Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #196
    .
    نـوح بـاز مـايوس نشد, بار ديگر به اندرز و نصيحت پرداخت , شايد فرزند كوتاه فكر ازمركب غرور و خيره سرى فرود آيد و راه حق پيش گيرد, به او ((گفت : فرزندم امروزهيچ قدرتى در برابر فرمان خـدا پـناه نخواهد داد)) (قال لا عاصم اليوم من امراللّه )((تنها نجات از آن كسى است كه مشمول رحمت خدا باشد و بس )) (الا من رحم ).
    ((در اين هنگام موج (ى برخاست و فرزند نوح را همچون پركاهى از جا كند و)در ميان آن دو حائل شد;Š و او در زمره غرق شدگان قرار گرفت )) (وحال بينهما الموج فكان من المغرقين ).

    درسهاى تربيتى در طوفان نوح :.
    هـمـان گـونه كه مى دانيم هدف اصلى قرآن از بيان سرگذشت پيشينيان بيان درسهاى عبرت و نـكات آموزنده و تربيتى است و در همين قسمت نكته هاى بسيارمهمى نهفته است كه به قسمتى از آن ذيلا اشاره مى شود:.
    1ـ پاكسازى روى زمين :.
    درسـت اسـت كـه خـداوند, ((رحيم )) و مهربان است ولى نبايد فراموش كرد كه او در عين حال , ((حـكـيم )) نيز مى باشد, به مقتضاى حكمتش هرگاه قوم و ملتى فاسدشوند و دعوت ناصحان و مربيان الهى در آنها اثر نكند, حق حيات براى آنها نيست ,سرانجام از طريق انقلابهاى اجتماعى و يا انقلابهاى طبيعى , سازمان آنها در هم كوبيده و نابود مى شود.
    ايـن نـه مـنـحـصر به قوم نوح بوده است و نه به زمان و وقت معينى , يك سنت الهى است در همه اعصار و قرون و همه اقوام و ملتها و حتى در عصر و زمان ما ! وچه بسا جنگهاى جهانى اول و دوم اشكالى از اين پاكسازى باشد.
    2ـ مجازات با طوفان چرا ؟.
    درسـت اسـت كـه يـك قـوم ومـلـت فاسد بايد نابود شوند و وسيله نابودى آنها هرچه باشد تفاوت نمى كند, ولى دقت در آيات قرآن نشان مى دهد كه بالاخره تناسبى ميان نحوه مجازاتها و گناهان اقوام بوده و هست .
    فـرعـون تكيه گاه قدرتش را رود ((عظيم نيل )) و آبهاى پربركت آن قرار داده بودو جالب اين كه نابودى او هم به وسيله همان شد!.
    قوم نوح جمعيت كشاورز و دامدار بودند و چنين جمعيتى همه چيز خود رااز دانه هاى حياتبخش باران مى داند, اما سرانجام همين باران آنها را از بين برد.
    و اگـر مـى بـيـنـيم انسانهاى طغيانگر عصر ما در جنگهاى جهانى اول و دوم به وسيله مدرنترين سـلاحهايشان در هم كوبيده شدند, نبايد مايه تعجب ما باشد چراكه همين صنايع پيشرفته بود كه تكيه گاه آنها در استعمار و استثمار خلقهاى مستضعف جهان محسوب مى شد!.
    3ـ پناهگاههاى پوشالى :.
    معمولا هر كس در مشكلات زندگى به چيزى پناه مى برد, گروهى به ثروتشان , گروهى به مقام و منصبشان , عده اى به قدرت جسمانيشان , و جمعى به نيروى فكريشان , ولى همان گونه كه آيات فـوق بـه مـا مى گويد, و تاريخ نشان داده ,هيچ يك از اينها در برابر فرمان پروردگار كمترين تاب مـقـاومـت ندارد, و همچون تارهاى عنكبوت كه در برابر وزش طوفان قرار گيرد بسرعت در هم مى ريزد.
    فرزند نادان و خيره سر نوح پيامبر(ع ) نيز در همين اشتباه بود, گمان مى كردكوه مى تواند در برابر طوفان خشم خدا به او پناه دهد, اما چه اشتباه بزرگى ! حركت يك موج كار او را ساخت و به ديار عدمش فرستاد.
    4ـ كشتى نجات :.
    در روايـاتـى كـه از پيامبر اكرم (ص ) در كتب شيعه و اهل تسنن آمده است خاندان او يعنى امامان اهـل بـيـت و حـامـلات مكتب اسلام به عنوان ((كشتى نجات ))معرفى شده اند يعنى , هنگامى كه تـوفـانهاى فكرى و عقيدتى و اجتماعى در جامعه اسلامى رخ مى دهد تنها راه نجات , پناه بردن به مكتب اهل بيت (ع ) است .
    (آيه ).
    پايان يك ماجرا!.
    نـوح زمام كشتى را به دست خدا سپرده ;Š امواج , كشتى را به هر سو مى برد درروايات آمده است كه شـش مـاه تمام اين كشتى سرگردان بود و نقاط مختلفى و حتى طبق پاره اى از روايات سرزمين مكه و اطراف خانه كعبه را سير كرد.
    سـرانـجـام فـرمان پايان مجازات و بازگشت زمين به حالت عادى صادر شد اين آيه چگونگى اين فـرمـان و جزئيات و نتيجه آن را در عبارات بسيار كوتاه و مختصر و درعين حال فوق العاده رسا و زيبا در ضمن شش جمله بيان مى كند و مى گويد: ((به زمين دستور داده شد, اى زمين آبت را در كام فرو بر)) ! (وقيل يا ارض ابلعى ماك ).
    ((و (به آسمان دستور داده شد) اى آسمان دست نگهدار)) (ويا سما اقلعى ).
    ((و آب فرو نشست )) (وغيض الما).
    ((و كار پايان يافت )) (وقضى الا مر).
    ((و كشتى بر دامنه كوه جودى پهلو گرفت )) (واستوت على الجودى ).
    و آن كوه معروفى در نزديگى ((موصل )) مى باشد.
    ((و در اين هنگام گفته شد: دور باد قوم ستمگر)) ! (وقيل بعدا للقوم الظالمين ).
    بـه گـفـتـه جـمـعى از دانشمندان عرب اين آيه ((فصيحترين و بليغترين )) آيات قرآن محسوب مى شود.
    شـاهـد گوياى اين سخن همان است كه در روايات وتواريخ اسلامى مى خوانيم كه گروهى از كفار قـريـش , بـه مـبـارزه بـا قـرآن بـرخاستند و تصميم گرفتند آياتى همچون آيات قرآن ابداع كنند, عـلاقـمـنـدانـشان براى مدت چهل روز بهترين غذاها ومشروبات مورد علاقه آنان برايشان تدارك ديدند, مغز گندم خالص , گوشت گوسفند و شراب كهنه ! تا با خيال راحت به تركيب جمله هايى همانند قرآن بپردازند!.
    امـا هـنـگـامى كه به آيه فوق رسيدند, چنان آنها را تكان داد كه بعضى به بعض ديگر نگاه كردند و گفتند: اين سخنى است كه هيچ كلامى شبيه آن نيست , و اصولاشباهت به كلام مخلوقين ندارد, اين را گفتند و از تصميم خود منصرف شدند ومايوسانه پراكنده گشتند.
    (آيه ).
    سرگذشت دردناك فرزند نوح :.
    در آيـات گـذشته خوانديم كه فرزند نوح , نصيحت و اندرز پدر را نشنيد و تاآخرين نفس دست از لجاجت و خيره سرى بر نداشت .

    در اينجا قسمت ديگرى از همين ماجرا را بيان مى كند و آن اين كه وقتى نوح فرزند خود را در ميان امـواج ديـد, عـاطـفـه پدرى به جوش آمد و به ياد وعده الهى درباره نجات خاندانش افتاد, رو به درگـاه خـدا كـرد ((و صـدا زد پـروردگارا ! فرزندم ازخاندان من است (و تو وعده فرمودى كه خـانـدان مرا از طوفان و هلاكت رهايى بخشى ) و وعده تو در مورد نجات خاندانم حق است و تو از همه حكم كنندگان برترى )) و در وفاى به عهد از همه ثابت ترى (ونادى نوح ربه فقال رب ان ابنى من اهلى وان وعدك الحق وانت احكم الحاكمين ).
    اين وعده اشاره به همان چيزى است كه در آيه 40 همين سوره گذشت .
    (آيـه ) امـا بـلافاصله پاسخ شنيد, پاسخى تكان دهنده و روشنگر از يك واقعيت بزرگ , واقعيتى كه پيوند مكتبى را مافوق پيوند نسبى و خويشاوندى قرارمى دهد.
    ((خداوند گفت : اى نوح ! او از اهل تو نيست )) ! (قال يا نوح انه ليس من اهلك ).
    ((بلكه او عملى است غيرصالح )) (انه عمل غير صالح ).
    فـرد ناشايسته اى است كه بر اثر بريدن پيوند مكتبيش از تو, پيوندخانواده گيش به چيزى شمرده نمى شود.
    ((حـال كه چنين است , چيزى را كه به آن علم ندارى از من تقاضا مكن )) (فلا تسئلن ما ليس لك به علم ) ((من به تو موعظه مى كنم تا از جاهلان نباشى )) (انى اعظك ان تكون من الجاهلين ).
    از امـام عـلى بن موسى الرضا(ع ) نقل شده كه روزى از دوستان خود پرسيد:مردم اين آيه را چگونه تفسير مى كنند ((انه عمل غير صالح )) يكى از حاضران عرض كرد بعضى معتقدند كه معنى آن اين اسـت كـه فـرزنـد نـوح (كنعان ) فرزند حقيقى اونبود امام فرمود: ((نه چنين نيست , او به راستى فرزند نوح بود, اما هنگامى كه گناه كرد و از جاده اطاعت فرمان خدا قدم بيرون گذاشت خداوند فرزندى او را نفى كرد,همچنين كسانى كه از ما باشند ولى اطاعت خدا نكنند, از ما نيستند)).
    (آيـه ) به هر حال نوح دريافت كه اين تقاضا از پيشگاه پروردگار درست نبوده است و هرگز نبايد نـجـات چـنـيـن فـرزنـدى را مشمول وعده الهى دائر بر نجات خاندانش بداند, لذا رو به درگاه پـروردگـار كرد و گفت : پروردگارا ! من به تو پناه مى برم از اينكه چيزى از تو بخواهم كه به آن آگاهى ندارم )) (قال رب انى اعوذبك ان اسئلك ما ليس لى به علم ).
    ((و اگـر مـرا نـبـخـشـى و مـشـمول رحمتت قرار ندهى از زيانكاران خواهم بود))(والا تغفرلى وترحمنى اكن من الخاسرين ).

    نوح به سلامت فرود آمد !.
    در ايـن آيـه اشاره به فرود آمدن نوح از كشتى و تجديد حيات و زندگى عادى بر روى زمين شده است .
    نـخـست مى گويد: ((به نوح خطاب شد كه اى نوح ! به سلامت و با بركت ازناحيه ما بر تو و بر آنها كه با تواند فرود آى )) (قيل يا نوح اهبط بسلا م منا وبركات عليك وعلى امم ممن معك ).
    بـدون شك ((طوفان )) همه آثار حيات را در هم كوبيده بود, و طبعا زمينهاى آباد, مراتع سرسبز و بـاغـهـاى خـرم , همگى ويران شده بودند, و در اين هنگام بيم آن مى رفت كه نوح و يارانش از نظر ((زندگى )) و ((تغذيه )) در مضيقه شديد قرار گيرند, اماخداوند به اين گروه مؤمنان اطمينان داد كه درهاى بركات الهى به روى شما گشوده خواهد شد و از نظر زندگى هيچ گونه نگرانى به خود راه ندهيد كه محيطى ((سالم )) وپربركت براى شما فراهم است .
    سـپس اضافه مى كند: با اين همه باز در آينده از نسل همين مؤمنان ((امتهايى به وجود مى آيند كه انواع نعمتها را به آنها مى بخشيم (ولى آنها در غرور و غفلت فرومى روند) سپس عذاب دردناكى از سوى ما به آنها مى رسد)) (وامم سنمتعهم ثم يمسهم منا عذاب اليم ).
    (آيـه ) در ايـن آيـه كه با آن داستان نوح در اين سوره پايان مى گيرد, يك اشاره كلى به تمام آنچه گذشت مى كند و مى فرمايد: ((اينها همه از اخبار غيب است كه به تو (اى پيامبر) وحى مى كنيم )) (تلك من انبا الغيب نوحيها اليك ).
    ((هيچ گاه نه تو و نه قوم تو قبل از اين از آن آگاهى نداشتيد)) (ما كنت تعلمهاانت ولا قومك من قبل هذا).
    با توجه به آنچه در باره نوح به تو وحى شد و آن همه مشكلاتى كه نوح دردعوتش با آن روبرو بود, و با اين حال استقامت ورزيد ((تو هم صبر و استقامت كن ,چرا كه سرانجام پيروزى براى پرهيزكاران است )) (فاصبر ان العاقبة للمتقين ).
    از ايـن آيـه اسـتـفاده مى شود كه بر خلاف آنچه برخى مى پندارند, پيامبران (ازعلم غيب آگاهى داشـتـند, منتها اين آگاهى از طريق الهى و به مقدارى كه خدامى خواست بود, نه اين كه از پيش خود چيزى بدانند.
    در اينجا داستان نوح را با تمام شگفتيها و عبرتهايش رها كرده و به سراغ پيامبر بزرگ ديگرى يعنى هود كه اين سوره به نام او ناميده شده است مى رويم .
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #197
      (آيه ).
      بت شكن شجاع !.
      نخست در مورد اين ماجرا مى فرمايد: ((ما به سوى قوم عاد برادرشان هود رافرستاديم )) (والى عاد اخاهم هودا).
      در اينجا از ((هود)) تعبير به برادر مى كند, اين تعبير يا به خاطر آن است كه عرب از تمام افراد قبيله تعبير به برادر مى كند و يا اشاره به اين است كه رفتار هودمانند ساير انبيا با قوم خود كاملا برادرانه بود, نه در شكل يك امير و فرمانده , و ياحتى يك پدر نسبت به فرزندان , بلكه همچون يك برادر در برابر برادران ديگر بدون هرگونه امتياز و برترى جويى .
      نـخـسـتين دعوت هود, همان دعوت تمام انبيا بود, دعوت به سوى توحيد ونفى هرگونه شرك : ((هود به آنها گفت : اى قوم من ! خدا را پرستش كنيد)) (قال ياقوم اعبدوا اللّه ).
      ((چرا كه هيچ اله ومعبود شايسته اى جز او وجودندارد)) (ما لكم من اله غيره ).
      ((شـمـا (در اعـتـقـادى كه به بتها داريد در اشتباهيد و) فقط تهمت مى زنيد)) و بتهارا شريك او مى خوانيد (ان انتم الا مفترون ).
      اين بتها نه شريك او هستند و نه منشا خير و شر, هيچ كارى از آنها ساخته نيست , چه افترا و تهمتى از اين بالاتر كه براى چنين موجودات بى ارزشى اين همه مقام قائل شويد.
      (آيـه ) سـپس حضرت هود اضافه كرد: ((اى قوم من ! در دعوت خودم (هيچ گونه چشمداشتى از شـمـا نـدارم ) هيچ گونه پاداشى از شما نمى خواهم )) (يا قوم لا اسئلكم عليه اجرا) تا گمان كنيد فرياد و جوش و خروش من براى رسيدن به مال و مقام است , و يا شما به خاطر سنگينى بار پاداشى كه مى خواهيد براى من در نظر بگيريدتن به تسليم ندهيد.
      ((تـنـها اجر و پاداش من بر آن كسى است كه مرا آفريده )) (ان اجرى الا على الذى فطرنى ) به من روح و جسم بخشيده و در همه چيز مديون او هستم همان خالق و رازق من .
      اصـولا مـن اگـر گـامـى بـراى هدايت و سعادت شما بر مى دارم به خاطر اطاعت فرمان اوست و بنابراين بايد اجر و پاداش از او بخواهم نه از شما.
      بـه عـلاوه مـگـر شما چيزى از خود داريد كه به من بدهيد هر چه شما داريد ازناحيه او است ((آيا نمى فهميد))؟ (افلا تعقلون ).
      (آيـه ) سرانجام براى تشويق آنها و استفاده از تمام وسائل ممكن براى بيدار ساختن روح حق طلبى اين قوم گمراه , متوسل به بيان پاداشهاى مادى مشروطمى شود كه خداوند در اختيار مؤمنان در ايـن جهان مى گذارد, مى گويد: ((اى قوم من !از خدا به خاطر گناهانتان طلب بخشش كنيد)) (و يا قوم استغفروا ربكم ).
      ((سپس توبه كنيد و به سوى او باز گرديد)) (ثم توبوا اليه ).
      اگر شما چنين كنيد ((به آسمان فرمان مى دهد قطره هاى حياتبخش باران را برشما پى درپى فرو فرستد)) (يرسل السما عليكم مدرارا).
      تـا كـشـت و زرع و بـاغـهـاى شما به كم آبى و بى آبى تهديد نشوند و همواره سرسبز و خرم باشند بـه عـلاوه در سـايه ايمان و تقوا و پرهيز از گناه و بازگشت به سوى خدا ((نيرويى بر نيروى شما مى افزايد)) (ويزدكم قوة الى قوتكم ).
      هرگز فكر نكنيد كه ايمان و تقوا از نيروى شما مى كاهد, نه هرگز.
      بنابراين ((از راه حق روى بر نتابيد و در جاده گناه قدم مگذاريد)) (ولا تتولوامجرمين ).
      توحيد خمير مايه دعوت همه پيامبران ـ.
      تـاريـخ انبيا نشان مى دهد كه همه آنها دعوت خود را از توحيد و نفى شركت و هرگونه بت پرستى آغـاز كـردنـد, و در واقـع هـيـچ اصلاحى در جوامع انسانى بدون اين دعوت ميسر نيست , چرا كه وحـدت جـامعه و همكارى و تعاون و ايثار وفداكارى همه امورى هستند كه از ريشه توحيد معبود سيراب مى شوند.
      امـا شـرك سـرچـشـمـه هـرگـونـه پـراكندگى و تضاد و تعارض و خودكامگى وخودمحورى و انـحـصـارطـلبى است , و پيوند اين مفاهيم با شرك و بت پرستى به مفهوم وسيعش چندان مخفى نيست .
      (آيه ).
      منطق نيرومند هود!.
      حـال بـبـيـنيم اين قوم سركش و مغرور يعنى عاد در برابر برادرشان هود(ع ) ونصايح و اندرزها و راهنماييهاى او چه واكنشى نشان دادند.
      ((آنـهـا گـفـتند: اى هود تو دليل روشنى براى ما نياورده اى )) (قالوا يا هود ماجئتناببينة ) ((و ما هـرگز به خاطر سخنان تو دست از دامن بتها و خدايانمان بر نمى داريم ))(وما نحن بتاركى آلهتنا عن قولك ).
      ((و ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد)) ! (وما نحن لك بمؤمنين ).
      (آيه ) و پس از اين سه جمله غيرمنطقى , اضافه كردند: ((ما (در باره تو)فقط مى گوييم : بعضى از خدايان ما به تو زيان رسانده (و عقلت را ربوده )اند)) (ان نقول الا اعتريك بعض آلهتنا بسؤ).
      بدون شك هود ـهمان گونه كه برنامه و وظيفه تمام پيامبران است ـ معجزه يامعجزاتى براى اثبات حـقـانـيـت خويش به آنها عرضه داشته بود, ولى آنها به خاطر كبرو غرورى كه داشتند مانند ساير اقوام لجوج , معجزات را انكار كردند.
      به هر حال هود مى بايد پاسخى دندان شكن به اين قوم گمراه و لجوج بدهد,پاسخى كه هم آميخته با منطق باشد, و هم از موضع قدرت ادا شود.
      قرآن مى گويد: او در پاسخ آنها اين چند جمله را بيان كرد:.
      ((گفت : من خدا را به شهادت مى طلبم و همه شما نيز شاهد باشيد كه من ازاين بتها و خدايانتان بيزارم )) (قال انى اشهداللّه واشهدوا انى برئ مما تشركون ).
      اشـاره بـه ايـن كه اگر اين بتها قدرتى دارند از آنها بخواهيد مرا از ميان بردارند,من كه آشكارا به جنگ آنها برخاسته ام چرا مرا نابود نمى كنند ؟!.
      (آيه ) سپس اضافه مى كند: نه فقط كارى از آنها ساخته نيست , شما هم با اين انبوه جمعيتتان قادر بـر چـيـزى نـيستيد, ((از آنچه غير او (مى پرستيد) حال كه چنين است همگى دست به دست هم بـدهيد و هر نقشه اى را مى توانيد بر ضد من بكشيدو لحظه اى مرا مهلت ندهيد)) اما بدانيد كارى از دست شما ساخته نيست (من دونه فكيدونى جميعا ثم لا تنظرون ).
      (آيـه ) چـرا مـن انـبوه جمعيت را به هيچ مى شمرم ؟ و چرا كمترين اعتنايى به قوت و قدرت شما ندارم ؟ شمايى كه تشنه خون من هستيد و همه گونه قدرت داريد براى اين كه من پشتيبانى دارم كـه قـدرتـش فـوق قـدرتها است ((من توكل برخدايى كردم كه پروردگار من و شماست )) (انى توكلت على اللّه ربى وربكم ).
      و بعد ادامه داد نه تنها شما, ((هيچ جنبنده اى در جهان نيست مگر اين كه درقبضه قدرت و فرمان خداست )) و تا او نخواهد كارى از آنان ساخته نيست (ما من دابة الا هو آخذ بناصيتها).
      ولـى ايـن را نـيـز بـدانـيـد خـداى من از آن قدرتمندانى نيست كه قدرتش موجب خودكامگى و هـوسـبازى گردد و آن را در غيرحق به كار برد, بلكه ((پروردگار من همواره بر صراط مستقيم و جـاده عدل و داد مى باشد)) و كارى بر خلاف حكمت وصواب انجام نمى دهد (ان ربى على صراط مستقيم ).
      (آيه ) سرانجام ((هود)) در آخرين سخن به آنها چنين مى گويد: ((اگر شما ازراه حق روى برتابيد (به من زيانى نمى رسد) چرا كه من رسالت خويش را به شماابلاغ كردم )) (فان تولوا فقد ابلغتكم ما ارسلت به اليكم ).
      اشـاره بـه ايـن كـه گـمان نكنيد اگر دعوت من پذيرفته نشود براى من شكست است , من انجام وظيفه كردم , انجام وظيفه , پيروزى است .
      سـپـس همان گونه كه بت پرستان او را تهديد كرده بودند, او به طرز شديدترى آنها را به مجازات الـهى تهديد مى كند و مى گويد: اگر شما دعوت حق را نپذيريد((خداوند به زودى (شما را نابود كـرده و) گـروه ديگرى را جانشين شما مى كند وهيچ گونه زيانى به او نمى رسانيد)) (ويستخلف ربى قوما غيركم ولا تضرونه شيئا).
      ايـن قـانـون خـلـقـت است , كه هرگاه مردمى لياقت پذيرا شدن نعمت هدايت ويا نعمتهاى ديگر پروردگار را نداشته باشند, آنها را از ميان برمى دارد و گروهى لايق به جاى آنان مى نشاند.
      ايـن را هـم بدانيد كه : ((پروردگار من حافظ همه چيز و نگاهدارنده هرگونه حساب است )) (ان ربى على كل شى حفيظ).
      نه فرصت از دست او مى رود, نه موقعيت را فراموش مى كند, نه پيامبران ودوستان خود را به دست نسيان مى سپارد, بلكه همه چيز را مى داند و بر هر چيزمسلط است .
      (آيه ).
      لعن و نفرين ابدى بر اين قوم ستمگر!.
      در آخرين قسمت از آيات مربوط به سرگذشت قوم عاد و پيامبرشان هود,به مجازات دردناك اين سـركـشان اشاره كرده , نخست مى گويد: ((و هنگامى كه فرمان ما (داير به مجازاتشان فرا رسيد) هود و كسانى را كه با او ايمان آورده بودند به خاطررحمت و لطف خاصى كه به آنان داشتيم رهايى بخشيد)) (ولما جا امرنا نجيناهودا والذين آمنوا معه برحمة منا).
      و بـاز بـراى تـاكـيـد بـيـشـتـر مى فرمايد: ((و ما اين قوم با ايمان را از عذاب شديد وغليظ رهايى بخشيديم )) (ونجيناهم من عذاب غليظ).
      (آيه ) در اين آيه گناهان قوم عاد را در سه موضوع خلاصه مى كند;Šنخست مى فرمايد: ((و اين قوم عاد بود كه آيات پروردگارشان را انكار كردند)) و بالجاجت , هرگونه دليل و مدرك روشنى را بر صدق دعوت پيامبرشان منكر شدند(وتلك عاد جحدوا بيات ربهم ).
      ديـگـر ايـن كه : آنها از نظر عمل نيز ((به عصيان و سركشى در برابر پيامبران برخاستند)) (وعصوا رسله ).
      سـومـيـن گـنـاهـشـان ايـن بود كه فرمان خدا را رها كرده ((و از فرمان هر جبارعنيدى پيروى مى كردند)) (واتبعوا امر كل جبار عنيد).
      چـه گناهى از اين گناهان بالاتر, ترك ايمان , مخالفت پيامبران و گردن نهادن به فرمان جباران عنيد.
      ((جـبـار)) بـه كسى مى گويند كه از روى خشم و غضب مى زند و مى كشد و نابودمى كند, و پيرو فـرمان عقل نيست و ((عنيد)) كسى است كه با حق و حقيقت ,فوق العاده مخالف است و هيچ گاه زير بار حق نمى رود.
      ايـن دو صفت , صفت بارز طاغوتها و مستكبران هر عصر و زمان است , كه هرگز گوششان بدهكار حـرف حق نيست , و با هر كس مخالف شدند با قساوت وبى رحمى , شكنجه مى كنند و مى كوبند و از ميان مى برند.
      (آيـه ) در ايـن آيه كه داستان هود و قوم عاد در آن پايان مى گيرد, نتيجه اعمال زشت و نادرست آنـهـا را چنين بيان مى كند: ((آنها به خاطر اعمالشان در اين دنيا مورد لعن و نفرين واقع شدند, و بعد از مرگشان جز نام بد و تاريخ ننگين از آنهاباقى نماند)) (واتبعوا فى هذه الدنيا لعنة ).
      و در روز رسـتـاخـيـز گفته مى شود: ((بدانيد كه قوم عاد پروردگارشان را انكاركردند)) (ويوم القيمة الا ان عادا كفروا ربهم ).
      ((دور باد عاد, قوم هود از رحمت پروردگار)) (الا بعدا لعاد قوم هود).
      با اين كه كلمه ((عاد)) براى معرفى اين گروه كافى است در آيه فوق بعد از ذكرعاد, قوم هود نيز ذكـر شـده اسـت كـه هـم تـاكيد را مى رساند و هم اشاره به اين است كه ;Š اين گروه همان كسانى هـستند كه پيامبر دلسوزشان هود را آن همه ناراحت ومتهم ساختند, و به همين جهت از رحمت خداوند دورند.
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #198
        (آيه ).
        آغاز سرگذشت قوم ثمود:.
        سرگذشت قوم عاد با تمام درسهاى عبرت انگيزش بطور فشرده پايان يافت واكنون نوبت قوم ثمود اسـت , هـمـان جـمـعـيتى كه طبق نقل تواريخ در سرزمين ((وادى القرى )) در ميان مدينه و شام زندگى داشتند.
        بـاز در اينجا مى بينيم كه قرآن مجيد هنگامى كه سخن از پيامبر آنها (صالح )مى گويد به عنوان (برادر) از او ياد مى كند;Š برادرى دلسوز و مهربان كه جزخيرخواهى هدف ديگرى ندارد آيه شريفه مى فرمايد: ((ما به سوى قوم ثمودبرادرشان صالح را فرستاديم )) (والى ثمود اخاهم صالحا).
        ((گـفت : اى قوم من ! خدا را پرستش كنيد كه هيچ معبودى براى شما جز اونيست )) (قال يا قوم اعبدوا اللّه ما لكم من اله غيره ).
        سـپـس بـراى تـحـريم حسن حق شناسى آنها به گوشه اى از نعمتهاى مهم پروردگار كه سراسر وجـودشـان را فـرا گـرفته اشاره كرده , مى گويد(او كسى است كه شما را از زمين آفريد)) (هو انشاكم من الا رض ).
        پس از اشاره به نعمت آفرينش , نعمتهاى ديگرى را كه در زمين قرار داده به اين انسانهاى سركش يادآورى مى كند: او كسى است كه : ((عمران و آبادى زمين را به شما سپرد و قدرت و وسائل آن را در اختيارتان قرار داد)) (واستعمركم فيها).
        قـابـل تـوجـه ايـن كـه قرآن نمى گويد خداوند زمين را آباد كرد و در اختيار شماگذاشت , بلكه مى گويد عمران و آبادى زمين را به شما تفويض كرد, اشاره به اين كه وسائل از هر نظر آماده است , امـا شـما بايد با كار و كوشش زمين را آباد سازيد و منابع آن را به دست آوريد و بدون كار و كوشش سهمى نداريد.
        ((اكنون كه چنين است , از گناهان خود توبه كنيد و به سوى خدا بازگرديد كه پروردگار من به بـنـدگـان خود نزديك است و درخواست آنها را اجابت مى كند))(فاستغفروه ثم توبوا اليه ان ربى قريب مجيب ).
        (آيه ) اكنون ببينيم مخالفان صالح در مقابل منطق زنده و حق طلبانه او چه پاسخى دادند؟.
        آنـهـا بـراى نفوذ در صالح و يا لااقل خنثى كردن نفوذ سخنانش در توده مردم ازيك عامل روانى استفاده كردند, و به تعبير عاميانه خواستند هندوانه زير بغلش بگذارند, و ((گفتند: اى صالح ! تو پيش از اين مايه اميد ما بودى )) (قالوا يا صالح قدكنت فينا مرجوا قبل هذا).
        در مـشـكـلات بـه تـو پناه مى برديم و از تو مشورت مى كرديم , و به عقل و هوش و درايت تو ايمان داشتيم , و در خيرخواهى و دلسوزى تو هرگز ترديد به خود راه نمى داديم .
        اما متاسفانه اميد ما را بر باد دادى , و با مخالفت با آيين بت پرستى و خدايان ما كه راه و رسم نياكان مـا است و از افتخارات قوم ما محسوب مى شود نشان دادى كه نه احترامى براى بزرگان قائلى , نه به عقل و هوش ما ايمان دارى , و نه مدافع سنتهاى ما هستى .
        ((راستى تو مى خواهى ما را از پرستش آنچه پدران ما مى پرستيدند نهى كنى ))؟ (اتنهينا ان نعبد ما يعبد آباؤنا).
        ((حقيقت اين است ما نسبت به آيينى كه تو به آن دعوت مى كنى (يعنى آيين يكتاپرستى ) در شك و ترديديم , نسبت به آن بدبين نيز هستيم )) (واننا لفى شك مماتدعونا اليه مريب ).
        (آيـه ) امـا ايـن پـيـامـبر بزرگ الهى بدون آن كه از هدايت آنها مايوس گردد, ويا اين كه سخنان پرتزويرشان در روح بزرگ او كمترين اثرى بگذارد, با متانت خاص خودش چنين پاسخ ((گفت : اى قوم من ! ببينيد اگر من دليل آشكارى از پروردگارم داشته باشم , و رحمتى از جانب خود به من داده بـاشـد)) آيـا مى توانم رسالت الهى راابلاغ نكنم و با انحرافات و زشتيها نجنگم ؟! (قال يا قوم اريتم ان كنت على بينة من ربى وآتينى منه رحمة ).
        در ايـن حـال ((اگـر من نافرمانى او كنم , چه كسى مى تواند مرا در برابر وى يارى دهد)) ؟ (فمن ينصرنى من اللّه ان عصيته ).
        ((پس (استدلال به روش نياكان و اين گونه سخنان ) شما جز اطمينان به زيانكاربودنتان چيزى بر من نمى افزايد)) ! (فما تزيدوننى غير تخسير).
        (آيـه ) بـعـد براى نشان دادن معجزه و نشانه اى بر حقانيت دعوتش ازطريق كارهايى كه از قدرت انـسان بيرون است و تنها به قدرت پروردگار متكى است وارد شد و به آنها گفت : ((اى قوم من ! اين ناقه پروردگار براى شما,آيت و نشانه اى است )) (ويا قوم هذه ناقة اللّه لكم آية ).
        ((آن را رها كنيد كه در زمين خدا از مراتع و علفهاى بيابان بخورد)) (فذروهاتاكل فى ارض اللّه ).
        ((و هرگز آزارى به آن نرسانيد كه اگر چنين كنيد عذاب نزديك الهى شما را فراخواهد گرفت )) (ولا تمسوها بسؤ فياخذكم عذاب قريب ).
        (آيـه ) بـه هـر حال با تمام تاكيدهايى كه اين پيامبر بزرگ يعنى صالح درباره آن ناقه كرده بود آنها سـرانـجـام تصميم گرفتند, ناقه را از بين ببرند چرا كه وجود آن باخارق عاداتى كه داشت باعث بـيـدار شـدن مردم و گرايش به صالح مى شد, لذاگروهى از سركشان قوم ثمود كه نفوذ دعوت صـالح را مزاحم منافع خويش مى ديدند, و هرگز مايل به بيدار شدن مردم نبودند, چرا كه با بيدار شـدن خـلـق خـداپـايـه هاى استعمار و استثمارشان فرو مى ريخت , توطئه اى براى از ميان بردن نـاقـه چـيدند و گروهى براى اين كار مامور شدند و سرانجام يكى از آنها بر ناقه تاخت و باضربه يا ضرباتى كه بر آن وارد كرد ((آن را از پاى در آوردند)) (فعقروها).
        در پايان آيه مى خوانيم : صالح پس از سركشى و عصيان قوم و از ميان بردن ناقه به آنها اخطار كرد و ((گفت : سه روز تمام در خانه هاى خود از هر نعمتى مى خواهيد متلذذ و بهره مند شويد)) و بدانيد پس از اين سه روز عذاب و مجازات الهى فرا خواهد رسيد (فقال تمتعوا فى داركم ثلثة ايام ).
        ايـن را جـدى بـگـيـريد, دروغ نمى گويم ((اين يك وعده راست و حقيقى است ))(ذلك وعد غير مكذوب ).
        پيوند مكتبى ـ.
        اسلام رضايت باطنى به يك امر و پيوند مكتبى با آن را به منزله شركت در آن مى داند, اميرمؤمنان عـلـى (ع ) مـى فـرمـايـد: ((نـاقه ثمود را يك نفر از پاى درآورد, اماخداوند همه آن قوم سركش را مجازات كرد, چرا كه همه به آن راضى بودند)).
        روايـات مـتعدد ديگرى به همين مضمون و يا مانند آن از پيامبراسلام (ص ) وائمه اهل بيت (ع ) نقل شده كه اهميت فوق العاده اسلام را به پيوند مكتبى وبرنامه هاى هماهنگ فكرى , روشن مى سازد.
        (آيه ).
        سرانجام قوم ثمود:.
        در اين آيه چگونگى نزول عذاب را بر اين قوم سركش (قوم ثمود) بعد ازپايان مدت سه روز تشريح مى كند: ((پس هنگامى كه فرمان ما (دائر به مجازات اين گروه ) فرا رسيد صالح و كسانى را كه با او ايـمان آورده بودند در پرتو رحمت خويش رهايى بخشيديم )) (فلما جا امرنا نجينا صالحا والذين آمنوا معه برحمة منا).
        نـه تـنها از عذاب جسمانى و مادى كه ((از رسوايى و خوارى و بى آبرويى كه آن روز دامن اين قوم سركش را گرفت نيز نجاتشان داديم )) (ومن خزى يومئذ).
        ((چـرا كـه پـروردگـارت قـوى و قـادر بر همه چيز و مسلط به هر كار است )) (ان ربك هو القوى العزيز) هيچ چيز براى او محال نيست , و هيچ قدرتى توانايى مقابله با اراده او را ندارد.
        ايـن رحـمـت الـهـى اسـت كـه ايجاب مى كند, بى گناهان به آتش گنهكاران نسوزند, و مؤمنان به خاطر افراد بى ايمان گرفتار نشوند.
        (آيـه ) ((ولـى ظـالـمـان را صـيحه آسمانى فرو گرفت , و آن چنان اين صيحه سخت و سنگين و وحـشتناك بود كه بر اثر آن همگى آنان در خانه هاى خود به زمين افتادند و مردند)) (واخذ الذين ظلموا الصيحة فاصبحوا فى ديارهم جاثمين ).
        (آيه ) آن چنان مردند و نابود شدند و آثارشان بر باد رفت كه : ((گويى هرگزدر آن سرزمين ساكن نبودند)) (كان لم يغنوا فيها).
        ((بـدانيد قوم ثمود نسبت به پروردگار خود كفر ورزيدند و فرمانهاى الهى راپشت سر انداختند)) (الا ان ثمود كفروا ربهم ).
        ((دور باد قوم ثمود از لطف ورحمت پروردگار ونفرين برآنها)) (الا بعدا لثمود).
        (آيه ).
        فرازى از زندگى بت شكن بزرگ !.
        اكـنون نوبت از فرازى زندگانى ابراهيم اين قهرمان بت شكن است , البته دراينجا تنها يك قسمت از زنـدگـانـى او كـه مربوط به داستان قوم لوط و مجازات اين گروه آلوده عصيانگر است , اشاره شـده , نـخست مى گويد: ((فرستاده هاى ما نزدابراهيم آمدند در حالى كه حامل بشارتى بودند)) (ولقد جات رسلنا ابرهيم بالبشرى ).
        ايـن فـرسـتادگان الهى همان فرشتگانى بودند كه مامور درهم كوبيدن شهرهاى قوم لوط بودند, ولى قبلا براى دادن پيامى به ابراهيم (ع ) نزد او آمدند.
        در ايـن كه بشارتى كه آنها حامل آن بودند چه بوده است , دو احتمال وجوددارد كه جمع ميان آن دو نـيـز بـى مانع است : نخست بشارت به تولد اسماعيل واسحاق است كه بشارت بزرگى براى او محسوب مى شد.
        ديـگر اين كه ابراهيم از فساد قوم لوط و عصيانگرى آنها سخت ناراحت بود,هنگامى كه با خبر شد آنها چنين ماموريتى دارند, خوشحال گشت .
        به هر حال : ((هنگامى كه رسولان بر او وارد شدند سلام كردند)) (قالوا سلا ما).
        ((او هم در پاسخ به آنها سلام گفت )) (قال سلا م ).
        ((و چيزى نگذشت كه گوساله بريانى براى آنها آورد)) (فما لبث ان جا بعجل حنيذ).
        از ايـن جـمله استفاده مى شود كه يكى از آداب مهماندارى آن است كه غذا راهر چه زودتر براى او آماده كنند, چرا كه ميهمان وقتى از راه مى رسد مخصوصا اگرمسافر باشد غالبا خسته و گرسنه اسـت , هـم نـيـاز بـه غـذا دارد, و هـم نياز به استراحت ,بايد زودتر غذاى او را آماده كنند تا بتواند استراحت كند.
        (آيـه ) در ايـن هنگام واقعه عجيبى اتفاق افتاد و آن اين كه ابراهيم مشاهده كرد كه ميهمانان تازه وارد دسـت بـه سـوى غـذا دراز نـمى كنند, اما ((هنگامى كه ديددست آنها به آن نمى رسد (واز آن نـمـى خورند كار) آنها را غيرعادى شمرد ودردل احساس ترس نمود)) (فلما را ايديهم لا تصل اليه نكرهم واوجس منهم خيفة ).
        ايـن مـوضـوع از يـك رسـم و عادت ديرينه سرچشمه مى گرفت زيرا اگر كسى واقعا قصد سوئى نـسـبت به ديگرى داشته باشد سعى مى كند نان و نمك او رانخورد, روى اين جهت ابراهيم از كار اين ميهمانان , نسبت به آنها بدگمان شد و فكركرد ممكن است قصد سوئى داشته باشند.
        رسـولان كـه بـه ايـن مساله پى برده بودند, به زودى ابراهيم را از اين فكر بيرون آوردند و ((به او گـفـتـنـد: نترس ما به سوى قوم لوط فرستاده شده ايم )) يعنى فرشته ايم و مامور عذاب يك قوم ستمگر و فرشته غذا نمى خورد (قالوا لا تخف انا ارسلناالى قوم لوط).
        (آيـه ) ((در ايـن هـنـگـام هـمسر ابراهيم (ساره ) كه در آنجا ايستاده بود خنديد))(وامراته قائمة فضحكت ).
        ايـن خنده ممكن است به خاطر آن باشد كه او نيز از فجايع قوم لوط به شدت ناراحت و نگران بود و اطلاع از نزديك شدن مجازات آنها مايه خوشحالى و سروراو گشت .
        سـپـس اضافه مى كند: ((به دنبال آن به او بشارت داديم كه اسحاق از او متولدخواهد شد و پس از اسحاق , يعقوب )) از اسحاق متولد مى گردد, (فبشرناها باسحق ومن ورا اسحق يعقوب ).
        در حـقيقت هم به او بشارت فرزند دادند, و هم ((نوه )), يكى اسحاق و ديگرى يعقوب كه هر دو از پيامبران خدا بودند.
        (آيـه ) هـمـسر ابراهيم ((ساره )) كه با توجه به سن زياد خود و همسرش سخت از دارا شدن فرزند مـايـوس و نـومـيد بود, با لحن بسيار تعجب آميزى ((فريادكشيد كه اى واى بر من ! آيا من فرزند مـى آورم در حـالـى كه پيرزنم , و شوهرم نيز پيراست , اين مساله بسيار عجيبى است )) !؟ (قالت يا ويلتا الد وانا عجوز وهذا بعلى شيخا ان هذا لشى عجيب ).
        (آيه ) به هر حال رسولان پروردگار فورا او را از اين تعجب در آوردند, وسوابق نعمتهاى فوق العاده الهى را بر اين خانواده و نجات معجز آسايشان را ازچنگال حوادث يادآور شدند و به او ((گفتند: آيا از فرمان خداوند تعجب مى كنى )) ؟(قالوا اتعجبين من امراللّه ).
        در حـالى كه ((رحمت خدا و بركاتش بر شما اهل بيت بوده و هست ))(رحمت اللّه وبكاته عليكم اهل البيت ).
        همان خدايى كه ابراهيم را از چنگال نمرود ستمگر رهايى بخشيد, و در دل آتش سالم نگاه داشت .
        ايـن رحـمت و بركت الهى تنها آن روز و آن زمان نبود بلكه در اين خاندان همچنان ادامه داشته و دارد, چه بركتى بالاتر از وجود پيامبر اسلام (ص ) و امامان معصوم كه در اين خاندان آشكار شده اند.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #199

