Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • صف بندی جهان اسلام

    دربرابر جمهوری اسلامی

    تركيه، مصر، سودان و امارات متحده
    هريك به بهانه‌ای دربرابر ايران قرارگرفته اند

    اطلاعاتی درباره طرح و توطئه اسرائيل برای حمله به لبنان (مستند به گفته های رهبر در همين رابطه) داريم كه بعدا فاش می كنيم. تركيه جلوی انتقال محموله های ايران به لبنان را گرفت. سفر همزمان وزير خارجه جمهوری اسلامی و وزير خارجه امريكا به مالزی يك اتفاق ساده بود! علی لاريجانی هفته پيش پنهانی به دمشق نرفته بود، آخر هفته خودم او را ديدم. "فيشر" وزير خارجه سابق آلمان همين روزها وارد ايران می شود. امارات متحده عربی ساختن جزاير مصنوعی را در خليج فارس آغاز كرده. سومالی جمهوری اسلامی را متهم به دخالت در امور داخلی اين كشور كرده و حسنی مبارك رئيس جمهوری مصر نيز جمهوری اسلامی را مانع صلح در خاورميانه اعلام كرده است. آصفی گفت كه اگر قطعنامه شورای امنيت عليه فعاليت اتمی جمهوری اسلامی باشد اوضاع منطقه بحرانی تر می شود. خبرنگاران خواستار توضيح شدند و سخنگوی وزارت خارجه گفت: غربی ها می فهمند من چه می گويم! كنفرانس فوق العاده كشورهای بزودی تشكيل می شود اما ظاهرا و از پاسخ دو پهلوی سخنگوی وزارت خارجه چنين بر می آيد كه معلوم نيست احمدی نژاد بعنوان چهره ای مسئله ساز و متهم به جنگ افروزی صلاح باشد در آن شركت كند.






    آصفی، سخنگوی وزارت امورخارجه‌ جمهوری اسلامی، در ديدار هفتگی خود با خبرنگاران، با سئوالاتی عمدتا در ارتباط با جلسه امروز شورای امنيت سازمان ملل پيرامون پرونده اتمی ايران و حوادث لبنان روبرو شد. آصفی درباره جلسه شورای امنيت گفت:

    اگر قطعنامه‌ای عليه جمهوری اسلامی ايران صادر شود، طرح 5+1 ديگر موضوعيت نخواهد داشت و از دستور كار خارج خواهد شد؛ ضمن آنكه اگر اقدام تندی عليه ايران انجام شود، حتما در سياست‌هايمان تجديد نظر خواهيم كرد.

    ما فكر مي‌كنيم كسانی كه در پی صدور قطعنامه‌ عليه ايران هستند در پی بحراني‌تر كردن اوضاع منطقه هستند. چنين رويكردی هيچ كمكی به حل و فصل مسايل منطقه نكرده و آن را دچار مسايل و چالش‌های بيشتری خواهد كرد.



    ازآصفی پرسيده شد كه منظورش از بحراني‌تر شدن منطقه در صورت صدور قطعنامه‌ شورای امنيت عليه ايران چيست؟

    او گفت: بحراني‌تر شدن منطقه خيلی روشن است و نياز به توضيح ندارد.



    خبرنگاران خود پاسخ به به دهان آصفی گذاشتند و پرسيدند آيا در صورت صدور قطعنامه شورای امنيت سازمان ملل متحد، تهران از ان.پی.تی خارج خواهد شد؟

    آصفی گفت: پيام من برای طرفهای غربی بسيار روشن است.



    آصفی درباره حمله اسرائيل به لبنان نيز درچارچوب نظرات هفته دوم اين جنگ كه از زبان مقامات جمهوری اسلامی طرح شده گفت:

    اين يك حمله‌ از پيش طراحی شده بود و رفتارهای اخير آمريكا نيز كاملا نشان داده كه اين يك دسيسه‌ی آمريكايی - اسراييلی برای در هم ريختن معادلات منطقه بوده است.

    مخالفت با آتش بس نيز نشان مي‌دهد كه تجاوزات اسرائيل از پيش طراحی شده بوده و مساله اسارت دو سرباز نيز صرفا يك بهانه بوده است.



    از آصفی درباره تبليغات سنگينی كه اين روزها عليه نظامی گری جمهوری اسلامی در منطقه و جهان ادامه دارد پرسيده شد. سخنگوی وزارت خارجه گفت:



    چهره‌ ايران در دنيا معتدل است و در جهان اسلام و بسياری از كشورهای غربی نيز چهره‌ خشن از ايران وجود ندارد و ما اعتقاد نداريم كه چهره ايران در دنيا خشن معرفی شده است. البته آمريكا تلاش دارد تا چنين القائاتی را به دنيا بكند اما واقعيت اين نيست.

    خبرنگاران از آصفی خواستند آن مدارك و مستنداتی كه بموجب آن اسرائيل از پيش طرحی برای تجاوز به لبنان داشته( رهبر جمهوری اسلامی نيز روز يكشنبه در ديدار با رئيس جمهور ونزوئلا همين گمانه را مطرح كرد) را ارائه بدهد. آصفی گفت:



    به هر حال دستگاه‌های اطلاعاتی و امنيتی ما مستندات كاملی در اين خصوص دارند كه به وقت خود روشن مي‌شود، اما الان زمان آن نيست.



    خبرنگاران به اجلاس آينده سران كشورهای اسلامی اشاره كردند و اين كه آيا احمدی نژاد با توجه به مواضعی آتش افروزانه ای كه در يكسال گذشته داشته و رهبران كشورهای اسلامی منتقدان او هستند در اين اجلاس شركت می كند؟

    آصفی كه در اين ديدار هفتگی زير سنگين ترين فشار خبرنگاران قرار گرفته بود، با ترديد در باره شركت احمدی نژاد در اين اجلاس گفت:

    رئيس جمهور اگر برنامه‌هايش اجازه دهد، در اين اجلاس نيز شركت كنند.

    از آصفی درباره مواضع اخير رئيس جمهوری مصر پرسيدند كه گفته است ايران مانع صلح در خاورميانه است. آصفی گفت:

    مسوولان كشورهای عربی بايد توجه كنند كه خطر واقعی را آنگونه كه هست مورد عنايت قرار دهند. به نظر مي‌رسد آقای مبارك بايد توجه بيشتری به واقعيات داشته باشند.

    از آصفی در باره حركات نمايشی نيروهای استشهادی برای رفتن به لبنان پرسيده شد و اين كه چرا تركيه مانع ارسال محموله های كمك انسانی جمهوری اسلامی به لبنان شده است؟

    آصفی ضمن رد كردن مسئله اعزام و يا رفتن نيرو به لبنان، با اشاره به برگشت داده شدن 6 حزب الهی ايران كه پس از نمايش خيابانی در تبريز می خواستند از تركيه بروند لبنان گفت:

    تركيه ممانعتی در خصوص كمك های انشانی نداشته، بلكه به دليل بروكراسی آن كشور ارسال كمك‌ها اندكی كند شده بود. از مقامات كشورهای تركيه مي‌خواهيم كه بروكراسی را در اين خصوص كم كنند تا اين كمك‌رسانی سريعتر انجام شود.

    از سخنگوی وزارت خارجه پرسيده شد كه چرا منوچهر متكی وزير خارجه جمهوری اسلامی همزمان با سفر وزير خارجه امريكا به مالزی، او نيز عازم مالزی شده بود>

    آصفی شايعات درباره اين همزمانی دو سفر را تكذيب كرد و گفت: اين يك اتفاق ساده بود!



    از آصفی خبرنگاران سراغ علی لاريجانی دبير شورای امنيت ملی را گرفتند و راست و دروغ اين خبر را جويا شدند كه گويا وی بی سروصدا به دمشق سفر كرده و با حسن نصرالله رهبر حزب الله لبنان و بشار اسد ملاقات كرده است.

    آصفی كه شايد هرگز و در هيچ مصاحبه ای اينگونه زير فشار قرار نگرفته بود گفت:



    آقای لاريجانی هفته گذشته به دمشق نرفته بودند و من اواخر هفته ايشان را در تهران ديدم.

    خبرنگاران در باره سفر هفته آينده وزير خارجه سابق آلمان از حزب سبزها "فيشر" كه خود كناره گيری خويش را از فعاليت های سياسی اعلام و تاكيد كرده است كه می خواهد با همسر جوان و ايرانی خود زندگی آسوده ای داشته باشد سئوال كردند.

    آصفی گفت: اين يك سفر غير رسمی برای حضور در سميناری است كه دفتر تحقيقات استراتژيك مجمع تشخيص مصلحت نظام تدارك ديده و احتمالا ايشان با برخی مقامات هم ديدار داشته باشند.

    از آصفی درباره اقدام امارات متحده عربی برای جزيره سازی در خليج فارس سئوال كردند كه عملا به منزله ايجاد پايگاه های جزيره ای و گسترش وسعت خشكی مصنوعی در خليج فارس است.

    آصفی گفت: مسئله را با سازمان محيط زيست دريايی مطرح كرده‌ايم و به دوستان اماراتی هم گفته‌ايم كه اقداماتشان نبايد در خليج فارس بر محيط زيست تاثير مخرب داشته باشد.

    در يك سئوال ديگر خبرنگاران پرسيدند: برخی مقامات كشور سومالی گفته اند كه ايران در ناآرامي‌های اين كشوردست دارد.

    آصفی گفت: گروه‌های داخلی سومالی اين ادعا را رد كرده‌اند و چنين چيزی درست نيست و ما اين آن را رد مي‌كنيم .

    آخرين سئوال از آصفی درباره آينده سخنگوئی وزارت خارجه بود. يعنی همان كار دشواری كه ظاهرا كمر او را شكسته است. آصفی دراين باره نيز گفت:

    اولا در خصوص انتصابات تا چيزی قطعی نشود اعلام نخواهد شد؛ درثانی اين موضوعی شخصی است و پيش از اين خواهش كردم كه به آن نپردازيد.


    Comment


    • دستگيری دوباره احمد باطبی
      نقش آفرين های سرشناس
      برای سناريوی انقلاب مخملی




      بدنبال دستگيری مجدد احمد باطبی توسط وزارت اطلاعات محسنی اژه ای، همسر وی نامه‌ای خطاب به رئيس قوه قضائيه نوشت. ظاهرا وزارت اطلاعات همچنان سرگرم پروژه وصل جهانبگلو به مهندس موسوی خوئيئی و دوختن اين دو به رمضان زاده سخنگوی دولت خاتمی و هوا كردن يك فيل مخملی است و چون اين سناريو خيلی گسترده در حال تدارك است، نقش آفرين كم آورده بودند و شكار دوباره قربانيان سازمان امنيت موازی را دوباره شكار می كنند. همسر باطبی دراين نامه ضمن دادخواست شرحی نيز درباره دستگيره همسرش ارائه داده كه همان شرح، گويای اصل خبر است:
      اينجانب سميه بينات همسر احمد باطبی هستم. احمد باطبی در جريان اعتراضات دانشجويی تير ماه سال 1378 بازداشت شد و در ابتدا به اعدام محكوم گرديد و سپس حكم اعدام او به 15 سال زندان تقليل يافت.

      احمد باطبی در فروردين ماه سال 1384 پس از 6 سال زندان برای مرخصی از زندان اوين آزاد شد. او پس از آزادی اعلام كرده بود كه پس از اتمام مدت مرخصی اش به زندان بازنخواهد گشت و زندگی عادی در خارج از زندان را پی خواهد گرفت. همچنين او اعلام كرده بود كه نه مخفی خواهد شد و نه به خارج از كشور پناه خواهد برد. اما با كمال تاسف ديروز يكشنبه 7 مرداد در حالی كه همراه با همسرم در حال خروج از منزل بوديم با محاصره نيروهای لباس شخصی وزارت اطلاعات مواجه شديم. آنها پس از بازداشت همسرم وارد منزل شدند و به تفتيش خانه پرداختند. پس از 3 ساعت تفتيش خانه و زير و رو كردن وسايل شخصی ما! بخش زيادی از وسايل منزل را ضبظ كردند و با خود بردند.

      حال با توجه به اينكه همسرم از يك سال پيش تاكنون در بيرون از زندان به گذران زندگی عادی اش مشغول بوده و اخيرا نيز به دليل وضعيت شغلی و اجرای طرح تحصيلی اينجانب (كه دانش آموختهء دندانپزشكی هستم) قصد عزيمت به شهرستان را داشتيم، يك روز قبل از تخليه منزل، با اين شيوه بازداشت خودسرانه همسرم و ايجاد رعب و وحشت، آرامش زندگی مان بر هم زده شد.

      قطعا نتيجه اينگونه برخوردهای غير قانونی و خودسرانه با شهروندان جامعه جز نااميد كردن مردم و افكار عمومی از قوه قضاييه كه بايد حافظ امنيت و تضمين كننده حقوق شهروندی و آزادی های فردی و اجتماعی شهروندان جامعه باشد، هيچ نتيجه ای در بر نخواهد داشت.

      لذا از جناب عالی به عنوان عالی ترين مقام قضايی كشور انتظار دارم در خصوص روشن شدن وضعيت همسرم احمد باطبی و به رسميت شناختن حقوق شهروندی او اقدام لازم را به عمل آوريد.



      Comment


      • كارگران ايران
        در برابر ضد كارگر ترين
        دولت تاريخ جمهوری اسلامی
        صادق كارگر




        دولت احمدى‌نژاد بر خلاف ادعاهايى كه كرده و مى‌كند به گواه آنچه تاكنون كرده است و آنچه كه در نظر دارد انجام دهد، ضدكارگرترين دولتى است كه از زمان روى كار آمدن جمهورى اسلامى تاكنون زمام امور را به دست داشته است. برنامه اين دولت ديكتاتور و عوام‌فريب در ارتباط با كارگران و مسائل كارگرى، حذف كامل قوانين كار، نابودى تشكل‌هاى كارگرى، جلوگيرى از سازمان‌يابى مستقلانه كارگران و مزدبگيران و سركوب خشن اعتراضات كارگرى و سازمان‌دهندگان اين اعتراضات به منظور تسهيل شرايط براى افزايش بهره‌كشى هرچه بيشتر از كارگران و مزدبگيران است.



        در روز شنبه ٢۴ تيرماه يك بار ديگر ماموران امنيتى به اجتماع مسالمت‌آميز تعدادى از كاركنان شركت واحد اتوبوس‌رانى تهران كه در مقابل ساختمان اداره مركزى كار در اعتراض به اخراج از كار به‌دليل شركت در اعتصاب و عضويت و فعاليت در سنديكا از هفتم ماه پيش تاكنون از كار اخراج شده‌اند، گرد آمده و خواهان رسيدگى مسئولان وزارت كار به وضعيت‌شان شده بودند هجوم آوردند و پس از به‌هم زدن اجتماع اعتراضى كارگران هشت نفر از سازمان دهندگان اين حركت از جمله هيئت مذاكره‌كننده شش نفره‌اى را كه براى مذاكره با مسئولين وزارت كار به درون اداره كار رفته بودند بازداشت كردند.

