Emam Ali(ع

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #121

    بنابراين، ثروتمندان،درقيامت موردانواع بازجويى هاخواهند بود.

    اميرمؤمنان(عليه السلام) در تحليل وضع اجتماعى غنا و فقر مى فرمايند: «ان اللّه سبحانه، فرض في اموال الأغنياء اقوات الفقراء»33; پروردگار حكيم رزق و روزى مستمندان را در ميان اموال ثروتمندان قرار داده است.

    آن حضرت در جاى ديگر مى فرمايند:

    «فما جاء فقير الا بما مُتع به غنىّ.»34; فقيرى، گرسنه نمى ماند جز به خاطر كاميابى ثروتمندان.

    كلام شيخ بهايى در اقسام زهد
    فيلسوف عارف و فقيه نامدار شيخ بهايى(رحمه الله) در باب زهد در «كشكول» مى نويسد: «زهد، بر دو گونه است: زهد عام و زهد خاص. زهد عام، همان زهد ظاهرى است; يعنى زهد پيشگى به امور دنيوى، ولى زهد خاص آن است كه انسان، دنيا را چيزى به حساب نياورد تا بخواهد بدان زهد ورزد، براى چنين انسانى تفاوتى ندارد كه زندگى اش چگونه گذرد و با كدامين لباس و غذا زندگى كند; چنان كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) مى فرمايد: ايمان آدمى كامل نيست، جز آن كه بدين مرحله برسد كه باكى نداشته باشد كه كدامين لباس را بپوشد و كدامين غذا را مصرف كند.

    چنانچه آيه شريفه "لكى لا تأسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما اتاكم" (حديد: 23) نيز بر اين حقيقت دلالت مى كند.»35

    فوايد و بركات گسترش روحيه زهد در جامعه اسلامى
    تقويت روحيه عزت نفس و تلاش براى خودكفايى
    اصبغ بن نباته مى گويد: اميرالمؤمنين(عليه السلام) در اولين سخنرانى رسمى خود پس از قبول خلافت در كوفه به حضار فرمود: «دخلت بلادكم... و راحلتى ها هى فان أنا خرجتُ من بلادكم بغير ما دخلت فاننى من الخائنين.»36; با اين بسته، و بار و بنه مختصر و سوارى به شهر شما داخل شدم و اگر با اموال و ثروتى بيش تر از اين، از شهر شما خارج گشتم، در شمار خائنين هستم.

    امام(عليه السلام) در ايام خلافت، همه اوقات خود را به مديريت كلان و سياست گذارى جامعه و رسيدگى به امور مردم و حكومت اسلامى صرف مى نمودند.

    پدر أبو عنتره مى گويد: در «خورنق» به حضور اميرالمؤمنين(عليه السلام) رسيدم، در حالى كه خليفه مسلمانان در سرماى زمستان آن روز با قطيفه اى تن خود را پوشانيده بود! به او گفتم: يا اميرالمؤمنين! اين همه بيت المال در اختيار شما است، چرا براى خود لباس فراهم نمى كنى؟

    آن حضرت فرمود: من زندگى را با قطيفه اى كه از مدينه آورده ام اداره مى كنم.37

    امام(عليه السلام) در روز ورود به بصره به پيراهن تن خود اشاره كرده و مى فرمايند: «اين پيراهن من است كه آن را همسرم بافته است.»

    در اين كلام، نكات ارزنده اى به چشم مى خورد كه توجه بدان ها مفيد است.

    امام(عليه السلام) در اين گفتار، علاوه بر ترويج روحيه قناعت و دورى از تجمل گرايى، بر اين نكته مهم تأكيد مىورزند كه بايد با تلاش و زحمت به سوى خودكفايى رفت و به استفاده از محصولات توليد داخلى توجه كرد.

    وقتى خليفه و رهبر جامعه اسلامى، بى توجه به محصولات وارداتى، پيراهنى را برمى گزينند كه محصول دست و كار فردى از درون جامعه خويش است، در واقع مردم را به سوى تلاش براى خودكفايى سوق مى دهند.

    همدلى با طبقات محروم اجتماع
    يكى از اهداف اساسى حكومت اسلامى، زدودن محروميت از جامعه است. بر اين اساس، به منظور همگامى با توده مردم، زندگى مسؤولان نظام بايد همچون زندگى عموم افراد اجتماع بوده و مايه آرامش آلام روحى مستمندان باشد. خوى زاهدانه و دورى از تكلّف و هرگونه زرق و برق، از همين فلسفه نشأت مى گيرد.

    اميرالمؤمنين(عليه السلام)مى فرمايد:

    «بر پيشواى مسلمانان لازم است كه در صورت تصدى منصب پيشوايى و رهبرى، لباس تنگدستان و فقيران جامعه خويش را بر تن كند.».38

    نيز مى فرمايد: «البته خدا مرا براى پيشوايى خلق خود برگزيد و بر من لازم دانست تا درباره خودم و خوردن، آشاميدن و پوشيدنم در سطح طبقه فقير جامعه زندگى كنم تا فقير به سبب فقرم به من اقتدا كند و دلخوش باشد و غنى به ثروتش مغرور نگردد.»39

    توجه به آثار مثبت روحى زهد
    زهد در زندگى آثار مثبت و سازنده بى شمارى دارد. در ذيل به برخى از آن ها اشاره مى شود:

    الف. تجلّى فطرت خداجويى
    سرشت آدمى بر طهارت و تقوا، خدامحورى و دين باورى بنيان نهاده شده است. دورى از رفاه گرايى و لذت پرستى و آراستگى به خصلت زهد و ساده زيستى و بى ميلى به دنيا، فطرت پاك آدمى را پرفروغ مى سازد و دنيازدگى و غرق شدن در رفاه و عيش و تنعم غفلت زا، شعاع فطرت را بى فروغ و خاموش مى گرداند.

    شخصى از امام سجاد(عليه السلام) پرسيد: زهد در دنيا چيست؟

    امام در پاسخ فرمودند: «زهد همان روى آوردن و رغبت به تقواست.»40

    اميرمؤمنان سرور زهد پيشگان نيز در اين باره مى فرمايند: «كسى كه در دنيا زهد را پيشه خود سازد، دين خود را حفظ مى كند.»41

    ب. بصيرت و حكمت
    رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به ياران خود چنين رهنمود مى دادند:

    «ما زهد عبدٌ في الدنيا الا اثبت اللّه الحكمة فى قلبه و بصّر عيوبها.»42; هيچ بنده اى در دنيا زهد را پيشه خود نسازد، جز آن كه خدا حكمت را در قلب وى جاى دهد و او را به عيوب دنيا بينا سازد.

    اميرمؤمنان(عليه السلام) نيز در اين باره مى فرمايند: «و من زهد فى الدنيا و لم يجزع من ذلها و لم ينافس فى عزها هداه اللّه بغير هداية من مخلوق و علّمه بغير تعليم و اثبت الحكمة في صدره و اجراها على لسانه»43; كسى كه در دنيا زهد بورزد و در برابر گرفتارى هاى زندگى بى تابى نكند و در برترى طلبى هاى آن رقابت نورزد، خدا او را بدون يارى مخلوق هدايت كند و بدون تعليم، حكمت را در سينه اش جاى دهد و بر زبانش جارى گرداند.

    آن حضرت همچنين رهنمود مى دادند: «لا تنصر قلبك الهمّ على مافات فيشغلك عن الاستعداد بما هوآت.»44; مگذاريد غم و غصه خوردن در برابر آنچه از دست رفته بر روحتان حكمفرما گردد; زيرا اين مسأله مانع آمادگى و هشيارى به مسائل آينده مى شود.

    امام صادق(عليه السلام) در اين باره فرموده است:

    «من زهد في الدنيا اثبت اللّه الحكمة فى قلبه و انطق بها لسانه»45; كسى كه در زندگى، زاهدمنش باشد، خداوند متعال دانش را در دلش پايدار و زبانش را به حكمت گويا مى سازد.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #122

      مولوى مى گويد:

      جان شرع و جان تقوا عارف است *** معرفت محصول زهد سالف است
      زهد اندر كاشتن، كوشيدن است *** معرفت آن كشت را درويدن است46

      ج. صبر و ثبات
      در كلام اميرمؤمنان(عليه السلام) در توصيف زاهدان راستين آمده است: «الزاهدون في الدنيا قوم وعظوا و اتعظو و اخيفوا فحذروا... و ان اصابهم يُسر شكروا و ان اصابهم عُسر صبروا.»47

      در اين روايت، اميرالمؤمنين(عليه السلام) زهد را مشتمل بر صبر و بردبارى در برابر سه چيز مى دانند:

      اول. صبر در برابر ناملايمات و گرفتارى هاى زندگى;
      دوم. صبر در انجام تكاليف و طاعات;
      سوم. صبر در برابر معصيت ها (خويشتن دارى از آلودگى ها).
      امام صادق(عليه السلام) از رسول خد(صلى الله عليه وآله) نقل مى كند كه آن حضرت فرمود:

      ما گروه انبيا بيش تر از ساير انسان ها در معرض گرفتارى ها قرار مى گيريم و پس از ما از ميان مؤمنان آن كس كه از حيث رتبه به ما نزديك تر است، با گرفتارى ها بيش تر دست و پنجه نرم خواهد نمود.48

      مصايب و مشكلات، يكى از آزمون هاى بزرگ الهى است و مؤمنان ساده زيست و زاهدمنش هستند كه از اين امتحان ها با سربلندى و موفقيت بيرون مى آيند.

      على(عليه السلام) فرموده اند: «و من زهد في الدنيا هانت عليه المصائب.»49; هر كه به دنيا بى رغبت باشد، گرفتارى ها بر او آسان مى شود.

      آرى، كسى كه مشتاق بهشت است، از شهوت ها و خواسته هاى نفسانى كناره مى گيرد و مغلوب آن ها نمى گردد و كسى كه از جهنم مى هراسد، از حرام ها گريزان است و كسى كه در زندگى «زهد» را پيشه خود مى سازد، تحمل و دشوارى ها و مصيبت ها بر او سهل و آسان مى گردد.50

      اميرالمؤمنين(عليه السلام) در اين باره مى فرمايند: «الزهد في الدنيا من لم يغلب الحرام صبره و لم يشغل الحلال شكره.»51; زاهد كسى است كه صبور باشد و جاذبه عمل حرام بر صبورى اش غالب نيايد و در صورت دستيابى به نعمت هاى حلال، خدا را از ياد نبرد.

      اين زهد است كه مى تواند در عرصه هاى مختلف زندگى پشتوانه حركت آدمى باشد، به او ثبات و استقامت ببخشد و قدرت روحى اش را تضمين نمايد.

      د. آرامش و سكون نفسانى
      يكى از آثار حيات بخش زهد اسلامى، آرامش دل است. زهد مى تواند بسيارى از اسباب و عوامل پيدايش افسردگى هاى روحى را از آدمى دور سازد.

      پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «الرغبة في الدنيا تكثر الحزن و الزهد في الدنيا يريح القلب.»52; رغبت و ميل به دنيا مايه غم و اندوه، وزهدوبى رغبتى نسبت به دنيا موجب آرامش قلب آدمى است.

      در حديثى ديگر، مى فرمايد: «الزهد فى الدنيا يريح القلب و البدن و الرغبة فيها تكثر الهم و الحزن و البطنة تقسى القلب.»53; زهد در دنيا مايه آسايش تن و جان، و دلبستگى و علاقه مندى به دنيا سبب فزونى حزن و اندوه، و شكم پرستى عامل قساوت و سنگدلى است.

      اميرالمؤمنين(عليه السلام) مى فرمايد: «الراحة في الزهد; الزهد افضل الراحتين; من احب الراحة فيؤثر الزهد.»54; آسودگى و راحتى نزد زهد نهفته است و زهد برترين آسودگى ها است; كسى كه طالب راحتى و آسايش قلبى در زندگى است، شيوه زاهدمنشى را برگزيند.

      آن حضرت همچنين مى فرمودند: «الزهد فى الدنيا الراحة العظمى.»55; زهد در زندگى مايه برترين آسايش قلبى است.

      صائب تبريزى مى گويد:

      از حادثه لرزند به خود، قصرنشينان ما خانه بدوشان، غم سيلاب نداريم

      باور كه مى كند كه در اين بحر چون حباب سر داده ايم و زندگى از سر گرفته ايم

      هـ. سخاوت و ايثار
      در پرتو خوى ساده زيستى و زاهدمنشى، روحيه سخاوت پيشگى در آدمى تقويت مى شود; چنان كه اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايند: «رأس السخاء الزهد في الدنيا.»56; اساس سخاوت پيشگى، زهدورزى نسبت به دنيا است.

      اگر آدمى به دنيا حريص و شيفته باشد، نمى تواند از آنچه دارد دل بركند و به ديگران عطا نمايد، اما خوى زهدپيشگى و بى ميلى به ثروت، ايثار و دستگيرى از حاجتمندان را آسان مى سازد.

      دقت در زندگى انسان هاى ايثارگر، گوياى همين مطلب است. آنان كه به نيكوكارى دست مى يازند، كسانى كه ميراثى جاودانه از خود باقى مى گذارند و مراكز علوم حوزوى و دانشگاهى، مراكز خدمات اجتماعى، تربيتى و فرهنگى داير مى كنند، و كسانى كه فرصت و عمر خود را وقف پيشرفت هاى علم و دانش مى كنند، همه و همه در شمار زهّاد روزگارند.
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #123
        خدمات امام على (ع) قبل و بعد از حكومت




        پس از قتل عثمان و بيعت مردم با امام على (ع) آنحضرت به اسلام يعنى سنت پيامبر (ص) عمل نمود و بين مهاجر و انصار، عرب و عجم، قريش و غير قريش فرقى نگذاشت و پس از آنكه بيعت با او به پايان رسيد، دستور فرمود تا بيت المال را بين مسلمين حاضر بطور مساوى تقسيم نموده و به هر كس سه دينار بدهند. خود سه دينار برداشت و به آزاد كرده اش قنبر هم سه دينار داد.


        در اينجا فهرست وار به بعضى از خدمات آن حضرت كه در راستاى مسئوليت اصلى امت يعنى حفظ اسلام بوده است اشاره مى نماييم و سپس برخى از آن خدمات را بررسى و بيان خواهيم كرد.
        1ـ جمع آورى قرآن: حضرت امير (ع) بعد از دفن پيامبر(ص) قرآن را بصورت منظم به همان ترتيب كه پيامبر فرموده بودند جمع آورى نمودند.
        2ـ راهنمأى خلفا خصوصاً در احكام قضاوت: موارد زيادى در تاريخ نقل شده كه خلفا احكامى را بر خلاف حق صادر مى كردند و حضرت امير (ع) آنها را به اشتباهشان واقف مى نمودند.
        3ـ پاسخ به سوئالات علماى اهل كتاب: پس از انتشار اسلام در بيرون جزيرة العرب و ورود اسلام به روم شرقى و ايران، دانشمندانى از يهود و نصارى براى تحقيق به مدينه مي آمدند و در پس شناسايى پيامبر و اوصيا او بودند و چون دست اندركاران حكومت، تخصصى در معارف اسلامى نداشتند و در پاسخ سوئالات علمى آنان مى ماندند ناگزير به على (ع) متوسل مى شدند و آن حضرت به سوئالات پاسخ مى دادند و مشكلات علمى آنان را حل مى كردند.
        4ـ فعاليتهاى اقتصادى: بعد از وفات پيامبر (ص) حكومت، عليه بنى هاشم و اهل بيت نقشه زيان آور اقتصادى طرح ريزى كرد و آنها را از حقوق مالى شان محروم ساخت. حضرت امير (ع) در مقابل اين نقشه يك سلسله فعاليتهاى اقتصادى انجام داد و آن توطئه را خنثى نمود.
        5ـ شكست نظام طبقاتى: خلفاى سه گانه بر خلاف دستور قرآن و سنت پيامبر (ص) در تقسيم اموال بيت المال و مناصب اجتماعى، نظام طبقاتى ايجاد كردند و قريش را بر ساير عرب و عرب را بر عجم برترى دادند. امير الموئمنين على (ع) پس از قبول حكومت اين نظام طبقاتى را درهم شكست و با برخورد عادلانه، امتيازات نابجا را از بين برد.
        6ـ نشر معارف و تبليغ اسلام صحيح: خلفا با منع صحابه از نقل حديث پيامبر (ص) و تعيير احكام الهى از جانب خود باعث تحريف سنت پيامبر (ص) و در نتيجه احكام اسلام شدند. حضرت على (ع) پس از قبول حكومت با آزاد
        گذاشتن صحابه در نقل حديث، معارف اسلام واقعى را به جامعه باز گرداندند.
        7ـ نفى حجيت سيره خلفا: مدرك احكام اسلامى، قرآن و سنت پيامبر (ص) است، اما با تدبير خليفه دوم در بيعت گرفتن براى خليفه سوم، سيره شيخين يعنى سيره ابوبكر و عمر به آن اضافه شد بطوريكه مسلمين به احكامى كه خلفا در مقابل نص قرآن و سنت قطعى پيامبر (ص) بر حسب اجتهاد خود عمل كرده بودند پاى بند شده و آنها را جز دين بحاب مي آوردند. حضرت امير (ع) با نپذيرفتن حكومت به شرط عمل به سيره شيخين و سپس عمل نكردن به سيره آنها در دوران حكومت خود، سيره خلفا را از حجيت انداخته و نشان دادند كه تنها قرآن و سنت پيامبر (ص) مدرك احكام الهى است نه سيره خلفا.