          و در پـايـان آيه براى تاكيد بيشتر, فرشتگان گفتند: ((او (خدايى است ) كه حميد و مجيد است )) (انه حميد مجيد).

          (آيه ) ((هنگامى كه وحشت ابراهيم از آنها, زائل شد, و از طرفى بشارت فرزند و جانشين برومندى به او دادند, فورا به فكر قوم لوط (كه آن رسولان مامورنابودى آنها بودند) افتاد و شروع به مجادله و گـفـتـگـو در اين باره با آنها كرد)) (فلماذهب عن ابرهيم الروع وجاته البشرى يجادلنا فى قوم لوط).
          در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه چرا ابراهيم در باره يك قوم آلوده گنهكاربه گفتگو برخاسته و بـا رسولان پروردگار كه ماموريت آنها به فرمان خداست به مجادله پرداخته است در حالى كه اين كار از شان يك پيامبر, آن هم پيامبرى به عظمت ابراهيم دور است .
          (آيـه ) لـذا قـرآن بـلافـاصـلـه مـى گـويـد: ((ابـراهـيم , بردبار, بسيار مهربان , ومتوكل بر خدا و بازگشت كننده به سوى او بود)) (ان ابرهيم لحليم اواه منيب ).
          در واقـع بـا ايـن سـه وصـف , پـاسخ سربسته و كوتاهى به اين سؤال داده شده است كه : مجادله او مـجـادله ممدوحى بوده است , و اين به خاطر آن است كه براى ابراهيم روشن نبود كه فرمان عذاب بـطـور قـطـع از نـاحـيـه خـداوند صادرشده , واحتمال بيدار شدن درباره آنها مى رود, وبه همين دليل هنوز جايى براى شفاعت وجود دارد.
          (آيـه ) در ايـن آيـه مـى فرمايد: ((رسولان به زودى به ابراهيم گفتند: اى ابراهيم ! از اين پيشنهاد صرفنظر كن )) و شفاعت را كنار بگذار كه جاى آن نيست (ياابراهيم اعرض عن هذا).
          ((چرا كه فرمان حتمى پروردگارت فرا رسيده )) (انه قد جا امر ربك ).
          ((و عذاب خداوند بدون گفتگو به سراغ آنها خواهد آمد)) ((وانهم آتيهم عذاب غير مردود).
          (آيه ).
          زندگى ننگين قوم لوط:.
          در آيـات سوره اعراف , اشاره به گوشه اى از سرنوشت قوم لوط شده , وتفسير آن را در آنجا ديديم , اما در اينجا به تناسب شرح داستانهاى پيامبران و اقوام آنها, و به تناسب پيوندى كه آيات گذشته با سـرگـذشـت لـوط و قـومـش داشت پرده ازروى قسمت ديگرى از زندگانى اين قوم منحرف و گـمـراه بـر مى دارد, تا هدف اصلى را كه نجات و سعادت كل جامعه انسانى است از زاويه ديگرى تعقيب كند.
          نخست مى گويد: ((و هنگامى كه رسولان ما به سراغ لوط آمدند او بسيار ازآمدن آنها ناراحت شد و فكر و روحش پراكنده گشت و غم و اندوه تمام وجودش رافرا گرفت )) (ولما جات رسلنا لوطا سئ بهم وضاق بهم ذرعا).
          در روايـات و تـفاسير اسلامى آمده است كه لوط در آن هنگام در مزرعه خودكار مى كرد ناگهان , عده اى از جوانان زيبا را ديد كه به سراغ او مى آيند و مايلندميهمان او باشند, علاقه او به پذيرايى از مـيـهمان از يك سو, و توجه به اين واقعيت كه حضور اين جوانان زيبا, در شهرى كه غرق آلودگى انحراف جنسى است , موجب انواع دردسر و احتمالا آبروريزى است , او را سخت در فشار قرار داد.
          ايـن مـسـائل بـه صـورت افكارى جانفرسا از مغز او عبور كرد, و آهسته با خود((گفت : امروز روز سخت و وحشتناكى است )) (وقال هذا يوم عصيب ).
          در پاره اى از روايات آمده كه لوط آنقدر ميهمانهاى خود را معطل كرد تا شب فرا رسيد شايد دور از چشم آن قوم شرور و آلوده بتواند با حفظ حيثيت و آبرو ازآنان پذيرايى كند.
          ولى چه مى توان كرد وقتى كه انسان دشمنش در درون خانه اش باشد!.
          همسر لوط كه زن بى ايمانى بود و به اين قوم گنهكار كمك مى كرد, از وروداين ميهمانان جوان و زيـبا آگاه شد بر فراز بام رفت نخست از طريق كف زدن , وسپس با روشن كردن آتش و برخاستن دود, گروهى از اين قوم منحرف را آگاه كرد كه طعمه چربى به دام افتاده !.
          (آيـه ) در اينجا قرآن مى گويد: ((قوم با سرعت و حرص و ولع براى رسيدن به مقصد خود به سوى لوط آمدند)) (وجا قومه يهرعون اليه ).
          هـمـان قوم و گروهى كه صفحات زندگانيشان سياه و آلوده به ننگ بود ((و قبلااعمال زشت و بدى انجام مى دادند)) (ومن قبل كانوا يعملون السيئات ).
          لـوط در ايـن هنگام حق داشت بر خود بلرزد و از شدت ناراحتى فرياد بكشدو به آنها ((گفت : اى قـوم من ! اينها دختران منند (و من حتى حاضرم دختران خودم را به عقد شما درآورم اينها) براى شما پاكيزه ترند)) (قال يا قوم هؤلا بناتى هن اطهر لكم ).
          بـيـايـيـد ((و از خدا بترسيد, آبروى مرا نبريد, و با قصد سؤ در مورد ميهمانانم مرا رسوا مسازيد)) (فاتقوا اللّه ولا تخزون فى ضيفى ).
          اى واى ((مـگـر در مـيـان شـما يك انسان رشيد و عاقل و شايسته وجود ندارد))كه شما را از اين اعمال ننگين و بى شرمانه باز دارد (اليس منكم رجل رشيد).
          اين سخن ((لوط)) اين حقيقت را بازگو مى كند كه حتى وجود يك مرد رشيد درميان يك قوم و قـبـيله براى جلوگيرى از اعمال ننگينشان كافى است يعنى , اگر يك انسان عاقل و صاحب رشد فكرى در ميان شما بود هرگز به سوى خانه من به قصدتجاوز به ميهمانانم نمى آمديد.
          (آيـه ) ولـى اين قوم تبهكار در برابر اين همه بزرگوارى لوط پيامبربى شرمانه پاسخ ((گفتند: تو خـود بـه خوبى مى دانى كه ما را در دختران تو حقى نيست )) (قالوا لقد علمت ما لنا فى بناتك من حق ).
          ((و تو مسلما مى دانى ما چه چيز مى خواهيم )) ! (وانك لتعلم ما نريد).
          (آيـه ) در اينجا بود كه پيامبر بزرگوار چنان خود را در محاصره حادثه ديدو ناراحت شد كه فرياد زده ((گفت : (افسوس !) اى كاش در برابر شما قدرتى در خودداشتم )) تا از ميهمانهايم دفاع كنم و شما خيره سران را در هم بكوبم (قال لو ان لى بكم قوة ).
          ((يـا تـكـيـه گاه و پشتيبان محكمى (از قوم و عشيره و پيروان و هم پيمانهاى قوى و نيرومند) در اختيار من بود)) تا با كمك آنها بر شما منحرفان چيره شوم (او آوى الى ركن شديد).
          (آيه ).
          پايان زندگى اين گروه ستمكار:.
          سـرانـجـام هنگامى كه رسولان پروردگار نگرانى شديد لوط را مشاهده كردندكه در چه عذاب و شـكـنجه روحى گرفتار است , پرده از روى اسرار كار خودبرداشتند و به او ((گفتند: اى لوط ما فـرسـتادگان پروردگار توايم (نگران مباش , و بدان كه ) آنها هرگز دسترسى به تو پيدا نخواهند كرد)) ! (قالوا يا لوط انا رسل ربك لن يصلوا اليك ).
          ايـن آگـاهـى لوط از وضع ميهمانان و ماموريتشان همچون آب سردى بود كه برقلب سوخته اين پـيـامـبر بزرگ ريخته شد و فهميد دوران اندوه و غم در شرف پايان است وزمان شادى ونجات از چنگال اين قوم ننگين حيوان صفت فرا رسيده است !.
          ميهمانان بلافاصله اين دستور را به لوط دادند كه : ((تو همين امشب در دل تاريكى خانواده ات را با خود بردار و از اين سرزمين بيرون شو)) (فاسر باهلك بقطع من الليل ).
          ولى مواظب باشيد كه ((هيچ يك از شما به پشت سرش نگاه نكند)) (ولا يلتفت منكم احد).
          ((تـنـهـا كـسـى كه از اين دستور تخلف خواهد كرد و به همان بلايى كه به قوم گناهكار مى رسد گرفتار خواهد شد همسر معصيت كار توست )) (الا امراتك انه مصيبها ما اصابهم ).
          سـرانـجـام آخرين سخن را به لوط گفتند كه : ((لحظه نزول عذاب و ميعاد آنهاصبح است )) و با نخستين شعاع صبحگاهى زندگى اين قوم غروب خواهد كرد (ان موعدهم الصبح ).
          اكـنـون بـرخـيزيد و هر چه زودتر شهر را ترك گوييد ((مگر صبح نزديك نيست ))(اليس الصبح بقريب ).
          (آيـه ) سـرانـجـام لـحـظه عذاب فرا رسيد و به انتظار لوط پيامبر پايان داد,همان گونه كه قرآن مـى گـويـد: ((هـنـگـامى كه فرمان ما فرا رسيد آن سرزمين را زير و روكرديم , وبارانى از سنگ , ازگـلـهاى متحجر متراكم بر روى هم , بر سرآنها فرو ريختيم ))(فلما جا امرنا جعلنا عاليها سافلها وامطرنا عليها حجارة من سجيل منضود).
          اينها كه همه چيز را وارونه كرده بودند ! بايد شهرشان هم واژگونه شود ! نه فقط زير و رو شود كه بارانى از سنگ , آخرين آثار حيات را در آنجا در هم بكوبد.