        روز بعد از اين واقعه سنديكاى كاركنان شركت واحد كه از موقعيت و محبوبيت كم‌نظيرى در ميان كاركنان شركت واحد و ساير كارگران و مزدبگيران ايران برخوردار و مورد حمايت آنها است، در اعتراض به تعرض ماموران به اجتماع مسالمت‌آميز كاركنان اين شركت و بازداشت هشت نفر از رهبران و فعالين سنديكا كه يكى از آنها ابراهيم مددى نايب رئيس سنديكا بودْ، اعلاميه‌اى جهت اطلاع‌رسانى و اعتراض به اقدام ماموران امنيتى و مسئولين وزارت كار منتشر كرد. سنديكاى شركت واحد در اين اعلاميه ضمن شرح برخوردهاى مسئولان وزارت كار و ماموران امنيتى با اعتراضات و خواسته‌هاى قانونى كاركنان شركت واحد و سنديكاى اين شركت در طول هفت ماه گذشته اقدامات و برخوردهاى مسئولين دولتى را غير قانونى خواند و خواهان پايان دادن به اين گونه برخوردها و رسيدگى به وضعيت ١٨٠ نفر از كاركنان اخراجى به رسميت شناختن حق فعاليت سنديكا توسط وزارت كار و آزادى رهبران و فعالين زندانى سنديكا از جمله رئيس هيئت مديره سنديكا آقاى منصور اسانلو كه ماه‌هاست در زندان نگه دارى مى‌شود شد.

        در اعلاميه ديگرى كه خطاب به فدراسيون‌هاى كارگرى جهان، سازمان‌هاى حقوق بشر و سازمان بين‌المللى كار نوشته و توسط اين سنديكا منتشر شده است سنديكاى شركت واحد از اين نهادها و سازمان‌ها درخواست يارى و كمك نموده و خواهان محكوميت اقدامات غير قانونى شرم آور و ضد انسانى مقامات مربوط بر عليه كاركنان شركت واحد و بازگشت به كار آنها، آزادى فعالين سنديكا و بازگشت به كار افراد اخراجى شده است.

        درخواست يارى و كمك سنديكاى شركت واحد بلافاصله توسط سنديكاى كاركنان حمل ونقل و اتحاديه سنديكاهاى كارگرى آزاد پاسخ داده شد و اين دو اتحاديه بزرگ جهانى نسبت به رفتار جمهورى اسلامى اعتراضى تهيه و خواهان رسيدگى به خواسته‌هاى كاركنان شركت واحد شدند. هم‌زمان با تجمع اعتزاضى كاركنان شركت واحد اعتراضات ديگرى توسط نيروهاى سياسى و نهادهاى اجتماعى مختلف براى آزادى زندانيان سياسى از جمله آزادى منصور اسانلو در داخل و خارج از كشور جريان داشت. دولت احمدى‌نژاد بر خلاف ادعاهايى كه كرده و مى‌كند به گواه آنچه تاكنون كرده است و آنچه كه در نظر دارد انجام دهد. ضدكارگرترين دولتى است كه از زمان روى كار آمدن حكومت جمهورى اسلامى تاكنون زمام امور را به دست داشته است. برنامه اين دولت ديكتاتور و عوام‌فريب در ارتباط با كارگران و مسائل كارگرى، حذف كامل قوانين كار، نابودى تشكل‌هاى كارگرى، جلوگيرى از سازمان‌يابى مستقلانه كارگران و مزدبگيران و سركوب خشن اعتراضات كارگرى و سازمان‌دهندگان اين اعتراضات به منظور تسهيل شرايط براى افزايش بهره‌كشى هرچه بيشتر از كارگران و مزدبگيران است اما مقاومت و اعتراضى گسترده كارگران و مزدبگيران در مقابل اين برنامه باعث گرديد كه دولت درصدد بر آيد تا عوامل و سازماندهندگان اين حركات اعتراضى، به‌خصوص سنديكاهاى كارگرى را كه در اين مقاومت نقش دارند از سر راه بردارد و زمينه را براى پيش‌برد سياست‌هاى خود هموار نمايد.

        رويكرد خشن و سركوب‌گرانه مقامات دولتى با اعتراضات كارگرى و با فعالين سنديكايى كه ناشى از پايگاه اجتماعى طبقاتى و افكار و عقايد واپسگرايانه آنان و دشمنی با نهادهاى مدنى مدرن است بيشتر گرديد و باعث شد كه كارگران ايران به ناچار به سازمان‌ها و نهادهاى بين‌المللى روى بياورند و از آنان تقاضاى يارى و همبستگى نمايند. درخواست كاركنان شركت واحد و سنديكاى آنان از سازمان‌هاى كارگرى بين‌المللى تاكنون با موج گسترده‌اى از حمايت بين‌المللى مواجه گرديده و اعتراضات زيادى را نسبت به نحوه رفتار دولت ايران با كارگران و حقوق سنديكايى آنان برانگيخته است. اتحاديه‌هاى كارگرى مختلف جهان، سازمان‌هاى دانشجويى، حقوق بشر، احزاب و سازمان‌هاى سياسى گوناگون تعدادى زيادى از روزنامه‌هاى مختلف و روزنامه‌نگاران و حتى شوراى اروپا نيز به درخواست يارى فعالين سنديكايى پاسخ مثبت داده و هركدام به فراخور خود به درجات مختلفى به حمايت از حقوق سنديكايى كارگران ايران به‌خصوص در رابطه با حق تشكل برخاسته‌اند.

        گرچه دولت عليرغم همه اين محكوميت‌ها و اعتراضات داخلى و بين‌المللى ظاهراَ مقاومت مى‌كند، اما نشانه‌هاى مبنى بر تاثيرگذارى اين فشارها بر مقامات دولتى به خوبى و آسانى قابل تشخيص است. وانگهى اگر عامل فشار از داخل و خارج نبود بدون شك با توجه به ماهيت و برنامه‌هاى اين دولت ابعاد فشار، سركوب و بگيرو بندهاى وسيع‌تر از اين مى‌بود كه هست. به‌همين دليل حفظ و تقويت اين عامل در كنار تشديد اعتراضات و پاى فشردن بر مطالبات مى‌تواند قطعاَ رژيم را به عقب‌نشينى وادار كند و شرايط را براى احقاق حقوق كارگران، آزادى فعالين جنبش كارگرى و ساير زندانيان سياسى فراهم كند. افزايش فشار و تلاش دولت احمدى‌نژاد براى گسترش اختناق كه تاكنون به‌دليل مقاومت‌هاى مردمى با مانع مواجه شده است نه نشانه موقعيت استوار رژيم كه نشانه ضعف جان‌فرساى آن است. در چنين شرايطى آنچه كه به كار جنبش مى‌آيد و كارساز است، مقاومت سازمان يافته در مقابل گسترش اختناق، افزايش اعتراضات مختلف، گسترش ارتباطات و همكارى‌ها، ميان جنبش‌ها و نهادهاى اجتماعى مدنى و سياسى درون‌مرزى و برون‌مرزى و بهره‌جويى از امكانات و حمايت‌هاى سازمان‌ها و نهادهاى بين‌المللى ترقى‌خواه كه چشم طمع به منافع ملى و مردم ايران ندارند مى‌باشد.
        شركت تعداد قابل توجهى از نهادها و نيروهاى اجتماعى و سياسى در داخل و خارج از كشور در كارزار مشتركى كه بنا به پيشنهاد آقاى اكبر گنجى روزنامه‌نگار و زندانى سياسى پيشين رژيم براى آزادى زندانيان سياسى برگزار شد مى‌توانست ابعاد گسترده‌ترى يافته و از تاثيرگذارى بيشترى برخوردار گردد. اگر كه آن تعداد از احزاب و سازمان‌هاى سياسى چپ همانطور كه در اعتراضاتى كه براى آزادى اكبر گنجى از زندان صورت گرفت و سرانجام باعث آزادى ايشان از زندان شد، شركت داشتند، در اين كارزار نيز مشاركت مى‌كردند، مطمئناَ مى‌توانستند به سهم خود در ايجاد شرايط براى آزادى اسانلو، زرافشان، امير انتظام، جهانبگلو، خوئينى و ساير زندانيان سياسى يارى رسانند. اما متاسفانه منزه‌طلبى، فرقه‌گرايى و دگماتيسم حاكم بر تعدادى از اين احزاب و سازمان‌ها كه سال‌ها است سد راه همكارى نيروهاى چپ گرديده است، آنان را شركت در اين كارزار باز داشت.

        فرقه‌گرايى و دگماتيسم حاكم بر تعدادى از سازمان‌هاى چپ سال‌ها است كه مانع تشكيل يك جبهه وسيع نيرومند چپ گرديده است. نبود اين جبهه باعث گرديده كه ابتكار حركت‌هاى اعتراضى غالباَ در اختيار نيروهاى غير چپ قرار گيرد و نيروهاى چپ نتوانند سازمانگر جبهه وسيعى از اپوزيسيون دمكرات وترقى خواه گشته و در تحولات سياسى و اجتماعى سهم شايسته‌اى به عهده بگيرند. اين در حالى است كه امكانات و پايگاه چپ در جامعه بسيار گسترده و زمينه‌هاى نفوذ چپ در جامعه مهياتر از هرزمان ديگرى است. نيروى چپ با شركت در كارزارهاى گسترده است كه مى‌تواند توانمندتر گشته و موقعيت خود را در جامعه ارتقاء دهد و نه با بركنار نگه داشتن خويش از كارزارهاى گسترده.
        (نقل از سايت اينترنتی كار آن لاين)


        Comment


        • دو تحليل
          در يك تفسير!
          جميله كديور




          دو بند آخر تحليلی كه به قلم خانم كديور در ادامه می خوانيد، با 5 بند ديگر آن همسوئی ندارد و شيرازه مطلب چنان از دست در می رود كه گوئی دو نفر، دو تفسير نوشته اند و يكنفر آنها را به هم وصل كرده است. انتشار اين مطلب بدون اين توضيح، به آن می مانست كه نوشته نقل شده خانم كديور را بدقت نخوانده ايم. اين توضيح همچنين به معنای تائيد دو بند آخر و يا 5 بند اول نيست، بلكه تاكيدی است بر عدم انسجام تفسيری در اين نوشته. يعنی همان نكته بسيار مهمی كه دراينگونه تفسيرها می بايست تكليف خواننده را روشن كند و نه آنكه آن را بر سر دو راهی و گاه چند راهی رها كند.- پيك نت





          لبنان به كجا پيش می رود؟ هدف اسراييل از حمله ی گسترده به لبنان و پيش از آن به فلسطين چه بود؟ آيا اسارت 2 سرباز اسراييلی را بايد نقطه ی آغاز تحولات لبنان برشمرد يا عدم آزادی اسرای لبنانی و فلسطينی توسط اسراييل بر اساس معاهدات سابق؟ آيا حركت اسراييل در اسارت 2 سرباز اسراييلی محاسبه شده بود؟ آيا حزب الله چنين حجم گسترده ای از تهاجم را تخمين می زد؟ آيا حزب الله در اين حركت بازی خورد و پيش مرگ ديگران شد يا اسراييل را بازی داد و يك بار ديگر خوی سبعانه ی اسراييل را به نمايش گذاشت؟ دولت لبنان در اين معادله چه نقشی ايفا می كند؟ سكوت يا بی حركتی دولت های عربی در اين ميان تا كی ادامه می يابد؟ نقش ايران و سوريه در اين بين چيست ؟ آيا به تعبير رسانه های غربی نقش پدر خوانده را داشته اند يا آنگونه كه نصرالله گفت از اسارت 2 سرباز بی اطللاع بودند؟ آيا تحولات لبنان قرينه ی ديگری از ضعف نهادهای بين المللی در فرونشاندن خصومت های منطقه ای و بين المللی نيست؟ اسراييل پشت گرم به چه عواملی چنين با قدرت عمل ميكند؟

          اين پرسش ها و دهها پرسش ديگر روزهاست كه محور بحث و تحليل رسانه ها و تحليلگران و سياسيون است. اگر پاسخ به بعضی از اين پرسش ها راحت باشد، پاسخ به بعضی ديگر دشوار و مستلزم گذشت زمان است.

          با توجه به مسايل فوق چند نكته روشن و غير قابل ترديد است:

          -1 به نظر می آيد هدف اصلی اسراييل از اين عمليات گسترده و غير متناسب، يكسره كردن نقش مقاومت است؛ مقاومت درفلسطين، مقاومت درلبنان و مقاومت در منطقه، باعملياتی گسترده در مقابل مردم غيرنظامی، به گونه ای كه يك سوم تلفات شامل اطفال می شود.

          2- به نظر می رسد حمله به اهداف غير نظامی در لبنان و پيش از آن در غزه، قطع آب و برق و كمبود امكانات اساسی، تلاش برای دو قطبی كردن اين جوامع، تحريك مردم نسبت به دست اندركاران و گرداندن انگشت اتهام دراين مناطق به سمت مقاومت و نمادهای آن بوده است. به گونه ای كه مردم را عليه آنان به عنوان عاملين و مسببين اين تهاجمات بشورانند.

          3- تصور اينكه تهاجم اسراييل پاسخی به اسارت سربازانش بوده، بسيار نسنچيده است. از دولتی كه بزرگترين زندان دنيا را برای يك ملت سالهاست ايجاد كرده، و در اين زندان، زندانهای ديگری با اسرايی با حد اقل امكانات و حداكثر محدوديت ها ايجاد كرده و از تعهداتش برای آزادی آنها اجتناب كرده، چنين ادعايی نمی تواند قابل پذيرش باشد. اگر چنين بود، مراكز غير نظامی هدف حمله قرار نمی گرفت. مراكز مسكونی با خاك يكسان نمی شد.

          4- به نظر می آيد "مدت ها" ست اسراييل در صدد مقدمه چينی و برنامه ريزی برای يكسره كردن مقاومت است. اين تلقی را از گستره ی عمليات در فلسطين و لبنان بخوبی می توان دريافت.

          5- به نظر می آيد اسراييل از سكوت و بی حركتی دولتهای عربی، حمايت آمريكا و ساير كشورهای غربی، درگير بودن دولت های حامی حزب الله و مقاومت در مشكلات عديده ی داخلی و بين المللی، فشل بودن سازمان ملل در مديريت بحران های منطقه ای و بالاخره دكور بودن دولت لبنان درون مرزهای جغرافيايی اش اطمينان داشت كه به چنين اقدامی دست زده است.

