Announcement

Collapse
No announcement yet.

Important Political News

Collapse
This is a sticky topic.
X
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • مقدمه: بخش اول و دوم مصاحبه با دکتر جمشید اسدی تا زمان حال منتشر شده و کنون بخش سوم و پایانی را پیش رو داریم.
    کسانی که به دنبال طرح مسائل و گره گشایی از نیروی اصلاح طلب می باشند می توانند بر روی این نظریه ها بیشتر از زمان حال بحث کنند. تحربه های گذشته می تواند و باید چراغ راه آینده باشد و نه چونان همیشه با اطمینان کامل راههای پراشتباه گذشته را تکرار نماییم تا شاید گره ای وجود داشته را باز کنیم!
    در زمان کنونی و با مشخص شدن قدرت و تاثیر گذاری هر کدام از نیروهای سیاسی در ایران امروز بهتر از قبل و گذشته نه چندان دور می توان به بحث بدون پیش داروی نشست و درباره آنچه بر انتخابات ریاست جمهوری و نقش نیروهای سیاسی در این زمینه گذشت قضاوت کرد. گرچه با وجود موضع گیری های گاه و بیگاه در ارتباط با دستیابی ایران به توانایی هسته ای و انعکاس وسیع آن در رسانه های خبری اکثر نیروهای سیاسی حول یک محور به بحث و جدل نشستند ولی نمی توان از کنار مسائلی که مهمتر از رویداد های گذری است دور ماند و بنا به دلایلی به آنان نپرداخت. بخش سوم و پایانی مصاحبه را می خوانیم.

    شما در مقاله ای که بعد از نشستن احمدی نژاد بر صندلی ریاست جمهوری بود نظراتی را در ادامه راه و روش رفرمیستی ارایه دادید. در آنجا از به رسمیت شناختن دولت سخن گفتید. به نظر شما روش اصلاح طلبانه تا چه حد مجاز است و می تواند چنین رویکردی را در سیاست ایران ادامه دهد؟ آیا نزدیک شدن به نیروهای شبه نظامی و از در دوستی و همراهی با آنان نشست و برخواست کردن چه سودی به نفع اصلاح طلبان دارد که شما می خواهید نیروهای اصلاح طلب از قدرت نیروهای بسیجی بهره برداری کنند؟ آیا این خواسته با توجه به ماهیت و کارکرد نیروی شبه نظامی بسیج امکان به عمل رسیدن را دارد و یا در حد نظر است؟
    آری، به نظر من با یاد آوری تقلب ها در انتخابات و نگهداشت حق انتقاد نسبت به عملکرد محمود احمدی نژاد می بایست ریاست جمهوری وی را به رسمیت شناخت. البته پذیرش وی به عنوان ریس جمهور نظام، بیش از آن که دلیل اردات من به وی باشد، به دلیل باور و مشی رفرمیستی من است.
    توجه کنید که رفرمیسم یک بینش و استراتژی سیاسی است و بدیل آن انقلاب و براندازی است. من انقلابی و برانداز نیستم و شدیدا به برتری رفرمیسم نسبت به انقلابی گری اعتقاد دارم. از همین رو، مدیریت و اجرای بسیار بد رفرمیسم از سوی اصلاح طلبان دوم خرداد مرا از اصل رفرمیسم دور نمی کند. برعکس با تحلیل و بررسی کارنامه دوم خرداد، به نظرم می بایستی با روشن بینی و جرات بیشتری استراتژی رفرمیستی را ادامه داد و برای دمکراسی مبارزه کرد.
    اما در مورد نیروهای شبه نظامی و بسیجی. اولا حساب این دو از یکدیگر جدا است. من برای بسیجی ها احترام فوق العاده ای قایل هستم. استقلال کشور من در برابر تجاوز عراق، به مقدار بسیار زیاد مدیون سلحشوری و از جان گذشتگی بسیجی هاست. درست است که مدیریت نادرست جنگ و در نظر داشت سود پرستی های گروهی بیگانه با منافع ملی، باعث ادامه جنگ با عراق شد. اما به هر حال ادامه جنگ استقلال ایران را تهدید می کرد و بدون مقاومت تمامیت ارضی ایران از میان می رفت. بسیجی ها از جمله نیروهای مقاومت بودند. آیا نمی بایست دست کم به لحاظ میهنی، ایشان را گرامی داشت؟
    اصلاح طلبان می بایست با گفتگو و تبلیغ به بسیجی ها نشان دهند که ادامه منطقی نیروی و از جان گذشتی ایشان برای حفظ استقلال کشور، حضور در جبهه آزادی خواهی است و نه استبداد. باید به بسیجی ها گفت آزادی و دمکراسی نگهبان و ضامن بدون چشم داشت باورهای ایشان است، باید به ایشان ثابت کرد که در جبهه آزادی خواهی، بسیجی آزاد است و محترم و در جبهه استبداد مزدور رانت خوار و مزاحم مردم. یعنی درست خلاف آنچه او برایش به جبهه رفت.
    و اما نیروی شبهه نظامی. مبارزه با نیروهای خود سر و خارج از نظارت، بویژه اگر مسلح باشد و حتی اگر برخی نیروهای بسیجی را به خود جذب کرده باشند، از جمله مبارزات جبهه آزادی خواهی است. از کجا به فکرتان رسید که من به نزدیکی و دوستی با نیروهای شبهه نظامی غیردمکراتیک تمایل نشان دادم؟ بر عکس معتقدم ایشان را می بایستی با اقناع و زور به پذیرش اصول دمکراسی واداشت.

    با نگاه کلی به قدرت اصولگرایان و اینکه آنان با هر روشی قدرت هایی که روزی در دست اصلاح طلبان بود را دوباره بدست آوردند چرا باید به فکر اتحاد و یکی شدن با آنها افتاد؟ متن مصاحبه اخیر حجاریان که چنین می گوید - آیا به نظر شما اتحاد برقرار با کسانی که به حقوق بشر و آزادیهای اجتماعی باور ندارند دور شدن از خواسته های ابتدایی فعالان حقوق بشر و آزادی خواهان نیست؟
    چه کسی به فکر اتحاد و یکی شدن با اصوالگرایان است؟ آیا من از خود چنین تمایلی را نشان دادم؟ رویکرد من نسبت به اصوالگرایان و اصولا هر نیروی سیاسی دیگر بسیار روشن است.
    اگر اصول گرایان یا فلان گروه سیاسی با اصول دمکراسی موافق باشند ، در این صورت خواهند پذیرفت که حاکمیت در ایران امروز دمکراتیک نیست و باید برای رسیدن به آن مبارزه کرد. حالا اگر آزادی خواهان و هواداران دمکراسی در مورد روش مبارزه، یعنی رفرم و مسالمت، هم چنان که در پرسش و پاسخ شماره هفت شرحش رفت، موافق باشند، می توانند در جبهه ای مشترک اقدام مشترک کنند و در غیر این صورت، هم چنان که در پرسش و پاسخ شماره یک گفتیم، امکان همکاری نخواهد داشت، هر چند که کمال بی خردی خواهد بود اگر با یکدیگر دشمنی کنند.
    اما اگر اصولگرایان و بهمان گروه سیاسی، هوادار دمکراسی نباشد، دیگر حتی فکر همکاری و اقدام مشترک با ايشان به مغز هیچ دمکرات و آزادی خواهی خطور نخواهد کرد. در این حالت، تنها برخورد با آنها، همآوردی و مبارزه سیاسی است که البته باید آن را به طریق رفرمیستی و مسالمت آمیز پیش برد.

    اسدالله بادامچیان کل آرایی را که به نفع دکتر معین در صندوق ها ریخته شده بود را یک میلیون می داند! از طرفی اکثر فعالان اصلاح طلب در ایران سکوت اختیار کردند خصوصا شخص آقای مصطفی معین که کسانی به ایشان رای دادند، فکر می کنید چرا افرادی اینگونه به آرای مردم یورش می برند و از سویی دیگرانی که تا دیروز در وسط میدان درگیر بودند هیچ حرفی نمی زنند؟ آیا کسانی که روزی در قدرت بودند در زمان حال از همین قدرت که به دست دیگران افتاده ترس دارند؟
    مسولیت محاسبات آقای بادامچیان به عهده خودشان! اما می توان این اطمینان را به ایشان داد در صورتی که نظام استصوابی و قتل و حبس روزنامه نگاران و اندیشمندان و بستن روزنامه ها و رسانه ها و تقلب در انتخابات ادامه داشته باشند و در عین حال سرسختان با ترفندهایی که می شناسند برخی از اصلاح طلبان را به سیاست تحریم وادارند، آن گاه، آری، با اطمينان می توان گفت حتی کمتر از یک میلیون به نفع اصلاح طلبی به صندوق ها ریخته خواهد شد.
    اما اگر آقای بادامچیان، پیرو صدیق نواب صفوی قاتل شادروان احمد کسروی، باور دارند که اصلاح طلبی و دگر خواهی در ایران تنها یک میلیون هوادار دارد، در این صورت بهتر است به یاران خود توصیه کنند که حتی برای حفظ ظاهر هم که شده و برای زدن تو دهنی به بی اعتمادی جامعه بین المللی، دست کم در يک مورد، مثلا انتخابات شورای شهر در پیش رو، از فشار و سانسور و گزینش استصوابی دست بردارند. اما من و شما و خود ایشان مطمئن هستيم که حتی در حد توصیه هم چنین نخواهد کرد.
    در مورد اصلاح طالبان دوم خردادی هم بهتر است از خود ایشان پرسید. من هرگز فراموش نخواهم کرد که اقای محمد رضا خاتمی، دبیر کل جبهه مشارکت در گیرو دار انتخابات ریاست جمهوری دوره نهم، به طور رسمی با مسئولین طراز اول موتلفه گفتگو و نامه نگاری داشت و به همان اندازه و به طور رسمی، از هر گونه تماس و گفتگو با آزادی خواهان برون مرز پرهیز داشت. آیا سران جبهه مشارکت از تجربیات درسی گرفته اند؟ از خود ایشان بپرسید.

    عده ای از مخالفان نظام که خواهان سرنگونی می باشند طی نظراتی اعلام می کنند کسانی که از درون و یا خارج از مرزها به طرفداری از نظام می پردازند و همچنان می خواهند روش اصلاح طلبانه را ادامه دهند در آخر به این نتیجه می رسند که این نظام اصلاح پذیر نیست و تمام نیروی آنها توسط نظام به بازی گرفته شده است. آیا این نظرات را قبول دارید و اگر نه چرا؟
    چگونه می توان دانست نظامی اصلاح پذیر است یا نه؟ اصلاح پذیری یک نظام را دست کم به لحاظ سیاسی، با توجه به آرایش قوای موجود در آن نظام می توان فهمید و سنجید. اگر در نظامی، نیرو و زور هواداران تغییر و دگرگونی بر نیرو و زور حامیان نظم موجود چربید آن گاه نظام مذکور تغییر خواهد کرد و پس اصلاح پذیر است. اما اگر توازن قوا به نفع پشتیبانان وضع حاکم بود، آن گاه نظام دگر گون نخواهد شد و لابد برخی خواهند گفت پس نظام اصلاح پذیر نیست.
    ملاحظه می کنید از چنین دیدگاهی، نظام سیاسی مقوله ای مینوی و ماورالطبیعه نیست که بتوان در مورد آن، خارج از شرایط مشخص و بویژه توازن قوای موجود در آن حکم داد. چه کسی فکر می کرد نظام های بسته، مستبد و حتی توتالیتر چون رژیم فرانکو در اسپانیا، ساختارهای کمونیستی چین و شوروی و کل اروپای شرقی و یا آپارتاید در آفریقای جنوبی اصلاح پذیر باشند؟ مسلم بدانید سخن وران روشنفکر در هیچکدام از این موارد خوش بین نبودند!
    باور به اصلاح ناپذیری نظام جمهوری اسلامی، در حقیقت نشانه نادیده انگاشتن اصل کار سیاسی و تسلیم پذیری در برابر نیروهای استبداد است. اگر آزادی خواهان فرادست باشند، آن گاه می توان در دل این نظام اصلاحات کرد، و آن را از سرتاپا واگرداند. اما اگر آزادی خواهان فرادست نباشند، نه این نظام و نه هیچ نظام دیگر اصلاح پذیر نخواهد بود و اوضاع حتی به اندکی، به نفع ایشان تغییر نخواهد کرد.

    آقای اسدی اگر روزی روزگاری متوجه شوید که نظام جمهوری اسلامی تحت هیچ شرایطی خواهان امتیاز دادن و واگذاری بخشی از قدرت به نیروهای خواهان برقراری دمکراسی در کشور نمی باشد آیا آن زمان خواسته های رفرمیستی را کنار می گذارید و یا همچنان بدنبال راه کارهایی هستید که کمترین مشی انقلابی را دارا باشد؟
    در سوال شما تضادی نهفته است که متاسفانه به طور مرتب از سوی هواداران رفراندم، براندازی و انقلاب تکرار می شود. اما پیش از پرداختن به اين تضاد، به سئوال شما بپردازيم که آن را با اشاره به نظام جمهوری اسلامی ایران می آغازيد.
    منظورتان از نظام جمهوری اسلامی چیست؟ این نظام بیشتر به یک حکومت ملوک الطوایفی می ماند تا حکومتی یک دست. جمهوری اسلامی، به ویژه پس از مرگ ایت الله خمینی، هرگز تحت رهبری واحد قرار نگرفت و در موارد گوناگون چون بازگشایی نسبی فضای اجتماعی يا واگذاری بخشی از قدرت سیاسی به نیروهای خواهان برقراری دمکراسی، هرگز دید واحدی نداشت. در درون نظام، جناح گوناگون، رقيب و حتی دشمنی وجود دارد که درمورد آن چه مورد سئوال شماست،نظرات متناقضی بيان می دارند.
    در عين حال می پرسيد: اگر متوجه شوید نظام جمهوری اسلامی، برای برقراری دمکراسی خواهان امتیاز دادن نيست،" آیا آن زمان خواسته های رفرمیستی را کنار می گذارید ...؟" من در هيچ گفته و نوشته ای پیشنهاد نکرده ام که آزادی خواهان از کسی، مرجعی یا جناحی، چه اين چه آن، چیزی بخواهند. بنا بر باور سیاسی ام، تنها به شرطی دموکراسی در کشور برقرار می شود که زور آزادی خواهان به زور مستبدین بچربد و فرادست شود. مسئله، مسئله همآوردی است و ربطی به خواهندگی ما و بخشندگی آن ها ندارد. گيرم جناحی هم موافق بازگشايی نسبی باشد. در این زورآزمایی و هماوردی، البته به نظر من، شیوه مبارزاتی مورد پسند و با فایده رفرم است که در عین حال رو به سوی خیل آزادی خواهانی دارد که در ایران و در درون نهادهای جمهوری اسلامی برآمده اند و منتظر فرصت اند.
    با اين مقدمه به سئوال صریح تر پاسخ می دهم: هیچ هدف سیاسی موجود نيست که مشی انقلابی بهتر از رفرم قادر به برآوردن آن باشد. در این مورد بسیار گفته و نوشته ام. پس از توضیح دوباره در می گذرم و به همان ها رجوع دهم. این از نیست؟

    Comment


    • تحريم اقتصادی را ميتوان نخستين گزينه آمريکا و متحدانش در تقابل با جمهوری اسلامی دانست. تحريم قبل از اينکه تسليم جمهوری اسلامی را هدف گرفته باشد، جلوگيری و به تاخير انداختن دستيابی به سلاح هسته ای، از راه تحريم اقتصادی را مد نظر خواهد داشت.بدون آنکه بتوان تهديد حمله نظامی را از نظر دور
      داشت،ميتوان جوانب وزوايای مختلف تحريم اقتصادی را بررسی کرد. اينکه تحريم اقتصادی واقعا ميتواند چگونه اعمال شود و از چه ابعادی برخوردار خواهد بود، موضوع طرح پرسشهای من از دکتر جمشيد اسدی استاد دانشگاه است که در اينجا توجه شما را به بخش نخست آن تحت عنوان تحريم اقتصادی هوشمند، جلب ميکنم. اين مقاله دارای دو بخش خواهد بود که به طور اختصاصی برای کار آن لاين تهيه شده است.

