Announcement

Collapse
No announcement yet.

Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • #46

    (آيه 244)ـ از اينجا آيات جهاد شروع مى شود, نخست مى فرمايد: ((در راه خدا پيكار كنيد, و بدانيد خداوند شنوا و داناست )) سخنان شما را مى شنود و ازانگيزه هاى درونى شما و نياتتان در امر جهاد آگاه است (وقاتلوا فى سبيل اللّه واعلموا ان اللّه سميع عليم ).
    آيه 245ـ شان نزول : چنين نقل شده كه روزى پيامبراكرم (ص ) فرمود: هركس صدقه اى بدهد دو برابر آن در بهشت خواهد داشت , ابوالدحداح انصارى عرض كرد اى رسول خدا من دو باغ دارم اگر يكى از آنها را به عنوان صدقه بدهم دوبرابر آن در بهشت خواهم داشت , فرمود: آرى ! سپس او باغى را كـه بـهـتـر بود به عنوان صدقه به پيامبر(ص ) داد, آيه نازل شد, و صدقه او را دو هزار هزار برابر براى او كرد و اين است معنى ((اضعافا كثيرة )).
    تفسير: در اين آيه مى فرمايد: ((كيست كه به خدا وام نيكويى دهد (و ازاموالى كه او بخشيده است در طـريـق جهاد و در طريق حمايت مستمندان , انفاق كند) تا خداوند آن را براى او, چندين برابر كند)) (من ذالذى يقرض اللّه قرضا حسنافيضاعفه له اضعافا كثيرة ).
    بنابراين وام دادن به خداوند به معنى انفاقهايى است كه در راه جهاد مى شود.
    و در پـايان آيه مى فرمايد: ((خداوند (روزى بندگان را) محدود و گسترده مى كند و همه شما به سوى او باز مى گرديد)) (واللّه يقبض ويبصط واليه ترجعون ).
    اشـاره به اين كه تصور نكنيد انفاق و بخشش , اموال شما را كم مى كند زيراگسترش و محدوديت روزى شما به دست خداست .

    چرا تعبير به قرض ؟.
    در چندين آيه از قرآن مجيد در مورد انفاق در راه خدا تعبير به قرض و وام دادن به پروردگار آمده اسـت , و ايـن نـهـايت لطف خداوند نسبت به بندگان را از يكسوو كمال اهميت مساله انفاق را از سـوى ديـگر مى رساند, در نهج البلاغه على (ع )مى فرمايد: ((خداوند از شما درخواست قرض كرده در حـالـى كـه گنجهاى آسمان وزمين از آن اوست و بى نياز و ستوده (آرى , اينها نه از جهت نياز اوست ) بلكه مى خواهد شما را بيازمايد كه كداميك نيكوكارتريد)).
    (آيه 246) ـ.
    يك ماجراى عبرت انگيز!.
    قـوم يـهـود كـه در زيـر سـلطه فرعونيان ضعيف و ناتوان شده بودند بر اثررهبريهاى خردمندانه مـوسـى (ع ) از آن وضـع اسف انگيز نجات يافته و به قدرت وعظمت رسيدند خداوند به بركت اين پيامبر نعمتهاى فراوانى به آنها بخشيده كه ازجمله صندوق عهد ((22)) بود.
    ولـى هـمـيـن پـيـروزيها و نعمتها كم كم باعث غرور آنها شد و تن به قانون شكنى دادند سرانجام بـه دسـت فلسطينيان شكست خورده و قدرت و نفوذ خويش را همراه صندوق عهد از دست دادند اين وضع سالها ادامه داشت تا آن كه خداوند پيامبرى به نام ((اشموئيل )) را براى نجات و ارشاد آنها برانگيخت آنها گرد او اجتماع كردند واز او خواستند رهبر و اميرى براى آنها انتخاب كند تا همگى تحت فرمان او با دشمن نبرد كنند تا عزت از دست رفته را باز يابند.
    ((اشموئيل )) به درگاه خداوند روى آورده و خواسته قوم را به پيشگاه وى عرضه داشت به او وحى شـد كـه ((طـالوت )) را به پادشاهى ايشان برگزيدم در اين آيه , روى سخن را به پيامبراكرم (ص ) كـرده مـى فـرمايد: ((آيا نديدى جمعى از اشراف بنى اسرائيل را بعد از موسى (ع ) كه به پيامبر خود گـفتند زمامدارى براى ما انتخاب كن تا (تحت فرماندهى او) در راه خدا پيكار كنيم )) (الم تر الى الـمـلا من بنى اسرائيل من بعد موسى اذ قالوا لنبي لهم ابعث لنا ملكا نقاتل فى سبيل اللّه ).
    قابل توجه اين كه آنها نام اين مبارزه را ((فى سبيل اللّه )) (در راه خدا) گذاردند ازاين تعبير روشن مـى شـود كه آنچه به آزادى و نجات انسانها از اسارت و رفع ظلم كمك كند فى سبيل اللّه محسوب مـى شـود بـه هـر حـال پـيامبرشان كه از وضع آنان نگران بود, و آنها را ثابت قدم در عهد و پيمان نـمى ديد به آنها ((گفت : اگر دستورپيكار به شما داده شود شايد (سرپيچى كنيد و ) در راه خدا پيكار نكنيد)) (قال هل عسيتم ان كتب عليكم القتال الا تقاتلوا).
    آنـهـا در پـاسـخ گـفـتـنـد: ((چـگونه ممكن است در راه خدا پيكار نكنيم در حالى كه از خانه و فـرزندانمان رانده شديم ))! و شهرهاى ما به وسيله دشمن اشغال وفرزندانمان اسير شده اند (قالوا وما لنا الا نقاتل فى سبيل اللّه وقد اخرجنا من ديارناوابنائنا).
    اما هيچ يك از اينها نتوانست جلو پيمان شكنى آنها را بگيرد, و لذا در ادامه آيه مى خوانيم : ((هنگامى كـه دسـتـور پـيـكار به آنها داده شد جز عده كمى همگى سرپيچى كردند و خداوند ستمكاران را مـى دانـد)) و مـى شناسد و به آنها كيفر مى دهد(فلما كتب عليهم القتال تولوا الا قليلا منهم واللّه عليم بالظالمين ).
    بعضى عده وفاداران را 313 نفر نوشته اند, همانند سربازان وفادار اسلام درجنگ بدر.
    (آيـه 247)ـ در هر صورت پيامبرشان , طبق وظيفه اى كه داشت به درخواست آنها پاسخ گفت , و طـالـوت را بـه فرمان خدا براى زمامدارى آنان برگزيد((و به آنها گفت : خداوند طالوت را براى زمامدارى شما برانگيخته است )) (وقال لهم نبيهم ان اللّه قد بعث لكم طالوت ملكا).
    از تـعـبـيـر ملكا چنين بر مى آيد كه طالوت , تنها فرمانده لشگر نبود بلكه زمامداركشور هم بود از ايـنجا مخالفت شروع شد, گروهى گفتند: ((چگونه او بر ما حكومت داشته باشد با اين كه ما از او شايسته تريم , و او ثروت زيادى ندارد)) (قالوا انى يكون له الملك علينا ونحن احق بالملك منه ولم يؤت سعة من المال ).
    در واقع آنها به انتخاب خداوند اعتراض كردند ـطالوت جوانى از يك قبيله گمنام بنى اسرائيل و از نـظـر مـالـى يـك كـشـاورز سـاده بودـ ولى قرآن پاسخ دندانشكنى را كه آن پيامبر به گمراهان بـنـى اسـرائيل داد چنين بازگو مى كند ((گفت : خداوند او رابر شما برگزيده و علم و (قدرت ) جسم او را وسعت بخشيده )) (ان اللّه اصطفيه وزاده بسطة فى العلم والجسم ).
    نـخـست : اين كه اين گزينش خداوند حكيم است و دوم اين كه شما سخت دراشتباهيد و شرايط اساسى رهبرى را فراموش كرده ايد, نسب عالى و ثروت , هيچ امتيازى براى رهبرى نيست .
    سپس مى افزايد: ((خداوند ملك خود را به هر كس بخواهد مى بخشد وخداوند (احسانش ) وسيع و گسترده و دانا (به لياقت و شايستگى افراد) است ))(واللّه يؤتى ملكه من يشا واللّه واسـع عليم ).
    ايـن جمله ممكن است اشاره به شرط سومى براى رهبرى باشد و آن فراهم شدن امكانات و وسايل مختلف از سوى خداست .
    (آيـه 24ـ ايـن آيه نشان مى دهد كه گويا بنى اسرائيل هنوز به ماموريت طالوت از سوى خداوند حتى با تصريح پيامبرشان اشموئيل , اطمينان پيدا نكرده بودند و از او خواهان نشانه و دليل شدند, ((پيامبر آنها به آنها گفت : نشانه حكومت او اين است كه صندوق عهد به سوى شما خواهد آمد كه در آن آرامـشـى از سـوى پـروردگـارتان براى شما است , همان صندوقى كه يادگارهاى خاندان مـوسـى و هـارون در آن اسـت , در حـالـى كـه فـرشـتـگان آن را حمل مى كنند, در اين موضوع , نـشـانـه روشنى براى شما است , اگر ايمان داشته باشيد)) (وقال لهم نبيهم ان آية ملكه ان ياتيكم التابوت فيه سكينة من ربكم وبقية مما ترك آل موسى وآل هرون تحمله الملائكة ان فى ذلك لا ية لكم ان كنتم مؤمنين ).
    (آيـه 249)ـ سـرانـجام به رهبرى و فرماندهى طالوت تن در دادند و او لشگرهاى فراوانى را بسيج كـرد و بـه راه افتاد, و در اينجا بود كه بنى اسرائيل در برابر آزمون عجيبى قرار گرفتند بهتر است ايـن سـخـن را از زبـان قـرآن بـشـنـويـم , مـى فرمايد(هنگامى كه طالوت (به فرماندهى لشگر بنى اسرائيل منصوب شد سپاهيان را باخود بيرون برد, به آنها گفت : خداوند شما را با يك نهر آب امتحان مى كند, آنها كه از آن بنوشند از من نيستند و آنها كه جز يك پيمانه با دست خود, بيشتر از آن نـچـشـنـداز مـنـنـد)) (فـلما فصل طالوت بالجنود قال ان اللّه مبتليكم بنهر فمن شرب منه فليس منى ومن لم يطعمه فانه منى الا من اغترف غرفة بيده ).
    در اينجا لشگريان طالوت در برابر آزمون بزرگى قرار گرفتند, و آن مساله مقاومت شديد در برابر تـشنگى , و چنين آزمونى براى اين لشگر ـمخصوصا باسابقه بدى كه بنى اسرائيل در بعضى جنگها داشتندـ ضرورت داشت .
    ولى اكثريت آنها از بوته اين امتحان سالم بيرون نيامدند, چنانكه قرآن مى گويد: ((آنها همگى ـجز عده كمى از آنها, از آن آب نوشيدند)) (فشربوا منه الا قليلا منهم ).
    سـپـس مـى افـزايـد: ((هـنـگامى كه او (طالوت ) و افرادى كه به وى ايمان آورده بودند (و از بوته آزمـايـش سـالم به در آمدند) از آن نهر گذشتند, گفتند: امروز ما (با اين جمعيت اندك ) توانايى مـقـابله با جالوت و سپاهيان او را نداريم )) (فلما جاوزه هووالذين آمنوا معه قالوا لا طاقة لنا اليوم بجالوت وجنوده ).
    و در ادامه مى فرمايد: ((آنها كه مى دانستند خدا را ملاقات خواهند كرد (و به رستاخيز و وعده هاى الـهـى ايـمـان داشـتـنـد) گفتند: چه بسيار گروههاى كوچكى كه به فرمان خدا بر گروههاى عـظيمى پيروز شدند و خداوند با صابران (واستقامت كنندگان ) همراه است )) (قال الذين يظنون انـهم ملاقوا اللّه كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن اللّه واللّه مع الصابرين ).
    (آيـه 250)ـ در ايـن آيـه مـسـاله رويارويى دو لشگر مطرح مى شود, مى فرمايد(هنگامى كه آنها (لشگر طالوت و بنى اسرائيل ) در برابر جالوت و سپاهيان او قرارگرفتند گفتند: پروردگارا! صبر و اسـتـقـامت را بر ما فرو ريز گامهاى ما را استوار بدار, وما را بر جمعيت كافران پيروز گردان )) (ولما برزوا لجالوت وجنوده قالوا ربنا افرغ علينا صبرا وثبت اقدامنا وانصرنا على القوم الكافرين ).
    در حـقيقت طالوت و سپاه او سه چيز طلب كردند نخست صبر و استقامت ,دومين تقاضاى آنها از خدا اين بود كه گامهاى ما را استوار بدار تا از جا كنده نشود وفرار نكنيم در واقع دعاى اول جنبه بـاطـنـى و درونـى داشـت و ايـن دعا جنبه ظاهرى وبرونى دارد و مسلما ثبات قدم از نتايج روح اسـتـقـامت و صبر است , سومين تقاضاى آنها اين بود كه ((ما را بر اين قوم كافر يارى فرما و پيروز كن )) كه نتيجه نهايى صبر واستقامت و ثبات قدم است .