          بنابراين هر گروه منحرف و ملت ستم پيشه اى چنين سرنوشتى در انتظاراوست گاهى زير باران سنگريزه ها و گاهى زير ضربات بمبهاى آتش زا و زمانى زيرفشارهاى اختلافات كشنده اجتماعى , و بالاخره هركدام به شكلى و به صورتى .
          (آيه ) ولى اين سنگها, سنگهاى معمولى نبودند بلكه ((سنگهايى بودندنشاندار, نزد پروردگار تو)) (مسومة عند ربك ).
          امـا تـصـور نـكـنـيد كه اين سنگها مخصوص قوم لوط بودند ((آنها از هيچ قوم وجمعيت و گروه ستمكار و ظالمى دور نيستند)) (وما هى من الظالمين ببعيد).
          ايـن قـوم مـنحرف هم بر خويش ستم كردند و هم بر جامعه شان , هم سرنوشت ملتشان را به بازى گرفتند و هم ايمان و اخلاق انسانى را.
          تحريم همجنس گرايى ـ.
          هـمجنس گرايى چه در مردان باشد و چه در زنان در اسلام از گناهان بسياربزرگ است و هر دو داراى حد شرعى است .
          رواياتى كه در مذمت همجنس گرايى از پيشوايان اسلام نقل شده آنقدر زياد وتكان دهنده است كه بـا مـطالعه آن هركس احساس مى كند كه زشتى اين گناه به اندازه اى است كه كمتر گناهى در پايه آن قرار دارد.
          از جمله در حديثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم كه پيامبر(ص ) فرمود(هركس با نوجوانى آميزش جنسى كند روز قيامت ناپاك وارد محشر مى شود,آن چنان كه تمام آبهاى جهان او را پاك نخواهند كـرد, و خداوند او را غضب مى كند واز رحمت خويش دور مى دارد و دوزخ را براى او آماده ساخته اسـت و چـه بـدجـايـگـاهـى اسـت )) سـپـس فرمود: ((هرگاه جنس مذكر با مذكر آميزش كند عرش خداوند به لرزه در مى آيد)).
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #200
            (آيه ).
            مدين سرزمين شعيب :.
            با پايان يافتن داستان عبرت انگيز قوم لوط نوبت به قوم ((شعيب )) و مردم ((مدين )) مى رسد همان جمعيتى كه راه توحيد را رها كردند و در سنگلاخ شرك وبت پرستى سرگردان شدند, نه تنها بت كـه درهـم و ديـنـار و مال و ثروت خويش رامى پرستيدند, و به خاطر آن , كسب و تجارت با رونق خويش را آلوده به تقلب وكم فروشى و خلافكاريهاى ديگر مى كردند.
            در آغاز مى گويد: ((و به سوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم )) (والى مدين اخاهم شعيبا).
            كلمه ((اخاهم )) (برادرشان ) به خاطر آن است كه نهايت محبت پيامبران را به قوم خود بازگو كند.
            ((مـدين )) در مشرق ((خليج عقبه )) قرار داشته و مردم آن از فرزندان اسماعيل بودند, و با مصر و لبنان و فلسطين تجارت داشته اند.
            اين پيامبر اين برادر دلسوز و مهربان همان گونه كه شيوه همه پيامبران در آغازدعوت بود نخست آنها را به اساسى ترين پايه هاى مذهب يعنى ((توحيد)) دعوت كرد و ((گفت : اى قوم من ! خداوند يگانه را بپرستيد كه جز او معبودى براى شمانيست )) (قال يا قوم اعبدوا اللّه ما لكم من اله غيره ).
            آنگاه به يكى از مفاسد اقتصادى كه از روح شرك و بت پرستى سرچشمه مى گيرد و در آن زمان در ميان اهل ((مدين )) سخت رايج بود اشاره كرده و گفت : ((به هنگام خريد و فروش , پيمانه و وزن اشيا را كم نكنيد)) (ولا تنقصوا المكيال والميزان ).
            اين پيامبر بزرگ پس از اين دستور بلافاصله اشاره به دو علت براى آن مى كند:.
            نـخـسـت مـى گويد: قبول اين اندرز سبب مى شود كه درهاى خيرات به روى شما گشوده شود, پيشرفت امر تجارت , پايين آمدن سطح قيمتها, آرامش جامعه ,خلاصه ((من خيرخواه شما هستم )) (انى اريكم بخير) و مطمئنم كه اين اندرز نيزسرچشمه خير و بركت براى جامعه شما خواهد بود.
            ايـن احـتـمال نيز در تفسير اين جمله وجود دارد كه شعيب مى گويد: ((من شمارا داراى نعمت فراوان و خير كثيرى مى بينم )) بنابراين دليلى ندارد حقوق مردم راضايع كنيد.
            ديگر اين كه : ((من ازآن مى ترسم كه (اصرار بر شرك وكفران نعمت وكم فروشى )عذاب روز فراگير, همه شما را فرو گيرد)) (وانى اخاف عليكم عذاب يوم محيط).
            (آيـه ) ايـن آيـه مـجـددا روى نـظام اقتصادى آنها تاكيد مى كند و اگر قبلاشعيب قوم خود را از كم فروشى نهى كرده بود در اينجا دعوت به پرداختن حقوق مردم كرده , مى گويد: ((و اى قوم من ! پيمانه و وزن را با قسط و عدل وفا كنيد)) (وياقوم اوفوا المكيال والميزان بالقسط).
            و اين اصل يعنى ((اقامه قسط و عدل )) و دادن حق هر كس به او بايد بر سراسرجامعه شما حكومت كند.
            سـپـس قدم از آن فراتر نهاده , مى گويد: ((و بر اشيا (و اجناس ) مردم عيب نگذاريد, و از حق آنان نكاهيد)) (ولا تبخسوا الناس اشياهم ).
            در پـايـان آيـه باز هم از اين فراتر رفته , مى گويد: ((و در روى زمين به فسادنكوشيد)) (ولا تعثوا فى الا رض مفسدين ).
            دو آيـه فوق اين واقعيت را به خوبى منعكس مى كند كه بعد از مساله اعتقاد به توحيد, يك اقتصاد سـالـم از اهـمـيـت ويژه اى برخوردار است , و نيز نشان مى دهد كه به هم ريختگى نظام اقتصادى سرچشمه فساد وسيع در جامعه خواهد بود.
            (آيـه ) سـرانـجـام بـه آنـها گوشزد كرد كه افزايش ثروت ـثروتى كه از راه ظلم وستم و استثمار ديـگـران بـه دسـت آيدـ سبب بى نيازى شما نخواهد بود, بلكه ((سرمايه حلالى كه براى شما باقى مـى مـانـد (هـر چـند كم و اندك باشد) اگر ايمان به خدا و دستوراتش داشته باشيد بهتر است )) (بقيت اللّه خير لكم ان كنتم مؤمنين ).
            سـپس گفت : وظيفه من همين ابلاغ و انذار و هشدار بود كه گفتم ((و من مسؤول اعمال شما و موظف به اجبار كردنتان بر پذيرفتن اين راه نيستم )) (وما اناعليكم بحفيظ).
            نـكـته : بارها گفته ايم آيات قرآن هر چند در مورد خاصى نازل شده باشدمفاهيم جامعى دارد كه مى تواند در اعصار و قرون بعد بر مصداقهاى كلى تر ووسيع تر, تطبيق شود.
            لذا درآيه مورد بحث , گرچه مخاطب قوم شعيبند, و منظور از ((بقيت اللّه )) سود وسرمايه حلال و يـا پـاداش الـهـى است , ولى هر موجود نافع كه از طرف خداوند براى بشر باقى مانده و مايه خير و سعادت او گردد, ((بقيت اللّه )) محسوب مى شود.
            و از آنـجـا كـه مـهـدى مـوعـود(عـج ) آخرين پيشوا و بزرگترين رهبر انقلابى پس ازقيام پيامبر اسـلام (ص ) اسـت يكى از روشنترين مصاديق ((بقية اللّه )) مى باشد و از همه به اين لقب شايسته تر اسـت , بخصوص كه تنها باقيمانده بعد از پيامبران و امامان است و در روايات متعددى به آن اشاره شده است .
            (آيه ).
            منطق بى اساس لجوجان :.
            اكسنون ببينيم اين قوم لجوج در برابر اين نداى مصلح آسمانى چه عكس العملى نشان داد .
            آنـهـا كـه بتها را آثار نياكان و نشانه اصالت فرهنگ خويش مى پنداشتند و ازكم فروشى و تقلب در مـعـامـلـه سـود كلانى مى بردند, در برابر شعيب چنين ((گفتند: اى شعيب ! آيا اين نمازت به تو دسـتـور مـى دهـد كه ما آنچه را پدرانمان مى پرستيدندترك گوييم )) ؟! (قالوا يا شعيب اصلوتك تامرك ان نترك ما يعبد آباؤنا).
            ((و يـا (آزادى خـود را در اموال خويش از دست دهيم و) نتوانيم به دلخواه مان در اموالمان تصرف كنيم ))؟ (او ان نفعل فى اموالناما نشؤا).
            قـوم شـعيب گرفتار اين اشتباه بودند كه هيچ كس نمى تواند كمترين محدوديتى براى تصرف در اموال نسبت به مالكين قائل شود در حالى كه هميشه امور مالى بايدتحت ضوابط صحيح و حساب شده اى كه پيامبران الهى بر مردم عرضه كرده اند قرارگيرد و گرنه جامعه به تباهى خواهد كشيد .
            ((تـو كـه آدم بردبار, پرحوصله و فهميده اى )), از تو چنين سخنانى بعيد است !(انك لا نت الحليم الرشيد).
            شـايـد آنها فكر مى كردند نماز, اين حركات و اذكار چه اثرى مى تواند داشته باشد در حالى كه اگر آنـهـا درسـت انـديـشـه مـى كـردند, اين واقعيت را درمى يافتند كه نماز حس مسؤوليت و تقوا و پـرهـيـزكارى و خداترسى وحق شناسى را در انسان زنده مى كند, او را به ياد خدا و به ياد دادگاه عدل او مى اندازد.
            و بـه هـمين دليل او را از شرك و بت پرستى و تقليد كوركورانه نياكان و ازكم فروشى و انواع تقلب باز مى دارد.
            (آيـه ) امـا شعيب در پاسخ آنها كه سخنانش را حمل بر سفاهت و دليل بربى خردى گرفته بودند ((گـفـت : اى قوم من ! (اى گروهى كه شما از منيد و من هم ازشما, و آنچه را براى خود دوست مـى دارم بـراى شما هم مى خواهم ) هرگاه من دليل آشكارى از پروردگارم داشته باشم و رزق و مـوهـبت خوبى به من داده باشد)) آيامى توانم بر خلاف فرمان او رفتار كنم ؟ (قال يا قوم اريتم ان كنت على بينة من ربى ورزقنى منه رزقا حسنا).
            سپس اين پيامبر بزرگ اضافه مى كند: ((من هرگز نمى خواهم چيزى كه شما رااز آن باز مى دارم , خودم مرتكب شوم )) ! (وما اريد ان اخالفكم الى ما انهيكم عنه ).
            بـه شـما بگويم كم فروشى نكنيد و تقلب و غش در معامله روا مداريد, اماخودم با انجام اين اعمال ثـروتـى بيندوزم و يا شما را از پرستش بتها منع كنم اما خوددر برابر آنها سر تعظيم فرود آورم , نه هرگز چنين نيست .
            سرانجام به آنها مى گويد: ((من يك هدف بيشتر ندارم و آن اصلاح شما وجامعه شماست تا آنجا كه در قدرت دارم )) (ان اريد الا الا صلا ح ما استطعت ).
            اصلاح عقيده , اصلاح اخلاق , اصلاح عمل و اصلاح روابط و نظامات اجتماعى .
            وبراى رسيدن به اين هدف ((تنهااز خدا توفيق مى طلبم )) (وما توفيقى الا باللّه ).
            و بـه همين دليل براى انجام رسالت خود, و رسيدن به اين هدف بزرگ ((تنهابر او تكيه مى كنم و در همه چيز به او باز مى گردم )) (عليه توكلت واليه انيب ).
            بـراى حـل مـشـكـلات , بـا تـكـيه بر يارى او تلاش مى كنم , و براى تحمل شدايداين راه , به او باز مى گردم .
            (آيـه ) سپس آنها را متوجه يك نكته اخلاقى مى كند و آن اين كه بسيار مى شود كه انسان به خاطر بغض و عداوت نسبت به كسى , و يا تعصب و لجاجت نسبت به چيزى , تمام مصالح خويش را ناديده مى گيرد, و سرنوشت خود را به دست فراموشى مى سپارد, به آنها مى گويد: ((و اى قوم من ! مبادا دشمنى و عداوت با من شما را به گناه و عصيان و سركشى وا دارد)) (ويا قوم لا يجرمنكم شقاقى ) .
            ((مـبادا همان بلاها و مصائب و رنجها و مجازاتهايى كه به قوم نوح يا قوم هوديا قوم صالح رسيد به شما هم برسد)) (ان يصيبكم مثل ما اصاب قوم نوح او قوم هود او قوم صالح ).
            ((و قـوم لوط (با آن بلاى عظيم يعنى زير و رو شدن شهرهايشان و سنگباران شدن ) از شما چندان دور نيستند)) (وما قوم لوط منكم ببعيد).
            نـه زمـان آنـهـا از شـمـا چـندان فاصله دارد, و نه مكان زندگيشان و نه اعمال وگناهان شما از گناهان آنان دست كمى دارد!.
            (آيـه ) و سـرانـجـام دو دسـتور كه در واقع نتيجه تمام تبليغات پيشين اواست به اين قوم گمراه مى دهد.
            نخست اين كه : ((از خداوند آمرزش بطلبيد)) (واستغفروا ربكم ).
            تا ازگناه پاك شويد, واز شرك وبت پرستى وخيانت درمعاملات بر كنارگرديد.
            ((و پس از پاكى از گناه به سوى او بازگرديد)) (ثم توبوا اليه ).
            كه او پاك است و بايد پاك شد و به سوى او رفت .
            در واقع استغفار, توقف در مسير گناه و شستشوى خويشتن است و توبه بازگشت به سوى اوست كه وجودى است بى انتها.
            و بـدانـيـد گـناه شما هر قدر عظيم و سنگين باشد, راه بازگشت به روى شما بازاست ((چرا كه پروردگار من , هم رحيم است و هم دوستدار بندگان )) (ان ربى رحيم ودود).
            (آيه ).
            تهديدهاى متقابل شعيب و قومش :.
            شـعيب اين پيامبر بزرگ كه به خاطر سخنان حساب شده و رسا و دلنشين به عنوان خطيب الانبيا لـقب گرفته , گفتارش را با صبر و حوصله و متانت و دلسوزى تمام ايراد كرد, اما ببينيم اين قوم گمراه چگونه به او پاسخ گفتند.
            آنها با چهار جمله كه همگى حكايت از لجاجت و جهل و بى خبرى مى كردجواب دادند نخست اين كه : ((گفتند: اى شعيب ما بسيارى از حرفهاى تو رانمى فهميم )) (قالوا يا شعيب ما نفقه كثيرا مما تقول ).
            اساسا سخنان تو سر و ته ندارد ! و محتوا و منطق با ارزشى در آن نيست كه مابخواهيم پيرامون آن بينديشيم !.
            ديگر اين كه : ((ما تو را در ميان خود ضعيف و ناتوان مى بينيم )) (وانا لنريك فينا ضعيفا).
            گـمان مكن اگر ما حساب تو را نمى رسيم به خاطر ترس از قدرت توست , ((اگرملاحظه قوم و قـبـيله ات (و احترامى كه براى آنها قائل هستيم ) نبود (تو را به بدترين صورتى به قتل مى رسانديم يعنى ) تو را سنگباران مى كرديم )) ! (ولولا رهطك لرجمناك ).
            سرانجام گفتند: ((تو براى ما فردى نيرومند و شكست ناپذير نيستى )) (وماانت علينا بعزيز).
            (آيه ).
            شعيب بدون اين كه از سخنان زننده و توهينهاى آنها از جا در برود, با همان منطق شيوا و بيان رسا بـه آنـهـا چـنـيـن پـاسـخ ((گـفـت : اى قوم ! آيا اين چند نفر قوم وقبيله من نزد شما از خداوند عزيزترند))؟ (قال يا قوم ارهطى اعز عليكم من اللّه ).
            شـمـا كـه بـه خـاطر فاميل من كه به گفته خودتان به من آزار نمى رسانيد چرابه خاطر ((خدا)) سخنانم را نمى پذيريد؟.
            آيـا شـما براى خدا احترام قائليد ؟ ((با اين كه او و فرمان او را پشت سرانداخته ايد)) ؟ (واتخذتموه وراكم ظهريا).
            و در پـايـان مـى گـويد: فكر نكنيد خداوند اعمال شما را نمى بيند و سخنانتان رانمى شنود, يقين بـدانيد كه : ((پروردگار من به تمام اعمالى كه انجام مى دهيد, احاطه دارد)) (ان ربى بما تعملون محيط).
            (آيـه ) از آنـجـا كه مشركان قوم شعيب در آخر سخنان خود, او را تهديدضمنى به سنگسار كردن نمودند, شعيب موضع خويش را در برابر تهديد آنها چنين مشخص مى كند: ((اى قوم من ! (هر چه در قـدرت داريـد مضايقه ننمايد و) هر كارى از دستتان ساخته است انجام دهيد)) (ويا قوم اعملوا على مكانتكم ).
            ((من نيز كار خودم را مى كنم )) (انى عامل ).
            ((امـا بـه زودى خواهيد فهميد چه كسى گرفتار عذاب خواركننده خواهد شد (من ياشما) و چه كسى دروغگوست )) من يا شما ؟ (سوف تعلمون من ياتيه عذاب يخزيه ومن هو كاذب ).
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #201

              ((و حـال كـه چنين است , شما در انتظار بمانيد, من هم در انتظارم )) (وارتقبواانى معكم رقيب ) شـمـا در انتظار اين باشيد كه بتوانيد با قدرت و جمعيت و ثروت ونفوذتان بر من پيروز شويد من هم در انتظار اين هستم كه مجازات دردناك الهى به زودى دامان شما جمعيت گمراه را بگيرد و از صفحه گيتى براندازد!.

