ISLAM - Ehyagare hoghoghe bashar

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #271

    پرداختن به اين سؤالات، مستلزم توجه به دو نكته است:

    1. هدف شارع از تدوين و تصويب چنين قانونى، برخى اهداف بلند تربيتى و اخلاقى در جامعه است و براى رسيدن به اين اهداف، احكامى را وضع كرده و اهتمام شارع نيز براى عملى شدن اين اهداف روشن است. و امّت اسلامى را نيز به عنوان بهترين امت معرفى مى كند;42زيرا در اجراى اين دستور الهى، كوتاهى نمى كنند. به دليل مزاياى بسيار اين ساز و كار، شارع به هيچ وجه حاضر به ترك آن و يا محدود كردن آن نشده، بلكه آن را واجب نيز گردانيده و سفارش هاى بسيارى نيز بدان كرده است كه تفصيل مطلب را مى توان در كتاب «امر به معروف و نهى ازمنكر» وسائل الشيعه مشاهده كرد.

    آيا بايد از كنار اين ابزار كارامد، كه به شكل خوبى مى تواند اهداف شارع را در زمينه احكام و مقرّرات عملى سازد، به سادگى گذشت و تنها به موارد كم خطر و آرام اكتفا كرد؟ اگر براى دفع تهمت خشونت، جامعه را در گرداب فساد و تباهى رها كنيم، كار خوبى صورت پذيرفته است؟ چگونه مى توان از نظامى كه شارع براى نجات انسان ها تعبيه كرده است; خداوندى كه به مخلوقات خويش عشق مىورزد و مخلوقات را عيال خويش مى خواند و محبوب ترين آن ها را با سودترين ايشان مى شمارد، صرفاً به نام دورى جستن از لفظ «خشونت» چشم پوشى كرد؟43

    2. همان گونه كه اشاره شد، خشونت، تنها در صورتى مصداق پيدا مى كند كه ناشى از برخى حقارت ها، عقده گشايى ها، جمودها و تعصب ها باشد، وگرنه آن جا كه هدف تأمين سعادت جامعه است و اين سعادت نيز قابل اغماض نمى باشد، به هيچ وجه نمى توان عنوان «خشونت» را به كار برد.

    سؤال ديگراين است كه آياامكان سوءاستفاده از اين ساز و كار وجود ندارد؟ و آيا امكان ندارد افرادى در پوشش اين عناوين، دست به اقدامات خشن بزنند و عملكرد نظام «امر به معروف و نهى از منكر» را زير سؤال ببرند؟

    به نظر مى رسد در هر امرى احتمال سوء استفاده وجود دارد و عقلاى جهان براى اين نوع سوء استفاده از مسير خود عدول نخواهند كرد. از سوى ديگر، با مراجعه به شرايط امر به معروف و نهى از منكر، در مى يابيم كه طرح اين سؤال اصولاً جايى ندارد; فقهاى شيعه در باب شرايط امر به معروف گفته اند: «سزاوار است كه متولّى اين كار همانند طبيب دل سوز و پدرى مهربان، كه مصلحت فرزند را مدّنظر قرار مى دهد، باشد، نهى كردن او به خاطر رحمت و عطوفت بر متخاطى باشد، فقط به خاطر خدا اين كار را انجام دهد، عمل خود را از هرگونه شائبه نفس خالى سازد، هيچ گونه برترى براى خود قايل نگردد; چرا كه ممكن است فرد خاطى داراى صفات پسنديده ديگرى باشد كه خداوند از او راضى بگردد و تنها از اين عمل او ناراحت باشد و حال آن كه شخص آمر به معروف از اين توفيق محروم باشد،هرچندخودش اطلاع نيزنداشته باشد.44

    يكى از شرايط ديگر امر به معروف و نهى از منكر در مراحل بالا، آن است كه حتماً بايد با اذن حاكم فقيه عادل و يا امام معصوم صورت گيرد. ويژگى عدالت مانع از تحقق هرگونه روش غيرخداپسندانه مى گردد. بدون اذن امام معصوم يا فقيه عادل، هرگز نمى توان كسى را مجروح كرد و يا از پاى درآورد. با چنين ويژگى هايى بعيد به نظر مى رسد كه از امر به معروف سوء استفاده شود.

    يكى از اشتباهات آن است كه نابسامانى هاى اجرايى را به قانون تعميم دهيم و قانون را زير سؤال ببريم. قانون الهى خالى از هرگونه عيب است. اين افراد هستند كه بايد در مقام عمل، دقت كافى را داشته باشند و مراتب بالاى امر به معروف نيز فقط در اختيار ولىّ فقيه جامع الشرائط مى باشد. اين روش مانع از تحقق هرگونه اختلال در نظم عمومى خواهد شد، بخصوص كه بايد رعايت سلسله مراتب را نيز كرد; يعنى اگر فقيه عادل تشخيص دهد كه با مرتبه پايين تر مى توان مانع گسترش فساد در جامعه گرديد، بايد به همان مرتبه اكتفا كرد.
    اگر از اين زاويه به امر به معروف نظر شود، آن گاه به راحتى نمى توان اين ساز و كار رابستر خشونت سازى معرفى كرد و دست كم اگراين شيوه ازمصاديق خشونت باشد، قطعاً از مصاديق مثبت آن است; چرا كه در پى تأمين سعادت غيرقابل اغماض جامعه بشرى است.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #272
      خشونت; احكام اسلامى و كنوانسيون هاى بين المللى (قسمت دوم)



      در بعضى از نوشته ها، مفهوم مدارا، رأفت و عطوفت با واژه «تسامح» يكى گرفته شده و ادلّه اى كه بيان گر مدارا نمودن است در مفهوم «تسامح» به كار رفته است.با كمى دقت در واژه «مدارا و تسامح» درمى يابيم كه اگر چه اين دو واژه مى توانند مصاديق مشتركى داشته باشند، ولى دقيقاً به يك معنا نمى باشند.


      ب. جهاد

      از جمله مواردى كه به عنوان بستر خشونت در فرهنگ اسلامى مطرح شده موضوع «جهاد» است. اين اشكال تنها مرتبط با «جهاد ابتدايى» است; چرا كه دفاع يك حق طبيعى است و هيچ كس به خود حق نمى دهد كه دفاع را محكوم كرده، يا آن را با واژه هايى كه بار منفى دارند. مقايسه كند. بنابراين، اشكال مزبور تنها ناظر به جهاد ابتدايى است. آنان كه دين اسلام را دين شمشير و فرهنگ آن را بستر خشونت معرفى نموده اند، جهاد را به عنوان ابزار اين كار قلمداد كرده اند و اسلام را دينى دانسته اند كه با اجحاف، تحكّم و قدرت جاى خود را در بين اديان باز كرده و اكنون نيز داعيه برترى بر همه دارد.

      اين موضوع در بين فقهاى اسلامى مطرح است كه آيا جهاد ابتدايى تاكنون تحقق يافته يا همگى جنبه دفاعى داشته است؟ دفاع در دين اسلام، اعم است از دفاع از مرزهاى دارالاسلام و دفاع از مرزهاى عقيدتى. اگر اين مبنا مورد پذيرش واقع شد كه هر جنگى در اسلام جنبه دفاعى داشته، پرداختن به اشكال مذكور وجهى ندارد; زيرا دفاع مطلوب فطرى همه انسان هاست و اصولاً هركسى و هر دولتى براى توجيه كار خود از اين عنوان استفاده مى كند. از ديدگاه اين افراد،جنگ در اسلام، به عنوان آخرين راه و نه اولين راه تعيين شده است. اسلام جنگ را به عنوان يك ضرورت در نظر گرفته است.45

      براساس وقوع پذيرش جهاد ابتدايى، اين اشكال مطرح شده كه چرا اسلام حاضر به تحمّل عقيده ديگران نيست و معتقد است سايران يا بايد اسلام را بپذيرند يا آماده

      كارزار شوند و يا جزيه پرداخت كنند؟ اين عدم تحمل اسلام آيا ناشى از عدم توانايى آن نيست؟ و آيا دينى كه اعتقاد دارد تنها دين پذيرفته شده نزد خداست و داعيه حكومت بر كل جهان دارد، و آيا به شكل منطقى مى تواند وارد ميدان شود؟

      در پاسخ به اين اشكال، ياداورى مى شود كه چنين قضاوتى با توجه به پيشينه اسلام صحيح نيست. دين اسلام برپايه تبليغ و راهنمايى انسان ها به سوى زندگى بر مبناى عقل و منطق است. آيات قرآنى گواه اين ادعا هستند: «انّا هديناه السبيل امّا شاكراً و امّا كفوراً» (انسان: 3); «و ما على الرسول الاّ البلاغ» (مائده: 99); «فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر» (كهف: 29)

      پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمّه اطهار(عليهم السلام) با آن كه مى توانستند از قدرت «معجزه» بهره بجويند، اين كار را نكردند; زيرا خواست اسلام آن بود كه مردم از روى بصيرت و آگاهى و با طيب خاطر آن را پذيرا گردند. اسلام مى خواهد بر دل ها حكومت كند.46

      شهيد مطهرى با بيانى شيوا و تبيين دقيق جهاد ابتدايى، آن را به جهاد دفاعى برگردانيده اند. از ديدگاه ايشان، جهاد ابتدايى مقيّد است و اين گونه نيست كه مطلق باشد. قيدهاى آن «جهاد با جنگ افروزان» (حج: 38ـ41)، «دفاع از حقوق بشر» كه در اين زمينه قرآن سهل انگارى مسلمانان را مورد سرزنش قرار داده است (نساء:75) و «نفى اكراه در پذيرش اسلام» مى باشند. اين ها بيان گر آن هستند كه اسلام افراد را بين پذيرش دين و يا كشته شدن مخيّر نكرده است. توصيه به صلح و مدارا (انفال:67) و رفع فتنه از عالم (بقره: 193) مبيّن اين واقعيت مى باشند.47

      از اين قيود معلوم مى شود كه جهاد ابتدايى منوط به شروطى است كه اگر آن ها مورد دقت قرار گيرند، معلوم مى شود اين گونه جهاد كاملاً پذيرفته و قابل قبول است.

      توجه به اين نكته در رابطه با فلسفه جهاد نيز لازم است كه هدف از جهاد اسلامى، دفاع از حقوق مظلومان است: «وما لكم لا تقاتلون فى سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء والولدان الّذين يقولون ربّنا اخرجنا من هذه القرية الظّالم اهلها» (نساء: 75); چرا در راه خدا و در راه مردان و زنان و كودكانى كه به دست ستم گران تضعيف شده اند، پيكار نمى كنيد; همان افرادى كه مى گويند: پروردگارا، ما را از اين شهر كه مردم آن ستم گرند بيرون ببر؟


      ج. مجازات ها

      مجازات ها در اسلام به عنوان عواملى كه فرهنگ خشونت زايى در خود دارند، معرفى شده اند. مجازات هاى شرعى شامل رجم، قطع دست سارق، شلاق زدن و قصاص مى باشند. اين موارد از شاخص ترين مصاديق حدود و تعزيرات اسلامى هستند كه به عنوان موارد خشن در اسلام مطرح شده اند.48پرداختن به اين موضوع در دو بعد بين المللى و فقهى، مى تواند به شكل خوبى، جوانب بحث را مدّنظر قرار دهد. در اين باره، عناوين ديگرى مثل، مجازات هاى غيرانسانى، رفتار تحقيرآميز، مجازات هاى تحقيرآميز و شكنجه نيزمطرح شده است كه با بررسى موضوع خشونت، مى توان به آن عناوين نيز پاسخ داد.

      اين موضوع در گزارش كاليندوپل نيز منعكس شده است. در قطع نامه 202/49 مجمع عمومى سازمان ملل عليه جمهورى اسلامى ايران در مورد حقوق بشر، شاهد اين اظهارنظرها هستيم. در اين گزارش، از بالا بودن تعداد اعدام ها، وجود شكنجه ها و رفتار يا مجازات خشن غيرانسانى سخن به ميان آمده است. جداى از موضوع اعدام، كه حجم زيادى از گزارش را به خود اختصاص داده، وجود مجازات هاى بدنى مانند قطع دست، رجم و شلاق زدن نيز مطرح شده است و كميته حقوق بشر اعمال اين نوع مجازات هاى سخت بدنى را اگرچه به حكم دادگاه به عنوان مجازات جرم ارتكابى پس از رسيدگى و ثبوت آن باشد، از نوع «شكنجه» دانسته و آن را عملى غيرانسانى و ناقض حقوق بشر تلقّى كرده است. اين مجازات ها را برخلاف حيثيت و كرامت ذاتى انسان دانسته است كه موجب تحقير و پستى او مى شوند.49

      پيش از پرداختن به موضوع خشونت، به اين سؤال پاسخ دهيم كه آيا هر نوع مجازاتى با كرامت انسانى مغاير است؟ مى توان گفت: هر انسانى از كرامت ذاتى برخوردار است و او خودمسؤول حفظ كرامت خوداستوبدين روى، نبايد به حقوق ديگران تجاوز كند. حال اگر به وظيفه خود عمل نكرد و همانند حيوانى، حقوق ديگران را پاى مال كرد، آيا مجازات جرم او با كرامتش تنافى دارد؟ او خود كرامت خويش راحفظ نكرده و اين مجازات نيز نتيجه عملى است كه دو اثر داشته است: تجاوز به حقوق ديگران و از بين بردن كرامت خويش.

      در قرآن كريم، تعابيرى وجود دارد كه مَثَل اين افراد را همانند حيوانات قرار داده كه تنها با زدن و بستن آن ها، مى توان از اجحاف هاى آنان در امان ماند50و اصولاً شلاق و ساير مجازات ها نيز براى همين افراد وضع شده اند.

      براساس همين انديشه، افرادى مثل عبدالقادر عوده معتقد شده اند كه مجازات تازيانه در مورد كسى كه خود حرمت انسانى خويش را رعايت نكرده است، موجب كسر شرافت او نمى گردد.51

      البته در رابطه با ميزان و موارد شلاق، بخصوص در باب تعزيرات، برخى تأمّلات صورت گرفته، ولى اصل آن قابل انكار نيست و منافى با كرامت انسانى نيز نمى باشد.

      ناگفته نماند تبديل شلاق به زندان هيچ اثرى در كرامت انسانى ندارد. به همان اندازه كه شلاق بر كرامت او اثر مى گذارد، زندان نيز مى تواند اثر داشته باشد، حال چرا از يكى به ديگرى پناه ببريم؟

      ارائه هرنوع پاسخ به سؤال اصلى بحث يعنى حقوق جزايى اسلام بدون شناخت فلسفه اين احكام امكان پذير نيست. در تمام نظام هاى دنيا، اعم از نظام رومى ژرمنى، نظام كامن لا، نظام عرفى و نظام مذهبى، اهدفى براى مقررّات جزايى تبيين شده است. طبيعتاً اين نظام ها نيز از اين قاعده مستثنا نيستند. اصلاح مجرم، اصلاح اجتماع، تشفّى خاطر، احقاق حق و پيش گيرى از جمله اين اهداف مى باشند. شايد از بين موارد مزبور، تشفّى و تسلّى خاطر ستم ديده مهم ترين آن ها باشد، به گونه اى كه اگر ستم ديده از طريق قانونى نتواند به حق خود برسد، امكان دست يازيدن به راه هاى غيرقانونى وجود دارد.

      همان گونه كه گفته شد، شارع مقدس هيچ حكمى را بدون مصلحت و حكمت مطرح نكرده است. نكته مهم آن است كه عواطف و احساسات افراد در شناخت اين مصالح سايه نيفكنند و اهداف مهم و طولان دت را فداى برخى مصلحت سنجى هاى موقتى نكنند. بدين روى، در آيات قرآن، بخصوص در زمينه جزايى سخن از «اولى الالباب» به ميان آمده است و نه عواطف و احساسات.

      تفسير و تبيين هر فلسفه اى بايد براساس مصالح فردى و اجتماعى و دنيوى و اخروى صورت پذيرد; امرى كه فقط شارع مى تواند به آن جامه عمل بپوشاند. اين احكام در يك نگاه مى توانند خشن باشند، ولى در نگاه ديگر، عين رحمت الهى هستند; همانند پدرى كه بر فرزند خويش خشم مى كند، چون او را دوست دارد و به آينده او علاقه مند است; اگر خلافى را انجام دهد، ناراحت است و گاهى نيز رفتارى تند از او سر مى زند و حال آن كه چه بسا رفتارى نابهنجارتر را از ديگران ببيند و آن چنان ناراحت نشود. اين نحوه برخورد ناشى از علاقه به فرزند و عدم توجه به ديگران است. آنچه بايد مدّنظر داشت، اين است كه علاقه بايد به صورت حقيقى باشد و نه كاذب و سطحى;يعنى احساسى كه عقل بر آن حكومت كند. بدين روى، قرآن كريم در مورد اجراى حدود بر زن و مرد زانى تصريح مى كند كه «لا تأخذكم بهما رأفة فى دين الله» (نور: 2); زيرا جاى ترحّم نيست. آن جا كه اين جرم در خلوت صورت پذيرد و بازتاب اجتماعى نداشته باشد، اسلام موضوع را به قيامت واگذار كرده است، ولى آن جا كه بازتاب اجتماعى داشته باشد، برخى حدود و تعزيرات براساس اهدافى با رعايت شرايطى وضع كرده است; زيرا در اثر گناه يك فرد و اشاعه آن در جامعه، اجتماع يك قدم به پرتگاه نزديك تر مى شود; همانند ويروسى كه كسى وارد شبكه رايانه اى كند و موجب خسارت هاى زيادى شود. در اين جا، قانون گذار به سبب مهر و عاطفه كه نسبت به اجتماع دارد، بايد وارد عمل شود و مجازات هاى متناسب با آن جرم اعمال كند. كوتاهى و تسامح در اين موارد، ضربه هاى جبران ناپذيرى بر پيكره اجتماع وارد مى كند.

