Announcement

Collapse
No announcement yet.

Important Political News

Collapse
This is a sticky topic.
X
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • فنلاند، رييس دوره‌ای اتحاديه‌ اروپا با صدور بيانيه‌ای نسبت به بازداشت رامين جهانبگلو در ايران ابراز نگرانی کرده و ايران را به نقض حقوق بشر متهم کرد. در اين بيانيه آمده است: اتحاديه‌ اروپا به ويژه نسبت به تداوم بازداشت دکتر رامين جهانبگلو، ابراز نگرانی می‌کند و از مقامات ايران می‌خواهد به وی اجازه دهند به سرعت به شورای حقوقی دسترسی پيدا کند.

    اين بيانيه با اشاره به تاکيد اتحاديه‌ اروپا بر نامطمئن بودن ذاتی اعترافاتی که در زندان بدون پادمان‌های حقوقی مناسب انجام می‌شود، ايران را به مجازات شهروندان ايرانی به علت تماس با سفارت‌ها، دانشگاه‌ها و موسسات فرهنگی خارجی از تهران متهم کرده است.

    پس از اين بيانيه حميدرضا آصفی، سخنگوی وزارت امور خارجه ايران طبق روال هميشگی دولتمردان ايران در مقام پاسخگويی برآمد و برای چندين و چندمين بار بدون پاسخ روشن و واضح نسبت به موارد مشخص نقض حقوق بشر و با گريز از اظهارنظری قانع کننده؛ نقض حقوق بشر را به کشورهای غربی نسبت داد.

    وی گفت: "اتحاديه‌ی اروپا به جای انتشار بيانيه‌های نامربوط و دخالت در امور داخلی جمهوری اسلامی ايران، بهتر است به نقض حقوق بشر در اروپا و سرزمين‌های اشغالی توجه کند."

    آصفی با بيان اين‌که موضع‌گيری غير مرتبط و حساسيت غير متعارف اتحاديه‌ اروپا "به دستگيری يک ايرانی" جای سؤال و تعجب بسيار دارد، افزود: "به اتحاديه‌ اروپا توصيه می‌کنيم که ظرفيت و نگرانی حقوق بشری خود را معطوف به نقض حقوق بشر در اروپا و بحران فلسطين کند، چراکه بی توجهی جهانی به نقض مکرر حقوق بشر در فلسطين اشغالی ابعاد جنايات و فجايع حقوق بشری عليه مردم فلسطين را گسترده‌تر کرده است."

    سخنگوی وزارت امور خارجه ادامه داد: "انتشار کليشه‌ای بيانيه‌های سياسی رييس دوره‌ای اتحاديه‌ و يک سويه نگری آن قطعا موجب تسکينی برای جبران خطاکاری‌های اروپائيان نمی‌گردد."

    مقامات ايرانی هر بار که با اعتراضات جهانی نسبت به وضعيت حقوق بشر در ايران مواجه می شوند؛ بدون ارائه پاسخی مشخص، موارد بيان شده از سوی سخنگوی وزارت امور خارجه را تکرار می کنند. اعتراض به نقض حقوق بشر در ايران بر خلاف نظر آقای حميدرضا آصفی به موضوعی "کليشه ای" تبديل نشده؛ چرا که زير پا گذاشتن اين حقوق به امری روزمره در ايران امروز مبدل گشته است. در واقع، "کليشه"، پاسخ های مقامات ايران به پرسش های روشن در مورد پايمال شدن هر روزه حقوق شهروندی و انسانی در ايران است!

    پاسخ مسئولين مملکتی در اين زمينه همواره دو جنبه دارد يکی اين که طرح چنين مسائلی دخالت در امور داخلی ايران است و دوم اين که کشورهای غربی خود موارد متعدد نقض حقوق بشر دارند و صلاحيت طرح چنين پرسش هايی را ندارند. مسئله فلسطين نيز با حمله اخير ارتش اسرائيل بهانه ديگری است در دست حکومتگران ايران.

    نيازی به روشنگری در اين زمينه نيست که اولا مسئله حقوق بشر هيچ ربطی به "مسائل داخلی" يک کشور ندارد. ميثاق جهانی اعلاميه حقوق بشر حد و مرز آن را روشن کرده است و کشورهای امضا کننده آن موظف به رعايت مفاد آن هستند. طبق منطق مسئولين جمهوری اسلامی هر جنايتی در هر کشوری از دنيا می تواند "مسئله ای داخلی" قلمداد شود و کشورها و نهادهای مدافع حقوق بشر حق ندارند در اين امور دخالت کنند. تناقض موضوع در رفتار حکومتگران ايران از آن جا رو می شود که خود هيچ گاه در اعتراض به کوچک ترين عملکرد "دشمنانشان" در اين زمينه کوتاهی نکرده اند.

    مدافعين حقوق بشر همواره متذکر شده اند که دفاع از اين حقوق حد و مرز جغرافيايی نمی شناسد و آن دولت يا حکومتی که چنين مواردی را "مسئله ای داخلی" قلمداد می کند و اجازه دخالت در آن را نمی دهد؛ خود ريگی در کفش دارد.

    دومين بهانه مقامات ايران، موارد نقض حقوق بشر در کشورهای غربی و به ويژه مورد اسرائيل و فلسطين است. توضيح دو موضوع در اين باب مهم است. نخست آن که مقايسه وضعيت حقوق بشر در ايران با کشورهای غربی و اروپايی بی مورد بوده و قابل بحث نيست. برای تمام کسانی که چندين سال در کشورهای غربی زيسته اند و با نوع رفتار دولت های اين کشورها با شهروندانشان آشنايی دارند چنين قياسی شوخی ای بيش نيست. اين واقعيتی دردناک است که کشور ما محتاج سال ها تلاش و زحمت فرهنگی، اجتماعی و سياسی است تا به پايه ای ترين اصول انسانی اين کشورها دست يابد. مقامات جمهوری اسلامی بيهوده می کوشند خود را در قياس با اين کشورها قرار دهند.

    اما از سوی ديگر اين بدان معنا نيست که مدافعين حقوق بشر چشم بر نقض اين حقوق در کشورهای غربی می بندند. آن چه در سطح جهانی ديده می شود و مسئولين دولتی ايران سعی در عدم بازتاب آن دارند؛ اين است که نهادهای بين المللی مدافع حقوق بشر که جمهوری اسلامی را در اين زمينه بازخواست می کنند کشتار فلسطينيان به دست ارتش اسرائيل و يا رفتار دولت آمريکا در زندان گوانتانامو را نيز محکوم می کنند.
    مقامات ايرانی به غلط چنين وانمود می کنند که هر شخص، نهاد يا دولتی که نقض حقوق بشر در ايران را زير سئوال می برد؛ در برابر پايمالی اين حقوق در کشورهای غربی سکوت اختيار می کند. آن ها با اين طرح غيرواقعی و نادرست از تلاش های مدافعين حقوق بشر، از پاسخ روشن به اعتراضات مشخص در مورد نقض حقوق بشر در ايران طفره می روند.

    آقای حميدرضا آصفی به جای جواب های "کليشه ای" خود و طفره رفتن از پاسخ روشن، توضيح دهند که چرا رامين جهانبگلو، نويسنده، محقق و استاد دانشگاه را که بيش از دو ماه است دستگير شده، بلاتکليف در زندان نگه داشته اند؟ چرا در اين مدت وی بدون ملاقات است؟ اتهامات وی چيست؟ و اگر مدارکی دال بر "توطئه" وی برای طرح "انقلاب مخملين" داريد چرا آن را در يک دادگاه صلاحيت دار با حفظ همه حقوق شهروندی جهانبگلو از جمله حق داشتن وکيل؛ ارائه نمی دهيد؟

    بر خلاف صحبت های "کليشه ای" سخنگوی وزارت امور خارجه، مدافعين حقوق بشر چنين مواردی را "دخالت در امور داخلی" نمی دانند و پيگيری در راه جلوگيری از پايمال شدن حقوق شهروندان ايران را وظيفه دائمی و هميشگی خود می دانند. نقض حقوق بشر در ديگر نقاط جهان نبايد و نمی تواند بهانه ای باشد برای نقض اين حقوق در ايران.

    Comment


    • فراخوان اعتصاب غذا برای آزادی زندانیان سیاسی که از سوی اکبر گنجی اعلام شد، با استقبال و تحرکی در صفوف نیروهای آزادی خواه در ایران مواجه شده است، که به یقین تا پیش از این سابقه نداشته است. این استقبال، از یک سو به دلیل پیشقدم شدن کسی در این حرکت است که با مقاومت دلیرانه ی خود در برابر استبداد مذهبی، به حق جایگاه شایسته ای در میان آزادی خواهان ایران یافته و از سوی دیگر به خاطر طرح درخواستی ست که همه ی جامعه ی ایران نسبت به آن حساس است. آزادی زندانیان سیاسی یک خواست فراگیر ملی در کشور ماست و این ویژگی باعث شده بخش عظیمی از فعالان سیاسی کشور، علیرغم انتقاداتی که نسبت به چگونگی فراخوان و حرکت دارند، با آن همراه شوند.

      قدرت این حرکت در آن است که برای نخستین بار آزادی خواهان در داخل و خارج کشور را همصدا و هم راه ساخته است. چنین همصدایی حتی در جریان فراخوان رفراندم نیز که از جمله حرکت های گسترده سال های اخیر بود، دیده نشد و آن حرکت به طور عمده به خارج از کشور محدود ماند.

      نگاهی به حامیان این فراخوان و تدارکی که در جهت برگزاری اعتصاب غذا و یا همبستگی با آن صورت می گیرد، نشان می دهد استقبال از فراخوان اکبر گنجی به طور عمده مربوط به جمهوری خواهان – و آن هم نه همه ی این طیف است. این گستردگی و این قدرت - که این روزها شاهد آن هستیم - البته مایه مباهات و نشانی از قدرت جمهوری خواهی در کشور ماست.

      همبستگی برای آزادی زندانیان سیاسی، در عین حال با طرح انتقادها و نظرات متفاوتی همراه شده است که خود نشانه ی رشد آگاهی و هوشیاری در صفوف آزادی خواهان کشور است و خبر از آن دارد که دوران پشتیبانی بدون قید و شرط از هر کس و هر جنبشی سپری شده است. بسیاری از شرکت کنندگان و پشتیبانان این فراخوان به صراحت تاکید کرده اند، حاضر نیستند هیچ حرکتی که اساس آن بر «خودی و غیرخودی» کردن های رایج قرار داده شود را حمایت کنند. گروه های مختلف حامی این حرکت، با طرح نام ده ها زندانی سیاسی چه در زندان های تهران، و چه در زندان های دور افتاده ی خارج از مرکز، خاطر نشان کرده اند مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی - به مبارزه برای آزادی چند چهره ی مشهور زندانی خلاصه نمی شود و باید شامل مبارزه برای آزادی همه ی زندانیان سیاسی - بی هیچ حصر و استثناء - با هر گرایش و عقیده و جهت گیری سیاسی باشد.

      ***
      در میان مدعیان دموکراسی و مردم سالاری، علاوه بر گروه های افراطی و تندرو که اساسا توانایی شرکت در حرکت های جمعی و مبارزه مشترک با دیگران را ندارند – غیبت دو طیف در این میدان قابل توجه است: مشروطه خواهان اسلامی (اصلاح طلبان حکومتی) و مشروطه خواهان سلطنتی.

      گروه های عمده اصلاح طلبان در ایران نسبت به این فراخوان اعتصاب غذا برای آزادی زندانیان سیاسی تاکنون واکنش مثبتی از خود نشان نداده اند. توجیهات همیشگی، یعنی خطراتی که می تواند حمایت از این حرکت متوجه ی آن ها سازد- در شرایطی که گروه های بزرگی از آزادی خواهان داخل کشور – علیرغم این خطرات - به این حرکت اعتراضی پیوسته اند، منطقی برای پذیرش ندارد. سکوت مشروطه خواهان اسلامی (به شمول نهضت آزادی ایران) در برابر این فراخوان، تنها بیان کننده ی چندباره ی این واقعیت است که آن ها حاضر به شرکت در مبارزه ای عام و بدون قید و شرط برای دموکراسی و آزادی در کشور ما نیستند و میدانی را برای فعالیت خود در نظر دارند، که با میدان فعالیت نیروهای دموکرات و آزادی خواه کشور متفاوت است.

      مشروطه طلبان سلطنتی نیز در این کارزار موقعیت مشابهی دارند. آن ها نیز از حمایت فعالانه از این حرکت خودداری کرده اند و در حالی که جمهوری خواهان را همواره به دلیل عدم اتحاد با خود – تحت شرایطی که مطلوب آن هاست – به تنگ نظری متهم ساخته اند، در کارزاری که گستردگی بی سابقه ای یافته و شریف ترین خواسته ی مردمان این کشور است، حضور فعالانه ای ندارند.

      باید از هر دو گروه دعوت کرد به این کارزار بپیوندند و در مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی سهیم شوند. چنین دعوتی نشانه ی کاربست تاکتیکی مناسب است. گروه هایی از جمهوری خواهان در این سال ها کوشیده اند از یک سو پیوندهایی میان جمهوری خواهان با مشروطه طلبان اسلامی و از سوی دیگر میان جمهوری خواهان با مشروطه خواهان سلطنتی بر سر مسائل راه بردی جنبش دموکراتیک در کشور ما برقرار ساخته و پیوندهای استراتژیکی حول گذار به دموکراسی در ایران شکل دهند که نه تنها قادر به ایجاد حرکت تازه و ایجاد نیروی جدیدی نشده، بلکه به مخدوش کردن هویت و مبارزه ی جمهوری خواهی در کشور ما انجامیده است. مخالفت با چنین سیاست های راهبردی و کلان بر سر چگونگی گذار به دموکراسی و نظام سیاسی آینده کشور، نباید منجر به قطع هرگونه عمل مشترک و تاکتیکی میان گروه های سیاسی ایرانی شود. مبارزه برای ازادی زندانیان سیاسی، از جمله خواست ها و مطالباتی است که جمهوری خواهان، مشروطه خواهان اسلامی و مشروطه طلبان سلطنتی می توانند حتی به صورت مشترک برای آن مبارزه کنند و استبداد مذهبی حاکم را در برابر نیروی حداکثری قرار دهند. این میدان نه مخصوص و نه محدود به جمهوری خواهان است و همه می توانند و باید در آن سهیم شوند.

      ***
      از همین امروز، باید نگاهی هم به فردا داشت. بعد از پایان روز یِکشنبه ۱۶ ژوئیه، وضعیت چگونه خواهد بود؟ خصلت همه ی حرکات سال های اخیر در این بوده است که چون موج آمده اند و بعد از رفتن، کمتر نشانی از خود بر جای گذاشته اند. شور و امید چشمگیر روزهای اخیر بعد از پایان اعتصاب غذای سه روزه چگونه تداوم خواهد یافت و مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی به چه صورت استمرار می یابد؟ پاسخ به این پرسش و برنامه ریزی برای فردای روز شانزدهم ژوئیه است که نشان خواهد داد آیا فراخوان سراسری اعتصاب غذا برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران، موجی است که گذر خواهد کرد یا نقطه ی عطفی برای تولد وضعیتی تازه در کشور ما خواهد شد.