    (آيـه 251)ـ بـه يقين خداوند چنين بندگانى را تنها نخواهد گذاشت هر چندعدد آنها كم و عدد دشـمن زياد باشد, لذا در اين آيه مى فرمايد: ((آنها به فرمان خداسپاه دشمن را شكست دادند و به هزيمت وا داشتند)) (فهزموهم باذن اللّه ).
    ((و داوود (جـوان كـم سـن و سال و نيرومند شجاعى كه در لشگر طالوت بود)جالوت را كشت )) (وقتل داوود جالوت ).
    ايـن جـوان با فلاخنى كه در دست داشت , يكى دو سنگ آن چنان ماهرانه پرتاب كرد كه درست بر پـيشانى و سر جالوت كوبيده شد و در آن فرو نشست وفريادى كشيد و فرو افتاد, و ترس و وحشت تـمـام سـپاه او را فرا گرفت و به سرعت فرار كردند, گويا خداوند مى خواست قدرت خويش را در ايـنـجـا نـشـان دهـد كـه چـگونه پادشاهى با آن عظمت و لشگرى انبوه به وسيله نوجوان تازه به ميدان آمده اى آن هم با يك سلاح ظاهرا بى ارزش , از پاى در مى آيد!.
    سـپس مى افزايد: ((خداوند حكومت و دانش را به او بخشيد و از آنچه مى خواست به او تعليم داد)) (وا تيه اللّه الـمـلـك والحكمة وعلمه مما يش).
    گـرچـه دراين آيه تصريح نشده كه اين داود همان داود, پيامبر بزرگ بنى اسرائيل ,پدر سليمان است ولى جمله فوق نشان مى دهد كه او به مقام نبوت رسيد.
    و در پـايـان آيـه بـه يـك قانون كلى اشاره فرموده مى گويد: ((و اگر خداوند بعضى از مردم را به وسيله بعضى ديگر دفع نكند سراسر روى زمين فاسد مى شود, ولى خداوند نسبت به تمام جهانيان , لـطـف و احـسـان دارد)) (ولـولا دفع اللّه الناس بعضهم ببعض لفسدت الا رض ولكن اللّه ذوفضل على العالمين ).
    ايـن آيـات , بـشارت است براى مؤمنان كه در مواقعى كه در فشار شديد ازسوى طاغوتها و جباران قرار مى گيرند در انتظار نصرت و پيروزى الهى باشند.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • #47

      (آيه 252)ـ اين آيه اشاره به داستانهاى متعددى است كه در آيات گذشته در باره بنى اسرائيل بيان شـده اسـت كـه هـر كـدام نشانه اى از قدرت و عظمت پروردگار است و پاك از هرگونه خرافه و افـسـانه و اساطير بر پيامبر نازل گرديده و درآن مى فرمايد: ((اينها آيات خداست كه به حق بر تو مى خوانيم و تو از رسولان هستى )) (تلك آيات اللّه نتلوها عليك بالحق وانك لمن المرسلي

      آغاز جز سوم قرآن مجيد.
      (آيه 253) ـ .
      نقش پيامبران در زندگى انسانها!.
      ايـن آيـه اشاره اى به درجات انبيا و مراتب آنها و گوشه اى از رسالت آنها درجامعه انسانى مى كند, نخست مى فرمايد: ((آن رسولان را بعضى بر بعضى برترى داديم )) (تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض ).
      تعبير به فضلنا بعضهم على بعض به روشنى مى رساند كه همه پيامبران الهى با اين كه از نظر نبوت و رسالت , همانند بودند از جهت مقام يكسان نبودند.
      سـپـس بـه ويـژگى بعضى از آنان پرداخته مى فرمايد: ((بعضى از آنان را خدا با اوسخن گفت )) (منهم من كلم اللّه ).
      و منظور از آن موسى (ع ) است كه به ((كليم اللّه )) معروف شده است .
      سـپـس مـى افـزايـد: ((و درجـات بـعضى را بالا برد)) (ورفع بعضهم درجات ) كه نمونه كامل آن پـيـامـبـرگـرامـى اسلام است كه آيينش كاملترين و آخرين آيينها بود, و يامنظور از آن بعضى از پيامبران پيشين مانند ابراهيم و امثال اوست .
      سـپس به سراغ امتياز حضرت مسيح (ع ) رفته مى فرمايد: ((ما به عيسى بن مريم نشانه هاى روشن داديم , و او را با روح القدس تاييد كرديم )) (وآتينا عيسى ابن مريم البينات وايدناه بروح القدس ).
      نـشـانـه هـاى روشـن , اشاره به معجزاتى مانند شفاى بيماران غيرقابل علاج واحياى مردگان , و مـعارف عالى دينى است و منظور از روح القدس پيك وحى خداوند يعنى جبرئيل , يا نيروى مرموز معنوى خاصى است كه در اوليااللّه باتفاوتهايى وجود دارد.
      در ادامـه آيـه اشـاره بـه وضـع امـتـهـا و اخـتـلافات آنها بعد از انبيا كرده مى فرمايد(اگر خدا مـى خواست كسانى كه بعد از آنان بودند, پس از آن كه آن همه نشانه هاى روشن براى آنان آمد, به جـنـگ و سـتـيز با يكديگر نمى پرداختند)) (ولوشا اللّه مااقتتل الذين من بعدهم من بعد ما جاتهم البينات ).
      يـعـنـى اگر خدا مى خواست , قدرت داشت كه آنها را به اجبار از جنگ و ستيزباز دارد, ولى سنت الهى بر اين بوده و هست كه مردم را در انتخاب راه آزاد گذارد.
      ولـى آنـها از آزادى خود سؤاستفاده كردند ((و راه اختلاف پيمودند)) (ولكن اختلفوا) در حقيقت اخـتـلافـات مـيـان پـيروان راستين و حقيقى مذاهب نبوده بلكه ((ميان )) پيروان و ((مخالفان )) مـذهـب صورت گرفته است ((پس بعضى از آنها ايمان آوردند و بعضى كافر شدند)) (فمنهم من امن ومنهم من كفر).
      بار ديگر تاكيد مى كند كه اين كار براى خدا آسان بود كه به حكم اجبار جلواختلافات آنها را بگيرد, زيرا ((اگر خدا مى خواست هرگز آنها با يكديگر جنگ نمى كردند ولى خداوند آن را كه اراده كرده (و بـر طبق حكمت و هماهنگ با هدف آفرينش انسان است و آن آزادى اراده و مختار بودن است ) به جا مى آورد)) (ولوشااللّه مااقتتلوا ولكن اللّه يفعل ما يريد).
      بدون شك گروهى از اين آزادى نتيجه منفى مى گيرند ولى در مجموع وجودآزادى از مهمترين اركان تكامل انسان است , زيرا تكامل اجبارى تكامل محسوب نمى شود.
      (آيه 254) ـ.
      انفاق يكى از مهمترين اسباب نجات در قيامت !.
      در ايـن آيـه روى سخن را به مسلمانان كرده و به يكى از وظايفى كه سبب وحدت جامعه و تقويت حـكومت و بنيه دفاعى و جهاد مى شود اشاره مى كند ومى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد از آنچه به شما روزى داده ايم انفاق كنيد))(ي ايها الذين آمنوا انفقوا مما رزقناكم ).
      از تهديدى كه در ذيل آيه آمده استفاده مى شود منظور, انفاق واجب يعنى زكات است .
      سـپـس مى افزايد: امروز كه توانايى داريد انفاق كنيد ((پيش از آن كه روزى فرارسد كه نه خريد و فـروش در آن اسـت و نه رابطه دوستى و نه شفاعت )) (من قبل ان ياتى يوم لا بيع فيه ولا خلة ولا شفاعة ).
      و در پايان آيه مى فرمايد: ((كافران همان ظالمانند)) (والكافرون هم الظالمون ).
      اشـاره بـه اين كه آنها كه انفاق و زكات را ترك مى كنند هم به خويشتن ستم روامى دارند و هم به ديگران .
      ((كفر)) در اينجا به معنى سرپيچى و گناه و تخلف از دستور خداست .
      (آيه 255).
      ((آية الكرسى )) يكى ا ز مهمترين آيات قرآن !.
      در اهميت و فضيلت اين آيه همين بس كه از پيامبرگرامى اسلام (ص ) نقل شده است كه از ابى بن كـعـب سـؤال كـرد و فـرمود: كدام آيه برترين آيه كتاب اللّه است ؟عرض كرد: اللّه لا اله الا هوالحى الـقيوم , پيامبر(ص ) دست بر سينه او زد و فرمود:دانش بر تو گوارا باد, سوگند به كسى كه جان مـحـمد(ص ) در دست اوست اين آيه داراى دو زبان و دو لب است كه در پايه عرش الهى تسبيح و تقديس خدا مى گويند.
      در حديث ديگرى از امام باقر(ع ) آمده است : ((هر كس آية الكرسى را يكباربخواند, خداوند هزار امر نـاخـوشـايـنـد از امـور نـاخوشايند دنيا, و هزار امر ناخوشاينداز آخرت را از او برطرف مى كند كه آسانترين ناخوشايند دنيا, فقر, و آسانترين ناخوشايند آخرت , عذاب قبر است )).
      تفسير: ابتدا از ذات اقدس الهى و مساله توحيد و اسماحسنى و صفات اوشروع مى كند مى فرمايد: ((خداوند هيچ معبودى جز او نيست )) (اللّه لا اله الا هو).
      ((اللّه )) نـام مـخـصوص خداوند و به معنى ذاتى است كه جامع همه صفات كمال و جلال و جمال است .
      سپس مى افزايد: ((خداوندى كه زنده و قائم به ذات خويش است وموجودات ديگر عالم , قائم به او هستند)) (الحى القيوم ).
      بـديهى است كه حيات در خداوند حيات حقيقى است چرا كه حياتش عين ذات و مجموعه علم و قدرت اوست نه همچون موجودات زنده در عالم خلقت كه حيات آنها عارضى است لذا پس از مدتى مى ميرند!.
      امـا در خداوند چنين نيست چنانكه در آيه 58 سوره فرقان مى خوانيم : ((توكل بر ذات زنده اى كن كه هرگز نمى ميرد)).
      سپس در ادامه آيه مى افزايد: ((هيچ گاه خواب سبك و سنگين او را فرانمى گيرد)) و لحظه اى از تدبير جهان غافل نمى شود (لا تاخذه سنة ولا نوم ).
      ((سنة )) خوابى است كه به چشم عارض مى شود, اما وقتى عميقتر شد و به قلب عارض شد ((نوم )) گـفته مى شود اين جمله اشاره به اين حقيقت است كه فيض و لطف تدبير خداوند دائمى است , و لحظه اى قطع نمى گردد.
      سـپـس بـه مالكيت مطلقه خداوند اشاره كرده مى فرمايد: ((براى اوست آنچه در آسمانها و زمين است )) (له ما فى السموات وما فى الا رض ).
      و اين پنجمين وصف از اوصاف الهى است كه در اين آيه آمده , زيرا قبل از آن اشاره به توحيد و حى و قيوم بودن , و عدم غلبه خواب بر ذات پاك او شده است .
      نـاگفته پيداست توجه به اين صفت كه همه چيز مال خداست اثرتربيتى مهمى در انسانها دارد زيرا هـنـگـامـى كـه بـدانـنـد آنـچـه دارنـد از خـودشـان نـيـسـت وچـنـد روزى بـه عـنـوان ـگاـن عـاريـت يـاامانت به دست آنهاسپرده شده اين عقيده بطور مسلم انسان رااز تجاوزبه حقوق ديگران و استثمار و استعمار و احتكار و حرص و بخل و طمع باز مى دارد.
      در شـشـمين توصيف مى فرمايد: ((كيست كه در نزد او جز به فرمانش شفاعت كند)) (من ذاالذى يشفع عنده الا باذنه ).
      در واقع با يك استفهام انكارى مى گويد هيچ كس بدون فرمان خدا نمى توانددر پيشگاه او شفاعت كند.
      در باره ((شفاعت )) در ذيل آيه 48 سوره بقره بحث كرديم .
      در هفتمين توصيف مى فرمايد: ((آنچه را پيش روى آنها (بندگان ) و پشت سرآنهاست مى داند و از گذشته و آينده آنان آگاه است )) (يعلم ما بين ايديهم وما خلفهم ).
      و بـه اين ترتيب پهنه زمان و مكان , همه در پيشگاه علم او روشن است پس هركار ـحتى شفاعت ـ بايد به اذن او باشد.
      در هـشـتـمين توصيف , مى فرمايد: ((آنها جز به مقدارى كه او بخواهد احاطه به علم او ندارند)) و تـنـها بخش كوچكى از علوم را كه مصلحت دانسته در اختيارديگران گذارده است (ولا يحيطون بشى من علمه الا بماشا).
      و به اين ترتيب علم و دانش محدود ديگران , پرتوى از علم بى پايان اوست .
      از جمله فوق دو نكته ديگر نيز استفاده مى شود: نخست اين كه هيچ كس ازخود علمى ندارد و تمام علوم و دانشهاى بشرى از ناحيه خداست .
      ديـگـر ايـن كـه خـداونـد مـمـكن است بعضى از علوم پنهان و اسرار غيب را دراختيار كسانى كه مى خواهد قرار دهد.