      سيامک فريد

      بخش نخست،

      تحريم اقتصادی هوشمند

      س- تحريم اقتصادی هوشمند چيست و چه تفاوتهايی با تحريم اقتصادی دارد؟
      دکترجمشيد اسدی- تحريم اقتصادی هوشمند،تنها موارد خاصی از تحريم را در نظر ميگيرد و در آن موارد کشور خاطی را تحريم ميکند.مثالهای متعددی را ميتوان در اين زمينه در نظر گرفت:
      - تحريم صادرات اسلحه يا وارداتی که در آمد آن صرف خريد اسلحه شود.
      - مسدود کردن دارايی های ديکتاتورها يا شرکتهای وابسته به ايشان
      - بستن يا محدود کردن اعتبار و کمک مالی برای توسعه اقتصادی
      -ضبط اموال
      -افزايش مالياتهای گمرکی قابل ملاحظه بر سر راه صادرات محصولات کشور خاطی
      -سهميه بندی برای صادرات کشور خاطی
      ميتوان مثالهای بيشتری در مورد تحريمهای هوشمند، ارايه داد.هدف اين نوع تحريم، زير فشار گذاردن کشور خاطی است بدون آن که به مردم آن کشور، تا سر حد امکان در برآوردن نيازهای حياتی ضربه خورد.
      تحريم هوشمند در مورد يوگوسلاوی در زمان سلوبودان ميلوزويچ،سومالی، سيرآلئون، ساحل عاج، رواندا، کنگو، ليبريا به کار رفته است.
      س- چنين تحريمی چه مشکلاتی برای مردم به دنبال دارد؟
      ج- هرچند که نفس تحريم هوشمند زير فشار گذاردن حکومتهای خاطی و پرهيز از آسيب رسانی به مردم و جامعه است،اما تجربه نشان ميدهد که هر چقدر هم تحريم هوشمند باشد، باز هم مردم از فشارهای ثانوی آن در امان نخواهند بود.
      چه در بسياری موارد، ديکتاتورها از بودجه بهداشت و آموزش مردم خواهند کاست، تا اسلحه مورد نياز خود را به قيمت بيشتر از طريق قاچاق ومجاری غير قانونی تهيه کنند.
      از آن گذشته سازمانهای غير دولتی مجبورند که برای کمک به مردم ايران،کماکان با حکومت بر سر قدرت مراوده داشته باشند. بسياری از اين سازمانها از چنين مراوده ای اکراه دارند يا از طرف حکومت هراسان، مورد فشار و کارشکنی قرار می گيرند و در نتيجه خدمات ايشان به دست مردم نخواهد رسيد. ميبايستی به ياد داشت که تحريم هوشمندانه عراق در زمان صدام از 1991 تا 1998، به اعتباری مرگ 200 هزار تا 500 هزار کودک را به دنبال داشت. س-چنين تحريمی چه مشکلاتی برای دولت ايران فراهم ميکند؟
      ج-مهمترين مشکل برای نظام جمهوری اسلامی آن است که در صورت تحريم،قادر به برآوردن نيازهای اجتماعی و اقتصادی نخواهد بود و به همين لحاظ زير فشار مردم قرار خواهد گرفت. در چنين شرايطي، يا در برابر نارضايتی و خواست مردم عکس العمل منفی نشان خواهد داد و دست به سرکوب خواهد زد،که در اين حالت
      به تنشهای درون کشور خواهد افزود و يا برای گريز از تداوم تحريم، تن به شرايط و ضوابط بين المللی خواهد داد، که در اين صورت نيز، تصوير يک حکومت مقتدر را در اذهان عمومی از دست خواهد داد. جمهوری اسلامی نيزدر چنين مواردی، همچون ديگر حکومتهای خاطی مثل عراق در دوره صدام حسين، دست به سياستهای واکنشی خواهد زد:
      -جامعه بين المللی به ايران اجازه خواهد داد، نفت محدودی صادر کند تا در ازای در آمد آن محصولات غذايی و مايحتاج حياتی مردم را وارد کند. اين در آمد در حساب مخصوصی نگه داری خواهد شد تا صرفاً و منحصراً تنها برای تهيه نيازهای ضروری به کار رود. اما جمهوری اسلامی نيز خواهد توانست با پرداخت
      رشوه به شخصيتهای مسئول و شرکتهای درگير، بخشی از حساب مذکور را در اختيار گيرد و آن طور که می خواهد هزينه کند. همچنان که صدام حسين کرد.
      اينکه اين نوع تحريم تا چه حد بر روی کشور مورد تحريم اثربخش خواهد بود، به شرايط مختلفی بستگی دارد. مثلاً تحريم هوشمند در مورد ليبی که متهم به سوءقصد به هواپيمای لاکربی در اسکاتلند بود که 270 قربانی به جای گذاشت، پانزده سال طول کشيد تا نتيجه داد! در اين مدت بلند، جمهوری اسلامی امکان اين را خواهد داشت، با برخی از کشورهای تحريم گر تماس گيرد و بی فايده بودن تحريم و منفعت های کلان معامله با ايران را به آنها يادآور شود. همچنان که استراليا در سال 1993، خودسرانه از تحريم صادرات سلاح به چين سرباز زد و معاملات خود با اين کشور را از سر گرفت. تحريم هوشمند در شرايطی ميتواند به تقويت حکومت اسلامی کمک کند، چرا که در چهارچوب تحريم هوشمند، توزيع کننده غذا و دارو کماکان دولت حاکم خواهد بود. در چنين شرايطی، وابستگی مردم و جامعه به تنها دارندگان و توزيع کنندگان مايحتاج عمومي، يعنی حکومت و دولت، بيشتر خواهد شد. از آن گذشته حکومت هم خواهد توانست گروههای "مزدور" و وابسته به خود را تشکيل دهد. نکته قابل توجه در بررسی تحريم هوشمند، هزينه آن برای کشور تحريم کننده است. ايالات متحده آمريکا در شرايط کنوني، سالانه هزينه ای معادل 19 ميليارد دلار از عدم صادرات و از دست دادن 200 هزار فرصت شغلی مواجه ميشود*.
      کمتر کشوری است که بتواند چنين هزينه ای را در بلندمدت بپذيرد. حتی درکوتاه مدت نيز پرداخت چنين هزينه ای، برای تعدادی از کشورها غير ممکن خواهد بود.
      برای اينکه تحريم هوشمند مفيد به فايده باشد، ميبايستی هر از چندی مثلاً دو سال يکبار، کشورهای تحريم کننده، دوباره در مورد هوشمندی و کارايی تحريم ها تبادل نظر کنند و طرح های نو ارايه دهند.

      Comment


      • علي اصغر حاج سيد جوادي – باقر مومني – خسرو شاکري – منصور فرهنگ – هوشنگ کشاورز صدر

        نامه پنج شخصيت سياسي و فرهنگي به کوفي عنان ، دبير کل سازمان ملل متحد

        نگراني عميق خود را از اتخاذ سياست هاي مداخله جويانه آمريکا، اعلام مي داري

        جناب آقاي کوفي عنان، دبيرکل سازمان ملل متحد

        با احترام، ما امضا کنندگان اين نامه، پناهندگان سياسي و مهاجران تبعيدي ايراني که به دليل اجبار هاي سياسي ناشي از استقرار حکومت مذهبي و استبداد برخاسته از آن، ناچار به ترک ميهنمان شده ايم، مراتب نگراني عميق خود را از اتخاذ سياست هاي مداخله جويانه آمريکا در مورد تجاوز نظامي به سرزمينمان ايران، اعلام مي داريم.
        ما از جمله نخستين قربانيان حکومت ديني ايران هستيم که در دوران تبعيد هيچگاه از تلاش و کوشش براي برچيده شدن آن و جانشيني حکومتي که انسان ايراني در آن از شان و منزلت درخور برخوردار باشد، غافل نبوده ايم.
        شمار قربانيان ترورهاي حکومت اسلامي ايران در جامعه ايرانيان تبعيدي از يک سو و شمار نشريات و تشکيل مجامع و گردهم آئي ها که همين جامعه تبعيدي در سرزمين هاي نا آشنا در مخالفت و در آگاه سازي جامعه ايراني از ماهيت حکومت ديني ايران، در خارج و داخل کشور به انتشار و انجام آن مبادرت کرده است، شاهد اين ادعاست.
        ما امضا کنندگان اين نامه، حکومت اسلامي ايران را به عنوان نماينده جامعه ايران، به رسميت نمي شناسيم. بنابراين خواهان مبارزه پيگير و بدون خشونت مردم ايران براي برچيدن آن به دست مردم ايران بوده و هستيم.
        از اين رو يقين داريم که:
        تجاوز و مداخله نظامي هر کشوري به ايران صرف نظر از تحقير و اهانت به وجدان تاريخي و اجتماعي جامعه ما، اقدامی است ماجراجويانه و نابخردانه که تنها و تنها به سود دستگاه حکومت ديني ايران و تدام خشونت آن تمام خواهد شد.
        تجاوز و مداخله نظامي در ايران، به دستگاه سيه کار حکومتي امکان خواهد داد تا خواست مشروع استقلال طلبانه مردم را با دين خود ساخته حکومتي پيوند زنند و از اين رهگذر، بر عمر اعمال نامشروع حاکميت خود بيفزايند.
        عاليجناب! ما از شما و از همه وجدان هاي بيدار جامعه جهاني براي خروج از بن بستي که ما ايرانيان صد سال است، در چهارچوب منشور سازمان ملل متحد و اعلاميه جهاني حقوق بشر، در راه آن تلاش مي کنيم، طلب کمک مي نمائيم.
        ما از همه دولت ها نيز مي خواهيم که چنانچه مدعي دلسوزي براي پاي گيري دمکراسي در جهان هستند، به جاي مداخله نظامي که نتايج آن را به عيان در عراق شاهديم، به کمک های مشروع و متعارف که سرلوحه آن دست کشيدن از ياوري هاي آشکار و پنهان به حکومت ايران است، عمل کنند.
        در چنين شرايطي، اين تنها مردم ايران هستند که مهر پايان حيات اين حکومت را بر طومار آن خواهند زد، بدان گونه که با نظام سلطنتي پيشين ايران عمل کردند.
        اين نمايندگان واقعي و منتخب مردم ايران هستند، «و نه چلبي ها و علاوي هاي ايراني آماده بخدمت» که پس از طرد حکومت نامبارک ولايت مطلقه فقيه درباره پرونده روابط سياست خارجي ايران، و حل مسائل مربوط به آفات ناشي از اين رابطه، بر اساس مصالح مردم ايران به مذاکره خواهند نشست.



        Comment


        • استاد دكتر صدرالدين الهى معتقد است: "شجاعت و از روبرو به گذشته نگاه كردن، نعمتى است كه نصيب هر كس نمى شود. ميرفطروس از اين شجاعت به سرحد كمال برخوردار است و اين آن نايافته گوهرى است كه بايد گردن آويز همه متفكران امروز و فرداى ما باشد... اين آقاى ميرفطروس، سرى بريده دارد در تشت تكفير دوستان ديروزش و تنى پاره پاره بر نيزه دشمنانش در همان روزها. در تحليل هاى او، درد بردار كردن بابک و منصور(حلاج) و حسنک(وزير) را احساس مى كنى، با "ابن مقنع" در ديگ تيزاب مى افتى و با "عين القضات همدانى" به آتش و نفت و بوريا دست مى يابى، و در خيل كشتگان بى آواز، خود را هم آواز آنان مى بينى... شايد اشتباه مى كنم، اما آسان نيست كه آدمى در عصر تجديد حيات انديشه دينى در سراسر جهان، در صف ملحدان سربلند تمامى تاريخ بايستد و "گاليله" نباشد كه آهسته بگويد: زمين مى گردد، و "منصور" باشد كه بگويد: "رَكعَتان فِى العشق، لايَصح وضو هُما الا بالدم"(در عشق دو ركعت است كه وضو، آن درست نيايد، الا به خون) ... او در كتاب "ملاحظاتى در تاريخ ايران" ده ويژگى اسلام راستين و توتاليتاريسم را به زبانى ساده چنان برمى شمارد كه هر طفل ابجدخوان فكر سياسى، شباهت هاى بى چون و چرائى ميان هيتلر، موسولينى و استالين و خمينى پيدا مى كند و نيز خيل نظريه پردازان اين رژيم ها را به نيكى باز مى شناسد: از "كيروف" تا "ژدانف" و از "شريعتى" تا "سروش"... برداشتن اين صدا در برهوت ايمان هاى نئوليبرالى، نيازمند جرئتى منصوروار است. اميد آن است كه اين صداى تنها، طنينى جهانتاب پيدا كند، زبان آتشينش در گيرد و او چون شمع به تنهائى نسوزد و آب نشود." ...
          پس از گذشت سال ها از نظرات استاد صدرالدّين الهى، اينک مى توان گفت كه آن صداى تنها نه تنها ديگر تنها نيست، بلكه كتاب ها و گفتگوهاى دكتر على ميرفطروس بازتاب گسترده اى در ميان روشنفكران ما داشته و به يمن اين بحث ها و بررسى ها امروزه ما شاهد پيدايش موج نوينى از روشنفكران هستيم كه برخلاف گذشته، نه بر "منافع حزبى" يا "مصالح ايدئولوژيک" بلكه براساس منافع ملى ما به تاريخ و رويدادهاى تاريخى نظر مى كنند. اهميت تاريخى اين بحث ها از جمله در اينست كه زمانى انتشار يافته اند كه بقول منتقدى "كمتر كسى را كشش و جسارت ورود بدان ها بود. چنين عبورى از خط قرمز و سنت شكنى در سنجشگرى تاريخى، خود بدعتى شد براى نويسندگانى كه بعدها مضمون بحث هاى ميرفطروس را محور تحقيقات خويش قرار داده اند"... عقايد و آثار ميرفطروس براى روشنفكران جوامع اسلامى (خصوصا كشورهاى حوزه تاريخ و تمدن ايرانى) نيز الهام بخش و راهگشا بوده و به آنان جهت درك علل و عوامل تاريخى عقب ماندگى هاى كشورشان و شيوه برون رفت از آن، يارى كرده است.
          گفتگوى حاضر، فرصت ديگرى است براى پرداختن به دين، سياست و روشنفكرى در ايران "تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد".

