Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #121
    تفسير:.
    خدانشناسان !.
    از شـان نـزول فـوق و لحن آيه در مى يابيم اين آيه در باره يهود است نه مشركان , از طرفى بعضى مـعتقدند كه اين آيه استثنائا در مدينه نازل شده است و به دستور پيامبر(ص ) به تناسب خاصى در وسط اين سوره مكى قرار گرفته و اين موضوع در قرآن نمونه هاى فراوانى دارد.
    اكنون مى پردازيم به تفسير آيه , نخست مى گويد: ((آنها خدا را آن چنانكه شايسته است نشناختند زيرا گفتند: خدا هيچ كتابى بر هيچ انسانى نازل نكرده است )) ! (وما قدروا اللّه حق قدره اذ قالوا ما انزل اللّه على بشر من شى ).
    خـداونـد به پيامبرش دستور مى دهد كه در جواب آنها ((بگو: چه كسى كتابى را كه موسى آورد و نـور و هدايت براى مردم بود نازل گردانيد)) ؟ (قل من انزل الكتاب الذى جا به موسى نورا وهدى للناس ).
    ((همان كتابى كه آن را به صفحات پراكنده اى تبديل كرده ايد, بعضى را كه به سود شماست آشكار مـى كـنـيـد و بـسيارى را كه به زيان خود مى دانيد پنهان مى داريد))(تجعلونه قراطيس تبدونها وتخفون كثيرا) ((و در اين كتاب آسمانى مطالبى به شماتعليم داده شده كه نه شما و نه پدرانتان از آن بـا خبر نبوديد و بدون تعليم الهى نمى توانستيد با خبر شويد)) (وعلمتم مالم تعلموا انتم ولا آباؤكم ).
    در پـايان آيه به پيامبر(ص ) دستور مى دهد كه ((تنها خدا را ياد كن و آنها را دراباطيل و لجاجت و بازيگرى خود رها ساز)) زيرا آنها جمعيتى هستند كه كتاب الهى وآيات او را به بازى گرفته اند (قل اللّه ثم ذرهم فى خوضهم يلعبون ).
    (آيـه 92)ـ در تـعـقيب بحثى كه در باره كتاب آسمانى يهود در آيه گذشته عنوان شد در اينجا به قرآن كه يك كتاب ديگر آسمانى است اشاره مى شود, و درحقيقت ذكر تورات مقدمه اى است براى ذكر قرآن تا تعجب و وحشتى از نزول يك كتاب آسمانى , بر يك بشر, نكنند.
    نـخست مى گويد: ((اين كتابى است كه ما آن را نازل كرديم )) (وهذا كتاب انزلناه ) ((كتابى است بسيار پربركت , زيرا سرچشمه انواع خيرات و نيكيها و پيروزيهااست )) (مبارك ) ((به علاوه كتبى را كه پيش از آن نازل شده اند همگى تصديق مى كند)) (مصدق الذى بين يديه ).
    مـنـظور از اين كه قرآن كتب مقدسه پيشين را تصديق مى كند آن است كه تمام نشانه هايى كه در آنها آمده است بر آن تطبيق مى نمايد.
    بـنـابـرايـن , هم از نظر محتوا و هم از نظر اسناد و مدارك تاريخى نشانه هاى حقانيت در آن آشكار است .
    سپس هدف نزول قرآن را چنين توضيح مى دهد كه ((آن را فرستاديم تاام القرى (مكه ) و تمام آنها كـه در گـرد آن هـستند, انذار كنى )) و به مسؤوليتها ووظايفشان آگاه سازى (ولتنذر ام القرى ومن حولها).
    اگر به مكه ((ام القرى )) مى گويند به خاطر اين است كه اصل و آغاز پيدايش تمام خشكيهاى روى زمين است در روايات متعددى مى خوانيم , خشكيهاى زمين از زير خانه كعبه گسترده شدند و از آن بـه نـام ((دحـو الا رض )) (گسترش زمين ) ياد شده است بنابراين ((ومن حولها)) (كسانى كه پيرامون آن هستند) تمام مردم روى زمين راشامل مى شود.
    و در پـايـان آيـه مى گويد: ((كسانى كه به روز رستاخيز و حساب پاداش اعمال ايمان دارند به اين كتاب ايمان خواهند آورد و مراقب نمازهاى خود خواهند بود))(والذين يؤمنون بالا خرة يؤمنون به وهم على صلاتهم يحافظون ).
    اهميت نمازـ.
    در آيه فوق از ميان تمام دستورات دينى , تنها اشاره به نماز شده است وهمانطور كه مى دانيم نماز مـظهر پيوند با خدا و ارتباط با اوست و به همين دليل ازهمه عبادات برتر و بالاتر است ;Š و به عقيده بعضى هنگام نزول اين آيات تنها فريضه اسلامى همين نماز بود.
    آيـه 93ـ شـان نـزول : ايـن آيه در مورد شخصى به نام ((عبداللّه بن سعد)) كه ازكاتبان وحى بود و سپس خيانت كرد و پيغمبر(ص ) او را طرد نمود و پس از آن ادعاكرد كه من مى توانم همانند آيات قرآن بياورم نازل گرديده .
    جـمـعى از مفسران نيز گفته اند كه آيه يا قسمتى از آن در باره ((مسيلمه كذاب ))كه از مدعيان دروغين نبوت بود نازل گرديده است .
    ودر هـرحـال آيـه هـمانند ساير آيات قرآن كه در شرايط خاصى نازل شده مضمون ومحتواى آن كلى وعمومى است وهمه مدعيان نبوت ومانند آنهارا شامل مى شود.
    تـفـسـيـر: بـه دنـبـال آيات گذشته كه اشاره به گفتار يهود در باره نفى نزول كتاب آسمانى بر هيچ كس نموده بود, در اين آيه سخن از گناهكاران ديگرى است كه درنقطه مقابل آنها قرار دارند و ادعـاى نـزول وحـى آسمانى بر خود مى كنند, در حالى كه دروغ مى گويند و در حقيقت به سه دسته از اين گونه افراد در آيه مورد بحث اشاره شده است نخست مى گويد: ((چه كسى ستمكارتر اسـت از كـسـانـى كـه بـر خـدا دروغ مى بندند و آيه اى را تحريف و سخنى از سخنان خدا را تغيير مى دهند)) (ومن اظلم ممن افترى على اللّه كذبا).
    دسـتـه دوم ((آنها كه ادعاى نبوت و وحى مى كنند, در حالى كه نه پيامبرند و نه وحى بر آنها نازل شده است )) (او قال اوحى الى ولم يوح اليه شى ).
    دسـتـه سـوم آنـها كه به عنوان انكار نبوت پيامبر اسلام (ص ) يا از روى استهزا((مى گويند ما هم مـى توانيم همانند اين آيات نازل كنيم )) در حالى كه دروغ مى گويند وكمترين قدرتى بر اين كار ندارند (ومن قال سانزل مثل ما انزل اللّه ).
    آرى ! هـمـه ايـنـها ستمگرند و كسى ستمكارتر از آنها نيست ;Š هم خود گمراهندو هم ديگران را به گـمـراهـى مـى كـشـانند, چه ظلمى از اين بالاتر كه افرادى كه صلاحيت رهبرى ندارند, ادعاى رهبرى كنند آن هم رهبرى الهى و آسمانى .
    سـپس مجازات دردناك اين گونه افراد را چنين بيان مى كند: ((اگر تو اى پيامبر !اين ستمكاران را بـه هـنـگـامى كه در شدايد مرگ و جان دادن فرو رفته اند مشاهده كنى , در حالى كه فرشتگان قبض ارواح دست گشوده اند به آنها مى گويند: جان خودرا خارج سازيد, خواهى ديد كه وضع آنها بـسيار دردناك و اسفبار است )) (ولو ترى اذ الظالمون فى غمرات الموت والملائكة باسطوا ايديهم اخرجوا انفسكم ).
    در اين حال فرشتگان عذاب به آنها مى گويند: ((امروز گرفتار مجازات خواركننده اى خواهيد شد بـه خاطر دو كار: نخست اين كه بر خدا دروغ بستيد وديگر اين كه در برابر آيات او سر تسليم فرود نـيـاورديـد)) (الـيـوم تـجـزون عـذاب الهون بماكنتم تقولون على اللّه غير الحق وكنتم عن آياته تستكبرون ).
    آيـه 94ـ شـان نزول : يكى از مشركان به نام ((نضربن حارث )) گفت : ((لات )) و ((عزى ))(دو بت بـزرگ و مـعروف عرب ) در قيامت از من شفاعت خواهند كرد, آيه نازل شدو به او و امثال او پاسخ گفت .
    تفسير:.
    گمشده هاـ.
    در آيـه گـذشـتـه به قسمتى از حالات ظالمان در آستانه مرگ اشاره شد در اين آيه گفتارى كه خداوند به هنگام مرگ يا به هنگام ورود در صحنه قيامت به آنهامى گويد, منعكس شده است .
    در آغاز مى فرمايد: ((امروز همه به صورت تنها, همان گونه كه روز اول شما راآفريديم , به سوى ما بازگشت نموديد)) (ولقد جئتمونا فرادى كما خلقناكم اول مرة ).
    ((و اموالى كه به شما بخشيده بوديم و تكيه گاه شما در زندگى بود, همه راپشت سر گذارديد)) و با دست خالى آمديد (وتركتم ما خولناكم ورا ظهوركم ).
    هـمـچـنـين ((بتهايى كه آنها را شفيع خود مى پنداشتيد, و شريك در تعيين سرنوشت خود تصور مى كرديد هيچ كدام را با شما نمى بينيم )) (وما نرى معكم شفعاكم الذين زعمتم انهم فيكم شركؤا) در حـقـيـقـت ((جـمـع شما به پراكندگى گراييد و تمام پيوندها از شما بريده شد)) (لقد تقطع بينكم ).
    ((تـمـام پـندارها و تكيه گاههايى كه فكر مى كرديد نابود گشتند و گم شدند))(وضل عنكم ما كنتم تزعمون ).
    مشركان و بت پرستان عرب روى سه چيز تكيه داشتند: ((قبيله و عشيره )) كه به آن وابسته بودند, و ((امـوال و ثـروتـهـايى )) كه براى خود گرد آورده بودند, و ((بتهايى ))كه آنها را شريك خدا در تعيين سرنوشت انسان و شفيع در پيشگاه او مى پنداشتند,در هر يك از سه جمله آيه , به يكى از اين سـه مـوضوع اشاره شده كه چگونه به هنگام مرگ , همه آنها با انسان وداع مى گويند, و او را تك و تنها به خود وا مى گذارند.
    در آن روز بطوركلى تمام پيوندها وعلائق مادى و همه تكيه گاهها و معبودهاى خيالى و ساختگى از او جـدا مى شود, او مى ماند و اعمالش , و به تعبير قرآن گم مى شوند, يعنى آنچنان حقير و پست و ناشناس خواهند بود كه به چشم نمى آيند!.
    (آيه 95).
    شكافنده صبح !.
    بـار ديـگـر روى سـخن را به مشركان كرده و دلايل توحيد را در ضمن عبارات جالب و نمونه هاى زنده اى از اسرار مشركان و نظام آفرينش و شگفتيهاى خلقت ,شرح مى دهد.
    در ايـن آيه , به سه قسمت از اين شگفتيهاكه در زمين است اشاره شده ,نخست مى گويد: ((خداوند شكافنده دانه و هسته است )) (ان اللّه فائق الحب والنوى ).
    جالب اين كه دانه و هسته گياهان غالبا بسيار محكمند, يك نگاه به هسته خرما و ميوه هايى مانند هـلـو و شفتالو و دانه هاى محكم بعضى از حبوبات نشان مى دهد كه چگونه آن نطفه حياتى كه در حـقـيقت نهال و درخت كوچكى است دردژى فوق العاده محكم محاصره شده است , ولى دستگاه آفـرينش آنچنان خاصيت تسليم و نرمش به اين دژ نفوذناپذير, و آنچنان قدرت و نيرو به آن جوانه بـسـيـار لـطـيف و ظريفى كه در درون هسته و دانه پرورش مى يابد, مى دهد كه بتواند ديواره آن رابشكافد و از ميان آن قد بر افرازد.
    بـه راسـتـى اين حادثه در جهان گياهان حادثه شگرفى است كه قرآن به عنوان يك نشانه توحيد انگشت روى آن گذاشته است .
    سپس مى گويد: ((موجود زنده را از مرده بيرون مى فرستد, و موجودات مرده را از زنده )) (يخرج الحى من الميت ومخرج الميت من الحى ).
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #122
      و ايـن يـك نظام دائمى و عمومى در جهان آفرينش است مساله حيات و زندگى موجودات زنده از پيچيده ترين مسائلى است كه هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است پرده از روى اسرار آن بردارد و به مخفيگاه آن گام بگذارد كه چگونه عناصرطبيعى و مواد آلى با يك جهش عظيم , تبديل به يك موجود زنده مى شوند.
      لذا مى بينيم قرآن براى اثبات وجود خدا بارها روى اين مساله تكيه كرده است , و پيامبران بزرگى هـمچون ابراهيم و موسى در برابر گردنكشانى همچون نمرود و فرعون , به وسيله پديده حيات و حكايت آن از وجود مبد قادر و حكيم جهان استدلال مى كردند.
      و در پـايـان آيـه به عنوان تاكيد و تحكيم مطلب مى فرمايد: ((اين است خداى شما واين است آثار قدرت و علم بى پايان او, با اين حال چگونه از حق منحرف , و به راه باطل كشانده مى شويد)) (ذلكم اللّه فانى تؤفكون ).
      (آيـه 96)ـ در ايـن آيه به سه نعمت از نعمتهاى جوى و آسمانى اشاره شده است نخست مى گويد: ((خداوند شكافنده صبح است )) (فالق الا صباح ).
      قرآن در اينجا روى مساله طلوع صبح تكيه مى كند كه يكى از نعمتهاى بزرگ پروردگار است زيرا مى دانيم اين پديده آسمانى نتيجه وجود جو زمين (يعنى قشرضخيم هوا كه دور تا دور اين كره را پـوشانيده ) مى باشد, اگر اطراف كره زمين همانندكره ماه جوى وجود نداشت نه بين الطلوعين و فلق وجود داشت و نه سپيدى آغازشب و شفق , اما وجود جو زمين و فاصله اى كه در ميان تاريكى شـب , و روشـنـايى روز به هنگام طلوع و غروب آفتاب قرار دارد, انسان را تدريجا براى پذيرا شدن هريك از اين دو پديده متضاد آماده مى سازد, و انتقال از نور به ظلمت و از ظلمت به نور, به صورت تدريجى و ملايم و كاملا مطبوع و قابل تحمل انجام مى گردد.
      ولى براى اين كه تصور نشود شكافتن صبح دليل اين است كه تاريكى وظلمت شب , چيز نامطلوب و يـا مـجـازات و سـلـب نعمت است بلافاصله مى فرمايد:خداوند ((شب را مايه آرامش قرار داد)) (وجعل الليل سكنا).
      ايـن مـوضـوع مـسلم است كه انسان در برابر نور و روشنايى تمايل به تلاش وكوشش دارد, جريان خـون مـتوجه سطح بدن مى شود, و تمام سلولها آماده فعاليت مى گردند, و به همين دليل خواب در برابر نور چندان آرام بخش نيست .
      ولـى هـر قـدر مـحـيط تاريك بوده باشد خواب عميقتر و آرام بخش تر است , زيرادر تاريكى , خون مـتوجه درون بدن مى گردد و بطوركلى سلولها در يك آرامى واستراحت فرو مى روند, به همين دلـيـل در جـهـان طـبيعت نه تنها حيوانات , بلكه گياهان نيز به هنگام تاريكى شب به خواب فرو مـى روند و با نخستين اشعه صبحگاهان جنب و جوش و فعاليت را شروع مى كنند, به عكس دنياى مـاشـيـنـى كـه شـب را تـا بعد از نيمه بيدار مى مانند, و روز را تا مدت زيادى بعد از طلوع آفتاب درخواب فرو مى روند, و نشاط و سلامت خود را از دست مى دهند.
      سـپـس اشـاره بـه سـومين نعمت ونشانه عظمت خودكرده ,مى گويد: ((وخورشيدو ماه را وسيله حساب در زندگى شما قرار داد)) (والشمس والقمر حسبانا).
      اين موضوع بسيار جالب توجه است كه ميليونها سال كره زمين به دورخورشيد, و ماه به دور زمين گـردش مـى كـنـد, و ايـن گـردش بـه قـدرى حساب شده است كه حتى لحظه اى پس و پيش نـمى شود, و اين ممكن نيست مگر در سايه يك علم و قدرت بى انتها كه هم طرح آن را بريزد و هم آن را دقيقا اجرا كند.
      و لذا در پايان آيه مى گويد: ((اين اندازه گيرى خداوندى است كه هم توانااست و هم دانا)) (ذلك تقدير العزيز العليم ).
      (آيه 97)ـ در تعقيب آيه قبل كه اشاره به نظام گردش آفتاب و ماه شده بود,در اينجا به يكى ديگر از نعمتهاى پروردگار اشاره كرده و مى گويد: ((او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد تا در پرتو آنها راه خود را در تاريكى صحرا و دريا, درشبهاى ظلمانى , بيابيد)) (وهو الذى جعل لكم النجوم لتهتدوا بها فى ظلمات البروالبحر).
      و در پـايـان آيـه مـى فرمايد: ((نشانه ها و دلايل خود را براى افرادى كه اهل فكرو فهم و انديشه اند روشن ساختيم )) (قد فصلنا الا يات لقوم يعلمون ).
      انـسـان هـزاران سـال اسـت كـه با ستارگان آسمان و نظام آنها آشنا است , لذا براى جهت يابى در سفرهاى دريايى و خشكى بهترين وسيله او, همين ستارگان بودند.
      مـخصوصا در اقيانوسهاى وسيع كه هيچ نشانه اى براى پيدا كردن راه مقصددر دست نيست و در آن زمـان دسـتـگـاه قـطـب نما نيز اختراع نشده بود وسيله مطمئنى جز ستارگان آسمان وجود نـداشـت , هـمـانـهـا بودند كه ميليونها بشر را از گمراهى وغرقاب نجات مى دادند و به سر منزل مقصود مى رسانيدند.
      (آيـه 9ـ در ايـن آيـه نيز دلايل توحيد و خداشناسى تعقيب شده است ,زيرا قرآن براى اين هدف گـاهى انسان را در آفاق و جهانهاى دور دست سير مى دهد,و گاهى او را به سير در درون وجود خـويـش دعـوت مى نمايد, نخست مى گويد: ((اوكسى است كه شما را از يك انسان آفريد)) (وهو الذى انشاكم من نفس واحدة ).
      يـعـنـى , شـمـا بـا ايـن هـمه چهره هاى گوناگون , ذوقها و افكار متفاوت , و تنوع وسيع درتمام جـنـبـه هـاى وجـودى , هـمه از يك فرد آفريده شده ايد, و اين نهايت عظمت خالق و آفريدگار را مى رساند كه چگونه از يك مبد اين همه چهره هاى متفاوت آفريده است ؟.
      سپس مى فرمايد: ((جمعى از افراد بشر مستقر هستند و جمعى مستودع ))(فمستقر ومستودع ).
      ((مستقر)) به معنى ناپايدار مى آيد, و ((مستودع )) به معنى ناپايدار.
      احتمال دارد دو تعبير فوق , اشاره به اجزاى اوليه تشكيل دهنده نطفه انسان بوده باشد, زيرا چنانكه مـى دانيم نطفه انسان از دو جز يكى ((اوول )) (نطفه ماده ) وديگرى ((اسپرم )) (نطفه نر) تشكيل شـده اسـت , نـطفه ماده در رحم تقريبا ثابت ومستقر است , ولى نطفه هاى نر به صورت جانداران متحرك به سوى او با سرعت حركت مى كنند و نخستين فرد ((اسپرم )) كه به ((اوول )) مى رسد با او مى آميزد و بقيه راعقب مى راند و تخمه اولى انسان را تشكيل مى دهد.
      در پـايـان آيـه بار ديگر مى گويد: ((ما نشانه هاى خود را برشمرديم تا آنها كه داراى فهم و دركند بينديشند)) (قد فصلنا الا يات لقوم يفقهون ).
      (آيـه 99)ـ اين آيه , آخرين آيه اى است كه در اين سلسله بحثها ما را به شگفتيهاى جهان آفرينش , و شناسايى خداوند از طريق آن دعوت مى كند.
      در آغـاز به يكى از مهمترين و اساسى ترين نعمتهاى پروردگار كه مى توان آن راريشه و مادر ساير نـعـمـتـهـا دانست اشاره مى كند و آن پيدايش و رشد و نمو گياهان ودرختان در پرتو آن است , و مى گويد: ((او كسى است كه از آسمان آبى (براى شما)فرستاد)) (وهو الذى انزل من السم ما).
      اين كه مى گويد از طرف آسمان به خاطر آن است كه تمام منابع آب روى زمين ;Š اعم از چشمه ها و نـهـرهـا و قـنـاتها و چاههاى عميق به آب باران منتهى مى گرددلذا كمبود باران در همه آنها اثر مى گذارد و اگر خشكسالى ادامه يابد همگى خشك مى شوند.
      سـپـس بـه اثـر بارز نزول باران اشاره كرده , مى گويد: ((به واسطه آن روييدنيها رااز همه نوع از زمين خارج ساختيم )) (فاخرجنا به نبات كل شى ).
      جـالب اين كه خداوند از يك زمين و يك آب , غذاى مورد نياز همه جانداران را تامين كرده است و جـالبتر اين كه نه تنها گياهان صحرا و خشكيها از بركت آب باران پرورش مى يابند, بلكه گياهان بسيار كوچكى كه در لابلاى امواج آب درياهامى رويند و خوراك عمده ماهيان درياست از پرتو نور آفـتـاب و دانـه هـاى بـاران رشـدمـى كنند, سپس به شرح اين جمله پرداخته و موارد مهمى را از گياهان و درختان كه به وسيله آب باران پرورش مى يابند خاطرنشان مى سازد.
      نخست مى گويد: ((مابه وسيله آن ساقه هاى سبز گياهان ونباتات را از زمين خارج ساختيم )) و از دانـه كـوچـك و خشك ساقه اى با طراوت و سرسبز كه لطافت وزيبايى آن چشم را خيره مى كند آفريديم )) (فاخرجنا منه خضرا).
      ((و از آن سـاقـه سبز, دانه هاى روى هم چيده شده , (همانند خوشه گندم وذرت ) بيرون آورديم (نخرج منه حبا متراكبا).
      ((هـمـچـنـين به وسيله آن از درختان نخل خوشه سربسته اى بيرون فرستاديم كه پس از شكافته شـدن رشته هاى باريك و زيبايى كه دانه هاى خرما را بر دوش خودحمل مى كنند و از سنگينى به طـرف پايين متمايل مى شوند خارج مى گردد)) (ومن النخل من طلعها قنوان دانية ) ((همچنين باغهايى از انگور و زيتون و انار پرورش داديم )) (وجنات من اعناب والزيتون والرمان ).
      سـپس اشاره به يكى ديگر از شاهكارهاى آفرينش در اين درختان كرده مى فرمايد: ((هم با يكديگر شباهت دارند و هم ندارند)) (مشتبها وغير متشابه ).
      دو درخـت زيـتـون و انار از نظر شكل ظاهرى و ساختمان شاخه ها و برگهاشباهت زيادى به هم دارند, در حالى كه از نظرميوه و طعم و خاصيت آن بسيار با هم متفاوتند.
      يـكى داراى ماده چربى مؤثر و نيرومند, و ديگرى داراى ماده اسيدى و يا قندى است , كه با يكديگر كـاملا متفاوتند, به علاوه اين دو درخت گاهى درست در يك زمين پرورش مى يابند و از يك آب مشروب مى شوند;Š يعنى , هم با يكديگر تفاوت زياد دارند و هم شباهت .
      سـپـس از ميان تمام اعضاى پيكر درخت بحث را روى ميوه برده مى گويد(نگاهى به ساختمان ميوه آن به هنگامى كه به ثمر مى نشيند و همچنين نگاهى به چگونگى رسيدن ميوه ها كنيد كه در ايـنها نشانه هاى روشنى است از قدرت وحكمت خدا براى افرادى كه اهل ايمان هستند)) (انظروا الى ثمره اذا اثمر وينعه ان فى ذلكم لا يات لقوم يؤمنون ).