      Comment


      • رسانه های جهانی روز یک شنبه خبر دادند که رژیم جمهوری اسلامی 50 میلیون دلار یعنی 50 میلیارد تومان دیگر از ثروت مردم محروم ایران را به سازمان حماس بخشیده است!
        ایران خانواده ها و جوانان محرومی در بلوچستان، خوزستان، کردستان، و حتی در قلب شهرهای بزرگی مثل شیراز، مشهد، تبریز، قزوین و تهران دارد که بدون نان شب سربه بالین می گذارند، که اشک غم به جای خوراک و پوشاک نثار فرزندانشان می کنند. که از سوء تغذیه، نبود دارو و بدبختی های دیگر در رنج اند. در سراسر ایران زنان و دختران جوانی هستند که یا از فرط نومیدی و بی آیندگی به خودکشی روی می آورند و یا بخاطر سیر کردن شکم خود و فرزندانشان به سطح فحشاء و قاچاقچی گری تنزل کرده اند.
        ما هزاران "کودک خیابانی" و هزاران "کارتن خواب" در سراسر ایران داریم. صدها دختر و زن بی سرپرست ایرانی در شیخ نشین های خلیج فارس از برکت حیف و میل ثروت های ملی در راههای ماجراجویانه نظامی، امنیتی، و سرکوبگرانه به خودفروشی مشغول اند.
        جمعیت محرومان، بی خانمان ها و خیابان گردهای ایران از جمعیت همه فلسطینی ها بیشتر است. 50 میلیارد تومان بخشش به اعراب فلسطینی که گوشه علنی شده ای از ثروت های همین محرومان است اگر میان یک میلیون خانوارمحروم ایرانی تقسیم شود به هریک خانواده 50 هزار تومان می رسد. و اگر مجموعه کمک های علنی و پنهان خودکامگان به جنبش های تروریستی بنیادگرا و به سوریه، حزب الله و جهاد و امثالهم به صاحبان اصلی آن یعنی محرومان ایران می رسید، ما اساسا هیچ مرد و زن محرومی نمی داشتیم که مجبور شوند برای ادامه زندگی خود به بزه کاری های اجتماعی، قاچاق چی گری، و دزدی و فحشا روی آورند. و یا از فرط نومیدی خود به زندگی خود پایان دهند. پس باید گفت که سیه روزی همه محرومان از سیه کاری و روسیاهی آقای خامنه ای و ایادی او امثال احمدی نژاد و لاریجانی و مصباح می آید.
        از قدیم گفته اند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. گوئی خانه این حاکمان خود کامه ایران نیست، انگار ایران فقط خانه ای است که توسط آنان غصب شده تا به غارت رود.اگر چنین نبود چرا باید ثروت های ملی محرومان به کسانی داده شود که نه فقط ایرانی نیستند، بلکه در همه دعاوی اعراب علیه جزایر ایرانی خلیج فارس هم صدا با آنان هستند. ملت ایران نه در دشمنی با اسرائیل منافعی دارد و نه در حمایت از تروریسم. جنگ و دعوای میان اعراب و اسرائیل نیز قبل از هرچیز به خودشان مربوط است. دخالت های جمهوری اسلامی در امور فلسطین نیز تاکنون هرگز به سود منافع ملی فلسطینی ها نبوده و فقط مایه تفرقه و رشد بنیادگرائی در فلسطین شده است. حکومتی که در حل ابتدائی ترین مسائل جامعه خویش درمانده چگونه به خود حق می دهد ثروت های ایران را به دیگران ببخشد.
        تعداد کسانی که از آلودگی هوای تهران و شهرهای بزرگ دیگر بیمار می شوند، تعداد کسانی که در تصادف های جاده های ایران می میرند، شمار آنانی که از سوء تغذیه و کمبود بهداشت و دارو در ایران می میرند از شمار آنانی که در دعوای میان اسرائیل و فلسطین کشته می شوند، بیشتر است. حکومتی که در 26 سال گذشته نتوانسته است فکری به حال دردهای مردم خود بکند چگونه به خود اجازه می دهد ثروت های ملی ایران را به دیگران ببخشد. و اگر این کارها خیانت نیست پس خیانت چیست؟ البته تا زمانی که مردم ما در برابر چنین رژیمی به اعتراض آن هم اعتراض وسیع و پیگیر برنخیزند، در بر همین پاشنه خواهد چرخید. پس از ماست که برماست.

        Comment


        • در یادداشت های پیشین نوشته بودم و باز هم تاکید می کنم که اشتباهات آمریکا، اروپا و اپوزیسیون پراکنده و ناهمراه ایران در برخورد با جاه طلبی های هسته ای جمهوری اسلامی به فاشیسم مذهبی فرصت می دهد تا بر ناسیونالیسم و غرور ملی ایرانیان سوار شود.
          در این دو سه ماهه اخیر، نمایندگان فاشیسم مذهبی (احمدی نژاد، علی لاریجانی، شخص رهبر و غیره) و البته تریبون های متعدد نظام حاکم در تحمیق افکار عمومی ایرانیان با هدف تبدیل مقاصد هسته ای نظام اسلامی به خواست اصلی جامعه و به قول خودشان به "مساله ملی مثل نهضت ملی کردن صنعت نفت" کوششهای تبلیغاتی فراوانی به خرج داده اند که نباید اثرات آن را در افکار عمومی دست کم گرفت. مشکل بزرگ جامعه ما که بحران هسته ای کنونی نیز از آن سرچشمه می گیرد خودکامگی مذهبی حاکم بر کشور است. مشکل بزرگ جهان امروز و منطقه بحرانی خاورمیانه نیز عوامل و زمینه هائی است که موجب رشد بنیادگرائی مذهبی و افزایش خطر جنگ و خشونت شده است. راه حل بحران هسته ای ایران نیز تحول دموکراتیک در ایران است. در مقاله حاضر کوشیده ام نشان دهم که:
          1- فاشیسم دینی حاکم بر ایران با درک شرایط کنونی استراتژی خود را بر تحکیم موقعیت خود در ایران از طریق سوار شدن بر ناسیونالیسم ایرانی و در جهان اسلام از راه بالا بردن پرچم نابودی اسرائیل، دشمنی با آمریکا و احیای عظمت های گذشته خلافت اسلامی قرار داده است.
          2- مخالفت اپوزیسیون و قدرت های بین المللی با سیاست هسته ای جمهوری اسلامی فقط و بر این فقط تاکید دارم در صورتی به سود صلح و دموکراسی در ایران و منطقه تمام می شود که از کانال دفاع ازآزادی و حقوق بشر در ایران عبور کند. یعنی درست آن است که هرکس با تجهیز استبداد بنیادگرا به صنایع هسته ای مخالف است، بر "حق مسلم" ایران آزاد و دموکراتیک در داشتن چرخه مستقل انرژی هسته ای تاکید کند.
          فاشیسم مذهبی علت مخالفت های جهانی با جمهوری اسلامی را " دستاوردهای ایران در صنایع هسته ای" و حرکت در جهت استقلال و خودکفائی وانمود می کند و عوامفریبانه می کوشد که در این بحران که خود ریشه در سلطه بنیادگرائی دینی بر ایران دارد، مساله نقض حقوق بشر و نابودی آزادی و اراده ملت را در نظام حاکم به فراموشی برد. متاسفانه قدرت های بزرگ مخالف جمهوری اسلامی از ایالات متحده گرفته تا دولت های اروپائی در برخورد با مساله هسته ای ایران در همان دام تبلیغاتی گرفتار شده اند که جمهوری اسلامی می خواهد. یعنی به علت بحران هسته ای که خودکامگی استبداد دینی بنیادگرا بر ایران است یا ابدا نمی پردازند و یا جسته و گریخته به آن اشاره می شود. به گونه ای که گویی مخالفت با تجهیز جمهوری اسلامی به چرخه تولید هسته ای به دلیل "مخالفت آمریکا و اروپا با خودکفائی ایران" در این عرصه و مخالفت با پیشرفت صنعتی مستقلانه ایران است.
          برخی از گروههای اپوزیسیون نیز در همین دام گرفتار شده و رژیم هم آنان را به عنوان ستون پنجم بیگانه و خائن به منافع ملی معرفی کند(مجاهدین خلق مسعود رجوی و بخشی از طرفداران بازگشت سلطنت که در آتش اشتیاق حمله نظامی آمریکا به ایران غوطه ورند، ازاین زمره اند). و البته کسانی هم در دام تبلیغاتی فاشیسم مذهبی افتاده و به دنبال شعار" انرژی هسته ای حق مسلم ما است" افتاده اند. (بخشی از نیروهای موسوم به ملی مذهبی و برخی گروههای جنبش ملی که خود را جزئی از جبهه ملی معرفی می کنند در این عرصه با حاکمیت هم سو شده اند).

          آیا آمریکا به ایران حمله خواهد کرد؟
          حمله نظامی آمریکا و بریتانیا به عراق با هر هدف و نیتی که صورت گرفته باشد، خوشه چین اصلی آن حداقل تا امروزجمهوری اسلامی بالاخص جناح بنیادگرا و افراطی آن بوده و هست. اگر پس از اشغال عراق و سقوط صدام، به جای انحلال ارتش و حزب بعث بدنه این دو ارگان اصلی نظام پیشین حفظ می شد و فقط رده اول رهبری آن دو نهاد حذف می گشت چه بسا آمریکا به برخی از اهداف خود می رسید، اما اشتباهات فاحش مداخله گران، بنیادگرائی مذهبی به حاشیه رانده شده دوره صدام را چه درمیان اکثریت شیعیان و چه در بین اقلیت سنی فعال کرد و زمینه را برای ادامه و اوج گیری خشونت های مذهبی و قومی هموار ساخت. سه سال پس از مداخله نظامی آمریکا و بریتانیا در عراق، هنوز در این کشور ابعاد جنگ و خشونت در حال گسترش است. چشم انداز نزدیکی برای خروج ارتش آمریکا از عراق دیده نمی شود و این در حالی است که افکار عمومی آمریکائیان و به تبع آن سیاست پیشگان آمریکائی برای پایان دادن به اوضاع نابسامان عراق و خروج ارتش آمریکا از این کشور بی تابی نشان می دهند.هم زمان با آشکارترشدن شکست سیاست مداخله نظامی آمریکا درعراق آتش بنیادگرائی در کشور های اسلامی از جمله در مصر، سودان، فلسطین، عربستان، پاکستان و حتی ترکیه به نحو نگران کننده ای در حال گسترش است.و حالا بسیاری از دولت مردان غربی این تحول منفی را از پیامدهای حمله نظامی آمریکا در عراق می دانند.
          در چنین هنگامه ای حکومت آمریکا فاقد پشتوانه کافی برای حمله نظامی گسترده به ایران است.
          در فاصله یازده سپتامبر دو هزار و یک تا هنگام مداخله نظامی آمریکا در عراق جمهوری اسلامی بیش از هر زمان در برابر ایالات متحده خود را آسیب پذیر احساس می کرد. حتی پس از سرنگونی صدام نیز تا پیش از زمانی که مسلم شد اوضاع عراق به این آسانی ها آرام نخواهد شد هنوز جمهوری اسلامی به شدت احساس عدم امنیت می کرد. چرا که آمریکا پس از یازده سپتامبر و پیش از آن که به عراق حمله کند دارای عضله نظامی نیرومندی بود که در هیچ کجای جهان درگیر نبود و بنابراین توانائی مداخله نظامی همه جانبه در ایران را داشت و رژیم جمهوری اسلامی از آن می ترسید. اما به موازات بالا گرفتن مقاومت گروههای بنیاد گرای مذهبی و بقایای رژیم صدام حسین و طولانی شدن دوران درگیری نظامی آمریکا در عراق و زیر سوال رفتن اصل مداخله نظامی درافکار عمومی آمریکائیان، کم کم تحلیل سران جمهوری اسلامی از اوضاع منطقه دگرگون شد و به همراه آن روحیه حاکمان ایران تقویت شد. چنان که هاشمی رفسنجانی سال پیش درپاسخ به کسانی که امکان مداخله آمریکا در ایران سخن گفته بودند درنماز جمعه ای که تاریخ دقیق آن به خاطرم نیست گفت " آمریکا حالا در محاصره ما است" اینک سه سال پس از مداخله نظامی آمریکا در عراق می توان به وضوح نتیجه گرفت که مداخله نظامی، بنیادگرائی را در عراق و در کل منطقه به سود نیروی طرفدار دموکراسی تقویت کرده است.
          این مداخله نظامی اقتدار و قدرت مانور ایالات متحده را در منطقه محدود کرده و برعکس نفوذ و قدرت مانور جمهوری اسلامی را هم درعراق و هم در سایر کشورهای منطقه افزایش داده است. حالا با توجه به آنچه از مداخله نظامی آمریکا در عراق تا کنون رخ نموده، می شود نتیجه گرفت که محاسبه حکومت بوش کاملا اشتباه بوده است. بطوریکه پیامدهای این مداخله در عراق، ایران و کل منطقه 180 درجه با اهداف اعلام شده آن تفاوت پیدا کرده است. بر این اساس می توان گفت که دوران بوش برخلاف ادعای سخنگویان حکومت آمریکا دوران رشد و گسترش سریع بنیادگرائی اسلامی در خاورمیانه و کلیه کشورهای اسلامی و دوره رشد خشونت و قهر در این کشورها است.
          در ایران برای نخستین بار در طول حیات 27 ساله جمهوری اسلامی مکتبی های افراطی مطلقا دست بالا را در نظام حاکم پیدا کرده و شرایط را برای پیشبرد مقاصد جاه طلبانه خود در ایران و منطقه مناسب یافته اند. این جریان حاکم در یک ساله گذشته برخلاف ادعای برخی از ناظران امور ایران بسیار هوشمندانه و فرصت سنجانه عمل کرده است.
          تحلیل گران و رهبران این جریان به این نتیجه رسیده اند:
          - که آمریکا و متحدان آن فعلا در وضعی نیستند که به اقدام نظامی گسترده زمینی در ایران به گونه ای که در عراق عمل کردند متوسل شوند:
          - که جورج بوش در دوره پایانی حکومت خود به شدت ضعیف شده و این ضعف او بیش از هر چیز از اوضاع عراق ناشی می شود.
          - که هیچ یک از نامزدهای دو حزب جمهوریخواه و دموکرات آمریکا که به زودی در مبارزات انتخاباتی آمریکا به رقابت خواهند پرداخت نمی توانند طرفدار یک جنگ تمام عیار دیگر در خاورمیانه باشند.
          - که حمله هوائی به تاسیسات هسته ای ایران و یا حتی حملات هوائی گسترده تر به تاسیسات هسته ای و مراکز نظامی و محل سکونت رهبری سیاسی مستقیما به سود تحکیم موقعیت بنیادگرایان حاکم در جمهوری اسلامی تمام خواهد شد.
          - که از چنین حمله ای به ایران پیامدهای زیر مترتب است:
          1- انسجام هرچه بیشتر جاکمیت حول محور فاشیسم مذهبی و به همراه آن اعلام مخالفت اکثریت نیروهای اپوزیسیون با مداخله نظامی. در این صورت موضع بنیاد گرایان در جمهوری اسلامی تقویت می شود و فضای سیاسی ایران به سود این جریان هرچه بسته تر خواهد شد.
          2- در جهان اسلام جنبش های اسلام گرا به طرفداری از جمهوری اسلامی به حرکت درخواهند آمد و حتی برخی از رژیم های منطقه از جمله عربستان سعودی که چاههای نفت آن در قسمت های شیعه نشین قرار دارد با مخاطرات متعدد و حتی بی ثباتی سیاسی دست به گریبان خواهند شد.
          3- موج تظاهرات و اعتراضات خشونت آمیز در اکثر نقاط عراق وضع را در این کشور از آنچه هست بدتر خواهد کرد.
          4- بهای نفت ممکن است تا آنجا افزایش یابد که اقتصاد جهانی را با بحران های وخیم مبتلا سازد.
          حکومت گران ایران به خوبی از این واقعیات ها آگاهی دارند و بر آن اند که از این فرصت تاریخی ایجاد شده حداکثر بهره برداری ممکن را بنمایند.
          اقدامات برای توسعه صنایع هسته ای و هم زمان با آن پافشاری سخنگویان جناح حاکم بر ضرورت محو اسرائیل نه از سر جهالت یا اشتباه محاسبه سیاسی بلکه دقیقا با سنجیدگی شرایط کنونی صورت می گیرد. نمایندگان فاشیسم مذهبی ایران خوب می دانند که اصرار بر این مواضع اگر به عقب نشینی آمریکا منجر شود یعنی آمریکا و متحدان آن اقدام مهمی علیه جمهوری اسلامی انجام دهند برنده خواهند بود. و اگر هم آمریکا دست به حملات هوائی نظامی علیه جمهوری اسلامی بزند بازهم بازنده نخواهند بود.
          در حالت اول جمهوری اسلامی صنایع هسته ای خود را توسعه خواهد داد که این خود موضع آن را چه در داخل کشور و چه در خارج از ایران بویژه در جهان اسلام تقویت خواهد کرد.
          در حالت دوم نیز اولا معلوم نیست صنایع هسته ای ایران نابود شود و چه بسا که جمهوری اسلامی بتواند به توسعه آن در نقاط مختلف کشور هم چنان ادامه دهد و به عضویت خود در آژانس هسته ای نیز پایان دهد. و ثانیا آن که بسیار محتمل است که در پی چنین حملاتی جمهوری اسلامی اذهان صدها میلیون مسلمان جهان را به حمایت از خود برانگیزد و از چنین تحولی برای تحکیم موقعیت خویش بهره برداری نماید.
          وقتی وضع چنین است راه حل سازگار با منافع ملی آن است که تلاشهای آزادیخواهانه در ایران گسترش یابد و ضمن مخالفت با خودکامگی با هرگونه مداخله نظامی نیز هم زمان به مخالفت برخیزیم. در این شرایط بهترین راه مقابله با عوام فریبی های خطرناک هسته ای رژیم مطرح شدن شعارهای آزادیخواهانه در برابر شعارهای هسته ای حاکمان است. بی تردید شعار " آزادی و عدالت حق مسلم ما است" در ایران می تواند طرفداران بسیار بیشتر و پیگیرتری از شعار " انرژی هسته ای حق مسلم ما است" بسیج کند.
          حق مسلم ما با " حق مسلم" رژیمی که حقوق ابتدائی ملت از جمله آزادی را از آن سلب کرده دو چیز متفاوت و متضاد است. خودکامگانی که رای و آزادی ملت را زیر پای خود لگدمال کرده اند، نمی توانند مدافع واقعی "حق و حقوق مسلم" ملت باشند.
          انرژی هسته ای، پیشرفت مستقلانه صنعتی، رفاه، بهداشت، پاکیزه سازی هوای آلوده شهرهای بزرگ و سایر خواستهای مردم ایران مشروط به نهادینه شدن آزادی و حقوق بشر در ایران است. زمان برای شکل دادن یک ائتلاف وسیع از همه آنهائی که طرفدار دموکراسی و حاکمیت ملی در ایران اند فرا رسیده است

