Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Comment


    • مرجان ساتراپی سه سال پيش در مصاحبه ای ميگويد: ,حجاب همان خشونت است,، و ,مفسر هنری, کيهان سه سال بعد اين گفته ساتراپی را توضيحی " براى تبيين دورانى كه در ايران مجبور به گذاشتن روسرى بوده" توصيف ميکند.روضه خوان ,هنری, کيهان عقلش قد نداده که دارد اعتراف ميکند حجاب چيزی داوطلبانه نيست و جمهوری اسلامی آن را به زور زنان ايران تحميل کرده است، بنابراين يک حکومت جبار است که مثل غده چرکی در پيکر جامعه ايرانی ظاهر شده است و بغض اين اندوه زن هنرمند را واداشته که آنرا در پرسپوليس بگشايد و اين زخم زشت را در مقابل چشم جهانيان بگذارد. به هرحال"عقده زنانه" مرجانه ساتراپی در فستيوال کن، نيشتری زده است به غده چرکی جموری اسلامی در يکی از کانون های نشو و نمای اين غده در تهران - يعنی: کيهان
      اينهم اثرات اين نيشتر:

      کيهان
      جستارى در دو اثر برآمده از ,ناتوى فرهنگى كن؛ پايتخت سينماى سياه ايران
      پدرام ملك بهار
      در حالى كه (چهارشنبه، دوم خرداد) فيلم انيميشن ,پرسپوليس, اثر مشترك ,ونسان پارونو, و ,مرجان ساتراپى, براساس كتابى كميك استريپ با همين نام در شصتمين فستيوال ساحلى كن به نمايش در آمد، منتقدان مستقل سينماى ايران از ادوار پيشين نسبت به تبديل اين جشنواره سينمايى به ,پايتختى براى سينماى سياه ايران, هشدار داده بودند.
      اين فيلم كه روايتى سياه، تاريخى مجعول با رويكردى خصمانه را از انقلاب اسلامى ايران بازمى تاباند، از سوى كمپانى ,سونى پيكچرز كلاسيك, در آمريكا پخش شده است. اين كمپانى صهيونيستى را ,استيون اسپيلبرگ, و ,كاترين كندى, مديريت مى كنند. اسپيلبرگ يهودى را كه در ايران بيشتر با فيلم هاى صهيونيستى اى چون ,فهرست شيندلر, مى شناسند، يكى از فيلمسازان هاليوودى متعلق به آژانس يهود به شمار مى رود كه در پروژه جهانى ,ناتوى فرهنگى, به عنوان پخش كننده اى با پشتوانه اقتصادى مقتدر در نظام استوديويى سينماى آمريكا، بناى رويارويى با تمدن و فرهنگ ايرانى و اسلامى را دارد.
      ,مرجان ساتراپى, كه در سال1347در شهر رشت از خانواده اى ماركسيست و مادرى از نوادگان ناصرالدين شاه قاجار برخاسته است، پيش از انقلاب اسلامى ايران تحصيلات ابتدايى خود را در مدرسه فرانسوى ژاندارك در تهران به پايان برد. در سال 1363 و در ميانه جنگ تحميلى به همراه خانواده اش از تهران به وين رفت. ,ساتراپى, سال ها بعد از اتريش به ايران بازگشت و پس از اخذ مدرك كارشناسى خود از دانشكده هنرهاى زيبا با گرايش ارتباط تصويرى تا سال 1373 در مراكز هنرى كانون هاى شبه روشنفكرى لائيك در قامت تصويرگر مجلات، نقاش و گرافيست مشغول به كار شد. تفكر التقاطى (ماركسيست- لائيك) اين تصويرساز و ناتوانى ,مرجان ساتراپى, در تصويرسازى هاى پرمايه (كه توان رقابت با ديگر هنرمندان اين ژانر هنرى را داشته باشد) وى را ترغيب به ترك ايران كرد؛ چرا كه جاه طلبى هاى ناشى از شهوت شهرت او در ميان تصويرگران و انيميشين سازان ايران و حتى در منظر آكادميسين هاى لائيك اين ژانر راه به جايى نمى برد. جنون شهرت و تفكرى التقاطى كه سال 1373 گريختن وى به فرانسه را سبب شد، پيوند ,مرجان ساتراپى, را با اردوگاه, هنر سياه, در استراسبورگ و پاريس رقم زد. پس از چند اثر ناموفق تصويرسازى همچون ,گلدوزى, و ,مرغ با آلو, او در آستانه سال 2000 به تشويق ,ديويد ب, طراحى مجموعه كتاب هاى ,پرسپوليس, را آغاز كرد كه مبناى روايت آن را تحولات ,انقلاب اسلامى ايران, مى ساخت. در اين كميك استريپ كه رنگ مايه هاى دوگانه سياه وسفيد، خطوط هندسى اى كه به نقاشى هاى كلاسيك پهلو مى زند و ميزانسنى كه فريم هاى بصرى (گاه درهم ريخته و گاه منسجم) فيلم ,پرسپوليس, را مى سازند، ,ساتراپى, بناى بردن راهى به تركيب ,طنز مدرن و مؤلف, را داشت، اما ناتوانى هم آغوش ساختن ,نگارگرى كلام, با ,ادبيات بصرى, در ايستگاه نخست زاويه ديد زيباشناسي، نشان از آن دارد كه تصويرگر حتى نتوانسته از دايره شعارهاى سياسى عليه ايدئولوژى اى كه نمى پسندد (دين مقدس اسلام) پا را فراتر گذارد. زخم هايى تراژيك( كه تصويرگر ادعاى دروغين آن را دارد) حتى در ,پرسپوليس, صبغه اى سزاوار و درونى نمى يابد. تحليل نمادها و نشانه هاى ,پرسپوليس, از عقده و نگاهى راديكال، قشرى نگر و كليشه اى با مخاطب سخن مى گويد كه فمنيست هاى لائيك براى رويارويى با حقوق اسلامى زن و به طريق اولى براى مبارزه با انقلاب اسلامى كه جهان را لرزاند، آن را ساخته و پرداخته اند.
      ,پرسپوليس, يك عقده زنانه است. اين عقده جنسى- ايدئولوژيك در گفت و گويى كه ,مرجان ساتراپى, در فوريه 2004 با مجله فرانسوى ,لوموند ديپلماتيك, انجام داد، چرايى اين تحليل زيباشناسانه و معناشناسانه ما از اثر را اثبات مى كند. وى بهPierrer Tevanian براى تبيين دورانى كه در ايران مجبور به گذاشتن ,روسرى, بوده، مى گويد: ,حجاب همان خشونت است, و پا را فراتر گذاشته و مدعى است اساساً كالايى به نام ,روسرى, اختناق آور است!,قهر با خدا,، ,پوچ انگارى منجر به خودكشى,، ,ديوانه, خواندن مردم ايران و... كه در كلمات اين كميك استريپ نقش بسته اند، نشانه هاى معناشناسانه ديگرى هستند كه از آن عقده ها و سرخوردگى ها رازگشايى مى كنند.
      نقطه اوج برآمدن سرخوردگى هاى ,مرجان ساتراپى, كه سبب خلق فيلم ,پرسپوليس, به عنوان كميك استريپى كه روايتى مجعول و خصمانه را از اسلام و انقلاب نقاشى مى كند ، مى توان در سياستى جست كه فستيوال ساحلى فيلم كن از سال 1992 در همگامى با اردوگاه هنرى صهيونيسم دانست كه پروژه ,ناتوى فرهنگى, را تئوريزه مى كنند، سياستى كه در ايران با نام ,سينماى جشنواره اى, خوانده مى شود.
      نخستين رويكردهاى اين فستيوال ساحلى در ابتداى دهه نود، استقبال از سينماى هنري، روايت هاى مدرن و اومانيستى پنهان در آثار بود و حضور ,عباس كيارستمى, با آثارى چون ,زندگى و ديگر هيچ, و ,زيردرختان زيتون, را مى توان دلالتى بر اين رويكرد تلقى كرد. پيوند كيارستمى گام به گام با حلقه اى سه گانه از سياستگذاران پروژه فروپاشى ايدئولوژيك در ايران كه به گسترش مفاهيم نهيليستى (پوچ گرايى الحا دى) و اومانيستى (اصالت انسان) مى انديشيدند، سبب شد تا اين فيلمساز با فيلم سياه ,طعم گيلاس, كه در محتوا برپايه التقاط نهيليسم و اومانيسم و در فرم و تكنيك روايتى ضد كلاسيك (يا ضد روايت) را برگزيده بود، در سال 1997 ,نخل طلاى كن, را نصيب خود كند. فيلمى كه در پايان دهه هفتاد به پيشنهاد ,احسان نراقى, (مشاور دربار پهلوى دوم) توانست مدال ,فدريكو فلينى, سازمان جهانى يونسكو را در كارنامه اين ,كارگزار سينماى سياه, به ثبت برساند. مدالى كه براساس منشور يونسكو بناى اهداى آن به آثارى بود كه ,اميد, و ,زندگى, را از ميانه مفاهيم بصرى افراشته نگاه دارند، اما لابيست هاى حرفه اى صهيونيسم كه فلسفه استقرار ,سينماى سياه, را در ايران - كه در داد و ستد كلام و تصوير با مخاطب يأس و مرگ مى آفريند - به مثابه تداوم حضور خود در پشت صحنه هنر ايران مى دانستند، از ميان آن همه تصوير اميد و زندگى ايرانيان، كيارستمى را صاحب مدالى براى خود كردند.
      كارناوال تبليغاتى - اقتصادى اى كه ,سينماى سياه, را با ,عباس كيارستمى, آفريد، سال هاى بعد نيز شاگردان اين كارگزار ,نهيليست - اومانيست, را در فستيوال ساحلى كن ستود., بهمن قبادى با فيلم ,زمانى براى مستى اسب ها, و حسن يكتاه پناه با فيلم ,جمعه, در سال 2000 جايزه دوربين طلايى كن را به دست آوردند. آثارى كه حتى پخش كنندگان و سينماداران ايرانى به سبب ضعف در چينش اجزاى دراماتيك براى جذب مخاطب و عدم بهره مندى از اصول تعامل ذهنى با مخاطب، حاضر به اكران آن نشدند.
      فيلم ,تخته سياه, هم كه بيش از تلاش براى تصويرسازى اى عقب مانده از جامعه فرهيخته ايران، نماد و نشانى از عقب ماندگى هاى ذهنى كارگردان اثر است، در پس سياست اردوگاه صهيونيسم براى نشان دادن سرنوشتى تراژيك از مردم ايران، سال 2000 جايزه ويژه هيئت داوران جشنواره كن فرانسه را نصيب خود كرد تا اين مدعا كه حلقه اى سه گانه و پنهان خواهان بسط ,سينماى سياه, در ايران هستند و در همسويى با ,پروژه فروپاشى ايدئولوژيك, مى كوشند. ايدئولوژى اى التقاطى (نهيليسم- ماترياليسم- اومانيسم) را به پروسه تحولات فكرى سينماى ايران تحميل كنند، دال و مدلول هايى مستند بيابد.
      اگرچه لابيست هاى صهيونيست فستيوال ساحلى كن چندى است ,عباس كيارستمى, را در قامت شاخص ترين كارگزار ,سينماى سياه, به كارگاه هاى تجربى فيلمسازى در شهرها و حتى روستاهاى ايران فرستادند تا شناسه هاى بصرى مطلوب شان را در بافت پروژه ,ناتوى فرهنگى, بپروراند، اما او امسال فيلم كوتاه ,گريه, را با تصويرى شگفت تر از سياه نمايى هاى بصرى پيشين براى ,كن, به ارمغان آورد.
      عباس كيارستمى در شصتمين دوره فستيوال ساحل كن رازگويى هاى نهيليستى و نهان گويى هاى اومانيستى در آثار پيشين خود را كنار نهاده و با حضور در بخش ,سينما از نگاه هر كس, به همراه 32 كارگردان ديگر فيلمى سه دقيقه اى را به سفارش رسمى فرانسوى ها ساخته است. 24 بازيگر زن سينماى ايران 3دقيقه در مقابل دوربين اين كارگزار ,سينماى سياه,، تنها ,گريه, مى كنند! ژيل ژاكوپ (از نئو مسيحيان صهيونيست و رئيس فستيوال كن) در توصيف اين بخش كه آثار آن روز سى ام ارديبهشت به نمايش درآمد، گفته كه هر فيلمساز ,نگاه خود را در لحظه اى از سينما به تصوير كشيده اند. همه به سختى كار كرده اند و در كنار تكنيك دقيق، آنان شاعران تصويرگرى هستند!,
      عباس كيارستمى كه در كسوت شاعر ,گريه, در اين بخش بناى تصويرى سياه، منطبق با رويكرد فمينيست هاى راديكال از جامعه زنان مسلمان ايران را دارد، بازيگران خود را وادار نموده تا در برابر دوربين شيون و زارى كنند تا در اين ,سه دقيقه سمبليك,، در برابر چشمان مخاطبان، زنانى مايوس بر لبه مرگ را، زارى كنان به عنوان كليت جامعه زنان در ايران معرفى كند!
      يافته هاى ,كيهان, حاكى از آن است كه ,عباس كيارستمى, براساس مطلوب هايى كه ,گروه هاى فشار زنانه, كه خود را جنبش فمينيستى ايران مى خوانند، با تغيير نام فيلم ,گريه, به ,شيرين, در پى تبديل درونمايه آن 3دقيقه شيون و زارى به فيلمى بلند براى نمايش در سينماهاى ايران است!
      مجموعه تحولات فستيوال ساحلى كن نشان مى دهد تئوريسين هاى ,سينماى سياه, به تدريج از الگوهاى تاريخ مصرف گذشته اى چون ,عباس كيارستمى, كه حتى از جذب مخاطب نيز عاجز هستند، در ستايش هاى آشكار جشنواره اى فاصله گرفته اند و با برگزيدن مهره هايى چون ,مرجان ساتراپى, سامانه نوينى را در پيشبرد پروژه ,ناتوى فرهنگى, صورتبندى مى كنند.
      در حالى كه از فيلم هاى ,پرسپوليس, و ,گريه, در برخى رسانه هاى جهان به عنوان نمايندگان ايران ياد مى شود، از پنجاه و نهمين دوره فستيوال ساحلى كن هيچ فيلمى رسماً از ايران به بخش هاى گوناگون اين جشنواره راه نيافته است؛ چرا كه توليدات سينماى ايران در دولت نهم و دوره جديد سياستگذارى هاى وزارت فرهنگ و ارشاداسلامى از ايدئولوژى اى كه كارگزاران ,سينماى سياه, در فرانسه به دنبال بسط و گسترش آن هستند، پيروى نمى كنند.سينماگران مصلح ايران نيز دريافته اند كه به بهاى جايزه هاى بى ارزش غرب و حضور در جشنواره هاى جهاني، نبايد همچون كيارستمى و... به اردوگاه هنرى صهيونيسم باج داد.