          Comment


          • آقاى ميرفطروس! يكى از گفتگوهاى شما(حدود ۷-8 سال پيش) چنين تمام مى شود: "چشم انداز تاريخى بيشتر روشنفكران يا نوانديشان دينى راجع به جامعه مدنى، اساسآ "مدينه النبّى" حضرت محمّد است، همچنان كه نمونه اعلاى حكومت آزاد و دموكراتيک شان، حكومت ۴ ساله حضرت على در ۱۴۰۰ سال پيش است"... رويدادهاى سال هاى اخير، خصوصآ عملكردهاى اصلاح طلبان دينى و تحول تدريجى آنان از "اصلاح طلبى" به "مصلحت طلبى" - در حفظ نظام اسلامى- ، اين نظر شما را تأييد مى كند، با اينحال بعضى از اصلاح طلبان - و از جمله آقاى دكتر عليرضا علوى تبار- هنوز "روشنفكرى دينى را راه بى بديل براى رسيدن به مدرنيته" مى دانند...

            ميرفطروس: بله! و حتى يكى از همين "اصلاح طلبان ديروز" و "مصلحت طلبان امروز" مدعى شده كه "روشنفكران غيردينی نمى توانند پرچم‌دار دموكراسى باشند"! نتيجه منطقى اينگونه ادعاها اينست كه گويا تمام دموكراسى هاى اروپائى "دينى" هستند...!!! در هر حال، نكته اى را كه بايد دانست اينكه: اصطلاح "روشنفكر دينى" مانند "روشنفكران ملّى مذهبى" داراى يک تناقض درونى است كه بى توجهى به آن هم به "روشنفكر" آسيب مى زند و هم به "دين"، هم "ملى" را بى اعتبار مى كند و هم "مذهبى" را. پس از سال ها كلّى بافى و آشفته فكرى و توهم زائى، زمان آنست كه در باره مفاهيم، شفاف تر و دقيق تر صحبت كنيم و از غلطيدن به فلسفه بافى هاى گذشته پرهيز كنيم.
            آنچه در اوّل مى توان گفت اينست كه "روشنفكرى"(چنانكه از نامش هم پيداست) با فكر و عقل نقّاد و پرسشگر تعريف مى شود، در حاليكه دين جوهر خود را از "ايمان" و "باورهاى يقينى" و از پيش داده شده مى گيرد. به عبارت ديگر: فكر و عقل نقّاد و پرسشگر، پايه اساسى روشنفكرى است در حاليكه دين بخاطر ذات ايمانى و يقينى خويش از تحقيق و عقل پرسشگر و نقاد گريزان است. بقول علماى اسلامى: "من تمنطق، تزندق" يعنى منطق و استدلال منطقى انسان را كافر(زنديق) مى كند! بنابراين: اطلاق "نوانديشان دينى" به دوستان شايد صحيح تر و دقيق تر باشد.

            نيمروز: يكى از نمايندگان نوانديشى دينى(آقاى محسن سازگارا) در سخنرانى اخير خود در لندن گفته اند: "روشنفكر كسى است كه مى كوشد به روى شكاف هاى معرفتی جامعه پل بزند" و "روشنفكر دينى كسى است كه بخواهد بين دين و دنياى مدرن پل بزند... و سنت دينى را در كنار آزادى بنشاند و مشكل كنار آمدن با دنياى مدرن را حل كند"... شما آيا با اين تعريف از روشنفكرى موافقيد؟!

            ميرفطروس: ببينيد! روشنفكرى محصول دوران جديد انديشه و تفكر انسان است. دورانى كه "عقلانيت انتقادى"، مركز و معيار همه ارزش ها و اعتقادات -خصوصآ اعتقادات دينى- قرار مى گيرد. اين، به هيچ وجه به معناى ضديّت با دين و مذهب نيست بلكه به اين معناست كه "ديانت" تحت نظارت "عقل" قرار مى گيرد و در واقع در پرتو "عقل"، "دين" به حيات معنوى خويش ادامه مى دهد.
            می دانيم كه در قبل از انقلاب اسلامى، مرحوم دكتر شريعتى با بازگشت به مذهب(بعنوان يک استراتژى و يک ايمان) و به اسلام(بعنوان يک ايدئولوژى) كوشيد تا در يك "توحيد فكرى" جامعه اى را سازمان دهد كه در آن "جو فكرى مشابه بوجود آيد، جامعه اى كه در همه جاى آن بتوانيم اكسيژن اسلام را تنفس كنيم، جامعه اى كه مذهب بعنوان يك استراتژى، و اسلام بعنوان يک ايدئولوژى، همه عرصه هاى فكرى، فرهنگى، ارزشى، اخلاقى، سياسى و اجتماعى را در بر مى گيرد". دكتر شريعتى با چنان اعتقادى معتقد بود كه: "آزادى، دموكراسى و ليبراليسم غربى، چونان حجاب عصمت بر چهره فاحشه است" يا "آزادى و دموكراسى هديه بورژوازى و لقمه چرب و شيرين مسمومى است كه با صد منت به ما اعطا مى كنند"(براى يک بحث مستند در اين باره نگاه بفرمائيد به: "ملاحظاتى در تاريخ ايران"، چاپ چهارم، بخش سوم).
            خوب! با اين افكار و آرمان هاى دكتر شريعتى و به همت "روشنفكران دينى" و "ملّى مذهبى" ما، چنين جامعه اى با انقلاب اسلامى سال ۵۷ مستقر گرديده و الان ۲۵ سال است كه همه ما از بركات و حسنات آن برخورداريم كه "انقلاب فرهنگى"، "پاكسازى دانشگاه ها" و ايجاد "دانشگاه اسلامى" روشنفكران دينى از نمونه هاى آنست، حالا همين دوستان با "قبض و بسط شريعت" و با "چاق و لاغر كردن دين" مى خواهند "سنت دينى را در كنار آزادى بنشانند"!! و به اين ترتيب: "با مشكل دنياى مدرن كنار بيايند"؟!
            من فكر مى كنم كه اين دوستان نه با "آزادى و دنياى مدرن" بلكه ابتدا بايد با خودشان كنار بيايند زيرا اينهمه دست و دلبازى فكرى، شايسته يک روشنفكر واقعى نيست. فروتنى و صداقت اخلاقى حكم مى كند كه اين دوستان با نقد روشن و شفاف از گذشته فكرى و ايدئولوژيک خويش، ابتدا به گسست قطعى از "سنت"(سنت فكرى ضد آزادى و ضد تجدّد) برسند و بعد به "روشنفكرى" و راهگشائى براى جهان و جامعه بپردازند.

            نيمروز: در مورد دكتر على شريعتى گفته مى شود كه برداشت هاى ضد آزادى و ضد تجددّ از عقايد او، نادرست و يک "توهم زائى" است...

            ميرفطروس: بله! اما متولّيان و كليدداران "گنجينه انديشه هاى شريعتى" يک بار هم كه شده توضيح دهند فلسفه وجودى آنهمه عقايد ضد آزادى و ضد تجددّ و حتّى فاشيستى در آثار شريعتى چيست؟ و اساسآ از نظر زمانى(chronologique) آثارى مانند "امت و امامت" و "فاطمه، فاطمه است" را چگونه بايد دوره بندى كرد؟ و مهم تر از همه، نظر اين متوليان نسبت به اينگونه عقايد و آثار چيست؟ دكتر شريعتى در آغاز كتاب "فاطمه، فاطمه است" مدعى است كه "با تكيه اساسى بر اسناد كهن تاريخى... و با خواندن و جمع آورى همه اسناد و اطلاعاتى كه در طول ۱۴ قرن به همه زبان ها و لهجه هاى محلى اسلامى در باره حضرت فاطمه وجود داشت، كتاب "فاطمه، فاطمه است" را تأليف كرده و..."
            از متولّيان آثار دكتر شريعتى(كه ظاهرآ به روش علمى و آكادميک هم مجهز هستند) مى توان پرسيد كه اين "اسناد كهن تاريخى" و اين "اطلاعات در طول ۱۴ قرن به همه زبان ها و حتى لهجه هاى محلى اسلامى"(؟) كدام يا كدام ها بوده و اساسآ نظر اين دوستان در باره "فاطمه"(بعنوان سمبلى براى زنان ايران) چيست؟ من فكر مى كنم پاسخ به اين سئوالات خدمتى است كه اين دوستان مى توانند نسبت به خوانندگان آثار دكتر شريعتى انجام دهند و در "توهم زدائى" از عقايد وى همّت كنند. همين جا بگويم كه من در "حسن نيت" و صداقت دكتر على شريعتى، دكتر سروش و ديگران ترديدى ندارم امّا ديده ايم كه جاده جهنم گاهى از مسير "حسن نيت" مى گذرد.
            بقول "كارل پوپر" ما بايد عادت دفاع از "مردان بزرگ " را ترک كنيم، چرا كه اين "مردان بزرگ" با حمله به عقل و آزادى، خطاهاى بزرگ مرتكب شده اند. "پوپر" اين دسته از روشنفكران را -كه با انديشه هاى خويش راهگشاى حكومت هاى جبّار بوده اند- "پيامبران دروغين" مى نامد.

            نيمروز: بحث اينست كه چرا ما برخلاف مسيحيت نتوانستيم تحولاّت يا رفرم هاى دينى را تجربه كنيم و اساسآ چرا نتوانستيم "لوتر" يا "كالون" و "سنت توماس" خودمان را متولّد كنيم؟

            ميرفطروس: همانطوريكه بعضى از محققّان ديگر هم گفته اند: بين مسيحيت و اسلام، تفاوت هاى بنيادينى هست كه طرح مسائلى مانند جدائى دين از دولت، آزادى و دموكراسى را اساسآ غيرممكن مى سازد. از جمله اينكه برخلاف مسيحيت، اسلام دينى است كه تنها با "آخرت" ما كار ندارد بلكه ناظر بر امور دنيائى و اين جهانى ما نيز هست، يعنى برخلاف مسيحيت، اسلام دينى است كه مدّعى حكومت، سازماندهى اجتماعى و تدوين و اجراى قوانين از پيش تصويب شده است. برخلاف مسيحيت، در اسلام امام يا رسول خدا در كنار قدرت حكومتى و حتى همكار و هم پيمان با دولت نيست بلكه خود دولت است. بقول دكتر شريعتى: "امام يا پيغمبر، مسئوليت مستقيم سياست خارجى را داراست و رهبرى مستقيم اقتصاد، ارتش، فرهنگ، سياست خارجى و اداره امور داخلى جامعه با اوست. يعنى امام يا رسول خدا، هم رهبر دين است، هم رئيس دولت است و هم رئيس حكومت..." با چنين اعتقادى بود كه مرحوم دكتر شريعتى نظريه جدائى دين از دولت را "ساخته قدرت هاى خارجى" مى دانست و ضمن مخالفت با آن، جدائى دين از دولت را "تعبير ديگرى از تفكيك سياست از روحانيت"، بشمار مى آورد. طبيعى است كه در چنين نظامى "پل زدن به آزادى و دنياى مدرن" امرى محال و غيرممكن است. نوانديشان دينى ما فراموش مى كنند كه در اروپا، ظهور مدرنيته و جامعه مدنى با پيكار عليه حاكميت دين و كليسا همراه بود. اين دوستان فراموش مى كنند كه يكى از مظاهر تجددّ(مدرنيته) افسون زدائى از جهان و جامعه است نه نوسازى يا "بهسازى دين" و اسطوره هاى دينى. با اينگونه "روشنفكرى" و "روشنفكران دينى" در اين يكصد سال، ما انواع و اقسام "اسلام راستين"، "اسلام نبوى" و "تشيّع علوى" را تجربه كرده ايم بى آنكه بتوانيم از اين فلاكت تاريخى و از اين مذلّت مذهبى فرهنگى رهائى يابيم.
            من فكر مى كنم كه بدون نقد شجاعانه از گذشته فكرى خويش و بدون گسست قطعى از سنت هاى ايدئولوژيک(چه دينى و چه لنينى) روشنفكران ما قادر به پل زدن بسوى آزادى، دموكراسى و تجددّ نخواهند بود. كسانى كه ديروز با تأويل و تفسيرهاى خودسرانه، از آيات قرآن، سوسياليسم و جامعه بى طبقه توحيدى استنتاج كردند و امروز با ابزار "هرمنوتيک" مى خواهند از دل يک دين تمام خواه و توتاليتر، "مردم سالارى دينى" يا "حكومت دموكراتيک دينى" استخراج كنند در واقع هم به مردم سالارى ضربه مى زنند و هم به دموكراسى و تجددّ ملّى. از بطن عقيم يک دين تمام خواه و عقل ستيز، هيچ فكر و متفكّرى زاده نشد و نخواهد شد، هم از اين روست كه بقول دكتر عبدالكريم سروش: "تمدّن اسلامى اساسآ "فقيه پرور" بوده نه "فيلسوف پرور" و فرهنگساز

            Comment


            • تعريف من اساساً معطوف بود به ذات و جوهر روشنفكری(در تضادّ با آنچه كه "روشنفكر دينی" ناميده مي شود) يعنی اهميـّت "عقلِ نقّاد" و اولويـّت آن بر "ايمان و تعبـّدِ دينی". وظيفه روشنفكر اساساً فرهنگ‌سازی است، يعنی ايجاد ذهنيـّتی است كه بر بستر آن بتوان آينده و نيک‌بختی انسان را تأمين كرد. پس بی‌جا نيست اگر "آينده‌نگری" را نيز جزو مؤلّفه‌های اساسی روشنفكر و روشنفكری به‌حساب آوريم. "آينده‌نگری"(به تعبير ادوارد سعيد) به اين معنا كه با تحقيق و نقد گذشته و بررسی حال، ضمن برقراركردن رابطه منطقی با آينده، بتوان مصالح نيک‌بختی جامعه را فراهم كرد.
              "روشنفكران دينی"یِ ما كه "عقل" را همساز و همطراز "دين" می خواهند، در شكل مترقّی و متعالی خود سرانجام به "مولوی" می رسند كه قرن ها پيش با همه علاقه و احترامش به "انديشه"(ای برادر! تو همه انديشه ای...) سرانجام، دنيا را "مردار" و علم و عقل را "آخور"ی می دانست زيبنده "اُشتران":

              خُرده كاری هایِ علم هندسه
              يا نجوم و علم طب و فلسفه
              اينهمه، علمِ بنایِ آخورست
              كه عمادِ بودِ گاو و اُشترست

              و آيا شگفت‌انگيز است كه آقای دكتر عبدالكريم سروش نيز(با آن عشق عارفانه اش به مولوی) ضمن خوار شمردن "خِردِ علمی" و عقل و علم و تكنولوژی(مانند دكتر سيد حسين نصر) معتقد می شود كه «علم و تكنولوژی نمی توانند برای ما عزّت بياورند لذا بايد به دين تمسِک جُست»؟
              "روشنفكران دينی"ی ما كه از "مردم سالاری دينی" يا "دموكراسی دينی" و "حقوق بشر اسلامی" صحبت می كنند در واقع از ماهيـّت تبعيض آميز عقايد خويش غافل اند چرا كه گستره جهانشمول حقوق بشر را به "دينی" و "غيردينی"، "اسلامی" و "غيراسلامی" تقسيم می كنند و سرانجام به آن نتيجه فاجعه بار می رسند كه امروز در ايران به "خودی" و "غيرخودی" معروف است.
              من فكر می كنم كه بزرگ‌ترين خدمت اين دوستان(خصوصاً حجت الاسلام كديور و اشكوری) به دين و روحانيت اين خواهد بود كه ضمن تأكيد بر "بازگشت روحانيت به حوزه" نظرات خويش را در باره حجاب، برابری جنسی(برابری زنان و مردان) و خصوصاً منشور حقوق بشر(بعنوان اصول جهانشمول) ابراز نمايند... اين سنّتِ خون و شهادت و عاشورا قرن هاست كه راه هرگونه تعقّل و تعادل روحی را از جامعه ما سلب كرده است، بنابراين: برای رسيدن به آزادی و جامعه مدنی، ابتداء بايد از اين "جغرافيای خون و جنون" گريخت!