          Comment


          • علی خامنه ای به دولت فرمان داده است تا سازمان حماس را به لحاظ مالی بی نیاز کنند. این را همه فعالان و ناظران سیاسی در ایران می دانند. یک ناظر آگاه مقیم تهران به من گفت که در جریان سفر خالد مشعل سید علی خامنه ای به رهبر حماس اطمینان داده است که تا زمانی که بر مواضع مستحکم خود علیه اسرائیل ایستاده است از کمک های بیدریغ و نامحدود مالی و معنوی جمهوری اسلامی برخوردار خواهد بود. خامنه ای بر این عقیده است که هرگونه وابستگی مالی دولت آینده حماس به کشورهای غربی و یا عربی مایه رشد گرایش های سازشکارانه در این سازمان خواهد بود و به همین دلیل باید خیال سران سازمان حماس و جنگ جویان آن به لحاظ مالی کاملا آسوده باشد.
            از دیدگاه بنیادگرایان، سازمان حماس که در صف مقدم جنگ علیه اسرائیل پیکار می کند نزدیکترین و بهترین متحد جمهوری اسلامی در منطقه و جهان است. علاوه بر این جمهوری اسلامی سازمان حماس را یکی از ابزارهای موثر سیاست های خود در منطقه می داند بنیادگرایان ایران بر آن هستند که حمایت قاطع از حماس نه فقط نفوذ آن را در این سازمان نظامی – سیاسی گسترش می دهد، بلکه در رقابت با سازمان القاعده برای گرفتن رهبری جنبش های بنیادگرای جهان اسلام نیز دست آنان را هرچه قوی تر می کند. از این گذشته آنها بر این باورند که جنبش های بنیادگرایای اسلامی بویژه سازمان حماس به اندازه بمب هسته ای دارای اهمیت و نقش بازدارنده تهاجم نظامی خارجی هستند. بر آن هستند که غرب بویژه ایالات متحده از ترس حملات انتحاری و انتقامی این جریانات در حمله به تاسیسات اتمی ایران دچار تردید می شود.
            در واقعیت امر نیز سرنوشت حماس و اغلب جریانات کوچکتر مشابه آن در کشورهای اسلامی با سرنوشت جمهوری اسلامی و سوریه پیوند خورده است.
            پس از دیدگاه بنیادگرایان، طبیعی است که بخشی از درآمد سرشار نفت ایران سهم سازمان حماس باشد و پادگان های نظامی ایران به محل آموزش جنگ جویان حماس تبدیل گردد.
            از میزان دلارهای نفتی ایران که باید از این پس بیش از پیش برای عملیات نظامی حماس هزینه شود هیچ کس اطلاع دقیقی در دست ندارد. اما به یقین می توان گفت که بنیادگرایان ایران دربخشش به سازمان حماس از جیب ملت ایران و منافع ملی ایران سخاوتمندند. احمدی نژاد در جریان نمایش های انتخاباتی وعده می داد که پول نفت را به سفره های نان محرومان ایران می رساند. حالا کسانی که به او رای دادند کم کم متوجه می شوند که او و امثال او پول نفت را به سفره تروریستهای عرب می برند و یا در راه مقاصد جنگ طلبانه و نظامی، مقاصدی کاملا برضد منافع ملی ایران بویژه برضد نیازهای محرومان هزینه می کنند. اما خطر اصلی در آن است که در این بازی خطرناک، ایران و ایرانیان به تمامی قربانی شوند.
            بنیادگرایان در کژراه ای می رانند که احتمالا دیریازود به رویاروئی همه جانبه اقتصادی و چه بسا نظامی با آمریکا و اروپا می انجامد. آنها در این رویاروئی محتمل با غرب برای خود دو متحد اصلی قائل اند.
            1- فاشیسم مذهبی در داخل.
            2- بنیادگرائی ضد آمریکائی و ضد اسرائیلی کشورهای عرب و اسلامی در خارج از ایران.
            از همین رو است که – همان گونه که در یادداشت های پیشین نوشته ام- رندانه می کوشند فاشیسم مذهبی را بر غرور ملی و ناسیونالیسم ایرانی سوار کنند و این کار را در داخل ایران با بهره برداری از مواضع ناشیانه غرب در برخورد با بحران هسته ای تاکنون به پیش برده اند.
            در خارج از ایران نیز برای افکار عمومی کشورهای اسلامی و جنبش های بنیادگرای در حال رشد حساب باز کرده اند. شعارهای عریان ضد اسرائیلی احمدی نژاد و سایر مقامات جمهوری اسلامی مستقیما برای جلب افکار عمومی کشورهای مسلمان و دامن زدن به جنبش های بنیادگرای اسلامی در این کشورها تکرار می شوند. اما چه فاشیسم مذهبی ایران و چه جنبش های بنیادگرا و جریانات انتحاری کشورهای اسلامی با وجود همه قدرت تخریبی خود از فاشیسم هیتلری قوی تر نیستند و در برابر واقعیت های کنونی جهان معاصر محکوم به شکست و نابودی اند. منتها ممکن است که در آتشی که پیش از نابودی محتوم خود برپا کرده اند آرزوها و امیدهای ملت ما را به خاکستر تبدیل کنند. و همین نگرانی است که می تواند مایه دغدغه خاطر و چاره جوئی هر آن کس که به آینده ایران می اندیشد، باشد.
            اگر خط مشی کنونی جمهوری اسلامی ادامه یابد، و جنبشی در پائین و یا جریانی در بالا راه را بر آن نبندد، ایران گام به گام به سوی یک فاجعه تاریخی کشانده می شود. فاجعه ای که می تواند در نهایت به دخالت نظامی ناتو در ایران و حتی تلاشی و تجزیه کشور بیانجامد. هیچ گاه موجودیت و تمامیت ایران به اندازه امروز در مخاطره قرار نداشته است.
            دریغا اگر همه مخالفان خط مشی کنونی نتوانند برای جلوگیری از فاجعه ای که برای ایران دهان باز کرده است دست هم یاری و هم کاری به سوی یکدیگر دراز کنند.

            Comment


            • این روزها در گرماگرم بحران هسته ای، بحرانی که نتیجه مستقیم سلطه بنیادگرایان بر حاکمیت ایران است نام مصدق و نهضتی که او رهبری می کرد به دو مناسبت در داخل و خارج ایران بر سر زبانها است.

              در خارج از ایران فیلم- نمایش مصدق که در شهرهای مختلف آمریکا و کانادا نمایش داده می شود، با استقبال کم نظیری روبه رو شده است. چنان که بلیط های نمایش در اکثر شهرهای آمریکا بطور کامل پیش فروش شده است. استقبال ایرانیان خارج از کشور از این نمایش که بازی درخشان ناصر رحمانی نژاد( دکتر مصددق) و هومن آذرکلاه (تیمسار آزموده) به آسانی از ذهن تماشاگران پاک نمی شود، از جمله به معنی آن است که بازخوانی تاریخ نهضت ملی و توجه به اندیشه و پروژه هم چنان ناتمام مصدق در دوران کنونی اهمیت ویژه ای پیدا کرده است. چرا که مصدق و پروژه او (استقرار دموکراسی و حاکمیت ملی) هنوز مساله روز و برنامه آینده هواداران دموکراسی در ایران است. در حقانیت تاریخی مصدق و نهضت ملی همین بس که امروز هیچ یک از عوامل خارجی و داخلی کودتای 28 مرداد حاضر به دفاع از کار خود نیستند. آمریکا پیش تر و به صراحت از زبان بیل کلینتون و خانم آلبرایت و انگلستان همین هفته گذشته برای چندین بار هر چند بطور ضمنی از زبان جک استراو( در مصاحبه با صادق صبا) از شرکت خود در آن کودتا که مسیر تاریخ ما را به کژراهه برد عذرخواهی کرده اند.
              در ایران بنیادگرایان حاکم که در دشمنی با اندیشه و راه مصدق زبانزد خاص و عام هستند، کسانی که در این 26 سال بسیاری از خیابانها و میادین ایرانی را به نام تروریستهای عرب و غیره نام گذاری کرده اند، اما حتی حاضر نشده اند یک خیابان به نام مصدق باشد و رهروان راه او امثال داریوش فروهر و پروانه اسکندری و کاظم سامی را به خنجر کینه توزی به قتل رسانده اند، این روزها در تلاش برای " سیاست شوئی" و فریب افکار عمومی به سراغ مصدق و نهضت ملی رفته اند. تا جائی که بحران هسته ای را به نهضت ملی نفت تشبیه می کنند. محمود احمدی نژاد در میتینگ میدان آزادی به مناسبت سالگرد انقلاب، بار دیگر به این شباهت تاکید کرد. با توجه به اصرار بنیادگرایان به این شبیه سازی که احتمالا در آینده نیز برای فریفتن افکار عمومی ادامه خواهد یافت به نظر می رسد لازم باشد که تمایزات اساسی و تفاوت های صدوهشتاد درجه ای نهضت ملی به رهبری دکتر مصدق با نهضتی که فاشیسم دینی درصدد به راه انداختن آن است بویژه برای نسل جوان کشور توضیح داده شود.

              و اما این تمایزات کدام اند؟
              - هدف نهضت ملی مصدق نهادینه کردن آزادی و دموکراسی در ایران و تامین منافع ملی بود، در حالی که هدف به اصطلاح نهضتی که بنیادگرایان در صدد به راه انداختن آن هستند، خفه کردن نطفه آزادی و دموکراسی و نهادینه کردن خطرناکترین نوع استبداد دینی است. بنیادگرایان پیرو آیت الله کاشانی هستند کسی که در بحبوحه کودتای 28 مرداد گفت مصدق از امروز ملحد است و قتل او واجب و نخست وزیر قانونی را زاهدی اعلام کرد. اندیشه و راه مصدق به دو واژه دموکراتیک و ملی متکی بود. بنیادگرایان از آغاز تا به امروز با شعار " دموکراتیک و ملی هر دو فریب خلق است" با اندیشه اصلاح طلبانه و آزادیخواهانه مصدق دشمنی ورزیده اند.

              نهضت ملی به گوهر مسالمت آمیز و مخالف خشونت و جنگ بود. کسانی که شعار نابودی اسرائیل و توسعه خشونت و ترور را سرمشق خود کرده و حاکمیت ایران را به منبع الهام جنبش های تروریستی منطقه تبدیل کرده، و منافع ملی ایران را قربانی مقاصد ایدئولوژیک خود کرده اند.. چگونه می توانند اقدامات و اهداف خود را به نهضت ملی تشبیه کنند؟

              55 سال پیش جهانیان ایران را از گفتار و کردار مصدق و نهضت ملی داوری می کردند و در نتیجه افکار عمومی جهانی در مساله ملی کردن نفت حامی ایران بود. چنان که مصدق محبوب ترین دولتمرد خارجی در آمریکا ( در زمان ترومن) شناخته می شد. امروز اما در دنیائی که فرسنگها از جهان میانه قرن بیستم جلوتر است، ما چنان به عقب رفته ایم که مردم جهان ایران را از روی گفتار و کردار امثال خامنه ای و احمدی نژاد و مصباح قضاوت می کند و در نتیجه نه فقط دنیا در بحران هسته ای حامی ایران نیست بلکه در برابر آن قرار گرفته است. حمایت مردم ایران از مصدق و نهضت ملی مستقیما در خدمت منافع ملی ایران بود در حالی که درست برعکس حمایت از سیاستهای بنیادگرایان در بحران هسته ای به زیان منافع ملی ایران و حتی به زیان موجودیت و تمامیت ایران است. حمایت از بنیاد گرایان را فقط می توان با حمایت آلمان ها از هیتلر مقایسه کرد نه با نهضت ملی مصدق.

              بیش از هر زمان لازم است نهضت ملی به رهبری مصدق باز خوانی شود تا راه بر عوام فریبی کسانی که می خواهند فاشیسم مذهبی را بر میهن پرستی ایرانی سوار کنند مسدود شود.

              فیلم- نمایش مصدق که قرار است پس از اتمام تور آمریکائی به صورت سی دی برای علاقمندان در داخل کشور آماده شود، پاسخ بس به جا و مناسبی است به همه آنان که برای مقاصد خود در پی تحریف تاریخ نهضت ملی ایران هستند.

              Comment


              • اشتباه نکنید. سخنان احمدی نژاد علیه موجودیت اسرائیل در تریبون های جهانی نه از سر غفلت وبی اطلاعی است و نه اشتباه لپی و و یا گاف سیاسی .
                هم رئیس جمهور شدن احمدی نژاد کاملا برنامه ریزی و سازمان دهی شده بود و هم حرفهائی که وی مخصوصا علیه موجودیت و کیان اسرائیل بر زبان می راند کاملا هدفمند و حساب شده است.

                احمدی نژاد مهره یک باند نظامی- امنیتی بنیادگراست که از مدتها پیش در کمین قبضه کامل قدرت در جمهوری اسلامی بوده است. این جریان پس از انتخابات اخیر ریاست جمهوری بر این تصور بود که می تواند با کنار زدن سریع رقبا و جناح مقابل نظام حاکم را یکدست کرده و همه اهرم های قدرت را در اختیار بگیرد. اما به دو دلیل زیر چنین نشد و تحولاتی در بالا به وقوع پیوست که راه بر هدف های این جریان سد شد:

                1- نگرانی اکثریت هیئت حاکمه ایران از انتخاب احمدی نژاد و قدرت گری نظامیان موجب آن شد که:
                ائتلاف اعلام نشده وسیعی از روحانیان مدرن و سنتی و مدیران و کارگزاران نظام حاکم به رهبری هاشمی رفسنجانی شکل گیرد و راه را بر غلبه کامل نظامیان سد کند. اکثریت اعضای مجلس و اکثریت اعضای خبرگان که بخاطر مخالفت با کابینه خاتمی و اصلاح طلبان به نظر می رسید با جریان نظامی همراه هستند پس از انتخاب احمدی نژاد در موضع مخالف نظامیان قرار گرفته و عملا در چارچوب همین ائتلاف وسیع قرار گرفتند.