      اسلام از آن جا كه دين جامعى است و همه جوانب قضايا را مدنظر قرار داده است، براى اصلاح و تأديب مجرم، پندگيرى جامعه و مهم تر از همه، هدايت انسان ها به سوى كمال نهايى خودشان و از بين بردن موانع تحقق كمالات وجودى آن ها، صلاح جامعه را بر فرد مقدّم كرده است. عدم مجازات خاطى موجب جرأت پيدا كردن او شده و با تحقق گناه در جامعه، ميل به كارهاى خوب كاهش مى يابد و در مقابل، رغبت به گناهان افزايش پيدا مى كند.52

      ممكن است اين اشكال مطرح شود كه وجود مقرّرات جزايى مورد پذيرش است، ولى اين گونه مقررّات، كه به نظر بعضى ها، خشن و غيرانسانى هستند، آيا امكان نداشت خداوند قوانين مشابهى كه با كرامت انسانى نيز در تعارض نباشند، وضع كند؟
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #273

        در پاسخ اين سؤال، مى توان گفت:

        1.هربديل ديگرى خودمى تواندموردسؤال واقع شودومعلوم نبودتبعات آن ها كم تر از آنچه اكنون وجود دارد باشد. زندان و يا جريمه كه به عنوان بديل معرفى مى شوند، مى توانند عوارض بدترى براى جامعه فراهم كنند.

        2.احكام جزايى اسلام صرفاًمنشأقراردادى ندارد، بلكه ناشى از برخى مصالح واقعى است و تبديل كردن آن ها با اين نظر تطابق دارد كه آن ها را صرفاً قراردادى بدانيم.

        3. اين احكام به عنوان «اوليه» وضع شده اندوآن جا كه مصلحت چيز ديگرى اقتضا كند، احكام ثانويه جايگزين آن ها مى شود.

        4. در بعضى از اين مجازات ها، اثرات چشم گيرى است كه در هيچ نوع آن يافت نمى شود. اگر مجازات دزد در جاى خود صورت پذيرد و مثلاً اگر دزد مطمئن شود كه در صورت ارتكاب سرقت، انگشتان او براى هميشه قطع مى گردد و تا آخر عمر، داغ اين جنايت بر بدن او هست و در جامعه نيز معروف خواهد شد، هرگز به سراغ اين عمل ناپسند نمى رود. حال آيا مجازات بديلى كه اين نقش تربيتى و سازنده را داشته باشد، مى توان پيدا كرد؟

        اكنون به سؤال اوليه بازمى گرديم و با مرور درباره واژه «خشونت»، درمى يابيم كه هيچ يك از واژه هاى «خشن» و «غير انسانى» در احكام جزايى اسلام قابل انطباق نيستند. اگر شكنجه از مصاديق خشونت باشد و اگر شكنجه تنها در مواردى صدق مى كند كه خودسرانه باشد، مى توان پذيرفت كه خشونت نيز اين گونه است; چرا كه محدوده يك عنوان كلى از طريق ويژگى هاى مصداق آن قابل فهم است. در «واژه فرهنگ»، بخصوص، «فرهنگ معنوى»، آمد كه مراد، دستاوردهاى جامعه در تمام زمينه هاست. نگاهى به شريعت اسلامى و سابقه درخشان آن بيان گر آن است كه آنچه از گذشته به ما ارث رسيده، روح مدارا، عطوفت، رأفت و رحمت الهى است. از كسانى كه قطع دست را خشونت مى نامند، بايد پرسيد: ملاك خشونت چيست؟ دزدى ضرر به جامعه است و مى تواند قتل هايى نيز در پى داشته باشد. در اين جا، بايد ديد چه مجازاتى قادر است كه نفش آخرين دارو را ايفا كند. تجربه نشان داده است كه حدود الهى اين نقش را دارند. بريدن انگشتان يك سارق خشونت نيست ، بلكه جلوگيرى ازخشونت است; جلوگيرى از يك سلسله خشونت هاى صد درصد سخت تر و بدتر است.53


        د. جزيه

        از جمله مواردى كه به عنوان بستر خشونت سازى مطرح شده اند، «جزيه» در اسلام است. البته اين موضوع در طول مسأله جهاد ابتدايى و يا دفاعى مى باشد، اما به سبب اهميتى كه جامعه بين المللى به موضوع حقوق اقليت ها مى دهد و خواهان آن است كه اين قليّت ها حقوقى يكسان و برابر با شهروندان هر دولت داشته باشند و از آن جا كه جزيه نوعى تبعيض محسوب مى شود، گفتار ويژه اى به خود اختصاص داده است. براى پاسخ به اين شبهه، مقدّمه اى لازم است: يكى از امتيازات اسلام، اعمال تساهل و تسامح نسبت به اهل كتاب است، در صورتى كه جنگ با مسلمانان نداشته باشند; با آن ها قرارداد منعقد كرده و حمايت از جان و مال آن ها را پذيرفته است. در تاريخ صدر اسلام از اين نمونه ها زياد سراغ داريم. در مقابل چنين برخوردى از طرف دولت اسلامى، وظيفه اى نيز بر دوش اهل كتاب نهاده شده است; به تعبير ديگر، نوعى تعهد متقابل بين مسلمانان و اهل كتاب مى باشد.

        از سوى ديگر، هزينه هاى دولت اسلامى توسط خود مردم تأمين مى گردد. اين موضوع در همان اوايل صدر اسلام هم نمود داشت. اهل كتاب، كه از منافع زندگى كردن در زير چتر حمايتى دولت اسلامى استفاده مى كردند، وظيفه داشتند از حكومت اسلامى دفاع كنند. چنين رابطه متقابلى را نمى توان با عناوينى همچون رفتار غيرانسانى، تحقيركننده، خشن و تبعيض آميز مقايسه كرد. مسلمانان نيز چنين وظيفه اى دارند. همان گونه كه اهل كتاب جزيه پرداخت مى كردند، مسلمانان خمس و زكات به دولت اسلامى پرداخت مى كنند و هزينه هاى دولت اسلامى را تأمين مى نمايند. به همين دليل است كه فقهاى اسلامى فرموده اند: جزيه اندازه ثابتى ندارد. هر سال براساس مصالح و توافق طرفين، مبلغ آن از طرف مقامات دولتى تعيين مى شود. دولت اسلامى حق دارد جزيه را به طور سرانه وضع كند. به اين معنا كه هر مرد بالغ و سالم هر سال مبلغ معيّنى جزيه بدهد. جزينه تنها بر مردها با وصف عاقل و بالغ بودن تعلّق مى گيرد و زن ها، كودكان، ناتوانان و ديوانگان مشمول پرداخت جزيه اى نمى باشند.54

        ابن رشد الحفيد القرطبى جزيه را وسيع تر تلقّى كرده و آن را به سه گونه تقسيم نموده است:

        1. جزيه عنويه: جزيه اى است كه امام مسلمانان از اهل كتاب براساس عقد ذمّه اخذ مى كند.

        2. جزيه صلحيه: جزيه اى است كه كفّار به دولت اسلامى مى پردازند تا مورد تعرّض قرار نگيرند.

        3. جزيه عشريه: جزيه اى كه امام مسلمانان از مال التجاره كفّار غير ذمّى دريافت مى كند.55

        پرداختن به يك سؤال در اين رابطه لازم است: آيا نحوه وصول جزيه رفتارى تحقيرآميز تلقّى نمى شود؟ در قرآن مى خوانيم: «حتى يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون» (توبه: 21) درباره معناى اين آيه، بحث هاى متعددى صورت پذيرفته كه مهم ترين آن ها مربوط به معانى لغوى كلمه «يد» و «صاغرون» است.

        علّامه طباطبايى در اين باره مى فرمايد: كلام راغب در مورد جزيه، كه مى فرمايد: «هم ذمّه ايشان را حفظ مى كند و هم خونشان را محترم مى شمارد و هم به مصرف اداره ايشان مى رسد»، مورد اعتماد است.

        ايشان از قول راغب نقل مى كند: «صاغر» از اسماء متضادى است كه ممكن است به يك چيز ولى به دو اعتبار اطلاق شود; زيرا ممكن است چيزى نسبت به امرى كوچك باشد و نسبت به امر ديگرى بزرگ. اين كلمه اگر به كسر صاد و فتح غين خوانده شود، به معناى صغير و كوچك است و اگر به فتح صاد و غين خوانده شود، به معناى ذلّت خواهد بود. و كلمه «صاغر» به كسى اطلاق مى شود كه تن به تسليم داده باشد و قرآن آن را درباره آن دسته از اهل كتاب كه راضى به دادن جزيه شده اند، استعمال كرده، مى فرمايد:«حتى يعطوا...»منظور خضوعشان در برابر سنّت اسلامى و تسليم آن ها در برابر حكومت عادله جامعه اسلامى است.

        پس آيه شريفه ظهور دارد در اين كه منظور از صغار ايشان معناى مذكور است، نه اين كه مسلمانان و يا زمام داران اسلام به آنان توهين و بى احترامى نموده، يا آن ها را مسخره كنند; زيرا اين معنا با وقار اسلامى سازگار نيست، هرچند بعضى از مفسران آيه را طور ديگرى معنا كرده اند.56

        كلمه«يد»نيزبه دومعنااستعمال شده است:

        1. به معناى «دست آدمى» است كه در اين صورت، معناى آيه اين گونه مى شود: تا آن كه جزيه را به دست خود بدهند.

        2. به معناى «قدرت و نعمت»، تا آن كه جزيه راازترس قدرت شما اعطا كند.

        با روشن شدن مفردات آيه، به نظر مى رسد جواب سؤال مزبور نيز روشن شده باشد. در مجموع، روشن شد كه جزيه نوعى ماليات دادن به دولت اسلامى است و نه چيزى ديگر.


        6. نمودهاى ديگر رحمت الهى در باب مجازات ها

        الف. قاعده «دفع حدود با شبهه»:از جمله قواعدى است كه بيان گر اوج رحمت الهى و گذشت او نسبت به افراد خاطى در اين دنيا مى باشد. قاضى تنها در صورتى مى تواند حدود را جارى سازد كه هيچ نوع احتمال خلافى در بين نباشد. بنابراين، هرگاه متهم ادعاى جهل و فراموشى كند، چنانچه از نظر عقلا و عرف جامعه اسلامى اين ادعا موجّه باشد، حكم الهى درباره او جارى نخواهد شد. تحقق هرگونه شبهه موجّهى مانع از اجراى حدود است. اين قاعده كه كاربرد فقهى زيادى در زمينه مجازات ها دارد، نمايان گر لطف الهى نيز هست. شارع مى توانست به گونه ديگرى قانون گذارى كند، ولى اين گونه جعل قانون معناى خاصى دارد و جواب مناسبى است براى كسانى كه اسلام را به خشونت سازى متهم مى كنند.

        ب.احرازشرايط حدود:اجراى هرحدّى منوط به تحقق شروط آن است. براى مثال، خداوند براى اجراى حدّ سرقت بيش از بيست شرط قرار داده و رعايت تمام جوانب كار را نموده است; مثلاً، سارق نبايد از روى اضطرار و يا در سال قحطى دست به اين اقدام زده باشد. فقدان اين شرط مانع از اجراى حد خواهد بود. در مسأله زنا نيز شهادت چهار مرد عادل جزو شرايطى است كه گويا تعليق به محال شده است. معناى اين شرط آن است كه خاطى كاملاً پرده درى كرده و تمام حجاب ها را از بين برده باشد. در مورد قصاص هم هرچند آن را مايه حيات دانسته (بقره: 179)، ولى در عين حال، گذشت را تشويق كرده است. با مراجعه به كتب فقهى و ملاحظه شروط هريك از حدود، مى توان دريافت كه خداوند اجراى اين مجازات ها را به عنوان آخرين راه پذيرفته است.

        ج. پذيرش توبه:نقش توبه در سقوط حدود شاهد ديگرى از رحمت الهى است. «توبه» به عنوان عملى كه در ضمير شخص مى تواند تحقق يابد و برخى نمودهاى بيرونى نيز داشته باشد، بهترين وسيله براى سقوط مجازات هاى الهى است.

        با اين همه، به نظر مى رسد منشأ اين نوع اعتراضات، مسائل سياسى باشند. استفاده ابزارى از اين مباحث براى مسائل سياسى زمينه طرح برخى اشكالات را فراهم كرده است. اين مسأله، در زمينه حقوق بشر، كاملاً مشهود است.57اگر عوامل خارجى همچون مسائل سياسى خود را از صبغه شبهات كلامى و فقهى خارج سازند، معلوم خواهد شد كه مسأله گونه ديگرى دارد.

        از آنچه مطرح شد، پاسخ ادعاى كاليندوپل نيز روشن مى شود كه احكام جزايى اسلام را تحت عنوان شكنجه قرار داده است. در تعريف «شكنجه» و حتى ساير عناوين ذى ربط مطرح گرديد كه اين ها ناظر به اعمال غيرقانونى هستند. هرچند مى دانيم توافقى بين المللى در زمينه تعريف اين مفاهيم وجود ندارد، اما چنان هم نيست كه نتوان تعريف نسبتاً جامعى از اين واژه ها ارائه كرد. در فرهنگ علوم سياسى، واژه «torture»58] در مواردى به كار رفته است كه هدف آن، اقرار گرفتن از افراد، بخصوص زندانيان سياسى، باشد و يا محاكمه هايى كه نسبت به پى روان اديان گوناگون به عمل مى آيد. اين واژه با اين ويژگى ها هيچ ارتباطى با مجازات هاى اسلامى ندارد.

        مفسّران اسلامى نيز در پاسخ به اين سؤال، بيانات گوناگونى دارند; هر كدام از زاويه خاصى به موضوع پرداخته اند كه اشاره به برخى از آن ها لازم مى نمايد:

        الف) دين اسلام دين رحمت و رأفت است، اما اين رأفت نسبت به شخصى كه حدود الهى را زيرپا مى گذارد خلاف رأفت است. اقدام خاطى به كرامت مؤمنان لطمه وارد مى كند. اجراى رأفت در مورد اين شخص نوعى اعمال قسوت است. اجراى مجازات درباره او باعث نجات از عذاب اخروى است و اين عين رحمت مى باشد. براساس قانون كلى الهى، هيچ رحمتى بدون زحمت حاصل نمى شود و رسيدن به آخرت نيازمند تعمّل اين زحمت مى باشد.59

        ب) اين حدود براى ايجاد نوعى طهارت و پاكيزگى معنوى در جامعه، تحقق عفاف و پاك دامنى و در نهايت، نوعى تكريم به زن و مرد مى باشد; چرا كه بدون اجراى اين حدود چنين اهدافى عملى نمى شود.60

        ج) اسلام براى عقوبت نقش مهمى قايل است. امر خلاف نبايد بدون سزا بماند. اما اين نوع معالجه از طريق خارج و يا اعمال مجازات هاى خفيف حاصل نمى شود، بلكه تنها از طريق خود شخص و اعمال آثار عميق در جسم و روح امكان پذير است، به طورى كه مجازات، هم بايد با جرم تناسب داشته باشد و هم مانع خوبى باشد. اعمال اين نوع مجازات ها بهترين راه براى جلوگيرى از تكرار جرم در آينده است.61
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #274


          د) چنين برداشتى از اسلام نوعى تنگ نظرى و تك بعدى انديشيدن است. اگر ابعاد گوناگون مجازات را در نظر بگيريم، اين گونه قضاوت نخواهيم كرد:

          1. اين نوع مجازات ها به گونه اى هستند كه بدون آن ها اجتماع و حيات انسانى با مشكل جدّى مواجه خواهد شد. سنگ بناى تمام اجتماعات بشرى بدون وجود اين مجازات ها بر جاى نمى نشيند و تعجب است كه بر دزد و راهزن بايد ترحّم كرد، اما بر مظلومان اين نوع جنايت نه!

          2. شارع مقدّس پس از آن كه عوامل به وجودآورنده آن ها را از بين برده، اين مجازات ها را جعل كرده است; ابتدا به توزيع عادلانه ثروت، رسيدگى به فقرا و رفع تنگدستى پرداخته و سپس بر دزد چنين حكمى را وضع كرده است.

          3. در اسلام، حدود الهى به خاطر شبهه ساقط مى شوند. پس اجراى حدود كاشف از تجاهر شخص و اخلال در نظم عمومى است.