              نيمروز: مسئله ای كه در تاريخ روشنفكری ايران وجود دارد، مسئله آميختگی "سياست" با "روشنفكری" است. اين مسئله با آنچه كه شما از "ذهنيـّت سازی" و "فرهنگ سازی" توسط روشنفكران گفته ايد، كمی مغاير است...

              ميرفطروس: در كشورهائی كه هنوز نهادهای مستقل مدنی شكل نگرفته و تقسيم كار اجتماعی چندانی هم در آن ها صورت نگرفته، معمولاً روشنفكری با سياست آميخته است، با اينحال بايد تأكيد كرد كه وظيفه اصلی روشنفكر ايجاد فضاهای ذهنی مناسب برای تعالی و نيک‌بختی جامعه است. به‌عبارت ديگر: وظيفه روشنفكر "فرهنگ سازی" است نه "سياست بازی"! او عهده دار مهندسیِ فكری و مديريـّت ذهنی جامعه است. مثلاً روشنفكران عصر مشروطيت اساساً در پی قدرت(يعنی كسب قدرت سياسی) نبودند بلكه بيشتر به‌دنبال ايجاد ذهنيـّت عقلانی و بسترسازی برای استقرار جامعه مدنی بودند، به‌عبارت ديگر: آنها به‌جای ايجاد حزب و سازمان سياسی به‌دنبال ايجاد مدرسه و دانشگاه و گسترش سواد و فرهنگ بودند.
              از مشروطيت به‌بعد، با تأسيس حزب كمونيست در ايران و خصوصاً از دوران رضاشاه تا انقلاب 57، "سياست" در ايران به "ايدئولوژی" بدل شد و ايمان حزبی(ايدئولوژيک) جای "ايمان مذهبی" را گرفت و بدين ترتيب: هم "فرديـّت انسان"(بعنوان عنصری آزاد و مستقل)، هم عقل نقّاد و پرسشگر، و هم منافع ملّی ما در تعلّقات حزبی و مصالح ايدئولوژيک رنگ باختند. به‌همين جهت در سراسر اين دوران تا انقلاب 57 ما به‌جای روشنفكر و متفكّر -عموماً- "ايدئولوگ" داشتيم.

              نيمروز: ولی می‌دانيم كه بسياری از روشنفكران يا بقول شما "فرهنگ سازان" دوره رضاشاهی از سياستمداران برجسته آن دوره هم بودند، مثلاً محمّد علی فروغی(ذكاء الملک) و...

              ميرفطروس: بله، كاملاً! ولی بايد عرض كنم كه محمّد علی فروغی و ديگران از بازماندگان و تربيت شدگان مكتب مشروطيت بودند. آنان با پائی در فرهنگ و تاريخ و تمدّن ايران و با پای ديگری در تاريخ و فلسفه و تمدّن غرب، رو به‌سوی آينده جامعه مدنی و استقرار تجدّد در ايران داشتند. اين همان دورانی است كه "سياست" هنوز به‌معنای "تدبير مدرن" و آئين كشورداری بود و با سياست به‌معنای فريب و دسيسه و نيرنگ تفاوت داشت. به‌همين جهت است كه يكی از ويژگی‌های روشنفكران و سياستمداران آن دوره اين بود كه فضل و فضيلت را با هم داشتند. نمونه‌اش همين محمّد علی فروغی كه ضمن اينكه استاد مسلّم زبان و ادب پارسی بود و صاحب "آئين سخنوری"، تصحيح گلستان، تصحيح بوستان، تصحيح غزليات سعدی و رباعيات خيام و گزيده شاهنامه فردوسی و نيز نويسنده صدها مقاله ادبی و فرهنگی بود، با فلسفه غرب نيز آشنائی عميق داشت به‌طوری‌كه "سير حكمت در اروپا"یِ او پس از گذشت 70 سال اينک جزو كلاسيک‌های ادبيات فلسفی در ايران است. او حتّی در علم هيأت(نجوم)، فيزيک و شيمی نيز دست داشت و حدود 100 سال پيش اوّلين كتاب را در علم اقتصاد - به‌نام "اصول علم ثروت ملل"- تأليف كرد كه هنوز از اعتبار علمی برخوردار است... اين از فضل محمّد علی فروغی.
              از نظر فضيلت هم بايد گفت كه محمّد علی فروغی نمونه درخشانی از نجابت، اخلاق و ميهن‌دوستی يک روشنفكر سياستمدار بود. در اين‌باره كافی است بدانيم كه پس از "غائله بهلول" در اعتراض به كشف حجاب و جريان مسجد گوهرشاد در مشهد(بسال 1314شمسی)، محمّد ولی خان اسدی(استاندار و نايب التوليه آستان قدس رضوی) به اتهام كوتاهی و قصور در خدمت به دستور رضاشاه دستگير و اعدام گرديد و پسر محمّد ولی خان اسدی(علی اكبر اسدی) هم كه داماد محمّد علی فروغی(نخست وزير وقت) بود، دستگير و زندانی شد. در چنين شرايط و احوالی، فروغی كوشيد تا در نزد رضاشاه برای آزادی دامادش "شفاعت" كند، امّا در يک عصبيـّت افسارگسيخته، رضاشاه، محمّد علی فروغی را نيز مورد توهين و توبيخ قرار داد و با گفتن "زن ريش دار! برو گم شو!"، باعث عزل و انزوای سياسی محمّد علی فروغی گرديد. مطالعه دوران عزلت، عسرت و پريشانی فروغی، واقعاً هر انسان آزاده ای را متأثر و منقلب می سازد(در اين باره نگاه بفرمائيد به كتاب "ذكاء الملک فروغی و شهريور 1320"، نوشته دكتر باقر عاملی). با اينهمه، در "روز واقعه"(در سوّم شهريور 1320) پس از حمله ارتش متفقين به ايران و كناره گيری تحميلی رضاشاه و تبعيد وی، محمّد علی فروغی، برخلاف بسياری از روشنفكران و سياستمداران ما(در انقلاب 57) به‌جای شعار "تا شاه كفن نشود، اين وطن، وطن نشود!" با اصالت و نجابتی استثنائی و با همه كدورتی كه از رضاشاه در دل داشت، تقاضای وی را برای نخست وزيری و سرپرستی امور كشور پذيرفت و عليرغم نقشه انگليسی‌ها برای الغاء سلطنت و استقرار جمهوری و حتی عليرغم پيشنهاد پُست رياست جمهوری به فروغی، وی استقلال و حفظ تماميت ارضی ايران و در يک كلام: منافع ملّی ايران را بر منافع فردی خويش ترجيح داد و با سياستی آگاهانه در آن لحظات حساس تاريخی و در شرايطی كه كشور در اشغال بيگانگان بود و خطر تجزيه ايران می رفت، توانست كشتی طوفان زده ايران را به ساحل نجات و عافيت برساند. چنين فضل و فضيلتی را ما آخرين بار تنها از شادروان دكتر غلامحسين صديقی(وزير كشور دولت مصدق) شاهد بوديم كه عليرغم كدورت و مخالفت 25 ساله اش با محمّد رضاشاه و با وجود مخالفت‌های عموم سران و رهبران "جبهه ملّی" در آستانه انقلاب 57، با شاه ملاقات كرد و پيشنهاد نخست وزيری وی را پذيرفت و...

              نيمروز: با اينحال، چرا نسل‌های بعدی از حضور و وجود شخصيّت‌هائی مانند فروغی بی خبر ماندند؟

              ميرفطروس: بطوريكه در جای ديگری هم گفته ام: من، مهم‌ترين عامل را در ايدئولوژيک شدن فضای فرهنگی جامعه ايران می‌دانم. به‌عبارت ديگر: انترناسيوناليسم حزب توده و اعتبار رهبران فكری آن، زمانی می‌توانست در بين جوانان ما "اعتبار" يابد كه نقيض آن -يعنی ناسيوناليست‌ها و فرهنگسازانی مانند فروغی، تقی‌زاده، پورداوود و ديگران، "بی اعتبار" شوند و اينچنين بود كه با تبليغات حزب توده و اقمار آن، نسل‌های آينده از شناخت شخصيت‌های ملّی ما، بی خبر و محروم ماندند. مثلاً وقتی به "كانون نويسندگان ايران"(يعنی جغرافيای روشنفكری ايران) نگاه كنيم و تحوّلات آنرا بررسی كنيم می‌بينيم كه كانون نويسندگان هم به‌جای توليد فرهنگ و ذهنيّت سازنده، عموماً سياست و ايدئولوژی توليد كرده است

              Comment


              • روشنفكران دينی" ما(اگر اين اصطلاح بی معنا نباشد!) بر بستر اصطلاحات علوم جديد و مكاتب جامعه شناسی غربی(و اساساً غيردينی) مفهوم سازی می كنند. در واقع آنان برای پاسخ دادن به مسائل و مشكلات نظری خود، از بسياری مفاهيم جامعه شناسی و فلسفه غرب اقتباس می كنند، چيزی كه من حدود 16-17 سال پيش آنرا "استسلام"(يعنی اسلامی كردن مفاهيم غربی) ناميده ام. كار اين "استسلام" به آنجا رسيده بود كه مرحوم دكتر شريعتی در يک خودپسندی آزاردهنده مدعی شد: «اين ما نيستيم كه تازه اين حرفها را از ماركسيست ها و متفكران غربی گرفته باشيم، بلكه اين، ماركسيست ها و متفكران غربی هستند كه اين حرف ها را تازه از اسلام گرفته اند...»!!!(برای نمونه ای از اين ادعاها نگاه بفرمائيد به كتاب "جهت گيری طبقاتی در اسلام"، دكتر علی شريعتی؛ "مالكيت، كار و سرمايه از ديدگاه اسلام"، دكتر حبيب اله پيمان) ظاهراً دوستانی كه «روشنفكری دينی را "راه بی بديل" برای رسيدن به دموكراسی و مدرنيته» می دانند، هنوز به "استسلام" مفاهيم غيردينی غرب مشغول اند!
                كسانی كه با وجود 25 سال تجربه خونين و هولناک حكومت اسلامی، پاسخی به مسائل امروز ما نداشته اند، شگفتا كه اينک "نامه ای برای فردا" می نويسند!! "روشنفكران دينی" ما با اينگونه شبيه سازی ها و مفهوم سازی های غيرعلمی، راه اشتباهات هولناک ديگر را هموار می كنند چرا كه از بطن يک دستگاه دينی ذاتاً عقيم، فقط "مرده" بدنيا می آيد! اينگونه طفيلی گری فكری و سوء استفاده از مفاهيم مدرن غربی همانطور كه ديده ايم نه به نفع اسلام است و نه به نفع استقرار تجدّد و جامعه مدنی در ايران.
                آنچه كه به بحث قبلی ما -در تفاوت ذاتی مسيحيت و اسلام- بايد اضافه كنم اينست كه "پروتستانتيسم مسيحی" با آزاد كردن فرد از "وجدان گناهكار"، انسان را به "شهروند آزاد" بدل كرد و با پرورش فرد آزاد و مستقل از دولت و دين، زمينه جامعه مدنی را هموار ساخت در حاليكه "پروتستانتيسم اسلامی" با اضمحلال "فرد" در مفاهيمی مانند شهادت و ايثار، اساساً رشد و پرورش "فرد آزاد" را غيرممكن می سازد، چرا كه بقول دكتر شريعتی: «شهيد، قلب تاريخ است»!

                نيمروز: در اين اواخر توجه به تاريخ و تاريخ نويسي در ايران، افزايش يافته بطوريكه كتب تاريخی و خصوصاً خاطرات سياستمداران و دولتمردان رژيم گذشته، از استقبال خوبی برخوردار است. نظر شما -بعنوان يک محقّق تاريخ- در باره اين تحقيقات و كتاب های تاريخی چيست؟

                ميرفطروس: اين عنايت به تاريخ و تحقيقات تاريخی، پديده اميدواركننده ای است كه می توان آن را به فال نيک گرفت. بهر حال در اين 25 سال گذشته، ملّت ما يكی از سياه ترين و خونبارترين دوره های تاريخ خويش را تجربه كرده است و می خواهد بداند كه راز اينهمه سياهی ها و ناكامی ها و عقب ماندگی ها در چيست؟ بی جهت نيست كه تاريخ را "دريچه ای برای نگاه كردن به آينده" نيز تعريف كرده اند.
                ارزش كتاب ها و تحقيقات تاريخی منتشر شده، البته يكدست نيست. بسياری از اين كتاب ها بيشتر نوعی "كتابسازی" است تا يک تحقيق علمی و منصفانه امّا در كنار اين ها، تحقيقاتی وجود دارند كه بسيار ارزشمنداند(مانند كتاب های دكتر عباس ميلانی، دكتر سيّد جواد طباطبايی، دكتر محمّد محمّدی ملايری و ديگران).
                خاطرات دولتمردان و رجال سياسی ايران هم از اهميت فراوان برخوردارند. اين خاطرات از آنجائيكه مشاهدات عينی نويسندگان آن هستند، به‌عنوان "اسناد دست اوّل" می توانند مورد استفاده محقّقان تاريخ معاصر باشند. اين خاطرات و روايت ها، وقتی كه در كنار ديگر خاطرات و روايت ها قرار بگيرند، مصالح واقعی تدوين تاريخ معاصر ايران را فراهم می سازند.