      بـا تـوجه به آنچه امروز در گياه شناسى از چگونگى پيدايش ميوه ها و رسيدن آنها مى خوانيم نكته ايـن اهـميت خاص كه قرآن براى ميوه قائل شده است روشن مى شود, زيرا پيدايش ميوه ها درست همانند تولد فرزند در جهان حيوانات است ,نطفه هاى نر با وسايل مخصوصى (وزش باد يا حشرات و مـانند آنها) از كيسه هاى مخصوص جدا مى شوند, و روى قسمت مادگى گياه قرار مى گيرند, پـس از انـجـام عـمـل لـقـاح و تـركيب شدن با يكديگر, نخستين تخم و بذر تشكيل مى گردد, و دراطرافش انواع مواد غذايى همانند گوشتى آن را دربر مى گيرند.
      ايـن مـواد غـذايـى از نـظر ساختمان بسيار متنوع و همچنين از نظر طعم وخواص غذايى و طبى فـوق الـعاده متفاوتند, گاهى يك ميوه (مانند انار و انگور)داراى صدها دانه است كه هر دانه اى از آنها خود جنين و بذر درختى محسوب مى شود و ساختمانى بسيار پيچيده و تو در تو دارد.
      اين از يك سو, از سوى ديگر مراحل مختلفى را كه يك ميوه از هنگامى كه نارس است تا موقعى كه كـامـلا رسـيـده مى شود, مى پيمايد, بسيار قابل ملاحظه است ;Š زيرا لابراتوارهاى درونى ميوه دائما مشغول كارند, و مرتبا تركيب شيميايى آن را تغيير مى دهند, تا هنگامى كه به آخرين مرحله برسد و وضع ساختمان شيميايى آن تثبيت گردد.
      هريك از اين مراحل خود نشانه اى از عظمت و قدرت آفريننده است .
      ولـى بـايـد تـوجـه داشت كه به تعبير قرآن تنها افراد با ايمان يعنى افراد حق بين وجستجوگران حقيقت , اين مسائل را مى بينند و گرنه با چشم عناد و لجاج و يا بابى اعتنايى و سهل انگارى ممكن نيست هيچ يك از اين حقايق را ببينيم .
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #123

        (آيه 100).
        خالق همه اشيا اوست !.
        در اين آيه و آيات بعد به گوشه اى از عقايد نادرست و خرافات مشركان وصاحبان مذاهب باطله و جواب منطقى آنها اشاره شده است .
        نخست مى گويد: ((آنها شريكهايى براى خداوند از جن قائل شدند)) (وجعلواللّه شركا الجن ).
        سپس به اين پندار خرافى پاسخ گفته و مى گويد: ((با اين كه خداوند آنها را(يعنى جن را) آفريده است )) (وخلقهم ).
        يـعـنى , چگونه ممكن است مخلوق كسى شريك او بوده باشد, زيرا شركت نشانه سنخيت و هم افق بودن است در حالى كه مخلوق هرگز در افق خالق نخواهدبود.
        خرافه ديگر اين كه ((آنها براى خدا پسران و دخترانى از روى نادانى قائل شدند)) (وخرقوا له بنين وبنات بغير علم ).
        و در حـقـيـقـت بـهترين دليل باطل بودن اين گونه عقايد خرافى همان است كه از جمله ((بغير علم )) استفاده مى شود, يعنى هيچ گونه دليل و نشانه اى براى اين موهومات در دست نداشتند.
        امـا اين كه چه طوائفى براى خدا پسرانى قائل بودند, قرآن نام دو طايفه را درآيات ديگر برده است يكى مسيحيان كه عقيده داشتند عيسى پسر خداست و ديگريهود كه عزيز را فرزند او مى دانستند ولـى از آيـه 30 سـوره تـوبـه , استفاده مى شود كه اعتقاد به وجود فرزند پسر براى خدا منحصر به مسيحيان و يهود نبوده , بلكه درميان مذاهب خرافى پيشين نيز وجود داشته است .
        اما در مورد اعتقاد به وجود دختران براى خدا, خود قرآن در سوره زخرف ,آيه 19 مى فرمايد: ((آنها (مشركان ) فرشتگان را كه بندگان خدا هستند, دختران اوقرار دادند)).
        ولى در پايان اين آيه قلم سرخ بر تمام اين مطالب خرافى و پندارهاى موهوم وبى اساس كشيده و با جمله رسا و بيداركننده اى همه اين اباطيل را نفى مى كند ومى گويد: ((منزه است خداوند و برتر و بالاتر است از اين اوصافى كه براى اومى گويند)) (سبحانه وتعالى عما يصفون ).

        (آيه 101)ـ در اين آيه به پاسخ اين عقايد خرافى پرداخته نخست مى گويد(خداوند كسى است كه آسمانها و زمين را ابداع و ايجاد كرد)) (بديع السموات والا رض ).
        ((بـديـع )) بـه معنى وجود آورنده چيزى بدون سابقه است يعنى , خداوندآسمان و زمين را بدون هيچ ماده و يا طرح و نقشه قبلى ايجاد كرده است .
        بـه علاوه ((چگونه ممكن است او فرزندى داشته باشد در حالى كه همسرى ندارد)) (انى يكون له ولد ولم تكن له صاحبة ).
        اصولا چه نيازى به همسر دارد, وانگهى چه كسى ممكن است همسر اوباشد با اين كه همه مخلوق او هستند.
        بـار ديـگر مقام خالقيت او را نسبت به همه چيز و همه كس و احاطه علمى اورا نسبت به تمام آنها تـاكـيد كرده , مى گويد: ((همه چيز را آفريد و او به هر چيزى داناست )) (وخلق كل شى وهو بكل شى عليم ).
        (آيه 102)ـ در اين آيه پس از ذكر خالقيت ,نسبت به همه چيز و ابداع وايجاد آسمانها و زمين و منزه بـودن او از عوارض جسم و جسمانى و همسر و فرزند واحاطه علمى او به هر كار و هر چيز, چنين نـتـيـجـه مى گيرد: ((خداوند و پروردگار شماچنين كسى است (و چون هيچ كس داراى چنين صفات نيست ) هيچ كس غير او نيزشايسته عبوديت نخواهد بود, پروردگار اوست و آفريدگار هم اوسـت (بـنـابـرايـن معبود هم تنها او مى تواند باشد) پس او را بپرستيد)) (ذلكم اللّه ربكم لااله الا هوخالق كل شى فاعبدوه ).
        و در پـايـان آيـه بـراى ايـن كـه هرگونه اميدى را به غير خدا قطع كند و ريشه هرگونه شرك و بطوركلى تكيه به غير خدا را بسوزاند, مى گويد: ((حافظ و نگهبان ومدبر همه چيز اوست )) (وهو على كل شى وكيل ).
        (آيـه 103)ـ در آيـه بـراى اثـبات حاكميت و نگاهبانى او نسبت به همه چيز وهمچنين براى اثبات تفاوت او با همه موجودات مى گويد: ((چشمها او را نمى بينند,اما او همه چشمها را ادراك مى كند و او بخشنده انواع نعمتها و با خبر از تمام ريزه كاريها و آگاه از همه چيز است )) مصالح بندگان را مـى داند و از نيازهاى آنها با خبراست و به مقتضاى لطفش با آنها رفتار مى كند (لا تدركه الا بصار وهو يدرك الا بصار وهو اللطيف الخبير).
        در حقيقت كسى كه مى خواهد حافظ و مربى و پناهگاه همه چيز باشد بايداين صفات را دارا باشد.
        چشمها, خدا را نمى بيند!.
        دلايل عقلى گواهى مى دهد كه خداوند هرگز با چشم ديده نخواهد شد, زيراچشم تنها اجسام يا صـحيحتر بعضى از كيفيات آنها را مى بيند و چيزى كه جسم نيست و كيفيت جسم هم نمى باشد, هـرگـز بـا چـشـم مشاهده نخواهد شد و به تعبيرديگر, اگر چيزى با چشم ديده شود, حتما بايد داراى مـكان و جهت و ماده باشد, درحالى كه او برتر از همه اينهاست , او وجودى است نامحدود و به همين دليل بالاتراز جهان ماده است , زيرا در جهان ماده همه چيز محدود است .
        (آيه 104).
        وظيفه تو اجبار كردن نيست !.
        از ايـن بـه بـعـد قرآن يك نوع خلاصه و نتيجه گيرى از آيات گذشته مى كند,نخست مى گويد: ((دلايل و نشانه هاى روشن در زمينه توحيد و خداشناسى و نفى هرگونه شرك كه مايه بصيرت و بينايى است براى شما آمد)) (قد جاكم بصائر من ربكم ).
        سـپس براى اين كه روشن سازد اين دلايل به قدر كافى حقيقت را آشكارمى سازد و جنبه منطقى دارد, مـى گـويـد: ((آنـهـايـى كـه به وسيله اين دلايل چهره حقيقت را بنگرند به سود خود گام بـرداشـتـه انـد, و آنـها كه همچون نابينايان ازمشاهده آن خود را محروم سازند به زيان خود عمل كرده اند)) (فمن ابصر فلنفسه ومن عمى فعليها).
        و در پـايان آيه از زبان پيغمبر(ص ) مى گويد: ((من نگاهبان و حافظ شما نيستم )) (وماانـا عليكم بحفيظ).
        (آيـه 105)ـ در ايـن آيه براى تاكيد اين موضوع كه تصميم نهايى در انتخاب راه حق و باطل با خود مردم است , مى گويد: ((اين چنين ما آيات و دلايل را درشكلهاى گوناگون و قيافه هاى مختلف بيان كرديم )) (وكذلك نصرف الا يات ).
        ولـى جـمعى به مخالفت برخاستند و بدون مطالعه و هيچ گونه دليل , گفتند(اين درسها را از ديـگـران (از يـهود و نصارى و كتابهاى آنها) فرا گرفته اى )) (وليقولوادرست ) ولى ((هدف ما اين است كه آن را براى كسانى كه علم و آگاهى دارند روشن سازيم )) (ولنبينه لقوم يعلمون ).
        (آيـه 106)ـ در ايـنـجـا وظـيفه پيامبر(ص ) را در برابر لجاجتها و كينه توزيها وتهمتهاى مخالفان , مشخص ساخته , مى گويد: ((وظيفه تو آن است كه از آنچه ازطرف پروردگار بر تو وحى مى شود, پيروى كنى , خدايى كه هيچ معبودى جز اونيست )) (اتبع ما اوحى اليك من ربك لااله الا هو).
        و نـيـز ((وظـيفه تو اين است كه به مشركان و نسبتهاى ناروا و سخنان بى اساس آنها اعتنا نكنى )) (واعرض عن المشركين ).
        در حـقـيـقـت ايـن آيـه يـك نوع دلدارى و تقويت روحيه نسبت به پيامبر(ص )است , كه در برابر اين گونه مخالفان در عزم راسخ و آهنينش كمترين سستى حاصل نشود.
        (آيـه 107)ـ در اين آيه , بار ديگر اين حقيقت را تاييد مى كند كه خداوندنمى خواهد آنها را به اجبار وادار به ايمان سازد و ((اگر مى خواست همگى ايمان مى آوردند و هيچ كس مشرك نمى شد)) (ولو شا اللّه ما اشركوا).
        هـمـچـنـيـن تـاكيد مى كند: ((و ما تو را مسؤول (اعمال ) آنها قرار نداديم )) (وماجعلناك عليهم حـفيظا) همانطور كه ((تو وظيفه ندارى آنها را به اجبار (به ايمان )دعوت كنى )) (وما انت عليهم بوكيل ).
        لـحـن ايـن آيـات از ايـن نظر بسيار قابل ملاحظه است كه ايمان به خدا و مبانى اسلام هيچ گونه جنبه تحميلى نمى تواند داشته باشد,بلكه از طريق منطق واستدلال و نفوذ در فكر و روح افراد بايد پـيـشـروى كند, زيرا ايمان اجبارى ارزشى ندارد, مهم اين است كه مردم حقايق را درك كنند و با اراده و اختيار خويش آن را بپذيرند.
        (آيـه 10ـ به دنبال بحثى كه در باره منطقى بودن تعليمات اسلام و لزوم دعوت از راه استدلال , نـه از راه اجـبـار, در آيات قبل گذشت , در اين آيه تاكيد مى كندكه ((هيچ گاه بتها و معبودهاى مـشـركان را دشنام ندهيد, زيرا اين عمل سبب مى شودكه آنها نيز نسبت به ساحت قدس خداوند هـمـين كار را از روى ظلم و ستم و جهل ونادانى انجام دهند)) (ولا تسبوا الذين يدعون من دون اللّه فيسبوا اللّه عدوا بغيرعلم ).
        بـطـورى كه از بعضى روايات استفاده مى شود, جمعى از مؤمنان بر اثرناراحتى شديد كه از مساله بـت پـرستى داشتند, گاهى بتهاى مشركان را به باد ناسزاگرفته و به آنها دشنام مى دادند, قرآن صـريـحـا از ايـن مـوضوع , نهى كرد و رعايت اصول ادب و عفت و نزاكت در بيان را, حتى در برابر خـرافـى تـرين و بدترين اديان ,لازم مى شمرد زيرا با دشنام و ناسزا نمى توان كسى را از مسير غلط بـازداشـت ;Š چرا كه هر گروه و ملتى نسبت به عقايد و اعمال خود, تعصب دارد, همانطور كه قرآن درجـمـلـه بعد مى گويد: ((ما اين چنين براى هر جمعيتى عملشان را زينت داديم ))(كذلك زينا لكل امة عملهم ).
        و در پـايـان آيـه مـى فـرمايد: ((بازگشت همه آنها به سوى خداست , و به آنها خبرمى دهد كه چه اعمالى انجام داده اند)) (ثم الى ربهم مرجعهم فينبئهم بما كانوايعملون ).
        آيـه 109ـ شـان نـزول : نقل كرده اند كه : عده اى از قريش خدمت پيامبر(ص ) رسيدند وگفتند: تو براى موسى و عيسى , خارق عادات و معجزات مهمى نقل مى كنى , وهمچنين در باره انبياى ديگر, تو نيز امثال اين كارها را براى ما انجام ده تا ما ايمان آوريم , پيامبر(ص ) فرمود: مايليد براى شما چه كار كنم ؟ گفتند: از خدا بخواه كوه صفا را تبديل به طلا كند, و بعضى از مردگان پيشين ما زنده شوند و از آنها در باره حقانيت دعوت تو سؤال كنيم , و نيز فرشتگان را به ما نشان بده كه در باره تو گواهى دهند, و يا خداوند و فرشتگان را دسته جمعى با خود بياور !.
        پيامبر(ص ) فرمود: اگربعضى از اين كارها را بجا بياورم ايمان مى آوريد ؟ گفتند:به خدا سوگند چـنـيـن خواهيم كرد, همين كه پيامبر(ص ) آماده دعا كردن شد, كه بعضى از اين پيشنهادها را از خـدا بخواهد (زيرا بعضى از آنها نامعقول و محال بود)پيك وحى خدا نازل شد, چنين پيام آورد كه اگر بخواهى دعوت تو اجابت مى شود,ولى در اين صورت (چون از هر نظر اتمام حجت خواهد شد و مـوضـوع جـنـبـه حـسى و شهود به خود خواهد گرفت ) اگر ايمان نياورند همگى سخت كيفر مـى بـيـنـنـد (ونـابـود خواهند شد) اما اگر به خواسته آنها ترتيب اثر داده نشود و آنها را به حال خودواگذارى , ممكن است بعضى از آنها در آينده توبه كنند و راه حق را پيش گيرند;Šپيامبر(ص ) پذيرفت و آيه نازل گرديد.
        تـفسير: در آيات گذشته دلايل منطقى متعددى در زمينه توحيد, ذكر شد كه براى اثبات يگانگى خـدا و نفى شرك و بت پرستى كافى بود, اما با اين حال جمعى از مشركان لجوج و متعصب , تسليم نشدند و شروع به بهانه جويى كردند.
        قـرآن در ايـن آيـه وضـع آنـهـا را چنين نقل مى كند: ((با نهايت اصرار سوگند يادكردند كه اگر مـعجزه اى براى آنها بيايد ايمان خواهند آورد)) (واقسموا باللّه جهدايمانهم لئن جاتهم آية ليؤمنن بها).
        قـرآن در پـاسـخ آنـها دو حقيقت را بازگو مى كند: نخست به پيامبر(ص ) اعلام مى كند كه به آنها بـگـويـد ايـن كار در اختيار من نيست كه هر پيشنهادى بكنيد انجام دهم , ((بگو: معجزات تنها از ناحيه خداست و به فرمان اوست )) (قل انما الا يات عنداللّه ).
        سپس روى سخن را به مسلمانان ساده دلى كه تحت تاثير سوگندهاى غليظ وشديد مشركان قرار گـرفـته بودند كرده , مى گويد: ((شما نمى دانيد كه اينها دروغ مى گويند و اگر اين معجزات و نـشـانه هاى مورد درخواست آنها انجام شود باز ايمان نخواهند آورد)) (وما يشعركم انها اذا جات لا يؤمنون ).
        صـحـنـه هـاى مـخـتـلـف برخورد پيامبر(ص ) با آنها نيز گواه اين حقيقت است كه اين دسته در جستجوى حق نبودند, بلكه هدفشان اين بود كه با بهانه جوييها مردم را سرگرم ساخته و بذر شك و ترديد در دلها بپاشند.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #124

          (آيـه 110)در ايـن آيـه عـلـت لـجـاجت آنها چنين توضيح داده شده است كه آنها بر اثر اصرار در كـجـروى و تعصبهاى جاهلانه و عدم تسليم در مقابل حق , درك وديد سالم را از دست داده اند, و گـيـج و گـمـراه در سـرگردانى به سر مى برند, و چنين مى گويد: ((ما دلها و چشمهاى آنها را وارونـه و دگـرگـون مـى نـمـاييم , آنچنان كه در آغازو ابتداى دعوت ايمان نياوردند)) (ونقلب افئدتهم وابصارهم كما لم يؤمنوا به اول مرة ).
          و در پـايـان آيـه مـى فـرمـايد: ((ما آنها را در حال طغيان و سركشى به حال خود وامى گذاريم تا سرگردان شوند)) (ونذرهم فى طغيانهم يعمهون ).

          آغاز جز هشتم قرآن مجيد.
          (آيه 111
          چرا افراد لجوج به راه نمى آيند؟
          ايـن آيـه بـا آيـات قـبـل مـربـوط اسـت , هـدف ايـن چـند آيه اين است كه روشن سازد جمعى از تقاضاكنندگان معجزات عجيب و غريب در تقاضاهاى خود صادق نيستند و هدفشان پذيرش حق نمى باشد, لذا بعضى از خواسته هاى آنها (مثل آمدن خدا در برابر آنان !) اصولا محال است .
          قـرآن در اين آيه با صراحت مى گويد: ((اگر ما (آنطور كه درخواست كرده بودند) فرشتگان را بر آنـهـا نازل مى كرديم و مردگان مى آمدند و با آنها سخن مى گفتندو خلاصه هر چه مى خواستند در برابر آنها گرد مى آورديم , باز ايمان نمى آوردند))(ولو اننا نزلنا اليهم الملائكة وكلمهم الموتى وحشرنا عليهم كل شى قبلا ما كانواليؤمنوا).
          سـپـس براى تاكيد مطلب مى فرمايد: ((تنها در يك صورت ممكن است ايمان بياورندو آن اين كه خـداوند با مشيت اجبارى خود آنها را وادار به قبول ايمان كند)) (الا ان يشا اللّه ) و بديهى است كه اين گونه ايمان هيچ فايده تربيتى و اثر تكاملى نخواهدداشت .
          و در پايان آيه اضافه مى كند كه ((بيشتر آنها جاهل و بى خبرند)) (ولكن اكثرهم يجهلون ).
          (آيه 112)در آيات قبل گفتيم وجود دشمنان سرسخت و لجوج در برابرپيامبراسلام (ص ) منحصر بـه او نـبـود در اين آيه مى فرمايد: ((اين چنين در برابر هرپيامبرى دشمنى از شياطين انس و جن قرار داديم )) (و كذلك جعلنا لكل نبي عدواشياطين الا نس والجن ).
          و كار آنها اين بوده كه ((سخنان فريبنده اى براى اغفال يكديگر بطور اسرارآميزو احيانا در گوشى به هم مى گفتند)) (يوحى بعضهم الى بعض زخرف القول غرورا).
          ولـى اشـتباه نشود ((اگر خداوند مى خواست مى توانست به اجبار جلو همه آنهارا بگيرد)) (ولو شا ربك ما فعلوه ).
          ولـى خـداونـد اين كار را نكرد, زيرا مى خواست مردم آزاد باشند تا ميدانى براى آزمايش و تكامل و پرورش آنها وجود داشته باشد.
          لـذا در پـايان آيه به پيامبرش دستور مى دهد كه به هيچ وجه به اين گونه شيطنتها اعتنا نكند ((و آنها و تهمتهايشان را به حال خود واگذارد)) (فذرهم ومايفترون ).
          (آيـه 113)در ايـن آيـه نـتيجه تلقينات و تبليغات فريبنده شياطين را چنين بازگو مى كند كه : ((سرانجام كار آنها اين خواهد شد كه افراد بى ايمان يعنى آنها كه به روز رستاخيز عقيده ندارند به سـخـنـان آنـهـا گـوش فـرا دهند و دلهايشان به آن متمايل گردد)) (ولتصغى اليه افئدة الذين لايؤمنون بالا خرة ).
          سـپـس مـى فـرمـايـد: ((سـرانـجام اين تمايل , رضايت كامل به برنامه هاى شيطانى خواهد شد)) (وليرضوه ).
          و پـايـان هـمـه آنـهـا ارتكاب انواع گناهان و اعمال زشت و ناپسند خواهد بود ((وهر گناهى كه بخواهند انجام دهند)) (وليقترفوا ما هم مقترفون ).
          (آيـه 114)ايـن آيه در حقيقت نتيجه آيات قبل است , و مى گويد: با اين همه آيات روشنى كه در زمـيـنـه تـوحيد گذشت چه كسى را بايد به داورى پذيرفت ؟((آيا غير خدا را به داورى بپذيرم )) (افغير اللّه ابتغى حكما).
          ((بـا اين كه اوست كه اين كتاب بزرگ آسمانى را كه تمام نيازمنديهاى تربيتى انسان در آن آمده و مـيان حق و باطل , نور و ظلمت , كفر و ايمان , جدايى افكنده به سوى شما نازل كرده است )) (وهو الذى انزل اليكم الكتاب مفصلا ).
          سپس مى گويد: نه تنها تو و مسلمانان مى دانيد كه اين كتاب از طرف خدااست بلكه ((اهل كتاب (يـهـود و نـصـارى ) كـه نـشـانه هاى اين كتاب آسمانى را در كتب خود ديده اند مى دانند از سوى پروردگار تو به حق نازل شده است )) (والذين آتيناهم الكتاب يعلمون انه منزل من ربك بالحق ).
          بـنابراين , جاى هيچ گونه شك و ترديدى در آن نيست ((و تو اى پيامبر هرگز درآن ترديد مكن )) (فلا تكونن من الممترين ).
          (آيـه 115)در اين آيه مى فرمايد: ((كلام پروردگار تو با صدق و عدل تكميل شد و هيچ كس قادر نـيـسـت كلمات او را دگرگون سازد و او شنونده و داناست )) (وتمت كلمة ربك صدقا وعدلا لا مبدل لكلماته وهو السميع العليم ).
          مـنـظور از ((كلمه )) در آيه فوق , قرآن است ;Š زيرا در آيات قبل نيز سخن از((قرآن )) در ميان بوده است .
          در حـقـيـقـت آيـه مـى گويد: به هيچ وجه قرآن جاى ترديد و شك نيست , زيرا ازهر نظر كامل و بى عيب است , تواريخ و اخبار آن , همه صدق و احكام و قوانين آن همه عدل است .