          4. هركس براى آن كه درد والمى را به ديگران وارد كرده است، بايد خود نيز متحمل عذاب شود. و عذاب روحى كم تر از عذاب جسمى نيست. عقوبت زندان، كه در ازاى اين مجازات ها مطرح مى شود، از آن جا كه با آزادى انسان (از بعد اجتماعى) تنافى دارد، موجب عواقب روحى مى شود و دست كمى از مجازات جسمى ندارد. با در نظر گرفتن تمام اين موارد، آن گاه بايد به قضاوت نشست كه آيا احكام اسلامى خشن هستند يا خير؟62


          7. خشونت و رفتار غيرانسانى و ظالمانه از منظر كنوانسيون هاى بين المللى

          هرچند اين واژه ها در اسناد متعددى به كار رفته، اما به طور مشخص، يك كنوانسيون توسط مجمع عمومى سازمان ملل بدين امر اختصاص يافته است: كنوانسيون «ضد شكنجه و رفتار يا مجازات خشن و غيرانسانى و يا تحقيركننده»، كه در تاريخ 10 دسامبر 1984 براساس قطع نامه 46/39 به تصويب دولت هاى عضو سازمان ملل رسيد. اين كنوانسيون تا 4 فوريه 1985 براى امضا مفتوح بود و در 26 ژوئن 1987 كنوانسيون لازم الاجرا گرديد.63

          كنوانسيون مزبور مشتمل بر سه قسمت است: مقرّرات و قوانين ماهوى، مقرّرات نظارتى و قوانين شكلى. وجود رفتارهاى غيرانسانى و خشن و همين طور مجازات هاى طاقت فرسا همچون بستن پاهاى زندانيان با غل و زنجير از يك طرف، و وجود فشار افكار عمومى در ارتباط با محكوميت اين اعمال، مجامع بين المللى را بر آن داشت تا تصميم جدّى در اين باره اتخاذ كنند. اين نوع رفتار، كه خاستگاه هاى متفاوتى داشت و عوامل گوناگونى در پيدايش آن ها شكل داشت، هم در غرب رايج بودند و هم در شرق. هرچند در اسناد قبلى مثل «اعلاميه جهانى حقوق بشر»، «ميثاق حقوق مدنى و سياسى» اشاره هايى به ممنوعيت اين اعمال گرديده بود، اما كافى نبودن آن ها در ملزم ساختن دولت ها به اجراى اين قوانين و ضرورت قوانين كارامدترى در اين باره، ضرورت تصويب اين كنوانسيون را از طرف مجامع بين المللى، همچون سازمان ملل قطعى مى نمود.

          با كمى دقت در زمينه هاى پيدايش و تحقق اين كنوانسيون، مى توان به اين واقعيت رسيد كه اصولاً رفتارهاى خشن ويژگى هاى خاص دارند. براى مثال، آسيب هاى جسمانى ناشى از نژادپرستى و يا شكنجه هاى خشن براى اقرار گرفتن از متهمان، كه در گذشته بيش تر وجود داشت، از اين موارد محسوب مى شوند. فقدان تعريف روشن در خود كنوانسيون از عناوين مذكور شاهد ديگرى براى عدم اتفاق نظر مى باشد.64

          براساس ماده 1 كنوانسيون، «شكنجه» عبارت است از: هر عمل عمدى كه بر اثر آن درد يا رنج شديد جسمى يا روحى عليه شخص به منظور كسب اطلاعات يا گرفتن اقرار از او يا از شخص ثالث اعمال شود، همچنين تنبيه كردن كسى به سبب عملى كه او يا شخص ثالثى انجام داده است يا احتمال دارد انجام دهد، يا تهديد و يا اجبار او يا شخص ثالث، و تنبيه شخص به هر دليلى بر مبناى تبعيض از هر نوع آن، شكنجه تلقى مى شود. در ذيل همين بند آمده است: رنج و دردى كه به طور ذاتى يا تبعى لازمه مجازات هاى قانونى است، شكنجه محسوب نمى شود. در بند 2 ماده 2 تصريح مى كند كه هيچ انحرافى و يا استثنايى براى اعمال شكنجه وجود ندارد.

          در ماده 8 تكاليفى براى دولت ها در رفع هر نوع مجازات خشن مقرّر كرده است. دو نكته مهم در ماده 14 و 15 مطرح شده است:

          الف. جبران خسارت قربانى شكنجه كه براساس ماده14قربانى حق گرفتن خسارت دارد. ب. بر طبق ماده 15 اقرار ناشى از شكنجه هيچ اثر قانونى ندارد.

          كنوانسيون هيچ تعريف روشنى از واژه «other cruel» (ساير اعمال بى رحمانه) ارائه نكرده است65فقدان تعريف روشن از اين عناوين اختلافاتى بين دولت ها به وجود آورده است. يكى از سؤالاتى كه از همان ابتداى طرح كنوانسيون مطرح بود، اين است كه آيا مجازات هاى بدنى به حكم قانون مشمول مقرّرات اين كنوانسيون مى باشند يا خير؟ آيا دولت هاى عضو وظيفه دارند براساس اين كنوانسيون، مجازات هاى بدنى موجود در قوانين كيفرى خود را حذف كنند؟ و آيا آن ها در آينده نبايد اين گونه مقرّرات را وضع كنند؟ روشن است كه طرح اين سؤالات ناشى از نوعى ابهام گويى در خود كنوانسيون بود. به نظر مى رسد اين ابهام نيز عمدى بوده است; چرا كه اگر به طور واضح و شفّاف اين عناوين تعريف مى شدند، شايد اصلاً كنوانسيون به تصويب نمى رسيد. براى برداشتن قدم اول و يا دست كم، جلوگيرى از بعضى مقرّرات غيرقابل قبول در زمينه خشونت و شكنجه اين ابهام گويى لازم بود.

          در كنوانسيون مذكور، عبارت، «هرنوع مجازات يا رفتار خشن، غيرانسانى و تحقيركننده» به كار رفته است كه علاوه بر كلمه «شكنجه» كلمه «مجازات»66را نيز در بردارد. ماده 16 كنوانسيون مى گويد:دولت هاى عضو كنوانسيون متعهدند در قلمرو خود، همچنين از اعمال ديگرى از نوع مجازات خشن، غيرانسانى يا تحقيركننده، كه مشمول تعريف ماده يك نيست، جلوگيرى كنند.

          اين تعريف گسترده از مجازات موجب طرح سؤالات مزبور شد. اين احتمال مطرح است كه شايد ماده 16 ذيل ماده يك را فسخ ضمنى كرده باشد. در مقابل چنين احتمالى، مسأله لغويت فسخ دريك قانونويك سند مطرح است. به نظر مى رسد، براى حل اين معضل، بهتر است از قراين خارجى استفاده كرد; چرا كه خود كنوانسيون به طور قاطع نمى تواند موضوع را روشن كند. بدين روى، نظريات حقوق دانان و برداشت مجمع عمومى سازمان ملل مدنظر است:

          در تعريف «مجازات»، گفته شده است: هر نوع جريمه، مجازات يا حبس كه بر شخص توسط مقامات صلاحيت دار و طبق رأى دادگاه به خاطربعضى ازجرايم يا خلاف ها كه به وسيله او انجام گرفته و يا به خاطر قصور و كوتاهى كردن در انجام وظيفه قانونى تحميل مى شود.مجازات نوعى محروميت از مال و بعضى حقوق است، اما اين تعريف شامل مجازات هاى حقوقى67 كه با منافع شخصى يك فرد در ارتباط است، همانند محروميت از يك منفعت، نمى شود.68

          ابتدا مجازات مى تواند به صورت غيرمتعارف69نيز صورت گيرد.70اين برداشت از شكنجه و مجازات دايره وسيعى را شامل مى شود. به كارگيرى لفظ مجازات خشن نيز در همين زمينه، معنا پيدا مى كند و در نتيجه، با ماده 16 نيز هماهنگ خواهد شد. مجمع عمومى در قطع نامه 2858 مصوب 1971 توجه دولت ها را به اجراى كامل مقرّرات مربوط به حداقل استاندارد در رفتار با زندانيان و گنجانيدن اين مقرّرات در قوانين داخلى خود جلب كرد. جديدترين قطع نامه كميسيون حقوق بشر نيز مجازات بدنى را در رديف شكنجه قرار داد. بند 9 قطع نامه شماره 37/1997 (1997) به دولت ها خاطرنشان ساخت كه مجازات بدنى مى تواند برابر با مجازات ظالمانه، غيرانسانى و تحقيركننده يا حتى شكنجه باشد

          با توجه به مجموع قوانين و شواهد مى توان گفت:

          الف. مجازات هاى خشن و غيرانسانى در رديف ممنوعيت شكنجه مى باشند.

          ب. ازدولت هاحذف چنين مجازات هايى متوقّع مى باشد.

          ج. مجازات هاى بدنى اگرچه به حكم قانون باشند، خشن و تحقير كننده اند.

          با همه اين قراين، هنوز اين سؤال مطرح است كه در اين صورت، آيا بايد قايل به فسخ ضمنى ذيل بند 1 كنوانسيون ممنوعيت شكنجه شد و يا اين كه تفسير خاصى براى آن ارائه كرد، و يا به شكل بهترى بين تمام مواد و اظهارنظرها را جمع نمود؟

          به نظر مى رسد بهترين راه، جمع كردن بين موارد مختلف است; بدين صورت كه ذيل بند 1 ناظر به مواردى است كه درد و ناراحتى لازمه ذاتى مجازات قانونى باشد و در غير موارد قانونى، هر نوع درد و آسيبى مشمول ممنوعيت كنوانسيون است.در غير اين صورت، بايد معتقد به فسخ ضمنى ذيل ماده يك بشويم كه هيچ دليل قانع كننده اى براى آن وجود ندارد ;علاوه براين كه خلاف عرف مى باشد.


          خلاصه مطلب:

          1. براساس كنوانسيون ممنوعيت شكنجه، هر نوع مجازاتى مى تواند رفتار خشن و غيرانسانى باشد. اما اعمال مجازات هاى قانونى از شمول كنوانسيون خارج است. قانون همان گونه كه مى تواند منشأ بشرى داشته باشد، مى تواند منشأ الهى داشته باشد و به هر حال، تا زمانى كه به عنوان قانون لازم الاجرا شناخته مى شود، بايد بدان عمل كرد.

          3. هرنوع قضاوتى در مورد مجازات هاى اسلامى بدون شناخت هدف، انگيزه، نوع ارتباط جرم و مجازات و نحوه نگرش شارع به مجازات امكان پذير نخواهد بود.

          4. خداوند بهترين و آخرين عامل بازدارنده در مورد افراد خاطى را مدّنظر قرار داده و سعى كرده است آن گونه قانون گذارى كند كه در راستاى اهداف خلقت و تأمين كننده همه آن اهداف باشد.

          5. شارع مقدس هيچ مجازاتى را به عنوان عامل تحقيركننده و يا ظالمانه در نظر نگرفته، بلكه همه قوانين آن مظهر عطوفت و رحمت او نسبت به جامعه و حتى نسبت به فرد خاطى است.


          نتيجه سخن

          نوشتار حاضر در پى ارائه پاسخى منطقى در حد توان خود به اين سؤال بود كه آيا بستر فرهنگ اسلام ايجاد خشونت مى كند؟ آيا احكام جزايى و ساير مقرّرات فقهى خشونت سازند؟ و آيا در مقايسه اسلام با مسيحيت، فقدان هر نوع خشونتى در دين مسيح(عليه السلام) امتياز محسوب مى شود؟

          براى پاسخ به اين سؤال، در ابتدا به تعريف واژگان پرداخته شد. از تعاريف مذكور، اين نكته معلوم گرديد كه اين كلمات، حتى در فرهنگ غربى، نيز تعريف روشنى ندارند و هيچ اتفاق نظرى در ارتباط با مصاديق آن ها وجود ندارد. بنابراين، به كارگيرى آن در فرهنگ اسلامى حتماً بايد با توجه به اين نكته باشد. با توجه به قراين گوناگون گفته شد كه واژه «خشونت» شامل هر نوع رفتار تند و درشت نمى شود، پس به نحو اولى، شامل رفتارهاى تند ناشى از اجراى قانون نيز نمى گردد.

          آن گاه به تفاوت واژه «سمحه و سهله» و «تسامح» پرداخته شد و ارتباط اين واژه با كلمه «رفق و مدارا» بيان گرديد. در ادامه، اين سؤال مطرح شد كه آيا هر نوع خشونتى بار منفى دارد؟ پاسخ اين سؤال در ذيل عنوان «ارزش گذارى خشونت» مطرح گرديد.

          با طرح اين مطالب مقدمى، سؤال اصلى بحث مطرح گرديد و مواردى كه به عنوان بستر خشونت سازى در اسلام مطرح شده اند كه شامل مراتب بالاى امر به معروف و نهى از منكر، جهاد، مجازات هاى اسلامى و جزيه مى گردند، مورد بررسى قرار گرفتند. آنچه از مجموع مطالب مطرح شده در ذيل هر يك از اين عناوين به دست مى آيد اين است كه لازمه يك دين اجتماعىوجود چنين مقرّراتى است و از آن جا كه خداوند نسبت به بندگان خود محبت مىورزد و محبت رسانيدن خير به آن ها مى باشد و نه آن كه مطابق ميل بندگان خود عمل كند لازمه چنين محبتى جعل چنين احكامى است كه مى توانند در يك نگاه سطحى و غير واقع بينانه به صفت «خشن» متصف گردند. اما با شناختن مصالح ومفاسدودرك حكمت جعل اين احكام،قضاوت افراد به گونه ديگرى خواهد بود. بدين سان، برخى از نمودهاى رحمت الهى، كه شامل توبه، قاعده «دفع حدود با شبهه» و وجود شروط مشكل اثبات و احراز جرم بازگو گرديد.
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #275


            البته شارع به دلايلى با شرك و بت پرستى به مخالفت برخاسته و آن را آفتى بزرگ براى سلامت جامعه تلقّى كرده و از اين رو، تفاوت بارزى در رفتار و عملكرد شارع بين اهل كتاب و بت پرستان شاهد هستيم.

            براى تكميل بحث،ازمنظركنوانسيون هاى بين المللى نيز به اين بحث توجه شد و با طرح كنوانسيون «ممنوعيت شكنجه»، اين نتيجه به دست آمد كه از نظر كنوانسيون مزبور، آسيب ها و دردهاى ناشى از اجراى قانون از چنين ممنوعيتى خارج هستند. آن جا كه درد لازمه ذاتى يا تبعى اجراى قانون باشد، تحت اين عناوين قرار نمى گيرد.

            در پايان، اضافه مى شود كه نسبت دادن خشونت به اسلام عزيز تنها در ابعاد فكرى خلاصه نمى شود. ورود جريانات سياسى بخصوص در بعد بين المللى، مشكل را دو چندان كرده است و اگر روزى حوزه مسائل فكرى از برخوردهاى سياسى تفكيك شود، روشن خواهد شد كه اين اوصاف منسوب به اسلام چيزى جز اتهام به كامل ترين دين الهى براى خروج آن از صحنه زندگى اجتماعى نبوده اند.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #276
              فرق بين ختم رسالت و ختم نبوت




              در اين باب سه نظريه و ديدگاه مطرح شده است كه طبق هر سه ديدگاه معلوم مي شود كه ختم نبوت ختم رسالت را شامل مي شود و اين دو با هم هماهنگ هستند و منقطع شدن باب نبوت مستلزم ختم رسالت خواهد بود.


              خاتميت

              نياز دائمى انسان به هدايت الهى و راهنمايى وحى از يك سو، و صراحت قرآن و اجماع مسلمين بر ختم رسالت و كمال دين اسلام از سوى ديگر، پرسشهايى در زمينهى خاتميت ايجاد كرده است. اين پرسشها از منظرهاى مختلفى قابل طرح و پاسخگويي اند; يكى از نگاه درون دينى و با توجه به هماهنگى آيات مربوط به خاتميت و ديگرى با نگاهى كلى به چگونگى تطبيق قوانين ثابت با نيازهاى متغير آدمى.
              چه فرقى بين ختم رسالت و ختم نبوت وجود دارد؟ آيا مي توان گفت منظور از ختم نبوت در آيهى خاتم النبيين (احزاب: 40) ختم باب رسالت است؟
              در بيان پاسخ به اين پرسش و شبهه ابتدا بايد تفاوت و يا رابطهى بين منصب «نبوت» و «رسالت» يا رابطهى بين «نبى» و «رسول» بررسى و تبيين شود. در اين باب سه نظريه و ديدگاه مطرح شده است كه طبق هر سه ديدگاه معلوم مي شود كه ختم نبوت ختم رسالت را شامل مي شود و اين دو با هم هماهنگ هستند و منقطع شدن باب نبوت مستلزم ختم رسالت خواهد بود.

              1. ديدگاه اول
              طبق اين ديدگاه كه به معناى لغوىِ «نبى» و «رسول» نظر دارد، اين دو، مفهوماً متباين هستند; به اين بيان كه واژهى نبى، صفت مشبهه و بر وزن «فعيل» است. اين واژه اگر از مادهى «نَبْوَة» باشد، به معناى رفيع و بلندمرتبه است[1] و چنان كه از مادهى «نبأ» باشد، به معناى «صاحب خبر مهم» است; يعنى خبرهايى كه فايدهى بزرگى را در بردارند كه از آنها علم يا ظن غالب حاصل مي شود.[2] البته، چون اين عنوان دربارهى پيامآوران الهى به كار رفته است، معناى دوم مناسبتر است; خبرهايى كه پيامبران(عليهم السلام)به بشر ابلاغ مي كنند، به علت مرتبط بودن با سعادت و شقاوت بشر، از نظر اهميت و فايده در درجهى اعلى هستند.
              پس «نبى» كسى است كه خود از پيام آسمانى آگاه است و خبرهاى مهم آسمانى را به بشر ابلاغ مي كند; بدين ترتيب، رفعت مقام و بلندى مرتبه، لازمه ى نبى خواهد بود; اما واژهى «رسول» به معناى فرستاده و پيك است، خواه رسالت و مأموريت او رسانيدن پيام باشد و خواه انجام يك كار.
              تا اين جا معلوم شد كه بين دو واژهى نبى و رسول تشابه مفهومى نيست و نبوت و رسالت دو مقام و منصب هستند. بدين دليل برخي ها مسئلهى خاتميت را كه از ضروريات دين اسلام است، مخدوش دانسته و بدان ايراد گرفتهاند كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به نص قرآن، خاتم الانبياء است، نه خاتم الرسل، و ممكن است رسولى ديگر بعد از ايشان از طرف خداوند مبعوث شود.
              در اين ديدگاه، بدين طريق مي توان به پرسش جواب داد كه درست است كه ظاهر دو واژهى نبى و رسول متفاوت است; اما با توجه به مفهوم اين دو مي فهميم كه رابطهاى بين اين دو برقرار است و آن اين كه به كار بردن اصطلاح رسول در مورد پيامآوران و فرستادگان الهى، براى ابلاغ و رساندن پيام خدا به مردم، مستلزم آگاهى و باخبر شدن آنان از محتواى پيام (وحى) الهى است; لذا رسول براى اين كه بتواند نقش رسالت الهى خود را ايفا كند، ابتدا بايد نبى باشد; يعنى به اخبار غيب و پيام الهى آگاه باشد، تا آن را به مردم ابلاغ كند و رسالت بدون پيام معنا ندارد; بنابراين وقتى اعلام شد كه نبوت منقطع شده و ديگر نبي اى نخواهد آمد كه حامل اخبار الهى باشد، حتماً رسالت هم پايان مي پذيرد و ديگر رسولى نخواهد بود كه اين اخبار غيبى را به مردم ارسال كند.