              (آيه ).
              پايان عمر تبهكاران مدين سس :.
              سـرانـجام مرحله نهايى فرارسيد, چنانكه قرآن مى گويد: ((هنگامى كه فرمان ما (دائر به مجازات اين قوم گمراه و ستمكار و لجوج ) فرا رسيد, نخست شعيب وكسانى را كه با او ايمان آورده بودند بـه بـركـت رحمت خود از آن سرزمين نجات داديم )) (ولما جا امرنا نجينا شعيبا والذين آمنوا معه برحمة منا).
              ((سـپس فرياد آسمانى و صيحه عظيم مرگ آفرين , ظالمان و ستمگران را فروگرفت )) (واخذت الذين ظلموا الصيحة ).
              و بـه دنـبال آن مى فرمايد: ((قوم شعيب بر اثر اين صيحه آسمانى در خانه هاى خود به رو افتادند و مـردنـد)) و اجساد بى جانشان به عنوان درسهاى عبرتى تا مدتى در آنجا بود (فاصبحوا فى ديارهم جاثمين ).
              (آيـه ) آنـچـنـان طـومـار زنـدگى آنها در هم پيچيده شد كه ((گويا هرگز ساكن آن سرزمين نبودند)) (كان لم يغنوا فيها).
              سـرانـجـام هـمـان گـونـه كه در آخر سرگذشت قوم عاد و ثمود بيان شد,مى فرمايد: ((دور باد سرزمين مدين از لطف و رحمت پروردگار همان گونه كه قوم ثمود دور شدند)) (الا بعدا لمدين كما بعدت ثمود).
              (آيه ).
              قهرمان مبارزه با فرعون !.
              بعد از پايان داستان شعيب و اصحاب مدين اشاره به گوشه اى از سرگذشت ((موسى بن عمران )) و مبارزاتش با فرعون مى كند و اين هفتمين داستان پيامبران دراين سوره است .
              سـرگـذشت موسى (ع ) از تمام پيامبران درقرآن بيشتر آمده است , زيرا دربيش ازسى سوره بيش از صد بار به ماجراى موسى وفرعون وبنى اسرائيل اشاره شده است .
              ويـژگـى سـرگـذشت موسى نسبت به پيامبران ديگر اين است كه آنها بر ضداقوام گمراه , قيام كـردنـد, ولى موسى علاوه بر اين در برابر حكومت خودكامه اى همچون دستگاه جبار فرعون قيام نمود.
              ولـى بـايـد تـوجـه داشـت كـه در اين قسمت از سرگذشت موسى , تنها يك گوشه را مى خوانيم گوشه اى كه در عين كوچكى , پيام بزرگى براى همه انسانها دارد.
              نـخـسـت آيـه مـى گـويـد: ((ما موسى را با معجزاتى كه در اختيار او قرار داديم ومنطقى قوى و نيرومند فرستاديم )) (ولقد ارسلنا موسى با ياتنا وسلطان مبين ).
              (آيـه ) موسى را با آن معجزات كوبنده و آن منطق نيرومند ((به سوى فرعون و ملا او فرستاديم )) (الى فرعون وملا ئه ).
              امـا اطرافيان فرعون كه با قيام موسى , منافع نامشروع خود را در خطرمى ديدند, حاضر نشدند در بـرابـر او و مـعجزات و منطقش تسليم گردند ((لذا از فرمان فرعون پيروى كردند)) (فاتبعوا امر فرعون ).
              ((اما فرمان فرعون هرگز ضامن سعادت آنها و مايه رشد و نجات نبود)) (وماامر فرعون برشيد).
              (آيـه ) از آنـجـا كـه روز رستاخيز هر قوم و ملت و گروهى با رهبر خويش ,وارد محشر مى شوند و پـيـشـوايـان ايـن جهان , پيشوايان آن جهانند ((فرعون (نيز كه رهبر گمراهان عصر خود بود) در پيشاپيش قومش وارد اين صحنه مى شود)) (يقدم قومه يوم القيمة ).
              امـا به جاى اين كه اين پيشوا پيروان خود را در آن گرماى سوزان به سوى چشمه گوارايى از آب زلال ببرد ((آنها را به آتش دوزخ وارد مى سازد)) (فاوردهم النار).
              ((و چه بدآبشخورى است (آتش ) كه بر آن وارد مى شوند)) ! (وبئس الوردالمورود).
              همان چيزى كه به جاى تسكين عطش , تمام وجود انسان را مى سوزاند و در عوض سيراب كردن بر تشنگيش مى افزايد.
              (آيه ) سپس مى گويد: ((آنها در اين جهان به لعنت خدا محلق گشتند (و به مجازات و كيفرهاى سخت او گرفتار شدند و در ميان امواج خروشان غرق گرديدند) و در روز رستاخيز نيز از رحمت خدا دور خواهند بود)) (واتبعوا فى هذه لعنة ويوم القيمة ).
              نام ننگين آنها هميشه در صفحات تاريخ به عنوان يك قوم گمراه و جبار ثبت مى گردد, بنابراين هم در اين دنيا خسارت كردند و هم در جهان ديگر.
              ((و چـه بـد عـطـايـى اسـت (لـعن و دورى از رحمت خدا) كه نصيب آنان مى شود)) (بئس الرفد المرفود).
              (آيه ) در آيات اين سوره سرگذشت هفت قوم از اقوام پيشين و گوشه اى از تاريخ پيامبرانشان بيان شد.
              در ايـنـجـا بـه تـمـام آن داستانها اشاره كرده , به صورت يك جمع بندى مى فرمايد: ((اين ماجراها گـوشه اى از اخبار شهرها و آباديهاست كه ما داستانش رابراى تو بازگو مى كنيم )) (ذلك من انبا القرى نقصه عليك ).
              هـمـان شـهرها و آباديهايى كه ((قسمتى از آن هنوز برپاست , و قسمتى همچون كشتزار درو شده بكلى ويران گشته است )) (منها قائم وحصيد).
              (آيه ) ((اما ما به آنها ستم نكرديم ;Š بلكه آنها خودشان به خويشتن ستم رواداشتند)) (وما ظلمناهم ولكن ظلموا انفسهم ).
              آنـهـا بـه بـتـهـا و خـدايـان دروغينشان پناه بردند ((و هنگامى كه فرمان مجازات الهى فرارسيد, مـعبودانى را كه غير از خدا مى خواندند آنها را يارى نكردند)) (فمااغنت عنهم آلهتهم التى يدعون من دون اللّه من شى لما جا امر ربك ).
              آرى ! اين خدايان قلابى ((جز بر هلاكت آنها نيفزودند)) (وما زادوهم غيرتتبيب ).
              (آيـه ) آرى ((ايـن چنين بود مجازات پروردگار تو نسبت به شهرها وآباديهايى كه ستم مى كردند هنگامى كه آنها را تسليم هلاكت كرد)) (وكذلك اخذربك اذا اخذ القرى وهى ظالمة ).
              ((مسلما مجازات پروردگار دردناك و شديد است )) (ان اخذه اليم شديد).
              ايـن يـك قـانون عمومى الهى است , يك سنت و برنامه هميشگى است كه هرقوم و ملتى دست به ظـلـم و سـتم بيالايند و پا را از مرز فرمانهاى الهى فراتر نهند و به رهبرى و راهنمايى و اندرزهاى پيامبران خدا اعتنا ننمايند خداوند آنها را سرانجام سخت مى گيرد و در پنجه عذاب مى فشارد.
              (آيه ) و از آنجا كه اين يك قانون كلى و عمومى است بلافاصله مى فرمايد: ((در اين (سرگذشتهاى عـبـرت انـگيز و حوادث شوم و دردناكى كه برگذشتگان گذشت ) علامت و نشانه اى است (براى يافتن راه حق ) براى كسانى كه ازعذاب آخرت مى ترسند)) (ان فى ذلك لا ية لمن خاف عذاب الا خرة ).
              چـرا كـه دنـيـا در برابر سراى ديگر همه چيزش كوچك و ناچيز است حتى مجازاتها و عذابهايش و جـهـان ديـگر از هر نظر وسيعتر مى باشد, و آنها كه ايمان به رستاخيز دارند با ديدن هر يك از اين نمونه ها در دنيا تكان مى خورند.
              در پـايـان آيـه اشاره به دو وصف از اوصاف روز قيامت كرده , مى گويد: ((آن روزى است كه همه مردم براى آن جمع مى شوند)) (ذلك يوم مجموع له الناس ).
              ((و آن روزى است كه مشهود همگان است )) (وذلك يوم مشهود).
              آنچنان كه تمام انسانها در آن حاضر مى شوند و آن را مى بينند.
              (آيـه ) واز آنـجـا كـه مـمكن است بعضى بگويند سخن از آن روز نسيه است ومعلوم نيست كى فرا مـى رسـد, لـذا قـرآن بـلافـاصـلـه مى گويد: ((و ما آن (مجازات ) را جزتا زمان محدودى , تاخير نمى اندازيم )) (وما نؤخره الا لا جل معدود).
              آن هم براى مصلحتى كه روشن است تا مردم جهان ميدانهاى آزمايش وپرورش را ببينند, و آخرين برنامه انبيا پياده شود.
              (آيه ).
              سعادت و شقاوت !.
              در آيـات گذشته اشاره اى به مساله قيامت و اجتماع همه مردم در آن دادگاه بزرگ شده بود در اينجا گوشه اى از سرنوشت مردم را در آن روز بيان كرده , نخست مى گويد: ((هنگامى كه آن روز فرا رسد هيچ كس جز به اراده پروردگار سخن نمى گويد)) (يوم يات لا تكلم نفس الا باذنه ).
              مردم در آن روز مراحل مختلفى را مى پيمايند كه هر مرحله ويژگيهايى دارد,در پاره اى از مراحل هيچ گونه پرسش و سؤالى از آنها نمى شود و حتى مهر بردهانشان مى نهند, فقط اعضاى پيكرشان كه آثار اعمال را در خود حفظ كرده اند بازبان بى زبانى سخن مى گويند, اما در مراحل ديگر قفل از زبـانشان برداشته مى شود وبه اذن خداوند به سخن مى آيند و به گناهان خود اعتراف مى كنند و خطاكاران يكديگر را ملامت مى نمايند بلكه سعى دارند گناه خويش را بر گردن ديگرى نهند!.
              به هر حال در پايان آيه اشاره به تقسيم همه مردم به دو گروه كرده , مى گويد(گروهى در آنجا شقى و گروهى سعيدند, گروهى خوشبخت و گروه ديگرى بدبختند)) (فمنهم شقى وسعيد).
              اين شقاوت و آن سعادت چيزى جز نتيجه اعمال و كردار و گفتار و نيات انسان در دنيا نيست .
              (آيـه ) سـپـس حـالات شـقـاوتـمندان و سعادتمندان را در عبارات فشرده وگويايى چنين شرح مـى دهـد: ((اما آنها كه شقاوتمند شدند در آتش دوزخ ((زفير)) و((شهيق )) دارند و ناله و نعره و فرياد سر مى دهند)) (فاما الذين شقوا ففى النار لهم فيها زفير وشهيق ).
              و ايـن هر دو صداى فرياد وناله كسانى است كه از غم واندوه ناله سر مى دهند,ناله اى كه تمام وجود آنها را پر مى كند و نشانه نهايت ناراحتى و شدت عذاب است .
              (آيـه ) و اضافه مى كند: ((آنها جادوانه در آتش خواهند ماند تا زمانى كه آسمانها و زمين برپاست )) (خالدين فيها مادامت السموات والا رض ).
              ((مگر آنچه پروردگارت اراده كند)) (الا ماشا ربك ).
              ((چرا كه خداوند هر كارى را اراده كند انجام مى دهد)) (ان ربك فعال لمايريد).
              (آيه ) ((و اما آنها كه سعادتمند شدند در بهشت جاودانه خواهند ماند, تاآسمانها و زمين برپاست )) (واما الذين سعدوا ففى الجنة خالدين فيها مادامت السموات والا رض ).
              ((مگر آنچه پروردگار تو اراده كند)) (الا ماشا ربك ).
              ((اين بخشش و عطيه اى است كه هرگز از آنان قطع نمى شود)) (عطا غيرمجذوذ).
              سباب سعادت و شقاوت ـ.
              سـعـادت كه گم شده همه انسانهاست بطور خلاصه عبارتست از فراهم بودن اسباب تكامل براى يك فرد يا يك جامعه , و نقطه مقابل آن شقاوت و بدبختى است كه عبارت از نامساعد بودن شرايط پيروزى و پيشرفت و تكامل است .
              ولـى بـايد توجه داشت كه پايه اصلى سعادت و شقاوت , اراده و خواست خود انسان است اوست كه مـى تواند وسائل لازم را براى ساختن خويش و حتى جامعه اش فراهم سازد, و اوست كه مى تواند با عوامل بدبختى و شقاوت به مبارزه برخيزد و يا تسليم آن شود.
              در مـنـطق انبيا سعادت و شقاوت چيزى نيست كه در درون ذات انسان باشد, و حتى نارسائيهاى مـحـيط و خانوادگى و وراثت در برابر تصميم و اراده خودانسان , قابل تغيير و دگرگونى است , مگر اين كه ما اصل اراده و آزادى انسان را انكاركنيم و او را محكوم شرايط جبرى بدانيم و سعادت و شقاوتش را ذاتى و يا مولودجبرى محيط و مانند آن بدانيم كه اين نظر بطور قطع در مكتب انبيا و همچنين مكتب عقل محكوم است .
              جـالـب ايـن كـه در روايـاتـى كه از پيامبر(ص ) و ائمه اهل بيت (ع ) نقل شده ,انگشت روى مسائل مـختلفى به عنوان اسباب سعادت يا اسباب شقاوت گذارده شده كه مطالعه آنها انسان را به طرز تـفـكر اسلامى در اين مساله مهم , آشنا مى سازد وبه جاى اين كه براى رسيدن به سعادت و فرار از شـقـاوت بـه دنـبال مسائل خرافى وپندارها وسنتهاى غلط برود به دنبال واقعيات عينى و اسباب حقيقى سعادت خواهد رفت .
              امام صادق (ع ) از جدش اميرمؤمنان (ع ) چنين نقل مى كند: ((حقيقت سعادت اين است كه آخرين مـرحـلـه زندگى انسان با عمل سعادتمندانه اى پايان پذيرد و حقيقت شقاوت اين است كه آخرين مرحله عمر با عمل شقاوتمندانه اى خاتمه يابد)).
              و نـيـز پـيـامبر اسلام (ص ) مى فرمايد: ((چهار چيز از اسباب سعادت و چهار چيزاز اسباب شقاوت اسـت ;Š امـا آن چـهـار چـيز كه از اسباب سعادت است : همسر صالح ,خانه وسيع , همسايه شايسته و مركب خوب است .
              و چهار چيز كه از اسباب شقاوت است : همسايه بد و همسر بد و خانه تنگ و مركب بد است )).
              اگـر اسبابى را كه براى سعادت و شقاوت در دو حديث بالا ذكر شده با توجه بر عينيت همه آنها و نـقـش مؤثرشان در زندگى بشر با اسباب و نشانه هاى خرافى كه حتى در عصر ما, عصر اتم و فضا گـروه زيـادى بـه آن پايبندند مقايسه كنيم به اين واقعيت مى رسيم كه تعليمات اسلام تا چه حد منطقى و حساب شده است .
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #202
                هنوز بسيارند كسانى كه نعل اسب را سبب خوشبختى , روز سيزده را سبب بدبختى پريدن از روى آتش را در بعضى از شبهاى سال سبب خوشبختى , و آوازخواندن مرغ را سبب بدبختى پاشيدن آب را پـشـت سر مسافر سبب خوشبختى ورد شدن زير نردبان را سبب بدبختى , و حتى آويزان كردن خرمهره را به خود يابه وسيله نقليه سبب خوشبختى و عطسه را نشانه بدبختى در انجام كار مورد نظرمى دانند و امثال اين خرافات كه در شرق و غرب در ميان اقوام و ملل مختلف فراوان است .
                و چـه بـسيار انسانهايى كه بر اثر گرفتار شدن به اين خرافات از فعاليت درزندگى بازمانده اند و گرفتار مصيبتهاى فراوانى شده اند.
                اسـلام بـر تـمام اين پندارهاى خرافى قلم سرخ كشيده و سعادت و شقاوت انسان را در فعاليتهاى مـثـبـت و مـنـفـى و نقاط قوت و ضعف اخلاقى و برنامه هاى عملى و طرز تفكر و عقيده هر كس مى داند.
                (آيه ) يكى از نتائج مهمى كه از شرح داستانهاى اقوام پيشين گرفته مى شود همين است كه پيامبر و بـه دنبال او مؤمنان راستين از انبوه دشمنان نهراسندو در شكست قوم بت پرست و ستمگرى كه با آن روبرو هستند شك و ترديدى به خود راه ندهند و به امدادهاى الهى مطمئن باشند.
                لـذا بـه پيامبر خود, مى فرمايد: ((شك و ترديدى در مورد چيزى كه اينهاپرستش مى كنند به خود راه مـده كه اينها (هم از همان راهى مى روند كه گروهى ازپيشينيان رفتند و) پرستش نمى كنند مـگـر هـمان گونه كه با نياكانشان از قبل مى پرستيدند)) بنابراين سرنوشتى بهتر از آنان نخواهند داشت (فلا تك فى مرية ممايعبد هؤلا ما يعبدون الا كما يعبد آباؤهم من قبل ).
                و لـذا بـلافاصله مى گويد: ((ما حتما نصيب و سهم آنها را بدون كم و كاست (ازمجازات و عذاب ) خـواهيم داد)) و چنانچه به راه حق بازگردند, نصيب آنها از پاداش ما محفوظ است (وانا لموفوهم نصيبهم غير منقوص ).
                در حـقـيـقت اين آيه , اين حقيقت را مجسم مى كند كه آنچه از سرگذشت اقوام پيشين خوانديم , اسـطـوره و افسانه نبود, و نيز اختصاصى به گذشتگان نداشت ,سنتى است ابدى و جاودانى و در باره تمام انسانهاى ديروز و امروز و فردا گرچه به صورتهاى مختلفى انجام مى گيرد.
                (آيـه ) بـاز بـراى تسلى خاطر پيامبر(ص ) اضافه مى كند: اگر قوم تو در باره كتاب آسمانيت يعنى قرآن اختلاف و بهانه جويى مى كنند, ناراحت نباش ;Š زيرا ((ما به موسى كتاب آسمانى (تورات ) داديم سپس در آن اختلاف شد)) بعضى پذيرفتند وبعضى منكر شدند (ولقد آتينا موسى الكتاب فاختلف فيه ).
                و اگـر مـى بـينى در مجازات دشمنان تو تعجيل نمى كنيم , به خاطر اين است كه مصالحى از نظر تعليم و تربيت و هدايت اين قوم , چنين ايجاب مى كند ((و اگر (اين مصلحت نبود و) برنامه اى كه پـروردگـار تـو از قبل در اين زمينه مقرر فرموده ايجاب تاخير نمى كرد, در ميان آنها داورى لازم مى شد و مجازات دامانشان را مى گرفت ))(ولولا كلمة سبقت من ربك لقضى بينهم ).
                ((هـر چند آنها (اين حقيقت را هنوز باور نكردند و همچنان ) نسبت به آن در شك وترديدند شكى آميخته با سؤظن و بدبينى )) (وانهم لفى شك منه مريب ).
                (آيـه ) در ايـن آيـه بـراى تـاكـيـد بيشتر اضافه مى كند: ((و پروردگارت هر يك ازاين دو گروه (مـؤمـنان و كافران ) را به پاداش اعمالشان بطور كامل مى رساند و اعمال آنها را بى كم و كاست به خودشان تحويل مى دهد)) (وان كلا لما ليوفينهم ربك اعمالهم ).
                و اين كار هيچ گونه مشكل و مشقتى براى خداوند ندارد ((زيرا او (به همه چيزآگاه است و) از هر كارى كه انجام مى دهند با خبر مى باشد)) (انه بما يعملون خبير).
                جـالـب ايـن كه مى گويد: اعمالشان را به آنها مى دهيم و اين اشاره ديگرى برمساله تجسم اعمال اسـت و ايـن كـه پـاداش و كـيفر در حقيقت اعمال خود انسان است كه تغيير شكل مى يابد و به او مى رسد.
                (آيه ).
                استقامت كن استقامت !.
                پـس از ذكـر سـرگذشت پيامبران و اقوام پيشين و رمز موفقيت و پيروزى آنها وپس از دلدارى و تـقـويـت اراده پـيامبر از اين طريق در اين آيه , مهمترين دستور را به پيغمبر اكرم (ص ) مى دهد و مى گويد: ((استقامت كن همان گونه كه به تو دستور داده شده است )) (فاستقم كما امرت ).
                اسـتـقامت كن در راه تبليغ و ارشاد, استقامت كن در طريق مبارزه و پيكاراستقامت كن در انجام وظائف الهى و پياده كردن تعليمات قرآن .
                ولـى ايـن اسـتـقامت نه به خاطر خوشايند اين و آن باشد و نه از روى تظاهر وريا, و نه براى كسب عـنوان قهرمانى ونه براى بدست آوردن مقام و ثروت و كسب موفقيت و قدرت , بلكه تنها به خاطر فرمان خدا و آن گونه كه به تو دستور داده شده است بايد باشد.
                امـا ايـن دسـتـور تـنها مربوط به تو نيست , هم تو بايد استقامت كنى ((و همچنين كسانى كه با تو به سوى خدا آمده اند)) بايد استقامت كنند (ومن تاب معك ).
                اسـتـقـامـتـى خـالـى از افـراط و تفريط, و زياده و نقصان ((و طغيان نكنيد)) (ولا تطغوا) يعنى , استقامتى كه در آن طغيان وجود نداشته باشد.
                ((چرا كه خداوند از اعمال شما آگاه است )) (انه بما تعملون بصير).
                و هيچ حركت و سكون و سخن و برنامه اى بر او مخفى نمى ماند.
                آيه اى پرمحتوا و طاقت فرسا!.
                در حـديـث مـعـروفـى از ابـن عباس چنين مى خوانيم : ((هيچ آيه اى شديد ومشكلتر از اين آيه بر پـيـامـبر(ص ) نازل نشد و لذا هنگامى كه اصحاب از آن حضرت پرسيدند چرا به اين زودى موهاى شما سفيد شده و آثار پيرى نمايان , گشته , فرمودمرا سوره هود و واقعه پير كرد!.
                و در روايـت ديگرى مى خوانيم : هنگامى كه آيه فوق نازل شد پيامبر فرمود:شمروا, شمروا, فمارئى ضـاحـكا: ((دامن به كمر بزنيد, دامن به كمر بزنيد (كه وقت كار و تلاش است ) و از آن پس پيامبر هرگز خندان ديده نشد))!.
                دلـيـل آن هم روشن است , زيرا چهار دستور مهم در اين آيه وجود دارد كه هركدام بار سنگينى بر دوش انسان مى گذارد.
                امـروز هـم مـسـؤولـيت مهم ما مسلمانان و مخصوصا رهبران اسلامى در اين چهار جمله خلاصه مى شود استقامت , اخلاص , رهبرى مؤمنان و عدم طغيان وتجاوز, و بدون به كار بستن اين اصول , پـيروزى بر دشمنانى كه از هر سو از داخل وخارج ما را احاطه كرده اند و از تمام وسائل فرهنگى و سياسى و اقتصادى واجتماعى و نظامى بر ضد ما بهره گيرى مى كنند امكان پذير نمى باشد.
                (آيه ).
                تكيه بر ظالمان و ستمگران :.
                اين آيه يكى از اساسى ترين برنامه هاى اجتماعى و سياسى و نظامى وعقيدتى را بيان مى كند, عموم مسلمانان را مخاطب ساخته , و به عنوان يك وظيفه قطعى مى گويد: ((به كسانى كه ظلم و ستم كرده اند, تكيه نكنيد)) (ولا تركنوا الى الذين ظلموا) و اعتماد و اتكاى كار شما بر اينها نباشد.
                ((چرا كه اين امرسبب مى شود كه عذاب آتش , دامان شما را بگيرد)) (فتمسكم النار).
                ((و غير از خدا هيچ ولى و سرپرست و ياورى نخواهيد داشت )) (وما لكم من دون اللّه من اوليا).
                با اين حال واضح است كه هيچ كس شما را يارى نخواهد كرد ((و يارى نمى شويد)) (ثم لا تنصرون ) .
                در چه امورى نبايد به ظالمان تكيه كرد؟.
                بـديـهـى اسـت كـه در درجـه اول نبايد در ظلمها و ستمگريهايشان شركت جست و از آنها كمك گـرفـت , و در درجـه بعد اتكا بر آنها در آنچه مايه ضعف وناتوانى جامعه اسلامى و از دست دادن اسـتـقـلال و خودكفايى و تبديل شدن به يك عضو وابسته و ناتوان مى گردد بايد از ميان برود كه اين گونه ركونها جز شكست وناكامى و ضعف جوامع اسلامى , نتيجه اى نخواهد داشت .
                و اما اين كه : فى المثل مسلمانان با جوامع غيرمسلمان , روابط تجارى ياعلمى براساس حفظ منافع مسلمين و استقلال و ثبات جوامع اسلامى داشته باشند, نه داخل در مفهوم ركون به ظالمين است و نه چيزى است كه از نظر اسلام ممنوع بوده باشد و در عصر خود پيامبر(ص ) و اعصار بعد همواره چنين ارتباطاتى وجود داشته است .
                (آيه ).
                ((نماز)) و ((صبر)):.
                در اين آيه و آيه بعد انگشت روى دو دستور از مهمترين دستورات اسلامى كه در واقع روح ايمان و پـايـه اسلام است گذارده شده ;Š نخست فرمان به اقامه نمازداده , مى گويد: ((نماز را در دو طرف روز, و در اوائل شب برپا دار)) (واقم الصلوة طرفى النهار وزلفا من الليل ).
                ظـاهـر تعبير ((طرفى النهار)) (دو طرف روز) اين است كه نماز صبح و مغرب را بيان مى كند, كه در دو طرف روز قرار گرفته و ((زلف )) منطبق بر نماز عشا مى باشد.
                سپس براى اهميت نماز روزانه خصوصا و همه عبادات و طاعات و حسنات عموما چنين مى گويد: ((حسنات , سيئات را از ميان مى برند)) (ان الحسنات يذهبن السيئات ).
                ((واين تذكر ويادآورى است براى آنها كه توجه دارند)) (ذلك ذكرى للذاكرين ).
                آيـه فـوق همانند قسمتى ديگر از آيات قرآن تاثير اعمال نيك را در از ميان بردن آثار سؤ اعمال بد بيان مى كند, كار نيك كه از انگيزه الهى سرچشمه گرفته به روح آدمى لطافتى مى بخشد كه آثار گناه را مى تواند از آن بشويد و تيرگيهاى گناه رابه روشنايى مبدل سازد.
                اهميت فوق العاده نمازـ.
                در روايـات مـتعددى كه ذيل آيه فوق از پيامبر(ص ) و ائمه معصومين (ع ) نقل شده تعبيراتى ديده مى شود كه از اهميت فوق العاده نماز در مكتب اسلام پرده برمى دارد.
                از عـلـى (ع ) نقل شده كه مى فرمايد: با رسول خدا(ص ) در مسجد, در انتظارنماز بوديم كه مردى برخاست و عرض كرد: اى رسول خدا ! من گناهى كرده ام پيامبر(ص ) روى از او برگرداند هنگامى كـه نماز تمام شد همان مرد برخاست وسخن اول را تكرار كرد;Š پيامبر(ص ) فرمود: آيا با ما اين نماز را انـجـام نـدادى ؟ و بـراى آن بـه خوبى وضو نگرفتى ؟ عرض كرد: آرى ! فرمود: اين كفاره گناه توست !.
                نماز, انسان را در برابر گناه بيمه مى كند, و نيز نماز زنگار گناه را از آيينه دل مى زدايد.
                نـمـاز جـوانه هاى ملكات عالى انسانى را در اعماق جان بشر مى روياند, نمازاراده را قوى و قلب را پـاك و روح را تـطـهـير مى كند, و به اين ترتيب نماز در صورتى كه به صورت جسم بى روح نباشد مكتب عالى تربيت است .
                (آيـه ) به دنبال برنامه انسان ساز نماز و بيان تاثيرى كه حسنات در زدودن سيئات دارد در اين آيه فرمان به ((صبر)) مى دهد, و مى گويد: ((و شكيبا باش كه خدااجر نيكوكاران را ضايع نمى كند)) (واصبر فان اللّه لا يضيع اجر المحسنين ) يعنى نيكوكارى بدون صبر و ايستادگى ميسر نيست .
                واژه ((صـبـر)) هرگونه شكيبايى در برابر مشكلات , مخالفتها, آزارها, هيجانها,طغيانها و مصائب گوناگون را شامل مى شود.
                ((صـبر)) يك اصل كلى و اساسى است كه در مواردى از قرآن همراه با نماز ذكرشده است شايد به ايـن دلـيل كه نماز در انسان ((حركت )) مى آفريند و دستور صبر,مقاومت ايجاد مى كند, و اين دو يعنى ((حركت )) و.
                ((مقاومت )) هنگامى كه دست به دست هم دهند عامل اصلى هرگونه پيروزى خواهند شد.
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #203
                  (آيه ).
                  عامل تباهى جامعه ها !.
                  بـراى تـكـمـيـل بحثهاى گذشته در اين آيه و آيه بعد يك اصل اساسى اجتماعى كه ضامن نجات جـامـعـه هـا از تـباهى است مطرح شده است , و آن اين كه در هرجامعه اى تا زمانى كه گروهى از انـديـشـمـندان متعهد و مسؤول وجود دارد كه در برابرمفاسد ساكت نمى نشينند, و به مبارزه بر مى خيزند, و رهبرى فكرى و مكتبى مردم را در اختيار دارند اين جامعه به تباهى و نابودى كشيده نمى شود.
                  امـا آن زمـان كـه بـى تفاوتى و سكوت در تمام سطوح حكمفرما شد و جامعه دربرابر عوامل فساد بى دفاع ماند, فساد و به دنبال آن نابودى حتمى است .
                  لـذا ضـمن اشاره به اقوام پيشين كه گرفتار انواع بلاها شدند, مى گويد: ((چرا درقرون و امتها و اقـوام قـبـل از شـمـا نـيـكـان و پاكان قدرتمند و صاحب فكرى نبودند كه ازفساد در روى زمين جلوگيرى كنند)) (فلولا كان من القرون من قبلكم اولوا بقية ينهون عن الفساد فى الا رض ).
                  نقش ((اولوا بقية )) در بقاى جوامع آنقدر حساس است كه بايد گفت : بدون آنها حق حيات از آنان سلب مى شود و اين همان چيزى است كه آيه فوق به آن اشاره دارد.
                  بـعـد به عنوان استثنا مى گويد: ((مگر افراد اندكى از آنان كه آنها را نجات داديم )) (الا قليلا ممن انجينامنهم ).
                  ايـن گروه اندك هر چند امر به معروف و نهى از منكر داشتند, اما مانند لوط وخانواده كوچكش و نـوح و ايمان آورندگان محدودش و صالح و تعداد كمى كه از اوپيروى كرده بودند, آنچنان كم و اندك بودند كه توفيق بر اصلاح كلى جامعه نيافتند.
                  ((وبه هر حال ستمگران (كه اكثريت اين جامعه هارا تشكيل مى دادند) به دنبال ناز و نعمت و عيش و نـوش رفـتـنـد و آنچنان مست باده غرور و تنعم و لذات شدندكه ) دست به انواع گناهان زدند)) (واتبع الذين ظلموا ما اترفوا فيه وكانوا مجرمين .
                  ايـن تـنـعـم و تـلـذذ بـى قيد و شرط سرچشمه انواع انحرافاتى است كه در طبقات مرفه جامعه ها به وجود مى آيد, چرا كه مستى شهوت , آنهارااز پرداختن به ارزشهاى اصيل انسانى ودرك واقعيتهاى اجتماعى باز مى دارد و غرق عصيان و گناه مى سازد.
                  (آيـه ) سپس براى تاكيد اين واقعيت , اضافه مى فرمايد: اين كه مى بينى خداوند اين اقوام را به ديار عـدم فـرسـتاد به خاطر آن بود كه مصلحانى در ميان آنهانبودند ((و چنين نبود كه پروردگارت آبـاديها را به ظلم و ستم نابود كند در حالى كه اهلش در صدد اصلاح بوده باشند)) (وما كان ربك ليهلك القرى بظلم واهلهامصلحون ).
                  يعنى , هرگاه جامعه اى ظالم بود اما به خود آمده و در صدد اصلاح باشدچنين جامعه اى مى ماند, ولى اگر ظالم بود و در مسير اصلاح و پاكسازى نبود,نخواهد ماند.
                  (آيـه ) در ايـن آيـه بـه يكى از سنن آفرينش كه در واقع زيربناى ساير مسائل مربوط به انسان است اشـاره شـده و آن مساله اختلاف و تفاوت در ساختمان روح وجسم و فكر و ذوق و عشق انسانها, و مساله آزادى اراده و اختيار است .
                  مـى فـرمايد: ((اگر خدا مى خواست , همه مردم را ((امت واحده )) قرار مى داد(ولى خداوند چنين كـارى را نـكرده ) و همواره انسانها با هم اختلاف دارند)) (ولو شاربك لجعل الناس امة واحدة ولا يزالون مختلفين ).
                  تـا كـسـى تـصور نكند تاكيد و اصرار پروردگار در اطاعت فرمانش دليل بر اين است كه او قادر بر اين نبود كه همه آنها را در مسير ايمان ويك برنامه معين قرار دهد.
                  ولـى نـه چـنـيـن ايـمانى فايده اى داشت , و نه چنان اتحاد و هماهنگى , ايمان اجبارى كه از روى انـگـيـزه هاى غيرارادى برخيزد, نه دليل بر شخصيت است و نه وسيله تكامل , و نه موجب پاداش و ثواب .
                  اصـولا ارزش و امـتـياز انسان و مهمترين تفاوت او با موجودات ديگر داشتن همين موهبت آزادى اراده و اخـتـيـار اسـت , همچنين داشتن ذوقها و سليقه ها وانديشه هاى گوناگون و متفاوت كه هركدام بخشى از جامعه را مى سازد, و بعدى ازابعاد آن را تامين مى كند.
                  از طرفى هنگامى كه آزادى اراده آمد, اختلاف در انتخاب عقيده و مكتب , طبيعى است .
                  (آيـه ) لـذا در ايـن آيـه مـى فـرمايد: مردم در پذيرش حق با هم اختلاف دارند((مگر, كسى را كه پروردگارت رحم كند)) ! (الا من رحم ربك ).
                  ولـى اين رحمت الهى مخصوص گروه معينى نيست , همه مى توانند ـبه شرط اين كه بخواهندـ از آن استفاده كنند ((و (خداوند) براى همين پذيرش رحمت آنها را آفريد)) (ولذلك خلقهم ).
                  آنها كه بخواهند در زير اين چتر رحمت الهى قرار بگيرند راه براى آنها بازاست رحمتى كه از طريق تشخيص عقل و هدايت انبيا و كتب آسمانى به همه مردم افاضه شده است .
                  و هـرگـاه از ايـن رحـمـت و موهبت استفاده كنند درهاى بهشت و سعادت جاويدان به روى آنها گشوده خواهد شد.
                  در غـير اين صورت ((فرمان خدا صادر شده است كه جهنم را از سركشان وطاغيان جن و انس پر مى كنم )) (وتمت كلمة ربك لا ملا ن جهنم من الجنة والناس اجمعين ).
                  (آيه ).
                  مطالعه سرگذشت پيشينيان چهار اثر دارد:.
                  در اين آيه و آيات بعد كه سوره هود با آن پايان مى پذيرد يك نتيجه گيرى كلى از مجموع بحثهاى سـوره بيان شده است و از آنجا كه قسمت عمده اين سوره داستانهاى عبرت انگيز پيامبران و اقوام پيشين بود نخست نتائج گرانبهاى ذكر اين داستانها را در چهار موضوع خلاصه كرده , مى گويد: ((مـا از هـر يـك از سـرگـذشـتـهـاى انبيا براى تو بازگو كرديم تا به وسيله آن , قلبت را آرامش بخشيم )) و اراده ات قوى گردد (وكلا نقص عليك من انبا الرسل ما نثبت به فؤادك ).
                  سپس به دومين نتيجه بزرگ بيان اين داستانها اشاره كرده , مى گويد: ((و در اين اخبار پيامبران , حـقايق و واقعيتهاى (مربوط به زندگى و حيات , پيروزى و شكست ,عوامل موفقيت و تيره روزى ) همگى براى تو آمده است )) (وجاك فى هذه الحق ).
                  سومين و چهارمين اثر چشمگير بيان اين سرگذشتها آن است كه : ((براى مؤمنان موعظه و اندرز, تذكر و يادآورى است )) (وموعظة وذكرى للمؤمنين ).
                  اين آيه بار ديگر تاكيد مى كند كه تواريخ قرآن را نبايد سرسرى شمرد و يا به عنوان يك سرگرمى از آن بـراى شـنوندگان استفاده كرد چرا كه مجموعه اى است ازبهترين درسهاى زندگى در تمام زمينه ها و راهگشايى است براى همه انسانهاى ((امروز)) و ((فردا)).
                  (آيـه ) سـپـس بـه پيامبر(ص ) دستور مى دهد كه تو نيز در مقابل سرسختيهاو لجاجتهاى دشمن هـمان بگو كه بعضى از پيامبران پيشين به اين افراد مى گفتند: ((به آنها كه ايمان نمى آورند بگو: هـر چـه در قـدرت داريـد انجام دهيد (و از هيچ كارى فروگذار نكنيد) ما هم آنچه در توان داريم انجام خواهيم داد)) (وقل للذين لا يؤمنون اعملوا على مكانتكم انا عاملون ).
                  (آيـه ) ((و انـتـظـار بـكشيد ! ما هم منتظريم )) ! (وانتظروا انا منتظرون ) تاببينيم كدامين پيروز مى شوند و كدامين شكست مى خوردند.
                  شـمـا در انـتظار خام شكست ما باشيد و ما در انتظار و اقعى عذاب الهى براى شما هستيم كه يا از دست ما خواهيد كشيد و يا مستقيما از طرف خدا!.
                  (آيـه ) آخـرين آيه اين سوره به بيان توحيد (توحيد علم و توحيد افعال وتوحيد عبادت ) مى پردازد همان گونه كه آيات آغاز اين سوره از علم توحيد سخن مى گفت .
                  در حقيقت در اين آيه انگشت روى سه شعبه از توحيد گذاشته شده است نخست به توحيد علمى پروردگار اشاره كرده , مى گويد: ((غيب آسمانها و زمين مخصوص خداست )) و او است كه از همه اسرار آشكار و نهان باخبر است (وللّه غيب السموات والا رض ).
                  و غـير او علمش محدود و در عين محدوديت از ناحيه تعليم الهى است ,بنابراين علم نامحدود, آن هم علم ذاتى , نسبت به تمام آنچه در پهنه زمين و آسمان قرار دارد, مخصوص ذات پاك پروردگار است .
                  و از سـوى ديـگربه توحيد افعالى اشاره كرده , مى گويد: زمام تمام كارها در كف قدرت اوست ((و همه كارها به سوى او باز مى گردد)) (واليه يرجع الا مر كله ).
                  سـپس نتيجه مى گيرد اكنون كه آگاهى نامحدود و قدرت بى پايان , مخصوص ذات پاك اوست و بازگشت هر چيز به سوى او مى باشد, بنابراين ((تنها او را پرستش كن )) (فاعبده ).
                  ((و فقط بر او توكل نما)) (وتوكل عليه ).
                  و اين مرحله توحيد عبادت است .
                  و از آنچه نافرمانى و سركشى و طغيان و گناه است , بپرهيز, چرا كه (پروردگارت از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست )) (وما ربك بغافل عما تعملون ).
                  ((پايان سوره هود)).
                  سوره يوسف [12].
                  اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 111 آيه است .
                  محتواى سوره :.
                  قبل از ورود در تفسير آيات اين سوره ذكر چند امر لازم است :
                  1ـ تـمـام آيـات اين سوره جز چند آيه كه در آخر آن آمده سرگذشت جالب وشيرين و عبرت انگيز پيامبر خدا يوسف (ع ) را بيان مى كند و به همين دليل اين سوره به نام يوسف ناميده شده است و نيز بـه همين جهت از مجموع 27 بار ذكر نام يوسف در قرآن 25 مرتبه آن در اين سوره است , و فقط و مورد آن در سوره هاى ديگر (سوره غافر آيه 34 و انعام آيه 84) مى باشد.
                  محتواى اين سوره بر خلاف سوره هاى ديگر قرآن همگى به هم پيوسته وبيان فرازهاى مختلف يك داستان است , كه در بيش از ده بخش با بيان فوق العاده گويا, جذاب , فشرده , عميق و مهيج آمده است .
                  گـرچـه داستان پردازان بى هدف , و يا آنها كه هدفهاى پست و آلوده اى دارندسعى كرده اند از اين سـرگـذشـت آمـوزنده يك داستان عشقى محرك براى هوسبازان بسازند و چهره واقعى يوسف و سـرگـذشـت او را مـسخ كنند, و حتى در شكل يك فيلم عشقى به روى پرده سينما بياورند ولى قـرآن كـه هـمـه چـيـزش الگو و ((اسوه ))است , در لابلاى اين داستان عاليترين درسهاى عفت و خـويـشـتن دارى و تقوا و ايمان و تسلط بر نفس را, منعكس ساخته آنچنان كه هر انسانى ـهرچند, بـارهـا آن راخـوانـده باشدـ باز به هنگام خواندنش بى اختيار تحت تاثير جذبه هاى نيرومندش قرار مى گيرد.
                  و بـه هـمين جهت قرآن نام زيباى ((احسن القصص )) (بهترين داستانها) رابر آن گذارده است , و در آن براى ((اولوالالباب )) (صاحبان مغز و انديشه ) عبرتها بيان كرده است .
                  2ـ دقـت در آيـات ايـن سوره اين واقعيت را براى انسان روشنتر مى سازد كه قرآن در تمام ابعادش مـعـجزه است , چرا كه قهرمانهايى كه در داستانها معرفى مى كندـقهرمانهاى واقعى و نه پندارى ـ هركدام در نوع خود بى نظيرند.
                  ابراهيم قهرمان بت شكن با آن روح بلند و سازش ناپذير در برابر طاغوتيان .
                  موسى آن قهرمان تربيت يك جمعيت لجوج در برابر يك طاغوت عصيانگر.
                  يوسف آن قهرمان پاكى و پارسايى و تقوا, در برابر يك زن زيباى هوسباز وحيله گر.
                  و از اين گذشته قدرت بيان وحى قرآنى در اين داستان آنچنان تجلى كرده كه انسان را به حيرت مـى انـدازد, زيـرا ايـن داسـتان چنانكه مى دانيم در پاره اى از موارد به مسائل بسيار باريك عشقى منتهى مى گردد, و قرآن بى آنكه آنها را درز بگيرد, و ازكنار آن بگذرد تمام اين صحنه ها را با ريزه كاريهايش طورى بيان مى كند كه كمترين احساس منفى و نامطلوب در شنونده ايجاد نمى گردد, در متن تمام قضايا واردمى شود اما در همه جا اشعه نيرومندى از تقوا و پاكى , بحثها را احاطه كرده است .
                  3ـ داستان يوسف قبل از اسلام و بعد از آن ـ.
                  بـدون شـك قبل از اسلام نيز داستان يوسف در ميان مردم مشهور و معروف بوده است , چرا كه در تورات در چهارده فصل از سفر پيدايش (از فصل 37 تا 50)اين داستان مفصلا ذكر شده است .
                  الـبـته مطالعه دقيق اين چهارده فصل نشان مى دهد كه آنچه در تورات آمده تفاوتهاى بسيارى با قـرآن مـجـيـد دارد و مقايسه اين تفاوتها نشان مى دهد كه تا چه حدآنچه در قرآن آمده پيراسته و خـالـص و خـالى از هرگونه خرافه مى باشد و اين كه قرآن به پيامبر مى گويد: ((پيش از اين از آن غافل بودى )) اشاره به عدم آگاهى پيامبر ازواقعيت خالص اين سرگذشت عبرت انگيز است .
                  بـه هـر حـال بـعـد از اسـلام نيز اين داستان در نوشته هاى مورخين شرق و غرب گاهى با شاخ و بـرگـهـاى اضـافـى آمده است در شعر فارسى نخستين قصه يوسف وزليخا را به فردوسى نسبت مى دهند و پس از او يوسف و زليخاى شهاب الدين عمعق و مسعودى قمى است و بعد از او, يوسف و زليخاى عبدالرحمن جامى شاعر معروف قرن نهم است .
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #204