      Comment


      • احمدی نژاد از مردمی که کار و سرپناه و اشتغال را الويت اصلی خود می دانند و خود کارگزاران رژيم رسما معترف اند که 80 درصد نامه های آنها خطاب به احمدی نژاد مربوط به همين مسايل است می خواهد که محروميت های بيشتر را به خاطر رژيم تحمل کنند.


        روشنگری: در حالی که گزارش البرادعی بر خودداری رژيم تهران از پذيرش تعليق غنی سازی اورانيوم تاکيد کرده, آمريکا به مانور نظامی با ناوهای جنگی اش در خليج فارس رو آورده, و تصميم سازان گروه پنج باضافه يک قرار است اواخر ماه جاری درباره مجازات های جديد ايران تشكيل جلسه دهند, احمدی نژاد که در ادامه سفرهای استانی اش به اصفهان رفته است در تازه ترين اظهار نظر پيرامون وضعيت پرونده هسته ای ايران گفته است: ملت ايران (منظورش از "ملت ايران" رژيم آخوندی است, زيرا چنان چه جلوتر خواهيم ديد حرف ملت ايران چيز ديگری است!) فناورى هسته*اى و چرخه صنعتى توليد سوخت هسته*اى را روز به روز و تا نهايت ممكن گسترش مي*دهد." و خطاب به آمريکا و کشورهای غربی گفته است: "اگر همه قدرت و نفوذ خود در سازمان*هاى ساخته دست خودتان و نيز همه تبليغات خود را به كار گيريد بايد بدانيد مردم ( و منظورش از "مردم" ايضا رژيم آخوندی است!) حتى يك قدم از اين راه نورانى عقب* نشينى نمي*كنند."

        "وزيری هامانه" وزير نفت نيز در تازه ترين موضع گيری در روز پنجشنبه در جمع "پيمانكاران و سازندگان داخلى پروژه هاى نفت و گاز" گفته است:" تحريم ها، زمينه را براى توسعه صنايع داخلى فراهم مى آورد."

        در مجموع حرف های رژيمی ها روشن است و تصميم شان را گرفته اند: حتی اگر در اثر تحريم ها مثل عراق نيم ميليون نفر زن و پير و سالمند و قشر ضعيف و کم درآمد مردم ايران جان خود را از دست بدهند, اين ها دست از برنامه هسته ای خود برنخواهند داشت. اين ها ترمزشان را بريده اند و حالا می گويند که "تا نهايت ممکن" از همين راه خواهند رفت. و برای اين که هيچ صدايی جز صدای خودشان, و هيچ ادعايی جز ادعای خودشان پژواک رسايی نيابد زبان ملت را بريده اند, دسته های مجازات خيابانی و ميدانی برای نمايش ارعاب براه انداخته اند و دوباره بساط اعدام های علنی و بريدن دست و پا در برابر انظار عمومی شدت داده اند.

        حقيقت اما چنان که آورده اند تاب مستوری ندارد و "در ار بندی ز روزن سر بر آرد". يکی از اين روزنه ها نامه های مردم خطاب به دولتمردان رژيم و بويژه به شخص احمدی نژاد است. نامه هايی که تناقض ميان خواست مردم و حرف ها و سخنان او را که در يک سال اخير در جريان هر سفر استانی در جمع حاضرين تکرار کرده است برجسته تر و زننده تر می سازد.

        خبرگزاری ايلنا روز پنجشنبه در خبری به نقل از "مسوول رسيدگى به نامه هاى مردمى به رييس جمهور در استاندارى مركزى" تعداد نامه های ارسالی به احمدی نژاد را " 156 هزار نامه" ذکر کرده است که با توجه به اين که ماه گذشته آمار چهارصد هزار نامه انتشار يافته بود, آمار مربوطه قاعدتا بايد تنها مربوط به استان مرکزی باشد.
        اميرحسين قاسمى که مقامش در خبر ايلنا "مدير دفتر ارزيابى و عملكرد و رسيدگى به شكايات مردمى در استاندارى استان مركزى" قيد شده گفته است:"بيشترين موضوعات مطرح شده در نامه ها حدود 80 درصد، مسائل اقتصادى با فاكتورهاى خاص اشتغال، مسكن و كمك" بوده است. به اعتراف او " 38 هزار نامه مربوط به متقاضيان كار" بوده است و "بيش از 46 هزار نامه جهت رسيدگى به كميته امداد امام فرستاده شد و بانكها، اداره تعاون و اداره كار پس از كميته امداد بيشترين حجم نامه هاى ارسالى را داشتند."

        همين نهادها که نامه های مردم به آنها ارسال شده و همين اعتراف که محور 80 درصد از نامه های ارسالی به احمدی نژاد در استان مرکزی مربوط به اشتغال, مسکن و کمک بوده, کشيده ای بر گونه احمدی نژاد و دولت او و مقام رهبری اش و کل نظام جمهوری اسلامی است. کشيده به اين اعتبار, که درست در حالی که تريبون های رسمی رژيم دائما بر طبل رويارويی با غرب در زمينه پرونده هسته ای می کوبند, جايی که پای حرف ها و مطالبات و خواست ها و آرزوهای واقعی خود مردم به ميان می آيد معلوم می شود که پرونده هسته ای و انرژی هسته ای به هيچ وجه مورد توجه و مطالبه مردم و قشرهای تهيدست و محروم نيست. احمدی نژاد در اجتماعات سفرهای شهرستانی برای مردمی که کار, نان سرپناه و رفع فقر و محروميت می خواهند قصه های هسته ای سر می دهد. او از مردمی که کار و سرپناه و اشتغال را الويت اصلی خود می دانند و خود کارگزاران رژيم رسما معترف اند که 80 درصد نامه های آنها خطاب به احمدی نژاد مربوط به همين مسايل است می خواهد که محروميت های بيشتر را به خاطر سياست هسته ای رژيم با جانبداری از اين سياست تحمل کنند. احمدی نژاد برای محرومان ايران که نامه های آنها را می خواند پيام آور فقر و محروميت بيشتر است. او به عنوان نماينده رژيم تاريک انديش جمهوری اسلامی درست در حالی که کلمه عدالت را دائما تکرار می کند, نماد وهن عدالت و سخنگوی فلاکت و محروميت توده های زحمتکش ايران است.

        Comment


        • در روزهای اخير دهها تن از ايرانيان دارای تابعيت دوگانه که همگی با پاسپورت ايرانی از کشورهای مختلف اروپايی به ايران سفر کرده اند از سوی نيروهای امنيتی و اطلاعاتی رژيم بازداشت شده و يا تحت فشار قرار گرفته اند.


          روشنگری: خبرهای جديد يک حوزه تازه از سرکوب های رژيم که تا حدودی از نظرها پنهان مانده بود فاش می کند.
          خبرگزاری سوئد عصر روز جمعه 4 خرداد از محکوميت يک ايرانی دارای تابعيت دوگانه به دو سال زندان خبر داد. اين فرد که نام وی در گزارش ذکر نشده در نوامبر گذشته در فرودگاه مهرآباد تهران توسط نيروهای امنيتی رژيم دستگير شد.
          بر اساس اين گزارش وی که در 25 سال اخير بدون هيچ گونه مشکلی به ايران رفت و آمد داشته است به اتهام "اقدام عليه امنيت ملی" دستگير شد.
          اما جنبه تکان دهنده اين گزارش در آن است که به نقل از منابع موثق ديپلماتيک تصريح می کند که در روزهای اخير دهها تن از ايرانی / سوئدی ها, يعنی ايرانيانی که تابعيت دوگانه دارند و همزمان شهروند سوئد به شمار می روند به دنبال سفر به ايران دستگير شده اند. همه آنها با پاسپورت ايرانی به ايران سفر کرده اند.
          اين گزارش همچنين تصريح می کند که ايرانيان مقيم خارج از کشور در کشورهای ديگر نيز به دنبال سفر به ايران دستگير شده اند.
          اخبار مربوط به دستگيری مسافران ايرانی مقيم خارج در مجاری ورود به ايران در حالی انتشار يافته است که در روزهای اخير خبرهای متعددی از گسترش سرکوب ها در حوزه های مختلف انتشار يافته است:

          سرکوب زنان و جوانان, دستگيری های وسيع در ميادين و محلات و ارعاب علنی ماموران رژيم, نعره های امام جمعه تهران مبنی بر لزوم اعدام فوری برخی از اين دستگير شده گان به عنوان مفسد فی الارض, بازداشت های پی در پی فعالين دانشجويی, بازداشت های وسيع در استان آذربايجان, افزايش سخت گيری در برگزاری اجتماعات علنی تا حد جلوگيری از برگزاری مراسم گروهی چون نهضت آزادی در منزل يکی از وابستگان اين جريان و اطلاعيه وزارت اطلاعات در باره سرکوب متهمان به سازماندهی "انقلاب مخملی" را اگر در کنار دستگيری مسافران ايرانی مقيم خارج در فرودگاه تهران قرار دهيم چنين به نظر می رسد که سرکوب ها اگر چه به موازات هم جريان دارد, اما بخشی از تدارک و آرايش جنگی رژيم است که اکنون هم از داخل و هم به طرز فزاينده ای از خارج در محاصره قرار دارد.

          رژيم احساس خطر کرده است و سرکوب وسيع و نقشه مند پاسخش برای آمادگی در رويارويی با حوادث احتمالی است. نقطه بزرگ ابهام که خود البته می تواند يکی از انگيزه های قوی رژيم برای سرکوب های جاری باشد, نحوه واکنش آمريکا در افق نزديک در برابر خودداری رژيم از تعليق غنی سازی اورانيوم و پايان مهلت جديد شورای امنيت است. مانور نظامی در خليج فارس همزمان با انتشار گزارش البرادعی تهديد آشکار تهران بود. البته توافق دو طرف بر سر مذاکره پيرامون عراق و فرو رفتن آمريکا در باتلاق عراق و حتی بشارت جديد بوش برای راه اندازی حمام خون تازه در عراق در ماه اوت, يک اقدام نظامی عليه ايران را در شرايط کنونی جنون آميز به نظر می رساند, با اين حال سياستمداران کاخ سفيد نشان داده اند که مانند ترمز بريده های بی فرمان جماران در تصميمات خود توجه چندانی به عقلانيت ندارند. ضمن اين که حداقل جمهوری اسلامی از جانب خود صراحت داده است که انتظار چندانی از مذاکرات مستقيم در باره عراق ندارد. احمدی نژاد که در ماههای اخير هر بار به دنبال تشديد حملات لفظی آمريکا عليه سياست های تهران بر ناتوانی آمريکا در حمله به ايران تاکيد می کرد و چنين احتمالی را به سخره می گرفت, در آخرين سخنرانی اش در استان اصفهان گفت که آمريکايی ها " به منظور خروج از بن بست عراق خود را براى يك ماجراجويى جديد آماده مى كنند تا بتوانند خوارى و ذلت ناشى از حمله به عراق را جبران نمايند." هر چند او معلوم نکرد که منظورش چيست و هدف "ماجراجويی جديد" ايران است يا احيانا لبنان. همزمان معاون سياسى وزير خارجه آمريكا نيز تهران را به "احتمال اقدام فراتر و تندتر از شوراى امنيت" تهديد کرد. نيکلاس برنز گفت:"احتمال دارد كشورها براى تصويب اقدامات تندتر عليه ايران فراتر از شوراى امنيت سازمان ملل متحد عمل كنند زيرا ايران بار ديگر جامعه بين*‏المللى را ناديده گرفته و از پيروى از درخواست آنها خوددارى كرده است."