        اكنون برخى از عناوين فوق را تشريح مى نماييم:

        الف - شكست نظام طبقاتى و ايجاد عدالت اجتماعى:

        اسلام همه بشر را در برابر خدا و قانون اسلام يكسان مى داند و برترى را فقط به اهل تقوى مى دهد در قرآن مى خوانيم: «يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى وجعلناكم شعوبا و قبأل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقيكم ان الله عليم خبير» 1 اى مردم ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را قبيله قبيله قرار داديم تا همدگير را ـ به نسبت به شهر و قبيله ـ بشناسيد. همانا گرامى ترين شما در نزد خدا پرهيزگارترين شماست. همانا خدا دانا و آگاه است .
        پيامبر اكرم (ص) به اين جهت بين عرب و غير عرب فرقى نمى گذاشت و بيت المال را بطور مساوى بين همه مسلمانها تقسيم مى نمود. اما خلفاى سه گانه بر خلاف اين سنت پيامبر (ص) عمل نمودند مثلاً خليفه اول بزرگان انصار را در فتوحات به سر كردگى لشكر نگماشت تا آنجا كه صداى انصار به اعتراض بلند شد و او به اجبار تنها ثابت بن قيس از انصار را به سر كردگى لشكر تعيين كرد2 ولى غير از اين مورد امارت لشكرها و ولايت شهرها را تنها به قريش داده بود.
        خليفه دوم هم همين روش را در پيش گرفت تا آنجا كه شش نفر اعضاى شوراى تعيين خليفه بعد از خودش را همگى از قريش قرار داد. در حاليكه در ميان انصار كسانى بهتر از طلحه و زبير و عبدالرحمن بن عوف زياد بودند. علاوه بر اين خليفه دوم، قريش را بر عرب، و عرب را بر غير عرب ترجيح داد بطوريكه غير قريش از قريش و غير عرب از عرب حق نداشت دختر بگيرد. او جامعه را به صورت طبقاتى درآورد. در تفسيم اموال به كسانى كه در بدر شركت كرده بودند 5 هزار درهم و در احد 4 هزار درهم و در خندق 3 هزار درهم تا 200 درهم و به زنان پيامبر (ص) 10 هزار درهم و به عايشه استثناً 12 هزار درهم مقررى مى داد.
        خليفه سوم هم همين رويه را در پيش گرفت. خصوصاً فاميل خود از بنى اميه را بر ساير قريش مقدم مى داشت. در نتيجه در زمان اين سه خليفه حكومت قريشى شده و ثروتهاى فراوان در دست قريش قرار گرفته و جامعه اسلامى آنروز به صورت طبقاتى درآمده بود و كسانى كه از افريقا و ايران و روم اسلام مي آوردند، اسلام را يك نظام طبقاتى مى ديدند.
        پس از قتل عثمان و بيعت مردم با امام على (ع) آنحضرت به اسلام يعنى سنت پيامبر (ص) عمل نمود و بين مهاجر و انصار، عرب و عجم، قريش و غير قريش فرقى نگذاشت و پس از آنكه بيعت با او به پايان رسيد، دستور فرمود تا بيت المال را بين مسلمين حاضر بطور مساوى تقسيم نموده و به هر كس سه دينار بدهند. خود سه دينار برداشت و به آزاد كرده اش قنبر هم سه دينار داد. آن حضرت بر خلاف خلفاى قبلى، انصار را به حكومت شهرها و امارت لشكرها گماشت مثلا قيس بن سعد بن عباده را والى مصر و سهل بن
        حنيف را والى بصره و عثمان بن حنيف را والى مدينه تعيين فرمود و از غير قريش مالك اشتر را والى مصر قرار داد. البته از قريش و بخصوص بنى هاشم هم استفاده مى كرد.
        حضرت امير (ع) در شكستن نظام طبقاتى چنان سعى مى كرد كه روزى اشعث بن قيس ـ رئيس قبيله بزرگ يمن ـ ديد دور آن حضرت موالى ـ غير عرب ـ نشسته اند. خدمت حضرت رفت و با ناراحتى گفت:اى امير موئمنان اين سرخپوستها 3 بين ما و تو فاصله شده اند.
        حضرت قبول نكرد آن موالى ـ غير عرب ـ را در جامعه اسلامى مانند خلفاى قبل كنار بگذارد و اشعث بن
        قيس ها و بزرگان را دور خود جمع كند.4 اين روش بر سران قبأل عرب گران آمد. كسانيكه در حكومتهاى قبل امتيازات فراوان داشتند ناراضى شدند. طلحه و زبير دو صحابى مشهور، در ابتداى حكومت آن حضرت قصد قيام و مخالفت با حضرت امير (ع) را نداشتند، اما چون ديدند حضرت آنها را از امتيازاتى كه خلفاى قبل به آنها داده بودند محروم مى كند از او كناره گرفتند. اينها در مسجد پيامبر مي آمدند و گوشه اى مى نشستند و بنى اميه هم كه كينه ديرينه با على (ع) داشتند و پى بهانه مى گشتند دور آنها جمع مى شدند و نواى مخالفت را سر مى دادند و به على (ع) مى گفتند:آيا اين عدالت است كه ما مهاجرين اولين با آنهايى كه به شمشير ما مسلمان شده يا بنده ما بوده و بعد ما آزادشان كرده ايم و اينك مسلمان شده اند در امتيازات با ما يكسان باشند؟ حضرت در جواب آنها مى فرمود:
        برادران من، ما و شما ديديم كه پيامبر (ص) چطور رفتار مى كرد و بيت المال را چگونه تقسيم مى نمود.
        در اينجا روش حضرت امير (ع) در مورد بيت المال را در ضمن چند روايت مى خوانيم :
        آن حضرت مى فرمود:پيامبر خدا (ص) آنچه در بيت المال بود تقسيم مى كرد و چيزى براى فراد نمى گذاشت و ابوبكر نيز چنين كرد. اما عمر بن الخطاب در اين مورد روش ديگرى در پيش گرفت و دفتر و ديوان درست كرد بيت المال را ساليانه تقسيم مى كرد يعنى اموالى در بيت المال تا سال آينده مى ماند. اما من همچنانكه پيامبر خدا (ص) رفتار مى كرد عمل مى كنم 5.
        در روايت ديگر آمده است كه حضرت امير (ع) هر جمعه تمام بيت المال را تقسيم مى كرد و كف آنرا جارو مى زد و آب مى پاشيد. سپس در آنجا دو ركعت نماز مى خواند و به بيت المال خطاب كرده مى فرمود:در قيامت شهادت دهيد كه من مال مسلمين را در تو حبس نكردم .6 يكبار اموالى را از اصفهان، به كوفه نزد آن حضرت آوردند. روى آنها نانى بود حضرت آن اموال و آن نان را هفت قسمت كردند، چون در كوفه هفت قبيله بودند و قرعه كشيدند، به هر قبيله 17 از آن اموال و يك جز آن نان را دادند 7.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #124

          در مورد ديگر پولهايى براى حضرت آورده بودند; سران هفت قبيله را جمع كرد و دور پولها را طناب كشيد وفرمود:
          كسى از اين طنابها عبور نكند.
          راوى مى گويد ما پشت طنابها نشستيم. حضرت داخل شد و فرمود:
          روئساى قبايل كجايند؟
          ايشان آمدند و كيسه هأى آوردند. حضرت در هر يك از آن كيسه ها سهم قبيله شان را مى ريخت تا با خود
          ببرند و بين افراد قبيله شان تقسيم كنند .8
          شعبى مى گويد:به جلوى مسجد كوفه رسيدم ديدم اميرالموئمنين (ع) بر دو تل از طلا و نقره ايستاده و با چوبدستى مردم
          را دور مى كند ـ تا بتواند آنها را تقسيم نمايد ـ سپس آن همه طلا و نقره را مشت مشت بين روئساى قبأل كوفه
          تقسيم كرد تا هيچ چيز باقى نماند و خود به خانه اش رفت در حاليكه از آن پولها هيچ با خود نبرد.
          راوى مى گويد: من بچه بودم پيش پدرم آمدم و گفتم:
          امروز بهترين مردم يا احمق ترين مردم را ديدم .
          پدرم پرسيد:چه كسى ؟
          گفتم:اميرالموئمنين على (ع) را .
          و جريانى را كه ديده بودم براى پدرم نقل كردم. پدرم گريست و گفت:
          تو بهترين مردم را ديده اى 9.
          راوى نقل مى كند روزى حضرت امير (ع) شمشيرش را به بازار آورد و فرمود:
          چه كسى اين شمشير را مى خرد؟ اگر پول يك پيراهن را داشتم اينرا نمى فروختم.
          يكنفر گفت:من به شما قرض مى دهم.
          حضرت شمشير را نفروخت و با آن پول قرضى يك پيراهن خريد 10.
          يكى از زنان كوفه مى گويد:على (ع) خواربار را كه در بيت المال جمع شده بود كيسه كيسه بين ما تقسيم مى كرد .11 روزى هنگام تقسيم بيت المال دو زن خدمت حضرت آمدند يكى عرب و ديگرى از غير عرب. حضرت بهر يك 25 درهم و يك كر طعام 12 داد زن عرب گفت:من عرب هستم و اين زن عجم است !
          على (ع) فرمود:من براى فرزندان اسماعيل در اين اموال برترى نسبت به فرزندان اسحاق نمى بينم 13.
          چون عربها خود را از فرزندان اسماعيل مى دانستند و ايرانيها را فرزندان اسحاق.
          روزى حضرت امير (ع) به مالك اشتر گله كرد كه مردم از من فرار مى كنند و به طرف معاويه مى روند.
          مالك عرض كرد:اى امير الموئمنين، با لشكرى از اهل كوفه، با اهل بصره جنگيديم; در حاليكه با آنها هم عقيده بوديم. ولى بعد اختلاف پيدا كردند و با يكديگر دشمنى نمودند و نيت ها ضعيف شد و طرفداران حقيقى تو كم شدند; چون شما به عدل ميان آنها رفتار مى كنى و به حق عمل مى نمايى و بين شريف و وضيع به انصاف برخورد مى كنى و براى شريف نزد تو برترى نسبت به وضيع نيست. پس گروهى از كسانيكه با تو بودند از اين عدالت دلگير شدند. در حاليكه معاويه به ثروتمندان و افراد رسيدگى مى كند ـ و آنها را سير نگه مى دارد ـ و دل مردم بسوى دنيا اشتياق دارد و كسيكه به دنيا بى اعتنا باشد كم است. پس اگر تو هم از اين اموال بذل و بخشش كنى، مردم به سوى تو ميل مى كنند و خيرخواه تو مى شوند و دوستى شان مخصوص تو مى شود. خداوند آنچه خير توست پيش آورد و دشمنت را ذليل كند و مكر و فريب آنها را بى اثر گرداند و كارشان را پراكنده
          سازد. خدا به آنچه مى كنند آگاه است.
          حضرت بس از حمد و ثناى الهى فرمود:
          اما آنچه از روش عادلانه ما گفتى خداوند مى گويد:
          «من عمل صالحاً فلنفسه و من اسا فعليها و ما ربك بظلام للعبيد» هر كس عمل صالح انجام دهد براى خود كرده و هر كه بدى نمايد بضرر خود اوست و پروردگار تو به بندگان هيچ ظلمى روا نمى دارد ـ من مى ترسم در آنچه گفتى كوتاهى كرده باشم. و اما آنچه گفتى كه حق بر مردم سنگين است و به اين جهت ما را ترك مى كنند وخدا مى داند كه آنها به خاطر ظلم و ستم ما را رها نكردند و دنبال چيزى نرفتند، جز دنيايى كه از ميان رفتنى است. اما آنچه از بخشش اموال و رسيدگى به شخصيتها گفتى ما نمى توانيم به كسى از بيت المال بيش از حقش بدهيم .14 در روايت ديگر آمده كه جماعتى از اصحاب حضرت امير (ع) خدمت آن حضرت رفتند و گفتند:
          اى امير موئمنان از اين اموال به اشراف عرب و قريش و نيز به آنها كه از مخالفت و فرارشان مى ترسى پبيش از موالى و عجم بده .
          اين سخن را به اين جهت گفتند كه معاويه چنين رفتارى داشت. پس حضرت به آنها فرمود:
          آيا مرا وادار مى كنيد كه پيروزى را با ستم بدست آورم؟ قسم به خدا تا خورشيدى طلوع كند يا ستاره اى در آسمان ظاهر شود، چنين نخواهم كرد. قسم بخدا اگر اين اموال بيت المال، مال خود من بود، بينشان به عدالت تقسيم مى كردم پس چگونه چنين نكنم در حالى كه آن اموال از آن آنها است .15 در روايت ديگر آمده است كه در يكسال حضرت امير (ع) سه بار بيت المال را تقسيم كرد. سپس خراج اصفهان براى آن حضرت آمد. پس در ميان مردم ندا آورد كه:
          اى مردم فردا بياييد سهمتان را بگيريد. قسم بخدا من خزينه دار شما نيستم.
          پس از تقسيم، بيت المال را جارو كرد و در آنجا نماز گزارد16.
          جريان زير نيز عدالتخواهى حضرت امير را روشن مى كند:
          پيرمردى كور، در حالى كه از مردم سوئال و تكدى مى كرد از ميان آنان مى گذشت. اميرالموئمنين (ع) فرمودند:
          اين كيست ؟ گفتند:يا امير الموئمنين! مردى نصرانى است .
          حضرت فرمود:تا قدرت و نيرو داشت از او كار كشيديد، و چون ناتوان شد رهايش كرديد؟ مخارج او را از بيت المال بپردازيد17.
          به اين ترتيب آن حضرت نظام طبقاتى را شكست و امتيازات باطل قريش را از ميان برداشت و عدالت اجتماعى را ايجاد نمود اگر آن حضرت اين خدمت را انجام نمى داد، مردم خيال مى كردند اسلام حكومت قريشى است .

          ب ـ نشر معارف اسلام:

          همانطور كه مى دانيم مسئوليت و وظيفه اصلى أمه (ع) بعنوان وصى پيامبر، حفظ و تبليغ دين الهى است، لذا مهمترين خدمت حضرت امير (ع) كه پس از حكومت خود آنرا بخوبى ايفا فرمود، نشر عقايد و اخلاق و احكام اسلام بود.
          پيامبر (ص) در مكه بواسطه آزار و اذيت قريش نتوانست اسلام را كاملاً تبليغ نمايد و حكومت اسلامى تشكيل بدهد تا آنگاه كه خواستند آن حضرت را شهيد كنند. بناچار به مدينه هجرت نمود و اصحاب و يارانش تدريجاً به او ملحق شدند. آن حضرت در مدينه كه خارج از نفوذ قريش بود حكومت اسلامى تشكيل داد و اسلام را به جزيرة العرب و اكثر بلاد آنروز رسانيد. و به اين ترتيب وظيفه رسالت آن حضرت، با وفاتش پايان يافت. اگر پيامبر از مكه به مدينه هجرت نمى كرد، شريعتش از بين مى رفت و در جهان باقى نمى ماند.
          پس از وفات پيامبر (ص)، همان قريش كه در مكه دشمنان سرسخت اسلام بودند در مدينه وارث پيامبر (ص) و شريعت او شدند و در سقيفه گفتند:
          چه كسى با ما در سلطنت محمد (ص) منازعه مى كند؟ در حاليكه ما از قريشيم و پيامبر هم از قريش بود 18.
          قريش با بدست گرفتن حكومت و تصاحب غنأم جنگى، مال و ثروت فراوانى گردآورده و زمينهاى مدينه را بين خود تقسيم كرده و براى آبادى آن، انصار را كه از ياران صديق پيامبر بودند به كارگرى خود گماشتند. و چنانكه در مكه از نشر رسالت پيامبر (ص) مانع مى شدند بعد از او از نشر سنت ـ حديث و سيرهئ آن حضرت جلوگيرى كردند و قرآن را از شرح و تفسير پيامبر (ص) جدا ساخته و احكامى را تغيير دادند.
          جامعه اسلامى را طبقاتى نموده و خاندان خود را روى كار آورده و مخالفين خود، انصار را سركوب كردند.19 پس از قتل عثمان مسلمانها براى اولين بار در تاريخ اسلام سرنوشت خود را بدست گرفته، با آزادى كامل با على بن ابيطالب بيعت نمودند. بدين سبب اين بيعت پس از بيعت با پيامبر (ص) تنها بيعت صحيح در اسلام بود كه بدون اجبار و اكراه انجام گرفته بود. و آنگاه كه حضرت على (ع) روى كار آمد و خواست بين مردم به عدالت رفتار كند و افراد لايقى از انصار را والى ولايات قرار دهد همان قريش عليه او شورش كردند و به رهبرى ام الموئمنين عايشه و طلحه و زبير جنگ جمل را برپا نمودند.20 بنابراين آن حضرت در مدينه كه پايتخت خلفا و مركز حكومت قريش شده بود نمى توانست اصلاحات خود را انجام دهد و لذا مركز حكومت خود را به كوفه منتقل ساخت. چون در كوفه بيشتر اعراب از قبأل غير قريش بودند و بقيه ايرانيهايى بودند كه تازه مسلمان شده و آمادگى پذيرش اسلام راستين را بيشتر داشتند.
          آن حضرت در حدود 4 (5) سال خلافت خود براى نشر اسلام از سه راه اقدام نمود: 1ـ تبليغ مردم بوسيله بيانات خود 2ـ تربيت شاگردان شايسته 3ـ آزادى دادن به صحابه در نقل حديث پيامبر (ص) .
          1ـ تبليغ مردم:
          حضرت امير (ع) در زمان حكومت در كوفه، اسلامى را كه از پيامبر (ص) تلقى كرده بود به مردم تبليغ نمود و احكام قرآن و سنت پيامبر را به جامعه اسلامى باز گرداند. خدمات حضرت به قرآن كريم و سنت پيامبر را جداگانه بررسى خواهيم كرد:
          الف: قرآن كريم: حضرت امير (ع) از كودكى در دامان پيامبر اكرم (ص) تربيت شده و اكثر اوقات همراه آن حضرت بود و معارف دين را مستقيماً از آن حضرت فرا مى گرفت. در اولين بارى كه قرآن بصورت وحى الهى بر پيامبر اكرم (ص) نازل شد حضرت امير (ع) حضور داشت و صداى فرشته و ناله شيطان را شنيد.
          خود آن حضرت در خطبه قاصعه بعد از آنكه به مصاحبت طولانى خود با پيامبر (ص) از كودكى اشاره مى كند مى فرمايد: نور وحى و رسالت را مى ديدم و بوى خوش نبوت را استشمام مى كردم و هنگاميكه وحى بر آن حضرت نازل شد ناله شيطان را شنيدم و از پيامبر (ص) پرسيدم: اين ناله چيست؟ پيامبر (ص) فرمود: شيطان است ازاينكه مردم پيرويش كنند نا اميد شده، همانا آنچه من مى شنوم تو مى شنوى و آنچه من مى بينم تو مى بينى،
          جز آنكه پيامبر نيستى لكن وزيرى هستى و بر راه خير و هدايتى .21
          آن حضرت درباره استفاده علمى خود از پيامبر (ص) مى فرمايد:براى من منزلتى نزد رسول خدا (ص) بود كه براى هيچكس نبود. هر روز صبح زود بخانه آن حضرت مى رفتم و از پشت در به آنحضرت سلام مى كردم. اگر پيامبر ص) آمادگى نداشت اعلان مى فرمود و من بخانه خود باز مى گشتم وگرنه داخل حجره حضرت مى شدم 22.
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #125

