختاری به فدراليسم، انطباق سياست اين حزب با نيوکان های آمريکا نيست. بلکه روند انکشاف مبارزه سياسی در ايران از سويی و رشد روز افزون جنبش ملی دمکراتيک آذربايجان به مثابه يک وزنه سگنين سياسی در فردای ايران از سوی ديگر بود که حزب دمکرات کردستان را به حق بسوی تحقق يک نظام فدراتيو در ايران سوق داد. پيش از آن شعار حزب دمکرات کردستان تحت عنوان "خودمختاری برای کردستان و دمکراسی برای ايران" ضعفهای عمده ايی را با خود به يدک می کشيد. اين شعار در واقع جنبش ملی مردم کرد را، بدون توجه به حضور سنگين مليتهای غيرفارس در ايران که متحدين طبيعی آنان بود، دور ميزد و در واقع يک واحد کوچک کردستان را در مقابل واحد عظيم ديگر که به احتمالی فارس تلقی می شد، قرار ميداد و از موضع ضعف در تعادل ميان اين دو واحد سياسي، شعار خودمختاری را مطرح می کرد. آن زمان احزاب کردستان متحدين قوی و مطرح در ميان احزاب سياسی ديگر مليتهای غيرفارس نمی يافتند و به ناچار استراتژی خود را با يارگيری از ميان جريان سياسی فارس تنظيم می کردند. اما بعد از شکل گيری جنبش ملی دمکراتيک مردم آذربايجان و گسترش وسيع و کم سابقه آن در مدت کوتاهی ميدان عمل جبش ملی کرد وسعت بيشتری يافت و با گسترش دامنه نگرش به مسئله ملی در اشل ايران و جان گرفتن جنبشهای ملی ديگر مليتهای غيرفارس، زمينه برای تغيير استراتژی بلند مدت فراهم آمد و طبيعی بود که فدراليسم به مثابه مناسب ترين گزينه پيشاروی تمامی احزاب سياسی مليتهای غير فارس و از آن ميان حزب دمکرات کردستان ايران قرار گرفت.


      "ايران زندان مليتها"
      محمد امينی در مقاله "جنگ افروزی قومی..."، با طعنه و از زبان فعالين سياسی مليتهای غيرفارس می نويسد؛ " ايران زندان ملل است و ايرانيان پليدترين دشمنان حقوق ملی اند". با اندکی دقت به کنه اين جمله تناقضات آشکار را در آن ميتوان مشاهده کرد. ايشان می نويسند:" ايران زندان ملل است" اما نمی نويسد که ايران زندان کدامين ملل است؟ به همين خاطر بايستی عنوان کرد که؛ ايران، از نظر آزادي، زندان تمامی ملل ساکن ايران، از فارس، ترک، کرد، بلوچ و عرب است. اما اين کشور از نقطه نظر بی حقوقی ملی زندان مليتهای غيرفارس آن است.

      امينی در ادامه جمله قبلي، حس خشم خود را فرو نمی خورد و می نويسد: "ايرانيان پليدترين دشمنان حقوق ملی اند". پرسش اينست که؛ آيا همهء ايرانيان ميتوانند دشمن همهء ايرانيان و در عين حال پليد هم باشند، آنگونه که محمد امينی می نويسد!؟ ايشان بازهم برای اختلاط مفاهيم (که پيش از اين در استفاده از مفهوم ملت فارس و شونيسم فارس عنوان کردم) همه ايرانيان را مخاطب فعالين سياسی مليتهای غيرفارس قرار داده است تا همان اقليت حاکم و حاميان آن در اپوزيسيون را از تيررس نقد و آگاهی مردم در امان نگه دارد. به همين دليل محمد امينی روشن نمی کند که کدام ايرانيان پليدترين دشمنان حقوق ملی اند! به عبارت ساده تر محمد امينی ننوشته اند که "حاکميت شونيستی و حاميان نژادپرست فارس آنان در به اصطلاح اپوزيسيون پليدترين دشمنان حقوق ملی اند" و نه ايرانيان!

      همچنان که فوقا اشاره شد، محمد امينی طی مقاله خود با توسل به مفاهيم منحرف کننده، از اين واقعيت که "ايران زندان مليتهاست" تفره رفته است. اما ايران امروز واقعاً زندان مليتهای غيرفارس است، چون حق حضور ندارد، چون به رسميت شناخته نشده اند. چون انکار می شوند. چون از ابتدائی ترين حقوق انسانی و فرهنگی محروم اند. چون ابتدائی ترين اصول شناخته شده منشور جهانی حقوق بشر در موردشان رعايت نمی شود. چون در کشور خود به خاطر ترک و کرد بودن تحقير می شوند. برای مطالبه تحصيل به زبان مادريشان زنداني، شکنجه و حتی به مرگ محکوم می شوند. تظاهرات مسالمت آميزشان به خاک و خون کشيده می شود. از آقای محمد امينی بايد پرسيد؛ آيا می خواستيد شکل و شمايل زندان اين مليتها، از اين هم خشن تر و بی رحمانه تر باشد؟ تا شما قانع شويد که ايران زندان ملتهای غيرفارس ايران است؟

      محمد امينی در اين مقاله، خود را به شکل و شمايل به اصطلاح مدافع ملت فارس آراسته و صورت زشت و نژادپرستانه خود را در يک قالب به اصطلاح ايران دوستی ريخته است تا چهره اش آنچنان که هست ديده نشود. اما رسوائی واژگانی که از قلم محمد امينی جاری شده، چنان هويداست که توان کتمان آن ديگر وجود ندارد.


      نتيجه اينکه؛
      واکنش منفی شخصيتها و حتی احزاب و گروههای سياسی جامعه فارس در مقابل خواست به حق، و طبيعی مليتهای غيرفارس ايران برای حقوق برابر ملي، نتايج بشدت ناهنجار از خود برجای خواهد گذاشت. مهمترين تاثير منفی اين واکنش منفی در اشل سياسی عدم تحقق دمکراسی واقعی در ايران است. مناديان دمکراسی بدون حقوق برابر ملی در ايران، به دنبال دمکراسی های باسمه ايی از نوع دمکراسی شاهنشاهی! هستند که مردم ايران تجربه آن را نزديک به 30 سال پيش از سرگذرانده اند.

      در مقابل پايبندی به حقوق برابر مليتهای ايران، همه زمينه های اوليه تحقق دمکراسی را که همانا گشايش جامعه برمبنای ارزش برابر انسان و نه بر مبنای موهوم نژاد برتر شکل خواهد داد و هم زمينه های ثانوی تحقق دمکراسی را که همانا تقسيم قدرت سياسی به مناطق اتنيکی در ايران، که بصورت طبيعی در جغرافيای ايران پراکنده اند به يک واقعيت بدل خواهد گشت. به عبارت بهتر حقوق برابر مليتها يکی از ارکان دمکراسی در ايران فرداست!

      Comment


      • از مرگ شاه افغانستان تا پیروزی اسلامگرایان ترکیه


        حسن کاظمی قمی سفیر ایران در عراق برای دومین بار به صورت رسمی با رایان کراکر سفیر ایالات متحده در بغداد مذاکره کرد
        دور دوم مذاکرات سفرای ایران و آمریکا در بغداد چند چهره دیپلمات خبرساز برای هفته آخر ژوئیه ساخته است. به جز حسن کاظمی قمی سفیر جمهوری اسلامی در عراق که اولین دیپلمات ایرانی است که طی ۲۸ سال گذشته دو بار به صورت رسمی با آمریکایی ها به مذاکره نشسته است، رایان کراکر سفیر ایالات متحده در بغداد نیز با انتقادهای صریح از تهران که پس از مذاکره هفت ساعته با سفیر ایران انجام داد، بسیاری از ناظران را متعجب کرد.
        در شرایطی که خبرنگاران حاضر در کنفرانس خبری سفیر آمریکا در بغداد بیش از آنکه انتظار شنیدن انتقادهای گزنده آقای کراکر از ایران را داشته باشند، منتظر نتایج مذاکره طولانی بودند، سفیر آمریکا گفت ما می خواهیم بدانیم ایرانی ها در قبال حمایت از شبه نظامیان چه کاری می خواهند انجام دهند. ما از ماه می گذشته، اقدامات دلگرم کننده ای از سوی ایرانی ها در قبال عراق مشاهده نکرده ایم. "در این نشست خواستیم برای ایرانی ها روشن کنیم که می دانیم آنها در عراق چه می کنند."

        اما چهره خبرساز این ماجرا نه حسن کاظمی قمی است و نه رایان کراکر؛ بلکه این منوچهر متکی وزیر خارجه ایران است که با استقبال از دور دوم گفتگوها با آمریکا اعلام کرد که ایران حاضر است ارتقای مذاکرات از سطح سفیر به معاون وزیر خارجه را بررسی کند.

        گفته های آقای متکی که در پایان جلسه هیات دولت ایران ابراز شده بود، دردسر تازه ای آفرید که وزیر خارجه ایران را مجبور به پس گرفتن اظهاراتش و تکذیب همه آنچه گفته بود، کرد.

        شان مک کورمک سخنگوی وزارت خارجه آمریکا بلافاصله پس از ابراز آمادگی آقای متکی برای ارتقای سطح مذاکرات، این ایده را رد کرد و گفت که کشورش علاقه ای به این موضوع ندارد.

        با توجه به انتقادات سفیر آمریکا در بغداد معلوم بود که ارتقای سطح مذاکرات پیشنهادی نیست که آمریکا از آن استقبال کند اما بی توجهی آقای متکی، وزیر خارجه ایران را مجبور کرد اصل گفته هایش را که در حضور خبرنگارن گفته بود، تکذیب کند. این چندمین باری است که وزیر خارجه ایران در حضور افکار عمومی یا در مجامع بین المللی سخنی را می گوید اما بلافاصله مجبور به عقب نشینی یا تکذیب آن می شود.

        نخست وزیر سکولارهای مسلمان

        رجب طیب اردوغان نخست وزیر اسلامگرای ترکیه که رهبر حزب عدالت و توسعه است، این هفته توانست نظر رای دهندگان ترکیه را به حزبش جلب کند و بدین ترتیب راه را برای یک دوره پنج ساله دیگر نخست وزیری هموار کند.



        اصلاحات اقتصادی دولت آقای اردوغان که مهمترین آن تسهیل سرمایه گذاری خارجی است رونقی به اقتصاد بدون نفت ترکیه داده که رضایت شهروندان این کشور را از دولت آقای اردوغان تضمین کرده است


        رقبای انتخاباتی به همراه طیف وسیعی از هوارداران سکولاریسم و نظام سیاسی لاییک ترکیه طی ماه های اخیر هشدار می دادند که حزب عدالت و توسعه، ترکیه را آرام آرام از آرمان های مصطفی کمال پاشا یا آتاتورک که بنیانگذار ترکیه مدرن است، دور می کند. "امینه" همسر آقای اردوغان یک بانوی محجبه است که در انظار عمومی با روسری ظاهر می شود. منتقدان آقای اردوغان و مخالفان حزب اسلامگرای عدالت و توسعه می گفتند که تیم همراه آقای اردوغان رویای شبیه کردن مردم ترکیه به همسرش را دارد اما نتیجه انتخابات چیز دیگری را نشان می دهد.

        اصلاحات اقتصادی دولت آقای اردوغان که مهمترین آن تسهیل سرمایه گذاری خارجی است رونقی به اقتصاد بدون نفت ترکیه داده که رضایت شهروندان این کشور را از دولت آقای اردوغان تضمین کرده است.

        رونق صنعت گردشگری ترکیه که هزینه نسبتا ارزان آن به همراه رفاه و امنیتی که دولت فراهم کرده، توریست هایی از آسیای جنوب شرقی و روسیه تا اروپای غربی و حتی آمریکا و البته ایران را به این کشور کشانده و باعث شده درآمد سرانه ترکیه طی این پنج سال افزایش چشمگیری پیدا کند.

        در چنین وضعیتی، حزب آقای اردوغان اکثریت پارلمان ترکیه را به دست آورده و مسلمانانی که پاسدار سکولاریسم در ترکیه شده اند امیدوارند با اصلاح قانون اساسی تعیین مقام ریاست جمهوری را هم به رای مردم بسپارند که در این وضعیت، بخت عبدالله گل وزیر خارجه فعلی و یار آقای اردوغان بیشتر به نظر می رسد.

        رجب طیب اردوغان، نخست وزیر که لب به مشروبات الکلی نمی زند، با همسر محجبه اش در کاخ سفید به دیدار جورج بوش می رود و حتی با حضور او در میتینگ های انتخاباتی شرکت می کند، شعار های ایدئولوژیک را به کناری نهاده و در حال توسعه پرشتاب کشورش است؛ در شرایطی که در مرزهای جنوبی اش، عراقی ها درگیر و دار جنگ اند و در مرزهای شرقی، ایرانیان نگاهی حسرت بار به توسعه آن کشور دارند.

        سیاست ورزی همسر رییس جمهور

        سیسیلیا سارکوزى، همسر نیکولا سارکوزى رییس* جمهور فرانسه با تلاش های مکررش باعث آزادى چند پرستار بلغارى و یک دکتر فلسطینى از لیبى شد. خانم سارکوزی طى ماه جارى دو مرتبه به لیبى سفر کرد تا مقدمات آزادى این پرستاران بلغاری و پزشک فلسطینی را مهیا کند.

        رسانه های فرانسه این هفته با استقبال از ابتکار خانم سارکوزی به یادها آوردند که در زمان روسای جمهور پیشین، بانوی اول فرانسه آرام و موقر روی صندلی کنار همسرش می نشست و فعالیتی از او دیده نمی شد.

        نیکولا سارکوزى درباره* عملکرد همسرش درباره* آزادى این افراد گفته فکر مى*کنم سیسیلیا یک ابتکار عمل سازنده انجام داد.

        روز سه*شنبه۲۴ ژوئیه پس از فرود آمدن هواپیماى حامل این پرستاران بلغاری و پزشک فلسطینى، سیسیلیا سارکوزى اعلام کرد که ۴۵ ساعت نخوابیده است.

        اقدام خانم سارکوزی باعث شده تا شهروندان فرانسوی که به موضوع "اصالت" حساسیت ویژه ای دارند، نرمش هایی از خود در قبال همسر رییس جمهورشان نشان دهند.

        دو سال پیش عکسى از سیسیلیا سارکوزى در کنار مردی منتشر شد که نیکولا نبود. طى رقابت*هاى انتخاباتى ریاست جمهورى اخیر فرانسه نیز خانم سارکوزی حضور کمرنگی در کنار همسرش داشت تا جایی که حتی در انتخابات شرکت نکرد.

        سیسیلیا پس از آن روزها، درحال دست و پا کردن یک نقش خاص و استثنایى براى خود در میان مردم فرانسه* است.

        آخرین پادشاه

        محمد ظاهر شاه آخرین پادشاه افغانستان این هفته در سن ۹۳ سالگی در کابل درگذشت و نظام پادشاهی، در این کشور با تنها بازمانده اش به تاریخ پیوست.



        محمد ظاهر شاه آخرین پادشاه افغانستان این هفته در سن ۹۳ سالگی در کابل درگذشت و نظام پادشاهی، در این کشور با تنها بازمانده اش به تاریخ پیوست


        حکومت محمد ظاهرشاه درسال ۱۹۷۳ بدنبال کودتای داودخان سقوط کرد. ظاهرشاه درهنگام کودتا در ایتالیا بود.

        پس از واقعه ۱۱ سپتامبر و حمله آمریکا و متحدانش به افغانستان و سقوط طالبان و تشکیل دولت حامد کرزی و تصویب قانون اساسی جدید، ظاهرشاه توانست از رم به افغانستان بازگردد و از طرف لویه جرگه، "پدر ملت" و یا به تعبیر افغان آن بابای ملت لقب گرفت.

        به سرنوشت ظاهر شاه شاید از این جنبه بتوان صفت "خوش اقبالی" داد که وی پس از سال ها تحمل تبعید و دوری از وطن سرانجام به افغانستان بازگشت و در شرایطی آبرومندانه زندگی کرد. بختی که نصیب پادشاه همسایه غربی این کشور نشد.

