ISLAM - Ehyagare hoghoghe bashar

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #241
    هويت ؛ حقوق بشر و قرآن از امت يگانه تا امتهاى بسيار (قسمت اول)


    در اعلاميه جهانى حقوق بشر, هويت‌هاى گوناگون پذيرفته شده است. اما به نظر شمارى از پيروان پاره اى از اديان, از آن جمله گروهى از عالمان اسلامى, پذيرش آن به دليل برابر نبودن و سازگارى نداشتن اعلاميه جهانى حقوق بشر, با اسلام (قرآن و روايات)دشوار است.


    به نظر مى رسد, عنوان, تا اندازه اى گويا و روشن باشد. با ديدن عنوان خواننده عزيز نيك درخواهد يافت كه در صدد شرح و بيان چه مقوله اى هستيم.
    در اعلاميه جهانى حقوق بشر, هويت‌هاى گوناگون پذيرفته شده است. اما به نظر شمارى از پيروان پاره اى از اديان, از آن جمله گروهى از عالمان اسلامى, پذيرش آن دشوار است, به دليل برابر نبودن و سازگارى نداشتن اعلاميه جهانى حقوق بشر, با اسلام (قرآن و روايات)1.
    ديدگاه هاى ناسازگار با اعلاميه جهانى حقوق بشر را به چند دسته مى توان دسته بندى كرد:
    1. ناسازگارى مبنايى بين اعلاميه جهانى و اسلام.
    1ـ1ـ محور در اعلاميه جهانى اسلام است, و لى در اسلام خداست.2
    2ـ1ـ مفهوم حقوق بشر امروز در غرب جنبه فردى به خود گرفته است در حالى كه در نگاه اسلام, انسان موجود اجتماعى و به جامعه خويش وابسته است.3
    2. تفاوت ماهوى در منشأ قانون اسلام و اعلاميه جهانى. سبب و انگيزه ناسازگارى شمارى از عالمان مسلمان با اعلاميه حقوق بشر, از آن روست كه در شريعت اسلام, قانونگذار صاحب شريعت است, ولى در اعلاميه حقوق بشر, قانونگذارى به مردم و يا به غير صاحبان شريعت وانهاده شده است. يعنى تفاوت در شرعى بودن يكى و قراردادى بودن ديگرى است.4
    3. شمارى با اعلاميه جهانى, از نظر مبنى, ناسازگارى ندارند, بلكه ناسازگارى آنان با بندهايى از اعلاميه است, مانند نابرابرى زنان با مردان,5 يا با تعبيرهايى مانند حق كه جنبه طبيعى دارد يا غيرطبيعى و حقوقى.6
    تمام تلاش ما در اين نوشتار بر اين مدار مى چرخد كه يكى از بندهاى اساسى اين اعلاميه (هويتهاى گوناگون) را بررسى كنيم و ساز وارى و ناسازوارى آن را با قرآن كه مبناى دينى ماست به بحث بگذاريم. گرچه براى ثابت كردن سخن خود دليلى عقلى نيز داريم, كه اگر مجال دست داد, بدان خواهيم پرداخت. ولى در اين مقال, تمامى تلاش ما, بررسى آن دسته از آياتى است كه هويتهاى گوناگون را به رسميت شناخته است.
    بنابراين, محور و اساس گفت وگوى ما در اين نوشتار پذيرش و يا انكار هويتهاى گوناگون از سوى قرآن كريم است, با علم به اين كه:
    (قرآن در شكل يك كتاب علمى يا فلسفى بشرى مسائل را طرح نمى كند, به شكل ديگرى طرح مى كند.)7
    ولى آيا از آيات قرآن مى توان تفسيرهايى داشت كه از آنها, پذيرش هويتهاى گوناگون به دست آيد؟ پيش از ورود به بحث لازم است به بيان اصطلاحات كليدى بپردازيم:

    مفاهيم كليدى:
    امت, اصطلاح دينى و اسلامى است. يعنى اين لغت بيش تر ساخته و پرداخته فرهنگ اسلامى است. البته اين بدان معنى نخواهد بود هر كجا كه امت به كار برده مى شود, پس مفهوم اسلام را نيز به همراه خواهد داشت. علاّمه طباطبايى در بيان معناى امت مى نويسد:
    (امت, يعنى گروه انسانها, و گاهى به مناسبتى بر يك نفر اطلاق مى شود. در آيه 120 از سوره نحل مى فرمايد: كان ابراهيم امة قانتا.
    و گاهى بر زمان نسبتا طولانى اطلاق مى شود. در آيه 45 از سوره يوسف مى فرمايد:
    و اذكر بعد امة.
    يعنى:
    بعد از سالها به يادش آمد.
    و در آيه 8 از سوره هود مى فرمايد:
    ولئن اخرنا عنهم العذاب الى امة معدود ليقولن ما يحسبه .
    يعنى:
    اگر عذاب را از ايشان چند سال به تأخير اندازيم, خواهند گفت: چه مانع آن شده؟
    و گاهى بر ملت و آيين نيز اطلاق مى شود, چنانكه بعضى, در معناى آيه 92 از سوره انبيا:
    انّ هذه امتكم امة واحدة وانا ربّكم فاعبدون.
    و آيه 53 از سوره مؤمنون:
    ان هذه امتكم امة واحدة و انا ربّكم فاتقون.
    گفته اند.
    اصل اين كلمه, از (ام) به فتح همزه به معناى قصد است و لذا به هر گروهى از مردمان گفته نمى شود, بلكه به جمعيتى گفته مى شود كه داراى مقصد واحدى بوده و به واسطه آن با يكديگر مربوط و متحد شده باشند. و به همين مناسبت, بر يك فرد انسان و ساير معانى اطلاق مى شود.)8
    مراد از امت در اين نوشتار, مردمانى است كه يك هدف دارند و به سوى يك هدف مى پويند و به جهت همين يگانگى در هدف است كه به يكديگر پيوند خورده اند. ديگر گونه هاى اين تبيين, به امت مفهوم سياسى مى بخشد. شايد همان برداشت و معنايى كه بتوان از هويت داشت.

    هويت:
    هويت, براى نخستين بار در آثار محمدعلى فروغى ديده مى شود. او هويت را در برابر واژه identity قرار داده است. ورود هويت در فلسفه, بيش تر از سوى كسانى است كه با انديشه هاى هگل, كم و بيش, سروكار داشته و دارند. در غرب, كسى كه شايد بتوان گفت تئورى پرداز هويت بوده (ميد) است. و او يك دانشمند جامعه شناس است. مى توان مدعى شد كه هم ميدوهم هگل به مقوله هويت پرداخته اند. در هويت دست كم دو جابه جايى صورت گرفته است: يك جابه جايى از غرب به شرق, و يك جابه جايى از يك علمى به يك علم ديگر . به نظر مى رسد كه هويت در كشور ما از جامعه شناسى وارد فلسفه شده است. بايد كشف شود كه راز درهم آميختگى جامعه شناسى با فلسفه در چيست؟ به همان مجوز بايد باشد كه هويت از جامعه شناسى به مجموعه اصطلاحات فلسفى افزوده شده است.
    شايد بتوان مدعى شد كه هويت در اصطلاح رايج در جامعه شناسى و روان شناسى, همان ماهيت در فلسفه باشد. و ماهيت در فلسفه دو كاربرد دارد كه گاه دو كاربرد با يكديگر اشتباه مى شود.
    1. ماهيت به معناى خاص وجود ذهنى. بدين معنى كه آفريده ها و پديده هاى خارجى از آن جهت كه در جهان بيرون از ذهن من عينيت و تحقق دارند, خود آنها نمى توانند به ذهن راه بيابند, بلكه ماهيت آنهاست كه به ذهن من راه مى يابد.
    2.ماهيت به معناى ذات. اين ماهيت به معناى همان ماهيت در اصطلاح منطق است. ماهيت شىء, يعنى ذات شىء. آن چه كه يك شىء قوام و هستى اش به آن است. و آن را از ديگر پديده ها جدا مى كند.
    هويت در بحث ما, ناظر به معناى دوم آن است.9 در هويت دو ركن اساسى بايد باشد: يكى اين همانى; اين كه الف الف است و من من هستم و شما شما هستيد.
    محمدعلى فروغى در كتاب سير حكمت در اروپا, در برابر كلمه identite فرانسوى و كلمه identity انگليسى كلمه اين همانى را قرار داده است كه معادل هويت رايج شده است و هويت, يعنى اين همانى. يكى هم اين غيرهمانى يعنى الف ب نيست و ب هم الف نيست. من شما نيستم و شما هم من نيستيد. در همان مفهوم اين همانى, غير آن بودن نيز نهاده شده است. طورى نيست كه بگوييم هويت داراى دو جزء خواهد بود. بلكه هويت يك جزء دارد آن هم اين همانى است كه اين همانى مى فهماند كه اين غير از آن و آن غير از اين است.
    هويت در لغت نامه ها, به معناى شناسايى است. هويت آن چيزى است كه به سبب آن, يا به وسيله آن, مى توان فرد را شناخت و او را از ديگران تميز داد. برگ هويت, همان چيزى است كه بر اساس آن صاحب برگ را مى توان شناخت. در گوهر هويت, گونه اى شناخت پنهان است. آن شناختى كه فرد از خود دارد و نيز آن شناختى كه ديگران از او دارند. آن چه كه من نسبت به خودم فكر مى كنم كه هستم و آن چه كه ديگران نسبت بدان فكر مى كنند كه من هستم. اگر بين اين دو نوع از شناخت, يك گونه پيوند و همپوشى وجود داشته باشد, هويت شكل خواهد گرفت.
    هويت, همان پاسخى است كه هر كس يا هر مكتب بتواند به پرسش اساسى (من كيستم) بدهد. بايد توجه داشت كه پاسخ به (ما كيستيم؟) نيز ناشى از پاسخ به من كيستم خواهد بود. گاه (من) در شكل و قالب (ما) معنى پيدا مى كند و (ما) نيز به گونه اى است كه در شمايل (من) ظهور و بروز خواهد يافت كه از آن به هويت فردى يا هويت اجتماعى تعبير مى شود.
    ممكن است در پاسخ به من كيستم؟ سرزمين و جايگاه جغرافيايى, از باب عنصر اصلى در نظر گرفته شود. دَر مَثَل در پاسخ بگويند: شما ايرانى, يا هندى و يا افغانى هستى. ممكن است كه دين عنصر اصلى هويت انگاشته شود و بگويند شما مسلمان, يا يهودى يا مسيحى و… هستيد. لازم نيست كه دين يك امر ماورايى باشد, بلكه مكتبهاى بشرى نيز چه بسا جايگزين اديان الهى شوند. ممكن است زبان و گويش به عنوان عنصر اصلى هويت مورد نظر قرار بگيرد. و در پاسخ بگويند: شما فارس, يا كرد, يا ترك, يا عرب و يا… هستيد. زبان, علاوه بر نوع گويش, يك امر نژادى را در پى دارد. درس آموخته هاى دانشگاه ها كه فارسى را ياد گرفته اند فارس زبان نخواهند گفت. پس, بيش از گويش, عنصر نژاد در زبان اهميت دارد. همچنين است اسطوره و ميراث فرهنگى و حكومت در امر هويت.
    هويت در معناى اجتماعى آن مى تواند آن ساختار و يا شكل و قالبى باشد كه فرد و يا افراد يك جامعه را در آن قالب نگه مى دارد, تا از هم نپاشد. همان نخ و يا بندى (به عنوان هدف و يا مقصد) كه عناصر سازنده شخصيت فرد و يا جامعه را به يكديگر پيوند مى زند. در اين كه هويت,. امرى نيست كه در يك آن اتفاق بيفتد. ترديدى نيست, هويت يك امر دير هنگام و يك فرايند است. بايد بستر سازى شود و شكل بگيرد و ساخته شود. هويتها ساخته شده نيستند كه بتوان جابه جا كرد و يا صادر كرد, بلكه هويتها در گذر زمان و لحظه ها ساخته مى شوند.
    هويت به هر معنايى كه باشد در اين كه شرقى, غيرغربى است و ايرانى غيرافغانى است و عرب غير فارس است و مسلمان غير از مسيحى است و… كسى ترديد به خود راه نمى دهد. هويت همان چيزى است كه افراد يا مردم را به اقتضاى آن مى توان شناخت.

    حق:
    حق, بويژه در كشورهاى شرقى و كشورهاى اسلامى, با دين گره خورده است. حقوقى كه در اعلاميه جهانى براى بشر بيان گرديده از آن جهت كه جهانى است, مى تواند با دين اسلام همسويى هايى داشته باشد.
    در كشورهاى اسلامى, حق, يك امر دينى و شرعى انگاشته مى شود. حق و حقوق از آن جهت كه دينى است, از جمله امور مقدس و متعالى است. حق پدر و مادر, حق فرزند, حق همسر, حق همسايه و… بيش تر حق با نعمت معنى مى شود. ملكيت يك حق است; يعنى نعمتى است كه خداوند به فرد داده است.
    اگر بخواهيم از اصطلاحات فلسفى علامه طباطبايى وام بگيريم, بايد مدعى شويم كه حق از امور بعد الاجتماع است.10
    وى, در نخستين تقسيم, اعتباريات را دو قسم مى داند:
    1. اعتباريات پيش از اجتماع, همچون وجوب, خوبى و بدى, انتخاب سبك تر و سنگين تر, اصل استخدام, اصل متابعت علم, اصل اختصاص, اصل فايده, اصل غايت در عمل
    2. اعتباريات پس از اجتماع, همچون اصل ملكيت, اصل سخن, اصل رياست و مرئوسيت, اصل جزا و مزد, و اصل تساوى طرفين.
    علامه طباطبايى ريشه ملكيت را اصل اختصاص (از اعتباريات پيش از اجتماع) مى داند كه بعد به صورت ملك كامل گرديد. و اختصاصات مى تواند در مورد تصرفاتى باشد كه جنبه ماليت پيدا مى كند, مانند اين كه در مَثَل مى توانيم با اجاره يك اتاق از يك هتل از امتيازات آن برخوردار شويم و نيز اختصاصات مى تواند در مواردى باشد كه جنبه ماليت ندارد, همچون زوجيت و دوستى و همسايگى و پدرى و فرزندى و خويشاوندى سببى و نسبى. در عين حال همه اين اختصاصات را علامه طباطبايى حقوق مى نامد.11
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #242

      عدالت:
      عدالت از جمله اصطلاحاتى است كه در ضمن حقوق, معنى و مفهوم پيدا خواهد كرد. حتى به حقيقت پيوستن عدالت كه هدف اصلى بعثت انبيا در بعد اجتماعى است, پس از تبيين مفهومى حقوق ممكن خواهد بود وگرنه تصور درستى از عدالت نخواهيم داشت. عدالت يك امر عينى و واقعى نيست. يعنى عدالت مثل آب و سنگ و خاك نيست, بلكه عدالت يك مفهوم است و مفاهيم تحقق خارجى ندارند, ظرف تحقق آنها در ذهن است, ولى منشأ انتزاع دارد. عدالت مفهومى است كه ما مى توانيم از دنياى پيرامونى خود دربيابيم. از پيوندها و پيوستگيهايى كه بين افراد تحقق مى يابد, مى توان (داد) و يا (ستم) را فهم كرد.
      عدالت از آن جهت كه در قلمرو مفاهيم مى گنجد, ادراك آن بلكه دستيابى بدان, بر پيش فرضهايى است كه بايد در ذهن ادراك كننده, پيش تر بوده باشد. فرد بدون درنگ بر آن پيش فرضها, نمى تواند تصور درستى از عدالت داشته باشد.
      در عدالت, ضمن توجه به پيش فرضها به مسأله ديگرى هم بايد توجه داشت و آن بسترى است كه عدالت در آن بستر, معنى و مفهوم پيدا مى كند. به ديگر سخن, همان گونه كه در معناى عدالت پيش فرضها به طور كامل دخيل است, مكان و زمان هم در مفهوم آن, به طور كامل نقش دارد. عدالت از جمله اصطلاحاتى است كه بايد منطقه اى و محله اى معنى شود. بحث برابر بودن حقوق زن و مرد در چارچوب مكان و زمان, معنى و مفهوم پيدا مى كند. عدالت در شهر تهران چيزى و در شهر نيويورك چيز ديگرى خواهد بود. گرچه همه از عدالت يك معنى و مفهومِ وَهم آلودِ مشتركى دارند كه آن معنى و مفهوم شايد, در مَثَل نبود ستم باشد. ولى اين مفهوم مشترك و كلى اگر بخواهد شفاف و روشن بشود بايد در نمونه هايى بيان گردد كه پيش تر در بيرون به حقيقت پيوسته است و يا همچون آرمانى فراروى بشريت است. در اين صورت, فرقها چشمگير خواهد بود.
      مراد درآميختگى بين مفهوم و مصداق نيست. بى گمان جامعه هايى كه نسبت به نمونه ها و مصداقها اختلاف نظر دارند, درآميختگى مفهوم با مصداق پيش مى آيد. اما گاهى دامنه بحث عمق مى يابد و به تكثر در مفهوم منجر مى شود. دقت شود مفهومى كه من از گرما يا سرما دارم, آيا به راستى همان مفهوم را, اسكيموها از سرما و مردم صحرانشين از گرما دارند؟ آيا فهمى كه يك مسلمان از خدا دارد, همانند فهمى است كه يك مسيحى يا بودايى از خداوند دارد؟ بنابراين ما حتى در مفاهيم هم, چندان نمى توانيم به هم نزديك بشويم. اين همان درگيرى است كه از ديرباز بين دو همزبان و دو غير همزبان بوده است. دعواى فيلسوف و فقيه, نزاع مصداقى نيست, بلكه اختلاف در فهمى است كه هريك دارند و دامنه اين اختلاف به مصداق هم كشيده مى شود.
      منطقه اى و محله اى بودن پاره اى مفاهيم, ناسازگارى با جهان شمول بودن آن ندارد. در حوزه اخلاق, تمامى مقوله هاى اخلاقى, از جانب تمامى انسانها از باب ارزش پذيرفته شده است. كسى نيست كه بگويد دروغ خوب است و راستى بد است. عدالت بد است و ستم امر پسنديده اى است. تمامى كسانى كه ستم روا مى دارند; يا مدعى اند كه ستم نمى كنند و يا فايده ديگرى در آن مى بينند كه بدان جهت ستم را روا مى دارند و يا آن را عين عدالت مى دانند. كسى نيست كه عدالت را نكوهش كند. گرچه اختلاف در آن هست. اين اختلاف با جهانى بودن عدالت و يا حقوق بشر و يا اسلام و يا هر چيز ديگر, ناسازگارى ندارد. اسلام, هم در آفريقا و هم در آسيا و هم در اروپا و هم در آمريكا پذيرفته شده است و باور مردم آن سرزمينها به اسلام به گونه اى است كه تمامى پيروان اسلام را در درون يك خانواده گسترده دينى قرار مى دهد. از بيرون كه بنگريم يك خانواده اند, ولى به درون كه برويم, چنان فرقها و ناسانيها شديد است كه گاه شايد وجه اشتراك هم به سختى پيدا شود.
      علامه طباطبايى, دگرگونى در قلمرو اعتباريات را در چند بخش خلاصه مى كند:
      1. منطقه هاى گوناگون زمين, از جهت خواص و آثار طبيعى, تأثيرات مختلف و عميقى در طبايع بشر مى گذارد.
      2. همچنين محيط عمل نيز, در اختلاف افكار و ادراكات اعتبارى دخيل مى باشد.
      3. كثرت ورود يك فكر به مغز انسان, خواهى نخواهى, يك فكر را براى او منطقى و صحيح و خوب به نظر خواهد آورد. و توارث افكار, تلقين, اعتياد, تربيت, در تثبيت و تغيير افكار اجتماعى و ادراكات اعتبارى, نقش مهمى را بازى مى كند.
      4. با قريحه تكامل, پيوسته بر معلومات ما افزوده مى شود. و هرچه علوم توسعه بيابد از مزاياى طبيعت به واسطه تطبيق عمل, استفاده بيش تر و كامل ترى خواهد داشت. از اين روى, مفهوم بايد و نبايد خوب و بد و نظائر آنها پيوسته هم آغوش تغيير مى باشد.12
      ويژگيهاى مشترك اعلاميه جهانى حقوق بشر و منابع اسلامى
      اعلاميه جهانى حقوق بشر, گرچه حاصل تلاشهاى انسانى و دستاورد تجربه هاى بشرى و از تجربه هاى بسيار خوب اوست; ولى اين دستاورد انديشه بشرى, داراى ويژگيهايى است كه بدان در صحنه جهانى, جايگاه و نقش خاصى بخشيده و مورد توجه بسيارى از متفكران و انديشه وران جهان قرار گرفته است.