                نيمروز: آخرين كتابی كه شما خودتان در اين اواخر خوانده ايد، چه بود؟

                ميرفطروس: در اين اواخر كتاب "يادمانده ها، از بر باد رفته ها"(خاطرات سياسی و اجتماعی دكتر محمّد حسين موسوی) را تمام كرده ام. اين كتاب، ضمن يک بررسی اجمالی از ظهور رضاشاه و تحولات ايران در آن دوره(خصوصاً در شهر تبريز) اساساً به تحولات سياسی ايران در 20 سال قبل از انقلاب و خصوصاً به علل پيدايش حزب مردم، حزب ايران نوين و حزب رستاخيز و دلايل شكست يا ناكامی آنها پرداخته و از اين زاويه به رويدادهای منجر به انقلاب 57 و ظهور خمينی نظر كرده است. برای من اين كتاب از سه منظر واجد اهميت است: اوّل اينكه، نويسنده -به عنوان يک آذربايجانی وطن دوست- از آغاز نوجوانی ضمن علاقه به زبان ترکی، معتقد به ترويج و گسترش زبان فارسی(به‌عنوان زبان ملّی و سرتاسری همه اقوام ايرانی) بوده و برای اين منظور از همان آغاز جوانی به همّت افراد خانواده اش به تأسيس "كانون دانش پژوه" و ترويج و تدريس زبان فارسی در تبريز پرداخت.
                دوم: نويسنده با آگاهی، ايراندوستی و بضاعت خويش از يک خانواده متوسط شهری و از مسند قضاوت دادگستری تا عالی‌ترين مقامات اداری و سياسی كشور(يعنی نمايندگی منتخب مردم آذربايجان در مجلس سنا و شورا، و سپس به قائم مقامی حزب مردم و رستاخيز) می رسد و اين، نشانه باز بودن نظام سياسی-اداری ايران در آن دوره برای پيمودن سلسله مراتب سياسی و ارتقاء اجتماعی می تواند باشد(سلسله مراتبی كه اقوام مختلف ايرانی خصوصاً آذری ها در آن حضور فعال داشته اند).
                سوم: استقلال رأی و منش سياسی نويسنده كه اخلاق و انصاف و ايراندوستی خود را فدای جلوه های ظاهرفريب و گذرای زندگی سياسی نكرده است. ملاقات نويسنده با ارتشبد حسين فردوست، رئيس "دفتر ويژه شاهنشاهی" بسيار تأمل برانگيز است و شايد پرتوی باشد بر آنچه كه چند سال بعد به‌عنوان "انقلاب اسلامی"- تومار حيات رژيم سلطنتی را درهم پيچيد. به‌روايت دكتر موسوی: «ارتشبد فردوست -معروف به "چشم شاه"- آنچنان قدرتی داشت كه حتی سپهبد نصيری(رئيس ساواک) نيز بی اراده او آب نمی خورد. فردوست، مردی بود كوتاه قد و چاق و تا حدودی گنگ و منگ، لباسش غيرمرتب و حتی كثيف بود.» در نخستين ملاقات دكتر موسوی با فردوست، دو چيز نظرش را جلب ميكند: «يكی باقيمانده غذای خشک شده بر روی يقه كتش و ديگری، تخت كفشش كه كنده شده بود...» نويسنده با حيرت اين سئوال اساسی را مطرح می كند: «آدمی كه قدرت ديدن حتی لكّه بزرگ روی كتش را هم ندارد چگونه می تواند "چشم شاه" باشد و بازرسی دقيق مسائل و حل مشكلات مملكتی را بر عهده داشته باشد؟!»
                دكتر محمّد حسين موسوی از چگونگی پيدايش فكر "تک حزبی"(حزب رستاخيز) اطلاعات جالبی بدست می دهد و آنرا ساخته و پرداخته شخص اميرعباس هويدا می داند. او از كم كاری ها و بی تفاوتی های مسئولان دولتی(خصوصاً دكتر جمشيد آموزگار) در برخورد با رويدادهای سال های 56-57 سخن می گويد، بی تفاوتی هائی كه حاصل آن حضور روزافزون روحانيون، بازگشت خمينی و استقرار حكومت اسلامی در ايران بود.
                خواندن خاطرات سياسی-اجتماعی دكتر محمّد حسين موسوی اين باور را در خواننده تقويت می كند كه برخلاف تصور رايج، عرصه سياست رژيم گذشته چندان هم از زنان و مردان آگاه، دلسوز، شايسته و ميهن پرست خالی نبوده... و دكتر محمد حسين موسوی يكی از آن مردان بود.

                نيمروز: شما در بحثی بنام "تاريخ در ادبيات"، ادبيات و خصوصاً شعر فارسی را يكی از منابع تاريخ اجتماعی ايران قلمداد كرده ايد، می خواهم بپرسم كه اهميت اين مسئله، چقدر است؟

                ميرفطروس: با توجه به حملات متعدد و هجوم های ويرانگر قبايل بيابانگرد، شهر و شهرنشينی در ايران بارها- دچار آسيب های اساسي شد. از جمله اينكه با ويرانی و آتش زدن كتابخانه ها و قتل عام يا فرار دانشمندان و مورّخان، جامعه ما بارها دچار انقطاع يا گسست تاريخی گرديد، مثلاً در سال 1589 ميلادی در حمله ازبک های مهاجم به شهرهاي خراسان به گواهی قاضی احمد قمی: «ازبک ها چندين هزار كتاب را در آب ريختند و از جمله "حوض شاهی" را از كتاب و اسناد تاريخی، انباشتند...» يا در همين 80 سال پيش(به سال 1920 ميلادی) در حمله اشرار نايب حسين كاشی به كتابخانه شهر طبس تمام كتب خطی نفيس اين كتابخانه در آتش سوخت. اين كتابخانه بيش از 800 سال سابقه تاريخی داشت و دارای حدود هشت هزار جلد كتاب نفيس خطی بود.
                در برابر اينگونه حملات و هجوم های ويرانگر، شعر ما، همواره حافظه تاريخی ملّت ما بود كه بخاطر خصلت شفاهی و نقل سينه به سينه، توانست از گذشته به آينده، حافظ و حافظه بخشی از تاريخ و فرهنگ ملّی ما باشد. به همين جهت است كه گفته ام: در شعر پارسی ما، تاريخ ايران نفس می كشد. نمونه اش همين "شاهنامه فردوسی"... آنهمه شادی، شادخواری، ستايش شراب، رقص، خنياگری، زن، زيبائی، لذّت جوئی و اميد به زندگی كه سراسر شعر كلاسيک ايران را پوشانده، در واقع بازگو كننده باورها و آئين ها و سنت های باستانی نياكان ماست كه روح اسلام از آن متنفر و بيزار است. بی جهت نيست كه نخستين كوزه شراب جهان را(از 5200 سال پيش از ميلاد) در دامنه های زاگروس(در غرب ايران) يافته اند! با چنين باوری است كه حافظ می گويد:
                "بر سر تربت من، بی می و مطرب منشين!
                تا ببويت ز لحد، رقص كنان برخيزم"
                و يا:
                "مهل كه روز وفاتم به خاک بسپارند
                مرا به ميكده بر، در خم شراب انداز"
                و يا:
                "می خور به بانگ چنگ و مخور غصه، ور كسی
                گويد ترا كه باده مخور! گو: «هوالغفور»"

                اين باورها وقتی كه توسط يک شاعر بی پروا و خوش گذران ايرانی الاصل بنام "ابونواس" به شعر عرب وارد می شود به يک "بدعت خطرناک ضد اسلامی" تعبير می شود چرا كه بقول ابونواس: «اگر شراب حرام است، چه باک؟ نه آنست كه لذّت، همه در حرام است؟»
                در يک مقايسه تطبيقی می توان گفت كه: انديشه ها و آئين های ايرانيان پيش از اسلام(لذّت جوئی، شادی، شادخواری و اميد به زندگی) به باور انديشمندان "عصر روشنگری"(Lumieres) نزديک است در حاليكه انديشه های عصر اسلامی(ترک دنيا، زُهد، تعبـّد و خوار شمردن زن و زندگی) به دوران "قرون وسطای اروپا "(moyen-age) همانند است.
                اين مسئله "تاريخ در ادبيات" حتی در شعر معاصر ما نيز حضور دارد مثلاً از خلال شعرهای بزرگ ترين شاعر روزگار ما (احمد شاملو) می توان بسياری از رويدادها و لحظات تاريخ معاصر ايران را ملاحظه كرد. مثلاً آنجا كه حافظ می گويد:
                "ببانگ چنگ مخور می! كه محتسب تيز است"
                و يا:
                "به عقل نوش كه ايام، فتنه انگيز است."
                و يا:
                "كه همچو چشم صراحي، زمانه خون ريز است."
                شاملو، شرايط سياه سياسی-مذهبی زمانه ما را چنين تصوير می كند:
                "دهانت را می بويند
                مبادا كه گفته باشی دوستت می دارم.
                دلت را می بويند
                و عشق را كنار تيرک راهبند
                تازيانه می زنند
                عشق را در پستوی خانه نهان بايد كرد."
                تجربه های خونين و حوادث هولناک سال های اخير، چشم انداز مناسبی است تا ما به تاريخ اجتماعی و ادبی ايران بهتر بنگريم و با آگاهی از شرايط دشوار و سركوب و قتل عام دگرانديشان، به راز و رمز مفاهيم به اصطلاح عرفانی در تاريخ ادبيات خود آگاه تر شويم.

                نيمروز: اين "آينده نگری" كه شما از مشخصات اصلی روشنفكر می دانيد ظاهراً با روشنفكر و روشنفكری ما چندان سنخيتی ندارد، مثلاً نگاهی به بحث های رايج روشنفكران ما(حداقل در خارج از كشور) نشان می دهد كه آنها حتی در يک مورد هم طرحی برای آينده ايران ندارند

                Comment


                • انقلاب مشروطيت در واقع انفجارى بود در مرز انحطاط و پوسيدگى، هم در حوزه ء ذهن (انديشه و جهان بينى) و هم در حوزه ء زبان (ادبيات و شعر) اين انقلاب، جامعه ايران را پس از قرن ها سكوت و سكون ناشى از تحجر و استبداد، ناگهان بخود آورد. شكست هاى ايران در دو جنگ با روسيه و عقد قراردادهاى گلستان و تركمانچاى (كه براساس آنها هفده شهر قفقاز و امتيازات اسارت بار ديگر به روسيه واگذار شد)، مسافرت بازرگانان و برخى از محصلين و روشنفكران ايران به روسيه و عثمانى و خصوصاًمشاهده اوضاع سياسى ـ اجتماعى و صنعتى كشورهاى انگليس و فرانسه، ذهنيت ايرانيان را نسبت به اوضاع و عقب ماندگى هاى كشورشان تغيير داد. جامعه ايران و خصوصاً روشنفكران ايران عامل اصلى اين عقب ماندگى و فساد را، هم در استبداد حكومت قاجار و هم در سلطه بلامنازع دين و علماى مذهبى مى ديدند. بنابراين جنبش مشروطيت اساساً با تداوم «سنت» و مظاهر عينى و ذهنى آن (يعنى قدرت مطلقه سلطان و سلطه بلامنازع دين و علماى مذهبى) به مخالفت برخاست.
                  نكته مهم اينست كه برخلاف دوره هاى بعد از مشروطيت (خصوصاً دوران رضاشاه تا انقلاب ٥٧) روشنفكران و مبارزان عصر مشروطيت (به جز حيدر عمواوغلى و يارانش) عموماً اصلاح طلب بودند نه انقلابى. اكثر اين متفكران، تحول جامعه ايران را بصورت گام بگام و خصوصاً از طريق مشروط كردن قدرت شاه، استقرار قانون و گسترش آموزش و پرورش مد نظر داشتند، بهمين جهت مشروطيت، هم به لحاظ شعارها و خواست ها و هم به لحاظ پايگاه و گستره ء اجتماعى آن، «انقلاب» (بمعناى تعريف شده و شناخته شده اين كلمه) نبود از اين رو اطلاق «نهضت» يا «جنبش» به مشروطيت شايد درست تر باشد.
                  اما برخلاف نظر شما «طى دهه هاى گذشته» براى جامعه روشنفكرى ايران، مشروطيت به هيچ وجه «مرجع و معيار»ى نبود بلكه در طى دهه هاى گذشته (خصوصاً از دوران رضاشاه تا انقلاب ٥٧) براى اكثريت قريب به اتفاق رهبران و روشنفكران و احزاب و سازمان هاى سياسى ما، ايدئولوژى هاى فريبا (چه دينى و چه لنينى) مرجع و معيار در ارزيابى هاى سياسى ـ اجتماعى بودند. بهمين جهت، مشروطيت و مبانى فكرى و فرهنگى آن، در واقع جزو «مُحّرمات» يا «ممنوعه»ها بود و اگر بدانيم كه رژيم رضاشاه و محمد رضاشاه نيز با نام «سلطنت مشروطه» تعريف مى شد، آنگاه نزديك شدن به اين «مُحّرمات» و «ممنوعه ها»، انگ «سلطنت طلبى» را براى دوستداران مشروطيت بهمراه داشت. بنابراين: با توجه به خصلت انقلابى ايدئولوژى هاى رايج، طبيعى بود كه خصلت اصلاح طلبانهء انديشهء مشروطيت براى بيشتر رهبران سياسى و روشنفكران ما، مطرود و مردود باشد.
                  رويكرد كنونى روشنفكران ما به مشروطيت قبل از اينكه ناشى از نوعى «نوستالژى» و «بازگشت به گذشته» باشد، حاصل نوعى شكست و نشانهء نوعى بيدارى و آگاهى ملى است. سركوب و تعقيب مبارزان و روشنفكران ايران توسط رژيم اسلامى و در نتيجه: فرار و مهاجرت بسيارى از نيروها و رهبران سازمان هاى ماركسيستى به «كشورهاى برادر» و مشاهده ابعاد فاجعه بار زندگى در كشورهاى كمونيستى، و بعد، مهاجرت و مسافرت بسيارى از آنان به كشورهاى غربى و مشاهده تفاوت هاى عظيم دو اردوگاه(سرمايه دارى و سوسياليستى) باعث ترديدها و تغييراتى در ذهن و ضمير رهبران سياسى و روشنفكران ما گرديد، تازه ترين اين تجربه ها و ترديدها را در كتابى بنام «خانه دائى يوسف» مى توان خواند. نويسنده كتاب ـ آقاى اتابك فتح الله زاده كه يكى از فعالان معروف سازمان فدائيان خلق (اكثريت) بوده ـ پس از فرار به بهشت موعود اتحاد جماهير شوروى، با شگفتى بسيار و با وجدانى بيدار «خانه دائى يوسف» (ژزف استالين) را اردوگاهى يافت سرشار از عقب ماندگى، باندبازى، فساد، فقر و فحشا... صحنه هاى تكاندهنده ء اين كتاب در باره مهاجرين و تبعيديان ايرانى عصر استالين و زندگى مرگبارشان در اردوگاه هاى سيبرى، هر ايرانى وطن دوستى را افسرده و نسبت به توجيهات رهبرانى كه سال ها اين عقب ماندگى ها و فسادها و جنايات را «تبليغات امپرياليستى» مى ناميدند، برآشفته و خشمگين مى سازد.مى خواهم بگويم كه در چنين چشم اندازى است كه بازگشت به مشروطيت و بررسى عقايد و افكار روشنفكران آن عصر، به عنوان تجربه اى راهگشا و آينده ساز، اهميت روزافزون مى يابد.

                  تلاش : يكى از پديده هاى مهم از زمان نهضت مشروطيت، آغاز روند شكل گيرى و همچنين راهيابى انديشه هاى مختلف اجتماعى در ايران و تقسيم شدن نيروهاى فعال اجتماعى ـ سياسى براساس تفكر و جهان بينى هاى گوناگون بوده است. در كنار سيستم فكرى ناسيوناليسم غرب گرا، ما با ملى گرائى مخالف غرب، تفكر سوسياليستى و سپس ماركسيستى ـ لنينيستى و همچنين با نيروهاى اسلامى مدعى قدرت سياسى مواجه ايم. تقريباً تمامى اين نيروها هر يك مدعى داشتن راه حل ها و پروژه هاى اجتماعى در پاسخگوئى به معضل عقب ماندگى كشور بوده اند...