                2- علی خامنه ای که در گذشته برای به حاشیه راندن و تضعیف رقبا و منتقدان خود در حاکمیت به قدرت سرکوب و ارعاب نظامیان متکی شده بود و همین امر نیز مایه زیاده خواهی و پیش روی بیش از پیش نظامیان و نیروهای امنیتی شد، پس از انتخاب احمدی نژاد زیرفشار ائتلاف روحانیان و مدیران نظام از باند نظامی فاصله گرفت و بی طرفی اختیار کرد. خامنه ای در حالی که زیر فشار ائتلاف روحانیون و مدیران برای دست کشیدن از حمایت از نظامیان قرار گرفته بود خود نیز از قدرت گیری آنان دچار دلهره و نگرانی شده بود.
                بدینسان بود که "مجمع تشخیص مصلحت نظام" به ریاست هاشمی رفسنجانی و نیز "مجلس شورای اسلامی" فرصت یافتند در فضائی که بی طرفی "رهبر" پدید آورده بود در برابر پیشروی و قدرت گیری بیشتر نظامیان مقاومت کنند. مجلس با رد صلاحیت سه گزینه احمدی نژاد برای وزارت نفت و مجمع تشخیص مصلحت به ریاست هاشمی با دارا شدن بخشی از اختیاران رهبر و رئیس جمهور پیشروی نظامیان را متوقف کردند.

                از آن زمان به بعد باند نظامی امنیتی بر آن شده است تا با توسل به تنش فزایی در مناسبات ایران و جهان خارج و نظامی تر کردن فضای کشور شرایط درونی را برای زیر فشار قرار دادن جناح مقابل و قبضه کامل قدرت مناسب کند. این که احمدی نژاد از تریبون های داخلی و خارجی مدام علیه موجودیت اسرائیل به سخنان تحریک آمیز دست می زند، به همین منظور است.

                باند نظامی امنیتی برای سلطه کامل بر نظام جمهوری اسلامی نیازمند حملات هوائی اسرائیل به ایران است. چرا که چنین حمله ای تندروهای جمهوری اسلامی را در افکار عمومی بسیاری از کشورهای اسلامی- بجز در ایران- محبوب می کند ودر درون نظام سیاسی موضع تندروها را برای قبضه کردن کامل قدرت تقویت می کند. برعکس ادامه تحریکات باند نظامی اگر مایه وحدت جهانی علیه رژیم اسلامی و دفاع از حقوق بشر و پشتیبانی از فضای باز سیاسی در ایران شود و بویژه با واکنش نظامی خارج همراه نگردد افول باند نظامی را در ایران حتمی، تسریع و آسان می کند.

                علی کشتگر
                -------------------------

                توضیح علی کشتگر

                بدین وسیله به آگاهی هم میهنان عزیزم می رسانم که من علی کشتگر، هیچ نسبتی وهیچ آشنائی با آقای علی کشگر(همسرشان نیزگویا خانم فرخنده نام دارد) که از طرفداران بازگشت سلطنت به ایران است و اخیرا هم در کنفرانس رفراندوم شرکت داشته و مقاله ای در دفاع از همین شیوه رفراندوم نوشته است ندارم. ضمنا نمی دانم چرا این شخص چنین نامی را برای همکاری های خود با طرفداران سلطنت برگزیده است. برای شفافیت و روشن شدن اذهان تقاضا دارم این توضیح را در جائی مناسب به چاپ رسانید.

                Comment


                • اخيرا چند مطلب ازآقاي علي كشتگر در خبرنامه گويا خوانده ام، كه ايشان سخن از "باند مصباح"، "باند رفسنجاني" يا "باند خامنه اي" به ميان آورده اند، البته، با توجه به اينكه آقاي كشتگر از فعالان و مخالفان قديمي رژيم اسلامي است، اما نمي دانم كه ايشان اينگونه تقسيم بندي ها را از كي و با چه شاخص هايي در تحليل هاي خود به كار گرفته اند. ایشان با چه مستندات تاریخی، فرهنگی،سیاسی، اقتصادی، اجتماعی وعلمی دست به چنین تحلیل هایی زده اند.

                  متاسفانه بسياري ازتحليل گران مسائل ايران مانند ايشان و بسياري ديگر،از جمله فعالان حقوقي- سياسي و رهبران احزاب و سازمانهاي درگير با "قدرت" در ايران، كه سابقه پنجاه ساله درمبارزه با رژيم گذشته و كنوني، را دركارنامه خود دارند، هنوز به دنبال تفكيك و جناح بندي "قدرت" در ايران هستند و بدين ترتيب از"باند" اين وآن درنظام حاكم ايران سخن مي گويند. شگفت انگيزاست كه چگونه چندين نسل، خصوصا نسل اول مخالفان حکومت اسلامی، هنوز مشغول تحليل "شعبده بازيها"ی ساخته و پرداخته شده درايران هستند، گاهي اميد به اين شعبده مي بندند و گاهي اميد به آن شعبده!

                  "تجربه خاتمی" که حاصل شکاف طبقاتی (اقتصادی- فرهنگی) نسل دوم انقلاب بود و به شكل " دوره اصلاحات" تبلور يافت، ممکن است بتواند نسل سوم (دانشجویان فعال امروز) را به ارائه تحلیل هایی مبتنی بر وجود شکاف در "قدرت" بکشاند و حلقه خاتمی و کروبی را به عنوان یک "باند" در مقابل سایرین قلمداد نماید. آنهم به اين دليل است كه حلقه "خاتمی" به تناسب امکانات اقتصادی- فرهنگی که دارد، نظام مطلوب خود را دموکراسی دینی مي داند، ضمن آنکه این جریان سابقه مشخص و آشکاری نیز درگذشته داشته است.

                  حتي اگر"جريان خاتمي" را بروز يك شكاف در ساختار حاكميت اسلامي بدانيم، بازهم تجربه خاتمی بیش از پیش نشان داد "حاکمیت واقعی" در ایران کاملا یکدست، بسیار متصلب و غیر قابل تغییراست، چرا که حتي روحانیان نزدیک به بنيان گذارحكومت نیز نتوانستند ذره ای از مسیر آن را تغییر دهند. اما در تعجبم آنان كه از باند آقاي مصباح و باند اين و آن سخن مي گويند و مصباح را در مقابل رفسنجاني و رفسنجانی را درمقابل خامنه اي و خامنه ای را موقتا بي طرف نشان مي دهند، با چه پیش فرض هایی چنین می اندیشند. آيا هرگز مروري به تحليل هاي 27 سال گذشته خود نموده اند تا ببينند، كه يكي از این تحلیل ها منتج به نتيجه شده باشد؟

                  آيا مسائلي كه درايران جريان دارد متغير ميان اراده هاي مخالف و متضاد مصباح، رفسنجاني و خامنه اي و اطرافيان آنان است؟ اگر چنين مي بود، به طور طبيعي مي بايست بعد از27 سال نتيجه برخورد اراده هاي متفاوت آنان، شرايط بهتري را براي ايرانيان رغم مي زد، چرا كه بسياري از تحولات در جوامع، حاصل حاكميت هاي دوگانه هستند، بيشتراين دو گانگي ها نيز از شكاف طبقاتي ايجاد مي شود. البته اين شكاف ها صرفا اقتصادي نيست، عمده ترين شكافي كه امروزه در جوامع در حال گذار منجر به دوگانگي قدرت شده و موجب تحولات مثبت می شود، شكاف اقتصادي همراه با شكاف فرهنگي است. آقاي كشتگر هر يك از آقايان رفسنجاني، خامنه اي و مصباح را نماينده كدام طبقه اقتصادي- فرهنگي موجود در ایران مي دانند.

                  اختلاف بر سر"قدرت" در هر جامعه ای یا اختلاف تاریخی است، يا اقتصادي يا فرهنگي يا علمي يا اجتماعي یا سیاسی و يا مجموعی چند از هر يك ازآنها!

                  در ایران امروز اختلاف رفسنجاني، خامنه اي و مصباح، نه تاریخی، نه اقتصادي، نه فرهنگي، نه علمي، نه اجتماعي نه سياسي و نه ترکیبی چند از هریک از آنها است.

                  تاریخی نیست، چراکه علی رغم گذشته مبهم و پر حرف و حدیث مصباح، هر یک از خامنه ای و رفسنجانی او را به عنوان "مطهری ثانی" پذیرفته اند، هماهنگی خامنه ای و رفسنجانی در حذف گروه های مختلف ایرانی نیز بر هیچکس پوشیده نیست.

                  اقتصادي نيست چرا كه منابع درآمدي مشخص و واحدي دارند، و در اين مقوله بيشترين تفاهم و اتحاد را نسبت به گروههاي ديگراجتماعي دارند.

                  فرهنگي نيست، چرا كه جملگي معتقد به افراطي ترين گرايش شيعه هستند، كه پيگيري براي اصلاح جهان از طريق زمينه سازي براي ظهور صاحب زمان را مد نظر دارند و به ظاهر تلاش هر يك از آنها برای نیل به این هدف سامان يافته است. به ظاهر، انهدام اسرائيل يكي ازآرزوهاي مشترك آنان است.

                  علمي نيست، چرا كه هريك ازآنها به مدل حكومتي "ولايت مطلقه فقيه" باور دارند، و برسر نوع حكومت، جدال علمي خاصي با يكديگر ندارند.

                  اجتماعي نيست، چرا كه هيچگونه جدال و تفاوت قوميتي يا اختلاف اجتماعي ديگري در ميان آنان نيست. ازاين منظرمدعي ارائه الگويي جهاني براي زندگي اجتماعي بشر هستند.

                  اگر تعريف سياست را اراده آدمها به كسب قدرت بدانيم؛ سياسي نیز نيست، چرا كه اراده واقدام هر گروه يا فردي را براي كسب "قدرت"، مي بايست دراختلافات اقتصادي، فرهنگي، علمي و اجتماعي آنان جستجو كرد، كه طبق دلايل پيش گفته اختلافي ميان آنان بر سرهيچيك از موارد فوق ديده نمي شود.

                  بهتر است به دوستاني كه چهره هاي مطرح در جمهوري اسلامي را، آنچنان جدي مي گيرند كه به تضادهاي ظاهری آنان براي گشايش فرجي در كار ما ايرانيان چشم دوخته اند، يادآور شوم، براي تحليل مسائل ايران بهتراست، شرايط منطقه و جهان، همچنين گذشته كشور خود را مورد دقت بيشتري قرار دهند.

                  به غير از عراق و افغانستان، هم اکنون كدام كشوري را در منطقه خاورميانه سراغ داريد كه با حداقلي از دوگانگي يا چند گانگي "قدرت" برخوردار باشد. اگر دوگانگي قدرت بين مصباح و رفسنجاني درايران را استثنا مي دانيد و آن را به سابقه مبارزات سياسي يكصد و پنجاه ساله ايرانيان نسبت مي دهيد، بايد به شما بگويم از يك منظراشتباه مي كنيد چرا كه هيچيك از"مصباح" و "رفسنجاني" بنا به استقلالی که در اراده شان سراغ دارید، خواست آن مبارزان يكصدوپنجاه ساله را نمايندگي نمي كنند. اما بلافاصله بايد بگويم از منظري ديگر،اگرايشان را نمايندگان امثال شيخ فضل الله و مدرس يا كاشاني مي دانيد، كه تضادهاي آنان را بعد از سالها بازتاب مي دهند، بايد بگويم با يك شرط درست مي پنداريد، و اما آن شرط! آنچه كه در تاريخ سراغ داريم همانطور كه بديل شيخ فضل لله و كاشاني و به عبارتي مبارزان مشروطه با دخالت بيگانگان از رسيدن به خواست تاريخي ملت بازماندند، فرزندان خلف شيخ فضل الله و كاشاني با دوپينگ بيگانگان بر مركب قدرت سوارهستند و به عبارتي ديگر خود بدون دوپينگ بيگانگان توانی برای چنین کاری ندارند كه بخواهند يك نوع دموكراسي بين خودشان برقراركنند، ضمن مخالفت با يكديگر، به مخالفت با ابرقدرت هاي جهان نيز برخيزند. آنهم با وجود این همه مخالف!

                  دركشورهاي تك سرنشين مثل عربستان و اردن اگر شاهزاده يا وليعهدي كمي انحراف معيار داشته باشد، بدون آنكه گندش به جامعه سرايت كند به سرعت با رضايت خانواده سلطنتي ترتيبش داده مي شود. چگونه در چنين خاورميانه اي، آقاي خامنه اي يا مصباح يا رفسنجاني مي توانند با اندیشه های غیر علمی كه دارند با يكديگر مبارزه سياسي خودماني را ترتيب دهند، آن هم با داشتن اين همه دشمن! مخصوصا اگرمثل تحليل گران وطني،آمريكاي جهانخوار! را نيز به ليست دشمنان افراد نامبرده شده اضافه كنيم!

                  با توجه به "گذشته كشور" و "موقعيت خاورميانه" در جهان جز چين و ژاپن (كه بيشتر در عرصه اقتصادي فعال هستند)، كدام كشورقدرتمندي را سراغ داريد كه دست دردست خود بگذارد و نظاره گر جابجايي هاي "قدرت" در ديگر كشورهاي جهان، خصوصا خاورميانه طلايي باشد و به همين سادگي امثال مصباح (بدون آنکه منافعی برای آنان داشته باشند) بتوانند مبارزه سياسي با رقيبانشان را برای خود رغم زنند و حتی براي آمريكا نيز رجزخواني كنند!

                  آمريكايي كه امروز براي حراست از سرزمين مصباح چون اژدهايي تنش را درآبهاي گرم خليج فارس فرو برده، دمش را درافغانستان و سرآتشينش را درعراق بر متکاهای نفتی آن کشور قرار داده، چگونه اجازه دشمنی های جدی را به امثال مصباح خواهد داد. آمریکا كه هم اينك نيز آتش از دهانش فواره مي كشد تا دموكراسي "دست ساز" عراقي را تف دهد، چگونه اجازه می دهد در خاورمیانه ای چنین متصلب عده ای اینچنین یکه تازی کنند!

                  البته ممکن است امثال رفسنجانی و مصباح برای حفظ منافع آمریکایی و تهی کردن ظرفیت های ملی ایرانیان ابزارهایی برای دوره ای خاص، برای آمریکائیان به حساب آیند. اما آنچه که در رفتار مصباح و رفسنجانی مشاهده می شود نبود واقعیت و صداقت است. مشکل امروز میهن ما وجود متحجرین صادق و جاهل نیست. مشکل اساسی در وجود مردان سیاست پیشه ناصادق و خیانت کاری است که تمام پیشینه آنان حکایت از همراهی با منافع بیگانگان و رویارویی با منافع ایرانیان بوده است.

                  قطعا اگر گند "بنياد گرايي" امثال مصباح زندگي نرم افزاري آمريكا را تهديد كند، یا که خطری از جانب نیروهای مدنی ایرانیان، قدرت حاکم (پاسدار منافع آمریکا)را تهدید نمايد، امثال مصباح بهانه خوبی خواهد بود، برای تهاجم به مردمی که به دور از آموزه های رسمی حاکمیت در تلاش برای ایجاد جامعه ای مدنی بوده اند، تا بدين ترتيب بنیانهای خودساخته مردمی- مدنی بوجود آمده را به کلی نابود گرداند. ويرانه اي از كشوري مظلوم بسازد تا چراغ كارخانه هاي اسلحه سازي خود را تا نفس هاي آخر به قيمت ويراني كشوري ديگر روشن نگهدارد.