          -6 اشاره به عمليات حزب الله به عنوان عاملی برای تحت الشعاع قرار دادن مباحث هسته ای ايران يا محكوميت نقش سوريه در ترور حريری كه بارها دستاويز اعمال فشار بر آنها بوده و هست؛ چنان كه توماس فريدمن در مقاله اخيرش كه با عصبيت عليه سيد حسن نصرالله نوشته است، مجددا بر اين موارد تاكيد كرده است، با هدف تقليل و تحقير حزب الله به عنوان آلت دستی بی اراده در دستان سوريه و ايران مطرح شده است. واقعيت اين است كه حزب الله در برابر رژيم و ارتشی كه بارها ارتش های عربی را شكست داده و از خود چهره افسانه ای شكست ناپذيری ارايه كرده، ايستاده است. برای اولين بار درون اسراييل را به هم ريخته و برای اولين بار اسراييل را در پيروزی زود هنگام ناكام كرده است. اسراييل می خواست دو سرباز اسيرش را نجات بدهد، تا به حال ده ها نظامی اش كشته شده اند، تانكهای غول آسايش، هلی كوپتر ها و كشتی های جنگی اش منهدم شده است. پيداست كه حزب الله آن افسانه را ويران كرده است، روشن است كه چرا بوش در صحبت خصوصی اش در پترزبورگ كه از ميكروفن باز پخش شد، كينه اش را با فحش دادن به حزب الله نشان می دهد و حزب الله را "آشغال" تلقی می كند.

          -7 به نظر می آيد فصل نوينی در منطقه نوشته می شود. بدون ترديد پيروزی حزب الله پيروزی و كرامت و اقتدار برای تمام مسلمانان ومنطقه خواهدبود. سالها پيش در گفتگويی كه بانصرالله داشتم ، گفت: لبنان سرزمينی است كه همواره هر احتمالی در آن امكان پذير است. خانه ايست كه در آن بر روی هر احتمالی باز است." صحبت نصرالله با الجزيره اميد و احتمال اين پيروزی را در دلها تقويت می كرد واين تحليل را كه حركت حزب الله محاسبه نشده عنوان می شد به چالش می كشيد.


          Comment


          • بمباران رويای
            هلال شيعی
            آفتاب. اميرعباس نخعی




            حاصل اجلاس رُم:

            تأكيد بر آتش بس در طولانی مدت و استقرار نيروهای حافظ صلح در مرزهای جنوبی لبنان تا شعاع 30 كيلومتری به سرپرستی نيروهای آمريكايی و حضور چند كشور عربی است. رويدادی كه در صورت وقوع موجب خواهد شد تا اولا حاشيه امنيتی محكم برای مرزهای شمالی اسرائيل ايجاد شود. دوما مناطقی كه عمدتا دست نيروهای حزب الله بود تحت نظارت نيروهای بين المللی قرار گيرد، سوما ارتش لبنان قدرت واقعی را در جنوب لبنان در دراز مدت به دست گيرد. چهارم ارتباط حزب الله با آنچه كه هلال شيعی ناميده می شود تقريبا قطع شود و دست آخر آنكه خلع سلاح لبنان صورت پذيرد.

            در واقع آنچه كه امروز گفته می شود سناريوی جنگ در منطقه از پيش تعيين شده بود و اسارت دو سرباز اسرائيلی تنها بهانه ای برای آن بوده است با رويداد چنان اتفاقی در منطقه قابل توجيه است. برنامه ای كه اسرائيل و يا شايد جامعه جهانی و يا آمريكا (فرقی نمی كند كه چه كسی آن را طراحی كرده است) ترتيب داده است تا روند شكل گيری خاورميانه جديد سريع تر از آنچه تصور می شود رخ دهد.

            تنها با درك چنين شرايطی است كه می توان نگرانی روسای جمهوری پيشين ايران و اجبار آنها برای نامه نگاری را دريافت. نگرانی كه كشورهای ديگر خاورميانه تنها نظاره گران صامت آن هستند. شايد اگر آنها نيز بخش ديگری از نقشه جديد خاورميانه را ديده بودند امروز فرياد می زدند اما آنها تنها نيمی از نقشه «اين خاورميانه» را در اختيار دارند.

            اجرای اين طرح و اين بخش از طرح خاورميانه جديد، برخلاف قدم های قبلی آمريكا در منطقه كه ايران را نيز تا حدودی متنفع می كرد (سقوط طالبان در افغانستان و صدام در عراق و قدرت گرفتن شيعيان) بر خلاف منافع استراتژيك ايران و از سوی ديگر سوريه است. و با اين تفسير می توان دريافت كه چرا آمريكا دائما بر نبود طرحی برای حمله به ايران حتی در صورت شكست مذاكرات هسته ای و حفظ ديپلماسی تأكيد دارد. چرا كه اين اقدام به لحاظ امنيتی، بسيار اساسی تر و حساس تر از هدف اول می باشد. از اين روی سكوت در مقابل حمله به لبنان به معنای سكوت در مقابل منافع ملی است.


            Comment


            • این شعار جغد جنگ را در گلو خفه کنید
              امروز لبنان- فردا ایران

              همه کسانی که اخبار تهاجم اسرائیل به لبنان و فلسطین و موضع گیری های حاکمیت جمهوری اسلامی، در ارتباط با این حمله نظامی را در سه هفته گذشته و بدقت دنبال کرده اند، باید دو مصاحبه و اظهار نظر را خوب بخاطر داشته باشند. نخست ارزیابی سیدحسین نصرالله رهبر حزب الله لبنان درباره دلیل حمله اسرائیل به لبنان، در مصاحبه با خبرگزاری الجزیره و دوم گُنده گوئی رهبر جمهوری اسلامی – علی خامنه ای- در دیدار با "چاوز" رهبر اصلاحات انقلابی و رئیس جمهور کشور نفت خیز امریکای لاتین "ونزوئلا".
              سید حسن نصرالله، در مصاحبه با خبرگزاری الجزیره مدعی شد: «اسرائیل می خواست در حوالی ماه اکتبر و در چارچوب یک برنامه و توطئه سراسری به لبنان حمله کند و ماجرای ربودن دو سرباز اسرائیلی این برنامه و توطئه را خنثی کرد!»
              چند روز پس از این مصاحبه و اظهار نظر، رهبر جمهوری اسلامی در دیدار با "چاوز"، همین ادعا را، در ارتباط با جنگ لبنان، در جمله ای مشابه طرح کرد و گفت «پیش دستی حزب الله طرح امریکا را بهم ریخت» (عنوان بزرگ روزنامه کیهان یکشنبه 8 مرداد)
              بدین ترتیب و بموجب این ادعای مشترک، در راس رهبری حزب الله لبنان و رهبری جمهوری اسلامی، بی آنکه مردم هر دو کشور بدانند در پشت صحنه چه می گذرد و یا چه گذشته است، تصمیم به یک پیشدستی گرفته می شود و دو سرباز اسرائیلی ربوده می شوند، تا تهاجم ویرانگر و جنایتکارانه اسرائیل به لبنان و فلسطین آغاز شده و خاورمیانه وارد مرحله تازه ای شود. اکنون، آن بهانه زمینه ساز جنگ- یعنی ربودن دو سرباز اسرائیلی- چنان در حاشیه رویدادی جنگی قرار گرفته، که دیگر کمتر درباره آن حتی صحبت می شود و بدشواری در میان انبوه اخبار سیاسی و جنگی لبنان کسی بخاطر دارد که آن دو سرباز را حماسی ها در فلسطین ربودند و یا حزب الهی ها در لبنان. چرا که اکنون بحث نه در باره آن سرباز ربائی و بقول رهبر جمهوری اسلامی و رهبر حزب الله لبنان "خنثی سازی توطئه اسرائیل و یا پیشدستی حزب الله برای خنثی سازی توطئه امریکا"، بلکه استقرار یک ارتش بین المللی – با شرکت ارتش های چند کشور عرب و مسلمان منطقه- در لبنان و اشغال و تصرف آنست.
              ابتدا فرض را بر این قرار می دهیم که هم رهبر حزب الله لبنان و هم رهبر جمهوری اسلامی، بر پایه اطلاعاتی فوق محرمانه و یا تحلیلی دقیق از رویدادهای جهان و منطقه خواسته اند توطئه ای را خنثی کنند.
              این توطئه از این دو حال خارج نیست:
              1- طرح حمله نظامی مشترک امریکا و اسرائیل به ایران در مراحل آغاز بوده و با جنگ لبنان، اجرای این نقشه با مانع روبرو شده،
              2- حمله به مراکز پرتاب و انبارهای موشک های ساخت ایران و انتقال یافته به لبنان برای مقابله با اسرائیل در صورت حمله به ایران، قرار بوده – مثلا- در ماه اکتبر صورت گیرد و حزب الله لبنان آن حمله را جلو انداخته تا همزمان با حمله به ایران صورت نگیرد و ضمنا کارزای ضد اتمی که علیه ایران در جهان و منطقه جریان دارد تخفیف یابد.
              هر فرض دیگری جز در کلیات همین دو فرض، اهمیتی در حد دو ارزیابی رهبر حزب الله لبنان و رهبر جمهوری اسلامی که در بالا آوردیم را ندارد.
              حال برگردیم به صحنه روبرو و حوادث سیاسی و جنگی متعاقب 20 روز بمباران لبنان. آیا جلو انداختن فرضی حمله اسرائیل به لبنان طرح حمله نظامی به ایران را عقب انداخت و یا خنثی کرد؟ و یا برعکس حالا کشورهای عرب منطقه را هم مصمم تر از گذشته پیرو سیاست جنون آسای امریکا و اسرائیل برای حمله به ایران کرده است؟ تبلیغات وسیعی که درباره موشک های ایرانی مستقر در لبنان اکنون راه افتاده به سود سیاست امریکا برای حمله به ایران بود و یا به زیان آن؟ در داخل کشور و علیرغم پیوند عاطفی و همدردی که مردم ایران با مردم عرب منطقه و موضع گیری سنتی که علیه اسرائیل دارند فاش شدن انتقال هزاران موشک از ایران به لبنان و برای حزبی که در پارلمان فراکسیون دارد و فعالیت قانونی و رسمی واکنشی مثبت داشته است؟ مردم از خود در این روزها نمی پرسند: حاکمیتی که اجازه نداد حزب پیروز در انتخابات مجلس ششم یک روزنامه ارگان حزبی داشته باشد و درهای تلویزیون را به روی رئیس جمهور منتخب کشور(خاتمی) بست و تاب تحمل یک حزب سیاسی واقعی را در کشور ندارد، چگونه خود را محق می داند یک حزب سیاسی در یک کشور دیگر(حزب الله و لبنان) را مجهز به موشک کند؟
              با فاش شدن انبارهای موشکی جمهوری اسلامی در لبنان، حالا دشوار است افکار عمومی اروپا و حتی منطقه عربی خاورمیانه را قانع ساختن به اینکه در صورت تولید بمب اتم در ایران، این حاکمیت به همینگونه که موشک های ساخت خود را به لبنان منتقل کرده، آن بمب های اتمی و یا موشک های اتمی را به منطقه و حتی اروپا منتقل نخواهد کرد و بنابراین باید هرچه زودتر جلوی آن را گرفت؟
              بنظر ما تمام آن فرضیاتی که بموجب آنها رهبر جمهوری اسلامی و رهبر حزب الله لبنان آن ارزیابی را درباره ربودن دو سرباز اسرائیل و آغاز جنگی که فعلا سه هفته از آغاز آن می گذرد و چشم اندازی برای پایان آن تا زمان رسمیت یافتن اشغال لبنان وجود ندارد نقش برآب است.
              به همین دلیل، حال باید دو نتیجه دیگر هم از این فاجعه گرفت:
              الف- آن منابع اطلاعاتی و یا آن کسانی که بعنوان صاحب اطلاعات محرمانه در کنار رهبر جمهوری اسلامی و حزب الله لبنان قرار گرفته اند و چنین زیرکانه آنها را بدنبال خویش می کشند چه کسانی اند؟ آنها که چنین ماهرانه به سود اسرائیل و امریکا عمل می کنند کیستند؟ (در همین شماره راه توده از قول سیاستمدار کهنه کار اتحاد شوروی سابق "پریماکف" بخوانید که چگونه سفیر امریکا در بغداد صدام حسین را به دام حمله به کویت کشید.)
              ب- تمرکز قدرت در یک محفل مافیائی به بهانه تشکیل حکومت یکدست و حرکت از روی سر مردم بی خبر از همه جا و خود بریدن و خود دوختن، سرانجام به فاجعه عظیم یورش اتمی به ایران و برباد رفتن کشور ختم نخواهد شد؟
              آن تصاویر تکاندهنده ای که از بمباران لبنان در این روزها می بینیم، تصاویر کم اهمیتی در برابر جنایت هولناکی که در ارتباط با ایران می خواهند مرتکب شوند نیست؟
              نباید اجازه داد لبنان امروز، ایران فردا شود. فاجعه آفرینان کم خرد و توهم زده ای که با جنون رهبری جهان اسلام می روند تا ایران را برباد بدهند، باید کنترل شده و زمینه به زیر کشیدن آنها را فراهم ساخت. این زمینه سرانجام نیز می تواند فراهم شود، اما مهم آنست که قبل از وقوع فاجعه زمینه آن فراهم شود. با همین رویکرد است که از نیمه دوم، دوره دوم ریاست جمهوری محمد خاتمی راه توده نگران از آینده تحولات نوشت و پس از برگماری احمدی نژاد به ریاست جمهوری بر آن تاکید ورزید: هر نوع تحول و اصلاحاتی در ایران، این بار بدون به زیر کشیدن فاجعه آفرینانی که اکنون سیاست جنگی را در کشور پیش می برند ممکن نخواهد شد و مردم نیز به هیچ تحولی جز این باور نخواهند کرد. بنابراین مرحله ای که آغاز شده دشوارتر از دوران اصلاحات و درعین حال قطعی تر و تضمین شده تر خواهد بود. ایستادن در برابر جنگ طلبانی که چنین آسان در غیاب مردم برای سرنوشت آنها تصمیم می گیرند و بدون شناخت از ماهیت امپریالیسم در مرحله کنونی و توازن موجود قوا در عرصه جهانی و ضرورت وحدت ملی بجای ایجاد وحشت ملی می خواهند پیش بروند اجتناب ناپذیر است. باید ایستاد و شعاری را سر داد که علیه سیاست جنگی آنهاست. این شعار "صلح" است و با فاجعه ای که امریکا و اسرائیل در لبنان سرگرم آن هستند، مردم ایران بیش از گذشته از خواب غفلت برخاسته و می توان آنها را علیه جنگ و ویرانی بسیج کرد.