          بـعـضى از مفسران با اين آيه استدلال بر عدم امكان راه يافتن تحريف در قرآن كرده اند, زيرا جمله ((لامـبدل لكلماته )) اشاره به اين است كه هيچ كس نمى تواندتغيير و تبديلى نه از نظر لفظ و نه از نـظـر اخـبار و نه از نظر احكام در قرآن ايجاد كند, وهميشه اين كتاب آسمانى كه بايد تا آخر دنيا راهنماى جهانيان باشد از دستبردخائنان و تحريف كنندگان مصون و محفوظ خواهد بود.
          (آيـه 116)مـى دانـيـم آيـات اين سوره در مكه نازل شد و در آن زمان مسلمانان شديدا در اقليت بودند, گاهى اقليت آنها و اكثريت قاطع بت پرستان و مخالفان اسلام , ممكن بود اين توهم را براى بعضى ايجاد كند كه اگر آيين آنها باطل وبى اساس است چرا اين همه پيرو دارد و اگر ما بر حقيم چرا اين قدر كم هستيم ؟!.
          در ايـن آيه براى دفع اين توهم پيامبر خود را مخاطب ساخته , مى گويد: ((اگراز اكثر مردمى كه در روى زمـين هستند پيروى كنى تو را از راه حق گمراه و منحرف خواهند ساخت )) ! (وان تطع اكثر من فى الا رض يضلوك عن سبيل اللّه ).
          در جـمـلـه بعد دليل اين موضوع را بيان مى كند و مى گويد: ((علت آن اين است كه آنها بر اساس منطق و فكر صحيح كار نمى كنند ((راهنماى آنها يك مشت گمانهاى آلوده به هوى و هوس و يك مشت دروغ و فريب و تخمين است )) (ان يتبعون الا الظن وان هم الا يخرصون ).
          (آيه 117)از آنجا كه مفهوم آيه قبل اين است كه اكثريت به تنهايى نمى تواند راه حق را نشان دهد نـتـيـجـه آن , ايـن مى شود كه راه حق را تنها بايد ازخداوند گرفت هرچند طرفداران راه حق در اقليت بوده باشند.
          لذا در اين آيه دليل اين موضوع را روشن مى سازد كه : ((پروردگارت كه از همه چيز باخبر و آگاه اسـت و در علم بى پايان او كمترين اشتباه راه ندارد, بهتر مى داند راه ضلالت و هدايت كدام است و گـمـراهان و هدايت يافتگان را بهتر مى شناسد)) (ان ربك هو اعلم من يضل عن سبيله وهو اعلم بالمهتدين ).
          (آيه 11.
          تمام آثار شرك بايد برچيده شود!.
          در آيـات گـذشـته با بيانات گوناگونى حقيقت توحيد, اثبات و بطلان شرك وبت پرستى آشكار گرديد.
          يـكـى از نتايج اين مساله آن است كه مسلمانان بايد از خوردن گوشت حيواناتى كه به نام ((بتها)) ذبـح مـى شـد خـوددارى كنند, و تنها از گوشت حيواناتى كه به نام خدا ذبح مى گرديد استفاده نمايند, لذا نخست مى گويد: ((از چيزهايى بخوريدكه نام خدا بر آن برده شده است , اگر به آياتش ايمان داريد)) (فكلوا مما ذكر اسم اللّه عليه ان كنتم باياته مؤمنين ).
          يعنى , ايمان تنها ادعا و گفتار و عقيده نيست ;Š بلكه بايد در لابلاى عمل نيزآشكار گردد كسى كه به خداى يكتا ايمان دارد تنها از اين گوشتها مى خورد.
          (آيـه 119)در ايـن آيـه هـمـين موضوع به عبارت ديگرى كه توام با استدلال بيشترى است آمده , مـى فـرمـايد: ((چرا از حيواناتى نمى خوريد كه نام خدا بر آنها گفته شده ؟ در حالى كه آنچه را بر شما حرام است خداوند شرح داده است )) (ومالكم الا تاكلوا مما ذكر اسم اللّه عليه وقد فصل لكم ما حرم عليكم ).
          سـپـس يـك صـورت را اسـتـثـنـا نـموده , و مى گويد: ((مگر در صورتى كه ناچارشويد)) (الا ما الضطررتم اليه ).
          خـواه ايـن اضطرار بخاطر گرفتارى در بيابان و گرسنگى شديد بوده باشد و ياگرفتار شدن در چنگال مشركان و اجبار كردن آنها به اين موضوع .
          بـعد اضافه مى كند كه ((بسيارى از مردم , ديگران را از روى جهل و نادانى وهوى و هوسها گمراه مى سازند)) (وان كثيرا ليضلون باهوائهم بغير علم ).
          در پـايـان آيه مى فرمايد: ((پروردگار تو نسبت به آنها كه تجاوزكارند آگاهتراست )) (ان ربك هو اعلم بالمعتدين ).
          همانها كه با دلايل واهى نه تنها از راه حق منحرف مى شوند بلكه سعى دارندديگران را نيز منحرف سازند.
          (آيه 120)ـ و از آنجا كه ممكن است بعضى اين كار حرام را در پنهانى مرتكب شوند در تعقيب آن , در ايـن آيه به عنوان يك قانون كلى مى گويد: ((گناه آشكار و پنهان را رها سازيد)) (وذروا ظاهر الا ثم وباطنه ).
          مـى گـويـند: در زمان جاهليت عده اى عقيده داشتند كه عمل منافى عفت (زنا) اگر در پنهانى باشد عيبى ندارد;Š تنها اگر آشكارا باشد گناه است ! هم اكنون نيزعملا عده اى اين منطق جاهلى را پـذيـرفـتـه و تنها از گناهان آشكار وحشت دارند, اماگناهان پنهانى را بدون احساس ناراحتى مرتكب مى شوند ! آيه فوق به شدت اين منطق را محكوم مى سازد.
          سـپـس بـه عـنـوان يادآورى و تهديد گناهكاران به سرنوشت شومى كه در انتظارآنهاست چنين مـى گـويـد: ((آنها كه تحصيل گناه كنند به زودى تكفير اعمال خود راخواهند ديد)) (ان الذين يكسبون الا ثم سيجزون بما كانوا يقترفون ).
          (آيه 121)ـ در آيات گذشته روى جنبه مثبت مساله , يعنى خوردن ازگوشتهاى حلال تكيه شده بـود, ولـى در ايـن آيـه ـبـراى تـاكـيـد هرچه بيشترـ روى جنبه منفى و مفهوم آن تكيه نموده و مـى گـويد: ((از گوشتهايى كه نام خدا به هنگام ذبح برآنها برده نشده است نخوريد)) (ولا تاكلوا مما لم يذكر اسم اللّه عليه ).
          سـپـس بـا يـك جمله كوتاه مجددا اين عمل را محكوم كرده مى گويد: ((اين كارفسق و گناه و خروج از راه و رسم بندگى و اطاعت فرمان خداست )) (وانه لفسق ).
          و بـراى اين كه بعضى از مسلمانان ساده دل تحت تاثير وسوسه هاى شيطانى آنها قرار نگيرند اضافه مى كند: ((شياطين مطالب وسوسه انگيزى بطور مخفيانه به دوستان خود القا مى كنند, تا با شما به مجادله برخيزند)) (وان الشياطين ليوحون الى اوليائهم ليجادلوكم ).
          ولـى بـه هوش باشيد ((اگر تسليم وسوسه هاى آنها شويد, شما هم در صف مشركان قرار خواهيد گرفت )) (وان اطعتموهم انكم لمشركون ).
          ايـن مـجـادله و وسوسه شايد اشاره به همان منطقى باشد كه مشركان به يكديگر القا مى كردند (و بـعضى گفته اند مشركان عرب آن را از مجوسيان آموخته بودند) كه اگر ما گوشت حيوان مرده را مـى خوريم به خاطر آن است كه خدا آن راكشته ;Š يعنى نخوردن مردار يك نوع بى اعتنايى به كار خداست !.
          غـافـل از آن كه آنچه به مرگ طبيعى مى ميرد علاوه بر اين كه غالبا بيمار است ,سربريده نيست و خـونـهـاى كثيف در لابلاى گوشتهاى آن مى ماند و فاسد مى شود وگوشت را هم آلوده و فاسد مى كند.
          آيـه 123ـ شان نزول : نقل شده است : ((ابوجهل )) كه از دشمنان سرسخت اسلام و پيامبر(ص ) بود روزى سـخـت آن حـضـرت را آزار داد, ((حمزه )) عموى شجاع پيامبر(ص ) كه تا آن روز اسلام را نپذيرفته بود و همچنان در باره آيين او مطالعه وانديشه مى كرد, و در آن روز از جريان كار ابوجهل و برادر زاده خويش باخبر شد,سخت برآشفت و يكسره به سراغ ابوجهل رفت و چنان بر سر ـيا بينى اوـ كوفت كه خون جارى شد, ولى ابوجهل با تمام نفوذى كه داشت , به ملاحظه شجاعت فوق العاده حمزه از نشان دادن عكس العمل خوددارى كرد.
          سـپـس حمزه به سراغ پيامبر(ص ) آمد و اسلام را پذيرتف و تا واپسين دم عمر,از اين آيين آسمانى دفاع مى كرد.
          آيـه در بـاره ايـن حـادثـه نـازل گرديد و وضع ايمان حمزه و پافشارى ابوجهل رادر كفر و فساد مشخص ساخت .
          از بـعـضى روايات نيز استفاده مى شود كه آيه در مورد ايمان آوردن عمار ياسرو اصرار ابوجهل در كفر نازل گرديده است .
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #125

            تفسير:.
            ايمان و روشن بينى ـ.

            ارتـباط اين آيه و آيه بعد با آيات قبل از اين نظر است كه در آيات گذشته اشاره به دو دسته مؤمن خالص و كافر لجوج شده بود, در اينجا نيز با ذكر دو مثال جالب وروشن وضع اين دو طايفه مجسم گرديده است .
            نـخست اين كه افرادى را كه در گمراهى بودند, سپس با پذيرش حق و ايمان تغيير مسير داده اند تشبيه به مرده اى مى كند كه به اراده و فرمان خدا زنده شده است (او من كان ميتا فاحييناه ).
            ايـمان افراد را دگرگون مى سازد و در سراسر زندگى آنها اثر مى گذارد و آثارحيات را در تمام شؤون آنها آشكار مى نمايد.
            سـپـس مـى گـويـد: ((مـا بـراى چنين افراد نورى قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه بروند)) (وجعلنا له نورا يمشى به فى الناس ).
            مـنـظـور از ايـن ((نور)) تنها قرآن و تعليمات پيامبر(ص ) نيست , بلكه علاوه بر اين ,ايمان به خدا, بـينش و درك تازه اى به انسان مى بخشد;Š افق ديد او را از زندگى محدود مادى و چهار ديوار عالم ماده فراتر برده و در عالمى فوق العاده وسيع فرومى برد.
            در پـرتـو ايـن نـور مى تواند راه زندگى خود را در ميان مردم پيدا كند, و از بسيارى اشتباهات كه ديـگـران بـه خـاطر آز و طمع , و به علت تفكر محدود مادى , و يا غلبه خودخواهى و هوى و هوس , گرفتار آن مى شوند مصون و محفوظ بماند.
            و ايـن كـه در روايـات اسـلامـى مى خوانيم : المؤمن ينظر بنوراللّه ;Š ((انسان باايمان با نور خدا نگاه مى كند)) اشاره به همين حقيقت است .
            سپس چنين فرد زنده و فعال و نورانى و مؤثرى را با افراد بى ايمان لجوج مقايسه كرده , مى گويد: ((آيـا چـنـيـن كسى همانند شخصى است كه در امواج ظلمتها وتاريكيها فرو رفته و هرگز از آن خارج نمى گردد)) ؟ ! (كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها).
            از هستى و وجود اين گونه افراد در حقيقت چيزى جز يك شبح , يك قالب ,يك مثال و يك مجسمه باقى نمانده است , هيكلى دارند بى روح و مغز و فكرى ازكار افتاده !.
            و در پـايـان آيـه اشـاره بـه علت اين سرنوشت شوم كرده , مى گويد: ((اين چنين اعمال كافران در نظرشان جلوه داده شده است )) (كذلك زين للكافرين ما كانوايعملون ).
            (آيـه 123)ـ و از آنـجـا كـه قـهـرمـان اين ماجرا در جهت نفى ((ابوجهل )) بود, و اواز سردمداران مشركان مكه و قريش محسوب مى شد در اين آيه اشاره به وضع اين رهبران گمراه و زعماى كفر و فـسـاد كـرده مـى فرمايد: ((اين چنين قرار داديم در هر شهرو آبادى بزرگانى را كه طريق گناه پـيـش گرفتند و با مكر و فريب و نيرنگ مردم را از راه منحرف ساختند)) (وكذلك جعلنا فى كل قرية اكابر مجرميها ليمكروا فيها).
            يـعـنـى , سرانجام نافرمانى و گناه فراوان اين شد كه رهزن راه حق شدند وبندگان خدا را از راه منحرف ساختند.
            و در پايان آيه مى گويد: ((آنها جز به خودشان نيرنگ نمى زنند ولى نمى فهمندو متوجه نيستند)) (وما يمكرون الا بانفسهم وما يشعرون ).
            از ايـن آيـه بـه خوبى استفاده مى شود كه مفاسد و بدبختيهايى كه دامن اجتماعات را مى گيرد از بـزرگترها و سردمداران اقوام سرچشمه مى گيرد و آنهاهستند كه با انواع حيله و نيرنگ راه خدا را دگرگون ساخته و چهره حق را بر مردم مى پوشانند.
            آيه 124ـ شان نزول : نقل شده كه : اين آيه در باره وليدبن مغيره (كه از سران معروف بت پرستان بود و بـه اصـطـلاح مغز متفكر آنها محسوب مى شد) نازل گرديده است , او به پيامبر(ص ) مى گفت : اگـر نـبوت راست باشد من به احراز اين مقام از توسزاوارترم , زيرا هم سنم از تو بيشتر است و هم مالم !.
            تفسير:.
            انتخاب پيامبر به دست خداست ـ.
            در اين آيه اشاره اى كوتاه و پرمعنى به طرز تفكر و ادعاهاى مضحك اين سردمداران باطل و ((اكابر مـجـرمـيها)) كرده مى گويد: ((هنگامى كه آيه اى از طرف خدابراى هدايت آنها فرستاده مى شد مـى گـفـتـنـد: مـا هـرگـز ايـمـان نمى آوريم , مگر اين كه به ما نيز همان مقامات و آياتى كه به فرستادگان خدا اعطا شده است داده شود)) (واذاجاتهم آية قالوا لن نؤمن حتى نؤتى مثل ما اوتى رسل اللّه ).
            قـرآن پـاسـخ روشـنـى به آنها مى دهد و مى گويد لازم نيست شما به خدا درس بدهيد كه چگونه پـيـامبران و رسولان خويش را اعزام دارد و از ميان چه افرادى انتخاب كند ! زيرا ((خداوند از همه بهتر مى داند رسالت خود را در كجا قرار دهد))(اللّه اعلم حيث يجعل رسالته ).
            روشـن است رسالت نه ارتباطى به سن و مال دارد و نه به موقعيت قبايل ,بلكه شرط آن قبل از هر چيز آمادگى روحى , پاكى ضمير, سجاياى اصيل انسانى ,فكر بلند و انديشه قوى , و بالاخره تقوى و پرهيزكارى فوق العاده اى در مرحله عصمت است , و وجود اين صفات مخصوصا آمادگى براى مقام عـصـمـت چـيـزى است كه جز خدا نمى داند, و چقدر فرق است ميان اين شرايط و ميان آنچه آنها فكرمى كردند.
            جـانـشين پيامبر(ص ) نيز تمام صفات و برنامه هاى او را, به جز وحى و تشريع , دارديعنى هم حافظ شرع و شريعت است و هم پاسدار مكتب و قوانين او و هم رهبرمعنوى و مادى مردم , لذا بايد او هم داراى مـقـام عـصـمـت و مصونيت از خطا و گناه باشد تا بتواند رسالت خويش را به ثمر برساند و رهبرى مطاع و سرمشقى مورداعتماد گردد.
            و بـه همين دليل انتخاب او نيز به دست خداست نه از طريق انتخاب مردم وشورى و خدا مى داند اين مقام را در چه جايى قرار دهد نه خلق خدا!.
            و در آخـر آيـه سـرنـوشـتى را كه در انتظار اين گونه مجرمان و رهبران پر ادعاى باطل است بيان كرده , مى گويد: ((به زودى اين گنهكاران به خاطر مكر و فريبى كه براى گمراه ساختن مردم به كـار زدند, گرفتار كوچكى و حقارت در پيشگاه خدا وعذاب شديد خواهند شد)) (سيصيب الذين اجرموا صغار عنداللّه وعذاب شديدبما كانوا يمكرون ).
            ايـن خودخواهان مى خواستند با كارهاى خلاف خود موقعيت و بزرگى خويش را حفظ كنند, ولى خدا آنها را آنچنان ((تحقير)) خواهد كرد كه دردناكترين شكنجه هاى روحى را احساس كنند.
            (آيه 125).
            امدادهاى الهى !.
            در تـعـقـيـب آيـات گذشته كه در زمينه مؤمنان راستين و كافران لجوج , بحث مى كرد در اينجا مواهب بزرگى را كه در انتظار دسته اول , و بى توفيقيهايى را كه دامنگير دسته دوم مى شود شرح مى دهد.
            نـخـسـت مـى گويد: ((هر كس را خدا بخواهد هدايت كند سينه اش را براى پذيرش حق گشاده مى سازد و آن كس را كه بخواهد گمراه سازد سينه اش را آن چنان تنگ و محدود مى كند كه گويا مـى خـواهـد بـه آسـمان بالا رود)) (فمن يرداللّه ان يهديه يشرح صدره للا سلام ومن يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعدفى السمـا).
            و بـراى تـاكيد اين موضوع اضافه مى كند: ((خداوند اين چنين , پليدى و رجس را, بر افراد بى ايمان قـرار مـى دهد)) و سراپاى آنها را نكبت و سلب توفيق فرا خواهدگرفت (كذلك يجعل اللّه الرجس على الذين لا يؤمنون ).
            كرارا گفته ايم كه منظور از ((هدايت )) و ((اضلال )) الهى فراهم ساختن يا از ميان بردن مقدمات هدايت در مورد كسانى است كه آمادگى و عدم آمادگى خود را براى پذيرش حق با اعمال و كردار خويش اثبات كرده اند.
            (آيـه 126)ـ در ايـن آيـه به عنوان تاكيد بحث گذشته مى گويد: ((اين مطلب (كه مددهاى الهى شامل حال حق طلبان مى گردد و سلب موفقيت به سراغ دشمنان حق مى رود) يك سنت مستقيم و ثابت و دگرگونى ناپذير الهى است )) (وهذا صراطربك مستقيما).
            در پايان آيه باز تاكيد مى كند كه : ((ما نشانه ها و آيات خود را براى آنها كه دلى پذيرا و گوشى شنوا دارند شرح داديم )) (قد فصلنا الا يات لقوم يذكرون ).
            (آيـه 127)ـ در اين آيه دو قسمت از بزرگترين موهبتهايى را كه به افراد بيدارو حق طلب مى دهد بيان مى كند, نخست اين كه : ((براى آنها خانه امن وامان نزدپروردگارشان است )) (لهم دارالسلام عـند ربهم ) و ديگر اين كه : ((ولى و سرپرست وحافظ و ناصر آنها خداست )) (وهو وليهم ) ((و تمام اينها به خاطر اعمال نيكى است كه انجام مى دادند)) (بما كانوا يعملون ).
            چـه افتخارى از اين بالاتر كه سرپرستى و كفالت امور انسان را خداوند برعهده گيرد و او حافظ و يار و ياورش باشد.
            و چـه موهبتى از اين عظيمتر كه ((دارالسلام )) يعنى محلى كه در آن نه جنگ است نه خونريزى , نـه خـشـونـت اسـت و نه رقابتهاى كشنده و طاقت فرسا, نه تصادم منافع است و نه دروغ و افترا و تهمت و حسد و كينه و نه غم و اندوه , كه از هر نظرقرين آرامش است , در انتظار انسان باشد.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #126
              (آيـه 12ـ در ايـن آيـه مجددا قرآن به سرنوشت مجرمان گمراه وگمراه كننده باز مى گردد و بحثهاى آيات گذشته را با آن تكميل مى كند.
              آنها را به ياد روزى مى اندازد كه رو در روى شياطينى كه از آنها الهام گرفته اندمى ايستند و از اين پيروان و آن پيشوايان سؤال مى شود.
              نـخـسـت مـى گـويـد: ((آن روز كه خداوند همه را جمع و محشور مى سازد, ابتدامى گويد: اى جـمعيت جن و شياطين اغواگر ! شما افراد زيادى از انسانها را گمراه ساختيد)) (ويوم يحشرهم جميعا يا معشر الجن قد استكثرتم من الا نس ).
              مـنظور از كلمه ((جن )) در اينجا همان شياطين است , زيرا جن در اصل به معنى هرموجود ناپيدا مى باشد و در آيه 50 سوره كهف در باره رئيس شياطين ((ابليس ))مى خوانيم : كان من الجن ;Š يعنى او از جن بود.
              اما شياطين اغواگر گويا در برابر اين سخن پاسخى ندارند و سكوت مى كنند,ولى ((پيروان آنها از بشر چنين مى گويند: پروردگارا ! آنها از ما بهره گرفتند و ما هم ازآنها, تا زمانى كه اجل ما پايان گرفت )) (وقال اولياهم من الا نس ربنا استمتع بعضناببعض وبلغنا اجلنا الذى اجلت لنا).
              منظور از ((اجل )) در اين آيه پايان زندگى است , زيرا اجل به اين معنى دربسيارى از آيات قرآن به كار رفته است .
              امـا خـداوند همه اين پيشوايان و پيروان مفسد و فاسد را مخاطب ساخته مى گويد: ((جايگاه همه شـمـا آتـش است و جاودانه در آن خواهيد ماند مگر آنچه خدابخواهد)) (قال النار مثويكم خالدين فيها الا ماشا اللّه ).
              و در پايان آيه مى فرمايد: ((پروردگار تو حكيم و داناست )) (ان ربك حكيم عليم ).
              هم كيفرش روى حساب است و هم عفو و بخشش , و به خوبى از موارد آنهاآگاه مى باشد.
              (آيـه 129)ـ در ايـن آيـه اشـاره بـه يـك قـانـون هميشگى الهى در مورد اين گونه اشخاص كرده مى گويد: ستمگران و طاغيان در اين دنيا حامى و پشتيبان يكديگر ورهبر و راهنماى هم بودند و در مـسـيـرهاى غلط همكارى نزديك داشتند ((همان طوركه در جهان ديگر نيز آنها را به يكديگر وامـى گـذاريـم و ايـن به خاطر اعمالى است كه در اين جهان انجام دادند)) (وكذلك نولى بعض الظالمين بعضا بما كانوا يكسبون ).
              تـعـبـير ((بما كانوا يكسبون )) نشان مى دهد كه اين سيه روزى و بدبختى به خاطراعمال خودشان اسـت و ايـن يك سنت الهى و قانون آفرينش است كه رهسپران راههاى تاريك جز سقوط در چاه و دره بدبختى فرجامى نخواهند داشت .
              (آيه 130).
              اتمام حجت !.
              در آيـات گـذشته سرنوشت شيطان صفتان ستمگر در روز رستاخيز بيان شده ,براى اين كه تصور نشود آنها در حال غفلت دست به چنين اعمالى زدند در اين آيه ودو آيه بعد روشن مى سازد كه به اندازه كافى هشدار به آنها داده شده و اتمام حجت گرديده است .
              لـذا خـداوند در روز قيامت به آنها مى گويد: ((اى جمعيت جن و انس آيارسولانى از شما به سوى شـما نيامدند و آيات مرا بازگو نكردند و در باره ملاقات چنين روزى به شما اخطار ننمودند)) (يا معشر الجن والا نس الم ياتكم رسل منكم يقصون عليكم آياتى وينذرونكم لقا يومكم هذا).