                  Comment


                  • بعد از دوم خرداد 76 گروهي از نزديكان رئيس "جمهور اسلامي" وقت،"محمد خاتمي" از جمله برادر ايشان حزبي تحت عنوان "جبهه مشاركت ايران اسلامي" تشكيل دادند، اين حزب از ميان نسل دوم دست اندركاران حكومت اسلامي كه طبقه جديدي را بعد از جنگ در ساختارسياسي، اقتصادي، اجتمايي جامعه تشكيل مي دادند، بوجود آمد. قبل از آن حزب "كارگزاران سازندگي" با محوريت رفسنجاني و بعدها چندين حزب و گروه "دست ساز" ديگري براي تنوع درجامعه سياسي ایران ايجاد گرديد. "جبهه مشاركت ايران اسلامي" همراه و همگام با رييس "جمهوراسلامي" به سر دادن شعاراصلاحات روي آورده وجملگي سعي داشتند "ويرايش" جديدي از حكومت ديني ارائه دهند.
                    به دليل طغيان موج خفته آزاديخواهي،اصلاح طلبي، جامعه مدني و دهها شعار زيبايي كه بعد از دوم خرداد و با روي كار آمدن محمدخاتمي سر ريز شده بود، از جمله شعار"ايران براي همه ايرانيان"، حزب "جبهه مشاركت ايران اسلامي" توانست به كمك روزنامه هاي نوپا و روزنامه نگاران تازه نفس و همراهي هزاران دانشجوي پرشور، اكثريت "مجلس اسلامي" ششم را به تصرف خود درآورد، غافل ازآنكه "آقا"ها و "آقا" زاده هاي آنور جوب، یعنی همان برادران سابق و"عموزاده های" کنونی هرگز اجازه نمي دادند كه يك وجب از خاک ايران متعلق به ايرانيان غيرخودي بشود چه رسد، كه بخواهد متعلق به همه ايرانيان باشد! چراکه آنان تمام ایرانیان غیرخودی را مستاجرین موقت خود می دانند. "جبهه مشارکت" که بعدها دنباله نام خود یعنی "ایران اسلامی" را فاکتور می گرفت، تلاش هايي نيز براي انجام اصلاحات مورد نظر خود نمود، اما به دليل مقاومت سرسختانه دوستان "مركزي" خويش، كاري از پيش نبرد.
                    غافل ازهرحرف و حديثي، كه بر اين گروه مترتب است، يك نكته قابل تامل و بسياراساسي در پيرامون تکه "ایران اسلامی" عنوان اين حزب وجود دارد. همانطور كه مي دانيم در جهان تنها يك كشوربه نام "ايران" وجود دارد،اين كشور به محدوده جغرافيايي مشخصي اطلاق مي شود، كه با كوهها، دشتها و درياهايش به خاك یک سرزمین اطلاق مي شود.
                    خاك سرزميني كه "ايران" نام گرفته، زيستگاه مشترك بسياري از اقوام و اديان است. "خاك" يا "كشور" تنها مي تواند به يك امرطبيعي يا جغرافيايي وصف شود. مثل "ایران معتدل" یا "ایران مرطوب" در سایر موارد تنها ايران صفت همه ايرانيان است، آنرا نمي توان به خُلق و دين عده اي هرچند بسيار از ساكنانش وصف نمود، "ایران" تنها موصوف امري طبيعي مي تواند قرار گیرد. هيچ امر انساني و اعتقادی نمي تواند خاك طبيعي را وصف كند، دين نيز امري انساني است. به هيچ وجه "حقوقي" به نظرنمي رسد كشوري كه زيستگاه فرقه هاي مختلف انساني است، آنرا تنها به يك آيين مشخصي اطلاق نماييم. قطعا چنين عنواني درپشت خود، اراده ای کیش پرستانه را به همراه دارد، حتي اگربانيانش چنين اراده اي را در سر نداشته باشند.
                    خاك و طبيعت به هيچ امر ثانوي مثل "دين" وصف نمي شود. خاك طبيعت را تنها با اوصاف طبيعي مي توان وصف نمود. علي رغم اينكه بسياري از ايرانيان ازجمله اين قلم دين اسلام را كاملترين دين مي دانند، اما وصف ايران به صفت اسلامي اراده اي آشكار براي تصاحب خاك "مشترك" همه ايرانيان است، خاكي كه با انسان زرتشتی، مسيحي، يهودي و سایرنهله های فکری مشاع و مشترك است. تصورمي شود كه دست اندركاران "حزب مشاركت ايران اسلامي" بر اين باورند كه انسان براي اختيارهر نام و عنواني، مختار است. اما اينگونه نيست، ممكن است ما براي انتخاب عنوان آنچه كه کاملا متعلق به خودمان است، مختار باشيم. ولی براي استفاده و كاربرد عناوين مشترك، مثل "ايران" لازم است وسواس هاي حقوقي فراواني را درنظربگيريم، درغير اين صورت شعار "ايران براي همه ايرانيان" تحت عنوان "جبهه مشاركت ايران اسلامي" ادعاي دروغيني بيش نخواهد بود.
                    اطلاق هر صفتي، موصوف را دقيق تر مي كند، مخصوصا اگر صفت، تعلق و تصاحب موصوف را آشكار كند. وقتي "خليجي" را "فارس" مي ناميم، يعني در حقوق بين الملل به دنبال آن هستيم كه بگوييم دست كم آن "خليج" بيشرش به "فارس" يعني به ما فارسي زبانان تعلق دارد. عرب نيز هنگامي كه "خليج فارس" را " خليج عرب" مي داند، اراده مي كند، تا بگويد كه خليج متعلق به عرب است. البته دست اندركاران حزب مشاركت اشتباه نكنند كه چون شمارمسلمانان در ايران بيشتر است، پس مي توانند، ازعنوان "ايران اسلامي" استفاده كنند. مقايسه يك محدوده جغرافيايي مانند "خليج" يا "ايران" يا حتي نژادي مثل نژاد "فارس" با اسلام كه يك امر اعتقادي است مقايسه اي مع الفارق است. چراكه هيچ امر اعتقادي را نمي توان به طورخالص در يك محدوده جغرافيايي جاي داد. ضمن آنكه هرگز دو نفر معتقد به دين خاصي را نمي توان يافت كه برداشت يكساني از آن دين داشته باشند. پس به دست اندركاران "جبهه مشاركت ايران اسلامي" پيشنهاد مي كنم كه بهتراست به جاي آنكه ايران را با اسلام وصف كنند، اسلام را با ايران توصیف نمایند، مثل "جبهه مشاركت اسلامي ايران"، چنين عنواني براي يك حزب هرچند عنواني پلورال و فراگير نبوده و به دليل ايدئولوژيك و آرمانگرا بودن آن در خور جامعه مدني نمي باشد اما حداقل اشكال حقوقي برآن وارد نيست. چرا كه چنين عنواني بخشي از شهروندان ايران را به خود اختصاص مي دهد، اما عنوان "جبهه مشاركت ايران اسلامي" كل كشور را به خود اختصاص مي دهد، در شگفتم كه چگونه دست اندركاران اين حزب بدون آنكه همچون گروه "جبهه نجات اسلامي الجزاير" ادعاي فراملي براي تشكيلات خود ندارند، نتوانسته اند مانند گروه مذكور، حداقل در انتخاب " نام" خويش حقوق ديگر شهروندان ايراني را رعايت كنند. این قلم، قبلا نیز طی پیامی تلفنی به روزنامه "مشارکت" ارگان غیررسمی حزب مذکور اشکال حقوقی نام " جبهه مشارکت ایران اسلامی" را متذکر شده بودم .

                    Comment


                    • بي شك آمريكا و هر كشور "سيستماتيك" ديگري براي حفظ، افزايش و گسترش منافع خود در جهان به دنبال "طرح" و "برنامه" براي دستیابی به اهداف تعيين شده است. در گذشته به دليل كندي تحولات و لكنت ارتباطات و كمبود امكانات "طرح" ها و "برنامه" ها به گونه اي طراحي مي شد كه هدف و نتيجه از پس فرايند زماني مشخصي به نتيجه مي نشست. وجود متغير تعيين كننده اي چون "زمان" در اين "طرح" ها، آنها را به نتايجي نا مطمئن و مبهمي رهنمون مي ساخت.
                      گسترش ارتباطات، شتاب تحولات و فراواني امكانات، دردنياي پيشرفته امروز، متغير "زمان" را در محاسبات برنامه ريزان كشورهاي پيشرفته براي پيگيري منافع خود در جهان، به شدت محدود نموده است. به گونه اي كه امروزهدف و نتيجه در جاي جاي مسير فرايند يك "طرح" مشخص شده و اگر طرحي ازمرحله اي فايده به مقصود نباشد، مراحل احتمالي پيش بيني شده ديگري جايگزين مي گردد. البته این مفهوم از طرح و برنامه با طرح ها و برنامه های داخلی کشورها که به تناسب امکانات واطلاعات مشخصی طراحی می شوند کاملا متفاوت است. بر عکس در چنین طرح هایی مقوله"زمان" نقش تعیین کننده ای دارد.
                      اكنون طرح ها و برنامه هايي كه در دستگاه سياست خارجي كشورهاي پيشرفته جهان پيگيري مي شود به گونه اي است كه نتيجه و هدف طرح ها و برنامه ها تنها در پايان فرآيند مشخصی در نظر گرفته نمي شوند، هر چند ممکن است براي هر طرح و برنامه کلان، فرآيند زماني مشخصي تعيين شود، اما در چنین فرآیندی، اهداف و نتايج خُرد و روزمره، به طور نسبي در جاي جاي مسير فرآيند يك طرح و برنامه تعيين می شود.
                      بطوركلي برنامه ريزي براي پيشبرد اهداف کشورها سالیانی است، که از شكل سنتي خود جدا شده و به دليل سرعت تحولات و نقش تعيين كننده اين تحولات بر متغيرهاي مختلف زندگي بشر به صرفه به نظر نمي رسد كه در روابط خارجي كشورها، هزينه اي براي برنامه ريزي هاي بلند مدت اختصاص داده شود. چرا كه تاثير و تاثرات زندگي اجتمايي امروز بشر به شكلي برق آسا ادامه دارد و برنامه ريزي هاي زمانبر را برای برنامه ریزان، پرهزينه، مبهم و با مشكلات غيرقابل پيش بيني مواجه مي كند. البته اين بدان معنا نيست كه هيچگونه هدف زمانمند شده ای درپايان فرآيند طرح ها و برنامه ها ترسيم نشده باشد. بلكه طرح ها ممكن است ضمن نتيجه بخش بودن مرحله به مرحله آنها، در هنگام اجرا درحالت تكاملي خود هدفي كلي تر را نيز در بر داشته باشند، آنچه كه طرح هاي امروزي را با گذشته متفاوت مي كند نتيجه بخشي مرحله به مرحله آنهاست كه عدم موفقيت درهرمرحله مي تواند احتمالات جايگزين را در ادامه فرآیند به همراه داشته باشد، اما بهتر است كليه طرح ها و برنامه ها به دليل فوري و فوتي بودن نتايج كه به فوري و فوتي بودن تحولات وابسته هستند، هدفي مستتر در طول فرآيند و در مسير شیوه انجام به همراه داشته با شند در غير اين صورت مانند نوش دارويي خواهند بود كه پس از مرگ سهراب مي رسند.
                      خصايص شمرده شده در بالاهرگونه پیش بینی و نتيجه گيري قطعي و يقيني در برنامه ريزي هاي سياست خارجي کشورهای پیشرفته از جمله آمريكا را با مشكل مواجه می کند. چرا كه تحولات جديد در هر مرحله مي تواند تامين كننده منافعي براي برنامه ريزان و مديريت كنندگان تحولات باشد و نوعي ديگر از پیش بینی و تحلیل تحولات را رقم زند.
                      ماهیت تحولات و شکل مدیریت آنها تحلیلگر امروزی خصوصا تحلیلگر جهان سومی را به این نتیجه می رساند که نمی توان به درستی یا نادرستی گزاره ها یقین و اعتماد کامل نشان داد، بطور مثال نمي توان به يقين گفت "آمريكا دشمن ايران است يا برعكس" و به همين ترتيب نمي توان نتيجه گرفت كه "ايران منافع آمريكا را تحديد مي كند و آمريكا نيز درصدد سرنگوني رژيم تهران است". چرا که دوستی و دشمنی ها درجهان امروز به میزان تامین و تحدید منافع طرفین بستگی دارد. به هیچ عنوان نمی توان لفاظی های دشمن کیشانه یا تعریف و تمجید های دوستی مابانه را محور تشخیص دوستی و دشمنی بین کشورها قرار داد، ضمن آنکه منافع كنشگران* اصلي جهان، همواره مستمر، نسبي، گسترده و متغير است.
                      "مسئله ايران" مانند هر مسئله دیگری در جهان مي تواند برای کنشگران اصلی جهان دريك زمینه به عنوان هدف مطرح شود و در زمینه ای دیگر به عنوان وسيله! زیرا رقابت در میان کنشگران بر سر منافعشان نیز درموضوعاتی مانند "مسئله ایران" یا مسائل دیگرجهان طرح و پیگیری می شود. "مسئله ایران" هر زمان كه مورد هدف واقع مي شود، کنشگر آن را نسبت به اهداف ديگر خود، همچنین گستردگي واستمرار هدف مورد نظر را با سایر منافع متغير خویش مورد سنجش قرار می دهد. سپس ماهیت ارزشی آن را تعیین می نماید. آنگاه كه چنین مسئله ای در حكم وسيله قرار مي گيرد نیز به همین ترتیب کنشگر آن را نسبت به ابزارهاي متغيرديگر، همچنين استمرار و گستردگي لازم آنها را براي تامين اهداف "طرح"، مورد سنجش قرار می دهد. با اين حرف و حدیث ها مي خواهم بگويم هر نوع اراده و اقدام و ابزارهاي مورد نیازآنها براي پيشبرد امري در دنياي معاصر، بسيار گسترده، نسبي، متنوع ، متغير و مستمراست. ارزیابی هدف و جهت یابی مسیر حرکت کنشگران اصلي جهان امروز(مانند آمریکا) بسیار مشکل می نماید. این مهم تنها از طریق سیستم های برخوردار از عقل جمعی قابل تحلیل و شناسایی خواهد بود، با این حساب بهتر است خود را براي زيست درجهاني چنين متغيرآماده كنيم، و برای ایجاد سیستمی برخوردار از امکانات عقل جمعی در کشور خود(ايران) همت بگماریم. امری که درشرایط کنونی به هیچ وجه درکشور ما یافت نمی شود.
                      آمريكا و غرب در تعقير مسير دادن آني تحولات، امكانات وسيعي دراختيار دارند، آنها مي توانند با وارد كردن موضوعات جديد و غيرمنتظره مسير تحولات را به تناسب اهداف پيش بيني شده خويش تعقيير دهند و افكار عمومي جهان مخصوصا تحليل گران جهان سوم را به سمت شرايط خود ساخته بكشند، اينجاست كه ناظران تحولات كنوني جهان اگر بخواهند نسبت به تحولات جهان امروز كنشگر باقي بمانند بهتراست، تحليل هاي خود را به احتمالات بيشتري آغشته كنند تا يك تعادل حداقلي بين رفتارهاي قدرت هاي برخوردار ازامكانات با تحليلگران مستقل و فاقد امكانات فراهم شود درغير اينصورت تحليلگران جهان سوم همواره تحليل هاي "واكنشي"* را بازتاب خواهند داد.
                      تحولات سالهاي اخير خصوصا تحولاتي كه در اقدامات آمريكا بعد از واقعه يازدهم سپتامبر2001 به وقوع پيوسته نشان مي دهد كه نگاه برنامه ريزان سياست هاي خارجي كشورهاي غربي خصوصا آمريكا به جهان، نگاهي متفاوت به نظرمي رسد. به گونه اي كه يازدهم سپتامبر2001 را مي توان به عنوان مبدأ تاريخي جديدي در رفتارهاي آمريكا با ساير نقاط جهان به حساب آورد. حداقل در ظاهر مي توان ديد كه اين واقعه "طرح" ها و"برنامه" هاي جديدي را از آستین سیاستمداران و برنامه ریزان کاخ سفید به ميدان كشيده است.
                      سیاستمداران آمريكا نيز مانند برنامه ريزان جنگي كشور ما كه( درجنگ باعراق) هر يك ازعمليات هاي جنگي را به يك نام خاصي مي خواندند،هريك از عمليات منفعت طلبانه خود را در جهان، به نام مشخصي مي خواند، اكنون عمليات دفاع ازدموكراسي "رمز" رفتار آمريكا در جهان است. ما نيز در شرايط ناگزيري كه هستيم تنها در نهايت نا اميدي مجبوريم اميدوار باشيم كه اين عمليات بر خلاف عملياتهاي ديگرآمريكا در جهان، علاوه بر منافع ملت آمريكا منافع ملت هاي تحت ستم را نيز در بر داشته باشد. البته که بعید به نظر می رسد.
                      رفتارآمريكا قبل از يازدهم سپتامبر2001 براي بسياري از ناظران منصف عالم واضح و مبرهن است كه براي اين كشور قدرتمند، علي رغم شعارهاي حقوق بشري كه سرمي دهد، در كليه برنامه هايش هدف وسيله را توجيح مي كند. البته اشكالي ندارد كه هدف وسيله را توجيه كند، اما درهر شرايط بد نيست كه ارزش جان انسان نيز بخشي از اين اهداف باشد. اما آنچه كه ديده ايم، تنها ابزارشدگي جان انسان بوده است.
                      براي درك رفتار آمريكا بعد از واقعه يازدهم سپتامبر2001 كه به صورتي عملگرايانه و تهاجمي در جهان رفتار مي كند، مي توان با مرور اجمالي تحولات سالهاي اخير در منطقه خاورميانه، شناخت دقيق تري از رفتار تنها ابرقدرت جهان بدست آورد.
                      به خاطر مي آورم، حكومت طالبان، هنگامي كه تنها بخشي از خاك افغانستان را به تصرف خود درآورده بود، توسط چند كشور، يعني آمريكا، عربستان، پاكستان و امارات متحده عربي به رسميت شناخته شد، همزمان سخنگوياني درآمريكا، از جمله يك خانم! خوش زبان با امكاناتي وسيع، نقش رابط و رايزن براي به رسميت شناختن حكومت طالبان توسط ساير كشورهاي جهان را به عهده گرفته بودند.
                      حكومتي كه ابتدايي ترين حقوق انساني(ازجمله حقوق زنان) را رعايت نمي كرد، مورد توجه و پذيرش محافل قدرتمند آمريكا قرارگرفته بود، حمايت پيدا و پنهان آمريكا(آنهم درآستانه قرن بيست ويكم) از حكومت غير منتظره و شگفت انگیز طالبان ، آنهم درمقابل متحدان سابق خود يعني گروههاي رنگارنگ مجاهد افغان كه در قبال دولت كمونيستي نجيب الله و شوروي، یار و قارآمریکا بودند و تلاش مجدانه اي را براي شکست شوروی و رژیم دست نشانده او در افغانستان بعمل آورده بودند، شگفتي بسياري را از چرخش نا گهانی مواضع آمريكا برانگيخته بود. به دليل سهم خواهي گروهای مجاهد افغان از حكومت تازه تاسيس طالبان، درگیریها و موشک پرانی ها چند ماهی میان گروههاي ازهم گسسته مجاهد با حکومت طالبان ادامه يافت ، مجاهدین رنگارنگ و بعضا مشکوک ( چون حکمتیار)كه به دليل سقوط حكومت كمونيستي براي آمريكاييان بلا موضوع شده و از حمايتهاي آمريكا بي نصيب گشته بودند صحنه را به طالبان باختند، تنها مقاومت سرسختانه اتلاف شمال به رهبري احمد شاه مسعود، مانع از گسترش سيطره طالبان بركل خاك افغانستان گردید، به دلیل مقاومت سرسختانه مسعود درمقابل طالبان، علي رغم حمايت پاكستان، عربستان وآمريكا از حکومت مذكور، طالبها نتوانستند نظم و امنيت مرگبار خود را در سراسر افغانستان گسترش دهند، و بدين ترتيب تشكيل امارات اسلامي افغانستان به تاخير افتاده و با مشكل مواجه شد، به نظر مي رسید آمريكا نیز به دلیل تاخیر در تثبیت چنین امارات فوق مدرنی! كم كم از دست گلي كه به آب داده بود نا اميد شد. به همین دلیل قرار مالوف خود با طالبان را همچون قرارش با گروهای رنگارنگ جهادي افغان (مبني بر حمايت آنها) برهم زد. در این میان احمد شاه مسعود از دژ مستحكم خود(دره پنجشير) به تشكيل دولت ملي افغانستان مي انديشید، براي فراهم آوردن زمينه جهاني اين اقدام به رايزني با كشورهاي ديگر پرداخت به اروپا سفر كرد به عنوان رهبر يك ملت درفرانسه مورد استقبال قرار گرفت. روز نهم سپتامبر 2001 درست دو روز قبل از واقعه يازدهم سپتامبر مسعود به شكل ناجوانمردانه اي ترور شد، از ترور سرنخي به دست نيامد. قطعا افغانستان حاوي احمد شاه مسعود مشكلات خاص خودش را دارد. مسعودي كه يك تنه در مقابل شورويها، كمونيست ها و طالبها ايستاده بود، توان استقرار حاكميت ملي افغانستان را دارا بود، اما فقدان او راه را براي اجراي طرح هاي open به راحتي هموار مي ساخت درهمين ميان واقعه يازدهم سپتامبر2001 اتفاق افتاد، آمريكا، ظاهرا به دليل دست داشتن متحدان سابق طالباني اش دراين واقعه خشمگين شده ، جامعه اطلاعاتي خود را براي در انداختن طرحي ديگر بسيج نمود، تا دمار از "سايه" دهشتناك خود كه با انفجار برج هاي دوقولو بر فضاي آمريكا سايه افكنده بود، درآورد. ، بدين سان بود كه آمريكا به افغانستان (... به خاورميانه ... به جهان) يورش آورد، براي چه؟ براي استقرار دموكراسي!
                      بدين ترتيب آمريكا براي سقوط مزدوران و آموزش ديدگان سابقش كه شبكه هاي مخوف و متنوعي را در مقطعي خاص و براساس باورهاي افراطي اسلام، براي رويارويي شوروي ترتيب داده بود، جنگ خونيني را در افغانستان به راه مي اندازد، دامنه اين شبكه هاي مخوف پس ازسرنگونی و تارومار شدن در افغانستان به عراق کشیده می شود