        و چهره دیگر

        محمود مرتضایی یا به نام مشهورترش "وزیر شعار" از جمله چهره های ۲۸ سال اخیر است که صدا و چهره او را بسیاری از ایرانیان حتی بهتر از نام وزرای کابینه های مختلف ایران می شناسند.

        آقای مرتضایی فر در جریان نماز جمعه این هفته تهران به پاس ۲۸ سال فعالیت های تبلیغی اش مورد تقدیر آیت الله احمد جنتی امام جمعه موقت تهران و دبیر شورای نگهبان قرار گرفته است.

        آقا مرتضایی فر پس از انقلاب اسلامی در جریان مراسم رسمی و مذهبی که از سوی دولت برگزار می شد، شعارهایی می ساخت و سر می داد که شرکت کنندگان به تبعیت از او تکرار می کردند. او همچنین به مدت ۲۸ سال مراسم نماز جمعه تهران و اعیاد اسلامی را با خواندن دعا و سر دادن شعارهایش مدیریت می کرد، اما به تازگی از این کار کناره گرفته و اینک شاگردانش را به جای خود روانه مراسم دولتی می کند.

        آقای جنتی در تقدیر نامه ای که به محمود مرتضایی فر در مراسم نماز جمعه تهران اهدا کرده نوشته که روزهای شورانگیز انقلاب با طنین صدایت در خاطره*ها ماندگار شد و شرق و غرب از استحکام شعارهای کوبنده*ات به لرزه افتاد.

        آقای جنتی در این تقدیر نامه آورده که وزیر شعار این روزها تریبون را به نسل جوان سپرده* و خود در کنار آن*ها به "انتقال تجربیات گرانبها"یش مشغول شده است.

        آشنا ترین شعار آقای مرتضایی فر برای مردم ایران، صدای الله اکبر است که در ساعت ۹ شب ۲۱ بهمن (شب سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی) هر سال از تلویزیون دولتی ایران پخش می شود و مردم را به سر دادن شعار به روی پشت بام ها دعوت می کند.


        Comment


        • Comment


          • موج ارتجاعی تر اسلامی کردن فرهنگ و آموزش

            *رژيم جمهوری اسلامی که با مخالفت های داخلی و فشار سنگين خارجی دست به گريبان است, بيمناک از آينده خويش در کنار اعدام های گسترده.. نيروهای درونی خود را نيز تجديد سازمان می دهد, و.. شرايط را برای نقش آفرينی عناصر افراطی و قشری معتقد به رژيم و وفادار به دستگاه ولايی مهياتر می سازد.


            روشنگری:ترکيب عواملی چون, تشديد تحريم و محاصره اقتصادی ايران, شکست جريان اصلاح طلبی, سياست ويژه توزيعی دولت امنيتی, نظامی ی سرکوبگر احمدی نژاد, ناتوانی اپوزيسيون در جذب و سازماندهی نارضايتی های مردم و واقعيت تلخ قرار گرفتن بخشی از اين اپوزيسيون در مدار سياست های سلطه طلبانه آمريکا در قبال ايران, و بالاخره موج پردامنه سرکوب کنونی که سرکوب زنان, جوانان, قربانيان آسيب های اجتماعی و پيگردهای خيابانی و تبديل اعدام ها به نمايش سراسری ارعاب و وحشت پراکنی از نمونه های آن است, عملا شرايط را برای نوعی موج ارتجاعی تر بازگشت در عرصه آموزش و فرهنگ در کشور ايجاد کرده است. ارتجاعی تر؛ از اين جهت که در تمام سال های حکومت اسلامی, پروژه انحصار قدرت, محدوديت شديد و نفس گير آزادی های فردی, مدنی, اجتماعی, برنامه ريزی برای مغزشويی و پاکسازی فکری و انهدام فيزيکی از طريق ترور و آدم ربايی و بهره گيری کامل از همه ابزارهای قدرت دولتی, در حوزه های مختلف و از جمله در حوزه اسلامی کردن فزاينده فرهنگ و آموزش وجود داشته و حاکم بوده است. اما اکنون رژيم جمهوری اسلامی که با مخالفت های داخلی و فشار سنگين خارجی دست به گريبان است, بيمناک از آينده خويش در کنار اعدام های گسترده و به صحنه کشاندن چهره های دژخيم و منفوری چون مرتضوی, نيروهای درونی خود را نيز تجديد سازمان می دهد, و با منسجم و متحد کردن آنها, عناصر غيرقابل اعتماد را از درون دستگاه کنار می زند و شرايط را برای نقش آفرينی عناصر افراطی معتقد به رژيم و وفادار به دستگاه مهياتر می سازد.
            تازه ترين نمونه از اين فرايند را می توان در "همايش اساتيد بسيجی" در مشهد و انتظاراتی که سران رژيم در اين همايش خطاب به شرکت کنندگان تعريف کرده اند ديد. پاسدار صفوی فرمانده سپاه با اشاره به اين که "سازمان بسيج اساتيد کشور هم اکنون بيش از *١٠ هزار عضو دارد و اين يک پتانسيل و ظرفيت بالاى علمى است" گفت:"ما به عنوان نيروهاى مسلح از اين ظرفيت به خوبى استفاده مي*کنيم به طورى که مي*توانم بگويم سالى چند ميليارد تومان پروژه ارايه مي*دهيم و اميدواريم دولت هم بتواند از اين ظرفيت استفاده كند."
            آخوند محمديان نماينده خامنه ای در دانشگاهها در همين همايش صريح و بدون هيچ گونه پرده پوشی مبارزه با اومانيسم را وظيفه اين "اساتيد بسيجی" در دانشگاهها می داند. او با اشاره به خطر دانشگاهها برای بقای رژيم, دانشگاهها را "سرمنشا شرک مدرن" می خواند و می گويد: "براندازى نرم جز در دانشگاه*ها، درجاى ديگرى شكل نمي*گيرد." و تاکيد کرد که بنابراين "مبارزه با آن نيز بايستى دردانشگاه*ها صورت گيرد."
            در پايان همين همايش احمدی نژاد نيز ضمن انتقاد از روند تاکنونی تدوين برنامه های اقتصادی دولت, خواست که "بسيج اساتيد خود را برای تدوين برنامه پنجم توسعه کشور آماده کند".
            در کنار همه اين ها بايد به سخنرانی اخير خامنه ای در مورد نظام آموزشی کشور اشاره کرد که در آن او ضمن ابراز نارضايتی از تهاجم تاکنونی مذهب به نظام آموزشی, خواستار دينی تر شدن نظام آموزش عمومی شد و در همين راستا بر "احيای معاونت پرورشی" تاکيد کرد. باز يک نمونه هشدار دهنده ديگر اختلاف نظر ميان "شمقدری" پاسدار سابق و "مشاور هنری" فعلی احمدی نژاد و صفار هرندی وزير ارشاد و عضو تيم سناريوسازان کيهان شريتعمداری است. جوهر اختلاف آنها هم اين است که شمقدری از ميزان قلع و قمع و سرکوب های تاکنونی صورت گرفته از سوی بدنام ترين و سرکوب گرترين وزير ارشاد دولت های جمهوری اسلامی راضی نيست. او اين سرکوب ها را تدافعی و واکنشی می داند و در مقام توضيح نظرش خواستار آن است که وظيفه وزارت ارشاد سانسور و سلاخی فيلم و کتاب و روزنامه و نشريه و خبرگزاری نباشد, بلکه اصلا چنان شرايطی ايجاد کند که به هيچ وجه امکان توليد فراورده های فرهنگی ای که نياز به سانسور و بازبينی داشته باشد فراهم نگردد. او به طور مشخص اين نظر را در حوزه سينما مطرح می کند و می گويد:"راه اصلاح امور هنری و سينمايی ارشاد، تغيير رويکردهاست و بايد رويکرد سينمای کشور و نوع فيلم ها عوض شود؛ نه اين که انواع فيلم های ساخته شده توقيف گردند."
            ديدگاه شمقدری, مشابه ديدگاه همان 10 هزار "استاتيد بسيجی" در همايش مشهد است که در واقع بايد از آنها به عنوان سپاهيان جهل و قشريت و بازوی فرهنگی سرکوب و مصالح انسانی موج ارتجاعی تر اسلامی کردن ها و تشديد شبيخون سياه ضد فرهنگی رژيم ياد کرد. انتظارات بيان شده شده از آنها اين است که برای احمدی نژاد "در راستای سند چشم انداز 20 ساله" خامنه ای, برنامه پنجم توسعه بنويسند. آنها بايد سلاح های مرگبار جديد برای دستگاه خامنه ای در پروژه های ميلياردی سپاه تهيه کنند. آنها بايد با اومانيسم و فمينيسم در دانشگاهها مقابله کنند و دانشگاهها را از سنگر آزادگی و آزادانديشی و محل جدال آزاد و آمادميک انديشه ها به گورستان متروک افکار قرون وسطايی نظام پوسيده خلافتی تبديل کنند. آنها بايد شرايط را در مدارس کشور هم برای مغزشويی بيشتر کودکان در حدی که رضايت خامنه ای را فراهم آورد, آماده سازند.
            فشرده شدن در درون خود, جستجوی متعصب ترين و قشری ترين و وفادارترين افراد به سيستم برای به کار گماشتن در بخش های دردسرساز و مخالف پرور نظام, اگر چه ممکن است به ميزان زيادی به منظومه تدارکاتی رژيم برای رويارويی با آمريکا مربوط باشد, و از چنين تدارکاتی تاثير گرفته باشد, اما نتايج مخرب و ويرانگر آن بر عرصه آموزش و فرهنگ در ميان مدت فاجعه بار است. تقويت نقش و قدرت اين نيروها در حوزه فرهنگ و آموزش که قشريت, تعصب و واپس گرايی انديشگی ويژگی آنهاست, با مرگ بيشتر خلاقيت ها, سقوط فجيع تر کيفيت آموزش, و پرورش, و پوچی و بی اعتباری فزاينده تر فرآورده های فرهنگی همراه است.

            Comment


            • رژيم های اسرائيل و جمهوری اسلامي، عليرغم دشمنی با هم نقاط اشتراک فراوانی دارند. يکی از آنها اين است که هردو برای تحکيم قدرت خود از مذهب استفاده ميکنند و به درجات مختلف به مرتجع ترين و خشک مغزترين نيروهای مذهبی در تعيين سياست دولت نقش داده اند. مذهب نيز وقتی به دولت نقل مکان ميکند، نخستين کاری که برای به نمايش گذاشتن و تثيبت قدرت خود انجامد ميدهد، اين است که چماق واپس مانده ترين قواعد را بر سر زنان فرود می آورد.

              در جمهوری اسلامی اين پديده در شکل کمال يافته خود به نمايش گذاشته شده است. در اسرائيل در همه دوره ها، اما بويژه در دوره بحرانی کنوني، احزاب حاکم برای پيروزی در انتخابات و پيشبرد سياست نزاد پرستانه خود با يهوديان افراطی ائتلاف ميکنند. يک پايگاه مهم اين گروه های افراطي، يهوديانی هستند که از سراسر جهان به اسرائيل دعوت شده و در زمين های تصرف شده با کاربرد زور عليه فلسطينی ها اسکان داده ميشوند. آنها نقش مهمی در دزدی از زمين های فلسطينی ها و توسعه اسرائيل بازی کرده اند و با آزار و سرکوب روزمره همسايگان فلسطينی به سياست اشغال و کوچ دادن گروهی و فلسطينی ها و مستعمره سازی فلسطين نقش بازی ميکنند. جالب اين است که اين سياست زمين دزدی و خانه سازی غير قانونی دردوره کنونی بيش از همه در ساحل غربی يعنی در همان بخشی متمرکز است که با اتکاء به قدرت نظامی اسرائيل و قدرت آمريکا به کمک خيانت فاجعه بار محمود عباس و دار و دسته اش، يک دولت نمايشی و تحميلی برپا داشته اند تا در تبليغات رسانه ای اعلام کنند مساله فلسطين ,در حال حل شدن است, وضمنا به رای دهندگان آمريکايی نشان دهند در انتخابات 2008 بايد به جرج بوش رای داد که بالاخره مساله فلسطين را , حل, کرد، در حاليکه هدف همان سياست قبلی شارون است،يعنی بالا کشيدن اورشليم شرقي، به رسميت شناختن حق اسرائيل بر زمين هايی که در جريان مسکن سازی های غير قانونی و کشيدن ديوار آپارتايد دزديده است، و برگماری يک قدرت پليسی کارگزار اسرائيل و آمريکا به کمک عباس يا عوامل جانشين ديگر برای سرکوب مقاومت فلسطينی ها.

              گروه های مذهبی افراطی و ساير يهوديان نژاد پرست افراطی و احزاب وابسته به آنها در ازای کمک به اين سياست نه تنها زمين، خانه، پول، امتيازات ويژه مثل معافيت از خدمت سربازی و ماليات، و خدمات متعدد ديگر دريافت ميکنند، بلکه تحميل تعدادی از قواعد مذهبی به شدت واپس مانده را به شرط ائتلاف خود را با دولت ها، بويژه دولت اولمرت که ضعيف است، تبديل کرده اند و نه تنها در رابطه با دريافت پول و امکانات، بلکه در رابطه با , شرعيات, نيز باج خواهی ميکنند. زنان از اين سياست البته بی نصيب نمی مانند و متاسفانه همانطور که در مورد خواهران زينب ايرانی شاهديم، در اسرائيل هم بسياری با پای خود به اين دامگاه ميروند. کاتيا آدلر گزارشگر بی بی سی در اورشليم، چندی پيش از ,اتوبوس نجابت, در اسرائيل گزارش کوتاهی فرستاده بود که خواندنی است.

              لازم به يادآوری است که همين نوع تک و توک گزارشات برخی کانال های شبکه بی بی سی باعث شده که اسرائيل و محافظه کاران آمريکا و انگليس اخيرا به توطئه وسيع[ گزارش نامناسب ازملکه، دروغ گفتن در يک برنامه] و پاپوش دوزی برای بی بی سی متوسل شوند تاکنترل عمومی براين شبکه را بطور کامل حذف کنند، صداهای مستقل را در رسانه های رسمی قطع کنند و رسانه های عمومی را يک سره به دست تجار بزرگی بدهند که سياست و اطلاعات را به شيوه انحصاری کنترل ميکنند. به همين دليل است که رسانه های ليبرال انگليس کارزاری راه انداخته اند به نام ,در دفاع از بی بی سی,. اين در حالی است که خط عمومی بی بی سی در همه موارد بويژه در مورد جنگ و اشغال و سياست های بزرگ استعماري، از سياست دولت های انگليس و آمريکا پيروی ميکند. قاطی پاطی شده است؟ اندکی! ولی پديده های دنيا بويژه در جهان سياست، سياه و سفيد نيست. و ارتجاع را ول کنيد دامن خودی ها را هم ميگيرد و گام به گام تا جايی پيش ميرود که از آزادی نشان نماند. خوشبختانه مردمان جهان يقه ارتجاع را عليرغم همه پول و پله و ضرب و زور و خدمه حرف شنويی که دارند، ول نمی کنند.
              گزارش کاتيا آدلر را در زير بخوانيد.

              اتوبوس های نجابت
              کاتيا آدلر. بی بی سی . 24 آوريل 2007
              روز گذشته در يک ايستگاه اتوبوس در مرکز شهر اورشليم در انتظار ايستاده بودم. منطقه، يک محله شلوغ ارتدکس نشين يهودی در Mea Sharim و ايستگاه اتوبوس به شدت شلوغ بود. وقتی اتوبوس شماره 40 رسيد، با عجيب ترين اتفاق رو برو شدم. شوهران، زنان خود را که در ماه های آخر حاملگی بودند ترک کردند، شوهرانی که به تنهايی با کالسکه و صندلی چرخدار تقلا ميکردند، همراه با ديگر مردان از در جلو سوار می شدند. زنان به طرف در عقب ميرفتند که در عقب اتوبوس جا بگيرند.