            حضرت امير (ع) خصوصاً شرح و بيان و تفسير و شان نزول آيات قرآن را از پيامبر بطور كامل فرا گرفته و آنها را مى نوشت خود حضرت در اين باره مى فرمايد:
            قسم بخدا آيه اى نازل نشد مگر آنكه دانستم درباره چه و كجا نازل شده است. همانا پروردگارم قلبى فراگير معانى بمن عنايت فرموده است .23 در سنن ابن ماجه روايت شده است كه حضرت امير (ع) روزى دوبار بر پيامبر وارد مى شد: يكى اول شب، يكى آخر صبح 24. خود آنحضرت مى فرمايد:
            اگر از پيامبر (ص) سوئال مى كردم پاسخ مى داد و چون سوئالهايم تمام مى شد، پيامبر (ص) ابتدا مى كرد ـ ومطالبى برايم بيان مى فرمود ـ پس آيه اى در شب يا روز درباره آسمان و زمين و دنيا و آخرت و بهشت و جهنم و دشت و كوه و روشنى و تاريكى بر پيامبر (ص) نازل نشد مگر آنرا بر من مى خواند و املا مى كرد و من با دستم مى نوشتم و پيامبر (ص) تاويل و تفسير محكم و متشابه، خاص و عام آنرا بمن مي آموخت.25.
            استفاده علمى و معنوى حضرت امير (ع) از پيامبر اكرم (ص) تا آخرين لحظات زندگى پيامبر (ص) ادامه داشت بطوريكه هنگام وفات، سر مقدس پيامبر (ص) بر زانو و سينه حضرت امير (ع) بود و در آخرين لحظات عمر مدتى با او نجوا نمود و آخرين تعاليم الهى را به آن حضرت منتقل ساخت.
            به اين ترتيب حضرت امير (ع) آنچه از قرآن بر پيامبر (ص) نازل شده بود همراه تفسير و بيانش از پيامبر (ص) آموخته و نوشته بودند و چون پيامبر (ص) در هنگام وفات به آن حضرت دستور دادند:
            «پس از من از خانه بيرون نرو تا قرآن را يكجا جمع كنى.» آن حضرت پس از دفن پيامبر (ص) قرآنى را كه در منزل پيامبر (ص) بر روى پوستها و استخوانها و امثال آن نوشته شده بود بهمان ترتيبى كه پيامبر (ص) در ترتيت سوره ها دستور داده بودند همراه تفسير و شان نزول آيات جمع آورى و منظم كردند، سپس آنرا به حكومت وقت عرضه داشتند. اما اين قرآن بخاطر تفسيرها و شان نزولهايى كه با قريش و نزديكان حكومت برخورد داشت، مورد پذيرش قرار نگرفت. لذا حضرتش آن مصحف را به خانه برده، پيش خود نگاه داشتند.
            اين مصحف بعد از ايشان در اختيار أمه (ع) قرار مى گرفت و آنها از شرح و تفسيرى كه در آن بود براى مردم روايت مى نمودند. اكنون اين مصحف در دست حضرت حجت (عج) است كه پس از ظهور آنرا آشكار ساخته و دستور مى فرمايد تا از روى آن تدريس نمايند.26 حضرت امير (ع) در زمان حكومت خود تفسير قرآن را كه از پيامبر (ص) فرا گرفته بود در ضمن خطبه هايش براى مردم بيان كرد و تابعين از اهل كوفه اين تفاسير را از آن حضرت شنيده و بعد براى ديگران روايت نمودند. بيشتر تفسيرهاى شيعه و سنى كه مشتمل بر بيانات پيامبر (ص) است، از اين طريق نشات گرفته است. اگر خلافت حضرت امير (ع) و هجرت ايشان از مدينه به كوفه و بيانات آن حضرت نبود، هيچ تفسيرى وجود نداشت. پس آن حضرت تفسير قرآن را كه در زمان خلفاى قبل ممنوع شده بود به جامعه باز گرداند لذا تعبير حملة كتاب الله كه در زيارت جامعه كبيره در شان أمه (ع) وارد شده در حق حضرت امير (ع) بنحو كامل صادق است .
            آن حضرت در مسجد كوفه فرمود:
            قبل از آنكه از ميان شما بروم از من سوئال كنيد. قسم بخدا من به راههاى آسمان از راههاى زمين آگاهترم.
            هيچ آيه اى نيست مگر آنكه مى دانم در كوه نازل شده يا در صحرا، در شب نازل شده يا در روز...
            البته بعضى افراد نادان و مغرض از اين پيشنهاد حضرت سو استفاده كرده و براى مسخره يا عاجز كردن حضرت سوئالات بيمورد و يا به گمان خود مشكل مطرح مى كردند كه حضرت پاسخ مناسب را مى داد مثلاً انس برخاست و پرسيد:
            در سر و صورت من چند تار مو وجود دارد؟ حضرت فرمود:
            پيامبر (ص) مرا از اين سوئال تو خبر داد و فرمود: زير هر تار موى تو شيطانى هست كه تو را گمراه مى كند و شاهد بر اين مطلب اينست كه در خانه تو بزغاله اى ـ فرزندى ـ هست كه فرزند حسين (ع) را به شهادت مى رساند. 27.
            يا مثلاً ابن الكوا كه بعد به خوارج پيوست، خيال كرد على هم مانند عمر كه از او معناى آيه «والذاريات ذرواً» را پرسيدند و ندانست، او هم معناى اين آيه را نمى داند. وى پس سخنان امير موئمنان(ع)، براى شكست آن حضرت در مسجد كوفه برخاست و پرسيد: «الذاريات ذرواً» يعنى چه؟ حضرت فرمودند: بقصد فهميدن سوئال كن نه براى ايراد گرفتن سپس فرمودند: والذاريات بادهاست. پرسيد: الحاملات و قراً چيست؟ حضرت فرمود: ابرهاست ـ كه بارهاى سنگين باران دارد ـ پرسيد: الجاريات يسراً چيست؟ حضرت فرمود: كشتيهاست ـ كه به آسانى رونده هستند ـ پرسيد: المقسمات امراً چيست؟ حضرت فرمودند: فرشتگان اند. پرسيد: منظور از آيه: «الذين بدلوا نعمة الله كفراً واحلوا قومهم دار البوار» ـ كسانى كه نعمت خدا را ناسپاسى كردند و قوم خود را به نابودى كشاندند ـ چه كسانى اند؟ حضرت فرمود: منافقين قريش اند .28
            اين يك نمونه از چگونگى نشر تفسير قرآن در بين اهل كوفه بود كه توسط امير موئمنان (ع) انجام گرفت كه در نتيجه سبب شد تا بعضى از صحابه رواياتى كه در تفسير قرآن از پيامبر شنيده بودند در جامعه بيان كنند.
            حضرت امير در زمان حكومت خود دو خدمت ديگر به قرآن كريم نمود:
            1ـ حفظ لفظ قرآن از تحريف.
            2ـ تعليم علم نحو براى فهم معناى قرآن .
            براى روشن شدن اين خدمت بيان مقدمه زير لازم است:
            زبان عرب مانند هر زبان ديگر قواعدى دارد كه آن را علم نحو مى نامند.
            علم نحو در حفظ لغت از آشفتگى و تحريف و نيز در معناى كلام عربى اهميتى بسيار دارد تا آنجا كه گاهى با تبديل كسره به فتحه معناى يك كلمه تغيير مى كند كه در بعضى موارد مستلزم كفر است 29.
            قواعد زبان عرب تا عصر خلافت حضرت امير، كشف و تنظيم نشده بود و نوشتن كلام عربى بدون اعراب گذارى انجام مى گرفت. قرآن و ساير نوشته ها و نامه ها بدون اعراب بود. مردم قانون اعراب گذارى را نمى دانستند اما كار آموختن قواعد زبان عرب، براى ساكنين جزيرة العرب كه با غير عرب آميزش نداشتند، بطور طبيعى انجام مى گرفت يعنى يك طفل عرب با آموختن سخن گفتن، آن قواعد ساده را به آسانى مي آموخت بخصوص آنكه فرهنگ عرب قبل از اسلام بسيار بسيط و در حول يك زندگانى ساده دور مى زد كه عبارت بود از آب، نان، گوشت، شتر، صحرا، شمشير، نسب، جنگ قبيله اى و مانند آن .
            پس از نزول قرآن كريم فرهنگ عرب، به فرهنگ اسلام با ابعاد گوناگون آن از صفات ربوبى و شناخت انبيا و احوال قيامت و اخلاق و احكام تبديل يافت و لغت عرب آن را فرا گرفت. ليكن پس از فتوحات مسلمانان و آميزش آنان با افراد غير عرب زبان، مانند ايرانيان ساكن شهر كوفه كه ايشان را حمرا مى ناميدند و اهل سند و هند در بصره كه ايشان را سبابجه و زط 30 مى ناميدند، و اقباط در اسكندريه، و هجرت مسلمانهاى عرب به كشورهاى آفريقا و هند و سند و بلخ و بخارا، لغت عرب آشفتگى پيدا نمود بطوريكه كودكان عرب بواسطه معاشرت با همسالان غير عرب بجاى آنكه زبان فصيح عرب را از قوم و قبيله عرب خود بياموزند از كودكان و معاشرين غير عرب مي آموختند علاوه بر آنكه گاهى مادران اين اطفال زنانى بودند كه در فتوحات از اقوام قبط و فرس و روم اسير شده بودند و اين كودكان سخن گفتن را از مادر غير عرب يا كلفت و نوكر غير عرب در خانه مي آموختند.
            در نتيجه اين عوامل چنان آشفتگى در زبان نسل جديد عرب پديد آمد كه نزديك بود به تدريج لغت عرب مانند زبان بعضى ملل قديمه از بين برود تا آنجا كه جز معدودى متخصصين در هر عصر نتوانند آن زبان را بفهمند و در نتيجه باعث مى شد كه خواندن و فهميدن قرآن و سنت پيامبر جز براى معدودى امكان نداشته باشد. اين آشفتگى زبان عربى نيمه اول قرن اول هجرى بود.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #126
              پس از بيان اين مقدمه خدمت حضرت امير را در امر حفظ قرآن بوسيله تنظيم علم نحو يا قانون اعراب گذارى بيان مى نمأيم:
              ابوالاسود دئلى كه يكى از اصحاب و شاگردان حضرت امير بود داستان تاسيس علم نحو يا قانون اعراب گذارى در زبان عربى را چنين حكايت مى كند:
              روزى بر حضرت امير وارد شدم، ديدم آن حضرت در حال فكر و انديشه است به من فرمود: در شهر شما ـ كوفه ـ قرآن را غلط مى خوانند.31 مى خواهم كارى كنم تا لغت عرب از اين آشفتگى بيرون آيد. گفتم يا اميرالموئمنين اگر اين كار را بكنيد لغت عرب را زنده كرده ايد.
              بعد از چند روز خدمت آن حضرت رسيدم، نوشته اى بمن داد كه در آن زير بناى علم نحو را نوشته بود و از تقسيم كلمه به اسم و فعل و حرف و تعريف آنها شروع مى شد بعد حضرت بمن فرمود: انح نحوه، به اين نحو پيش برو 32. ابوالاسود مى گويد: آنرا گرفته و به منزل رفتم و يك دوره قواعد نحو را بر طبق راهنمايى و طرح حضرت نگاشتم و بعد آنرا به حضرت نشان دادم و حضرت اشكالاتش را رفع كرد. مثلاً در مورد اسما مشبهة بالفعل فرمود: چرا كانّ را ننوشتى. گفتم: نمى دانستم از آنهاست. فرمودند: از جمله آنهاست.
              اين قواعد نزد ابوالاسود بود و بسبب بخلى كه داشت آنرا به كسى نشان نمى داد و از آنجا كه عالم به ادبيات عرب بود، واليان پس از حضرت امير (ع) او را احترام مى كردند. از جمله اين واليان زياد بن ابيه بود كه از جانب معاويه ولايت عراق را در دست داشت. زياد فرزندش ابن زياد را به شام نزد معاويه فرستاد ابن زياد در سخن گفتن به زبان عربى ناتوان بود و غلط تلفظ مى كرد چرا كه مادرش سميه از غير عرب بود و حتى پدرش زياد هم غلط گفتن او را درك نكرده بود. معاويه كه در مكه بزرگ شده و از قبيله قريش كه فصيح ترين قبأل عرب بود اشتباه او را تشخيص داد 33 و به زياد نوشت كه به پسرت سخن گفتن به زبان عربى را تعليم بده او غلط حرف مى زند 34. زياد ابو الاسود را احضار كرد و از او خواست قواعد زبان عرب را كه حضرت امير (ع) به او آموخته، براى فرزندش در اختيار او بگارد. ابوالاسود نپذيرفت. زياد حيله اى بكار برد و آن چنان بود كه كسى را واداشت تا در مسير ابوالاسود قرآن را غلط بخواند او هم آيه سوم سوره برأت را اينطور خواند «ان الله برى من المشركين و رسوله» ـ (و رسوله را بكسر لام خواند) صحيح آن رسوله به ضم لام است يعنى خدا و رسولش از مشركين بيزارند35 ـ ابوالاسود پس از شنيدن اين غلط خوانى و تحريف قرآن، حالش دگرگون شد و تصميم گرفت تا نحو را براى حفظ قرآن از تغيير و تبديل به مردم تعليم كند. براى رسيدن به اين هدف دو اقدام كرد:
              اول اعراب گذارى قرآن بر وفق قواعد نحو تا عموم مردم قرآن را صحيح بخوانند. دوم تعليم علم نحو يا اعراب گذارى به عموم مردم خصوصاً به ادبا لغت عرب.
              براى انجام كار اول نزد زياد برگشت و گفت ده نفر نويسنده زبردست از قبيله عبدالقيس براى من انتخاب كن تا كار را انجام دهم زياد خواسته او را برآورد ابوالاسود به آنان گفت :
              قرآن را از اول تا آخر مى نويسيد. بعد من يكبار قرآن را با دقت مى خوانم شما در آخر كلمات به دهانم نگاه كنيد هر جا دهانم را باز مى كنم يك نقطه روى حرف بگذاريد ـ فتحه ـ و هر جا، لبم را پأين مي آورم يك نقطه زير آن حرف بگذاريد ـ كسره ـ و هر جا دهانم را جمع مى كنم يك نقطه برابر آخر حرف بگذاريد ـ ضمه پس از آنكه آن ده تن، نوشتن قرآن را به پايان رساندند، ابوالاسود خود از اول قرآن شروع بخواندن كرد و آنان مطابق دستور او قرآن را اعراب گذارى كردند.
              ابوالاسود علم نحو را كه از استاد خود حضرت امير آموخته بود به اين ترتيب روى قرآن پياده كرد و باعث شد كه همه، قرآن را بر وفق قواعد زبان عرب و بدون تحريف و صحيح بخوانند. از طبقه سوم شاگردان او در علم نحو خليل بن احمد فراهيدى بود كه او نقطه بالا و پأين حروف را كشيده و نقطه برابر كلمه را بصورت و او كوچك نوشت و فتحه و كسره و ضمه را بصورت فعلى ـَــــِـــُـ درآورد. پس از خليل تا امروز همه قرآن ها اين چنين اعراب گذارى شد.
              در مورد كار دوم، ابوالاسود علم نحو را به جمعى تعليم نمود كه از جمله آنها دانشمندان ذيل مى باشند:
              سه فرزندش عطا و ابو الحارث و ابو حرب و نيز عنبسة بن معدان مشهور به الفيل و ميمون بن الاقرن و عبدالرحمن بن هرمز و يحيى بن يعمر و نصر بن عاصم كه از طبقه اول علما نحو مى باشند.
              و از طبقه دوم عبدالله بن اسحاق الحضرمى و عيسى بن عمر الثقفى و ابو عمرو بن العلا الحارثى بوده اند كه علم نحو را از يحيى بن يعمر فرا گرفتند و از طبقه سوم خليل بن احمد فراهيدى بوده است.
              قواعد علم نحو كه وصى پيامبر حضرت امير (ع) تنظيم و تعليم فرمود اين چنين منتشر شد و در نتيجه هر كس علم نحو را مي آموخت، قرآن و ديگر متون را مى توانست بدون اعراب گذارى، هم صحيح بخواند.
              اگر اين خدمت حضرت امير نبود چگونه مى شد از قرآن وحديث پيامبر معارف اسلام را استفاده كرد خداوند بمقتضاى ربوبيتش وصى پيامبر ـ على (ع) را برانگيخت تا در وقت مناسب ـ دهه چهارم از هجرت ـ علم نحو را تنظيم و تعليم نمايد و به شاگرد خود ابوالاسود بياموزد و از آنجا كه نشر اين علم در كشور پهناور اسلام جز با نيروى حكومت امكان پذير نبود، پروردگار عالم چنين پيش آورد كه زياد از ابوالاسود بخواهد تا علم نحو را كه او از استادش حضرت على فرا گرفته بود به ديگران تعليم دهد و اين علم بواسطه دستگاه حكومت دشمن حضرت على(ع)، در كشور پهناور اسلام نشر شود و بدين وسيله فهم لغت عرب عصرپيامبر براى همه آسان گردد و امروزه ميليونها مسلمان قرآن را آنچنانكه بر پيامبر نازل شده است بخوانند و نه تنها ساكنين جزيرة العرب زبان اصلى خود را فراموش نكرده اند بلكه اين زبان، زبان ملل افريقا و ديگر ملتها شد. بنابراين پروردگار عالم كه اسلام و قرآن را بوسيله پيامبر خاتم به مردم رسانيد با اين خدمت وصى او ـ حضرت على (ع) ـ آنها را تا ابد در بين بشر حفظ فرمود و چنانچه آن حضرت اين اقدام را نمى فرمود در عصرهاى بعد اين كار شدنى نبود و سأر اوصيا و أمة نمى توانستند قرآن و سنت پيامبر را تفسير كنند و معارف اسلام را بين مردم عصر خود نشر دهند.
              ب ـ خدمت حضرت امير به سنت پيامبر (ص): چنانكه گفتيم حضرت امير عليه السلام از كودكى در دامان پيامبر اكرم (ص) تربيت شده و اكثر اوقات همراه آن حضرت بود و با اخلاق و رفتار آن حضرت ساخته شد. على عليه السلام خود مى فرمايد:
              من مانند بچه شتر كه از مادر خود متابعت كند از پيامبر (ص) پيروى مى كردم و او هر روز نمونه تازه اى از بزرگواريهاى اخلاقى را نشانم مى داد و مرا به پيروى از آن امر مى فرمود36.
              پس از بعثت پيامبر (ص) نيز حضرت امير (ع) اولين مردى بود كه به پيامبر (ص) ايمان آورد و تا پايان زندگى همراه و ياور آن حضرت بود.37 حضرت امير علاوه بر خدمت به قرآن و نشر تفسير آن، احكام الهى را به املاى پيامبر (ص) در طومارى بنام جامعه نوشته بود و پيامبر (ص) آنچه را از طريق وحى دريافت كرده بود به حضرت امير آموخته بود.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #127