          در فضايی چنين اشباع از خطر انفجار ناگهانی بحران, از نمودهای جاری سرکوب های موازی چنين به نظر می رسد که رژيم دستگاه سرکوب خود را متمرکزتر و تيغ اش را تيزتر کرده است و همه عناصری را که گمان می برد استعداد و توانايی بهره برداری فعال در جهت ضربه زدن به رژيم را در صورت وخيم تر شدن بحران دارند در مدار سرکوب مستقيم قرار داده است. از آنجا که هيچ چشم انداز مثبتی برای پايان بحران هسته ای ديده نمی شود و رويارويی با پرش در تاريکی همراه است و وضعيت حلقه به حلقه و مرحله به مرحله وخيم تر می شود, و از تجربه کشتارهای سال 60 و قتل عام تابستان 67 نيز می دانيم که رژيم وقتی موجوديتش را در خطر ببيند از دست زدن به هيچ جنايتی روگردان نيست, خطر وسعت باز هم بيشتر سرکوب ها هشداری است که بايد آن را جدی گرفت.

          Comment


          • www.zarif.net

            Comment


            • 'جنجال برانگیز' شاید بهترین واژه برای توصیف تازه ترین کتاب جیمی کارتر رئیس جمهوری پیشین ایالات متحده باشد، کتابی که حتی قبل از چاپ، نانسی پلوسی سخنگوی مجلس نمایندگان آمریکا را مجبور کرد تا با انتشار بیانیه ای، اعلام کند که 'فلسطین: صلح، نه تبعیض' بیانگر نظرات حزب دموکرات در مورد اسرائیل نیست.
              کتاب ۲۶۴ صفحه ای کارتر از همان روی جلد و عنوان شدیدا حساسیت ایجاد کرده است. روی جلد کتاب و در سمت راست عکس نویسنده، تصویر معترضانی قرار دارد که در کنار دیوار حایل در کناره غربی تجمع کرده اند. البته از این مهم تر عنوان کتاب و استفاده از واژه "آپارتاید" در آن است.

              فلسطین: صلح، نه تبعیض ( Palestine: Peace Not Apartheid ) را انتشارات "سایمون اند شوستر" در چهاردهم نوامبر سال گذشته میلادی روانه کتابفروشی ها کرد. این کتاب چندین ماه در فهرست پرفروش ترین های روزنامه نیویورک تایمز قرار داشت.

              جیمی کارتر، سی و نهمین رئیس جمهوری ایالات متحده (۱۹۸۱-۱۹۷۷) است که در سال ۲۰۰۲ برنده جایزه نوبل صلح شد. در دوران ریاست جمهوری او بود که مذاکرات صلح میان مناخیم بگین و انور سادات رهبران اسرائیل و مصر برگزار شد و این به معاهده صلح میان اسرائیل ومصر انجامید.

              جیمی کارتر پس از پایان دوران ریاست جمهوری اش گهگاه درباره مناقشه اعراب و اسرائیل سخن گفته بود، اما هیچ کدام به اندازه چاپ این کتاب هیاهو ایجاد نکرد.

              کارتر: هدف من ...

              "ادامه کنترل و استعمار اسرائیل بر خاک فلسطین، مانع اصلی دستیابی به صلحی فراگیر در سرزمین مقدس شده است." این جمله شاید جان کلام کتاب کارتر باشد.

              او در مورد هدفش از انتشار این کتاب می گوید: "هدف نهایی ام عرضه اطلاعاتی بود که تاکنون برای آمریکائیان ناشناخته مانده است. من امیدوارم این کتاب باعث آغاز بحث شود و به از سرگیری گفت و گوهای صلح بعد از شش سال توقف کمک کند. امیدوارم یهودیان و دیگر آمریکایی ها انگیزه ای پیدا کنند تا عقایدشان را درباره مناقشه اعراب و اسرائیل آشکارا ابراز کنند."

              دو مانع صلح

              کارتر در کتابش از دو مانع عمده در راه صلح خاورمیانه نام می برد. اول اینکه "شماری از اسرائیلی ها ایمان دارند که حق مصادره و استعمار سرزمین های فلسطینی در اختیار آنهاست و تلاش می کنند که آزار فلسطینیان ناامید و خشمگین را توجیه کنند." وی در مورد مانع دوم می گوید که "واکنش شماری از فلسطینی ها نسبت به این مسئله، "بمب گذاری انتحاری" است. بمبگذاران خود را شهدایی تصور می کنند که بعد از قتل اسرائیلیان به بهشت وعده داده شده وارد خواهند شد."

              و راه حلی دو طرفه

              کارتر برای پایان دادن به آنچه که "ادامه تراژدی" خوانده در فصل هفدهم کتاب خواهان احیای روند صلح با دنبال کردن این اهداف می شود: "امنیت اسرائیل باید تضمین شود، اعراب باید بپذیرند که اسرائیل یک واقعیت است و اسرائیلیان حق دارند در صلح و امنیت و در مرزهای شناخته شده بین المللی زندگی کنند. "

              وی خاطرنشان می کند که "در اسرائیل هم باید بحث های داخلی برای تعیین دائمی مرزها به نتیجه قطعی برسد. اسرائیل باید طبق قطعنامه ۲۴۲ شورای امنیت سازمان ملل به آن سوی مرزهای ۱۹۶۷ عقب نشینی کند. رهبران آمریکایی این را پذیرفته اند و رهبران اسرائیلی هم در توافقنامه های کمپ دیوید در ۱۹۷۸ و اسلو در ۱۹۹۳ بر آن تاکید کرده اند و دولت اسرائیل هم در همان زمان ها هر دو توافقنامه را مورد تصویب قرار داده است."

              کارتر در فصل پایانی کتابش تاکید می کند " دولت های فعلی اسرائیل بر سر راه اجرای توافقنامه های پیشین و طرح های تازه تری از جمله نقشه راه - که از حمایت گروه چهارگانه آمریکا، روسیه، اتحادیه اروپا و سازمان ملل برخوردار است و فلسطینی ها آن را پذیرفته اند – مانع تراشی می کنند و پیش شرط می گذارند."

              خلاصه ای از نکات کلیدی

              کارتر بعدا در یادداشتی با عنوان "بازگویی کلیدهای صلح" که بیستم دسامبر سال ۲۰۰۶ در روزنامه بوستون گلوب منتشر شد خلاصه ای از آنچه را که نکات اصلی کتابش قلمداد می کند، یادآوری کرد:


              مرگ شهروندان بی گناه در هر دو طرف رخ می دهد، این خشونت و تروریسم باید متوقف شود.


              جلوی دسترسی فلسطینی ها به خانه های قبلی شان، زمین ها، مکان های عبادت آنها گرفته شده و معترضان به این امر همیشه تحت ستم قرار دارند. دولت اسرائیل میان شهرک نشینان اسرائیلی و شهروندان فلسطینی تبعیض قائل می شود و اعراب باید هر روز از چند ایستگاه بازرسی بگذرند تا به محل کارشان برسند.


              دیوار عظیمی که مارپیچ از میان مناطق پرجمعیت در نوار غربی عبور می کند، بر ویرانه های درختان و اموال خانواده های عرب ساخته می شود. اسرائیل از ساخت دیوار حائل دو هدف دارد: اول اینکه اینکه قلمرو بیشتری به دست آورد و دوم از شهرک های یهودی نشین اسرائیلی، بیشتر مراقبت شود.


              مناطق تحت اختیار دولت خودگردان در محاصره کامل است و دور تا دور غزه دیواری ساخته شده که تنها دو خروجی دارد و اسرائیلی ها آن را کنترل می کنند. امکان دسترسی مردم به دنیای خارج از طریق آسمان، دریا و زمین وجود ندارد.


              چون ۴۲ درصد فلسطینی ها در انتخابات به اعضای جنبش حماس رای داده اند با محدودیت شدید اقتصادی از سوی آمریکا و اسرائیل مواجه شده اند و امکان دسترسی به مایحتاج ضروری روزانه را ندارند. معلمان، پرستاران، پلیس، آتش نشانان و دیگر کارمندان نمی توانند حقوق بگیرند و طبق گزارش سازمان ملل شماری از خانواده ها در غزه تنها یک وعده در روز غذا می خورند.

              "بله! آپارتاید وجود دارد..."

              کتاب جیمی کارتر واکنش های کاملا متفاوتی برانگیخت. برخی روزنامه نگاران و استادان دانشگاه شجاعت کارتر در بیان صادقانه درباره مناقشه اعراب و اسرائیل را تحسین کردند.

              روزنامه فوروارد چاپ نیویورک که به یهودیان آمریکایی تعلق دارد نظرات یوسی بیلین سیاستمدار صلح طلب اسرائیلی و معاون وزیر امور خارجه در دولت اسحاق رابین را بازتاب داد که گفته بود انتقادات کارتر از سیاست اسرائیل در مناطق فلسطینی حرف دل شمار زیادی از مردم اسرائیل است.

              شولمیت آلونی وزیر آموزش در دولت اسرائیل بین سال های ۹۳-۱۹۹۲ نیز با انتشار یادداشتی در نشریه چپگرای کانترپانچ با عنوان "این جاده فقط مخصوص یهودیان است: بله! در اسرائیل آپارتاید وجود دارد" از مواضع کارتر حمایت کرد.

              "یهود ستیزانه ..."

              اما دست کم در محافل آمریکایی انتقادها بسیار بیشتر تمجیدها بود. به نوشته جولی باسمن در نیویورک تایمز انتقادات وارد بر کتاب نمایانگر "خشمی مفرط و همه جانبه" است که بیشتر آنها از استفاده از کلمه آپارتاید در عنوان کتاب ناشی شده بود.

              رهبران حزب دموکرات آمریکا و سازمان های یهودی آمریکایی عنوان کتاب را تایید "آپارتاید اسرائیلی" توصیف کردند که به اعتقاد آنها امری فتنه انگیزانه و اثبات نشده است. بیل کلینتون رئیس جمهوری پیشین ایالات متحده هم در مصاحبه ای اعلام کرد که "نمی دانم کارتر اطلاعاتش را از کجا آورده است."

              نویسندگان واشنگتن پست و ضمیمه کتاب نیویورک تایمز کارتر را متهم کردند که بیشتر تقصیرها را به گردن اسرائیلی ها انداخته و واقعیت های تاریخی را بدجلوه داده است. به اعتقاد هر دوی آنها کتاب اغراق آمیز بوده است.

              حتی به نوشته مجله جوییش ویکلی، آبراهام فاکسمن دبیر "انجمن ضد افترا" کارتر را به دامن زدن به احساسات ضدیهودی در کتابش متهم کرد. البته او بعدا به خبرنگار "نیویورک تایمز مگزین" گفت که هیچ گاه شخص کارتر را "ضدیهود" یا "متعصب" خطاب نکرده است.

              "نقشه ها کار من است!"

              اما ماجرا تنها به انتقاد ختم نشد. دنیس راس نماینده ارشد دولت آمریکا در مذاکرات صلح در دوران جورج بوش پدر و بیل کلینتون در روزنامه نیویورک تایمز نوشت که کارتر نقشه های کتابش را از کتاب "صلح گمشده" او کپی کرده است. او بعدا در گفت و گویی با شبکه تلویزیونی فاکس نیوز گفت: "کارتر همان نقشه ها را برداشته است. آن نقشه ها کار خودم بود. آنها قبل از کتاب من وجود نداشتند."

              البته کارتر هم بیکار ننشست و در گفت و گویی با سی.ان.ان مدعی شد که اصلا کتاب راس را نخوانده است. او گفت: "البته مطمئنم کتاب خوبی است!"

              "استعفا می دهیم!"

              با گسترش انتقادات، کنت استاین یکی از مشاوران کارتر و مدیر سابق مرکز کارتر پس از ۲۳ سال همکاری با این موسسه استعفا داد و با انتشار نامه ای دو صفحه ای کتاب کارتر را "مملو از ایرادهای اساسی، کپی برداری بدون ذکر منبع، بی مایگی، غفلت های آشکار و جعل" توصیف کرد. ۱۴ عضو دیگر هیات مشاوران مرکز کارتر هم پس از آن استعفا دادند. آنها در نامه ای اعلام کردند دیگر نمی توانند با وجدانی راحت در مرکز کارتر انجام وظیفه کنند.

              پاسخ کارتر: "در دنیای واقعی اوضاع فرق می کند"

              کارتر بعدا با چاپ مقاله ای در روزنامه لس آنجلس تایمز به انتقادات پاسخ داد. او در این یادداشت نوشت: "عمدتا نمایندگان سازمان های یهودی بوده اند که کتاب من را در رسانه های بزرگ آمریکایی نقد کرده اند. من فکر نمی کنم آنها تا به حال از مناطق اشغالی بازدید کرده باشند."

              کارتر تاکید کرد: "من در ۵ کتابفروشی کتابم را برای مشتریان امضا کرده ام. در هر کتابفروشی نزدیک به هزار نفر کتاب را خریدند و واکنش هیچ کدام منفی نبود. حتی نمایندگان کنگره و شهروندان بلندپایه یهودی در محافل خصوصی از من به خاطر چاپ کتاب تشکر کرده اند. واکنش جهان واقعی به کتاب من مثبت بوده است ."

              Comment


              • در آستانه مذاکرات مستقيم ميان ايران و آمريکا در مورد وضعيت عراق, وزارت اطلاعات رژيم از "متلاشی كردن شبكه جاسوسانى كه از حمايت دولت*هاى غربى برخوردار بودند" و منابع خبری آمريکا از دستگيری فردی در شهرک صدر بغداد که "با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ايران در ارتباط بوده" خبر داده اند....