              2. ديدگاه دوم
              اين ديدگاه كه مشهور متكلمان و مفسران اسلامى آن را پذيرفتهاند اين است كه نبى اعم از رسول است;[3] به اين معنا كه رسول پيامبرى است كه مأمور ابلاغ پيامهاى الهى و رساندن اوامر و نواهى شارع به مردم است; ولى نبى، پيامبرى است كه با اتصالش به منبع غيب، حامل پيامهاى الهى است، خواه مأمور به ابلاغ آنها باشد و خواه نباشد.[4]
              لذا طبق اين نظريه، رسالت براى مرسل، منصب سفارت است از جانب خداوند متعال براى ابلاغ آنچه از غيب به او رسيده، به مردم (اعم از تبشير و انذار و تنفيذ); اما نبوت منصبى است معنوى كه از طرف خداوند به نبى اعطا مي شود و او را به عالم غيب و اخبار آن متصل مي گرداند و او حامل خبرها و پيامهاى الهى است.[5]
              بنابر اين ديدگاه، نسبت ميان نبى و رسول، عموم و خصوص مطلق است; زيرا هر رسولى نبى هست، ولى هر نبي اى رسول نيست; به عبارت ديگر، رسول آن كسى است كه هم مبعوث است و هم مأمور به تبليغ رسالت; اما نبى كسى است كه فقط مبعوث باشد، چه مأمور به تبليغ باشد و چه نباشد.
              اين ديدگاه كه نبى اعم از رسول است، با برخى روايات سازگارى دارد. از جمله در معانى و خصال از ابوذر غفارى(رحمه الله) نقل شده كه
              به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) عرضه داشتم كه انبيا چند نفر بودند؟ فرمود: صد و بيست و چهار هزار نفر. پرسيدم: مرسلين از آنان چند نفر بودند؟ فرمود: سيصد و سيزده نفر كه خود جمعيتى بسيارند.[6]
              در حديثى ديگر از امام باقر(عليه السلام) نقل شده كه در تفسير آيهى (و كان رسولا نبيا) فرمود: رسول كسى است كه در خواب و بيدارى فرشتهى وحى را مي بيند و صداى او را مي شنود; ولى نبى كسى است كه فقط در خواب فرشتهى وحى را مي بيند و در بيدارى فقط صداى او را مي شنود.[7]
              از اين روايت به دست مىآيد كه رسالت مقامى بالاتر از نبوت است; زيرا افزون بر كمالات نبوت، داراى كمالات بالاترى است.بايد يادآور شويم كه با توجه به برخى روايات، اين فرق بين رسول و نبى را نمي توان به حساب مفهوم اين دو واژه گذاشت، بلكه مي توان گفت كه نبى ازنظر مصداق (نه مفهوم) اعم از رسول است; يعنى همهى پيامبران داراى مقام نبوت بودهاند، ولى مقام رسالت اختصاص به گروهى از ايشان داشته است.[8]
              در هر تقدير، حتى اگر نبى را اعم از رسول بدانيم باز هم به خوبى مي توان جواب از ايراد بر خاتم النبيين را داد; زيرا وقتى نبوتى بعد از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نباشد، رسالتى هم نخواهد بود، چون رسالت، يعنى آوردن خبرى از غيب; حال كه بنا شد خبر گرفتن از منبع غيب منقطع شود و ديگر نبوت و نبي اى نباشد، قهراً رسالتى هم نخواهد بود.[9]
              به بيانى ديگر، دانسته شد كه نبوت از نظر مصداق اعم از رسالت است و معلوم است كه وقتى اعم متوقف شد، اخص هم متوقف مي شود; چون موقوف شدن اعم مستلزم موقوف شدن اخص است.[10]
              مثلا، وقتى مي گوييم فلانى در ايران نيست، حتماً در تهران هم نيست; اما اگر بگوييم در تهران نيست، ممكن است در نقطهاى ديگر از ايران باشد; بنابراين اگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) را خاتم المرسلين مىناميد، ممكن بود خاتم انبيا نباشد، اما وقتى او خاتمانبيا است، مسلماً خاتم رسولان نيز خواهد بود.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #277

                3. ديدگاه سوم
                برخى از متفكران اسلامى، ديدگاه دوم كه نبى را اعم از رسول فرض كردهاند، ناتمام دانسته و آن را ناسازگار با برخى آيات مىدانند.
                زيرا در بعضى از آيات قرآن كريم، صفت «نبى» بعد از صفت «رسول» آمده است. (وَاذْكُرْ فِى الْكِتَـبِ مُوسَى إِنَّهُ كَانَ مُخْلَصًا وَكَانَ رَسُولاً نَّبِيًّا)[11] كه در مقام مدح و تعظيم حضرت موسى(عليه السلام) او را هم رسول خوانده و هم نبى; و مقام مدح اجازه نمىدهد كه اين كلام را حمل بر ترقى از خاص به عام كنيم و بگوييم معنايش اين است كه اول نبى بود و بعد رسول شد; در صورتى كه، طبق ديدگاه دوم، صفتى كه مفهوماً عام است، (نبى) بايد قبل از صفت خاص (رسول) ذكر شود.[12] به همين دليل ديدگاه ديگرى مطرح شده كه معتقد است در زمينهى فلسفهى نبوت و رسالت انبيا(عليهم السلام)تفاوتى ميان نبى و رسول نيست، هرچند مفهوماً مترادف نيستند، از نظر مصداق و وظيفه و مأموريت محول شده به آنها با يكديگر ملازماند; يعنى كسى كه به مقام نبوت و پيامبرى برگزيده مي شود، حتماً مقام رسالت و پيام رسانى را نيز دارد; بنابراين منصب نبوت و رسالت مربوط به دو طايفه از اشخاص كه از جانب خدا به سوى مردم مبعوث شدهاند نيست، بلكه هر كسى كه از طرف خدا مبعوث شده است، مي تواند داراى دو حيثيت و دو جهت و ويژگى باشد، يكى مقام نبوت و ديگرى منصب رسالت. نبوت او ناظر به جهت اتصال او با مبدأ غيب و تحمّل اخبار و پيامهاى الهى است و رسالت او ناظر به جهت ابلاغ آن احكام و معارف الهى به مردم.[13]
                دليل روشن بر اين مطلب آن است كه قرآن كريم، آن جا كه از نبوت عامه سخن مي گويد، گاه واژهى «نبى» و گاه واژهى «رسول» را به كار مي برد; چنان كه مي فرمايد:
                (كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ...).[14]
                و در جاى ديگر مي فرمايد:
                (لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ...).[15]
                در اين آيات و ديگر آيات قرآن، هم كلمهى نبى بر عموم انبيا(عليهم السلام) اطلاق شده و هم كلمهى رسول.
                جواب شبههى مذكور طبق اين ديدگاه كلامى اين است كه هر حكمى كه براى يكى از اين دو ملازم، ثابت يا نفى شود، براى ديگرى هم جارى است; لذا وقتى در آيهى شريفهى خاتم النبيين، ختم نبوت ثابت مي شود، حتماً اين حكم براى رسالت هم ثابت است; يعنى رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) هم خاتم النبيين است و هم خاتم المرسلين. پس اگر بستن باب نبوت و ختم نزول وحى را قبول كرديم، بايد بپذيريم كه باب رسالت الهيه هم منقطع شده است.
                حاصل آنكه بنابر هر سه منظر در مورد نسبت بين رسول و نبى، باب رسالت و ارسال رسل با اعلام انقطاع و ختم منصب نبوت (خاتمالنبيين) پايان مي پذيرد.

                پاورقي :
                [1]. ابن اثير، النهايه: ج 3، ص 45; اقرب الموارد، ج 2، كلمهى نبأ; مجمع البحرين، ج 2، ص 405.
                [2]. راغب اصفهانى، المفردات القرآن، مادهىنبأ.
                [3]. ر.ك: سعدالدين تفتازانى، شرح المقاصد، ج 5، ص 6، (انتشارات شريف رضى، چاپ اول)، شيخ مفيد در اوائل المقالات، ص 45، اين نظر را به تمام اماميه نسبت مىدهد.
                [4]. تفسير تبيان، ج 2، ص 331; مجمع البيان، ج 4، ص 91; تفسير الجلالين، تفسير آيهى 52، سورهى حج و تفسير المنار، ج 9، ص 225 ـ 226.
                [5]. جعفر سبحانى، الهيات، ج 3، ص 490.
                [6]. شيخ صدوق، الخصال، (قم: مؤسسهى نشر اسلامى، 1403ه.ق)، ج 2، ص 524.
                [7]. اصول كافى، ج 1، كتاب الحجة، باب الفرق بين الرسول و النبى.
                [8]. ر.ك: الميزان (ترجمه) ج 2، ص 216 ـ 217; و آموزش عقايد، ج 1،ص 106 ـ 107.
                [9]. الميزان، ج 16، ص 487.
                [10]. الميزان، ج 2، ص 216 ـ 217 و 144.
                [11]. مريم: 51.
                [12]. علامه طباطبايى، الميزان (ترجمه)، ج 3، ص 209; و ر.ك: محمد تقى مصباح يزدى، آموزش عقايد، ج 1، ص 106،(چ اول، بهار 1376)، و راه و راهنماشناسى، (معارف قرآن)، ج 5، ص 15.
                [13]. على ربانى گلپايگانى، ايضاح المراد فى كشف المراد، ص 305 و عقايد استدلالى، ج 2، ص 19 ـ 21.
                [14]. بقره: 213.
                [15]. حديد: 25. [/B]
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #278
                  جهان اسلام ، تهديدها و فرصت*ها



                  اين مقاله درصدد ارائه گزارشي از موقعيت كنوني جهان اسلام و تهديدها و فرصت*هايي موجود يا پيش روي آن است كه نظر خوانندگان گرامي را به آن جلب مي كنيم.


                  تاريخ معاصر جهان اسلام تاكنون با فراز و نشيب*هاي فراواني روبرو بوده است. اما بايد توجه داشت كه بخش عمده*اي از اين فراز و نشيب*ها در ارتباط با مواجهه اسلام و غرب رخ داده است. اين مواجهه، داراي دو بعد اساسي است: مواجهه نخست، به رويكرد اسلام به مدرنيسم و جهان*بيني سكولار حاكم بر آن، و مواجهه دوم، به مقابله مسلمانان و كشورهاي اسلامي به توطئه*ها و سلطه*گريهاي غرب عليه جهان اسلام اختصاص داشته است. گرچه مواجهه مسلمانان با مدرنيسم با ترديدهايي همراه بوده است ليكن مسلمانان در غالب چالش*هاي خود با قدرت*هاي سلطه*گر غربي از موفقيت*هاي چشم*گيري برخوردار شده*اند. اين موفقيت*ها عمدتا به دليل عمق باورهاي ديني و پويايي انديشه اسلامي است كه تسليم در برابر ظلم و زور را برنمي*تابد. اما همه اينها بايد با درك اين واقعيت توام باشد كه جهان اسلام از نقاط ضعف فراواني نيز رنج مي*برد كه عدم رسيدگي صحيح و به موقع به آن، مواجهه جهان اسلام با غرب را در دو بعد فوق با نگراني*هايي روبرو مي*سازد. اين مقاله درصدد ارائه گزارشي از موقعيت كنوني جهان اسلام و تهديدها و فرصت*هايي موجود يا پيش روي آن است كه نظر خوانندگان گرامي زمانه را به آن جلب مي كنيم.

                  ماهيت جهان اسلام

                  «جهان اسلام»، به مجموعه نقاط مشترك در عرصه انديشه و فرهنگ منبعث از اسلام، و يا به اشخاص حقيقي و حقوقي، يعني ملتها و دولتهاي مسلمان، و گاه نيز به اماكن و امكانات متعلق به مسلمانان (شامل اماكن مقدس و يا غيرمقدس و نيز جغرافيا و حوزه نفوذ كه بخش عمده*اي از هويت اسلامي را تشكيل مي*دهد) اطلاق مي*شود. ازاين*رو بايد گفت، منظور از جهان اسلام لزوما جغرافياي خاصي نيست، اما همچون همه اديان الهي، جغرافيا در فرهنگ اسلامي نيز از نقشي هويت*ساز و حائز اهميت برخوردار است؛ به*عنوان*مثال مكه مكرمه و مدينه منوره يا بيت*المقدس، براي مسلمانان سرزمينهاي مقدس و محبوب محسوب مي*شوند و بخش مهمي از شعائر اسلامي صرفا در اين مكانها قابليت ظهور مي*يابند؛ لذا اين اماكن در قلمرو جغرافياي جهان اسلام قرار مي*گيرند و از هويت اسلامي جداناپزيرند. علاوه*براين مسلماناني كه در قلب اروپا و امريكا و يا ساير نقاط جهان حضور دارند و نيز مجموعه امكانات مادي و معنوي متعلق و مربوط به آنان، جملگي در قلمرو جهان اسلام قرار مي*گيرند.



                  ناهمگوني*ها و مساله وحدت
                  بايد قبول كرد كه جهان اسلام، به*ويژه از جهت فكري، يكدست نيست و اين ناهمگوني، صرفا از وجود فرق متعدد ناشي نمي*شود بلكه عوامل متعدد ديگري نظير محدوديتهاي معرفتي، پيشينه تاريخي*، زبان، نژاد، آداب و رسوم، جغرافيا و... نيز در اين زمينه موثرند. حال، اين سوال مطرح مي*شود كه آيا با وجود اين ناهمگوني، ايجاد وحدت ميسر است؟ آيا براي دستيابي به وحدت بايد اين تكثرات را از ميان برد؟ تعريف ما از وحدت چيست؟ آيا در صورت اتخاذ يك ديدگاه پلوراليستي نيز وحدت اسلامي همچنان معنادار خواهد بود؟


                  وحدت اسلامي
                  وحدت اسلامي، بر مبناي تعريف امام راحل ــ كه طبعا تعريف موردنظر جمهوري اسلامي است ــ نه مستلزم دست*شستن فرق و مذاهب از عقايدشان، بلكه به معني اتكاي فرق اسلامي به مجموعه*اي بسيار گسترده از نقاطي است كه همه مسلمانان به*ويژه در اصول دين در آنها اشتراك نظر دارند و براساس اين نقاط اشتراك است كه بايد حركت هماهنگ و همدلانه مورد نياز براي حفظ و توسعه اسلام در سراسر جهان و نيز اقدام براي حل مشكلات و معضلات پرشمار مسلمانان جهان را طراحي و اجرا نمود[ii] (بارزترين نمونه اين مشكلات مساله فلسطين است كه هم*اكنون ام*المسائل جهان اسلام به*شمار مي*رود.)

                  چنانكه گفته شد، وحدت به مفهوم كنارگذاشتن عقايد از سوي فرق يا مذاهب مختلف اسلامي نيست اما بي*ترديد بسياري از مسائل كه هم*اكنون از سوي برخي گروهها و مذاهب اسلامي اظهار و حتي اشاعه مي*شوند، نمي*توانند جزء عقايد اسلامي محسوب گردند و چه*بسا با اصول خود آن مذاهب نيز منطبق نباشند؛ ضمن*آنكه بسياري از مسائل در ذيل فروعات ديني قرار مي*گيرند و در راستاي رفع تنش ميان مسلمانان و با رويكردي مصلحت*انديشانه مي*توان از آنها صرف*نظر كرد. درواقع مسلمانان، برخي مواقع، اصول را فداي فروع مي*كنند؛ حال*آنكه نمي*دانند چه بهاي سنگيني در قبال آن مي*پردازند.[iii]

                  پس به*طور خلاصه بايد گفت: منطق وحدت، مستلزم دو چيز است: 1ــ اتكا به مشتركات انبوهي كه مسلمانان، با هر طرز تفكر و منشي، از آنها برخوردارند 2ــ پافشاري*نكردن بر آن دسته از موضوعات كم*اهميت ــ و يا در اين برهه زماني، لااقل فاقد اولويت ــ كه مي*توانند وحدت و همدلي ميان مسلمانان را تضعيف كنند.