              Comment


              • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • روزنامه «زود اوست شوایتس» چاپ سوئیس با عنوان " شعارهای ضد اسرائیلی احمدی نژاد و سران کشورهای عربی " خبر از تشدید تجهیز کشورهای عربی به سلاح های جنگی ساخت امریکا و آماده شدن برای گسترش جنگ در منطقه می دهد. این روزنامه در تفسیر خود، آینده منطقه خاورمیانه را متاثر از سیاست های یکسال اخیر رهبران جمهوری اسلامی و شعارهای شخص احمدی نژاد که زمینه ساز جنگ شد می داند و می نویسد:
                  بنا به گزارش نشریه «نیویورک تایمز» دولت آمریکا تحویل بمب های هوشمند به اسرائیل را سرعت می بخشد. روزنامه«زود اوست شوایتس» از قول نیویورک تایمز همچنین می نویسد که "توم کاسی" سخنگوی وزارت خارجه آمریکا همچنین اعلام کرد که آمریکا مقادیر قابل توجهی سلاح به کشورهای عربی خواهد فروخت. از جمله کشورهای عربی دریافت کننده اسلحه از آمریکا عبارتند از لبنان، اردن هاشمی، امارات متحده عربی، بحرین، عربستان سعودی و عمان. کل مبلغ فروش سلاح های مورد نظر بالغ بر6/4 میلیارد دلار خواهد شد. عربستان سعودی با مبلغ 9/2 میلیارد دلار در صدر دریافت کنندگان اسلحه از آمریکا می باشد. از جمله سلاح های ارسالی آمریکا به عربستان بالگردهای از نوع «آپاچی» می باشد. کشور امارات متحده عربی امارات و بحرین از جمله بالگردهای نوع «بلک هاواک» دریافت خواهند کرد. کشور اردن هاشمی وسائل نقلیه زره پوش و کشور عمان راکت های ضد تانک دریافت خواهند کرد.در دو هفته گذشته همچنین دولت آمریکا اعلام کرده است که بالغ بر210میلیون دلار مواد سوختی جهت مصرف هواپیماهای اسرائیلی به آن کشور تحویل خواهد داد. بنا به گزارش نشریه نیویورک تایمز، دولت آمریکا همچنین در نظر دارد مبلغ20میلیون دلار جهت تجهیز ارتش لبنان به دولت این کشور پرداخت کند. دولت آمریکا از کنگره این کشور خواسته است تا در تصویب پیشنهادها سریعا اقدام کند.

                  Comment


                  • اين مطلب ترجمه ایست توام با اقتباس از يك كتاب فلسفی كه در دهه هشتاد توسط حزب كمونيست فرانسه منتشر شده است. اقتباس است، زیرا در بعضی موارد بايد توضيحاتی برای آشنائی خواننده ايرانی به آن اضافه می شد. خواننده ای که زمينه ذهنی درباره بحث هايی كه قبلا در اين مسايل شده ندارد. وقتی از خواننده ایرانی صحبت می کنیم به روشنفکران مذهبی نیز نظر داریم. به امثال سعید حجاریان که اخیرا گفته است "ماركسيسم ايرانی عقب مانده بوده!". در حالیکه عقب مانده نبوده، بلکه امکان و فضای آزاد نفس کشیدن در ایران را نداشته تا مباحثی نظیر آنچه می خوانید را درجامعه طرح کند. نه تنها این مجال را ندادند، بلکه اندیشمندانی نظیر احسان طبری، پرفسورآگاهی و احمدعلی رصدی را که می توانستند دایر مدار این بحث ها باشند اعدام کردند و یا در اسارت و زندان دق مرگ. نه تنها با این گروه چنین کردند و مجال ندادند، بلکه امثال آریانپور را نیز خانه نشین کردند و اجازه نفس کشیدن ندادند! کاری که حتی شاه نکرد و امکان حیات فلسفی به امثال او و حتی امثال آیت الله مطهری و مفتح داد، گرچه با توطئه تقابل آنها با هم در دانشکده معقول و منقول!
                    امیداست که توان و عمری باقی باشد تا بتوان این ترجمه و اقتباس را به سرمنزل رساند.

                    - از مرگ ماركس بيش از يك سده گذشته است و همچنان بيشمار زبان و قلم در كارند تا آنچه را آنان انديشه ماركس می نامند به ما آموزش دهند. اين ستايشگران خردگريز مدعی هستند كه ماركس و "نظام" فكری او به ماقبل تاريخ انديشه مدرن تعلق دارد. با انديشه ماركس - اين تلاش جانكاه برای انديشيدن جهان و جامعه در مجموع خود و به شيوه ای منسجم - چونان كالايی تاريخ مصرف گذشته برخورد می كنند و مدام اشتباهاتی كه به‌نام ماركسيسم انجام شده را چون ماهيت آن وانمود می كنند.

                    غالب مخالفان ماركس بجای آنكه بكوشند ماركسيسم را در واقعيت مشخص امروزين آن دقيق تحليل كنند، انتظار دارند آنچه را بايد از ماركسيسم فهميد به ما ديكته كنند كه در غيراينصورت ما را از جمع روشنفكر و انتلكتوئلی كه خودشان به خودشان لقب داده اند بيرون می كنند.

                    ما بعدا به اين گوركنان ماركسيسم با تفصيل بيشتری اشاره خواهيم كرد و از هم اكنون اين خطر را می پذيريم كه حكم آنان را در مورد خود پيش بينی كنيم. خطری البته نه چندان جدی، زيرا اين گروه از سالها پيش هزاران بار حكم خود را صادر كرده اند. حكمی كه براين انديشه بظاهر منطقی بنا شده كه چون از مرگ ماركس زمان زيادی می گذرد بنابراين ماركسيسم هم متعلق به گذشته است.

                    بديهی است آنان كه خود را به اين يا آن شكل وفادار به انديشه ماركس می دانند چنين نمی‌انديشند. البته اينان نيز خود روشها و سمتگيری های متفاوتی دارند و بنابراين طبيعی است كه نتيجه گيری ها و درك آنان از ماركسيسم مانند هم نيست. به هر حال آنچه ماركسيسم ناميده می شود متعلق به همه است و در عین حال متعلق به هيچكدام.

                    ماركسيسم در طول زمان بر بستر تجربيات و كشورهای گوناگون بازانديشی و با اين تجربيات و شرايط ملی تركيب شده و در بررسی مسايل روزبروز پيچيده تر بكار گرفته شده است. بطوريكه اكنون نه ميتوان آن را يك نظريه بسته و پايان يافته در اين يا آن شكل رسمی دانست و نه همه آنچه به‌نام ماركس يا ماركسيسم مطرح می شود را منطبق با تجربه همه و مورد قبول همه.

                    به همين دليل اين كتاب كوچك دقيقا امضا و تاريخ گذاری شده است. نه ادعای فرا تاريخی بودن دارد و نه مدعی دركی رسمی از انديشه ماركس است كه همه بايد از آن تبعيت كنند. اين نگاه دو روشنفكر كمونيست درمورد برخی مسايلی است كه ماركس درك مدرنی از آنان بدست داده و بويژه اين مسايل را از آسمان ايده ها و انديشه ها بر زمين بسيار گونه گون عمل و پراتيك آورده است.



                    1- خلق های فيلسوف

                    از زمان مرگ ماركس بسيار چيزها تغيير يافته است. ميليون ها انسان در سراسر جهان به اشكال گوناگون برای سازماندهی زندگی اجتماعی خود از ماركسيسم ياری گرفته اند و می‌گيرند. اين واقعيتی مشخص و آنچنان توده ای است كه هيچكس نميتواند آن را ناديده بگيرد، واقعيتی كه بنوبه خود بحث‌های ديگری را بوجود آورده است كه ناشی از گسترش و تنوع تجربيات است.

                    تحولات واقعيت، تحول در شيوه طرح مسئله را ايجاب می كند. چه آنان كه در يك كشور پيشرفته سرمايه داری زندگی و مبارزه می كنند و چه آنان كه در كشورهای درحال توسعه می كوشند از حوزه نفوذ امپرياليسم خارج شوند؛ اكنون ناگزيرند به روند گذار بشريت به سوسياليسم در شرايطی نوين بيانديشند.

                    اين گونه‌گونی شرايط مشخص، تجربياتی كه بدست آورده ايم، پراتيك ها، بحث های جديدی كه براثر همين شرايط و تجربيات تازه مطرح شده، پژوهش هايی كه درباره آنها انجام شده ... همه و همه بسياری از فرمولبندی های عام و مقولاتی را كه ماركسيسم دوران طولانی با آنها شناخته ميشد تغيير داده است. عرصه بی پايانی از مسايل نظری و سياسی نوين بوجود امده است. در عين حال الگوها و مدل‌های تاريخی و تئوريك از نوع ماركسيسم - لنينيسم كه در زمان خود به مبارزه اجتماعی كمك كرد و اجازه داده پژوهش ها از بن بست‌های قديمی خارج شوند، بنيانی خردگرا بيابند و چشم انداز تحول اجتماعی را بگشايند؛ اكنون بايد بازانديشی شوند، نسبی گردند، شالوده شكنی شوند، يا در پاره‌ای موارد به كنار نهاده شوند.

                    يك جريان فكری كه دستگاه عظيم تبليغاتی سرمايه داری پشت آن است اين جنبش بازانديشی و نسبی كردم مفاهيم و مقولات ماركسيستی را بعنوان افول عمومی مطلق ها، يا كنار نهادن دگم های تاريخ مصرف گذشته تعبير می كند. اين جريان در واقع بر اين انديشه مبتنی است كه ماركسيسم سيستمی پايان يافته يا به تكامل پايانی خود رسيده و در نتيجه متعلق به گذشته است. با همين نگرش بازانديشی انتقادی كه خود ماركسيست ها مبتكر آن بوده اند را تاييد ادعاهای خود و بعنوان امری منفی و تخريب كنننده انديشه سيستماتيك، بعنوان همان پايان مدل‌ها معرفی می كند. اين جريان تبليغاتی فراموش می‌كند که اگر همين مدل ها با همه انتقادی كه امروز می توان بدانها داشت نبودند، نه تنها پراتيك خلق ها هرگز نمی توانست پخته شود، بلكه اصولا در مرحله ای نبود كه بتواند صحت اين مدل ها را مورد ارزيابی يا ترديد قرار دهد.

                    اما ضرورت نوسازی ماركسيسم ناشی از وضع واقعی و جنبه نوين مسايلی است كه جهان ما با آن روبروست. تجربيات بدست آمده چه از نظر پيروزی‌‌ها و چه شكست‌ها اين نوسازی را ضروری ساخته است. اين پيچيدگی و غنای واقعيات مشخص است كه بر درهای تئوری می‌كوبد و ميطلبد كه آن قفل های قديمی، كه بصورت مدل‌های نظری بسته، راه انديشه را مسدود كرده اند باز شوند.



                    بحران ماركسيسم يا نوآوری در آن؟

                    ما امروز در دوران ابداع و پژوهش زندگی می كنيم. چنان كه برخی آن را بحران ماركسيسم يا مرگ ايدئولوژی‌ها می نامند، ولی با تلاش و نوآوری می توان آن را به دوران پخته شدن ماركسيسم تبديل كرد. پختگی براثر ضرورت مقابله با دشواری‌‌ها و ضرورت‌های ناشی از تنوع و ظهور مسايل نوين. آنچه به شيوه ای مشخص در دستور روز قرار گرفته انطباق با تحولات مهم دوران است.

                    در قلب اين تحولات لازم نظری، انديشه و عمل درباره راه های گذار و بنای سوسياليسم، اتحادهای لازم، پراتيك سياسی نوين، درك و تحليل پيچيدگی طبقات و قشرهای اجتماعی قرار دارد.

                    تدوين راه دمكراتيك گذار به سوسياليسم دمكراتيك و خودگردان از سوی حزب كمونيست فرانسه در دهه هفتاد ميلادی - كه غالبا آن را به كنار گذاشتن مفهوم ديكتاتوری پرولتاريا تقليل می دهند- يك جنبه نه كم اهميت اين تنوع و بلوغ است.

                    ما فرمول ماركسيسم- لنينيسم را، كه ديگر پاسخگوی نيازهای تحول انديشه وپژوهش ماركسيستی نبود، كنار گذاشتيم و بجای آن بر سوسياليسم علمی تاكيد كرديم، با اين هدف كه خود را مدعی انحصاری فلسفه ماركسيستی ندانيم و بتوانيم نظريه انقلابی را از چارچوب يك مدل بسته بيرون بياوريم و مناسبات روزآمدی ميان حزب و تئوری برقرار كنيم. اما تبليغات سرمايه داری كه اين تحول را به معنای كنار گذاشتن و زير پرسش بردن انديشه ماركس و لنين معرفی می كرد و پافشاری كشورهای سوسياليستی بر ادامه همان مدل‌ها و بينش‌های سابق تا اندازه ای مانع از درك جنبه نوين و راهگشای اين تحولات تئوريك در سطح جنبش ماركسيستی شد.

                    با اينحال يك واقعيت وجود دارد. اگر نوسازی و بازانديشی در ماركسيسم همواره به منزله كنار گذاشتن اين يا آن مفهوم و فرمول - ديكتاتوری پرولتاريا، ماركسيسم – لنينيسم، مركزيت دمكراتيك و ... - درك شد و نه چون مرحله ای از يك روند رشد و بلوغ ؛ و در نتيجه اهميت و ابعاد اين بازانديشی تا حدودی سترون ماند، علت اساسی در آن بود كه مفاهيم نوين و جايگزين هنوز نتوانستند در درون يك درك فراشمول و جمع بندی شده و بديع از ماركسيسم جايگاه مسنجم خود را بيابند. بعبارت ديگر بجای انسجام سابقی كه ماركسيسم - لنينيسم ارائه می داد انسجامی جديد هنوز و بسرعت نتوانست جايگزين شود.

                    بيشتر كسانی كه از دهه پنجاه سده بيستم بدينسو انديشه خود را متاثر از ماركس می دانند، امروز معتقدند و می كوشند اين تحولات تئوريك را در يك تركيب‌بندی عام نظری و فلسفی نوين تدوين كنند. اين امر در حال انجام است و البته دشوار. چرا كه از هم اكنون ميدانيم كه زندگی و تجربه خلق ها و ملت ها در سطح سياره ما آنچنان تنوع يافته و رويدادها و تحول زندگی اجتماعی آنچنان شتاب گرفته كه پيش از آنكه ما هنوز به انسجام نوينی دست يافته باشيم، مسايل جديدی را مطرح و بازانديشی‌ها و دستيابی به انسجامی تازه را ضروری خواهد ساخت. اين را هم ميدانيم كه اين انسجام نوين به شكل يك دكترين و مدل تازه و سيستماتيك و پايان‌يافته در نخواهد آمد كه در اينصورت موجد مفاهيمی مشابه مفاهيم دهه پنجاه خواهد بود.