      1. فراگيرى: از ويژگيهاى اين دستاورد, فراگير بودن آن است و دامنه آن از قلب اروپا تا شاخ افريقا را دربر خواهد گرفت. اعلاميه جهانى حقوق بشر, جهان شمول است. جهان شمول بودن آن به گونه اى نيست كه بخواهند بر متن بيانيه بار كنند. بلكه در محتواى آن از اصطلاحهايى بهره جسته اند كه به مكان يا زمانى, ويژه نمى شود. و جهانى بودن آن ناشى از ساختار و درونمايه آن است كه جهانى و فراگير طراحى شده است.
      دين نيز, ويژگى فراگير بودن را دارد. تمامى اديان الهى و از آن جمله اسلام, براى قوم و مليت خاصى نيامده است. همه انسانها در دايره مخاطبان اسلام قرار مى گيرند. گرچه پيامبر اسلام عرب بود و اسلام از جزيرة العرب آغاز گرديد, ولى در آن نماند, بلكه گسترش يافت, چون پيامش فراگير است; نه در قيد زمان خواهد ماند و نه در چنبره مكان و نه محدود به زبان و قوم خاص. در كنار رسول الله, هم خديجه, زن سرمايه دار عرب است و هم بلال و سميه و عمار و ياسر, بردگان سياه پوست; و هم سلمان فارسى ايرانى و هم ديگرانى از ديگر قبيله ها و طايفه هاى عرب و غير عرب. خطابهاى قرآن, ويژه طبقه يا قومى نيست, بلكه گسترده است و همه انسانها را در بر مى گيرد. ناس در قرآن به معناى همه مردم است.13
      شايد فراگيرى اعلاميه جهانى حقوق بشر, سنگ بناى استوارى, براى همسو نمودن آن با اسلام باشد. امورى كه فراگيرند و دامنه فراگيرى آنها از مرز و قوم و قبيله گذشته و در دايره ملت و كشورى نمانده, بلكه قاره ها را نيز درمى نوردد و ابعاد جهانى مى يابد, مى توانند ريشه در آبشخور حقيقت داشته باشند, مى توانند با پيامهاى دينى و اسلامى همسويى و همنوايى بيابند.
      در بخشى از مقدمه اعلاميه جهانى, آرمانى مشترك براى تمام مردم و همه ملتها در نظر گرفته شده است; چه آنانى كه مواد اعلاميه را پذيرفته و عضو جامعه جهانى اند و چه آنانى كه هنوز اعلاميه را نپذيرفته و به عضويت جامعه جهانى در نيامده اند. حتى كسانى كه بيانيه را نپذيرفته اند, بازهم برخوردار از همان حق و شأن خواهند بود.
      (اين اعلاميه جهانى, حقوق بشر را آرمان مشترك تمام مردمان و ملتها اعلام مى كند, تاهمه افراد و تمام نهادهاى جامعه اين اعلاميه را همواره در نظر داشته باشند و بكوشند كه به يارى آموزش و پرورش, رعايت اين حقوق و آزاديها را گسترش دهند و با تدبير فزاينده ملى و بين المللى, شناسايى و اجراى جهانى و مؤثر آنها را, چه در ميان خود مردمان كشورهاى عضو و چه در ميان مردم سرزمينهايى كه در قلمرو آنها هستند, تأمين كنند.)14
      2. تفسيرپذيرى: متن اعلاميه جهانى حقوق بشر آن گونه نيست كه در همه جهان يك قراءت و يا يك روايت از آن ارائه شده باشد.15 شايد بتوان گفت اعلاميه جهانى حقوق بشر, همچون آبى است كه در هر صبويى خواهد گنجيد. اين صبوست كه مى تواند كوچك يا بزرگ باشد, كم تر و يا بيش تر بهره بگيرد.
      دين نيز اين گونه است. شايد يكى از علتها و انگيزه هاى ماندگارى دين نيز همين باشد كه به اقتضاى زمان و مكان مى توان تفسيرهاى كارآمد و گره گشا ارائه كرد. نفس گستردگى دين هم به لحاظ زمان و مكان عرضى و هم طولى, زمينه ساز تفسيرهاى بسيارى نيز خواهد بود و شايستگى و درخورى تفسيرهاى گوناگون را دارد.

      3.ارزش متعالى حق: عنوان ديگرى كه مى تواند فصل مشترك بين اعلاميه جهانى حقوق بشر و اسلام باشد, حق انسانى است كه در اعلاميه محور قرار گرفته است. در اعلاميه جهانى حقوق بشر آمده است: حقى كه انسانها دارند از آن جهت كه انسانند. گرچه حق در عنوان و متن اعلاميه آمده است, ولى همچنان كه خود نيك توجه داريد, حق از جمله واژگان جغرافياى اصطلاحات دينى است.16 چون حق انسان در اعلاميه جهانى حقوق بشر آمده است, مى تواند از اين چشم انداز, در كشورهاى اسلامى همانند يك امر مقدس و متعالى, مورد گفت وگو و توجه متفكران قرار بگيرد.
      استاد شهيد مرتضى مطهرى, نوع آگاهى هاى اسلامى و اهرمهايى را كه اسلام براى دعوتهاى خود روى آنها فشار مى آورد, در سه دسته و يا درجه برمى شمارد:
      (آگاهى هاى اسلامى در درجه اول از نوع تذكر به مبدأ و معاد است. در درجه دوم در تعليمات اسلامى آگاهى هاى انسانى ديده مى شود. در درجه سوم آگاهى به حقوق و مسئوليتهاى اجتماعى است.)17
      با توجه به نگرش استاد مطهرى, مجموعه آگاهى هاى اسلامى به صورت يك مثلث بر بشريت ارائه شده است كه يك ضلع از اين آگاهى ها, آگاهى به حقوق اجتماعى است:
      (در قرآن18, به مواردى برمى خوريم كه با تكيه بر حقوق از دست رفته ديگران و يا حقوق از دست رفته خود مى خواهد حركت بيافريند.)19

      4.مردم: محور ديگرى كه مى تواند مدار مشترك گفت وگوى بين اسلام و اعلاميه جهانى حقوق بشر باشد و زمينه ساز پيوند بين آن دو نيز خواهد بود, مردم است.
      در كشورهاى اسلامى, گرچه حق يك امر الهى و دينى است; اما متعلق آن, مردم هستند. يعنى در عرصه حق, اين مردم اند كه بدان واقعيت مى بخشند. ممكن است حيات بدون انسان فرض شود, ولى حق و حقوق بدون انسان بى معنى است. با انسان و پيوندها و بستگيها انسانى است كه حق معنى خواهد يافت, چه اين پيوند بين خود انسانها باشد و چه پيوند بين انسان و خدا. و حتى از پيوند طبيعت با انسان, حق محيط زيست و حيات طبيعى شكل مى گيرد. چنانكه گفته آمد حق از امور بعد الاجتماع است.20 بنابراين حق بيانگر نوعى تعامل بين انسانها است. نسبت به فرصتها و مجالهاى گوناگون كه در پيوند بين افراد پديدار مى شود و به وجود مى آيد, بحث حقوق را فرارو قرار خواهد داد. حق پدر, حق مادر, حق زوجيت, حق ملكيت و…
      مى توان اين گونه گفت كه حقوق, ضلعى از مثلثى است كه دو ضلع ديگر آن را مردم و دين مى سازد.
      حقوق از يك سو, با دين سر و كار دارد,چون الهى و مقدس و متعالى است; و از سوى ديگر, با مردم سر و كار دارد چون بيانگر نوعى دادوستد و پيوند آنها با يكديگر است و ظرف به حقيقت پيوستن آن مردم اند, نه بخش خاصى از مردم:
      ( اين كه گفته شد كه مخاطب قرآن (ناس) است و (ناس) مساوى است با توده مردم, پس مخاطب اسلام طبقه محروم است و ايدئولوژى اسلامى ايدئولوژى طبقه محروم است و اسلام پيروان خود را و سربازان خود را منحصرا از توده محروم مى گيرد نيز غلط است.
      البته مخاطب اسلام ناس است. ولى ناس يعنى انسانها. يعنى عموم مردم. هيچ كتاب لغتى و هيچ عرف عرب زبانى (ناس) را به معناى توده محروم نگرفته و مفهوم طبقه در آن نگنجانيده است…
      و همچنين خطابات يا ايها الناس كه در قرآن فراوان آمده و در هيچ كدام مقصود توده محروم نيست و عموم مردم است.)21
      پذيرش هويتها در اعلاميه جهانى
      در مقدمه بيانيه جهانى, تمام انسانها به عنوان يك خانواده بشرى انگاشته شده اند:
      (از آن جا كه شناسايى حيثيت و كرامت ذاتى تمام اعضاى خانواده بشرى و حقوق برابر و سلب ناپذير آنان, اساس آزادى, عدالت و صلح در جهان است…)22
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #243
        ولى اين خانواده گسترده به مليتهاى گوناگون تقسيم شده اند. و ملتها بايد در جهت توسعه روابط دوستانه بين ملل بكوشند.
        (از آن جا كه گسترش روابط دوستانه ميان ملتها بايد تشويق شود.)23
        و در ادامه, سخن از ملتهايى است كه باور به حقوق اساسى انسان دارد. ارزش فرد انسانى را پذيرفته و به برابرى مرد و زن تن در داده است.
        (از آن جا كه مردمان ملل متحد, ايمان خود را به حقوق اساسى بشر و حيثيت و كرامت و ارزش فرد انسان و برابر حقوق مردان و زنان, دوباره در منشور ملل متحد جهان اعلام و…)24
        بدين معنى كه ملتهاى گوناگون بودن, ناسازگارى در نگهداشت حقوق يكديگر با ملل متحد ندارد. و يگانگى ملتها بر پايه ارزش فرد انسانى و برابر حقوق همگان است.
        (تمام افراد بشر آزاد زاده مى شوند و از لحاظ حيثيت و كرامت و حقوق با هم برابرند.)25
        هدف از سامان بخشى ملتهاى گوناگون و پراكنده و يك پارچه كردن آنها و پديد آوردن ملل متحد, پيشرفت اجتماعى و دست يافتن به زندگى بهتر26 در سايه صلح و آرامش است. وقتى انسانها طعم شيرين صلح را خواهند چشيدكه بپذيرند كه هر انسانى از آن جهت كه انسان است, داراى شأن و منزلت خاصى است و با ديگر و ديگران هيچ تفاوتى نخواهد داشت.


        در ماده دوم از بيانيه سخن از مليتهاى گوناگون به ميان آمده است. مليت, يك فرد و بستگى او به يك قوم و تبار, سبب برجستگى و برترى او بر ديگر ملتها و قومها نخواهد بود.
        ( هركس مى تواند بى هيچ گونه تمايزى, بويژه از حيث نژاد, رنگ, جنس, زبان, دين, عقيده سياسى, يا هر عقيده ديگر, و همچنين منشأ ملى يا اجتماعى, ثروت, ولادت, يا هر وضعيت ديگر, از تمام حقوق و همه آزاديهاى ذكر شده در اين اعلاميه بهره مند گردد. به علاوه نبايد هيچ تبعيضى به عمل آيد كه مبتنى بر وضع سياسى, قضايى يا بين الملل كشور يا سرزمين باشد كه شخص به آن تعلق دارد, خواه اين كشور يا سرزمين, تحت قيومت يا غير خود مختار باشد, يا حاكميت آن به شكلى محدود شده باشد.)27
        در اعلاميه, گوناگونى و بسيارى ملتها, زير عنوان كشورها پذيرفته شده است. بنابراين, در درون يك كشور, افراد به لحاظ فرد بشرى, داراى حقوق برابر هستند و هيچ كدام بر ديگرى بر جستگى و يا برترى ندارد. پيروان هر دينى در كشور غير از پيروان دين و آيين ديگرى خواهند بود و در انجام مناسك و مراسم دين و آيين خود آزادند. به جهت بستگى به دين خاص نمى توانند مدعى برترى بر ديگر انسانها شوند. مسيحيان, نمى توانند مدعى برترى بر يهوديان و يا مسلمانان شوند. پيروان هر دين و آيينى, اگر مدعى برترى خود بر ديگران شوند بيانيه را زير پا گذاشته و آن را نقض كرده اند.
        همان گونه كه در هر كشورى هيچ فردى بر فرد ديگر برترى ندارد, در عرصه جهانى هيچ ملتى بر ملت ديگر برترى نخواهد داشت. بنابراين, هم برابرى و برخوردارى از حقوق مساوى پذيرفته شده است و هم غير هم بودن. يعنى در اعلاميه حقوق بشر, غير هم بودن و تلاش نكردن براى يك نواخت سازى به عنوان يك اصل مسلم پذيرفته شده است و كشورهاى عضو بدان تن درداده اند.
        همه ويژگى اعلاميه حقوق بشر در اين است كه با مرزبندى بين خود جمعى (ما) و ديگر جمعى (آنها), برترى هريك برديگرى را نفى كرده است. اين انگاشت از منشور جهانى, با نگاه جهان گرايى, كه انكار هويتها مى كند, ناسازگار است. در اعلاميه حقوق بشر, هويتهاى گوناگون پذيرفته شده است. بدين معنى كه هم نوع پيوند هر هويت در درون زير مجموعه خود را بيان كرده است و هم پيوند هر هويت با هويت ديگرى را. مهم اين است كه ديگرى, در اعلاميه به رسميت شناخته شده است. پذيرش ديگرى, همان نكته اساسى است كه در بيانيه بدان تأكيد شده است.
        سخن ما از برابرى در اين جا, برابرى جوامع (ديگران) با يكديگر است. هيچ جامعه اى بر جامعه ديگر برترى نخواهد داشت. ژاپنى ها نمى توانند مدعى برترى بر چينيان شوند و روسها بر چچنى ها و آمريكاييها بر افغانها و عراقى ها. اروپاييها هيچ نمى توانند مدعى برترى بر آسياييها و آفريقاييها شوند.28
        در اعلاميه جهانى حقوق بشر, يكى از محورهايى كه مورد پذيرش قرار گرفته, هويتهاى مختلف در جهان امروز است. يعنى هم ديگران پذيرفته شده اند و هم براى ديگران حقوقى به رسميت شناخته شده است. در اعلاميه, همان گونه كه انسانها با يكديگر برابرند و از حقوق برابر برخوردارند, هويتهاى گوناگون به اقتضاى اعلاميه پذيرفته شده و همه آنها برخور دار از حق و حقوق برابر خواهند بود. يعنى بر اساس مفاد اعلاميه, هيچ ملتى يا دولتى حق تحميل خود را بر ديگرى ندارد و نيز حق ناديده انگاشتن و پايمال كردن حق و حقوق ملت ديگرى را ندارد. برابر اعلاميه همه امتها و ملتها حق ادامه زندگى به صورت برابر داشته, بى آن كه خود را بخواهند بر ديگران بار كنند و يا ديگران خود را بر آنان بار كنند.
        به سال 1995 مجمع عمومى سازمان ملل متحد براى ترويج اصل مدارا و تحمل ديگرى, بلكه پذيرش ديگران در بيانيه اى به گونه رسمى اعلام كرد:
        (دگرپذيرى ـ يعنى شناساندن و درك ارزشى درست ديگرى و توانايى زيستن با ديگران و گوش فرادادن به آنان ـ مبناى درست هر جامعه مدنى و نيز صلح است.)29

        قرآن و پذيرش هويتها
        به نظر مى رسد مدعاى اعلاميه, روشن است. اينك بحث و سخن در مبانى اسلام, بويژه قرآن است كه آيا مفاد بيانيه, با مبانى دينى و قرآن سازگار است يا خير؟ آن چه ما اكنون در پى آن هستيم اين است كه آيا در قرآن چيزى به نام غيريت و ملل, و در عين حال برابرى آنها با يكديگر از جهت تفاوت در مليت, وجود دارد يا خير؟ آيا اين بخش از اعلاميه جهانى حقوق بشر را (هويتهاى گوناگون) كه ما براى بحث برگزيده ايم با قرآن همسويى دارد يا خير؟ تأكيد مى كنم كه ما در اين نوشتار به مفاد حقوق بشر و سازگارى يا ناسازگارى آن با قرآن كارى نداريم. بيانيه حقوق بشر نسبت به حداقلها راه هايى پيدا كرده, ولى چندان پشتوانه قوى اجرايى ندارد و شايد يكى از ضعفهاى مهم حقوق بشر و سوء استفاده پاره اى از كشورها از آن, اين گونه شكافها باشد. اكنون بحث و گفت وگوى ما در اين است كه آيا مليتهاى گوناگون كه در اعلاميه جهانى پذيرفته شده و همه آنها در حقوق طبيعى خود با يكديگر برابرند؟
        آيا در قرآن كريم آياتى وجود دارد كه بتوان به سود آن تحليل و يا تفسير كرد؟

        فرق بين واقعيت و حقيقت
        بسيار بين واقعيت و حقيقت درآميخته مى شود. و ما بايد از همين آغاز بحث, به فرق بين آن دو پافشارى كنيم. اين كه پيامبر در مكه مى زيست و همزمان با ابوجهل و ابو سفيان بود يك واقعيت است. اما اين كه پيامبر در رديف آنان نيست يك حقيقت است. ما نبايد در عرصه كار پژوهشى خود, بين واقعيت و حقيقت دچار اشتباه شويم و اين دو مقوله را به هم درآميزيم. و در اين نوشتار, بيش تر رويكرد واقع گرايى خواهيم داشت, تا حقيقت گرايى.

        رويكرد واقع گرايانه
        رويكرد ما به دين و آيات قرآن و رويدادهاى تاريخى, رويكردى واقعيت گرايانه است. در اين كه در باور ما اسلام يك دين برتر و قرآن آخرين كتاب الهى و جامع ديگر كتابهاى آسمانى است, ترديدى نيست. در اين كه امت اسلامى و نيز امت وسط و داراى ويژگيهاى برجسته اى است, حرف و سخن ديگرى است. ولى بايد توجه داشت كه اين حقيقت در بستر يك واقعيت بايد رخ بنمايد. آن واقعيت اين است كه در كنار اسلام, اديان ديگرى بوده و نيز هستند. در كنار قرآن كتابهاى آسمانى ديگرى نيز وجود دارد. ما اكنون در كشور خود با گرايشها و اديان سروكار داريم و نمى توان و نبايد اين واقعيتها را ناديده انگاشت. بدين جهت در اين نوشتار از خوب و بد و نيز درست و نادرست, و حق و باطل بودن يك امت سخن نخواهيم گفت, بلكه از امتهايى سخن خواهيم گفت كه در قرآن از آنها به عنوان واقعيتهاى تاريخى و موجود ياد و توصيف كرده است. به رويدادهايى خواهيم پرداخت كه قرآن كريم از آنها پرده برداشته است.
        شمارى بر اين باورند كه گذشته جهان از توحيد آغاز شده است:
        (مردم, قبل از حضرت نوح, امت واحده اى بودند كه بر فطرت (بدون هدايت انبيا) مى زيستند.
        امام باقر(ع): كانوا قبل نوح امة واحدة على فطرة الله لا مهتدين و لا ضلالا, فبعث الله النبيين)30
        و بر همين اساس آينده جهان را رو به سمت وحدت و يگانگى مى دانند. بنايراين وقتى كه ما با چالشهاى بين توحيد و شرك روبه رو مى شويم, با توجه به اين رويكرد, چالشها غير طبيعى و عرضى و عارضى خواهد بود. آن چه كه اصالت دارد همان وحدت و توحيد است.
        اين يك نگاه اشراقى و عارفانه به جهان هستى است. آيا چنين نگاهى مورد تأييد آيات هست يا خير؟ بيش تر پيروان اين نظريه به آيات استدلال مى جويند و توحيد و يگانگى را با آن ثابت مى كنند. به جهت روشنى ديدگاه اينان بازگفت آن وجهى ندارد. به آياتى از اين دست استناد مى شود:
        (واعتصموا بحبل الله جميعا ولاتفرقوا)31
        (ولله المشرق والمغرب)32
        و آياتى كه همگان را به عبوديت و يگانگى خداوند فرامى خواند33 و افراد را از شرك و بت پرستى و الحاد باز مى دارد.34

        تفاوت وحدت و توحيد
        بايد توجه داشت وحدت در مردمان با توحيد در خداوند دو مقوله جداى از هم اند. ممكن است در منطقه يا محله همه مردم موحد ـ يكتاپرست ـ باشند ولى با يكديگر وحدت نداشته باشند. اميرمؤمنان افرادى را پيرامون خود داشت كه همه آنان موحد بودند, ولى با يكديگر اختلاف داشتند. دو سوى سپاه در جنگ صفين موحد و يكتاپرست بودند, ولى رو در روى يكديگر صف آرايى كردند. فيلسوفان مسلمان و عارفان مسلمان و فقيهان, برخلاف آن كه موحدند, ولى بيش تر با يكديگر ناسازگارند,تا آن كه متحد باشند. ياران پيامبر نيز اين گونه بودند. لذا بايد بين وحدت كه يك مقوله اجتماعى است, با توحيد و يگانه پرستى كه يك مقوله كلامى و فقهى است, فرق گذاشت. هم اينك ما با مسلمانانى روبه رو هستيم كه اعضاى آن عبارت است از: شيعيان دوازده امامى و اسماعيلى, سنى حنفى و شافعى و مالكى و حنبلى. اينها نيز بخش ديگرى از مجموعه مسلمانان را فراهم مى آورند. وقتى گفته مى شود جهان اسلام, هم شامل مسلمان هندى مى شود كه در كشمير زندگى مى كند و هم مسلمانى كه در قاهره و يا تهران و يا نيويورك زندگى مى كند. ممكن است كه راه و مقصد يكى باشد, ولى روندگان هيچ گاه يكى نخواهند بود. و راه رفتن آنها نيز يكنواخت نخواهد بود.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #244
          وحدت در جامعه براى به وجود آوردن امنيت و تدبير امور و حفظ اقتدار و اعمال قدرت لازم است. اين وحدت به معناى پيوستگى است. به معناى تعلق خاطر داشتن است. چون تأمين كننده منافع ملى است. در جنگ ايران و عراق, مردم ايران (شيعه, سنى, مسيحى, يهودى, زرتشتى, كرد, ترك, تركمن, لر, عرب, فارس و… شركت داشت. حتى شمارى از مسلمانان هند و پاكستان اعلان آمادگى كرده بودند. از سوى ديگر در داخل كشور بعضى از ايرانيهاى فارس زبان (شيعه دوازده امامى فارس اصيل) به جاسوسى براى عراق مشغول بودند. از اين گونه موارد نمى توان مفهوم امت و يكپارچگى دائمى را به دست آورد و خوشايند بودن هميشگى آن را ثابت كرد, بلكه در قرآن گروه ها و نحله ها و فرقه ها به عنوان واقعيت پذيرفته شده است. به پاره اى از اين موردها در آيات قرآن اشاره مى كنيم:

          1. آيين مصريان و يعقوبيان: يوسف خزانه دار عزيز مصر است و برابر قانونهاى حكومت مصر, حكم مى راند و امور را تدبير مى كند. يوسف به عنوان مشاورى امين و قوى عزيز مصر را يارى مى رساند, تا مردم دچار قحطى و تنگ دستى نشوند. او پيشنهاد ذخيره سازى آذوقه را براى نيفتادن در دام قحطى مى دهد. عزيز مصر نه از انبيا بود و نه از كسانى كه مورد تأييد انبيا هستند. برادران يوسف براى برآوردن آذوقه خود, سراغ او مى روند. ولى او را نمى شناسند. يوسف آنان را مى شناسد. وقتى به آنان آذوقه مى دهد, مى گويد در سفر ديگر به مصر براى دريافت آذوقه, بايد برادر ديگر خود را بياوريد. اينان در سفر دوم برادر ديگر خود را نيز, در برابر ميثاقى كه با پدر مى بندند, مى آورند. يوسف براى اين كه برادر خود را, در نزد خود نگهدارد, دستور مى دهد كيل را در بارش پنهان كنند. پس مأموران او در بين كاروانيان به دنبال كيل ملك مى گردند. دست آخر كيل را از بار بنيامين كشف مى كنند. بنيامين, به اتهام دزدى دستگير مى شود. بنيامين را به عوض كيل با حكم تبعيد, در مصر تحت نظر نگاهش مى دارند. در ماجراى دادگاه بنيامين, يوسف برادران خود را مخيّر مى كند, تا براى صدور حكم سارق, بين آيين پدر خود يعقوب و آيين مصر, يكى را برگزينند. آنان درخواست مى كنند, برابر آيين يعقوب حكم شود. حكم دزد در آيين مصر غير از حكم دزد در آيين يعقوب بوده است. اگر يكى مى بود, پرسش يوسف لغو مى نمود.
          ما با شخصيت يوسف آشنايى داريم. او دو آيين را نه رو در روى يكديگر, بلكه در كنار هم قرار مى دهد. بنيامين را هم مى تواند با آيين مصريان محاكمه كند و هم با آيين يعقوبيان. به آيات سوره يوسف توجه كنيد:
          (فلما جهّزهم بجهازهم جعل السقاية فى رحل اخيه ثم اذن مؤذّن ايتها العير انّكم لسارقون.
          قالوا واقبلوا عليهم ماذا تفقدون.
          قالوا نفقد صواع الملك و لمن جاء به حمل بعير و انا به زعيم. قالوا تالله لقد علمتم ما جئتنا لنفسد فى الارض و ما كنا سارقين.
          قالوا فما جزاؤه ان كنتم كاذبين.
          قالوا جزاؤه من وجد فى رحله فهو جزاؤه كذلك نجزى الظالمين.
          فبدأ باوعيتهم قبل وعاء اخيه ثم استخرجها من وعاء اخيه, كذلك كدنا ليوسف ما كان ليأخذ اخاه فى دين الملك الا ان يشاء الله نرفع درجات من نشاء و فوق كل ذى علم عليم.)35
          (و هنگامى كه [مأمور يوسف] بارهاى آنها را بست, ظرف آبخورى پادشاه را در بار برادرش گذاشت. سپس كسى صدا زد: اى اهل قافله, شما دزد هستيد.
          آنها رو به سوى او كردند و گفتند: چه چيز گم كرده ايد؟
          گفتند: پيمانه پادشاه را و هركس آن را بياورد, يك بار شتر (غله) به او داده مى شود و من ضامن اين پاداش هستم!
          گفتند: به خدا سوگند شما مى دانيد ما نيامده ايم كه در اين سرزمين فساد كنيم و ما هرگز دزد نبوده ايم.
          گفتند: اگر دروغگو باشيد, كيفرش چيست؟
          گفتند: هركس [آن پيمانه] در بار او پيدا شود, خودش كيفر آن خواهد بود [و به خاطر اين كار, برده شما خواهد شد] ما اين گونه ستمگران را كيفر مى دهيم.
          در اين هنگام [يوسف] قبل از برادرش, به كاووش بارهاى آنها پرداخت; سپس آن را از بار برادرش بيرون آورد. اين گونه راه چاره را به يوسف ياد داديم. او هرگز نمى توانست برادرش را مطابق آيين پادشاه [مصر] بگيرد, مگر آن كه خدا بخواهد. درجات هركس را بخواهيم بالا مى بريم; و برتر از هر صاحب علمى, عالمى است.36
          همچنانكه در متن آيه به روشنى آمده است, او هرگز نمى توانست برادرش را برابر آيين پادشاه مصر, در مصر نگهدارد. در اين صورت يوسف به خواسته خود دست نمى يافت. ضمن آن كه سرقتى صورت نگرفته بود, تا به جرم دزدى مورد محاكمه قرار گيرد. همه هدف يوسف آن است كه برادرش را پيش خودش نگهدارد و راهى كه خداوند به او الهام مى كند, همان بود كه جام را در ميان بار برادرش قرار دهد و برابر با آيين يعقوبى داورى كند. در متن آيات فوق به دوگانگى آيين مصريان و يعقوبيان در عرصه حقوق اجتماعى, بويژه مسأله سرقت اشاره شده است. البته حكم سارق در آيين يعقوبى را بيان فرموده, ولى اين كه در نظام حقوقى مصر با دزد چه خواهند كرد, چيزى بيان نشده است. ولى به روشنى فرموده كه يوسف اگر براساس آيين مصريها مى خواست داورى كند, به خواست خود دست نمى يافت كه نگهداشتن برادرش باشد.

          2. دين محمدى و آيين كافران: كافران قريش, سراغ رسول خدا آمدند و پيشنهاد تركيب و درآميختن دو آيين كفر و توحيد را دادند. فراهم ساختن يك نظام جديد التقاطى, چند صباحى پيامبر معبود آنها را بپرستد و چند صباحى آنها به عبادت خداوند يگانه بپردازند. خداوند به پيامبرش فرمان مى دهد كه به آنها بگويد:
          لكم دينكم و لى دين.
          [حال كه چنين است] آيين شما براى خودتان و آيين من براى خودم!
          به متن سوره توجه شود:
          قل يا ايها الكافرون.
          لا اعبد ما تعبدون.
          ولا انتم عابدون ما اعبد.
          ولا انا عابد ما عبدتم.
          ولا انتم عابدون ما اعبد.
          لكم دينكم و لى دين.
          بگو اى كافران!
          آن چه را شما مى پرستيد من نمى پرستم!
          و نه شما آن چه را من مى پرستم مى پرستيد.
          و نه من هرگز آن چه را شما پرستش كرده ايد مى پرستم.
          و نه شما آن چه را كه من مى پرستم پرستش مى كنيد.
          [حال كه چنين است] آيين شما براى خودتان و آيين من براى خودم.
          دين بت پرستان از آن خودشان و دين پيامبر از آن خود او. نه آنها خداى واحد را خواهند پرستيد و نه پيامبر بتهاى آنها را.37
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #245
            هويت ؛ حقوق بشر و قرآن از امت يگانه تا امت‌هاى بسيار (قسمت دوم)


            در اعلاميه جهانى حقوق بشر, هويت‌هاى گوناگون پذيرفته شده است. اما به نظر شمارى از پيروان پاره اى از اديان, از آن جمله گروهى از عالمان اسلامى, پذيرش آن به دليل برابر نبودن و سازگارى نداشتن اعلاميه جهانى حقوق بشر, با اسلام (قرآن و روايات)دشوار است.


            3. پيروان اديان آسمانى: افزون بر دسته بنديهاى همگانى كه در بالا يادآور شديم, دسته بنديهاى ديگرى نيز در قرآن وجود دارد, مانند: يهوديان, مسيحيان, صابئيان و… به بيانى ديگر, قوم بنى اسرائيل يا قوم موسى و…38 پيروان اين اديان, به عنوان يك واقعيت تاريخى وجود دارند و در زير آسمان آبى و بر پهن دشت زمين گسترده الهى زندگى مى كنند و از نعمتهاى خداوندى بهره مى گيرند:
            خداوند, خطاب به بنى اسرائيل مى فرمايد:
            (يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم و اوفوا بعهدى اوف بعهدكم و اياى فارهبون)39
            اى فرزندان اسرائيل! نعمتهايى را كه به شما ارزانى داشتم به ياد آوريد و به پيمانى كه با من بسته ايد وفا كنيد, تا من نيز به پيمان شما وفا كنم. [و در راه انجام وظيفه و عمل به پيمانها] تنها از من بترسيد!
            (يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم و انى فضلتكم على العالمين)40
            اى بنى اسرائيل! نعمتهايى را كه به شما ارزانى داشتم به خاطر بياوريد و [نيز به ياد آوريد كه] من, شما را بر جهانيان, برترى بخشيدم.
            همين آيه با همين متن بار ديگر در آيه 122 از سوره بقره تكرار مى شود
            نسبت به حضرت عيساى مسيح و پيروان او مى فرمايد:
            (تِلك الرسل فضَّلنا بعضهم على بعض مِنهم مَن كلَّم الله و رفعَ بعضهم درجات و آتينا عيسى ابن مريم البيّنات و ايّدناه بروح القدس و لو شاء الله ما اقتتل الذين مِن بعدِهِم مِن بعد ما جاءتهُمُ البيّنات ولكن اختلفوا فمِنهم مَن أمَنَ و مِنهم مَن كفر ولو شاء الله ما اقتتلوا ولكن الله يفعل ما يريد.)41
            بعضى از آن رسولان را بر بعضى ديگر برترى داديم; برخى از آنها, خدا با او سخن مى گفت; و بعضى را درجاتى برتر داد; و به عيسى بن مريم, نشانه هاى روشن داديم و او را با (روح القدس) تأييد نموديم [ولى فضيلت و مقام آن پيامبران, مانع اختلاف امتها نشد.] و اگر خدا مى خواست كسانى كه بعد از آنها بودند, پس از آن همه نشانه هاى روشن كه براى آنها آمد, جنگ و ستيز نمى كردند [اما خدا مردم را مجبور نساخته; و آنها را در پيمودن راه سعادت, آزاد گذارده است] ولى اين امتها بودند كه با هم اختلاف كردند; بعضى ايمان آوردند و بعضى كافر شدند [و جنگ و خون ريزى بروز كرد و باز] اگر خدا مى خواست با هم پيكار نمى كردند; ولى خداوند آن چه را مى خواهد [از روى حكمت] انجام مى دهد [و هيچ كس را به قبول چيزى مجبور نمى كند].
            باز تأكيد مى كنم كه در اين جا, سخن از حق و باطل اين اديان نيست, بلكه سخن در پذيرش آنها به عنوان يك واقعيت در طول تاريخ زندگى بشرى و توصيف آن در قرآن كريم است.
            در سوره بقره به كشمكش بين دو آيين يهود و نصارا (پيروان موسى و عيسى) اشاره دارد و مى فرمايد:
            (و قالت اليهود ليست النصارى على شىء وقالت النصارى ليست اليهود على شىء و هم يتلون الكتاب, كذلك قال الذين لايعلمون مثل قولهم, فالله يحكم بينهم يوم القيامه فيما كانوا فيه يختلفون.)42
            ييهوديان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتى [نزد خدا] ندارند, و مسيحيان نيز گفتند: يهوديان هيچ موقعيتى ندارند [و بر باطل اند]; در حالى كه هر دو دسته, كتاب آسمانى را مى خوانند [و بايد از اين گونه تعصبها بركنار باشند] افراد نادان [ديگر, همچون مشركان] نيز, سخنى همانند سخن آنها داشتند. خداوند, روز قيامت, درباره آن چه در آن اختلاف داشتند, داورى مى كند.
            نكاتى در آيه مطرح است كه به بررسى آنها مى پردازيم:
            1. يهوديان, نصرانيان را به هيچ مى گيرند
            2. مسيحيان يهوديان را به هيچ مى گيرند
            3. هم يهوديان و هم نصرانيان, اهل مطالعه و سواد و داراى كتاب هستند.
            4. مثل ادعاى يهوديان و مسيحيان را ديگران هم دارند.
            5. نكته هاى مشتركى بين يهوديت و مسيحيت وجود دارد.
            6. نكته هاى اختلافى نيز بين يهوديت و مسيحيت وجود دارد.
            7. نسبت به امور اختلافى آنان (يهوديان و مسيحيان) خداوند در قيامت داورى خواهد كرد.
            آيه پرده از يك واقعيت اجتماعى و تاريخى برمى دارد كه ما نيز كم و بيش شاهد آن هستيم و آن نپذيرفتن هر يك از دو دين بزرگ (يهودى و مسيحى) از سوى طرف مقابل است. و جالب تر آن كه اين ادعا تنها از جانب مردمان عامى و بى دانش, مطرح نمى شود, بلكه عالمان هم اين ادعا را دارند. پس ادعاى برترى هر دينى بر ديگر اديان, باور و عقيده فراگير و همگانى است.
            مبناى اختلاف را هم به كتاب نسبت مى دهند (وهم يتلون الكتاب) يعنى اختلافهاى آنان بى وجه و بدون دليل نيست, بلكه مستندات اين اختلافها, همان كتابهايى است كه پيامبران شان آورده اند پس مبناى اختلافها همين كتابى است كه هر يك در دست دارند; يعنى تورات و انجيل.
            برخلاف همه اختلافها و چالشها و ستيزهايى كه بين اديان وجود دارد, روشن است كه در جهان, متدينان به هر دين و آيينى كه پاى بند باشند, امورى را دارند كه با يكديگر مشترك اند. در داورى درون آيينى, مرزى بين واقعيت و خرافه نداريم. در يك آيين است كه با توجه به مبانى خود آن آيين, مى توان بين خرافه و واقعيت فرق گذاشت. گرچه همين هم بسيار دشوار است. اين يك بحث بيش تر اعتقادى و مربوط به حوزه باورهاست. پس نمى توان درباره اين اختلافها با يكديگر سخن گفت و باب مذاكره را گشود. از اين روى, خداوند با واگذاردن اين بخش به قيامت, تأكيد مى ورزد كه غير قابل حل است و اين, ويژه يك دين نيست. پيروان همه اديان از اين ويژگى برخوردارند كه به جاى تأييد يك ديگر به رد يكديگر همت مى گمارند به جاى آن كه توان منديها را روى هم انباشته كرده و براى از ميان بردن بى دينى و لاابالى گرى سيل آسا در حركت و تكاپو باشند, به جان هم افتاده و توان منديهاى يكديگر را نفى و خنثى مى كنند.
            در بعضى از تفاسير (قال الذين لايعلمون) را اشاره دانسته اند به مشركان و كافران كه آنان هيچ يك از يهوديت و نصرانيت را قبول ندارند. پس مسأله در اديان الهى خلاصه نمى شود:
            (قرآن اضافه مى كند: اينها كه اهل كتابند همان مى گويند كه مشركان گفتند. مشركان هيچ يك از مذاهب را قبول ندارند. اينها نيز همانند آنان يكديگر را تخطئه مى كنند.)43
            برخلاف همه اختلافها و چالشها و ستيزهايى كه بين اديان وجود دارد, روشن است كه متدينان به هر دين و آيينى كه پاى بند باشند, امورى را دارند كه با يكديگر هماهنگ اند. اما آن چه از آيه استفاده مى شود كه كم تر هم به آن توجه شده است, موارد غير اختلافى است. در مواردى كه اختلاف دارند در قيامت خداوند داورى خواهد كرد و حقانيت هر يك ثابت خواهد شد. اما نسبت به مواردى كه با يكديگر مشترك هستند چه؟ گويا اين بخش نيازى به داورى ندارد, چون خود اينها نسبت به آن امور داورى كرده اند. مثلاً نفس دعا و نيايش كه در همه اديان پسنديده است. ارزشهاى اخلاقى كه همه اديان بدانها اصرار دارند. حتى مى توان دامنه اين سخن را گسترش داد و به اديان غير الهى هم كشاند كه بسيارى از مقوله ها انسانى است. مثل ستم, تجاوز, كشتن, آدم ربايى, ناامنى, تروريست, خيانت و جاسوسى. تمامى ارزشهاى اخلاقى همچون دروغ, غيبت, تهمت و افترا, دزدى, رشوه, غش و… كه همه انسان ها نسبت به اين موارد يكسان مى انديشند و باورى همانند دارند.
            در بحث گفت گوى جهانى و يا بين اديان, محور را بايد بر امور مشترك پى افكند و آن هم اخلاقيات كه در بين سه اصل اساسى اعتقادات و احكام و اخلاق, بخش مهمى را به خود ويژه كرده است.

            4. اختلافهاى مردم: در آيه ديگر اين گونه آمده است:
            (كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشّرين و منذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جائتهم البينات بغيا بينهم فهدى الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه والله يهدى من يشاء الى صراط مستقيم.)44
            مردم [در آغاز] يك دسته بودند [و تضادى در ميان آنها وجود نداشت. به تدريج جوامع و طبقات پديد آمد و اختلافات و تضادهايى در ميان آنها پيدا شد, در اين حال] خداوند, پيامبران را برانگيخت; تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى, كه به سوى حق دعوت مى كرد, با آنها نازل نمود; تا در ميان مردم, در آن چه اختلاف داشتند, داورى كند. [افراد با ايمان, در آن اختلاف نكردند] تنها [گروهى از] كسانى كه كتاب را دريافت داشته بودند, و نشانه هاى روشن به آنها رسيده بود, به خاطر انحراف از حق و ستمگرى, در آن اختلاف كردند. خداوند, آنهايى را كه ايمان آورده بودند به حقيقت آن چه مورد اختلاف بود, به فرمان خودش, رهبرى نمود [اما افراد بى ايمان, همچنان در گمراهى و اختلاف, باقى ماندند.] و خدا هركس را بخواهد, به راه راست هدايت مى كند.
            آن چه در آيه مطرح شده عبارت است از:
            1. يك دستگى و وحدت مردم
            2. بعثت انبيا
            3. كار انبياء كه انذار و ابشار است
            4. آمدن كتاب براى حل اختلافات مردمى
            اين آيه مى فرمايد: كان الناس امة واحدة. مردم يك امت بودند. مردم با يكديگر يگانه و يكپارچه بودند. مردم امت واحده بودند. پس خداوند انبيا را فرو فرستاد و بحث بشارت و انذار را در پيش كشيدند. اختلاف در امت, پس از همين بحث انذار و بشارت بود كه شكل گرفت. جالب تر آن كه با اين انبيا, كتاب هم هست, تا در بين مردم و اختلافهاى آنان, براساس همين كتاب داورى كنند. در آيه پيش از اين بيان كرديم كه هر يك از اديان, سرچشمه اختلاف خود را به كتاب نسبت مى دهند.
            اين آيه را همراه كنيد با آيه113 از همين سوره كه مى فرمايد:
            (قالت اليهود ليست النصارى على شىء و…)
            در دنباله همين آيه دارد كه:
            (ويتلون الكتاب.)
            اينها اهل كتاب اند و كتاب مى خوانند. كتابهايى كه پيامبران آورده اند, از يك سو خود انديشه هاى گوناگون را برمى انگيزاند و چنددستگى فراهم مى آورد و از ديگر سوى, خود به حل و فصل اختلافها مى پردازد. يعنى كتابها و موازينى كه پيامبران با خود آورده اند, ضمن آن كه پاسخ گوى پاره اى نيازها و گره گشاى پاره اى از دشواريهاست, اما خود آنها نيز براى مردم مسأله و مشكل آفرين خواهند بود. البته توجه داريم كه اختلافهاى پيش, منهاى كتاب با اختلافهايى كه از كتاب برخاسته و برمى خيزند, فرق اساسى دارند.
            پس انبيا با بهره گيرى از دو روش تبليغى بشارت و تنذير به هدايت پرداختند. كه اين عمل خود بذر اختلاف را در بين مردم پراكند شمارى به دنبال نبى آمدند و شمارى او را انكار كردند و شمارى هم به انتظار نشستند تا ببينند چه مى شود.
            شايد پذيرش اين سخن كمى دشوار به نظر آيد. امّا با يك مثال شايد راحت تر بتوان مسأله را درك كرد: در يك كشتى 500 برده را براى فروش, در مَثَل, از آفريقا به اروپا مى برند. تمامى بردگان با يكديگر, متحدند. همگان بردگى را هم پذيرفته اند و در برابر اربابان خود در كشتى تن به هر خوارى و خفت مى دهند و چه بسا بدان احساس غرور هم مى كنند. حال اگر يكى از گوشه اى برخيزد و بردگان را به خود و حق آزادى آگاه شان كند. روشن است كه آن اتحاد نخست را اينها از دست خواهند داد. آيا اين اختلاف ستودنى است يا جاى نكوهش دارد؟
            در پيش از پيروزى انقلاب اسلامى, شمارى از مردم, شاه را سايه خدا مى دانستند و در ارتش به وفادارى از شاه سوگند ياد كرده بودند. با پديدار شدن شكاف و اختلاف, توانايى ارتش كاهش يافت و بعد هم به سود انقلاب درهم فرو ريخته شد.
            پس همه جا نمى تواند وحدت, خوب و ارزش مند باشد, چنانكه اختلاف هم در همه جا نمى تواند ضد ارزش باشد.
            اين كه امت واحده در آيه شريف به چه معنى است؟ حرف و سخن بسيار است. شمارى پنداشته اند مردم پيش از بر انگيخته شدن پيامبر و فروآمدن كتاب, ضمن يكپارچگى و اتحاد, هدايت شده بودند. بعد از بعثت پيامبر و نزول كتاب بود كه اختلاف و چند دستگى پيش آمد.45
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #246
              علامه طباطبايى در پاسخ به اينها مى گويد:
              (اگر مردم پيش از آن كه پيامبرى براى ايشان فرستاده شود و كتابى به همراه خود داشته باشد, هدايت يافته و راه حق را مى پيمودند, پس بعث رسل و نزول كتب كارى بى مورد و تا اندازه اى بيهوده مى نمايد.)46
              شمارى براى برون رفت از اين دام, راهى ديگر در پيش روى خود نهاده و گفته اند گرچه مردم به صورت يكپارچه و واحد بوده اند, ولى نه در هدايت و روشنى, بلكه در گمراهى به سر مى برده اند. براى رهايى از همين گمراهى بود كه خداوند پيامبران را برانگيخت و كتاب با ايشان فروفرستاد. اگر آنان گمراه نبودند, بعث رسل و نزول كتب بى فايده بود.47
              برخى پنداشته اند مراد از امت واحده در آيه اشاره است به قوم و حادثه ويژه تاريخى و قوم خاصى كه پيش از اين در آيات بدان اشارت شد كه همانا بنى اسرائيل باشد.48
              شمارى هم پنداشته اند مراد از امت واحده, حضرت آدم, عليه السلام, است; زيرا در قرآن به ابراهيم نيز امت گفته شده است: (ان ابراهيم كان امة قانتاً للّه)49 و مسلم است كه خود آدم هدايت يافته بود, ولى فرزندان او راه هدايت را برنتافتند و كژى را برگزيدند و دچار گمراهى شدند و اختلاف در بين آنان پديدار گرديد.50
              براى آن كه معناى آيه بهتر فهم شود, فرازى از تفسير نمونه را در اين جا مى آوريم:
              (آغاز پيدايش دين و مذهب به معناى واقعى, همزمان با پيدايش انسان نبود, بلكه همزمان با آغاز پيدايش اجتماع و جامعه به معناى واقعى بوده است. بنابراين جاى تعجب نيست كه نخستين پيغمبر اولواالعزم و صاحب آيين و شريعت, نوح پيغمبر بود, نه حضرت آدم.)51
              شايد تا پيش از بعثت پيامبر, مردم آن درك از زندگى را كه ما امروز داريم نداشتند. بيش تر, زندگى آنان تحت تأثير خوى و خصلتهاى حيوانى و رفتار و امور آنها به دور از خرد بوده است. البته آيه در اين باره چيزى نمى گويد. اين كه گفته مى شود مردم دچار جامعه طبقاتى شده بودند و كشمكشهاى حقوقى داشتند. اين چندان منطقى به نظر نمى رسد كه براى اين اختلاف بخواهد نبى بيايد. چون با آمدن انبيا اين اختلاف حل نشد و هم اكنون هم اين اختلافها وجود دارد. دعواى سَرِ زمين, آب و… اين امور مربوط به دنياى بشر است و خودشان اين دعواها را راه مى اندازند و بعد هم, يا حل مى كنند و يا هم, هيچ گاه حل نمى شود.
              علامه طباطبايى در تفسير آيه, به نكته لطيفى اشاره دارد و آن بهره گيرى از واژه بعث است, به جاى ارسال. خداوند در آيه تعبير به بعث كرده است, نه ارسال. و اين واژه بيانگر اين واقعيت است كه حال انسانهاى نخستين, حال خمود و سكوت بوده است. و چنين بسترى مقتضاى بعث و برانگيختن است. و اين به معناى برخاستن از خواب و سكنى گزيدن است. همين نكته شايد سبب شده است كه از ايشان به بعث پيامبران تعبير شود و نه مرسلين و رسل. با توجه به اين كه بعث و فروفرستادن كتب در حقيقت بيانگر حق براى مردم است و آگاه كردن ايشان به حقيقت امور خود و زندگى شان و آگاهى دادن به آنان كه آفريده هاى پروردگارند و در قيامت برانگيخته خواهند شد و…52