                    4ـ چرا بر خلاف سرگذشتهاى ساير انبيا داستان يوسف يك جا بيان شده است ؟.
                    يكى از ويژگيهاى داستان يوسف اين است كه همه آن يك جا بيان شده , به خلاف سرگذشت ساير پيامبران كه به صورت بخشهاى جداگانه در سوره هاى مختلف قرآن پخش گرديده , اين ويژگى به اين دليل است كه تفكيك فرازهاى اين داستان با توجه به وضع خاصى كه دارد پيوند اساسى آن را از هم مى برد, و براى نتيجه گيرى كامل همه بايد يك جا ذكر شود.
                    يـكـى ديگر از ويژگيهاى اين سوره آن است كه داستانهاى ساير پيامبران كه درقرآن آمده معمولا بيان شرح مبارزاتشان با اقوام سركش و طغيانگر است .
                    امـا در داستان يوسف , سخنى از اين موضوع به ميان نيامده است بلكه بيشتربيانگر زندگانى خود يوسف و عبور او از كورانهاى سخت زندگانى است كه سرانجام به حكومتى نيرومند تبديل مى شود كه در نوع خود نمونه بوده است .
                    5ـ فضيلت سوره يوسف ـ.
                    در روايـات اسـلامـى بـراى تلاوت اين سوره فضائل مختلفى آمده است ازجمله در حديثى از امام صـادق (ع ) مـى خـوانيم : ((هر كس سوره يوسف را در هر روز ويا هر شب بخواند, خداوند او را روز رسـتاخيز برمى انگيزد در حالى كه زيبائيش همچون زيبايى يوسف است و هيچ گونه ناراحتى روز قيامت به او نمى رسد و ازبندگان صالح خدا خواهد بود)).
                    بـارهـا گفته ايم رواياتى كه در بيان فضيلت سوره هاى قرآن آمده به معنى خواندن سطحى بدون تفكر و عمل نيست ;Š بلكه تلاوتى است مقدمه تفكر, و تفكرى است سرآغاز عمل .
                    به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
                    (آيه ).
                    احسن القصص در برابر تو است !.
                    ايـن سـوره نـيز با حروف مقطعه ((الف لام را)) (الر) آغاز شده است كه نشانه اى از عظمت قرآن و تركيب اين آيات عميق و پرمحتوا از ساده ترين اجزايعنى حروف الفبا مى باشد.
                    و شـايـد بـه همين دليل است كه بعد از ذكر حروف مقطعه بلافاصله اشاره به عظمت قرآن كرده , مـى گـويـد ((ايـنـهـا آيات كتاب مبين است )) (تلك آيات الكتاب المبين ) كتابى روشنى بخش و آشكاركننده حق از باطل و نشان دهنده صراط مستقيم و راه پيروزى و نجات .
                    (آيه ) سپس هدف نزول اين آيات را چنين بيان مى كند: ((ما آن را قرآن عربى فرستاديم تا شما آن را به خوبى درك كنيد)) (انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون ).
                    هـدف تنها قرائت و تلاوت و تيمن و تبرك با خواندن آيات آن نيست , بلكه هدف نهايى درك است , درك نيرومند و پرمايه كه تمام وجود انسان را به سوى عمل دعوت كند.
                    تـعبير به ((عربى بودن )) كه در ده مورد از قرآن تكرار شده پاسخى است به آنهاكه پيامبر را متهم مى كردند كه او اين آيات را از يك فرد عجمى ياد گرفته و محتواى قرآن يك فكر وارادتى است و از نهاد وحى نجوشيده است .
                    ضـمـنـا ايـن تعبيرات پى درپى اين وظيفه را براى همه مسلمانان به وجودمى آورد كه همگى بايد بـكـوشـند و زبان عربى را به عنوان زبان دوم خود به صورت همگانى بياموزند از اين نظر كه زبان وحى و كليد فهم حقايق اسلام است .
                    (آيـه ) سپس مى فرمايد: ((ما نيكوترين قصه ها رااز طريق وحى وفرستادن اين قرآن براى تو بازگو مى كنيم هر چند پيش از آن , از آن غافل بودى )) (نحن نقص عليك احسن القصص بما اوحينا اليك هذا القرآن وان كنت من قبله لمن الغافلين ).
                    بـعـضـى از مـفـسران معتقدند كه ((احسن القصص )) اشاره به مجموعه قرآن است يعنى , خداوند مـجـمـوعـه ايـن قـرآن كـه زيباترين شرح و بيان و فصيحترين وبليغ ‌ترين الفاظ را با عاليترين و عـمـيقترين معانى آميخته كه از نظر ظاهر زيبا وفوق العاده شيرين و گوارا و از نظر باطن بسيار پرمحتواست ((احسن القصص )) ناميده .
                    ولـى پيوند آيات آينده كه سرگذشت يوسف را بيان مى كند با آيه مورد بحث آنچنان است كه ذهن انسان بيشتر متوجه اين معنى مى شود كه خداوند داستان يوسف را ((احسن القصص )) ناميده است .
                    امـا بـارهـا گـفته ايم كه مانعى ندارد اين گونه آيات براى بيان هر دو معنى باشد,هم قرآن بطور عموم احسن القصص است و هم داستان يوسف بطور خصوص .
                    نقش داستان در زندگى انسانهاـ.
                    بـا تـوجـه بـه اين كه قسمت بسيار مهمى از قرآن به صورت سرگذشت اقوام پيشين و داستانهاى گـذشـتـگـان بـيـان شـده اسـت , اين سؤال براى بعضى پيش مى آيدكه چرا يك كتاب تربيتى و انسان ساز اين همه تاريخ و داستان دار د؟.
                    اما توجه به چند نكته علت حقيقى اين موضوع را روشن مى سازد:.
                    1ـ تاريخ آزمايشگاه مسائل گوناگون زندگى بشر است , و آنچه را كه انسان درذهن خود با دلائل عقلى ترسيم مى كند در صفحات تاريخ به صورت عينى بازمى يابد.
                    2ـ از ايـن گـذشته تاريخ و داستان جاذبه مخصوصى دارد, و انسان در تمام ادوار عمر خود از سن كودكى تا پيرى تحت تاثير اين جاذبه فوق العاده است .
                    دلـيـل اين موضوع شايد آن باشد كه انسان قبل از آن كه , عقلى باشدحسى است و بيش از آنچه به مسائل فكرى مى انديشد در مسائل حسى غوطه وراست .
                    مـسـائل مـخـتـلـف زندگى هر اندازه از ميدان حس دور مى شوند و جنبه تجردعقلانى به خود مى گيرند سنگينتر و دير هضم تر مى شوند.
                    و از اين رو مى بينيم هميشه براى جا افتادن استدلالات عقلى از مثالهاى حسى استمداد مى شود و گـاهى ذكر يك مثال مناسب و به جا تاثير استدلال راچندين برابر مى كند و لذا دانشمندان موفق آنها هستند كه تسلط بيشترى بر انتخاب بهترين مثالها دارند.
                    3ـ داستان و تاريخ براى همه كس قابل فهم و درك است به همين دليل كتابى كه جنبه عمومى و هـمگانى دارد و از عرب بيابانى بى سواد نيمه وحشى گرفته تا فيلسوف بزرگ و متفكر همه بايد از آن استفاده كنند;Š حتما بايد روى تاريخ وداستانها و مثالها تكيه نمايد.
                    مـجموعه اين جهات نشان مى دهد كه قرآن در بيان اين همه تاريخ و داستان بهترين راه را از نظر تعليم و تربيت پيموده است .
                    (آيه ).
                    بارقه اميد و آغاز مشكلات :.
                    قـرآن داستان يوسف را از خواب عجيب و پر معنى او آغاز مى كند, زيرا اين خواب در واقع نخستين فراز زندگى پرتلاطم يوسف محسوب مى شود.
                    او يـك روز صـبح هنگامى كه بسيار كم سن و سال بود با هيجان و شوق به سراغ پدر آمد و پرده از روى حادثه تازه اى برداشت كه در ظاهر چندان مهم نبود.
                    ((هـنـگامى كه يوسف به پدرش گفت : پدرم ! من در خواب يازده ستاره ديدم (كه از آسمان فرود آمـدنـد) و خـورشـيـد و ماه نيز (آنها را همراهى مى كردند) همگى راديدم كه در برابر من سجده مـى كـنـنـد)) (اذ قـال يـوسـف لا بيه يا ابت انى رايت احدعشر كوكبا والشمس والقمر رايتهم لى ساجدين ).
                    ابن عباس مفسر معروف اسلامى مى گويد: يوسف اين خواب را در شب جمعه كه مصادف شب قدر, (شعب تعيين سرنوشتها و مقدرات بود) ديد.
                    البته روشن است كه منظور از ((سجده )) در اينجا خضوع و تواضع مى باشدوگرنه سجده به شكل سجده معمولى انسانها در مورد خورشيد و ماه و ستارگان مفهوم ندارد.
                    (آيه ) اين خواب هيجان انگيز و معنى دار, يعقوب پيامبر را در فكر فرو بردخورشيد و ماه و ستارگاه آسـمـان ؟ آن هم يازده ستاره ؟ فرود آمدند و در برابرفرزندم يوسف سجده كردند, چقدر پرمعنى اسـت ؟ حتما خورشيد و ماه , من ومادرش (يا من و خاله اش ) مى باشيم , و يازده ستاره , برادرانش , قـدر و مـقـام فـرزنـدم آنـقـدر بـالا مى رود كه ستارگان آسمان و خورشيد و ماه سر بر آستانش مـى سـايند,آنقدر در پيشگاه خدا عزيز و آبرومند مى شود كه آسمانيان در برابرش خضوع مى كنند, چه خواب پرشكوه و جالبى ؟!.
                    لـذا با لحن آميخته با نگرانى و اضطراب اما توام با خوشحالى به فرزندش چنين ((گفت : فرزندم ! اين خوابت را براى برادرانت بازگو مكن )) (قال يا بنى لا تقصص رؤياك على اخوتك ).
                    ((چرا كه آنها براى تو نقشه هاى خطرناك خواهند كشيد)) (فيكيدوا لك كيدا).
                    من مى دانم ((شيطان براى انسان دشمن آشكارى است )) (ان الشيطان للا نسان عدو مبين ).
                    او مـنـتـظر بهانه اى است كه وسوسه هاى خود را آغاز كند, به آتش كينه و حسددامن زند, و حتى برادران را به جان هم اندازد.
                    (آيـه ) ولـى ايـن خواب تنها بيانگر عظمت مقام يوسف در آينده از نظرظاهرى و مادى نبود, بلكه نـشـان مـى داد كه او به مقام نبوت نيز خواهد رسيد, چراكه سجده آسمانيان دليل بر بالا گرفتن مـقـام آسـمـانـى اوسـت , و لـذا پـدرش يـعـقـوب اضـافـه كرد: ((و اين چنين پروردگارت تو را برمى گزيند)) (وكذلك يجتبيك ربك ).
                    ((و از تعبير خواب به تو تعليم مى دهد)) (ويعلمك من تاويل الا حاديث ).
                    ((و نعمتش را بر تو و آل يعقوب تكميل مى كند)) (ويتم نعمته عليك وعلى آل يعقوب ).
                    ((همان گونه كه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق آن (نعمت ) را تمام كرد)) (كما اتمها على ابويك من قبل ابرهيم واسحق ).
                    آرى ! ((پروردگارت عالم است و از روى حكمت كار مى كند)) (ان ربك عليم حكيم ).
                    از درسـهايى كه اين بخش از آيات به ما مى دهد درس حفظ اسرار است , كه گاهى حتى در مقابل بـرادران نـيـز بـايـد عملى شود, هميشه در زندگى انسان اسرارى وجود دارد كه اگر فاش شود مـمـكـن اسـت آيـنـده او يـا جـامـعـه اش را به خطر اندازد,خويشتن دارى درحفظ اين اسرار يكى ازنشانه هاى وسعت روح وقدرت اراده است .
                    در حـديـثـى از امـام صـادق (ع ) مى خوانيم : ((اسرار تو همچون خون توست كه بايد تنها در عروق خودت جريان يابد)).
                    رؤيا و خواب ديدن ـ.
                    خواب و رؤيا بر چند قسم است :
                    1ـ خـوابـهـاى مـربوط به گذشته زندگى و اميال و آرزوها كه بخش مهمى ازخوابهاى انسان را تشكيل مى دهد.
                    2ـ خوابهاى پريشان و نامفهوم كه معلول فعاليت توهم و خيال است اگرچه ممكن است انگيزه هاى روانى داشته باشد.
                    3ـ خوابهايى كه مربوط به آينده است و از آن گواهى مى دهد.
                    جـالـب ايـن كـه در روايـتى از پيامبر(ص ) چنين مى خوانيم : ((خواب و رؤياسه گونه است ;Š گاهى بـشـارتـى از ناحيه خداوند است , گاه وسيله غم و اندوه از سوى شيطان , و گاه مسائلى است كه انسان در فكر خود مى پروراند و آن را در خواب مى بيند)).
                    روشـن اسـت كـه خـوابهاى شيطانى چيزى نيست كه تعبير داشته باشد, اماخوابهاى رحمانى كه جنبه بشارت دارد حتما بايد خوابى باشد كه از حادثه مسرت بخش در آينده پرده بردارد.
                    (آيه ) از اينجا درگيرى برادران يوسف , با يوسف شروع مى شود:.
                    نـخست اشاره به درسهاى آموزنده فراوانى كه در اين داستان است كرده ,مى گويد: ((به يقين در سرگذشت يوسف و برادرانش , نشانه هايى براى سؤال كنندگان بود)) (لقد كان فى يوسف واخوته آيات للسائلين ).
                    چـه درسـى از ايـن بـرتـر كـه گروهى از افراد نيرومند با نقشه هاى حساب شده اى كه از حسادت سرچشمه گرفته براى نابودى يك فرد ظاهرا ضعيف و تنها, تمام كوشش خود را به كار گيرند, اما به همين كار, بدون توجه او را بر تخت قدرت بنشانند و فرمانرواى كشور پهناورى كنند, و در پايان هـمـگى در برابر او سر تعظيم فرود آورند, اين نشان مى دهد وقتى خداكارى را اراده كند مى تواند آن را, حـتـى بـه دسـت مـخـالـفين آن كار, پياده كند, تا روشن شود كه يك انسان پاك و با ايمان تـنهانيست و اگر تمام جهان به نابودى او كمر بندند تا خدا نخواهد تار مويى از سر او كم نخواهند كرد!.
                    (آيـه ) يـعـقـوب دوازده پسر داشت , كه دو نفر از آنها ((يوسف )) و ((بنيامين ))از يك مادر بودند, يـعـقـوب نـسـبـت بـه اين دو پسر مخصوصا يوسف محبت بيشترى نشان مى داد, زيرا كوچكترين فرزندان او محسوب مى شدند و طبعا نياز به حمايت و محبت بيشترى داشتند, ديگر اين كه , طبق بعضى از روايات مادر آنها ((راحيل )) ازدنيا رفته بود, و به اين جهت نيز به محبت بيشترى محتاج بودند, از آن گذشته مخصوصا در يوسف , آثار نبوغ و فوق العادگى نمايان بود, مجموع اين جهات سبب شد كه يعقوب آشكارا نسبت به آنها ابراز علاقه بيشترى كند.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #205

                      بـرادران حسود بدون توجه به اين جهات از اين موضوع سخت ناراحت شدند, بخصوص كه شايد بر اثـر جـدايـى مـادرهـا, رقابتى نيز در ميانشان طبعا وجودداشت , لذا دور هم نشستند ((و گفتند يـوسـف و بـرادرش نـزد پـدر از ما محبوبترند, بااين كه ما جمعيتى نيرومند و كارساز هستيم ) و زنـدگـى پـدر را به خوبى اداره مى كنيم ,و به همين دليل بايد علاقه او به ما بيش از اين فرزندان خردسال باشد كه كارى ازآنها ساخته نيست (اذ قالوا ليوسف واخوه احب الى ابينا منا ونحن عصبة ) .
                      و بـه اين ترتيب با قضاوت يك جانبه خود پدر را محكوم ساختند و گفتند: ((بطورقطع پدر ما در گمراهى آشكارى است )) ! (ان ابانا لفى ضلا ل مبين ).
                      الـبته منظور آنها گمراهى دينى و مذهبى نبود چرا كه آيات آينده نشان مى دهدآنها به بزرگى و نبوت پدر اعتقاد داشتند و تنها در زمينه طرز معاشرت به او ايرادمى گرفتند.