                روشنگری: مذاکره مستقيم ميان رژيم اسلامی و آمريکا فردا در شرايط ويژه ای برگزار می شود. حسينی سخنگوی وزير خارجه رژيم تاکيد کرده است که اين مذاکره "در چارچوبى كه رهبرى معظم انقلاب تعيين فرموده است آغاز مي*شود"و سيد علی خامنه ای در نطقی پرخاشجويانه در مشهد هدف اصلی مذاکره با آمريکا را "يادآوری وظايف اشغالگران در تامين امنيت عراق" خوانده بود. مطبوعات حتی به نقل از احمدی نژاد نوشتند که وی در جريان سفر به کرمان گفته است که مذاکرات با آمريکا "فقط تفهيم اتهام است". در آستانه اين مذاکرات, اطلاعيه وزارت اطلاعات رژيم از صدا و سيما پخش شد که در آن ادعای" متلاشى كردن شبكه جاسوسانى كه از حمايت دولت*هاى غربى برخوردار بودند"، مطرح شد. و اگر چه سخنگوی وزارت خارجه رژيم حاضر نشد رسما در اين باره اظهار نظر روشنی کند, اما رسانه های رژيم از دستگيری کيان تاجبخش مدير و نماينده بنياد آمريكايى سوروس در ايران در امتداد دستگيری و بازجويی از هاله اسفندياری خبر دادند.
                همزمان با انتشار اين اطلاعيه و ادعای متلاشی کردن شبکه عوامل آمريکا در ايران در آستانه مذاکرات مستقيم, آمريکا نيز اعلام کرد که يکی از عوامل ناآرامی های عراق را در شهرک صدر بغداد دستگير کرده است که با ايران در ارتباط بوده است. در بيانيه ارتش آمريکا که راديو فردا آن را منتشر کرد آمده است که "فردی که در شهرک صدر بغداد دستگير شده، با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ايران در ارتباط بوده" و "در زمينه انتقال مواد منفجره و مهمات از ايران به عراق فعاليت می کند."

                به اين ترتيب معلوم می شود که در آستانه مذاکرات هر دو طرف به شدت و به شکل خطرناکی به اتهام زنی متقابل عليه هم ادامه می دهند و گويا فضای تخاصم و اتهام زنی بخشی از "تدارکات" اين مذاکرات است؛ تدارکاتی که دقت در آن روشن می کند که هر دو در مقابل هم ابزارهای يکسانی را به خدمت گرفته اند و روش های مشابهی را به کار می برند.

                واشينگتن *‏پست در گزارشی در همين رابطه به نقل از رايان کراکر سفير آمريکا در بغداد هدف آمريکا از مذاکرات فردا را بيان "گام*‏هايى كه ايران بايد از لحاظ سياسى و نظامى براى كمك به ثبات عراق اتخاذ كند" ذکر کرده است. در ادامه اين گزارش به نقل از "بروس ريدل"، كارشناس خاورميانه در مؤسسه "بروكينگ" كه پيش از اين در سازمان سيا و شوراى امنيت ملى كاخ *‏سفيد فعاليت كرده آورده است:"آنچه ما خواستار آن هستيم يعنى پايان خشونت*‏ها، لزوماً آن چيزى نيست كه آنها (ايرانی ها) خواستارش هستند، زيرا آنها مايلند ما شكست بخوريم و بدون طرحى براى استفاده از عراق به عنوان پايگاهى براى تغيير رژيم در ايران، اين كشور را ترك كنيم."

                اين "تحليل گر" توضيح نداده است که اگر هدف آمريکا استفاده از عراقی آرام شده "به عنوان پايگاهی برای تغيير رژيم در ايران" باشد, چه شانسی برای تفاهم با رژيم ايران در آرام کردن وضع عراق می تواند در مذاکرات وجود داشته باشد و چنين فرايندی را می توان "مذاکره" نام گذاشت يا دادن بيل به دست دشمن برای کندن داوطلبانه چاله قبرش؟ و در صورت اخير کدام رژيمی حاضر خواهد شد داوطلبانه گور خودش را بکند؟ و آيا محتمل است که رژيمی نافرمان و وحشی نظير جمهوری اسلامی که خودش تاريخچه خونباری در کندن قبرهای دسته جمعی مخالفانش در جهت "حفظ نظام" دارد, داوطلبانه قبر خودش را بکند؟

                از آن سو هم تلخيص هدف مذاکرات به "يادآوری وظايف اشغالگران در تامين امنيت عراق" اصولا زمينه چندانی برای مذاکره باقی نمی گذارد. از مذاکره ای که در جوار آن جنگ بی امان روانی, اطلاعاتی, امنيتی, از هر دو طرف به شدت جريان دارد و حتی خود اصل فرايند مذاکره را تحت الشاع خود قرار داده است, انتظار نتيجه چندانی نمی توان داشت و ابهام در نتيجه اين مذاکرات از جهات متفاوت مورد تاکيد هر دو طرف است.

                بيرون از خود اين فرايند, نقدا جريان مذاکره نيز برهه ای خاص از رقابت ها و کشمکش های آلوده آمريکا و رژيم اسلامی را برای تقويت نفوذ خود در مقابل هم و در عراق و در ايران به نمايش می گذارد و باز اگر به دقت به اين صحنه سرشار از آلودگی و اتهام زنی های خطرناک نگاه کنيم, مبارزه ضد استبدادی مردم ايران به طور عموم و مبارزه مطالباتی قشرها و گروههای مختلف مردم عليه رژيم به طور ويژه قربانی می شود.

                يک طرف مشغول دادوستد با رنج های مردم ايران از دست رژيم فاسد و سرکوبگر کنونی است و از طريق پخش دلار و ايجاد شبکه های وابسته به خود و خريد و شکار برخی از فعالان اعتراضات سعی می کند مخالفت برحق و مشروع مردم ايران را به ابزاری برای ايجاد فشار بر رژيم اسلامی و بهره برداری در جهت مطامع ويژه نامشروع خود در منطقه تبديل کند, طرف ديگر به بهانه همين سياست کل مشروعيت جنبش های مطالباتی و آزادی خواهانه و عدالت جويانه ملت ايران را "توطئه استکبار" می نامد و به بهانه دفاع از استقلال کشور سرکوب ها را گسترش می دهد. يک طرف تيغ طرف ديگر را در سر بريدن جنبش های اعتراضی تيز می کند, طرف ديگر با سرکوب عنان گسيخته و هار و بستن همه منافذ رشد و گسترش درونی و مستقلانه جنبش های اعتراضی داخل کشور برای تلاش های آمريکا در جستجوی کارگزارانی برای خود در اين جنبش ها زمينه فراهم می سازد. و اين بازی مرگبار و شوم چه زمانی که نمايش عضله نظامی و برخ کشيدن توان نظامی برجسته می شود, چه زمانی که مذاکره مستقيم در ميان می آيد هر بار به شکل های خاص خود تکرار می شود. و البته و صدالبته رژيم با بهره برداری کامل از طرح ها و نقشه های آمريکا خشک و تر را با هم می سوزاند.

                اما اگر يک درس بزرگ و فقط يک درس بتوان از فرايند درگيری رژيم با آمريکا و پيچ و خم های آن برای جنبش های اعتراضی گرفت و نه پندارها و روياها و خوشبينی های خودخواسته را که واقعيت تجربی سال های اخير را هم مبنای آن قرار داد, آن اين است که از اين درگيری, جنبش های ضد استبدادی و مطالباتی در ايران تاکنون هيچ نفعی نبرده اند و تنها زيان ديده اند. اين جنبش ها در قطبی شدن فرايندی که يک سرش اعدام و شکنجه و اتهام زنی و گسترش خفقان و سرکوب و انکار بی شرمانه ابتدايی ترين مطالبات از سوی يک رژيم وحشی و قرون وسطايی است و سوی ديگرش فساد و خودفروشی و تبديل شدن به مهره و الت دست آمريکا هيچ نفعی ندارند و تنها با کار پيگيرانه, مستقل و متکی به مردم ايران و به شرط بيان صريح جدايی و مخالفت خود با سرکوب های رژيم و توطئه های آمريکا در به فساد کشيدن جنبش های اعتراضی در ايران می توانند راه خود را به جلو باز کنند. جنبه مسرت بخش هم آن است که آگاهی به اين شرط مهم در پيشروی مستقلانه به سمت هدف های ضد استبدادی و دموکراتيک به تدريج, و به آرامی و در چهارچوب جمع بندی های مرحله به مرحله از نتايج واقعی فرايندهای رويارويی سياست های آمريکا و رژيم و تاثيرات مخرب آن دارد راه خود را در ميان گروههای مختلف اجتماعی و مبارزان ضد استبدادی و طرفدار دمکراسی در ايران باز می کند.
                در ماجرای مذاکرات مستقيم رژيم اسلامی با آمريکا که قرار است حدود دو ساعت به طول بياتجامد آن چه به گفته سخنگويان هر دو طرف هنوز نسيه است, احتمال دستيابی به توافقاتی است که حداقل بتواند زمينه مذاکرات بعدی را فراهم کند, اما آنچه همين حالا نقد است دستگيری های تازه, محدوديت های بيشتر, و سرکوب های گسترده تر در داخل ايران است.

                Comment


                • دو نمونه جديد خواندنی از "عدالت خواهی" و "مهرورزی" نظام اسلامی: وضع کارگران آواره و تعليقی شرکت واحد و احکام صادره از سوی هيات حل اختلاف وزارت کار برای اين کارگران را مقايسه کنيد با وضع "بزرگترين قاچاقچى شناسايى شده در كشور" با 20 هزار ميليارد ريال بدهى بانكى و حکم صادره برای وی از سوی دستگاه قضايی....


                  روشنگری: اين واقعيت که نظام جمهوری اسلامی بهشت غارتگران و قاچاقچيان دانه درشت و جهنم زحمتکشان است, نه ادعای اپوريسيون برانداز که اعتراف خود همين حکومت است. خلاصه دو خبر زير که متن آن در پی می آيد بهترين گواه اين واقعيت است.

                  براساس خبر اول, (1) هيات حل اختلاف اداره کار رژيم برای تعداد زيادتری از کارگران تعليقی شرکت واحد حکم اخراج صادره است تا حکم بازگشت به کار. مجموع اين کارگران 54 نفر هستند که در پی اعتراضات صنفی از کار تعليق و در واقع اخراج شده اند. اين کارگران به دنبال تعليق به وزارت کار شکايت کردند و با وجود اين که ماهها از آوارگی و بلاتکليفی آنها می گذرد پس از اين که هيات حل اختلاف وزارت کار شروع به بررسی پرونده های آنها نمود به گفته محمد شريف وکيل اين کارگران "در حالى كه وضعيت تمامى اين پرونده شبيه به هم است، اعضاى هيات*‏هاى حل اختلاف در برخى موارد به اخراج كارگر و در برخى موارد به بازگشت به كار كارگران راى داده*‏اند." و "تعداد آراى بازگشت به كار از تعداد آراى اخراج كمتر است."

                  اين وضعيت کارگران شرکت واحد است که هيچ جرمی جز درخواست افزايش دستمزد نداشته اند و به خاطر همين "جرم" ماموران امنيتی و سرکوبگر رژيم وحشيانه به خانه هايشان ريختند و زن و فرزندانشان را ضرب و شتم کردند و گروهی از اين کارگران را در سياهچال های اوين زير بازجويی و شکنجه بردند. و تعدادی را هم با علم کامل به اتکای خانواده هايشان به درآمد کار آنها آواره و تعليق کردند. در واقع رژيم طوری اين کارگران را زير ضرب برد تا هيچ کس ديگر به خود جرات اعتراض و بويژه اعتراض متشکل و سازماندهی شده ندهد.

                  اما اگر تصور بر اين باشد که وضع کارگران شرکت واحد استثناست, بايد گفت که اين تصور بسيار نادرست است. اکثريت طبقه کارگر و مزد و حقوق بگيران کم درآمد در جامعه ما در يک جهنم واقعی دست و پا می زنند. به عنوان نمونه مروز اخبار کارگری روز 8 خرداد خبرگزاری ايلنا هفت مورد از اجحاف آشکار عليه کارگران را نشان می دهد. براساس اين خبرها كارگران" گسترش توسعه صنعت" تبريز يك ماه حقوق دريافت نكرده اند و 380 كارگر اين واحد حقوق ارديبهشت 86 را از كارفرما طلبكارند؛ بن كارگرى و ساير مزاياى سال 85 را هم نگرفته اند.... 5 هزار كارگر نيشكر هفت تپه 2 ماه است حقوق نگرفته اند..... 15 هزار كارگر آجرپزي*‏هاى اروميه با اين که با گل و آب در شرايط كوره*‏ها کار می کنند 20 روز است که دست به اعتصاب زده اند و دستشويی و حمام می خواهند, البته علت اعتصاب "نبود سوخت و افزايش نيافتن دستمزد" عنوان شده است..... کارگران اخراجی " كيميكال" که از بهمن ماه سال گذشته تا کنون حقوق نگرفته اند در خانه کارگر تهران دست به تجمع زدند.... 7 هزار کارگر موره پزخانه استان تهران با خواست افزايش قيمت خشت خام دست به اعتصاب 48 ساعته زدند... کارگران شرکت پخش البرز همدان دو ماه است حقوق نگرفته اند... شرکت های غارتگر پيمانی پالايشگاه نفت آبادان در حالی که کارگران پيمانی در بخش*‏هاى سخت پالايشگاه آبادان و در هواى گرم طاقت *‏فرسا كار مي*‏كنند، حقوق آنها را پرداخت نمی کنند."