              از بيان علامه نيز استفاده مى شود كه مردم در دوره پيش از بعثت, از شرائط خاص انسانى هنوز بى بهره بودند. از اين روى, اختلاف و چند دستگى در بين آنان در خور انكار نيست. و اختلافها, پس از هوشيارى و بيدارى آنان از خواب غفلت و يا رهايى از عواطف و احساسات فراهم آمد.
              بهترين شاهد تاريخى بر نقش انبيا در اختلافها, حضور نبى اكرم است. گرچه در مدينه براى حل اختلاف آمد, ولى بين مردم, خود به خود, چند دستگى جديد پديد آمد. همان اول كه پيامبر(ص) برانگيخته شد جامعه عرب مكه به هم ريخت. تلاشهاى سران قريش و بزرگان براى رويارويى با محمد(ص) جز اين نبود كه دچار اختلاف شده بودند. پيش از آن برده ها فرمانبردار و حرف شنو بودند, ولى حالا از فرمان صاحبان خود سربرمى تافتند. شمارى اندك ـ تازه مسلمانها ـ به بتها حرف و كنايه مى زدند. در مدينه هم اين گونه شد. جنگ و اختلافهاى پيش از آمدن پيامبر بين قومها و طايفه هاى خاصى بود. و بعد از آن, ده ها جنگ بزرگ و كوچك به راه افتاد. در ادامه راه پيامبر بعد از وفاتش دامنه اختلافها, گسترش يافت. همين معنى در آيه اى ديگر, به روشنى چنين بيان شده است:
              (وما كان الناس الاّ امة واحدة فاختلفوا ولولا كلمة سبقت من ربك لقضى بينهم فيما فيه يختلفون.)53
              مردم يك طايفه بيش نبودند پس از آن فرقه فرقه شدند و اگر كلمه اى كه از حق سبقت يافته در ازل نبود, البته اختلاف شان خاتمه يافته و حكم به هلاكت كافران داده مى شد.
              تأييدات:
              افزون بر آيات ياد شده, از آياتى نيز مى توان جهت پذيرش چنددستگى بهره جست:
              الف. دسته بندى انسانها به خوب و بد و زشت: به قرآن و آيات آن اگر توجه شود, دسته بندى بشر به خوب و بد, زشت و زيبا, خون ريز و صديق, مفسد و مؤمن, مقدس و غير مقدس, اشاره شده است و از همان آغاز خلقت, موضوع بحث بين فرشتگان و خداوند بوده است. فرشتگان بشر را از افق نگاه خود, جورى مى بينند كه خداوند آن نوع از نگاه را رد مى كند. فرشتگان به بخشى و لايه اى از خلق و خوى بشريت اشاره دارند كه سفاكى و تباهى گرى باشد و خداوند, انكار اين چشم انداز نمى كند, بلكه به لايه ها و چشم اندازهاى ديگر اين بشر هم اشاره دارد. زيباييهاى اين بشر را كه آنها نمى ديدند خداوند به آنها يادآورى مى كند (كه از اين دو نوع نگاه, مى توان به نگاه فرشته سانى و خدايى ياد كرد) شمارى كه تنها پلشتى ها را مى بينند, نمى توان آنها را سرزنش كرد, چون آنان نيز واقع بين هستند; اما نگاه شان نگاه فرشته سانى است و شمارى نگاه شان نگاه خدايى است. از توانايى ديد برتر و بهترى برخوردارند:
              (و اذ قال ربك للملائكه انى جاعل فى الارض خليفه; قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء ونحن نسبّح بحمدك و نقدّس لك, قال انى اعلم ما لا تعلمون)54
              به ياد آر آن گاه كه پروردگار تو به ملائكه فرمود: من در زمين خليفه مى گمارم.
              ملائكه گفتند: پروردگارا مى خواهى كسانى را بگمارى كه فساد كنند در زمين و خونها بريزند و حال آن كه ما خود, تو را تسبيح و تقديس مى كنيم.
              خداوند فرمود: من مى دانم چيزى كه شما نمى دانيد.
              با توجه به باور ما كه واقعيتها بر فرشتگان رخ مى نمايند, چهره اى كه آنها از انسان ارائه مى دهند, چهره واقعى و درستى است, ولى اين چهره درست, ناقص است و خداوند اين چهره را با توجه دادن به نيكوييها (علم و آگاهى) كامل مى كند. خداوند از انسان چيزهايى مى داند كه آنها نمى دانند.
              پس در يك تقسيم بندى نخستين, حتى به لحاظ تئورى و پيش از اجراى طرح آفرينش انسان, ما با دو گونه انسان رو به رو هستيم: انسانى كه سفاك و تباه گر است و انسانى كه اين ماهيت را ندارد. اين نگاه انسان شناسانه قرآن است. از قرآن چنين برمى آيدكه آدميان دوگونه اند: شمارى از آنان, مدام به دنبال جنگ و ستيز و خون ريزى و تباهى اند و شمارى اين گونه نيستند, بلكه به دنبال علم و آگاهى اند و براى رهايى انسانها مى كوشند. سخن از خوب يا بد نيست, بلكه پرده بردارى از يك واقعيت است كه انسانهايى كه در دنيا زندگى مى كنند, اين جورى اند. شمارى گرگ يكديگرند و شمارى دوستدار هم.
              در قدم نخست انسان شناسى قرآنى, نمى توان اين دو گروه و يا اين دسته بندى را منكر شد. اين همان دسته بندى است كه در نگاه انسانى به خوب و بد و يا زشت و زيبا و ياحق و باطل و… بخش پذير خواهد بود.

              ب. مؤمن, كافر و منافق: در دسته بندى ديگرى, خداوند انسانها رابه سه دسته بخش مى كند: مؤمن و كافر و منافق.55 البته درست آن كه بگوييم مردم جزيرة العرب را اين گونه دسته بندى مى كند. زيرا آيات ناظر به آنان است. اين سه گروه به عنوان يك واقعيت اجتماعى پذيرفته شده است. اين كه كدام بر ديگرى برتر هستند, سخن ديگرى است, ولى قرآن منكر وجود آنان نمى شود. آنان يك پديده اند. بخشى از جامعه اند. نمى توان آنها را ناديده انگاشت. هم يهوديان و هم منافقين در مدينه و در دوره رسول خدا, از حقوقى كه ديگران داشتند آنان نيز برخوردار بودند. (پيش از آن كه بخواهند امنيت مردم و يا شهر را به خطر بيندازند.) اين دسته بندى سه گانه گرچه ناظر به جامعه جزيرة العرب است, ولى منحصر در آن جا نخواهند بود و در ساير جامعه ها نيز, به حقيقت مى پيوندد. يعنى مى توان مدعى شد كه از نگاه دينى, تمامى در يك جامعه يا مؤمن هستند و يا كافر و يا منافق. آن جامعه ممكن است كه مسيحى باشد يا يهودى و يا زرتشتى. پس اين تقسيم بندى اجتماعى نيز به عنوان يك واقعيت در قرآن آمده است.

              ج. برابرى انسانها دربهره گيرى از طبيعت: انسانها, برخلاف گوناگونى و فرقهايى كه دارند, در بهره گيرى از طبيعت, هيچ يك بر ديگرى, برجستگى و برترى ندارد. همه انسانها از آن جهت كه انسانند, مى توانند بر سفره نعمتهاى بى كران الهى بنشينند و از آن بهره بگيرند و در اين بهره گيرى, هيچ فرقى بين عرب و غير عرب, مسلمان و غير مسلمان نيست.
              (يا ايها الناس اعبدوا ربكم الذى خلقكم والذين من قبلكم لعلكم تتقون.
              الذى جعل لكم الارض فراشا والسماء بناء وانزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرات رزقا لكم فلا تجعلوا لله اندادا و انتم تعلمون.)56
              اى مردم! پروردگار خود را پرستش كنيد; آن كس كه شما, وكسانى را كه پيش از شما بودند آفريد; تا پرهيزگار شويد.
              آن كس كه زمين را بستر شما و آسمان را [=جو زمين] را همچون سقفى در بالاى سر شما قرار داد; و از آسمان آبى فروفرستاد; و به وسيله آن, ميوه ها را پرورش داد; تا روزى شما باشد. بنابراين, براى خدا همتايانى قرار ندهيد, در حالى كه مى دانيد [هيچ يك از آنها, نه شما را آفريده اند, و نه شما را روزى مى دهند].
              زمين فرش زير پاى همه انسانها و آسمان سقف بالاى سر آنان است. از آسمان باران مى بارد و خوراكيها از زمين روييده مى شود, تا همگان از آن روزى بگيرند و روزگار بگذرانند. در بهره گيرى از زمين و نعمتهاى آسمانى, آيات قرآن هيچ به تقسيم بندى و طبقه بندى نپرداخته است. همان گونه كه حيوانات از فراورده هاى زمين بهره مى گيرند, انسانها هم از آن جهت كه به تغذيه و خوراك نياز دارند, مى توانند از آن بهره بگيرند. براى بهره گيرى از طبيعت قرآن, به اهل ايمان حق اضافى نمى دهد. گرچه خداوند در برابر ارزانى اين نعمتها به بشر از آنها مى خواهد كه به او ايمان بياورند. اما اين بشر ناسپاس, خلاف انجام مى دهد و راه ديگرى مى رود. انباز براى او قرار مى دهد. ولى اين به معناى حذف از چرخه زندگى و حيات نيست.
              امت هاى متعدد
              بنابراين, سرنوشت بشر اين گونه رقم خورده كه بايد تن به پراكندگى و امتهاى متعدد در دهد. اين طبيعت و سرشت انسانهاست كه اين گونه اند. نمى توان دست به دگرگونى اين سرشت و طبيعت زد. خداوند اگر خود مى خواست مى توانست به آن اختلافها پايان ببخشد. پس بنيان اختلافهاى بين بشر از سرشت طبيعى آن ناشى مى شود كه خداوند در انسانها نهاده است. به گفته يونگ:
              (وقتى من به طور ضمنى مى پذيرم آن چه خوشايند من است باب طبع ديگران نيز هست, اين فرض مسبوق به سابقه طولانى از خودآگاه عصرى است كه در آن هنوز هيچ تفاوت محسوسى بين من و تو وجود نداشت. و تمامى افراد واجد, تفكر, احساس و خواسته هاى يكسان بودند.)57
              امت واحده در دوره اى بوده است كه خواسته ها, گرايشها و ميلهاى افراد مطرح نبوده است. به ديگر بيان, در اصل, گرايش و ميلى وجود نداشته است. همگان يك چيز مى خواسته اند. اگر به چيزى دست يافتند, پس حق شان است و اگر از چيزى محروم شدند پس حق آنان نبوده است. دوره اى بوده كه هنوز شرق و غرب عالم شكل نگرفته است. هنوز ايل و طايفه تشكيل نشده است. يا بهتر بگوييم كه خودآگاهى به ايل و طايفه هنوز تحقق نيافته است.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #247
                و ما نيز اگر چيزى را هم اينك مى پسنديم و ديگران آن را نمى پسندند و يا چيزى را ما نمى پسنديم و حال آن كه ديگران ممكن است آن را بپسندند و از اين كه آنان خود را با خواسته ما همسو نمى كنند, در رنج و عذاب باشيم و بخواهيم تا آنان هم, همچون ما بخواهند, بايد بدانيم كه بسته به همان دوره امت واحده هستيم. وجهى ندارد كه همه مثل هم باشند و همه مثل هم بخواهند و همه مثل هم بخورند. نفس تفكر همه مثل هم, بسته به دوره امت واحده است, دوره پيش از بعث نبى. اگر من از انگاشتِ ناسان و ناسازگار شما با انگاشت و تفكر خود, ناراحت بشوم, پس من بسته به دوره امت واحده هستم. در دوره اى كه زندگى افراد براساس احساسها و گرايشها بود و عقلانيت كاربردى نداشت. بلكه نبود تا كاربردى داشته باشد. عقلانيت در اختلافهاست كه شكوفا مى شود و رشد مى يابد. و انبيا آمدند تا تفاوتها را برملا سازند. تا وقتى كه ما در بهشت بوديم و زندگى بهشتى داشتيم كه سخن از امت نبود. و زندگى انسانى و اين جهانى با تمرد آغاز مى شود. شيطان با تمرد از خدا رانده مى شود و انسان با تمرد, از بهشت.

                در بهشت آغازين ما, چندان امر و نهى نداريم . انسان فهميد كه مى تواند مخالفت كند, ولى بايد به پيامدهاى آن هم تن دردهد. در بهشت كه امت شكل نگرفته بود و با هبوط انسان از بهشت و گرفتاريش به دام اين دنيا, امت شكل گرفت. شايد هم خود اين انسان متوجه امت واحده نبود. قرنها بعد خداوند از آن راز گره مى گشايد.58
                در دوره همين امت واحده بود كه نبوت ظهور يافت. انبيايى كه افراد را به سوى خود فرامى خواندند و منادى حق و حقيقت بودند, بشر را به فلاح و سعادت و نجات فرامى خواندند. و اختلافها, پس از اين دعوتها به وجود آمد. انسانهايى كه سر به جيب گريبان برده و در زندگى حيوانى خود غوطه ور بودند, پيامبرانى آمدند تا آنها را از اين فرود به اوج برسانند. پيامبران بزرگى همچون نوح, ابراهيم, موسى, عيسى و محمد(ص) برايند دگرگونيهايى هستند كه بيش تر خود فراهم آورده اند.
                دقت شود كه برخى برايندِ دگرگونيهايى هستند كه به وجود آمده است و انبيا, برايند دگرگونيهاى خود ساخته اند. موسى, خود جامعه اش را دگرگون مى كند. عيسى نيز اين گونه بود. و تاريخ محمد كه آشكارتر از همه اينان است. دگرگونيها را خود فراهم آوردند و در پرتو آن دگرگونيها, و در بسترهاى تاريخى, آيين آنان رشد و گسترش يافت. و اديان در عرض يك ديگر همچنان به پيش رفت.
                بلكه بر اين باور كه كسان به جهت ذهنيتهاى خاص, هركدام, جورى خواهد انديشيد. تنها محور و مدار, احساسات نيست, بلكه انسان امروز از خرد برخوردار است. هر انسان راهى خاص را در پيش گرفته و يا مى گيرد.
                ييونگ از اين دوره به عصرى ياد مى كند كه انسانها دچار درد جانكاهى شده اند. دردِ دسته دسته و شعبه شعبه شدن درد تجزيه شدن. به نظر مى رسد كه اين اتفاقى است كه بايد در جامعه بيفتد. وجهى ندارد كه ما داوريهاى ضد ارزشى داشته باشيم. همان گونه كه هبوط انسان از بهشت نمى تواند ضد ارزش باشد, بلكه آغاز زندگى بشر است, بلكه جزئى از تاريخ زندگى بشرى است دسته دسته شدن هم بخش ديگرى از همان تاريخ است. ريشه اين دسته بنديها را بايد در درون خود افراد جست وجو كرد. گرچه ممكن است علتها و يا انگيزه هاى بيرونى نيز داشته باشد.
                البته اگر دقت كرده باشيم, در آيات قرآن نيز, همين معنى و مفهوم به روشنى بيان شده است:
                (وانزلنا اليك الكتاب بالحق مصدّقا لما بين يديه من الكتاب ومهيمناً عليه فاحكم بينهم بما انزل الله ولا تتبع أهوائهم عمّا جائك من الحق لكل جعلنا منكم شرعة و منهاجاً ولو شاء الله لجعلكم امة واحدة ولكن ليبلوكم فى ما آتاكم فاستبقوا الخيرات, الى الله مرجعكم جميعاً فينبئكم بما كنتم فيه تختلفون.)59
                و اين [قرآن] را به حق بر تو نازل كرديم, در حالى كه كتب پيشين را تصديق مى كند, و حافظ و نگهبان آنهاست; پس بر طبق احكامى كه خدا نازل كرده, در ميان آنها حكم كن! از هوى و هوسهاى آنان پيروى نكن! و از احكام الهى, روى مگردان. ما براى هركدام از شما, آيين و طريقه روشنى قرار داديم. و اگر خدا مى خواست, همه شما را امت واحدى قرار مى داد; ولى خدا مى خواهد شما را در آن چه به شما بخشيده بيازمايد; (و استعدادهاى مختلف شما را پرورش دهد). پس در نيكيها بر يكديگر سبقت جوييد! بازگشت همه شما به سوى خداست; سپس از آن چه در آن اختلاف مى كرديد; به شما خبر خواهد داد.