                      نقشه نهايى كشيده شد:.
                      حـس حـسـادت , سـرانـجـام بـرادران را به طرح نقشه اى وادار ساخت ;Š گرد هم جمع شدند و دو پيشنهاد را مطرح كردند و گفتند: (يا يوسف را بكشيد و يا او را به سرزمين دور دستى بيفكنيد تا محبت پدر يكپارچه متوجه شما بشود! (اقتلوايوسف اواطرحوه ارضا يخل لكم وجه ابيكم ).
                      درست است كه با اين كار احساس گناه و شرمندگى وجدان خواهيد كرد,چرا كه با برادر كوچك خود اين جنايت را روا داشته ايد ولى جبران اين گناه ممكن است , توبه خواهيد كرد (و پس از آن جمعيت صالحى خواهيد شد)! (وتكونوامن بعده قوما صالحين ).
                      اين جمله دليل بر آن است كه آنها با اين عمل احساس گناه مى كردند و دراعماق دل خود كمى از خـدا ترس داشتند ولى مساله مهم اينجاست كه سخن ازتوبه قبل از انجام جرم در واقع يك نقشه شـيطانى براى فريب وجدان و گشودن راه به سوى گناه است , و به هيچ وجه دليل بر پشيمانى و ندامت نمى باشد.
                      (آيـه ) ولـى در مـيان برادران يك نفر بود كه از همه باهوشتر, و يا باوجدانتربود, به همين دليل با طـرح قتل يوسف مخالفت كرد و هم با طرح تبعيد او در يك سرزمين دوردست كه بيم هلاكت در آن بـود, و طـرح سـومـى را ارائه نمود يكى از آنها(گفت : اگر مى خواهيد كارى بكنيد يوسف را نـكـشـيـد, بلكه او را در نهانگاه چاه بيفكنيد (به گونه اى كه سالم بماند) تا بعضى از راهگذاران و قافله ها او را برگيرند و باخود ببرند) و از چشم ما و پدر دور شود (قال قائل منهم لا تقتلوا يوسف والقوه فى غيابت الجب يلتقطه بعض السيارة ان كنتم فاعلين ).
                      نقش ويرانگر حسد در زندگى انسانهاـ.
                      درس مهم ديگرى كه از اين داستان مى آموزيم اين است كه چگونه حسدمى تواند آدمى را تا سر حد كـشـتـن برادر و يا توليد دردسرهاى خيلى شديد براى اوپيش ببرد و چگونه اگر اين آتش درونى مهار نشود, هم ديگران را به آتش مى كشد وهم خود انسان را.
                      بـه هـمـين دليل در احاديث اسلامى براى مبارزه با اين صفت رذيله تعبيرات تكان دهنده اى ديده مى شود.
                      بـه عـنوان نمونه : از پيامبر اكرم (ص ) نقل شده كه فرمود: خداوند موسى بن عمران را از حسد نهى كـرد و بـه او فـرمـود: (شـخـص حـسود نسبت به نعمتهاى من بربندگانم خشمناك است , و از قسمتهايى كه ميان بندگانم قائل شده ام ممانعت مى كند, هر كس چنين باشد نه او از من است و نه من از اويم )
                      و در حديثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : (افراد با ايمان غبطه مى خوردندولى حسد نمى ورزند, ولى مناق حسد مى ورزد و غبطه نمى خورد)).
                      اين درس را نيز مى توان از اين بخش از داستان فرا گرفت كه پدر و مادر درابراز محبت نسبت به فرزندان بايد فوق العاده دقت به خرج دهند.
                      زيـرا, گـاه مى شود يك ابراز علاقه نسبت به يك فرزند, آنچنان عقده اى در دل فرزند ديگر ايجاد مـى كـند كه او را به همه كار وا مى دارد, آنچنان شخصيت خود را درهم شكسته مى بيند كه براى نابود كردن شخصيت برادرش , حد و مرزى نمى شناسد.
                      حتى اگر نتواند عكس العملى از خود نشان بدهد از درون خود را مى خورد وگاه گرفتار بيمارى روانى مى شود.
                      در احـاديث اسلامى مى خوانيم : روزى امام باقر(ع ) فرمود: من گاهى نسبت به بعضى از فرزندانم اظـهـار مـحـبت مى كنم و او را بر زانوى خود مى نشانم و قلم گوسفند را به او مى دهم و شكر در دهانش مى گذارم , در حالى كه مى دانم حق باديگرى است , ولى اين كار را به خاطر اين مى كنم تا بر ضد ساير فرزندانم تحريك نشود و آنچنان كه برادران يوسف , به يوسف كردن نكند.
                      (آيه ).
                      صحنه سازى شوم!
                      بـرادران يـوسف پس از آن كه طرح نهايى را براى انداختن يوسف به چاه تصويب كردند به اين فكر فـرو رفـتـنـد كـه چـگـونـه يوسف را از پدر جدا سازند ؟ لذاطرح ديگرى براى اين كار ريخته و با قـيـافـه هـاى حـق بـه جـانـب و زبـانى نرم و آميخته بايك نوع انتقاد ترحم انگيز نزد پدر آمدند و (گفتند: پدر (چرا تو هرگز يوسف را ازخود دور نمى كنى و به ما نمى سپارى ؟) چرا ما را نسبت بـه بـرادرمان امين نمى دانى در حالى كه ما مسلما خيرخواه او هستيم ) (قالوا يا ابانا مالك لا تامنا على يوسف وانا له لناصحون ).
                      (آيـه ) بيا دست از اين كار كه ما را متهم مى سازد بردار, به علاوه برادر ما,نوجوان است , او هم دل دارد, او هـم نياز به استفاده از هواى آزاد خارج شهر وسرگرمى مناسب دارد, زندانى كردن او در خـانـه صـحـيـح نـيست , ((فردا او را با مابفرست (تا به خارج شهر آيد, گردش كند) از ميوه هاى درختان بخورد و بازى وسرگرمى داشته باشد)) (ارسله معنا غدا يرتع ويلعب ).
                      و اگر نگران سلامت او هستى (ما همه حافظ و نگاهبان برادرمان خواهيم بود) چرا كه برادر است و با جان برابر ! (وانا له لحافظون ).
                      ايـن نـقشه از يك طرف پدر را در بن بست قرار مى داد كه اگر يوسف را به مانسپارى دليل بر اين است كه ما را متهم مى كنى , و از سوى ديگر يوسف را براى استفاده از تفريح و سرگرمى و گردش در خارج شهر تحريك مى كرد.
                      (آيـه ) يعقوب در مقابل اظهارات برادران بدون آن كه آنها را متهم به قصدسؤ كند ((گفت : (اول اين كه ) من از بردن او غمگين مى شوم )) (قال انى ليحزننى ان تذهبوا به ).
                      و ديگر اين كه در بيابانهاى اطراف ممكن است گرگان خونخوارى باشند ((ومن مى ترسم گرگ فـرزند دلبندم را بخورد و شما (سرگرم بازى و تفريح و كارهاى خود باشيد) و از او غافل بمانيد)) (واخاف ان ياكله الذئب وانتم عنه غافلون ).
                      (آيه ) البته برادران پاسخى براى دليل اول پدر نداشتند, زيرا غم و اندوه جدايى يوسف چيزى نبود كه بتوانند آن را جبران كنند, و حتى شايد اين تعبير آتش حسد برادران را افروخته تر مى ساخت .
                      از سـوى ديـگـر اين دليل پدر از يك نظر پاسخى داشت كه چندان نياز به ذكرنداشت و آن اين كه بالاخره فرزند براى نمو و پرورش , خواه ناخواه از پدر جداخواهد شد.
                      لـذا اصـلا بـه پـاسـخ اين استدلال نپرداختند, بلكه به سراغ دليل دوم رفتند كه ازنظر آنها مهم و اسـاسـى بـود و ((گـفـتـنـد: با اين كه ما گروه نيرومندى هستيم اگر گرگ او رابخورد, ما از زيـانكاران خواهيم بود)) و هرگز چنين چيزى ممكن نيست (قالوا لئن اكله الذئب ونحن عصبة انا اذا لخاسرون ).
                      يعنى , مگر ما مرده ايم كه بنشينيم و تماشا كنيم گرگ برادرمان را بخورد.
                      بـه هـر حـال به هر حيله و نيرنگى بود, مخصوصا با تحريك احساسات پاك يوسف و تشويق او براى تـفـريح , توانستند پدر را وادار به تسليم كنند, و موافقت او رابه هر صورت نسبت به اين كار جلب نمايند.
                      قـابـل تـوجه اين كه همان گونه كه برادران يوسف از علاقه انسان مخصوصانوجوان به گردش و تفريح براى رسيدن به هدفشان سؤاستفاده كردند در دنياى امروز نيز دستهاى مرموز دشمنان حق و عـدالـت از مـسـالـه ورزش و تـفـريـح براى مسموم ساختن افكار نسل جوان سؤاستفاده فراوان مـى كـنند, بايد به هوش بود كه ابرقدرتهاى گرگ صفت در لباس ورزش و تفريح , نقشه هاى شوم خود را ميان جوانان به نام ورزش و مسابقات منطقه اى يا جهانى پياده نكنند.
                      (آيه ).
                      دروغ رسوا!
                      سرانجام برادران آن شب را با خيال خوش خوابيدند كه فردا نقشه آنها درباره يوسف عملى خواهد شد تنها نگرانى آنها اين بود كه مبادا پدر پشيمان گردد واز گفته خود منصرف شود.
                      صبحگاه نزد پدر آمدند و او سفارشهاى لازم را در حفظ و نگهدارى يوسف تكرار كرد, آنها نيز اظهار اطاعت كردند, پيش روى پدر او را با احترام و محبت فراوان برداشتند و حركت كردند.
                      مى گويند: پدر تا دروازه شهر آنها را بدرقه كرد و آخرين بار يوسف را از آنها گرفت وبه سينه خود چـسباند, قطره هاى اشك از چشمش سرازير شد, سپس يوسف را به آنها سپرد و از آنها جدا شد, اما چـشم يعقوب همچنان فرزندان را بدرقه مى كرد آنهانيز تا آنجا كه چشم پدر كار مى كرد دست از نـوازش و مـحـبت يوسف برنداشتند, اماهنگامى كه مطمئن شدند پدر آنها را نمى بيند, يك مرتبه عـقـده آنـهـا تركيد و تمام كينه هايى را كه بر اثر حسد, سالها روى هم انباشته بودند بر سر يوسف فـروريـخـتـنـد,از اطـراف شـروع بـه زدن او كـردنـد و او از يـكـى بـه ديـگـرى پناه مى برد, اما پناهش نمى دادند!.
                      در روايـتـى مـى خـوانـيـم كه در اين طوفان بلا كه يوسف اشك مى ريخت و يا به هنگامى كه او را مـى خـواسـتند به چاه افكنند ناگهان يوسف شروع به خنديدن كرد,برادران سخت در تعجب فرو رفـتـنـد كه اين چه جاى خنده است , اما او پرده از رازاين خنده برداشت و درس بزرگى به همه آمـوخـت و گـفـت : ((فراموش نمى كنم روزى به شما برادران نيرومند با آن بازوان قوى و قدرت فـوق الـعـاده جـسـمـانى نظر افكندم وخوشحال شدم , با خود گفتم كسى كه اين همه يار و ياور نـيـرومند دارد چه غمى ازحوادث سخت خواهد داشت آن روز بر شما تكيه كردم و به بازوان شما دل بستم ,اكنون در چنگال شما گرفتارم و از شما به شما پناه مى برم , و به من پناه نمى دهيد,خدا شما را بر من مسلط ساخت تا اين درس را بياموزم كه به غير او ـحتى به برادران ـ تكيه نكنم )).
                      به هر حال قرآن مى گويد: ((هنگامى كه يوسف را با خود بردند و به اتفاق آراتصميم گرفتند كه او را در مـخـفـى گاه چاه قرار دهند)) آنچه از ظلم و ستم ممكن بودبراى اين كار بر او روا داشتند (فلما ذهبوا به واجمعوا ان يجعلوه فى غيابت الجب ).
                      سپس اضافه مى كند: در اين هنگام ((ما به يوسف , وحى فرستاديم (ودلداريش داديم و گفتيم غم مـخـور روزى فرا مى رسد) كه آنها را از همه اين نقشه هاى شوم آگاه خواهى ساخت , در حالى كه آنها تو را نمى شناسد)) (واوحينا اليه لتنبئنهم بامرهم هذا وهم لا يشعرون ).
                      ايـن وحـى الـهـى , وحى نبوت نبود;Š بلكه الهامى بود به قلب يوسف براى اين كه بداند تنها نيست و حافظ و نگاهبانى دارد اين وحى نور اميد بر قلب يوسف پاشيد و ظلمات ياس و نوميدى را از روح و جان او بيرون كرد.
                      (آيه ) برادران يوسف نقشه اى را كه براى او كشيده بودند, همان گونه كه مى خواستند پياده كردند ولى بالاخره بايد فكرى براى بازگشت كنند كه پدر باور كند.
                      طـرحـى كه براى رسيدن به اين هدف ريختند اين بود, كه درست از همان راهى كه پدر از آن بيم داشت و پيش بينى مى كرد وارد شوند, و ادعا كنند يوسف راگرگ خورده , و دلائل قلابى براى آن بسازند.
                      قـرآن مـى گويد: ((شب هنگام برادران گريه كنان به سراغ پدر رفتند)) (وجاؤااباهم عشا يبكون ) گريه دروغين و قلابى , و اين نشان مى دهد كه گريه قلابى هم ممكن است و نمى توان تنها فريب چشم گريان را خورد!.
                      (آيه ) پدر كه بى صبرانه انتظار ورود فرزند دلبندش يوسف را مى كشيدسخت تكان خورد, بر خود لـرزيد, و جوياى حال شد ((آنها گفتند: پدر جان ما رفتيم و مشغول مسابقه (سوارى , تيراندازى و مـانـنـد آن ) شـديـم و يـوسـف را (كـه كوچك بودو توانايى مسابقه را با ما نداشت ) نزد اثاث خود گذاشتيم (ما آنچنان سرگرم اين كارشديم كه همه چيز حتى برادرمان را فراموش كرديم ) و در اين هنگام گرگ بى رحم ازراه رسيد و او را دريد)) ! (قالوا يا ابانا انا ذهبنا نستبق وتركنا يوسف عند متاعنافاكله الذئب ).
                      ((ولى مى دانيم تو هرگز سخنان ما را باور نخواهى كرد, هر چند راستگوباشيم )) (وما انت بمؤمن لـنـا ولـو كـنا صادقين ) چرا كه خودت قبلا چنين پيش بينى راكرده بودى و اين را بر بهانه , حمل خواهى كرد.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #206

                        (آيه ) و براى ا ين كه نشانه زنده اى نيز به دست پدر بدهند, ((پيراهن او(يوسف ) را با خونى دروغين (آغشته ساخته , نزد پدر) آوردند)) خونى كه از بزغاله يابره يا آهو گرفته بودند (وجاؤا على قميصه بدم كذب ).
                        امـا از آنـجا كه دروغگو حافظه ندارد, برادران از اين نكته غافل بودند كه لااقل پيراهن يوسف را از چـنـد جـا پاره كنند تا دليل حمله گرگ باشد, آنها پيراهن برادر را كه صاف و سالم از تن او به در آورده بـودند خون آلود كرده نزد پدر آوردند, پدر هوشيارپرتجربه همين كه چشمش بر آن پيراهن افـتـاد, همه چيز را فهميد و گفت : شما دروغ مى گوييد ((بلكه هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته )) و اين نقشه هاى شيطانى را كشيده است (بل سولت لكم انفسكم امرا).
                        در بعضى از روايات مى خوانيم او پيراهن را گرفت و پشت و رو كرد و صدازد: پس چرا جاى دندان و چـنـگـال گـرگ در آن نيست ؟ و به روايت ديگرى پيراهن را به صورت انداخت و فرياد كشيد و اشـك ريخت و گفت : اين چه گرگ مهربانى بوده كه فرزندم را خورده ولى به پيراهنش كمترين آسيبى نرسانده است , و سپس بى هوش شد و بسان يك قطعه چوب خشك به روى زمين افتاد;Š ولى به هنگام وزش نسيم سرد سحرگاهى به صورتش به هوش آمد.
                        و با اين كه قلبش آتش گرفته بود و جانش مى سوخت اما هرگز سخنى كه نشانه ناشكرى و ياس و نوميدى و جزع و فزع باشد بر زبان جارى نكرد, بلكه گفت (من صبر خواهم كرد, صبرى جميل و زيبا)) شكيبايى توام با شكرگزارى و سپاس خداوند (فصبر جميل ).
                        قـلـب مردان خدا كانون عواطف است , جاى تعجب نيست كه در فراق فرزند,اشكهايشان همچون سـيلاب جارى شود, اين يك امر عاطفى است , مهم آن است كه كنترل خويشتن را از دست ندهند;Š يعنى , سخن و حركتى برخلاف رضاى خدانگويد و نكند.
                        و سپس گفت : ((من از خدا (در برابر آنچه شما مى گوييد) يارى مى طلبم ))(واللّه المستعان على ما تصفون ) از او مى خواهم تلخى جام صبر را در كام من شيرين كند و به من تاب و توان بيشتر دهد تا در برابر اين طوفان عظيم ,خويشتن دارى را از دست ندهم و زبانم به سخن نادرستى آلوده نشود .