                  روزی نيست که خبرهايی از اين دست در رسانه های همين رژيم منتشر نشود و همه می دانند که اين کارگران بی حقوق و عاصی که به بيرحمانه ترين شکلی هم استثمار می شوند, اگر بخواهند متشکل و سازمانيافته برای تامين حقوق خود دست به اعتراض بزنند, بلافاصله به آنها مهر "اقدام عليه امنيت ملی" می خورد و اوباش سرکوبگر رژيم به جان کارگران می افتند و امنيتی ها شروع به شکار فعالان اعتراضات و دستگيری و شکنجه آنها نموده و زمينه اخراج شان از کار و آوارگی و دربدری آنها را فراهم می آورند.

                  اما همين رژيم که در برابر تحمل ناپذيرترين مظاهر بی حقی کارگر و زحمتکش اين کشور, همچنان زبانش دراز است و به نام "مهرورزی " و عدالت" وحشيانه ترين شکل سرکوب را در قبال اعتراض آنان در پيش می گيرد, در برابر قاچاقچيان دانه درشت و فاسدی که پشت شان به همين نظام بند است از موم نرم تر است و واقعا بهشت برين برای کلان غارتگران فراهم آورده است. به اعتراف ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز در خبری (2) که خبرگزاری حکومتی فارس در 8 خرداد منتشر کرده است, فردی به نام: "حميد باقرى درمنى" كه طبق مستندات موجود بالغ بر 20 هزار ميليارد ريال بدهى بانكى دارد، يك روز پس از دستگيرى با اخذ تعهد اخلاقى آزاد شد."

                  در خبر تاکيد می شود که اين فرد علاوه بر 20 هزار ميليارد ريال بدهى بانكى, "قاچاقچى دانه درشت و بزرگترين قاچاقچى شناسايى شده در كشور" است که "پس از صدور حكم ضبط كالا و جريمه حدود 13 ميليارد ريال، تلاش وسيعى را آغاز كرده تا با جابجايى برچسب*ها و كارتن*هاى كالاها از ضبط كالاهاى قاچاق خود جلوگيرى نمايد."

                  پذيرش "تعهد اخلاقی" از فردی با اين مشخصات و آزاد کردن او فقط و فقط يک معنا دارد: اين آدم پشتش به مافيای حکومتی بند است. و دستگاه قضايی خود آشيانه همين مافيای غارتگر است. آدمی که به اعتراف خود کارگزاران همين رژيم "با ادعاى احداث كارخانه توليد خودروى لوكس به اندازه بنز، بي*.ام.و در گرمسار و نصب سوله و اشتغالزايى براى 1500 نفر اقدام به اخذ 60 ميليارد تومان وام مي*نمايد و سپس مكان فوق را تبديل به انبار اجناس قاچاق مي*نمايد" اصولا "اخلاق" می فهمد که "تعهد اخلاقی" بدهد؟
                  آزادی چنين فردی به يک "تعهد اخلاقی" ساده را اگر در کنار آوارگی و دربدری کارگران معترض شرکت واحد و بی حقوقی و شرايط فلاکت بار زندگی کارگران بگذاريد مفهوم واقعی "عدالت" و "مهرورزی" در نظام جمهوری اسلامی روشن خواهد شد, نظامی که جهنم تحمل ناپذير زحمتکشان و بهشت رانت خواران دانه درشت حکومتی است که دست در دست هم در عين "اتحاد و انسجام اسلامی" در زير خيمه ولايت به چپاول و غارت دسترنج مردم مشغولند.
                  فعالان سياسی ما تا زمانی که حوزه اصلی پيکار روزمره دموکراتيک و عدالتخواهانه خود را کمک به اتحاد و خود سامان يابی کردن کارگران و زحمتکشان قرار ندهند و در کل, جامعه ما تا زمانی که به حيات رژيمی با مشخصات رژيم جمهوری اسلامی پايان ندهد, ايران همچنان بهشت غارتگران و جهنم زحمتکشان خواهد بود.

                  Comment


                  • کاندوليزا رايس وزير خارجه آمريکا سال گذشته از کنگره اين کشور ۷۵ ميليون دلار برای حمايت از آنچه وی برنامه های ترويج دموکراسی در ايران خواند درخواست کرد.
                    بودجه ويژه ترويج دموکراسی در ايران در آن زمان تنها حدود شش و نيم ميليون دلار بود.

                    خانم رايس آن درخواست را در ماه فوريه ۲۰۰۶ در جلسه علنی کميته روابط امور خارجه مجلس سنا مطرح کرد.

                    اما کنگره آمريکا متشکل از مجالس نمايندگان و سنا تمام آن مبلغ را در اختيار وزارت امور خارجه قرار نداد.

                    قانونگذاران آمريکايی در نهايت ۷۵ ميليون دلار مورد نظر خانم رايس را به ۶۶ ميليون دلار تقليل دادند.

                    حکومت ايران هدف از تخصيص آن اعتبار را براندازی نظام جمهوری اسلامی می داند.

                    کارشناسان اختصاص رقم ۶۶ ميليون دلار را برای يک کشور را قابل ملاحظه می دانند.

                    بودجه سال جاری بنياد ملی آمريکا برای ترويج دموکراسی (NED) که البته در امور مربوط به ايران هم فعاليت دارد حدود ۸۰ ميليون دلار است.

                    بودجه ايران

                    اما وزارت امور خارجه آمريکا چگونه ۶۶ ميليون دلار در نظر گرفته شده را هزينه کرده است؟

                    اسناد منتشر شده از سوی اين وزارتخانه نشان می دهد که ۳۶ ميليون دلار از بودجه ويژه ايران به راديو تلويزيون های فارسی زبان دولت آمريکا اختصاص داده شده است.

                    بر اساس اسناد وزارت خارجه آمريکا حدود ۲۰ ميليون دلار نيز به دفتر خاورنزديک وزارت خارجه که شامل ميز ايران می شود تخصيص داده شده است.

                    همچنين۱۰ ميليون دلار هم در مجموع به بخش مسوول ترجمه مضامين وب سايت وزارت خارجه آمريکا به فارسی و نيز بخش مسوول تبادلات هنرمندان ورزشکاران و دانشجويان بين ايران و آمريکا داده شده است.

                    هادی قائمی مسئول بخش ايران در سازمان ديده بان حقوق بشر در نيويورک می گويد علت جنجالی بودن بودجه ترويج دموکراسی در ايران اين است که آمريکا در ابتدا اعلام کرد می خواهد از محل اين بودجه به سازمان های طرفدار آزادی های مدنی در داخل ايران کمک کند.

                    وزارت خارجه آمريکا نام موسسات و سازمان های غيردولتی ای که قرار است از اين وزارتخانه در رابطه با ايران وجه نقد دريافت کرده اند را منتشر نکرده است.

                    به گفته آقای قائمی هيچ يک از سازمان های معتبر و مستقل طرفدار حقوق بشر در داخل ايران از اعلان آمادگی آمريکا به کمک به آنها استقبال نکرده است.

                    او می گويد مدرکی دال بر اينکه هيچ يک از آن سازمان ها وجه نقد از وزارت خارجه آمريکا دريافت کرده باشد وجود ندارد.

                    در آمريکا حتی مديران پروژه دموکراسی در ايران مستقر در دانشگاه استانفورد و نيز بيشتر سازمان های ايرانيان مخالف جمهوری اسلامی هم می گويند از وزارت امور خارجه آمريکا وجه نقد دريافت نکرده اند.

                    هادی قائمی نفس اعلام خبر تخصيص بودجه دولت آمريکا برای حمايت از دموکراسی در ايران را برای فعالان اجتماعی ايران منفی ارزيابی می کند.

                    او می گويد آمريکا با اين کار بهانه ای به دست وزارت اطلاعات ايران برای توجيه دستگيرهای فعالان اجتماعی و منتقدان حکومت ايران داده است

                    Comment


                    • Having written articles being critical of a few aspects of the Iranian society I had become used to getting e-mails, insulting me, but also naming me an Israeli (a Jew more specifically) who wants to divide Iran. Then I made it clear that I was not a Jew but an Iranian Turk, then I received e-mails, insulting me, but also naming me a pan-Turkist, and Torke khar (donkey Turk), who wants to divide Iran. I am indeed a Torke khar to a quite large number of those Iranians who are devout believers in what I do not believe.

                      What I do not conceive though is how some articles can divide a country? How some articles can divide a nation? What fragile a country can that be? What a fragile country can that be that the so-called patriotic "Persians" feel absolutely obligated to silence someone like me because what I write contributes to the division of their (or maybe mine too) country? Most of what I have written have been critical toward the perceptions regarding the Iranian identity, and also some common Iranian attitudes and cultural issues.

                      Does my writing about the pre-Islamic Persian Empire in a critical way divide Iran? Does my calling Xerxes and others of that era tyrants divide Iran? Does my critical writing about Aryan ideology surrounding Persian-Iranian nationalism divide Iran? Does my critical writing about some short-comings of the Iranian culture divide Iran? Do all these things about which I have written divide Iran? If they do, then let that Iran be divided. What an Iran that is which can be divided so easily?

                      However I think not so. I do not want to divide Iran. The only reason these people whose sole weapon is to insult and intimidate is that their ideology is an ideology based on lies and the only way they can protect their ideology is to demonise and intimidate their apparent opponents. Exactly the way the Islamists operate in Iran. I would actually have the Mullahs rather than Persian-Aryan nationalists ruling Iran.

                      I may also be wrong on this, but a religion that unequivocally unites about 95% of Iran's population is much better for the unity of that country rather than a nationalistic ideology that will never be able to unite but will always be able to divide a much larger proportion of Iranians, not just the Kurds, the Baluch and the Turkmen (who are currently alienated as being Sunnis)! It would be ideal to have a regime that would respect all ideologies and religions (as long as they do not wish the annihialation of the others) but I am not so convinced there are enough Iranians out there ready for this.

                      Do I want an independent Azerbaijan? I do not live in Iran or in Azerbaijan. I doubt the people of Azerbaijan want independence from the rest of Iran. The reasons can be varied, but I profoundly doubt any real desire among Iranian Azerbaijanis for independence.

                      I personally, for myself or for my family and friends inside and outside Iran who see themselves as Iranian Turks, or Azerbaijani Turks, do not wish an independent Azerbaijan, or a greater Azerbaijan that would also include the Republic of Azerbaijan. That is a little bit too much wishful thinking and naivety for a person my type. Any person has the duty to work for the betterment of his/her people, and the betterment of the Azerbaijanis, and Iranians as a whole, is to work toward a free society, to achieve a democracy one day, sooner or later. To do so, I believe that we must start with ourselves, to develop the spirit of freedom in ourselves and then expect to form a community that could foster and protect the freedoms and rights of its citizens.

                      All my writings have been for this end, to open debates that are considered taboo, untouchable or sacred among many Iranians. Do these debates divide Iran? Some believe they do. So, what is your solution? In order to protect the "fragile" unity of Iran it is absolutely necessary to shut up? Does this unity of Iran require a dictatorship to survive? Does this unity of Iran require people like me who like to talk, to be silenced, maybe assassinated or intimidated or imprisoned? The Iranian regime thinks so, but they are not so much after people like me, but there is another anti-regime faction who bitterly want my kind to be silenced. For what? For the unity of Iran?

                      If the unity of Iran can only be achieved through fear, intimidation, force and censorship, then we will never start our path toward a free society. Maybe Iran's unity is indeed fragile. I am not sure whether it is or it is not. But one thing is clear, the Persian-Aryan nationalistic movement of Iranians believes so. To be clear, I can openly say that I would rather have a divided Iran rather than a dictatorship.

                      But dividing Iran would mean misery, maybe even war for many Iranians. It is better to protect and to promote the protection of Iran's territorial integrity for the sake of safety and security, but that has little to do with any nationalistic ideology. And nationalism is not the same as patriotism. I am much more patriotic in my desire to promote open-mindedness and debate rather than those who would rather have their fellow Iranian silenced, though for other reasons than the usual practices of the Islamic regime.

                      And why do we Iranian Turks get the donkey label? These Turks you call donkeys have fought for Iran for more than five centuries, been kings for more than five centuries, been soldiers for more than five centuries, been workers, traders, ambassadors and remarkable other types of Iranians (along with other Iranians but probably all Iranians know that the proportion of known or remarkable Azerbaijanis has been greater than their percentage of the population of Iran, about 25%).

                      Turks have contributed to the Iranian standing in the whole world and in the region (so that it did not turn out an Iraq or an Afghanistan) and then accepted to be named Azeri (whatever that may be) and accepted to write in Persian and have the official language as Persian and built Persia and the Persian lands.

                      But let's not confuse that I have never excluded the Iranian Turks from my critical writings. We are all the same, not much different. Iranian Fars (Persians) or Turks are just the same bunch who speak different languages. They have almost the same culture and the religion is exactly the same. The only difference is that the Turks have been good donkeys. That's all! They like giving rides, working for others, and that's their way of being, just like donkeys.

                      I hope you get the irony! I am a 'Torke khar" myself because although I receive so many insulting e-mails I still do care about Iran and Iranians and I still do try to have the very little impact I think I can have to work for the improvement of the Iranian community, hence the whole Iran. An improved Iran will only be a more free Iran with more tolerant, more educated and respectful Iranians.