                  ميرفطروس : بله! همانطوريكه گفتم: مشروطيت اساساً يك جنبش اصلاح طلبانه بود. شعارها و خواست هاى اساسى متفكران مشروطيت، استقرار قانون، محدود و مشروط كردن قدرت سلطان، ايجاد مجلس شورا، اخذ تمدن و تكنولوژى غربى، ناسيوناليسم و غيره بود. متفكران و رهبران عصر مشروطيت، اساساً در پى سرنگون كردن حكومت و كسب قدرت سياسى نبودند، در حاليكه احزاب و ايدئولوژى هاى بعدى (چه اسلامى و چه ماركسيستى ـ لنينيستى) عموماً در پى انقلاب و كسب قدرت سياسى بودند، بهمين جهت اين احزاب و ايدئولوژى ها در ذات خويش حامل يا ُمرّوَج خشونت و خون ريزى و كشتار بودند. نفوذ انديشه هاى انقلابيون روسى و خصوصاً پيروزى انقلاب اكتبر ١٩١٧ در روسيه و تأثير آن بر روشنفكران ايرانى، خشونت را به ابزارى لازم در نزد روشنفكران و مبارزان ايرانى بدل ساخت.

                  تلاش : اما در اين ميان، پروژهو طرحى توسط روشنفكران عصر مشروطه ارائه گرديد و نوگرائى و تجدد به مفهوم رفتن به راهى بود كه در كشورهاى غربى در آن زمان مورد آزمون قرار گرفته و نتايج مثبتى نيز ببار آورده بود. اما با وجود اينكه امر نوگرائى و تجدد توسط مشروطه خواهان در مركز توجه و بحث ها قرار گرفت و با همه تلاشها در جهت تحقق اين پروژه ء اجتماعى، ولى اين جنبش به هدف اصلى و مورد نظر خود يعنى انداختن جامعه در مسير ترقى و رشد نرسيد. به نظر شما علت يا علل آن در چه بود؟

                  ميرفطروس : نوگرائى يا تجدد به زمينه هاى اقتصادى ـ اجتماعى خاصى نياز دارد. تجدد، محصول يك دوره مشخص تاريخى است و با درجه معينى از تكامل شهرنشينى و رونق مناسبات اجتماعى و بازرگانى پيوند مستقيم دارد. به عبارت ديگر: تجدد محصول دوران سرمايه دارى و حاصل پيدايش نيروها و طبقات نوين اجتماعي است. بنابراين: در يك جامعه فئودالى، پيدايش تجدد و استقرار آزادى و دموكراسى، امرى محال يا «سالبه به انتفاء موضوع» است.
                  در تحليل هاى رايج، پيدايش تجدد و استقرار جامعه مدنى در ايران به نوعى «اراده گرائى» تقليل يافته است و رشد يا عدم رشد تجدد و جامعه مدنى را غالباً به خواست يا اراده اين پادشاه يا آن شخصيت سياسى نسبت مى دهند. در اين تحليل ها گمان مى شود كه اگر ديكتاتورى رضاشاه يا محمد رضاشاه نمى بود، گويا جامعه مدنى و نوگرائى (تجدد) مى توانست بوسيله دكتر محمد مصدق (و اينك توسط سيد محمد خاتمى) تحقق يابد!
                  نكته ديگر در تحليل هاى رايج، نوعى «اينهمانى» يا شبيه سازى جامعه ايران با جوامع اروپائى است و با اين شبيه سازى از درك تاريخ تحولات جامعه ايران و تفاوت هاى آن با تحولات جوامع اروپائى غفلت مى شود.
                  بعنوان نقطه شروع بايد گفت كه مسئله اساسى در درك درست تاريخ اجتماعى ايران، مسئله «دولت» است. بنظر من: تاريخ اجتماعى ايران را نمى توان فهميد مگر اينكه ابتدا مفهوم «دولت» و چگونگى پيدايش آن در ايران و تفاوتش با مفهوم اروپائى دولت درك شود. بطور خلاصه بايد گفت كه در اروپا، دولت حاصل كشمكش هاى طبقاتى و نماينده اين يا آن طبقهء معين اجتماعى بود. مثلاَ دولت هاى فئودالى در اروپا، وابسته و نماينده اشراف و فئودال ها بودند. فئوداليسم در اروپا داراى اصول و قراردادهائى بود كه هم حقوق اشراف و فئودال ها را مشخص مى كرد و هم حقوق و اختيارات پادشاهان را، هيچيك از اين دو نمى توانستند از حقوق و وظايف خويش، تجاوز نمايند. اين تفاوت يا تقسيم حقوق و وظايف، يكى از زمينه هاى حقوقى پيدايش دولت ـ ملت (Etat-Nation) در اروپا بود. در حاليكه در ايران، بخاطر شرايط جغرافيائى و بطور مشخص بخاطر كمبود آب و بعد ـ خصوصاً ـ بعلت حملات و هجوم هاى پى در پى ايلات و عشاير و فقدان ثبات و امنيت اجتماعى، از آغاز، سرپرستى، تعمير و اداره شبكه هاى آبيارى و توليدى بر عهده «ميرآب» (حاكم و سلطان آينده) بود. بنابراين: در ايران، دولت (حكومت) حاصل انكشاف يا تبلور طبقات اجتماعى نبود. خصلت قبيله اى اقوام مهاجم و حكومتگر، جنبه پدرسالارا نه و قبيله اى سلاطين (دولت ها) را تشديد كرد. فقدان مالكيت خصوصى و رواج مالكيت دولتى و در نتيجه: سلطهء مطلق سلاطين بر قدرت اقتصادى و سياسى و مذهبى باعث شد تا چيزى بنام «طبقه» بمعناى اروپائى كلمه، در ايران بوجود نيايد. بهمين جهت در ايران (برخلاف اروپا) هر قشر و صنفى براى پيشبرد اهداف سياسى يا اقتصادى خويش، خود را به سلطان (حكومت و دولت) وابسته مى كرد بطوريكه سلطان ـ بعنوان «قبلهء عالم» و «ظل الله» ـ مالك جان و مال و حيثيت مردم بود و در اين ميان حتى درباريان و اشراف و اعيان و خصوصاً تجار و بازرگانان نيز امنيتى نداشتند و چه بسا با اشاره انگشتى يا با صدور فرمانى، جان شان بر باد مى رفت و يا اموال و دارائى شان، مصادره مى شد. به عبارت ديگر: در ايران هيچگاه مفهوم دولت ـ ملت (Etat-Nation) به معناى اروپائى آن، شكل نگرفت و هم از اين روست كه مفاهيم «دولتى» و «ملى» در جامعه ما، معنائى متفاوت با آنچه كه در اروپا رايج است دارند. اين وضع در سراسر دوره هاى تاريخ ايران تا زمان مشروطيت ادامه داشت. «گاسپار دروويل» كه در عصر قاجاريه از ايران ديدن كرده

                  Comment


                  • اراده ء شاه بمنزلهء قانون بود. مردم ايران ـ جملگى ـ رعاياى شاه محسوب مى شدند و شاه با آنها به هر وضعى كه مى خواست، رفتار مى كرد. عنوان «قُلى» (بنده و غلام) ضميمه نام بسيارى از اشراف و درباريان بود و هنگاميكه شاه، فرمانى بعنوان قانون صادر ميكرد، وزراء، آن را مستقيماً به حكام ولايات ابلاغ مى كردند در حاليكه روح مردم از اين قانون گذارى، بى خبر بود».
                    بنابراين: روشن مى شود كه چرا اولين شعارهاى رهبران و متفكران مشروطيت، حكومت قانون و محدود و مشروط كردن اختيارات شاه بود. اينكه جنبش مشروطيت «به هدف اصلى و مورد نظر خود نرسيد» فكر مى كنم كمى اغراق آميز باشد. برخلاف نظر برخى از محققان، جنبش مشروطيت يك «انقلاب بورژوا ـ دمكراتيك» نبود چرا كه با توجه به ساختار اقتصادى ـ اجتماعى و فرهنگى جامعه، چنين انقلابى در ايران ـ اساساً ـ غيرممكن بود. بافت اقتصادى ايران در آستانه مشروطيت يك بافت پيش سرمايه دارى و اساساً ايلى ـ روستائى بود. ٨٠ درصد از جمعيت ٨-٩ ميليون نفرى ايران در آن هنگام روستائيان و ايلات و عشاير بودند و سرمايه دارى صنعتى و تجارى تنها ٣ درصد را تشكيل مى داد. ١٧ درصد ديگر را كارگران توليدات يدى و صنعتى، پيشه وران خرده پا، بازاريان، گروه هاى كارمندان شهرى و ُطّلاب تشكيل مى دادند.
                    در اواخر قرن نوزدهم ميلادى كوشش هائى براى تأسيس كارخانه هاى بلورسازى، پارچه بافى، نخ ريسى، كبريت سازى، صابون سازى و قند كهريزك در تهران و تبريز و اصفهان و رشت صورت گرفت اما بخاطر نفوذ دولت هاى روس و انگليس و در نتيجهء هجوم توليدات خارجى به ايران، اين صنايع نوپا تاب مقاومت در برابر كالاهاى خارجي را نيافتند و بزودى ورشكست يا تعطيل شدند. بسيارى از تجار و بازرگانان عمده ـ پس از مقاومت هاى اوليه (مثلاً در جنبش تنباكو) ـ سرانجام با نزديك شدن به دو قدرت سياسى آن روز، به «دلاّل» كالاهاى روسى و انگليسى تبديل شدند.
                    ايجاد كارخانه هاى بلورسازى، نخ ريسى، صابون سازى، پارچه بافى و كبريت سازى در شهرهاى تهران، تبريز و رشت و اصفهان، باعث پيدايش و رشد كمّى كارگران يدى و صنعتى، پيشه وران خرده پا و بازاريان گرديد. بنابراين شگفت انگيز نيست كه اين شهرها در جريان جنبش مشروطه پايگاه هاى اصلى مجاهدان و مبارزان عليه استبداد داخلى و استعمار خارجى بود، با اين حال بخاطر ضعف ها و محدوديت هاى موجود، كارگران يدى و صنعتى، پيشه وران خرده پا و بازاريان و بطور كلى طبقه متوسط شهرى، فاقد آگاهى هاى لازم سياسى ـ فرهنگى بودند و لذا ـ بتدريج ـ طعمهء وعده ها و وعظ هاى دشمنان مشروطيت (كه اينك ديگر لباس مشروطه خواهى پوشيده بودند) شدند، با اينحال بايد تأكيد كرد كه روشنفكران عصر مشروطه با وجود ضعف ها و محدوديت هاى تاريخى و تعداد اندك شان، نقشى كارساز در ارتقاء آگاهى و پيشبرد شعارهاى اساسى جنبش داشتند.
                    با چنان ساختار اقتصادى ـ اجتماعى و با چنان دستگاه فكرى و مفهومى، انقلاب مشروطيت نمى توانست به بسيارى از شعارها و آرمان هاى خويش برسد و اصلاً با چنان سطحى از رشد نيروهاى اجتماعى و اقتصادى تحقق جامعه مدنى، مدرنيته، آزادى و دموكراسى در ايران غيرممكن بود. با اينحال بايد تأكيد كرد كه جنبش مشروطيت، فضاى ذهنى و روانى جامعه ايرانى را دگرگون كرد و شايد بتوان گفت كه از ايرانى، انسان ديگرى ساخت برخاسته از خاكستر قرون و اعصار. به عبارت ديگر: با جنبش مشروطيت، انسان ايرانى از پيلهء قرون وسطائى خود بدر آمد و چشم بر جهان معاصر گشود.

                    تلاش : شما در آثار و مصاحبه هاى خود، به عملكرد روشنفكران، سازمانها و شخصيت هاى سياسى ـ نظرى در آميزش تفكر اسلامى با ساير افكار اجتماعى (بويژه انديشه سوسياليستى) برخورد انتقادى نموده ايد.
                    ضعف معرفتي، عدم آگاهى نيروهاى ديگر و بويژه چپ ها از مبانى فكرى و برنامه واقعى مسلمانان انقلابى و از جمله عدم اطلاع از افكار و برنامه رهبر انقلاب اسلامى «آيت الله خمينى» و برداشتهاى مطابق ميل از مجموعه آثار و گفته هاى وى، نكاتى هستند كه شما از آنها در كتاب «ملاحظاتى در تاريخ ايران» بعنوان عوامل توضيح دهنده ء همراهى و همسوئى و در نهايت اتحاد عملى در مقاطع گوناگون بويژه در مقطع انقلاب اسلامى ٥٧ ميان اين نيروها با اسلامى ها نام مى بريد.
                    آيا از نظر شما در اين اتحاد نقشى براى مبانى و اصول اعتقادى مشترك در نگرش نيروهاى غيرمذهبى و مذهبيون ميتوان قائل شد؟ برخى بر اين اعتقادند كه تنها ضعف معرفتى و بى اطلاعى، پاسخگوى همسوئى و همرائى و حتى آميزش فكرى نيروهاى ظاهراً متضاد اجتماعى نبوده بلكه مسئله را بايد در مبانى مشترك در ديدگاه هاى آنها جستجو نمود.
                    از نظر شما كدام مبانى و ديدگاه هاى مشترك، نيروهاى اجتماعى مختلف و حتى ماركسيست هاى ايران را به سمت اتحاد با مذهبيونِ مدعىِ قدرت سوق داد؟

                    ميرفطروس : در طول سالهاى قبل از انقلاب ٥٧، مبانى و اصول اعتقادى مشتركى نيروهاى ماركسيستى و مذهبى را بهم پيوند مى داد. اين پيوند حتى در شعارهاى اوايل انقلاب ٥٧ نيز مشاهده مى شد: «مجاهد! فدائى! پيوندتان مبارك!»

                    مى دانيم كه اكثريت قريب به اتفاق ماركسيست هاى ايرانى در خانواده هاى اسلامى ـ خصوصاً شيعه ـ رشد و پرورش يافته بودند. در واقع گسست از مذهب و رسيدن به ماركسيسم حاصل يك روند معرفتى و تربيتى نبود بلكه بيشتر واكنشى مكانيكى بود. بسيارى از پايه گذاران و ايدئولوگ هاى جنبش چريكى ـ ماركسيستى «سياهكل» (از جمله امير پرويز پويان و مسعود احمدزاده و ديگران) جزو اعضاء اوليهء «كانون نشر حقايق اسلامى» (به سرپرستى محمد تقى شريعتى) در مشهد بودند. شهادت طلبى و مرگ گرائى (در «رد تئورى بقا» نوشته پرويز پويان) فقرگرائى، روحيهء رياضت و روزه دارى، نفى و نديدن زيبائى هاى هنرى و ستايش از خون و شهادت، جلوه هائى از اين خصلت ها و اخلاقيات شيعى ـ ماركسيستى بودند. خصلت ضد مدرنيستى و ضد آزادى گروه هاى مذهبى و ماركسيستى (كه خود را در شعارهاى ضد سرمايه دارى و ضد امپرياليستى پنهان مى كرد) به وجوه مشترك اخلاقى و مبارزاتى نيروهاى ماركسيستى و مذهبى، بعد گسترده ترى مى داد.