                        نكته ها:.
                        1ـ در برابر يك ترك اولى !.
                        ابوحمزه ثمالى از امام سجاد(ع ) نقل مى كند كه من روز جمعه در مدينه بودم , نماز صبح را با امام سجاد(ع ) خواندم , هنگامى كه امام از نماز و تسبيح ,فراغت يافت به سوى منزل حركت كرد و من با او بـودم , زن خدمتكار را صدا زد,گفت : مواظب باش , هر سائل و نيازمندى از در خانه بگذرد, غذا به او بدهيد, زيراامروز روز جمعه است .
                        ابوحمزه مى گويد: گفتم هر كسى كه تقاضاى كمك مى كند, مستحق نيست !.
                        امام فرمود: درست است , ولى من از اين مى ترسم كه در ميان آنها افرادمستحقى باشند و ما به آنها غذا ندهيم و از در خانه خود برانيم , و بر سر خانواده ماهمان آيد كه بر سر يعقوب و آل يعقوب آمد!.
                        سـپـس فـرمـود: بـه هـمه آنها غذا بدهيد (مگر نشنيده ايد) براى يعقوب هر روزگوسفندى ذبح مـى كردند, قسمتى را به مستحقان مى داد و قسمتى را خود وفرزندانش مى خورد, يك روز سؤال كننده مؤمنى كه روزه دار بود و نزد خدا منزلتى داشت , عبورش از آن شهر افتاد, شب جمعه بود بر در خـانـه يعقوب به هنگام افطارآمد و گفت : به ميهمان مستمند غريب گرسنه از غذاى اضافى خـود كـمك كنيد,چند بار اين سخن را تكرار كرد, آنها شنيدند و سخن او را باور نكردند, هنگامى كه اومايوس شد و تاريكى شب , همه جا را فرا گرفت برگشت , در حالى كه چشمش گريان بود و از گرسنگى به خدا شكايت كرد, آن شب را گرسنه ماند و صبح همچنان روزه داشت , در حالى كه شـكيبا بود و خدا را سپاس مى گفت , اما يعقوب و خانواده يعقوب , كاملا سير شدند, و هنگام صبح مقدارى از غذاى آنها اضافه مانده بود!.
                        سپس امام اضافه فرمود: خداوند به يعقوب در همان صبح , وحى فرستاد كه تو اى يعقوب بنده مرا خـوار كردى و خشم مرا برافروختى , و مستوجب تاديب ونزول مجازات بر تو و فرزندانت شدى اى يعقوب من دوستانم را زودتر از دشمنانم توبيخ و مجازات مى كنم و اين به خاطر آن است كه به آنها علاقه دارم ))!.
                        قـابل توجه اين كه به دنبال اين حديث مى خوانيم كه ابوحمزه مى گويد از امام سجاد(ع ) پرسيدم : يوسف چه موقع آن خواب را ديد؟.
                        امام (ع ) فرمود: ((در همان شب )).
                        از ايـن حـديـث به خوبى استفاده مى شود كه يك لغزش كوچك و يا صريحتر يك ((ترك اولى ) كه گـناه و معصيتى هم محسوب نمى شد (چرا كه حال آن سائل بريعقوب روشن نبود) از پيامبران و اولـيـاى حق چه بسا سبب مى شود كه خداوند,گوشمالى دردناكى به آنها بدهد, و اين نيست مگر بـه خاطر اين كه مقام والاى آنان ايجاب مى كند, كه همواره مراقب كوچكترين گفتار و رفتار خود باشند.
                        2ـ دعاى گيراى يوسف !.
                        از امام صادق (ع ) نقل شده است كه فرمود: هنگامى كه يوسف را به چاه افكندند, جبرئيل نزد او آمد و گفت : كودك ! اينجا چه مى كنى ؟ در جواب گفت :برادرانم مرا در چاه انداخته اند.
                        گـفـت : دوسـت دارى از چـاه خـارج شـوى ؟ گفت : با خداست اگر بخواهد مرابيرون مى آورد, گـفـت : خداى تو دستور داده اين دعا را بخوان تا بيرون آيى , گفت :كدام دعا ؟ گفت : بگو اللهم انـى اسـئلـك بان لك الحمد لا اله الا انت المنان , بديع السموات والا رض , ذوالجلا ل والا كرام , ان تصلى على محمد وآل محمد وان تجعل لى مما انا فيه فرجا ومخرجا:.
                        ((پـروردگـارا ! من از تو تقاضا مى كنم اى كه حمد و ستايش براى تو است ,معبودى جز تو نيست , تـويـى كـه بر بندگان نعمت مى بخشى آفريننده آسمانها وزمينى , صاحب جلال و اكرامى , تقاضا مـى كنم كه بر محمد و آلش درود بفرستى وگشايش و نجاتى از آنچه در آن هستم براى من قرار دهى )).
                        به هر حال با فرارسيدن يك كاروان , يوسف از چاه نجات يافت .
                        (آيه ).
                        به سوى سرزمين مصر:.
                        يـوسـف در تـاريكى وحشتناك چاه كه با تنهايى كشنده اى همراه بود, ساعات تلخى را گذراند اما ايـمـان به خدا و سكينه و آرامش حاصل از ايمان , نور اميد بر دل او افكند و به او تاب و توان داد كه اين تنهايى وحشتناك را تحمل كند و از كوره اين آزمايش , پيروز به در آيد.
                        چند روز از اين ماجرا گذشت خدا مى داند, به هرحال ((كاروانى سر رسيد))(وجات سيارة ).
                        و در آن نـزديـكى منزل گزيد, پيداست نخستين حاجت كاروان تامين آب است , لذا ((كسى را كه مامور آب آوردن بود به سراغ آب فرستادند)) (فارسلواواردهم ).
                        ((مامور آب , دلو خود را در چاه افكند)) (فادلى دلوه ).
                        يـوسف از قعر چاه متوجه شد كه سر و صدايى از فراز چاه مى آيد و به دنبال آن , دلو و طناب را ديد كـه بسرعت پايين مى آيد, فرصت را غنيمت شمرد و از اين عطيه الهى بهره گرفت و بى درنگ به آن چسبيد.
                        مـامـور آب احـسـاس كرد دلوش بيش از اندازه سنگين شده , هنگامى كه آن را باقوت بالا كشيد, نـاگهان چشمش به كودك خردسال ماه پيكرى افتاد ((فرياد زد: مژده باد, اين كودكى است )) به جاى آب (قال يا بشرى هذا غلا م ).
                        كـم كـم گـروهـى از كـاروانـيـان از ايـن امر آگاه شدند ولى براى اين كه ديگران باخبرنشوند و خـودشان بتوانند اين كودك زيبا را به عنوان يك غلام در مصر بفروشند,((اين امر را به عنوان يك سرمايه نفيس از ديگران مخفى داشتند)) (واسروه بضاعة ).
                        و گـفـتـنـد: ايـن مـتـاعى است كه صاحبان اين چاه در اختيار ما گذاشته اند تا براى او در مصر بفروشيم .
                        و در پـايـان آيـه مـى خـوانـيم : ((و خداوند به آنچه آنها انجام مى دادند آگاه بود))(واللّه عليم بما يعملون ).
                        (آيـه ) ((و سـرانـجام يوسف را به بهاى كمى ـچند درهم ـ فروختند))(وشروه بثمن بخس دراهم معدودة ).
                        و اين معمول است كه هميشه دزدان و يا كسانى كه به سرمايه مهمى بدون زحمت دست مى يابند از تـرس ايـن كـه مـبـادا ديـگـران بفهمند آن را فورا مى فروشند, وطبيعى است كه با اين فوريت نمى توانند بهاى مناسبى براى خود فراهم سازند.
                        و در پـايـان آيـه مـى فـرمـايـد: ((آنها نسبت به (فروختن ) يوسف , بى اعتنا بودند))(وكانوا فيه من الزاهدين ).
                        (آيه ).
                        در كاخ عزيز مصر!.
                        داسـتـان پـرمـاجراى يوسف با برادران كه منتهى به افكندن او در قعر چاه شدبه هر صورت پايان پذيرفت , و فصل جديدى در زندگانى اين كودك خردسال درمصر شروع شد.
                        بـه ايـن ترتيب كه يوسف را سرانجام به مصر آوردند, و در معرض فروش گذاردند وطبق معمول چون تحفه نفيسى بود نصيب ((عزيز مصر)) كه در حقيقت مقام وزارت يا نخست وزيرى فرعون را داشت گرديد.
                        قـرآن مى گويد: ((و آن كسى كه او را از سرزمين مصر خريد [عزيز مصر] به همسرش گفت : مقام وى را گـرامـى دار (و بـه چـشـم بردگان به او نگاه نكن ) شايد براى ما سودمند باشد و يا او را به عـنوان فرزند انتخاب كنيم )) (وقال الذى اشتريه من مصر لا مراته اكرمى مثويه عسى ان ينفعنا او نتخذه ولدا).
                        از اين جمله چنين استفاده مى شود كه عزيز مصر فرزندى نداشت و دراشتياق فرزند به سر مى برد, هـنـگـامى كه چشمش به اين كودك زيبا و برومند افتاد,دل به او بست كه به جاى فرزند براى او باشد.
                        سـپـس اضـافه مى كند: ((و اين چنين يوسف را, در آن سرزمين , متمكن و متنعم و صاحب اختيار ساختيم )) (وكذلك مكنا ليوسف فى الا رض ).
                        بـعـد از آن اضـافـه مـى نـمـايد كه : ((و ما اين كار را كرديم تا تاويل احاديث را به اوتعليم دهيم )) (ولنعلمه من تاويل الا حاديث ).
                        مـنـظـور از ((تـاويل احاديث )) علم تعبير خواب است كه يوسف از طريق آن مى توانست به بخش مهمى از اسرار آينده آگاهى پيدا كند.
                        در پايان آيه مى فرمايد: ((خداوند بر كار خود, مسلط و غالب است ;Š ولى بسيارى از مردم نمى دانند)) (واللّه غالب على امره ولكن اكثر الناس لا يعلمون ).
                        (آيـه ) يوسف در اين محيط جديد كه در حقيقت يكى از كانونهاى مهم سياسى مصر بود, با مسائل تازه اى روبرو شد, در يك طرف دستگاه خيره كننده كاخهاى رؤيايى و ثروتهاى بى كران طاغوتيان مـصر را مشاهده مى كرد, و در سوى ديگر منظره بازار برده فروشان در ذهن او مجسم مى شد, و از مـقـايسه اين دو با هم ,رنج و درد فراوانى را كه اكثريت توده مردم متحمل مى شدند بر روح و فكر اوسـنـگـيـنـى مـى نـمود و او در اين دوران دائما مشغول به خودسازى , و تهذيب نفس بود, قرآن مـى گـويد: ((و هنگامى كه او به مرحله بلوغ و تكامل جسم و جان رسيد (وآمادگى براى پذيرش انوار وحى پيدا كرد) ما حكم و علم به او داديم )) (ولما بلغ ‌اشده آتيناه حكما وعلما).
                        ((و اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم )) (وكذلك نجزى المحسنين ).
                        منظور از ((حكم و علم )) كه در آيه بالا مى فرمايد ما آن را پس از رسيد يوسف به حد بلوغ جسمى و روحـى بـه او بـخـشـيديم , يا مقام وحى ونبوت است و يا اين كه منظور از ((حكم )), عقل و فهم و قـدرت بـر داورى صـحـيح كه خالى از هوى پرستى واشتباه باشد و منظور از ((علم )), آگاهى و دانـشى است كه جهلى با آن توام نباشد, وهر چه بود اين ((حكم و علم )) دو بهره ممتاز و پرارزش الهى بود كه خدا به يوسف براثر پاكى و تقوا و صبر و شكيبايى و توكل داد.
                        چـرا كه خداوند به بندگان مخلصى كه در ميدان جهاد نفس بر هوسهاى سركش پيروز مى شوند مواهبى از علوم و دانشها مى بخشد كه با هيچ مقياس مادى قابل سنجش نيست .
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #207
                          (آيه ).
                          عشق سوزان همسر عزيز مصر!.
                          يوسف با آن چهره زيبا و ملكوتيش , نه تنها عزيزمصر را مجذوب خود كرد,بلكه قلب همسر عزيز را نيز بسرعت در تسخير خود درآورد, و عشق او پنجه دراعماق جان او افكند و با گذشت زمان , اين عـشـق , روزبه روز داغتر و سوزانتر شد,اما يوسف پاك و پرهيزكار جز به خدا نمى انديشيد و قلبش تنها در گرو ((عشق خدا))بود.
                          امور ديگرى نيز دست به دست هم داد و به عشق آتشين همسر عزيز, دامن زد.
                          نـداشتن فرزند از يك سو, غوطه ور بودن در يك زندگى پرتجمل اشرافى ازسوى ديگر, و نداشتن هيچ گونه گرفتارى در زندگى داخلى ـنچنان كه معمول اشراف و متنعمان است ـ از سوى سوم , ايـن زن را كـه از ايمان و تقوا نيز بهره اى نداشت در امواج وسوسه هاى شيطانى فرو برد آنچنان كه سرانجام تصيم گرفت ازاو تقاضاى كامجويى كند.
                          او از تمام وسائل و روشها براى رسيدن به مقصود خود در اين راه استفاده كرد, و باخواهش و تمنا, كوشيد در دل او اثر كند آنچنان كه قرآن مى گويد: ((آن زن كه يوسف در خانه او بود پى درپى از او تمناى كامجويى كرد)) (وراودته التى هو فى بيتها عن نفسه ).
                          سرانجام به نظرش رسيد يك روز او را تنها در خلوتگاه خويش به دام اندازد,تمام وسائل تحريك او را فـراهـم نـمـايد, جالبترين لباسها, بهترين آرايشها,خوشبوترين عطرها را به كار برد, و صحنه را آنچنان بيارايد كه يوسف نيرومند را به زانو درآورد.
                          قـرآن مـى گـويد: ((او تمام درها را محكم بست و گفت : بيا كه من در اختيارتوام )) ! (وغلقت الا بواب وقالت هيت لك ).
                          شـايـد بـا ايـن عمل مى خواست به يوسف بفهماند كه نگران از فاش شدن نتيجه كار نباشد چرا كه هيچ كس را قدرت نفوذ به پشت اين درهاى بسته نيست .
                          در ايـن هـنگام كه يوسف همه جريانها را به سوى لغزش و گناه مشاهده كرد, وهيچ راهى از نظر ظـاهـر براى او باقى نمانده بود, در پاسخ زليخا به اين جمله قناعت كرد و ((گفت : پناه مى برم به خدا)) (قال معاذاللّه ).
                          او با ذكر اين جمله كوتاه , هم به يگانى خدا از نظر عقيده و هم از نظر عمل ,اعتراف نمود.
                          سـپـس اضـافـه كرد: از همه چيز گذشته , من چگونه مى توانم تسليم چنين خواسته اى بشوم , در حالى كه در خانه عزيزمصر زندگى مى كنم و در كنار سفره اوهستم ((او صاحب نعمت من است و مقام مرا گرامى داشته است )) (انه ربى احسن مثوى ).
                          آيـا اين ظلم و ستم و خيانت آشكار نيست ؟ ((مسلما ستمگران رستگارنخواهند شد)) (انه لا يفلح الظالمون ).
                          (آيه ) در اينجا كار يوسف و همسر عزيز به باريكترين مرحله وحساسترين وضع مى رسد, كه قرآن با تـعـبير پرمعنايى از آن سخن مى گويد: ((همسرعزيزمصر, قصد او را كرد و يوسف نيز, اگر برهان پروردگار را نمى ديد, چنين قصدى مى نمود)) ! (ولقد همت به وهم بها لولا ان را برهان ربه ).
                          هـمـسـر عـزيز تصميم بر كامجويى از يوسف داشت و نهايت كوشش خود را دراين راه به كار برد, يـوسـف هـم به مقتضاى طبع بشرى و اين كه جوانى نوخواسته بود,و هنوز همسرى نداشت , و در برابر هيجان انگيزترين صحنه هاى جنسى قرارگرفته بود هرگاه برهان پروردگار يعنى روح ايمان و تـقـوا و تـربيت نفس و بالاخره مقام ((عصمت )) در اين وسط حائل نمى شد ! چنين تصميمى را مى گرفت .
                          ايـن تفسير در حديثى از امام على بن موسى الرضا(ع ) در عبارت بسيار فشرده و كوتاهى بيان شده اسـت آنـجا كه ((مامون )) خليفه عباسى از امام مى پرسد: آيا شمانمى گوييد پيامبران معصومند ؟ فـرمـود: آرى , گفت : پس اين آيه قرآن تفسيرش چيست ؟ ولقد همت به وهم بها لولا ان را برهان ربه .
                          امـام فـرمـود: ((هـمـسـر عـزيـز تـصـميم به كامجويى از يوسف گرفت , و يوسف نيزاگر برهان پروردگارش را نمى ديد, همچون همسر عزيزمصر تصميم مى گرفت , ولى او معصوم بود و معصوم هرگز قصد گناه نمى كند و به سراغ گناه هم نمى رود)).
                          مامون (از اين پاسخ لذت برد) و گفت : آفرين بر تو اى ابوالحسن !.
                          اكـنـون بـه تفسير بقيه آيه توجه كنيد: قرآن مجيد مى گويد: ((ما اين چنين (برهان خويش را به يوسف نشان داديم ) تا بدى و فحشا را از او دور سازيم ))(كذلك لنصرف عنه السؤ والفحشا).
                          ((چرا كه او از بندگان برگزيده و با اخلاص ما بود)) (انه من عبادنا المخلصين ).
                          اشاره به اين كه اگر ما امداد غيبى و كمك معنوى را به يارى او فرستاديم , تا ازبدى و گناه رهايى يـابـد, بى دليل نبود, او بنده اى بود كه با آگاهى و ايمان وپرهيزكارى و عمل پاك , خود را ساخته بود.
                          ذكـر ايـن دلـيـل نشان مى دهد كه اين گونه امدادهاى غيبى كه در لحظات طوفانى و بحرانى به سـراغ پـيـامبرانى همچون يوسف مى شتافته , اختصاصى به آنهانداشته , هر كس در زمره بندگان خالص خدا و ((عباداللّه المخلصين )) وارد شود, اوهم لايق چنين مواهبى خواهد بود.
                          متانت و عفت بيان ـ.
                          از شگفتيهاى قرآن كه يكى از نشانه هاى اعجاز آن محسوب مى شود, اين است كه هيچ گونه تعبير زنـنـده و ركـيـك و ناموزون و مبتذل و دور از عفت بيان , در آن وجود ندارد, و ابدا متناسب طرز تـعـبـيرات يك فرد عادى درس نخوانده و پرورش يافته در محيط جهل و نادانى نيست , با اين كه سخنان هر كس متناسب و همرنگ افكار و محيط اوست .
                          در مـيـان تـمـام سـرگـذشتهايى كه قرآن نقل كرده يك داستان واقعى عشقى ,وجود دارد و آن داستان يوسف و همسر عزيزمصر است .
                          داسـتـانـى كـه از عـشق سوزان و آتشين يك زن زيباى هوس آلود, با جوانى ماهرو و پاكدل سخن مى گويد.
                          ولـى قرآن در ترسيم صحنه هاى حساس اين داستان به طرز شگفت انگيزى ((دقت در بيان )) را با ((متانت و عفت )) به هم آميخته و بدون اين كه از ذكر وقايع چشم بپوشد و اظهار عجز كند, تمام اصول اخلاق و عفت را نيز به كار بسته است .
                          (آيه ).
                          طشت رسوايى همسر عزيز از بام افتاد!.
                          مـقاومت سرسختانه يوسف , همسر عزيز را تقريبا مايوس كرد, ولى يوسف كه در اين دور مبارزه در بـرابـر آن زن عشوه گر و هوسهاى سركش نفس , پيروز شده بود احساس كرد كه اگر بيش از اين در آن لغزشگاه بماند خطرناك است و بايد خودرا از آن محل دور سازد و لذا ((با سرعت به سوى در كاخ دويد, همسر عزيز نيزبى تفاوت نماند, چنانكه آيه مى گويد: ((و هر دو به سوى در, دويدند (در حـالى كه همسر عزيز, يوسف را تعقيب مى كرد) و پيراهن او را از پشت كشيد و پاره كرد))(واستبقا الباب وقدت قميصه من دبر).
                          ولى هر طور بود, يوسف خود را به در رسانيد و در را گشود, ناگهان عزيزمصررا پشت در ديدند, بطورى كه قرآن مى گويد: ((آن دو, آقاى آن زن را دم در يافتند))(والفيا سيدها لداالباب ).
                          در ايـن هـنـگـام كـه هـمـسر عزيز از يك سو خود را در آستانه رسوايى ديد, و ازسوى ديگر شعله انـتـقـامـجـويى از درون جان او زبانه مى كشيد با قيافه حق به جانبى رو به سوى همسرش كرد و يوسف را با اين بيان متهم ساخت , ((صدا زد: كيفر كسى كه نسبت به اهل و همسر تو, اراده خيانت كـنـد, جـز زندان يا عذاب اليم چه خواهدبود)) ؟ (قالت ما جزا من اراد باهلك سؤ الا ان يسجن او عذاب اليم ).
                          (آيه ) يوسف در اينجا سكوت را به هيچ وجه جايز نشمرد و با صراحت پرده از روى راز عشق همسر عزيز برداشت و ((گفت : او مرا با اصرار و التماس به سوى خود دعوت كرد)) (قال هى راودتنى عن نفسى ).
                          بـديـهـى است در چنين ماجرا هر كس در آغاز كار به زحمت مى تواند باور كندكه جوان نوخاسته بـرده اى بـدون هـمسر, بى گناه باشد, و زن شوهردار ظاهرا باشخصيتى گناهكار, بنابراين شعله اتهام بيشتر دامن يوسف را مى گيرد, تا همسرعزيز را!.
                          ولـى از آنـجـا كـه خـداوند حامى نيكان و پاكان است , اجازه نمى دهد, اين جوان پارساى مجاهد با نـفـس , در شـعله هاى تهمت بسوزد, لذا قرآن مى گويد: ((در اين هنگام شاهدى از خاندان آن زن گـواهـى داد, كـه (بـراى پيدا كردن مجرم اصلى , از اين دليل روشن استفاده كنيد) اگر پيراهن يـوسـف از جـلو پاره شده باشد, آن زن , راست مى گويد و يوسف دروغگو است )) (وشهد شاهد من اهلها ان كان قميصه قد من قبل فصدقت وهو من الكاذبين ).
                          (آيه ) ((و اگر پيراهنش از پشت سر پاره شده است , آن زن دروغ مى گويد ويوسف راستگوست )) (وان كـان قـمـيـصه قد من دبر فكذبت وهو من الصادقين )شهادت دهنده , يكى از بستگان همسر عـزيـزمـصر بود;Š و كلمه ((من اهلها)) گواه بر اين است , و قاعدتا مرد حكيم و دانشمند و باهوشى بوده است و مى گويند اين مرد ازمشاوران عزيزمصر, و در آن ساعت , همراه او بوده است .
                          (آيه ) عزيزمصر, اين داورى را كه بسيار حساب شده بود پسنديد, و در پيراهن يوسف خيره شد, ((و هنگامى كه ديد پيراهنش از پشت پاره شده (مخصوصا باتوجه به اين معنى كه تا آن روز دروغى از يوسف نشنيده بود رو به همسرش كرد و)گفت : اين كار از مكر و فريب شما زنان است كه مكر شما زنان , عظيم است )) (فلمارا قميصه قد من دبر قال انه من كيد كن ان كيدكن عظيم ).
                          (آيـه ) در ايـن هـنگام عزيزمصر از ترس اين كه , اين ماجراى اسف انگيز برملا نشود, و آبروى او در سرزمين مصر, بر باد نرود, صلاح اين ديد كه سر و ته قضيه را به هم آورده و بر آن سرپوش نهد, رو بـه يوسف كرد و گفت : ((يوسف تو صرف نظركن و ديگر از اين ماجرا چيزى مگو)) (يوسف اعرض عن هذا).
                          سـپـس رو بـه همسرش كرد و گفت : ((تو هم از گناه خود استغفار كن كه ازخطاكاران بودى )) (واستغفرى لذنبك انك كنت من الخاطئين ).
                          حمايت خدا در لحظات بحرانى ـ.
                          درس بـزرگ ديگرى كه اين بخش از داستان يوسف به ما مى دهد, همان حمايت وسيع پروردگار اسـت كـه در بحرانى ترين حالات به يارى انسان مى شتابد وبه مقتضاى ((يجعل له مخرجا ويرزقه مـن حـيـث لا يحتسب )) از طرقى كه هيچ باورنمى كرد روزنه اميد براى او پيدا مى شود و شكاف پـيراهنى سند پاكى و برائت اومى گردد, همان پيراهن حادثه سازى كه يك روز, برادران يوسف را در پـيـشـگـاه پـدربـه خـاطـر پـاره نـبودن رسوا مى كند, و روز ديگر همسر هوسران عزيزمصر را بـه خاطرپاره بودن , و روز ديگر نور آفرين ديده هاى بى فروغ يعقوب است , و بوى آشناى آن ,همراه نـسـيـم صـبـحـگاهى از مصر به كنعان سفر مى كند, و پير كنعانى را بشارت به قدوم موكب بشير مى دهد!.
                          بـه هـر حـال خـداوند الطاف خفيه اى دارد كه هيچ كس از عمق آن آگاه نيست , وبه هنگامى كه نـسيم اين لطف مى وزد, صحنه ها چنان دگرگون مى شود كه براى هيچ كس حتى هوشمندترين افراد قابل پيش بينى نيست .
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #208
                            (آيه ).
                            توطئه ديگر همسر عزيزمصر:.
                            هـر چـنـد مـساله اظهار عشق همسر عزيز, با آن داستانى كه گذشت يك مساله خصوصى بود كه ((عـزيز)) هم تاكيد بر كتمانش داشت , اما از آنجا كه اين گونه رازهانهفته نمى ماند, مخصوصا در قـصـر شـاهـان و صـاحبان زر و زور, كه ديوارهاى آنهاگوشهاى شنوايى دارد, سرانجام اين راز از درون قصر به بيرون افتاد, و چنانكه قرآن مى گويد: ((گروهى از زنان شهر, اين سخن را در ميان خـود گـفـتگو مى كردند و نشرمى دادند كه همسر عزيز با غلامش سر و سرى پيدا كرده و او را به سوى خوددعوت مى كند)) (وقال نسوة فى المدينة امرات العزيز تراود فتيها عن نفسه ).
                            ((و آنچنان عشق غلام بر او چيره شده كه اعماق قلبش را تسخير كرده است ))(قد شغفها حبا).
                            و سـپـس او را با اين جمله مورد سرزنش قرار دادند ((ما او را در گمراهى آشكارمى بينيم )) ! (انا لنريها فى ضلا ل مبين ).
                            آنـهـا كـه ايـن سـخن را مى گفتند دسته اى از زنان اشرافى مصر بودند كه درهوسرانى چيزى از همسر عزيز كم نداشتند, چون دستشان به يوسف نرسيده بود به اصطلاح جانماز آب مى كشيدند و همسر عزيز را به خاطر اين عشق در گمراهى آشكار مى ديدند!.
                            (آيـه ) ((هـنـگامى كه همسر عزيز, از مكر زنان حيله گر مصر, آگاه شد(نخست ناراحت گشت , سپس چاره اى انديشيد و آن اين بود كه ) به سراغشان فرستاد و از آنها دعوت كرد و براى آنها پشتى (گرانبها و مجلس باشكوهى ) فراهم ساخت و به دست هركدام چاقويى براى بريدن ميوه داد)) اما چـاقوهاى تيز, تيزتر ازنياز بريدن ميوه ها ! (فلما سمعت بمكرهن ارسلت اليهن واعتدت لهن متكا وآتت كل واحدة منهن سكينا).
                            و ايـن كـار خـود دلـيـل بر اين است كه او از شوهر خود, حساب نمى برد, و ازرسوايى گذشته اش درسى نگرفته بود.
                            ((در ايـن موقع (يه يوسف ) گفت : وارد مجلس آنان شو)) ! تا زنان سرزنش گر, باديدن جمال او, وى را در اين عشقش ملامت نكنند (وقالت اخرج عليهن ).
                            زنان مصر كه طبق بعضى از روايات ده نفر و يا بيشتر از آن بودند, هنگامى كه آن قامت زيبا و چهره نـورانى را ديدند, و چشمشان به صورت دلرباى يوسف افتاد,صورتى همچون خورشيد كه از پشت ابـر ناگهان ظاهر شود و چشمها را خيره كند,در آن مجلس طلوع كرد چنان واله و حيران شدند كه دست از پا و ترنج از دست ,نمى شناختند ((هنگامى كه چشمشان به او افتاد, او را بسيار بزرگ و زيبا شمردند))(فلما راينه اكبرنه ).
                            و آنچنان از خود بى خود شدند كه به جاى ترنج ((دستهايشان را بريدند))(وقطعن ايديهن ).
                            و هنگامى كه ديدند, برق حيا و عفت از چشمان جذاب او مى درخشد ورخسار معصومش از شدت حيا و شرم گلگون شده , ((همگى فرياد برآوردند كه نه ,اين جوان هرگز آلوده نيست , او اصلا بشر نيست , او يك فرشته بزرگوار آسمانى است )) (وقلن حاش للّه ما هذا بشرا ان هذا الا ملك كريم ).
                            (آيه ) در اين هنگام زنان مصر, قافيه را بكلى باختند و با دستهاى مجروح كه از آن خون مى چكيد و در حالى پريشان همچون مجسمه اى بى روح در جاى خود خشك شده بودند, نشان داد كه آنها نيز دست كمى از همسر عزيز ندارند.
                            او از ايـن فـرصـت اسـتـفـاده كرد و ((گفت : اين است آن كسى كه مرا به خاطرعشقش سرزنش مى كرديد)) (قالت فذلكن الذى لمتننى فيه ).
                            همسر عزيز كه از موفقيت خود در طرحى كه ريخته بود, احساس غرور وخوشحالى مى كرد و عذر خـود را موجه جلوه داده بود يكباره تمام پرده ها را كنار زدو با صراحت تمام به گناه خود اعتراف كـرد و گـفت : ((آرى من او را به كام گرفتن ازخويش دعوت كردم ولى او خويشتن دارى كرد)) (ولقد راودته عن نفسه فاستعصم ).
                            سـپس بى آنكه از اين آلودگى به گناه اظهار ندامت كند, و يا لااقل در برابرميهمانان كمى حفظ ظـاهر نمايد, با نهايت بى پروايى با لحن جدى كه حاكى از اراده قطعى او بود, صريحا اعلام داشت , ((و اگـر او (يوسف ) آنچه را كه من فرمان مى دهم انجام ندهد (و در برابر عشق سوزان من تسليم نگردد) بطور قطع به زندان خواهدافتاد)) (ولئن لم يفعل ما آمره ليسجنن ).
                            نـه تـنها به زندانش مى افكنم بلكه در درون زندان نيز ((مسلما خوار و ذليل خواهد شد)) (وليكونا من الصاغرين ).
                            (آيه ) بعضى در اينجا روايت شگفت آورى نقل كرده اند و آن اين كه گروهى از زنان مصر كه در آن جـلـسـه حـضـور داشـتند به حمايت از همسر عزيزبرخاستند و حق را به او دادند و دور يوسف را گرفتند, و هريك براى تشويق يوسف به تسليم شدن يك نوع سخن گفتند: يكى گفت : اى جوان ! اين همه خويشتن دارى و ناز براى چيست ؟ چرا به اين عاشق دلداده , ترحم نمى كنى ؟ مگر تو اين جمال دل آراى خيره كننده را نمى بينى ؟.
                            دومـى گـفـت : گـيـرم كـه از زيـبـايى و عشق چيزى نمى فهمى , ولى آيا نمى دانى كه او همسر عـزيـزمـصـر و زن قـدرتمند اين سامان است ؟ فكر نمى كنى كه اگر قلب او رابه دست آورى , هر مقامى كه بخواهى براى تو آماده است ؟.
                            سـومـى گـفـت : گيرم كه نه تمايل به جمال و زيبائيش دارى , و نه نياز به مقام ومالش , ولى آيا نمى دانى كه او زن انتقامجوى خطرناكى است ؟.
                            طـوفان مشكلات از هر سو يوسف را احاطه كرده بود, اما او كه از قبل خود را ساخته بود بى آنكه با زنـان هـوسـبـاز و هوسران به گفتگو برخيزد روبه درگاه پروردگار آورد و اين چنين به نيايش پرداخت : ((گفت : بار الها !پروردگارا ! زندان (با آن همه سختيهايش ) در نظر من محبوبتر است از آنچه اين زنان مرا به سوى آن مى خوانند)) (قال رب السجن احب الى ممايدعوننى اليه ).
                            سپس از آنجا كه مى دانست در همه حال , مخصوصا در مواقع بحرانى , جز به اتكا لطف پرودگار راه نـجـاتى نيست , خودش را با اين سخن به خدا سپرد و از اوكمك خواست , پروردگارا ! اگر كيد و مكر و نقشه هاى خطرناك اين زنان آلوده را ازمن باز نگردانى , قلب من به آنها متمايل مى گردد و از جاهلان خواهم بود)) (والا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن واكن من الجاهلين ).
                            (آيـه ) و از آنـجا كه وعده الهى هميشه اين بوده كه جهادكنندگان مخلص را (چه بانفس و چه با دشـمن ) يارى بخشد, يوسف را در اين حال تنها نگذاشت و لطف حق به ياريش شتافت , آنچنان كه قرآن مى گويد: ((پروردگارش اين دعاى خالصانه او رااجابت كرد)) (فاستجاب له ربه ).
                            ((و مكر و نقشه آنها را از او گرداند)) (فصرف عنه كيدهن ).
                            ((چرا كه او شنوا و داناست )) (انه هو السميع العليم ).
                            هم نيايشهاى بندگان را مى شنود و هم از اسرار درون آنها آگاه است , و هم راه حل مشكل آنها را مى داند.
                            (آيه ).
                            زندان به جرم بى گناهى :.
                            جـلـسـه عـجـيـب زنان مصر با يوسف در قصر ((عزيز)) با آن شور و غوغا پايان يافت بيم رسوايى و افتضاح جنسى خاندان ((عزيز)) در نظر توده مردم روز به روزبيشتر مى شد, تنها چاره اى كه براى اين كار از طرف عزيزمصر و مشاورانش ديده شد اين بود كه يوسف را بكلى از صحنه خارج كنند, و بـهـترين راه براى اين كار,فرستادنش به سياه چال زندان بود, كه هم او را به فراموشى مى سپرد و هم در ميان مردم به اين تفسير مى شد كه مجرم اصلى , يوسف بوده است !.
                            لـذا قرآن مى گويد: ((بعد از آن كه آنها آيات و نشانه هاى (پاكى يوسف ) راديدند تصميم گرفتند كه او را تا مدتى زندانى كنند)) (ثم بدالهم من بعد ماراواالا يات ليسجننه حتى حين ).
                            آرى ! در يـك مـحـيـط آلـوده , آزادى از آن آلودگان است , نه فقط آزادى كه همه چيز متعلق به آنهاست , و افراد پاكدامن و با ارزشى همچون يوسف بايد منزوى شوند, اما تا كى , آيا براى هميشه ؟ نه , مسلما نه !.
                            (آيـه ) از جمله كسانى كه با يوسف وارد زندان شدند, دو جوان بودند;Šچنانكه آيه مى فرمايد: ((و دو جوان , همراه او وارد زندان شدند)) (ودخل معه السجن فتيان ).
                            و از آنـجـا كـه وقتى انسان نتواند از طريق عادى و معمولى دسترسى به اخبارپيدا كند احساسات ديگر او به كار مى افتد, تا مسير حوادث را جستجو و پيش بينى كند خواب و رؤيا هم براى او مطلبى مى شود.
                            از هـمـيـن رو يـك روز ايـن دو جـوان كه گفته مى شود يكى از آن دو مامور((آبدارخانه شاه )) و ديـگـرى سـرپـرسـت غـذا و آشپزخانه بود, و به علت سعايت دشمنان و اتهام به تصميم بر مسموم نمودن شاه , به زندان افتاده بودند, نزد يوسف آمدند و هركدام خوابى را كه شب گذشته ديده بود و برايش عجيب و جالب مى نمود بازگو كرد.
                            ((يكى از آن دو گفت : من در عالم خواب چنين ديدم كه انگور را براى شراب ساختن مى فشارم )) ! (قال احدهما انى ارينى اعصر خمرا).
                            ((و ديـگـرى گـفـت : مـن در خـواب ديدم كه مقدارى نان روى سرم حمل مى كنم ,و پرندگان (آسـمـان مـى آيند و) از آن مى خورند)) (وقال الا خر انى ارينى احمل فوق راسى خبزا تاكل الطير منه ).
                            سـپـس اضـافـه كردند: ((ما را از تعبير خوابمان آگاه ساز كه تو را از نيكوكاران مى بينيم )) (نبئنا بتاويله انا نريك من المحسنين ).
                            (آيـه ) بـه هـر حـال يـوسف كه هيچ فرصتى را براى ارشاد و راهنمايى زندانيان از دست نمى داد, مـراجـعـه ايـن دو زنـدانـى را بـراى تعبير خواب غنيمت شمرد و به بهانه آن , حقايق مهمى را كه راهگشاى آنها و همه انسانها بود بيان داشت .
                            نـخـسـت بـراى جـلـب اعتماد آنها در مورد آگاهى او بر تعبير خواب كه سخت مورد توجه آن دو زندانى بود چنين ((گفت : من (به زودى و) قبل از آن كه جيره غذايى شما فرا رسد شما را از تعبير خوابتان آگاه خواهم ساخت )) (قال لا ياتيكماطعام ترزقانه الا نباتكما بتاويله قبل ان ياتيكما).
                            سـپـس يـوسف با ايمان و خداپرست كه توحيد با همه ابعادش درا عماق وجود او ريشه دوانده بود, بـراى ايـن كـه روشن سازد چيزى جز به فرمان پرودگارتحقق نمى پذيرد چنين ادامه داد: ((اين عـلـم و دانـش و آگـاهى من از تعبير خواب ازامورى است كه پروردگارم به من آموخته است )) (ذلكما مما علمنى ربى ).
                            و براى اين كه تصور نكنند كه خداوند, بى حساب چيزى به كسى مى بخشد اضافه كرد: ((من آيين جمعيتى را كه ايمان به خدا ندارند و نسبت به سراى آخرت كافرند,ترك كردم )) و اين نور ايمان و تـقـوا مرا شايسته چنين موهبتى ساخته است (انى تركت ملة قوم لا يؤمنون باللّه وهم بالا خرة هم كافرون ).
                            منظور از اين قوم و جمعيت مردم بت پرست مصر يا بت پرستان كنعان است .
                            (آيـه ) مـن بايد از اين گونه عقايد جدا شوم , چرا كه بر خلاف فطرت پاك انسانى است , و به علاوه مـن در خـانـدانـى پـرورش يافته ام كه خاندان وحى و نبوت است , ((و من از آيين پدران و نياكانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم ))(واتبعت ملة آبائى ابرهيم واسحق ويعقوب ).
                            بـعد به عنوان تاكيد اضافه مى كند: ((براى ما شايسته نيست كه چيزى راشريك خدا قرار دهيم )) (ما كان لنا ان نشرك باللّه من شى ) چرا كه خاندان ما,خاندان توحيد, خاندان ابراهيم بت شكن است .
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #209
                              ((اين از مواهب الهى بر ما و بر همه مردم است )) (ذلك من فضل اللّه عليناوعلى الناس ) .
                              ((ولـى (مـتاسفانه ) اكثر مردم اين مواهب الهى را شكرگزارى نمى كنند)) و از راه توحيد و ايمان منحرف مى شوند (ولكن اكثر الناس لا يشكرون ).
                              (آيه ).
                              زندان يا كانون تربيت ؟.
                              هـنگامى كه يوسف با ذكر بحث گذشته , دلهاى آن دو زندانى را آماده پذيرش حقيقت توحيد كرد رو بـه سـوى آنـهـا نـمود و چنين گفت : ((اى هم زندانهاى من ! آياخدايان پراكنده و معبودهاى متفرق بهترند يا خداوند يگانه يكتاى قهار و مسلط برهر چيز)) (يا صاحبى السجن ارباب متفرقون خير ام اللّه الواحد القهار).
                              گـويى يوسف مى خواهد به آنها حالى كند كه چرا شما آزادى را در خواب مى بينيد چرا در بيدارى نـمـى بـيـنـيد ؟ چرا به دامن پرستش ((اللّه واحدقهار)) دست نمى زنيد تا بتوانيد اين خودكامگان ستمگر را كه شما را بى گناه و به مجرد اتهام به زندان مى افكنند از جامعه خود برانيد.
                              (آيـه ) سپس اضافه كرد: ((اين معبودهايى كه غير از خدا مى پرستيد چيزى جز يك مشت اسمهاى بى مسما كه شما و پدرانتان آنها را خدا ناميده ايد, نيست ))(ما تعبدون من دونه الا اسما سميتموها انتم وآباؤكم ).
                              ايـنـهـا امـورى است كه ((خداوند دليل و مدركى براى آن نازل نفرموده )) بلكه ساخته و پرداخته مغزهاى ناتوان شماست (ما انزل اللّه بها من سلطان ).
                              بـدانيد ((حكومت جز براى خدا نيست )) (ان الحكم الا للّه ) و به همين دليل شما نبايد در برابر اين بتها و طاغوتها و فراعنه سر تعظيم فرود آوريد.
                              و بـاز براى تاكيد بيشتر اضافه مى كند: ((خداوند فرمان داده جز او را نپرستيد))(امر الا تعبدوا الا اياه ).
                              ((ايـن اسـت آيـيـن و دين پابرجا و مستقيم )) كه هيچ گونه انحرافى در آن راه ندارد(ذلك الدين القيم ).
                              يعنى توحيد در تمام ابعادش , در عبادت , در حكومت , در فرهنگ و در همه چيز, آيين مستقيم و پا برجاى الهى است .
                              ((ولى (چه مى توان كرد) بيشتر مردم آگاهى ندارند)) (ولكن اكثرالناس لا يعلمون ).
                              و بـه خاطر اين عدم آگاهى در بيراهه هاى شرك سرگردان مى شوند و به حكومت غير ((اللّه )) تن در مى دهند و چه زجرها و زندانها و بدبختيها كه از اين رهگذر دامنشان را مى گيرد.
                              (آيه ) سپس رو به سوى دو رفيق زندانى كرد و چنين گفت : ((اى دوستان زندانى من ! اما يكى از شـمـا (آزاد مى شود, و) ساقى شراب براى صاحب خودخواهد شد)) (يا صاحبى السجن اما احدكما فيسقى ربه خمرا).
                              ((امـا نفر ديگر به دار آويخته مى شود و (آنقدر مى ماند كه ) پرندگان آسمان ازسر او مى خورند)) ! (واما الا خر فيصلب فتاكل الطير من راسه ).
                              سـپـس براى تاكيد گفتار خود اضافه كرد: ((اين امرى را كه شما در باره آن از من سؤال كرديد و استفتا نموديد حتمى و قطعى است )) (قضى الا مر الذى فيه تستفتيان ).
                              اشـاره به اين كه اين يك تعبير خواب ساده نيست , بلكه از يك خبر غيبى كه به تعليم الهى يافته ام مايه مى گيرد, بنابراين جاى ترديد و گفتگو ندارد.
                              (آيـه ) امـا در ايـن هـنگام كه احساس مى كرد اين دو به زودى از او جداخواهند شد, براى اين كه روزنه اى به آزادى پيدا كند, و خود را از گناهى كه به اونسبت داده بودند تبرئه نمايد ((به يكى از آن دو رفـيق زندانى كه مى دانست آزادخواهد شد سفارش كرد كه نزد مالك و صاحب اختيار خود (شـاه ) از مـن سـخـن بـگو))تا تحقيق كند و بى گناهى من ثابت گردد (وقال للذى ظن انه ناج منهما اذكرنى عندربك ).
                              امـا اين ((غلام فراموشكار)) آنچنان كه راه و رسم افراد كم ظرفيت است كه چون به نعمتى برسند صـاحب نعمت را به دست فراموشى مى سپارند بكلى مساله يوسف را فراموش كرد;Š قرآن مى گويد: ((شيطان يادآورى از يوسف را نزد صاحبش از خاطراو برد)) (فانسيه الشيطان ذكر ربه ).
                              و بـه ايـن تـرتيب , يوسف به دست فراموشى سپرده شد ((و چند سال در زندان باقى ماند)) (فلبث فى السجن بضع سنين ).
                              در بـاره سـالـهاى زندان يوسف گفتگوست ولى مشهور اين است كه مجموع زندان يوسف 7 سال بـوده , ولـى بـعـضى گفته اند قبل از ماجراى خواب زندانيان 5سال در زندان بود و بعد از آن هم هفت سال ادامه يافت سالهايى پررنج و زحمت اما از نظر ارشاد و سازندگى پربار و پربركت .
                              (آيه ).
                              ماجراى خواب سلطان مصر!.
                              يوسف سالها در تنگناى زندان به صورت يك انسان فراموش شده باقى ماند, تنها كار او خودسازى , و ارشاد و راهنمايى زندانيان بود.
                              تا اين كه يك حادثه به ظاهر كوچك سرنوشت او را تغيير داد, نه تنهاسرنوشت او كه سرنوشت تمام ملت مصر و اطراف آن را دگرگون ساخت .
                              پادشاه مصر كه مى گويند نامش ((وليدبن ريان )) بود ـو عزيز مصر وزير اومحسوب مى شدـ خواب ظاهرا پريشانى ديد, و صبحگاهان تعبيركنندگان خواب واطرافيان خود را حاضر ساخت و چنين ((گفت : من در خواب ديدم كه هفت گاولاغر به هفت گاو چاق حمله كرد و آنها را مى خورند, و نـيـز هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده را ديدم )) كه خشكيده ها بر گرد سبزها پيچيدند و آنـهـا را از مـيـان بردند (وقال الملك انى ارى سبع بقرات سمان ياكلهن سبع عجاف وسبع سنبلا ت خضر واخر يابسات ).
                              سـپـس رو بـه آنـها كرد و گفت : ((اى جمعيت اشراف ! در باره خواب من نظردهيد اگر قادر به تعبير خواب هستيد)) (يا ايها الملا افتونى فى رياى ان كنتم للريا تعبرون ).
                              (آيـه ) ولى حواشى سلطان بلافاصله ((اظهار داشتند كه : اينها خوابهاى پريشان است و ما به تعبير اين گونه خوابهاى پريشان آشنا نيستيم )) ! (قالوا اضغاث احلا م وما نحن بتاويل الا حلا م بعالمين ).
                              (آيـه ) در ايـنجا ساقى شاه كه سالها قبل از زندان آزاد شده بود به يادخاطره زندان و تعبير خواب يوسف افتاد.
                              هـمـچنان كه آيه مى گويد: ((و يكى از آن دو كه نجات يافته بود ـو بعد از مدتى به خاطرش آمدـ گـفت : من شما را از تعبير اين خواب خبر مى دهم , مرا (به سراغ استاد ماهر اين كار كه در گوشه زنـدان است ) بفرستيد)) تا خبر صحيح دست اول رابراى شما بياورم (وقال الذى نجامنهما وادكر بعد امة انا انبئكم بتاويله فارسلون ).
                              ايـن سـخن وضع مجلس را دگرگون ساخت و همگى چشمها را به ساقى دوختند سرانجام به او اجازه داده شد كه هر چه زودتر دنبال اين ماموريت برود.
                              (آيـه ) سـاقـى بـه زنـدان و بـه سـراغ دوست قديمى خود يوسف آمد, همان دوستى كه در حق او بى وفايى فراوان كرده بود اما شايد مى دانست بزرگوارى يوسف مانع از آن خواهد شد كه سر گله باز كند.
                              رو بـه يـوسف كرد و چنين گفت : ((يوسف ! اى مرد بسيار راستگو ! در باره اين خواب اظهار نظر كـن كه كسى در خواب ديده است كه هفت گاو لاغر, هفت گاو چاق رامى خورند, و هفت خوشه سـبـز و هـفـت خـوشه خشكيده )) كه دومى بر اولى پيچيده وآن را نابوده كرده است (يوسف ايها الصديق افتنا فى سبع بقرات سمان ياكلهن سبع عجاف وسبع سنبلا ت خضر واخر يابسات ).
                              ((شـايـد مـن بـه سـوى اين مردم باز گردم , باشد كه آنها از اسرار اين خواب آگاه شوند)) (لعلى ارجـع الى الناس لعلهم يعلمون ).
                              (آيـه ) بـه هر حال يوسف بى آنكه هيچ قيد و شرطى قائل شود و يا پاداشى بخواهد فورا خواب را به عـالـى تـريـن صورتى تعبير كرد, تعبيرى گويا و خالى ازهرگونه پرده پوشى , و توام با راهنمايى و بـرنـامه ريزى براى آينده تاريكى كه در پيش داشتند, ((او چنين گفت : هفت سال پى درپى بايد با جديت زراعت كنيد (چرا كه دراين هفت سال بارندگى فراوان است ) ولى آنچه را درو مى كنيد به صـورت هـمـان خـوشـه در انـبـارها ذخيره كنيد, جز به مقدار كم و جيره بندى كه براى خوردن نيازداريد)) (قال تزرعون سبع سنين دابا فما حصدتم فدروه فى سنبله الا قليلا مماتاكلون ).
                              (آيه ) ((پس از آن , هفت سال سخت (و خشكى و قحطى ) مى آيد, كه آنچه را براى آن سالها ذخيره كرده ايد, مى خورند)) (ثم ياتى من بعد ذلك سبع شدادياكلن ما قدمتم لهن ).
                              ولـى مـراقـب بـاشيد در آن هفت سال خشك و قحطى نبايد تمام موجودى انبارها را صرف تغذيه كـنيد, بلكه بايد ((مقدار كمى كه (براى بذر) ذخيره خواهيدكرد)) براى زراعت سال بعد كه سال خوبى خواهد بود نگهدارى نماييد (الا قليلامما تحصنون ).
                              (آيـه ) اگـر بـا برنامه و نقشه حساب شده اين هفت سال خشك و سخت راپشت سر بگذاريد ديگر خـطرى شما را تهديد نمى كند, ((سپس سالى فرا مى رسد كه باران فراوان نصيب مردم مى شود)) (ثم ياتى من بعد ذلك عام فيه يغاث الناس ).
                              ((و در آن سال (نه تنها كار زراعت خوب مى شود بلكه ) مردم عصاره (ميوه هاو دانه هاى روغنى را) مى گيرند)) و سال پربركتى است (وفيه يعصرون ).
                              تـعـبيرى كه يوسف براى اين خواب كرد چقدر حساب شده بود ! در حقيقت يوسف يك معبر ساده خواب نبود, بلكه يك رهبر بود كه از گوشه زندان براى آينده يك كشور برنامه ريزى مى كرد و يك طـرح چند ماده اى حداقل پانزده ساله به آنهاارائه داد و اين تعبير و طراحى براى آينده موجب شد كـه هـم مـردم مـصـر از قـحطى كشنده نجات يابند و هم يوسف از زندان و هم حكومت از دست خودكامگان !.
                              (آيه ).
                              تبرئه يوسف از هرگونه اتهام !.
                              تعبيرى كه يوسف براى خواب شاه مصر كرد اجمالا به او فهماند كه اين مرديك غلام زندانى نيست بـلكه شخص فوق العاده اى است كه طى ماجراى مرموزى به زندان افتاده است لذا مشتاق ديدار او شـد امـا نـه آنـچـنـان كـه غرور و كبر سلطنت راكنار بگذارد و خود به ديدار يوسف بشتابد بلكه ((پادشاه گفت : او را نزد من آوريد !))(وقال الملك ائتونى به ).
                              ((ولى هنگامى كه فرستاده او نزد يوسف آمد (به جاى اين كه دست و پاى خود را گم كند كه بعد از سـالـها در سياه چال زندان بودن اكنون نسيم آزادى مى وزد به فرستاده شاه جواب منفى داد و) گفت : (من از زندان بيرون نمى آيم ) به سوى صاحبت بازگرد و از او بپرس آن زنانى كه (در قصر عزيزمصر وزير تو) دستهاى خودرا بريدند به چه دليل بود)) ؟ (فلما جاه الرسول قال ارجع الى ربك فسئله ما بال النسوة اللا تى قطعن ايديهن ).
                              او نـمـى خواست ننگ عفو شاه را بپذيرد و پس از آزادى به صورت يك مجرم يا لااقل يك متهم كه مـشمول عفو شاه شده است زندگى كند او مى خواست نخست بى گناهى و پاكدامنيش كاملا به ثبوت رسد, و سربلند آزاد گردد.
                              سـپـس اضـافـه نمود اگر توده مردم مصر و حتى دستگاه سلطنت ندانند نقشه زندانى شدن من چگونه و به وسيله چه كسانى طرح شد ((اما پروردگار من از نيرنگ و نقشه آن زنان آگاه است )) (ان ربى بكيدهن عليم ).
                              (آيـه ) فـرستاده مخصوص به نزد شاه برگشت و پيشنهاد يوسف را بيان داشت ,اين پيشنهاد كه با مناعت طبع و علو همت همراه بود او را بيشتر تحت تاثير عظمت و بزرگى يوسف قرار داد لذا فورا بـه سـراغ زنـانى كه در اين ماجرا شركت داشتندفرستاد و آنها را احضار كرد, رو به سوى آنها كرد و((گفت : بگوييد ببينم در آن هنگام كه شما تقاضاى كامجويى از يوسف كرديد جريان كار شما چه بود)) ؟! (قال ماخطبكن اذ راودتن يوسف عن نفسه ).
                              در ايـنجا وجدانهاى خفته آنها يك مرتبه در برابر اين سؤال بيدار شد و همگى متفقا به پاكى يوسف گـواهـى دادنـد و ((گـفتند: منزه است خداوند ما هيچ عيب وگناهى در يوسف سراغ نداريم )) (قلن حاش للّه ما علمنا عليه من سؤ).
                              همسر عزيز مصر كه در اينجا حاضر بود احساس كرد موقع آن فرارسيده است كه سالها شرمندگى وجـدان را بـا شهادت قاطعش به پاكى يوسف و گنهكارى خويش جبران كند, بخصوص اين كه او بـزرگـوارى بـى نـظـير يوسف را از پيامى كه براى شاه فرستاده بود درك كرد چرا كه در پيامش كمترين سخنى از وى به ميان نياورده و تنها از زنان مصر بطور سربسته سخن گفته است .
                              يـك مرتبه , گويى انفجارى در درونش رخ داد قرآن مى گويد: ((همسر عزيزمصر فرياد زد: الان حـق آشـكـار شد, من پيشنهاد كامجويى به او كردم او راستگواست )) و من اگر سخنى در باره او گـفته ام دروغ بوده است دروغ ! (قالت امرات العزيز الا ن حصحص الحق انا راودته عن نفسه وانه لمن الصادقين ).
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #210