                      Jahanshah Javid posts anything you send to him, and you can send e-mails in which you call me a donkey, a khar etc, but I would appreciate newer labels and insults because these are wearing thin already. Maybe some can start with sending more hard-core stuff using more direct insults. They may just stop me, and they help make Iranian.com a more colourful place where little by little all decent writers who are bold enough to write about controversial issues will be pushed aside because of receiving direct swearings and insults.

                      Maybe some could also insult Javid because he is the only one guilty of posting my articles. Maybe he is a much bigger khar than me! Does anyone know he is not a big Iranian domestic donkey himself? So, please, my non-khar Iranian brothers and sisters, be free and express yourselves!

                      Comment


                      • Comment


                        • II

                          افزون بر پيوندهای سياسی و نظامی، ارتباطات ديگری نيز ميان ايران و عراق وجود دارد که بر پايه ی چندين موج مهاجرت شيعيان شکل يافته است. در اوايل دهه ی 1970، صدام در راستای سياست عربی کردن عراق، دهها هزار شيعه ی عراقی ايرانی الاصل را اخراج کرد که بعدها در دوبی، کويت، لبنان، سوريه و بيش از همه در ايران سکنی گزيدند. برخی از آوارگان و پناهندگان عراقی که در ايران ماندند در شمار روحانيون برجسته درآمدند يا به مقام فرماندهی ارشد سپاه پاسداران دست يافتند. نمونه يی از اين دست، آيت الله محمدعلی تسخيری است که از مشاوران ارشد خامنه ای و از برجستگان مدرسه پرنفوذ حقانی قم، شهر پرورنده ی برجستگان امنيتی و روحانيون محافظه کار ايران است. در سال 2004، آيت الله تسخيری برای نظارت بر کار "موسسه اهل البيت" خود سفری کوتاه به نجف داشت. اين موسسه دهها ميليون دلار در پروژه های ساختمانی و خدمات درمانی در جنوب عراق سرمايه گذاری کرده است و مروج گسترش روابط فرهنگی و اقتصادی ميان ايران و عراق است. او هم اکنون به تهران بازگشته چرا که از قدرت نفوذ بسياری در تعيين سياست های ايران در قبال عراق برخوردار است.


                          در دهه ی 1980، پس از کشتار شيعيان در سال 1991، حدود صد هزار عراقی عرب شيعه به ايران پناهنده شدند. در تيرگی سالهای دهه ی 1990، ايران تنها کشور پناه دهنده و پشتيبان شيعيان عراق بود. پس از دوره ی جنگ عراق، بسياری از پناهندگان به کشورشان بازگشته اند و در مدارس، ادارات پليس، مساجد، بازار، دادگاه های قضايی، گروه های شبه نظامی و شوراهای قبيله يی از بصره تا بغداد و البته در دولت، فعاليت می کنند. ساليان دراز رفت و آمد شيعيان ميان ايران و عراق پيوندهای ژرف و گونه گونی ميان جامعه ی شيعی دو کشور پديد آورده است. نتيجه اينکه، بر خلاف تصور ايالات متحده که ناسيوناليسم عراق را سدی در برابر ايران ميداند، ناسيوناليسم اين کشور در مقابل هويت شيعی به شيوه های گوناگون نفوذپذير نمايانده است.



                          بويژه پيوند بسيار تنگاتنگی ميان محافل مذهبی دو کشور هست. تبعيدی های عراقی در ايران به سوی آيت الله های عراقی چون محمود شاهرودی (رييس قوه قضاييه ی ايران)، کاظم الحائری (از برجستگان جنبش صدر) و محمد باقر الحکيم (از رهبران مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق که در سال 2003 کشته شد) و بر کار تاسيس موسسات مذهبی عراقی در تهران و قم نظارت می کرد، کشانده شدند. از اوايل دهه ی 1980، اين موسسات به يمن نقشی که در جذب شيعيان لبنان به ايران و دور کردنشان از نجف بازی کردند، از نفوذ فراوانی در ايران برخوردار شدند. بسياری از روحانيون ارشد و دانش آموختگان حوزه های شيعی عراقی در ايران به حاکميت سياسی راه يافته اند. بسياری از قضات دستگاه قضايی ايران و از آن ميان آيت الله شاهرودی عراقی هستند و بويژه به خامنه ای بسيار نزديک. نيز، روحانيون عراقی که پس از سال 2003 به زادگاهشان بازگشتند و اداره ی مساجد و حوزه های دينی جنوب عراق را بدست گرفتند، نقش کليدی در نزديکی قم و نجف دارند.


                          پيش از جنگ در عراق، نگرش غالب در واشنگتن اين بود که با آزاد کردن عراق، نجف رقيب مذهبی قم شده و روحانيون ايرانی را به چالش خواهد کشاند. اما در مقابل، دو شهر مذهبی نجف و قم از سال 2003 همکاريهای دو سويه داشته اند. کمترين اختلاف نظری ميان روحانيون اين دو شهر يا مهاجرت مخالفان يکی به آن ديگر ديده نشده است. پايگاه اينترنتی عامه پسند آيت الله سيستاني[i] از قم اداره و بخش بزرگی از ماليات مذهبی گردآوری شده بوسيله ی نمايندگان او، در ايران نگهداری می شود. با وجود درخواست های بسيار مخالفان در ايران، روحانيون ارشد در نجف با حزم و احتياط بسيار، درباره ی سياست های دولت ايران خاموشی گزيده اند تا موجبات ناخشنودی مراجع قدرت در قم و تهران را فراهم نياورند.



                          پيوندها و روابطی از اين گونه تنها به دايره ی نخبگان سياسی محدود نمی شود. گشايش در رفت و آمد به شهرهای مقدس مذهبی برای ايرانيان، برانگيختگی احساسات مذهبی عوام و بويژه طبقات اجتماعی مذهبی را که حاميان رژيم ايران هستند، سبب شده است. از سال 2003، سالانه صدها هزار ايرانی به زيارت نجف و کربلا رفته اند و اين روند باعث تقويت احساسات مذهبی در ميان ايرانيان شده است. در خلال دهه های پيشين، بسياری از جوانان ايرانی به مداحی اهل بيت شيعه و بويژه امام دوازدهم يا همان مسيح شيعيان گرايش يافته اند. اکنون ايرانيانی که آيت الله سيستانی را مرجع تقليد خويش می دانند بسيار بيش از سالهای پيش از 2003 است و امروز بسياری افراد، خمس و ذکات مذهبی شان را به او می پردازند. هر چند ايرانيها به رهبران مذهبيشان بدگمان هستند، در مقابل از احيای هويت و فرهنگ شيعی در عراق خشنود اند.



                          اينچنين است که داد وستد و تجارت نيز از پی شور و شوق مذهبی رخ می نمايد. زائران ايرانی که گله وار به هتل ها و بازار های نجف و کربلا هجوم می آورند، سرمايه گذاری در املاک و مستغلات، فعاليت های ساختمانی و توريسم را نيز با خود به همراه می آورند. در جنوب عراق، همه جا کالا های ايرانی به چشم می خورد. شهر مرزی مهران يکی از گلوگاههای گرهی ورود کالا به عراق است و بيش از يک ميليارد دلار کالا، از اين نقطه ميان دو کشور رد و بدل می شود. پيوندهای تجاری چنين گسترده، در ميان ايرانيها و بويژه بازاريان يعنی هواداران سنتی رهبری محافظه کار تهران، تمايل به برقراری ثبات در عراق را سبب می شود.



                          با اين فرض که جنگ ايران و عراق، تقويت ناسيوناليسم عراق و بويژه اختلافات قومی ميان عرب و فارس و نيز برخوردها و اختلاف نظرات تاريخی بسياری را ميان ايران و عراق سبب شده است، ولی نبايد چنين مسائلی را بيش از حد برجسته کرد؛ هنگامی که رهبری عالی مذهبی عراق ايرانی و رياست قوه ی قضاييه ی ايران عراقی است، ديگر خصومت های قومی رنگ می بازد. هر چند که مساله ی قوميت همچنان در روابط ميان ايران و عراق وجود دارد، اين مساله اکنون پس از سرنگونی صدام و قدرت گرفتن شيعيان در عراق، در سايه ی روابط پيچيده وگونه گون جامعه ی شيعه ی دو کشور مطرح خواهد بود.


                          افزون بر اين، از آن رو که جامعه ی شيعه ی دو کشور، سنی ها را تهديدی برای خويش می دانند، پيوندهايی از اين دست احتمالا استوارتر می شوند. هيچ چيز بهتر از ددمنشی و پايداری شورشيان سنی نميتواند شيعيان عراق را به ايران نزديک کند؛ خاصه هنگامی که فراخوان واشنگتن برای خلع سلاح شبه نظاميان شيعه و اعطای امتيازات بيشتر به سنی ها از اعتماد شيعيان به واشنگتن کاسته است.

                          Comment


                          • بازار حراج در جمهوری اسلامی روز به روز پر رونق تر ميشود و "اشيايی" که اين در اين بازار به فروش گذاشته ميشود، هر روز متنوع تر ميشوند. خبر زير را از ايسنا بخوانيد، به تفسير نياز نيست.


                            پشه و مگسها روى صورت چهار قلوهاى4 ماهه*اى كه هنوز آثار كم خوني، رو صورت رنگ و رو پريده آنها بود، بازى مي*كردند. روى زمين چهار سرى بالش و تشك كوچيك ديده مي*شد كه به ترتيب كنار هم پهن شده بودند. يك قدم آن طرفتر آشپزخانه*اى 6 و 7 مترى با كلى از وسايل شكم سيركنى بچه*ها و در كنارش، اتاقكى با فرش 12 متري، گرم و كسل*كننده، محل سكونت چهار قل تازه به دنيا آمده در كنار پدر و مادر و مادربزرگشان بود.

                            يك خبر تكان*دهنده خبرنگار ايسنا رو به اين زيرزمين كشيده بود: , پدر چهار قلوها مي*خواد بچه*هاشو بفروشه!,

                            زير چشمى نگاهى با حسرت به بچه*ها كرد و بلند گفت: ,آخه اينها جگرگوشه*هاى من هستن. اما ما چطور براشون پدر و مادرى كنيم. اين كه مي*بينى خونه اجاره*اى ماست. نگاه كنيد پشه*ها چطورى خوردنشون. شبها از شدت گرما، خيس آب مي*شن و خوابشون نمي*بره. فكر مي*كنيد توى اين شرايط مي*شه 4 تا بچه رو همزمان بزرگ كرد، فكر مي*كنيد اسم من پدره! باز هم مي*گم اگر نتونم خانه تهيه كنم مجبورم بفروشمشون.,

                            درماندگى را مي*شد توى نگاههاى پدر30 ساله و مادر 22 ساله*اى كه 5/1 سال بعد از ازدواج صاحب چند قلو شده بودند ديد. حرفهاى پدر همراه با هواى زيرزمين بدون هواكش، فضاى غيرقابل تحملى رو ايجاد كرده بود. هر كدوم از يك طرف جمله*اى رو مي*گفتن، نمي*دونستى به دهن كدوم نگاه كنى. *دلشون نمي*خواست درد دل بگن. آنها كمك مي*خواستن از خيرين، از دولت، از بهزيستى و از ...!

                            يه لحظه به آينده بچه*هايى كه هر لحظه يكى از آنها بيدار مي*شد و با گريه*هاش برادر و خواهر ديگه رو بيدار مي*كرد، فكر كردم؛ پدر بيكار، مادر جوان ، زيرزمين اجاره*اى كه هيچ صاحبخونه*اى دلش نمي*خواست تحملشون كنه!

                            اكرم ، مادر 5 قلوهايى كه بعد فوت يكي*شون، حالا 4 تا شده بودند، ياد خاطرات دوران بارداريش افتاد؛ خيلى با هيجان و شيرين تعريف مي*كرد؛ از وقتى كه فهميده بود بچه*هاشون دو قلو هستند، اما بعد از سونوگرافى فهميده بود 5 تا هستند و تازه آغاز بدبختى رو حس كرده بود. اما محبتهاى شوهرش و دلگرمي*هاى اون نگهش مي*داشت و اميدوارى مي*داد.

                            اگه ماشين فرسوده*اي، قبل تولد بچه*ها، مخارج اين خانواده رو تأمين مي*كرد، حالا اون هم وجود نداشت؛ چون صرف هزينه درمان و داروى نوزادان پس از تولد شده بود

                            زير سقف خونه چهار قلوها، واقعا دنيا، بي*اكسيژن بود. پدر با لحن خسته و نااميد گفت: مشكلات ما از وقتى شروع شد كه بچه*ها به دنيا اومدند. 7 ماهه و نارس؛ اول ماشينى رو كه باهاش مسافركشى مي*كردم، فروختم. بچه*ها به دليل كم خونى و نارس بودن مشكل داشتند، اما دارو توى داروخانه*ها پيدا نمي*شد و اونها را از ناصرخسرو، گرمى 80 هزار تومان مي*خريدم. پول ماشين خيلى زود تموم شد و بعدش نوبت قرض رسيد.

                            قرض و تنگدستى از يك طرف و عدم توانايى در مراقبت از چهار قلوها باعث شد به فكر فروش سه تا از بچه*ها بيفتم.

                            از شهرهاى مختلف براى خريد بچه*ها اومدن، هر كسى قيمتى مي*داد، 15 ، 20 و 25 ميليون تومان اما دلم نيومد.