                در اين آيه, سخن از داورى ميان مردم است. بايد پيامبر(ص) بين مردم, برابر آن چه از جانب خداوند فرو فرستاده شده است, حكم كند. در آيه خداوند ما را توجه مى دهد كه:
                (لكلّ جعلنا منكم شرعة ومنهاجا)
                ما براى هركدام از شما, آيين و طريقه روشنى قرار داديم.
                ما براى هر قومى, شريعت و طريقه اى مقرر داشتيم. هر قوم و مليتى راه و روش خاص خود را در پيش خواهد گرفت و دلخوش فرهنگ و آموزه هاى خود خواهد بود.
                (ولو شاءالله لجعلكم امة واحدة)
                و اگر خدا مى خواست, همه شما را امت واحدى قرار مى داد.
                اگر خداوند مى خواست همه را يك امت مى گردانيد. اين جمله شرطيه, به حقيقت نپيوست و امت واحده خداوند قرار نداد. و خداوند خواست تا شما را بيازمايد در شتاب به سوى خيرات:
                (خداوند مى توانست همه مردم را امت واحدى قرار دهد و همه را پيرو يك آيين سازد, ولى اين با قانون تكامل تدريجى و سير مراحل مختلف تربيتى سازگار نبود.
                …خداوند استعدادها و شايستگيهايى در وجود بشر آفريده و در سايه آزمايشها و در پرتو تعليمات پيامبران, آنها را پرورش مى دهد و به همين دليل, پس از پيمودن يك مرحله آنها را در مرحله بالاترى قرار مى دهد. و بعد از پايان يك دوران تربيتى دوران عالى ترى را وسيله پيامبر ديگر به وجود مى آورد, درست همانند مراحل تحصيلى يك نوجوان در مدرسه. سرانجام همه اقوام و ملل را مخاطب ساخته و آنها را دعوت مى كند كه به جاى صرف نيروهاى خود در اختلاف و مشاجره در نيكيها بر يكديگر پيشى بگيرند. فاستبقوا الخيرات. زيرا بازگشت همه شما به سوى خداست و اوست كه شما را از آن چه در آن اختلاف مى كنيد در روز رستاخيز آگاه خواهد ساخت.)60
                و در آيه اى ديگر مى فرمايد:
                (ولو شاء ربّك لجعل الناس امة واحدة ولا يزالون مختلفين.)61
                اگر پروردگارت مى خواست همه مردم را يك امت (بدون هيچ گونه اختلاف) قرار مى داد; ولى آنها همواره مختلف اند….
                سخن در ارزش مندى يا بى ارزشى وحدت امت و امت واحده نيست, تا گفته شود آيا كوشش براى به حقيقت پيوستن امت واحده امرى پسنديده و خوشايند است يا خير!
                از آيات قرآن برمى آيد كه امت واحده نمى تواند به حقيقت بپيوندد. از اين جهت شايد بتوان داورى كرد اگر پديد آمدن امت واحده ارزش آن را داشت, خداوند خود آن را به حقيقت مى پيونداند. و پيامبران خود را به اين مهم وادار مى ساخت. و حال آن كه به نظر مى رسد خود نيز آتش اين خرمن را فوران تر مى سازد. از اين روى, چه بسا ارزش مندى در پراكندگى امتها باشد. البته پراكندگى كه ناشى از فهم و شعور و آگاهى باشد.
                در آيه ديگر آمده است:
                (و اذ أخذ الله ميثاق النبيّين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جاءكم رسول مصدّق لما معكم لتؤمننّ به ولتنصرنّه قال أأقررتم و أخذتم على ذلكم إصرى قالوا أقررنا قال فاشهدوا و أنا معكم من الشاهدين.)62
                و [به خاطر بياوريد] هنگامى را كه خداوند, از پيامبران [و پيروان آنان] پيمان مؤكد گرفت, كه هرگاه كتاب و دانش به شما دادم, سپس پيامبرى به سوى شما آمد كه آن چه را با شماست تصديق مى كند, به او ايمان بياوريد و او را يارى كنيد. سپس [خداوند] به آنان گفت: آيا به اين موضوع اقرار داريد؟ و بر آن, پيمان مؤكد بستيد؟ گفتند: [آرى] اقرار داريم! [خداوند به آنان] گفت: (پس گواه باشيد! و من نيز با شما از گواهانم.
                شمارى گفته اند: اين آيه, از نظر چگونگى تركيب نحوى, در ميان مفسران و اهل ادب, مورد گفت وگوست.63
                روشن است كه معناى هر كلمه اى در عربى, برخاسته از ساختار و هيأت كلمه است. هر هيأتى كه كلمه پيدا بكند, معنايى برابر با همان هيأت خواهد داشت. در جمله نيز اين گونه است. پس اگر در بين مفسران و اهل ادب, در تركيب نحوى اختلاف بوده باشد, اين اختلاف در همين بخش, باقى نخواهد ماند, بلكه وارد عرصه هاى تفسيرى نيز خواهد شد. يعنى اختلاف در ساختار و هيأت جمله به اختلاف در معناى آن سرايت خواهد كرد. و اين خود بيان ديگرى از احتمالهاى گوناگون در آيه است.
                معانى ميثاق نبيين:
                1. پيمان گرفتن خداوند از پيامبران. اين معنى را به سعيد, قتاده, طاووس, حسن و سدى نسبت مى دهند.
                2. پيمان گرفتن خداوند از امت پيامبران. اين معنى را به شوكانى نسبت مى دهند.
                3. پيمان گرفتن پيامبران الهى از امت خود.64
                4. پيمان گرفتن خداوند از پيامبران و امتهاى آنها. كه اين تفسير با سه ديدگاه بالا فرق مى كند:
                (اين آيه اشاره به يك اصل كلى مى كند و آن اين كه پيامبران پيشين و به دنبال آنها, پيروان شان با خدا پيمان بسته اند…)65
                ونيز در بخش ديگرى آمده است:
                (در حقيقت, همان طور كه پيامبران و امتهاى بعد, نسبت به پيامبران گذشته و آيين آنها احترام مى گذارند, پيامبران و امتهاى پيشين نيز نسبت به پيامبران بعد از خود چنين وظيفه اى داشته اند.)66
                شمارى بر اين باورند:
                (با توجه به ظاهر, بلكه نص آيه شريفه, ميثاق مبنى بر پيمان گرفتن خداوند از پيامبران پيشين بر بيعت آنان از اسلام … استدلال مى كند.)67
                و يا مى گويند:
                (اين معنى نه ظاهر بلكه نص آيه شريفه بود.)68
                و شمارى بر اين نظرند كه چنين معنايى از اين آيه ما را دچار مشكل خواهد كرد:
                (اين ادعا كه اگر مراد ميثاق خود پيامبران باشد چنين اشكال مى گيرد: با توجه به مضمون آيه, اين سؤال پيش مى آيد كه مگر ممكن است پيامبر اولى العزم در زمان پيامبر اولواالعزم ديگرى مبعوث شود تا موظف به پيروى او باشد.)69
                براى رهايى از دام اين اشكال, كسانى به ناچار ميثاق النبيين را حمل بر پيروان پيامبران مى كنند, نه خود پيامبران. البته اين معنى با آن چه كه فيض در صافى از تفسير مجمع البيان و جامع الجوامع نقل مى كند, سازگار است.70
                عياشى, اخذ ميثاق النبيين را به اخذ ميثاق امم النبيين تفسير كرده و بعد هم به شرح, از امم سخن گفته است.71 و در روايتى كه امين الاسلام طبرسى از امام صادق در جامع الجوامع نقل مى كند, به روشنى آمده است به رسول هر امت:
                (عن الصادق(ع) انّ المعنى و اذا اخذ الله ميثاق امم النبيين على كل امة بتصديق نبيها والعمل بما جاءهم به فما وفوا به وتركوا كثيرا من شرايعهم.)72
                بايد توجه داشت, ميثاق و يا پيمان به هر يك از معانى كه بوده باشد, چگونگى آن به هيچ وجه روشن نيست. خداوند چگونه از پيامبران خود پيمان گرفته است؟ چنانچه اگر مراد امت و پيروان باشد كه مشكل دوچندان خواهد شد. ضمن آن كه چگونگى پيمان از پيروان روشن نيست.
                با توجه به اين دسته از آيات كه ما با آنها روبه رو هستيم, نقش پيامبران در طول تاريخ, آگاهى بخشى به جامعه بوده است. آنها آمده اند تا هدايت طريق كنند, نه ايصال الى المطلوب. از اين روى, به هر ميزان كه عرصه بعث رسل تنگ تر شود و رسول كم تر فرستاده شود, امت واحده, گسترده تر خواهد بود. و هر كدام از انبيا, با آگاهى بخشى پراكندگى را در جامعه ايجاد خواهند كرد. كه صد البته اين پراكندگى و اختلاف ناشى از آگاهى است و آن يك پارچگى ناشى از فقدان آن.
                با توجه به چنين سرنوشتى كه خداوند براى بشريت از ديرباز رقم زده است, آيا تلاش براى به وجود آوردن يك پارچگى در همه جهان, تلاش بيهوده و بى حاصلى نخواهد بود؟ چنانكه خود مى فرمايد:
                (ولو شاء الله لجعلكم امة واحدة ولكن يضل من يشاء ويهدى من يشاء ولتسئلن عما كنتم تعملون)73
                اگر خدا مى خواست همه شما را امت واحده اى قرار مى داد [و همه را به اجبار وادار به ايمان مى كرد; اما ايمان اجبارى فايده اى ندارد] ولى خدا هر كس را بخواهد [و شايسته بداند] گمراه, و هر كس را بخواهد [و لايق بداند] هدايت مى كند. [به گروهى توفيق هدايت داده, و از گروهى سلب مى كند] و يقينا شما از آن چه انجام مى داديد بازپرسى خواهيد شد.
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #248
                  شايد وجهى كه خداوند به رسول خودش خطاب مى كند كه:
                  (فذكّر انّما انت مذكّر, لَستَ عليهم بمصيطِر, الاّ من تولّى وكفر فيعذبه عذاب الاكبر.)74
                  پس تذكر ده كه تو فقط تذكر دهنده اى! تو سلطه گر بر آنان نيستى كه [بر ايمان] مجبورشان كنى, مگر كسى كه پشت كند و كافر شود, كه خداوند او را به عذاب بزرگ مجازات مى كند!
                  همين باشد كه رسالت پيامبر راه نمودن و يادآورى است. و اين مردم اند كه تن به سخنان او دهند و هدايت برگزينند و يا طريق گمراهى بپيمايند:
                  (انا هديناه السبيل اما شاكرا واما كفورا)75
                  ما راه را به او نشان داديم, خواه شاكر باشد [و پذيرا گردد] يا ناسپاس!
                  رسالت فرستاده الهى آن نيست كه انسانها را به زور وارد بهشت كند. يا همه آنها را در پرتو رحمت و عنايت حضرت حق به طريق هدايت داخل كند. چنانكه خداوند پيامبرش را مخاطب مى سازد كه چرا كار را بر خود دشوار مى گيرى و خود را دچار رنج و سختى مى كنى؟
                  بنابراين با توجه به متن روشن و آشكار آيات حركت و تلاش براى به وجود آوردن جامعه جهانى متحد, تلاشى بى نتيجه خواهد بود. ساختار نظام آفرينش اين گونه است كه از دل هر امتى, امتى, بلكه امتهاى ديگر خواهد روييد. با آمدن اسلام تنها يك دين آسمانى افزوده نشد, بلكه به تعبير برخى روايات, هفتاد و دو ملت در سپهر اسلام شكل گرفت, و يا به فرموده قرآن:
                  (ولِكلٍ وِجهَة هو مولِّيها)76
                  هر كس را سويى است كه روى بدان مى آورد.


                  و اين هفتاد و دو ملت بر ساير ملتها افزوده گشت. و اينك ما در جامعه جهانى با ملتها روبه رو هستيم, نه با يك و يا دو ملت. اگر در گذشته, حتى دين بيانگر هويت فرد بود, فرد مسيحى در هر كجاى اين عالم, بالاخره مسيحى بود, ولى اكنون مسيحى آمريكايى با مسيحى ايرانى تفاوت جدى دارد. البته ما با اين تفاوت از همان صدر اسلام روبه رو بوديم. بنابراين, وجهى ندارد كه از اين جهت (رسميت داشتن هويتها) بخواهيم ساز مخالف در برابر اعلاميه جهانى بنوازيم و تنها مدعى به رسميت شناختن حقوق امت اسلامى شويم و ساير ملتها را ناديده انگاريم. چنين رويكردى نمى تواند از پشتوانه قوى و در خور دفاع آيات قرآن برخوردار باشد.
                  استاد شهيد مرتضى مطهرى در شرح آيه 13 از سوره حجرات:
                  (يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى وجعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقيكم.)
                  اى مردم شما را از مردى و زنى آفريديم و شما را ملتها و قبيله ها قرار داديم. تا به اين وسيله يكديگر را باز شناسيد. [نه اين كه به اين وسيله بر يكديگر تفاخر كنيد] همانا گرامى ترين شما نزد خداوند متقى ترين شماست.77
                  (در اين آيه كريمه ضمن يك دستور اخلاقى, به فلسفه اجتماعى آفرينش خاص انسان اشاره مى كند. به اين بيان كه انسان به گونه اى آفريده شده كه به صورت گروه هاى مختلف ملى و قبيله اى درآمده است. با انتساب به مليتها و قبيله ها بازشناسى يكديگر, كه شرط لاينفك زندگى اجتماعى است, صورت مى گيرد. يعنى اگر اين انتسابها كه از جهتى وجه اشتراك افراد و از جهتى وجه افتراق افراد است, نبود, بازشناسى ناممكن بود و در نتيجه زندگى اجتماعى كه براساس روابط انسانها با يكديگر است, امكان پذير نبود. اين امور و امثال اين امور از قبيل اختلاف در شكل و رنگ و اندازه است كه به هر فردى زمينه شناسنامه اى ويژه خود او اعطا مى كند. اگر فرضا همه افراد يك شكل و يك رنگ و يك قالب بودند و اگر رابطه ها و انتسابهاى مختلف ميان آنها حكم فرما نبود, افراد در برابر يكديگر نظير كالاهاى متحدالشكل يك كارخانه بودند كه تميز آنها از يكديگر و در نتيجه بازشناسى آنها از يكديگر و در نتيجه نهايى زندگى اجتماعى آنها براساس روابط و مبادله انديشه و كار و كالا غيرممكن بود. پس انتساب به شعبه ها و قبيله ها, حكمت و غايتى طبيعى دارد و آن, تفاوت زندگى اجتماعى است. نه تفاخر و مايه برترى شمردن ها كه همانا مايه كرامت و شرافت و تقواست.)78
                  بايد توجه داشت كه به رسميت شناختن حقوق ملتها, كه در متن اعلاميه جهانى آمده است, به معناى تن در دادن به اجبار و اكراه نيست. بلكه به معناى پذيرفتن واقعيتهاى زندگى اجتماعى بشرى است كه امرى طبيعى و عادى است. به اين آيه توجه شود:
                  (أهم يقسمون رحمة ربك نحن قسمنا بينهم معيشتهم فى الحيوه الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضاً سخريا و رحمة ربك خير مما يجمعون.)79
                  آيا آنها رحمت پروردگارت را تقسيم مى كنند؟ [آيا كار خلقت به آنها واگذار شده كه هرچه را كه به هر كه بخواهند بدهند و از هركه بخواهند بازگيرند؟] اما مايه هاى معيشت و وسائل زندگى (امكانات و استعدادها) را ميان آنها در زندگى دنيا تقسيم كرديم و برخى را بر برخى ديگر از نظر امكانات و استعدادها به درجاتى برترى داديم تا به اين وسيله و به صورت متقابل برخى, برخى را مسخر خود قرار دهند [در نتيجه همه به طور طبيعى مسخر همه واقع شوند] و همانا رحمت پروردگارت (موهبت نبوت) از آنچه اينها گرد مى آورند بهتر است.80
                  استاد شهيد مرتضى مطهرى با توجه به آيه بالا دگرگونيهاى اجتماعى را يك امر كاملاً طبيعى و خدادادى مى داند. اين خداوند است كه انسانها را (مختلف و متفاوت) آفريده است.
                  اين نوشتار را با متن سخن ايشان به پايان مى بريم:
                  به طور خلاصه مى گوييم مفاد آيه كريمه اين است كه انسانها از نظر امكانات و استعدادها يكسان و همانند آفريده نشده اند كه اگر چنين آفريده شده بودند, هركس همان را داشت كه ديگرى دارد و همان را فاقد بود كه ديگرى فاقد است و طبعاً نياز متقابلى و پيوندى و خدمت تبادلى در كار نبود خداوند انسانها را از نظر استعدادها و امكانات جسمى و روحى و عقلى و عاطفى, مختلف و متفاوت آفريده است. بعضى را در بعضى از مواهب بر بعضى ديگر به درجاتى برترى داده است و احياناً آن بعض ديگر را بر اين بعض, در بعضى ديگر از مواهب برترى داده است و به اين وسيله, همه را بالطبع نيازمند به هم و مايل به پيوستن به هم قرار داده و به اين وسيله زمينه زندگى به هم پيوسته اجتماعى انسان امرى طبيعى است, نه صرفاً قراردادى و انتخابى و نه اضطرارى و تحميلى.)81
                  پذيرفتن امتهاى ديگر, در حقيقت تن دردادن به واقعيتى است كه قرآن كريم از ديرباز و قرنها پيش از اعلاميه, حقوق انسانها را از آن جهت كه انسان هستند و در قبيله ها و امتهاى گوناگونى قرار مى گيرند, به رسميت شناخته است. ضمن آن كه به رسميت شناختن ديگران, به معناى پذيرش ما از سوى آنهاست. اگر ما ملتها, قومها و كشورهاى ديگر را به رسميت نشناسيم, دليلى نخواهد داشت كه آنها ما را به رسميت بشناسند.
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #249
                    ماتريديه در يك نگاه



                    مكتب كلامي ماتريديه، در حال حاضر يكي از دو دستگاه كلامي اهل سنت است.متاسفانه هم در تحقيقات غربيان و هم اسلام شناسان مسلمان توجه اندكي به اين فرقه شده است، به گونه اي كه تنها متن فارسي موجود درباره اين فرقه نوشتار كوتاه، اما عالمانه ايوب علي در تاريخ فلسفه اسلامي تدوين ميان محمد شريف است.