              سـپـس مـى گويد: از آنجا كه روز رستاخيز روز كتمان نيست و نشانه هاى همه چيز آشكار است و هـيچ كس نمى تواند چيزى را پنهان دارد, ((همگى در برابر اين پرسش الهى , اظهار مى دارند: ما بر ضـد خـود گـواهى مى دهيم و اعتراف مى كنيم )) كه چنين رسولانى آمدند و پيامهاى تو را به ما رسانيدند اما مخالفت كرديم (قالوااشهدنا على انفسنا).
              آرى ! دلايـل كـافـى از طـرف پروردگار در اختيار آنها بود و آنها راه را از چاه مى شناختند ((ولى زنـدگى فريبنده دنيا و زرق و برق وسوسه انگيز آن , آنها را فريب داد)) (وغرتهم الحيوة الدنيا) بار ديـگر قرآن تاكيد مى كند كه ((آنها با صراحت به زيان خود گواهى مى دهند كه راه كفر پوييدند و در صف منكران حق قرار گرفتند))(وشهدوا على انفسهم انهم كانوا كافرين ).
              (آيه 131)ـ در اين آيه همان مضمون آيه گذشته را, اما به صورت يك قانون كلى و سنت هميشگى الهى , بازگو مى كند كه ((اين به خاطر آن است كه پروردگار توهيچ گاه مردم شهرها و آباديها را بـه خاطر ستمگريهايشان , در حالى كه غافلند, هلاك نمى كند)) مگر اين كه رسولانى به سوى آنها بـفـرستد و آنها را متوجه زشتى اعمالشان سازد و گفتنيها را بگويد (ذلك ان لم يكن ربك مهلك القرى بظلم واهلها غافلون ).
              مـمـكـن اسـت كـلمه ((بظلم )) به اين معنى باشد كه خدا افراد غافل را از روى ظلم و ستم كيفر نـمـى دهد زيرا كيفر دادن آنها در اين حال , ظلم و ستم است و خداوند برتر از اين است كه در باره كسى ستم كند.
              (آيـه 132)ـ و سـرانـجام آنها را در اين آيه خلاصه كرده , چنين مى گويد: ((هريك از اين دسته ها (نـيـكوكار و بدكار, فرمانبردار و قانون شكن , حق طلب و ستمگر)درجات و مراتبى بر طبق اعمال خـود در آنـجـا دارند و پروردگارت هيچ گاه از اعمال آنها غافل نيست , بلكه همه را مى داند و به هركس آنچه لايق است مى دهد)) (ولكل درجات مما عملوا وما ربك بغافل عما يعملون ).
              ايـن آيـه بـار ديگر بر اين حقيقت تاكيد مى كند كه تمام مقامها و ((درجات )) و((دركات )) زاييده اعمال خود آدمى است و نه چيز ديگر.
              (آيـه 132)ـ اين آيه در واقع استدلالى است براى آنچه در آيات پيش درزمينه عدم ظلم پروردگار بـيـان شـد, مـى گـويـد: ((پـروردگار تو, هم بى نياز است , و هم رحيم و مهربان )) (وربك الغنى ذوالرحمة ).
              بـنابراين , دليلى ندارد كه بر كسى كوچكترين ستم روا دارد, زيرا كسى ستم مى كند كه يا نيازمند باشد يا خشن و سنگدل ;Š به علاوه نه نيازى به اطاعت شما داردو نه بيمى از گناهانتان , زيرا ((اگر بخواهد همه شما را مى برد و به جاى شما كسان ديگرى را كه بخواهد جانشين مى سازد همان طور كـه شـما را از دودمان انسانهاى ديگرى كه در بسيارى از صفات با شما متفاوت بودند آفريد)) (ان يشا يذهبكم ويستخلف من بعدكم ما يشا كما انشاكم من ذرية قوم آخرين ).
              بـنـابـرايـن , او هم بى نياز و هم مهربان و هم قادر بر هر چيز است ;Š با اين حال تصور ظلم در باره او ممكن نيست .
              (آيـه 134)ـ و بـا تـوجـه بـه قدرت بى پايان او روشن است كه : ((آنچه به شما درزمينه رستاخيز و پـاداش و كـيـفر وعده داده خواهد آمد و كمترين تخلفى در آن نيست )) (ان ما توعدون لا ت ) ((و شـمـا هرگز نمى توانيد از قلمرو حكومت او خارج شويد و از پنجه عدالت او فرار كنيد)) (وما انتم بمعجزين ).
              (آيـه 135)ـ سـپـس بـه پيامبر دستور مى دهد كه ((آنها را تهديد كن و بگو: اى قوم من ! هر كار از دسـتـتـان سـاخـته است انجام دهيد من هم آنچه خدا به من دستورداده انجام خواهم داد, اما به زودى خواهيد دانست سرانجام نيك و پيروزى نهايى با كيست ;Š اما بطور مسلم ظالمان و ستمگران پـيـروز نـخـواهـند شد و روى سعادت رانخواهند ديد)) (قل يا قوم اعملوا على مكانتكم انى عامل فسوف تعلمون من تكون له عاقبة الدار انه لا يفلح الظالمون ).
              (آيه 136)ـ بار ديگر براى ريشه كن ساختن افكار بت پرستى از مغزها به ذكرعقايد و رسوم و آداب و عبادات خرافى مشركان پرداخته و با بيان رسا خرافى بودن آنها را روشن مى سازد.
              نـخـسـت مى گويد: ((كفار مكه و ساير مشركان سهمى از زراعت و چهارپايان خود را براى خدا و سـهـمى نيز براى بتها قرار مى دادند, و مى گفتند: اين قسمت مال خداست و اين هم مال شركاى مـا, يـعـنـى بـتهاست )) (وجعلوا للّه مما ذرا من الحرث والا نعام نصيبا فقالوا هذا للّه بزعمهم وهذا لشركائنا).
              سپس اشاره به داورى عجيب آنها در اين باره كرده , مى گويد: ((سهمى را كه براى بتها قرار داده بودند هرگز به خدا نمى رسيد و اما سهمى را كه براى خدا قرارداده بودند به بتها مى رسيد)) (فما كان لشركائهم فلا يصل الى اللّه وما كان للّه فهويصل الى شركائهم ).
              هرگاه بر اثر حادثه اى قسمتى از سهمى كه براى خدا از زراعت و چهارپايان قرار داده بودند آسيب مـى ديـد و نـابـود مى شد مى گفتند: مهم نيست خداوند بى نيازاست , اما اگر از سهم بتها از بين مى رفت سهم خدا را به جاى آن قرار مى دادند ومى گفتند: بتها نياز بيشترى دارند.
              در پـايـان آيـه بـا يك جمله كوتاه اين عقيده خرافى را محكوم مى سازد ومى گويد: ((چه بد حكم مى كنند)) (سا ما يحكمون ).
              چـه حـكمى از اين زشت تر و ننگين تر كه انسان قطعه سنگ و چوب بى ارزشى را بالاتر از آفريننده جهان هستى فكر كند, آيا انحطاط فكرى از اين بالاتر تصورمى شود ؟!.
              (آيـه 137)ـ قـرآن در ايـن آيـه اشـاره بـه يـكـى ديـگـر از زشـتـكـاريـهـاى ـى مـكــحـ ه ـچــــب بـت پـرسـتـان وجـنايتهاى شرم آورآنهاكرده مى گويد: ((همان طور (كه تقسيم آنهادرمورد خداوند وبـتـهـادر نـظـرشـان جـلـوه داشـت وايـن عـمـل زشـت وخـرافـى وحـتـى مـضـحـك راـت ـب كـارى پـسـنـديـده مـى پـنـداشـتـنـد) هـمچنين شركاى آنها قتل فرزندان را در نظر بسيارى از بـت پـرسـتـان جلوه داده بود)) (وكذلك زين لكثير من المشركين قتل اولادهم شركاؤهم ) تا آنجا كه كشتن بچه هاى خود را يكنوع افتخار و يا عبادت محسوب مى داشتند.
              منظور از ((شركا)) در اينجا بتها هستند كه به خاطر آنان گاهى فرزندان خود راقربانى مى نمودند و يـانـذر مـى كردند كه اگر فرزندى نصيب آنها شد آن را براى بت قربانى كنند, همان طور كه در تاريخ بت پرستان قديم گفته شده است .
              و بـنـابـرايـن نسبت ((تزيين )) به بتها به خاطر آن است كه علاقه و عشق به بت آنهارا وادار به اين عمل جنايت بار مى كرد.
              سـپـس قرآن مى گويد: نتيجه اين گونه اعمال زشت اين بود كه ((بتها و خدمه آن , مشركان را به هـلاكـت بـيـفكنند و دين و آيين حق را مشتبه سازند و آنها را ازرسيدن به يك آيين پاك محروم نمايند)) (ليردوهم وليلبسوا عليهم دينهم ).
              قرآن مى گويد: ((اما با اين همه اگر خدا مى خواست مى توانست به اجبار جلوآنها را بگيرد)) (ولو شا اللّه ما فعلوه ).
              ولى اجبار بر خلاف سنت خداست , خداوند خواسته بندگان , آزاد باشند تاراه تربيت و تكامل هموار گردد;Š زيرا در اجبار نه تربيت است و نه تكامل .
              و در پايان مى فرمايد: اكنون كه چنين است و آنها در ميان يك چنين اعمال خرافى زشت و ننگينى غـوطه ورند و حتى قبح آن را درك نمى كنند, و از همه بدتراين كه گاهى آن را به خدا نيز نسبت مـى دهـند ((آنها و تهمتهايشان را به حال خودواگذار)) و به تربيت دلهاى آماده و مستعد بپرداز (فذرهم وما يفترون ).
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #127
                (آيـه 13ـ در اين آيه و آيات بعد به چند قسمت از احكام خرافى بت پرستان كه حكايت از كوتاهى سطح فكر آنها مى كند اشاره شده است .
                نخست مى گويد بت پرستان مى گفتند: ((اين قسمت از چهارپايان و زراعت كه مخصوص بتهاست و سـهم آنها مى باشد بطوركلى براى همه ممنوع است , مگرآنهايى كه ما مى خواهيم و به پندار آنها تـنـهـا ايـن دسـتـه حـلال بود نه بر ديگران ))(وقالوا هذه انعام وحرث حجر لا يطعمها الا من نشا بزعمهم ).
                و مـنـظـورشان همان خدمه و متوليان بت و بتخانه بود, تنها اين دسته بودند كه به پندار آنها حق داشتند از سهم بتها بخورند.
                سـپس اشاره به دومين چيزى مى كند كه آنها تحريم كرده بودند و مى گويد:آنها معتقد بودند كه ((قسمتى از چهارپايان هستند كه سوار شدن بر آنها حرام است ))(وانعام حرمت ظهورها).
                بـعـد سـومـيـن قـسـمـت از احكام نارواى آنها را بيان كرده مى گويد: ((نام خدا را برقسمتى از چهارپايان نمى بردند)) (وانعام لا يذكرون اسم اللّه عليها).
                ايـن جمله ممكن است اشاره به حيواناتى باشد كه به هنگام ذبح تنها نام بت را بر آنها مى بردند و يا حيواناتى بوده است كه سوار شدن بر آنها را براى حج تحريم كرده بودند.
                عجيب اين است كه به اين احكام خرافى قناعت نمى كردند, بلكه ((به خداافترا مى بستند و آن را به او نسبت مى دادند)) (افترا عليه ).
                در پـايان آيه پس از ذكر اين احكام ساختگى مى گويد: ((خداوند به زودى كيفرآنها را در برابر اين افترائات خواهد داد)) (سيجزيهم بما كانوا يفترون ).
                (آيه 139)ـ در اين آيه نيز به يكى ديگر از احكام خرافى بت پرستان در موردگوشت حيوانات اشاره كـرده مـى فـرمـايد: ((آنها گفتند: جنين هايى كه در شكم اين حيوانات است مخصوص مردان ما اسـت , و بر همسران ما حرام است ولى اگر مرده متولد شود, همگى در آن شريكند)) (وقالوا ما فى بطون هذه الا نعام خالصة لذكورناومحرم على ازواجنا وان يكن ميتة فهم فيه شركا).
                قـرآن به دنبال اين حكم جاهلى , با اين جمله مطلب را تمام كرده و مى گويد(به زودى خداوند كيفر اين گونه توصيفات آنها را مى دهد)) (سيجزيهم وصفهم ).
                و در پايان آيه مى فرمايد: ((او حكيم و داناست )) (انه حكيم عليم ).
                هم از اعمال و گفتار و تهمتهاى نارواى آنان باخبر است و هم روى حساب , آنها رامجازات مى كند .
                (آيـه 140)ـ در تعقيب چند آيه گذشه كه سخن از قسمتى از احكام خرافى وآداب زشت و ننگين عـصر جاهليت عرب به ميان آورد, در اين آيه به شدت همه اين اعمال و احكام را محكوم كرده و با ((هفت تعبير مختلف )) در جمله هايى كوتاه امابسيار رسا و جالب , وضع آنها را روشن مى سازد.
                نخست مى گويد: ((كسانى كه فرزندان خود را از روى سفاهت و جهل كشتند,زيان كردند)) (قد خسر الذين قتلوا اولادهم سفها بغير علم ).
                هـم از نـظر انسانى و اخلاقى , و هم از نظر عاطفى , و هم ازنظر اجتماعى گرفتارخسارت و زيان گشتند و از همه بالاتر خسارت معنوى در جهان ديگر!.
                هـر يـك از ايـن تعبيرهاى سه گانه به تنهايى براى معرفى زشتى عمل آنها كافى است كدام علم و دانش اجازه مى دهد كه انسان چنين عملى را به عنوان يك سنت و يا قانون در جامعه خود بپذيرد ؟!.
                ايـنـجـاسـت كـه بـه يـاد گـفـتـار ابـن عباس مى افتيم كه مى گفت : اگر كسى بخواهدميزان عقب ماندگى اقوام جاهلى را بداند آيات سوره انعام (يعنى آيات فوق ) رابخواند.
                سـپـس قـرآن مى گويد: ((اينان آنچه را خدا به آنان روزى داده بود و مباح وحلال ساخته بود, بر خود تحريم كردند و به خدا افترا زدند كه خدا آنها را حرام كرده است )) (وحرموا ما رزقهم اللّه افترا على اللّه ).
                در ايـن جـمـلـه بـا دو تعبير ديگر اعمال آنها محكوم شده است , زيرا آنها نعمتى را كه خدا به آنان ((روزى )) داده بـود و حـتى براى ادامه حياتشان لازم و ضرورى بودبر خود تحريم كردند و قانون خدا را زير پا گذاشتند و ديگر اين كه به خدا ((افترا))بستند كه او چنين دستورى داده است , با آن كه ابدا چنين نبود.
                و در پايان آيه با دو تعبير ديگر آنان را محكوم مى سازد, نخست مى گويد(آنها بطورمسلم گمراه شدند)) (قد ضلوا).
                سپس اضافه مى كند ((آنها هيچ گاه در مسير هدايت نبوده اند)) (وما كانوامهتدين ).
                (آيه 141).
                يك درس بزرگ توحيد!.
                در اين آيه به چند موضوع اشاره شده است كه هركدام در حقيقت نتيجه ديگرى است .
                نـخـسـت مـى گـويد: ((خداوند همان كسى است كه انواع باغها و زراعتها بادرختان گوناگون آفـريـده اسـت كـه بعضى روى داربستها قرار گرفته (و با منظره بديع ودل انگيز خود چشمها را متوجه خويش مى سازند, و با ميوه هاى لذيذ و پربركت كام انسان را شيرين مى كنند) و بعضى بدون احـتـيـاج به داربست بر سر پا ايستاده و سايه بر سر آدميان گسترده , و با ميوه هاى گوناگون به تغذيه انسان كمك مى كنند)) (وهوالذى انشا جنات معروشات وغير معروشات ).
                سپس اشاره به دو قسمت از باغها و جنات كرده , مى گويد: ((و همچنين درختان نخل و زراعت را آفريد)) (والنخل والزرع ).
                بـعـد اضافه مى كند كه : ((اين درختان از نظر ميوه و طعم با هم متفاوتند)) (مختلفااكله ) يعنى با ايـن كـه از زمين واحدى مى رويند هركدام طعم و عطر و خاصيتى مخصوص به خود دارند, كه در ديگرى ديده نمى شود.
                سـپـس اشـاره بـه دو قسمت ديگر از ميوه هايى مى كند كه فوق العاده مفيد وداراى ارزش حياتى هستند, و مى گويد: ((همچنين زيتون و انار)) را آفريد (والزيتون والرمان ).
                انـتـخـاب ايـن دو, ظـاهـرا به خاطر آن است كه اين دو درخت در عين اين كه ازنظر ظاهر با هم شباهت دارند, از نظر ميوه و خاصيت غذايى بسيار با هم متفاوتند.
                لذا بلافاصله مى فرمايد ((هم با يكديگر شبيهند و هم غيرشبيه )) (متشابهاوغير متشابه ).
                پس از ذكر اين همه نعمتهاى گوناگون پروردگار, مى گويد: ((از ميوه آنهابه هنگامى كه به ثمر نشست , بخوريد ولى فراموش نكنيد كه به هنگام چيدن , حق آن را بايد ادا كنيد)) (كلوا من ثمره اذا اثمر وآتوا حقه يوم حصاده ).
                و در پـايـان , فـرمـان مـى دهد كه ((اسراف نكنيد, زيرا خداوند مسرفان را دوست نمى دارد)) (ولا تسرفوا انه لا يحب المسرفين ).
                (آيه 142)ـ در اين آيه و دو آيه بعد در باره حيوانات حلال گوشت وخدمات آنها سخن مى گويد.
                نـخست مى گويد: خداوند كسى است كه از چهارپايان براى شما حيوانات بزرگ و باربر و حيوانات كوچك آفريد)) (ومن الا نعام حمولة وفرشا).
                ((فـرش )) بـه هـمـان معنى معروف است , ولى در اينجا به معنى گوسفند و نظيرآن از حيوانات كوچك تفسير شده است .
                سـپـس چنين نتيجه مى گيرد, اكنون كه همه اينها مخلوق خداست و حكم آن به دست اوست , به شما اجازه مى دهد كه ((از آنچه خدا به شما روزى داده است بخوريد)) (كلوا مما رزقكم اللّه ).
                و بـراى تـاكيد اين سخن و ابطال احكام خرافى مشركان , مى فرمايد: ((ازگامهاى شيطان پيروى نـكنيد, كه او دشمن آشكار شماست )) دشمنى كه از آغازخلقت آدم با شما اعلان جنگ داده است (ولا تتبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين ).
                (آيه 143)ـ در اين آيه به عنوان توضيح , قسمتى از حيوانات حلال گوشت وقسمتى از حيواناتى را كه هم باربرند و هم براى تغذيه انسان قابل استفاده اند, شرح مى دهد و مى گويد: ((خداوند هشت جـفـت از چهارپايان را براى شما آفريد, ازگوسفند و ميش يك جفت (نر و ماده ) و از بز يك جفت (نر و ماده ))) (ثمانية ازواج من الضان اثنين ومن المعزاثنين ).
                پـس از ذكـر ايـن چـهـار زوج بـلافاصله به پيامبرش دستورمى دهد كه ((از آنهاصريحا بپرس : آيا خـداونـد نرهاى آنها را حرام كرده يا ماده ها را)) ؟ (قل الذكرين حرم ام الا نثيين ) ((يا حيواناتى كه در شكم ميشها يا بزهاى ماده است )) (اما اشتملت عليه ارحام الا نثيين ).
                بعد اضافه مى كند: ((اگر راست مى گوييد و بر تحريم هر يك از اين حيوانات از روى علم و دانش دليلى داريد به من خبر دهيد)) (نبئونى بعلم ان كنتم صادقين ).
                (آيه 144)ـ در اين آيه , چهار زوج ديگر را بيان مى كند و مى فرمايد: ((ازشتر, دو زوج (نر و ماده ) و از گـاو هـم دو زوج (نـر و مـاده ) قرار داديم , بگو: كداميك ازاينها را خدا حرام كرده است , نرها يا مـاده هـا را و يا حيواناتى كه در شكم شترها ياگاوهاى ماده است )) ؟ (ومن الا بل اثنين ومن البقر اثنين قل الذكرين حرم ام الا نثيين اما اشتملت عليه ارحام الا نثيين ).
                حـكـم بـه حـلال بودن يا حرام بودن اين حيوانات تنها به دست خداوندى است كه آفريننده آنها و آفريدگار بشر و تمام جهان هستى است .
                در آيـه قبل تصريح شده بود كه هيچ گونه دليل علمى و عقلى براى تحريم اين حيوانات در اختيار مشركان نبود, و چون آنها ادعاى نبوت و وحى نيز نداشتند,بنابراين , احتمال سوم باقى مى ماند كه ادعا كنند به هنگام صدور اين فرمان , ازپيامبران الهى , حاضر و گواه بوده اند.
                لـذا مى فرمايد: ((آيا شما شاهد و گواه اين مطلب بوديد, هنگامى كه خداوندشما را به اين موضوع توصيه كرد)) (ام كنتم شهدا اذ وصيكم اللّه بهذا).
                و چـون جـواب ايـن سـؤال نـيـز مـنـفـى بوده , ثابت مى شود كه آنها جز تهمت وافترا در اين باره سرمايه اى نداشتند.
                لذا در پايان آيه اضافه مى كند: ((چه كسى ستمكارتر است از آنها كه بر خدادروغ مى بندند تا مردم را از روى جـهـل گمراه سازند, مسلما خداوند هيچ گاه ستمگران را هدايت نخواهد كرد)) (فمن اظلم ممن افترى على اللّه كذبا ليضل الناس بغير علم , ان اللّه لا يهدى القوم الظالمين ).
                از آيـه فـوق اسـتفاده مى شود كه دروغ بستن به خدا يكى از بزرگترين ستمهااست , ستم به مقام مقدس پروردگار, و ستم به بندگان خدا, و ستم به خويشتن !.
                (آيه 145).
                بخشى از حيوانات حرام .
                بـراى روشـن ساختن محرمات الهى از بدعتهايى كه مشركان در آيين حق گذاشته بودند, در اين آيـه بـه پـيامبر(ص ) دستورمى دهد كه : ((صريحا به آنها بگو: در آنچه بر من وحى شده هيچ غذاى حـرامى رابراى هيچ كس (اعم از زن و مرد, كوچك و بزرگ ) نمى يابم )) (قل لا اجد فيما اوحى الى محرما على طاعم يطعمه ).
                مگر چند چيز ((نخست اين كه مردار باشد)) (الا ان يكون ميتة ).
                ((يا خونى كه از بدن حيوان بيرون مى ريزد)) (او دما مسفوحا).
                نه خونهايى كه پس از بريدن رگهاى حيوان و خارج شدن مقدار زيادى ازخون در لابلاى رگهاى مويين در وسط گوشتها باقى مى ماند ((يا گوشت خوك )) (اولحم خنزير) زيرا ((همه اينها رجس و پـلـيدى است )) و مايه تنفر طبع سالم آدمى و منبع انواع آلودگيها و سرچشمه زيانهاى مختلف (فانه رجس ).
                سـپـس بـه نوع چهارم اشاره كرده مى گويد: ((يا حيواناتى كه هنگام ذبح نام غيرخدا بر آنها برده شده است )) (او فسقا اهل لغير اللّه به ) كه از نظر اخلاقى و معنوى نشانه بيگانگى از خدا و دورى از مكتب توحيد است .
                بـنـابـراين , شرايط ذبح اسلامى , بر دوگونه است , بعضى مانند بريدن رگهاى چهارگانه و بيرون ريـخـتن خون حيوان , جنبه بهداشتى دارد, و بعضى مانند رو به قبله بودن و گفتن ((بسم اللّه )) و ذبح به وسيله مسلمان , جنبه معنوى .
                در پـايـان آيـه كـسـانى را كه از روى ناچارى و اضطرار, و نيافتن هيچ غذاى ديگربراى حفظ جان خـويـش , از اين گوشتهاى حرام استفاده مى كنند, استثنا كرده ومى گويد: ((كسانى كه اضطرار پيدا كنند, گناهى بر آنها نيست , مشروط بر اين كه تنهابه خاطر حفظ جان باشد نه به خاطر لذت و يا حلال شمردن حرام الهى و نه زياد ازحد, بخورند, در اين صورت پروردگار آمرزنده مهربان , آنها را معاف خواهدساخت )) (فمن اضطر غير باغ ولا عاد فان ربك غفور رحيم ).