                  وحدت يا پلوراليسم ديني؟
                  در سالهاي اخير، به*ويژه از سوي غربگراها، پلوراليسم ديني به مثابه يك شعار عمدتا سياسي مطرح شده است و برخي آن را تنها راه دستيابي به زندگي مسالمت*آميز در داخل جامعه مسلمانان و فائق*آمدن بر اختلافات فرقه*اي مي*دانند؛[iv] حال*آنكه گذشته از پاره*اي مطامع سياسي نهفته در پشت پرده ترويج اين ديدگاه از سوي غرب، بايد گفت اولا راههاي منتهي به زندگي مسالمت*آميز و توسعه مدارا، آن*قدر محدود و معدود نيستند كه تن*دادن به اين نگرش را الزامي سازند؛ ثانيا نگاه پلوراليستي كه منكر حقانيت يك مسير مشخص براي دستيابي به اهداف اسلامي است، به دلايلي خاص و بسيار مهم، در اين زمينه كارساز نيست؛ چراكه: 1ــ نگاه پلوراليسم ديني به دين، يك نگاه سكولار است؛ به*عبارتي پلوراليسم از نتايج سكولاريسم است؛ زيرا اولا اگر براي دين به يك نقش اجتماعي و سياسي فعال قائل باشيم، آنگاه امكان تحقق پلوراليسم كه تنها بر ايمان و تجربه ديني تاكيد مي*ورزد، محل ترديد خواهد بود و ثانيا تنها با اتخاذ يك نگاه درجه*دوم به دين، مي*توان نوعي تسامح درباره متعلق ايمان را نيز نهادينه كرد 2ــ انديشه پلوراليسم در بستر تاريخي متفاوتي ظهور كرده و متناسب با مقتضيات تاريخي مسيحيت رشد نموده است و ازاين*رو، انطباق آن با اسلام بسيار دشوار به*نظر مي*رسد 3ــ پلوراليسم ديني به تمايزات حق و باطل در مسير زندگي ديني اعتقاد ندارد؛ به*عبارتي مطابق اين ايده، پيروان تمامي اديان و مذاهب، عليرغم تفاوت در مسيرهايشان، همگي به نقطه حق مي*رسند و همه در نهايت برحق هستند؛ درحالي*كه اين طرز تفكر، با عقلانيت اسلامي در تضاد است.[v]

                  تحت*تاثير همين رويكرد، اخيرا طرز تفكر جديدي تحت عنوان اسلام بلا مذاهب ــ عمدتا در ميان مسلمانان متاثر از فرهنگ و انديشه غرب ــ رواج پيدا كرده است كه بايد آن را از پيامدهاي بي*توجهي به درگيريهاي فرقه*اي دانست.
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #279

                    هويت اسلامي و مولفه*هاي آن


                    مبحث «هويت»، در نوع خود بسيار پيچيده و دشوار است. هويت بر اساس طبيعت زندگي مدني، عامل تمايز و شناسايي ملتها و امتها از يكديگر است و به*شكلي*پايدار، با زندگي هركدام از اين ملتها و امتها پيوند خورده است. حال بايد ديد عوامل اصلي هويت*بخش كدام*اند و مسلمانان با چه مشخصه*هايي از پيروان ساير اديان و يا از لامذهب*ها تفكيك مي*شوند. البته اين مشخصه*ها ضرورتا بايد عمومي يا به*عبارتي در ميان همه مسلمانان مشترك باشند؛ لذا عناصري مانند نژاد، زبان و آداب و رسوم محلي كه در مبحث هويت ملي بسيار حائز اهميت هستند، در مقوله هويت اسلامي از اصالت برخوردار نيستند. براين*اساس، بايد گفت: عمدتا انديشه و فرهنگ منبعث از قرآن و سنت و نيز نتايج تعهد به اين دو منبع در رفتار مسلمانان و نيز علايق و پيامدهاي طبيعي ملهم از تاريخ اسلام، هويت اسلامي را تشكيل مي*دهند. ازاين*رو، براي شناخت هويت اسلامي، طبيعتا لازم است ابتدا درباره آموزه*هاي اسلامي و تاريخ اسلام شناخت كافي پديد آيد. بااين*وجود، همانطوركه اشاره شد، طرز تفكر و رفتار فردي و اجتماعي مسلمانان كه در ظاهر و باطن فرد و جامعه اسلامي تاثيرگذار است، يك مسلمان را از ساير پيروان اديان يا لامذهب*ها متمايز مي*كند. براي مثال در جمعي كه پيروان اديان مختلف حضور دارند، دو مسلمان مي*توانند يكديگر را پيدا كنند؛ چنانكه تشخيص مسلمان*بودن افراد اين جمع براي پيروان ساير اديان ديگر نيز دشوار نيست. اما بايد توجه داشت آنگاه كه اين تفاوتها به حداقل برسد و يا تمايز افراد مسلمان از ساير پيروان اديان دشوار شود، قطعا بايد گفت هويت اسلامي دچار آسيب شده است.[vi]


                    گزارش از جهان اسلام
                    متاسفانه گزارشي كه در اينجا از جهان اسلام ارائه خواهد شد، كم*وبيش غمناك است. درواقع گرچه نهضت امام خميني(ره) و انقلاب اسلامي، موقعيت جهان اسلام را تاحدقابل*توجهي ارتقا داد، چنانكه طرح اساسي موضوع بيداري اسلامي در جهان اسلام را بي*ترديد بايد ثمره انقلاب اسلامي دانست، بااين*همه در قياس با تحولات گسترده جهاني و اتفاقات ربع قرن اخير، جهان اسلام را بايد همچنان از جهات مختلف عقب*مانده تلقي كرد:

                    1ــ از جهت فكري و فرهنگي، جهان اسلام در چند دهه اخير به*طورگسترده از سوي انديشه و فرهنگ غرب مورد تهاجم واقع شده و اين تهاجم درحال*حاضر به مدد تكنولوژي مدرن، ابعاد گسترده*تري يافته است. سكولاريسم در اين تهاجم نقشي كليدي دارد. هم*اكنون دشمنان سكولار اسلام تمامي فعاليتهاي*شان را معطوف كرده*اند تا نقش اجتماعي و سياسي اسلام متمركز را خنثي كنند. اين در حالي است كه بسياري از نخبگان جهان اسلام، مرعوب غرب هستند و يا از توان نوآوري و رقابت با انديشه و فرهنگ مهاجم بي*بهره*اند.[vii] بسياري از دولتهاي كشورهاي مسلمان نيز علاوه بر قرارگرفتن تحت توصيف مذكور، از نالايقي و آلودگي به فساد رنج مي*برند. ازسوي*ديگر تفكرات متحجرانه و افراطي ــ مانند سلفي*گري ــ با سوء*استفاده از ضعف دستگاه فرهنگي برخي كشورهاي اسلامي پيشرو و نيز با سوءاستفاده از ضعف معرفتي بخشي از مسلمانان، هم*اينك به عامل سرافكندگي و انفعال جهان اسلام تبديل شده*اند.

                    البته استمرار بسياري از تنشهاي فرقه*اي و مذهبي به*ويژه در منطقه شبه*قاره را كه جرقه* آن*ها معمولا توسط دشمنان زده مي*شود و از سوي عناصر جاهل دنبال مي*گردد، نيز بايد بر اين مسائل افزود.

                    2ــ از جهت اقتصادي، جهان اسلام مدتها است كه با فقر دست و پنجه نرم مي*كند. در سده**هاي اخير كشورهاي اسلامي آشكارا به ميدان تاخت و تاز كمپانيهاي غربي تبديل شدند. آنها چاههاي مملو از نفت خاورميانه را غارت كردند و اجازه ندادند اين منابع در مسير رشد اقتصاد جهان اسلام قرار گيرند. علاوه*براين، بخش عمده*اي از جهان اسلام، براي نظام سرمايه*داري غرب، صرفا يك طعمه و يك بازار لوكس به حساب مي*آيد. اين مسائل باعث شده است جهان اسلام صرفا ته*مانده*اي از تكنولوژي مدرن را در اختيار داشته باشد و در حد مصرف*كننده صرف محصولات غرب، تنزل پيدا كند. امروزه حتي در فقيرترين كشورهاي اسلامي مي*توان بازارهاي مدرن زنجيره*اي يا برجهاي سربه*فلك*كشيده را مشاهده كرد اما در پشت پرده اين ظاهر آراسته، واقعيتي ديگر نهفته است. فروشگاههاي مملو از اجناس لوكس، صرفا جيبهاي مسلمانان را هدف گرفته*اند و برجهاي سربه*فلك*كشيده صرفا براي استقرار شركتهاي غربي و نشان*دادن عظمت غربگرايي اين كشورها ساخته مي*شوند. در وراي اين ظاهر آراسته، فقر و فاصله طبقاتي در لايه زيرين اكثر جوامع اسلامي وجود دارد و ازاين*رو بايد گفت در حوزه اقتصادي، اغلب كشورهاي اسلامي عملا تماشاگرند نه بازيگر؛ به*عبارت*ديگر اين كشورها تنها زمين* خود را براي بازي غربي*ها مهيا كرده*اند؛ چراكه اساسا در سطح بازيگر نيستند تا بتوانند بازي كنند.

                    3ــ از جهت سياسي، جهان اسلام جنگ*زده است. فلسطين از مصائب كهنه جهان اسلام است كه به*خاطر فساد حاكم بر دولتهاي كشورهاي مسلمان و باج*دادنهاي مداوم اين دولتها به اسرائيل، همچنان لاينحل مانده و ظاهرا فقط بايد به جنبشهاي مردمي اميد داشت؛ ضمن*آنكه با وجود موفقيت شكوهمند حماس در انتخابات شوراها و نيز مجلس كه به در اختيار گرفتن دولت فلسطيني نيز منجر شد، نه*تنها هنوز از رنج اين ملت كاسته نشده بلكه مرحله تازه*اي از دشمني و شقاوت عليه ملت فلسطين و حتي بالتبع آن شيعيان لبنان آغاز گرديده است.

                    در كنار فلسطين، در چند دهه اخير بايد از لبنان، بوسني، آلباني، كشمير، چچن، افغانستان و عراق ياد كرد كه هر يك ــ به*ويژه عراق در وضعيت فعلي ــ زخمي بر پيكر جهان اسلام به*شمار مي*روند.

                    پروژه يازدهم سپتامبر كه تاكنون حمله به افغانستان و عراق را در پي داشته است، پروژه بزرگ و ادامه*داري است كه همه جهان را در سطحي عميق وارد بازي جديدي كرده است. كشتار مسلمانان به نام مبارزه با تروريسم و ترور شخصيت آنها به*ويژه در اروپا و امريكا با هدف منزوي*كردن مسلمانان و نيز تهديد ايران به بهانه دستيابي به تكنولوژي هسته*اي، معضلاتي هستند كه به*گونه*اي هماهنگ و برنامه*ريزي*شده از جانب دشمنان اسلام به اجرا درآمده*اند. همچنين بمب*گذاريهاي زنجيره*اي و مستمسك قراردادن آن براي حمله به مسلمانان، مشكلات دروني دامنگير بسياري از كشورهاي مسلمان (مانند سودان)، طرح مساله جزاير سه*گانه ايران در خليج*فارس از سوي اعراب، اختلال در روابط سوريه و لبنان و بسياري مسائل ريز و درشت ديگر، از جمله مواردي هستند كه هم*اينك در چارچوب اين پروژه مسلمانان را به خود مشغول نموده*اند و نقش غرب، امريكا و صهيونيسم در همگي آنها كاملا آشكار و غيرقابل انكار است.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #280

                      اتهام باورنكردني!


                      حمايت از تروريسم، به*عنوان يك اتهام بزرگ از سوي غرب به مسلمانان وارد مي*شود، حال*آنكه صرف*نظر از مخالفت روشن اسلام با هرگونه اقدام تروريستي، بي*ترديد بسياري از وقايع مزبور از سوي غرب هدايت مي*شوند؛ كماآنكه حتي بسياري از كارشناسان و صاحب*نظران غرب نيز معترفند كه واقعه يازدهم سپتامبر اساسا توسط امثال بن*لادن و گروه القاعده، قابل طراحي يا اجرا نبوده است؛ گذشته**ازآنكه اين گروه اصلا مولود سازمان جاسوسي امريكا است،[viii] اين قبيل كارهاي تروريستي پيچيده، آن*هم در قلب امريكا كه با مدرن*ترين امكانات امنيتي حفاظت مي*شود، و يا بمب*گذاري در انگليس و... اغلب در حد و اندازه*اي نيستند كه به*راحتي بتوان آنها را به گروهي نظير القاعده ارتباط داد؛ ضمن*آنكه چنين سازماني از لحاظ ماهوي محل شك و ترديد است و هنوز اساسا اطلاعات قطعي درخصوص، كيفيت و كميت اين گروه وجود ندارد؛ علاوه*براين بايد توجه داشت كه هر نوع حركت تروريستي با اصول اسلامي تطابق ندارد بلكه مسلمانان فقط مجاز هستند براي دفاع از خود و در برابر خشونت دشمن دست به اسلحه ببرند. بااين*همه غرب دستگاههاي تبليغي جهان را در اختيار دارد و مسائل را براي مردم دنيا وارونه جلوه مي*دهد؛ چنانكه مسلمانان كه خود قرباني تروريسم سازمان*يافته غرب هستند، در پيشگاه افكار عمومي در جايگاه متهم رديف اول قرار گرفته*اند. ازسوي*ديگر بايد توجه داشت كه اجيرنمودن يك عده مسلمان*نما از سوي غرب براي مشاركت*دادن آنها در حركات تروريستي جهت مستندساختن ادعاها، كار دشواري نيست اما پرواضح است كه حتي با وجود اين احتمال، باز هم غرب نمي*تواند اتهامي را كه به تفكر اسلامي و مجموعه مسلمانان مي*زند، اثبات كند.


                      توهين به مقدسات اسلامي
                      توهين به مقدسات ديني، آخرين راهي است كه از سر عجز توسط شبكه صهيونيسم به غربي*ها تحميل مي*شود؛ چنانكه نظير آن را در ماجراي سلمان رشدي و در ساير موارد، به*ويژه در اقدام موهن اخير مطبوعات غربي مشاهده نموده*ايم. اين رويه كه البته هربار با عكس*العمل گسترده مسلمانان در اقصي*نقاط جهان عملا به ضرر بانيان آن تمام شده، ادامه*دار است و مي*تواند در آينده پرده*هاي ديگري نيز داشته باشد.


                      جهان اسلام و تهديدهاي پيش رو
                      تهديدات متوجه جهان اسلام درحال*حاضر را مي*توان چنين برشمرد:

                      1ــ طرح خاورميانه*اي امريكا: اين طرح، از عراق شروع شده و عليرغم زمين*گيركردن امريكا در باتلاق، ادامه آن در ديگر نقاط مانند سوريه، لبنان و ايران، منتفي نيست؛ ضمن*آنكه نفس حضور گسترده و نظامي امريكا در منطقه كه علاوه بر نفت و ساير عناصر اقتصادي، تثبيت موقعيت امنيتي اسرائيل و ممانعت از گسترش اسلام سياسي را نيز مدنظر دارد، به*خودي*خود يك تهديد عمده و اساسي به*شمار مي*رود.

                      2ــ تلاش رسانه*اي غرب براي ارائه چهره*اي موهن از اسلام و مسلمانان ــ كه به*ويژه پس از واقعه يازدهم سپتامبر و متهم*شدن گروههاي اسلامي به دست*داشتن در آن، ابعاد بسيار وسيع*تري يافته است ــ ممكن است خطراتي را متوجه مسلمانان سازد كه به*راحتي قابل جبران نباشند.

                      3ــ پديده جهاني*شدن كه درحال*حاضر از نظر فرهنگي در حال رواج گسترده فرهنگ و تفكر غربي و كمرنگ و خنثي*كردن فرهنگ و انديشه اسلامي به*ويژه در ميان نسل جوان است و به لحاظ اقتصادي و سياسي، تضعيف استقلال و حاكميت كشورهاي اسلامي را دنبال مي*كند، در نوع خود يك تهديد اساسي به*شمار مي*رود. بايد توجه داشت كه پديده جهاني*شدن داراي دو بعد اصلي پروسه*اي و پروژه*اي است و نمي*توان بدون تفكيك اين پديده به دو بعد مزبور، قضاوت واقع*بينانه*اي درباره آن داشت.[ix]

                      4ــ رشد گروههاي متحجر و افراطي در جهان اسلام حيثيت و امنيت جهان اسلام را به خطر انداخته است. درواقع گرچه بخشي از امت اسلام در اثر انقلاب اسلامي، بيدار شده*اند و براي قيام عليه وضعيت نامطلوبي كه بر اثر سلطه*گري*هاي ظالمانه غرب در جهان ايجاد گرديده*اند، آماده هستند، اما تاكنون براي مديريت اين ظرفيت، هيچگونه راهكار صحيحي ارائه نگرديده است و لذا بسياري از اين افراد جذب گروههاي افراطي شده*اند و اين فرايند همچنان تداوم دارد. در حقيقت، بايد گفت: بخشي از حركت ما در ايران، از يك دهه قبل تقريبا درون*گرا شده و نتوانسته است بسياري از مسلمانان عدالتخواه و پرانگيزه را به همراهي با خود اميدوار سازد. طبعا در چنين شرايطي، بهترين عرصه براي خودنمايي گروههاي افراطي، كه عملكرد آنها جز به زيان اسلام و مسلمانان نيست، آماده مي*شود.


                      جهان اسلام و ظرفيتهاي موجود
                      با اطمينان مي*توان گفت ظرفيتهاي موجود در جهان اسلام، براي تحول و خروج از انفعال فراوان و كافي هستند:

                      1ــ در حوزه فكري و فرهنگي، خزائن بسيار عميق و پويايي در حوزه جهان اسلام وجود دارند كه توجه روشمند به آنها ــ همراه با افزايش اعتمادبه*نفس ــ مي*تواند علاوه بر ايجاد قدرت رقابت با فرهنگ و انديشه مهاجم، زمينه*ساز تحول قرار گيرد. بايد متوجه باشيم كه دين اسلام با مسيحيت موجود تفاوت بسيار دارد و لذا مسلمانان نبايد سرنوشت خودشان را با مسيحيان قياس كنند. پروتستانيسم اسلامي، صرفا يك شعار پارادوكسيكال است؛ چراكه قرون وسطاي اسلامي كجا است تا بخواهيم رنسانسي براي آن پيدا كنيم؟ بدون*ترديد اگر مسلمانان درگير برخي تنگ*نظريها، اختلافات دروني و حاكمان فاسد نشده بودند، هم*اكنون در حوزه علم و تكنولوژي پيشتاز بودند و علم و تكنولوژي نيز اين*گونه تحت*تاثير جهان*بيني غربي در راستاي اهداف غيرانساني به كار نمي*رفت، بلكه متاثر از جهان*بيني الهي، خدمت به بشريت و اصول و ارزشهاي ديني و انساني را در فرايند خود پي مي*گرفت.