                    مكتب كلامي ماتريديه، در حال حاضر يكي از دو دستگاه كلامي اهل سنت است.متاسفانه هم در تحقيقات غربيان و هم اسلام شناسان مسلمان توجه اندكي به اين فرقه شده است، به گونه اي كه تنها متن فارسي موجود درباره اين فرقه نوشتار كوتاه، اما عالمانه ايوب علي در تاريخ فلسفه اسلامي تدوين ميان محمد شريف است.متن كوتاه ذيل كه از دائره المعارف اسلام EI2 (ج 6 ص 846-87 به فارسي برگردانده شده است، اطلاعات كوتاه ولي مجملي از اين نحله كلامي و افراد شاخص آن در اختيار قرار مي دهد.شايان ذكر است كه دانشمند محترم، ويلفرد مادلونگ در مقاله عالمانه ديگري به نام تركها و اشاعه ماتريديه كه در كتاب فرقه ها و مكتب هاي اسلامي در سده هاي ميانه به چاپ رسيده است، به نحو تفصيلي گسترش اين مكتب كلامي و نزاع آن با اشاعره را كاويده است.
                    مترجم
                    ماتريدي، ابومنصور محمد بن محمد بن محمود سمرقندي حنفي، متكلم، فقيه و مفسر قرآن، مؤسس مكتب كلامي اي كه بعدها به عنوان دومين نحله كلامي اهل سنت مورد قبول قرار گرفت (رك: ماتريديه) نسب وي اشاره به خاستگاه وي از ماتريد يا ماتريت، منطقه اي در سمرقند دارد.براساس بدفهمي اشاره سمعاني (الانساب، برگ 468 ب) به دامادش، برخي منابع متاخره او را فردي مدني نسب دانسته و او راانصاري خوانده اند.مهمترين استاد ماتريدي ابونصر احمد بن عباس عياضي بين 261 هـ/874م و 279 هـ/892م كه احتمالا تاريخ دومي درست تر است، به قتل رسيده است.بر اين اساس ماتريدي مي بايست قبل از 260 هـ/873م متولد شده باشد.خاصه آنكه ماتريدي به عنوان فردكاملا محترم و صاحب شان و جاه در نزد استادش توصيف شده كه بدون وي حاضر به شركت در مناظره نبوده است.بر طبق نوشته برخي نويسندگان متاخر، ماتريدي همچنين نزد استاد عياضي، ابوسليمان جوزجاني، نصير بن يحيي بلخي (م268 هـ/82-881م) و محمد بن مقاتل رازي (متوفي 226 هـ/841م) تلمذ كرده است.فرد اخير و نيز دو فرد ديگر به نظر مي رسد، استاد ماتريدي نبوده و خبر به احتمال قوي درست نباشد.چيز ديگري درباره زندگي وي دانسته نيست.
                    ماتريدي به عنوان فرد برجسته و داراي زندگي زاهدانه و صاحب كرامات توصيف شده است.تاريخ وفات 333هـ/944م كه منابع متاخر براي او ذكر كرده اند، تقريباً درست است، گرچه شرح حال نگار متقدم ابومعين نسفي (متوفي 508هـ/1114م) تاريخ فوت وي را نمي دانسته است.تواريخ بديل ديگر كه در دو منبع متاخر ذكر شده اند، عبارتند از سال 336هـ/947م و 332هـ/943م.مرقد ماتريدي در قبرستان جاكرديزه سمرقند تا قرن نهم هجري/يازدهم ميلادي شناخته شده بوده است.از ميان شاگردان وي، ابواحمد عياضي، فرزند استادش ابونصر، ابوالحسن رستغفني و عبدالكريم بن موسي بزدوي (پزدوي) جد اعلي ابواليسر بزدوي قابل ذكر هستند.
                    از آثار چاپ شده ماتريدي كتاب التوحيد (تصحيح فتح الله خليف، بيروت 1970م) اثر كاملا موثقي است.با اين حال كتاب التوحيد به نظر مي رسد، به روايت هاي ديگري نيز وجود داشته است، زيرا برخي منقولات از آن در تبصره الادله ابومعين نسفي در متن تصحيح شده، موجود نيست (رك):
                    (8-175,pp:1980D.Gimaret, Theories de I'Acte humain entheologe musulmane, Paris
                    تفسير مفصل قرآن ماتريدي به نام تاويلات القرآن (جلد اول تصحيح ابراهيم عوضين و السيد عوضين، قاهره 1391هـ/1971م) بر اساس گفته شارح آن علاءالدين ابوبكر محمدبن احمد سمرقندي (متوفي حدود 540 هـ/1145م) توسط شاگردان وي گردآوري شده و بنابراين وثاقت كمتري از ديگر كتب نگاشته شده توسط ماتريدي دارد.همچنين از ماتريدي سه رساله كوتاه منتشر شده به نامهاي الرساله في العقيده، كتاب التوحيد (هر دو
                    را Y.Z.Yorukan در Islam akaidine dair eski metinier، استانبول 1953م منتشر كرده است) و شرحي بر الفقه الاكبر ابوحنيفه به وي نسبت داده شده است.اين نوشته ها به نظر مي رسد، توسط افراد ماتريدي متاخر و بر اساس عقيده ماتريدي تاليف شده اند.
                    ابومعين نسفي اين كتابها را در فهرست آثار ماتريدي ياد نكرده است.از سوي ديگر ابومعين آثار ذيل كه ظاهراً مفقود شده اند، را ذكر كرده است: كتاب المقالات، كتاب بيان و هم المعتزله، رديه هايي بر سه كتاب از عالم معتزلي ابولقاسم بلخي كعبي (م 319هـ/933م)، يعني كتاب اوائل الادله، كتاب تهذيب الجدل و كتاب في وعيد الفساق، رديه اي بر الاصول الخمسه نوشته عالم معتزلي ابوعمرو باهلي، يار نزديك جبايي، رديه اي بر كتاب الامامه نوشته مؤلفي امامي مذهب (احتمالا ابن قبه.مترجم)، دو رديه بر اسماعيليه (قرامطه) و دو كتاب در روش شناسي فقه (اصول فقه); كتاب ماخذ الشريعه و كتاب الجدل.
                    برخلاف اشعري، مؤسس ديگر نحله كلامي اهل سنت كه عقايد حنابله اهل حديث را بيان كرده است، ماتريدي پيرو عقيده ابوحنيفه بوده، آن گونه كه توسط فقهاء حنفي به بلخ و ماوراءالنهر منتقل شده و بسط يافته بود.وي تعاليم عالمان پيشين حنفي را به نحو مدوني در ارايه استدلال بر ضد نظرات معتزليه، مهمترين نماينده آن در شرق ابوالقاسم بلخي، كراميه، سنيان ظاهرگرا (حشويه)، شيعيان امامي و اسماعيليه كه در ماورءالنهر توسط محمدبن احمد نسفي (متوفي 332هـ/943م) عرضه گشته بود، بسط داد.در مورد اديان ديگر، او نظرات مسيحيان، يهوديان، زرتشتيان، مانويان، ديصانيه و مرقونيه را رد كرده است (رك:
                    G.Vajde, Le temoignge d'al- Maturidi sur la doctrine des Menicheens des Daysanites et des Marcionites, in Arabica, xii.(28- 113,38-1(1966(
                    عقيده ماتريدي در اساس عموماً عقل گراتر، به جز تعريف مرجئي ايمان و نزديك تر به معتزله تا اشعري است.ماتريدي در مفاهيم و واژگان تخصصي كمتر متاثر از معتزله است تا اشعري كه پيش از جداشدن از آنها در آن نظام تربيت شده بود.
                    در توافق اساسي با موضع معتزله، ماتريدي اين نظر را كه آدمي توانا و ملزم به تحصيل شناخت خداست و شكر منعم به واسطه عقل، مستقل از وي است، مي پذيرد.در مورد صفات خدا او همچون معتزله تفسيرها و تاويلاتي از عبارتهاي تشبيهي را پذيرفته و در تفسير قرآن به كار مي گيرد.
                    با اين حال او در برخي موارد خاصه با تاويلهاي معتزلي مخالفت مي كند.در موارد ديگر او بر قاعده بلاكيف اهل حديث بر عدم سؤال و پذيرش متن وحياني تكيه كرده و اصرار ميورزد.برخلاف معتزله، او صفات الهي چون علم و قدرت را به عنوان ويژگي واقعي و قائم به ذات باري مي پذيرد.
                    گرچه تفاوت واژگاني ميان صفات ذات و صفات فعل را مي پذيرد، برخلاف معتزله استدلال مي كند كه صفات فعل نيز قديم و قائم به ذات هستند بنابراين او اصرار دارد; عبارتهايي چون خدا قديمي خالق هست و خدا از ازل خالق بوده است (لم يزل خالقاً) به نحو يكساني معتبر بداند.گرچه خلق عالم حادث است.به ويژه عقيده اش اين كه تكوين (پديد آوردن وجود) ازلي است و مجزا از مكون (اشياء موجود) است، مساله مشهور جدلي با اشاعره گرديد.
                    ماتريديه بر مساله رويت باري توسط مومنان در جهان واپسين تاكيد مي كند اما به نحو معقولي امكان ادراك را رد مي كند كه وي آن را به عنوان احاطه چشم بر باري تلقي كرده است.او كلام را صفت ازلي خدا مي داند كه شنيده نمي شود.ماتريدي همانند با معتزله، درباره آيه 165 سوره نساء (و كلم الله موسي تكليما) تاكيد دارد كه خدا صدايي را خلق نمود و موسي آن را شنيد.
                    در مورد جبر و اختيار آدمي، موضع ماتريدي، مابين معتزله و اشعري است.او تاكيد دارد كه افعال آدمي مخلوق خدا هستند، مسخر مشيت و اراده وي هستند.
                    در حالي كه افعال آدمي محصول انتخاب آزاد (اختيار) او هستند.ماتريدي اصرار دارد كه خدا تنها كساني را گمراه مي كند كه مي داند راه خطا را برخواهند گزيد و كساني را هدايت مي كند كه مي داند، تنها راه درست را انتخاب خواهند كرد.انتخاب اوليه از آن آدمي است نه خدا، آن گونه كه اشعري مي گويد.ماتريدي همچنين تفسير جبري آيه ميثاق (سوره اعراف، آيه 137) را كه بر طبق آن خدا برگزيدگان را از ميان مطرودان قبل از خلق و اقرار پيشين به ربوبيت وي كه به اجبار و دروغ بيان كرده اند، رد مي كند.
                    قدرت آدمي با وجودي كه اعطا شده از سوي خداست، او را قادر بر انجام اعمال نادرست مي كند.
                    استطاعت بر دو قسم است; قبل از فعل و هم زمان با آن.اينكه خداوند چيزي مافوق توان آدمي (تكليف ما لايطلاق) بر وي تحميل كند، اصلي غيرقابل قبول است.
                    ايمان را ماتريدي اساساً تصديق بالقلب دانسته و اعمال را جزئي از ايمان نمي داند.ايمان در اصل نه زياد نه كم مي گردد، با وجودي كه از طريق شهادت مجدد و توبه فزوني مي يابد.ماتريدي نظريه استثناء در باب ايمان كه بيان مي دارد، من مومن هستم اگر خدا بخواهد را با اين گفته كه من مومن هستم، رد مي كند.
                    مومنان گنهكار (فاسق) را خدا مجازات خواهد نمود، اما سرانجام به بهشت درخواهند آمد (نظريه خلود در جهنم را قبول نداشته است).ماتريدي اصل اهل حديث را درباره عدم مخلوق بودن ايمان كه به اشعري باز مي گردد رد كرده است.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #250
                      edited
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #251
                        اهل حق





                        اهل حق بمعنى مردان حق است، و آن يك مذهب باطنى است كه معتقدان آن بيشتر در مغرب ايران زندگى مى‏كنند.
                        بعضى ديگر از فرق اسلام نيز مانند حروفى‏ها و متصوفه، خود را اهل حق يا حقيقت ناميده‏اند. اما اهل حق، بمعنى اخص نام گروهى است، كه به ايشان با نوعى تسامح على اللهى نيز گويند، ولى آنان على اللهى واقعى نيستند، بلكه عقايدشان آميخته‏اى از اعتقادات «مانوى‏» ، و اديان كهن «ايرانى‏» ، و مذهب «اسماعيلى‏» ، و «تناسخ هندى‏» و ديگر اديان سرى است.
                        مذهب اهل حق، امروز يكى از فرقه‏هاى وابسته به شيعه بشمار مى‏رود، و آنان را از غلاة شيعه به حساب مى‏آورند.
                        طوايف اهل حق به نامهاى مختلف مانند: اهل حق، اهل سر، يارسان، نصيرى، على اللهى معروف مى‏باشند، و از نشانه‏هاى خاص آنان «شارب‏» است، يعنى موى سبيل خود را نمى‏زنند، تا بلند شود و لب بالا را بپوشاند. آنان «شارب‏» را معرف مسلك حقيقت مى‏دانند، و معتقدند كه شاه ولايت على (عليه السلام)نيز شارب خود را نمى‏زده است. از اين جهت زدن شارب را گناهى بزرگ مى‏دانند.
                        اهل حق را «گوران‏» نيز مى‏گويند، و ناحيه گوران در آذربايجان، يكى از مراكز مهم اين فرقه به شمار مى‏رود. گورانها در اصل از مردم حوالى كرمانشاهان هستند، كه از آن ناحيه به آذربايجان كوچيده‏اند، و لهجه‏اى مخصوص دارند، كه در نواحى غربى و جنوبى كردستان به آن تكلم مى‏شود، و آن گويشى است آميخته از لهجه كردى اورامانى، و كرمانجى، و لكى.
                        مركز اصلى طوايف اهل حق، تا قرن هفتم هجرى در لرستان بود، سپس اين مركزيت‏به مناطق غربى كردستان و كرمانشاهان منتقل گرديد. امروز تمام طوايف كرد گوران و قلخانى و اكثر طوايف سنجابى، وشاخه‏هايى از طايفه كلهر و زنگنه، و ايلات عثمانه‏وند و جلال‏وند در شهرهاى غربى ايران، از جمله قصر شيرين و سرپل ذهاب و كرند و صحنه و هليلان از اهل حقند.
                        در لرستان در مناطق دلفان و پشت كوه، در ميان ايلات لكستان و سكوند سكونت دارند. در آذربايجان و تبريز، بخصوص در محله چرنداب و در قريه ايلخچى در نزديكى تبريز، و در مراغه و حوالى قزوين و تهران بومهن، شهرآباد، گلخندان، سياه‏بند شميرانات، رودهن، دماوند، هشتگرد، ورامين و در شمال كلاردشت عده‏اى از صاحبان اين مذهب زندگى مى‏كنند.
                        در بيرون از مرزهاى ايران بعضى از طوايف كرد عراق عرب در شهرهاى سليمانيه، كركوك، موصل، خانقين و در نواحى كردنشين تركيه گروه فراوانى از اهل حق هستند. پيروان اهل حق غالبا چادر نشين و ده نشين‏اند. در قفقاز و آذربايجان شوروى و سوريه و در مازندران و فارس و خراسان نيز اهل حق يافت مى‏شوند.

                        اساس مذهب اهل حق كوشش براى «وصول‏» به حق و خداوند مى‏باشد و در اين راه بايد نخست مرحله «شريعت‏» يعنى انجام آداب و مراسم ظاهرى دين، و مرحله «طريقت‏» يعنى رسوم عرفانى و مرحله معرفت‏يعنى شناخت‏خداوند، و مرحله «حقيقت‏» يعنى وصول به خداوند را به پيمايند.

                        بعقيده اين جماعت اساس مذهبشان حقيقتى است كه سبب و علت‏خلقت موجودات است. دين آنان آكنده از اسرار است، سرى كه خداوند به پيغمبران گفته و آن سر «نبوت‏» است، كه از آدم ابوالبشر آغاز شده، و به حضرت محمد (صلي الله عليه و آله و سلم)كه خاتم انبياست مى‏پيوندد. از آن پس اين سر به نام سر «امامت‏» كه حضرت محمد به على (عليه السلام)گفته است و از او تا دوازدهمين امام كه مهدى آل محمد (صلي الله عليه و آله و سلم)باشد مى‏رسد. پس از غيبت امام دوازدهم اين سر به پيروان و اقطاب ايشان كه يكى پس از ديگرى مى‏آيند گفته مى‏شود.

                        مذهب ايشان مجموعه‏اى است از آراء و عقايد كه تحت تاثير افكار اسلامى، زردشتى و يهودى و مسيحى و مهرپرستى و مانوى و هندى و افكار فلاسفه قرار گرفته است. در دستورهاى دينى اهل حق، اجراى سه بوخت‏يا سه اصل اخلاقى زردشتى، كه «پندار نيك‏» و «گفتار نيك‏» و «كردار نيك‏» باشد از واجبات است. مفهوم اين سه اصل در يك بيت‏به گويش تركى، از كلام «سرانجام‏» كتاب مقدس اهل حق خلاصه شده است:

                        يارى چارچيون، باورى وجا پاكى و راستى، نيستى وردآ

                        يعنى يارى چهار چيز است و به جاى آوريد، پاكى و راستى، نيستى و يارى.

                        تناسخ و حلول: «تناسخ‏» يعنى حلول روح از قالبى به قالب ديگر، كه در مذهب اهل حق سنگ اساس عقايد ايشان است. حلول ذات را «دونادون‏» گويند. بعقيده ايشان در تن هر كس ذره‏اى از ذرات الهى موجوداست، و ظهور روحانى حق در صورت جسمانى پاكان و برگزيدگان، هميشه در گردش مى‏باشد، و آن را گردش مظهر به مظهر نامند. در اين باره آنان معتقد به هفت جلوه پياپيند و مى‏گويند هر بار خداوند حق تعالى با چندتن از فرشتگان مقرب خدا، به صورت اتحاد در بدنهاى خاكى «حلول‏» مى‏نمايد، اين «حلول‏» به منزله لباس پوشيدن و كندن است، كه آن را به فارسى جامه و به تركى «دون‏» گويند و همانست كه در فلسفه برهمايى هندوئى «كارما» آمده است.

                        چنان كه در كتاب «سرانجام‏» آمده است، «خداوند در ازل درون درى مى‏زيست، و سپس براى نخستين بار تجسم يافت، و به صورت شخصى به نام خاوندگار يا كردگار جهان مجسم شد، و بار دوم به صورت على (عليه السلام)ظاهر گشت.» در كتب مذهبى ايشان آمده است كه از رنج مرگ نهراسيد، و باكى از مرگ نيست، زيرا مرگ آدمى، شبيه به پنهان شدن مرغابى زير آب است. يعنى در جايى پنهان مى‏شود، و در جاى ديگر سر بر مى‏دارد. منظور از اين «تناسخ‏» و جاى به جاى شدن، و از بدنى به بدن ديگر رفتن، پاك شدن آدمى از گناهان است.

                        هرگاه خداوند به صورت بشر برجسته‏اى ظاهر شود، چهار يا پنج فرشته كه آنها را چهار ملك گويند، در ابدان ديگران تجسم مى‏پذيرد، همانطور كه خداوند در هفت صورت تجلى مى‏كند، فرشتگان نيز در هفت صورت تجلى نمايند، چنان كه در كتاب عهد سلطان سهاك فرشته‏اى به صورت سلمان، و در عهد خاوندگار فرشته‏اى به صورت بنيامين در آمد.

                        در كتاب «سرانجام‏» آمده است كه فرشتگان صادر از خداوند هستند، نخستين ايشان از زير بغل خاوندگار پيدا شد، دومين آنها از دهان او، سومين آنها از نفسش، چهارمين از عروقش، پنجمين از نورش.

                        در كتاب ديگرى آمده است كه بنيامين از عرق خاوندگار پيدا شد و آن رمز تواضع و فروتنى است، و داوود از نفس او و وى رمز خشم و غضب است، و موسى از سبلتان او، و وى رمز رحمت است، و رزبار از نبض او، و وى رمز احسان و نيكى است.

                        اهل حق درباره حضرت على (عليه السلام)مى‏گويند، كه او تجلى ذات خداست، و وى را «مظهر» تمام و كمال خدا مى‏دانند، و اوست كه در هر دوره و عصرى ظهور كرده، و در جسم پاكان و مقدسان از اهل حق تجلى مى‏كند. على (عليه السلام)اصول مذهب حق را به سلمان، و به عده‏اى از ياران نزديك خود بياموخت. در دعاى سفره، خطاب به حضرت على (عليه السلام)گويند: «يا على ايو الله، الحمد لله رب العالمين، سفره سلطان كرم، خاندان كرم، نور نبى، شكسته، بسته جان مدعى، بر ما حلال بر صاحبانش خير و بركت‏».

                        آفرينش جهان: اهل حق معتقدند كه آفرينش در دو مرحله اصلى انجام شده است، يكى خلقت «جهان معنوى‏» و ديگرى خلقت «جهان مادى‏» . اين افسانه‏ها در دفترها و متون دينى ايشان به لهجه گورانى، به صورتهاى گوناگون حكايت‏شده است.

                        گويند: در آنگاه اراده خداوند به آفرينش موجودات تعلق گرفت، و نخستين مخلوق پير بنيامين را از زير بغل خود خلق كرد، و نام او را جبرائيل گذاشت. پس از خلقت جبرائيل خداوند او را در پهناى درياى محيط رها كرد، هزاران سال گذشت تا به درخواست جبرائيل، شش تن ديگر از بطن در پيدا شدند، كه با جبرائيل هفت تن شدند: جبرائيل (پيربنيامين) - اسرافيل (پير داوود) - ميكائيل (پير موسى) - عزرائيل (مصطفى داوودان) - حور العين (رزباريا رمزبار) - عقيق (شاه ابراهيم) - يقين (شاه يادگار يا بابا يادگار) كه او را يادگار حسين نيز گفته‏اند و او مظهر حسين بن على (عليه السلام)است.

                        پس از خلقت هفت تن، خداوند نخستين عهد و ميثاق خويش را با آنان بست، و دو جهان «مادى‏» و «معنوى‏» را خلق فرمود:

                        مخلوقات اين عالم، بر حسب عنصر اوليه دو قسم متمايز و متضاداند، قسمتى از گل زرد آفريده شده و قمستى از گل سياه، قسم اول را «زردگلان‏» و قسمت دوم را «سياه گلان‏» نامند. «زردگلان‏» اهل نورند و ايشان را دو پيشوا بوده كه يكى پس از ديگرى آمده است، و آن دو بنيامين و سيد محمد (به صورت بزرگ سوار) ظهور كرده است.

                        اما قسم دوم از آتش و تاريكى‏اند، براى ايشان دو پيشوا آمد يكى «ابليس‏» و ديگرى را «خناس‏» گويند.

                        هفتتنان - به اعتقاد ايشان، خداوند با هفت فرشته مقربى كه از درون در خلق فرموده است‏به صورت بشر نازل شده، و در دوره‏هاى مختلف در بدنهاى پاكان تجلى كرده است. در نخستين دوره خداوند به دون (يا) تجلى كرد، و در دوره دوم بدون (على)، و به ترتيب به جامه (شاه خوشين)، بابا ناووس، و سلطان اسحق (سهاك) در آمد، و معتقدند كه اين سه تن اخير، مانند عيسى مسيح بدون پدر از مادر متولد شدند.

                        هفت تن در مرحله اول از ياران سلطان اسحق قرار دارند، همانطور كه سلطان اسحق «مظهر» على (عليه السلام)و على (عليه السلام)مظهر «ذات حق‏» است.

                        موعود اهل حق: سه تن، شاه خوشين، باباناووس و سلطان اسحق هستند:

                        1 - شاه خوشين: گويند در اواخر قرن سوم هجرى مردى به نام مبارك شاه، ملقب به شاه خوشين كه او را مظهر الله مى‏دانند، در لرستان بدون پدر از مادرى بكر به نام «ماما جلاله‏» زاده شد. وى مريدان بسيار داشت، و به سير و سياحت مى‏پرداخت، و ذكر جلى را با نواختن آلات موسيقى اجرا مى‏كرد. روزى در اثناى گردش به رودخانه گاماسب افتاد و از نظر ناپديد شد.

                        2 - بابا ناووس: گويند در فاصله بين قرن چهارم و پنجم، شخصى به نام بابا ناووس، بدون پدر مانند شاه خوشين، در ميان طايفه جاف از طوايف كرد، از زنى به نام خاتونه گلى تولد يافت. روزى به شكل شاهباز پنهان گشت، و پيش از آن به ياران خود گفته بود كه من ديگر باره ظهور خواهم كرد.

                        3 - سلطان اسحق: گويند سلطان اسحق كه به زبان محلى «سلطان سهاك‏» تلفظ مى‏شود، پسر شيخ عيسى برزنجى از سادات موسى، و از پيشوايان دراويش نقشبندى است، و نسب او به امام موسى كاظم (عليه السلام)مى‏رسد، از شيخ عيسى سه پسر باقى ماند، يكى سلطان اسحق، ديگرى سيد عبد الكريم، و نام پسر سوم معلوم نشد. سلطان اسحق جد سادات حيدرى گوران از اهل حق است، كه از جمله غلاة شيعه به شمار مى‏روند.

                        آداب و رسوم اهق حق: از آداب و رسوم ايشان، نماز خواندن و قربانى كردن و سرسپردن و جوز شكستن و عهد و ميثاق بستن و روزه گرفتن است.

                        محل اجتماع ايشان «جمخانه‏» است كه مخفف كلمه جمع خانه مى‏باشد.

                        اين اجتماع نبايد كمتر از سه تن باشد، شرط شركت در جمخانه، مرد بودن و عاقل و بالغ بودن، و قصد عبادت داشتن، و كمربند همت‏بركمرداشتن است، كه با گفتن يا على در آن عبادتگاه وارد شوند.