                    برای رسيدن به يك انسجام نوين بايد به بررسی انتقادی تحولات اساسی دوران ما و مفاهيمی كه برای بيان آنها در اختيار داريم دست زد. می دانيم كه جنبش واقعيت زاينده انديشه های نوين است؛ اما مسئله، آن ابزارهای تئوريكی است كه ما برای درك جنبش واقعيت در اختيار داريم، ابزارهايی كه بايد بازسازی و نوسازی شوند.

                    مثلا مفهوم طبقات اجتماعی و يا طبقه كارگر، امروز در بسياری از كشورها ديگر همان واقعيت مشخصی را بيان نمی كند كه در زمان زولا و داستان ژرمينال مطرح بود. تحولات عميقی در خود توليد، در مناسبات كار، در شكل مالكيت بوجود آمده است. آنتاگونيسم طبقاتی كه امروز يك تكنيسين يا كارگر ساده مهاجر را در برابر واقعيت چند مليتی‌ها قرار ميدهد نسبت به دورانی كه كارگران - و نه كارفرماها- ماشين‌ها را می شكستند و آنها را تهديدی برای شغل خود به حساب می‌آوردند دارای مشخصاتی نوين است.



                    مردم، فسلفه، علم

                    ما اكنون به شكل ديگری از مناسبات ميان مردم با فلسفه و علوم نياز داريم. اينكه مردم بتوانند هرچه بيشتر علم و فلسفه را جذب كنند. بتدريج به مرحله ای پا گذاشته ايم كه واقعيت‌ها در زمان و مكان و به شكل‌های مختلف ما را ناگزير می‌كنند شيوه‌هايی نوين برای درك مسايل بكار گيريم و به گونه‌ای عمل كنيم كه تعداد هرچه بيشتری از مردم بتوانند جنبش جهان را درك كنند و اين جنبش را زير تسلط خود درآورند. مسئله خردگرايی و مناسبات آن با دمكراسی در سطح توده مردم بايد به گونه‌ای تازه مورد توجه قرار گيرد و به همين شكل مناسبات ميان مردم با فلسفه و علوم. تصور اينكه يك جمع يا يك حزب انحصار خردگرايی و فلسفه و دانش را در اختيار داشته و بتواند از بالا جامعه را به سمت مورد نظر خود هدايت كند در تضاد با نيازها و ضرورت های دوران ماست.

                    اگر تحول انقلابی جامعه نمی تواند بشيوه‌ای برنامه‌ ريزی شده و دولتی (از بالا) هدايت شود،







                    Comment


                    • زمانی هر بحث فلسفی با این پرسش آغاز می ‌شد كه فلسفه اصلا چه ضرورتی دارد و یا چه نیازی به اندیشه فلسفی است؟ این پرسش اكنون دیگر مطرح نیست، یا لااقل باید آن را به نحوی دیگر فرمولبندی كرد.



                      می دانیم كه اندیشه فلسفی - در مفهوم خاص و دقیق كلمه- مسئله‌ای نیست كه بطور خودبخودی بتوان بدان دست یافت و هر كس بر روی مفاهیم فلسفی كار كرده باشد از دشواری این كار آگاه است. اما از سوی دیگر این نكته را هم نباید نادیده گرفت كه هر نوع فعالیت و كار عملی روزانه هر قدر هم كه ساده باشد بالضروره با نوعی از فعالیت فكری توام است.

                      تنها بطور مصنوعی می‌توان رفتارهای پراتیك و عملی را چه در سطح یك فرد باشد، چه یك طبقه اجتماعی یا یك خلق، از فعالیت ایدئولوژیك جدا كرد. زمانی كه ما عمل می ‌كنیم، به شكلی پیگیر یا ناپیگیر، به شكلی آشكار یا ناآشكار، همیشه آن را به این یا آن تصور، اعتقاد، به این یا آن نتیجه‌ای كه بر اثر تجربه به آن رسیده ایم وصل می‌ كنیم.



                      ما در ادامه می ‌خواهیم ببینیم چگونه رفتارها و پراتیك روزانه مردم نشان از وجود اندیشه‌‌هایی كمابیش نظم یافته و سیستماتیزه در پشت سر خود دارند و به شیوه‌ای غیرمستقیم و پیچیده مجموعه‌ای از مفاهیم عام اجتماعی، سیاسی، مذهبی، اخلاقی، زیباشناسی و غیره را بازتاب می دهند.



                      در طول حیات یك فرد یا تاریخ یك جمع، انسان‌ها با طبیعت و محیط اجتماعی- فرهنگی انواع و اقسام مناسبات را برقرار می ‌كنند. برپایه این مناسبات و بسته به ساختار یك جامعه و جایگاه هر فرد در این ساختار، یك سلسله اعتقادات و اندیشه‌ها در ذهن فرد یا حافظه جمعی بوجود می ‌آید. بشریت چارچوب مشخص و متحركی را بوجود می ‌آورد كه انسان ها درون آن زندگی می ‌كنند، چارچوبی كه بنوبه خود بشریت را می سازد. به تعبیر ماركس "انسان ها همان اندازه محیط را می سازند كه محیط انسان ها را". ما بتدریج از درون چارچوب و محیطی كه در آن قرار داریم، یعنی واقعیت پیرامونی خود و مناسباتی كه با این واقعیت داریم یك سلسله مفاهیم عام را استنتاج می ‌كنیم. وقتی این مفاهیم در ذهن ما جای گرفت بنوبه خود موجب می ‌شوند كه تفسیر خاصی از این یا آن حادثه داشته باشیم، یا در برابر مسایل به این یا آن شكل واكنش نشان دهیم.



                      بنابراین مفاهیم عامی كه در ذهن ما جایگیر شده اند و به آنها اعتقاد یافته ایم چیزی نیستند مگر بیان روندهای واقعی پیرامون ما. رفتارهای عملی ما تحت تاثیر این مفاهیم است و در ضمن خود این مفاهیم، پس از شكل گیری، به بخشی از واقعیت پیرامونی ما تبدیل می ‌شوند.



                      زندگی روزمره انباشته از اندیشه‌ها و مفاهیمی است كه مردم با تجربه خود بدان دست یافته‌اند. اندیشه‌هایی كه ظاهرا هیچ ربطی به تفكر فلسفی در معنای خاص كلمه ندارند و با اینحال معنایی عمیق دارند. برای درك مطلب چند مثال روزمره می زنیم.



                      كمتر كسی است نظیر احكام زیر را نشنیده یا خود نگفته باشد: " پنج انگشت دست برابر نیستند"، " تا تاریخ بوده دارا و ندار هم بوده"، "مرد همیشه برتر از زن خواهد بود"، "مگر دنیای بدون جنگ هم امكان دارد؟"، " افتادن كار بدست مردم همان و هرج و مرج همان"، "اگر دستمزدها اضافه شوند، تورم ایجاد می شود"، "برخی‌ها اصلا برای فرماندهی ساخته شده‌اند"، " انجام این كار به آدم باهوش نیاز دارد" و ...



                      همه چیز ما را به این نتیجه می ‌رساند كه اینگونه احكام كه هر روز بطور بدیهی بر زبان رانده می ‌شوند بر روی پایه آنچنان محكمی قرار ندارند. ما حتی از نظر خود اینها را درست نمی‌ دانیم و بیان آن را نشان توهم و انفعال، ناشی از غلبه پندار بر آگاهی به حساب می‌آوریم. و با اینحال برخلاف این تصور كه یك اندیشه درست و واقعی دارای علل واقعی (واقعیت) است و یك اندیشه نادرست مبتنی بر واقعیت نیست (اگر مبتنی بر گزافه گویی، تلاش برای دروغ گویی یا نادانی و جهل نباشد) باید گفت یك اندیشه نادرست به همان اندازه دلایل واقعی دارد كه یك اندیشه درست. به همین مثال ها كه زدیم توجه كنیم: این تصورات و اندیشه‌های نادرست نسبت به واقعیت از كجا آمده اند؟ در ابتدا و پیش از هر چیز از خود واقعیت.



                      مگر تجربه ما و تجربه نسل‌های پیش از ما چه بوده جز وجود دائمی فقیر و غنی، جنگ و خونریزی، ناتوانی اجتماعی زنان، مردان بزرگ تصمیم گیرنده و توده مردمی كه از ابزارهای مادی و فرهنگی تسلط بر سرنوشت جمعی خود محروم شده بوده اند و ...؟ و چه كسی در همین اروپا و كشورهای سرمایه داری در زندگی‌اش تجربه برابری فرصت ها را در دستیابی به میراث فرهنگی داشته یا مثلا دیده كه با افزایش دستمزدش قدرت خرید او نیز افزایش یافته؟



                      دقیقا همان تجربه واقعیت پیرامونی ماست كه فشار می ‌آورد بر آن كه نتیجه گیری‌ ها و اندیشه‌های نادرست بر واقعیت تحمیل شوند. این امر در عین حال ناشی از ناآگاهی بر عواملی است كه واقعیت را به شكلی كه تا به امروز بوده تولید و بازتولید كرده است: روندهای تاریخی و اجتماعی كه موجد ثروت، استثمار، نابرابری، نزاع، سلسله مراتب می شوند؛ سلطه ناشی از دولت، نهادها، مالكیت خصوصی؛ پیامدهای مختلف ناشی از حاكمیت سود سرمایه داری، نااگاهی از سازوكار و نحوه شكل گیری هوش و استعداد و بروز توانایی ‌های فردی از طریق جذب میراث فرهنگی و ...



                      بالاخره، این درك توهم‌آمیز از واقعیت براساس محیط اجتماعی، فرهنگی، احساسی، به شكل‌های مختلف ریشه می‌ دواند. بعبارت دیگر باید دید: آیا محیط به این نوع مفاهیم میدان می دهد یا نه؟ گرایشش در سمت آن است كه آن ها را چونان بدیهیات تحمیل كند یا نه؟ آیا توجیهی برای جایگاه فرد در ساختار اجتماعی موجود بوجود می آورد یا نه؟



                      تجربیات، كج فهمی‌ها، سرگذشت و بیوگرافی هر فرد است كه واقعیتی را می سازد كه در درون آن ایده‌های مشترك جمعی شكل می ‌گیرند و تغییر شكل می ‌یابند.



                      این اندیشه‌ها و ایده‌هایی كه ما از درون واقعیت اطراف خود و بر اثر ناآگاهی از روندهایی كه موجب پیدایش این واقعیت به شكلی كنونی آن شده پیدا كرده ایم بنوبه خود به رفتارهای ما جهت می ‌دهند: اگر فكر كنیم همیشه چنین بوده و چنین خواهد بود، معتقد شده باشیم ثروت، موقعیت اجتماعی، اشكال قدرت، سازوكارهای اقتصادی و غیره ابدی و ازلی و جهانشمول هستند، پس هر كس می ‌كوشد جایی برای خود در نظم موجود بیابد بجای آنكه بكوشد نظامی دیگر برپا شود كه بر پایه‌هایی دیگر عمل ‌كند و شیوه دستیابی به مواهب آن برای هر فرد از نو ابداع شود.



                      همه آنچه گفتیم مفاهیمی بسیار ساده است و فقط به تجربیات و اندیشه‌ها و رفتارهای روزانه توده مردم و هر فرد عامی مربوط می‌شود. در واقع ما كاملا از صفر شروع كردیم و در سطحی پایین ‌تر از ایدئولوژی ‌ها و سیستم‌ های بزرگ نظری ساخته و پرداخته شده قرار داریم. و با اینحال اگر بیشتر دقت كنیم همه این اندیشه‌های كوچك حاوی یك ایده فلسفی بزرگ هستند: ثروت، ساختار اجتماعی، قدرت، جنگ، مالكیت، استعداد و توانایی‌های فردی و غیره چونان داده‌هایی طبیعی محسوب می ‌شوند كه هیچ چیز نمی تواند آن ها را در عمق خود اصلاح كند و همه چیز به آنها بستگی دارد.



                      یعنی واقعیت در ماهیت اساسی خود ساكن، ابدی، خارج از تاثیر جنبش اشیاست. كه روندهای تاریخی و اجتماعی تنها بر سطح جنبش جامعه و مناسبات آنها اثر می ‌گذارد. كه در ورای جوشش دائم حوادث یك ماهیت انسانی ثابت است كه بطور ابدی به اشكال مختلف بروز می‌یابد. این‌ها دیگر اندیشه‌هایی ساده نیستند بلكه تمام و كمال در سطح فلسفی قرار دارند.



                      بعبارت دیگر، در زمزمه هر روزه عباراتی ساده كه به گونه ای ‌بی ‌توجه مبادله می ‌شوند و در رفتارهایی كه در پیوند با آنهاست، ما یك دستگاه واقعی تئوریك و نظری را می ‌بینیم كه بندرت سامان یافته و سیستماتیزه شده، دستگاهی كه بیانگر نوعی از مناسبات با تجربه است و گرایش در سمت آن دارد كه شیوه‌ای از موضعگیری، اشكالی از پراتیك فردی و جمعی را تحمیل كند.



                      بنابراین هیچكس از فلسفه گریزی ندارد. مسئله هم این نیست كه بدانیم آیا باید فلسفه را مردمی كرد، "ایدئولوژی معینی را اختیار كرد"، به نظام فلسفی معینی اعتقاد یافت یا نه. همه آنچه در این مورد تاریك اندیشان و دیگر خردستیزان مطرح می ‌كنند، جز شیادی آشكار چیزی نیست.



                      چنین نیست كه اگر ما آگاهانه، خردگرایانه كار نكنیم، مسایل فلسفی هم دیگر خود را به ما تحمیل نخواهند كرد. برعكس ما همچنان ناگزیر با این مسایل روبرو هستیم و بطور ناآگاهانه، خودبخودی و بر اساس ضرورت مطلق به آنها پاسخ می ‌دهیم.