              در داخل اتوبوس من سعی کردم برخلاف اين سيستم عمل کنم و به حرکتم به طرف راننده ادامه دادم ولی با فشار بطرف ساير زنان در عقب اتوبوس رانده شدم.

              اين آن چيزی است که يهوديان اصولگرا، ,اتوبوس نجابت, می نامند. سيستم جدا سازی در مسير 30 اتوبوس عمومی در اسرائيل برقرار است. مقامات اينجا ميگويند اين وضعيت داوطلبانه است، ولی در عمل همانطور که من امتحان کردم، حق انتخابی در کار نبود.

              بدرفتاری و تهديد
              نائومی راگن يکی از زنانی است که با گروهی ديگر در رابطه با اتوبوس های نجابت به دادگاه شکايت کرده اند. اوخودش يک يهودی اصولگراست.او به من گفت:,من نميخواستم انقلاب کنم. تنها چيزی که ميخواستم اين بود که به خانه برسم. من در مرکز شهر بودم وديدم اتوبوس مستقيم به طرف محل سکونت من می آيد و سوار شدم و روی يک صندلی تکی پشت راننده نشستم. اتوبوس کاملا خالی بود. ناگهان تعدادی مرد از اصولگراهای افراطی سوار شدند. آنها به من گفتند اجازه ندارم در صندلی جلو بنشينم. من مجبور شدم به عقب اتوبوس بروم.,

              او گفت اتوبوس های نجابت نه تنها بر پايه يک سيستم تبعيض جنسی استوارهستند، بلکه ميتواند برای کسانی که مثل او آنرا ناديده بگيرند، خطرناک باشد.

              , من به او گفتم ببين، اگر تو فقط يک آيه از کتاب يهود برای من بياوری که در آن نوشته باشد من بايد در عقب اتوبوس بنشينم، من ميروم عقب. او سعی کرد از بقيه مسافران کمک بگيرد ومن نيم ساعت يک جهنم تمام را از سرگذراندم. توهين، تحقير، ارعاب و حتی تهديد فيزيکی.,

              جداسازي، ,تبعيض مثبت, به نفع زنان!
              مدافعان سيستم جداسازی ميگويند اتوبوس های نجابت فقط در مناطق يهودی نشين مذهبی برقرارند. اما در همه موارد چنين نيست. بسياری از مسافران نارحتند. در تمام شهر مردم درايستگاه های اتوبوس شکايت ميکنند. مردی به من گفت آنهايی که طرفدار اتوبوس های جداسازی شده هستند، بايد به يک شرکت خصوصی پول بپردازند که اين سرويس را به آنها بدهد.

              شخص ديگری ميگفت در يک جامعه دموکراتيک و در جايی که اتوبوس ها با سوبسيد دولت کار ميکنند، علايق يک اقليت نبايد بر نظر اکثريت رجحان داشته باشد.
              ولی شلومو روزنشتاين که عضو شورای شهر اورشليم است با اين نظر موافق نبود. او گفت اين تبعيض مثبت به نفع زنان است. مذهب ما ميگويد بين مرد و زن در مکان های عمومی نبايد هيچگونه تماسی صورت بگيرد. اين سد نجابت نبايد شکسته شود.

              مبارزه در مسير سربالايی
              مخالفان اتوبوس های نجابت با مبارزه دشواری روبرو هستند. رهبران يهوديان اصول گرا، در اسرائيل اقليت نيرومندی هستند. نوامی ريگن ميگويد اتوبوس ها فقط بخشی از پروژه خطرناک برخورد با زنان در جوامع يهودی نشين اصولگراست. آنها تا کنون تحصيلات عالی زنان در مراکز اصولگرای افراطی در جهان را لغو کرده اند. آنها دادگاه های مذهبی را از قضات اصولگرای مذهبی پر کرده اند. در برخی مناطق پياده روهای زنانه در خيابان درست کرده اند.,

              خانم راگن گفت در محلات يهودی نشين افراطي، همه جا تابلوهايی گذاشته اند که از زنان ميخواهند نجيبانه لباس بپوشند. او گفت:,آنها به روی زنانی که نجيبانه لباس نپوشيده اند، رنگ و مواد سفيد کننده می پاشند. اگر ما اينجا و در رابطه با اتوبوس های زنانه مردانه مرز را تعيين نکنيم، نميدانم اين کشور و اين مذهب 20 سال ديگر به چه شکلی در خواهد آمد.,

              نوامی راگن وديگران در خواست هايی به دادگاه عالی اسرائيل فرستاده اند که يا اتوبوس های جداسازی تماما ممنوع شود يا شرکت های اتوبوسرانی موظف شوند در کنار آنها اتوبوس هايی به راه بيندازند که در آنها هرکس هرجا دلش خواست بنشيند.

              Comment


              • سرمايه های به تاراج رفته! در حاشيه گزارش تکان دهنده سازمان بازرسی

                *اگر در شرايطی که هنوز حلقه محاصره اقتصادی به دور ايران تنگ تر نشده بود اجرای "طرح ضربتی اشتغال" در دوره دولت خاتمی به اعتراف گزارس سازمان بازرسی فقط يک قلم ميلياردها تومان معوقه بانکی بالا آورده است, حالا که عناصر سرکوبگر امنيتی و نظامی جامعه ايران را به لبه پرتگاه جنگ و تحريم های شديد کشيده اند..سرنوشت طرح بنگاههای زودبازده دولت احمدی نژاد آيا می تواند بهتر از نسخه سابق از آب دربيايد؟


                روشنگری: طرح های اقتصادی و اقدامات سياسی اغلب از جنبه سرعت بروز پيامدها متفاوت هستند. نتايج اقدامات سياسی غالبا بلافصل است و تاثيرات آن بر مجموعه نيروهای فعال صحنه سياست سريع ظاهر می شود, در حالی که عواقب طرح های اقتصادی ديرتر ظاهر می شود و شايد زمانی که حساسيت ها و نقد و داوری ها در باره چند و چون طرح راهی بايگانی شده يا زير جاذبه انبوهی از رخدادهای مهم سياسی مدفون شده است. در اين صورت حتی فاجعه بار بودن طرح و وارد شدن خسارات هنگفت از رهگذر اجرای آن هم واکنش چندانی برنمی انگيزد و در سکوت می گذرد؛ بويژه اگر حاميان آن هم منتقدان جناحی سياست های کنونی دولت شبه نظامی - امنيتی احمدی نژاد در حوزه اقتصادی باشند و طراحان آن عوامل همين دولت سرکوبگر فعلی. و اصل ماجرا تقريبا مثل اغلب موارد در بستر رقابت های جناح های رژيم در حوزه سياست های اقتصادی طرح شده باشد.
                اما خارج از اين که واکنش ها و انگيزه های گروهبندی های رژيم چه باشد, از خود فاجعه نمی توان گذشت.
                روز دوشنبه 8 مرداد, سازمان بازرسی وابسته به دولت گزارش تکان دهنده ای در باره نتايج وخيم حاصل از "تسهيلات پرداختی بالای ده ميليارد ريال بانک*های دولتی در سال 1385 که با هدف گسترش و رونق فعاليت اقتصادی در بخش*های توليدي، بازرگانی و خدماتي، اجرای طرح*های کارآفرين و اشتغال*زايی" صورت گرفت انتشار داد. براساس گزارش" "10 بانک دولتی 112 هزار ميليارد ريال مطالبات معوق دارند." (مشروح اين گزارش را که در بخش خبرهای روز در روشنگری آمده است بخوانيد).(1)
                در اين گزارش آمده است:"مجموع بدهي*های سررسيد گذشته و معوق گيرندگان تسهيلات در ده بانک دولتی در پايان سال*های 83، 84 و 85 به ترتيب بيش از 53، 80 و 112 هزار ميليارد ريال بوده است."
                در گزارش تفکيک دقيقی از حجم معوقه های بخش های مختلف به نظام بانکی صورت نگرفته و فقط به طور کلی به مواردی چون پرداخت تسهيلات برای "اجرای طرح های کارآفرين و اشتغال زايی" اشاره شده است. با اين حال آدرس تاريخ های سررسيد مورد اشاره در گزارش سازمان بازرسی جای ترديدی باقی نمی گذارد که بخش عمده بدهی به دوره دولت قبلی مربوط است. در واقع بخشی از معوقه های بانکی مورد اشاره گزارش سازمان بازرسی محصول ورشکستگی های ناشی از اجراى طرح ضربتى اشتغال است که بويژه در دو سال آخر عمر دولت محمد خاتمي، به اجرا گذاشته شد. حاصل آن طرح, بنگاههای ورشکسته, سرمايه های به يغما رفته و تسهيلات بانکی پرداخت نشده است.
                کارشناسان اقتصادی در نقد اين ورشکستگی, غالبا بر عدم گسترش کافی بازارهای داخلی, بالاتر بودن سود بازرگانی نسبت به توليدات صنعتی, ورود اجناس قاچاق مشابه خارجی ارزان قيمت تر, عدم دسترسی به بازارهای جهانی, فقدان برنامه ريزی دقيق, نبود نظارت و کنترل بر نحوه مصرف تسهيلات, ضعف مديريت و مواردی از اين دست اشاره می کنند. آنچه اما هولناک است, تنها خسارات هنگفت مالی ناشی از ورشکستگی طرح هايی نظير "طرح ضربتی اشتغال" در دوره دولت خاتمی که آمارهايش حالا بيرون ريخته می شود, نيست, بلکه اين است که در شرايط حاضر هم اولا همه مولفه هايی که منجر به اين ورشکستگی و معوقه های عظيم بانکی شد به قوت خود باقی است و حتی بدتر هم شده است, ثانيا, تفاوت قابل توجهی در جهت وخيم تر شدن نتايج طرح بنگاههای زودبازده که نسخه دولت احمدی نژاد برای اشتغال زايی است (و صرفنظر از حواشی و جزئيات البته شبيه طرح ضربتی اشتغال در دوره خاتمی است) وجود دارد. در دوره دولت خاتمی درگيری رژيم با آمريکا و کشورهای غربی در سطح کنونی حاد نبود. اگر در شرايطی که هنوز حلقه محاصره اقتصادی به دور ايران تنگ تر نشده بود و بانک های بزرگ جهان يکی پس از ديگری معامله با ايران را تحريم نکرده بودند و درهای بازارهای جهانی يکی پس از ديگری بر روی ايران بسته نشده بود, اجرای "طرح ضربتی اشتغال" فقط يک قلم ميلياردها تومان معوقه بانکی بالا آورده است که معلوم نيست به کجا رفته و چگونه وصول خواهد شد, سرنوشت طرح بنگاههای زودبازده دولت احمدی نژاد آيا می تواند بهتر از نسخه سابق از آب دربيايد.
                چه دوره دولت قبلی که دوره واگذاری های بی حساب و کتاب دارايی های ملی به دلال ها (حالا اسم آنها را گذاشته اند: کارآفرين!) و واسطه های دانه درشت های حکومتی, و گسترش کارتن خوابی و حراج زنان و دختران جوان و فقر و فحشا و تن فروشی و تعميق شکاف طبقاتی بود, چه در دوره دولت فعلی که عناصر سرکوبگر امنيتی و نظامی در ائتلاف منفی با آمريکا, جامعه ايران را به لبه پرتگاه جنگ و تحريم های شديد کشيده اند, و عوارض سياست های دولت های قبلی در عرصه اجتماعی را با اعدام های دسته جمعی بی کيفرخواست پاسخ می دهند, جز ضرر و زيان و فرصت سوزی و برباد دادن سرمايه های ملی چيزی نصيب مردم ايران نشده است. تامين اشتغال پايدار رويايی است که با وجود رژيم جمهوری اسلامی تحقق پذير نخواهد شد. اين را آمارهای خود همين رژيم نشان می دهد.

                Comment


                • Comment


                  • اسلحه
                    بنا برگزارشاتی که منتشر شده است قرار است آمريکا معادل 60 ميليارد دلار تسليحات به خاورميانه تزريق کند. سلاح هابسيار پيشرفته اند. مثلا بمب افکن هايی که با ماهواره هدايت ميشوند و توانايی آنها امتحان شده، برای نمونه بنا برگزارش بی بی سی همين نوع هواپيما ها 4500 بمب روی افغانستان و 6500 بمب روی عراق ريخته اند و چنانکه از ميزان ويرانی ها هويداست، بسيار موفق بوده اند. در اين مجموعه آخرين مدل جنگنده های هوايی و کشتی های جنگی نيز جاگرفته اند. در رابطه با انگيزه صدوراين سلاح ها، تحليلگران به نکاتی اشاره کرده اند. از جمله:

                    احياءو تقويت ائتلاف دوران جنگ 8 ساله عليه رژيم اسلامیاين بار آمريکا به سياست قبلی صراحت داده است. در اين رابطه کندوليزا رايس گفت ايران بزرگ ترين خطر برای خاورميانه است و آمريکا ميخواهد متحدين خود را در مقابل آن حمايت کند. حسينی سخنگوی وزير خارجه رژيم ايران در واکنش گفت ايجاد ترس و نگرانی و مخدوش کردن روابط کشورهای خاورميانه سياست آمريکاست. اما نجار وزير دفاع رژيم ايران در اظهار نظری متناقض گفت ,تقويت نيروهای دفاعی کشورهای مسلمان , موجب نگرانی رژيم ايران نيست و اين معامله را به مثابه ,افزايش توان دفاعی بخشی از جهان اسلام, تلقی کرد.اگرچه اين اظهار نظر فعلا رجز خوانی رسانه ای است و به قصد تظاهر به رفاقت ,شيخ,های سنی و ,ملا,های شيعه که مورد علاقه آمريکاست، گفته شده، ولی چنانکه در آخر مقاله خواهيم ديد، بعيد نيست روزی آمريکا در اين تفسير به سردار پاسدار ارتجاع ايران بپيوندد.

                    *کمک غيرمستقيم به رژيم ايران؟ . به نوشته روزنامه انگليسی اينديپندنت يک هدف مهم ارسال محموله هااين است که سعودی ها و ديگر شيوخ سنی را متقاعد کنند که دست از خرابکاری در عراق به منظور بی ثبات کردن دولت شيعه مالکی بردارند. به نظر ميرسد اطلاعات آمريکا از وسعت خرابکاری و حمايت مالی و تسليحاتی اين رژيم ها از شورشيان سنی عراق خبر ميدهد. اگرچه آمريکايی ها اطلاعات خود را صريح رو نمی کنند ولی اينديپندنت به اظهارات اخير زلمای خليل زاد اشاره کرده که در CNN و يک روزنامه آمريکايی گفته است ترديدی نيست که سعودی ها و تعدادی از کشورهای کوچکتر متحد آمريکا در بی ثباتی عراق نقش دارند. چون دولت مالکی متحد استراتژيک رژيم ايران است، اينديپندنت مثل تعدادی ديگر از تحليل گران نتيجه گرفته است که آمريکا به اين ترتيب بطور غير مستقيم به رژيم ايران کمک ميکند و اين امر را تناقض آميز يافته است:
                    ,دولت بوش از کشورهای سنی ميخواهد که از حکومت تحت کنترل شيعه های بغداد حمايت کنند، هرچند اين همان حکومتی است که بطور ماهوی متحد ايران است و نفوذ فزاينده آن و مقاصد احتمالی آن برای به دست آوردن تسليحات اتمی نگرانی اصلی آمريکا و اسرائيل و دولت های سنی محسوب ميشود.,*
                    ترديدی نيست که آمريکا ميخواهد خرابکاری کشورهای عربی در عراق را کنترل کرده تا تاکتيک های نظامی و سياسی خود برای ادامه اشغال عراق را تحت کنترل داشته باشد و برای جلوگيری از مداخله مخرب آنها نياز دارد به آنها اطمينان دهد که حمايت موقت از دولت مالکی يا مذاکرات تشريفاتی با رژيم ايران، در حمايت آمريکا از آنها بويژه سعودی ها و موقعيت آنها در خاورميانه خلل وارد نميکند. اما آياهدف اصلی از تحبيب اين دولت ها به کمک ارسال اسلحه و در عين حال تذکربه آنها از طريق خالدزاي، به قصد کمک به دولت مالکی است؟ مفسران عرب که بيش از مفسران غربی به اوضاع منطقه خود واردند، اطلاعات ديگری به دست داده اند.