      در نـهـمين و دهمين توصيف مى فرمايد: ((كرسى (حكومت ) او آسمانها وزمين را دربر گرفته و حفظ و نگاهدارى آسمان و زمين براى او گران نيست )) (وسـع كرسيه السموات والا رض ولا يؤده حفظهما).
      به اين ترتيب حكومت و قدرت پروردگار همه آسمانها و زمين را فراگرفته وكرسى علم و دانش او به همه اين عوالم احاطه دارد و چيزى از قلمرو حكومت ونفوذ علم او بيرون نيست .
      حـتـى از پـاره اى از روايـات استفاده مى شود كه كرسى به مراتب از آسمانها وزمين وسيعتر است چـنـانـكـه از امـام صادق (ع ) نقل شده كه فرمود: ((آسمانها و زمين دربرابر كرسى همچون حلقه انـگـشـتـرى است در وسط يك بيابان و كرسى در برابرعرش همچون حلقه اى است در وسط يك بيابان )) البته هنوز علم و دانش بشرنتوانسته است از اين معنى پرده بر دارد.
      و در يـازدهـمـين و دوازدهمين , توصيف مى گويد: ((و اوست بلندمقام وباعظمت )) (وهو العلى العظيم ).
      و خداوندى كه عظيم و بزرگ است و بى نهايت هيچ كارى براى او مشكل نيست و هيچ گاه از اداره و تدبير جهان هستى خسته و ناتوان و غافل و بى خبرنمى گردد و علم او به همه چيز احاطه دارد.
      قابل توجه اين كه آية الكرسى برخلاف آنچه مشهور و معروف است همين يك آيه بيشتر نيست .
      آيـه 256ـ شـان نزول : مردى از اهل مدينه به نام ((ابوحصين )) دو پسر داشت برخى از بازرگانانى كه به مدينه كالا وارد مى كردند هنگام برخورد با اين دو پسر آنان را به عقيده و آيين مسيح دعوت كردند, آنها هم سخت تحت تاثير قرار گرفتند.
      ((ابـوحصين )) از اين جريان سخت ناراحت شد و به پيامبر(ص ) اطلاع داد و ازحضرت خواست كه آنـان را بـه مـذهـب خـود بـرگـردانـد و سـؤال كرد آيا مى تواند آنان رابا اجبار به مذهب خويش بـازگرداند؟ آيه نازل شد و اين حقيقت را بيان داشت كه (در گرايش به مذهب اجبار و اكراهى نيست )).
      تـفسير: آية الكرسى در واقع مجموعه اى از توحيد و صفات جمال و جلال خدا بود كه اساس دين را تـشـكيل مى دهد, و چون در تمام مراحل با دليل عقل قابل استدلال است و نيازى به اجبار و اكراه نـيـست دراين آيه مى فرمايد: ((در قبول دين هيچ اكراهى نيست (زيرا) راه درست از بيراهه آشكار شده است )) (لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى ).
      ايـن آيـه پـاسـخ دنـدانـشكنى است به آنها كه تصور مى كننداسلام دربعضى ازمواردجنبه تحميلى و اجبارى داشته و با زور و شمشير و قدرت نظامى پيش رفته است .
      سـپـس به عنوان يك نتيجه گيرى از جمله گذشته مى افزايد: ((پس كسى كه به طاغوت (بت و شيطان و انسانهاى طغيانگر) كافر شود و به خدا ايمان آورد, به دستگيره محكمى دست زده است كه گسستن براى آن وجود ندارد (فمن يكفربالطاغوت ويؤمن باللّه فقداستمسك بالعروة الوثقى لا نفصام لها).
      و در پايان مى فرمايد: ((خداوند شنوا و داناست )) (واللّه سميع عليم ).
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • #48
        اشاره به اين كه مساله كفر و ايمان چيزى نيست كه با تظاهر انجام گيرد, زيراخداوند سخنان همه را اعم از آنچه آشكارا مى گويند يا در جلسات خصوصى ونهانى , همه را مى شنود.
        (آيـه 257)ـ بـا اشـاره اى كـه در مـساله ايمان و كفر در آيه قبل آمده بود در اينجاوضع مؤمنان و كافران را از نظر راهنما و رهبر مشخص مى كند, مى فرمايد: ((خداوندولى و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده اند)) (اللّه ولى الذين آمنوا).
        و در پـرتـو ايـن ولايـت و رهـبـرى ((آنها را از ظلمتها به سوى نور خارج مى سازد))(يخرجهم من الظلمات الى النور).
        سـپـس مـى افـزايـد: ((امـا كـسانى كه كافر شدند, اوليا آنها طاغوت (بت و شيطان و افراد جبار و منحرف ) هستند كه آنها را از نور به سوى ظلمتها بيرون مى برند))(والذين كفروا اولياهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات ).
        بـه هـمـين دليل آنها اهل آتشند و براى هميشه در آن خواهند بود)) (اولئك اصحاب النارهم فيها خالدون ).
        (آيه 25.
        ابراهيم در برابر طاغوت زمان خود نمرود!.
        بـه دنـبال آيه قبل كه از هدايت مؤمنان در پرتو ولايت و راهنمايى پروردگار وگمراهى كافران بر اثـر پـيـروى ازطاغوت سخن مى گفت خداوند چندنمونه ذكرمى كندكه يكى ازآنها نمونه روشنى اسـت كه در اين آيه آمده و آن گفتگو ومحاجـه ابراهيم قهرمان بت شكن با جبار زمان خود, نمرود است , مى فرمايد: ((آيا نديدى (آگاهى ندارى ) از كسى كه باابراهيم در باره پروردگارش محاجه و گفتگو كرد)) (الم تر الى الذى حاج ابرهيم فى ربه ).
        و در يك جمله اشاره به انگيزه اصلى اين محاجه مى كند و مى گويد: ((بخاطراين بود كه خداوند بـه او حـكومت داده بود)) و بر اثر كمى ظرفيت از باده كبر و غرور,سرمست شده بود (ان اتيه اللّه الملك ).
        و چه بسيارند كسانى كه در حال عادى , انسانهاى معتدل , سربه راه , مؤمن وبيدارند اما هنگامى كه به مال و مقام و نوايى برسند همه چيز را به دست فراموشى مى سپارند و مهمترين مقدسات را زير پا مى نهند!.
        و در ادامـه مـى افزايد: در آن هنگام كه از ابراهيم (ع ) پرسيد خداى تو كيست كه به سوى او دعوت مـى كـنـى ؟ ((ابـراهـيـم گـفت : همان كسى كه زنده مى كند ومى ميراند)) (اذ قال ابرهيم ربى الذى يحيى ويميت ).
        در حـقـيـقت ابراهيم (ع ) بزرگترين شاهكار آفرينش يعنى قانون حيات و مرگ رابه عنوان نشانه روشنى از علم و قدرت پروردگار مطرح ساخت .
        ولى نمرود جبار, راه تزوير و سفسطه را پيش گرفت و براى اغفال مردم واطرافيان خود ((گفت من نيز زنده مى كنم و مى ميرانم )) و قانون حيات و مرگ دردست من است (قال انا احيى واميت ).
        ولـى ابـراهيم (ع ) براى خنثى كردن اين توطئه , دست به استدلال ديگرى زد كه دشمن نتواند در بـرابـر سـاده لوحان در مورد آن مغالطه كند, ((ابراهيم گفت : خداوندخورشيد را (از افق مشرق ) مـى آورد (اگر تو راست مى گويى كه حاكم بر جهان هستى مى باشى ) خورشيد را از طرف مغرب بياور))! (قال ابرهيم فان اللّه ياتى بالشمس من المشرق فات بها من المغرب ).
        اينجا بود كه ((آن مرد كافر, مبهوت و وامانده شد)) (فبهت الذى كفر).
        آرى ! ((خداوند قوم ظالم را هدايت نمى كند)) (واللّه لا يهدى القوم الظالمين ).
        و به اين ترتيب آن مرد مست و مغرور سلطنت و مقام , خاموش و مبهوت وناتوان گشت و نتوانست در برابر منطق زنده ابراهيم (ع ) سخنى بگويد.
        (آيه 259)ـ در اين آيه سرگذشت يكى ديگر از انبيا پيشين بيان شده , كه مشتمل بر شواهد زنده اى بر مسائل معاد است .
        آيـه اشـاره بـه سـرگذشت كسى مى كند كه در اثناى سفر خود در حالى كه برمركبى سوار بود و مـقـدارى آشـامـيـدنـى و خـوراكى همراه داشت از كنار يك آبادى گذشت در حالى كه به شكل وحـشـتـنـاكى در هم ريخته و ويران شده بود و اجساد واستخوانهاى پوسيده ساكنان آن به چشم مـى خـورد هـنـگـامـى كـه اين منظره وحشتزا راديد گفت چگونه خداوند اين مردگان را زنده مى كند؟ شرح بيشتر اين ماجرا را اززبان قرآن بشنويم مى فرمايد: ((يا همانند كسى كه از كنار يك آبـادى عـبـور مـى كـرد درحـالـى كـه ديـوارهـاى آن به روى سقفها فرو ريخته بود, (و اجساد و اسـتـخـوانهاى اهل آن در هر سو پراكنده بود, او از روى تعجب با خود) گفت : چگونه خدا اينها را بعداز مرگ زنده مى كند))! (او كالذى مر على قرية وهى خاوية على عروشها قال انى يحيى هذه اللّه بعد موتها).
        در ادامـه مـى فرمايد: ((خداوند او را يكصد سال ميراند, سپس او را زنده كرد وبه او گفت : چقدر درنـگ كـردى ؟ گفت : يك روز يا قسمتى از يك روز, فرمود (نه )بلكه يكصدسال درنگ كردى )) (فاماته اللّه مائة عام ثم بعثه قال كم لبثت قال لبثت يوما او بعض يوم قال بل لبثت مائة عام ).
        سپس براى اين كه آن پيامبر, اطمينان بيشترى به اين مساله پيدا كند, به اودستور داده شد كه به غـذا و نـوشـيدنى و همچنين مركب سواريش كه همراه داشته ,نگاهى بيفكند كه اولى كاملا سالم مـانده بود و دومى به كلى متلاشى شده بود, تا هم گذشت زمان را مشاهده كند, و هم قدرت خدا را بـر نـگـهدارى هر چه اراده داشته باشد, مى فرمايد: به او گفته شد ((پس حالا نگاه كن به غذا و نـوشـيـدنـيت (كه همراه داشتى ببين كه با گذشت سالها) هيچ گونه تغيير نيافته )) (فانظر الى طعامك وشرابك لم يتسنه ).
        بـنـابـرايـن , خـدايى كه مى تواند غذا و نوشيدنى تو را كه قاعدتا بايد زود فاسدگردد, به حال اول نگهدارد, زنده كردن مردگان براى او مشكل نيست , زيرا ادامه حيات چنين غذاى فاسد شدنى كه عمر آن معمولا بسيار كوتاه است , در اين مدت طولانى ساده تر از زنده كردن مردگان نيست .
        سپس مى افزايد: ((ولى نگاه به الاغ خود كن (كه چگونه از هم متلاشى شده براى اين كه اطمينان بـه زنـدگـى پس از مرگ پيدا كنى ) و تو را نشانه اى براى مردم قراردهيم )) آن را زنده مى سازيم (وانظر الى حمارك ولنجعلك آية للناس ).
        بـه هـر حال در تكميل همين مساله مى افزايد: ((به استخوانها نگاه كن (كه ازمركب سواريت باقى مـانـده ) و بـبـين چگونه آنها را بر مى داريم و به هم پيوند مى دهيم و گوشت بر آن مى پوشانيم )) (وانظر الى العظام كيف ننشزها ثم نكسوها لحما).
        و در پـايان آيه مى فرمايد: ((هنگامى كه با مشاهده اين نشانه هاى واضح (همه چيز) براى او روشن شـد گـفـت : مى دانم كه خدا بر هر كارى قادر است )) (فلما تبين له قال اعلم ان اللّه على كل شى قدير).
        در بـاره ايـن كـه او كـدامـيك از پيامبران بوده مشهور و معروف اين است كه ((عزير)) بوده و در حديثى از امام صادق (ع ) اين موضوع تاييد شده است .
        (آيه 260).
        صحنه ديگرى از معاد در اين دنيا !.
        بـه دنبال داستان عزير در مورد معاد داستان ديگرى از ابراهيم (ع ) در اينجامطرح شده است , و آن ايـن كـه : روزى ابـراهيم (ع ) از كنار دريايى مى گذشت مردارى را ديد كه در كنار دريا افتاده , در حالى كه مقدارى از آن داخل آب و مقدارى ديگر درخشكى قرار داشت و پرندگان و حيوانات دريا و خشكى از دو سو آن را طعمه خودقرار داده اند, اين منظره ابراهيم را به فكر مساله اى انداخت كه هـمـه مـى خـواهـنـدچـگـونـگى آن را بدانند و آن كيفيت زنده شدن مردگان پس از مرگ است چـنـانـكـه قـرآن مـى گويد: ((بخاطر بياور, هنگامى را كه ابراهيم (ع ) گفت : خدايا! به من نشان ده چگونه مردگان را زنده مى كنى )) (واذ قال ابرهيم رب ارنى كيف تحيى الموتى ).