                    تلاش : نگرشهاى ديگرى نيز موجودند كه با اتكاء به گذشته، بيشتر در تلاش توضيح شرايط روز و توجيه رابطه ميان روشنفكران لائيك و روشنفكران دينى و اصلاح طلبان حكومتى مى باشند. آنها بر اين نظرند كه تحت شرايط اجتماعى ايران يعنى نفوذ قدرتمند اسلام در كشور و پاى بندى جامعه به دين و احكام و اخلاق اسلامى، امكان برآمدن و پا گرفتن تفكرى جداى از اسلام موجود نبوده است و نيروهاى مختلف اجتماعى ناگزير مى بايست مشروعيت نظرات سياسى خود را بنوعى در نزديكى و تمثيل از احكام اسلامى و با استناد به رفتار و گفتار شخصيت هاى اسلامى مى جستند. ملاحظه كارى نسبت به اسلام و ديندارى مردم از همان مقطع انقلاب مشروطه نيز سنتى متداول بود. امروز اين نيروها اعم از لائيك و غيرلائيك و همچنين روشنفكران دينى خارج از مدار حكومت باز هم به «ضرورت» ملاحظه افكار عمومى تكيه داشته و معتقدند هيچ راهى به قصد انجام اصلاحات و تحولات در ايران بدون عبور از معبر احترام و رعايت ارزشهاى اسلامى و دينى ميسر نيست.
                    از نظر شما و با توجه به دو دهه و اندى تجربهء حكومت اسلامى، ديدگاه فوق به چه ميزان از حقانيت و درستى برخوردار است؟ و با توجه به حوادث امروز، اسلام و تفكر دينى (در اشكال مختلف اش) در آينده ء اجتماعى ـ سياسى ايران چه جايگاهى خواهد داشت؟

                    ميرفطروس : عمده كردن «نفوذ قدرتمند اسلام» همواره يكى از عوامل بازدارنده در طرح شعارهاى عرفى (سكولار) و خصوصاً تأكيد بر جدائى دين از حكومت (سياست) بوده. كسب مشروعيت نظرات سياسى با استناد به آيات قرآن و رفتار شخصيت هاى اسلامى، نه يك ضرورت يا تاكتيك سياسى ـ مبارزاتى بلكه بطور عمده، ناشى از «دين خوئى» و خصلت ذاتاً مذهبى روشنفكران و رهبران سياسى ما بود. توسل بسيارى از ماركسيست ـ لنينيست هاى ايران به اسطوره هاى شيعى و خصوصاً «مولا حسين» بعنوان «شهيد بزرگ خلق هاى خاورميانه» و يا «مولا على» بعنوان «نخستين سوسياليست جهان» و تحليل مسائل جديد و عرفى جامعه در لواى تفسيرهاى اسلامى ـ ماركسيستى نتايج بغرنج و پيچيده اى بهمراه داشت كه در عمل، تحقق جامعه مدنى و پيدايش مدرنيته در ايران را با بن بست روبرو ساخت.
                    از اين گذشته، نگاهى به روزنامه ها و نشريات و شعارها و اعلاميه هاى دوران مشروطيت نشان مى دهد كه فضاى عمومى جنبش مشروطيت، اساساً يك فضاى غيرمذهبى و غيراسلامى بود.انزواى «مشروعه خواهان» (به رهبرى روحانى معروف و برجسته اى مانند شيخ فضل الله نورى) آنچنان بود كه چاپخانه هاى تهران و ديگر شهرهاى بزرگ از چاپ اعلاميه هاى شان خوددارى مى كردند. روحانيون و رهبران بزرگ مذهبى (مانند طباطبائى و بهبهانى) نيز در انقلاب مشروطيت بيشتر تابع و دنباله رو شعارهاى مردم بودند نه متبوع. و جالب است كه برخلاف انقلاب ٥٧، هيچيك از روحانيون و رهبران بزرگ مذهبى،‌خواستار استقرار «حكومت اسلامى» نبودند. تلاش روحانيون معروفى مانند بهبهانى و طباطبائى و نائينى در بسيج مردم هرچند پراهميت و كارساز بود اما بايد دانست كه آنان درك روشنى از مشروطيت و هدف هاى عرفى و غيراسلامى آن نداشتند، سخن طباطبائى در اين باره كه مى گفت: «سركه ريختيم، شراب شد» بسيار پرمعناست. منظورم اينست كه به فضاى غيراسلامى جنبش مشروطه و نقش روشنفكران لائيك در ارتقاء آگاهى و سطح شعارهاى جنبش تأكيد كنم.

                    Comment


                    • اما اينكه واقعاً ـ هنوز ـ كسانى هستند كه معتقدند: «هيچ راهى به قصد انجام اصلاحات و تحولات در ايران بدون عبور از معبر اسلام و ارزش هاى اسلامي، ميسر نيست» در واقع مسئله خودشان است. پس از تجربه خونين بيست و چند ساله حكومت اسلامى، جامعه ايران و خصوصاً نسل جوان ايران اينك خواستار تنفس كردن در فضاهاى آزاد و نوين است و لذا به بسيارى از «سنت»ها و ارزش هاى اسلامى پشت كرده است.
                      جامعه ايران، اينك عميقاً خواستار بازگشت دين و روحانيت به «حوزه»هاست و مخالف سلطه اسلام بر قدرت سياسى مى باشد. بنابراين اگر اسلام از سوداى قدرت سياسى پرهيز كند و بعنوان يك مقوله اخلاقى، معنوى و خصوصى به تلطيف اخلاقى و تعاون معنوى مردم بپردازد جايگاهش در جامعه ايران محترم خواهد بود وگرنه بر اسلام همان خواهد رفت كه بر مسيحيت در اروپا رفته است.
                      بيست و سه سال حكومت اسلامى، شكست قطعى نظريه هاى اسلامى براى استقرار پيشرفت، آزادى و جامعه مدنى را نشان داد. حوادث هولناك سال هاى اخير همه آنانى را كه ابتداء به ايران مى انديشند (و بعد به باورها و ايدئولوژى هاى سياسى ـ مذهبى شان) با اين واقعيت روبرو مى كند كه تا زمانى كه جامعه ايران از اين سيكل خون و عزا و شهادت، و از اين همه خرافات سياسى ـ مذهبى رها نشود، مسئلهء تجدد و استقرار آزادي و دمكراسي در ايران ـ همچنان ـ لاينحل باقي خواهد ماند. جامعه اي كه از ٣٦٥ روز سال، بيش از ٣٠٠ روز آن را روزهاى عزا و شهادت و روزه و روضه خوانى تشكيل مى دهد چگونه مى تواند همراه و همگام جهان شتابان و پيشرفتهء امروز باشد؟... اين فرهنگ كربلا و تعزيه، اين فرهنگ قربانى و شهادت (كه ُمّرَوج خشونت و خون است) اين فرهنگ عزا و مصيبت و زارى، و اين موسيقى غم و ناله و اندوه، قرن هاست كه توان تحرك و تجدد را در جامعه ما (و ديگر كشورهاى اسلامي) خشكانده اند.ملتى كه روزگارى هر ماه و سالش با جشن ها و پايكوبى هابپايان مى رسيد، ملتى كه روزگارى شادى و شادزيستن جزو آئين ها و عقايد اصلى او بود چرا اينك بايد خاكسترنشين اينهمه زارى ها و عزادارى ها باشد؟ (در باورهاى زرتشتى، زرتشت حتى خندان به دنيا آمده است.)... اين حرف ها ممكن است كه احساسات دوستان مذهبى ما را جريحه دار نمايند، اما كسانى كه بدنبال تجدد و جامعه مدنى هستند تنها به احساسات و عواطف خويش تكيه نمى كنند چرا كه تجدد و جامعه مدنى يعنى چيرگى عقل بر احساسات. ملت هاى آزاد جهان پا بر سرِ كُرات و سماوات گذاشته اند در حاليكه ما ـ هنوز ـ سر در پاى افسانه ها و خرافات گذشته ايم. مى خواهم بگويم كه از درون اين دستگاه فرتوت فكرى ـ مذهبى و از درون اين امام زاده بازى هاى سياسى ـ مذهبى، ما نمى توانيم به تجدد و جامعه مدنى و آزادى و دموكراسى برسيم.

                      تلاش : بنابراين «گفتگوى تمدن ها» هم نمى تواند راهگشاى مسئله باشد؟

                      ميرفطروس : كدام تمدن؟ كدام گفتگو؟ «تمدن اسلامى» ـ اساساً ـ يك مسئله تاريخى است در حاليكه تمدن غربى يك پديده واقعى، موجود و امروزى است. (ضمن اينكه من اصلاً به چيزى بعنوان «تمدن اسلامى» معتقد نيستم، همچنانكه «تمدن مسيحى»، «علوم اسلامى» و «اقتصاد اسلامى» هم بنظرم نادرست مى باشد.)
                      از اين گذشته: پرسيدنى است كه نمايندگان اين «تمدن اسلامى»، امروز چه كسانى هستند؟ حكومت اسلامى عربستان سعودى؟ حكومت اسلامى ايران؟ حكومت طالبان؟ يا حكومت صدام حسين؟... حكومتى كه با تعطيل و توقيف كردن ده ها روزنامه و نشريه، حتى طاقت گفتگو با نيروهاى «خودى» را ندارد چگونه مى تواند با فرهنگ و تمدن غرب (كه از نظر رهبران جمهورى اسلامى همواره «استكبارى» و «كفر» تلقى شده) گفتگو نمايد؟
                      بطوريكه گفتم: «تمدن اسلامى» يك مسئله تاريخى است و اينك تنها در اسناد و افسانه هاى تاريخى مى تواند وجود داشته باشد. به عبارت ديگر: «تمدن اسلامى» قرن هاست كه مرده است و مردگان، امكان «گفتگو» ندارند!

                      تلاش : امروز در بحث فراگير «سنت و مدرنيته» در جامعه روشنفكرى ـ سياسى ما، بسيارى از مناسبات ساختارى و نهادهاى اجتماعى پايدار و سنتى جامعه از زاويه نوگرائى و تجدد و با اتكاء به دستاوردهاى كشورهاى دمكرات غربى مورد بازبينى و نقد قرار ميگيرند. برخى از پژوهشگران و همچنين شما به درستى به اين روش (يعنى مقايسه تطبيقى شرايط اجتماعى ـ تاريخى ايران با شرايط اجتماعى ـ تاريخى در غرب بويژه اروپا) با ترديد مى نگريد. اما در عين حال بر ضرورت پذيرش و التزام به ارزش ها و دستاوردهاى مدرن غرب، نظير دمكراسى، آزادى هاى فردى و اجتماعى، حقوق برابر انسان ها و... تأكيد مى كنيد.
                      پرسش ما اين است كه آيا مى توان ارزش ها و مناسباتى را كه معلول و زاده شرايط اجتماعى و تاريخى معينى هستند به جامعه اى منتقل نمود كه از اساس و پايه با آن شرايط متفاوت است؟
                      با توجه به اينكه در مقطع انقلاب مشروطه و توسط مشروطه خواهان و همچنين در دوران حكومت شاهان پهلوى، تلاش براى انتقال نهادها و دستاوردهاى غرب با موفقيت قرين نگرديد، چه تضمينى وجود دارد كه امروز در جامعه ما بار ديگر تاريخ تكرار نگردد؟

                      ميرفطروس : مدرنيته و جامعه مدنى تنها مقدارى ادبيات و جمله پردازى هاى زيبا نيست بلكه ـ اساساً ـ يك ذهنيت جديد است. يك ذهنيت تازه در برخورد با طبيعت و انسان. اين ذهنيت جديد، يك شبه و يا دو ـ سه ساله پديد نمى آيد بلكه منوط به آموزش و پرورش درازمدت است.
                      با اينحال، «مدرنيته» با «مدرنيسم» پيوند اساسى دارد،اگر بتوان مدرنيسم را تجسم عينى و مادى تجدد دانست، مدرنيته تجسم ذهنى، معنوى و فرهنگى آنست. بنابراين: مدرنيسم پايگاهى است براى رشد و پرورش مدرنيته. جامعه برخوردار از مدرنيته ـ لاجرم ـ مدرن نيز هست اما هر جامعه مدرنى، واجد مدرنيته نيست. يكى از بدشانسى هاى عصر رضاشاه و محمد رضاشاه اين بود كه با وجود اقدامات اساسى در صنعتى ساختن و مدرنيزه كردن جامعه ايران، فرصت اين «آموزش و پرورش درازمدت» تحقّق نيافت. خصلت فردى و اقتدارگرايانه حكومت رضاشاه و محمد رضاشاه، جنگ جهانى دوم و حمله متفقين به ايران و آشوب ها و آشفتگى هاى بعدى، و خصوصاً پيدايش ايدئولوژى ها و سازمان هاى خون فشان انقلابى (كه هيچ طرحى براى مهندسى اجتماعى نداشتند بلكه با نهيليسم ويرانسازشان همه چيز را در انقلاب و با انقلاب مى ديدند) و سرانجام: وقوع انقلاب اسلامى، در واقع شمشيرهائى بودند كه باعث انقطاع اين «آموزش و پرورش درازمدت» و موجب عدم پيدايش اين ذهنيت جديد گرديدند.
                      ارزش ها و اصول كشورهاى غربى و خصوصاً مدرنيته را نمى توان به اين يا آن كشور «منتقل» كرد، اما اگر بپذيريم كه عصر ما، ديگر عصر جوامع بسته و پراكنده قرون وسطائى و حتى عصر جوامع قرن نوزدهم يا اوايل قرن بيست نيست بلكه بمثابه يك «دهكده جهانى» است كه در آن، ارتباطات و تكنولوژى ها نقشى كارساز و فرهنگ آفرين دارند، آنگاه با توسل به «تئورى انتشار» در جامعه شناسى توسعه، مى توان گفت كه ما نيز با گذراندن حد معينى از توسعه اجتماعى و رشد صنعتى و سياسى ـ فرهنگى مى توانيم (يا مى توانستيم) به مدرنيته برسيم. اشتباه رضاشاه يا محمد رضاشاه در اين بود كه به مشاركت واقعى مردم در تصميم گيرى هاى سياسى ـ اجتماعى بى توجه بودند و همه چيز از «بالا» سازمان مى يافت. اين امر باعث شد تا شكافى كه بطور تاريخى بين دولت و ملت (Etat-Nation) وجود داشت، در زمان رضاشاه و محمد رضاشاه نيز باقى بماند و محمدرضاشاه، با ايجاد دادگسترى و كوتاه كردن دست ملاها از عرصه هاى قضائى كشور و با تدوين و اجراى قوانين مترقى (خصوصاً در باره حقوق زنان) گام هاى مهمى در قانونمندى جامعه برداشتند اما بخاطر فاصله بين ملت و دولت و در غياب يك طبقه متوسط آگاه و علاقمند، اصلاحات شان، ارزش و اهميت اجتماعى لازم را نيافت... و اين چنين بود كه در آستانه رويدادهاى سال ٥٧ وقتى كه شاه «صداى انقلاب مردم» را شنيد، طبقه آگاه، علاقمند و متشكلى وجود نداشت تا از دستاوردهاى رژيم دفاع نمايد. به عبارت ديگر: اگر بپذيريم كه قانون خواهى (بمعناى محدود كردن اختيارات شاه و استقرار آزادى)، ناسيوناليسم و ترقيخواهى (تجدد) سه محور اساسى آرمان هاى مشروطيت بودند، مى توان گفت كه رضاشاه و محمد رضاشاه با اهميت دادن به توسعه اقتصادى ـ اجتماعى و صنعتى و با تأكيد بر ناسيوناليسم، از تحقق سومين آرمان جنبش مشروطيت (يعنى توسعه سياسى و استقرار آزادى) باز ماندند

                      Comment


                      • Comment


                        • کميسيون اروپا شرکت مايکروسافت را به دليل عدم اجرای مصوبات قانون ضد انحصار اتحاديه اروپا به پرداخت ۲۸۰ ميليون يورو محکوم کرده است.
                          مايکروسافت به اين جريمه اعتراض خواهد کرد. شرکت آمريکايی مايکروسافت و اتحاديه اروپا مدت هاست درگير اين پرونده هستند.