                    چماق و شيرينی برای مصالحه در مورد فلسطين؟ فروش بی سابقه سلاح بويژه به دو کشور عربی مهم همزمان با تحرکات متعددی در رابطه با فلسطين و روابط کشورهای عرب و اسرائيل صورت گرفت. هدف اين تحرکات اين است که کشورهای عرب بويژه عربستان و اتحاديه عرب روابط عادی با اسرائيل برقرار کنند، بدون اينکه امتيازی در رابطه بافلسطين داده شود، برعکس آنها بايد در آستانه انتخابات آمريکا نقش بازی کنند که مساله فلسطين در جريان يک کنفرانس نمايشی حل ميشود. الاهرام هفتگی* از قول ديپلمات های عاليرتبه عرب، بی نام يا با نام، نقل کرد که دولت های عرب عليرغم اينکه ميدانند بوش، گرفتار در باتلاق عراق و در آستانه انتخابات، در اين ,بازی صلح, چه هدفی را دنبال ميکند، و هدف اسرائيل نيز جلب کمک آنها ,برای اداره اشغال است نه پايان دادن به اشغال,، اما نوميدانه تلاش ميکنند آمريکا را متقاعد کنند که به اسرائيل فشار بياورد تا امتيازی هرقدر کوچک بدهد. يوری آبنری در مقاله خود تحت عنوان, دام ابلهان,* مثل تعدادی از مفسران مستقل ديگر يادآوری کرد که بوش زمان، مکان، و بويژه شرکت کنندگان ,کنفرانس صلح, را اعلام نميکند. مساله؟ نارضايی و غرولند عربستان از شرکت در کنفرانسی که سرانجامی جز کنفرانس های قبلی نخواهد داشت.

                    به عبارت ديگر اگر در اين مساله بين تحليل گران اختلاف نظر است که ايجاد ائتلاف سنی عليه شيعه عمدتا خواست آمريکاست يا خواست عربستان، در اين مورد اختلاف نظری نيست که عربستان با شرکت در اين بازی بی سرانجام امتياز بزرگی به آمريکا و اسرائيل ميدهد، روابط خود را با حماس و سوريه که هردو سنی هستند مخدوش ميکند و زير فشار افکار عمومی عرب قرار ميگيرد. بنابراين در مقابل انجام چنين کاری امتياز می طلبيد و چانه ميزد.آيا چماق زلمای و حلاوت دريافت اسلحه برای سر به راه کردن سعودی ها و صرفنظر کردن از امتياز خواهی در موردنمايش صلح فلسطين است؟ درست است که اين سلاح ها سرانجام برای کشتار مردم منطقه با پول خودشان به کار ميرود، ولی با تقسيم مردم منطقه به نيروهای ,شيخ, سنی عرب و ,ملا,ی شيعه ايراني، شايد بتوان آن را به عنوان امتياز به خورد اعراب داد. امری که لااقل در آغاز جنگ 8 ساله واقعيت يافته بود.

                    اما تا آنجا که به حمايت سعودی ها از شورشيان عراق مربوط است تحليل گر مجله نيشن آمريکا به نکته طنزآميزی اشاره کرده است: حالا که عربستان با تقويت شورشيان در عراق ,پاداش, بزرگی گرفته و عليرغم تحويل بخش اعظم تروريست های 11 سپتامبر[14 از 19]، به برنده اصلی جنگ با ترور تبديل شده است، چرا از اين وسيله صرفنظر کند؟*

                    *کلک به انگيس همانطور که تحليلگران عرب اوضاع منطقه خود را ميشناسند، تحليلگران غربی هم به اوضاع کشورهای خود واردند. به نوشته روزنامه انگليسی اينديپندنت آمريکا اميدوار است با فروش اين سلاح ها ضرباتی را که قبلا از انگلستان خورده جبران کند. منظور از ضربات، معاملات سنگين بريتانيايی ها با احترام به سنت ,ملی, و,تاريخی, رشوه بگيری در خاندان سعودی و پرونده BAE است که انگليسی ها گفتند بررسی آن از نظر منافع انگليس صلاح نيست، و آمريکايی ها گفتند آن را بررسی ميکنند و گويا به اين نتيجه رسيدند که اشتباه کرده بودند و بايد دم دوستان را ببينند. به نوشته اينديپندنت دولت بوش برای جلوگيری از تکرار ضربات قبلی به حقوقدانان در کاپيتول هيل دستور داده به فکر پيدا کردن مفرهايی باشند تا اگر نمايندگان دموکرات کنگره شروط زيادی برای معامله تسليحاتی پيشنهاد کنند، راه دررو پيدا شود.البته شروط دموکرات ها به خاطر نفس مخالفت با تبديل خاورميانه به بشکه باروت نيست. اگر توجه کنيد با اينکه اسرائيل سلاح های بيشتری دريافت کرده است، اما تقريبا قريب به اتفاق بحث ها در محافل قدرت در آمريکا ترديد در فروش سلاح به کشورهای عربی است.

                    *حفظ برتری اسرائيل بر اعراب و جبران سلاح های مصرف شده در لبنانمورد اول باتعيين نسبت نابرابر در سلاح های صادر شده به نفع اسرائيل و نوع آنها و تعيين شروطی برای نگهداری سلاح ها دور از اسرائيل رعايت شده و مورد توجه همه رسانه ها هم بوده است. در مورد دوم اينديپندنت نوشته است رشد عظيم و 30 درصدی کمک نظامی به اسرائيل هم برتری صنعت مدرن تسليحاتی آن را حفظ ميکند وهم بخشا برای جايگزين کردن سلاح هايی است که اسرائيل در تابستان 2006 در جنگ لبنان از دست داد.

                    *اعانه و کارکرد چندگانه آن: يک نکته ديگر هم هست که در رسانه های رسمی لااقل به شکل عريان به آن پرداخته نشده است، چون به طنزی تلخ شبيه ميشود. اما عين واقعيت است. موضوع اين است که در اين معاملات کلان آمريکا با فروش سلاح ها 20 ميليارد دلار از عربستان سعودی ,اعانه, دريافت ميکند، اما در عوض معادل 30 ميليارد دلار اسلحه به اسرائيل ,اعانه, ميدهد.
                    ممکن است سوال کنيد چطور صدور سلاح در يک جا دريافت اعانه است و در جای ديگر پرداخت اعانه؟ اما برای پاسخ به اين سوال بايد از حسابداری با چرتکه اندکی فراتر رفت. فقط سعودی ها هستند که هنوز به شيوه شکل و شمايل حکومت شان معامله ميکنند، يعنی سال هاست که مداوم دلارهای نفتی مردم را اول به حساب شيوخ و بعد به حساب بانکی کارخانجات اسلحه سازی واريز ميکنند. به همين ترتيب ساير شيخ های کوچک که گويا قرار است حدود 5 ميليارد دلار به همين شيوه به آمريکا اعانه بدهند و اسلحه بگيرند تا بعد آنها را در اختيار آمريکا بگذارند.

                    اما معاملات با اسرائيل به شيوه مدرن تری صورت ميگيرد. اين بار که رسما از ,کمک, تسليحاتی صحبت ميکنند. اما وقتی هم که بگويند سلاح را به اسرائيل فروخته اند، اسرائيل نخست از منبع کمک هزينه به , کشورهای نيازمند,، از آمريکا پول دريافت ميکند و بعد اين پول را به کارخانه های اسلحه های سازی آمريکا می پردازد. در واقع فقط اسلحه به اسرائيل ميرود. اما پول در داخل آمريکا از حسابی به حسابی ديگر منتقل ميشود. يعنی از حساب ماليات دهندگان آمريکايی به حساب کارخانجات اسلحه سازی. از طرف ديگر مقامات و سرمايه داران اسرائيلی خود از بزرگ ترين شرکای اين کارخانجات هستند، بنابراين يک پول اضافی هم بابت سهم خود و بالا رفتن ارزش سهام اين کارخانجات دريافت ميکنند. لازم به گفتن نيست که بخشی از پولی هم که سعودی ها به آمريکا کمک کرده اند از اين طريق پيچيده به حساب دولت يا دولتمردان اسرائيل وارد ميشود. يعنی اسرائيل نه دوبل بلکه ,سوبل, سود به جيب ميزند. هم اسلحه ميگيرد، هم برای پرداخت بهای اسلحه پول ميگيرد، هم سهمی بابت سود و افزايش سهامش در کارخانجات اسلحه سازی ميگيرد.و هرچه جنگ و اسلحه در خاورميانه و جهان فراوان تر شود، عوايد اين حسابداری زيرکانه و مدرن بازهم بيشتر ميشود. آن بخش از درآمد سعودی ها نيز که نه ازفروش نفت مردم بلکه به صورت رشوه از منابع غربی می آيد به همين شيوه ی مدرن، معامله و محاسبه ميشود. همانطور که طارق علی تحليلگر مطلع انگليسی در مقاله ای تحت عنوان ,به جيب شاهزادگان, *اشاره کرد بخش بزرگی از رشوه مستقيما به حساب های غربی در قمارخانه های موناکو يا حساب های بانکی ديگر بابت عياشی روی کشتی های تفريحی واريز ميشود.

                    ضمنا بنابر همان اخبار آمريکا 13 ميليارد دلار نيز به جمهوری مادام العمر و احتمالا موروثی اما مدرن مصر تسليحات اعانه ميدهد. مصر به راستی به اعانه تسليحاتی نياز دارد. چون اخيرا مردمش تشنه لب و با ظرف های خالی به خيابان ريختند و ,وحشيانه, به داد و فرياد پرداختند و ميدانيم که شورش ,مردم وحشی, که تشنه هم باشد، چقدر برای جمهوری های مادام العمر موروثی مدرن خطرناک است و خانم کندوليزارايس که بعد از جنگ لبنان افتخارا دکترای مامايی گرفته است، در اين يک مورد و موارد مشابه مربوط به شيوخ و امرای ,ميانه رو, توصيه کرده است که بهتر است از حاملگی آنها جلوگيری به عمل آورد وگرنه خود دوستان , ميانه رو, ممکن است در اثر افراط در ,استعمال, دموکراسی قبل از زايمان سقط شوند.


                    Comment


                    • آواره

                      آوارگان خاورميانه نه تنها عملا آدم محسوب نمی شوند و از حقوق انسانی محرومند، بلکه برخلاف اسلحه، کالا هم نيستند و به همين جهت هيچکس آنها را نمی خواهد. عليرغم اين، ارقام مربوط به آنها در خاورميانه به طرز سرگيجه آوری بالا ميرود. در مورد علت افزايش آنها هم برخلاف اسلحه نياز نيست که به انواع تفسيرها متوسل شويم. در شرايط کنونی جنگ نخستين و مهمترين دليل رشد جهش وار ارقام پناهندگی در خاورميانه است.
                      تنها آوارگان عراق را در نظر بگيريد. UNHCR ميگويد اين بزرگ ترين آوارگی توده ای از زمان جنگ جهانی دوم است. عراق فقط قهرمان فوتبال آسيا نيست، بلکه در مسابقه آوارگی جام آسيا را حتی از فلسطين و جام جهانی را از همه ربوده است. بنا بر گزارش UNHCR روزانه، توجه کنيد روزانه، 2000 عراقی از خانه خود آواره ميشوند زيرا اگر به آوارگی تن ندهند، به احتمال قوی کشته ميشوند. فقط يک ميليون و نيم در سوريه متراکم شده اند. اردن کوچک از شدت تراکم آوارگان عراقی در حال انفجار است و بيش از 750000 عراقی آواره را در خود جاداده است. بيش از 200000 آواره عراقی به مصر ولبنان پناه آورده اند. تازه در اين دومی بعد از جنگ تابستان، مردم بخش جنوب يعنی نزديک يک ميليون نفر در وضعيتی مشابه آوارگی زندگی ميکنند و فقط برای اينکه مثل فلسطينی ها بی زمين نشده و به آوارگی های مکرر تن در ندهند، در خرابه های خود مانده اند. چشم انداز جنگ ديگری هم در راه است و بخشی از اقلام سلاح که در بالا ذکر شد به همين مناسبت به خاورميانه منتقل ميشود. به گزارش سازمان ملل دردرون عراق نيز دوميليون نفر، يعنی از هر هفت نفر يک نفر آواره اند.

                      وضع افغانستان نيز روشن است. همين اخيرا رژيم ,مهرپرور, اسلامی هزارها هزارها مهاجر و آواره افغانی را به افغانستان برگرداند، لابد چون در اين کشور صلح و صفا برقرار است.
                      بعلاوه کافی است که دو قدم از خاورميانه آنطرف تر برويم. آنجا خبرهايی است که از نظر رسانه های انحصاری ارزش بازتاب دادن ندارد، شايد به اين دليل که ممکن است باعث رشک آوارگان خاورميانه شود.اما در لابلای خبرها اخبار تکان دهنده ای را که UNHCR گزارش کرده ميتوان يافت. مثلا در اوايل تابستان امسال و بعد از حمله , دموکراتيک, آمريکا و اتيوپی به سومالي، خانم اريکا فالر نماينده اين سازمان خبرداد تنها در يمن بيش از 100000 آواره - عمدتاسوماليايی - در وضعيت , پريشان آوری, به سر ميبرند. غذا و دارو نيست، اغلب مادران تعدادی از کودکان خود را از دست داده اند، علاوه بر گرسنگي، بی آبي، شيوع بيماری ها عده ای هم ديوانه ميشوند...

                      آوارگان سوماليايی جزو آوارگان آفريقايی محسوب ميشوندو چنانکه ميدانيم به آسانی به اروپا راه پيدا نميکنند. اتحاديه بشردوست اروپا حتی در دريا هم برای جلوگيری از ورود آنها ,ديوار, کشيده است. بنابراين آوارگان آسيا و افريقا جای شان در همين قاره هاست که برای پناهنده و آواره حقوقی قايل نيستند. دولت های اغلب مستبد اين قاره ها که نان مردم خودشان راهم می دزدند، ميگويند نان خور زيادی نمی خواهيم. اما نان.. به اين قلم بپردازيم، چون چنين به نظر ميرسد که يک توافق عمومی بين تمام دولت های معظم جهان و تمام احزاب قدرتمند بوجود آمده که بايد آوارگان را به امان خدا رها کرد.کافی است فقط از ورود آنها به کشورها و پايان دادن به آوارگی شان جلوگيری نمود. بقيه اش با خداست.


                      نان
                      در رابطه با اين جنس، رشد، مربوط به بهای نان است نه مقدار آن. در مورد قصد,نوحه خوانی, نيست. اين وظيفه را اکنون خود ثروتمندان جهان در نقش ,نيکوکار, برعهده گرفته اند . اما رشد بهای مواد غذايی يک گرايش عمومی در جهان است که از آمريکا و انگليس گرفته تا هند و چين را در بر ميگيرد. با اينکه قرار بود ,رقابت آزاد, در بازار گلوبال اجناس را فراوان و ارزان کند ولی اسلحه و آواره را فراوان و نان را به شدت گران کرده است. مثلا بنا برگزارش اينديپندنت بهای مواد غذايی در هند و چين تنها در سال گذشته به ترتيب 10 درصد و 20 در صد بالا رفته است. در انگستان بطور متوسط بهای مواد غذايی ساليانه 6 درصد افزايش پيدا ميکند.بقيه کشورها هم همين گرايش رانشان ميدهند. اين گرايش قابل برگشت نيست، برعکس انتظار رشد آن ميرود.
                      در ميان عللی که برای گرانی مواد غذايی برشمرده اند، يکی هم تهيه سوخت الکلی از گياهان به منظور جايگزين کردن سوخت های فسيلی است که هنوز در آغاز راه است و گفته شده وقتی که اين سياست تثبيت شده و روند مزبور به يک صنعت کامل و سودآور تبديل شود، بايد منتظر شوک قيمت مواد غذايی در سراسر جهان ولی بخصوص در کشورهای عقب مانده بود.
                      اما اگر مقاومتی صورت نگيرد، تهيه سوخت الکلی از غذای انسان و حيوان، به يک صنعت بزرگ تبديل خواهد شد. به اين دليل که به نظر ميرسد , صاحبان صنايع, متقاعد شده اند که نظريه , Peak, نفتی درست است. حتما اين نظريه را می شناسيد. اگر هم نمی برويد بخوانيد. اما خيلی خلاصه اش اين است که ذخاير نفتی و گاز جهان به اوج بازدهی خود رسيده و يا به زودی به اين نقطه ميرسند. اين به معنای پايان ذخاير نفت و گاز نيست، اما به معنای شروع بحران در بازار سهام شرکت های نفتی است.
                      از آنجا که قرار نيست به خاطر صرفه جويی در مصرف انرژي، صنايع اتوموبيل سازی يا هواپيمايی و بسياری از بنگاه های بزرگ ديگر صدمه بخورند دو راه برای حل اين قضيه ميماند: يکی به دست گرفتن مهم ترين ميادين انرژی در خاورميانه. آن قلم اول جنسی که در خاورميانه رشد ميکند،يعنی اسلحه، در خدمت همين ,ضرورت حياتی, است و علاقمندان به به ,توسعه, در بازار گلوبال بايد با نگرانی و به شدت از جنگ های خاورميانه حمايت کنند و چنين هم کرده ند. اما يک مشکل کوچک وجود دارد و آن اين است که هواپيماها و بمب افکن ها و رزمناوها و کلا خود جنگ به شدت مصرف انرژی فسيلی را افزايش ميدهد.
                      بنابراين بايد در ضمن ادامه جنگ برای کنترل ذخاير موجود بويژه در خاورميانه، به فکر انرژی جايگزين و از جمله تبديل نان به سوخت و در نتيجه گرانی باز هم بيشتر غذا بود.