        او مى خواست با رؤيت و شهود, ايمان خود را قويتر كند, به همين دليل درادامه اين سخن , هنگامى كه خداوند ((فرمود: آيا ايمان نياورده اى ؟)) (قال اولم تؤمن ).
        او در جـواب عـرض كـرد: ((آرى , ايـمان آوردم ولى مى خواهم قلبم آرامش يابد)) (قال بلى ولكن ليطمئن قلبى ).
        در اينجا به ابراهيم دستور داده مى شود كه براى رسيدن به مطلوبش دست به اقدام عجيبى بزند, آن گـونـه كـه قرآن در ادامه اين آيه بيان كرده , مى گويد: ((خداوندفرمود: حال كه چنين است چـهـار نـوع از مرغان را انتخاب كن و آنها را (پس از ذبح كردن ) قطعه قطعه كن (و در هم بياميز) سـپس بر هر كوهى قسمتى از آن را قرار بده ,بعد آنها را بخوان به سرعت به سوى تو مى آيند)) (قال فخد اربعة من الطير فصرهن اليك ثم اجعل على كل جبل منهن جز ثم ادعهن ياتينك سعيا).
        ابـراهـيم (ع ) اين كار را كرد, و آنها را صدا زد, در اين هنگام اجزاى پراكنده هريك از مرغان , جدا و جـمـع شـده و بـه هم آميختند و زندگى را از سر گرفتند و اين موضوع به ابراهيم نشان داد, كه همين صحنه در مقياس بسيار وسيعتر, در رستاخيزانجام خواهد شد.
        و در پـايـان آيـه مـى فـرمايد: اين را ببين ((و بدان خداوند توانا و حكيم است ))(واعلم ان اللّه عزيز حكيم ) هم تمام ذرات بدن مردگان را بخوبى مى شناسد, و هم توانايى بر جمع آنها دارد.
        (آيه 261).
        آغاز آيات انفاق !.
        مـسـاله انفاق يكى از مهمترين مسائلى است كه اسلام روى آن تاكيد داردوشايد ذكر آيات آن پشت سـر آيات مربوط به معاد ازاين نظرباشدكه يكى ازمهمترين اسباب نجات درقيامت ,انفاق وبخشش در راه خداست .
        نخست مى فرمايد: ((مثل كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنندهمانند بذرى است كه هفت خوشه بروياند)) (مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل اللّه كمثل حبة انبتت سبع سنابل ) ((و در هـر خوشه اى يكصد دانه باشد)) كه مجموعااز يك دانه هفتصد دانه بر مى خيزد (فى كل سنبلة مائة حبة ).
        تـازه پاداش آنها منحصر به اين نيست , بلكه : ((خداوند آن را براى هر كس بخواهد (و شايستگى در آنـهـا و انـفـاق آنها از نظر نيت و اخلاص و كيفيت و كميت ببيند) دو يا چند برابر مى كند)) (واللّه يضاعف لمن يشا).
        و ايـن همه پاداش از سوى خدا عجيب نيست ((چرا كه او (از نظر رحمت وقدرت ) وسيع و از همه چيز آگاه است )) (واللّه واسـع عليم ).
        انفاق يكى از مهمترين طرق حل مشكل فاصله طبقاتى .
        بـا دقـت در آيـات قـرآن مـجـيـد آشـكـار مى شود كه يكى از اهداف اسلام اين است كه اختلافات غـيرعادلانه اى كه در اثر بى عدالتيهاى اجتماعى در ميان طبقه غنى وضعيف پيدا مى شود از بين بـرود و سطح زندگى كسانى كه نمى توانند نيازمنديهاى زندگيشان را بدون كمك ديگران رفع كـنـنـد بـالا بيايد و حداقل لوازم زندگى را داشته باشند, اسلام براى رسيدن به اين هدف برنامه وسيعى در نظر گرفته است ـتحريم رباخوارى بطور مطلق , و وجوب پرداخت مالياتهاى اسلامى از قـبـيـل زكـات و خمس و صدقات و مانند آنها و تشويق به انفاق ـ وقف و قرض الحسنه و كمكهاى مـخـتـلـف مـالـى قسمتى از اين برنامه را تشكيل مى دهد, و از همه مهمتر زنده كردن روح ايمان وبرادرى انسانى در ميان مسلمانان است .
        (آيه 262).
        چه انفاقى با ارزش است ؟.
        در آيـه قـبـل اهميت انفاق در راه خدا بطوركلى بيان شد, ولى در اين آيه بعضى از شرايط آن ذكر مى شود, مى فرمايد: ((كسانى كه اموال خود را در راه خداانفاق مى كنند سپس به دنبال انفاقى كه كـرده انـد مـنـت نمى گذارند و آزارى نمى رسانند پاداش آنها, نزد پروردگارشان است )) (الذين ينفقون اموالهم فى سبيل اللّه ثم لا يتبعون ما انفقوا منا ولا اذى لهم اجرهم عند ربهم ).
        ((علاوه بر اين نه ترسى بر آنها است و نه غمگين مى شوند)) (ولا خوف عليهم ولا هم يحزنون ).
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • #49
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • #50

            (آيه 270) ـ.
            چگونگى انفاقها!.
            در ايـن آيـه و آيه بعد سخن از چگونگى انفاقها و علم خداوند نسبت به آن است نخست مى فرمايد: ((آنـچـه را كه انفاق مى كنيد يا نذرهايى كه (در اين زمينه كرده ايد) خداوند همه آنها را مى داند)) (وما انفقتم من نفقة او نذرتم من نذر فان اللّه يعلمه ).
            كـم باشد يا زياد, خوب باشد يا بد, از طريق حلال تهيه شده باشد يا حرام ,همراه با منت و آزار باشد يا بدون آن خدا از تمام جزئيات آن آگاه است .
            و در پايان آيه مى فرمايد: ((و ظالمان ياورى ندارند)) (وما للظالمين من انصار).
            ((ظـالـمـان )) در ايـنـجا اشاره به ثروت اندوزان بخيل و انفاق كنندگان رياكار, ومنت گذاران و مردم آزاران است كه خداوند آنها را يارى نمى كند, و انفاقشان نيز دردنيا و آخرت ياورشان نخواهد بود.
            آرى ! آنـها نه در دنيا يار و ياورى دارند و نه در قيامت شفاعت كننده اى و اين خاصيت ظلم و ستم , در هر چهره و به هر شكل است .
            ضمنا اين آيه دلالت بر مشروعيت نذر مى كند.
            (آيـه 271)ـ در ايـن آيه سخن از چگونگى انفاق از نظر آشكار و پنهان بودن است مى فرمايد: ((اگر انفاقها را آشكار كنيد, چيز خوبى است , و اگر آنها را مخفى ساخته وبه نيازمندان بدهيد براى شما بهتر است )) (ان تبدوا الصدقات فنعما هى وان تخفوهاوتؤتوها الفقرا فهو خير لكم ).
            در بعضى احاديث تصريح شده كه انفاقهاى واجب بهتر است اظهار گردد واما انفاقهاى مستحب , بـهـتـر اسـت مـخـفـيانه انجام گيرد ((و بخشى از گناهان شما رامى پوشاند (و در پرتو اين كار بـخـشوده خواهيد شد) و خداوند به آنچه انجام مى دهيد, آگاه است )) (ويكفر عنكم من سيئاتكم واللّه بما تعملون خبير).
            آيه 272ـ شان نزول : از ابن عباس نقل شده كه : مسلمانان حاضر نبودند به غير مسلمين انفاق كنند آيه نازل شد و به آنها اجازه داد كه در مواقع لزوم اين كار راانجام دهند.
            تفسير:.
            نفاق بر غير مسلمانان ؟ـ.
            در ايـن آيه سخن از جواز انفاق به غير مسلمانان است , مى فرمايد: ((هدايت آنها (بطور اجبار) بر تو نيست )) (ليس عليك هديهم ).
            بـنـابـرايـن , ترك انفاق برآنها براى اجبار آنها به اسلام صحيح نمى باشد اين سخن گرچه خطاب به پيامبراكرم (ص ) است , ولى در واقع همه مسلمانان را شامل مى شود.
            سـپـس مـى افـزايد: ((ولى خداوند هر كه را بخواهد (و شايسته بداند) هدايت مى كند)) (ولكن اللّه يهدى من يشا).
            و بـعـد از ايـن يـادآورى , به ادامه بحث فوايد انفاق در راه خدا مى پردازد ومى گويد: ((آنچه را از خوبيها انفاق كنيد براى خودتان است )) (وما تنفقوا من خيرفلا نفسكم ) ((ولى جز براى خدا انفاق نكنيد)) (وما تنفقون الا ابتغا وجه اللّه ).
            و در آخرين جمله باز به عنوان تاكيد بيشتر مى فرمايد: ((و آنچه را از خوبيهاانفاق مى كنيد به شما تـحويل داده مى شود, و هرگز ستمى بر شما نخواهد شد)) (وماتنفقوا من خير يوف اليكم وانتم لا تظلمون ).
            يـعـنى گمان نكنيد كه از انفاق خود سود مختصرى مى بريد, بلكه تمام آنچه انفاق مى كنيد بطور كـامـل بـه شـمـا باز مى گرداند, آن هم در روزى كه شديدا به آن نيازمنديد, بنابراين هميشه در انفاقهاى خود كاملا دست و دل باز باشيد.
            البته نبايد تصور كرد كه سود انفاق تنها جنبه اخروى دارد, بلكه از نظر اين دنيا نيز به سود شماست هم از جنبه مادى و هم از جنبه معنوى !.
            آيـه 273ـ شـان نـزول : از امام باقر(ع ) نقل شده است كه : ((اين آيه در باره اصحاب ((صفه )) نازل شـده اسـت (اصحاب صفه در حدود چهارصد نفر از مسلمانان مكه و اطراف مدينه بودند كه هيچ مـنـزلـگاهى براى سكونت نداشتند از اين جهت در مسجد پيامبر سكنى گزيده بودند) ولى چون اقـامـت آنـهـا در مـسجد با شؤون مسجد سازگار نبود, دستور داده شد به صفه (سكوى بزرگ و وسـيـع ) كه در بيرون مسجد قرار داشت منتقل شوند آيه نازل شد و به مردم دستور داد كه به اين دسته ازبرادران خود از كمكهاى ممكن مضايقه نكنند, آنها هم چنين كردند.
            تفسير:.
            بهترين مورد انفاق ـ.
            در ايـن آيـه بـهـتـريـن مواردى كه انفاق در آنجا بايد صورت گيرد, بيان شده است , و آن كسانى هـسـتـنـد كـه داراى صـفـات سـه گـانه اى كه در اين آيه آمده است باشند در بيان اولين صفت مـى فرمايد: انفاق شما مخصوصا ((بايد براى كسانى باشدكه در راه خدا, محصور شده اند)) (للفقرا الذين احصروا فى سبيل اللّه ).
            يـعـنـى كـسانى كه به خاطر اشتغال به مساله جهاد در راه خدا و نبرد با دشمن ويادگيرى فنون جنگى از تلاش براى معاش و تامين هزينه زندگى بازمانده اند.
            سـپس براى تاكيد مى افزايد: ((همانها كه نمى توانند سفرى كنند)) و سرمايه اى به دست آورند (لا يستطيعون ضربا فى الا رض ).
            و در دومـين توصيف از آنان , مى فرمايد: ((كسانى كه افراد نادان و بى اطلاع آنها را از شدت عفاف , غنى مى پندارند)) (يحسبهم الجاهل اغنيا من التعفف ).
            ولى اين سخن به آن مفهوم نيست كه اين نيازمندان با شخصيت قابل شناخت نيستند لذا مى افزايد: ((آنها را از چهره هايشان مى شناسى )) (تعرفهم بسيماهم ).
            يعنى در چهره هايشان نشانه هايى از رنجهاى درونى وجود دارد كه براى افرادفهميده آشكار است آرى ! ((رنگ رخساره خبره مى دهد از سر درون )).
            و در سـومـيـن تـوصـيـف , مـى فرمايد: آنها چنان بزرگوارند كه ((هرگز چيزى بااصرار از مردم نمى خواهند)) (لا يسئلون الناس الحافا).
            معمول نيازمندان عادى اصرار در سؤال است ولى آنها يك نيازمند عادى نيستند.
            و در پـايان آيه , باز همگان را به انفاق از هرگونه خيرات خصوصا به افرادى كه داراى عزت نفس و طبع بلندند تشويق كرده , مى فرمايد: ((و هر چيز خوبى در راه خدا انفاق كنيد خداوند از آن آگاه است )) (وما تنفقوا من خير فان اللّه به عليم ).


            سؤال كردن بدون حاجت حرام است ـ.
            يـكـى از گناهان بزرگ تكدى و سؤال و تقاضاى از مردم بدون نياز است , و درروايات متعددى از ايـن كار, نكوهش شده در حديثى از پيغمبراكرم (ص ) مى خوانيم :لا تحل الصدقة لغني : ((صدقات براى افراد بى نياز حرام است )).