                      بي*ترديد دارايي اصلي مسلمانان، فكر و فرهنگ عميق و پوياي اسلامي است و البته آن*طوركه شايسته است، از آن استفاده نمي*شود. همانطوركه اشاره شد، در نگاهي به تاريخ تمدن اسلامي، آشكار مي*گردد كه اوج شكوفايي اين تمدن، زماني بود كه فرهنگ و انديشه اسلامي، اسير تنگ*نظريها و بدفهمي*هاي مسلمانان نشده بود و درعين*حال حاكماني فهيم و دورانديش مديريت جامعه را بر عهده داشتند (منظور از حاكمان، لزوما سلاطين و خلفا نيستند، بلكه به*ويژه وزيران بزرگ تاريخ اسلام مطمح**نظر هستند كه بيش*ازهمه در تكوين تمدن شكوهمند اسلامي تاثيرگذار بودند). اسلام يك دين محققانه است و ايمان بدون تحقيق، در اين دين ارجي ندارد. برخلاف مسيحيت، اسلام نه*تنها از پيشرفتهاي علمي هراسي ندارد بلكه انسان را به تلاش در اين مسير تشويق مي*كند. ازاين*رو بي*ترديد در مقايسه با تمام دارائيها يا قدرتهاي مادي، بايد انديشه و فكر اسلامي را در سطحي بسيار فراتر نشاند و آن را پرارزشترين دارايي مسلمانان برشمرد.

                      2ــ در زمينه اقتصادي نيز بايد گفت: جهان اسلام عليرغم غارتهاي فراوان، همچنان بالقوه ثروتمند به*شمار مي*رود؛ چنانكه برخورداري از جمعيت و نيروي انساني جوان، موقعيتهاي جغرافيايي متنوع و استراتژيك، و نيز قرارگرفتن بخش عمده منابع طبيعي (مانند نفت، گاز و...) در قلمرو جغرافيايي اسلام، تنها گوشه*اي از اين ظرفيت به*حساب مي*آيند.

                      3ــ از جهت سياسي، رشد سياسي فزاينده جوامع مسلمان، وجود بستر مساعد براي شكل*گيري و توسعه جنبشهاي فراگير اسلامي، جمعيت روبه*رشد مسلمانان در اروپا و امريكا و نيز برخي مزيتهاي اقتصادي كه درحال*حاضر با توان سياسي گره خورده*اند، از جمله مصاديق مهم در عرصه توانايي سياسي جهان اسلام به شمار مي*آيند.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #281

                        غرب و جهان اسلام


                        غرب از ديدگاه جهان اسلام يكسره سياه نيست. درواقع بايد گفت، نگاه سياه و سفيد درباره پديده*ها، نه*تنها درباره غرب، بلكه در تمامي زمينه*ها مورد تائيد اسلام نيست. به*هرحال غرب در چند سده اخير و درحال*حاضر كانون مزج و رشد علم و تكنولوژي بوده و ازاين*جهت طبعا براي مسلمانان قابل بهره*برداري است؛ ضمن*آنكه تمامي غربيها را نمي*توان يكسان مورد قضاوت قرار داد؛ كماآنكه هم*اكنون در بخشهايي از اروپا و امريكا، اخلاق و معنويت جايگاه ارزنده*اي دارد و كمالات انساني فارغ از نگاه سكولار به جهان، مورد توجه قرار مي*گيرد. در حقيقت مساله اصلي جهان اسلام با غرب را در چهار مورد مي*توان خلاصه كرد:

                        1ــ خوي استكباري و استعماري منبعث از جهان*بيني سكولار در دولتهاي غربي نهادينه شده و اين مساله، امكان تعامل حقيقي ميان مسلمانان و غرب را بسيار دشوار نموده است. ازاين*رو گفت*وگو با غربيها تاكنون سرانجام خوبي نداشته است؛ چراكه آنها به**نوعي از مسلمانان انتظار دارند كه فقط شنونده باشند،

                        2ــ مسير نظام ليبرال ــ سرمايه*داري غرب، با مسير نظام اسلامي ماهيتا متفاوت و جدا است و هيچ قرابتي ميان مباني فكري اين دو حوزه وجود ندارد،

                        3ــ پيشينه تاريخي مسلمانان و غرب، چه در گذشته (به*ويژه تحت*تاثير جنگهاي صليبي)[x] و چه در دوران معاصر (به*ويژه تحت*تاثير استعمار و اخيرا صهيونيسم)، متاسفانه سياه است؛ چنانكه در ارتباطات في*مابين نمي*توان به*راحتي از ياد و خاطره اين پيشينه و تداوم تاثيرات آن صرف*نظر كرد،

                        4ــ درحال*حاضر غرب به اقتضاي ماهيت سيستم اقتصادي خود، با سوء*استفاده از تكنولوژي مدرن آشكارا فساد و فحشا را به اقصي نقاط جهان و از جمله به كشورهاي اسلامي صادر مي*كند و اين موضوع شديدا مسلمانان را رنج مي*دهد؛ چنانكه بخش عمده*اي از معضلات دامنگير كشورهاي اسلامي در زمينه*هاي جرم و جنايت، مواد مخدر، مشروبات الكلي، فساد جنسي و بي*بندوباري، محصول اين تهاجم فرهنگي غرب شناخته مي*شود.

                        با اين وضعيت، طبيعي است ارتباط جهان اسلام با غرب، بسيار شكننده و بي*ثبات خواهد بود.


                        خواب سياسي
                        سوال: در شرايطي كه نهضت بيداري اسلامي رخ داده است، چرا مسلمانان همچنان سلطه حكومتهاي مستبد و غيراسلامي را تحمل مي*كنند؟ پاسخ: بيداري اسلامي هنوز به*طوركامل محقق نشده و اين مساله، از موقعيت خواص در برخي جوامع اسلامي نشات مي*گيرد؛ ضمن*آنكه بايد توجه داشت ايجاد تحول در ساختار قدرت، پديده*اي نيست كه به*سادگي و يك*شبه قابل انجام باشد؛ كماآنكه در ايران با وجود رهبري بي*نظير امام، وجود عقايد اصلاحگرانه شيعي و نيز تجارب تاريخي متعدد (مشروطه و...)، حدودا بيست سال توام با رنج و مصيبت طول كشيد تا حكومت فاسد پهلوي ساقط شد؛ ضمن*اينكه اساسا توصيه نسخه ايراني براي تمامي كشورهاي اسلامي، صحيح نيست؛ چراكه در برخي كشورهاي اسلامي، هم*اكنون ساختار سياسي موجود، به*گونه*اي است كه افراد صالح قادرند به دولت راه يابند؛ يعني مسلمانان اين كشورها مي*توانند در صورت تمايل اداره كشورشان را به دست عناصر متدين و دلسوز بسپارند، اما اين انگيزش، نيازمند كياست و برنامه*ريزي گروهي است. بايد توجه داشت كه ايجاد هر نوع تحول در كشورهاي اسلامي مشروط به برخورداري مسلمانان از قدرت فكري و مديريتي است.


                        الگوي مردم*سالاري ديني
                        دموكراسي، در كل خاستگاه يا جهان*بيني غيرديني دارد و به تبع خود، سكولاريسم و ليبراليسم را نيز به*همراه مي*آورد. درواقع از اين *رو است كه در كشورهاي اروپايي و يا در تركيه (كه عليرغم برخورداري از اكثريت مسلمان، آرزوي اروپايي*شدن را در سر مي*پروراند) به خاطر احتمال در مخاطره قرارگرفتن سكولاريسم، در برابر آزادي حجاب با رفتاري كه دون شأن يك نظام سياسي جاافتاده است، مقاومت مي*شود. بااين*همه، بايد گفت در شرايط فعلي حتي همين دموكراسي ناقص نيز چنانچه در برخي كشورهاي مسلمان گرفتار ديكتاتوري تحقق يابد و عناصر دلسوز اجازه يابند در عرصه اجتماعي به فعاليت بپردازند، در حد خود مناسب خواهد بود. اما مدل مترقي معرفي*شده از سوي انقلاب اسلامي، يعني مردم*سالاري ديني، درحال*حاضر بهترين الگو براي انطباق يك دولت با جهان*بيني اسلامي است.


                        خروج از بحران
                        براي خروج جهان اسلام از بحران موجود، تنها به چند راه*حل كليدي اشاره مي*شود:

                        1ــ جهان اسلام نيازمند توسعه وحدت و همدلي است و اين وحدت نبايد فقط يك امر سياسي و بين*دولي ملاحظه شود، بلكه با توجه به شرايط اسفبار حاكم بر اغلب دولتهاي كشورهاي مسلمان، بايد با كمك پايگاههاي سنتي و NGOها، وحدت و همدلي در ميان ملتهاي اسلامي گسترش يابد و از ترويج هر نوع فكر و رفتار تنش*زا و اختلاف*آفرين جلوگيري شود. البته تلاشهاي جمهوري اسلامي در اين مسير تا حد بسيار زيادي موفقيت*آميز بوده*اند اما در شرايط فعلي احساس مي*شود اين تلاشها تاحدودي كاهش يافته *است.

                        2ــ معارف اسلامي بايد متناسب با مقتضيات و نيازهاي روز احيا و ساماندهي شوند و اين امر، بدون شكل*گيري يك حركت همدلانه در ميان علماي جهان اسلام امكان*پذير نخواهد بود. البته در داخل ايران متاسفانه هنوز ظرفيت لازم براي اين همكاري بين*مذهبي وجود ندارد و لذا احتمالا بايد رهبري اين حركت، به خارج از ايران منتقل شود. البته براي ثمربخش*كردن چنين حركتي، وجود يك متدولوژي پيشرفته و جامع اجتناب*ناپذير است. اين اقدام، مسلما به تضعيف موقعيت گروههاي متحجر و افراطي در جهان اسلام خواهد انجاميد.

                        3ــ بايد زمينه لازم براي شكل*گيري يك جنبش فراگير و هماهنگ علمي ميان دانشمندان جهان اسلام ايجاد گردد؛ چراكه جهان اسلام براي به*دست*گيري ابتكار عمل و بازيگري در صحنه جهاني، همچون گذشته به تقويت علمي نياز دارد. با توجه به تاكيد فوق*العاده دين اسلام بر گسترش علم و نيز وجود استعدادهاي درخشان در جوامع مسلمان، ضروري است هرچه*سريعتر امكانات جهان اسلام براي يك جهش علمي سازماندهي و مديريت شود؛ به*ويژه با توجه به اين مساله كه امروزه علم مستقيما قدرت*زا شده است، توجه به اين مهم بايد بسيار جدي تلقي شود.

                        4ــ بيداري اسلامي، بايد گسترش يابد. هرقدر بيداري بيشتر باشد، قدرت مسلمانان براي مواجهه با تهديدها بيشتر خواهد شد. گسترش بيداري اسلامي، مستلزم يك فعاليت مبتكرانه رسانه*اي است كه متاسفانه جهان اسلام تاكنون فاقد آن بوده است. مسلمانان بايد به مدد تكنولوژي مدرن (شبكه*هاي ماهواره*اي، اينترنت و...) و نيز رونق*بخشيدن به ترجمه و افزايش تماسهاي حضوري، به*ويژه در سطح خواص و انديشمندان، ابعاد اين بيداري اسلامي را گسترش دهند. متاسفانه در اين زمينه نيز تلاشهاي جمهوري اسلامي تاحدزيادي كاهش يافته و از جذابيت، نوآوري و نيز گستره سابق برخوردار نيست.

                        5ــ ظرفيتهاي اقتصادي و سياسي جهان اسلام، بايد با هدف رفع تهديدها مديريت شوند. همانطوركه پيش از اين نيز گفته شد، جهان اسلام از ظرفيتهاي كم*نظيري برخوردار است اما از آنها به*صورت*هماهنگ جهت مواجهه با دشمن يا رقيب استفاده نمي*شود؛ درحالي*كه مسلمانان تنها با مديريت مناسب قدرت نفتي يا موقعيت جغرافيايي استراتژيكشان مي*توانند از انفعال خارج شوند؛ اما متاسفانه دولتهاي فاسد و مرعوب، حاضر به چنين اقداماتي نيستند. البته اگر ملتها بخواهند، دولتها مجبور به اطاعت از اراده ملي مردم مسلمان خواهند بود و لذا گسترش بيداري اسلامي در اين عرصه نيز راهگشا است.

                        مساله مهم در اين زمينه، رهبري جهان اسلام است. طي*كردن تمام اين راهها، محتاج رهبري است. سازمان كنفرانس اسلامي كه مي*تواند به*عنوان مهمترين مرجع در اين زمينه عمل كند، متاسفانه اسير دولتها است و هم*اكنون به سازماني تبديل شده است كه حتي از جايگاه اوليه خود ساقط شده و بود و نبود آن چندان تفاوتي ندارد و مجامع ديگري هم كه مي*توانند موثر باشند، متاسفانه فراگيري لازم را در ميان كشورهاي مسلمان ندارند. ازاين*رو به*نظر مي*رسد جهان اسلام در كنار بازسازي سازمان كنفرانس اسلامي، بيش*ازهرچيز به يك رهبر معنوي بزرگ مانند امام*خميني(ره) و مقام معظم رهبري نيازمند است كه بتواند با نفوذ در قلبهاي آحاد مسلمانان، جهان اسلام را با قدرت معنوي و با اتكا به پشتوانه مردمي، به سمت اهداف اصلي پيش ببرد.

                        به*لحاظ سازماني، علاوه بر يك سازمان بين*المللي كه دولتهاي اسلامي را به*گونه*اي متحد دور هم جمع كند، مسلمانان به سازمان ديگري نيز نياز دارند كه وابسته به دولتها نباشد و بتواند برخي امور مهم، از قبيل احيا و ساماندهي معارف ديني، فراهم*سازي زمينه شكل*گيري جنبش توليد علمي، ايجاد رسانه*هاي زنجيره*اي و نيز گسترش وحدت، همدلي و همكاري ميان امت اسلامي را قدرتمندانه تئوريزه، برنامه*ريزي و اجرا كند.


                        نقش جمهوري اسلامي در ارتقاي جهان اسلام
                        جمهوري اسلامي به*راستي ام*القراي جهان اسلام است. هيچ كشوري در موقعيت كنوني، از قدرت اين كشور براي رسيدگي به وضع جهان اسلام برخوردار نيست. پس از انقلاب، ارتقاي جهان اسلام به عنوان يك هدف انقلابي مطرح گرديد و بهاي فراواني هم براي آن پرداخت شد. قاطعانه مي*توان ادعا كرد جمهوري اسلامي درحال*حاضر نيز تاحدزيادي از شأن رهبري جهان اسلام برخوردار است؛ اما بايد چند تغيير با اقدام اساسي رخ دهند تا زمينه پيگيري اين امر در عمل نيز كاملا فراهم گردد:

                        1ــ دستگاه فرهنگي ــ بين*المللي، ديگر از آن كارايي لازم برخوردار نيست و بايد از سوي عناصر خلاق و جوان بازسازي شود. بدون*ترديد اگر هزينه*كرد فعلي انقلاب در اين عرصه، با نتيجه مورد انتظار مقايسه شود، استمرار وضع حاضر، منطقي نيست.

                        2ــ وزارت*خارجه بايد وزارت*خارجه انقلاب اسلامي باشد؛ به*اين*معناكه اين وزارتخانه بايد با خروج از محافظه*كاري، منافع جمهوري اسلامي را در مسير منافع امت اسلامي تعريف كند و حركت خود را به*صورت*هدفمند به سوي تحقق يك جهان اسلام قابل*قبول تنظيم نمايد.

                        3ــ رسانه*هاي كشور ــ اعم از خصوصي و دولتي ــ بايد با اتخاذ يك نگاه فراختر، به مسائل جهاني نگاه كنند. البته نمي*توان انكار كرد هم*اكنون جمهوري اسلامي ايران چه از جهت سخت*افزار و چه نرم*افزار، از قدرت رسانه*اي حرفه*اي قابل**توجهي برخوردار نيست اما سيستم موجود قادر است و بايد خود را به اين نقطه برساند. البته بعضا اقدامات و هزينه*هايي در اين راستا صورت گرفته *است اما به جهت ضعف محتوا و شكل و فقدان نوآوري، هنوز اين تلاشها به نقطه مطلوبي نرسيده*اند؛ مثلا درحال*حاضر برخي شبكه**هاي راديويي و تلويزيوني ماهواره*اي وابسته به ايران فعاليت مي*كنند اما از جاذبيت لازم برخوردار نيستند؛ علاوه*براين جاي چند خبرگزاري و روزنامه قدرتمند بين*المللي كه در همكاري با موسسات اسلامي خارج از كشور بتوانند اخبار جهان اسلام را مديريت كنند و با رسانه*هاي بزرگ غربي به رقابت بپردازند، خالي است.