                      و بالاخره: نقش کارساز رژيم اسلامی
                      اگر تنها همين قلم اخير يعنی غذا را در نظر بگيريم، می بينيم اگر هيچ بحران سياسی در جهان وجود نداشت ومثلا رژيم ايران به دست مردم ساقط ميشد، يا اسرائيل سرانجام به يک دولت فلسطينی واقعی رضا ميداد، اما ملت های جهانخاورميانه به حق حاکميت خود می چسبيدند وحاضر نميشدند اين حق را مفهومی عقب مانده به شمار آورند و آنرا در پای گلوباليسم تقديم کنند، در چارچوب منطق حاکمان جهان بازهم بايد بخاطر توسعه و پيشرفت جهان جنگيد به خصوص در خاورميانه، بايد به صدور اسلحه پرداخت بخصوص به خاورميانه، بايد از جمهوری های مدرن و مادام العمر يا جمهوری های نژادی در مقابل مردم وحشی تشنه لب حمايت کرد باز هم بخصوص درخاورميانه، بايدغذای آدم و حيوان را در مخزن جت های مسافر بری يا جنگنده - فرق نمی کند - سوزانيد، زيرا توسعه بازار به انرژی نياز دارد و مرکز ذخاير انرژی هم در خاورميانه است.
                      اما چطور بايد اين نتيجه گيری های علمی را به مغز ,مردم وحشی, و حتی به مغز مردم غير وحشی و تحصيل کرده در غرب فرو کرد؟ آيا عوام چه در غرب چه در شرق ظرفيت کافی دارند که بتوان همه اينها را صريح و بدون پرده به آنها گفت؟ مسلم است که نه.

                      در اينجاست که نقش سازنده جمهوری اسلامی در گردش روزگار خود را هويدا ميکند. بقيه اش را ميدانيد: يکی لازم است تا مردم خود را فله ای بکشد، آنوقت ميشود به مردم گفت بمباران دمکراتيک وجود دارد. يکی بايد باشد که بگويد کيک زرد درست ميکنم. پهلويش هم بگويد اسرائيل بايد نابود شود. آنوقت ميشود به مردم گفت جنگ پديده ای است صلح طلبانه. يکی بايد باشد که بگويد ابر قدرتم و ميخواهم کيش عقب مانده خودم را در حوزه قدرتم بگسترانم، تا بتوان گفت دخالت و تجاوز و اشغال پديده ای است , مظلومانه,. يکی بايد باشد که بگويد شهادت طلبم، تا له کردن يک ميليون انسان زير بمب و موشک ،,جنگ با ترور, و انسانيت خوانده شود و تازه فوايد جانبی هم داشته باشد و با آن بتوان تئوری های ترقيخواهانه مالتوس را به اجرا گذاشت. فکر کنيد اگر همين يک ميليون نفر قربانی دو جنگ عراق و افغانستان زنده بودند، نه تنها در شرايط گرانی نان، بر نانخوران اضافه ميشدند، بلکه بنا بر آمار سازمان ملل حداقل از هر هفت نفر يک نفر آواره ميشدند و به بحران آوارگی که تئوری های توسعه هيچ راه حلی برای آن ندارد دامن ميزدند. خلاصه اينکه بايد هيبتی پيدا شود که آنقدر ضد بشری باشد و برای اثبات بهيميت خود آنقدر مردم خود را سرکوب کند که نه فقط فروش و رونق تسليحات بلکه کاربرد آنها و کشتار مردم به بهانه دفع او قابل توجيه باشد.

                      به خاطر همين نقش ضروری جمهوری اسلامی در گردش روزگار به کام حاکمان ظالم جهان است که برخی به تئوری های دايی جان ناپلئونی روی آورده اند و فکر ميکنند حکومت اسلامی ايران دست نشانده آمريکا و اسرائيل است و سياست هايی را که آنها ديکته ميکنند، به اجرا در می آورد.
                      اما اين نوع مفسران اشتباه ميکنند و يادشان رفته که دايی جان خودش بازمانده اشراف بود و تئوری هايش در ارزش های اجدادش ريشه داشت و به همين جهت دست و پای مردم را فلج کرده و يک راست به اراده ,ارباب جهان , واگذار ميکرد.

                      آنهايی که روزگار سياه زمانه ی ما را درست کرده اند، نظام جهان را به شکلی مهندسی کرده اند که ميگويند خدای شان جهان را به آن شکل خلق کرده است. يعنی بر پايه زور. و برای استمرار زور هيچ چيز مفيدتر از شيطان نيست. حاکمان اين روزگار از ستم تغذيه ميکنند و پروار ميشوند. وجود نيروهای خبيث و ضد انسانی برای استمرار زور چنان لازم است که آمريکا در شرايط کمبود مجبور شده است حتی به دار و دسته های کوچک مافيايی و قاچاقچی هم پناه بياورد. در اين مورد افشاگری تکان دهنده وسلی کلارک ژنرال چهار ستاره آمريکا و فرمانده کل سابق نيروهای ناتو و يک نامزد رياست جمهوری آمريکا در مورد تنظيم استراتژی های جنگی پنتاگون در قرن 21 را که لينک آن در زير مقاله است، حتما ببينيد*.اخيرا يک سيستم پسخور هم درست کرده اند. يعنی از درون هر ائتلاف جنگی شان، يک شيطان جديد ظهور ميکند که برای استمرار زور مفيد می افتد. از ائتلاف با مجاهد افغان، القاعده؛ از ائتلاف با ارتجاع سياه شيعه، ارتجاع سياه سني، و بالعکس. با استفاده از اين مکانيسم پسخوري، نظام شان خودکار ميشود. موتلف ديروز به دشمن امروز و موتلف امروز به دشمن فردا تبديل ميشود و به همين ترتيب. اينجاست که بايد به کلمات قصار سردار ارتجاع، نجار، مراجعه کرد. آيا فردا آمريکا اعلام نخواهد کرد: آن سردار مرتجع حق داشت، ,تقويت نيروهای دفاعی کشورهای مسلمان , امنيت جهان را به خطر انداخته است و جنگ ديگری لازم است.اين بار با اين يا آن شيخ مرتجع، اين يا آن جمهوری مادام العمر، اين يا آن امير ميانه رو..

                      رژيم اسلامی لازم نيست که از آمريکا و اسرائيل دستور بگيرد. کافی است با منطق نظام حاکم يعنی به کمک زور و ستم سعی کند در درون اين نظام برای خود جاباز کند وجود خبيث خود را تماما به نمايش بگذارد تا وسيله استمرار زور را فراهم آورد. همان خباثتی که ناشی از تحميل يک رژيم غيرقابل قبول قرون وسطايی به مردم ايران است و از اين رو چاره پذير نيست.
                      برای نقد و نفی ا نظام زور و سلاح و جنگ و آوارگی و گرسنگی بايد بيرون آن ايستاد و به تماميت آن و هرگونه زور و ستم اعلان جنگ داد.
                      آنوقت البته بار تمام جهان را روی شانه های خود احساس ميکنيد. آماده ايد؟ به قول ملا و شيخ: بسم الله!
                      اما در آنصورت يک قوت قلب هم هست. تمام آنها که زير بار ستم اين جهان له ميشوند، با شما هستند.

                      Comment


                      • با برداشتن آنچه که می توان آنرا یک گام تازه در جهت تامین در خواستهای انجام نشده آژانس بین المللی انرژی اتمی خواند، ایران اجازه داده است که بازرسان این آژانس از روز دوشنبه 15 مرداد (6 اوت) طی یک برنامه چند روزه از تاسیسات غنی سازی اورانیوم در نطنز بازدید بعمل آورند.
                        موافقت مقامات ایران با انجام بازرسی های گسترده از مرکز حساس غنی سازی در نطنز گام تازه ایست در جهت آنچه که می توان آنرا "توسعه محدود" همکاری با آژانس انرژی اتمی خواند. در حدود دو هفته پیش از صدور اجازه بازدید از نطنز، بازرسان سازمان انرژی اتمی از تاسیسات در دست ساختمان راکتور آب سنگین در اراک بازدید بعمل آورده بودند.

                        سابقه عدم همکاری

                        پیش از ارسال پرونده اتمی ایران از آژانس بین المللی انرژی اتمی به شورای امنیت سازمان ملل متحد در سال 2005، سرپیچی ایران از همکاری کامل با آژانس انرژی اتمی بدفعات مورد انتقاد قرار گرفته بود.


                        سیاست تازه هسته ای ایران حاکی از تنها نیمه باز کردن درهای تاسیسات هسته ای است آنهم در شرایطی که پرونده به شورای امنیت احاله شده و جامعه جهانی آماده می شود که فشارهای سیاسی و اقتصادی تازه ای را علیه ایران اعمال کند.

                        آژانس یاد شده از سال 2002 که برنامه های توسعه اتمی ایران "برملا" شد، ضمن طرح درخواست تعلیق برنامه غنی سازی اورانیوم در نطنز و همچنین توقف عملیات ایجاد یک راکتور 40 مگاواتی آب سنگین در اراک، از جمهوری اسلامی خواسته بود که به کلیه پرسشها پیرامون سوابق فعالیتهای هسته ای اش پاسخ گفته و با نصب دوربینهای فیلم برداری در داخل مرکز غنی سازی نطنز موافقت بعمل آورد.

                        در بخش دیگری از درخواستهای سازمان انرژی اتمی از ایران، تحویل نقشه های ساختمان اصلی و تاسیسات فنی راکتور آب سنگین اراک نیز گنجانده شده بود.

                        دولت ایران در مقابل با استناد به بند چهارم پروتکل ان پی تی، غنی سازی اورانیوم را حق قانونی خود قلمداد کرد و با تاکید بر غیرنظامی بودن برنامه های توسعه تاسیسات اتمی خود درخواست توقف عملیات تکمیل واحد آب سنگین در اراک را نیز نادیده گرفت.

                        ارسال پرونده فعالیتهای اتمی ایران به شورای امنیت سازمان ملل متحد در نتیجه "عدم همکاری کامل جمهوری اسلامی با آژانس انرژی اتمی"، در فاصله دستکم 16 ماه به صدور سه قطعنامه علیه ایران انجامید که دو قطعنامه آخر بشماره های 1737 و 1747 جنبه تنبیهی داشت.

                        در این قطعنامه ها ضمن پیش بینی تنبیهات، بندی در نظر گرفته شده بود که بموجب آن در صورت تمکین ایران در قبال درخواستهای سازمان انرژی اتمی، تنبیهات سازمان ملل نیز بحال تعلیق درآید.

                        تاثیر تنبیهات

                        اگرچه بدلیل افزایش درآمدهای نفتی ایران از یک سو و از سوی دیگر اتخاذ برخی تمهیدات تدارکاتی در داخل ایران برای مقابله با اثرات تحریمها، قطعنامه های شورای امنیت به شرایطی نیانجامید که ایران را به قبول کامل درخواستهای سازمان انرژی اتمی وادار سازد، درعین حال اعمال تحریمها بخصوص در بخش اقتصادی، موجب شده است که اجرای بسیاری از طرحهای صنعتی ایران بویژه در بخشهای نفت و گاز با مشکلاتی روبرو شود.

                        بدین ترتیب، تاثیر نسبی تحریمها علیه ایران، مخالفان برنامه های اتمی ایران را تشویق کرد که از راه اعمال تنبیهات تازه، فشارهای سیاسی و اقتصادی علیه ایران را افزایش دهند. در این راستا پیشنهاد تصویب قطعنامه چهارم شورای امنیت علیه ایران ابتدا از سوی آمریکا و بعد از جانب بریتانیا و جامعه اروپا مورد بررسی قرار گرفت.

                        پس از انقضای مهلت شصت روزه قطعنامه سوم و پیامد تصویب و انتشار متن موقت تنبیهات جدید پیشنهادی، جامعه اروپا علیه ایران در برلین، به نظر می رسد که مقامات دولت ایران دریافته اند که در صورت تصویب قطعنامه چهارم و شباهت آن با مفاد پیشنهادی جامعه اروپا، فشارهای مالی، اقتصادی و سیاسی علیه ایران می تواند به نتایج غیر قابل پبش بینی امنیتی و اقتصادی بیانجامد.

                        دو محور مذاکره

                        در نتیجه این احساس نگرانی، پس از انقضای مهلت پیش بینی شده در آخرین قطعنامه شورای امنیت، فعالیتهای دیپلماتیک ایران با هدف اولیه "تعویق تصویب قطعنامه چهارم" و در بلند مدت تر "عودت پرونده هسته ای آن کشور از شورای امنیت به سازمان انرژی اتمی" در دو مسیر ظاهرا مستقل و در عین حال مرتبط با هم از سوی مقامات ایران از سر گرفته شده است.

                        در محور اول علی لاریجانی، دبیر شورای امنیت ملی ایران، بمنظور فراهم کردن زمینه از سر گیری گفتگو هایی با گروه موسوم به 1+5، مذاکراتی را با خاویر سولانا، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا، آغاز کرد.

                        در محور دوم، مذاکرات در سطح پایین تری مابین معاون دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران و معاون قراردادهای آژانس بین المللی انرژی اتمی درتهران صورت گرفت که اعلام موافقت ایران برای انجام بازدید دو هفته گذشته بازرسان سازمان از تاسیسات آب سنگین اراک نتیجه مستقیم آن بود.

                        بازدید روز دوشنبه (6 اوت) بازرسان از نطنز که در واقع دومین گام ایران در جهت "توسعه محدود" همکاری با سازمان انرژی اتمی محسوب می شود؛ اگرچه می تواند رضایت نسبی آژانس بین المللی اتمی را جلب کند، اما به نظر نمی رسد که برای خارج کردن پرونده هسته ای از شرایط جاری کافی باشد.

                        در خواست عمده سازمان انرژی اتمی از ایران "تعلیق غنی سازی اورانیوم" وهمزمان "متوقف ساختن عملیات ساخت راکتور آب سنگین در اراک" است؛ حال آنکه تهران در این مرحله تنها به بازدید از این دو مرکز رضایت داده و نه قطع فعالیتهای مربوط به هر یک از آنها.

                        به نظر می رسد که در این مرحله تحویل احتمالی نقشه های فنی واحد آب سنگین در اراک و اجازه نصب دوربینهای فیلمبرداری در تاسیسات غنی سازی اورانیوم در داخل تاسیسات نطنز حداکثر امتیازی است که ایران آماده اعطاء آنها شده است.