            آيه 274ـ شان نزول : در احاديث بسيارى آمده است كه اين آيه در باره على (ع ) نازل شده است زيرا آن حـضرت چهار درهم داشت , درهمى را در شب ودرهمى را در روز ودرهمى را آشكارا ودرهمى را نهان انفاق كرد واين آيه نازل شد.
            تفسير:.
            انفاق به هر شكل و صورت ـ.
            بـاز در ايـن آيـه سـخن از مساله ديگرى در ارتباط با انفاق در راه خداست و آن كيفيات مختلف و مـتنوع انفاق است , مى فرمايد: ((آنها كه اموال خود را در شب وروز, پنهان و آشكار, انفاق مى كنند پـاداشـشـان نـزد پـروردگارشان است )) (الذين ينفقون اموالهم بالليل والنهار سرا وعلانية فلهم اجرهم عند ربهم ).
            نـاگـفـتـه پـيـداست كه انتخاب اين روشهاى مختلف , رعايت شرايط بهتر براى انفاق است يعنى انـفاق كنندگان بايد در انفاق خود به هنگام شب يا روز, پنهان ياآشكار, جهات اخلاقى و اجتماعى را در نظر بگيرند.
            ممكن است مقدم داشتن شب بر روز, و پنهان بر آشكار (در آيه ) اشاره به اين باشد كه مخفى بودن انفاق بهتر است , هر چند در همه حال و به هر شكل , نبايدانفاق فراموش شود.
            مسلما چيزى كه نزد پروردگار است چيز كم يا كم ارزشى نخواهد بود, وتناسب با الطاف و عنايات پروردگار خواهد داشت .
            سپس مى افزايد: ((نه ترسى بر آنها است و نه غمگين مى شوند)) (ولا خوف عليهم ولا هم يحزنون ).
            زيـرا مـى دانـنـد در مـقـابـل چـيـزى كه از دست داده اند به مراتب بيشتر از فضل پروردگار واز بركات فردى واجتماعى آن دراين جهان وآن جهان بهره مند خواهند شد.
            (آيه 275).
            بلاى رباخوارى !.
            بـه دنـبـال بحث در باره انفاق در راه خدا و بذل مال براى حمايت از نيازمندان در اين آيه و دو آيه بـعـد, از مـساله رباخوارى كه درست بر ضد انفاق و يكى از عوامل مهم زندگى طبقاتى و طغيان اشـراف بود, سخن مى گويد نخست در يك تشبيه گوياو رسا, حال رباخواران را مجسم مى سازد, مـى فرمايد: ((كسانى كه ربا مى خورند, برنمى خيزند مگر مانند كسى كه بر اثر تماس شيطان با او ديـوانـه شـده )) و نـمـى تواندتعادل خود را حفظ كند, گاه به زمين مى خورد و گاه بر مى خيزد (الذين ياكلون الربوا لا يقومون الا كما يقوم الذى يتخبطه الشيطان من المس ).
            آرى ! ربـاخـواران كـه قـيـامـشـان در دنـيـا بـى رويـه و غـيرعاقلانه و آميخته با((ثروت اندوزى جنون آميز))است , در جهان ديگر نيز بسان ديوانگان محشورمى شوند.
            سـپـس بـه گـوشـه اى از منطق رباخواران اشاره كرده مى فرمايد: ((اين به خاطر آن است كه آنها گـفـتـنـد: بيع هم مانند ربا است )) و تفاوتى ميان اين دو نيست (ذلك بانهم قالوا انما البيع مثل الربوا).
            يـعـنـى : هـر دو از انـواع مـبادله است كه با رضايت طرفين انجام مى شود, ولى قرآن در پاسخ آنها مـى گويد: چگونه اين دو ممكن است يكسان باشد ((حال آن كه خداوند بيع را حلال كرده و ربا را حرام )) (واحل اللّه البيع وحرم الربوا).
            مـسـلـما اين تفاوت , دليل و فلسفه اى داشته كه خداوند حكيم به خاطر آن چنين حكمى را صادر كرده است , و عدم توضيح بيشتر قرآن در اين باره شايدبه خاطر وضوح آن بوده است .
            سـپـس راه را بـه روى تـوبـه كـاران باز گشوده , مى فرمايد: ((هركس اندرز الهى به او رسد و (از ربـاخـوارى ) خوددارى كند, سودهايى كه در سابق (قبل از حكم تحريم ربا) به دست آورده مال او اسـت و كار او به خدا واگذار مى شود)) و گذشته او را خداخواهد بخشيد (فمن جاه موعظة من ربه فانتهى فله ما سلف وامره الى اللّه ).
            ((اما كسانى كه (به خيره سرى ادامه دهند و) بازگردند (و اين گناه را همچنان ادامه دهند) آنها اهـل دوزخند و جاودانه در آن مى مانند)) (ومن عاد فاولئك اصحاب النارهم فيها خالدون ) به اين تـرتيب رباخوارى مستمر و دائم سبب مى شود كه آنها بدون ايمان از دنيا بروند و عاقبتشان تيره و تار گردد.
            (آيـه 276)ـ در ايـن آيـه مقايسه اى بين ربا و انفاق در راه خدا مى كند,مى فرمايد: ((خداوند ربا را نابود مى كند و صدقات را افزايش مى دهد)) (يمحق اللّه الربوا ويربى الصدقات ).
            سـپـس مـى افـزايد: ((و خداوند هيچ انسان بسيار ناسپاس گنهكار را (كه آن همه بركات انفاق را فراموش كرده و به سراغ آتش سوزان رباخوارى مى رود) دوست نمى دارد)) (واللّه لا يحب كل كفار اثيم ).
            جـمـلـه فـوق مـى گـويـد: ربـاخـواران نـه تنها با ترك انفاق و قرض الحسنه و صرف مال در راه نـيـازمـنديهاى عمومى شكر نعمتى كه خداوند به آنها ارزانى داشته به جاى نمى آورند بلكه آن را وسـيله هرگونه ظلم و ستم و گناه و فساد قرار مى دهند و طبيعى است كه خدا چنين كسانى را دوست نمى دارد.
            (آيـه 277)ـ در ايـن آيـه سـخـن از گروه با ايمانى مى گويد كه درست نقطه مقابل رباخوارانند, مـى فـرمـايـد: ((كـسـانـى كـه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند وزكات را پرداختند اجر و پـاداشـشـان نـزد خـداسـت , نه ترسى بر آنان است و نه غمگين مى شوند)) (ان الذين آمنوا وعملوا الصالحات واقاموا الصلوة وآتوا الزكوة لهم اجرهم عند ربهم ولا خوف عليهم ولا هم يحزنون ).
            در بـرابـر ربـاخـواران نـاسـپاس و گنهكار, كسانى كه در پرتو ايمان , خودپرستى راترك گفته و عـواطـف فـطـرى خود را زنده كرده و علاوه بر ارتباط با پروردگار وبرپاداشتن نماز, به كمك و حـمـايـت نيازمندان مى شتابند و از اين راه از تراكم ثروت وبه وجود آمدن اختلافات طبقاتى و به دنبال آن هزارگونه جنايت جلوگيرى مى كنندپاداش خود را نزد پروردگار خواهند داشت و در هر دو جهان از نتيجه عمل نيك خود بهره مند مى شوند.
            طـبـيـعـى است ديگر, عوامل اضطراب و دلهره براى اين دسته به وجود نمى آيدخطرى كه در راه سـرمـايـه داران مـفـت خوار بود و لعن و نفرينهايى كه به دنبال آن نثارآنها مى شد براى اين دسته نيست .
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • #51
              آيـه 278ـ شـان نـزول : پـس از نـزول آيه ربا ((خالدبن وليد)) خدمت پيامبراكرم (ص ) حاضر شده عرضه داشت : پدرم چون با ((طائفه ثقيف )) معاملات ربوى داشت و مطالباتش را وصول نكرده بود وصـيـت كـرده است مبلغى از سودهاى اموال او كه هنوز پرداخت نشده است تحويل بگيرم آيا اين عـمـل بـراى من جائزاست ؟ اين آيه و سه آيه بعد از آن نازل شد و مردم را به شدت از اين كار نهى كرد.
              تفسير:.
              رباخوارى يك گناه بى نظيرـ.
              در ايـن آيـه خـداونـد افـراد بـاايمان را مخاطب قرار داده و براى تاكيد بيشتر درمساله تحريم ربا مـى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا بپرهيزيد و آنچه ازربا باقى مانده رها كنيد اگر ايمان داريد)) (يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّه وذروا ما بقى من الربوا ان كنتم مؤمنين ).
              جالب اين كه : آيه فوق هم باايمان به خدا شروع شده و هم با ايمان ختم شده است ودر واقع تاكيدى است بر اين معنى كه رباخوارى باروح ايمان سازگارنيست .
              (آيـه 279)ـ در اين آيه لحن سخن را تغيير داده و پس از اندرزهايى كه درآيات پيشين گذشت با شدت با رباخواران برخورد كرده هشدار مى دهد كه اگر به كارخود همچنان ادامه دهند و در برابر حـق و عدالت تسليم نشوند و به مكيدن خون مردم محروم مشغول باشند, پيامبراسلام (ص ) ناچار است با توسل به جنگ جلوآنها را بگيرد, مى فرمايد: ((اگر چنين نمى كنيد بدانيد با جنگ با خدا و رسول اوروبرو خواهيد بود)) (فان لم تفعلوا فاذنـوا بحرب من اللّه ورسوله ).
              ايـن همان جنگى است كه طبق قانون فقاتلوا التى تبغى حتى تفئ الى امراللّه ((23))((با گروهى كه متجاوز است پيكار كنيد تا به فرمان خدا گردن نهد)) انجام مى گيرد.
              در هر حال از آيه بالا بر مى آيد كه حكومت اسلامى مى تواند با توسل به زورجلو رباخوارى را بگيرد سپس مى افزايد: اگر توبه كنيد سرمايه هاى شما از آن شمااست نه ستم مى كنيد, و نه ستم بر شما مى شود)) (وان تبتم فلكم رؤس اموالكم لا تظلمون ولا تظلمون ).
              يـعـنـى اگر توبه كنيد و دستگاه رباخوارى را برچينيد حق داريد سرمايه هاى اصلى خود را كه در دسـت مردم داريد (به استثناى سود) ازآنها جمع آورى كنيد واين قانون كاملا عادلانه است زيرا كه هـم از سـتـم كـردن شـما بر ديگران جلوگيرى مى كند وهم از ستم وارد شدن بر شما, و در اين صورت نه ظالم خواهيد بود و نه مظلوم .
              جـمـلـه لا تظلمون ولا تظلمون در حقيقت يك شعار وسيع پرمايه اسلامى است كه مى گويد: به هـمـان نـسبت كه مسلمانان بايد از ستمگرى بپرهيزند از تن دادن به ظلم و ستم نيز بايد اجتناب كنند اصولا اگر ستمكش نباشد ستمگر كمترپيدا مى شود!.
              (آيـه 280)ـ در ايـن آيـه مى فرمايد: ((اگر (بدهكار) داراى سختى و گرفتارى باشد او را تا هنگام توانايى مهلت دهيد)) (وان كان ذوعسرة فنظرة الى ميسرة ).
              در ايـن جـا يكى از حقوق بدهكاران را بيان مى فرمايد كه اگر آنها از پرداختن اصل بدهى خود (نه سود) نيز عاجز باشند, نه تنها نبايد به رسم جاهليت سودمضاعفى بر آنها بست و آنها را تحت فشار قـرار داد, بـلكه بايد براى پرداختن اصل بدهى نيز به آنها مهلت داده شود و اين يك قانون كلى در باره تمام بدهكاران است .
              و در پـايـان آيه مى فرمايد: ((و (چنانچه قدرت پرداخت ندارند) ببخشيد براى شما بهتر است اگر بدانيد)) (وان تصدقوا خير لكم ان كنتم تعلمون ).
              ايـن در واقـع گـامـى فراتر از مسائل حقوقى است , اين يك مساله اخلاقى وانسانى است كه بحث حـقـوقـى سـابـق را تـكميل مى كند و احساس كينه توزى و انتقام را به محبت و صميميت مبدل مى سازد.
              (آيـه 281)ـ در ايـن آيـه بـا يـك هـشدار شديد, مساله ربا را پايان مى دهد ومى فرمايد: ((از روزى بـپـرهيزيد كه در آن به سوى خدا باز مى گرديد)) (واتقوا يوماترجعون فيه الى اللّه ) ((سپس به هر كـس آنـچـه را انجام داده بازپس داده مى شود)) (ثم توفى كل نفس ما كسبت ) ((و به آنها ستمى نخواهد شد)) بلكه هر چه مى بينند نتيجه اعمال خودشان است (وهم لا يظلمون ).
              جـالب توجه اين كه در تفاسير نقل شده كه اين آيه آخرين آيه اى است كه برپيامبراسلام (ص ) نازل شده است و با توجه به مضمون آن اين موضوع هيچ بعيد به نظر نمى رسد.
              ((رباخوارى )) از نظر اخلاقى اثر فوق العاده بدى در روحيه وام گيرنده به جامى گذارد و كينه او را در دل خودش مى يابد و پيوند تعاون و همكارى اجتماعى رابين افراد و ملتها سست مى كند.