                      برخی‌ها این ‌بی ‌خبری را اوج آزادی می ‌دانند و اینكه ما از سلطه جبار سیستم‌های ایدئولوژیك و تئوریك خلاص شده ایم. البته درست است كه خشكی ذاتی موجود در هر جهان ‌بینی نظام ‌‌یافته به گرایش ‌های دگماتیك میدان می ‌دهد و ممكن است پیچیدگی واقعی جنبش اشیا را از اندیشه پنهان كند. اما این نیز حقیقت است كه فلسفه روزمره و نیاندیشیده را هم نمی شود بجای آزادی روح جا زد. چرا كه درك خودبخودی ما از واقعیت همیشه بالضروره در بخشی از زمان و مكان قرار گرفته است. یعنی ما با تكیه صرف بر تجربه خود همیشه گرایش به آن داریم كه آنچه خود می ‌بینیم و تجربه می ‌كنیم، یعنی آنچه خاص و موقت است را بعنوان عام و ابدی تصور كنیم. ضمن اینكه چون تفسیر ما از واقعیت اطراف ما مبتنی بر درك تئوریك اندیشیده و آگاهانه نیست، بلكه جنبه خودبخودی دارد، در نتیجه در تجربه خود همیشه اندیشه‌هایی را وارد می ‌كنیم كه پیش از ما شكل گرفته و ما را احاطه كرده اند، اندیشه‌هایی كه از جهان آنچنان كه هست نشات گرفته‌اند و بالضروره جنبش جهان، تضادهای واقعی آن، توانایی‌ها و امكان‌های بالقوه آتی آن را پنهان می‌ كن

                      Comment


                      • وقتی پرسیده می شود "مارکسیسم متعلق به گذشته است؟" در نگاه نخست، یك پرسش درست بنظر می ‌رسد: اگر مسئله فقط شناخت وضع كنونی برای تغییر آن است، چرا باید سراغ اندیشه و اثری رفت كه اگر هم دیروز بطور بدیهی نقشی بزرگ داشته، آنقدر از آن سپری شده كه بتوان برای صد وچندمین بار سالگرد مرگ خالق آن را برگزار كرد؟

                        اما، این پرسش بسیار اساسی تر از آن است كه بنظر می ‌رسد، زیرا با بحث بر سر مسیر شناخت انسانی و مراحل آن ربط دارد. اگر قرار باشد با همین منطق پیش رویم، چرا باید همینجا، در ماركس و صد سال پیش متوقف شد؟ آیا نباید افلاطون و ارسطو، دكارت و اسپینوزا، روسو و دیدرو یا كانت و هگل را - برای اینكه تنها به چند فیلسوف بزرگ اشاره كرده باشیم- اگر نه یك بار برای همیشه دفن كرد، لااقل به موزه تاریخ سپرد؟ شاید هم باید از دانشمندان معاصر خواست بحث‌هایی را كه همین امروز هم درباره كارهای داروین زیست ‌شناس یا نیوتن فیزیكدان یا اقلیدس هندسه ‌دان می‌ كنند كنار بگذارند؟

                        بدین لحاظ آیا گذشته را باید به خاك سپرد تا انقلابی امروزین بود؟ باید تنها در زمان خود زندگی كرد تا بتوان همراه زمانه بود؟ وقتی اندیشه به پیش می ‌رود، اندیشه‌های پیشین دیگر به ما نمی‌آموزند؟

                        این بحث، یعنی بحث تداوم شناخت انسانی؛ رابطه میان دانش‌های جدید با دانسته‌های قبلی دشوارتر از آن است كه در نگاه نخست بنظر می ‌آید و آن را به چند شكل می ‌توان طرح كرد. یكی اینكه معتقد باشیم هر سیستم و نظام فكری جدید مانند واگن‌های قطاری كه در شاهراه شناخت در حركت است، دستاوردهای خود را به سیستم‌های قبلی اضافه می‌كند. یا این كه فكر كرد هر سیستم جدید سیستم‌های قبلی را پشت سر می گذارد و آنها را منسوخ می‌ كند. و یا بالاخره با گفتن اینكه همه چیز نسبی است و درست و غلط همه جا یافت می شود خیال خود را راحت كرد و معتقد شد می ‌توان سیستم‌ ها را كنار گذاشت ولی در عین حال اینجا و آنجا حقیقت ‌هایی را در آنها یافت.

                        برای درك پیچیدگی موضوع مثالی می زنیم. می دانیم برای درك جامعه سرمایه داری با اشاره‌های افلاطون به تقسیم كار یا ارسطو درباره مبادله كالاها، یا نظرات روسو مورد مالكیت خصوصی نمی توان تا جای دوری پیش رفت. در نهایت شاید توجه خاصی به این نظریه‌ها نبود اگر حلقه‌هایی در زنجیر این یا آن كشف ماركس محسوب نمی شدند. از این زاویه دستاوردهای اندیشمندان گذشته نوعی "پلكان" تصور می شوند كه ما را به سوی پایه گذاری علوم اجتماعی بالا می ‌برند. پله‌هایی كه تصور می ‌شود با عبور به مراحل بالاتر دیگر نیازی به پاگذاشتن بر آنها نداریم. همانطور كه برخی مدعی‌اند می توان اندیشه‌ای فلسفی را با كنار گذاشتن آثار دكارت یا "اخلاق" اسپینوزا انجام داد. هر چند كنار گذاشتن "منطق" هگل دشوارتر بنظر می رسد، می دانیم كه بیشتر نظریه پردازهای اطراف ما چنین ادعایی دارند. در این اوضاع و احوال عجیب نیست كه كسانی می ‌گویند می توانند اندیشه فلسفی یا اقتصادی را با صرفنظر كردن از اثار ماركس پیش برند.

                        اما اگر چنین چیزی امكان دارد چرا اینشتن این همه بر روی آثار گالیله تامل می‌ كرد و گالیله در باره افلاطون و ارشمیدس فكر می‌ كرد؟ چرا ماركس با دقت كامل ارسطو را مطالعه می ‌كرد یا لنین بر منطق هگل حاشیه می ‌نوشت؟ انبوهی از دانشمندان قرن بیستم حتی به اندیشه‌های هراكلیت رجوع كرده اند یا پس از ارسطو، استدلال زنون الیایی را در رد حركت مورد مطالعه قرار داده اند. در همه این موارد، مسئله نه تفنن عالمانه بوده و نه اقتباس التقاطی و از اینجا و آنجا. این اشاره‌ها، تاملات، ارجاع به گذشته همیشه با این احساس همراه بوده كه اگر این دكترین‌ها و آموزه‌ها بعنوان دكترین پشت سر گذاشته شده اند، اما همچنان نكاتی را در خود دارند كه دارای فعلیت اند.

                        از خلال چند نمونه‌ای كه بطور گذرا اشاره شد، یك پرسش بنیادین مطرح می ‌شود كه بنظر می ‌رسد شادخواران مرگ ماركس آن را به سادگی دفن می ‌كنند: در نظام های فكری مشخصی كه همین عده به آنها ارجاع می ‌دهند و از آن دفاع می ‌كنند بسیار كشفیات فیثاغورث، اقلیدس، ارسطو، گالیله، نیوتن و غیره همچنان حقیقت محسوب می شوند. این كشفیات نسبت به نظام های نظری و آمپریك موجود حقیقت هستند؛ یعنی حقیقت نسبی. اما در عین حال از لحظه‌ای كه نسبیت كل سیستم را درك كرده ایم حقایقی در درون آن سیستم مطلق اند.

                        بطور خلاصه وقتی اندیشه گام پیش می‌ گذارد، برخی جوانب نظریه‌های پیشین را رد می‌ كند، اما چارچوب تدوین آن را حفظ می‌ كند یا برعكس اعتبار این یا آن نظریه را می‌ پذیرد اما چارچوب عمومی آن را كنار می‌ گذارد. یا با عزیمت از یك نظریه عام تر و جامع تر، ویژگی های سیستم قبلی را نشان می دهد و آن را نسبی می ‌كند. یا بالاخره جنبش شناخت می تواند در چارچوب همان سیستم و نگرش عمومی باقی بماند ولی درون آن تجدید سازمان ها و تعمیق‌های معینی بوجود آورد.

                        در همه موارد، این كار بدون بحث‌های متضاد، حركت كورمال و پروسواس، بدون برخود با جنبش واقعیت عملی نیست. در غالب موارد جنبه‌های مختلف جنبش شناخت به گونه‌ای پیچیده همزمان در هم ادغام می شوند، بطوری كه حكم نهایی بر روی این یا آن دكترین یا ارزیابی میراث گذشته آن را بسیار دشوار می ‌كند.

                        در آنچه به ماركسیسم مربوط می شود، بدلیل انسجام خاص این اندیشه مسئله باز هم پیچیده‌ تر است. پیش از ماركس، جهان همیشه برای توضیح خود نیاز به چیزی بیرون از آن، به "توضیح دهنده ایدئولوژیك بیرونی" نیاز داشت. با ماركسیسم جهان از این پس اصول توضیح دهنده خود را در درون خود دارد. از اینرو اندیشه ماركسیستی را نمی توان در مفهومی پلكانی و روی هم جمع شونده از دستاوردهای علمی حبس كرد كه مثلا پس از ماركس توسط ماركسیست‌ها تكامل یافته است. چنین نگرشی به انسجام اندیشه ماركسیستی باز هم بیشتر لطمه خواهد زد.

                        نه تنها اساس نظریه ماركسیستی نمی تواند به كشفیات و آورده‌های بینادین ماركس محدود شود- ولو نقد و دیدگاه انگلس یا كاربست لنین را به آن اضافه كنیم- بلكه از لحظه‌ای كه بحث برسر "اندیشه‌هایی است كه جهان در درون خود می ‌پروراند" نمی توان این اندیشه را در یك سلسله فرمول حبس كرد یا ماركسیسم را در ارجاع به این یا آن اثر و نوشته ـ هر چه باشد- فهمید.

                        حقیقت ماركسیسم در آن واحد و بطور متضاد ویژگی‌های ملی از یكسو و خطوط عام و جهانشمول را از سوی دیگر در خود دارد. این حقایق دارای این وجه مشترك هستند كه از نظر تاریخی نسبی اند و ریشه مشترك در تجربه دارند.

                        وقتی بخشی از درك ما از حقیقت تغییر می‌ كند، فقط آن بخش نیست كه تغییر می ‌یابد بلكه باید همه چیز را از نو مورد بررسی قرار داد و همه چیز را مجددا در یك انسجام نوین جای داد. به عبارت دیگر درون خود ماركسیسم یك منطق نوسازی وجود دارد كه این منطق را نمی توان بصورت اضافه شدن دستاوردهای جدید به قبلی و یا "غنی شدن" درك كرد.

                        این شیوه دستیابی به شناخت گسترده تر بطور بالقوه در همان نطفه ‌بندی ماركسیسم دیده می شود. می دانیم كه ماركس ماتریالیسم را بوجود نیاورد. ماركس پس از آنكه اقتصاد سیاسی را بعنوان یك علم بنیاد گذاشت، ماتریالیسم را به تاریخ گسترش داد. در این روند و در این تبادل، ماتریالیسم ماقبل ماركسیستی، كه دستاورد جریان اندیشه ماتریالیستی بود، از ماتریالیسم متافیزیك به ماتریالیسم دیالكتیك تبدیل گشت.

                        بعبارت دیگر ماركس در شناخت تحولی بوجود آورد كه این تحول خود پایه‌ای را كه بر روی آن این كار انجام شده بود كاملا دگرگون كرد. این نمونه بسیار روشنی است از نحوه "غنی شدن" اندیشه ماركسیستی. هر تحول تازه ما را ناگزیر می ‌كند كه تمام دستاوردهای قبلی را از سرتا به پا و بطور دائم مورد بررسی مجدد قرار دهیم. در این مفهوم ماركس نخستین كسی است كه انسجامی ماتریالیستی به این اندیشه هگل داد: " نسبی، شیوه هستی مطلق است".

                        در این شرایط می توان فهمید كه اندیشه‌های نوینی كه خود را در چارچوب ماركسیسم تعریف می ‌كنند نمی توان براساس افزودن یا كاستن از چیزی درك كرد.

                        قضاوت‌های شتاب زده در برابر مسایلی اینگونه پیچیده غالبا ناشی از دلمشغولی‌هایی است كه ربطی به نگرانی‌های علمی و شناخت و آگاهی ندارد. از نوع همان نگرانی‌ های ایدئولوژیك و مذهبی كه در برابر كارهای گالیله، داروین یا فروید وجود داشت. در مورد ماركسیسم نگرانی‌های عمدتا سیاسی نیز اضافه شده‌اند. همین نوع نگرانی‌ هاست كه موجب می ‌شود كسانی كه با احتیاط به سراغ این یا آن اندیشه یا اندیشمند می ‌روند و آثارشان را با دقت بررسی می‌ كنند، وقتی به ماركسیسم می ‌رسند ناگهان بر روی كار و اثری كه الهام بخش اندیشه و عمل میلیون‌ها تن در چارگوشه جهان است در چند صفحه خط باطل می‌ كشند.

                        البته معیار صرف تعداد هواداران به هیچوچه برای تایید اعتبار یك اندیشه كافی نیست. ضمن اینكه هیچ ابداع علمی تازه از چنین آزمایشی سربلند بیرون نخواهد آمد. اما اعلام خودسرانه مرگ این یا آن اندیشه ولو اینكه مدام از طریق وسایل ارتباط جمعی و جماعت دگماتیست‌های دیروز و امروز مورد تكرار و تایید قرار گیرد نمی تواند به اندیشه‌ای زنده و به بحثی موجود خاتمه دهد. خردگرایی به گونه‌ای دیگر از معیارها نیاز دارد كه تنها می‌ تواند از یك بحث جدی ناشی شوند، بحثی كه در آن اندیشه‌ها و واقعیت‌ها چنانكه هستند مورد توجه قرار گیرند و با فروتنی تحلیل شوند.

                        اگر یك نوع "مرگ ایدئولوژی" را باید تدارك دید و جشن گرفت، همانا مرگ تمام سخنان پیشرس و حساب نشده ایست كه بیش از آنكه بخواهند پیشداوری‌های پیشین را مورد تردید قرار دهند، خود منبع پیشداوری‌هایی تازه هستند.

                        بیش از یکصد سال پس از مرگ ماركس، میراث او همچنان نقادانه و ضددگماتیسم است. این اندیشه چیزی جز این نمی خواهد كه با همان وسواسی در نظر گرفته شود كه برای نوسازی آن ضروریست.

                        Comment


                        • چندین دهه پیشرفت اجتماعی و فكری و تحول اندیشه انتقادی، انقلابیون امروز را ملزم كرده از ماركسیسم دركی نوین داشته باشند.



                          ماركسیسم را بعنوان یك مفهوم جهانشمول، نمی توان فقط از پراتیك یك حزب انقلابی بیرون كشید، اما نمی ‌توان دركی كه هر حزب انقلابی از ماركسیسم دارد را از پراتیك آن جدا كرد. ماركسیسم در اجزا مختلف آن تمام واقعیت اجتماعی را در برمی گیرد و در خود جای می ‌دهد. چه رشد تولید خواست‌های مادی باشد، چه تحولات انقلابی دوران، پیشرفت‌های علوم مختلف و یا تغییرهای بوجود آمده در توازن ‌های بزرگ طبیعی. این نشان دهنده حساسیت بی‌ نهایت ماركسیسم به هر چیز نوینی است كه جهان در دامن خود پرورش می‌ دهد.



                          با وسعت مسایل دنیای ما و با تنوعی كه اندیشه ماركسیستی در بررسی این مسایل می ‌یابد این فروتنی را باید داشت كه تصور نكرد ماركسیسم در مجموع خود می تواند مایملك انحصاری یك حزب باشد و مفاهیم فلسفه را می توان تنها با اندیشه‌ای بسته براساس تجربه خود نتیجه گیری كرد.