                در حـقـيقت اين دو شرط براى آن است كه افرادى اضطرار را دستاويز براى تجاوز به حريم قوانين الهى نسازند.
                (آيه 146).
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #128

                  محرمات بر يهود.
                  در ايـن آيه اشاره به قسمتى از محرمات بر يهود مى كند تا روشن شود, كه احكام مجعول و خرافى بـت پـرسـتـان نـه با آيين اسلام سازگار است و نه با آيين يهود,(و نه با آيين مسيح كه معمولا در احكامش از آيين يهود پيروى مى كند) لذا نخست مى گويد: ((بر يهوديان , هر حيوان ناخن دارى را حرام كرديم )) (وعلى الذين هادواحرمنا كل ذى ظفر).
                  بنابراين , تمام حيواناتى كه ((سم چاك )) نيستند اعم از چهارپايان يا پرندگان , بريهود تحريم شده بود.
                  سـپس مى فرمايد: ((پيه و چربى موجود در بدن گاو و گوسفند را نيز بر آنهاحرام كرده بوديم )) (ومن البقر والغنم حرمنا عليهم شحومهما).
                  و بـه دنـبـال آن , سـه مـورد را استثنا مى كند, نخست ((چربيهايى كه در پشت اين دو حيوان قرار دارد)) (الا ما حملت ظهورهما) ((و چربيهايى كه در پهلوها و لابلاى امعا قرار گرفته )) (اوالحوايا) ((و چربيهايى كه با استخوان آميخته شده است )) (او مااختلط بعظم ).
                  ولى در پايان آيه تصريح مى كند كه اينها در حقيقت بر يهود حرام نبود, ((امابه خاطر ظلم و ستمى كـه مى كردند, از اين گونه گوشتها و چربيها كه مورد علاقه آنهابود به حكم خدا محروم شدند)) (ذلك جزيناهم ببغيهم ).
                  و براى تاكيد اضافه مى كند: ((اين يك حقيقت است و ما راست مى گوييم ))(وانا لصادقون ).
                  (آيـه 147)ـ از آنـجـا كـه لـجـاجـت يـهود و مشركان روشن بوده و امكان داشته پافشارى كنند و پيامبر(ص ) را تكذيب نمايند, در اين آيه خداوند به پيامبرش دستورمى دهد كه ((اگر تو را تكذيب كـنند به آنها بگو: پروردگارتان رحمت وسيع و پهناورى دارد)) (فان كذبوك فقل ربكم ذورحمة واسعة ).
                  و شـمـا را زود مـجازات نمى كند بلكه مهلت مى دهد, شايد از اشتباهات خودبرگرديد و از كرده خود پشيمان شويد و به سوى خدا باز آييد.
                  ولـى اگـر از مـهـلت الهى باز هم سؤاستفاده كنيد, و به تهمتهاى نارواى خودادامه دهيد, بدانيد كـيـفـر خداوند قطعى است , و سرانجام دامان شما را خواهدگرفت , زيرا ((مجازات او از جمعيت مجرمان دفع شدنى نيست )) (ولا يرد باسه عن القوم المجرمين ).
                  ايـن آيـه بـه خوبى عظمت تعليمات قرآن را روشن مى سازد كه بعد از شرح اين همه خلافكاريهاى يـهود و مشركان , باز آنها را فورا تهديد به عذاب نمى كند بلكه نخست با تعبيرهاى آكنده از محبت راه بـازگـشـت را به سوى آنها گشوده , تا تشويق شوند وبه سوى حق بازگردند, اما براى اين كه رحـمـت پـهـناور الهى باعث جرات و جسارت و طغيان آنان نگردد, و دست از لجاجت بردارند در آخرين جمله آنها را تهديد به مجازات قطعى خدا مى كند.

                  (آيه 14.
                  فرار از مسؤوليت به بهانه ((جبر))!.
                  بـه دنبال سخنانى كه از مشركان در آيات سابق گذشت , در اين آيه اشاره به پاره اى از استدلالات واهـى و پاسخ آن شده است , نخست مى گويد: ((به زودى مشركان (در پاسخ ايرادات تو در زمينه شـرك و تـحـريـم روزيـهـاى حـلال ) چنين مى گويند كه اگر خداوند مى خواست نه ما مشرك مـى شديم و نه نياكان ما بت پرست بودند, و نه چيزى را تحريم مى كرديم )), پس آنچه ما كرده ايم و مـى گـويـيـم همه خواست اوست (سيقول الذين اشركوا لوشا اللّه ما اشركنا ولا آباؤنا ولا حرمنامن شئ ).
                  مـشـركـان مـانـنـد بـسـيارى از گناهكاران مى خواستند با استتار تحت عنوان جبر ازمسؤوليت خلافكاريهاى خود فرار كنند در حقيقت آنها مدعى بوده اند سكوت خدادر برابر بت پرستى و تحريم پـاره اى از حيوانات , دليل بر رضايت اوست زيرا اگرراضى نبود مى بايست به نوعى ما را از اين كار باز دارد.
                  امـا قـرآن در پـاسخ آنها به طرز قاطعى بحث كرده , نخست مى گويد: تنها اينهانيستند كه چنين دروغـهايى را بر خدا مى بندند ((بلكه جمعى از اقوام گذشته نيزهمين دروغها را مى گفتند ولى سـرانجام گرفتار عواقب سؤاعمالشان شدند و طعم مجازات ما را چشيدند)) (كذلك كذب الذين من قبلهم حتى ذاقوا باسنا).
                  آنها در حقيقت با اين گفته هاى خود, هم دروغ مى گفتند و هم انبيا راتكذيب مى كردند, اگر او به اين اعمال راضى بود چگونه پيامبران خود را براى دعوت به توحيد مى فرستاد, اصولا دعوت انبيا خود مهمترين دليل براى آزادى اراده و اختيار انسان است .
                  سـپـس مى گويد: ((به آنها بگو: آيا راستى دليل قطعى و مسلمى بر اين ادعاداريد اگر داريد چرا نشان نمى دهيد)) (قل هل عندكم من علم فتخرجوه لنا).
                  و سـرانـجـام اضافه مى كند كه ((شما بطور قطع هيچ دليلى بر اين ادعاها نداريد,تنها از پندارها و خيالات خام پيروى مى كنيد)) (ان تتبعون الا الظن وان انتم الا تخرصون ).

                  (آيـه 149)ـ در ايـن آيـه براى ابطال ادعاى مشركان دليل ديگرى ذكر مى كند,و مى گويد: ((بگو خـداونـد دلايل صحيح و روشن در زمينه توحيد و يگانگى خويش و همچنين احكام حلال و حرام اقـامـه كرده است )) هم به وسيله پيامبران خود و هم ازطريق عقل , بطورى كه هيچ گونه عذرى براى هيچ كس باقى نماند (قل فلله الحجة البالغة ).
                  بنابراين , آنها هرگز نمى توانند ادعا كنند كه خدا با سكوت خويش , عقايد واعمال ناروايشان را امضا كـرده اسـت , و نـيـز نمى توانند ادعا كنند كه در اعمالشان مجبورند, زيرا اگر مجبور بودند, اقامه دليل و فرستادن پيامبران و دعوت و تبليغ آنان بيهوده بود, اقامه دليل , دليل بر آزادى اراده است .
                  و در پـايان آيه مى فرمايد: ((خداوند اگر بخواهد, همه شما را از طريق اجبارهدايت خواهد كرد)) (فلو شا لهديكم اجمعين ).
                  ولى نه چنان ايمانى ارزش خواهد داشت و نه اعمالى كه در پرتو آن انجام مى گيرد, بلكه فضيلت و تـكـامـل انـسـان در آن اسـت كه راه هدايت و پرهيزكارى را باپاى خود و به اراده و اختيار خويش بپيمايد.
                  از امام كاظم (ع ) چنين نقل شده است كه فرمود: ((خداوند بر مردم دو حجت دارد, حجت آشكار و حجت پنهان , حجت آشكار, رسولان و انبيا و امامانند, وحجت باطنه , عقول و افكارند)).
                  (آيـه 150)ـ در اين آيه براى اين كه بطلان سخنان آنها روشنتر شود, و نيزاصول صحيح قضاوت و داروى رعـايـت گردد, از آنها دعوت مى كند كه اگر شهودمعتبرى دارند, كه خداوند حيوانات و زراعتهايى را كه آنها مدعى تحريم آن هستند,تحريم كرده , اقامه كنند.
                  لـذا مـى گـويـد: ((اى پـيـامـبر ! به آنها بگو: گواهان خود را كه گواهى بر تحريم اينهامى دهند بياوريد)) (قل هلم شهداكم الذين يشهدون ان اللّه حرم هذا).
                  سـپس اضافه مى كند: اگر آنها دسترسى به گواهان معتبرى پيدا نكردند (وقطعا پيدا نمى كنند) ((و تنها به گواهى و ادعاى خويش قناعت نمودند, تو هرگز باآنها هم صدا نشو و مطابق شهادت و ادعاى آنان گواهى مده )) (فان شهدوا فلا تشهدمعهم ).
                  قـرائن گـواهـى مـى دهـد كـه اين احكام ساختگى , صرفا از هوى و هوس وتقليدهاى كوركورانه سرچشمه گرفته , چه اين كه هيچ سند و مدركى از انبياى الهى وكتب آسمانى بر تحريم اين امور ندارند.
                  لـذا در جـمله بعد مى گويد: ((از هوى و هوسهاى كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند و آنها كه به آخـرت ايـمـان نـدارند و آنها كه براى خدا شريك قائل شده اند,پيروى مكن )) (ولا تتبع اهوا الذين كذبوا بياتنا والذين لا يؤمنون بالا خرة وهم بربهم يعدلون ).
                  يعنى , بت پرستى آنها و انكار قيامت و رستاخيز و خرافات و هوى پرستى آنان گواه زنده اى است , كه اين احكام آنان نيز ساختگى است و ادعايشان در موردتحريم اين موضوعات از طرف خدا, بى اساس و بى ارزش است .
                  (آيه 151).
                  فرمانهاى دهگانه !.
                  پـس از نفى احكام ساختگى مشركان كه در آيات قبل گذشت , اين آيه و دو آيه بعد اشاره به اصول مـحـرمـات در اسلام كرده و گناهان كبيره رديف اول را ضمن بيان كوتاه و پرمغز و جالبى در ده قسمت بيان مى كند, نخست مى گويد: ((به آنها بگو:بياييد تا آنچه را خدا بر شما تحريم كرده است بخوانم و بر شمرم )) (قل تعالوا اتل ماحرم ربكم عليكم ).
                  1ـ ((اين كه هيچ چيز را شريك و همتاى خدا قرار ندهيد)) (الا تشركوا به شيئا).
                  2ـ ((نسبت به پدر و مادر نيكى كنيد)) (وبالوالدين احسانا).
                  3ـ ((فـرزنـدان خـود را بـه خاطر تنگدستى و فقر نكشيد)) (ولا تقتلوا اولا دكم من املا ق ) ((زيرا روزى شما و آنها همه به دست ماست و ما همه را روزى مى دهيم ))(نحن نرزقكم واياهم ).
                  4ـ ((به اعمال زشت و قبيح نزديك نشويد, خواه آشكار باشد, خواه پنهان ))(ولا تقربوا الفواحش ما ظهر منها وما بطن ).
                  يعنى , نه تنها انجام ندهيد, بلكه به آن نزديك هم نشويد.
                  5ـ ((دسـت به خون بى گناهان نيالاييد و نفوسى را كه خداوند محترم شمرده وريختن خون آنها مجاز نيست به قتل نرسانيد مگر اين كه طبق قانون الهى اجازه قتل آنها داده شده باشد)) مثل اين كـه قـاتـل باشند (ولا تقتلوا النفس التى حرم اللّه الا بالحق ) و به دنبال اين پنج قسمت براى تاكيد بـيـشـتر مى فرمايد: ((اينها امورى است كه خداوند به شما توصيه كرده , تا دريابيد و از ارتكاب آنها خوددارى نماييد)) (ذلكم وصيكم به لعلكم تعقلون ).
                  (آيـه 152)ـ شـشم : ((هيچ گاه جز به قصد اصلاح نزديك مال يتيمان نشويد,تا هنگامى كه به حد بلوغ برسند)) (ولا تقربوا مال اليتيم الا بالتى هى احسن حتى يبلغ اشده ).
                  7ـ ((كم فروشى نكنيد و حق پيمانه و وزن را با عدالت ادا كنيد)) (واوفوا الكيل والميزان بالقسط).
                  و از آنـجا كه هر قدر انسان دقت در پيمانه و وزن كند باز ممكن است , مختصركم و زيادى صورت گـيـرد كه سنجش آن با پيمانه ها و ترازوهاى معمولى امكان پذيرنيست , به دنبال اين جمله اضافه مى كند: ((هيچ كس را جز به اندازه توانايى تكليف نمى كنيم )) (لا نكلف نفسا الا وسعها).
                  8ـ ((هرگاه به هنگام داورى يا شهادت و يا در مورد ديگر سخنى مى گوييدعدالت را رعايت كنيد و از مـسير حق منحرف نشويد, هر چند در موردخويشاوندان شما باشد و داورى و شهادت به حق به زيان آنها تمام گردد)) (واذا قلتم فاعدلوا ولو كان ذا قربى ).
                  9ـ ((به عهد الهى وفا كنيد و آن را نشكنيد)) (وبعهداللّه اوفوا).
                  مـنـظور از ((عهدالهى )) همه پيمانهاى الهى اعم از پيمانهاى ((تكوينى )) و((تشريعى )) و تكاليف الهى و هرگونه عهد و نذر و قسم است .
                  و باز براى تاكيد در پايان اين چهار قسمت , مى فرمايد: ((اينها امورى است كه خداوند به شما توصيه مى كند, تا متذكر شويد)) (ذلكم وصيكم به لعلكم تذكرون ).
                  (آيـه 153)ـ دهـم : ((ايـن راه مستقيم من , راه توحيد, راه حق و عدالت , راه پاكى و تقواست , از آن پـيـروى كـنيد و هرگز در راههاى انحرافى و پراكنده گام ننهيد كه شما را از راه خدا منحرف و پـراكـنـده مـى كـند و تخم نفاق و اختلاف را در ميان شمامى پاشد)) (وان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه ولا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ).
                  و در پايان براى سومين بار تاكيد مى كند كه : ((اينها امورى است كه خداوند به شما توصيه مى كند تا پرهيزكار شويد)) (ذلكم وصيكم به لعلكم تتقون ).
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #129

                    1ـ.
                    اهميت نيكى به پدر و مادر!.
                    ذكر نيكى به پدر و مادر, بلافاصله بعد از مبارزه با شرك , و قبل از دستورهاى مهمى همانند تحريم قتل نفس , و اجراى اصول عدالت , دليل بر اهميت فوق العاده حق پدر و مادر در دستورهاى اسلامى است .
                    اين موضوع وقتى روشنتر مى شود كه توجه كنيم به جاى ((تحريم آزار پدر ومادر)) كه هماهنگ با سـايـر تـحـريمهاى اين آيه است , موضوع احسان و نيكى كردن ,ذكر شده است , يعنى نه تنها ايجاد نـاراحـتـى بـراى آنها حرام است بلكه علاوه بر آن ,احسان و نيكى در مورد آنان نيز لازم و ضرورى است .
                    و جـالـبتر اين كه كلمه ((احسان )) را به وسيله ((بـ)) متعدى ساخته و فرموده است ((وبالوالدين احـسـانـا)) بـنابراين , آيه تاكيد مى كند كه موضوع نيكى به پدر و مادر رابايد آنقدر اهميت داد كه شخصا و بدون واسطه به آن اقدام نمود.
                    2ـ.
                    قتل فرزندان به خاطر گرسنگى !.
                    از ايـن آيـات برمى آيد كه عربهاى دوران جاهلى نه تنها دختران خويش رابه خاطر تعصبهاى غلط, زنده به گور مى كردند, بلكه پسران را كه سرمايه بزرگى درجامعه آن روز محسوب مى شد, نيز از ترس فقر و تنگدستى به قتل مى رسانيدند.
                    بـا نـهـايـت تـاسف اين عمل جاهلى در عصر و زمان ما در شكل ديگرى تكرارمى شود, و به عنوان كـمـبـود احـتمالى مواد غذايى روى زمين , كودكان بى گناه در عالم جنين , از طريق ((كورتاژ)) به قتل مى رسند.
                    گـرچه امروز براى سقط جنين دلايل بى اساس ديگرى نيز ذكر مى كنند, ولى مساله فقر و كمبود موادغذايى يكى از دلايل عمده آن است .
                    اينها و مسائل ديگرى شبيه به آن , نشان مى دهد كه عصر جاهليت در زمان مابه شكل ديگرى تكرار مـى شـود و ((جـاهليت قرن بيستم )) حتى در جهاتى وحشتناكترو گسترده تر از جاهليت قبل از اسلام است .
                    آيه 154ـ تفسير:.
                    پاسخ قاطع به بهانه جويان ـ.
                    در آيـات قـبـل , سـخن از ده حكم اساسى و اصولى در ميان بود, كه نه تنها دراسلام بلكه در تمام اديـان بوده است به دنبال آن در اين آيه مى گويد: ((سپس به موسى , كتاب آسمانى داديم و نعمت خود را بر افراد نيكوكار و آنها كه تسليم فرمان ما و پيرو حق بودند كامل ساختيم )) (ثم آتينا موسى الكتاب تماما على الذى احسن ).
                    ((و در آن هر چيز را كه مورد نياز بود, و در مسير تكامل انسان اثر داشت , بازگوكرديم )) (وتفصيلا لـكـل شـئ ) ((و نيز اين كتاب , كه بر موسى نازل شد, مايه هدايت ورحمت بود)) (وهدى ورحمة ) ((تمام اين برنامه ها به خاطر آن بود كه به روز رستاخيزو لقاى پروردگار ايمان بياورند)) و با ايمان به معاد, افكار و گفتار و رفتارشان پاك شود(لعلهم بلقا ربهم يؤمنون ).
                    (آيـه 155) ـ در ايـن آيـه , اشـاره بـه نزول قرآن و تعليمات آن كرده و بحث آيه گذشته را تكميل مـى نـمـايـد و مى گويد: ((اين كتابى است كه ما نازل كرده ايم , كتابى است با عظمت و پربركت و سـرچشمه انواع خيرات و نيكيها)) (وهذا كتاب انزلناه مبارك ) و ((چون چنين است بطور كامل از آن پـيروى كنيد, و پرهيزكارى پيشه نماييدو از مخالفت با آن بپرهيزيد شايد مشمول رحمت خدا گرديد)) (فاتبعوه واتقوالعلكم ترحمون ).
                    (آيـه 156)ـ در ايـن آيـه , تمام راههاى فرار و بهانه جوييها را به روى مشركان بسته ,نخست به آنها مـى گـويـد: ((مـا ايـن كتاب آسمانى را با اين امتيازات نازل كرديم تانگوييد كه تنها بر دو طايفه پـيـشـيـن (يـهـود و نـصارى ) كتاب آسمانى نازل شده , و ما ازبحث و بررسى و مطالعه آنها غافل بـوده ايـم , و اگر از فرمان تو سرپيچى كرديم به خاطر اين بوده است كه فرمان تو در دست ديگران بود و به دست ما نرسيد)) (ان تقولوا انما انزل الكتاب على طائفتين من قبلنا وان كنا عن دراستهم لغافلين ).
                    (آيـه 157)ـ در ايـن آيه همان بهانه به صورت دامنه دارتر و آميخته با ادعا وغرور بيشتر از آنها نقل شده است , و آن اين كه , اگر قرآن بر آنها نازل نمى شد, ممكن بود ادعا كنند ما بقدرى براى انجام فـرمان الهى آمادگى داشتيم كه هيچ ملتى به اندازه ما آمادگى نداشت , آيه مى فرمايد: تا نگوييد ((اگـر كتاب آسمانى بر ما نازل مى شد, ما از همه آنها پذيراتر و هدايت يافته تر بوديم )) (او تقولوا لو انا انزل عليناالكتاب لكنا اهدى منهم ).
                    قـرآن در بـرابـر ايـن ادعـاها مى گويد: خداوند تمام راههاى بهانه جويى را بر شمابسته است زيرا ((آيـات و دلايـل روشـن از طـرف پـروردگـار بـراى شـمـا آمد, آميخته باهدايت الهى و رحمت پروردگار)) (فقد جاكم بينة من ربكم وهدى ورحمة ).
                    ((بـا اين حال آيا كسى ستمكارتر از آنها كه تكذيب آيات خدا مى كنند و از آن اعراض مى نمايند پيدا مى شود ؟)) (فمن اظلم ممن كذب بيات اللّه وصدف عنها).
                    اشاره به اين كه آنها نه تنها از آيات خدا روى گردانيدند بلكه با شدت از آن فاصله گرفتند.
                    در پـايـان آيـه , مجازات دردناك اين گونه افراد لجوج و بى فكرى را كه مطالعه نكرده حقايق را به شـدت انـكار مى كنند و از آن مى گريزند حتى سد راه ديگران مى شوند, در يك جمله كوتاه و رسا بـيـان كـرده مى گويد: ((به زودى كسانى را كه ازآيات ما روى مى گردانند, گرفتار مجازاتهاى شـديـد خـواهـيـم كرد, و اين به خاطر همان اعراض بى رويه و بى دليل آنهاست )) (سنجزى الذين يصدفون عن آياتنا سؤالعذاب بما كانوا يصدفون ).
                    (آيه 15.
                    انتظارات بيجا و محال !.
                    در آيات گذشته اين حقيقت بيان شد كه ما حجت را بر مشركان تمام كرديم و كتاب آسمانى يعنى قرآن را براى هدايت همگان فرستاديم اين آيه مى گويد: امااين افراد لجوج به اندازه اى در كار خود سـرسـختند, كه اين برنامه روشن نيز در آنهاتاثير نمى كند, گويا انتظار نابودى خويش , يا از ميان رفتن آخرين فرصت , و يا انتظارامور محالى را مى كشند.
                    نـخـسـت مـى گويد: ((آيا آنها جز اين انتظار دارند كه فرشتگان مرگ به سراغشان بيايند)) ! (هل ينظرون الا ان تاتيهم الملا ئكة ).
                    ((يـا ايـن كـه پـروردگارت به سراغ آنها بيايد)) و او را ببينند, و ايمان بياورند !! (اوياتى ربك ) در حقيقت آنها انتظار امر محالى را مى كشند.
                    سـپس مى گويد: ((يا اين كه بعضى از آيات و نشانه هاى پروردگار (كه در آستانه رستاخيز و پايان جهان , واقع مى شود, و به دنبال آن درهاى توبه بسته خواهد شد)انجام گيرد)) (او ياتى بعض آيات ربك ).
                    و بـه دنبال آن اضافه مى كند: ((آن روز كه چنين آيات صورت پذيرد, ايمان آوردن افرادى كه قبلا ايـمـان نياورده اند و آنها كه عمل نيكى انجام نداده اند, پذيرفته نخواهد شد)) (يوم ياتى بعض آيات ربـك لا يـنفع نفسا ايمانها لم تكن آمنت من قبل او كسبت فى ايمانها خيرا) و درهاى توبه به روى آنان بسته مى شود, زيرا توبه وايمان در آن هنگام , صورت اجبارى و اضطرارى به خود مى گيرد, و ارزش ايمان وتوبه اختيارى را نخواهد داشت .
                    در پـايـان آيـه با لحنى تهديدآميز به اين افراد لجوج مى گويد: ((اكنون كه شماچنين انتظارى را داريد در انتظار خويش بمانيد, ما هم در انتظار (كيفر دردناك شما)خواهيم بود)) (قل انتظروا انا منتظرون ).
                    از نكات جالبى كه از آيه فوق استفاده مى شود اين است كه راه نجات را درايمان , آن هم ايمانى كه در پرتو آن اكتساب خيرى شود و اعمال نيك انجام گيرد,معرفى مى كند.
                    (آيه 159).
                    بيگانگى از نفاق افكنان !.