                      Comment


                      • جریان نظامی – امنیتی برای قبضه کامل قدرت به سه پایه اصلی متکی است:
                        1- بنیادگرایی مذهبی و یا به قول خود آنها "تفکر مکتبی" عنصر پیوند دهنده و مایه انسجام این جریان در نهادهای نظامی، حوزه ها، دانشگاهها و سایر نهادها است. بدون تردید مصباح یزدی و وفادارترین شاگردان وی پرچمدار ان بنیادگرائی مذهبی و متولیان ایدئولوژی این جریان به شمار می روند.
                        2- ارعاب و سرکوب دومین پایه قدرت این جریان به شمار می رود. این جریان از آغاز به اصل "النصر من الرعب" و "ارهاب" اعتقاد داشته و برای به حاشیه راندن و ساکت کردن مخالفان و کسب قدرت، سرکوب را هم استراتژی و هم تاکتیک خود قرار داده است. منتها در گذشته که هنوز به بالاترین پلکان قدرت دست نیافته بود، ایدئولوژی و ظرفیت آن در خدمت علی خامنه ای و حذف و سرکوب رقبای وی قرار داشت، اما از انتخابات نهم به این سو این جریان فقط برای تحکیم قدرت خود عمل می کند و بیش از آن که از علی خامنه ای حرف شنوی داشته باشد، خواهان استفاده از موقعیت وی به نفع خویش است.
                        3- این جریان بر آن است که اقتصاد دولتی، بویژه درآمدهای سرشار دولت از نفت و گاز را در خدمت نظامی کردن فضای جامعه قرار دهد. احمدی نژاد که پیش از انتخابات وعده می داد سفره های رای دهندگان را با درآمد نفت رنگین کند، حالا بر آن است که درآمد نفت را در خدمت تقویت و تحکیم جریان نظامی- امنیتی حاکم شده قرار دهد. با وجود افزایش درآمد ارزی دولت در سال جاری بسیاری از پروژه های توسعه صنعتی، کشاورزی و آموزشی در دولت احمدی نژاد زیر سئوال قرار گرفته اند. و برعکس درآمدهای ارزی کشور بیش از گذشته صرف توسعه صنایع نظامی و هسته ای و توسعه پادگانها و نیروهای نظامی خواهد شد.
                        حکومتی که با وجود درآمدهای عظیم نفتی از نوسازی ناوگان شرکت واحد اتوبوسرانی که برای مبارزه با آلودگی هوای تهران حیاتی است بازمانده است، حکومتی که بر نفت و گاز سرشار ایران تکیه دارد، اما بخش مهمی از بنزین مورد نیاز ایران را از خارج وارد می کند و هنوز نتوانسته است به اندازه نیاز کشور در ایران نفت پالایش کند، بخش عظیمی از بودجه کشور را صرف توسعه موشک و صنایع هسته ای می کند. و کیست نداند که در ایران ایجاد پالایشگاه و سرمایه گذاری برای توسعه صنعت و کشاورزی چه برای رشد اقتصاد کشور، چه برای حل مساله بیکاری و معضلات دیگر جامعه از الویت برخوردار است. در حالی که توسعه صنایع نظامی دست کم در چارچوب حکومت جمهوری اسلامی نه فقط در خدمت منافع ملی نیست بلکه صرفا با هدف تحکیم قدرت نظامیان و پایه های استبداد دینی دنبال می شود.
                        رهبران جریان نظامی- امنیتی با توجه به دشواری های ارتش آمریکا در عراق و بالاگرفتن موج مخالفت مردم آمریکا با ادامه حضور نظامی این کشور در عراق خیالشان از جانب خطر حمله نظامی همه جانبه آمریکا راحت است و از حمله هوائی احتمالی اسرائیل و یا آمریکا هم آن گونه که در یادداشت های پیشین اشاره داشتم نمی ترسند بلکه به آن نیاز هم دارند. بویژه آن که چنین حملاتی هم راه دامن زدن به ناسیونالیسم مذهبی و تحکیم موقعیت آنان را در داخل هموار می کند و هم می تواند بهای نفت را در بازارهای جهانی به سود قدرتی که به دلار نفتی متکی است افزایش دهد.
                        آنها در عین حال می دانند که در شرایط حاضر تحریم اقتصادی همه جانبه ایران نیز برای قدرت های بزرگ کار آسانی نیست چرا که اولا پیش از چنین تحریمی باید جانشینی برای نفت ایران پیدا شود و ثانیا آن که چین و روسیه احتمالا تحریم ایران را وتو خواهند کرد.
                        با این همه باند نظامی- امنیتی بعید است بتواند رویای قبضه کامل قدرت در ایران و بقای طولانی خود را عملی سازد. لایه های محروم وندار جامعه و حاشیه نشین های شهرهای بزرگ که زیر تبلیغات و وعده های بسیج سپاه پاسداران و به امید بهبود وضع خود به احمدی نژاد دل بسته بودند به سرعت متوجه خواهند شد که دوران او سیاهترین دوران برای اقشار کم درآمد و بیکاران و محرومان جامعه خواهد بود. البته سلاح سرکوب و ارعاب هم دیگر در ایران امروز به برائی گذشته نیست. در ایران امروز دیری است که جو خفقان و وحشت دست کم بطور نسبی درهم شکسته شده است. اعتصاب شرکت واحد در تهران می تواند مقدمه ای بر اعتصاب های دیگر در ماههای آینده در ایران باشد، وضع دانشگاههای کشور نیز تا اندازه ای شبیه به آرامش پیش از طوفان است. دولت احمدی نژاد قطعا نخواهد توانست به وعده های اقتصادی و رفاهی خود عمل کند. برعکس با توجه به شدت گیری فرار سرمایه ها از ایران (در این چند ماه رقم فرار سرمایه به دوبی 13 میلیارد دلار بوده) و توقف کامل سرمایه گذاری های خارجی در ایران- بجز در قسمت نفت و گاز- وضع از آنچه هست بدتر خواهد شد.
                        فشارهای خارجی نیز هرچند نه به صورت تحریم همه جانبه به ایران افزایش خواهد یافت. از این گذشته هیچ بعید نیست که در مقابله با جاه طلبی های نظامی و شعارهای ماجراجویانه احمدی نژاد قدرت های بزرگ به فکر تجزیه ایران و مقدمتا ایجاد ناآرامی و تنش در مرزهای کشور از طریق حمایت از برخی مطامع و مقاصد همسایگان برآیند. شیخ نشین های خلیج فارس، ترکیه و آذربایجان در شمال و غرب کشور و حتی عراق و افغانستان در آینده نه چندان دور می توانند به ابزار مورد حمایت آمریکا و متحدان آن برای فشار بر ایران و ایجاد درگیری های مرزی در چارسوی ایران تبدیل شوند. سیاستها تبعیض گرایانه جمهوری اسلامی زمینه چنین تنش هائی را از مدتها پیش در دل خوزستان، کردستان، آذربایجان و بلوچستان پرورانده است.
                        دشواری های آمریکا در عراق مانع از آن نیست که در صورت بالا گرفتن بحران آمریکا این بار همراه با متحدان خود از طریق اتحادیه نظامی ناتو علیه ایران وار عمل شود. گویا رزمایش (مانور) نظامی پیمان ناتو در ترکیه در ماه گذشته نوعی هشدار به جمهوری اسلامی بوده است. گفته می شود که روسها نگرانی خود را در این باره به اطلاع مقامات جمهوری اسلامی رسانده اند خلاصه آن که باند نظامی- امنیتی ایران را به سوی فاجعه هدایت می کند، فاجعه ای که در بهترین حالت به ویرانی اقتصادی و صنعتی هرچه بیشترکشور می انجامد و در بدترین حالت کشور را به سوی تلاشی و تجزیه خواهد برد.
                        عقلای جمهوری اسلامی کسانی هم چون هاشمی رفسنجانی، خاتمی و غیره که خوب می دانند در مسیر این فاجعه جمهوری اسلامی نیز نابود خواهد شد از فردای انتخابات مجلس نهم به این سو اختلافات و رقابت های گذشته را کنار گذاشتند و برای نجات کشتی جمهوری اسلامی دست به دست هم داده اند. کار به جائی رسیده که حالا علی خامنه ای نیز از غولی که خود برای ترساندن رقبا از بطری درآورده، وحشت کرده است. چرا که از این پس این غول درنده گوش به فرمان او نیست. جبهه ای که در عمل روحانیون سنتی و "مدرن" و جریانهائی هم چون مجاهدین انقلاب اسلامی و مشارکت را در بر می گیرد حالا مترصد موقعیت مناسب ملی و بین المللی برای مهار کردن باند نظامی- امنیتی است.
                        نبرد میان دو جناح رقیب هم اکنون چه پنهان و چه آشکار در مجلس شورای اسلامی، مجلس خبرگان، قوه قضائیه، رسانه های رسمی، مجمع تشخیص مصلحت نظام، و حوزه های علمیه قم به شدت ادامه دارد. دو هفته پیش طلاب دست آموز مصباح یزدی به همراه بسیجی ها در قم طی تظاهراتی علیه مجلس و علیه هر مقامی در هر لباسی که با احمدی نژاد مخالفت کند هشدار دادند. در این تظاهرات که برای مرعوب کردن رفسنجانی و بی طرف کردن و یا هم راه کردن خامنه ای سازمان داده شده بود، تظاهرکنندگان، مخالفان سرشناس احمدی نژاد را به افشای پرونده های فساد مالی فرزندان و وابستگان تهدید کردند. جبهه رقیب باند نظامی- امنیتی اما هنوز در نظام حاکم قدرتمند و ریشه دار است. هاشمی شاهرودی در راس قوه قضائیه از جبهه مخالف به رهبری هاشمی حمایت می کند و هم او است که دو ماه پیش در پاسخ به احمدی نژاد اعلام داشت که اگر لیستی در جیب دارید بیرون بیاورید و اگر نه این حرفها بی اعتبار است. نبرد اصلی دو جناح که می تواند سرنوشت جنگ قدرت را تعیین کند، نبرد بر سر همراه کردن علی خامنه ای است. واقعیت آن است که او از ماهها پیش در نگرانی، تردید و بلاتکلیفی به سر می برد. او احساس می کند که با پیروزی قطعی باند نظامی- امنیتی جایگاه خود را از دست خواهد داد و چه بسا مقام رهبری به شخص مصباح واگذار شود. از طرف دیگر به جناح دیگر نیز بی اعتماد است و می ترسد که با تضعیف قدرت باند نظامی- امنیتی بتدریج خود وی به حاشیه رانده شود. هر دو جناح می کوشند به هر وسیله ممکن خامنه ای را با خود هم راه کنند. خامنه ای اما به بیماری فلج سیاسی دچار شده است او اینک رهبر واقعی هیچ یک از دو قطبی که در جنگ قدرت رویاروی هم قرار گرفته اند نیست. او که خود مسبب اصلی قدرت گیری باند نظامی امنیتی است، حالا نمی داند در کنار کدام یک از دو جناح بایستد. در طول حیات جمهوری اسلامی موقعیت ولایت فقیه هرگز تا به این حد ضعیف نبوده است. گفته می شود که احمدی نژاد بر خلاف خاتمی در سخنرانی های خود به ندرت به مقام رهبری اشاره می کند. با این همه تعادل قوا به گونه ای است که حمایت خامنه ای از هریک از دو جناح می تواند به پیروزی آن بر جناح رقیب بیانجامد، بی طرفی کنوی خامنه ای وی را در هر دو جناح رقیب به شدت تضعیف می کند و در دراز مدت از نقش وی در جنگ جناح ها می کاهد. کم نیستند ناظرانی که بر این عقیده اند که علی خامنه ای در نهایت صلاح خود را در هم راهی با روحانیون و ایستادن در برابر نظامیان خواهد دید. در غیر این صورت او نخستین قربانی فاجعه ای خواهد بود که برا ی ایران دهان باز کرده است.