              در روايـات اسـلامـى در مـورد تـحـريـم ربـا مى خوانيم : هشام بن سالم مى گويد,امام صادق (ع ) فرمودند: انما حرم اللّه عزوجل الربوا لكيلا يمتنع الناس من اصطناع المعروف : ((خداوند ربا را حرام كرده تا مردم از كار نيك امتناع نورزند))((24)).
              (آيه 282) ـ.
              تنظيم اسناد تجارى در طولانى ترين آيه قرآن .
              بـعـد از بيان احكامى كه مربوط به انفاق در راه خدا و همچنين مساله رباخوارى بود در اين آيه كه طـولانـى تـريـن آيه قرآن است , احكام و مقررات دقيقى براى امور تجارى و اقتصادى بيان كرده تا سـرمايه ها هر چه بيشتر رشد طبيعى خودرا پيدا كنند و بن بست و اختلاف و نزاعى در ميان مردم رخ ندهد.
              در اين آيه نوزده دستور مهم در مورد داد و ستد مالى به ترتيب ذيل بيان شده است 1ـ در نخستين حكم مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه بدهى مدت دارى (به خاطر وام دادن يا معامله ) به يكديگر پيدا كنيد آن را بنويسيد))(يا ايها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين الى اجل مسمى فاكتبوه ).
              ضـمـنـا ازايـن تعبير, هم مساله مجاز بودن قرض ووام روشن مى شود و هم تعيين مدت براى وامها هـمـچـنين آيه مورد بحث شامل عموم بدهيهايى مى شود كه درمعاملات وجود دارد مانند سلف ونسيه , در عين اين كه قرض را هم شامل مى شود.
              2 و 3ـ سـپـس بـراى اين كه جلب اطمينان بيشترى شود, و قرارداد ازمداخلات احتمالى طرفين سـالـم بـماند, مى افزايد: ((بايد نويسنده اى از روى عدالت (سند بدهكارى را) بنويسد)) (وليكتب بينكم كاتب بالعدل ).
              بنابراين اين قرارداد بايد به وسيله شخص سومى تنظيم گردد و آن شخص عادل باشد.
              4ـ ((كـسـى كه قدرت بر نويسندگى دارد نبايد از نوشتن خوددارى كند وهمانطور كه خدا به او تعليم داده است بايد بنويسد)) (ولا ياب كاتب ان يكتب كماعلمه اللّه فليكتب ).
              يـعـنـى بـه پـاس اين موهبتى كه خدا به او داده نبايد از نوشتن قرارداد شانه خالى كند, بلكه بايد طرفين معامله را در اين امر مهم كمك نمايد.
              5ـ ((و آن كس كه حق بر ذمه اوست بايد املا كند)) (وليملل الذى عليه الحق ).
              6ـ ((بدهكار بايد از خدا بپرهيزد و چيزى را فروگذار نكند)) (وليتق اللّه ربه ولا يبخس منه شيئا).
              7ـ ((هـرگـاه كسى كه حق بر ذمه اوست (بدهكار) سفيه يا (از نظر عقل )ضعيف (و مجنون ) و يا (به خاطر لال بودن ) توانايى بر املا كردن ندارد, بايد ولى او املا كند)) (فان كان الذى عليه الحق سفيها او ضعيفا او لا يستطيع ان يمل هوفليملل وليه ).
              بـنـابـراين در مورد سه طايفه , ((ولى )) بايد املا كند, كسانى كه سفيه اند ونمى توانند ضرر و نفع خـويـش را تـشـخـيص دهند و امورمالى خويش را سر و سامان بخشند (هر چند ديوانه نباشند) و كسانى كه ديوانه اند يا از نظر فكرى ضعيفند وكم عقل مانند كودكان كم سن و سال و پيران فرتوت و كم هوش , و افراد گنگ و لال , ويا كسانى كه توانايى املا كردن را ندارند هرچند گنگ نباشند.
              از ايـن جمله احكام ديگرى نيز بطور ضمنى استفاده مى شود, از جمله ممنوع بودن تصرفات مالى سفيهان و ضعيف العقل ها و همچنين جواز دخالت ولى در اين گونه امور.
              8ـ ((ولى )) نيز بايد در املا و اعتراف به بدهى كسانى كه تحت ولايت اوهستند ((عدالت را رعايت كند)) (بالعدل ).
              9ـ سپس اضافه مى كند: ((علاوه بر اين دو شاهد بگيريد)) (واستشهدواشهيدين ).
              10 و 11ـ اين دو شاهد بايد ((از مردان شما باشد)) (من رجالكم ).
              يعنى هم بالغ , هم مسلمان باشند.
              12ـ ((و اگـر دو مـرد نـباشند كافى است يك مرد و دو زن شهادت دهند)) (فان لم يكونا رجلين فرجل وامراتان ).
              13ـ ((از كسانى كه مورد رضايت و اطمينان شما باشند)) (ممن ترضون من الشهدا).
              از اين جمله مساله عادل بودن و مورد اعتماد و اطمينان بودن شهود, استفاده مى شود.
              14ـ در صـورتى كه شهود مركب از دو مرد باشند هر كدام مى توانند مستقلاشهادت بدهند اما در صـورتى كه يك مرد و دو زن باشند, بايد آن دو زن به اتفاق يكديگر ادا شهادت كنند ((تا اگر يكى انحرافى يافت , ديگرى به او يادآورى كند))(ان تضل احديهما فتذكر احديهما الا خرى ).
              زيـرا زنان به خاطر عواطف قوى ممكن است تحت تاثير واقع شوند, و به هنگام ادا شهادت به خاطر فراموشى يا جهات ديگر, مسير صحيح را طى نكنند.
              15ـ يـكـى ديـگـر از احـكام اين باب اين است كه ((هرگاه , شهود را (براى تحمل شهادت ) دعوت كنند, خوددارى ننمايند)) (ولا ياب الشهدا اذا ما دعوا).
              بنابراين تحمل شهادت به هنگام دعوت براى اين كار, واجب است .
              16ـ بـدهـى كـم باشد يا زياد بايد آن را نوشت چرا كه سلامت روابط اقتصادى كه مورد نظر اسلام اسـت ايـجاب مى كند كه در قراردادهاى مربوط به بدهكاريهاى كوچك نيز از نوشتن سند كوتاهى نشود, و لذا در جمله بعد مى فرمايد: ((و از نوشتن (بدهى ) كوچك يا بزرگى كه داراى مدت است ملول و خسته نشويد)) (ولا تسئمواان تكتبوه صغيرا او كبيرا الى اجله ).
              سپس مى افزايد: ((اين در نزد خدا به عدالت نزديكتر و براى شهادت مستقيم تر, و براى جلوگيرى از شك و ترديد بهتر است )) (ذلكم اقسط عنداللّه واقوم للشهادة وادنى الا ترتابوا).
              در واقـع ايـن جـمـله اشاره به فلسفه احكام فوق در مورد نوشتن اسنادمعاملاتى است و به خوبى نشان مى دهد كه اسناد تنظيم شده مى تواند به عنوان شاهد و مدرك مورد توجه قضات قرار گيرد .
              17ـ سپس يك مورد را از اين حكم استثنا كرده مى فرمايد: ((مگر اين كه دادو ستد نقدى باشد كه (جـنس و قيمت را) در ميان خود دست به دست كنيد, در آن صورت گناهى بر شما نيست كه آن را ننويسيد)) (الا ان تكون تجارة حاضرة تديرونها بينكم فليس عليكم جناح الا تكتبوها).
              18ـ در معامله نقدى گرچه تنظيم سند و نوشتن آن لازم نيست ولى شاهدگرفتن براى آن بهتر اسـت , زيـرا جلو اختلافات احتمالى آينده را مى گيرد لذامى فرمايد: ((هنگامى كه خريد و فروش (نقدى ) مى كنيد, شاهد بگيريد)) (واشهدوااذا تبايعتم ).
              19ـ در آخـريـن حكمى كه در اين آيه ذكر شده مى فرمايد: ((هيچ گاه نبايدنويسنده سند و شهود (به خاطر اداى حق و عدالت ) مورد ضرر و آزار قرار گيرند))(ولا يضار كاتب ولا شهيد).
              ((كه اگر چنين كنيد از فرمان خدا خارج شديد)) (فانه فسوق بكم ).
              و در پايان آيه , بعد از ذكر آن همه احكام , مردم را دعوت به تقوا و پرهيزكارى و امتثال اوامر خداوند مى كند (واتقوااللّه ).
              و سـپـس يادآورى مى نمايد كه ((خداوند آنچه مورد نياز شما در زندگى مادى ومعنوى است به شما تعليم مى دهد)) (ويعلمكم اللّه ).
              قـرارگـرفـتـن دو جـمـلـه فـوق در كـنار يكديگر اين مفهوم را مى رساند كه تقواوپرهيزگارى وخداپرستى اثر عميقى درآگاهى وروشن بينى وفزونى علم ودانش دارد.
              ((و او از هـمـه مـصـالـح و مـفـاسـد مردم آگاه است و آنچه خير و صلاح آنهاست براى آنها مقرر مى دارد)) (واللّه بكل شى عليم ).
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • #52
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • #53
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • #54
                    آرى ! آنها كه چشم بصيرت دارند, و حقيقت را آنچنان كه هست مى بينند ازاين پيروزى همه جانبه افراد با ايمان درس عبرت مى گيرند و مى دانند سرمايه اصلى پيروزى ايمان است و ايمان .
                    (آيـه 14)ـ در آيـات گـذشته سخن از كسانى بود كه تكيه بر اموال وفرزندانشان در زندگى دنيا داشتند و به آن مغرور شدند و خود را از خدا بى نيازدانستند, اين آيه در حقيقت تكميلى است بر آن سـخـن , مـى فـرمايد: ((امور موردعلاقه , از جمله زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهاى ممتاز وچهارپايان و زراعت و كشاورزى در نظر مردم جلوه داد ه شده است )) تا به وسيله آن آزمـايـش شـونـد (زين للناس حب الشهوات من النسا والبنين والقناطير المقنطرة من الذهب والفضة والخيل المسومة والا نعام والحرث ).
                    در تـفـسـيـر آيه آنچه صحيح بنظر مى رسد اين است كه زينت دهنده خداونداست زيرا اوست كه عشق به فرزندان و مال و ثروت را در نهاد آدمى ايجاد كرده تا اورا آزمايش كند و در مسير تكامل و تربيت به پيش ببرد.
                    ((ولـى ايـنـها سرمايه هاى زندگى دنيا است , (و هرگز نبايد هدف اصلى انسان راتشكيل دهد) و سـرانـجـام نـيـك (و زندگى جاويدان ) نزد خداست )) (ذلك متاع الحيوة الدنيا واللّه عنده حسن المب ).
                    درست است كه بدون اين وسايل , نمى توان زندگى كرد, و حتى پيمودن راه معنويت و سعادت نيز بدون وسايل مادى غيرممكن است اما استفاده كردن از آنهادر اين مسير مطلبى است , و دلبستگى فوق العاده و پرستش آنها و هدف نهايى بودن مطلب ديگر ـ دقت كنيد.
                    (آيـه 15)ـ بـا توجه به آنچه در آيه قبل در باره اشيا مورد علاقه انسان در زندگى مادى دنيا آمده بـود در ايـنـجا در يك مقايسه , اشاره به مواهب فوق العاده خداوند درجهان آخرت و بالاخره قوس صعودى تكامل انسان كرده مى فرمايد: ((بگو: آيا شمارا از چيزى آگاه كنم كه از اين (سرمايه هاى مادى ) بهتر است )) (قل اؤنبئكم بخير من ذلكم ).
                    سـپـس به شرح آن پرداخته مى افزايد: ((براى كسانى كه تقوا پيشه كرده اند درنزد پروردگارشان بـاغـهـايـى از بـهـشـت اسـت كه نهرها از زير درختانش جارى است هميشه در آن خواهند بود, و هـمـسرانى پاكيزه و (از همه بالاتر) خوشنودى خداوندنصيب آنها مى شود, و خدا به بندگان بينا است )) (للذين اتقوا عند ربهم جنات تجرى من تحتها الا نهار خالدين فيها وازواج مطهرة ورضوان من اللّه واللّه بصيربالعباد).
                    قرآن مجيد در اين آيه , به افراد با ايمان اعلام مى كند كه اگر به زندگى حلال دنيا قناعت كنند و از لذات نامشروع و هوسهاى سركش و ظلم و ستم به ديگران بپرهيزند, خداوند لذاتى برتر و بالاتر در جهت مادى و معنوى كه از هرگونه عيب ونقص پاك و پاكيزه است نصيب آنها خواهد كرد.
                    (آيـه 16)ـ در ايـن آيـه به معرفى بندگان پرهيزكار كه در آيه قبل به آن اشاره شده بود پرداخته و شش صفت ممتاز براى آنها بر مى شمرد.
                    1ـ نـخـسـت اين كه : آنان با تمام دل و جان متوجه پروردگار خويشند و ايمان ,قلب آنها را روشن سـاخـته و به همين دليل در برابر اعمال خويش به شدت احساس مسؤوليت مى كنند, مى فرمايد: ((همان كسانى كه مى گويند پروردگارا ! ما ايمان آورده ايم , گناهان ما را ببخش و ما را از عذاب آتش نگاهدار)) (الذين يقولون ربنااننا آمنا فاغفرلنا ذنوبنا وقنا عذاب النار).