                    در تـعقيب دستورات دهگانه اى كه در آيات قبل گذشت و در آخر آن فرمان به پيروى از ((صراط مـسـتـقـيـم خدا)) و مبارزه با هرگونه نفاق و اختلاف داده شده بود,اين آيه در حقيقت تاكيد و تفسيرى روى همين مطلب است نخست مى فرمايد(آنها كه آيين و مذهب خود را پراكنده كردند و بـه دسـتـه هـاى مـخـتـلف تقسيم شدند,در هيچ چيز با آنها ارتباط ندارى و آنها نيز هيچ گونه ارتباطى با مكتب تو ندارند)) (ان الذين فرقوا دينهم وكانوا شيعا لست منهم فى شى ).
                    زيرا مكتب تو, مكتب توحيد و صراط مستقيم است و صراط مستقيم و راه راست همواره يكى بيش نيست .
                    سـپـس بـه عـنـوان تـهـديد و توبيخ اين گونه افراد تفرقه انداز, مى گويد: ((كار اينهاواگذار به خـداسـت , و آنـهـا را از اعـمـالـشان آگاه خواهد ساخت )) (انما امرهم الى اللّه ثم ينبئهم بما كانوا يفعلون ).
                    قـابل ذكر اين كه محتواى آيه يك حكم عمومى و همگانى در باره تمام افرادتفرقه انداز است , كه با ايـجـاد انـواع بـدعـتها, ميان بندگان خدا, بذر نفاق و اختلاف مى پاشند اعم از آنها كه در امتهاى پيشين بودند, يا آنها كه در اين امتند.
                    ايـن آيـه بار ديگر, اين حقيقت را كه اسلام آيين وحدت و يگانگى است و ازهرگونه نفاق و تفرقه و پراكندگى بيزار است با تاكيد تمام بازگو مى كند.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #130
                      (آيه 160).
                      پاداش بيشتر, مجازات كمتر:.
                      در ايـن آيـه , اشـاره بـه رحـمـت و پاداش وسيع خداوند كه در انتظار افرادنيكوكار است , كرده و تهديدهاى آيه را با اين تشويقها تكميل مى كند و مى گويد: ((هركسى كار نيكى به جا آورد, ده برابر به او پاداش داده مى شود)) (من جا بالحسنة فله عشر امثالها).
                      ((و هـر كـس كار بدى انجام دهد, جز به همان مقدار, كيفر داده نمى شود))(ومن جا بالسيئة فلا يجزى الا مثلها).
                      و بـراى تـاكـيد اين جمله را نيز اضافه مى كند كه ((به آنها هيچ گونه ستمى نخواهد شد و تنها به مقدار عملشان كيفر مى بينند (وهم لا يظلمون ).
                      منظور از ((حسنة )) و ((سيئة )) در آيه فوق , هرگونه ((كار نيك و فكر نيك و عقيده نيك و يا بد)) است .
                      (آيه 161).
                      اين است راه مستقيم من !.
                      ايـن آيه و آيات بعد از آن كه سوره انعام با آن پايان مى پذيرد در حقيقت خلاصه اى است از بحثهاى اين سوره كه در زمينه مبارزه با شرك و بت پرستى بيان شده , نخست در برابر عقايد و ادعاهاى دور از منطق مشركان و بت پرستان , خداوندبه پيامبرش دستور مى دهد كه ((بگو: پروردگار من ! مرا به راه راست كه نزديكترين راههاست هدايت كرده است )) (قل اننى هدنى ربى الى صراط مستقيم ) اين راه راست همان جاده توحيد و يكتاپرستى و درهم كوبيدن آيين شرك و بت پرستى است .
                      سـپـس ((صـراط مستقيم )) را در اين آيه و دو آيه بعد توضيح مى دهد: نخست مى گويد: ((آيينى اسـت مـسـتـقـيم در نهايت راستى و درستى , ابدى و جاويدان و قائم به امور دين و دنيا و جسم و جان )) (دينا قيما).
                      و از آنـجـا كـه عـربـهـا علاقه خاصى به ابراهيم نشان مى دادند و حتى آيين خودرا به عنوان آيين ابـراهيم معرفى مى كردند, اضافه مى كند كه ((آيين واقعى ابراهيم همين است كه من به سوى آن دعوت مى كنم )) نه آنچه شما به او بسته ايد (ملة ابراهيم ).
                      هـمـان ابـراهيمى كه ((از آيين خرافى زمان و محيط, اعراض كرد, و به حق يعنى آيين يكتاپرستى روى آورد)) (حنيفا).
                      ايـن تـعـبير گويا پاسخى است به گفتار مشركان كه مخالفت پيامبر را با آيين بت پرستى كه آيين نياكان عرب بود, نكوهش مى كردند, پيامبر در پاسخ آنهامى گويد: اين سنت شكنى و پشت پا زدن به عقايد خرافى محيط, تنها كار من نيست , ابراهيم كه مورد احترام همه ما است نيز چنين كرد.
                      سـپـس بـراى تـاكـيـد مـى افـزايد كه ((او هيچ گاه از مشركان و بت پرستان نبود)) (وماكان من المشركين ).
                      بلكه او قهرمان بت شكن و مبارز پويا و پى گير با آيين شرك بود.
                      (آيـه 162)ـ در ايـن آيه اشاره به اين مى كند كه ((بگو: (نه تنها از نظر عقيد من موحدو يكتاپرستم بـلـكه از نظر عمل , هر كار نيكى كه مى كنم ) نماز من و تمام عبادات من وحتى مرگ و حيات من همه براى پروردگار جهانيان است )) (قل ان صلا تى ونسكى ومحياى ومماتى للّه رب العالمين ).
                      بـراى او زنده ام به خاطر او مى ميرم و در راه او هر چه دارم فدا مى كنم تمام هدف من و تمام عشق من و تمام هستى من اوست !.
                      (آيـه 163)ـ در ايـن آيـه بـراى تـاكـيـد و ابـطـال هـرگـونـه شرك و بت پرستى , اضافه مى كند: ((پروردگارى كه هيچ شريك و شبيهى براى او نيست )) (لا شريك له ).
                      سـرانـجام مى فرمايد: ((و به اين موضوع , من دستور يافته ام و من اولين مسلمانم )) (وبذلك امرت وانا اول المسلمين ).
                      اولـين مسلمان بودن پيامبراسلام (ص ) يا از نظر كيفيت و اهميت اسلام اوست ,زيرا درجه تسليم و اسلام او بالاتر از همه انبيا بود و يا اولين فرد از اين امت بود كه آيين قرآن و اسلام را پذيرفت .
                      (آيه 164)ـ در اين آيه از طريق ديگرى منطق مشركان را مورد انتقاد قرارمى دهد و مى گويد: ((به آنـها بگو: و از آنها بپرس آيا سزاوار است غير از خداونديگانه را پروردگار خود بدانم , در حالى كه او مالك و مربى و پروردگار همه چيزاست )) و حكم و فرمان او در تمام ذرات اين جهان جارى است ! (قل اغيراللّه ابغى ربا وهو رب كل شئ ).
                      سـپـس بـه جمعى از مشركان كوتاه فكر كه خدمت پيامبر(ص ) رسيدند و گفتند(تو از آيين ما پـيروى كن , اگر بر خطا باشد, گناه تو به گردن ما)) پاسخ ‌مى گويد(هيچ كسى جز براى خود عـمـلى انجام نمى دهد و هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد)) (ولا تكسب كل نفس الا عليها ولا تزر وازرة وزر اخرى ) و((سرانجام , همه شما به سوى خدا باز مى گرديد, و شما را بـه آنـچـه در آن اخـتلاف داشتيد, آگاه مى سازد)) (ثم الى ربكم مرجعكم فينبئكم بما كنتم فيه تختلفون ).
                      (آيـه 165)ـ در اين آيه كه آخرين آيه سوره انعام است به اهميت مقام انسان و موقعيت او در جهان هستى اشاره مى كند تا بحثهاى گذشته در زمينه تقويت پايه هاى توحيد و مبارزه با شرك , تكميل گردد.
                      لذا در جمله نخست مى فرمايد: ((او كسى است كه شما را جانشينان (ونمايندگان خود) در روى زمين قرارداد)) (وهو الذى جعلكم خلا ئف الا رض ).
                      انـسـانى كه نماينده خدا در روى زمين است , و تمام منابع اين جهان در اختياراو گذارده شده , و فرمان فرمانرواييش بر تمام اين موجودات از طرف پروردگارصادر شده است , نبايد آنچنان خود را سقوط دهد كه از جمادى هم پست تر گردد ودر برابر آن سجده كند.
                      سپس اشاره به اختلاف استعدادها و تفاوت مواهب جسمانى و روحى مردم و هدف از اين اختلاف و تـفـاوت كـرده , مـى گـويد: ((و بعضى از شما را بر بعض ديگردرجاتى برترى داد تا به وسيله اين مـواهـب و امـكـانـات كه در اختيارتان قرار داده است شما را بيازمايد)) (ورفع بعضكم فوق بعض درجات ليبلوكم فى ما آتيكم ).
                      و در پايان آيه ضمن اشاره به آزادى انسان در انتخاب راه خوشبختى وبدبختى نتيجه اين آزمايشها را چـنـيـن بـيـان مى كند: ((پروردگار تو (در برابر آنها) كه ازبوته اين آزمايشها سيه روى بيرون مـى آيـنـد ((سـريـع الـعقاب )) و در برابر آنها كه در صدداصلاح و جبران اشتباهات خويش برآيند آمرزنده و مهربان است )) (ان ربك سريع العقاب وانه لغفور رحيم ).
                      تفاوت در ميان انسانها و اصل عدالت .
                      شـك نـيـست كه در ميان افراد بشر يك سلسله تفاوتهاى مصنوعى وجود داردكه نتيجه مظالم و سـتـمـگـرى بعضى از انسانها نسبت به بعض ديگر است , مثلا جمعى مالك ثروتهاى بى حسابند, و جـمـعـى بر خاك سياه نشسته اند, عده اى به خاطركمبود تغذيه و فقدان مسائل بهداشتى عليل و بـيـمارند, در حالى كه عده ديگرى براثر فراهم بودن همه گونه امكانات , در نهايت سلامت به سر مى برند.
                      اين گونه اختلافها: ثروت و فقر, علم و جهل , و سلامت و بيمارى , غالبازاييده استعمار و استثمار و اشكال مختلف بردگى و ظلمهاى آشكار و پنهان است .
                      مـسـلما اينها را به حساب دستگاه آفرينش نمى توان گذارد, و دليلى ندارد كه از وجوداين گونه اختلافات بى دليل دفاع كنيم .
                      افـراد انـسـان روى هم رفته نيز يك درخت بزرگ و بارور را تشكيل مى دهند كه هر دسته بلكه هر فردى رسالت خاصى در اين پيكر بزرگ بر عهده دارد, و متناسب آن ساختمان مخصوص به خود, و ايـن اسـت كـه قـرآن مـى گـويـد ايـن تفاوتها وسيله آزمايش شماست زيرا ((آزمايش )) در مورد برنامه هاى الهى به معنى ((تربيت وپرورش )) است .
                      خلافت انسان در روى زمين :.
                      قـرآن كرارا انسان را به عنوان ((خليفه )) و ((نماينده خدا در روى زمين )) معرفى كرده است , اين تعبير ضمن روشن ساختن مقام بشر, اين حقيقت را نيز بيان مى كندكه اموال و ثروتها و استعدادها و تمام مواهبى كه خدا به انسان داده , در حقيقت مالك اصليش اوست , و انسان تنها نماينده و مجاز و مـاذون از طرف او مى باشد وبديهى است كه هر نماينده اى در تصرفات خود استقلال ندارد بلكه بايد تصرفاتش در حدود اجازه و اذن صاحب اصلى باشد و از اينجا روشن مى شود كه مثلا درمساله مـالكيت , اسلام هم از اردوگاه ((كمونيسم )) فاصله مى گيرد و هم از اردوگاه ((كاپيتاليسم )) و سرمايه دارى .
                      اسلام مى گويد: مالكيت نه براى فرد است و نه براى اجتماع , بلكه در واقع براى خداست , و انسانها وكـيـل و نـماينده اويند و به همين دليل اسلام , هم در طرزدرآمد افراد نظارت مى كند, و هم در چـگونگى مصرف , و براى هر دو قيود وشروطى قائل شده است كه اقتصاد اسلامى را به عنوان يك مكتب مشخص در برابرمكاتب ديگر قرار مى دهد.
                      پايان سوره انعام .
                      و جلد اول برگزيده تفسير نمونه .
                      وآخر دعوانا ان الحمد للّه رب العالمين .
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #131
                        سوره اعراف [7].
                        اين سوره در ((مكه )) نازل شده و 206 آيه دارد .
                        محتواى سوره :.
                        در آغـاز اشاره كوتاه و گويايى به مساله ((مبد و معاد)) كرده ;Š سپس براى احياى شخصيت انسان , داسـتـان آفرينش آدم را با اهميت فراوان شرح مى دهد بعدپيمانهايى را كه خدا از فرزندان آدم در مسير هدايت و صلاح گرفته يك يك برمى شمرد.
                        سپس براى نشان دادن شكست و ناكامى اقوامى كه از مسير توحيد و عدالت و پرهيزكارى منحرف مـى شـونـد, و هم براى نشان دادن پيروزى مؤمنان راستين ,سرگذشت بسيارى از اقوام پيشين و انـبـيـاى گـذشـتـه مانند ((نوح )) و ((لوط)) و ((شعيب ))را بيان كرده , و با سرگذشت مشروح بنى اسرائيل و مبارزه ((موسى )) با فرعون اين بخش را پايان مى دهد.
                        در آخـر سـوره بـار ديـگـر بـه مساله مبد و معاد باز مى گردد و انجام و آغاز رابدين وسيله تكميل مى كند.
                        فضيلت تلاوت اين سوره :.
                        از امام صادق (ع ) نقل شده كه فرمود: ((هر كس سوره اعراف را در هر ماه بخواند در روز قيامت , از كـسـانـى خـواهـد بـود كـه نه ترسى بر آنهاست و نه غمى دارند(من الذين لا خوف عليهم ولاهم يـحـزنون ) و اگر در هر جمعه بخواند, در روزقيامت از كسانى مى باشد كه بدون حساب به بهشت مى رود)).
                        و نـيـز فـرمـود: ((در اين سوره آيات محكمه اى است , ((قرائت )) و ((تلاوت )) و((قيام به آنها)) را فـرامـوش نكنيد, زيرا اينها روز رستاخيز در پيشگاه خدا براى كسانى كه آنها را خوانده اند گواهى مى دهند)).
                        به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
                        (آيـه ) در آغـاز اين سوره بار ديگر به ((حروف مقطعه )) برخورد مى كنيم كه در اينجا چهار حرف : ((الف , لام , ميم و صاد)) است (المص ).
                        مـمـكن است , يكى از اهداف اين حروف , جلب توجه شنوندگان , و دعوت آنها به سكوت و استماع بوده باشد, زيرا ذكر اين حروف در آغاز سخن , مطلب عجيب و نوظهورى در نظر عرب بود, و حس كنجكاوى آنها را برمى انگيخت , و درنتيجه به دنباله آن نيز گوش فرا مى دادند.
                        (آيـه ) در ايـن آيـه مـى فـرمـايـد: ((ايـن كتابى است كه بر تو نازل شده است , ونبايد از ناحيه آن هيچ گونه نگرانى و ناراحتى به خود راه دهى )) (كتاب انزل اليك فلايكن فى صدرك حرج منه ).
                        جـمـلـه فوق به پيامبر(ص ) دلدارى مى دهد, كه چون اين آيات از ناحيه خداست , نبايد هيچ گونه نگرانى به خود راه دهد, نه نگرانى از جهت عكس العملى كه دشمنان لجوج و سرسخت در برابر آن نشان خواهند داد, و نه نگرانى از ناحيه نتيجه و برداشتى كه از تبليغ اين رسالت انتظار مى رود.
                        و در جـمـلـه بعد اضافه مى كند: ((هدف از نزول اين كتاب انذار و بيم دادن مردم (از عواقب شوم افـكـار و اعـمـالشان است ) و همچنين تذكر و يادآورى براى مؤمنان راستين )) (لتنذر به وذكرى للمؤمنين ).
                        (آيه ) سپس روى سخن را به عموم مردم كرده , مى گويد: ((از آنچه ازطرف پروردگارتان بر شما نازل شده است , پيروى كنيد)) (اتبعوا ما انزل اليكم من ربكم ) و به اين ترتيب , سخن از پيامبر(ص ) و ماموريت و رسالت او شروع مى شودو به وظيفه مردم منتهى مى گردد.
                        و بـراى تاكيد اضافه مى كند: ((از فرمان غير خداوند پيروى نكنيد و از انتخاب ولى و سرپرستى جز او خوددارى نماييد)) (ولا تتبعوا من دونه اوليا).
                        اما چون آنها كه به تمام معنى در برابر حق تسليمند و از تذكرات , متذكرمى گردند كمند, در پايان آيه مى گويد: ((كمتر متذكر مى شويد)) (قليلا ما تذكرون ).
                        از اين آيه ضمنا استفاده مى شود كه انسان بر سر دو راهى است , يا پذيرش ولايت و رهبرى خداوند, و يـا داخـل شدن در (ولايت ) ديگران , اگر مسير اول راقبول كند, (ولى ) او تنها خداست , اما اگر تحت ولايت ديگران قرار گيرد, هر روزبايد بار كسى را بر دوش گيرد و ارباب تازه اى انتخاب كند .
                        (آيه ).
                        اقوامى كه نابود شدند !.
                        اين آيه و آيه بعد در واقع ((فهرستى )) است , اجمالى از سرگذشت اقوام متعددى همچون قوم نوح و فرعون و عاد و ثمود و لوط كه بعدا خواهد آمد.
                        قـرآن در ايـنجا به آنهايى كه از تعليمات انبيا سرپيچى مى كنند و به جاى اصلاح خويش و ديگران بـذر فـساد مى پاشند, شديدا اخطار مى كند كه نگاهى به زندگانى اقوام پيشين بيفكنيد و ببينيد ((چـقـدر از شهرها و آباديها را ويران كرديم ))ومردم فاسد آنها را به نابودى كشانيديم ! (وكم من قرية اهلكناها).
                        سـپس چگونگى هلاكت آنها را چنين تشريح مى كند: ((عذاب دردناك ما, دردل شب (در ساعاتى كه در آرامش فرو رفته بودند) يا در وسط روز, به هنگامى كه پس از فعاليتهاى روزانه به استراحت پرداخته بودند به سراغ آنها آمد)) (فجاهاباسنا بياتا اوهم قائلون ).
                        (آيـه ) در ايـن آيـه سـخـن را چـنـين ادامه مى دهد: ((آنها به هنگامى كه درگرداب بلا گرفتار مـى شـدنـد و تـوفان مجازات زندگيشان را درهم مى كوبيد (از مركب غرور و نخوت پياده شده ) فـرياد مى زدند: ما ستمگر بوديم )) و اعتراف مى كردند كه ظلم و ستمهايشان دامانشان را گرفته است ! (فما كان دعويهم اذ جاهم باسنا الا ان قالوا انا كنا ظالمين ).
                        ولـى اعـترافى كه سودى به حال آنها نداشت , زيرا يك نوع اعتراف ((اجبارى واضطرارى )) بود كه حـتـى مغرورترين افراد خود را از آن ناگزير مى بينند, و كمترين نشانه اى از انقلاب روحى در آن نيست .
                        قابل ذكر است كه اين گونه آيات اخطارهاى كوبنده اى است براى امروز وبراى فردا, براى ما و همه اقوام آينده , زيرا در سنت و قانون الهى تبعيض مفهوم ندارد.
                        هـم اكـنـون , انسان صنعتى با تمام قدرتى كه پيدا كرده است , در مقابل يك زلزله , يك توفان , يك بـاران شـديـد و مـانـند اينها به همان اندازه ضعيف و ناتوان است كه انسانهاى قبل از تاريخ ناتوان بودند, بنابراين همان عواقب شوم و دردناكى كه ستمكاران اقوام گذشته و انسانهاى مست غرور و شهوت و افراد سركش و آلوده پيدا كردند, از انسانهاى امروز دور نيست .
                        (آيه ).
                        بازپرسى عمومى !.
                        در آيـه قـبـل سخن از مجازات دنيوى ستمكاران در ميان بود, در اين آيه و سه آيه بعد از مجازات اخروى آنها بحث مى كند و به اين ترتيب پيوندى روشن دارند.
                        نخست به عنوان يك قانون عمومى مى فرمايد: ((از تمام كسانى كه پيامبران به سوى آنها فرستاده شدند, بطور قطع در روز قيامت سؤال مى كنيم )) (فلنسئلن الذين ارسل اليهم ).
                        نـه تـنـها از آنها سؤال مى كنيم ((از پيامبرانشان نيز مى پرسيم )) كه رسالت خويش را چگونه انجام دادند (ولنسئلن المرسلين ).
                        بنابراين , هم رهبران مسؤولند و هم پيروان , هم پيشوايان و هم تابعان , منتهاچگونگى مسؤوليتهاى اين دو گروه متفاوت است .
                        (آيه ) در اين آيه براى اين كه كسى تصور نكند كه سؤال از امتها وپيامبرانشان دليل بر اين است كه چيزى از علم خدا مخفى مى ماند, با صراحت وتاكيد آميخته با قسم مى گويد: ((ما با علم و دانش خـويـش تـمام اعمالشان را براى آنهاشرح مى دهيم , زيرا ما هرگز از آنها غايب نبوديم )) همه جا با آنها بوديم و در هر حال همراهشان (فلنقصن عليهم بعلم وما كنا غائبين ).
                        سؤال براى چيست ؟.
                        ما مى دانيم خدا همه چيز را مى داند و اصولا در همه جا حاضر و ناظر است با اين حال چه نيازى به سؤال دارد كه انبيا و امتها را عموما و بدون استثنا موردبازپرسى قرار دهد ؟!.
                        پـاسـخ اين كه : اگر سؤال براى استعلام و درك واقعيت چيزى باشد, در موردكسى كه عالم است مـعـنـى ندارد ولى اگر منظور توجه دادن خود شخص و اتمام حجت به او و امثال آن بوده باشد, هـيـچ مـانعى ندارد, درست مثل اين كه ما به شخص فراموشكارى خدمتهاى زياد كرده ايم , و او به جـاى خـدمـت مرتكب خيانتهايى شده و همه اين مسائل پيش ما روشن است , او را مورد بازپرسى قـرارداده و مـى گوييم آيا ما اين همه به تو خدمت نكرديم ؟ و آيا تو حق اين خدمات راادا كردى ؟ اين سؤال براى كسب علم نيست بلكه براى تفهيم طرف است .
                        (آيـه ) در اين آيه براى تكميل بحث رستاخيز, اشاره به مساله ((سنجش اعمال )) مى كند كه نظير آن در سـوره هاى ديگر قرآن از جمله در سوره مؤمنون آيه102 و 103 و سوره قارعه آيه 6 و 8 آمده است .
                        نخست مى گويد: ((مساله توزين اعمال در آن روز حق است )) (والوزن يومئذالحق ).
                        آنچه مسلم است اين است كه در روز رستاخيز اعمال انسان با وسيله خاصى سنجيده مى شود نه با تـرازوهـايى همانند ترازوهاى دنيا, و چه بسا آن وسيله همان وجود انبيا و امامان و افراد صالح بوده باشد, و در رواياتى كه از طرق اهل بيت (ع )به ما رسيده است اين مطلب به خوبى ديده مى شود.
                        حتى در اين جهان نيز دوستان خدا مقياس سنجشند, ولى از آنجا كه بسيارى از حقايق در اين عالم در پـرده ابهام مى ماند و در روز قيامت كه ـبه مقتضاى وبرزواللّه الواحد القهار (ابراهيم /4ـ روز بروز و ظهور است ;Š اين واقعيتها آشكار مى گردد.
                        در پايان آيه مى فرمايد: ((كسانى كه ميزانهاى (عمل ) آنها سنگين است , همان رستگارانند)) (فمن ثقلت موازينه فاولئ ك هم المفلحون ).
                        (آيـه ) ((و كـسـانى كه ميزانهاى (عمل ) آنها سبك است , افرادى هستند كه سرمايه وجود خود را, به خاطر ظلم و ستمى كه نسبت به آيات ما مى كردند, ازدست داده اند)) (ومن خفت موازينه فاولئ ك الذين خسروا انفسهم بما كانوا باياتنايظلمون ).