                        4ــ نخبگان علمي ايران بايد از*يك*سو محصولات علمي خود را با بهره*گيري از زبان بين*المللي به فراتر از مرزها منتقل نمايند و از سوي ديگر گوشهاي خود را براي شنيدن از بيرون، بيشتر باز كنند. هم*اكنون براي اين امر به يك نهضت ترجمه جديد نياز داريم تا از طريق آن اين*بار آثار برگزيده ايراني به چند زبان ترجمه و منتشر شوند و نيز آثار خوب مسلمانان شناسايي و به زبان فارسي ترجمه گردند. بدون*شك انديشه و علم بدون تعاطي و تضارب افكار، مي*ميرد و از رشد و بالندگي بازمي*ماند.
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #282


                          منافع ملي و جهان اسلام
                          در ارتباط با پيوند عميق ميان منافع ملي ما و مسائل جهان اسلام، توجه به چند مساله بسيار ضروري است: 1ــ رسيدگي به امور جهان اسلام، از آرمانهاي اصلي انقلاب اسلامي و در نتيجه امري اجتناب*ناپذير است،[xi]

                          2ــ بي*تفاوتي به امور مسلمانان و به*ويژه رنجهاي آنها، شرعا مجاز نيست،

                          3ــ سرمايه*گذاري در اين عرصه، پتانسيل امنيتي ما را به*شدت بالا خواهد برد و مطمئنا در درازمدت منافع ملي ما را تامين خواهد كرد؛ البته درصورتي*كه هزينه*ها هوشيارانه انجام پذيرند، وگرنه با هزينه*هاي بي*هدف، طبعا نفعي حاصل نخواهد شد و ايران را صرفا به صندوق اعاناتي تبديل خواهد كرد كه تا وقتي پول خرج مي*كند، براي آن احترام و ارزش قائل خواهند شد. درواقع طرز رفتار و عملكرد ما، واكنشها نسبت به ما را تعيين مي*كند و اگر به اين مساله واقف نباشيم، چه*بسا هم متقبل هزينه شويم و هم بي*مهريها و حتي دشمنيها را به سوي خود معطوف سازيم؛ لذا بايسته است كشور ما با وقوف به جايگاه معنوي و تاثير حمايت معنوي خود، بيشتر با اين جهت*گيري به پشتيباني از گروههاي اسلامي بپردازد؛ چراكه هم* تاثير آن قوي*تر است و هم احتمال زيان در اين نحوه حمايت بسيار كمتر خواهد بود.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #283
                            ريشه*هاى ظاهر گرايى در فهم قرآن



                            در اين نوشتار به علل شكل دهنده اين گرايش عقيدتى خواهيم پرداخت و بر آنيم تا ريشه هاى اين درخت پير را در عمق تاريخ باورهاى دينى, فرهنگى, اجتماعى و سياسى مورد مطالعه قرار دهيم.


                            پس از غروب مهر نبوى از گستره افق اسلام, با محروميت مسلمانان از رهنمودهاى مستقيم و پياپى وحى و بروز اختلافات سياسى ـ اجتماعى, برداشتهاى دينى نيز دستخوش اختلاف و گسستگى شد. تفسيرهاى مختلف از دين وكتاب الهى شكل گرفت و تفكرات گوناگون و گاه متضاد از ميان جامع ه اسلامى سربرآورد.

                            برخى دوامى نياورد و بزودى به بوته فراموشى سپرده شد و فرقه هايى هم اگر چه توانستند مدتى به زندگى خويش ادامه دهند, ولى آنها نيز سرانجام رنگ باختند و رو به اضمحلال نهاده, از خاطره ها محو گرديدند وهم اكنون فقط در لابه لاى كتابهاى تاريخى بايد سراغ آنها را گرف ت. مانند فرقه هاى انشعاب يافته از خوارج ـ كه جز اندكى ازآنان مانند فرقه اباضيه كه طرفدارانى درعمان و برخى از كشورهاى افريقايى دارد ـ از بسيارى ازآنان نام و نشانى باقى نمانده است.
                            دراين ميان, فرقه ها و نحله ها و انديشه هايى هم دوام يافتند و به شكلى حضور خود را در ميان برخى فرقه ها و گرايشها حفظ كردند.
                            يكى از اين جريانهاى فكرى, ظاهرگرايى و عقل گريزى در رويارويى با قرآن است.
                            ما در اين نوشتار به علل شكل دهنده اين گرايش عقيدتى خواهيم پرداخت و بر آنيم تا ريشه هاى اين درخت پير را در عمق تاريخ باورهاى دينى, فرهنگى, اجتماعى و سياسى مورد مطالعه قرار دهيم.

                            ظاهرگرايى در فهم و تفسير قرآن

                            مراد از ظاهرگرايى, عقل گريزى در رويارويى با قرآن كريم است وچنانكه از اظهارات ظاهرگرايان ـ چه شيعه, چه سنى ـ استفاده مى شود, مى توان روش آنان را به گونه هاى ذيل تقسيم كرد:

                            الف. تلاوت

                            برخى از اخباريان امامى, قائلند كه وظيفه ما نسبت به قرآن, فقط تلاوت آن است و چنانچه روايتى ذيل آيه اى نيامده باشد, بايد به تلاوت تنها بسنده كرد وهمت خود را درفهم عقلى يا دلالتهاى لفظى آيه, مصروف نداشت!

                            ب. معناى ظاهرى لفظ

                            گروهى ديگر از اخباريان امامى, اندكى جلوتر رفته و پرداختن به معناى تحت اللفظى آيات را مجاز دانسته اند.

                            ج. فرقه اى ديگر, مانند حنبليان درميان اهل سنت, صفاتى كه درظواهر آيات به خداوند متعال نسبت داده شده را به ظاهر آن اخذ نموده و قائل به تجسيم و تشبيه درمورد خداوند شده اند و مستندشان ظواهر رواياتى است كه دراين زمينه رسيده است.
                            د. برخى ديگر از حديث گرايان اعتدال درميان اهل سنت, ضمن انتساب اين صفات به خداوند, دربيان كيفيت اين انتساب گفته اند كه انسان عاجز از درك اين كيفيت است.

                            ظاهرگرايى درميان اهل سنت

                            چنانكه به اجمال ياد شد, جريان ظاهرگرايى درفهم قرآن, هم درميان اهل سنت به صورت ديرپاى وجود داشته و دارد, و هم درميان اماميه. اما ازآنجا كه اين گرايش درميان عامه ازگستردگى و حضور بيش ترى برخوردار بوده است وهم اكنون طيف عظيمى ازجهان اسلام, به شكلى به اين ديدگاه گرايش دارند, به پى جويى اين مقوله در تفكر عامه مى پردازيم و بررسى موضوع در ميان اماميه را به مجال ديگرى وا مى نهيم.
                            در نيمه اول قرن دوم, برخى از مسلمانان به بحث و جدل درباره باورهاى دينى علاقه نشان دادند و مباحثات عقيدتى و كلامى شدت يافت و دراين ميان دو جريان عمده شكل گرفت:

                            الف. اهل حديث كه به ظواهر آيات و روايات, بدون كنكاش درمفاهيم يا اسناد آنها, تعبد داشتند واكثريت مسلمانان را تشكيل مى دادند و از جمله نتايج ظاهرگرايى آنان, اعتقاد به شباهت خداوند به انسان, حجيت پروردگار و اثبات جهت, انتقال, حركت و اعضاء براى خداوند بود! و البته اين فهمهاى نارسا ونامتعادل, به وسيله القائات يهود و نصارا رسوخ و دوام بيش ترى مى يافت.
                            اين گروه درميان اهل سنت, اشاعره نام گرفتند و درمقابل آنان, معتزله بودند كه عقل را بر نقل ترجيح مى دادند وهرگاه نقل را مخالف عقل مى يافتند, نقل را فرونهاده, عقل را مقدم مى داشتند.
                            اختلاف و ناهمسازى ميان اين دو گرايش همچنان تاكنون پابرجاست.1
                            پيدايش چنين تفكرى برخاسته از عوامل چندى است كه در پى خواهد آمد, ولى تنها از باب اشارت مى توان گفت, پس از رحلت رسول خدا و در عصر خليفه دوم با اين پندار كه براى دستيابى به معارف حقه, متن قرآن كافى است و نيز با اين دغدغه كه ثبت روايات, ممكن است از توجه به ق رآن بكاهد ويا آيات و روايات را با هم در آميزد! با ثبت و نشر احاديث نبوى به شدت مخالفت شد و خليفه به اطراف ممالك اسلامى نوشت:
                            (هركس حديثى نوشته بايد آن را محو نمايد.) 2
                            و حتى قبل از وى, خليفه اول نيز, پانصد حديثى را كه از پيامبر(ص) نوشته بود, سوزاند3 و بعدها معاويه هم به پيروى از اين روش, ضمن ايراد خطبه اى گفت:
                            (اى مردم, روايت از رسول خدا(ص) را كم كنيد. اگر حديثى مى گوييد از احاديثى باشد كه زمان عمر به آن حديث مى شده است.)4
                            اين عوامل سبب شد تا ثبت و نقل احاديث رسول گرامى(ص) اسلام متوقف شود و بسيارى از صحابه و تابعان از بازگويى آن خوددارى كنند. واين منع تا زمان عمربن عبدالعزيز خليفه اموى(99 ـ 101هـ) ادامه يافت. واو به بكربن حزم درمدينه نوشت:
                            (نگاه كن آنچه حديث از رسول خدا(ص) برجاى مانده بنويس!) 5
                            ولى همچنان خوددارى از نشر احاديث نبوى(ص) تا زمان منصور خليفه عباسى ادامه يافت. وازاواخر نيمه اول قرن دوم هجرى, مسلمين شروع به تدوين حديث نمودند. 6
                            منع تدوين حديث, دو تأثير عمده را در جامعه صدراسلام و به دنبال آن درتاريخ تفكر اسلامى برجاى گذاشت. نخستين تأثير اين بود كه مسلمانان و دانشمندان در فهم قرآن, تنها به ذهن و فكر و درك خود تكيه كردند و تفسير به رأى شدت يافت و چون گروهى اين تفاسير ذهنى و سليقه اى را مايه ويرانى انديشه هاى قرآنى و دينى يافتند, ازهرگونه تفسير و توجيه و تاويل منع كردند وبه فهم ظاهر قرآن بسنده نمودند واين واكنشى بود در برابر افراط رأى گرايان و نبود احاديث صحيح و شناخته شده براى تفسير قرآن.
                            دومين مشكلى كه منع تدوين حديث پديد آورد, اين بود كه تأخير ثبت احاديث, ازيك سو ولع و اشتياق شديدى را در ثبت و نقل حديث پديد آورد و زمينه شد تا عده اى بدون آن كه درايت حديث داشته باشند, تنها با شنيدن قال رسول اللّه(ص)… هر نقلى را حديث مسلّم شمارند و عده اى هم ازاين فرصت, سوء استفاده كرده و به جعل حديث بپردازند و چون دراين غوغاى حديث گويى و حديث نويسى, جمع كردن ميان احاديث نا همساز و تجزيه و تحليل و نسبت سنجى ميان آنها كارى آسان نبود و تلاشى علمى براى شناخت صحيح از سقيم صورت نگرفته بود, گروهى برآن شدند تا بازهم به فهم ظاهر احاديث بسنده كنند و زحمت درك مفهوم و تحقيق اسناد را نكشند!
                            بنابر اين اهل حديث را مى توان عمده ترين جريان ظاهرگرا در تاريخ اسلام در ميان اهل سنت به شمار آورد.7

                            اهل حديث و قرآن

                            سرسلسله اين طيف, احمد بن محمد بن حنبل ابوعبداللّه شيبانى (164 ـ 241 هـ) است. 8
                            او در رساله كوچكى كه در بيان عقيده اهل حديث نگاشته, پس از مقدمه مى نويسد:
                            (اين روش اهل علم و نويسندگان واهل سنت است, آنان كه به ريسمان سنت چنگ انداخته و دراين راه شناخته شده اند, از ميان اصحاب رسول(ص) تا امروز ودراين بين, عالمان چندى از حجاز و شام و… رادرك كردم و ازآنها حديث شنيدم, پس آن كس كه كم ترين مخالفت يا نقدى براين روش داشته باشد, يا نقل حديثى را عيب گيرد, مخالف و بدعت گذار خواهد بود.)
                            همو پس از ذكر جمله اى از مسائل اعتقادى مى نويسد:
                            (وهو على العرش فوق السماء السابعة و عنده حجب من نار و نور و ظلمة وماء وهو أعلم بها.) 9
                            خداوند بر عرش, فراتر از آسمان هفتم است و نزد او حجابهايى از آتش ونور و ظلمت و آب است واو خود بهتر مى داند كه اينها يعنى چه و چيست؟
                            مرجع اصلى براى تفسير قرآن درنظر آنان ظواهر روايات است, تاجايى كه گفته اند:
                            (قرآن نمى تواند سنت را نسخ كند, ولى سنت, توان نسخ قرآن را دارد) 10ويا (نياز قرآن به سنت, بيش از احتياج سنت به قرآن است) 11و اظهار داشته اند: (عرضه داشتن احاديث برقرآن, خطايى است كه زنادقه آن را ساخته اند.)12
                            اينان تفسير قرآن را بدون استناد به روايات جايز ندانسته اند:
                            (… وگفته اند براى هيچ كس تفسير قرآن مطلقاً جايز نيست, اگر چه وى دانشمندى اديب و داراى اطلاعاتى گسترده در ادله, فقه, نحو, اخبار و آثار باشد و فقط مى تواند به روايات پيامبر, صحابه و تابعين استناد جويد.)13
                            وبا مراجعه به كتاب (السنة) كه حاوى رواياتى است كه پسر احمد بن حنبل (عبداللّه بن احمد بن حنبل 213 ـ 290 هـ) از پدرش روايت كرده, مى توان به شدّت جمود وى بر روايات تفسيرى ـ كه براى خداوند, خنده, انگشت, دست , صورت و… قائل شده ـ پى برد. وازآنجا كه هدف ما ازاي ن قسمت, يادكردى تاريخى از ظاهرگرايان اهل سنت است, از ذكر تفصيلى ادله اهل حديث و نقد آن خوددارى مى كنيم.14
                            اينك به فرقه هايى انشعاب يافته از اهل احديث اشاره مى كنيم كه جمودگرايى و عقل گريزى در رويارويى با قرآن را شعار خويش ساخته و افق فكرى خويش را محدود به سنت ـ آن هم به مجرد انتسابش به پيامبر(ص) دانسته اند! وچون در فهم صحيح و شناخت اسناد آن دقت را لازم ندانس ته اند, به باورهايى سخيف كشيده شده اند.
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #284

                              فرقه هاى ظاهرگرا در نگاهى گذرا

                              1. جحميّه

                              بنيادگذار اين فرقه جهم بن صفوان سمرقندى (م 128 هـ) است. ذهبى درباره وى مى نويسد:
                              (جهم بن صفوان ابومحرز سمرقندى, رئيس جحميه, بدعتگذار گمراهى است. در آخر زمان تابعين هلاك شد. از او روايتى نمى دانم و ليكن شرّ بزرگى را كاشت.)15

                              2. ظاهريه
                              ظاهريه مسلكى است فقهى كه منسوب به داود بن على اصفهانى ظاهرى (200 ـ 270 هـ) است, ولى ازآنجا كه آنان نيز همانند اهل حديث عقل و تفكر را از ساحت علم طرد مى كنند, در شمار ظاهرگرايان خواهند بود. اين مذهب همزمان با ساير مكتبهاى كلامى ظاهر شد كه همگى در ا فراشته داشتن عَلَم عقل ستيزى سهيم بودند.16

                              3. كرّاميه
                              نسبت اين طايفه به محمد بن كرّام سجستانى (م 255) مى رسد. ذهبى در معرفى وى مى نويسد:
                              (با بدعتى كه گذارد, حديث را به سقوط كشيد, و از احمد جويبارى و محمد بن تميم سعدى كه هر دو از كذابين بودند, زياد حديث كرد… پست شد, تا آنجا كه روشهاى بى ارزش و روايات بى اساس را درهم آميخت.)17