                    2ـ ((آنها كه صبر و استقامت دارند)) (الصابرين ).
                    و در برابر حوادث سخت كه در مسير اطاعت پروردگار پيش مى آيد, وهمچنين در برابر گناهان و بـه هـنـگام پيش آمدن شدايد و گرفتاريهاى فردى واجتماعى , شكيبايى و ايستادگى به خرج مى دهند.
                    3ـ ((آنـهـا كـه راسـتـگو و درست كردارند)) و آنچه در باطن به آن معتقدند در ظاهربه آن عمل مى كنند و از نفاق و دروغ و تقلب و خيانت دورند (والصادقين ).
                    4ـ ((آنها كه خاضع و فروتن هستند)) و در طريق بندگى و عبوديت خدا بر اين كار مداومت دارند (والقانتين ).
                    5ـ ((آنها كه در راه خدا انفاق مى كنند)) نه تنها از اموال , بلكه از تمام مواهب مادى و معنوى كه در اختيار دارند به نيازمندان مى بخشند (والمنفقين ).
                    6ـ ((و آنها كه سحرگاهان , استغفار و طلب آمرزش مى كنند)) (والمستغفرين بالا سحار).
                    در آن هنگام كه چشمهاى غافلان و بى خبران در خواب است و غوغاهاى جهان مادى فرونشسته و به همين دليل حالت حضور قلب و توجه خاص به ارزشهاى اصيل در قلب مردان خدا زنده مى شود به پا مى خيزند و در پيشگاه باعظمتش سجده مى كنند و از گناهان خود آمرزش مى طلبند و محو انوار جلال كبريايى او مى شوند.
                    در حديثى از امام صادق (ع ) در تفسير اين آيه مى خوانيم كه فرمود: ((هر كس در نماز وتر (آخرين ركـعـت نـماز شب ) هفتاد بار بگويد (استغفراللّه ربى واتوب اليه )و تا يكسال اين عمل را ادامه دهد خـداوند او را از استغفاركنندگان در سحر((والمستغفرين بالا سحار)) قرار مى دهد واورامشمول عفو ورحمت خود مى سازد)).
                    (آيـه 1ـ بـه دنـبـال بحثى كه در باره مؤمنان راستين در آيات قبل آمده بود دراين آيه اشاره به گـوشـه اى از دلايـل توحيد و خداشناسى و بيان روشنى اين راه پرداخته مى گويد: ((خداوند (با ايـجاد نظام شگرف عالم هستى ) گواهى مى دهد كه معبودى جز او نيست )) (شهداللّه انه لا اله الا هو).
                    ((و نيز فرشتگان و صاحبان علم و دانشمندان (هر كدام به گونه اى و با استنادبه دليل و آيه اى ) به اين امر گواهى مى دهند)) (والملائكة واولوا العلم ).
                    ((ايـن در حالى است كه خداوند قيام به عدالت در جهان هستى فرموده )) كه اين عدالت نيز نشانه بارز وجود اوست (قائما بالقسط).
                    آرى ! با اين اوصاف كه گفته شد ((هيچ معبودى جز او نيست كه هم توانا و هم حكيم است )) (لااله الا هوالعزيز الحكيم ).
                    بنابراين شما هم با خداوند و فرشتگان و دانشمندان همصدا شويد و نغمه توحيد سر دهيد.
                    ايـن آيـه از آياتى است كه همواره مورد توجه رسول اكرم (ص ) بوده و كرارا درمواقع مختلف آن را تـلاوت مى فرمود زبيربن عوام مى گويد: ((شب عرفه در خدمت رسول خدا(ص ) بودم , شنيدم كه مكررا اين آيه را مى خواند)).
                    (آيه 19) ـ.
                    روح دين همان تسليم در برابر حق است !.
                    بعد از بيان يگانگى معبود به يگانگى دين پرداخته مى فرمايد: ((دين در نزدخدا, اسلام است )) (ان الدين عنداللّه الا سلام ).
                    يـعـنى آيين حقيقى در پيشگاه خدا همان تسليم در برابر فرمان اوست , و درواقع روح دين در هر عصر و زمان چيزى جز تسليم در برابر حق نبوده و نخواهدبود.
                    سـپـس به بيان سرچشمه اختلافهاى مذهبى كه على رغم وحدت حقيقى دين الهى به وجود آمده مى پردازد و مى فرمايد: ((آنها كه كتاب آسمانى به آنها داده شده بود در آن اختلاف نكردند مگر بعد از آن كه آگاهى و علم به سراغشان آمد و اين اختلاف به خاطر ظلم و ستم در ميان آنها بود)) (وما اختلف الذين اوتوا الكتاب الا من بعد ما جاهم العلم بغيا بينهم ).
                    بـنـابـرايـن ظهور اختلاف اولا بعد از علم و آگاهى بود و ثانيا انگيزه اى جزطغيان و ظلم و حسد نداشت .
                    مثلا پيامبراسلام (ص ) علاوه بر معجزات آشكار, از جمله قرآن مجيد و دلايل روشنى كه در متن اين آيـيـن آمـده , اوصـاف و مـشخصاتش در كتب آسمانى پيشين كه بخشهايى از آن در دست يهود و نـصـارى وجـود داشـت بـيـان شـده بود و به همين دليل دانشمندان آنها قبل از ظهور او بشارت ظـهورش را با شوق و تاكيد فراوان مى دادند,اما همين كه مبعوث شد چون منافع خود را در خطر مـى ديـدنـد از روى طـغـيـان و ظـلم و حسد همه را ناديده گرفتند به همين دليل در پايان آيه سرنوشت آنها و امثال آنهارا بيان كرده مى گويد: ((هر كس به آيات خدا كفر ورزد (خدا حساب او را مى رسدزيرا) خداوند حسابش سريع است )) (ومن يكفر بيات اللّه فان اللّه سريع الحساب ).
                    آرى ! كـسـانى كه آيات الهى را بازيچه هوسهاى خود قرار دهند, نتيجه كارخود را در دنيا و آخرت مى بينند.
                    (آيـه 20)ـ بـه دنـبال بيان سرچشمه اختلافات دينى به گوشه اى از اين اختلاف كه همان بحث و جـدال يـهود و نصارى , با پيامبر اسلام (ص ) بود در اين آيه اشاره مى كند مى فرمايد: ((اگر با تو, به گـفـتـگـو و سـتـيـز بـرخيزند (با آنها) مجادله نكن وبگو: من و پيروانم در برابر خداوند, تسليم شده ايم )) (فان حاجوك فقل اسلمت وجهى للّه ومن اتبعن ).
                    خـداوند در اين آيه به پيامبرش دستور مى دهد كه از بحث و مجادله با آنهادورى كن و به جاى آن بـراى راهـنمايى و قطع مخاصمه ((بگو: به آنها كه اهل كتاب هستند (يهود و نصارى ) و همچنين درس نـخـوانـده ها (مشركان ) آيا شما هم (همچون من كه تسليم فرمان حقم ) تسليم شده ايد))؟ (وقل للذين اوتوا الكتاب والا ميين اسلمتم ).
                    ((اگـر براستى تسليم شوند هدايت يافته اند, و اگر روى گردان شوند و سرپيچى كنند بر تو ابلاغ (رسـالـت ) اسـت )) و تـو مـسؤول اعمال آنها نيستى (فان اسلموا فقداهتدوا وان تولوا فانما عليك البلاغ ).
                    بديهى است منظور تسليم زبانى و ادعايى نيست , بلكه منظور تسليم حقيقى و عملى در برابر حق است .
                    و در پايان آيه مى فرمايد: ((خداوند به اعمال و افكار بندگان خود بيناست ))(واللّه بصير بالعباد).
                    از ايـن آيـه بـه خوبى روشن مى شود كه روش پيامبر(ص ) هرگز تحميل فكر وعقيده نبوده است بـلـكـه كـوشـش و مجاهدت داشته كه حقايق بر مردم روشن شود وسپس آنان را به حال خود وا مى گذاشته كه خودشان تصميم لازم را در پيروى از حق بگيرند.
                    (آيـه 21)ـ در تـعـقـيـب آيـه قـبـل كه بطور ضمنى نشان مى داد يهود و نصارى ومشركانى كه با پـيـامـبـراسـلام (ص ) بـه گفتگو و ستيز برخاسته بودند تسليم حق نبودنددر اين آيه به بعضى از نـشانه هاى اين مساله اشاره مى كند مى فرمايد: ((كسانى كه به آيات خدا كافر مى شوند, و پيامبران را بـه نـاحـق مـى كـشـنـد و (هـمچنين ) كسانى را ازمردم كه امر به عدل و داد مى كنند به قتل مـى رسـانند, آنها را به مجازات دردناك (الهى ) بشارت بده )) (ان الذين يكفرون بيات اللّه ويقتلون النبيين بغير حق ويقتلون الذين يامرون بالقسط من الناس فبشرهم بعذاب اليم ).
                    در ايـن آيه به سه گناه بزرگ آنها اشاره شده كه ثابت مى كند آنها تسليم فرمان حق نيستند, بلكه صداى حق گويان را در گلو خفه مى كنند.
                    (آيـه 22)ـ در آيـه قـبل به يك كيفر آنها (عذاب اليم ) اشاره شد, و در اين آيه به دو كيفر ديگر آنها اشـاره مـى فـرمايد: ((آنها كسانى هستند كه اعمال نيكشان در دنيا وآخرت نابود گشته )) و اگر اعـمـال نـيـكى انجام داده اند تحت تاثير گناهان بزرگ آنان اثرخود را از دست داده است (اولئك الذين حبطت اعمالهم فى الدنيا والا خرة ).
                    ديـگـر ايـن كه ((آنها در برابر مجازاتهاى سخت الهى هيچ يار و ياور (وشفاعت كننده اى ) ندارند)) (وما لهم من ناصرين ).
                    آيه 23ـ شان نزول : از ابن عباس نقل شده كه : در عصر پيامبر(ص ) زن ومردى از يهود مرتكب زناى مـحصنه شدند با اين كه در تورات دستور مجازات سنگباران در باره اين چنين اشخاص داده شده بود, چون آنها از طبقه اشراف بودندبزرگان يهود از اجراى اين دستور در مورد آنها سر باز زدند و پيشنهاد شد كه به پيامبراسلام (ص ) مراجعه كرده داورى طلبند.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • #55
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • #56

                        (آيه 33)اين آيه سرآغازى است براى بيان سرگذشت مريم و اشاره اى به مقامات اجداد او و نمونه بارزى است از محبت واقعى به پروردگار و ظهور آثار اين محبت در عمل , كه در آيات گذشته به آن اشـاره شده بود, نخست مى فرمايد(خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر عالميان برگزيد) (ان اللّه اصطفى آدم ونوحا وآل ابرهيم وآل عمران على العالمين ).
                        ممكن است اين گزينش , تكوينى باشد و يا تشريعى , به اين معنى كه خداوندآفرينش آنها را از آغاز, آفـريـنـش مـمـتـازى قـرار داد, هر چند با داشتن آفرينش ممتاز بااراده و اختيار خود راه حق را پـيـمودند, سپس به خاطر اطاعت فرمان خدا و كوشش در راه هدايت انسانها, امتيازهاى جديدى كسب كردند كه با امتياز ذاتى آنها آميخته شد.
                        (آيـه 34)در ايـن آيه مى افزايد: (آنها فرزندان و دودمانى بودند كه بعضى ازبعضى ديگر گرفته شده بودند) (ذرية بعضها من بعض ).
                        ايـن بـرگـزيدگان الهى از نظر اسلام و پاكى و تقوا و مجاهده براى راهنمايى بشرهمانند يكديگر بودند.
                        و در پـايـان آيـه اشـاره بـه اين حقيقت مى كند كه خداوند مراقب كوششها وتلاشهاى آنها بوده , و سـخـنانشان را شنيده است و از اعمالشان آگاه است مى فرمايد(خداوند شنوا و داناست )) (واللّه سميع عليم ).
                        در آيـات فـوق عـلاوه بـر آدم , بـه تمام پيامبران اولواالعزم اشاره شده است نام نوح صريحا آمده , و آل ابراهيم هم خود او و هم موسى و عيسى و پيامبراسلام (ص )را شامل مى شود.
                        (آيـه 35)بـه دنـبـال اشـاره اى كه به عظمت آل عمران در آيات قبل آمده بوددر اينجا, سخن از عمران و دخترش مريم به ميان مى آورد و بطور فشرده چگونگى تولد و پرورش و بعضى از حوادث مهم زندگى اين بانوى بزرگ را بيان مى كند.
                        از بـعـضى روايات استفاده مى شود كه خداوند به عمران وحى فرستاده بود كه پسرى به او خواهد داد كه به عنوان پيامبر به سوى بنى اسرائيل فرستاده مى شود اواين جريان را با همسر خود ((حنه )) در ميان گذاشت لذا هنگامى كه او باردار شدتصور كرد فرزند مزبور همان است كه در رحم دارد بى خبر از اين كه كسى كه در رحم اوست مادر آن فرزند (مريم ) مى باشد و به همين دليل نذر كرد كـه پـسـر را خدمتگزارخانه خدا (بيت المقدس ) نمايد, اما به هنگام تولد مشاهده كرد كه دختر است .