                        بـديـهـى است منظور از سبكى و سنگينى ميزان اعمال , سبكى و سنگينى خود ميزان نيست بلكه ارزش و وزن چيزهايى است كه با ميزان سنجيده مى شود.
                        تعبير ((ظلم به آيات )) اشاره به اين است كه اين گونه اشخاص نه تنها به خودستم مى كنند, بلكه بـه بـرنـامـه هاى هدايت الهى نيز ستم كرده اند, زيرا اين برنامه هامى بايست وسيله هدايت و نجات گردد, و اگر به آن بى اعتنايى شد و اين اثر از آنهابه دست نيامد, به آنها ستم شده است .
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #132
                          (آيه ).
                          مقام با عظمت انسان در جهان هستى !.
                          به دنبال آياتى كه اشاره به مبد و معاد در آنها شده بود در اين آيه و آيات بعد, ((انسان )) و عظمت و اهـمـيـت مـقـام او و چگونگى آفرينش او و افتخاراتى كه خداوند به او داده , مورد بحث قرار داده , مـى فـرمايد: ((ما مالكيت و حكومت , وتسلط شما را بر زمين , مقرر داشتيم )) (ولقد مكناكم فى الا رض ).
                          ((و انواع وسايل زندگى را براى شما در آن قرار داديم )) (وجعلنا لكم فيهامعايش ) ((اما با اين حال كمتر شكر اين همه نعمت و موهبت را به جاى مى آوريد))(قليلا ما تشكرون ).
                          (آيه ).
                          ماجراى سركشى و عصيان ابليس !.
                          در هفت سوره از سوره هاى قرآن اشاره به آفرينش انسان و چگونگى خلقت او شده است .
                          در آيـه مورد بحث , خداوند مى گويد: ((ما شما را آفريديم , و سپس صورت بندى كرديم , بعد از آن بـه فـرشـتـگان (و از جمله ابليس كه در صف آنها قرارداشت اگر چه جز آنها نبود) فرمان داديم , براى آدم (جد نخستين شما) سجده كنند)) (ولقد خلقناكم ثم صورناكم ثم قلنا للملا ئكة اسجدوا لا دم ).
                          ((هـمـگـى (ايـن فـرمـان را بـه جان و دل پذيرفتند و) براى آدم سجده كردند, مگرابليس كه از سجده كنندگان نبود)) (فسجدوا الا ابليس لم يكن من الساجدين ).
                          سـجـده فـرشـتـگـان بـراى آدم به معنى ((سجده پرستش )) نبوده است , زيراپرستش مخصوص خداست , بلكه سجده در اينجا به معنى خضوع و تواضع است .
                          (آيـه ) در ايـن آيـه مـى گـويد: خداوند ((ابليس )) را به خاطر سركشى وطغيانگرى مؤاخذه كرد فرمود: در آن هنگام كه به تو فرمان دادم , چه چيز تو را مانع شد كه سجده كنى ؟)) (قال ما منعك الا تسجد اذ امرتك ).
                          او در پاسخ به يك عذر ناموجه متوسل گرديد, ((گفت : من از او بهترم , به دليل اين كه مرا از آتش آفريده اى و او را از خاك و گل )) ! (قال انا خير منه خلقتنى من نار وخلقته من طين ).
                          گويا چنين مى پنداشت كه آتش برتر از خاك است , و اين يكى از بزرگترين اشتباهات ابليس بود, شايد هم اشتباه نمى كرد و به خاطر تكبر و خودپسندى دروغ مى گفت .
                          امـا امـتـيـاز آدم در اين نبود كه از خاك است , بلكه امتياز اصلى او همان ((روح انسانيت )) و مقام خلافت و نمايندگى پروردگار بوده است .
                          در ايـنـجا يك سؤال باقى مى ماند, و آن اين كه چگونه شيطان , با خدا سخن گفت , مگر وحى بر او نازل مى شده است ؟.
                          پـاسـخ ايـن سؤال اين است كه : هيچ مانعى ندارد كه خداوند با شخص ديگرى نه به عنوان وحى و رسالت , بلكه از طريق الهام درونى , يا به وسيله بعضى ازفرشتگان سخن بگويد, خواه اين شخص از صالحان و پاكان باشد, همانند مريم ومادر موسى يا از ناصالحان باشد مانند شيطان !.
                          (آيـه ) از آنجا كه امتناع شيطان از سجده كردن , براى آدم (ع ) يك امتناع ساده و معمولى نبود و نه يـك گـنـاه عـادى مـحـسـوب مى شد, بلكه يك سركشى وتمرد آميخته به اعتراض و انكار مقام پـروردگـار بـود به اين جهت , مخالفت او سر ازكفر و انكار علم و حكمت خدا درآورد و به همين جـهـت , مـى بـايست تمام مقامها وموقعيتهاى خويش را در درگاه الهى از دست بدهد, به همين سبب خداوند او را ازآن مقام برجسته و موقعيتى كه در صفوف فرشتگان پيدا كرده بود بيرون كرد و به او((فرمود: از اين مقام و مرتبه , فرود آى )) (قال فاهبط منها).
                          سپس سرچشمه اين سقوط و تنزل را با اين جمله , براى او شرح مى دهد كه (تو حق ندارى در اين مقام و مرتبه , راه تكبر, پيش گيرى )) (فما يكون لك ان تتكبرفيها).
                          و باز به عنوان تاكيد بيشتر, اضافه مى فرمايد: ((بيرون رو كه از افراد پست وذليل هستى )) (فاخرج انـك مـن الـصـاغـريـن ) يعنى , نه تنها با اين عمل بزرگ نشدى ,بلكه به عكس به خوارى و پستى گراييدى .
                          ازاين جمله به خوبى روشن مى شودكه تمام بدبختى شيطان ,مولود تكبر اوبود.
                          از امام صادق (ع ) نيز نقل شده كه فرمود: ((اصول و ريشه هاى كفر و عصيان ,سه چيز است حرص و تـكـبـر و حـسد, اما حرص سبب شد كه آدم از درخت ممنوع بخورد, و تكبر سبب شد كه ابليس از فرمان خدا سرپيچى كند, و حسد سبب شدكه يكى از فرزندان آدم ديگرى را به قتل رساند))!.
                          (آيه ) اما داستان شيطان به همين جا پايان نيافت , او به هنگامى كه خود رامطرود دستگاه خداوند ديـد, طـغـيان و لجاجت را بيشتر كرد و به جاى توبه وبازگشت به سوى خدا و اعتراف به اشتباه , تـنـهـا چـيـزى كه از خدا تقاضا كرد اين بودكه گفت : ((خدايا ! مرا تا پايان دنيا مهلت ده , و زنده بگذار)) (قال انظرنى الى يوم يبعثون ).
                          (آيه ) اين تقاضاى او به اجابت رسيد و خداوند ((فرمود: تو از مهلت داده شدگانى )) (قال انك من المنظرين ).
                          (آيـه ) ولى او نمى خواست براى جبران گذشته زنده بماند و عمر طولانى كند, بلكه هدف خود را از ايـن عمر طولانى چنين ((بيان كرد: اكنون كه مرا گمراه ساختى ! بر سر راه مستقيم تو كمين مـى كـنـم و آنـهـا را از راه به در مى برم )) (قال فبمااغويتنى لا قعدن لهم صراطك المستقيم ) تا همانطور كه من گمراه شدم , آنها نيز به گمراهى بيفتند!.
                          (آيـه ) سـپس شيطان , براى تاييد و تكميل گفتار خود, اضافه كرد كه نه تنهابر سر راه آنها كمين مى كنم بلكه ((از پيش رو, و از پشت سر, و از طرف راست , و ازطرف چپ (از چهار طرف ) به سراغ آنها مى روم , و اكثر آنها را شكرگزار نخواهى يافت )) (ثم لا تينهم من بين ايديهم ومن خلفهم وعن ايمانهم وعن شمائلهم ولا تجد اكثرهم شاكرين ).
                          در روايـتى كه از امام باقر(ع ) نقل شده , تفسير عميقى براى اين چهار جهت ديده مى شود, آنجا كه مـى فرمايد: ((منظور از آمدن شيطان به سراغ انسان از((پيش رو)) اين است كه آخرت و جهانى را كه در پيش دارد در نظر او سبك و ساده جلوه مى دهد, و منظور از ((پشت سر)) اين است كه آنها را به گردآورى اموال و تجمع ثروت و بخل از پرداخت حقوق واجب به خاطر فرزندان و وارثان دعوت مـى كـند, ومنظور از ((طرف راست )) اين است كه امور معنوى را به وسيله شبهات و ايجاد شك و ترديد, ضايع مى سازد, و منظور از ((طرف چپ )) اين است كه لذات مادى وشهوات را در نظر آنها جلوه مى دهد.
                          (آيـه ) در اين آيه بار ديگر فرمان بيرون رفتن ابليس از حريم قرب خدا ومقام و منزلت رفيع صادر مـى شود, با اين تفاوت كه در اينجا حكم طرد او به صورت تحقيرآميز و شديدتر صادر شده است و شـايـد به خاطر لجاجتى بود كه شيطان درمورد اصرار در وسوسه افراد انسان به خرج داد و گناه بـزرگ ديـگـرى بـر گناه خودافزود;Š به او فرمود: ((از اين مقام با بدترين ننگ و عار بيرون رو و با خوارى و ذلت فرود آى )) ! (قال اخرج منها مذؤما مدحورا).
                          ((و سـوگـند ياد مى كنم كه هر كس از تو پيروى كند, جهنم را از تو و آنها پرسازم )) (لمن تبعك منهم لا ملئن جهنم منكم اجمعين ).
                          سؤال : بعد از آنكه شيطان مرتكب چنان گناه بزرگى شد, چرا خداوندتقاضاى او را مبنى بر ادامه حيات او پذيرفت ؟.
                          پـاسـخ ايـنكه : ادامه حيات او به عنوان وجود يك نقطه منفى براى تقويت نقاط مثبت نه تنها ضرر نداشت , بلكه مؤثر نيز بود, حتى قطع نظر از وجود شيطان ,در درون خود ما, غرايز مختلفى وجود دارد, كه چون در برابر نيروهاى عقلانى وروحانى قرار گيرند, يك ميدان تضاد را تشكيل مى دهند كه در اين ميدان پيشرفت وتكامل و پرورش وجود انسان صورت مى گيرد.
                          بايد توجه داشت كه خداوند اگر چه شيطان را در انجام وسوسه هايش آزادگذاشته ولى انسان را در بـرابـر او بـى دفـاع قـرار نـداده اسـت , زيـرا نـيروى عقل و خرد به او بخشيده كه مى تواند سد نيرومندى در مقابل وسوسه هاى شيطان به وجود آورد.
                          و از سـوى ديـگر فطرت پاك و عشق به تكامل را در درون وجود انسان به عنوان يك عامل سعادت قرار داده و از سوى سوم فرشتگانى كه الهام بخش نيكيهاهستند, به كمك انسانهايى كه مى خواهند از وسوسه هاى شيطان بركنار بمانندمى فرستد.
                          (آيه ).
                          وسوسه هاى شيطانى در لباسهاى دلپذير!.
                          از ايـن بـه بـعد فصل ديگرى از سرگذشت آدم را بيان مى كند, نخست خداوندبه آدم و همسرش دسـتـور مـى دهـد كه : ((و اى آدم ! تو و همسرت (حوا) در بهشت سكونت اختيار كنيد)) (ويا آدم اسكن انت وزوجك الجنة ).
                          از ايـن جـمله چنين استفاده مى شود كه آدم و حوا در بدو خلقت در بهشت نبودند;Š سپس به سوى بهشت راهنمايى شدند.
                          در ايـن هـنـگـام , نـخـستين تكليف و امر و نهى پروردگار به اين صورت , صادرشد: ((شما از هر نـقـطـه اى و از هـر درخـتى از درختان بهشت كه مى خواهيد تناول كنيد, اما به اين درخت معين نـزديـك نشويد كه از ستمگران خواهيد بود)) (فكلا من حيث شئتـما ولا تقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين ).
                          (آيـه ) سـپس شيطان كه بر اثر سجده نكردن رانده درگاه خدا شده بود وتصميم قاطع داشت تا آنـجـا كه مى تواند از آدم و فرزندانش انتقام بگيرد;Š ((به وسوسه كردن آنان مشغول شد, تا لباسهاى اطـاعـت و بـنـدگـى خـدا را از تـن آنان بيرون كند, وعورت آنها را كه پنهان بود آشكار سازد)) (فوسوس لهما الشيطان ليبدى لهماما,ورى عنهما من سواتهما).
                          و براى رسيدن به اين هدف , از عشق و علاقه ذاتى انسان به تكامل و ترقى و((زندگى جاويدان )), استفاده كرد.
                          لذا نخست به آدم و همسرش گفت : ((خداوند شما را از اين جهت نهى نكرده جز اين كه اگر از آن بـخـوريـد يـا فرشته خواهيد شد و يا عمر جاويدان پيدا مى كنيد))(وقال ما نهيكما ربكما عن هذه الشجرة الا ان تكونا ملكين او تكونا من الخالدين ).
                          و به اين ترتيب , فرمان خدا را در نظر آنان به گونه ديگرى جلوه داد.
                          (آيـه ) آدم با شنيدن اين سخن در فكر فرو رفت , اما شيطان براى اين كه پنجه هاى وسوسه خود را بـيـشـتـر و مـحكمتر در جان آدم و حوا فرو برد;Š((سوگندهاى شديدى براى آنها ياد كرد, كه من خيرخواه شما هستم )) ! (وقاسمهماانى لكما لمن الناصحين ).
                          (آيـه ) آدم كه هنوز تجربه كافى در زندگى نداشت , و گرفتار دامهاى شيطان و خدعه و دروغ و نيرنگ نشده بود, سرانجام تسليم فريب شيطان شد, و به اين ترتيب ((شيطان )) آنها را با فريب (از مقامشان ) فرود آورد)) (فدليهما بغرور) ((همين كه آدم و همسرش از آن درخت ممنوع چشيدند, بلافاصله لباسهايشان از تنشان فروريخت اندامشان (عورتشان ) آشكار گشت )) (فلما ذاقا الشجرة بدت لهما سوآتهما).
                          و در حقيقت از لباس بهشتى كه لباس كرامت و احترام خدا بود برهنه شدند.
                          قرآن سپس مى گويد: هنگامى كه آدم و حوا چنين ديدند ((بلافاصله از برگهاى درختان بهشتى بـراى پـوشـيدن اندام خود, استفاده كردند)) (وطفقا يخصفان عليهمامن ورق الجنة ) ((و در اين موقع از طرف خداوند ندا رسيد كه مگر من شما را از آن درخت نهى نكردم , مگر به شما نگفتم كه شـيـطـان دشمن آشكار و سرسخت شماست )) چرا فرمان مرا به دست فراموشى سپرديد و در اين گـرداب سـقـوط كرديد؟)) (وناديهما ربهما الم انهكما عن تلكما الشجرة واقل لكما ان الشيطان لكما عدومبين ).
                          از مـقـايـسـه تعبير اين آيه با نخستين آيه اى كه به آدم و حوا اجازه سكونت دربهشت را مى داد به خوبى استفاده مى شود كه آنها پس از اين نافرمانى , چه اندازه ازمقام قرب پروردگار دور شدند.
                          1ـ.
                          شجره ممنوعه چه درختى بوده است ؟.
                          در مـنـابـع اسـلامى دو نوع تفسير براى آن آمده است , يكى تفسير ((مادى )) كه طبق معروف در روايـات , ((گـنـدم )) بوده است ;Š و ديگرى تفسير ((معنوى )) كه درروايات از آن تعبير به ((شجره حسد)) شده است , زيرا طبق اين روايات , آدم پس ازملاحظه مقام و موقعيت خود چنين تصور كرد كه مقامى بالاتر از مقام او وجودنخواهد داشت , ولى خداوند او را به مقام جمعى از اوليا از فرزندان او (پـيـامـبـر اسـلام و خـانـدانش ) آشنا ساخت , او حالتى شبيه به حسد پيدا كرد, و همين شجره ممنوعه بود كه آدم مامور بود به آن نزديك نشود.
                          در حـقـيقت طبق اين روايات , آدم از دو درخت تناول كرد كه يكى از مقام اوپايين تر بود و او را به سـوى جهان ماده مى كشيد و آن گندم بود, و ديگرى درخت معنوى مقام جمعى از اوليا خدا بود كـه از مقام و موقعيت او بالاتر قرار داشت وچون از دو جنبه از حد خود تجاوز كرد به آن سرنوشت گرفتار شد.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #133

                            امـا بـايـد توجه داشت كه اين حسد از نوع حسد حرام نبوده و تنها يك احساس نفسانى بوده است , بى آنكه كمترين گامى بر طبق آن بردارد.

                            .
                            2ـ.
                            آيا آدم گناه كرد ؟.
                            مـدارك اسـلامـى بـه ما مى گويد: هيچ پيامبرى مرتكب گناه نمى شود, و مقام پيشوايى خلق به شـخـص گناهكار, و اگذار نخواهد شد, و مى دانيم كه آدم از پيامبران الهى بود, بنابراين آنچه در پـاره اى از تعبيرات در باره پيامبران در قرآن آمده است كه نسبت عصيان به آنها داده شده , همگى به معنى ((عصيان نسبى )) و ((ترك اولى ))است , نه گناه مطلق .
                            تـوضـيح اين كه : گناه بر دو گونه است , ((گناه مطلق )) و ((گناه نسبى )), گناه مطلق همان مخالفت نهى تحريمى و مخالفت با فرمان قطعى خداوند است و هرگونه ترك واجب و انجام حرام را شامل مى شود.
                            امـا ((گـناه نسبى )) آن است كه عمل غيرحرامى از شخص بزرگى سر زند, كه باتوجه به مقام و موقعيتش شايسته او نباشد.
                            فـى الـمـثـل نـمـازى كـه ممكن است از يك فرد عادى , نماز ممتازى باشد براى اوليا حق , گناه محسوب شود.
                            ساير اعمال آنها غير از عبادات نيز چنين است , و با توجه به موقعيت آنهاسنجيده مى شود, به همين دلـيـل اگـر يـك ((تـرك اولى )) از آنها سر زند, مورد عتاب وسرزنش پروردگار قرار مى گيرند ـمنظور از ترك اولى اين است كه انسان كار بهتر رارها كند و سراغ كار خوب يا مباحى برود.
                            نـهـى آدم از ((شـجره ممنوعه )) نيز يك نهى تحريمى نبود بلكه با توجه به موقعيت آدم با اهميت تلقى شد و مخالفت با اين نهى ـهر چند نهى كراهتى بودـموجب چنان مؤاخذه و مجازاتى از طرف خداوند گرديد.
                            (آيه ).
                            بازگشت آدم به سوى خدا !.
                            سـرانـجـام هنگامى كه آدم و حوا, به نقشه شيطانى ابليس واقف شدند و نتيجه كار خلاف خود را ديـدنـد بـه فكر جبران گذشته افتادند و نخستين گام را اعتراف به ظلم و ستم بر خويشتن , در پـيـشـگـاه خدا قرار دادند و ((گفتند: پروردگارا ! ما برخويشتن ستم كرديم )) (قالا ربنا ظلمنا انفسنا).
                            ((و اگـر مـا را نـيامرزى و رحمت خود را شامل حال ما نكنى , از زيانكاران خواهيم بود)) (وان لم تغفر لنا وترحمنا لنكونن من الخاسرين ).
                            (آيه ) گرچه توبه خالصانه آدم و همسرش در پيشگاه خدا پذيرفته شدولى به هر حال اثر وضعى آن عـمـل , دامـانـشـان را گـرفـت , و دسـتور خارج شدن ازبهشت از سوى خداوند به آنها داده شد, ((فرمود: فرود آييد در حالى كه شما بايكديگر (انسان و شيطان ) دشمن خواهيد بود)) (قال اهبطوا بعضكم لبعض عدو).
                            ((و زمين تا مدت معينى قرارگاه و وسيله بهره گيرى شما خواهد بود)) (ولكم فى الا رض مستقر ومتاع الى حين ).
                            (آيـه ) و ((نـيـز به آنها گوشزد كرد, كه هم در زمين زندگى مى كنيد و هم در آن مى ميريد, و از همان براى حساب در روز رستاخيز, برانگيخته خواهيد شد)) (قال فيها تحيون وفيها تموتون ومنها تخرجون ).
                            (آيه ).
                            اخطار به همه فرزندان آدم !.
                            خـداونـد از اين جا به بعد يك سلسله دستورات و برنامه هاى سازنده , براى همه فرزندان آدم , بيان مى كند, كه در حقيقت دنباله اى است از برنامه هاى آدم دربهشت .
                            نـخـسـت بـه همان مساله لباس و پوشانيدن بدن كه در سرگذشت آدم نقش مهمى داشت اشاره كرده , مى فرمايد: ((اى فرزندان آدم ! ما لباسى بر شما فروفرستاديم , كه (اندام شما را مى پوشاند و) زشتيهاى بدنتان را پنهان مى سازد)) (يابنى آدم قد انزلنا عليكم لباسا يوارى سوآتكم ).
                            ولـى فـايده اين لباس كه براى شما فرستاده ايم , تنها پوشانيدن تن و مستورساختن زشتيها نيست بـلـكـه ((مـايه زينت شماست )) (وريشا) لباس تجمل و زينت كه اندام شما را زيباتر از آنچه هست نشان مى دهد.
                            بـه دنـبـال ايـن جمله كه در باره لباس ظاهرى سخن گفته است , قرآن بحث را به لباس معنوى كـشـانـده و آن چـنـان كـه سيره قرآن در بسيارى از موارد است , هر دو جنبه را به هم مى آميزد و مى گويد: ((لباس پرهيزكارى و تقوا از آن هم بهتر است )) (ولباس التقوى ذلك خير).
                            تـشبيه تقوى و پرهيزكارى به لباس , تشبيه بسيار رسا و گويايى است , زيراهمانطور كه لباس هم بـدن انـسـان را از سرما و گرما حفظ مى كند, و هم سپرى است در برابر بسيارى از خطرها, و هم عـيـوب جسمانى را مى پوشاند و هم زينتى است براى انسان , روح تقوى و پرهيزكارى نيز علاوه بر پـوشـانـيـدن بشر از زشتى گناهان وحفظ از بسيارى از خطرات فردى و اجتماعى , زينت بسيار بزرگى براى او محسوب مى شود زينتى است چشمگير كه بر شخصيت او مى افزايد.
                            منظور از لباس تقوا همان ((روح تقوا و پرهيزكارى )) است , كه جان انسان راحفظ مى كند و معنى ((حيا)) و ((عمل صالح )) و امثال آن در آن جمع است .
                            درپـايـان آيـه مـى فرمايد: ((اين (لباسهايى كه خدا براى شما قرار داده اعم از لباس مادى و معنوى , لـبـاس جـسـمـانـى و لباس تقوا) همگى از آيات و نشانه هاى خداست تا بندگان متذكر نعمتهاى پروردگار شوند)) (ذلك من آيـات اللّه لعلهم يذكرون ).
                            لباس در گذشته و حال ـ.
                            تـا آنـجـا كه تاريخ نشان مى دهد هميشه انسان لباس مى پوشيده است , ولى وسايل توليد لباس در عصر ما به قدرى متنوع شده و توسعه يافته است كه با گذشته اصلا قابل مقايسه نيست .
                            و متاسفانه , جنبه هاى فرعى و حتى نامطلوب و زننده لباس چنان گسترش يافته كه فلسفه اصلى لباس را دارد تحت الشعاع خود قرار مى دهد.
                            لـبـاس عـامـلى شده براى انواع تجمل پرستيها, توسعه فساد, تحريك شهوات ,خودنمايى و تكبر و اسـراف و تـبـذيـر و امـثـال آن , حـتى گاه لباسهايى در ميان جمعى ازمردم بخصوص ((جوانان غربزده )) ديده مى شود كه جنبه جنون آميز آن بر جنبه عقلانيش برترى دارد و به همه چيز شباهت دارد جز به لباس .