                حضرت امير (ع) پس از حكومت، علاوه بر آنكه سنت پيامبر (ص) را در عمل اجرا نمود، آنرا در ضمن خطبه هايش براى مردم بيان كرد. مردم اين خطبه ها را كه بيانگر سنت پيامبر (ص) يعنى روشنگر عقايد، اخلاق و احكام واقعى اسلام بود، حفظ مى كردند كه بعدها توسط دانشمندان مقدارى از آنها جمع آورى و تاليف شد.
                مسعودى در مروج الذهب در آخر ترجمه حضرت امير (ع) مى نويسد: و آنچه مردم از سخنان حضرت امير (ع) در حفظ دارند چهار صد و هشتاد و چند خطبه است .38 پس آنچه سيد رضى رحمة الله عليه در نهج البلاغه جمع آورى نموده ـ كه با حذف مكررات حدود 236 خطبه مى شود ـ خطبه هاى انتخاب شده آن حضرت بوده كه به نظر سيد رضى بلاغت و زيبأى آن برجستگى داشته است و هر چند بعضى دانشمندان مقدارى از آنچه را كه سيد رضى در نهج البلاغه نياورده جمع آورى كرده اند در عين حال بسيارى از خطبه ها و فرمايشات آن حضرت متاسفانه از دست رفته است .
                چنانچه كتاب ارزشمند نهج البلاغه را بررسى كنيم، خواهيم ديد معارف اسلام از توحيد و صفات خدا و نبوت و امامت و معاد و آداب اسلامى 39 در اين گنجينه يافت مى شود.
                پس حضرت امير (ع) در عصر خلافت خود، عقايد صحيح و توحيد قرآنى را به جامعه برگرداند.40 همچنين در احكام ديات، مجموعه اى بنام اصل 41 ظريف از حضرت امير (ع) بما رسيده كه آن حضرت آنرا از كتاب جامعه كه پيامبر (ص) به آن حضرت املا كرده بودند براى واليان و امرا لشكر خود نوشته تا بر مبناى آن حدود و ديات را اجرا كنند. در اين مجموعه ديه تمام اعضاى بدن ـ انگشت، دست، پا، چشم، نطفه، علقه، مضغه و... ـ به تفصيل ذكر شده كه جز در فقه مكتب اهل البيت در فقه هيچيك از مذاهب ديگر وجود ندارد. اين اصل را خدمت حضرت صادق (ع) عرضه داشتند، ايشان فرمودند:
                بله اين فتواى امير الموئمنين (ع) است .42
                2ـ تربيت شاگردان:
                حضرت امير (ع) شاگردانى را پرورش داد و معارف اسلامى را به آنها آموخت از جمله ابن عباس، كميل بن زياد، مالك اشتر، ميثم تمار، ابوالاسود دئلى، رشيد هجرى، حجر بن عدى،... بعضى از اينان بطور خصوصى از حضرت استفاده مى كردند43 و بعضى به ولاياتى منصوب مى شدند و در حد خود اين آموخته ها را به مردم تبليغ مى نمودند. ايشان سنگ زير بناى فرهنگ تشيع شدند.
                3ـ تشويق صحابه به نقل حديث پيامبر (ص):
                در فصل دوم قسمت الف جنگ جمل خوانديم كه بيش از 1500نفر از صحابه به حضرت امير (ع) براى جنگ جمل به بصره آمدند. پس از پايان جنگ حضرت آنها را همراه خود به كوفه آورد و آنجا را مركز حكومت خود قرار داد و بر خلاف خلفاى قبلى كه از نقل حديث پيامبر (ص) به شدت جلوگيرى مى كردند، آن حضرت همه را تشويق نمود تا احاديثى را كه از پيامبر (ص) شنيده بودند براى مردم روايت كنند.
                مثلاً روزى در رحبه مسجد كوفه صحابه را قسم داد كه هر كس در حجة الوداع همراه پيامبر (ص) بوده و حديث غدير را از او شنيده برخيزد و روايت كند. عده اى در آنجا برخاستند و خطبه غدير پيامبر (ص) را روايت كردند. 44 به اين ترتيب بيش از هزار صحابى رواياتى را كه در ذهن داشتند و از ترس حكومتهاى قبلى آنها را كتمان مى كردند، در زمان خلافت حضرت امير (ع) با آزادى آن احاديث را روايت كردند. كم كم كوفه به صورت دانشگاه اسلامى و مركز دوستداران و شيعيان حضرت امير (ع) در آمد و خط تشيع از كوفه به ايران و جاهاى ديگر امتداد يافت.
                در هر صورت حضرت امير (ع) بود كه كوفه را مركز تشيع قرارداد بطورى كه اوأل خلافت بين عباس كه امام صادق (ع) تا مدتى آزادى داشتند در همين مسجد كوفه مى نشستند و براى مردم حديث مى گفتند و هزارها نفر براى استفاده از امام جمع مى شدند. شخصى مى گويد: سه روز رفتم خدمت امام صادق (ع) برسم از ازدحام جمعيت نتوانستم .45 به اين شكل كوفه از آن زمان تا به امروز مركز، علوىها شيعيان ـ و شام مركز اموىها و مكه و مدينه مركز بكرى و عمرى هاست. بطورى كه بنيانگذار خلافت بنى عباس وقتى كه افرادى را به اطراف براى دعوت به خلافت بنى عباس مى فرستاد به آنها مى گفت:
                به خراسان و جاهاى دور بر ويدو دعوت را از آنجاها نشر كنيد. چون شام، اموى، مكه و مدينه، بكرى و عمرى و كوفه علوى هستند.
                همين اهل كوفه بودند كه براى امام حسين (ع) نامه نوشتند و با مسلم بن عقيل نماينده آن حضرت بيعت كردند، هر چند ابن زياد با زور غلبه كرد و نگذاشت آنها حضرت سيدالشهدا (ع) را يارى كنند ولى بعد از جريان كربلا توابين از همين كوفه قيام نمودند و هزارها نفر سر قبر حضرت سيدالشهدا (ع) رفته و از اين كه آن حضرت را يارى نكرده بودند توبه نمودند و با ابن زياد و اهل شام جنگيدند تا كشته شدند (رضوان ا... تعالى عليهم).مختار هم از كوفه قيام كرد و قاتلين حضرت سيد الشهدا (ع) را جز يك نفر كه از دستش فرار كرد همه را كشت. زيد بن على بن الحسين هم از كوفه قيام كرد.
                پس حضرت امير (ع) با هجرتش از مدينه به كوفه بوسيله بيانات و خطبه هاى خود و با تربيت شاگردان خصوصى و اعزام آنها به مناطق ديگر و آزادى دادن به صحابه در نقل حديث پيامبر (ص)، قرآن و سنت پيامبر (ص) را به جامعه اسلامى باز گرداند و در نتيجه محدثين فراوانى بوجود آمدند و روايات را در كتابهاى حديث مكتب اهل بيت و مكتب خلفا جمع آورى كردند و كتب اربعه شيعه و صحاح ست تدوين گشت.
                البته روايات جعلى هم كه در زمان معاويه و ديگر خلفا در ميان مردم نشر شده بود، مقدارى در آن كتابها وارد شد. ولى روايات صحيح فراوانى كه حتى در كتب حديث مكتب خلفا يافت مى شود به بركت حكومت و خدمت حضرت امير (ع) است .
                پس بقا و نشر فرهنگ اسلام كه امروزه در دست مسلمين اعم از شيعه و سنى هست، نتيجه به حكومت رسيدن حضرت امير (ع) و هجرت از مدينه به كوفه و خدمات آن حضرت مى باشد.هدف از رسيدن به حكومت در نظر انبيا و اوصيا آنان، كشور گشأى نيست بلكه حفظ و نشر دين الهى است. آرى هجرت آن حضرت مانند هجرت پيامبر اكرم (ص) در حفظ اسلام موئثر بود و ايشان همان كار پيامبر (ص) را كرد چرا كه نفس پيامبر (ص) بود.

                ج ـ نفى حجيت سيره خلفا و پايه گذارى مكتب تشيع:

                وظيفه پيامبر الهى بيان دين خدا و تعليم عقايد و احكام، همراه با روشنگرى و شكستن باطل است .حضرت آدم (ع) اولين پيامبر خدا، توحيد را تبليغ نمود اما تا زمان نوح(ع) نسل او بت پرست شدند و حضرت نوح (ع) تنها عده كمى را توانست به توحيد راهنمايى كند و بقيه با عذاب الهى نابود شدند. باز در نسل مومنينى كه باقى مانده بودند، بت پرستى رواج يافت تا حضرت ابراهيم (ع) به پيامبرى رسيد و بت ها را شكست و خانه توحيد را با اسماعيل تجديد بنا كرد. باز نسل او به بت پرستى رو آوردند و در همين خانه كعبه بتها آويختند .تا اينكه حضرت محمد (ص) به پيامبرى مبعوث شد ودر فتح مكه بتها را شكست .پس براى تبليغ اسلام، بت شكنى و كنار زدن باطل از روى حق لازم است، چرا كه توحيد با شرك و حق با باطل جمع نمى شوند.اوصيا پيامبران همچنانكه مسوئول تبليغ رسالت پيامبران هستند، مسئول بت شكنى و افشاگرى باطلها نيز مى باشند.حضرت امير (ع) هم علاوه بر آنكه اسلام واقعى و قرآن و سنت پيامبر (ص) را به جامعه برگرداند، روشهاى باطل واليان قبلى را براى مردم بيان نمود و نشان داد كه مدرك احكام دين خدا و اسلام تنها قرآن و سنت پيامبر (ص) است و در كنار آن به سيره هيچكس نيازى نيست. خصوصاً مواردى كه سيره آنها مخالفت قرآن و سنت پيامبر (ص) باشد.
                اكنون ما روشنگرى آن حضرت را در دو مورد بيان مى نماييم: يكى هنگام بيعت گرفتن براى خليفه سوم در شوراى شش نفرى وقتى كه عبدالرحمن بن عوف به آن حضرت گفت:
                دستت را بده كه با تو بيعت كنم در عمل كردن به كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) و سيره شيخين، ابوبكر و عمر ـ حضرت فرمود:
                همانا كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) به روش و سيره كسى احتياج ندارند.
                عبدالرحمن دستش را به طرف عثمان برد و همان جمله را تكرار كرد. عثمان قبول نمود. سپس عبدالرحمن دوباره دستش را به طرف حضرت امير عليه اسلام دراز كرد و آن جمله را تكرار نمود. حضرت نيز سخن اول را تكرار كرد. دفعه سوم حضرت فرمود: عثمان كه قبول كرد چرا معطلى؟ و برخاست كه برود.
                بر آن حضرت بانگ زدند كه تو را با شمشير مى كشيم. چون خليفه دوم پنجاه نفر را موظف كرده بود هر كس از بيعت با منتخب شورا امتناع ورزد، گردنش را بزنيد. آن حضرت به اجبار بيعت كرد.46 در هر صورت حضرت امير (ع) خلافت به شرط عمل به سيره شيخين ـ ابوبكر و عمر ـ را نپذيرفت، و با مخالفت با بيعت بر عمل كردن به سيره شيخين، عملاً روشن ساخت سيره شيخين همانند كتاب خدا و سنت پيامبر مدرك احكام نيست.يكى هم در زمان حكومت خود، نه تنها بر مبناى قرآن و سنت پيامبر (ص) عمل نمود بلكه در ضمن بياناتش به روشنگرى حق پرداخت و پرده از باطل زدود. براى نمونه دو خطبه حضرت را در اين مورد مي آوريم:
                1ـ در خطبه شقشقيه مى فرمايد:
                قسم به خدا ابن ابى قحافه ـ يعنى ابوبكر ـ جامه خلافت را بر خود آراست در حاليكه مى دانست شان من نسبت به خلافت چون محور آسياب است. يعنى حكومت اسلامى بدون من در لغزش تباه كننده است 47 ـ سيل معارف از من سرازير مى شود و هيچ بلند پروازى به اوج علم و فضل من نتواند رسيد. پس جامهئ خلافت را رها كردم... و صبر نمودم در حاليكه خاشاك در چشم و استخوان در گلو داشتم و ميراث خود را تاراج رفته مى ديدم.
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #128
                  تا اينكه اولى ـ ابوبكر ـ راه خود را به پايان رساند و خلافت را بعد از خود به آغوش ابن الخطاب ـ عمر ـ انداخت... جاى بسى شگفتى است در حالى كه در زمان حياتش فسخ بيعتش را از مردم درخواست مى كرد ـ و مى گفت: اقيلونى فلست بخيركم و على فيكم، مرا معاف بداريد من بهترين شما نيستم در حاليكه على بين شما هست ـ بعد از خود خلافت را به عقد ديگرى درآورد. چقدر محكم اين دو، پستان خلافت را بين خود تقسيم كردند. پس خلافت را در فردى درشت خوى و ناهموار قرار داد كه تند سخن و خشن و پر لغزش بود... من در اين مدت طولانى و سختى محنت بار، شكيبايى نمودم تا او نيز براه خود رفت و امر خلافت را در جمعى قرار داد و مرا هم، هم طراز آنها پنداشت. خدايا چه شورايى! كى شك و ترديد با اولى آنها ـ ابوبكر ـ درباره من بود كه با اين اشخاص ـ اهل شورى عمرى ـ همرديف باشم... تا سومين نفر ـ عثمان ـ به خلافت برخاست... و اولاد پدرانش با او همدست شدند. مال خدا را چون شتر كه گياه بهارى را مى جود، خوردند تا اينكه ريسمانش باز شد و رفتارش موجب قتلش شد و پر خوريش او را به روا انداخت پس... مردم از هر سو بسوى من هجوم آوردند، بطوريكه حسن و حسين زير دست و پا شدند و دو طرف جامه ام پاره شد و چون گله گوسفند اطراف مرا گرفتند. پس هنگاميكه امر خلافت را بعهده گرفتم جمعى بيعت مرا شكستند ـ طلحه و زبير ـ و گروهى از فرمانم خارج شدند ـ خوارج ـ و بعضى راه ستم در پيش گرفتند ـ معاويه ـ 48 2ـ آن حضرت در خطبه ديگر كه قسمت اولش در نهج البلاغه و تمامى اش در روضه كافى است مى فرمايد:همانا منشا فتنه و فسادها پيروى از خواسته هاى نفسانى و احكام بدعتآميز است كه در آنها حكم خدا مخالفت مى شود و گروهى در اين خواسته ها و حكمهاى خلاف دين، ديگران را پيروى مى كنند. اگر حق خالص و آشار بود، اختلافى پيش نمي آمد و يا اگر باطل خالص بود ترسى به گمراهى انسان هوشمند وجود نداشت لكن قسمتى از حق از باطل گرفته در هم مي آميزند و با هم مى پوشانند و در اينجا شيطان بر دوستان و پيروان خود تسلط مى يابد و تنها كسانيكه لطف خدا شامل حالشان گرديده ـ از گمراهى ـ نجات مى يابند...
                  سپس نگاه كرد و گرد او عده اى از خاندان و خواص و شيعيانش بودند و ـ چون ديد مجلس خصوصى است ـ فرمود:
                  واليان قبل از من كارهأى انجام دادند كه در آنها مخالفت پيامبر خدا (ص) را كردند در حاليكه بر اين مخالفت تعمد داشتند و عهد او را شكستند و سنت او را تغيير دادند و اگر مردم را بر ترك آن احكام وادار مى ساختم و بر وضع نخستين و آنطور كه در زمان پيامبر خدا (ص) بود بر مى گرداندم لشكريانم از گردم پراكنده مى شدند تا تنها مى ماندم يا اندكى از شيعيانم كه برترى و وجوب امامت مرا از كتاب خدا عزوجل و سنت پيامبر خدا (ص) شناخته بودند. چون بمردم اعلام كردم كه جماعت در نمازهاى مستحبى بدعت است، بعضى از لشكريانم كه همراهم مى جنگيدند، بانگ برآوردند: اى اهل اسلام سنت عمر تغيير يافت على ما را از نماز مستحب در ماه رمضان باز مى دارد. همانا ترسيدم در گوشه اى از لشكرم شورش كنند. از تفرقه اين امت و اطاعت پيشوايان گمراهى چه كشيدم؟!49 حضرت امير (ع) با اين بيانات، مكتب تشيع و اسلام راستين را ترسيم كرد و نشان داد كه تشيع اخذ معارف و معالم دين الهى از قرآن كريم و سنت پيامبر (ص) از طريق اوصيا آن حضرت يعنى دوازده امام (ع) است و سيره خلفا حجيت ندارد و مدرك احكام اسلامى نيست .
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #129
                    نويسنده:على‏اكبر هاشمى رفسنجانى

                    سياست از ديدگاه امام على (ع)


                    در نوشته‏هاى بعضى از مخالفان شيعه، و احيانا موافقان، اين اظهار نظر به چشم مى‏خورد كه: على (ع) با همه فضائل و كمالات آگاهى به علم سياست و ريزه‏كاريهاى كشوردارى نداشت و مشكلات دوران نزديك به پنج‏سال حكومت ايشان از نپختگى و عدم سياستمدارى ايشان ناشى شد .