                        در ايـن آيـه مى فرمايد: به ياد آريد ((هنگامى را كه همسر عمران گفت :خداوندا! آنچه را در رحم دارم بـراى تو نذر كردم كه محرر (و آزاد براى خدمت خانه تو) باشد آن را از من بپذير كه تو شنوا و دانايى )) (اذ قالت امرات عمران رب انى نذرت لك ما فى بطنى محررا فتقبل منى انك انت السميع العليم ).
                        (آيـه 36)سـپـس مـى افـزايد: ((هنگامى كه فرزند خود را به دنيا آورد (او را دختريافت ) گفت : پـروردگارا! من او را دختر آوردم )) (فلما وضعتها قالت رب انى وضعتهاانثى ) ((البته خدا از آنچه او بـه دنـيـا آورده بود آگاهتر بود)) (واللّه اعلم بما وضعت )سپس افزود: ((تو مى دانى كه دختر و پسر (براى هدفى كه من نذر كرده ام ) يكسان نيستند)) (وليس الذكر كالا نثى ).
                        دخـتـر, پـس از بـلوغ , عادت ماهانه دارد و نمى تواند در مسجد بماند, به علاوه نيروى جسمى آنها يكسان نيست و نيز مسائل مربوط به حجاب و باردارى و وضع حمل , ادامه اين خدمت را براى دختر مشكل مى سازد و لذا هميشه پسران را نذرمى كردند.
                        سـپـس افـزود: ((مـن او را مريم نام گذاردم و او و فرزندانش را از (وسوسه هاى )شيطان رجيم و رانـده شده (از درگاه خدا) در پناه تو قرار مى دهم )) (وانى سميتها مريم وانى اعيذها بك وذريتها من الشيطان الرجيم ).
                        مـريـم در لغت , زن عبادتكار و خدمتگزار است و از آنجا كه اين نامگذارى به وسيله مادرش بعد از وضـع حـمـل انـجـام شـد, نهايت عشق و علاقه اين مادر با ايمان را براى وقف فرزندش در مسير بندگى و عبادت خدا نشان مى دهد.
                        (آيه 37)اين آيه ادامه بحث آيه قبل در باره سرگذشت مريم است ,مى فرمايد: ((پروردگارش او را بـه طرز نيكويى پذيرفت و بطور شايسته اى (گياه وجود) او را رويانيد و پرورش داد)) (فتقبلها ربها بقبول حسن وانبتها نباتا حسنا).
                        جـمـلـه اخـيـر اشـاره بـه نـكته لطيفى دارد و آن اينكه كار خداوند, انبات ورويانيدن است يعنى هـمـان گونه كه در درون بذر گلها و گياهان استعدادهايى نهفته است , در درون وجود آدمى و اعـمـاق روح و فـطرت او نيز همه گونه استعدادهاى عالى نهفته شده است كه اگر انسان خود را تـحـت تـربـيـت مـربيان الهى كه باغبانهاى باغستان جهان انسانيتند قرار دهد, به سرعت پرورش مى يابد و آن استعدادهاى خداداد آشكار مى شود.
                        سپس مى افزايد: ((خداوند زكريا را سرپرست و كفيل او قرار داد)) (وكفلهازكريا).
                        هـر چه بر سن مريم افزوده مى شد, آثار عظمت و جلال در وى نمايانترمى گشت و به جايى رسيد كه قرآن در ادامه اين آيه در باره او مى گويد: ((هر زمان زكريا وارد محراب او مى شد غذاى جالب خاصى نزد او مى يافت )) (كلما دخل عليهازكريا المحراب وجد عندها رزقا).
                        زكريا از روى تعجب , روزى (به او گفت اين غذا را از كجا آوردى )! (قال يامريم انى لك هذا).
                        مـريـم در جـواب ((گـفـت : ايـن از طـرف خـداسـت و اوسـت كـه هـر كـس راـب جعت ى ور زا ايركز بخواهدبى حساب روزى مى دهد)) (قالت هو من عنداللّه ان اللّه يرزق من يشا بغير حساب ).
                        از روايات متعددى استفاده مى شود كه آن غذا يك نوع ميوه بهشتى بوده كه در غير فصل , در كنار مـحراب مريم به فرمان پروردگار حاضر مى شده است و اين موضوع جاى تعجب نيست كه خدا از بنده پرهيزگارش اين چنين پذيرايى كند!
                        (آيـه 3از ايـن به بعد گوشه اى از زندگى پيامبرالهى , زكريا را در ارتباط باداستان مريم بيان مى كند.
                        هـمـسـر زكريا و مادر مريم خواهر يكديگر بودند و اتفاقا هر دو در آغاز, نازا وعقيم بودند با اين كه سـالـيـان درازى از عـمر زكريا و همسرش گذشته و از نظرمعيارهاى طبيعى بسيار بعيد به نظر مى رسيد كه صاحب فرزندى شود, با ايمان به قدرت پروردگار و مشاهده وجود ميوه هاى تازه در غـيـر فـصل , قلب او لبريز از اميدگشت كه شايد در فصل پيرى , ميوه فرزند بر شاخسار وجودش آشكار شود, به همين دليل هنگامى كه مشغول نيايش بود از خداوند تقاضاى فرزند كرد, آن گونه كـه قـرآن در ايـن آيـه مـى گـويـد: ((در ايـن هـنـگـام زكـريـا پـروردگـار خـويش را خواند و گفت :پروردگارا! فرزند پاكيزه اى از سوى خودت به من (نيز) عطا فرما كه تو دعا رامى شنوى )) و اجابت مى كنى (هنالك دعا زكريا ربه قال رب هب لى من لدنك ذرية طيبة انك سميع الدعا).
                        (آيه 39)((در اين موقع فرشتگان به هنگامى كه او در محراب ايستاده ومشغول نيايش بود, وى را صـدا زدنـد كـه خـداوند تو را به يحيى بشارت مى دهد, درحالى كه كلمه خدا (حضرت مسيح ) را تـصـديـق مـى كـنـد و آقا و رهبر خواهد بود, ازهوى و هوس بر كنار و پيامبرى از صالحان است )) (فـنـادته الملائكة وهو قائم يصلى فى المحراب ان اللّه يبشرك بيحيى مصدقا بكلمة من اللّه وسيدا وحصورا ونبيا من الصالحين ).
                        نـه تنها خداوند اجابت دعاى او را به وسيله فرشتگان خبر داد, بلكه پنج وصف از اوصاف اين فرزند پاكيزه را بيان داشت .
                        (آيه 40)زكريا از شنيدن اين بشارت , غرق شادى و سرور شد و در عين حال نتوانست شگفتى خود را از چـنـين موضوعى پنهان كند, ((عرض كرد پروردگارا!چگونه ممكن است فرزندى براى من بـاشد در حالى كه پيرى به من رسيده وهمسرم نازاست )) (قال رب انى يكون لى غلام وقد بلغنى الكبر وامراتى عاقر).
                        در ايـنـجـا خـداونـد بـه او پـاسـخ داد و ((فرمود: اين گونه خداوند هر كارى را كه بخواهد انجام مى دهد)) (قال كذلك اللّه يفعل ما يشا).
                        و با اين پاسخ كوتاه كه تكيه بر نفوذ اراده ومشيت الهى داشت ,زكريا قانع شد.
                        (آيه 41)در اينجا زكريا تقاضاى نشانه اى بر اين بشارت مى كند, تا قلبش مالامال از اطمينان شود همان گونه كه ابراهيم خليل تقاضاى مشاهده صحنه معادبراى آرامش هر چه بيشتر قلب مى نمود زكريا عرضه داشت : ((پروردگارا ! نشانه اى براى من قرار ده )) (قال رب اجعل لى آية ).
                        در پـاسـخ خـداونـد بـه او ((گفت : نشانه تو آن است كه سه روز با مردم جز به اشاره و رمز سخن نـخـواهـى گـفت )) و زبان تو بدون هيچ عيب و علت براى گفتگوى بامردم از كار مى افتد (قال آيتك الا تكلم الناس ثلثة ايام الا رمزا).
                        ((ولـى پـروردگـار خـود را (بـه شكرانه اين نعمت ) بسيار ياد كن و هنگام شب وصبحگاهان او را تسبيح گوى )) (واذكر ربك كثيرا وسبح بالعشى والا بكار).
                        بـه اين ترتيب خداوند درخواست زكريا را پذيرفت و سه شبانه روز زبان اوبدون هيچ عامل طبيعى از سـخـن گـفتن با مردم باز ماند در حالى كه به ذكر خدا مترنم بود, اين وضع عجيب نشانه اى از قـدرت پروردگار بر همه چيز بود, خدايى كه مى تواند زبان بسته را به هنگام ذكرش بگشايد, قادر است از رحم عقيم و بسته ,فرزندى با ايمان كه مظهر ياد پروردگار باشد به وجود آورد.
                        (آيـه 42)قـرآن بار ديگر به داستان مريم باز مى گردد, و از دوران شكوفايى او سخن مى گويد و مقامات والاى او را بر مى شمرد.
                        نـخـسـت از گـفـتـگـوى فـرشتگان با مريم , بحث مى كند, مى فرمايد: به ياد آور((هنگامى را كه فـرشـتـگـان گفتند: اى مريم ! خدا تو را برگزيده و پاك ساخته و بر تمام زنان جهان برترى داده است )) (واذ قالت الملائكة يا مريم ان اللّه اصطفيك وطهرك واصطفيك على نسا العالمين ).
                        و ايـن بـرگزيدگى و برترى مريم بر تمام زنان جهان , نبود جز در سايه تقوا وپرهيزگارى آرى او برگزيده شده تا پيامبرى همچون عيساى مسيح به دنيا آورد.
                        (آيه 43)در اين آيه سخن از خطاب ديگرى از فرشتگان به مريم است ,مى گويند: ((اى مريم ! (به شكرانه اين نعمتهاى بزرگ ) براى پروردگارت سجده كن وهمراه ركوع كنندگان ركوع نما)) (يا مريم اقنتى لربك واسجدى واركعى مع الركعين ).
                        (آيـه 44)ايـن آيـه اشاره به گوشه ديگرى از داستان مريم مى كند و مى گويد(آنچه را در باره سـرگـذشـت مـريم و زكريا براى تو بيان كرديم از خبرهاى غيبى است كه به تو وحى مى كنيم )) (ذلك من انبا الغيب نوحيه اليك ).
                        زيـرا اين داستانها به اين صورت (صحيح و خالى از هرگونه خرافه ) درهيچ يك از كتب پيشين كه تحريف يافته است , وجود ندارد و سند آن تنها وحى آسمانى قرآن است .
                        سـپـس در ادامه اين سخن مى گويد: ((در آن هنگام كه آنها قلمهاى خود را براى (قرعه كشى و ) تعيين سرپرستى مريم در آب مى افكندند, تو حاضر نبودى و نيز به هنگامى كه (علماى بنى اسرائيل بـراى كـسـب افـتـخار سرپرستى او) با هم كشمكش داشتند حضور نداشتى )) و ما همه اينها را از طـريـق وحـى به تو گفتيم (وما كنت لديهم اذ يلقون اقلامهم ايهم يكفل مريم وما كنت لديهم اذ يختصمون ).
                        از ايـن آيه و آياتى كه در سوره صافات در باره يونس آمده استفاده مى شود كه براى حل مشكل و يا در هـنگام مشاجره و نزاع و هنگامى كه كار به بن بست كامل مى رسد و هيچ راهى براى پايان دادن به نزاع ديده نمى شود مى توان از ((قرعه ))استمداد جست .
                        (آيـه 45)از ايـن آيـه به بعد به بخش ديگرى از زندگى مريم يعنى جريان تولدفرزندش حضرت مـسـيـح (ع ) مى پردازد, نخست مى فرمايد: ((به يادآور: هنگامى را كه فرشتگان گفتند: اى مريم ! خـداونـد تـو را بـه كـلـمـه اى (وجود باعظمتى ) ازسوى خودش بشارت مى دهد كه نامش مسيح , عـيـسـى (ع ) پـسر مريم است )) (اذ قالت الملائكة يا مريم ان اللّه يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسى ابن مريم ).
                        ((در حـالـى كه هم در اين جهان و هم در جهان ديگر, آبرومند و با شخصيت واز مقربان (درگاه خدا) خواهد بود)) (وجيها فى الدنيا والا خرة ومن المقربين ).
                        (آيه 46)در اين آيه به يكى از فضايل و معجزات حضرت مسيح (ع ) اشاره مى كند مى گويد: ((او با مـردم در گـهواره , و در حال كهولت (ميانسال شدن ) سخن خواهد گفت و او از صالحان است )) (ويكلم الناس فى المهد وكهلا ومن الصالحين ).
                        ذكـر ((فى المهد)) و ((كهلا )) ممكن است اشاره به اين باشد كه او در گهواره همان گونه سخن مـى گـفـت كـه در مـوقـع رسـيدن به كمال عمر, سخنانى سنجيده وپرمحتوا و حساب شده , نه سخنانى كودكانه !.
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • #57
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment


                          • #58
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment


                            • #59
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment


                              • #60
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...
                                X