                        ولی با توجه به شرایط جاری پرونده هسته ای ایران در شورای امنیت این اقدامات محدودتر از آنست که بتواند به فعالتر کردن محور اول مذاکره مابین آقای لاریجانی و آقای سولانا بیانجامد.

                        برای پیش گیری از طرح و یا تصویب قطعنامه چهارم علیه ایران و یا خروج پرونده هسته ای آن کشور از شورای امنیت، جامعه جهانی در انتظار همکاریهای گسترده تر از جانب تهران است.

                        همکاریهای تازه تهران با سازمان انرژی اتمی بازگشت به سیاست "گشودن درها ی تاسیسات هسته ای" ایران است که در زمان ریاست جمهوری محمد خاتمی اعلام و تا حدودی در فاصله سالهای 2003 تا 2005 به اجرا گذاشته شد. در آن زمان پرونده هسته ای ایران هنوز در سازمان انرژی اتمی قرار داشت.

                        با این اوصاف سیاست تازه هسته ای ایران حاکی از تنها نیمه باز کردن درهای تاسیسات هسته ای است آنهم در شرایطی که پرونده به شورای امنیت احاله شده و جامعه جهانی آماده می شود که فشارهای سیاسی و اقتصادی تازه ای را علیه ایران اعمال کند.

                        Comment


                        • روحانيون به مردم القاء ميکنند که آنهامظهر اخلاق و چيزی بيش از يک صنف معمولی در جامعه هستند که نان خود را از راه موعظه تامين ميکنند. به همين دليل هم لباس های ويژه ای غير از لباس های معمولی بر تن ميکنند که القاء کنند، از مردم متمايز هستند. بخش عظيمی از مردم هم به دلايل مختلف اين ادعا را باور ميکنند. اگر اين باور نبود روحانيون نمی توانستند به آسانی بر انقلاب ايران سوار شوند. در تصور بسياری از مردم نمی گنجيد که گسترده ترين اشکال شکنجه، قتل، فساد در دولت روحانيون صورت گيرد. بسياری تصور ميکردند روحانيت اساسا چشم به قدرت ندارد. خمينی گفته بود و مردم باور کرده بودند. تا مردم ايران به چشم خود ديدند. در حاليکه در طول تاريخ تجربه های مکرر نشان داده که دستگاه عاليه مديريت مذهب در جنايات فجيعی شرکت کرده است. روحانيون بعد از افشاء و رسوايی يک گروه، يا رهبران مذاهب ديگر را به عنوان کفر و ناحق مسوول دانسته و خود را مبرا کرده اند يا انگشت نشانه را به سوی چند نفر,ناباب, گرفته اند. البته مثل هر صنفی هميشه تعدادی يا گروه هايی بودند و هستند که در کنار مردم مانده و ميمانند. اما معمولا از دستگاه رسمی رانده شده و اغلب خود سرکوب ميشوند.

                          هم اکنون در آرژانتين محاکمه پر سر وصدای يک کشيش،کريستين فون ورنيچ، به اتهام شرکت در ,جنگ کثيف, جريان دارد. پرونده اين کشيش از يکی از خونين ترين و دردناک ترين برگ های تاريخ معاصرو نقش کليسای کاتوليک در آن حکايت دارد. حيرت آور آنکه 30 سال بعد از وقوع جنايت دستهای نيرومندی از جنايتکاران حمايت ميکند. حکايت پايان نيافته و هنوز يک دفتر باز است. ماری تريگونا روزنامه نگار مستقل آرژانتينی گزارشی از اين محاکمه دارد. با استفاده از اين گزارش و منابع ديگر روی گوشه هايی از اين حکايت مکث ميکنيم.

                          ماری تريگونا مينويسد کريستين فون ورنيچ را در جلسات محاکمه با جليقه ايمنی پشت شيشه ضد گلوله می نشانند. اتهام او همکاری با خونتای نظامی آرژانتين و شرکت در جنايات آنهاست. وقتی جلسات دادگاه شروع ميشود، صدها فعال حقوق بشر بيرون در دادگاه به انتظار می ايستند تا از محاکمه و محکوميت او مطمئن شوند. حداقل 120 نفر در دادگاه عليه فون ورنيچ شهادت خواهند داد. پليس برای آنها نيز اقدامات ايمنی در نظر گرفته است. دور دادگاه با نرده جدا شده و برای ورود به دادگاه بازرسی بدنی با ليزر صورت ميگيرد. در درون دادگاه در صف اول نمايندگان سازمان های حقوق بشر و گروه پلازا دو مايو]مادران ناپديدشدگان و قربانيان] با روسری های سفيدشان می نشينند.

                          اتهاماتی که دادگاه به آن رسيدگی ميکند عبارتست از هفت فقره قتل، 31 مورد شکنجه و 42 مورد زندانی کردن غير قانونی. اينها اتهاماتی هستند که برای آنها مدرک و شاهد وجود دارد، وگرنه تعداد قتل ها و شکنجه هايی را که اين کشيش در آن ها شرکت داشت نميتوان تعيين کرد. در دوره ديکتاتوری نظامين بين سال های 1983-1976 حداقل بيش از 30000 نفر کشته شدند. کليسای کاتوليک با نظاميان در کشتار، شکنجه و اسارت قربانيان از نزديک همکاری ميکرد.

                          نورا کورتيناس مسوول گروه مادران پلازا دو مايو به ماری تريگونا گفت:, سران کليسا در جنايات شرکت ميکردند. بسياری از کشيش ها در در درون اردوگاه های اسيران، کار ميکردند., کورتيناس يادآوری ميکند: ,تعدادی از کشيشان هم بودند که با رژيم سر و کار نداشتند و حتی به ما می گفتند که از ما حمايت ميکنند و جنايات را به ما گزارش ميدادند.اما بيشترنمايندگان کليسا در کشتار و شکنجه شرکت داشتند.,

                          هوراشيو وربيتسکی روزنامه نگار آرژانتينی در کتاب ,سکوت, که اخيرا منتشر کرده است ميگويد در روزهايی که به کودتا ختم شد، نمايندگان کليسا با سران ارتش چندين جلسه برگزار کردند و بنا برگفته شاهدان هميشه با لبخند جلسات را ترک ميکردند. در آستانه کودتا خورخه ويدلا و رامون آگوستی رهبران کودتا، با اسقف آدولفو تورتولو و يک روحانی عالی مقام ديگر به نام ويکتوريو بونامين در خود کليسا ديدار کردند. يک هفته بعد تورتولو گفت:, ژنرال ويدلا به اصول و اخلاق کليسا پای بند و به ايمان خود وفادار است,. او حتی تاکيد کرد که در مقابله با خرابکاري، ,ارتش بايد اقدامات سخت و خشو نت آميز در پيش بگيرد.,

                          پرواز های مرگ ونقش کشيشان در ,تسکين, جانيان و شکنجه گران

                          وربيتسکی ميگويد تنها بعد از مصاحبه با کاپيتان سابق نيروی دريايی آدولفو سيلينگودر سال 1995 بود که ابعاد جنايت سران کليسا را در يافت. سيلينگو نزد او به شرکت پروازهای مرگ "Vuelos de Muerte" اعتراف کرد و گفت که زندانيان را با هواپيما به روی اقيانوس برده و در آب رها ميکردند. سيلينگو که در يک دادگاه اسپانيايی به 645 سال زندان محکوم شده است، گفت مقامات کليسا دادن دارو به قربانيان و بعد رهاکردن آن ها به اقيانوس را به عنوان يک شيوه مرگ مسيحی تاييد کردند.

                          سيلينگو تعريف کرد بعد از اجرای پروازهای مرگ احساس اضطراب و نگرانی به او دست ميداد، آنوقت پيش کشيشان مستقر در مدرسه نيروی دريايی ESMA، بزرگ ترين بازداشتگاه بوئنوس آيرس ميرفت و آنها او را تسکين ميدادند.

                          کشيشان و راهبه هايی که به فراريان از جوخه های کماندويی مامور آدم ربايي، پناه ميدادند، جانشان در معرض خطر قرار ميگرفت.گروه های حقوق بشر گزارش داده اند در دوره ديکتاتوری شد 19 کشيش ناپديد شد، 11 تن را ربوده وبعد از شکنجه آزاد کردند و 22 تن نيز دستگير شدند.

                          دو راهبه فرانسوی آليس دومون و لئونی دوگ از جمله اين افراد بودند. آندو را در سال 1977 ربوده و به قتل رساندند. کاپيتان سابق نيروی دريايی آلفردو آستيز معروف به , فرشته بلوند مرگ,، اکنون قرار است به اتهام قتل آنها و ده ها نفر ديگر از جمله آزوسنا ويلافلور بنيانگزار مادران مايو دو پلازا محاکمه شود.

                          ويلافلور در سال 1977 در جلسه ای در کليسای سانتاکروز شرکت کرده بود که در آن خانواده های ناپديد شدگان به گروه های حقوق بشر گزارش ميدادند. وقتی ويلا فلور داشت جلسه را ترک ميکرد او را ربودند و به قتل رسانيدند.

                          با آغاز محاکمه فون ورنيچ، نمايندگان سازمان های حقوق بشر از کليسا خواستند که به خاطر همکاری با خونتا و شرکت در , جنگ های کثيف, از خانواده های قربانيان عذر بخواهد ولی کليسا از اين کار خودداری کرد، در عوض اعلام کرد فون ورنيچ به خدمت خود در سطوح غيرعالی سلسله مراتب کليسايی ادامه ميدهد.

                          ,کمک معنوی, به شکنجه

                          فون ورنيچ فقط به تسکين شکنجه گران کمک نميکرد، ماری تريگونا ميگويد او در داخل شبکه بازداشتگاه های زنجيره ای کار کرده و ,مشورت, های خود را در اختيار شکنجه شدگان نيز قرار ميداد.اين شبکه شامل 375 مرکز بازداشت بودو 30000 ناپديده شده و قربانی ديکتاتوری در اين کمپ ها شکنجه شده و به قتل رسيده اند.فو ورنيچ بخصوص به خاطر نقش منفوری که تحت عنوان , کمک معنوی, در بازداشتگاه پوئستو واسکو بازی ميکرد، معروف است. هکتور مارينانو بالنت، يکی از جان به در بردگان بازداشتگاه از او خاطره ای دارد: او معمولا بعد از شکنجه زندانيان به سلول می آمد و به زندانی شکنجه شده ميگفت:,بيا پسرم، همه چيز را اعتراف کن تا آنها ديگر تو را شکنجه نکنند.,
                          اما مارينانو که مشمول اين ,کمک معنوی, شده بود، از او می پرسد چطور يک کشيش ميتواند اين نوع ,مجازات , را ناديده بگيرد، او زندان را رها کرده و ميرود.

                          در سال 1996 کليسای کاتوليک، فون ورنيچ را به شيلی منتقل ميکند. اين زمانی بود که فشار نيروهای مترقی برای محاکمه عاملان جنايت داشت موثر واقع ميشد. برخی از محاکمات بعد از بيش از ده سال کارشکنی سرانجام در سال 1998 آغاز شد. کليسا ورنيچ را منتقل کرده بود تا از مجازات مصون بماند. فون ورنيچ در شيلی با نام مستعار کريستين گونزالس کار ميکرد تا شناخته نشود. او در سال 2003 دستگير شد.

                          برخورد ويژه به زنان

                          در سال 2002 بخشی از آرشيو وزارت امور خارجه آمريکا از طبقه بندی خارج شد.در اين اسناد مواردی از انواع شکنجه در بازداشتگاه های آرژانتين نام برده شده است:, سوزاندن با سيگار، تجاوز جنسي، کشيدن دندان و ناخن دست و بيرون آوردن چشم، سوزاندن با آب جوش، روغن داغ و اسيد، قطع آلت جنسی,.

                          زنان به سنت رايج مشمول ,برخورد ويژه, بودند. يک زن زندانی توانست در سال 1977 گزارشی را از درون زندان به بيرون درز دهد که در اسناد از آن ياد شده است:,شکنجه با شوک الکتريکی طی روزها و حتی ماه های متوالي، خفه کردن در آب، تجاوز بوسيله شکنجه گران يا با وسايل مکانيکي، انداختن موش يا عنکبوت به آلت جنسی ما، گازگرفته شدن بوسيله سگ ، مشاهده مرگ بستگان يا همسرانمان زيرشکنجه،از دست دادن جنينی که در شکم داريم.,

                          گزارشات ديگر که در همان سند آمده است حاکی است که زنان حامله را با ته تفنگ آنقدر ميزدند تا سقط جنين ميکردند. مادران را وادار ميکردند که شاهد شکنجه فرزندانشان باشند، نوزادان را بلافاصله بعد از زايمان از مادران می گرفتند و بعد مادران را اعدام ميکردند.

                          اين ها بود بخشی از شکنجه هايی که ,پدر, مرتکبين آنرا ,تسکين, ميداد، واينها بود جزئيات آن خشونتی که اسقف کليسا گفته بود برای مقابله با مقاومت لازم است.

                          مصونيت جنايتکاران حتی بعد از سقوط!

                          بنا برگزارش ماری تريگونا بعد از اينکه در سال 2005 مصونيت جنايتکاران دوره ديکتاتوری نظامی لغو شد، اين سومين مجرمی است که محاکمه ميشود. تازه فعالين آرژانتينی ميترسند که موانع قانونی و فضای وحشت باز هم به جنايتکاران کمک کند که از مجازات بگريزند. به گزارش اين فعالين موجی از ارعاب و تهديد مانع شهادت شهود ميشود، دايما در راه محاکمه موانع مصنوعی درست ميکنند. قضات مستقل و نيز شهود به مرگ تهديد ميشوند. در 18 سپتامبر سال گذشته خوليو لوپز که عليه يک افسرپليس به نام ميگويل اتچ گولاتز شهادت داده بود، ناپديد شد. اين پليس نخستين نظامی دوره ديکتاتوری است که با اتهام جنايت عليه حقوق بشر وقتل عام محاکمه ميشود و شهادت لوپز برای محکوم کردن او کليدی است. حالا که چند ماه از ناپديد شدن او ميگذرد، فعالين حقوق بشر ميگويند دادگاه فدرال آرژانتين که قرار است 6 افسر را محاکمه کند عملا فلج شده است.

                          در ليست دادگاه کسانی که بايد محاکمه شوند 265 نفر ذکر شده است، اين در حالی است که فقط تعداد بازداشتگاه ها که هم شکنجه گاه و هم قتل گاه بودند 375 عدد بوده است! غير از اين عدم تناسب عددی که به خودی خود از فرار انبوهی از مجرمين از محاکمه حکايت ميکند،محاکمه فرد به فرد و بسيار به کندی پيش ميرود. تاکنون تنها معدودی از افسران نظامی محاکمه شده اند. حتی رهبران اصلی کودتا از مجازات فرار کرده اند. در سال 1985 آنها محاکمه شده و به حبس ابد محکوم شدند. ولی اکنون به بهانه بازداشت خانگی آزادند و تنها از ترس پيگيری مبارزين دچار محدوديت هستند. در سال 1990 کارلوس منم رئيس جمهور راستگرای آرژانتين به تقاضای حاميان آنها پاسخ مثبت داد و هر سه رهبر کودتا يعنی خورخه ويدلا، ايميليو ماسرا و لئوپولدو گالتيری را به بهانه آشتی ملی مشمول عفو قرار داد. پی گيری فعالين پيشرو باعث شد که در آوريل امسال عفو دو تن اول که زنده اند لغو شود. آنها اکنون در ليست محاکمه اند ولی فعالين آرژانتينی اميدی ندارند که آنها محکوميت خود را در زندان بگذرانند.