                            مساله مدپرستى در لباس نه تنها ثروتهاى زيادى را به كام خود فرو مى كشد,بلكه قسمت مهمى از وقتها و نيروهاى انسانى را نيز بر باد مى دهد.
                            (آيـه ) در ايـن آيـه خـداوند به همه افراد بشر و فرزندان آدم , هشدار مى دهدكه مراقب فريبكارى شيطان باشند زيرا شيطان سابقه دشمنى خود را با پدر و مادرآنها نشان داده و همانطور كه لباس بـهـشتى را بر اثر وسوسه ها از اندام آنان بيرون كرد,ممكن است لباس تقوا را از اندام ايشان بيرون نـمـايـد, لذا مى گويد: ((اى فرزندان آدم ! شيطان شما را نفريبد, آن چنانكه پدر و مادر شما را از بـهشت بيرون ساخت ولباس آنان را از اندامشان بيرون كرد, تا عورتشان را به آنها نشان دهد)) (يا بنى آدم لا يفتننكم الشيطان كما اخرج ابويكم من الجنة ينزع عنهما لباسهما ليريهماسواتهما).
                            سـپـس تاكيد مى كند كه حساب شيطان و همكارانش از ساير دشمنان جداست , ((او و همكارانش شما را مى بينند در حالى كه شما آنها را مشاهده نمى كنيد)) و از چنين دشمنى بايد سخت برحذر بود ! (انه يريكم هو وقبيله من حيث لا ترونهم ).
                            و در پايان آيه جمله اى بيان مى كند كه در حقيقت پاسخى است به يك ايرادمهم و آن اين كه اگر كـسـى بـگـويـد: چگونه خداوند دادگر و مهربان دشمنى را با اين قدرت بر انسان مسلط ساخته , دشـمـنـى كـه هـيـچ گـونه موازنه قوا با او ندارد, به هر كجابخواهد مى رود, بدون اين كه كسى حـضورش را احساس كند, حتى طبق بعضى ازروايات در درون وجود انسان همچون جريان خون در رگها حركت مى كند ! آيا اين باعدالت پروردگار سازگار است ؟.
                            آيـه در پـاسخ اين سؤال احتمالى , مى گويد: ((ما شياطين را اوليا و سرپرستان افراد بى ايمان قرار داديم )) (انا جعلنا الشياطين اوليا للذين لا يؤمنون ).
                            يعنى , تنها پس از موافقت خود انسان است كه شيطان مى تواند از مرزهاى روح او بگذرد.
                            (آيـه ) در اين آيه اشاره به يكى از وسوسه هاى مهم شيطانى مى كند كه برزبان جمعى از انسانهاى شيطان صفت نيز جارى مى شود و آن اين كه : ((هنگامى كه عمل زشت و قبيحى را انجام مى دهند (اگـر از دلـيل آن سؤال شود, در پاسخ )مى گويند: اين راه و رسمى است كه نياكان خود را بر آن يـافـتـه ايم خداوند هم ما را به آن دستور داده است )) (واذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آبانا واللّه امرنا بها).
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #134
                              جـالب اين كه قرآن در پاسخ آنها اعتنايى به دليل اول يعنى پيروى كوركورانه از نياكان نمى كند;Š و تـنـهـا بـه پاسخ دليل دوم قناعت كرده , مى گويد: ((بگو: خداوندهرگز به كارهاى زشت و قبيح فرمان نمى دهد)) زيرا حكم او از فرمان عقل جدانيست (قل ان اللّه لا يامر بالفحشا).
                              سـپـس با اين جمله آيه ختم مى شود كه : ((آيا به خدا نسبتهايى مى دهيد كه نمى دانيد)) (اتقولون على اللّه ما لا تعلمون ).
                              مـنـظـور از ((فـاحشة )) در اينجا هرگونه كار زشت و قبيحى است كه مساله ((طواف عريان )) و ((پيروى از پيشوايان ظلم و ستم )) از مصاديق روشن آن محسوب مى گردد.
                              (آيـه ) در اين آيه به اصول دستورات پروردگار در زمينه وظايف عملى دريك جمله كوتاه اشاره , شـده و سپس اصول عقايد دينى يعنى , مبد و معاد را بطورفشرده بيان مى كند;Š نخست مى گويد: اى پيامبر ! ((به آنان بگو: پررودگار من به عدالت دستور داده است )) (قل امرنى ربى بالقسط).
                              سـپس دستور به يكتاپرستى و مبارزه با هرگونه شرك داده , مى فرمايد: ((توجه قلب خويش را در هـر عـبادتى به او كنيد)) و از ذات پاك او به سوى ديگر منحرف نشويد (واقيموا وجوهكم عند كل مسجد).
                              ((او را بخوانيد و دين و آيين خود را خالص و مخصوص او قرار دهيد))(وادعوه مخلصين له الدين ).
                              پس از تحكيم پايه توحيد, توجه به مساله معاد و رستاخيز كرده , مى گويد(همان گونه كه شما را در آغاز آفريد, دگربار در قيامت باز مى گرديد)) (كما بداكم تعودون ).
                              آيـه فـوق يـكـى از كـوتـاهترين و جالبترين تعبيرات را در زمينه معاد جسمانى بازگو مى كند, و مـى گـويـد: نـگـاهى به آغاز آفرينش خود كنيد ببينيد همين جسم شماكه از مقدار زيادى آب و مـقدار كمترى مواد مختلف , فلزات و شبه فلزات تركيب شده است در آغاز كجا بود ؟ آبهايى كه در سـاخـتـمـان جـسم شما به كار رفته هرقطره اى از آن احتمالا در يكى از اقيانوسهاى روى زمين سـرگـردان بـود و سـپـس تـبخيرگرديد و تبديل به ابرها و به شكل قطرات باران بر زمينها فرو ريـخـتند, و ذراتى كه هم اكنون از مواد جامد زمين در ساختمان جسم شما به كار رفته , روزى به صـورت دانـه گندم يا ميوه درخت , يا سبزيهاى مختلف بود كه از نقاط پراكنده زمين گردآورى شد.
                              بـنـابـرايـن چه جاى تعجب كه پس از متلاشى شدن وبازگشت به حال نخستين ,باز همان ذرات جـمـع آورى گردد و به هم پيوندند و اندام نخستين را تشكيل دهند ؟و اگر چنين چيزى محال بـود چرا در آغاز آفرينش انجام شد ؟ بنابراين ((همان گونه كه در آغاز, خدا شما را آفريده است در روز رستاخيز نيز باز مى گرداند)).
                              (آيـه ) در ايـن آيـه چگونگى عكس العملهاى مردم را در برابر اين دعوت (دعوت به سوى نيكيها و تـوحيد و معاد) بيان كرده , مى گويد: ((جمعى را هدايت كرده و جمعى (كه شايستگى نداشته اند) گمراهى بر آنها مسلم شده است )) (فريقاهدى وفريقا حق عليهم الضلالة ).
                              و بـراى اين كه كسى تصور نكند بدون جهت خداوند, طايفه اى را هدايت مى كند و جمع ديگرى را گـمراه , در جمله بعد اضافه مى كند: ((گروه گمراهان همانهابودند كه شياطين را اولياى خود انـتـخـاب كـرده بـودنـد, و بـه جاى ولايت پروردگارولايت شيطان را پذيرفتند)) (انهم اتخذوا الشياطين اوليا من دون اللّه ).
                              و عـجـب ايـن كـه با تمام گمراهى و انحراف ((چنين مى پنداشتند كه هدايت يافتگان واقعى آنها هستند)) (ويحسبون انهم مهتدون ).
                              اين حالت مخصوص كسانى است كه در طغيان و گناه فرو روند;Š و در اين حال درهاى هدايت بكلى بـه روى آنـهـا مـسـدود خـواهـد شـد, و اين همان چيزى است كه خودشان براى خويشتن فراهم ساخته اند.
                              (آيه ) در اين آيه به عنوان يك قانون هميشگى كه شامل تمام اعصار وقرون مى شود دستور مى دهد كه , ((اى فرزندان آدم ! ((زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود داشته باشيد)) (يا بنى آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد).
                              ايـن جـمـله مى تواند هم اشاره به ((زينتهاى جسمانى )) باشد كه شامل پوشيدن لباسهاى مرتب و پـاك و تـمـيـز, و شـانـه زدن موها, و به كار بردن عطر و مانند آن مى شود, و هم شامل ((زينتهاى معنوى )), يعنى صفات انسانى و ملكات اخلاقى وپاكى نيت و اخلاص .
                              در جمله بعد اشاره به مواهب ديگر يعنى خوردنيها و آشاميدنيهاى پاك وپاكيزه مى كند مى گويد از آنها ((بخوريد و بنوشيد)) (وكلوا واشربوا).
                              امـا چـون طبع زياده طلب انسان , ممكن است از اين دو دستور سؤاستفاده كند و به جاى استفاده عـاقلانه و اعتدال آميز از پوشش و تغذيه صحيح , راه تجمل پرستى و اسراف و تبذير را پيش گيرد, بلافاصله اضافه مى كند: ((ولى اسراف نكنيد كه خدا مسرفان را دوست نمى دارد)) (ولا تسرفوا انه لا يحب المسرفين ).
                              كـلـمـه ((اسـراف )) كـلـمـه بـسـيـار جامعى است كه هرگونه زياده روى در كميت وكيفيت و بيهوده گرايى و اتلاف و مانند آن را شامل مى شود.
                              جـمـله كلوا واشربوا ولا تسرفوا;Š بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد, در آيه فوق آمده , گرچه بسيار سـاده بـه نـظـر مى رسد, اما امروز ثابت شده است كه يكى ازمهمترين دستورات بهداشتى همين اسـت , زيـرا تـحقيقات دانشمندان به اين نتيجه رسيده كه سرچشمه بسيارى از بيماريها, غذاهاى اضافى است كه به صورت جذب نشده در بدن انسان باقى مى ماند, اين مواد اضافى هم بار سنگينى است براى قلب و ساير دستگاههاى بدن و هم منبع آماده اى است براى انواع عفونتها و بيماريها!.
                              عامل اصلى تشكيل اين مواد مزاحم , اسراف و زياده روى در تغذيه و به اصطلاح ((پرخورى )) است , و راهـى براى جلوگيرى از آن جز رعايت اعتدال در غذانيست , كسانى كه اين دستور را ساده فكر مـى كـنـنـد خوب است در زندگى خود آن رابيازمايند تا اهميت رعايت اين دستور را در سلامت جسم و تن خود ببينند.
                              (آيـه ) در ايـن آيه با لحن تندترى به پاسخ آنها كه گمان مى برند, تحريم زينتها و پرهيز از غذاها و روزيهاى پاك و حلال , نشانه زهد و پارسايى و مايه قرب به پروردگار است پرداخته , مى گويد: اى پيامبر ! ((بگو: چه كسى زينتهاى الهى را كه براى بندگانش آفريده و همچنين مواهب و روزيهاى پاكيزه را تحريم كرده است ))(قل من حرم زينة اللّه التى اخرج لعباده والطيبات من الرزق ).
                              سـپـس بـراى تـاكيد اضافه مى كند: به آنها ((بگو: اين نعمتها و موهبتها براى افراد با ايمان در اين زندگى دنيا آفريده شده (اگرچه ديگران نيز بدون داشتن شايستگى از آن استفاده مى كنند) ولى در روز قـيـامـت و زندگى عاليتر (كه صفوف كاملا از هم مشخص مى شوند) اينها همه در اختيار افـراد بـا ايمان و درستكار قرارمى گيرد)) و ديگران بكلى از آن محروم مى شوند ! (قل هى للذين آمنوا فى الحيوة الدنيا خالصة يوم القيمة ).
                              در پايان آيه به عنوان تاكيد مى گويد: ((اين چنين آيات و احكام خود را براى جمعيتى كه آگاهند و مى فهمند تشريح مى كنيم )) (كذلك نفصل الا يـات لقوم يعلمون ).
                              در مـورد اسـتـفـاده از انـواع زيـنـتها, اسلام مانند تمام موارد, حد اعتدال راانتخاب كرده است و استفاده كردن از زيباييهاى طبيعت , لباسهاى زيبا و متناسب ,به كار بردن انواع عطرها, و امثال آن , نه تنها مجاز شمرده شده بلكه به آن توصيه وسفارش نيز شده است .
                              (آيه ).
                              محرمات الهى !.
                              بارها ديده ايم كه قرآن مجيد هرگاه سخن از امر مباح يا لازمى به ميان مى آورد, بلافاصله از نقطه مقابل آن يعنى زشتيها و محرمات سخن مى گويد, تا هردو بحث , يكديگر را تكميل كنند, در اينجا نـيـز بـه دنبال اجازه استفاده از مواهب الهى و زينتها و نفى تحريم آنها, سخن از محرمات به ميان آورده و بطور عموم , وسپس بطور خصوص انگشت روى چند نقطه مهم مى گذارد.
                              در آغاز از تحريم فواحش سخن مى گويد, مى فرمايد: اى پيامبر ! ((بگو:پروردگار من تنها اعمال زشـت و قبيح را حرام كرده است , اعم از اين كه آشكار باشديا پنهان )) (قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها وما بطن ).
                              سپس موضوع را تعميم داده , مى گويد: ((و (همچنين ) گناه و ستم به ناحق را))(والا ثم ).
                              بار ديگر انگشت روى چند قسمت از بزرگترين گناهان گذاشته , مى گويد: ((وهرگونه ستم و تجاوز به ناحق به حقوق ديگران )) (والبغى بغير الحق ).
                              سـپـس اشاره به مساله شرك كرده , مى گويد: و نيز پروردگار من , حرام كرده ((اين كه چيزى را كـه خـداونـد دلـيـلى براى آن نازل نكرده , شريك او قرار دهيد)) (وان تشركوا باللّه ما لم ينزل به سلطانا).
                              آخرين چيزى را كه به عنوان محرمات روى آن تكيه مى كند, نسبت دادن چيزى به خدا بدون علم و آگـاهـى اسـت , مـى فرمايد: ((و اين كه به خدا مطلبى نسبت دهيد كه نمى دانيد)) (وان تقولوا على اللّه ما لا تعلمون ).
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #135
                                (آيه ).
                                هر جمعيتى سرانجامى دارد!.
                                در ايـن آيـه خـداونـد به يكى از قوانين آفرينش يعنى فنا و نيستى ملتها, اشاره مى كند و بحثهاى مـربوط به زندگى فرزندان آدم در روى زمين و سرانجام وسرنوشت گنهكاران كه در آيات قبل گـفـتـه شـد با اين بحث روشنتر مى شود;Š نخست مى گويد: ((براى هر امتى زمان و مدت معينى وجود دارد)) (ولكل امة اجل ).
                                ((وبـه هـنـگـامـى كـه ايـن اجل فرا رسد, نه لحظه اى تاخير خواهند كرد و نه لحظه اى بر آن پيشى مى گيرند)) (فاذا جا اجلهم لا يستاخرون ساعة ولا يستقدمون ).
                                يـعـنـى , مـلـتـهـاى جـهان همانند افراد, داراى مرگ و حياتند, ملتهايى از صفحه زمين برچيده مى شوند, و به جاى آنها ملتهاى ديگرى قرار مى گيرند, قانون مرگ وحيات مخصوص افراد انسان نـيست , بلكه اقوام و جمعيتها و جامعه ها را نيز در برمى گيرد;Š با اين تفاوت كه مرگ ملتها غالبا بر اثر انحراف از مسير حق و عدالت وروى آوردن به ظلم و ستم و غرق شدن در درياى شهوات و فرو رفتن در امواج تجمل پرستى و تن پرورى مى باشد.
                                هـنـگامى كه ملتهاى جهان در چنين مسيرهايى گام بگذارند, و از قوانين مسلم آفرينش منحرف گـردنـد, سـرمـايـه هاى هستى خود را يكى پس از ديگرى از دست خواهند داد و سرانجام سقوط مى كنند.
                                (آيه ).
                                دستور ديگرى به همه فرزندان آدم !.
                                بـار ديـگر خداوند فرزندان آدم را مخاطب ساخته , مى گويد: ((اى فرزندان آدم ! اگر رسولانى از خـودتـان (از طـرف مـن ) بـه سوى شما آمدند كه آيات مرا به شماعرضه مى دارند (از آنها پيروى كـنـيـد) زيرا آنها كه پرهيزكارى پيشه كنند و در اصلاح خويشتن و ديگران بكوشند نه وحشتى از مـجازات الهى خواهند داشت و نه اندوه وغمى )) (يا بنى آدم اما ياتينكم رسل منكم يقصون عليكم آياتى فمن اتقى واصلح فلا خوف عليهم ولا هم يحزنون ).
                                (آيه ) و در اين آيه اضافه مى كند: ((اما آنها كه آيات ما را تكذيب كنند و دربرابر آن تكبر ورزند آنها اصـحـاب دوزخـنـد و جـاودانـه در آن خواهند ماند)) (والذين كذبوا بياتنا واستكبروا عنها اولئ ك اصحاب النار هم فيها خالدون ).
                                (آيـه ) از ايـن آيـه بـه بـعـد قـسـمـتـهاى مختلف از سرنوشت شومى كه در انتظارافتراگويان و تكذيب كنندگان آيات خداست , بيان شده , نخست مى گويد: ((چه كسى ستمكارتر است از آنها كه بـر خـدا دروغ مى بندند و يا آيات او را تكذيب مى كنند)) ؟(فمن اظلم ممن افترى على اللّه كذبا او كذب بياته ).
                                سـپـس وضـع آنها را به هنگام مرگ چنين توصيف مى كند ((آنان چند روزى بهره خود را از آنچه برايشان مقدر شده است مى برند و از نعمتهاى مختلف سهم خود را مى گيرند, تا (پيمانه عمرشان لـبـريز گردد و به اجل نهايى برسد) در اين هنگام فرشتگان ما كه مامور گرفتن ارواحند به سراغ آنـهـا مـى آيـنـد تـا جـانشان را بگيرند))(اولئ ك ينالهم نصيبهم من الكتاب حتى اذا جاتهم رسلنا يتوفونهم ).
                                بـه هر حال از لحظه مرگ مجازاتهاى آنها شروع مى شود, نخستين بار با توبيخ ‌و سرزنش فرشتگان پـروردگـار كـه مـامـور گـرفـتن جانشان هستند روبرو مى شوند, ((آنهامى پرسند كجا هستند مـعـبـودهـايـى كـه غـيـر از خدا مى پرستيديد)) و يك عمر از آنها دم مى زديد و همه چيز خود را نابخردانه در پاى آنها مى ريختيد ؟ (قالوا اين ما كنتم تدعون من دون اللّه ).
                                آنـها چون دست خود را از همه چيز كوتاه مى بينند و پندارهايى را كه در باره معبودهاى ساختگى داشـتـند همچون نقش برآب مشاهده مى كنند, در پاسخ ‌مى گويند: ((آنها همه گم شدند و از ما دور گشتند)) (قالوا ضلوا عنا).
                                اثـرى از آنها نمى بينيم و هيچ گونه قدرتى بر دفاع از ما ندارند, و تمام عبادات ما براى آنها بيهوده بـود, ((و بـه ايـن تـرتـيـب خودشان بر ضد خود گواهى مى دهند كه كافر بودند)) (وشهدوا على انفسهم انهم كانوا كافرين ).
                                در حالى كه راه بازگشت به روى آنها بسته است و اين نخستين تازيانه آتشين مجازات الهى است كه بر روح آنها نواخته مى شود.
                                (آيه ).
                                درگيرى پيشوايان و پيروان گمراه در دوزخ !.
                                در آيـات گذشته صحنه اى كه به هنگام مرگ و بازپرسى فرشتگان قبض ارواح رخ مى دهد ترسيم شـده بـود و در اينجا صحنه برخورد گروههاى اغواكننده واغواشونده را در قيامت شرح مى دهد: ((در روز رستاخيز خداوند به آنها مى گويد درصف گروههاى مشابه خود از جن و انس كه پيش از شـمـا بـودنـد, قرار گيريد و در آتش داخل شويد)) (قال ادخلوا فى امم قد خلت من قبلكم من الجن والا نس فى النار).
                                هـنگامى كه همگى در آتش داخل شدند برخوردشان با هم مسلكهايشان شروع مى شود, برخوردى عـجيب و عبرت انگيز, ((هر دسته اى كه وارد دوزخ ‌مى شوند به ديگرى لعن و نفرين مى كند)) و او را مسؤول بدبختى خويش مى داند(كلما دخلت امة لعنت اختها).
                                مطلب به همين جا پايان نمى پذيرد, ((هنگامى كه همگى با ذلت و خوارى درمحيط شرر بار دوزخ قـرار مـى گـيـرنـد (شـكـايـت آنـهـا بـه پـيـشـگاه پروردگار از يكديگرشروع مى شود) نخست فريب خوردگان عرضه مى دارند: پروردگارا ! اين اغواگران بودند كه ما را گمراه ساختند, خدايا عذاب و كيفر آنها را مضاعف كن )) كيفرى به خاطر گمراهيشان , و كيفرى به خاطر گمراه كردن ما (حتى اذا اداركوا فيها جميعاقالت اخريهم لا ولـيهم ربنا هؤلا اضلونا فاتهم عذابا ضعفا من النار).
                                ولـى عجيب اين است كه خداوند در پاسخ آنها ((مى فرمايد: براى هركدام (ازشما) عذاب مضاعف است ;Š ولى نمى دانيد !)) چرا كه پيروان اگر گرد پيشوايان گمراه را نگرفته بودند, قدرتى بر اغواى مردم نداشتند (قال لكل ضعف ولكن لا تعلمون ).
                                (آيـه ) در اين آيه پاسخ پيشوايان گمراه را چنين نقل مى كند كه : ((آنها به پيروان خود مى گويند شما هيچ تفاوت و برترى بر ما نداريد, (يعنى اگر ما گفتيم شما تاييد كرديد و اگر گام برداشتيم كـمك نموديد و اگر ستم نموديم شما يار ومددكار ما بوديد) بنابراين شما هم در مقابل اعمالتان عـذاب دردنـاك الـهـى رابـچـشيد)) (قالت اوليهم لا خريهم فما كان لكم علينا من فضل فذوقوا العذاب بماكنتم تكسبون ).
                                (آيـه ) بـار ديـگـر قرآن به سراغ سرنوشت افراد متكبر و لجوج يعنى آنها كه زير بار آيات پروردگار نـمى روند و در برابر حق تسليم نيستند رفته , مى گويد: ((كسانى كه آيات ما را تكذيب كنند و در بـرابـر آن تـكـبـر ورزنـد درهـاى آسـمان به روى آنان گشوده نمى شود)) (ان الذين كذبوا بياتنا واستكبروا عنها لا تفتح لهم ابواب السمـا).
                                در حديثى از امام باقر(ع ) چنين مى خوانيم : ((اما مؤمنان , اعمال و ارواحشان به سوى آسمانها برده مى شود و درهاى آسمان به روى آنها گشوده خواهد شد, اماكافر روح و عملش را بالا مى برند تا به آسمان برسد در اين هنگام كسى صدا مى زندآن را به سوى سجين (دوزخ ) پايين ببريد)).
                                سـپس اضافه مى كند: ((آنها وارد بهشت نخواهند شد, تا زمانى كه شتر ازسوراخ سوزن بگذرد)) ! (ولا يدخلون الجنة حتى يلج الجمل فى سم الخياط).
                                ايـن تـعبير كنايه لطيفى از محال بودن اين امر است , كه راهى براى ورود افرادبى ايمان متكبر در بهشت مطلقا موجود نيست !.
                                در پـايـان آيـه بـراى تـاكـيـد و تـوضـيح بيشتر اضافه مى كند, ((و اين چنين گنهكاران را كيفر مى دهيم )) (وكذلك نجزى المجرمين ).
                                (آيه ) در اين آيه , به قسمتى ديگر از مجازات دردناك آنها اشاره كرده ,مى گويد: ((براى اين گونه افراد, بسترهايى از جهنم و آتش سوزان است و روى آنهاپوششهايى از همان آتش سوزان قرار دارد)) (لهم من جهنم مهاد ومن فوقهم غواش ).
                                و بـاز بـراى تـاكـيـد اضافه مى كند: ((اين چنين ظالمان و ستمگران را كيفرمى دهيم )) (وكذلك نجزى الظالمين ).
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...