                            پاى چند خير به خونه* ما رسيد؛ قول كمك دادن به شرط اين كه بچه*ها رو نفروشم.

                            با نامه نگارى به ارگانهاى مختلف سعى كرديم كمك بگيريم؛ بهزيستى بچه*ها رو بيمه كرد و شير خشك داد؛ اما 4 قلوها شير خشكها رو نمي*خورند و به دليل اين كه روى قوطي*ها از كلمه يارانه*اى استفاده شده بود، داروخانه*ها هم آنها را نمي*خريدند.

                            دولت هم يك ميليون تومان كمك كرد؛ اون رو هم داديم به طلبكارها.

                            الان 4 ميليون بدهى دارم، صاحبخونه هم ما رو جواب كرده، اگر ما 6 نفر رو بيرون كنه جايى براى زندگى نداريم.

                            دو ماهه، دنبال خونه مى گرديم اما كسى حاضر نيست با 600 هزار تومان پول پيش، به 6 نفر خانه اجاره بده، اگر وضعيت همينطورى ادامه پيدا كنه و صاحبخانه بيرونمون كنه، مي*رم جايى چادر مي*زنم...

                            توى اين لحظه، يكى از قل*ها شروع به گريه كرد. پدر به سرعت به طرفش رفت و با جان و بسم*الله گفتن بلندش كرد.

                            نگاه و جملات محبت*آميز پدر در حاليكه اونو تو آغوشش تكون مي*داد، آرومش كرد، تو اون لحظه همه مشكلات رو فراموش كرده بود.

                            مادر,ابوالفضل, ,امير محمد, ,اميرحسين, و,هليا, از خيرين درخواست كمك داشت. راضى به فروش بچه*ها با همه سختى نگهداريشون نبود.

                            وقتى حرفهاى اكبر و اكرم، پدر بچه*ها تموم شد. خداحافظى كه كردم و بيرون رفتم، باز حس كردم كه گرماى اون دخمه تنگ و نمور براى بچه*ها چقدر سخته و عذاب*آوره

                            Comment


                            • سيندی شيهان روز 26 مه 2007 چند روز بعد از آنکه حزب دموکرات به بودجه جنگی عظيم جرج بوش رای داد، با جنبش ضد جنگ آمريکا وداع کرد. شيهان در اين رابطه دو نامه نوشت و نخست از طريق اينترنت آنها را انتشار داد. شيهان در اين نامه ها بطور نمونه وار يک مادر ساده آمريکايی با همان نيک نفسی ها و خوش باوری های ويژه اش را به نمايش ميگذارد که به اعتمادش خيانت شده است. او غول بوروکراسی حاکم را در جريان سفر کوتاه، فشرده و پرماجرای خود در همراهی با جنبش ضد جنگ کشف کرده و خود را در مقابل آن ناتوان می يابد. شيهان هنگام استعفا اميدش را به انسانيت از دست نداده است، اما با تلخی و رنج بسيار هرنوع اميد بستن به بوروکراسی حاکم را رد ميکند. او در يک مصاحبه بعد از استعفايش باز هم از دستاوردهای جنبش ضد جنگ و از نگرانی های خود صحبت ميکند. نگران است به خاطر حرکت ماشين جنگی آمريکا در خاورميانه و جانهايی که زير چرخ آن ويران خواهند شد، او نگران نقشه دولت بوش برای حمله به ايران است و اين که حزب دموکرات هيچکاری برای جلوگيری از آن نخواهد کرد. وقتی گفتگو کننده از او می پرسد آيا استفاده از اصطلاحاتی مثل "دولت فاشيستی کورپورسيوان ها" برای دولت آمريکاتند نيست، او جواب ميدهد روبرويی با واقعيت گاهی بسيار تلخ است و نقش کورپورسيوان ها و رسانه های انحصاری وکمپانی های نفتی در حرکت ماشين جنگی را يادآوری ميکند. شيهان تاکيد ميکند که نجات دمکراسی در آمريکا منوط به پاره کردن پيوند اين کورپوراسيون ها با دولت است تا دولت به خواست های مردم پاسخگو باشد نه به خواست شرکت های بزرگ تجاری و نفتی. شيهان در اين مصاحبه و در نامه های خود رابطه حزب و دولت را زير سوال ميبرد. قبل از او نوام چامسکی ها بارها تاکيد کرده است که آمريکا به دولت حزبی تبديل شده، آنهم دولت تک حزبی و حزب حاکم در واقع اپوزيسيونی ندارد. شيهان در تجربه عملی خود به همين نتيجه رسيده است. او در آغاز مصاحبه در عين اينکه يادآوری ميکند ,بدنش ديگر نمی کشد,، و از فشار جسمی ناشی از تظاهرات و سفرها و دستگيری های مدام ياد ميکند، اما تاکيد ميکند که رای حزب دموکرات به بودجه عظيم جنگی بوش و "کارت سفيد" که کنگره به بوش داده و ممکن است برای حمله به ايران مورد استفاده قرار گيرد، عامل قطعی برای تصميم گيری نهايی او بود.[ لينک اين مصاحبه در زير مقاله آمده است.]

                              شيهان بطور قطع حاضر نشد بر احتجاجات حزب دموکرات صحه بگذارد. اين است که به استعفای او معنا ميدهد. بيش از همه و پيش از همه سيندی شيهان در اين استعفا، اصالت و صداقت خود را به نمايش گذاشت که اجازه نداد حزب دمکرات آمريکا از او مرکبی بسازد که امثال هيلاری کلينتون و نانسی پلوسی که نه فقط در ماهيت، بلکه حتی در رنگ و روغن زدن به ماشين جنگی در سياست روزانه نيز فرقی با جرج بوش ندارند، برآن سوار شده و بر قدرت تکيه بزنند و سياست های جنگی جمهوريخواهان را در قالبی ديگر به پيش ببرند.شيهان هم در نامه و هم هنگام مصاحبه وقتی از حزب دموکرات صحبت ميکرد اصطلاح چپ را که در آمريکا به آن ها اطلاق ميشود، در گيومه گذاشت. استعفای شيهان همانطور که در متن نامه می بينيم يک اعتراض است.


                              خانم شيهان در ياداشتی در 28 ماه مه 2007 ، نوشته است از زمانی که پسرش کيسی کشته شد و بويژه از زمانی که عنوان ,چهره, جنبش ضد جنگ آمريکا به او داده شد هدف حملات و ناسزاهای شديدی بوده است. بخصوص از وقتی که هر نوع رابطه با حزب دمکرات را قطع کرد، ,وبلاگ های ليبرال, که به عنوان شبکه زير زمينی حزب دموکرات عمل ميکنند، او را بيش از پيش مورد حمله قرار داده اند. ,خلاص شدن از شر,،,روسپی جويای نام, از جمله ملايم ترين پيام هايی بود که دريافت ميکرد. شيهان عليرغم استعفای خود، به عنوان ,چهره, جنبش ضد جنگ آمريکا در تاريخ باقی خواهد ماند، به عنوان سند دادخواهی مردمی که به آزادي، صلح و عدالت عشق ميورزند، از سياستمدارانی که به خاطر قدرت و ثروت ميليون ها را به کام مرگ فرستاده اند.
                              در زير نامه سيندی شيهان را که اندکی کوتاه و بطور آزاد ترجمه شده ميخوانيد.
                              *کيسی نام پسر اوست که يک سال بعد از حمله به عراق در 4 آوريل 2004 در عراق کشته شد.
                              *کمپ کيسی اشاره به خيمه ای است که شيهان از ژانويه سال 2005 در کنار ويلای تفريحی جرج بوش در تکزاس برافراشت. بوش هرگز حاضر با ملاقات با او نشد.
                              * "چپ"در اظهارات شيهان اشاره به حزب دموکرات آمريکاست.

                              خداحافظ آمريکا
                              طی يک سال اخير به آرامی و عليرغم ميل خودم به نتايجی رسيدم که برايم به شدت درد آور است.
                              نخستين نتيجه گيری اين است که من برای اصطلاح چپ ها تاوقتی عزيز دردانه بودم که اعتراض خود را به جرج بوش و حزب جمهوريخواه محدود ميکردم.
                              راست ها به من برچسب ميزدند که به "ابزار" حزب دموکارت تبديل شده ام. اين برچسب برای اين بود که به من يک نقش حاشيه ای بدهد: چطور يک زن ميتواندافکار اصيل داشته باشد، يا خارج از سيستم دو حزبی کار کند؟ به هرحال وقتی من حزب دمکرات را با همان معيارها نقد کردم که حزب جمهوری خواه را، حمايت از مرا کاهش دادند و "چپ" همان برچسب های را به من زد که معمولا"راست "ها ميزدند. فکر ميکنم وقتی که گفتم مساله صلح و مرگ بی دليل مردم مساله "راست يا چپ" نيست، مساله "راست و نادرست است" هيچکس به من توجه نکرد.

                              مرا به عنوان يک راديکال محکوم ميکردند چون من بر اين باورم که وقتی صدها هزار نفر از مردم دارند برای جنگی ميميرند که برپايه يک دروغ استوار است و جمهوريخواهان و دمکرات ها هردو از آن حمايت کرده اند، بايد سياست طرفداری از اين يا آن حزب را کنار گذاشت.

                              برای من اعجاب آور است که آدم هايی که در مسايل بسيار تيز هستند و مثل يک وسيله ليزری کوچک ترين نکات در باره دروغ ها، دستکاری در واقعيت به قصد بهره برداری سياسی را تشخيص ميدهند، حاضر به پذيرش همين مسايل در مورد حزب خودشان نيستند. وفاداری کورکورانه به حزب، صرفنظر از اين که کدام طرف آن را اعمال ميکند، خطرناک است. مردم جهان ما آمريکايی ها را به سخره خواهند گرفت، اگر به رهبران سياسی خود چنين ميدان وسيعی برای اعمال جنايت بدهيم. و اگر نتوانيم آلترناتيوی برای اين سيستم فاسد "دو" حزبی پيدا کنيم، جمهوری نمايندگی ما خواهد مرد و جای آن را سيستمی فاقد حسابرسی و پاسخگويی خواهد گرفت که ما هم اکنون با شتاب در سراشيب آن سقوط ميکنيم: يک برهوت فاشيستی کورپوراسيون ها.

                              مرا شيطانی جلوه ميدهند چون من وقتی يک انسان را می بينم، به عضويت حزبی او فکر نمی کنم، بلکه او را انسانی با يک قلب می بينم. اگر کسی ظاهرش مثل يک جمهوری خواه است، و مثل يک جمهوريخواه لباس می پوشد، عمل ميکند، حرف ميزند و رای ميدهد، پس چرا بايد فقط برای اينکه خودش را دموکرات می خواند، از او حمايت کرد؟

                              من همچنين به اين نتيجه رسيدم که اگر انچه که دارم ميکنم برای اين است که "يک روسپی تشنه شهرت" هستم ،پس واقعا مستحق حکم مرگ هستم. من هرچيزی را که داشتم مايه گذاشتم تا صلح و عدالت را به کشوری بياورم که هيچکدام از اين ها را نمی خواهد. اگر شخصی هردو اين ها را ميخواهد معمولا کاری بيش از اين نمی کند که برای اعتراض به راه پيمايی برود يا پشت کامپيوترش بنشيند و از ديگران انتقاد کند. من هر سنت از پولی را که کشور "حق شناس " من در ازای کشتن پسرم به من داده بود، و هر پنی از پولی را که بابت سخنرانی ها و کتاب های خود گرفته ام در اين راه گذاشتم. من 29 سال ازدواج را در اين راه فدا کردم و در دوره های طولانی به سفر رفتم و از خواهران و برادران کيسی بی خبر ماندم. سلامت خود را از دست دادم. صورت حساب بيمارستان من در سال گذشته "وقتی که تقريبا به حال مرگ بودم" هم در دين من است، زيرا من تمام انرژی ام را صرف آن کردم تا مانع شوم که کشورم انسان های بی گناه را سلاخی کند. پست ترين ناسزاها يی را که کمتر کسی ميتواند فکرش را بکند به من دادند و چندين بار مرا به مرگ تهديد کردند.

                              بدترين نتيجه ای که امروز صبح من به آن رسيدم اين بود که کيسی به واقع به خاطر هيچ مرد. خون گرانبهای او در کشوری بسيار دور از خانواده ای که او را دوست داشت بر زمين ريخته شد، توسط کشور خودش که بايد به عنوان مسوول پاسخگو باشد و توسط يک ماشين جنگی که حتی افکار ما را کنترل ميکند. از وقتی که او مرد من به هر تلاشی دست زدم تا به فدا شدن او معنايی بدهم. کيسی برای کشوری مرد که بيشتر به فکر اين است که American Idol بعدی کيست تا اينکه طی ماه های آينده وقتی که جمهوريخواهان و دموکرات های با جان مردم ,سياست بازی, ميکنند، چند نفر خواهند مرد.

                              برای من اين دردناک بود که دريابم طی همه اين سالها به اين سيستم باور داشتم و کيسی بهای همراهی من با آنها را پرداخته است. من در مورد پسرم کوتاهی کردم و اين بيش از هرچيزی برايم درد آور است.