                        Comment


                        • هیچ چیز بدتر از این نیست که سران جمهوری اسلامی موفق شوند مردم و یا بخش مهمی از مردم را به بهانه دفاع از منافع ملی ایران به حمایت ازسیاست هسته ای خویش برانگیزانند. چرا که در آن صورت مساله سرکوب حقوق بشر و نابودی آزادی های سیاسی به دست حاکمیت تحت الشعاع درگیری ایران با جامعه جهانی قرار می گیرد و دنیا نیز به جای جدا کردن خواسته های مردم ایران از مقاصد رژیم حاکم، حکومت خودکامه وملت را یگانه می بیند و در نتیجه رویاروئی جهانی با حاکمیت به رویائی با همه ایران تبدیل می شود. امری که فاشیسم مذهبی از آن سود خواهد جست و نابودی محتوم آن نیز می تواند با تلاشی و تجزیه ایران همراه شود.

                          طبیعی است که سران جمهوری اسلامی با زیرکی بکوشند نگرانی و مخالفت جهانی با تجهیز حاکمیت به صنایع هسته ای را مخالفت آمریکا و اروپا با حق طبیعی ملت ایران در داشتن صنایع صلح آمیز هسته ای وانمود کنند. و نیز طبیعی است که مردم ایران حق استفاده از صنایع هسته ای را مثل هر ملت دیگری حق طبیعی خود بدانند و مخالفت قدرت های جهانی را با این حق طبیعی برنتابند.

                          بنابراین چه برای مخالفان ایرانی استبداد دینی و چه برای جامعه جهانی تفکیک صریح حق طبیعی مردم ایران از اهداف ماجراجویانه جمهوری اسلامی و دفاع از آزادی و حقوق بشر در ایران مهمترین شرط لازم برای منزوی کردن فاشیسم مذهبی و شکست موثر و کم هزینه آن است.

                          هوشمند ترین رهبران فاشیسم مذهبی، از مدتها پیش تشخیص داده اند که بجز دسته های منزوی وابسته به سپاه و بسیج کس دیگری را نمی توان با شعارهای افراطی مذهبی بسیج کرد و به دنبال خود کشاند، اما برای مسایل ملی میهنی چرا. آنها در مساله بحران هسته ای با زیرکی تمام پرچم حق ملت و منافع ملی را بالا برده اند و زیرکانه درصددند که فاشیسم مذهبی را بر غرور و ناسیونالیسم ایرانی پیوند دهند. برخی از اذهان ساده – عمدتا در میان قدیمی های جبهه ملی و نیروهای موسوم به ملی مذهبی- بدون آن که متوجه مقاصد واقعی افراطیون مذهبی باشند به جای تاکید بر تقدم آزادی بر سایر حقوق ملت و تصریح برماهیت ضد ملی و ناتوانی فاشیسم مذهبی در دفاع از منافع ملی ایران در مساله هسته ای حرفهای سران استبداد را تکرار می کنند. که همین مساله نشانه تاثیر تبلیغات رژیم و احتمال ایجاد اغتشاش در اذهان عمومی در مساله بحران هسته ای است. خلاصه آن که سران استبداد همه امکانات تبلیغاتی خود را به کار گرفته اند تا در مساله هسته ای عرق ملی و میهن پرستانه ایرانیان را با خود همراه کنند تا به زعم خود نهضتی به مراتب بزرگتر و دامنه دارتر از نهضت ملی نفت را در دفاع از برنامه هسته ای جمهوری اسلامی به راه اندازند. نهضتی که پایه های سست شده استبداد را هم در برابر جهانیان و هم در عرصه ملی با سرکوب هرچه بیشتر گرایش ها و حرکت های آزادیخواهانه دوباره تحکیم کند. در رویای برپائی چنین نهضتی است که علی لاریجانی دبیر شورای امنیت ملی جمهوری اسلامی می گوید : در مساله هسته ای میان همه ایرانیان در داخل و خارج همدلی پدید آمده است...(نقل به معنی).

                          پس می شود گفت که باند حاکم نظامی- امنیتی در جمهوری اسلامی که البته رویای دستیابی به سلاح اتمی را نیز از دیرباز به سر دارد با طرح و نقشه ای حساب شده بحران هسته ای را ایجاد کرده است. آنها بر اساس این تحلیل که در شرایط کنونی آمریکا و اروپا امکان مداخله مستقیم نظامی در ایران ندارند به استقبال بحران هسته ای رفته اند، تا اهداف زیر را نبال کنند:

                          1- به بهانه دفاع از منافع ملی برای فاشیسم اسلامی پایگاه اجتماعی قدرتمندی که ضامن تحکیم رژیم است ایجاد کنند و در سلسله مراتب قدرت نیز مخالفان خود را تسویه کنند. احمدی نژاد در بیانیه روز یک شنبه ( 16 بهمن) خود خطاب به ملت ایران که با ادبیات دفاع ازمنافع ملی نوشته شده می گوید:

                          " این خادم کوچک از مردم شریف تقاضا دارد تا در ایام عزای حسینی در محافل و مجالس ذکر آن حضرت و به ویژه در یوم الله بیست و دوم بهمن نظر خود را در مورد حق ملی برخورداری از انرژی هسته ای که کمتر از حق ملی شدن صنعت نفت نیست با صدای بلند و رسای خود ابراز دارند تا همه جهانیان بار دیگر شاهد خواست و اراده ملت رشید ایران باشند و دولت خادم نیز به وظایف خود عمل خواهد کرد."

                          2- فعلا که آمریکا با بحران عراق و افغانستان روبه رواست از فرصت استفاده کرده و با خروج از آژانس هسته ای و پایان دادن به نظارت آژانس فعالیت های خود را برای دستیابی به تکنولوژی هسته ای مورد نظر خویش تشدید کند. احمدی نژاد در همین بیانیه خود بر این موضع که غرب فعلا قادر به انجام کار مهمی علیه ایران نیست پا می فشارد و می گوید: " آنان که قادر نیستند هیچ اقدام قابل توجه و اثرگذاری را علیه منافع ملت ایران انجام دهند، می خواهند با فشار سیاسی ما را وادار به عقب نشینی کنند." حتم بدانیم که باند نظامی حاکم شرایط را برای توسعه و تکمیل صنایع هسته ای و تبدیل جمهوری اسلامی به قدرت اتمی مناسب دیده و منافع و موجودیت ایران را در این قمار ماجراجویانه و خطرناک به بازی گرفته است.

                          حکومت جمهوری اسلامی طبق نقشه به استقبال بحران هسته ای و پیامدهای بعدی آن می رود. اما آیا در میان نیروهای اپوزیسیون و یا درمیان قدرت های اصلی مخالف تجهیز جمهوری اسلامی به صنایع هسته ای طرح و نقشه سیاسی حساب شده ای برای خنثی کردن نقشه سیاسی رژیم در کشاندن ملت ایران به میدان مقابله خود با قدرت های جهانی و مخالفان داخلی دیده می شود؟ پاسخ من به این پرسش منفی است.

                          به باور من مهمترین عرصه پیکار با فاشیسم دینی و برنامه های ماجراجویانه آن دفاع از آزادی و حق حاکمیت ملی ایران و بردن این ایده به میان مردم است که باند نظامی بحران هسته ای را برای تحکیم قدرت خود علم کرده است. که مخالفت جهانی با توسعه صنایع هسته ای ایران بخاطر مخالفت با جریانی است که پرچمدار بنیادگرائی اسلامی و خواهان نابودی اسرائیل و حامی جنبش های بنیادگرا و تروریستی دینی در منطقه است. که دنیا نه می تواند و نه می خواهد مخالف توسعه صنایع هسته ای ایرانی باشد که آزادانه حکومت گران خود را بر می گزیند. اما بسیار منطقی است که جهان به حکومت خودکامه ای که حامی ترور و خشونت دینی در هرکجای جهان امروز است، ابراز نگرانی کند و با تجهیز آن به صنایع هسته ای که می تواند به تولید بمب اتمی بیانجامد از در مخالفت درآید.

                          26 سال است که رهبران جمهوری اسلامی به بهانه مبارزه با خطر مداخله خارجی و مبارزه با قدرت های بیگانه، ثروت ها و فرصت ملی را بر باد داده و بدین وسیله به عمر خود کامگی دینی افزوده اند. بحران هسته ای و دعوت از مردم برای حمایت از منافع ملی در این بازی خطرناکترین ترفندی است که افراطی ترین دشمنان آزادی و حاکمیت ملی مردم ایران برای بقای حکومت خود علم کرده اند. دریغ از مردم ایران اگر پس از 26 سال تجربه تلخ، عرق ملی و میهنی خود را نثار خودکامگانی کنند که از آغاز تا به امروز منافع ملی ایرانیان را قربانی اهداف بنیادگرایانه و ضد ملی خود کرده اند و در بحران هسته ای کنونی بی اعتنائی به مصالح و منافع ملی ایران را به اوج رسانده اند.
                          جریانات اپوزیسیون، روشنفکران جامعه ایران و قدرت های جهانی مخالف تجهیز بنیادگرائی دینی به صنایع هسته ای، در صورتی می توانند به طور همزمان در جهت منزوی کردن فاشیسم مذهبی در ایران حرکت کنند که حساب حاکمیت را از حساب ملت کاملا و به روشنی جدا کنند.

                          مخالفت جهانی با تجهیز حاکمیت ایران به صنایع هسته ای باید همراه باشد با دفاع از آزادی و حقوق بشر در ایران و دفاع از حق مردم ایران و حکومت دموکراتیک آینده ایران از داشتن چرخه کامل صنایع هسته ای در غیر این صورت فاشیسم مذهبی موفق خواهد شد بر ناسیونالیسم ایرانی سوار شود. امری که همه از آن زیان خواهند دید.

                          Comment


                          • نمی دانم کدام یک از نویسندگان آلمانی است که می گوید پس از فاشیسم ادبیات آلمان با این دشواری بزرگ دست به گریبان شد که همه واژه های قشنگ را تبلیغات نازی آلوده کرده بود. چنان که لازم بود چهره واژگان پیش از به کارگیری از آلودگی ها پاکیزه شوند و این کار سالها به درازا کشید.(نقل به معنی)

                            فاشیست ها آزادی را به نام آزادی لگدمال می کردند، شکنجه و آدم سوزی را "مهربانی" و انسان دوستی می نامیدند، بدترین بی عدالتی ها را عدالت می خواندند و دگراندیشان و غیرمسیحیان را به نام مسیح و دین او در آتش می سوزاندند.

                            آنها بدترین و بی رحم ترین حکومت تاریخ را پرچمدار رهائی بشریت از فقروفساد و بیعدالتی وانمود می کردند و شریف ترین وجدانهای زمان را به اتهام دشمنی به حقوق ملت، میهن و انسانیت خوار می داشتند.

                            از فاشیستهای آن روزگار بدتر سردمداران حاکمیتی هستند که 61 سال پس از فروپاشی فاشیسم در قرن بیست و یکم با جسارتی زشت تر از سلف خود واژگان قشنگ زبان شیرین شعرپارسی را چنان به تبلیغات زشت خود آلوده اند که پس از آنها مجبوریم چهره های سیاه شده واژه ها را در رودها و دریاها بشوئیم.
                            احمدی نژاد خطاب به رئیس جمهور آمریکا می گوید:
                            " بازرسان اروپائی وجود زندانهای مخفی را در اروپا تائید کرده اند. من نمی توانم آدم ربائی شخصی و بردن آن مرد یا زن به زندانهای مخفی را با اصول هیچ سیستم حقوقی ارتباط دهم... من نمی توانم درک کنم که چگونه چنین اقداماتی مطابق با ... آموزه های مسیح، حقوق بشر و ارزش های لیبرال" می تواند باشد.

                            حاکمان جمهوری اسلامی البته با بهره برداری از آنچه آمریکا در گوانتامو و عراق کرده و آنچه سازمان سیا در زندانهای مخفی خود در اروپا مرتکب شده، به جهانیان درس حقوق بشر و ارزشهای دموکراتیک می دهند، اما خود در ربودن آزادیخواهان، زندانی کردن و ترور روزنامه نگاران و نویسندگان و نابودی این ارزشها روی همه انواع قدرت های ستمگر را سفید کرده اند.

                            در سه دهه گذشته کدام قدرتی در جهان معاصرهزاران زندانی سیاسی را ظرف چند روز، بدون محاکمه، سربه نیست کرده و در گورستانهای دسته جمعی پنهان کرده است؟

                            کدام قدرتی شاعران و نویسندگان و دگراندیشان سرزمین خود را یکی پس از دیگری ترور کرده است؟ نقشه به دره انداختن دسته جمعی نویسندگان و هنرمندان کشور خویش را به نام حفظ امنیت جامعه کشیده است؟

                            کدام حکومتی این چنین وحشیانه، به خوابگاههای دانشجویان کشور خود هجوم برده ودست آخر نیز قربانیان چنین حادثه ای را سالیان سال در زندان نگه داشته است؟

                            کدام حکومتی را امروز روی کره زمین می توان پیدا کرد که به نام عدالت و دفاع از حقوق محرومان، ثروت های آنان را از چنگشان خارج کند و به جیب تروریستهای مذهبی سرزمین های دیگر سرازیر کند؟

                            از ترور دکتر سامی تا قتل های زنجیره ای پائیز 73 -(که وزارت اطلاعات رژیم داریوش فروهر، پروانه اسکندری، محمد مختاری، محمد جعفر پوینده، مجید شریف و پیروز دوانی را به قتل رساند)- از اعدام سعید سلطانپور تا کشتن نویسنده طنزپردازسعید سیرجانی در زندان و قتل زهرا کاظمی در زیر شکنجه، از ترور شاپور بختیار تا جنایت میکونوس از لت و پارکردن فلان معلم در خراسان تا سربه نیست کردن جوانان و تازه عروسان کرمانی از قصاص ها و اعدام های وحشیانه در ملاء عام تا آزار زنان و دختران به اتهام بدحجابی و بالاخره از نخستین روز حیات جمهوری اسلامی تا به امروز کدام حکومتگرانی به اندازه سردمداران جمهوری اسلامی به آدم ربائی و آدم کشی و دشمنی با آموزه های مسیح دست یازیده اند؟ و به راستی در میدان عوام فریبی چقدر می توان گستاخ بود که با چنین کارنامه سیاهی رئیس جمهور احمدی نژاد در نامه به رئیس جمهور آمریکا چنین بنویسد:
                            "... در منشور رسانه یی، انتشار اطلاعات صحیح و گزارش دهی صادقانه ماجرا از اصول اعتقادی است. من تاسف عمیقم را از بی توجهی که برخی رسانه های مشخص غربی نسبت به این اصول نشان دادند ابراز نمی کنم."