                                (آيه ) همسر عزيز در ادامه سخنان خود چنين گفت : ((من اين اعتراف صريح را به خاطر آن كردم كه (يوسف ) بداند در غيابش نسبت به او خيانت نكردم ))(ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب ).
                                چـرا كـه مـن بعد از گذشتن اين مدت و تجربياتى كه داشته ام فهميده ام ((خداوند نيرنگ و كيد خائنان را هدايت نمى كند)) (وان اللّه لا يهدى كيدالخائنين ).

                                آغاز جز سيزدهم قرآن مجيد.
                                (آيه ) باز ادامه داد: ((من هرگز نفس سركش خويش را تبرئه نمى كنم چراكه (مى دانم ) اين نفس اماره ما را به بديها فرمان مى دهد)) (وما ابرئ نفسى ان النفس لا مارة بالسؤ).
                                ((مگر آنچه پروردگارم رحم كند)) و با حفظ و كمك او مصون بمانيم (الا مارحم ربى ).
                                و در هـر حـال در برابر اين گناه از او اميد عفو و بخشش دارم ((چرا كه پروردگارم غفور و رحيم است )) (ان ربى غفور رحيم ).
                                شكست همسر عزيزمصر كه نامش ((زليخا)) يا ((راعيل )) بود در مسير گناه باعث تنبه او گرديد, و از كردار ناهنجار خود پشيمان گشت و روى به درگاه خداآورد.
                                و خـوشـبـخت كسانى كه از شكستها, پيروزى مى سازند و از ناكاميها كاميابى , واز اشتباهات خود راههاى صحيح زندگى را مى يابند و در ميان تيره بختيها نيكبختى خود را پيدا مى كنند.
                                (آيه ) ى .
                                وسف خزانه دار كشور مصر مى شود!.
                                در شرح زندگى پرماجراى يوسف , اين پيامبر بزرگ الهى به اينجا رسيديم كه سرانجام پاكدامنى او بـر هـمـه ثـابـت شـد و حـتى دشمنانش به پاكيش شهادت دادند,و ثابت شد كه تنها گناه او كه به خاطر آن , وى را به زندان افكندند چيزى جزپاكدامنى و تقوا و پرهيزكارى نبوده است .
                                در ضـمـن مـعـلوم شد اين زندانى بى گناه كانونى است از علم و آگاهى وهوشيارى , و استعداد مديريت در يك سطح بسيار عالى .
                                در دنـبـال ايـن مـاجـرا, قـرآن مى گويد: ((و ملك دستور داد او را نزد من آوريد, تااو را مشاور و نـمـايـنـده مـخصوص خود سازم )) و از علم و دانش و مديريت او براى حل مشكلاتم كمك گيرم (وقال الملك ائتونى به استخلصه لنفسى ).
                                نماينده ويژه ((ملك )) وارد زندان شد و به ديدار يوسف شتافت و اظهارداشت كه او علاقه شديدى به تو پيدا كرده است برخيز تا نزد او برويم .
                                يـوسف به نزد ملك آمد و با او به گفتگو نشست ;Š ((هنگامى كه ملك با وى گفتگو كرد (و سخنان پـرمـغـز و پـرمايه يوسف را كه از علم و هوش و درايت فوق العاده اى حكايت مى كرد شنيد, بيش از پيش شيفته و دلباخته او شد و) گفت :تو امروز نزد ما داراى منزلت عالى و اختيارات وسيع هستى و مورد اعتماد و وثوق ما خواهى بود)) (فلما كلمه قال انك اليوم لدينا مكين امين ).
                                (آيـه ) تـو بـايـد امروز در اين كشور, مصدر كارهاى مهم باشى و بر اصلاح امورهمت كنى , يوسف پـيشنهاد كرد, خزانه دار كشور مصر باشد و ((گفت : مرا در راس خزانه دارى اين سرزمين قرار ده چـرا كـه مـن هـم حـافظ و نگهدار خوبى هستم و هم به اسرار اين كار واقفم )) (قال اجعلنى على خزائن الا رض انى حفيظ عليم ).
                                يوسف مى دانست يك ريشه مهم نابسامانيهاى آن جامعه مملو از ظلم و ستم در مسائل اقتصاديش نـهفته است , اكنون كه آنها به حكم اجبار به سراغ او آمده اند,چه بهتر كه نبض اقتصاد كشور مصر, مـخصوصا مسائل كشاورزى را در دست گيرد وبه يارى مستضعفان بشتابد, از تبعيضها تا آنجا كه قـدرت دارد بـكـاهد, حق مظلومان را از ظالمان بگيرد, و به وضع بى سر و سامان آن كشور پهناور سامان بخشد.
                                ضـمـنـا تـعـبير ((انى حفيظ عليم )) دليل بر اهميت ((مديريت )) در كنار ((امانت ))است ;Š و نشان مـى دهـد كـه پـاكى و امانت به تنهايى براى پذيرش يك پست حساس اجتماعى كافى نيست بلكه علاوه بر آن آگاهى و تخصص و مديريت نيز لازم است .
                                (آيـه ) بـه هـرحـال حـال , خداوند در اينجا مى گويد: ((و اين چنين ما يوسف را بر سرزمين مصر, مـسلط ساختيم كه هرگونه مى خواست در آن تصرف مى كرد))(وكذلك مكنا ليوسف فى الا رض يتبوا منها حيث يشا).
                                آرى ((مـا رحـمـت خـويـش و نـعـمتهاى مادى و معنوى را به هركس بخواهيم وشايسته بدانيم مى بخشيم )) (نصيب برحمتنا من نشا).
                                ((و ما هرگز پاداش نيكوكاران را ضايع نخواهيم كرد)) (ولا نضيع اجرالمحسنين ).
                                و اگر هم به طول انجامد سرانجام آنچه را شايسته آن بوده اند به آنها خواهيم داد كه در پيشگاه ما هيچ كار نيكى به دست فراموشى سپرده نمى شود.
                                (آيـه ) ولـى مهم اين است كه تنها به پاداش دنيا قناعت نخواهيم كرد ((وپاداشى كه در آخرت به آنها خواهد رسيد بهتر و شايسته تر است براى كسانى كه ايمان آوردند و تقوا پيشه كردند)) (ولا جر الا خرة خير للذين آمنوا وكانوا يتقون ).
                                (آيه ).
                                پيشنهاد تازه يوسف به برادران :.
                                سرانجام همان گونه كه پيش بينى مى شد, هفت سال پى درپى وضع كشاورزى مصر بر اثر بارانهاى پـربركت و فراوانى آب نيل كاملا رضايت بخش بود, ويوسف دستور داد مردم مقدار مورد نياز خود را از محصول بردارند و بقيه را به حكومت بفروشند و به اين ترتيب , انبارها و مخازن از آذوقه پر شد .
                                ايـن هـفت سال پربركت و وفور نعمت گذشت , و قحطى و خشكسالى چهره عبوس خود را نشان داد, و آنـچـنـان آسمان بر زمين بخيل شد كه زرع و نخيل لب ترنكردند, و مردم از نظر آذوقه در مـضـيـقـه افـتـادنـد و يـوسف نيز تحت برنامه و نظم خاصى كه توام با آينده نگرى بود غله به آنها مى فروخت و نيازشان را به صورت عادلانه اى تامين مى كرد.
                                ايـن خـشـكـسـالـى مـنحصر به سرزمين مصر نبود, به كشورهاى اطراف نيزسرايت كرد, و مردم ((فـلـسـطـيـن )) و سـرزمـيـن ((كنعان )) را كه در شمال شرقى مصر قرارداشتند فرا گرفت , و ((خـانـدان يـعـقوب )) كه در اين سرزمين زندگى مى كردند نيز به مشكل كمبود آذوقه گرفتار شـدنـد, و بـه همين دليل يعقوب تصميم گرفت , فرزندان خود را به استثناى ((بنيامين )) كه به جاى يوسف نزد پدر ماند راهى مصر كند.
                                آنها با كاروانى كه به مصر مى رفت به سوى اين سرزمين حركت كردند و به گفته بعضى پس از 18 روز راهپيمايى وارد مصر شدند.
                                طـبـق تـواريـخ , افـراد خارجى به هنگام ورود به مصر بايد خود را معرفى مى كردند تا مامورين به اطـلاع يـوسـف برسانند, هنگامى كه مامورين گزارش كاروان فلسطين را دادند, يوسف در ميان درخـواسـت كـنـندگان غلات نام برادران خود راديد, و آنها را شناخت و دستور داد, بدون آن كه كـسـى بفهمد آنان برادر وى هستنداحضار شوند و آن چنانكه قرآن مى گويد: ((و برادران يوسف آمـدنـد و بـر او واردشـدنـد او آنـهـا را شـنـاخـت , ولى آنها وى را نشناختند)) (وجا اخوة يوسف فدخلواعليه فعرفهم وهم له منكرون ).
                                آنـهـا حـق داشـتـنـد يوسف را نشناسند, زيرا از يك سو سى تا چهل سال از روزى كه اورا در چاه انـداخته بودند تا روزى كه به مصر آمدند گذشته بود, و از سويى ديگر, آنهاهرگز چنين احتمالى را نـمى دادند كه برادرشان عزيزمصر شده باشد اصلا احتمال حيات يوسف پس از آن ماجرا در نظر آنها بسيار بعيد بود.
                                به هر حال آنها غله مورد نياز خود را خريدارى كردند.
                                (آيه ) يوسف برادران را مورد لطف و محبت فراوان قرار داد, و در گفتگورا با آنها باز كرد, برادران گـفـتـنـد: ما, ده برادر از فرزندان يعقوب هستيم , و او نيزفرزندزاده ابراهيم خليل پيامبر بزرگ خـداسـت , اگر پدر ما را مى شناختى احترام بيشترى مى كردى , ما پدر پيرى داريم كه از پيامبران الهى است , ولى اندوه عميقى سراسر وجود او را در بر گرفته !.
                                يوسف فورا پرسيد: اين همه اندوه چرا؟.
                                گفتند: او پسرى داشت , كه بسيار مورد علاقه اش بود و از نظر سن از ماكوچكتر بود, روزى همراه مـا براى شكار و تفريح به صحرا آمد, و ما از او غافل مانديم و گرگ او را دريد ! و از آن روز تاكنون , پدر براى او گريان و غمگين است .
                                بعضى از مفسران چنين نقل كرده اند كه عادت يوسف اين بود كه به هركس يك بار شتر غله بيشتر نـمى فروخت , و چون برادران يوسف , ده نفر بودند, ده بارغله به آنها داد, آنها گفتند: ما پدر پيرى داريم كه به خاطر شدت اندوه نمى تواندمسافرت كند و برادر كوچكى كه براى خدمت و انس , نزد او مانده است , سهميه اى هم براى آن دو به ما مرحمت كن .
                                يـوسـف دسـتـور داد دو بار ديگر بر آن افزودند, سپس رو كرد به آنها و گفت : درسفر آينده برادر كوچك را به عنوان نشانه همراه خود بياوريد.
                                در ايـنـجـا قرآن مى گويد: ((و هنگامى كه (يوسف ) بارهاى آنها را آماده ساخت به آنها گفت : آن برادرى را كه از پدر داريد نزد من بياوريد)) (ولما جهزهم بجهازهم قال ائتونى باخ لكم من ابيكم ).
                                سـپـس اضافه كرد: ((آيا نمى بينيد, حق پيمانه را ادا مى كنم , و من بهترين ميزبانها هستم )) ؟ (الا ترون انى اوفى الكيل وانا خير المنزلين ).
                                (آيـه ) و بـه دنبال اين تشويق و اظهار محبت , آنها را با اين سخن تهديد كردكه ((اگر آن برادر را نـزد مـن نياوريد, نه كيل و غله اى نزد من خواهيد داشت , و نه اصلابه من نزديك شويد)) (فان لم تاتونى به فلا كيل لكم عندى ولا تقربون ).
                                يوسف مى خواست به هر ترتيبى شده ((بنيامين )) را نزد خود آورد, گاهى ازطريق اظهار محبت و گـاهى از طريق تهديد وارد مى شد, ضمنا از اين تعبيرات روشن مى شود كه خريد و فروش غلات در مـصر از طريق وزن نبود بلكه به وسيله پيمانه بود و نيز روشن مى شود كه يوسف به تمام معنى ميهمان نواز بود.
                                (آيـه ) برادران در پاسخ او ((گفتند: ما با پدرش گفتگو مى كنيم (و سعى خواهيم كرد موافقت او را جلب كنيم ) و ما اين كار را خواهيم كرد)) (قالوا سنراودعنه اباه وانا لفاعلون ).
                                آنـها يقين داشتند, مى توانند از اين نظر در پدر نفوذ كنند و موافقتش را جلب نمايند و بايد چنين بـاشـد, جـايـى كه آنها توانستند يوسف را با اصرار و الحاح ازدست پدر در آورند چگونه نمى توانند بنيامين را از جدا سازند؟.
                                (آيه ) در اينجا يوسف براى اين كه عواطف آنها را به سوى خود بيشترجلب كند و اطمينان كافى به آنـها بدهد, ((به كارگزارانش گفت : وجوهى را كه آنها(برادران ) در برابر غله پرداخته اند (دور از چـشـم آنـهـا) در بـارهـايـشـان بـگذاريد, تا به هنگامى كه به خانواده خود بازگشتند (و بارها را گـشودند) آن را بشناسند تا شايد بارديگر به مصر بازگردند)) (وقال لفتيانه اجعلوا بضاعتهم فى رحالهم لعلهم يعرفونهااذا انقلبوا الى اهلهم لعلهم يرجعون ).
                                چرا يوسف خود را به برادران معرفى نكرد؟.
                                نخستين سؤالى كه در ارتباط با آيات فوق پيش مى آيد اين است كه چگونه يوسف خود را به برادران مـعـرفـى نـكـرد, تا زودتر او را بشناسد و به سوى پدربازگردند, و او را از غم و اندوه جانكاه فراق يوسف درآورند؟.
                                بـسـيـارى از مـفـسران به پاسخ اين سؤال پرداخته اند و جوابهايى ذكر كرده اند كه به نظرمى رسد بـهـتـرين آنها اين است كه يوسف چنين اجازه اى را از طرف پروردگارنداشت , زيرا ماجراى فراق يوسف گذشته از جهات ديگر صحنه آزمايش و ميدان امتحانى بود براى يعقوب و مى بايست دوران اين آزمايش به فرمان پروردگار به آخربرسد, و قبل از آن يوسف مجاز نبود خبر دهد.
                                بـه عـلاوه اگـر يـوسـف بـلافاصله خود را به برادران معرفى مى كرد, ممكن بودعكس العملهاى نـامـطـلـوبـى داشـتـه باشد از جمله اين كه آنها چنان گرفتار وحشت شوند كه ديگر به سوى او بازنگردند, به خاطر اين كه احتمال مى دادند يوسف انتقام گذشته را از آنها بگيرد.
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...