                        نماز ايشان به جماعت است، و نماز فرادى درست نيست، عبادت با نواختن طنبور و آلات موسيقى و خواندن سرود و دعاهاى مذهبى انجام مى‏پذيرد. گاهى هنگام دعا چنان از خود بيخود مى‏شوند كه خويشتن را بر روى آتش افروخته افكنده و در آن حال جذبه به ايشان صدمه‏اى نمى‏رسد.

                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #252
                          سرسپردن يعنى سر تسليم و رضا به درگاه حق فرود آوردن، و در پيش پير دليل عهد و ميثاق بستن از آئين اهل حق است. هر كودكى اعم از پسر يا دختر بايد در نزد پير دليل سر بسپرد، از اصول سرسپردن شكستن يك عدد جوز هندى است، و براى شكستن جوز تشريفات خاصى در «جمخانه‏» برگزار مى‏شود.

                          نذر و نياز، از واجبات مذهب اهل حق است، كه بايد در ظرف هفته يا ماه يا فصل يا سال يك بار به جاى آورده شود. ديگر از مراسم، قربانى كردن است، كه در اصطلاح خود آن را كردار خوانند. قربانى بايد از حيوانات نر مانند گاونر يا گوسفند يا خروس باشد كه آنها را براى اين امر پرورش داده باشند.

                          اهل حق به گرفتن روزه سخت پاى بندند، ولى روزه واجب ايشان از سه روز تجاوز نكند، و در زمستان باشد و پس از آن عيد گيرند. دشمنان ايشان براى تحقير و اهانت، آنان را چراغ سوندران (چراغ‏كشان) و خروس كشان خوانند.

                          كتابهاى مذهبى و مقدس: يكى از كتابهاى مذهبى ايشان «فرقان الاخبار» است‏به نثر، كه مؤلف آن حاج نعمت الله جيحون آبادى متخلص به مجرم است، وى پسر ميرزا بهرام مكرى بود، و در سال 1288 ه. در ديه جيحون آباد واقع در بخش دينور از ناحيه كرمانشاهان، زاده شد و پس از سير و سلوك، در 1338 ه. در جيحون آباد در گذشت. حاج نعمت الله جيحون آبادى كتابى ديگر به بحر متقارب به نام «شاهنامه حقيقت‏» دارد، كه در اسرار مذهب اهل حق، در آن كتاب به زبان شعر، سخن گفته است.

                          ديگر از كتابهاى اهل حق كتاب «سرانجام‏» است. اين كتاب را سرانجام يا كلام خزانه گويند، و هنگام نياز با آهنگ خاصى همراه با طنبور خوانده مى‏شود. اين كلامها به گويش كردى گورانى است.

                          چنان كه در آغاز اين مقاله اشاره رفت، اساس مذهب اهل حق، بر اقوال غلاة شيعه و اسماعيليه و فرقه اماميه اثنى عشريه و فرقه دروز و نصيريه است. آنان مانند درويشان داراى حلقات ذكر و سرسپردن هستند، مقدارى از عقايد خود را از اساطير عوام گرفته‏اند. اينكه گويند: خداوند در ازل در «درى‏» پنهان بود، ماخوذ از عقايد مانوى است. عقيده «تناسخ‏» را توسط اسماعيليان از هنديان گرفته‏اند، و اين كه عالم را به دو قسمت «الهى‏» و «اهريمنى‏» تقسيم مى‏كنند، تحت تاثير دين زردشتى واقع شده‏اند. اما كشتن خروس را از عادات يهود گرفته‏اند.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #253
                            تقابل دو مكتب الهى و دنياگرايى در قرآن كريم



                            قرآن كريم علاوه بر اين كه، حاوى احكام و دستورالعمل هاى بسيار ارزنده اى است، در آن آياتى به چشم مى خورد كه كليات اين آيات، نمايان گر خط فكرى خاصى است.در اين مقاله برآنيم تا به اختصار شاخص اصلى هر مكتب را بيان كنيم و با توجه به نگرش كلّى در آيات قرآنى به مقايسه بين آن دو بپردازيم.


                            مقدمه

                            قرآن كريم علاوه بر اين كه، حاوى احكام و دستورالعمل هاى بسيار ارزنده اى است، در آن آياتى به چشم مى خورد كه كليات اين آيات، نمايان گر خط فكرى خاصى است. براى ما مسلمانان برگرفتن اين نحوه نگرش قرآن، كه اجمالاً به دو مكتب الهى و دنيايى تقسيم مى شود، بسيار حايز اهميت است، به ويژه كه امروزه، مكاتب و افكار مختلفى با جلوه هاى بسيار پرهياهو پا به عرصه وجود نهاده اند. قرآن كريم در ضمن آيات شريفه سوره «العصر»، اين حقيقت را مطرح مى فرمايد كه همه افراد بشر به دليل از دست دادن سرمايه عمر، در زيان هستند، اما در اين ميان، انسان هايى را كه به مكتب حق ايمان آورده و اعمالشان در خط نورانى اسلام قرار مى گيرد، استثنا كرده، و خاطرنشان مى سازد كه اگر در راه باطل قرار گيرند، در ضرر مطلق خواهند بود. اينك با توجه به اين كه شرط رستگارى انسان، ايمان به مكتب حق و التزام به اصول عملى آن است، بايد شناختى نسبت به اين مكتب حاصل گردد تا انتخاب صحيح صورت گيرد. اين انتخاب زمانى مقرون به موفقيت و مورد اطمينان خواهد بود كه راه هاى باطل نيز شناخته شود. چنين شناختى زمانى حاصل مى شود كه دو ديدگاه فكرى الهى و دنيايى در مقابل يكديگر قرار گرفته و با مقايسه آن ها راه پرهيز از باطل شناخته شود.

                            در اين مقاله برآنيم تا به اختصار شاخص اصلى هر مكتب را بيان كنيم و با توجه به نگرش كلّى در آيات قرآنى به مقايسه بين آن دو بپردازيم.

                            از منظر قرآن كريم، رستگارى و سعادت بشر در گرو دو چيز است: ايمان و عمل صالح. اين هر دو اصل اساسى در مكتب الهى است. در مقابل، خسران و شقاوت بشر در پيروى از مكاتب مادى است. در جاى جاى قرآن كريم اين دو مكتب در برابر يكديگر قرار گرفته و به مقايسه بين آن ها پرداخته شده است. يكى مكتب الهى انبيا كه از زمان حضرت نوح(عليه السلام) به طور رسمى، آغاز1 و تا زمان پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)ادامه يافته است.2 ديگرى مكتب دنياگرايانه، كه ساخته تراوشات ذهنى بشرى و مبتنى بر نفى مبدأ و معاد است. البته، اين مقايسه در قالب يك تقابل مبنايى در اصل و ريشه صورت گرفته است. از اين رو، منظور ما از مكتب، اساس بينش هايى است كه نهايتاً به دو راه منجر مى شود: در يك سو، مكتب الهى انبيا بر پايه حقّ و نور، و در سوى ديگر، مكتب دنياگرايانه برپايه باطل و ظلمت. اين مكتب ساخته وپرداخته انسان هاست. به همين دليل، با گذشت زمان، كاستى هاى خود را نشان مى دهد و تناقضات موجود در آن نمايان مى شود. چه اين كه آدمى با اطلاعات محدود خويش و با انديشه هاى گره خورده به بسيارى از پايبندها و سنت هاى صحيح و سقيم، نمى تواند نگاهى جامع و به دور از هر نقص در مورد مسائل سرنوشت ساز در خصوص مسائل زندگى خود داشته باشد. اين امر به زودى خود را در عمل نشان مى دهد.


                            مهم ترين شاخص هاى مكتب الهى انبيا


                            الف. محوريت خداى سبحان

                            اوّلين اصل مهم و اساسى در اين مكتب، «محور بودن خداى سبحان» است; بدين معنا كه محور تقدس و ارزشْ خداست. پس اين مكتب برپايه حقّ و نور است و محوريت خداى سبحان در تمام جهات زندگى، در سه مرتبه انديشه، قلب و عمل مطرح است:

                            1. محوريت خدا در مرحله انديشه: در سوره «شعراء» از قول چند تن از پيامبران3 فرازى به صورت مشترك تكرار شده است كه بيانگر محور بودن خداى سبحان در اصل دعوت اين پيامبران مى باشد، آن جا كه مى فرمايد:"از خدا بترسيد و از من اطاعت كنيد."4

                            براساس اين كريمه، خداوند در كانون تقدّس قرار گرفته و هيچ ذاتى در عرض او نخواهد بود. در منظر قرآن، "اين بدان سبب است كه خدا حق است و آنچه جز او به خدايى مى خوانند باطل است."(حج: 62)

                            بنابراين، چون اين مكتب بر محور خداست و تنها همو حقّ است، پس اين مكتب الهى نيز بر پايه حقّ استوار مى باشد.

                            2. محوريت خدا در مرتبه قلب: محوريت خدا در مرتبه قلب بدين معناست كه آدمى در قلب خود به چيزى استقلالاً جز به خدا تعلّق نداشته باشد. مانند اين كه «محبّت» به معناى تعلّق قلبى5 به خداوند، در قرآن كريم مطرح گرديده، آن جا كه مى فرمايد: "به زودى خداوند قومى را كه (بسيار) دوست دارد و آن ها نيز خدا را دوست دارند و نسبت به مؤمنان سرافكنده و فروتن و به كافران سرافراز و مقتدرند، مى آورد.» (مائده: 54)

                            3. محوريت خدا در مرتبه عمل: بالاترين مصداق اين مرتبه از خدامحورى، موضوع «اطاعت» است و همان طور كه گفته شد، همه انبياى الهى در كنار انديشه خدا محورى و خداترس بودن، در مقام عمل، قوم خود را به اطاعت از خود دعوت مى كرده اند: «پس از خدا بترسيد و از من طاعت كنيد.» (شعرا: 10

                            البته، محور «اطاعت» خداست و به اذن او اطاعت انبيا و اولياى الهى، كه فرستادگان اويند، نيز واجب مى باشد. همان طور كه مى فرمايد:" خداوند را اطاعت كنيد و رسول او و اولوالامر خودتان را اطاعت كنيد." (نساء: 59)

                            بر اين اساس اصل «اطاعت خدا» به طور مطلق است و اطاعت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)و اولياى الهى، كه وابسته به اويند نيز به طور مطلق به اذن خدا واجب است.6 از سوى ديگر، اطاعت فرزندان از پدر و مادر و اطاعت زوجه از زوج به دليل فرمان خدا نيز فرض و واجب است.

                            بنابراين، با توجه به اين كه خداوند حقّ است و محور و معيار سنجش ارزش، خداى سبحان است، «و الوزنُ يومئذ الحقّ ...» (اعراف: در نتيجه، هر آنچه در ارتباط با او و براى رضاى او انجام گيرد، در مسير نور است; چون محور تقدّس خداست و اين اصلى اساسى در مكتب الهى است.


                            ب. اصل بودن حيات اخروى

                            دومين شاخص مكتب الهى، «اصل بودن حيات اخروى» است. همان طور كه قرآن كريم مى فرمايد: "و هر كه خواهان آخرت باشد در طلب آن سعى كند و مؤمن باشد، جزاى سعيش داده خواهد شد." (اسراء: 19)

                            اصل بودن حيات اخروى به اين دليل از آيه فوق به دست مى آيد كه تنها ايمان به آخرت مطرح نشده، بلكه براى تحقق آن همتى والا و روحيه اى عالى در پشت اين اراده نهفته است كه تنها به حيطه فكر و انديشه محدود نمى شود، بلكه تمام ذرات وجود انسان را در برگرفته و به حركت وا مى دارد، تا نهايت سعى و تلاش خود را براى تعلق به حيات ابدى مصروف دارد.7 اين جاست كه وعده داده و مى فرمايد: "هر كس كشت آخرت را بخواهد، به كشته اش مى افزاييم." (شورى: 20)


                            ج. ضرورت پاى بندى به اصول عملى

                            سوّمين شاخص مكتب الهى، ضرورت پايبندى به اصول عملى و به عبارت عام تر، انجام عمل صالح است. مهم ترين اين اصول عملى، نماز و زكات و انفاق مالى است. چنان كه در قرآن آمده است: " آنان كه به غيب ايمان مى آورند و نماز مى گذارند، و از آنچه روزيشان داده ايم انفاق مى كنند.» (بقره:3)

                            و نيز مى فرمايد: "آنان كه نماز مى گذارند و زكات مى دهند." (نمل:3 / لقمان:4)

                            بنابراين، در يك نگاه كلى مى بينيم كه پيام فرستادگان مكتب وحى بر اين سه اصل اساسى استوار است: «قل انّما أنا بشر مثلكم يوحى الىّ أنّما الهكم اله واحد فمن كان يرجوا لقاء ربّه فليعمل عملاً صالحاً ولا يشرك بعبادة ربّه أحداً» (كهف:11); بگو من انسانى همانند شما هستم، به من وحى مى شود. هر آينه خداى شما خدايى است يكتا، هر كس ديدار پروردگار خويش را اميد مى بندد، بايد كردارى شايسته داشته باشد و در پرستش پروردگارش هيچ كس را شريك نسازد. آيه متضمن سه اصل اساسى است كه بيان گر شاخص هاى مكتب وحى است:


                            1. محوريت خداى سبحان: «انّما الهكم اله واحد»، «ولا يشرك بعبادة ربّه احداً»;
                            2. اصل بودن آخرت: «فمن كان يرجوا لقاء ربّه»;
                            3. ضرورت پايبندى به اصول عملى: «فليعمل عملاً صالحاً.»
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #254


                              مهم ترين شاخصه هاى مكتب دنياگرايان


                              الف. عدم ايمان به آخرت

                              در درجه اول، عدم ايمان به آخرت زيربناى اصول اعتقادى مكتب هاى دنياگرايانه مى باشد، چنان كه قرآن كريم مى فرمايد: "اعمال كسانى را كه به آخرت ايمان ندارند در نظرشان بياراستيم. از اين روى سرگشته مانده اند." (نمل:4) پيروان چنين مكتب هايى حشر و نشر انسان را در روز قيامت تكذيب مى كنند. همان طور كه قرآن كريم گزارش اين اعتقاد را از قول اشراف و ثروتمندان اقوام گذشته بيان مى كند. آن جا كه مى فرمايد: "و اشرافيان از قوم او كه كافر بودند و ديدار آخرت را تكذيب مى كردند و در زندگى دنيا به آنان ناز و نعمت داده بوديم، گفتند..." (مؤمنون: 33) در جايى ديگر مى فرمايد: " آيا به شما وعده مى دهد كه چون مرديد و خاك و استخوان شديد، شما را از گور بيرون مى آورند؟ اين وعده اى كه به شما داده شده بعيد است، بعيد." (مؤمنون: 35و36)

                              بنابراين ديدگاه، اين مكتب درست مقابل مكتب الهى است. چنان كه آيه شريفه زير نيز بيانگر همين مطلب است: "بگو من انسانى هستم همانند شما. به من وحى شده كه خدايتان خدايى است يكتا. پس بدو روى آوريد و از او آمرزش بخواهيد. و واى بر مشركان، آن هايى كه زكات نمى دهند و به آخرت ايمان ندارند." (فصلت: 6و7) همان طور كه ملاحظه مى شود، كسانى كه در خط مكتب وحى نيستند، نه به اصول عملى آن پايبند مى باشند و نه اعتقادى به آخرت دارند.


                              ب. اصل بودن حيات مادى

                              دومين شاخص اساسى اين مكتب، «اصل پنداشتن حيات مادى» مى باشد. اعتقاد به اصالت زندگى دنيوى، داراى آثار و پيامدهايى است از جمله:

                              1. دنيا محورى: آنان كه به آخرت ايمان ندارند، از هر چه غير از دنياست منقطع گشته، يك سره به دنيا روى آورده و گويند: «ان هى الاّ حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما نحن بمبعوثين» (مؤمنون: 37); جز همين زندگانى دنيوى ما هيچ نيست، به دنيا مى آييم و مى ميريم و ديگر بار زنده نمى شويم.

                              ايشان، به عقيده مرحوم علامه طباطبايى، با استدلال خويش مبنى بر اين كه مبلّغان دين الهى چون ساير مردم مى خورند و مى نوشند، براى انسان جز صفات حيوانى مثل خوردن و نوشيدن، كمال و فضيلت ديگرى سراغ نداشته و تنها همين معانى را سعادت مى پندارند. و تنها خوشبختى بشر را در آزادى و چريدن و لذت بردن مانند حيوانات مى دانند.8 و اين معانى در اين كريمه جلوه گر است كه مى فرمايد: «... ما هذا الاّ بشر مثلكم يأكل ممّا تأكلون منه و يشرب ممّا تشربون»(مؤمنون: 33); اين مرد انسانى است همانند شما، از آنچه مى خوريد، مى خورد و از آنچه مى آشاميد، مى آشامد."

                              2. ترجيح دادن حيات مادى: خداوند متعال با چنين تفكرى به شدت برخورد كرده و جهنم را جايگاه آنان مى داند و مى فرمايد: "پس هر كه طغيان كرده و زندگى اين جهانى را برگزيند، جهنم جايگاه اوست." (نازعات: 37الى39) و برگزيدن زندگى دنيا بدين معناست كه، تمام همّ و غم خود را مصروف زندگى دنيا كرده و از آخرت دست بردارد،9 و به پيروى از هواى نفس به دنبال زينت حيات دنيا برود.10

                              3. خشنودى به حيات مادى: قرآن كريم، كسانى را كه به زندگى دنيا خشنودند و نااميد از لقاى الهى اند، بى خبر از آيات الهى معرفى كرده مى فرمايد: "كسانى كه به ديدار ما اميد ندارند و به زندگى دنيوى خشنود شده و بدان آرامش يافته اند، و كسانى كه از آيات ما بى خبرند." (يونس:7)

                              و منظور از خشنودى به حيات دنيا اين است كه انسان همه كوشش و تلاش خود را بدان اختصاص دهد و به جاى ديگرى اميد نداشته و به دنيا دلبستگى و دلخوشى پيدا كند.11 چنين كسى به دنيا راضى شده و دلش به آرامشى كاذب مطمئن مى گردد.12

                              4. شتابان به دنبال دنيا: خداوند متعال جايگاه كسانى را كه به دنبال دنيا هستند، جهنم معرفى كرده و مى فرمايد: "هر كه خواهان اين جهان باشد، هر چه خواهيم به زودى ارزانى اش داريم، آن گاه جهنم را جايگاه او سازيم تا نكوهيده و مردود بدان درافتد." (اسراء: 1

                              تعبير «كان يريد العاجلة»، كه به صورت ماضى استمرارى آمده، نشانگر اين است كه عده اى دائماً دنبال دنيا 13 هستند و براى دست يابى به موهبت هاى نقد زندگى دنيا، چنين شتابان در پى آنند. اين كه انسان پيوسته به دنبال لذات مادى و زندگى دنيا باشد، به منزله اصل گرفتن حيات مادى است. البته، خداوند هم متقابلاًدر اعطاى امكانات دنيوى شتاب مى كند، اما با دو شرط: «ما نشاء» و «لمن نريد»; يعنى آن قدرى كه خدا بخواهد و به هر كه خدا بخواهد امكانات مى دهد و همان طور كه حقّ وعده فرموده است، نهايتاً عاقبت شرّى در انتظار اوست.

                              حاصل آن كه، پيروان مكتب هاى دنياگرا ابتدا، به دليل عدم اعتقاد به زندگى پس از مرگْ از غير دنيا دل شسته و در تمام امور زندگى، تنها دنيا را مدار و محور خود قرار مى دهند (دنيا محورى)، آن گاه زندگى دنيا را انتخاب كرده و جذب زيورهاى آن مى گردند (ترجيح دنيا)، سپس، مجذوب حيات مادى بوده و به آن دلخوش اند (خشنودى به زندگى مادى.) با چنين اعتقاد و احساسات قلبى، در عمل نيز تنها براى زندگى تلاش مى كنند (شتابان به دنبال دنيا.) بدين سان، شعار «اصلْ زندگى دنياست» را تجسم عينى مى بخشند. همان طور كه امروزه نيز از نظر برخى افراد سطحى نگر، خوشبخت كسى است كه از نظر امكانات مادى و دنيايى، در رفاه و آسايش ظاهرى باشد.


                              ج. بى اعتنايى به مكتب وحى و انبياى الهى

                              سومين شاخص بارز مكتب هاى دنياگرا بى اعتنايى به مكتب وحى و انبياى الهى است. همان طور كه قرآن كريم مى فرمايد: «و من الناس من يشترى لهو الحديث ليضلّ عن سبيل اللّه بغير علم و يتّخذها هزواً اولئك لهم عذاب مهين»(لقمان:6); بعضى از مردم خريدار سخنان بيهوده اند، تا به نادانى مردم را از راه خدا گمراه كنند و آيات خدا را (راه خدا را) به مسخره مى گيرند. نصيب اينان عذابى است خوار كننده. مكتب هاى دنيايى، راه خدا را مسخره مى كنند، كتاب خدا را به تمسخر مى گيرند و داستان هاى آن را اسطوره مى پندارند. هنگامى كه مبلّغان الهى، پيام خدا را به ايشان گوشزد مى كنند آنان را استهزاء كرده يا با بى اعتنايى و خود پسندى روى برمى گردانند. و اين گزارشى است كه آيات قرآن بيان گر آن است: «واذا تتلى عليه ءاياتنا ولىّ مستكبراً كأن لم يسمعها كأنّ فى أذنيه و قراً...»(لقمان: 7); و چون آيات ما بر آن ها خوانده شود، با خودپسندى روى برگردانند، چنان كه گويى نشنيده اند، يا همانند كسى كه گوش هايش سنگين شده باشد مى مانند.