                            وقتی این ادعا از دهان کسی بیرون می آید که رسانه های دولتیش مثل صدا وسیما و روزنامه کیهان به گواه یک ملت نمونه های دروغ پردازی هستند، (برنامه هویت و چراغ را در صداوسیما فراموش نکنید)، وقتی این حرفها را سخنگوی حکومتی می زند که روزنامه نگاران را به جرم گفتن یک حقیقت ساده و یا دنبال کردن پرونده قتل های زنجیره ای سالها به زندان می افکند و در دفتر وکیل قربانیان قتل های زنجیره ای (ناصر زرافشان) اسلحه مخفی می کند تا وی را به این بهانه دستگیر و زندانی کند، و دستور توقیف فله ای مطبوعات را می دهد و حتی به احزاب طرفدار جمهوری اسلامی مثل حزب مشارکت اجازه انتشار روزنامه نمی دهد و نظریه پرداز همین حزب را به ضرب گلوله یک بسیجی مدتها است بر صندلی چرخدار نشانده است (سعید حجاریان) در پاسخ چه باید کرد و چه می توان گفت جز آن که بگوئیم شرمتان باد که به حریم واژه ها نیز چنین تجاوز کرده اید.

                            هدف احمدی نژاد از ارسال این نامه به جورج بوش، فریب افکار عمومی در ایران و جهان است. نویسندگان این نامه با بهره برداری از حقایقی هم چون سیاست های دو گانه ایالات متحده در خاورمیانه، دخالت فراموش نشدنی آمریکا در کودتای 28 مرداد، و مسوولیت های قدرت های بزرگ در نابه سامانیهای امروز جهان مدعی شده اند که مدل دموکراسی غربی با شکست تاریخی مواجهه شده و حالا نوبت به حکومت هائی رسیده است که قادر متعال به وسیله پیامبران خود وعده کرده است و گویا امثال احمدی نژاد ماموریت پیاده کردن آن در زمین بر عهده دارند. این نامه یک اقدام تبلیغاتی رندانه است برای جلب پشتیبانی جهانی همه کسانی که به هر دلیل با آمریکا و سیاستهای کنونی آن مخالف اند. در انقلاب ایران آیت الله خمیمی با جلب پشتیبانی همه آنهائی که از سیاستهای آمریکا در ایران ناراضی بودند، موفق شد هم حاکمیت دینی را برپا کند و هم زیر پرچم مبارزه با امپریالیسم آمریکا و متحدان داخلی آن، هر نوع ندای آزادیخواهانه و حق طلبانه را در ایران سرکوب کند. متاسفانه هنوز هم چه در ایران و چه در عرصه جهانی هستند کسانی که تحت تاثیر کوته بینی های ایدئولوژیک، تعصبات مذهبی و نارضایتی های به حق و به جا از سیاستهای دوگانه آمریکا به حمایت بی جا از پرچمی که فاشیسم دینی برای مقاصد شوم خود برمی افرازد بلند می شوند و از بغض آمریکا به آتش بیار معرکه ای که بنیادگرایان دینی برپا کرده اند تبدیل می شوند. غافل از آن که به این ترتیب حرف و عمل آنان در خدمت تحکیم قدرت بدترین ستمگران تاریخ قرار می گیرد. از این کسان در همه جای دنیا هم چنان بسیارند.

                            Comment


                            • انقلاب کرديم که نظم سرمايه داری وابسته رژيم شاه را براندازيم، که هم استقلال! و هم عدالت اقتصادی و اجتماعی داشته باشيم و حالا بالاخره چهره واقعی را از پس شعار مشهور "مرگ برآمريکا" ، نشان داديم.
                              مفهوم آن شعار و آنچه که قرار بود تا شايد محقق شود طرد سيستم و و نوع نظام حکومتی آمريکا، نظامی که برپايه سرمايه داری انحصاری بنا شده و اينک با چنگ اندازی و دخالت نظامی در کشور های مختلف می رود که به يک امپراتوری کامل سرمايه تبديل شود بود. اما حالا چه؟!
                              حال، آقای محسن رضايی دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام بعد از ۲۸ سال که از انقلاب ۵۷ گذشته خبر از يک انقلاب «اقتصادی – اجتماعی و فرهنگی» ديگر در واقع "انقلاب سفيد" می دهد! انقلابی که رسما با تخطی و نقض قانون اساسی، مهم ترين و اساسی ترين و با ارزش ترين و ملی ترين بند اصل ۴۴ قانون اساسی که تاکيد بر عدم خصوصی سازی اموال عمومی و يا صنايع مادر دارد را کاملا باژگونه و در واقع حذف می کند.
                              در اينکه اقتصاد کشور ما سال هاست که ناهنجار، نا هماهنگ، رانتير و در تار مافياهای مختلف اقتصادی در حال فروپاشی است و بايد چاره ای برای آن انديشيد، اختلاف نظری وجود ندارد. ولی چاره اين درد که فجايع اجتماعی و فرهنگی متعددی را موجب شده است، در حالی که می دانيم يکی از ويژگی های ذاتی سرمايه داری کسب سود هر چه بيشتر و سوداگری است، واگذاری صنايع مادرمان ، حتی آب مردم به نام مردم در اختيار سرمايه داران کشور است؟
                              يکی از دلايل در واقع حذف بند «ج» اصل «۴۴» قانون اساسی مثلا ايجاد اشتغال (درد بزرگ مردم ايران) عنوان می شود، ولی لازمه خصوصی سازی انجام حرکت هايی است که فقر و فاصله طبقاتی را هر چه بيشتر تعميق خواهدکرد. مثلا تغيير قانون کار نيم بند کنونی که به نفع سرمايه داران است و آن ها با اصلاح و يا حذف ماده ۲۷ قانون کار که درباره اخراج کارگر توسط کارفرما است، همچنين اصلاح ماده ۱۹۱ درباره خروج کارگاه های زير ۱۰ نفر از شمول قانون کار، دست سرمايه دار را باز می گذارند تا با حداکثر بهره کشی از نيروی کار، حداقل دستمزد را به آنان پرداخت کنند و در صورت اعتراض، به عنوان کم کاری و يا هر دليل واهی ديگری کارگران را به ميل خود اخراج کنند.
                              در همين ۳ ماهه اول سال ۸۵ ، در نتيجه حمايت دولت از خواست سرمايه داران به بهانه افزايش دستمزد کارگران و عدم امکان پرداخت اين اضافه دستمزدها (که در صورت مراجعه به آمار کارگران مشمول اين اضافه دستمزد رقم قابل توجهی نبود)، ۲۰۰ هزار نفر از کارگران اخراج و به خيل کارگران بيکار شده سال های گذشته و خيل ديگر نيروهای بيکار افزوده شده است.
                              حال با تغيير قانون کار و باز گذاشتن دست سرمايه داران و خصوصی سازی صنايع عمومی و مادر و سپردن اين صنايع به علت رانتی بودن کل سيستم ما به همان نهادهای انحصاری، بنياد ها ، سپاه و ... بايد در انتظار فاجعه ای بيش از اين در عرصه معيشت مردم ، فساد و فروپاشی جامعه باشيم.
                              در برخی از نظام های سرمايه داری نهاد تامين اجتماعی را در مقابل اين مشکلات قرا می دهند و عنوان می کنند که اين نهاد با انجام وظايف خود که تامين حقوق بيکاری و غيره است قادر خواهد بود که منافع جامعه را در مقابل هزينه های بار شده بر مردم از سوی سرمايه ، حفظ کند و يا نهاد های مدنی غير دولتی و صنفی به عنوان افزاری در دست مردم کار خواهد کرد.
                              ولی آخر دوستان، کشور ما يک کشور حتی سرمايه داری که در آن ضوابط و استاندار های معينی ناگزير اعمال می شود هم، نيست. بر همگان روشن است که در يک کشور سرمايه داری، دمکراسی هر چند محدود و در سطح معينی، اعمال می شود، به هر حال ليبراليسم سياسی هم وجود دارد. در آنجا سنديکاها و تشکل های صنفی برای همه زحمتکشان اعم از يدی و فکری، هر چند با کاستی ها و برخی زد و بند های حکومتی هم همراه باشد،وجود دارد ، در آنجا رکن چهارم جمهوری و دمکراسی يعنی مطبوعات و رسانه های آزاد (هر چند با کاستی ها و... ) وجود دارد.
                              مردم در اين کشور ها از استاندارد های بالای انسانی نسبت به مردم کشور های در حال توسعه برخوردارند و اجازه نمی دهند که حاکميت ها به حداقل های حقوق اساسی بشری آن ها تجاوز کنند.
                              ما چی؟ سنديکای کارگران شرکت واحد را به جرم تقاضای دستمزد بيش از ۱۵۰ هزار تومان! (در جايی که خط فقر درحدود ۲۵۰ هزار تومان از طرف خود مسوولين تعيين شده است، حال خط فقر واقعی بماند) و حق برپايی دوباره سنديکايشان زندانی می کنند و ده ها نفر را اخراج و خانواده هايشان را به روز سياه می نشانند.
                              پرستارهايمان در پايين ترين حد استاندارد و کم ترين امکانات و ابزار کار و با کار ناگزير در ۲ حتی ۳ شيفت کار به بيماران "رسيدگی"؟! می کنند.
                              معلمينمان همينطور!
                              زنان آنچه را هم که طی يکصدسال گذشته، هر چند اندک و ناچيز، به دست آورده بودند، از دست داده اند!
                              آمار کودکان کارمان بيش ترين رقم را طی سال ها ی گذشته تا به امروز نشان می دهد!
                              افزايش آمار اعتياد، تن فروشی ، نزول اخلاق اجتماعی و الی آخر را هم همه می دانيم!
                              و باز هم ما چی؟ ما با يک ليوان به قول شيرين عبادی شير کاکائو در خيابان های شهرمان شعار می دهيم «مرگ بر آمريکا» و از طرفی هل هله و شادی می کنيم که ؛ به به بند ج حذف شد و دارد بستری آماده می شود که ما را هم به چرخه دلارهای آمريکا راه بدهند!
                              نه. روشن است که هيچ عقل سليمی مخالف« جهانی شدن» نيست. جهانی شدن!، اين رويای ديرباز بشری، رويای تحقق نايافته نيروهای مختلف دمکراتيک و آزاديخواه و لازمه تکامل جوامع انسانی. خب؟ ولی آيا ما از کيفيت، کميت و پيامدهای اين گونه جهانی کردن با اقتصادی تک محصولی و سيطره مافيای اقتصاد، آگاهيم؟ اگر آگاه بوديم قطعا ثروت هايمان را اينگونه ارزان به قيمت يک ليوان شير کاکائو نمی فروختيم.
                              با اين تغيير در بند «ج» اصل «۴۴» قانون اساسی در حالی که به لحاظ سياسی و اجتماعی از حقوق کم بضاعت ترين مردمان قرن ها پيش نيز بی بهره ايم، با زبان و دست بسته، و چشم هايی از حدقه در آمده خود را تقديم امپراتوری سرمايه يعنی آمريکا و شرکايش کرديم. زنده باد ما!

                              Comment


                              • محمدعلی عمويی،عضو کميته مرکزی حزب توده ايران، که چيزی قريب به ۴۰ سال از عمر خود را در زندان های شاه و جمهوری اسلامی گذرانده،در اين گفتگوی کوتاه به پاره ای از ابهامات درباره خبر جعلی چندی پيش روزنامه همشهری به نقل از سايت "عارف نيوز" مبنی بر قصد تشکيل حزبی توسط او و تنی چند از ديگر فعالين سياسی و اجتماعی کشور پاسخ می دهد. عمويی تصريح می کند که «من بلافاصله در همان زمان درج خبر ،اين جعليات را تکذيب کردم.» وی می افزايد «به رغم وجود حزب ۶۵ ساله ای که تمام فعاليت سياسی من در صفوق آن سپری شده است،چه نيازی به تشکيل حزب جديدی است؟!» محمدعلی عمويی به تفرقه افکنان هشدار می دهد!

                                * آقای عمويی همانطور که مطلعيد چندی پيش خبری در روزنامه همشهری، به نقل از سايت «عارف نيوز» درج شد که گويا شما با همراهی تعدادی از فعالان سياسی و اجتماعی ديگر، درصدد پايه‌گذاری يک حزب سياسی هستيد. البته بلافاصله اين خبر از سوی شما تکذيب و در سطح وسيعی منتشر شد. ولی باز هم ظاهرا برای برخی افراد ابهاماتی در مورد خبر مذکور دارند.
                                عمويی: نمی‌دانم انگيزه و هدف از جعل چنين خبری چيست و از سوی چه جريانی جعل شده است. ظاهرا روزنامه همشهری به نقل از سايت عارف آن را درج کرده است. اما سايت عارف از کی و کجا نقل می‌کند؟!
                                از آنجا که اين خبر به کلی بی‌اساس و عاری از هرگونه موضوعيت است، به نظر نمی‌رسد چندان عادی باشد. تا آنجا که مربوط به من است، بيش از اين، آن را به جد تکذيب کرده‌ام و هم‌اکنون نيز هر گونه خبر، شايعه ونقل قول از اين دست را قويا تکذيب می‌کنم.
                                اصولا آنچه قابل توجه است، اين نکته اساسی است که با توجه به پيشينه سياسی و باورهای من و به رغم وجود حزب ۶۵ ساله‌ای که تمامی عمر فعاليت سياسی من در صفوف آن سپری شده است، چه نيازی به تشکيل حزب جديدی است؟
                                انتشار چنان خبر کذبی نمی‌تواند ساده و تصادفی باشد.

                                * همه می‌دانيم که سابقه احزاب سياسی در کشور ما به ده‌ها سال می‌رسد و از سابقه طولانی برخوردارند، با توجه به نيازمان در شرايط کنونی، چه بايد کرد که احزاب سياسی به طورجدی فعال شوند؟
                                عمويی:در شرايط کنونی آنچه بيش از هر چيز نبودش به شدت احساس می‌شود، فضايی باز برای حضور آزاد و علنی احزاب سياسی است.
                                بنابراين کوشش برای رفع اين کاستی و فراهم آمدن امکان فعاليت آزاد احزاب، می‌تواند مهم‌ترين دغدغه فعالان سياسی باشد.

                                *پاره‌ای بر اين باورند که ايرانيان اصولا جمع‌گرا نبوده و در نتيجه روحيه فعاليت حزبی ندارند. ممکن است نظر خود را در اين زمينه بفرماييد؟
                                عمويی:در اين خصوص به تازگی اقدام به نگارش مقاله‌ای با عنوان «تحزب و پيشينه آن در ايران» کرده‌ام که احتمالا در يکی از مجلات معتبر کشور درج خواهد شد.

                                *ممکن است اشاره‌ای براساس آن مقاله بفرماييد؟
                                عمويی:اساس آن نوشته شامل: ۱) رد هرگونه ادعای روحيه ضد تحزب در مردم ايران، به استناد حضور فعال احزابی در مقاطع تاريخی که فضای سياسی کشور باز بوده است. ۲) شرح شمه‌ای از تاريخ حزب توده ايران به عنوان دليل اين مدعا.
                                *لطفا اگر مطلبی ناگفته ماند، اضافه بفرماييد.
                                عمويی:فعاليت احزاب سياسی نيازمند فضايی باز و امکان حضور علنی در تماس مستقيم با توده مردم است. اگر امروز حضور احزاب مردمی و با سابقه کم رنگ می‌نمايد، ناشی از فضای بسته و عوارض دوران سرکوب است.
                                بر اين باورم که هر زمان شرايط مناسب حقوقی و اجتماعی در کشور پديد آيد، شاهد حضور تنوع بی نظير انديشه‌ورزان و فعالان سياسی در احزاب جدی، از جمله حزب توده ايران در ابعادی کم نظير خواهيم بود.
                                در پايان بار ديگر ادعای دروغين سايت نامبرده و نقل قول مذکور روزنامه همشهری و هرگونه شايعه‌ای از اين دست را تکذيب می‌کنم و نسبت به هدف‌های تفرقه‌افکنانه اينگونه جعليات هشدار می‌دهم.

                                Comment

                                Working...
                                X