                    چكيده
                    اين مقاله در سال 1368 توسط حضرت آيت‏الله هاشمى رفسنجانى به كنگره چهارم نهج‏البلاغه ارائه شده است .
                    مقاله حاضر با توجه به عهدنامه مالك اشتر به تفصيل سيره سياسى امام على (ع) را تبيين كرده است .
                    مطالبى كه در اين مقاله مورد بحث و بررسى و تحليل قرار گرفته به شرح زير است:
                    - ضرورت حكومت و نظام حكومتى
                    - رابطه مردم با حكومت تحت‏سه عنوان تكيه بر توده مردم، اولويت منافع توده مردم نسبت‏به اقليت، ارتباط با مردم .
                    - تاكيد بر افكار عمومى از منظر على (ع)، جلب افكار عمومى براى تحكيم حكومت، پاسخگويى والى براى جلب افكار عمومى و حسن ظن توده مردم و . . .
                    - تكيه بر وجدان جمعى توده مردم بعنوان عاملى كه خطاپذير نيست .
                    - اخلاق حاكم تحت چهار عنوان محبت و رافت‏حاكم نسبت‏به توده مردم، پرهيز از بدرفتارى و كينه‏توزى، رعايت انصاف در حق مردم و پرهيز از شتاب و تعجيل در اعمال كيفر
                    - وجود اعتماد بين مردم و حكومت‏براى حسن اجراى امور
                    - احترام به سنتها براى حفظ و احترام به افكار عمومى و احساسات مردم
                    - دقت در انتخاب كارگزاران، منشيان، دفترنويسها و حسابداران
                    - كنترل هواى نفس و تمايلات در ارتباط با نزديكان و خويشان و جلوگيرى از عدم سوءاستفاده آنان از مواضع قدرت
                    - پاكسازى حكومت از عناصر فاسد و ايادى مظلمه و جايگزينى افراد خوش‏سابقه و مبراى از آلودگى‏ها
                    - ارزش‏گزارى افراد با توجه به واقعيات و صلاحيتها

                    پيشگفتار
                    در نوشته‏هاى بعضى از مخالفان شيعه، و احيانا موافقان، اين اظهار نظر به چشم مى‏خورد كه: على (ع) با همه فضائل و كمالات آگاهى به علم سياست و ريزه‏كاريهاى كشوردارى نداشت و مشكلات دوران نزديك به پنج‏سال حكومت ايشان از نپختگى و عدم سياستمدارى ايشان ناشى شد . جنگ بصره، با فوت و فن سياسى قابل پيشگيرى بود، و مشكل معاويه و در نتيجه جنگ صفين هم معلول سرسختى غيرسياست‏مآبانه على (ع) بود و غائله خوارج و جنگ نهروان و حتى شهادت آن حضرت نيز همين طور! !

                    به نظر ما اينگونه قضاوتها معلوم عدم شناخت كافى از اسلام و مكتب و برداشت غلط از دين و خلط شيوه‏ها و اصول ديندارى و دنيادارى است .

                    آنان اين نكته را در نظر نمى‏گيرند كه على (ع) براى اجراى اسلام و احياى مكتب و احترام به اصول اسلامى و انسانى زندگى و حكومت مى‏كرد، در حالى كه دشمنان على (ع) به خاطر ارضاى حس برترى‏جوئى و رياست‏خواهى و تمايلات شهوانى تلاش مى‏كردند .

                    عجبا كه حيله‏هاى معاويه و عمروعاص و طلحه و زبير را، هر چند با زيرپا گذاشتن اصول و حدود و حقوق انسانى باشد به حساب سياستمدارى مى‏گذارند، و قاطعيت على (ع) در عزل چند والى ناصالح، و قطع مستمرى زورمندان و سران عشاير از بيت‏المال، و عدم خشونت و پرهيز از قصاص قبل از جنايت نسبت‏به سيه‏دلان و مخالفان در معرض جرم را به حساب ندانم كارى و خامى و بى‏سياستى!

                    قطع نظر از علم امامت و اطلاعات فوق بشرى و تعليمات خاص پيغمبر (ص)، هوش و نبوغ و سرعت عمل اميرمؤمنان (ع) و حضور فعال ايشان از دوران طفوليت تا دوران كهولت در متن حوادث و جريانات و فعل و انفعالات سياسى و نظامى و اقتصادى كشور نوبنياد اسلامى، كافى است كه سند قابل قبول دانش سياسى امام (ع) باشد و هر متفكر منصفى را قانع نمايد كه على (ع) با اين خصوصيات و شرايط، عصاره سياست و محيط بر فنون و رموز كشوردارى است .

                    حتى در زمان خود على (ع) هم كوردلانى بودند كه امام را متهم به بى‏سياستى مى‏كردند و معاويه را به عنوان سياستمدار مى‏ستودند و امام در اين خصوص دردمندانه مى‏فرمايد:

                    «و الله ما معاوية بادهى مني و لكنه يغدر و يفجر و لو لا كراهية الغدر لكنت من ادهى الناس و لكن كل غدرة فجرة .

                    و كل فجرة كفرة و لكل غادر لواء يعرف به يوم القيامة و الله ما استغفل بالمكيدة و لا استغمز بالشديدة‏» . (1)

                    بخدا قسم . معاويه از من زيرك‏تر و سياستمدارتر نيست . ولى او حيله باز و فاجر است و اگر از حيله‏گرى و مكارى نفرت نداشتم از زيرك‏ترين مردم بودم . ولى هر مكر و غدرى همراه با فسق و فجور است و فسق و فجور هم كفر را همراه خود دارد، و هر خائن و مكارى روز قيامت همراه خود پرچم و نشانى دارد كه با آن شناخته مى‏شود . قسم بخدا كه مكارها نمى‏توانند مرا غافلگير كنند و فريب بدهند و قدرتمندان نمى‏توانند مرا تحت فشار و در حال ضعف قرار دهند .

                    در همين جملات امام، عصاره مطالبى كه مى‏خواهم در اين پيشگفتار بازگويم وجود دارد .

                    كمى دقت كنيد:

                    در اين جمله امام پايبندى به اصول دين را مانع از روى آوردن به حيله‏گرى و سياست‏بازى به معناى معروف و متداول روز مى‏داند . حيله‏گرى و غدارى و فريبكارى را گناه و فسق و آن را ملازم با كفر و مايه رسوائى در قيامت مى‏شناسد .

                    در عين حال اخطار مى‏كند كه: طرق حيله بازيهاى سياست‏كاران بى‏اصول محكوم است، و لذا مرعوب و مقهور آنان نخواهد شد .

                    لازم است اينجا اين نكته را هم يادآور شويم كه اسلام، سياست را از ديانت جدا نمى‏داند و رهبرى اسلامى شامل رهبرى سياسى نيز هست و يك فرد مسلمان نسبت‏به امور سياسى كشور هم مثل ساير امور زندگى (اقتصادى و فرهنگى و نظامى و . .). حقوق و تكاليف دارد .

                    رسول گرامى اسلام و امام على (ع) در دوران حكومتشان مرجع اصلى همه امور از جمله سياست‏بودند . مگر پيامبر (ص) را به ديگران واگذار كرد و خود درغير بخش سياست مسئوليت پذيرفت؟ و مگر على (ع) در دوران خلافت ظاهرى، رهبر سياسى و نظامى و اقتصادى و . . . نبود؟

                    × × ×

                    على (ع) و سياست
                    به نهج‏البلاغه على (ع) كه مراجعه كنيم از متن خطبه‏ها و نامه‏ها و كلمات امام با اين حقيقت آشنا مى‏شويم، كه امام على (ع) هم سياستمدار است و هم مجرى سياست صحيح . ريزه‏كارى‏هاى سياسى و كشوردارى و مردم‏دارى را بخوبى مى‏دانست، بيان مى‏كرد و به ديگران تعليم مى‏داد . آنها را از متن اسلام و معارف قرآن بيرون مى‏كشيد و با تكيه بر اصول و مبانى اسلامى و انسانى دستورالعمل برخورد سياسى صادر مى‏نمود .

                    ذيلا چند مورد از اصول و دستورات و تعليمات سياسى امام را از نهج‏البلاغه مى‏آوريم:

                    1 - ضرورت حكومت و نظام حكومتى
                    در زمان امام على (ع) فكر آنارشيسم به وسيله خوارج ترويج مى‏شد آنها در جريان حكميت در جنگ صفين، كه اثر نامطلوبى برجاى گذاشت، سوء استفاده كردند و اصل ولايت و حكومت و ضرورت نظام حاكم را محكوم كردند و با شعار «لا حكم الا لله‏» - كه در جاى خود مطلب درستى است - خواستار نفى و الغاى اصل حكومت‏شدند . امام (ع) در جواب اين سفسطه و مغالطه چنين فرمود:

                    «كلمة حق يراد بها باطل نعم انه لا حكم الا لله و لكن هؤلاء يقولون لا امرة الا لله و انه لا بد للناس من امير بر او فاجر يعمل في امرته المؤمن و يستمتع فيها الكافر و يبلغ الله فيها الاجل و يجمع به الفي‏ء و يقاتل به العدو و تامن به السبل و يؤخذ به للضعيف من القوي حتى يستريح بر و يستراح من فاجر» (2)

                    كلمه حقى است كه مضمون باطل و نادرستى از آن نتيجه مى‏گيرند . آرى حكم مخصوص خداست ولى اينان مى‏خواهند بگويند اداره و سياست كشور و مردم هم با خدا است و كسى حق مديريت ندارد . اما حق آن است كه جامعه انسانى بايد اميرى، و مديرى داشته باشد، گرچه ممكن است اين مدير صالح يا ناصالح باشد، اگر مدير صالح بود افراد صالح و مؤمن مسئوليت‏هاى اداره كشور را به‏عهده خواهند گرفت و اگر مدير ناصالح و فاجر بود وسيله بهره‏گيرى كفار خواهد شد .

                    در سايه اداره كشور است كه اموال عمومى جمع و حفظ و مصرف مى‏شود، دشمن دفع مى‏گردد، و راهها امن و حق ضعفاء از زورمندان گرفته مى‏شود، خوبان از شر فجار در امان مى‏مانند .

                    2 - رابطه حكومت‏با مردم
                    در اين بخش در نهج‏البلاغه مطالب راهنما و سودمندى وجود دارد كه تجربه روزگار چيزى بهتر و مفيدتر از آنها را عرضه نكرده است، اين راهنماييها از سويى اعتبار و نفوذ و محبوبيت‏حكومت را تامين مى‏كند، و از سويى ديگر منافع و مصالح و رشد و نشاط و دلگرمى خلق را فراهم مى‏آورد .

                    امام على (ع) نحوه رابطه با توده مردم، با اقليت مرفه، با محرومان، با كارمندان، با قضات، با نظاميان، با مخالفان، با دانشمندان و اهل حرفه و فن و با مراجعان و ارباب حوايح را هر يك با ذكر دليل و اثر و نتيجه بيان مى‏كند .

                    اينك نمونه‏اى از دستورات امام (ع) نسبت‏به هر يك از اصناف امت را مى‏آوريم:

                    1 - مردم
                    الف: تكيه بر توده مردم
                    «. . . و ليكن احب الامور اليك اوسطها في الحق و اعمها في العدل و اجمعها لرضى الرعية فان سخط العامة يجحف برضى الخاصة و ان سخط الخاصة يغتفر مع رضى العامة‏» .

                    بايد محبوبترين كارها در نظر تو امورى باشد كه از نظر حق و عدل، وسعت و شمول بيشترى داشته، و در جلب رضايت توده‏ها اثر فزونترى داشته باشد، زيرا خشم اقليت‏هاى مرفه را مى‏شود با رضايت توده بى‏اثر كرد ولى با خشم و نارضايتى اكثريت و توده رضايت و خشنودى اقليت‏بى‏اثر است .

                    «. . . و انما عماد الدين و جماع المسلمين و العدة للاعداء العامة من الامة فليكن صغوك لهم و ميلك معهم‏» (3)

                    . . . بى شك فقط توده‏هاى مردمند كه ستون فقرات جامعه دينى و تكيه‏گاه مكتب و وسيله شكست دشمنان مى‏باشند . تو با آنها باش و بر آنها تكيه زن و بخواست و نياز آنان توجه كن .

                    مى‏بينيم كه امام، حق و عدل را همراه و در صفوف اكثريت مردم مى‏داند . رضايت آنان را حلال مشكلات و حضور آنان را وسيله دفع دشمن و حفظ دين و تمركز نيروها و قوام جامعه مى‏شناسد و از والى مصر مى‏خواهد كه راه موفقيت و خدمت را از طريق توده و اكثريت‏بجويد .

                    ب: اولويت منافع توده مردم نسبت‏به اقليت
                    و آنجا كه مى‏خواهد دستور جلوگيرى از احتكار را بدهد مى‏فرمايد:

                    «و ذلك باب مضرة للعامة و عيب على الولاة فامنع من الاحتكار» . (4)

                    . . . از اين رهگذر اكثريت ملت ضرر مى‏بينند و اعتبار حكومت مخدوش مى‏گردد . پس جلو احتكار را بگير .

                    همانگونه كه مشاهده مى‏فرمائيد ضرر توده‏ها را مرادف با عيب و عار ولات و دليل قاطع اقدام به جلوگيرى از آزادى معاملات محتكران مى‏داند .
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #130

                      ج: ارتباط با مردم
                      و با همين حكمت و فلسفه امام از مالك اشتر مى‏خواهد كه با مردم رابطه برقرار كند و از آنها فاصله نگيرد، و احتجاب حاكم از مردم را باعث گمراهى و بى‏اطلاعى او از حقايق جامعه و ايجاد شك و ترديد و بى‏اعتمادى در جامعه مى‏داند، و امروز در جوامع استبدادى و دموكراتيك اين مطلب تجربه شده، هر جا كه حكام با مردم در ارتباطند، حكومتها و جو جوامع سالم‏تر و قوى‏ترند، و هر جا اين رابطه ضعيف است‏حركت جامعه ضعيف و روابط مردم و حكام سرد و تيره است .

                      «فلا تطولن احتجابك عن رعيتك فان احتجاب الولاة عن الرعية شعبة من الضيق و قلة علم بالامور و الاحتجاب منهم يقطع عنهم علم ما احتجبوا دونه فيصغر عندهم الكبير و يعظم الصغير و يقبح الحسن و يحسن القبيح و يشاب الحق بالباطل .

                      و انما الوالي بشر لا يعرف ما توارى عنه الناس به من الامور و ليست على الحق سمات تعرف بها ضروب الصدق من الكذب و انما انت احد رجلين اما امرؤ سخت نفسك بالبذل في الحق ففيم احتجابك من واجب حق تعطيه او فعل كريم تسديه او مبتلى بالمنع فما اسرع كف الناس عن مسالتك اذا ايسوا من بذلك‏» . (5)

                      مبادا مدت طولانى از مردم فاصله بگيرى، زيرا احتجاب حكام از مردم خود نوعى تنگنا و باعث‏بى‏اطلاعى از حقايق است و اعث‏بى‏اطلاعى از حقايق است و باعث‏بى‏اطلاعى مردم از واقعيت جريان كارها مى‏شود، و اين حالت عدم آگاهى موجب تلبيس حق و باطل و كوچك جلوه يافتن امور بزرگ، و بزرگ جلوه‏گر شدن مطالب ناچيز و كوچك مى‏گردد .