                              همچنين، من با جنبش صلحی کار کردم که خودخواهی های شخصی را بر حيات انسانها مقدم ميداند. اين گروه نمی خواهد با آن گروه کار کند، اين يکی نمی خواهد به آن تظاهرات برود اگر آن ديگری آنجا باشد، و چرا سيندی شيهان هميشه در مرکز توجه باشد. دشوار است برای صلح کار کردن وقتی که در درون خود جنبشی که نام صلح را بر خود دارد، اين همه انشقاق وجود دارد.

                              استيضاح جرج بوش و خطر بيرون آمدن اسکلت های دموکرات ها از خاک
                              رهبران بزدل ما، مردان و زنان شجاع ما رابرای ابد در عراق رها کرده اند و باآنها مثل مهره های بی اختيار روی صحنه شطرنج ويرانگری بازی ميکنند و مردم عراق توسط کسانی که به انتخابات بيش از جان مردم فکر ميکنند، به مرگ و سرنوشتی بدتر از مرگ محکوم شده اند. سرانجام سربازان ما بعد از 5 يا 10 يا 15 سال لنگ لنگان،سرافکنده از شکستی ديگر به خانه باز ميگردند و ده يا 20 سال بعد از آن فرزندان فرزندان ما خواهند ديد که عزيزان شان بدون دليل مردند زير پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های آنها اين سيستم فاسد را پذيرفته بودند. جرج بوش هرگز استيضاح نخواهد شد زيرا اگر دموکرات ها خيلی عميق بکاوند، ممکن است اسکلت های گورهای خودشان از خاک بيرون بيايد و سيستم دايما بطور ابدی خودش را تکرار ميکند.

                              هراس از تبديل شدن به يک مجسمه مرمری مردم فريب
                              من هرجه را که برايم باقی مانده برميدارم و به خانه ميروم. ميروم به خانه و مادری ميشوم برای آن فرزندانم که باقی مانده اند و سعی ميکنم بعضی از چيزهايی را که از دست داده ام دوباره به دست آورم. تلاش خواهم کرد برخی روابط مثبت را که طی سفر اجباری بعد از مرگ کيسی به دست آورده ام حفظ کرده و بارور کنم و تلاش خواهم کرد برخی از روابطی را بازسازی کنم که با آغاز لشکرکشی صليبی يک نفره ام برای تحول در پارادايم کنونی از دست داده ام. هراس من از اين است که به تصويری بدون حرکت و صامت و جامد که در سنگ مرمری فريبکارانه حکاکی شده تبديل شوم.

                              کمپ کيسی کار خود را انجام داد. حالا به فروش گذاشته ميشود. آيا کسی مايل است چند متر زمين زيبا در کرافورد، تکزاس بخرد؟ من در نظر دارم هرپيشنهاد معقولی را مورد بررسی قرار دهم. شنيده ام که جرج بوش نيز به زودی از آنجا می رود. اين بر بهای آن می افزايد.

                              خداحافظی با سيستم نه با تلاش انسانی
                              اين استعفای من به عنوان "چهره" جنبش ضد جنگ آمريکاست. اين لحظه پايان کار من نيست، زيرا من هرگز تلاش برای کمک به مردمی را که توسط امپراتوری خوب کهن آمريکا آسيب ديده اند رها نخواهم کرد، ولی من به کار در درون، با، و حول اين سيستم پايان پايان داده ام. اين سيستم زورمندانه در مقابل دريافت هر کمکی مقاومت ميکند و مردمی را که سعی ميکنند به آن کمک کنند، می بلعد. من قبل از آنکه خودم يا هرکس ديگری که دوست دارم و همه منابعم توسط آن بلعيده شوند، از آن خارج ميشوم.

                              خداحافظ آمريکا. تو آن کشوری نيستی که من به آن عشق می ورزم و سرانجام دريافته ام هرقدر هم فداکاری کنم نميتوانم تو را به آن تبديل کنم، مگر آنکه خودت بخواهی.

                              Comment


                              • افزايش دوره ای بحران ناشی از رويارويی بر سر پرونده هسته ای, تشديد گام به گام حلقه محاصره اقتصادی ايران, باقی ماندن خطر حمله نظامی آمريکا به ايران, انسداد گسترده تر فضای سياسی و گسترش خفقان و برخوردهای سرکوبگرانه امنيتی رژيم.. بخشی از نتايج بلافصل مواضع خامنه ای و دستگاه ولايت است.


                                روشنگری: سيد علی خامنه ای رهبر رژيم اسلامی بر سر قبر خمينی سخنانی بيان کرد که حداقل بخشی از آن نياز به بازخوانی و تشريح و توضيح دارد. به گزارش ايرنا او گفت:"حقوق يك ملت، با التماس به سلطه*گران و عقب نشينى و نرمش در برابر آنان محقق نخواهد شد چرا كه حق را بايد با تلاش و ايستادگى به دست آورد." خامنه ای اين سخنان را در مورد سياست هسته ای رژيم بيان کرد و منظورش هم اين است که رژيم حق دارد و آمريکا و دولت های غربی حق ندارند و رژيم برای رسيدن به "حق" خودش حاضر نيست در برابر آمريکا و غربی ها عقب نشينی کند. او عبارت "ايستادگى بصيرانه" را به کار برد و منظورش هم اين است که رژيم انواع بندبازی های ديپلماتيک را در مناقشه هسته ای در پيش خواهد گرفت, اما در محتوا عقب نخواهد نشست. او به اين ترتيب بار ديگر حمايت خود را از سياست دولت احمدی نژاد اعلام کرد و تلاش کرد نشان دهد که در واقع احمدی نژاد با سخنان تند و تيزش در اجتماعات شهرستانی و شاخ و شانه کشيدن هايش برای دولت های غربی و حمله به اسراييل تنها نيست, بلکه دستگاه اصلی قدرت در جمهوری اسلامی حامی اين سياست و اين شيوه برخورد است و رويکرد طرفدار تعامل با غرب در بخشی از رژيم, از حمايت اين دستگاه برخوردار نيست.

                                خامنه ای با سخنانش در مورد خودداری از عقب نشينی در برابر فشار غرب در زمينه پرونده هسته ای, در واقع جايگاه حاشيه ای رويکردهايی نظير مذاکره مستقيم با آمريکا در عراق در مجموعه سياست های رژيم را هم نشان داد. و اين که معنای اين رويکرد عقب نشينی گام به گام رژيم از ادعاهای هسته اش نخواهد بود. افزايش دوره ای بحران ناشی از رويارويی بر سر پرونده هسته ای, تشديد گام به گام حلقه محاصره اقتصادی ايران, باقی ماندن خطر حمله نظامی آمريکا به ايران, انسداد گسترده تر فضای سياسی و گسترش خفقان و برخوردهای سرکوبگرانه امنيتی رژيم به بهانه مقابله با نفوذ عوامل بيگانه و سازمانگران "انقلاب مخملی", بخشی از نتايج بلافصل مواضع خامنه ای و دستگاه ولايت است.

                                سخنان خامنه ای بر سر قبر خمينی همچنين نشان آن است که وی رژيم خود را در موضع قدرت می داند و آمريکا را در موضع ضعف. او بر اين نکته با طرح اين ادعا که خمينی و "جمهوری اسلامی روز به روز در ميان توده*هاى ملت هاى مسلمان و جوانان و روشنفكران جهان اسلام مقبول تر مي*شوند" تاکيد کرد. و در همين راستا حتی تلاش کرد "هويتی فرامذهبی" از حاکميت اسلامی بتراشد که ظرفيت آن را داشته باشد تا رژيم را به قطب جهان اسلامی (و نه تنها اقليت شيعه در دنيای اسلام) تبديل کند. او در اين زمينه گفت:" جمهورى اسلامى از دل معارف شيعى بوجود آمده اما اسلامى بودن نظام به معناى اسلام فرامذهب و هويتى فرامذهبى است و نظام اسلامى هرگز شناسنامه تك مذهبى براى خود قائل نبوده و به همين علت است كه امروز جوان سنى فلسطينى همچون جوان شيعه لبنانى به جمهورى اسلامى چشم اميد دوخته است."

                                خامنه ای البته نگفت که بخش بزرگی از جاه طلبی های امروز خود و رژيمش در باره رهبری بر جهان اسلام و احساس قدرت کردن خود را مرهون سياست های فاجعه بار جنگی آمريکا و سلطه طلبی و زورگويی و لشکرکشی اين کشور در خاورميانه است.

                                بخشی از سخنان خامنه ای در مورد خمينی و نقش او در ايجاد رژيم اسلامی بود, اما اين بخش چنان از دروغ و تحريف انباشته است که ارزش وقت تلف کردن ندارد, و چيز زيادی را هم در باره سياست کنونی رژيم روشن نمی کند و در امتداد همان تبليغات بيمارگونه نهادهای مختلف رژيم قرار دارد که از فرط تکرار ديگر تهوع آور شده است. در واقع مهم ترين جنبه در رابطه با خمينی و سالمرگ شاهانه رژيم برای او نه آن چيزی بود که خامنه ای بر سر قبر او گفت, جايی که تعداد شرکت کنندگان در مراسم سالمرگ خمينی را نشانه باز پس داده شدن هزينه اعتماد خمينی به مردم در قالب اعتماد خدا به خمينی تصوير کرد و گفت:امام اعتماد عمومى مردم را به عنوان هزينه اين راه پرداخت و خداوند نيز اين هزينه را بصورت مضاعف به او بازگرداند بگونه اى كه جمعيت شركت *كننده در مراسم تشييع ايشان به مراتب از استقبال*كنندگان از آن رهبر بزرگ بيشتر بود." بلکه آن چيزی بود که رفسنجانی گفت؛ جايی که "حضور پرشور مردم در هجدهمين سالگرد ارتحال بنيانگذار جمهورى اسلامى" را "يك هديه براى مسوولان نظام" دانست و گفت: "اين اجتماعات براى دشمنان انقلاب دلسردكننده و براى دوستان دلگرم*كننده است."

                                در واقع معلوم شد که هدف رژيم از صرف ميلياردها تومان پول ملت و سازماندهی وسيع برای آوردن جمعيت از نقاط مختلف کشور و قائل شدن انواع تسهيلات برای جمعيت شرکت کننده در مراسم و بسيج همه نيروهای خود در اين زمينه, تبديل کردن مراسم سالمرگ خمينی به نمايش اقتدار رژيم و بويژه به رخ کشيدن آن به آمريکا و دولت های غربی بود تا به گفته رفسنجانی "دشمنان انقلاب" "دلسرد" و "دوستان" "دلگرم شوند. ظاهرا سازماندهی چنين نمايشی با پيام "ايستادگی" رهبر رژيم خطاب به آمريکا و غربی ها هم "هماهنگی" بيشتری ايجاد می کرد و مانند گوشت و خون و رگ و پوست, اسکلت لخت پيام او را می پوشاند. در محتوا هم وقتی هسته درونی پيامی خون آلود باشد, نمايش زنده موجاموج گوشت های دم توپ می تواند آن را موثرتر و رعب آورتر از آن چه به واقع هست به نظر آورد.

                                نمايش اقتدار رژيم و مقابله از درون
                                نمايش پوشالی اقتدار رژيم, و سياست ويرانگرانه اش در کمک به محاصره اقتصادی مردم ايران را تنها با مقاومت جدی داخلی در برابر ماجراجويی های رژيم در زمينه هسته ای, و در برابر مداخلات سلطه جويانه خارجی, و با انتقال هر وسيع تر کانون تمرکز مبارزه بر محور مطالبات گروهها و قشرهای مختلف مردم می توان درهم شکست. خامنه ای از يک جهت درست می گويد جايی که می گويد:" حقوق يك ملت، با التماس به سلطه*گران و عقب نشينى و نرمش در برابر آنان محقق نخواهد شد چرا كه حق را بايد با تلاش و ايستادگى به دست آورد." اين حکم قبل از هر چيز در برابر خود او و رژيم سلطه گرش که بدتر از هر بيگانه ای باعث ويرانی ايران و عقب ماندگی کشور و مسخ آزادی ها و گسترش فقر و فحشا و اعتياد و بيکاری شده, صادق است. در برابر اين رژيم که نماد سلب حقوق ملت ايران است, عقب نشينی و التماس معنا ندارد, پناه بردن به قدرت بيگانه و بازوی نظامی اش هم راه حل نيست, بلکه خودباختگی و استيصال است, راه حل اصلی و البته بسيار دشوار که هميشه پس از فرو نشستن گرد و غبار اميدهای بی فرجام به طرح های خيالی فروپاشی دسته ها و گروههای مختلف بی ارتباط يا کم ارتباط با دردها و مصائب اصلی مردم ايران از پس ابرهای تيره سر بر می کشد تمرکز اساسی بر سازماندهی جنگ مطالباتی گروههای مختلف مردم ايران و بويژه توده محرومان و زحمتکشان اين کشور است. در جريان پيشروی در اين جنگ دشوار, طولانی و پر پيچ و خم است که شيشه عمر رژيم خواهد شکست و باد جاه طلبی های رهبرانش خواهد ترکيد؛ جنگی که استقامت و پايداری و پيگيری ويژه ای می طلبد, اما در عبور از برزخ شدن و برآمدن سنگرهای ايستادگی و مقاومت در برابر استبداد بر اساس مطالبات واقعی مردم, و به دست فعالان برخاسته از درون مردم, اميد به بنای يک جامعه آزاد و خروج از چرخه شيطانی بازتوليد استبداد در جامعه ايران از هر راهبرد ديگری بيشری است.

                                Comment

                                Working...
                                X