                              4. اشاعره
                              بنيانگذار اين مذهب (ابوالحسن اشعرى) است كه نسبتش به (ابوموسى اشعرى) معروف مى رسد:
                              (ابوالحسن على بن اسماعيل بن اسحاق بن سالم بن اسماعيل بن عبداللّه بن موسى بن بلال بن ابى بردة بن ابى موسى اشعري… شهرتش به اشعرى به لحاظ جد بزرگش (ابوموسى) است كه او نيز اين عنوان را از اجداد ديگرش به ارث برده است.)18
                              (شرح حال نويسان درتاريخ ولادت و وفاتش اختلاف كرده اند. برخى در ولادتش سال 270 و بعضى 260 و در وفاتش نيز بعضى سال 324 و برخى 330 را گفته اند.)19
                              ابوالحسن اشعرى درسلك اهل حديث و حنابله درآمده به طرفدارى اين مذهب پرداخت. وازآنجا كه اهل حديث درجمود بر احاديث, راه افراط را پيموده به هر روايت ضعيفى عمل مى كردند. داراى سخيف ترين باورها درمورد خداوند متعال گرديدند, تا جايى كه چون خليفه عباسى المعتصم بال لّه (م 227 هـ) در بغداد برمسند خلافت نشست, دستور داد احمد بن حنبل را به جهت اعتقادش به قديم بودن قرآن, سخت تازيانه زدند.20
                              عقيده اشعرى گرى همان اعتدال يافته عقيده حنبلى است, با تصرف و دگرگونى در برخى از چيزهايى كه در عقيده حنبلى سازگارى با عقل داشت.21
                              از رواياتى كه احمد بن حنبل (164 ـ 241 هـ) در السنة وابن خزيمة (223 ـ 311 هـ) در التوحيد در ارتباط با تفسير برخى ازآيات شريفه قرآن مورد استناد قرار داده اند, هم ظاهرگرايى در حديث مشهود است وهم ظاهرگرايى در فهم قرآن!
                              جمودگرايان بر ظواهر احاديث وآيات, و حنابله, قائل به جسميت خداوند عزوجل مى باشند و براى او صورت, دست, نشستن بر عرش و اعضا و صفاتى همانند آنچه به انسان نسبت داده مى شود قائلند, وازآنجا كه هر انسان عاقلى بااندكى تفكر به بى ارزشى اين اوهام و تخيلات پى مى برد , ابوالحسن اشعرى به گونه اى كمر به حذف آنها از بستر اعتقادات اهل حديث بست.
                              امام اشعرى در الابانة مى نويسد:
                              (ان للّه سبحانه وجهاً بلا كيف, كما قال: (ويبقى وجه ربّك ذوالجلال و الاكرام) (الرحمن/ 27) وان له يدين بلا كيف, كما قال: (خلقته بيديّ) (ص/ 75).)
                              حاصل اين نظريه اين است كه براى خداوند سبحان اين حقائق موجود است, ولى نه آن چنان كه براى بشر است. او دست و چشم دارد, اما نه مانند دستها و چشمهاى ما.
                              اشعرى به گمان خويش با اين توجيه, موفق به جمع بين ظواهر نصوص و تنزيه حق تعالى شده است.22
                              البته واضح است كه با اين توجيه نمى توان از ورطه تشبيه گريخت, هرچند براى زدودن زنگار تجسيم از آيينه اعتقادات, كافى باشد. وناگفته پيدا است اشكال اصلى كه همان بى فروغ داشتن خورشيد عقل در افق اذهان است, همچنان به قوت خود باقى است وتا چنان مانعى باشد نمى توان در صراط مستقيم گام برداشت وبه توحيد واقعى رسيد.
                              ظاهر گرايى در فهم آيات مربوط به فعل و صفات خداوند, در آثار ابوحنيفه (80 ـ 150 هـ) و شافعى (150 ـ 204 هـ) و ديگران از متقدّمان و متأخران از اهل سنت نيز نقل ديده مى شود.23

                              5. ماتريديّه
                              در زمانى كه مذهب اشعرى به عنوان يكى از شاخه هاى مذهب اهل حديث ظاهر شد, روشى ديگر به همين رنگ و شكل و با هدف يارى سنت و پيروانش وكوچاندن معتزله از بستر انديشه اسلامى به ظهور پيوست كه با تصرف و تعديل درمذهب اصلى (اهل حديث) همراه بود. وآن مذهب ماتريد يه منسوب به امام محمد بن محمد محمود الماتريدى السمرقندى (م 333 هـ) بود.… و هردو مذهب ـ اشعرى و ماتريدى ـ دريك زمينه و بريك روش عمل مى كردند, درحالى كه بين آن دو هيچ ارتباطى نبود.
                              (وى به (ماتريدى) مشهور شده و (ماتريد) يكى از آباديهاى سمرقند از بلاد ماوراء النهر (جيحون) است. گاهى به (سمرقندى) و (علم الهدى) نيز توصيف و ملقب شده است.)
                              (اشعرى كه درميدان كلام و اعتقاد, عقل ناباور وظاهرگرا بود, در زمينه احكام شريعت, روش امام احمد بن حنبل را برگزيد كه ويژگيش جمود بر ظواهر و كم عنايتى به عقل و برهان بود. هرچند اشعرى به اقتضاى شيوه كلامى, در برخى آراى احمد بن حنبل تصرّف و تعديل كرد, ولى چون فرا راه وى تفكر حنبلى بود, اگر تجاوزى هم ازاين محدوده تفكرى كرده, اصول آن را حفظ نموده است. وامّا ماتريدى در روش شاگردان (ابوحنيفه) رشد كرد.)24

                              6. (ابن تيميّه)
                              پس از ظهور مذاهبى اعتدال يافته از اهل حديث, باگذشت زمان, به مرور كانون اعتقادى متقدمان اهل حديث, حرارت خويش را از دست داده و رو به سستى نهاد. تا اين كه در قرن هفتم هجرى, شخصى به نام ابن تيميّه پا به عرصه وجود نهاد و كوشش در زنده كردن همان باورها ك رد.
                              وى ابوالعبّاس احمد بن عبدالحليم معروف به ابن تيميّه از دانشمندان حنابله است25 كه دركتاب خويش چنين مى نويسد:
                              (انه سبحانه فوق سماواته على عرشه عليّ على خلقه.)26
                              ونيز مى نويسد:
                              (ينزل ربنا الى سماء الدينا كل ليلة حين يبقى ثلث الليل الآخر فيقول: من يدعونى فأستجيب له, من يسألنى فأعطيه, من يستغفرنى فأغفر له.)27
                              درسال 728 در زندان شام جان باخت. چه اين كه باورهاى او براى عالمان عصرش غريب مى نمود و نوعى انحراف به حساب مى آمد, تا آنجا كه مورخان مى نويسند:
                              (در قلعه جبل, جلسه اى ترتيب دادند و دانشمندان و فقيهان و قاضى القضاة زين الدين مالكى درآن شركت جستند وابن تيميه نيز درآن جلسه حاضر شد. پس از جرّ و بحث و قيل و قال, سرانجام درجواب علماء درماند و قاضى به سال 705 به حبس او فرمان داد. سپس در دمشق و ديگر نواح ى اعلام كردند كه هركس عقائد ابن تيميه را دارد, مال وخونش حلال است.)28
                              پس از او شاگردش (ابن قيّم) كوشيد تا سيره استاد را ادامه دهد, ولى دراين راه چندان توفيقى به دست نياورد, تا اين كه دست روزگار (محمد بن عبدالوهاب) را در قرن دوازدهم هجرى به ميدان آورد و وى راه (ابن تيميه) را در پيش گرفت و آنچه را كه مرور ايام به ورطه نيستى كشانده بود, از نو زنده كرد.29
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #285

                                7. وهابيت
                                پس از ابن تيميه, در قرن هشتم هجرى شعار سلف گرايى كه همان بازگشت به عقايد پيشينيان از اهل حديث و حنابله مى باشد رو به سستى نهاد و مى رفت تا آراى سلفى گرى وظاهرگرايى در زاويه كتابخانه مهجور بماند. تا اين كه در قرن دوازدهم هجرى (محمد بن عبدالوهاب نجر ى) (1115 ـ 1206 هـ) به احياى شيوه سلفى گرى روى آورد و عقايدى را خود نيز ـ مانند شرك دانستن سفر به زيارت پيامبر(ص) و توسل به او و بناء قبه و بارگاه بر قبرش كه از وى و پيروانش معروف مى باشد ـ بدانها افزود! و آيينى عقل گريز و بنا شده بر ظواهر آيات و احاديث را نظام بخشيد و (وهابيت) به منصه ظهور رسيد.30
                                وهابيان اگرچه خود را پيروان احمد بن حنبل مى شمرند, ولى چنانكه از اظهاراتشان بر مى آيد, خود را در چارچوب مذاهب اربعه محصور نمى دانند. محمد بن اسماعيل صنعانى يكى از معاصران پسر عبدالوهاب ويكى از بينانگذاران مذهب وهابيت مى نويسد:
                                (فقهاء مذاهب اربعه, اجتهاد برخلاف آن مذاهب را جايز نمى شمارند, ولى اين سخنى است نادرست كه جز شخص نادان و جاهل, لب به آن نمى گشايد.)31
                                همچنين محمد بن عبداللطيف, يكى از نوادگان پسرى عبدالوهاب چنين بيان مى دارد:
                                (مذهب ما مذهب احمد بن حنبل است و ما مدعى اجتهاد و طرفدار آن نيستيم. اما اگر سنت صحيحى از پيامبر(ص) برما معلوم گردد بدان عمل مى كنيم و سخن هيچ كس را برآن مقدم نمى داريم.)32
                                ما در صدد طرح انديشه وهابيگرى و بررسى و نقد آن نيستيم, چه آن كه از حوصله اين نوشتار خارج است, ولى براى آن كه ميزان ظاهرگرايى و جمود آنان بر ظواهر احاديث به پيروى از سلف خويش كه همان حنابله واهل حديث مى باشند, تا اندازه اى آشكار گردد, مواردى را در اين زمي نه يادآور مى شويم:
                                محمد سعيد رمضان البوطى مى نويسد:
                                (دريكى از كشورهاى عربى همراه با گروهى از اهل علم و انديشمندان, نماز عشا گزارديم. يكى از ما پس از نماز دست به دعا برداشت و ديگران نيز آمين گفتند. دراين هنگام يكى از حاضران كه سلفى مذهب بود, برخاست و از ديگران دور شد تا (آمين) منكر را نبيند و درآن با ما شر يك نباشد. به او گفتم, چه دليلى براى منع ازاين كار وجود دارد؟ گفت, شنيده نشده است كه پيامبر(ص) پس از نماز دعا كند, بلكه وى در اثناء نماز دعا مى كرد!)33
                                در روزنامه (الرأى العام) چاپ دمشق مى نويسد:
                                (چهارده تن از علماى نجد از جمله محمد بن عبداللطيف, سعد بن عتيق و سليمان بن سمحان در پاسخ يك استفتاء چنين نوشته اند:
                                (… درموضوع تلگراف, بايد گفت كه امرى است جديد و در آخرالزمان پديد آمده است! وحقيقت حكم آن را نمى دانيم. واز دانشمندان گذشته نيز احدى راجع به آن اشاره اى ندارد, لذا دربيان حكم آن توقف نموده و چيزى نمى گوييم.)34
                                پيروان اين انديشه براساس جمود بر ظواهر, بسيارى از رهاوردهاى نوين علم و صنعت را, مانند استفاده از عكسبردارى, راديو, تلويزيون و… به همان دليلى كه درجواب استفتاء علماى نجد ذكر شده بود, تحريم كرده اند!35
                                جالب است كه ناسازگارى اين انديشه با واقعيت زندگى انسان سبب شده است كه وهابيان, به رغم اين اظهارات, در بسيارى از موارد, ناگزير به استفاده از ابزار و امكانات جديد صنعتى بشوند و چشم بر فتاواى پيشوايان خود فرو بندند!
                                اكنون شايسته است متن موضع گيرى تاريخى شيخ الازهر (البشرى) ازدانشمندان معاصر اهل سنت را در زمينه عقايد حنبليان نقل كنيم:
                                (… اعلم… ان مذهب الفرقة الناجية و ما عليه أجمع السنّيّون: ان اللّه تعالى منزّه عن مشابهة الحوادث, مخالف لها فى جميع سمات الحدوث, و من ذلك تنزّهه عن الجهة والمكان, كما دلّت على ذلك البراهين القطعية… هذا و قد خذل اللّه اقواماً أغواهم الشيطان وأزلّهم, اتّب عوا أهواءهم و تمسّكوا بما لايجدى, فاعتقدوا ثبوت الجهة, تعالى اللّه عن ذلك علوّاً كبيراً, واتفقوا على انّها جهة فوق, الاّ انّهم افترقوا, فمنهم من اعتقد انّه جسم مماسّ للسّطح الأعلى من العرش, و به قال الكراميّة واليهود, وهؤلاء لانزاع فى كفرهم. ومنهم من اثب ت الجهة مع التنزيه وأنّ كونه فيها ليس ككون الاجسام وهؤلاء ضلاّل فسّاق فى عقيدتهم, واطلاقهم على اللّه مالم يأذن به الشارع… وما تمسّك به المخالفون القائلون بالجهة,امور واهية وهميّة, لاتصلح أدلة عقلية و لانقليّة, قد ابطلها العلماء بمالا مزيد عليه, وما تمسّك وا به ظواهر آيات و احاديث موهمة كقوله (الرحمن على العرش استوى) و قوله (اليه يصعد الكلم الطيب) و قوله (تعرج الملائكة والروح اليه) و قوله (أأمنتم من فى السماء ان يخسف بكم الأرض) وقوله (هوالقاهر فوق عباده) وكحديث انه تعالى ينزل الى سماء الدن
                                ييا… ومثل هذه يجاب عنها بانّها ظواهر ظنّية, لاتعارض الادلّة القطعيّة اليقينية الدالة على انتفاء المكان والجهة, فيجب تأويلها و حملها على محامل صحيحة لاتأباها الدلائل والنصوص الشرعية, إمّا تأويلاً اجمالياً بلاتعيين للمراد منها, كما هو مذهب السلف, وإمّا تأو يلاً تفصيلياً بتعيين محاملها و مايراد منها, كما هو رأى الخلف.
                                أملاه الفقير اليه سبحانه (سليم البشرى خادم العلم والسادة المالكيّة بالازهر.)36
                                دراين نامه چنانكه مشاهده مى شود, اين دانشمند مصرى گرايش سلفى و حنبلى را دائر بر اخذ به برخى از ظواهر آيات و قول به تجسيم و تشبيه و حتى اثبات صفات و نفى كيفيت را آن چنان كه اشاعره قائل بودند, مخالف اجماع اهل سنت دانسته و سخت به اين تخيّلات تاخته است.

                                ريشه هاى ظاهرگرايى در اهل سنت
                                پس از يادكرد پيشينه اى از ظاهرگرايى اهل سنت, نگاهى خواهيم داشت به ريشه هاى اين گرايش.

                                1. ممنوعيت ثبت و نشر احاديث نبوى
                                پس از رحلت پيامبر(ص) شكل خاص روند مسايل سياسى جامعه, تأثير عميقى بر بينشها و روشهاى دينى نيز نهاد تا آنجا كه خليفه, به عنوان يك رسالت دينى, از ثبت ونشراحاديث نبوى مانع شد و اين تصميم, آغاز بسيارى از ابهامها و مايه رهيافت تيرگى در فهمها گرديد.37
                                خليفه دوم نيز با اهتمامى افزون و گسترده به پيروى از اين روش پرداخت و به اطراف ممالك اسلامى نوشت: هركس حديثى از پيامبر نوشته است, بايد آن را از بين برده, نابود سازد.38
                                روزگار درازى بدين منوال گذشت, تا سرانجام عمربن عبدالعزيز به بكربن حزم در مدينه نوشت:
                                (نگاه كن احاديثى را كه از پيامبر(ص) به جاى مانده, به قيد كتابت درآور.)39
                                ولى به نظر مى رسد كه اقدام عمربن عبدالعزيز, كارى فراگير نبود, بلكه سنت خلفاى نخستين در منع حديث, همچنان درجانها رسوخ يافته بود واين گونه بود كه سيوطى مى نويسد:
                                (درسال 143 علماى اسلام, تدوين حديث و فقه و تفسير را آغاز كردند.)40
                                به شهادت تاريخ, حدود يك قرن واندى, مسلمانان از دستيابى به احاديث پيامبر(ص) محروم ماندند ودر همين دوره بود كه غير مسلمانانى به ظاهر مسلمان شده ـ از يهود و نصارا و ساير كيشهاى مطرح آن روزگار ـ ميدان را خالى ديده و كوشش درترويج وانتشارات خرافات و اسرائيليات كردند.
                                از اين جمله مى توان به افرادى چون: كعب الاحبار, وهب بن منبه يمانى (م 114 هـ), تميم بن اوس دارى كه نصرانى بود و درسال 9 هجرى در مدينه مسلمان شد, و ابن جريح رومى (80 ـ 150 هـ) اشاره كرد.41
                                پرداختن مسلمانان به كشورگشايى و آميختن فرهنگ مسلمانان با فرهنگهاى ديگر ملل, از ديگر عوامل رهيافت خرافات درنگرشهاى دينى مردم آن عصر به شمار مى آيد.42
                                درمقدمه اى كه علامه شيخ زاهد كوثرى بر كتاب (تبيين كذب المفترى, فيما نسب الى الامام الاشعرى) نگاشته, آمده است:
                                (گروهى از احبار يهودى, راهبان مسيحى و موبدان زرتشتى در عصر خلفاى راشدين اظهار اسلام كردند و پس ازآن عصر به رواج افسانه هاى خود درميان اعراب بيابانگرد و غلامان ساده انديش مى پرداختند. آنها نيز اين افسانه ها را از ايشان گرفتند وبا همان ساده دلى و سلامت باط ن درحالى كه به تشبيه و تجسيمى كه در اظهارات آنان درمورد خداوند وجود داشت عقيده يافته بودند و هنوز به اعتقادات خود در جاهليت نيز خو داشتند, اين افسانه ها را براى ديگران نقل كردند.)43
                                تدوين حديث پس از يك قرن, سبب شد تا نقل احاديث با واسطه صورت گيرد و صحيح و سقيم درهم آميزد تا آنجا كه:
                                (صحيح بخارى دربردارنده 2761 حديث بدون تكرار است كه آنها را ازميان حدود ششصدهزار حديث انتخاب كرده است.)44
                                (درمسند احمد, سى هزار حديث آمده كه آنها را از هفتصد و پنجاه هزار حديث انتخاب نموده است, وخود وى يك ميليون حديث در حافظه داشت.)45
                                دراين بستر تاريخى و با شرايط ويژه اى كه ازآنها ياد شد, گروهى با عنوان اهل حديث, تمام همّ خويش را مصروف جمع آورى احاديث كردند, آن هم به صرف انتساب آن به پيامبر(ص)! بى آن كه درباره درستى ونادرستى آن نقلها بينديشند و تأمّل كنند!
                                بسيارى ازاين روايات كه در تفسير بعضى آيات نقل شده است, به روشنى خداوند را جسم دانسته و براى او صفات واعضايى همانند بشر قايل شده است.46
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...