                      حاكم انسانى بيش نيست و حقايق را بدون ارتباط و مشاهده نمى‏تواند درك كند . و واقعيت‏ها هم علائم مخصوصى روى آنها نصب نشده كه راست و دروغ و صحت و سقم آنها را مشخص كند . تو با اينكه مرد عمل به حق هستى و از اعطاء حق دريغ ندارى در اينصورت پس چرا از مردم فاصله مى‏گيرى؟ و يا حاضر نيستى حق را ادا كنى و در اين صورت مردم به سرعت از تو مايوس مى‏شوند، و چيزى از تو نمى‏خواهند، با اينكه برآوردن خواست‏هاى ايشان كار مشكلى نيست .

                      2 - افكار عمومى
                      امام روى افكار عمومى سخت تكيه دارد، از طرفى براى آراء و قضاوت‏هاى عامه ارزش واقع‏بينانه‏اى قائل است، و از طرفى ديگر جلب افكار عمومى را وسيله‏اى براى تحكيم موقعيت‏حكومت، و حسن جريان امور معرفى مى‏كند، روشن‏گرى و پاسخگويى را براى قانع كردن مردم مفيد و مؤثر مى‏داند، و از ولات مى‏خواهد كه با در جريان گذاشتن مردم آنها را قانع كنند و نگذارند مردم در اشتباه و شبهه بمانند .

                      «و ان ظنت الرعية بك حيفا فاصحر لهم بعذرك و اعدل عنك ظنونهم باصحارك فان في ذلك رياضة منك لنفسك و رفقا برعيتك و اعذارا تبلغ به حاجتك من تقويمهم على الحق‏» . (6)

                      اگر امت در مورد كارهاى تو سوءظنى پيدا كردند و خلاف عدالتى تصور كردند لازم است‏حقيقت را آفتابى نمائى و دليل قانيت‏خود را بگوئى تا سوءظن‏ها برطرف شود . اين شيوه تمرين خوبى براى عدالت‏شخص تو و كمك و ارفاقى به مردم براى كشف حقيقت است و از اين راه بهتر مى‏توانيم مردم را در جاده حق نگه‏دارى و به خواست‏خود برسى .

                      3 - صحت وجدان جمعى توده مردم
                      درباره صحت قضاوت افكار عمومى مى‏فرمايد:

                      «. . . و ان الناس ينظرون من امورك في مثل ما كنت تنظر فيه من امور الولاة قبلك و يقولون فيك ما كنت تقول فيهم و انما يستدل على الصالحين بما يجري الله لهم على السن عباده‏» . (7)

                      مردم همانگونه كه تو ناظر حكام قبل از خود بودى بر كار تو نظارت دارند و همانند تو درباره كارهايت قضاوت مى‏نمايند . سند صلاح و خلوص حكام صالح همان چيزى است كه خدا به عنوان قضاوت بر زبان مردم صالح جارى مى‏كند» .

                      امام (ع) اظهارنظر مردم درباره حكومت را اجراى اراده و نظر خداوند مى‏داند و مردم را از زبان خدا و ناظر و مراقبان دقيقى كه عامل اظهار خواست ربوبى‏اند معرفى مى‏فرمايد . و از مالك مى‏خواهد با حسن رفتار و محبت و رفاقت‏با مردم دل مردم را با والى صاف و دوست كند و عوامل انزواى حاكم را از افكار عمومى بزدايد .

                      «. . . اطلق عن الناس عقدة كل حقد و اقطع عنك سبب كل وتر» (

                      از مردم عوامل كينه و عقده‏ها را دور كن و همه اسباب انزوايت را ريشه‏كن نما .

                      3 - اخلاق حاكم
                      اميرمؤمنان (ع) بهترين نوع برخورد ولات با مردم را برخوردهاى محبت‏آميز و دوستانه و براساس اعتماد و دور از خشونت مى‏داند، اغماض و عفو را بر انتقام و كيفر مقدم مى‏دارد . سوءظن را روا نمى‏دارد و مى‏خواهد كه به مردم اعتماد كنند و از تجسس و كشف عيوب و افشاگرى مردم پرهيز نمايند، و معلوم است كه تمام اينها عوامل رفاقت و همكارى و همراهى مردم و حكومت‏ها و بهترين راه تقويت جامعه و حكومت است .

                      الف: محبت‏حاكم نسبت‏به مردم
                      «. . . و اشعر قلبك الرحمة للرعية و المحبة لهم و اللطف بهم و لا تكونن عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم فانهم صنفان اما اخ لك في الدين و اما نظير لك في الخلق يفرط منهم الزلل و تعرض لهم العلل و يؤتى على ايديهم في العمد و الخطا فاعطهم من عفوك و صفحك مثل الذي تحب و ترضى ان يعطيك الله من عفوه و صفحه فانك فوقهم و والي الامر عليك فوقك و الله فوق من ولاك و قد استكفاك امرهم و ابتلاك بهم‏» . (9)

                      دل خود را مالامال از علاقه و محبت و رحمت نسبت‏به مردم كن، مبادا نسبت‏به آنان همچون درنده‏اى وحشى باشى و رصت‏حكومت را براى خود مغتنم شمارى! آخر آنان يا برادران دينى تواند و يا لااقل در آفرينش . - احساسات و نيازها و خيلى چيزهاى ديگر - شبيه خودت، لغزش و اشتباه زياد دارند و عوامل فراوانى روى آنها اثر مى‏گذارد كه از جاده حق بيرون روند با عمد يا خطا . بنابراين همانگونه كه خودت مايلى خداوند تو را مشمول عفو و اغماض خود گرداند تو هم كه مافوق آنان هستى نسبت‏به آنها عفو و اغماض و گذشت داشته باش . تو فرادست آنانى و مقام والى كل فوق تو است . و خدا كه كار مردم را به تو واگذاشته و از اين راه مورد آزمايش قرار داده فوق او . . .

                      در اين جملات دقت كنيد و ببينيد امام به چه اصرارى والى را ترغيب و توصيه مى‏كند كه با مردم روابط حسنه و دوستانه برقرار كند . خشونت و كينه‏توزى و انتقام را مى‏كوبد روح مسئوليت و همدردى را در حاكم مى‏دمد، او را كه قدرت به دست گرفته از خدا مى‏ترساند، با ذكر قدرت و عفو و انتقام الهى، از نفس خود حاكم شاهد مى‏خواهد براى عمل او ريزه‏كاريهاى روانشناسى و جرم‏شناسى و جامعه‏شناسى كه در اين چند جمله بكار گرفته شده مى‏تواند محصول چندين سال تجربه دست‏اندركاران ياست‏باشد .

                      ب: بدرفتارى و كينه‏توزى
                      در دنبال همين جملات امام كينه‏توزى و بدرفتارى حاكم را نسبت‏به مردم، جنگ با خدا و مبازه با حق معرفى مى‏نمايد . خدا و مردم را در يك طرف مى‏گذارد و حاكم ظالم و زورگو را در طرف ديگر .

                      از حاكم مى‏خواهد كه در روابط خود با خلق، انصاف را مراعات كند و او را به شدت از انتقام و كيفر الهى مى‏ترساند و هشدار مى‏دهد كه ظلم به مردم مساوى است‏با اعلان جنگ با خداى مردم .

                      «. . . و لا تنصبن نفسك لحرب الله فانه لا يد لك بنقمته و لا غنى بك عن عفوه و رحمته و لا تندمن على عفو و لا تبجحن بعقوبة و لا تسرعن الى بادرة وجدت منها مندوحة . . . انصف الله و انصف الناس من نفسك و من خاصة اهلك و من لك فيه هوى من رعيتك فانك الا تفعل تظلم .

                      و من ظلم عباد الله كان الله خصمه دون عباده و من خاصمه الله ادحض حجته و كان لله حربا حتى ينزع او يتوب .

                      و ليس شي‏ء ادعى الى تغيير نعمة الله و تعجيل نقمته من اقامة على ظلم فان الله سميع دعوة المضطهدين و هو للظالمين بالمرصاد» . (10)

                      خويشتن خويش را در معرض جنگ با خدا قرار مده . زيرا نه قدرتى دارى كه از كيفر و عذاب الهى خود را برهانى و نه بى‏نياز از عفو و رحمت الهى هستى . هيچگاه از عفوى كه نموده‏اى پشيمان و از عقوبتى كه كرده‏اى خشنود نباش . . . در مواردى كه امكان عفو و بخشش فراهم است، در كيفر و عقاب تعجيل مكن .

                      در رابطه با خدا و مردم از يك طرف و خودت و بستگان و محبوبانت از سوى ديگر مراعات انصاف نما، و اگر منصف نباشى - و خود محور باشى - ظالم خواهى شد . و كسى كه به بندگان خدا ظلم و ستم روا دارد، خداوند - بجاى مردم - خصم اوست و كسى كه گرفتار خصومت الهى گردد براى عمل خويش هيچ دليل و حجت موجهى نخواهد داشت و تا توبه نكرده و دست از ظلم برندارد در ميدان جنگ با خدا است . و هيچ چيز بيش از اصرار بر ظلم و ستم موجب تغيير نعمت‏خدا و تعجيل عقوبت‏حق نيست‏خداوند صداى استغاثه مظلوم را مى‏شنود و در كمين ستمكاران است .

                      مى‏بيند كه امام (ع) دوستى با مردم را دوستى با خدا و بدرفتارى با خلق را جنگ با خدا معرفى كرده، از حاكم مى‏خواهد كه خدا و مردم را در يك كفه قرار دهد و انصافى را كه بايد بين خودش و عزيزانش در رابطه با خدا داشته باشد درباره خلق خدا هم داشته باشد . و حاكم بدرفتار با مردم را تهديد به انتقام و كيفر الهى مى‏نمايد و فرياد مظلوم را از طريق انتقام الهى به گوش حاكم مى‏رساند و با اين وسيله از ولات مى‏خواهد كه رابطه صميمى و دوستانه و عطوفانه با مردم برقرار كنند . و مغرور به قدرت و بسط يد خويش نشوند، و اين عاليترين نوع برخورد با مردم در حكومتها است .

                      ج: انصاف
                      در كلمات امام على (ع)، هنگام نصيحت‏به همگان، بر رعايت انصاف تاكيد زياد شده، از حكام مى‏خواهد تمايلات و انتظاراتى كه براى خودشان در رابطه با مقام بالاتر، و حتى خداوند احكم‏الحاكمين دارند، براى مردم هم در نظر داشته باشند و بدانند كه توقعات انسانها از مراكز قدرت فرقى نمى‏كند .

                      «انصف الله و انصف الناس من نفسك و من خاصة اهلك و من لك فيه هوى من رعيتك فانك الا تفعل تظلم‏» . (11)

                      انصاف را در رابطه با خدا و مردم در مورد خود و نزديكان و هوادارانت رعايت كن، كه اگر چنين نباشى ستم كرده‏اى .

                      اگر حاكمى خود محورى را كنار بگذارد و با مردم و خدا اينگونه برخورد كند بى‏شك دچار ظلم و تبعيض نمى‏شود . و براى اين كار ميزان خوبى در اختيار حكام قرار داده است .

                      خودش بايد توقعاتش و انتظاراتش و احساسات خويش را هم در مقام حاكم و هم در مقام رعيت زيرنظر بگيرد بالاخره هر حاكمى بالادستى دارد و عاليترين مقام لااقل خدا را بالاى سر دارد» .

                      د: پرهيز از شتاب در كيفر
                      امام (ع) حكام را از تعجيل در كيفر و انتقام منع مى‏فرمايد و دستور مى‏دهد:

                      «و احترس من كل ذلك بكف البادرة و تاخير السطوة حتى يسكن غضبك فتملك الاختيار» . (12)

                      تصميم به انتقام، در حال غضب و خشم نگيريد و صبر كنيد تا آتش غضب خاموش شود و بر خويشتن مسلط شويد و سپس در اين مورد تصميم بگيريد .

                      و به يكى از حكام مورد اعتمادش مى‏نويسد:

                      «. . . و اخلط الشدة بضغث من اللين و ارفق ما كان الرفق ارفق و اعتزم بالشدة حين لا يغني عنك الا الشدة و اخفض للرعية جناحك و ابسط لهم وجهك و الن لهم جانبك و آس بينهم في اللحظة و النظرة و الاشارة و التحية حتى لا يطمع العظماء في حيفك و لا يياس الضعفاء من عدلك . . .» (13)

                      و قاطعيت را با چاشنى نرمى بكار بر، و مدارا كن آنجا كه سازگارى سازگارتر است و آنجا كه جز شدت و خشونت‏بكار نيايد دست‏به دامن آن بشو، و پر و بالت را براى توده مردم بگشاى و با آنان نرمخوى و فروتن باش و چهره بگشاى و مهربانى كن و همگان را به يك چشم بنگر و با يك روش پاسخگوى تا زورمداران قدرت‏طلب طمع در ظلم كردنت نكنند و ناتوانان از عدالت نوميد نگردند . (14)

                      و در نامه مالك اشتر آمده:

                      «فان عطفك عليهم يعطف قلوبهم عليك و ان افضل قرة عين الولاة استقامة العدل في البلاد و ظهور مودة الرعية و انه لا تظهر مودتهم الا بسلامة صدورهم‏» . (15)

                      همانا محبت تو ايشان را دلبسته تو كند . بى‏شك بدترين مايه خشنودى زمامداران برپا داشتن عدالت در كشور و آشكار شدن محبت ميان مردم است . و همانا محبت مردم جلوه نكند مگر هنگامى كه سينه‏هاشان از نارضايتى و نفرت خالى باشد . (16)

                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #131

                        و در جاى ديگر در توضيح نتايج محبت و لطف به مردم مى‏فرمايد:

                        «و لا تحقرن لطفا تعاهدتهم به و ان قل فانه داعية لهم الى بذل النصيحة لك و حسن الظن بك‏» . (17)

                        و لطفى را كه نسبت‏به آنها تعهد كرده‏اى - هرچند ناچيز باشد - كوچك مشمار كه اين همه، انگيزه‏اى بر خيرخواهى و وفادارى و يكدلى و اعتمادشان نسبت‏به تو است . (1



                        4 - اعتماد متقابل
                        امام (ع) وجود اعتماد متقابل بين مردم و حكومت را براى حسن اجراى امور ضرورى مى‏داند . و از حكام مى‏خواهد كه به مردم اعتماد كنند و اظهارات آنها را در مورد امور مختلف بدون تجسس بپذيرند و اصل صحت و برائت را در اين رابطه بكار گيرند . و براى جلب اعتماد امت هم از مسئولان مى‏خواهد كه پاسخگو و روشنگر باشند و سياست اقناع را بر سياست اجبار مقدم دارند .

                        در مورد رفع اتهام و سوءظن مردم و جلب اعتماد آنان مى‏فرمايد:

                        «و ان ظنت الرعية بك حيفا فاصحر لهم بعذرك و اعدل عنك ظنونهم باصحارك‏» . (19)

                        اگر مردم به تو گمان ستمكارى بردند عذر خود را بديشان بنماى و با اين كار از بدگمانيشان درآر . (20)

                        و در جاى ديگر اين نامه مى‏فرمايد:

                        «. . . و انه لا تظهر مودتهم الا بسلامة صدورهم و لا تصح نصيحتهم الا بحيطتهم على ولاة الامور» . (21)

                        محبت مردم به حكام فقط در صاف و پاك شدن ايشان نسبت‏به اعمال آنها بروز مى‏كند و به خيرخواهى و همراهى ملت در سايه اطلاع كافى از وضع و عمل مسئولان قابل تامين است .

                        امام (ع) تنها راه جلب دوستى و مودت مردم را در آگاه كردن آنان از جريان امور و رفع شبهات مى‏داند . و اقامه عدل را وسيله تامين اين منظور معرفى كرده است:

                        «. . . فانه داعية لهم الى بذل النصيحة لك و حسن الظن بك‏» . (22)

                        امام (ع) در خصوص تبعيض ميان صالحان و ناصحان و نتايجى كه از برخورد مناسب با هر يك از آنها بدست مى‏آيد فرموده است:

                        «. . . و اعلم انه ليس شي‏ء بادعى الى حسن ظن راع برعيته من احسانه اليهم و تخفيفه المئونات عليهم و ترك استكراهه اياهم على ما ليس له قبلهم فليكن منك في ذلك امر يجتمع لك به حسن الظن برعيتك فان حسن الظن يقطع عنك نصبا طويلا و ان احق من حسن ظنك به لمن حسن بلاؤك عنده‏» . (23)

                        بهترين چيزى كه حسن ظن حاكم را نسبت‏به مردم تامين مى‏كند احسان و تخفيف و عدم اجبار و عدم تحميل است، كارى كن كه روابط حسنه برقرار باشد و بر مردم خوشبين باش . خوشبينى بسيارى از مشكلات را از پيش حل مى‏كند و آنها كه امتحان خودشان را داده‏اند سزاوارترين براى حسن ظن‏اند .

                        5 - عيب‏پوشى حاكم نسبت‏به مردم
                        امام (ع) از والى مى‏خواهد كه عيوب مردم را بپوشاند و عيب‏جويان را از خود دور كند . وظيفه حاكم است كه عيوب مكشوفه را تطهير كند نه اينكه عيوب مستوره و پنهان را با افشاگرى برملا نمايد .