                          Comment


                          • چرا مصونيت؟
                            ظاهرا عجيب به نظر ميرسد. چگونه ممکن است کسانی که مرتکب چنين جنايات عظيمی شده اند از مجازات و حتی محاکمه فرار کنند يا عفو بگيرند و به بهانه های واهی از زندان رفتن در امان بمانند؟ کافی است به اسناد ازطبقه بندی خارج شده وزارت خارجه آمريکا که به خاطر فشار مادران پلازا دو مايو و ديگر گروه های مبارز آرژانتينی منتشر شد، نگاه کنيم تا پاسخ اين سوال را دريابيم. تازه اين اسناد تنها بخش بسيار کوچک از اسنادی موجود در آرشيوهای آمريکاست و اسناد سازمان سيا و پنتاگون و بخش بزرگی از اسناد وزارت امورخارجه آمريکا همچنان محرمانه مانده است. به هرحال همان اسناد منتشر شده نشان ميدهد سه رئيس جمهور آمريکايعنی فورد، کارتر و ريگان در جريان حمام خونی که در آرژانتين به راه افتاده بود قرار داشتند.در اسناد آمده است که کيسينجر يک بار سوال ميکند اين ,مبارزه با تروريسم, چقدر طول می کشد؟ آنها نگران بودند که به درازا کشيدن حمام خون افکار عمومی جهان را منقلب کند. سفير آمريکا در آرژانتين ريچارد هيل حتی گفته بود:,قتل کشيش ها و انداختن 47 جسد در خيابان در عرض يک روز نميتواند تروريسم را سريعا شکست دهد، اين نوع اقدامات ممکن است به ضد خود تبديل شود., به عبارت ديگر دولت آمريکا هم مثل کشيش به خونتا مشاوره ميداد. کمک ها البته از حد مشاوره فراتر بود.

                            تنها قربانيانی که آمريکا درمورد آنها به خونتا تذکر داد، يکی کشتار کشيشان مخالف بود که بازتاب وسيع يافت و ديگری کشتار يهوديان. نکته قابل توجه در مورد يهوديان اين بود که ماشين کشتار فاشيستی بالطبع يک گروه نازی را در درون ارتش و جوخه های اعدام و ميان زندانبانان تقويت کرده بود.بازداشت شدگان بعدها از وجود علايم فاشيستی که اين گروه ها بر در ديوارهای زندان می کشيدند خبر دادند. نتيجه اين بود که بازداشت شدگان يهودی که بسياری از آنها با گروه های چپ فعاليت ميکردند به خاطر ,قوميت ,خود نيز بطور مضاعف زير ضربات اين گروه های فاشيست قرار ميگرفتند که علاوه بر خدمت به دولت و آمريکا، عقايد گروهی خود را نيز پيش می بردند.

                            بعد از سقوط ديکتاتوری نظامي، دو دولت دست راستی پی در پی به حکومت رسيد و هردو تحت فشار نظاميان و حاميان آمريکايی آنها در جلوگيری و توقف محاکمات نقش بازی کردند.در حاليکه قربانيان اين جنايات در مواردی شهروندان کشورهای اروپايی مثل آلمان، فرانسه، اسپانيا بودند و اين دولت ها خواهان استرداد مجرمين بودند.

                            علاوه بر عوامل بالا، سازماندهی شبکه وسيعی از جوخه های کشتار و آدم ربايی و شکنجه که با لباس شخصی عمل ميکردند به اضافه شبکه گسترده ای از نيروهای نظامی و امنيتی و نيروهای کليسا و ديگرانی که در برپا کردن حمام خون با خونتا همکاری کردند، در لايه های ميانی و حتی پائين جامعه هم برای اين نيروها جای پا بوجود آورد.

                            بخش بزرگی از اين شبکه بعد از سقوط خونتا مورد حمايت دولت های دست راستی آرژانتين قرار گرفت. اين عوامل است که برای جنايتکاران مصونيت ايجاد کرده است.

                            مبارزين مدنی آرژانتين تنها با پی گيری مبارزه توانسته اند بطور قطره چکانی حقوق خود را باز ستانده مانع تخريب زندان ها و شکنجه هاشوند، به شناسايی جنايتکاران بپردازند و با فشار بر دولت ها آنها را مجبور کنند که محاکمات را آغاز کنند.

                            نام واقعی ,جنگ با تروريسم,
                            کارزار جنايی که نظاميان آمريکای لاتين به راه انداختند و تا دهه 80 ادامه داشت، در تاريخ اين دوره به نام , جنگ کثيف, شناخته ميشود. هدف اين ماشين جنايی و بخش اعظم و قريب به اتفاق قربانيان آن عبارت بودند از فعالين اتحاديه های کارگري، دانشجويان، فعالين سازمان های مستقل حقوق بشري، اعضاو طرفداران سازمان های چپ بعلاوه خانواده های آنها و مردمی که به آنها پناه ميدادند. تعدادی از کشيش های معترض و نيروهای خارجی هم به همين علت يعنی حمايت از قربانيان، خود به قربانی اين دستگاه ترور و وحشت تبديل شدند. شدت کشتار به حدی بود که اسناد از طبقه بندی خارج شده آمريکا گزارش ميدهد: بعد از دوسال ارقام کشتار به ,علت کمبود تعداد هدف, کاهش يافته است. به عبارت ديگر آنها فعالين کارگري، دانشجويی و مدنی را قلع و قمع کرده بودند.اين بدان معناست که در اين شکل از سرکوب کميت بالای قربانی خود يک موفقيت به شمار ميرود. در حاليکه در شيوه های ديگر کيفيت سرکوب مهم است و اگر اهداف سرکوب با تعداد کمتری از قربانی تامين شود مطلوب تر به شمار ميرود. به هرحال، به اين جهت است که يکی از مشخصات اصلی جنگ های کثيف را رقم بسيار بالای قربانيان ميدانند که ,فعالين, رابه معنای واقعی کلمه ,قلع و قمع, ميکند. [همين درس بود که خمينی در سال 67 در زندان های ايران به اجرا گذاشت؟]

                            از آنجا که هدف اصلی عمليات نابودی اتحاديه های کارگری و ريشه کن کردن نفوذ احزاب چپ و سوسياليست بود، کليسای کاتوليک انگيزه ای قوی تر از گذشته برای همکاری با دستگاه قدرت داشت. زيرا در آن دوره سنت بی خدايی در ميان سوسياليست ها غلبه داشت، عاملی که در ايران نيز به ائتلاف آيت الله بروجردی و دستگاه عاليه مذهبی با دولت پهلوی کمک کرد.

                            با وجود اين همکاری کليسای کاتوليک با ديکتاتورهای نظامی برخلاف تصور رايج فقط به اين علت نبود. دهه ها پيش از آنکه حتی نامی از سوسياليسم در قاره آمريکا مطرح باشد، کشيش ها با لشگريان مهاجم اسپانيايی و ساير کشورها در کشتار و نابودی بوميان آمريکا همکاری کردند.آنها نه فقط در فريب دادن و به کام مرگ فرستادن بوميان نقش مهمی ايفا می کردند، بلکه آنطور که در خاطرات سپاهيان مهاجم آمده است، بسياری از سربازان مهاجم اروپايی را نيز توجيه کرده بودند که با اين عمليات وحشيانه به به خدا و گسترش دين او، کمک ميکنند. همان, کمک معنوی, فن ورنيج به شکنجه گران خونتای نظامی آرژنتين ميداد.

                            اگر کشيش ها با استفاده از باورهای دينی مردم ماشين کشتار و شکنجه را توجيه ميکردند، ايالات متحده بهانه ديگری داشت. با اينکه هدف ماشين کشتار، کارگر و معلم و دانشجو بود، در اسناد سفارت آمريکا اقدامات خونتای نظامی همه جا تحت عنوان ,مبارزه با ترور, و ,جنگ با تروريسم, ناميده شده است. آنچه که ,جنگ با تروريسم, خوانده ميشود، از آغاز چيزی جز , جنگ کثيف, نبود. در حقيقت اولی اسم مدرن دومی است که استفاده آن فقط قابل قبول کردن جنگ کثيف برای افکار عمومی نيست، بلکه برخلاف جنگ کثيف که بطور غيرقانونی و دور از چشم کنگره آمريکا و بوسيله سرويس های مخفی به اجرا گذاشته شده بود، بلکه تحت عنوان جديد ميتوانستندآنرا رسمی کنند و به تصويب کنگره آمريکا رسانده و برای آن بودجه بگيرند و حتی بخشی از همان جنگ را بطور علنی پيش ببرند. در جولای 1977 سفير آمريکادر آرژانتين به وزير خارجه وقت آمريکا در آستانه سفرش به بوئنوس آيرس توصيه ميکندبه خونتای نظامی بگويد:,ايالات متحده از اينکه تلاش مقامات آرژانتين در جنگ عليه تروريسم به خوبی پيش ميرود، دلگرم شده است. تلاش شمابرای تامين ثبات قابل ستايش است و ما از بهبود فضا برای سرمايه گذاری خارجی خوشوقتيم.,

                            با اينکه ديکتاتوری های نظامی از دهه 50 در آمريکای جنوبی با سرکوب حکومت ميکردند، اما اين نخستين ,کارزار ضد تروريستی, که توسط يک شبکه به هم پيوسته و فرامرزی و بطور سازمان يافته در سطح قاره به اجرا گذاشته شد.اين دوره از جنگ های کثيف با عمليات کندور از سال 1975 آغاز شد. طی اين دوره که تا اواخر دهه 80 به طول انجاميد حکومت های نظامی درآرژانتين، شيلي، اوروگوئه، پاراگوئه، بوليوي، برزيل برای انجام عمليات گسترده سرکوب به توافق رسيده و همکاری ميکردند. پرو و اکوادور نيز بعدا به اين توافق پيوستند.
                            در دستگاه رهبری آمريکا که اين ديکتاتوری ها و ماشين جنگی آنها را حمايت و هدايت ميکرد، غير از هنری کی سينجر، دو نام آشنا برای دوره معاصر به چشم ميخورد که تکان دهنده است:ديک چنی از تيم نيکسون که بعد در دوره فورد و ريگان مديريت کارکنان کاخ سفيد را بر عهده داشت. و دونالد رامسفلد، وزير دفاع که بر هماهنگی عمليات ارتش ايالات متحده و دولت های محلی در آمريکای مرکزی نظارت ميکرد. کی سينجر را تاکنون به عنوان شاهد در دادگاه های مختلف احضار کرده اند و او بدون تمهيدات قبلی نميتواند کشور را ترک کند.

                            در دوره کارتر نيز دولت آمريکا در مجموع به حمايت خود از خونتای نظامی آرژانتين ادامه داد، اما فشارهايی برای کنترل کشتارها نيز آغاز شد. حتی کنگره درسال 1979 خواهان بررسی پرونده حقوق بشر خونتای نظامی شده بود.
                            ريگان ، به لطف حمايت خمينی در سال 1981 روی کار آمد. دولت ريگان طی ديدارهای متقابل با نظاميان، خونتای نظامی آرژانتين را مورد حمايت قرار داد و با سازمان دادن شبکه کنتراها در نيکاراگوا و السالوادور، ,جنگ کثيف, راکه ريگان هم آنرا ,جنگ با تروريسم, ميخواند، به سطح جديدی ارتقا داد. ويژگی اين مرحله جديد آن بود که ديگر نه دولت بلکه ,نيروهای آزادی بخش, محلی يعنی همان کنتراها جنايات و جنگ داخلی را سازمان ميدادند و بنابراين ديگر لازم نبود دولتی مسووليت داشته و مورد بازخواست قرار داد. زيرا ظاهرا نيروهای ,خير, و ,شر, محلی با هم می جنگيدند و ,خير, البته کنترا ها بودند که بطور غير قانونی و محرمانه توسط سيا مورد حمايت قرار ميگرفتند. در اين مرحله نيز بطور تکان دهنده با يک نام آشنا در دوره معاصر روبرو ميشويم: جان نکروپونته. از اينجاست عنوان ,راه حل سالوادوری, که اکنون وسيعا اين باور هست و شواهد هم آنرا تاييد ميکند که در خاورميانه در دست اجراست. در اين مورد علاوه بر گزارشات خبرنگاران حتی نشريه نيوزويک[مراجعه کنيد به لينک زير مقاله] نيز گزارش داد که پنتاگون راه حل السالوادوری را برای عراق بطور فشرده بررسی ميکند و اخباری که سيمور هرش در اين رابطه داده بود، تنها چندماه در نهرالبارد لبنان درستی خود را به نمايش گذاشت.

                            اما يک تفاوت عمده دوره کنونی با دوره قبل نقش متحول رهبران مذهبی در مرحله جديد
                            , جنگ کثيف, يا , جنگ با ترور, است. جنگ جديد علنا بصورت يک لشگرکشی صليبی اعلام شد. خصم هم ظاهرا نيروهای بنيادگرای اسلامی هستند. خود لشکر کشی صليبي، اين نيروهای مرده تاريخ را زنده کرده و تقويت ميکند. هردو طرف اين جنگ کثيف يا , جنگ با ترور, ، آشکار و پنهان به سازماندهی لشکر مذهبی برای اين جنگ پرداخته اند و روحانيون بالا مقام هر سه دين در گير در اين جنگ صليبی جديد و حتی شاخه های مذهبی مختلف آنها اعم از ملاو شيخ و مفتی و کشيش و خاخام در خدمت دولت های ذينفع مشغول پراکندن تخم نفرت و کين و فراهم کردن گوشت دم توپ برای جنگ هستند.اين بار نيروهای بنيادگرای اسلامی درست با همان شيوه آمريکا با آن می جنگند و عواقب موحش اين جنگ را اکنون در همه نقاط بحرانی خاورميانه مشاهده ميکنيم.

                            دمکراسی آسان به دست نيامد

                            درآرژانتين مثل ديگر کشورهای آمريکای جنوبی اما بار مبارزه بر دوش نيروهای مدنی و پيشرو و سوسياليست بود. با اينکه اين نيروها زير ماشين کشتار و شکنجه خونتای نظامی آرژانتين به شدت آسيب ديدند و فروان قربانی دادند، ولی مبارزه آنها بی ثمر نبود. قبل از هرچيز ديکتاتورهای نظامی عليرغم نسل کشی سرانجام پيروز نشدند. مبارزات کارگری و دمکراتيک بار ديگر اوج گرفت. خونتای نظامی در ماجرای جزاير فالکلند تصور ميکرد که آمريکا بعد از اينهمه خدمات جانب آن را ميگيرد، ولی روشن بود که ارباب ها ياران خود را در مقابل کارگزارانشان وانمی نهند و آمريکا هم در اين ماجرا پشت انگليس را گرفت. به عبارت ديگر نظاميان به دلايل مختلف، از بالا و پائين زير فشار قرار گرفته و ضعيف شدند. اما آنچه مهم است اين است که مبارزات سال های قبل نتيجه خود را در اين شرايط به نمايش گذاشت و نيروهای مترقی را به وزنه مهمی درسياست کشور تبديل کرد. حاصل اين امر تحميل يک ساختار دموکراتيک به نيروهای محافظه کار و نظاميان و کليسای کاتوليک و حاميان آمريکايی آنها بود. هرچند اين تمام آنچه نيست که آن مبارزان ميخواستند ولی مبارزه هم ادامه دارد.


                            Comment


                            • از روزی که آخوندها در ایران به فکر تکیه زدن بر مسند قدرت افتادند من هم و غمم را متوجه مبارزه با آنها کردم و نیازی هم ندیدم که هر بار ابراز مخالفت با رژیم اسلامی را با زدن گریزی به گذشته همراه کنم و هر بار انتقاداتی که همیشه به دستگاه آریامهری – در زمان بیا برو اش – داشته ام مکرر نمایم. هرگز تصور نکردم که وقتی از روشنفکران ایراد می گیرم باید توضیح بدهم که این ایراد متوجه مخالفت آنها با حکومت استبدادی نیست که من با آن همصدا و یکدلم بلکه از این روست که آنها به وظیفه روشنفکری خود عمل نکرده اند و راه حل دمکراتیکی در مقابل دیکتاتوری ارائه نداده اند و وقتی جایگزین دمکراتیکی پیدا شد به جای پشتیبانی از آن پی خمینی را گرفته اند.

                              همه اینها به این دلیل که خیال می کردم که خطاهای آن دوره چنان آشکار و بارز است که پرداختن مداوم به آنها در حکم اتلاف وقت و نیروست – وقت و نیرویی که می بایست صرف رسیدن به حساب ملاها شود. بازیگران «عصر طلایی آریامهری» هم در سال های آغازین انقلاب هر کدام به کنجی خزیده بودند و صدا و ندایی از آنها بلند نبود و چنین به نظر می رسید که خود از نقشی که برای مردم آفریده اند به آن اندازه شرمسارند که لازم نباشد هر آن دیگران متذکرش شوند.