                              جالب اين جاست كه پيروان اين مكتب، مؤمنان و معتقدان به مكتب الهى را سفيه و نادان مى شمارند و مى گويند: آيا ما نيز همانند بى خردان ايمان بياوريم؟ (بقره: 13)، در حالى كه خداوند مى فرمايد: «...ألا انّهم هم السفهاء ولكن لا يعلمون» (بقره:13); آگاه باشيد، كه آنان خود بى خردانند و نمى دانند. از سوى ديگر، گاه به مقتضاى زمان، هنگامى كه در ميان جمعى مؤمن قرار مى گيرند، اظهار ايمان مى كنند، اما در پنهان چون با ديو سيرتانى مانند خويشتن ديدار مى كنند مؤمنان را مسخره مى نمايند: «اللّه يستهزىء بهم ويمدّهم فى طغيانهم يعمهون» (بقره:14); خداست كه آنان را استهزا مى كند و وامى گذاردشان تا همچنان در طغيان خويش سرگردان بمانند.

                              البته، ايشان در تاريكى اعتقاداتشان، ترسان و سرگردان مى مانند.14 پس، مكتب ايشان بر پايه ظلمت است. هرچند ممكن است مانند ابرى پرباران با جولانى چون برق و آوازه اى چون طنين رعد در جامعه بدرخشند.(بقره:19) اما هراز چند گاهى با بر دميدن برقى، چند گامى برمى دارند و چون خاموش شود، از رفتن باز مى ايستند.(بقره:20) و اين دقيقاً همان جولان باطل است كه چون زمينه مساعد شود، جلوه گر شده و چون مقدمات پذيرش آن در جامعه فراهم نباشد خاموش مى گردد. بنابراين، ديدگاه دنياگرايى بر پايه باطل بنا گرديده است. هرچند پرهياهو و پر زرق و برق به نظر مى رسد، امّا به زودى از جلوه افتاده و روشنايى و برقش به افول مى گرايد.


                              آيات در مقام مقايسه

                              اينك به بررسى مقايسه اى بين آيات مربوط به دو ديدگاه مى پردازيم:


                              الف. نگاهى به سوره لقمان

                              «الف، لام، ميم. اين ها آيه هاى كتاب حكمت آميز است. نيكو كاران را هدايت و رحمتى است. آنان كه نماز مى گزارند، و زكات مى دهند، و به آخرت يقين دارند. اينان از جانب پروردگارشان هدايت يافته اند، و اينان رستگارانند.» (لقمان: 5ـ1)

                              در اين آيات شريفه، سه موضوع به چشم مى خورد:


                              اول: معرفى قرآن كريم از زبان خود;
                              دوم. معرفى نيكوكاران، كه قرآن براى ايشان هدايت است;
                              سوم. نتيجه كار نيكوكاران، احسان است.

                              سپس مى فرمايد: كتابى كه در پيش روى داريد، كتاب حكيم15 الهى است و بايد به اين مجموعه، با اين تلقى نگريست كه اين كتاب، نظام نامه آيات حكيم الهى است.

                              سپس در ادامه مى فرمايد: و بعضى از مردم خريدار سخنان بيهوده اند، تا به نادانى مردم را از راه خدا گمراه كنند، و قرآن را (راه را) به مسخره مى گيرند، نصيب اينان عذابى است خوار كننده. (لقمان: 6)

                              بنابراين، اين مجموعه آيات در نگاه كلى، مقايسه اى است بين دو مكتب و در ضمن اين آيات، هر دو مكتب معرفى مى شوند. قرآن كريم بدين طريق، انديشه اى را بيان مى كند كه در تمام زمان ها مصداق دارد. بدين معنا كه عده اى براى گردآورى حرف هاى بيهوده سرمايه گذارى مى كنند و مكتب سازى مى نمايند. چرا؟ «...ليضلّ عن سبيل اللّه بغير علم...»، تا مردم را از راه خدا دور كنند. مصداق چنين تفكرى، مكتب هاى مادى امروزى است كه چنين روشى را اعمال مى كنند. البته، از جانب خداوند عذاب خوار كننده اى براى ايشان در نظر گرفته شده است.

                              امروزه همه مكتب هاى دنيايى كه روى كار آمده و يا مى آيند مدعى سعادت، نجات، فلاح و رستگارى هستند. قرآن كريم نيز در اين سوره، خط سعادت بشر را بيان كرده و شرط فلاح و رستگارى را در گرو ايمان و عمل صالح مى داند. همان طور كه مى فرمايد: اين آيات حكيم الهى، هدايت و رحمت براى محسنين است: «هدىً و رحمةً للمحسنين.»

                              «محسن» كسى است كه داراى ايمان است و اهل نماز و انفاق و يقين به آخرت باشد. بنابراين، براى «محسن» بودن شرايطى لازم است:


                              الف. ايمان به مكتب الهى (نام نويسى در مكتب);
                              ب. اقامه نماز;16
                              ج. اعلام وفادارى به مكتب با پرداخت زكات;17
                              د. تلاش و فعاليت در خط آخرت (يقين به آخرت).

                              بدين ترتيب، هدايت او قطعى است و ايشان دايماً بر مركب هدايت سوارند: «اولئك على هدى من ربّهم». به عبارت ديگر، رستگارى از آن كسى است كه در كلاس بندگى خدا نام نويسى كند و درس بخواند. در اين صورت، «... انّه من يتّق و يصبر فانّ اللّه لا يضيع أجر المحسنين»(يوسف:90); هر كه پرهيزگارى كند و شكيبايى ورزد، خدا مزد نيكوكاران را تباه نمى كند. بنابراين، درست است كه گام برداشتن در راه خدا سخت و متضمن نوعى امتحان است، اما صبر و تقوا در همين دنيا نيز موجب سرافرازى است.

                              در طول تاريخ در مقابل مكتب الهى انبيا، مكتب هاى ديگرى همواره قد علم كرده و براى شعارهاى پوچ خود سرمايه گذارى مى كنند. عده اى از مردم نيز خريدار همين سخنان بيهوده اند. همان طور كه قرآن كريم در اين آيات مى فرمايد، هدف اين همه سرمايه گذارى بر سخنان پوچ، براى اين است كه مردم را گمراه كنند. اين افراد از سراى ديگرى كه در انتظار انسان است، خبرى ندارند و ناآگاهانه دنيا را اصل و در عوض، راه خدا را به مسخره مى گيرند. براى اين دسته از انسان ها، عذابى خوار كننده و ذلّت بار پيش رو است. عكس العمل صاحبان اين گونه مكتب ها، به هنگام شنيدن تلاوت آيات خدا، اين است كه با حالت استكبار و خودپسندى روى برمى گردانند.
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #255
                                و دقيقاً به همين دليل است كه مواعظ مكتب الهى در ايشان تأثيرى نمى گذارد. گويى كه اين آيات را اصلاً نشنيده اند. مانند اين كه در دو گوش آن ها سرب ريخته اند: «و اذا تتلى عليه ءاياتنا.... ولىّ مستكبراً... كأن لم يسمعها... كأنّ فى أذنيه و قراً... فبشره بعذاب اليم»(لقمان:7); چون آيات ما بر آن ها خوانده شود.... با خودپسندى روى برمى گردانند، چنان كه گويى نشنيده اند، يا همانند كسى كه گوش هايش سنگين شده باشد، او را به عذابى درد آور بشارت ده. بارى، به راستى زمانى سخنان الهى و مواعظ انبياى والامقام در قلب انسان اثر مى گذارد، كه آدمى بدان حرف ها دل بدهد و گوش جان بسپارد حالْ اگر حالت موضع گيرى داشته و از درون واعظى نداشته باشد، چگونه واعظ بيرونى بر او تأثير خواهد گذاشت؟ چنين كسى سرانجامى جز گرفتار شدن به عذاب دردناك الهى نخواهد داشت. و اين است آن وعده سعادت بشر كه مكاتب دنياگرايى مدّعى آن هستند!!



                                ب. نگاهى به سوره نمل

                                در جاى ديگر، قرآن كريم همين خط فكرى را معرفى نموده و مكتب الهى را با مكتب دنياگرايى ديگر مقايسه مى كند:

                                مقايسه تقابل دو مكتب در سوره نمل مكتب الهى انبيا مكتب دنياگرايى

                                «طس تلك ءايات القرآن و كتاب مبين. هدى و بشرى للمؤمنين. الذين يقيمون الصّلوة و يؤتون الزكوةوهم بالاخرة هم يوقنون.» (نحل:3ـ1)

                                طا. سين. اين است آيات قرآن و كتاب روشنگر، رهنمون و مژده اى است براى مؤمنان; آنان كه نماز مى گذارند و زكات مى دهند، به روز قيامت يقين دارند.

                                «انّ الذين لايؤمنون بالاخرة زيّنّا لهم أعمالهم فهم يعمهون

                                اولئك الذين لهم سوء العذاب و هم فى الاخرة هم الاخسرون» (نحل:5 و 4)

                                اعمال كسانى را كه به آخرت ايمان ندارند در نظرشان بياراستيم. از اين رو، سرگشته مانده اند. ايشان همان كسانى هستند كه عذاب سختى دارند و در آخرت زيان كارترين اند.

                                توجه به اين آيات، روشن مى كند كه از يك سو، شاخص و معيارهاى مكتب الهى انبيا معرفى گرديده و از سوى ديگر، شاخص مكتب دنياگرايى. اما اين كه مى فرمايد: اعمالشان را در نظرشان جلوه مى دهيم، به چه معناست؟ آيا حرف هاى خوب آنان را جلوه مى دهند يا حرف هاى بيهوده و باطلشان را؟ چه اين كه، سخنان ايشان نوعاً آميخته اى از حقّ و باطل است و همين امر موجب گمراهى بسيارى از انسان ها مى شود و ضربه بزرگ ترى بر پيكره بشريّت وارد مى كند.

                                علامه طباطبايى(رحمه الله)مى فرمايد: «معناى زينت دادن عمل اين است كه عمل را طورى قرار دهند كه آدمى مجذوب و شيفته آن شود.»18

                                در تفسير نمونه به اين امر توجه شده است كه در آيه مورد بحث، «تزيين» به خداوند نسبت داده شده، در حالى كه در هشت مورد به شيطان و در ده مورد فعل به صورت مجهول آمده است. سپس، دليل اين نسبت را در اين آيه مسبب الاسباب بودن خداوند متعال در عالم هستى معرفى كرده اند.19 بدين ترتيب، شايد بتوان چنين نتيجه گرفت كه منظور از «اعمال اين ها را زينت مى دهيم»، اين است كه اعمال ايشان را به نتيجه مى رسانيم; يعنى اگر يك انسان ظالم هم گندم كشت كند، آن را به ثمر مى نشانيم. بدين معنا كه محتمل است چنين آدمى دست به اقدامات خير خواهانه بزند و به نتيجه هم برسد. اما كوركورانه زندگى خواهد كرد و در نتيجه، نه تنها به سعادت و رستگارى نمى رسد، بلكه در آخرت زيان مندتر خواهد بود.


                                ج. نگاهى به سوره بقره

                                اين طرز فكر در ابتداى سوره بقره نيز به چشم مى خورد. مى توان آن را در قالب جدول مقايسه اى زير بيان نمود:


                                - مكتب الهى انبيا
                                - مكتب مادى گرايانه


                                «الم ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين» (بقره 2و1)

                                الف. لام، ميم. اين است همان كتابى كه درآن هيچ شكى نيست، پرهيزگاران را راهنماست.

                                «الّذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصّلوة و ممّارزقناهم ينفقون»(بقره:3)

                                آنان كه به غيب ايمان مى آورند و نماز مى گزارند و از آنچه روزيشان داده ايم انفاق مى كنند.

                                «والذين يؤمنون بما أنزل اليك و ما أنزل من قبلك و بالاخرة هم يوقنون» (بقره:4)

                                و آنان كه به آنچه برتو و بر پيامبران پيش از تو نازل شده است ايمان مى آورند و به آخرت يقين دارند.

                                «اولئك على هدى من ربّهم و اولئك هم المفلحون. (بقره:5); ايشانند كه از سوى پروردگارشان سوار بر مركب هدايتند و هم ايشانند كه رستگارانند.


                                "انّ الذين كفروا سواءٌ عليهم ءأنذرتهم أم لهم تنذرهم لا يؤمنون. (بقره:6)

                                كافران را خواه بترسانى يا نترسانى، تفاوتشان نكند، ايمان نمى آورند.

                                ]از نماز و انجام مراسم عبادى نهى مى كنند.

                                اموال خود را جهت منع مردم از راه خدا خرج مى كنند. ايمانى به كتب الهى و آخرت ندارند.[


                                «ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على أبصارهم غشاوة و لهم عذاب عظيم; (بقره:7)

                                خدا بر دل هايشان و بر گوششان مهر نهاده و بر چشمانشان پرده اى است، و برايشان عذابى است بزرگ.

                                ناگفته پيداست كه ملاك جدول مقايسه اى ما در مقابل دو مكتب، بر اساس همان تعريفى است كه از مكتب ارائه داديم; يعنى بينش و ديدگاهى كه طبعاً منجر به اعمالى شده و نهايتاً به دو راه هدايت و ضلالت و نيز به دو عاقبت خير و شرّ منتهى مى شود. در اين راستا، ما نيز همان اسلوب و ساختار قرآن را در ابتداى اين سور لحاظ كرده ايم. به همين دليل، در مقابل اقامه نماز و پرداخت زكات به عنوان اصول عملى مكتب الهى انبيا، رفتارهاى جزئى كسانى را كه به مكتب مادى گرايانه التزام دارند، ذكر نكرديم. قرآن كريم نيز به طور جزئى در اين بحث چيزى نفرموده، بلكه يك نگرش و بينش كلى را مطرح فرموده است. مانند اين كه در مقابل رفتارهاى عملىِ مؤمنانِ به مكتب وحى، درباره اعمال كسانى كه ملتزم به مكتب مادّى اند مى فرمايد: ما اعمالشان را بر ايشان زينت مى دهيم. و پس از آن، به صورت كلّى اشاراتى مبنى بر تمسخر گروه مقابل و نيز فساد در زمين دارد.

                                امّا جهت آگاهى از پاره اى عملكردهاى پيروان مكتب مادى گرا مى توان به آيات زير اشاره نمود:


                                - اصول عملى مكتب الهى انبيا
                                - پاره اى از عملكردهاى پيروان
                                - مكتب مادّى گرا

                                «الّذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصّلوة و ممّا رزقناهم ينفقون» (بقره:3)

                                «أرءيت الّذى ينهى عبداً اذا صلّى» (علق: 10-9)

                                «انّ الذين كفروا ينفقون أموالهم ليصدّوا عن سبيل اللّه...» (انفال:36)

                                بنابراين، همان طور كه ملاحظه مى شود، مى فرمايد: كتابى كه در پيش روى داريد، همان كتاب موعود است.20 كتابى با عظمت كه جاى هيچ شك و ترديدى در آن نيست. اين كتاب براى انسان هاى متقى مايه هدايت است. كسانى كه در مكتب الهى ثبت نام كنند: «الذين يؤمنون بالغيب» و براى اعلام وفادارى به آن، ملتزم به اصول عملى اين مكتب شوند: «... ويقيمون الصّلوة و ممّا رزقناهم ينفقون» بنابراين، باز هم مكتب، مكتب نماز و روزه و زكات و ... است. مكتب وحى است كه مبتنى بر «اصل بودن آخرت» مى باشد. «و هم بالاخرة هم يوقنون» و اين ها كسانى هستند كه سوار بر مركب هدايت الهى مى تازند: «اولئك على هدى من ربهم...» اگر كسى دنبال رستگارى و سعادت است، بداند كه با ثبت نام در چنين كلاسى، كلاس بندگى خدا، و درس خواندن و تلاش در آن، به سعادت نايل مى يابد. در حقيقت، كسانى كه سليم النفس21 باشند، دل به چنين مكتبى سپرده و رفتارهاى فردى و اجتماعى خود را براساس آن تنظيم مى كنند.22

                                در مقابل، انسان هايى هستند كه برايشان پند و انذار يا عدم انذار انبياى الهى و مبلّغان مكتب وحى تفاوتى نمى كند و ايشان منكر مكتب الهى انبيا هستند. اين دسته از انسان ها، افراد منافق و كاذب را هم شامل مى شود. براى ايشان اصل زندگى دنياست و به آخرت اعتقاد قلبى ندارند.23 بنابراين، مورد اضلال خداوند نيز واقع مى شوند: «ختم اللّه على قلوبهم و على سمعهم و على أبصارهم غشاوة...» و نه تنها به سعادت و رستگارى دست نمى يابند، بلكه دچار بدبختى و هلاكت مى شوند. اينان افرادى هستند كه دنباله روى مكاتب دنياگرايى هستند.24 همان طور كه از شاخص هاى چنين مكتب هايى، تمسخر مكتب الهى و پيروان آن مى باشد، اعضاى اين مكتب دنياگرا نيز به مسخره طرف داران مكتب وحى پرداخته و ايشان را به دليل قبول چنين مكتبى سفيه و نادان مى شمرند و زمانى كه از ايشان دعوت مى گردد كه در مكتب الهى ثبت نام كنند، مى گويند: آيا ما نيز مانند سفيهان عمل كنيم؟!

                                « و اذا قيل لهم ءامنوا كماء امن النّاس قالوا أنؤمن كما ءامن السّفهاء ألا انّهم هم السفهاء ولكن لا يعلمون»(بقره:13); «و چون به آنان گفته شود كه شما نيز همانند ديگر مردمان ايمان بياوريد، مى گويند: آيا ما نيز همانند بى خردان ايمان بياوريم؟ آگاه باشيد كه آنان خود بى خردانند ونمى دانند. و اين افراد به گفته قرآن كريم، همان كسانى هستند كه بدون اين كه بفهمند موجب فساد در زمين مى باشند.25 قرآن كريم رفتارهاى ايشان را ناشى از يك مسأله روانى مى داند و آن اين كه، دل و روح آنان بيمار است. به كيفر دروغى كه مى گويند به عذابى دردناك گرفتار مى شوند.26

                                به نظر مى رسد، منظور از اين بيمارى با توجّه به طليعه اولين فراز آيات (ذلك الكتاب لا ريب فيه)، همان طور كه مرحوم طبرسى نيز مى فرمايد، بيمارى شك و ترديد است كه آفت قلب بوده و آن را از حال صحت و اعتدال

                                خارج مى سازد.27 در ابتداى سوره، راهنماى مكتب وحى را كتابى معرفى كرده است كه در بيانات آن هيچ شك و ترديدى وجود ندارد. و اينك آنان كه به اين كتاب و كتاب هاى الهى پيش از آن نيز ايمان ندارند،28 نسبت به اصول اعتقاد مكتب الهى انبيا، در دل خود مرض شك و ترديد دارند. و خود را مصلح پنداشته29 و به استهزاء طرف داران طرف مقابل مى پردازند.

                                همواره در مقابل انبيا، دو دسته موضع گيرى منفى دارند:

                                1. قدرتمندان، مانند فرعون و نمرود و امثال ايشان;

                                2. متفكران كه اگر فاسد باشند عالَم را به فساد مى كشانند.

                                اين دو گروه، به ويژه گروه دوم، معمولاً دست به مكتب سازى مى زنند و عدّه اى نيز به دنبال ايشان به راه مى افتند.

                                در قرآن كريم آمده است كه هرگاه گروهى را در جهنم مى افكنند، مأموران جهنم مى پرسند: اين چه وضعى است؟ مگر هشدار دهندگان برايتان نيامدند؟30 و جواب گويند: چرا، اما ما گفتيم: اين حرف ها دروغ است. خدا چيزى نازل نكرده و به پيامبران گفتيم: شما گمراهيد.31 و نيز گويند: اگر مى شنيديم يا تعقل مى كرديم، امروز در جهنم نبوديم.32 روشن است اين دسته به سخنان پيامبران الهى دل نداده اند و چون با حالت موضع گيرى با كلام خدا برخورد مى كردند، حرف حقّ را نمى پذيرند.

                                بنابراين، مردم به دو دسته مقابل هم تقسيم مى شوند:

                                1. «... أمّا من ظلم فسوف نعذّبه ثمّ يردّ الى ربّه فيعذّبه عذاباً نكراً»(كهف: 87); امّا هر كس كه ستم كند ما عقوبتش خواهيم كرد. آن گاه او را نزد پروردگارش مى برند تا او نيز به سختى عذابش كند.

                                2. «و أمّا من ءامن و عمل صالحاً فله جزاء الحسنى و سنقول له من أمرنا يسراً»(كهف: 8; و امّا هركس كه ايمان آورد و كارهاى شايسته كند، اجرى نيكو دارد. و درباره او فرمان هاى آسان خواهيم راند.

                                سرانجام عاقبت كار هر يك نيز معلوم است. دسته اول، همانانند كه تنها براى زندگى دنيا تلاش مى كنند و گمان مى كنند كه كار بسيار خوبى هم انجام مى دهند; زيرا به آخرت ايمان ندارند. ايشان همان كسانى هستند كه آيات و پيامبران الهى را به مسخره گرفته اند.

                                امّا دسته دوم در مقابل آن ها، ايمان دارند و عمل صالح انجام مى دهند. علاوه بر آن، به لقاى پروردگار خود اميد دارند و تمام اعمال خود را بر پايه محور بودن خداى سبحان انجام مى دهند.
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...