                        «ليكن ابعد رعيتك منك و اشناهم عندك اطلبهم لمعايب الناس فان في الناس عيوبا الوالي احق من سترها فلا تكشفن عما غاب عنك منها فانما عليك تطهير ما ظهر لك و الله يحكم على ما غاب عنك فاستر العورة ما استطعت‏يستر الله منك ما تحب ستره من رعيتك‏» . (24)

                        دورترين مردم از تو و مبغوض‏ترينشان بايد كسانى باشند كه دنبال عيوب مردم مى‏گردند، زيرا در مردم عيوبى هست كه حاكم بيشتر از همه كس بايد درستر آنها كوشا باشد . دنبال كشف عيوب مخفى مردم نباش تو فقط وظيفه دارى عيوبى را كه برايت كشف شده تطهير كنى و خداوند خودش در مورد عيوبى كه بر تو كشف نشده قضاوت خواهد كرد . تا مى‏توانى ستارالعيوب مردم باش، همانطور كه مايلى خداوند عيوب تو را بپوشاند» .

                        6 - احترام به سنتها
                        امام (ع) براى حفظ و احترام به افكار عمومى و احساسات مردم، به مالك اشتر دستور مى‏دهد كه نسبت‏به سنت‏هاى جامعه اسلامى - كه ضررى متوجه مردم نمى‏كند - احترام بگذارد و بدون جهت در صدد تغيير سنت‏ها برنيايد .

                        البته بطور كلى نظر اسلام درباره سنتها اين است كه سنن مضر و بى‏محتوا كه مناسب با جامعه اسلامى نيست‏بايد حذف شود و سنتهاى مفيد بايد تاييد گردد . نه تعصبى عليه سنن جوامع و تاريخ گذشته است و نه اصرارى بر احترام و ابقاى سنن، بدون توجه به محتوا و آثار آنها .

                        «. . . و لا تنقض سنة صالحة عمل بها صدور هذه الامة و اجتمعت‏بها الالفة و صلحت عليها الرعية و لا تحدثن سنة تضر بشي‏ء من ماضي تلك السنن فيكون الاجر لمن سنها و الوزر عليك بما نقضت منها» . (25)

                        سنن درست و صالحى كه گذشتگان و پيشتازان متشخص اين امت پذيرفته‏اند و به آن عمل كرده‏اند نقض نكن، سنتهائى كه باعث الفت و اتحاد و هماهنگى مردم و سازنده و مفيد براى امت است . و مبادا رسوم و سنن جديدى ابداع كنى كه اينگونه سنتها را مخدوش كند . اگر چنين كنى اجر و نفع آن سنتها را مبتكرانشان مى‏برند و تو بايد متحمل گناه و مضرات نفى و نقض اين سنن گردى .

                        قطع نظر از منافع و نتايج‏سازنده سنن، نقض و نفى سنتهاى مفيد و مطلوب و محبوب، روحيه مردم را جريحه‏دار و عواطف آنان را عليه ناقض سنت تحريك مى‏كند .

                        7 - انتخاب كارگزاران
                        «. . . ثم تفقد اعمالهم و ابعث العيون من اهل الصدق و الوفاء عليهم فان تعاهدك في السر لامورهم حدوة لهم على استعمال الامانة و الرفق بالرعية .

                        و تحفظ من الاعوان فان احد منهم بسط يده الى خيانة اجتمعت‏بها عليه عندك اخبار عيونك اكتفيت‏بذلك شاهدا فبسطت عليه العقوبة في بدنه و اخذته بما اصاب من عمله ثم نصبته بمقام المذلة و وسمته بالخيانة و قلدته عار التهمة‏» . (26)

                        در كار وضع كاركنان دولت دقت و مطالعه كن . با آزمايش و براساس صلاحيت كارمند انتخاب كن، نه براساس دوستى و ترجيح بى‏جهت (ضابطه را مراعات كن نه رابطه را) . پس از استخدام مواظب و مراقبت عملكردشان باش، و جاسوسانى باصداقت و وفادار و باتقوى داشته باش كه آنها ناظر كارهاى ايشان باشند . چه اگر در سر و خفا كارهايشان را زيرنظر داشته باشى آنان وادار به مراعات امانت‏دارى و انجام وظايف و همدمى و مداراى با مردم مى‏شوند .

                        اگر ماموران پيگير و چشمان مراقب تو در مورد خيانت كارگزارى و متفق شدند حجت قاطعى براى تست كه كارمند خاطى را كيفر دهى، در اين صورت قاطعيت‏بخرج بده، او را تنبيه جسمى و روحى كن . از كار بركنارش كن، و تحقير و خوارش نما، و به عنوان خائن معرفى‏اش كن تا با ننگ خيانت و اتهام نادرستى در جامعه انگشت‏نما و مشخص گردد و عبرت ديگران شود .

                        درباره بخش ديگرى از كاركنان دولت (منشيان و دفترنويسها و حسابدارها . .). مى‏فرمايد:

                        «. . . ثم انظر في حال كتابك فول على امورك خيرهم ثم لا يكن اختيارك اياهم على فراستك و استنامتك و حسن الظن منك فان الرجال يتعرضون لفراسات الولاة بتصنعهم و حسن خدمتهم و ليس وراء ذلك من النصيحة و الامانة شي‏ء و لكن اختبرهم بما ولوا للصالحين قبلك فاعمد لاحسنهم كان في العامة اثرا و اعرفهم بالامانة وجها فان ذلك دليل على نصيحتك لله و لمن وليت امره .

                        و اجعل لراس كل امر من امورك راسا منهم لا يقهره كبيرها و لا يتشتت عليه كثيرها و مهما كان في كتابك من عيب فتغابيت عنه الزمته .»

                        در كار منشيان و دفتردارها دقيق باش، بهترين مردم را به اين سمتها بگمار . . .

                        با اتكا به حدس و گمان و حسن ظن شخصى خود كارمندان را به كار مگمار، زيرا مردم مى‏توانند با تصنع و ريا و خوش خدمتى خودشان را در نظر حكام صالح جلوه دهند در عين اينكه خالى از واقعيت و حقيقت‏باشند . پرونده آنها را بررسى كن و پيشينه آنها را در نحوه خدمتشان در دوره رؤساى گذشته مطالعه نما . آنان را كه اثر بهترى در جامعه و در گذشته داشته‏اند و چهره‏اى امين در ميان مردم كسب كرده‏اند، انتخاب كن . اينگونه دقت در انتخاب دليل خلوص و خيرخواهى تو در رابطه با خدا و خلق است . در راس هر كارى يكى از اين افراد صالح امتحان داده و شناخته شده و مطمئن را بگمار، افرادى كه در كارهاى مهم و مشكل، ضعف نشان ندهند و از عهده مسئوليت‏هاى سنگين برآيند و مراجعات زياد و كارهاى فراوان دست‏پاچه و سردرگمشان نكند و بر كارهايشان مسلط باشند .

                        و هرگونه عيب و نقصى كه در كار اينگونه كاركنان دولت‏باشد و تو آن را نديده بگيرى مسئوليت آن به عهده خود تو است، نمى‏توانى خود را تبرئه كنى .
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #132

                          8 - نزديكان حاكم
                          امام به حاكم چنين نصيحت مى‏كند كه تمايلات و هواى نفس خويش را در مورد افراد و نزديكان و دوستان خود كنترل كند و اجازه ندهد مصالح مردم و مصالح دين خدا تحت‏الشعاع روابط و علاقه شخصى حاكم قرار گيرد . بايد انصاف و عدل معيار باشد، نه هوى و تمايل و منافع شخصى والى .

                          «. . . انصف الله و انصف الناس من نفسك و من خاصة اهلك و من لك فيه هوى من رعيتك فانك الا تفعل تظلم .

                          و من ظلم عباد الله كان الله خصمه دون عباده و من خاصمه الله ادحض حجته و كان لله حربا حتى ينزع او يتوب

                          و ليس شي‏ء ادعى الى تغيير نعمة الله و تعجيل نقمته من اقامة على ظلم فان الله سميع دعوة المضطهدين و هو للظالمين بالمرصاد» . (2

                          در رابطه با مردم و خدا و خودت و بستگانت و دوستانت انصاف را مراعات كن! اگر انصاف نداشته باشى (و منافع محبوبانت و خودت را بر منافع خدا و مردم مقدم دارى) ظالمى و كسى كه به بندگان خدا ستم روا دارد خداوند خصم و دشمن اوست، و كسى را كه خدا با او مخاصمه داشته باشد حجت و عذر او براى اعمال و اقدامات نابجايش محكوم به شكست است و ناچار با خدا در جنگ است تا آنكه دست از ظلم بردارد و توبه كند . و هيچ چيز بيش از ادامه ظلم بر خلق باعث و موجب تغيير نعمت الهى يا حلول انتقام الهى نيست، زيرا خدا دعا و استغاثه مظلومان را مى‏شنود و در كمين ظالمان است . . . .» .

                          ببينيد چه محكم و سخت روى حقوق مردم مى‏ايستد و اجازه نمى‏دهد نزديكان والى و حواشى حكومت منافع خلق را فداى اميال و مصالح خود كنند .

                          على (ع) اين را ظلم و ستم و جنگ با خدا و باعث زوال نعمت و قدرت، و حلول غضب و كيفر الهى مى‏داند، و اما راه توبه را هم باز مى‏گذارد كه مبادا حكام از اصلاح خود مايوس شوند و تبعيضهاى نابجا را ادامه دهند .

                          و در جاى ديگر، درباره روحيات بد و زشت و توقعات بيجا و افراطى اطرافيان حكام چنين مى‏فرمايد:

                          «. . . و ليس احد من الرعية اثقل على الوالي مئونة في الرخاء و اقل معونة له في البلاء و اكره للانصاف و اسال بالالحاف و اقل شكرا عند الاعطاء و ابطا عذرا عند المنع و اضعف صبرا عند ملمات الدهر من اهل الخاصة‏» . (29)

                          و هيچ يك از مردم براى والى پرخرج‏تر از هنگام رفاه و كم‏فايده‏تر در مشكلات و ناپسندتر در اجراى انصاف و مضرتر براى گرفتن امتياز و ناسپاس‏تر از همه در مقابل دريافت‏ها و عذر ناپذيرتر در موارد نرسيدن به مطلوب و بى‏صبرتر در هنگام مصائب از خواص و نزديكان و حواشى واليان نيستند .

                          راستى كه چه واقع‏بينانه و دلسوزانه امام (ع) روحيه انگل‏هاى اطراف مراكز قدرت را توصيف كرده است! اگر خود حكام صالح نباشند وجود چنين افرادى در اطراف آنها امرى عادى و معمولى است و حكام ناصالح فقط با كمك و مشورت با چنين عناصرى مى‏توانند ادامه كار دهند . و اگر خودشان هم ناصالح باشند تجربه نشان داده است كه اين مگسان تلاش مى‏كنند كه دور شيرينى را بگيرند و معمولا هم در تاريخ حكومتها موفق بوده‏اند .

                          تجربه در بيشتر موارد بطور متواتر نشان مى‏دهد كه اين حواشى قدرتها بيشترين خرج را براى حاكم و در حقيقت‏بيت‏المال و مردم دارند .

                          «اثقل على الوالي مئونة في الرخاء و اقل معونة له في البلاء» . (30)

                          و در موقع گرفتارى و نياز كمترين خدمت و فداكارى را از خود نشان مى‏دهد .

                          و طبع امتياز طلب و روحيه فزون‏طلبى ابدا سازگار با انصاف و مساوات نيست .

                          «و اكره للانصاف‏» .

                          پر رو و مصر، طلبكار، توسعه‏طلب، زياده‏خواه و سيرى ناپذيرند .

                          و به هيچ عطا و بخشش قانع و راضى نيستند و «هل من مزيدشان بلند است‏» .

                          «و اقل شكرا عند الاعطاء» .

                          و اگر به طمعشان نرسيدند هيچ عذرى را نمى‏پذيرند «ابطا عذرا عند المنع‏» .

                          و اگر مصيبتى پيش آيد تحمل آن را ندارند و صبر و استقامت در قاموسشان نيست «و اضعف صبرا عند ملمات الدهر» .

                          امام روشن‏بينانه از والى مصر مى‏خواهد كه اينگونه افراد را در قلمرو حكومت راه ندهد و اگر هستند آنها را دور كند و بجاى آنها افرادى با صفات نيكوى اسلامى و انسانى بگمارد .

                          «ثم ان للوالي خاصة و بطانة فيهم استئثار و تطاول و قلة انصاف في معاملة فاحسم مادة اولئك بقطع اسباب تلك الاحوال و لا تقطعن لاحد من حاشيتك و حامتك قطيعة و لا يطمعن منك في اعتقاد عقدة تضر بمن يليها من الناس في شرب او عمل مشترك يحملون مئونته على غيرهم فيكون مهنا ذلك لهم دونك و عيبه عليك في الدنيا و الآخرة . . .» . (31)

                          معمولا والى نزديكان و محارمى دارد كه زياده‏طلب و متجاوزند و زورگوئى و بى‏انصافى از مشخصات آنها است . ريشه اينگونه افراد را با قطع عوامل اين روحيه‏ها بكن . مبادا قطعه زمينى از اموال دولت‏به اين افراد واگذار كنى، كارى كن كه هيچيك از حواشى و نزديكانت طمع مالك شدن مزرعه و كشتزارى كه بتوانند به مالكان مجاور خود زور بگويند، نداشته باشند . چه معمولا اينگونه افراد به اتكاء قدرت حكومت، در حق شرب زمين و يا امور مشترك در مزارع به شركاء و مجاوران زور مى‏گويند و مخارج مشترك را بر ديگران تحميل مى‏كنند . و در اين صورت سود را آنها مى‏برند و عيب و عار اين تجاوزات در دنيا و آخرت براى تو مى‏ماند» .

                          امام، چه خوب روحيه زورگوئى و امتيازطلبى و سوء استفاده حواشى واليان از قدرت را مى‏شناسد و مى‏شناساند و والى را مسئول سوءاستفاده آنان و وارث ننگ تخلفات آنان مى‏داند، و از حاكم مى‏خواهد از دادن اقطاع كه رويه معمول حكام است‏خوددارى كند و طمع و اميد زالوصفتان و انگل‏هاى حكومت را از خود قطع نمايد و آنان را مايوس كند .

                          9 - پاكسازى
                          و مخصوصا تذكر مى‏دهد اينگونه افراد كه معمولا سابقه حاشيه‏نشينى حكومتهاى فاسد و شرور گذشته، را دارند، به دليل تجربه‏هاى گذشته، خود را به حكام جديد نزديك مى‏كنند و حكام جديد نيز تحت تاثير ابهت‏حكومت و مسئوليت، خيال مى‏كنند كه نياز به تخصص و فن آنها دارند و آنها را مى‏پذيرند و گرفتار آنها مى‏شوند .

                          «ان شر وزرائك من كان للاشرار قبلك وزيرا و من شركهم في الاثام فلا يكونن لك بطانة فانهم اعوان الاثمة و اخوان الظلمة و انت واجد منهم خير الخلف ممن له مثل آرائهم و نفاذهم و ليس عليه مثل آصارهم و اوزارهم و آثامهم ممن لم يعاون ظالما على ظلمه و لا آثما على اثمه . . .» . (32)

                          بى‏شك بدترين وزراء و همكارانت كسانيند كه قبل از تو وزير و همكار حكام شرور و فاسد و شريك در گناهان آنان بوده‏اند .

                          مبادا اينچنين افراد را محرم راز خود بگيرى، چه اينها كمك‏كاران گناهكاران و برادران ظالمانند و تو مى‏توانى كارگزارانى سالم و بهتر از آنان بيابى، از كسانى كه همانند آنان داراى مظالم و سوابق سوء نباشند و در گناه آنان نيز شريك نباشند» .

                          در اين جملات امام (ع) هم دستور پاكسازى و اصلاح محيط مركزى حكومت و هم معيار پاكسازى و سالم‏سازى ادارات را مى‏دهد . اعوان و انصار حكام ظالم گذشته را مناسب حكومت اسلامى نمى‏داند و از مالك مى‏خواهد بجاى آنها از افراد پاك و مبراى از آلودگيهاى شركت در گناهان و مظالم حكام ناصاح گذشته استفاده كند .

                          و براى انتخاب همكاران و مشاوران جديد هم معيارهائى معلوم مى‏فرمايد:

                          «ممن لم يعاون ظالما على ظلمه و لا آثما على اثمه اولئك اخف عليك مئونة و احسن لك معونة و احنى عليك عطفا و اقل لغيرك الفا فاتخذ اولئك خاصة لخلواتك و حفلاتك .

                          ثم ليكن آثرهم عندك اقولهم بمر الحق لك و اقلهم مساعدة فيما يكون منك مما كره الله لاوليائه واقعا ذلك من هواك حيث وقع .

                          و الصق باهل الورع و الصدق ثم رضهم على الا يطروك و لا يبجحوك بباطل لم تفعله فان كثرة الاطراء تحدث الزهو و تدني من العزة . . .» . (33)

                          اينگونه همكاران كم‏خرج‏تر و پرفايده‏تر و با تو دوست‏تر و به دشمنت كم گرايشترند، اينها را محرم راز و اهل خلوت و جلسات سرى انتخاب كن، و بهترين آنها را كسانى بدان كه تلخى حق را بتو مى‏گويند و در برنامه‏هاى نادرست تو كه براى اولياء خدا مكروه است كمتر كمكت مى‏كنند، گرچه هوى و ميل تو بر خلاف نظر آنها باشد . با اهل تقوى و صداقت‏سخت نزديك شو و آنان را عادت بده كه زياد تمجيد تو را نكنند، و بخاطر كارى كه نكرده‏اى ستايشت ننمايند زيرا تعريف زياد انسان را به عجب مى‏كشاند و سپس به وادى تكبر رهنمون مى‏سازد» .