                          بارها گفته ایم چنین نیست، که چون ماركس در سال 1883 درگذشته است جهان دیگر در درون خود اندیشه‌های نوین را توسعه نمی ‌دهد. برعكس امروز شكل‌های هستی اجتماعی تنوع و گونه گونی بیشتر پیدا كرده و شمار پژوهشگرانی كه بر روی جنبه‌های مختلف واقعیت و تحول آن كار می ‌كنند فزونتر شده است. كارها و كشفیات این پژوهشگران اكنون خود جزیی از واقعیت نوین دوران ما شده و در این واقعیت بیشتر ادغام می ‌شود. در مورد اندیشه‌های ماركس، بر زمینه این پژوهش ‌های گسترده، پرسش‌ هایی طرح می ‌شوند كه برای پاسخ به آنها ناگزیریم برخی حقایق را كه زمانی تصور می كردیم ابعاد آنها را بطور قطعی و پایانی دریافته‌ایم دوباره بررسی كنیم.



                          با در نظر گرفتن اینكه ماركسیسم یك اندیشه صرفا و عمدتا آكادمیك و دانشگاهی نیست و ریشه آن در جنبش و مبارزه مردم است می‌ توان دریافت كه مسیر تكامل ماركسیسم از راه‌های بسیار متنوعی عبور می‌ كند. كارگرانی كه در برابر تجاوز هر روزه چندملیتی‌ها از زندگیشان دفاع می‌ كنند، خلق‌هایی كه برای رهایی از قیمومت امپریالیسم مبارزه می ‌كنند، پژوهشگران علمی؛ می‌ توانند هر كدام (و غالبا بدون آنكه آگاه باشند) به تكامل ماركسیسم - اندیشه‌ای كه شاید اصلا از آن اطلاع ندارند یا دفاع نمی ‌كنند- یاری رسانند. بعبارت دیگر تكامل ماركسیسم تنها در دانشگاه‌ها یا توسط ماركسیست‌های آگاه انجام نمی‌گیرد.



                          البته منظور این نیست كه ماركسیسم یك نظریه التقاطی است كه می‌ توان بصورت درهم و برهم عناصر مختلف تحول یك دوران را در آن گنجاند. اما اگر ماركسیسم در منابع بیرون از خود اندیشه‌ها و دلایل جانبخش و نیرومندی بیرون می ‌كشد كه به تداوم تحول آن یاری می ‌رسانند امری عجیب و مغایر با ماهیت آن نیست. این شیوه در همان شكل گیری ماركسیسم نیز دیده می‌شود.



                          بیاد آوریم كه "منابع" پایه ریزی ماركسیسم در سده نوزدهم چه بود: نقد فلسفه ایدآلیست آلمان، اقتصاد لیبرال انگلیس و سوسیالیسم اتوپی فرانسه. امروز نیز بخشی از ماركسیسم در جذب انتقادی نظریات و جنبش‌هایی كه در خارج از آن تحول می‌ یابند شكل می‌ گیرد. ماركسیسم امروز، همچون دوران پیدایش و پایه گذاری آن، باید بر روی تمام اندیشه ‌های نوین كاملا حساس و باز باشد. باید ضمن نقد این اندیشه‌ ها، هر عنصری كه می ‌تواند این یا آن عرصه از واقعیت را بدرستی تبیین كند در خود جذب كند. همان كاری كه مثلا ماركس با دیالكتیك هگل كرد، آن را نقد كرد، دگرگون كرد، از پوسته ایدآلیستی و رمزآلود آن جدا كرد و آن را در درون سیستم و سامانی نوین قرار داد.



                          اما همانطور كه منابع اولیه تشكیل دهنده ماركسیسم پس از آنكه نقد و در آن جذب شدند بعدا خود به موانعی دربرابر تحول بعدی ماركسیسم تبدیل گردیدند، منابع و دستاوردهای امروز نیز، پس از انجام كار انتقادی لازم بر روی آنان، گرایش به تغییرشكل دارند و اگر آنها را در خود در نظر بگیریم، به موانع تازه‌ای در برابر تدوین یك دیدگاه نوآورانه و منسجم نظریه ماركسیستی در مجموع خود تبدیل خواهند شد.



                          در كنار این وضع، روند دیگری وجود دارد كه عبارتست از مخاطبین آگاهی كه ماركسیسم بدست آورده و آن را بعنوان یك موضوع مطالعه دانشگاهی در جهان تبدیل كرده اند. نگرش دانشگاهی، به فهم ماركسیسم امروز، درك انسجام دیروز و دریافت مفاهیم متحول آن یاری می رساند. اما ماركسیسم دانشگاهی از آنجا كه زیر فشار ایدئولوژی‌های متضاد ( یا بعضا دكترین‌های رسمی) تحول پیدا می‌ كند غالبا بطور یكجانبه بر روی عناصری تاكید می ‌كند كه توجیه ‌گر وضع موجود هستند یا می توانند در برابر استراتژی تحول انقلابی قرار گیرند.



                          زمانی یكی از كهنه انقلابیون روس به تلخی نوشت: " ما را بخاطر خواندن مانیفست ماركس به زندان می‌ فرستاند و تبعید می‌ كردند و اكنون فرزندان ما بخاطر نخواندن آن به ماندن در مدرسه تنبیه می‌ شوند." از جمله براساس همین تجربه بود كه حزب كمونیست فرانسه از همان ابتدای دهه هفتاد اعلام كرد در جامعه سوسیالیستی مورد نظر ما فلسفه و ایدئولوژی رسمی وجود نخواهد داشت. ماركسیسم نه موضوع از بركردن و نمره گرفتن است، نه كسی بدینگونه ماركسیست می شود و نه ماركسیسم را می توان در درس و بحث دانشگاه‌ ها و كلاس‌ های آموزشی تكامل داد. ماركسیسم در مبارزه انقلابی برای تحول جهان است كه تكامل می یابد. ماركسیسم دانشگاهی و آكادمیك تا آنجا به تكامل ماركسیسم یاری می ‌رساند كه در پیوند با این مبارزه باشد و بكوشد بنوبه خود مسایلی را كه جنبش انقلابی طرح می كند مورد بحث قرار دهد و دقیق كند.



                          به همین دلیل سهم اصلی در تحول ماركسیسم همچنان برعهده آنانی است كه بطور آگاهانه و سازمان یافته برای تحول انقلابی جامعه خود مبارزه می‌ كنند. سهم آنان در غنی كردن و كار مداوم بر روی مجموعه اندیشه ماركسیستی معاصر مطلقا غیرقابل جایگزین است. مبارزه انقلابی همیشه دارای خصلت نوآور است و اندیشه و تجربیات انباشته شده جنبش مردم، پایه تحول نظریه انقلابی است كه باید توسط روشنفكر جمعی كه حزب پیشاهنگ را تشكیل می‌دهد مورد بحث و تبیین و تدوین مداوم قرار گیرد. این نیرو نقش اصلی را در تحول ماركسیسم دارد.



                          مشاركت نوآورانه حزب انقلابی در غنای ماركسیسم معمولا در میان پژوهشگران كشورهای اروپایی به دیواری از ‌بی‌اعتنایی و حتی گاه مخالفت برخورد می‌ كند. دیواری باز هم بلندتر از آنجا كه ماركسیسم بعنوان سیستمی به تكامل پایانی رسیده و متعلق به گذشته معرفی می ‌شود. نتیجه آن می ‌شود كه هر پیشرفت استراتژیك و تئوریك حزب انقلابی، نه همچون دستاوردهای تحول فكری، بلكه فورا بعنوان "كنار گذاشتن" فلان یا بهمان مفهوم از یك سیستم بسته معرفی می‌ شود.



                          بدینسان از ده ها سال پیش، پیشرفت‌های تئوریك و نظری احزاب كمونیست و از جمله حزب كمونیست فرانسه عموما بعنوان كنار گذاشتن این یا آن فرمول معرفی شده و دامنه اثر آن ها وسیعا محدود شده است. در عین حال بدلایل خاص سیاسی، مثلا در فرانسه، از چپ دروغین تا راست واقعی كارزار ‌بی ‌سابقه‌ای بر ضد ماركسیسم بطور عام و حزب كمونیست بطور خاص جریان داشته است.



                          علیرغم همه این مخالفت‌ها و ‌بی‌اعتنایی‌ها اندیشه ماركسیستی روشن بینی و كارآمدی خود را نشان داده و بسیاری از مسایلی كه ماركسیست ‌ها زمانی آن را طرح كردند و با انتقاد بسیار روبرو شدند اكنون صحت خود را نشان داده و به باور عمومی تبدیل گردیده است.



                          مثلا آیا امروز می ‌توان گفت خواست كمونیست ‌ها در اروپا برای آن كه سیاست‌های اقتصادی ملی به شكلی تدوین شود كه به سلطه چندملیتی‌ها بر اقتصاد نیانجامد، ناشی از "ضدامریكایی" بودن خام بود؟ آیا پیشنهاد گرفتن مالیات از سرمایه و ثروت‌های كلان یا كاهش ساعات كار بدون كاهش دستمزد خواستی توتالیتر یا خیال پردازانه بوده و هست؟ اثبات این كه انباشت فوق العاده سرمایه، حاكمیت سود و مناسبات سلطه امپریالیستی موجد یك بحران درازمدت مالی، اقتصادی، پولی و البته اجتماعی خواهد بود ناشی از اعتقادات دگماتیك محسوب می ‌شد؟



                          بیكاری، تورم، تولید ناكافی یا اضافه تولید، ‌بی‌اعتنایی به مسایل جهان سوم آیا دلیلی دارند جز بحران عمیقی كه جهان غرب را در برگرفته؟ مقاومت عظیمی كه مثلا كارفرمایان فرانسه در برابر اصلاحاتی كه دولت چپ گرای آن كشور در سال‌ های نخست دهه هشتاد پیش گرفت جز اینكه وجود عینی آشتی ناپذیری‌های اجتماعی را نشان دهد كه نمی توان آن ها را با هیچ شعار و جمله پردازی از میان برداشت از چیزی دیگر حكایت می ‌كند؟ آیا می توان به سادگی اندیشه مبارزه طبقاتی را دگماتیك اعلام كرد در شرایطی كه تمام تاریخ معاصر ما در حول واقعیت آن سازمان یافته است؟ واقعا می توان تصور كرد دوران ماركسیسم به پایان رسیده در شرایطی كه مدام با مسایلی روبرو هستیم كه نیاز به تحلیل و بحث جدی دارند، بحثی كه در ارتباط مستقیم با تحلیل ماركسیستی تضادهای سرمایه داری خواهد بود؟



                          وقتی تاریخ اندیشه و جامعه باز نگاشته شود، سهم عظیم ماركسیسم معاصر در آن آشكار خواهد شد. از اینجاست كه یقین می ‌كنیم در ماركسیسم چیزی ماهوی فعلیت دارد كه بیانگر آینده آن است. چنانكه در فرانسه بسیاری از دانشمندان و فلاسفه دارای شهرت جهانی خود می ‌پذیرند كه آثارشان مدیون ماركسیسم است؛ از لوی استراس جامعه ‌شناس ساختارگرا گرفته تا جرج دوبی تاریخ نگار، زیست ‌شناس ژاكوب تا آندره لورا گورهان ماقبل تاریخ شناس.



                          ضمن اینكه برخی از دانشمندان معاصر كه گاه خود را مخالف ماركسیسم هم می ‌دانند مشابه موسیو ژوردان- قهرمان نمایشنامه‌ای از "مولیر" نمایشنامه نویس مشهور فرانسوی- هستند كه یك عمر نثر می ‌گفت بدون آنكه خود بداند. بسیاری از آنان پژوهش ماركسیستی می ‌كنند بدون آنكه خود بدانند، برخی دیگر بدون آنكه بخواهند و همه بدون آنكه چنین وظیفه و هدفی در برابر خود گذاشته باشند. ماركسیسم به خودی خود نه چشمه جادویی هر شناخت تازه است، نه برچسب اجباری هر اثر نوگرایانه و جاندار. ماركسیسم تلاشی است، روشی است، مفهوم و جنبش نظری و عملی است كه بر روی واقعیت در تمام پیچیدگی و ابعاد خود باز است و می‌ كوشد آن را بشناسد و تحلیل كند.



                          ماركسیسم جنبشی است كه از صفر حركت نمی ‌كند، كه بخواهد بسیاری چیزها را توضیح دهد و بر توضیح بسیاری دیگر چیزها جهت دهد، و در عین حال نمی ‌تواند مدعی باشد كه به شناخت پایان یافته‌ای از پدیده‌ها دست یافته است. مخالفان عجول ماركسیسم هیچكدام از این دو جنبه را به او نمی‌ بخشند: 1- اینكه خواهان و مدعی شناخت است. پس معلوم می‌ شود كه "دگماتیك" و دچار جمود است و حاضر به پذیرش تغییرات نیست و 2- آنكه ماركسیسم خواهان و مدعی تحول است كه در این صورت معلوم می شود به "بحران" دچار شده، در برابر "سوالات آزار دهنده رفقا" قرار گرفته و در احتضار است. بنابراین ماركسیسم باید بین هستی سنگی شده و نامتحول یا مرگ خاموشانه یكی را انتخاب كند.



                          بدین سیاق سال هاست كه بجای "بحث" بر سر ماركسیسم، بازتاب سیاسی آن را زیر بمبارانی خردستیزانه قرار داده اند. با ماركسیست‌ها بحث نمی شود، به زندانشان می ‌اندازند. آنان را نقد نمی ‌كنند، توهینشان می ‌كنند. كوشش می شود كنار گذاشتن آنان را از بحث ‌های بزرگ نظری بعنوان امری بدیهی و طبیعی جا بیاندازند. در اینجا اگر هم بتوان بر سر بود و نبود ماركسیسم آنطور كه این اقایان مدعی آن هستند بحث كرد، بر سر وجود ضدماركسیسم دیگر تردیدی وجود ندارد


                          Comment


                          • طبیعی است گوركنان ماركس وجود دركی تازه از فلسفه ماركسیستی را پیگیرانه انكار می ‌كنند. آنان با پشتیبانی همه جانبه وسایل ارتباط جمعی، پژوهشگرانی را كه همچنان به ماركس رجوع می ‌كنند دیندارانی می ‌نامند كه مسئله اساسی شان موعظه "كیش آیات ماركسیستی" است. این مرده ‌خوارها تنها ماركسیسم خوب را ماركسیسم مرده می دانند. آنها همچنین عامدانه فراموش می ‌كنند نیاز به نگرش نوینی از ماركسیسم، عطش اندیشه عام و تئوریك و در عین حال مشخص، از درون شرایط خود جنبش انقلابی است كه بیرون زده است.