                          اين دعوای حقوقی زمانی آغاز شد که اتحاديه اروپا در سال ۲۰۰۴ حکمی را تصويب کرد که بر اساس آن مايکروسافت می بايست بخشی از کدهای سيستم عامل ويندوز خود را در دسترس شرکت های رايانه ای ديگر قرار دهد.

                          اتحاديه اروپا در همين حال گفته است درصورتی که مايکروسافت اطلاعات تکنيکی "کامل و دقيق" را در اختيار رقبايش قرار ندهد، از روز ۳۱ ژوئيه ۲۰۰۶ روزانه جريمه خواهد شد. ممکن است ميزان اين جريمه تا روزانه سه ميليون يورو باشد.

                          براد اسميت، مشاور عمومی مايکروسافت مصرانه تاکيد کرده که اين شرکت خواسته های کميسيون اروپا را اجرا کرده و گفته است که از اين حکم فرجام خواهد خواست.

                          به گفته او قرار است مايکروسافت آخرين بخش از اطلاعات درخواستی را روز ۱۸ ژوئيه، چند روز پيش از پايان مهلت اتحاديه اروپا در اختيار رقبا بگذارد.

                          آقای اسميت ابراز اميدواری کرده که در چند هفته آينده به اين مسئله خاتمه داده شود.

                          عملکرد غيرقانونی

                          نيلی کروس، يکی از مسئولان اتحاديه اروپا در امور رقابت در بازار گفته که وی "هيچ جايگزينی جز جريمه کردن" مايکروسافت نداشته و افزوده است: "هيچ شرکتی فراتر از قانون نيست".

                          خانم کروس گفت: "متاسفم که با گذشت دو سال از تصميم اتحاديه اروپا، مايکروسافت هنوز به عملکرد غيرقانونی اش خاتمه نداده است".

                          اتحاديه اروپا در مارس ۲۰۰۴ از اين غول نرم افزار سازی خواست که رمزهای بنيادين سيستم های نرم افزاری خود را به روی رقبا بگشايد.

                          توليد کنندگان نرم افزار در اروپا گلايه کرده اند که به کدهای سيستم عامل ويندوز، ساخت مايکروسافت، دسترسی ندارند.

                          به مايکروسافت همچنين دستور داده شده بود نسخه ای از ويندوز را بدون نرم افزار پخش فيلم های صوتی و تصويری (مديا پلير) به بازار عرضه کند.

                          طبق قوانين اتحاديه اروپا، شرکت های تجاری نبايد از قدرتشان برای انحصاری کردن بازار استفاده کنند.

                          Comment


                          • جورج بوش، رييس جمهور آمريکا، در آستانه شرکت در اجلاس رهبران کشورهای صنعتی جهان (گروه هشت) در شهر سنت پترزبورگ روسيه، به دعوت صدراعظم آلمان به اين کشور سفر خواهد کرد.
                            آنگلا مرکل، صدراعظم آلمان، از آقای بوش دعوت کرده تا در اين سفر از شهری در شمال شرقی آلمان که وی در آنجا بزرگ شده و حوزه انتخاباتی او نيز بوده، ديدن کند.

                            در جريان ديدار رييس جمهور آمريکا از بندر تاريخی "اشترالسوند" در روز پنجشنبه (13 ژوئيه)، بخش اداری و تجاری اين شهر تعطيل خواهد بود.

                            شماری از ساکنان محلی از اين که برای ديدار آقای بوش محدوديت رفت و آمد و تدابير سخت امنيتی در نظر گرفته شده است، شاکی بوده اند.

                            قرار است همزمان با سفر رييس جمهور آمريکا از آلمان تظاهراتی در اعتراض به سياست های اين کشور برگزار شود.

                            پليس آلمان گفته است که تظاهرات صلح آميز را همراهی خواهد کرد اما کسانی را که قصد دارند اعتراضی خشونت آميز را برپا کنند، مهار خواهد کرد.

                            با وجود شباهت ديدگاه های سياسی رهبران دو کشور و نزديک شدن رويکرد خارجی آنان به يکديگر، در مواردی دولت تحت رهبری خانم مرکل با جنبه هايی از سياست خارجی دولت آقای بوش مخالف بوده است.

                            خانم مرکل اخير از آمريکا خواست بازداشتگاه واقع در خليج گوانتانامو را که شهروندان خارجی مظنون به ارتباط با تروريسم در آن زندانی هستند تعطيل کند.

                            در عين حال، ديدگاه های صدراعظم جديد آلمان، به عنوان يک سياستمدار راستگرا، از جمله در زمينه موضوع های اقتصادی با استقبال گرم جورج بوش مواجه شده و زمينه مساعدی را برای برقراری روابط دوستانه بين دو رهبر فراهم کرده است.

                            بازتاب سفر بوش در مطبوعات آلمان

                            روزنامه های روز چهارشنبه (12 ژوئيه) آلمان در اشاره به سفر قريب الوقوع آقای بوش به اين سوال را مطرح کرده اند که چرا وی محبوبيت کمی در جامعه آلمان دارد.

                            يکی از اين روزنامه ها (Sueddeutsche Zeitung)، جنگ عراق و سياست های رييس جمهور آمريکا در جنگ با تروريسم و نه آمريکايی ستيزی فراگير را دليل محبوبيت بسيار کم وی در مقايسه با ديگر روسای جمهور آمريکا در ميان آلمانی ها می داند.

                            "دای ولت"، روزنامه پرتيراژ ديگر آلمان، با اين موضع مخالف است و سياستمداران چپ گرا را مسبب احساسات ضد بوش ارزيابی می کند و می گويد آنها از اين فرصت به عنوان بهانه ای برای منافع سياسی خود در آستانه برگزاری انتخابات ناحيه ای در آلمان استفاده کرده اند.

                            روزنامه برلينر زايتونگ ديدگاهی کاملا متفاوت به اين سفر دارد و معتقد است که موضع سخت آقای بوش در مورد "محور شرارت" تضعيف شده است.

                            خانم مرکل وی آقای بوش تا کنون چند ديدار رسمی برگزار کرده اند.

                            Comment


                            • اهود اولمرت، نخست وزير اسرائيل گفته است اقدام حزب الله لبنان در حمله به خاک اسرائيل و به اسارت گرفتن دو سرباز اسرائيلی را اقدامی جنگجويانه توسط لبنان تلقی می کند.
                              آقای اولمرت گفته است لبنان بهای سنگينی بابت اين اقدام خواهد پرداخت.

                              در همين حال اسرائيل تاييد کرده است که هفت تن از سربازان اين کشور در جريان درگيری با نيروهای حزب الله کشته شده اند.

                              چهار نفر از اين سربازان زمانی کشته شدند که تانک آنها در جريان جستجو برای دو سرباز ربوده شده اسرائيلی هدف حمله قرار گرفت.

                              سيد حسن نصرالله، رييس حزب الله لبنان می گويد گروه او تنها در صورتی دو سرباز اسرائيلی را آزاد می کند که اسرائيل با تبادل زندانيان موافقت کند.

                              وی گفته است اين دو سرباز سالم هستند و در جايی دور در لبنان نگهداری می شوند.

                              دو سرباز اسرائيل در جنوب لبنان در جريان درگيری های مرزی به اسارت چريک های حزب الله درآمدند.

                              نخست وزير اسرائيل گفته لبنان را مسئول جان اين دو سرباز می داند.

                              وی همچنين خواستار برگزاری جلسه اضطراری کابينه اسرائيل برای بررسی اقدامات بعدی در اين مورد شده است.

                              مقامات اسرائيلی می گويند چند هزار نيروی ذخيره ارتش را به خدمت فراخوانده اند.

                              اسرائيل برای اولين بار از زمان عقب نشينی از لبنان در شش سال پيش، طی روزهای اخير جنوب لبنان را هدف تهاجم زمينی و هوايی قرار داده است.

                              به گفته منابع نظامی اسرائيلی، اين حملات در واکنش به پرتاب چند فروند موشک از داخل خاک لبنان به سوی هدف هايی در شمال اسرائيل صورت گرفت.

                              درگيری های نيروهای اسرائيلی و لبنانی تلفاتی نيز در پی داشته که دست کم دو غيرنظامی لبنانی در ميان کشته شدگان هستند.

                              اين درگيری ها در منطقه مرزی مزارع شبعا رخ داد که دو طرف بر سر مالکيت آن اختلاف نظر دارند.

                              مزارع شبعا منطقه ای واقع در مرز مشترک لبنان، سوريه و اسرائيل است که همچنان در اشغال نيروهای اسرائيلی قرار دارد.

                              دولت لبنان اين منطقه را متعلق به اين کشور می داند و خواستار خروج نيروهای اسرائيلی از آن شده است.

                              خبر به اسارت درآمدن اين دو سرباز اسرائيلی در جنوب لبنان را تلويزيون متعلق به جنبش حزب الله لبنان اعلام کرده بود و صبح چهارشنبه، 12 ژوئيه، نيز تلويزيون اسرائيل بيانيه ای از ارتش اين کشور را قرائت کرد که تاييد کننده خبر بود.

                              حزب الله لبنان در سال 2000 نيز سه سرباز اسرائيلی را به اسارت گرفت. اين سربازان در جريان عمليات کشته شدند اما اجساد آنها بعدا با تعدادی زندانی تبادل شد.

                              Comment


                              • در نشست وزيران خارجه بريتانيا، فرانسه، آلمان، آمريکا و روسيه که همراه با معاون وزيرخارجه چين در پاريس گردهم آمدند، تصميم گرفته شد که رسيدگی به فعاليت اتمی ايران به شورای امنيت بازگردانده شود.
                                فيليپ دوست بلازی، وزيرخارجه فرانسه پس از اين نشست به خبرنگاران گفت ايرانيها هيچ نشانه ای حاکی از اينکه بخواهند پيشنهاد دولتهای اروپايی برای حل مسئله هسته ای خود را جدی بگيرند بروز نداده و گامی برای از سرگيری مذاکرات اتمی بر نداشته اند، بنابراين ما هيچ چاره ای جز رجوع به شورای امنيت و از سرگيری روندی که از دو ماه پيش متوقف شد نداريم.

                                ماه مارس گذشته پس از آنکه شورای حکام آژانس بين المللی انرژی اتمی ايران را نسبت به تعهدات بين المللی اش در قبال فعاليتهای اتمی متخلف شناخت، رسيدگی به "تخلف" ايران به شورای امنيت سپرده شد و بدين ترتيب روند ديپلماتيکی که دولتهای اروپايی برای حل اختلافات خود با ايران بر سر فعاليت اتمی اين کشور آغاز کرده بودند به بن بست رسيد.

                                برای خروج از اين بن بست، مجموعه ای شامل از پنج عضو دائم شورای امنيت سازمان ملل متحد با همراهی دولت آلمان تشکيل شد که تصميم گرفت مجموعه امتيازاتی به ايران پيشنهاد دهد تا در قبال دريافت آنها غنی سازی اورانيوم را که نگرانی آمريکا و متحدانش را برانگيخته است تا زمان رفع اين نگرانی متوقف سازد.

                                اين مجموعه امتيازها که بسته پيشنهادی لقب گرفت با استقبال مقامهای ايرانی مواجه شد اما موعدی که دولت ايران برای اعلام پذيرش يا رد اين پيشنهاد تعيين کرد اعتراض دولتهای پيشنهاد دهنده و آمريکا را به دنبال داشت و از سوی ديگر، مقامهای ايرانی بسته پيشنهادی را دارای ابهام خواندند.


                                ايرانيها هيچ نشانه ای حاکی از اينکه بخواهند پيشنهاد دولتهای اروپايی برای حل مسئله هسته ای خود را جدی بگيرند بروز نداده و گامی برای از سرگيری مذاکرات اتمی بر نداشته اند، بنابراين ما هيچ چاره ای جز رجوع به شورای امنيت و از سرگيری روندی که از دو ماه پيش متوقف شد نداريم


                                فيليپ دوست بلازی، وزيرخارجه فرانسه

                                برای رفع اين "ابهامات"، مسئول سياست خارجی اتحاديه اروپا و دبيرشورای عالی امنيت ملی ايران با يکديگر در بروکسل، مقر اتحاديه اروپا ديدار کردند و دولتهای ششگانه از ايران خواستند در پايان اين نشست، موضع خود را نسبت به بسته پيشنهادی اعلام کند.

                                اما آنچه علی لاريجانی، دبير شورای عالی امنيت ملی ايران در پايان گفتگوی چهارساعته اش با خاوير سولانا، مسئول سياست خارجی اتحاديه اروپا به خبرنگاران اعلام کرد، پاسخ منفی ديگری به اين خواسته و تأکيدی ديگر بر موضع قبلی دولت جمهوری اسلامی بود که پاسخ به پيشنهاد اروپاييها را به اواخر مرداد (نيمه دوم اوت) موکول کرده است.

                                آقای لاريجانی همچنين گفت که مذاکره برای حل مسئله اتمی ايران روندی طولانی خواهد داشت و از سوی ديگر، امتيازات پيشنهادی اروپاييها مشکل ديگری نيز دارد و آن، درخواست تعليق غنی سازی اورانيوم است.

                                اظهارات آقای لاريجانی ابراز نوميدی خاوير سولانا را در پی داشت و يک روز پس از آن وزيران خارجه دولتهای ششگانه درگير در مسئله هسته ای ايران گردهم آمدند تا در مورد اينکه چه تدبيری در قبال ايران اتخاذ کنند به شور بنشينند.

                                پيش از آغاز جلسه در پاريس، کاندوليزا رايس، وزير خارجه آمريکا گفت که اين دولتها ممکن است ناچار شوند رسيدگی به اختلافات خود با ايران بر سر فعاليت اتمی اين کشور را به شورای امنيت سازمان ملل متحد بسپرند و آنچه در پايان جلسه اعلام شد نيز همين بود.

                                شورای امنيت سازمان ملل متحد که رسيدگی به مسئله اتمی ايران به آن سپرده شده است اين اختيار را دارد که تحريم بين المللی عليه ايران اعمال کند يا حتی اين کشور را تهديد کند که در صورتی که به خواسته های شورا تن ندهد، با حمله نظامی مواجه خواهد شد.

                                دولتهای غربی که با پيشنهاد امتيازاتی به ايران خواهان تعليق غنی سازی اورانيوم در اين کشورند، ابراز نگرانی می کنند که ايران با دستيابی به فناوری غنی سازی اورانيوم امکان ساخت سلاح هسته ای بيابد، هرچند ايران بارها تأکيد کرده که تنها هدفش از غنی سازی اورانيوم، کاربرد صلح آميز از انرژی اتمی و تأمين سوخت نيروگاههای هسته ای است.

                                Comment

                                Working...
                                X