                          امام (ع) صفات و روحيات منفى مشاوران و همكاران حاكم را چنين بيان مى‏كند:

                          «و لا تدخلن في مشورتك بخيلا يعدل بك عن الفضل و يعدك الفقر و لا جبانا يضعفك عن الامور و لا حريصا يزين لك الشره بالجور فان البخل و الجبن و الحرص غرائز شتى يجمعها سوء الظن بالله‏» . (34)

                          آدمهاى بخيل را كه مانع احسان مى‏شوند و تو را از فقر مى‏ترسانند و افراد ترسوئى كه روحيه تو را در كارها ضعيف مى‏كنند و انسانهاى حريص را كه حرص را در نظرت نيكو جلوه مى‏دهند به مشورت مگير، چه بخل و ترس و حرص سه صفت مختلف‏اند كه در يك چيز مشترك مى‏باشند و آن سوءظن به خدا است .

                          با اين شرايط مثبت و نقاط منفى كه على (ع) براى مشاوران و همكاران نزديك حاكم معين مى‏كند صفات و روحيات لازم والى و راه و رسم حكومت‏حق و عدل را هم بيان مى‏نمايد .

                          همه آنچه كه در مشاوران و نزديكان مذموم و منفى دانسته به طريق اولى خود حاكم نيز بايد از آنها مبرى باشد و تمام شرايطى را كه براى مشاوران و همكاران ضرورى يا نيكو دانسته است‏حد اعلى و مرتبه عاليتر آن را خود حاكم بايد داشته باشد .

                          و در قسمتى ديگر مى‏فرمايد:

                          «ثم الصق بذوي المروءات و الاحساب و اهل البيوتات الصالحة و السوابق الحسنة ثم اهل النجدة و الشجاعة و السخاء و السماحة فانهم جماع من الكرم و شعب من العرف . . .» . (35)

                          با انسانهاى داراى صفات برجسته كه هم داراى اصالت و هم از طريق اكتساب، متصف به اخلاق اسلامى و انسانى هستند و از سوابق خوبى بهره‏مندند و شجاعت و سخاوت و گذشت را در خود جمع كرده‏اند، معاشرت كن و نزديك باش .

                          اين روش هم ترويج فضيلت و شرافت است و هم حاكم از اخلاق حسنه اين افراد بهره مى‏گيرد و هم روحيه و صفات اينها در امور مملكت اثر مثبت و سازنده مى‏گذارد و خود بخود مانع جذب افراد ناسالم و ناپاك به مراكز تصميم‏گيرى كشور مى‏گردد .

                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #133

                            10 - ارزشگذارى
                            امام از والى مصر مى‏خواهد كه ارج و ارزش اشخاص را با توجه به حقيقت و واقعيت‏بشناسد . ارزشها و امتيازهاى واقعى را در نظر گيرد و بها دهد .

                            محسن و مسى‏ء را با يك چشم نگاه نكند . ميان خوبان و بدان تفاوت قائل باشد و با اين روش خوبيها را ترويج نموده و بديها و بدها را از خود و جامعه دور سازد، كه اگر با صالح و ناصالح يكنواخت‏برخورد شود، خوبان دلسرد و بى‏رغبت مى‏شوند و ناصالحان در ادامه عمل ناشايست تشويق مى‏گردند:

                            «و لا يكونن المحسن و المسي‏ء عندك بمنزلة سواء فان في ذلك تزهيدا لاهل الاحسان في الاحسان و تدريبا لاهل الاساءة على الاساءة و الزم كلا منهم ما الزم نفسه . . .

                            ثم اعرف لكل امرئ منهم ما ابلى و لا تضمن بلاء امرئ الى غيره و لا تقصرن به دون غاية بلائه و لا يدعونك شرف امرئ الى ان تعظم من بلائه ما كان صغيرا و لا ضعة امرئ الى ان تستصغر من بلائه ما كان عظيما» . (36)

                            مبادا محسن و مسى‏ء در نظر تو يكسان باشند زيرا چنين برخوردى باعث‏بى‏رغبتى محسن در احسان و موجب ادامه مسى‏ء در عمل زشت‏خويش است . ولى با هر يك، همانگونه كه خودش خواسته رفتار كن . . . براى هر كس به همان اندازه كه صلاحيت‏خود را به اثبات رسانده است صلاحيت و ارزش قائل باش، مبادا ارزش يكى را به ديگرى بدهى و از خود او كم بگذارى و مبادا شخصيت و شرف كسى موجب شود كه آنچه انجام نداده، به پاى او بنويسى و كار كوچك او را بزرگ كنى و مبادا كه عدم شخصيت و عدم معروفيت اجتماعى كسى باعث‏شود كه كار بزرگ او را كوچك شمرى و حق او را ادا نكنى، ارزش كار و عمل هر كس را دقيقا در نظر بگير و ارج بگذار، چه كوچك باشد و چه بزرگ .

                            «و اكثر مدارسة العلماء و مناقشة الحكماء في تثبيت ما صلح عليه امر بلادك و اقامة ما استقام به الناس قبلك‏» . (37)

                            با دانشمندان زياد مجالست داشته باش، و با حكماء درباره وضع كشور و برنامه‏هاى اصلاحى مباحثه و مذاكره كن و از تجربه آنان براى تحكيم امور جامعه بهره‏گير .

                            اينكه حاكم اينهمه براى اهل علم و حكمت ارزش قائل باشد كه طرف بحث و مذاكره و مشورتش باشند و از آنها در امر كشور و مردم و حكومت نظر بخواهد باعث تشويق آنها و احساس شخصيت ممتاز در جامعه مى‏شود و از آن رهگذر علم و فن و حكمت، اعتبار مى‏يابد و سبب تشويق ديگران به تحصيل اين ارزشها مى‏گردد .

                            امتياز دادن و ارج نهادن به خوبيها و خوبان و تحقير ناپاكان و ناصالحان بهترين وسيله منزوى كردن ناصالحان و سبب فعاليت‏به نشاط آوردن صالحان است . از همين راه است كه صلاح و احسان ترويج مى‏شود و ناپاكى و بدكارى منزوى و بدنام مى‏گردد .

                            بدترين و مضرترين نوع حق‏كشى اين است كه حاكم حق را با اشخاص بشناسد و نه اشخاص را با حق و بهترين نوع ترويج آن حق اين است كه حق و ارزش واقعى را معيار ارزش‏گذارى بگيرد كه در درازمدت حق و فضيلت‏حاكم مى‏شود و شخصيتهاى كاذب منزوى شده و شخصيتهاى واقعى و داراى صلاحيت‏بروز مى‏كنند .



                            11 - حق محرومان
                            در حكومتهاى فاسد و ناحق معمولا قشر محروم فراموش شده‏اند و قشر مرفه همه‏جا مورد توجه، و در نتيجه حقوق آنها كه در آسايش و نعمتند محترم است و طبقه محروم و نيازمند حقوقشان پايمال مى‏شود .

                            امام (ع) از حاكم مى‏خواهد كه توجه خاصى به محرومان كند و با دقت و وسواس مواظب باشد كه حقى از آنها ضايع نگردد .

                            «ثم الله الله في الطبقة السفلى من الذين لا حيلة لهم من المساكين و المحتاجين و اهل البؤسى و الزمنى فان في هذه الطبقة قانعا و معترا و احفظ لله ما استحفظك من حقه فيهم و اجعل لهم قسما من بيت مالك و قسما من غلات صوافي الاسلام في كل بلد فان للاقصى منهم مثل الذي للادنى و كل قد استرعيت‏حقه و لا يشغلنك عنهم بطر فانك لا تعذر بتضييعك التافه لاحكامك الكثير المهم فلا تشخص همك عنهم و لا تصعر خدك لهم و تفقد امور من لا يصل اليك منهم ممن تقتحمه العيون و تحقره الرجال ففرغ لاولئك ثقتك من اهل الخشية و التواضع فليرفع اليك امورهم .

                            «ثم اعمل فيهم بالاعذار الى الله يوم تلقاه فان هؤلاء من بين الرعية احوج الى الانصاف من غيرهم و كل فاعذر الى الله في تادية حقه اليه و تعهد اهل اليتم و ذوي الرقة في السن ممن لا حيلة له و لا ينصب للمسالة نفسه و ذلك على الولاة ثقيل، - و الحق كله ثقيل‏» . (3

                            خدا را خدا را در امور طبقه محروم جامعه، آنها كه وسيله و امكانى از خود براى حل مشكلاتشان ندارند، مردم مسكين و محتاج و محروم و آسيب ديده و در بين آنها هستند كسانى كه خود را در معرض عطاء قرار مى‏دهند ولى گدائى نمى‏كنند، و كسانى هم هستند كه اهل تقاضا و سؤالند - به هر دو نوع توجه داشته باش - و حقوقى كه خدا برايشان قرار داده رعايت كن، و سهمى را از بيت‏المال و بخشى از املاك خالصه دولت اسلامى در هر منطقه‏اى برايشان در نظر بگير . چه آنها كه در مركز و نزديك تواند و چه آنها كه در بلاد دور افتاده‏اند .

                            بايد يكسان مورد توجه باشند و رعايت‏حق هر يك از آنها از تو خواسته شده است . پس مبادا كه سرمستى ترا از آنان فارغ كند، زيرا كه اگر تعداد كمى از آنها را هم از نظر بيندازى يا بخش ناچيزى از حقوقشان را نپردازى بخاطر بخش عمده انجام وظيفه، جبران نمى‏شود و معذور نيستى . هرگز لحظه‏اى از آنها غافل مباش و توجهت را از آنها سلب نكن و از آنها روى بر مگردان و آنها مرا تحقير نكن .

                            مخصوصا كسانى را كه چشمهاى ديگران نسبت‏به آنها به وجهى است كه مورد تحقيرند از حالشان بيشتر جويا باش . و افرادى مؤمن و خدا ترس و دقيق و مورد اعتمادت را مامور كن كه در مورد اين بخش از محرومان بررسى كنند و زدگى و معيشت آنها را زير نظر داشته باشند و به تو گزارش دهند و سپس با آنها به گونه‏اى عمل كن كه روز قيامت در مقابل خداوند روسفيد باشى و مورد بازخواست قرار نگيرى، زيرا اينها در ميان رعيت‏بيش از ديرگان نياز به تفقد و رسيدگى و انصاف دارند .

                            توجه مخصوصى به يتيمان و پيران سالخوده و از كار افتاده كه خودشان را نشان نمى‏دهد و نيازشان مكتوم است داشته باش، كه حقوق اينها از بارهاى سنگين حكام است و اصولا حق، امر سنگين و سختى است .

                            به راستى كه امام، جامعه‏شناس و ريزبين و تيزبين است، چه خوب مردم را مى‏شناسد و چه خوب به حالات و روحيات محرومان و نيازمندان توجه دارد و چه خوب از نقاط ضعف و آسيب‏پذير حكام آگاه است و مى‏داند حاكم از كجا گرفتار تبعيض و عدم انجام وظايف خويش مى‏شود و چگونه بخشى از مردم محروم مى‏مانند و بخشى زيادتر از حقشان دريافت مى‏دارند .

                            توجه دارد كه محرومان مناطق دور افتاده كه دستشان به زمامداران دست اول و طراز بالا نمى‏رسد ممكن است مورد غفلت قرار گيرند و توجه دارد كه هميشه رفاه و امكانات در مركز كشور و در مناطق نزديك حاكم اول و در افق ديد حسى او جمع مى‏شود و حقوق روستاها و شهرهاى دور پايمال مى‏شود .

                            امام مى‏داند كه عده‏اى نياز و فقر خود را ادامه مى‏دهند و به نمايش مى‏گذارند و عده‏اى محتاج‏تر و محترم‏تر هستند و از اين كار ابا دارند و با سيلى صورت خود را سرخ نگه مى‏دارند، و از مالك مى‏خواهد كه افراد دقيق و مورد اعتماد را مامور پيدا كردن اين گروه از انسانها كند، اين انسانها كه بخاطر فقر هميشه در مضيقه‏اند ولى با آبرو و بلند نظرند لذا هميشه ناشناخته مى‏مانند و دور از چشمان مردم رنج مى‏برند و گرسنه مى‏خوابند و نه ناى داد و فرياد كشيدن دارند و نه پاى سفر و حضور در مجامع .

                            امام براى كشف اينها بهترين نيروها را به كار مى‏برند و دقيقترين بررسيها را كه به دنبال خود عمل و اقدام و رفع نياز داشته باشد به كار مى‏برند .
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • abadani69
                              Senior Member
                              • Aug 2005
                              • 21339

                              #134
                              بنام يگانه حضرت دوست
                              >>> سخنان گهربار امير مؤمنان، حضرت علي (ع) <<<
                              * هر كسي به من كلمه اي بياموزد مرا بنده خود كرده است.
                              * قناعت ثروتي است كه پاياني ندارد.
                              * هر كه خود را بشناسد، خدا را شناخته است.
                              * شجاع ترين مردم آن است كه حرف حق را بزند.
                              * بزرگترين جهاد*، مبارزه با نفس است.
                              * شمشير آخته* دردست* مرد شجاع*، عزيزتر از سخن* راست* نيست*.
                              * زشت* ترين* سخن* راست*، ستايش* انسان* از خويشتن* است.
                              * بهترين* گفتارها آن* است* كه* عمل* تصديق* كند.
                              * هركه* نيكي* را از بدي* نشناسد، از چهارپايان* است* !
                              * بايد مردم* در برابر حق* نزد تو مساوي* و يكسان* باشند.
                              * بر برادر تو همان* حقي* است* كه* تو داري.
                              * من* گواهي* شخص* فاسق* را جز عليه* خودش* قبول* نميكنم*.
                              * نيكي* و احسان* را جز آدم* نادان* رد نميكند.
                              * يتيم* را با آنچه* كه* فرزندان* خود را ادب* ميكني*، تاديب* كن.
                              * آنكس* كه* تو را بيم* دهد، مانند كسي* است* كه* تو را مژده* دهد.
                              * دشمن* دانا از دوست* نادان* بهتر است*.
                              * دوري* و جدايي* دوستان* ، غربت* و تنهايي* است.
                              * حاجت* از دست* دادن* بهتر كه* از نااهل* خواســتن* !
                              * آرزوهايتان* را به* كساني* متوجه* كنيد كه* دلهايتان* آنها را دوست* دارد.
                              * شكيبايي* مركبي* است* كه* خسته* نشود.
                              * شخصيت* مرد زير زبان* اوست*.
                              * عبرتها چه* بسيار است*، ليكن* پند گرفتن* كمتر است.
                              * اگر درباره* كسي* مشكوك* باشيد، به* دوستانش* نگاه* كنيد.
                              * هر تنفس* انسان* گاميست* كه* بسوي* مرگ* بر ميدارد.
                              * مردم* دشمن* چيزهايي* هستند كه* نميدانند.
                              * بهترين* زهدها، پنهان* داشتن* آن* است.
                              * شگفتا! آيا خـلافت* و حـكومت* با رفاقت* و خويشي* هم* ميشود ؟!
                              * عدالت* زمامدار نيكوتر از خير روزگار است.
                              * هرگز كسي* را به* مبارزه* و جنگجويي* دعوت* نكن.
                              * روز دادستاني* و عدالت* از ظ*الم*، سختتر از روز ستم* بر ستمديده* است.
                              * حكومت* خود را با ريختن* خون* حرام*، استوار نكن*.
                              * هرگز ياور ستمكار نباش*.
                              * حكمت* را با نااهل* نگوييد كه* به* حكمت* ستم* كرده*ايد.
                              * به* گوينده* نگاه* نكن*، حرف* را در نظ*ر بگير.
                              * بزرگواري* با خرد و ادب* است*، نه* با اصل* و نسب*.
                              * عقل* و خرد، شمشير برنده*ايست.
                              * دانش* نگهبان* توست*، در حاليكه* تو ثروت* را بايد محافظت* كني.
                              * بي* ارزشترين* مردم*، كم* دانشترين* آنهاست.
                              * دانشمندان*، به* علت* كثرت* نادانان* غريبند.
                              * مرگ* بزرگ* همان* فقر و بينوايي* است.
                              * فقر و تنگدستي، مرد باهوش* را گنگ* و لال* ميكند.
                              * انسان* به* نعمتي* نميرسد مگر اينكه* نعمت* ديگري* را از دست* ميدهد.
                              * از قرض* كردن* بپرهيزيد
                              * قرض* كردن* زبوني* و خواري* است*.
                              * غم* وغصه* نيمي* از پيري* است*.
                              * قصاص* و انتقام* قبل* از جنايت*، درست* نيست*.
                              * من* به* خاط*ر سوء ظن و بدگماني، كيفر نميدهم*.
                              * تو را از عجله* و شتاب* در سخن* و كار نهي* ميكنم*.
                              * خداوند به* مردم* پناه* داده* تا از ستم* دور باشند.
                              * زمامداران* بوسيله* ظ*لم* آزمايش* ميشوند.
                              * با توده* جماعت* باشيد، چرا كه* دست* خدا با جماعت* است*.
                              * هركه* از حق* تجاوز كند راهش* گم* ميشود.
                              * زكات* پيروزي* عفو و بخشش* است*.
                              * ذمه*ء من* در گرو آن* چيزي* است* كه* ميگويم*.
                              * صفتي* بدتر از دروغ* وجود ندارد.
                              * براي دنيا به گونه اي زندگي كن كه گويي تا ابد زنده اي و براي آخرت به گونه اي زندگي كن كه گويي لحظه مرگت نزديك است
                              * فرزندان* خود را بااخلاق* خود تربيت* نكنيد، زيرا كه* آنان* براي* زماني* غيراز زمان* شما خلق* شده*اند.
                              * هيچ* فقيري* گرسنه* نمانده* مگر درسايه *آنكه* ثروتمندي* از حق *او بهره*مند گشته* است.
                              * چون* تو به* جانب* مرگ* ميروي* و مرگ* جانب* تو مي*آيد، زود به* يكديگر خواهيد رسيد

                              Comment

                              Working...