                              ظاهراً من در اشتباه بوده ام چون خاطیان نه فقط احساس ندامتی نسبت به آنچه مرتکب شده اند ندارند بلکه کم کم گناهان گذشته را هم می خواهند به حساب ثوابشان بریزند. در نتیجه مرا از کرده پشیمان کرده اند و به این فکر انداخته اند که شاید در هر اعتراض به نظام توتالیتر آخوندی این یادآوری لازم می بود که: خفقان خودکامگی شاه ما را گرفتار نکبت تامگرایی ملا کرد.

                              بازماندگان رژیم آریامهری – با سوءاستفاده از بیزاری روز افزون ایرانیان از حکومت مذهبی و به بار آمدن نسلی بی خبر از تنگناهایی که منتهی به فرمانروایی آخوند شد – در صدد برآمده اند که دوران حکمرانی خود را طیب و طاهر عرضه کنند. استبداد حکومتی را برای «ملت ایران» و فقدان آزادی های سیاسی زمان شاهنشاهی را برای رسیدن به «دروازه های بزرگ تمدن» لازم جلوه می دهند، دزدی های دوران پهلوی را ماست مالی می فرمایند، دخالت های فتنه انگیز خاندان سلطنتی را در سیاست ندیده می گیرند، اطاعت بی چون و چرای محمد رضا شاه را از بیگانگان «دوستی دو ملت» می خوانند! و از همه جالب تر اینکه چندی از مهره های ریز و درشت دوران آریامهری و نمک پرورده های سابق و لاحق آن رژیم اخیراً به میدان آمده اند تا با قیافه هایی حق به جانب یا به محمد مصدق بد بگویند و یا کودتای 28 مرداد را قیام ملی وانمود کنند. حرف های هوشنگ نهاوندی در برنامه میز گرد صدای امریکا در روز شنبه 18 اوت تا این تاریخ آخرین آنهاست.

                              هوشنگ نهاوندی تمام طیف عقاید سیاسی را از چپ توده ای تا راست شاهنشاهی در مراحل مختلف زندگی و بسته به تقاضای روز طی کرده است و ناگزیر در گرفتن هر رنگ تازه منکر رنگ قبلی بوده است (آخرین پرده این نمایش را کنجکاوان در فرانسه و نشست «Front National» شاهد بودند که نهاوندی جزو سخنرانان جلسه بود وبه ژان ماری لوپن (Le Pen) گفته بود پیشنهادات او، که از نظر بسیاری از فرانسویان فاشیستی است، بسیار نرم و متعادل است). بنابراین میزان اعتبار سخنان او برای کسانی که از دور یا نزدیک میشناسندش روشن است و من قصد تأمل بر آنها را ندارم و فقط به چند اشاره بسنده می کنم.

                              اولی مربوط می شود به تحریف تاریخی او از زمان احمد شاه قاجار. نهاوندی به عنوان سابقه برکناری نخست وزیر توسط شاه مشروطه عنوان کرد که احمد شاه هم چندین بار نخست وزیر معزول کرده است. این حرف به کلی نادرست است. پیش آمد که احمد شاه در دورهٌ فترت از رئیس الوزرای وقت بخواهد که از مقام خود استعفا دهد تا بحران رفع شود. از آنجا که به وطنخواهی او اعتماد بود و روشن که به دنبال برقراری دیکتاتوری نیست همه تقاضای شاه را پذیرفتند جز صمصام السلطنه بختیاری که گفت: ما استعفا نمی دهیم، شما ما را معزول کنید.

                              نکتهٌ دوم بر می گردد به تعجب وبرآشفتگی آقای نهاوندی ازتعریف های اغراق آمیز از مصدق که آنها را به تملق گویی تعبیر کرد. در اینجا باید از ایشان پرسید مقصود از تملق گویی به مرده چیست؟ از این کار چه طرفی بسته می شود؟ مگر آن که دستش از این جهان بریده شده باز می تواند حکم ریاست دانشگاه یا ریاست دفتر ملکه یا وزارت در کابینه شریف امامی صادر کند؟ مگر کسی به مصدق در زمان حیاتش لقب آریامهر داد؟ مگر در مقابل او کسی می گفت که نوکر و چاکر و غلام خانه زاد است؟ نهاوندی البته بی احتیاطی می کند که با این حرف در حقیقت رفتار بادمجان دور قاب چین های دوران شاه را در خاطرها زنده می کند که برای ایرانیان آزاده و مغرور دل آشوبه آور بود. منتهی کسی که با پذیرش تام و تمام سیستم تک حزبی رستاخیزی به خود اجازه می دهد مصدق را غیر دمکرات بخواند، لابد می تواند بدون در نظر گرفتن دستمال های ابریشمی دراز و کوتاه و رنگ و وارنگی که در حق شاه به کار برده است و هنوز سر آنها پوشت واراز جیبش بیرون است، محبت توأم با مبالغهٌ دیگران را به مصدق تملق بداند!

                              توجه به این نکته هم خالی از تفریح نیست که در یکجا – احتمالا در آغاز صحبت – نهاوندی با به کار گرفتن تیتر کتاب «گذشته چراغ راه آینده است» که نوشتهٌ کمسومول های سابق و رفقای اسبق اوست بر اهمیت بررسی تاریخ تکیه داشت اما به محض رسیدن به پرس و جو و کند و کاو در ماجرای کودتا ناگهان و مثل دیگر رهروان در این راه به این نتیجه رسید که گذشته ها که گذشته است باید فراموششان کرد و به آینده نظر داشت!
                              نکتهٌ جنبی دیگری هم در گفته های او نیاز به تصحیح دارد و آن اینکه گفت و گذشت که در خزان عمر دیگر انتظار زیادی از زندگی ندارد. بی شک درست است که در سن بنده و ایشان داشتن برنامه های دراز مدت کار عبثی است اما این را نیز همهٌ آنها که او را از دور و نزدیک دیده اند می دانند که تا نفسی در سینهٌ هوشنگ نهاوندی باقی است حب جاه از سرش به در نخواهد رفت. (در این باره گفته های دایی اش فریدون کشاورز بسیار گویاست).

                              به هر حال صحبت های اخیر نهاوندی دنبالهٌ دفاعیه های اشرف پهلوی و فرح دیبا و اردشیر زاهدی از حوادث 28 مرداد، روز پر درد تاریخی ماست. اما خودمانیم اگر این خانم ها و آقایان به دفاع از آن روز کمر نبندند که ببندد! بعضی مردمان در بعضی موارد از برگزیدن راه و روشی معین ناگزیرند. به زبان استاد سخن سعدی: قحبهٌ پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند و شحنهٌ معزول از مردم آزاری.

                              مبحث مربوط به 28 مرداد این بار با این سؤال آغاز شد که: کودتا بود یا قیام؟ فرمودید کودتا بود یا قیام؟ پس بفرمائید که در آخر حکایت هنوز نفهمیده اید که لیلی زن بود یا مرد! چون از سال 1332 تا کنون رسانه های جهانی جز با عنوان کودتا از این واقعه سخن نرانده اند. در تمام آثاری که پس از 28 مرداد در بارهٌ فعالیت های «سیا» به رشته تحریر در آمده از سقوط دولت مصدق به اسم کودتا اسم برده شده است (از جمله در نوشتهٌ اندرو تالیAndrew Tully). کریستافر وود هاوس (Christopher Woodhouse) و کرمیت روزولت (Kermit Roosevelt) – که اولی از طرف دستگاه های جاسوسی بریتانیا و دومی از طرف سازمان های جاسوسی امریکا مأمور ساقط کردن دولت محمد مصدق بودند – هر دو در این زمینه کتاب نوشته اند و توضیح داده اند که چرا و چگونه طرح کودتا ریخته شد. مادلن البرایت (Madeleine Albright)، وزیر امورخارجهٌ پیشین ایالات متحده، از دست داشتن کشور متبوعش در کودتای 28 مرداد اظهار تأسف کرد. در اسناد دونالد ویلبر (Donald Wilbur) ، که نه انشاست نه خاطرات و نه حتی تاریخ نگاری بلکه گزارش جزء به جزء مأموری امنیتی است از اجرای طرح «ایجکس» یا براندازی کابینهٌ مصدق به مافوقش، طبعاً جز کودتا اسمی برای وقایع 28 مرداد نیامده است.

                              خلاصه عرض کنم: تمام آمران این طرح آن را کودتا خوانده اند ولی مأموران دست اول و دوم و دهم ایرانی آن هنوز تردید می فرمایند که لیلی زن بود یا مرد یا به کلام دقیق تر: اصولاً می خواهند ثابت کنند که خیر، زن نبود مرد بود! در ضمن یکی از دلایلی که این حضرات را وامیدارد به مردی لیلی رأی دهند طبیعت گزارش دونالد ویلبر است. زیرا متن کامل این گزارش هنوز منتشر نشده است و در مقدار منتشر شده هم اسامی بسیاری از مزدوران امریکا که هنوز در قید حیاتند یا هنوز از مزد بگیران، طبعاً فاش نشده است. نگرانی ها برای خانم ها و آقایان فزون و فراوان است – طبیعی است، چاره اندیشی می کنند.

                              در واقع طرح سؤال به این شکل همسنگ قرار دادن یک واقعیت تاریخی است با یک دروغ تاریخی که ساخته و پرداخته کسانی است که همه چیزشان – یکی ثروتش دیگری قدرتش و سومی پست و مقامش – را مدیون آن روز و پیامدهای دردناک آنند – دردناک برای مردم ایران که از دمکراسی محروم ماندند.

                              دروغ 50 سالهٌ دیگری– که مثل دروغ قبلی در گذشته ساواک پشتیبانش بود و امروز این پشت و پناه را هم ندارد – محدود کردن اجرای طرح کودتا به سه روز فاصله میان 25 تا 28 مرداد است که از نو توسط مدافعین کهنه کار و نوخاستهٌ 28 مرداد ترویج می شود. مقصود از این کار منحرف کردن اذهان است از تمام زمینه سازی های قبلی برای برکنار کردن مصدق از نخست وزیری. کوشش برای برکناری مصدق از همان روز رسیدنش به نخست وزیری شروع شد و به تدریج صورت طرح کودتا به خود گرفت و با مرگ استالین طرح وارد مرحلهٌ اجرایی شد، دزدیدن و سپس کشتن تیمسار افشارطوس، رئیس شهربانی مصدق، اولین مرحله از مراحل بارزش بود. طرح و اجرای کودتا مطلقاً به صدور فرمان عزل مصدق به دستور دو کشور خارجی و امضای شاه ایران و نامه رسانی سرهنگ نصیری در 25 مرداد و به ثمر رسیدن کودتا در 28 مرداد منحصر نمی شود. مدافعان استبداد شاه در گذشته می گفتند که مصدق و دولت در 25 مرداد کودتا کردند و شاه و مردم در 28 مرداد قیام ملی و بعد از انتشار اسناد جدید در این باره مایلند بگویند که انگلستان و امریکا تا 27 مرداد در ماجرا دخیل بودند اما در 28 ام فقط مردم در سایهٌ شاه به میدان آمدند!

                              محمد مصدق بر خلاف تهمت های ناروا و ناجوانمردانهٌ محمد رضا شاه به هیچ وجه در پی سرنگون کردن سلطنت نبود و به علاوه آزادیخواهی و پرهیزش از خشونت به کودتایی که علیه او تدارک دیده شده بود فرصت موفقیت داد. اما سقوط سلطنت در 1357 و وقوع انقلاب به دست کسی میسر شد که بویی از این دو صفت نبرده بود. فراموش نکنیم که مردم به استقبال این انقلاب رفتند تا از شر فساد و نخوت خاندان پهلوی و پستی و بی تشخصی نوکران آنها خلاص شوند. شکی نیست که در این راه از چاله به چاه افتادند اما راه نجات برکشیدن ملت است از چاه نه دوباره انداختنش به چاله.


                              Comment


                              • Have you ever wondered why conspiracy theories are so common among some Iranians, specially the older generation? Why do you think most of these theories are attributed to the British? According to Wikipedia, an online encyclopedia, “A conspiracy theory attempts to explain the ultimate cause of an event or chain of events (usually political, social, or historical events) as a secret, and often deceptive, plot by a covert alliance of powerful or influential people or organizations.”

                                This definition implies covert alliances of influential and powerful forces. Were British politicians influential and powerful? I am sure you have heard, again mostly from the older generation, about British politicians being depicted as, quoting Manouchehr M. Eskandari-Qajar “cold-blooded, foxy, and cunning (rubah-e makkar), able to cut off the heads of their enemies even with cotton".

                                British politics or (siasat-e Engelis) gives them powers to achieve strange things. Even today, when as friends we gather for a good conversation, inevitably our thoughts turn to politics, and sooner or later the British meddling in Iranian politics takes center stage.

                                Honestly, I kind of agree with most but not all of these theories. If we look at recent Persian history, there is now documented evidence that foreigners, especially the British, did in fact meddle badly in our affairs. They overthrew governments, toppled dynasties, and had prime ministers and other high officials assassinated or replaced.

                                In fact, I wish George W. Bush, being a strong ally of British, would have learned a few things from them when it comes to dealing with the Middle East. Incidentally, did you notice that for the first 3 years of the war in Iraq, southern Iraq which, was under the control of British troops, was the quietest area? Accident? I think not.

                                You see, the British know exactly how to deal with people of the region, especially Shiites. I am sure many of you are familiar with the legendary Iradj Pezeshkzad and his classic satire "Daa'i-jan Napoleon" (My Uncle Napoleon), which made us all laugh so heartily at our own impotent musings against the British.

                                In a recent interview he said “the idea that everything is a British conspiracy is itself a British conspiracy! The British wanted people to think that whatever happened was the result of their power and influence.” Obviously, conspiracy theories are not just attributed to the British.

                                After the C.I.A. had engineered the 1953 coup that overthrew the Mosaddeq government, the dominant position of the United States in Persia began to be reflected as conspiracy theories. It was widely believed that the Shah's White Revolution and the land-reform program of the 1960’s had been designed in detail by Americans, though in fact American officials had favored more moderate land reform. There are many more examples of such theories, but I will not bother you with the details.

                                So where does all of that leave us? In reality, unfortunately, the acceptance of such theories has in itself influenced the course of modern Persian history, for it has engendered a sense of helplessness in dealing with the rumored activities of foreign conspirators.

                                What is sad though is the fact that some of us, even today, have taken this as if we as a nation had nothing to do with it, thus relieving ourselves and the generation to come from the responsibility of taking care of our own destiny. As the saying goes “it takes two to tango”.

                                Do you honestly think the British (or for that matter any other foreign power) would be able to meddle in our country without the help and support of willing and able Iranians? That’s where, in my opinion, we need to depart from blaming others for our destiny and take the lead in charting our own destiny. We should stop interpreting all of our history in terms of elaborate and devious conspiracies and start looking at ways that we as individuals can take responsibility for our own actions.

                                Another byproduct of conspiracy theories is the immediate creation and distribution of unfounded rumors. How many times you have heard that even here in America a successful businessman, a helpful organization, or a successful company is rumored to have connection to the Islamic Regime?

                                Many of the so called ‘opposition’ leaders (and specially the LA based satellite TV personalities) accuse each other and anyone who disagrees with their point of view as being agents of the government in Iran!. By creating and feeding these rumors all we are doing is undermining our own capabilities.

                                As a successful, well educated immigrant group, we Iranian Americans are capable of achieving great things and creating the wealth we have. Perhaps back in time when the majority of the country’s population was uneducated and isolated from the rest of the world, foreign powers were able to plan and execute covert operations as they wished.

                                Today, however, with a world that is digitally connected and the high percentage of educated population, such operations are more difficult, if not impossible. So the next time you hear a conspiracy theorist suggesting a new plan for Iran by foreign powers, just tell them it takes two to tango! Fool me once, shame on you. Fool me twice, shame on me.

                                Comment

                                Working...
                                X