                            علیرغم همه این مخالفت‌ ها، در درون روشنفكر جمعی كه حزب كمونیست را تشكیل می ‌دهد مفهومی نوین از فلسفه ماركسیستی، ماهیت آن، مناسبات آن با سیاست و علوم در حال شكل گیری است.



                            بتدریج در مورد آنچه فلسفه ماركسیستی نیست توافقی شكل گرفته است: فلسفه ماركسیستی، فلسفه‌ای در مفهوم كلاسیك كلمه نیست. فلسفه كلاسیك خود را نوعی سیستم توضیح دهنده جهان یا یك فوق ‌علم می ‌دانست كه وظیفه تولید شناخت را برعهده داشت. با ماركس و انگلس گسستی در سطح دانش فلسفی بوجود آمد و در ورای تداوم ظاهری، چیزی نوین ظهور كرد. اما این تصور و ادعا كه گویا فلسفی ماركسیستی سنت فلسفی گذشته را ادامه داده، دیر زمانی موجب پنهان شدن گسست عمیقی شد كه ماركسیسم در نگرش هزاران ساله و سنتی فلسفه كه آن را حاكم بر علوم می ‌دانستند بوجود آورده بود.



                            تحول جوامع و پیشرفت شناخت علمی در دوران كنونی بتدریج و وسیعا آشكار كرد كه دیگر به فلسفه در مفهوم قدیم كلمه، فلسفه "در وضع مستقل" نیازی نیست. یعنی دیگر لازم نیست كه یك دانش شاهانه بنام فلسفه تاج بر سر علوم بگذارد یا آنها را غسل تعمید دهد. تحولات دوران ما نشان داد عصر فلسفه‌ای كه برای علوم تعیین تكلیف می‌ كرد و انواع شبه نظریه برفراز سر علوم بوجود می آورد پایان یافته است.



                            این تحولات البته از تحولات و تضادهای سرمایه ‌داری و مبارزه انقلابی برضد آن جدا نیست. سرمایه ‌داری علیرغم تعمیق بحران آن، داغ خود را بر همه جوانب واقعیت جهانی می ‌گذارد. سرمایه ‌داری خواه و ناخواه ناگزیر شده تحول متضاد شناخت علمی و فنی را بپذیرد. در همین روند بود كه از خلال عمومیت یافتن سرمایه داری، این اندیشه بتدریج زاده شد كه بوجود آوردن فلسفه‌ای كه سیستمی برای توضیح جهان و تولید كننده شناخت باشد ناممكن شده است. با اینحال این شیوه نگرش و عمل فلسفی همچنان در كشورهای سرمایه داری ادامه دارد و این یكی از جنبه‌های عمده بحران فلسفه در این كشورهاست.



                            وضعیت فلسفه در كشورهای سوسیالیست سابق به گونه‌ای دیگر بود. در این كشورها ماركسیسم برخلاف ماهیت خود عنوان "فلسفه رسمی" را برعهده گرفت كه بطور بدیهی مانع از تحول آن شد و كاركرد انتقادی آن را دچار لطمه كرد. با اینحال در این كشورها نیز فلسفه رشته‌ای نبود كه راجع به همه چیز بحث كند و نظر دهد.



                            امروز بیش از پیش آشكار شده كه فلاسفه به صرف فیلسوف بودن هیچ دانش دقیقی مثلا در مورد دولت، زبان یا روان ندارند. اینها همه موضوع رشته‌ های خاص علمی مانند تاریخ اقتصاد سیاسی، زبان‌ شناسی یا روان شناسی است. زمان آنكه نقش فلسفه ماركسیستی نیز عمومیت بخشیدن به شناخت علمی تلقی شود، پایان یافته است.



                            به احتمال قوی جان سختی تلقی "فلسفه - تولید كننده - اندیشه" ناشی از این واقعیت است كه در كشورهای اروپایی و غیراروپایی، فلسفه- و از جمله فلسفه ماركسیستی- همچون یك جهان ‌بینی یا یك "فوق دیسیپلین" و مافوق رشته‌های علمی درك می ‌شد كه دستاوردهای دانش در همه عرصه‌ها و از جمله نتیجه گیری‌های علوم مختلف را تعمیم می دهد.



                            ماتریالیسم طبیعت و تاریخ



                            همچنان كه فلسفه ماركسیستی نیز زمان طولانی بعنوان كاربست ماتریالیسم حاكم در طبیعت بر عرصه تاریخ درك می ‌شد. در حالی كه فلسفه ماركسیستی در بنیادگذاری اقتصاد سیاسی بعنوان علم و كشف اینكه یك علم تاریخ بر پایه‌ای ماتریالیستی ممكن است، زاده شد. در بازگشت، این گسترش ماتریالیسم بر تاریخ، فلسفه ماتریالیستی طبیعت را كه پیش از آن وجود داشت دیالكتیزه كرد. بعبارت دیگر فلسفه ماركسیستی ابتدا در عرصه تاریخ زاده شد و سپس با گسترش به عرصه طبیعت، ماتریالیسم طبیعت را دیالكتیكی كرد.



                            این وارونه كردن جایگاه طبیعت و تاریخ در اندیشه ماركسیستی پیامدهایی فاجعه بار داشت. نخست، بر اساس این درك وارونه، قوانین تكامل اجتماعی با قوانین حاكم بر طبیعت همانند شمرده شد. قوانین تاریخ و سوسیالیسم علمی "طبیعی" شدند، سخت ‌تر شدند، كاركرد آنان گریزناپذیر مانند كاركرد قانون سقوط اجسام درآمد. در این میان اهمیت نقش قاطع آگاهی اجتماعی در تحولات انقلابی همه جوامع بکلی ناپدید شد.



                            از سوی دیگر این درك از قوانین اجتماعی شرایط را برای انفعال در پس هر ناكامی اجتماعی فراهم می ‌ساخت. چنین تصور می ‌شد كه قوانین تكامل اجتماعی، صرفنظر از خواست و مقاومت طبقه حاكم و بدون نیاز به مبارزه مردم، خواه و ناخواه و بطور ناگزیر تحول جوامع را بدنبال خواهد آورد. در حالی كه قوانین تاریخ حاصل فعالیت مردم هستند. این قوانین تنها شرایط و امكان مساعدی را بوجود می ‌آورند كه براساس آن بتوان مبارزه مردم را گسترش داد.



                            در این شرایط ماركسیسم بصورت مجموعه‌ای وسیع از هنجارهای مومیایی شده درآمد و مفهوم فلسفه ماركسیستی حتی در موقعیت پایین ‌تر از سنت كهنه فلسفه حاكم بر علوم قرار گرفت. در این شرایط تفاوت فلسفه ماركسیستی با دیگر انواع فلسفه كلاسیك از میان رفت و این فلسفه نیز پایه سیستماتیك اصول عام دانش و پراتیك محسوب شد كه نه تنها واقعیت، بلكه درست و نادرست را نیز تعیین می‌ كند.



                            با این درك عجیب نبود كه تصور می‌ شد می ‌توان استراتژی و تاكتیك و سیاست روز را هم از فلسفه ماركسیستی "نتیجه گرفت". ادعایی كه در عمل، برعكس، فلسفه را در خدمت توجیه یك سمتگیری سیاسی و استراتژیك قرار می ‌داد.



                            مثلا در كتاب "ماتریالیسم دیالكتیك و ماتریالیسم تاریخی" از این واقعیت كه آب در یکصد درجه بطور ناگهانی از حالت مایع به گاز تبدیل می ‌شود استالین نتیجه می‌ گیرد "در نتیجه برای آنكه در سیاست اشتباه نكرد باید انقلابی بود" یعنی طرفدار تحولات ناگهانی. اما آب می تواند بطور تدریجی، مثلا در برابر نور خورشید، بدون تغییر چشمگیر در حرارت آن نیز بخار شود. آیا می ‌توان از اینجا نتیجه گرفت "پس در سیاست باید رفرمیست بود"؟

                            بدین ترتیب و در ظاهر، فلسفه برای سیاست تعیین تكلیف می ‌كرد، اما در واقع فلسفه در خدمت سیاست قرار گرفته بود. هدف از این كاربست فلسفه طبیعت بر تاریخ توجیه یك خط معین سیاسی بود كه مدعی بود همه انقلاب‌ها باید براساس مدل انقلاب اكتبر انجام شوند.



                            علم و فلسفه



                            فلسفه ماركسیستی در این مفهوم وظیفه اش هم چنین جمع آوری و تعمیم شناخت‌ علمی بود. بطوری كه در این مفهوم تفاوت ماهوی میان علم و فلسفه وجود نداشت. به همین دلیل بود كه وقتی برخی كشفیات علمی صورت می‌ گرفت كه گویا با ماتریالیسم دیالكتیك همخوانی نداشت این كشفیات صاف و ساده انكار می شدند.



                            با این درك از فلسفه ماركسیستی بود كه نظریه نسبیت اینشتین ایدآلیستی نام گرفت؛ روانكاوی فروید ابداع بورژوازی برای پنهان كردن نقش تاریخ؛ قوانین مندل و ژنتیك شعبده بازی برای حفظ امتیازات اجتماعی و ...



                            این مفهوم نادرست از ماركسیسم بجای اینكه در مواجهه با واقعیت نارسایی ‌ها خود را كشف و از خود انتقاد كند؛ دستاوردهای واقعی دانش را منكر می ‌شد. نتیجه آنكه زمانی كه دیگر بدیهی شد كه نسبیت اینشتین دستاورد اساسی فیزیك است؛ كه ژن و توارث بیولوژیك وجود دارند؛ اینكه ماقبل تاریخ كودكی انسان كه فروید آن را آشكار كرده بود نقشی مهم در شكل گیری فرد ایفا می‌ كنند و ... این فلسفه ماركسیستی و نه روایت رسمی آن بود كه ضربه‌ای اساسی در محافل علمی خورد.

                            Comment


                            • با همه آنچه گفته شد بالاخره میان فلسفه در مفهوم قدیمی آن با مفهوم كاملا نوینی كه بر بنیاد ماركسیسم بوجود آمد چه تفاوتی وجود دارد؟

                              فلسفه از قدیم با تجریدات كار داشته است. این تجریدات فلسفی از اشیا مشخص جز "خصلت‌های مشتركشان" چیزی را حفظ نمی كنند و و جنبه‌های ویژه آنها را كنار می گذارند تا به "عام" بیاندیشند. مثلا از مفهوم درخت گلابی و سیب و موز و انگور و ... ویژگی ‌های مشخص و شكل و نوع میوه آن را كنار می ‌گذارد و تنها جنبه‌های مشترك را حفظ می ‌كند تا به مفهوم عام "درخت" برسد. در این شرایط و در چنین تاریخ و دركی از فلسفه، خود ویژگی و "سنگولاریته" مشخص اشیا به عنوان امری غیرماهوی كه باید از آن صرفنظر كرد درك می ‌شود. گلابی و سیب و موز واقعی غیرماهوی و مفهوم تجریدی "درخت" ماهیت آن شناخته می ‌شود. بنابراین عجیب نیست كه برقراری رابطه میان این فلسفه با واقعیت مشخص غالبا دشوار- اگر نگوییم ناممكن- است. جهانی كه اینگونه اندیشیده شده، انسجام خود را وامدار چیزی نیست جز شكل سیستماتیك و سامان یافته آن ... یعنی در مغز كسی كه آن را می‌ اندیشد. چنین دیدگاهی بطور بدیهی مانع از اندیشیدن علمی مشخص و كنكرت می ‌شود.



                              اما ماركسیسم می ‌كوشد در ورای شئی و خواص آن، مناسباتی را بیابد كه آن شئی در درون آن تولید می‌ شود. (مثلا برای درك ماهیت دولت باید نحوه شكل گیری آن را در درون مناسبات میان طبقات اجتماعی بررسی كرد.) ماركسیسم این مناسبات را همانگونه كه بروز می ‌یابند، در درون خود شئی مطالعه می ‌كند. بنابراین تجریدات ماركسیستی بلاواسطه به تحلیل مشخص از شئی مشخص ارجاع می ‌دهند. (مثلا تحلیل مشخص طبقات اجتماعی برای درك ماهیت مشخص دولت). ماركسیسم بدینسان به بررسی مناسبات و منطق ماهوی آن در درون شئی می ‌پردازد، آنگونه كه این مناسبات خود را در درون شئی‌ای كه آن را تولید می ‌كنند نشان می دهند. مفاهیم ماركسیسم بیان كننده این مناسبات، این منطق یعنی "ماهیت" هستند. آنها بنابراین برای درك و تغییر مشخص بكار می روند.



                              مفاهیمی كه بدینگونه ساخته می ‌شوند، درجه‌ای از شناخت شئی را نشان می ‌دهند. عام ترین آنها كه بدلیل جامعیت شان، بیان درجه‌ای از شناخت جهان در تمامیت آن است، مقولاتی هستند كه مطالعه آنها موضوع فلسفه ماركسیستی است.



                              بررسی این مقولات فلسفی اندیشه، دانش و عمل، در سطحی عام تر و آهنگی دیگر از شناخت در عرصه‌های علوم خاص هستند. اینان تجریداتی ماهوی و بسیارعام نظیر ماده، كمیت، كیفیت، زمان و مكان، شئی و بازتاب، ضرورت، امكان، آزادی و غیره هستند. این مقولات، كه به برخی اشاره شد، تنها موضوعات فلسفه در مفهوم ماركسیستی كلمه هستند.



                              از همینجا درك می كنیم كه فلسفه نمی تواند مقدم باشد، برعكس همواره موخر است و هیچ ابزار خاصی برای جمع بندی مجموعه شناخت در اختیار ندارد. تصور فلسفه‌ای كه از آن بتوان درس های سیاسی یا عملی اخذ كرد بكلی ‌بی ‌معناست.



                              در اینجا این پرسش طرح می ‌شود كه: پس این اندیشه فلسفی بر روی مقولات به چه دلیل ضروریست؟ پاسخ ساده است: از آن رو كه سیاست كاراتر و پیشرفت علوم آسان تر خواهد بود، زمانی كه مقولات مورد استفاده آنها دقیق شده باشند.



                              به احتمال قوی انگلس این ویژگی فلسفه ماركسیستی را درك كرده بود، زمانی كه نوشت: "از همه فلسفه كهن، در حالت مستقل آن، چیزی باقی نمی‌ ماند مگر دكترین اندیشه و قوانین آن، منطق صوری و دیالكتیك. مابقی همه در علوم مثبته طبیعت و تاریخ حل می شوند"



                              ویژگی پوزیتیویسم مدرن همانا اینست كه عملا به این نقش فلسفه بها نمی ‌دهد و مجدانه منكر ضرورت دقیق ساختن مقولاتی است كه در علوم ویژه مورد استفاده قرار دارند یا مورد نیاز كاربست آگاهانه استراتژای حزب انقلابی هستند.

                              Comment


                              • Comment

                                Working...
                                X