Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • اي ستاره,اي ستاره غريب!
    ما اگر زخاطر خدا نرفته ايم
    پس چرا به داد ما نمي رسد؟
    ما صداي گريه مان به اسمان رسيد
    از خدا چرا صدا نمي رسد؟

    Comment


    • زندگي ذره ذره مي كاهد
      خشك و پژمرده مي كند چون برگ
      مرگ ناگاه مي برد چون باد,
      زندگي كرده دشمني,يا مرگ؟
      برگ خشكم به شاخسار وجود
      تا كي آن بادسرد,سر برسد
      تو هم اي دوست ذره ذره مكش!
      تا نخواهم كه زودتر برسد

      Comment


      • باد,پيچيد در ترانه برگ
        برگ,لرزيد از بهانه باد
        هر كجابرگ خشك بود,افتاد
        باغ ناليدو گفت:
        (باد,مباد!)
        در شگفتم گناه باد چه بود؟
        برگ,خشكيده بود,باد ربود
        باد,هرگز نبود دشمن برگ
        مردن برگ,دست باد نبود

        Comment


        • خوش بود در حسرت چشم سياهي سوختن
          بي گنه در اتش عشق و گناهي سوختن
          حاصل هستي به راه عشق و مستي باختن
          خرمن جان و تن از برق نگاهي سوختن

          Comment


          • با تو سخنان بي زبان خواهم گفت
            از جمله گوشها نهان خواهم گفت
            جز گوش تو نشنود حديث من كس
            هر چند ميان مردمان خواهم گفت

            Comment


            • سهم من شد غم
              سهم من از دنيا همين يك نفس است
              !كه نمينالم
              نميگويم چرا؟
              سهم من شد اين ايمان درد آور
              كه فردا هست
              !اما من هميشه ساكن شب بوده ام
              اگر بودم ، اگر هستم
              همه براي فردا
              !از كجا آمده ام ؟ به كجا رهسپارم
              سهم من از اين همه سوال
              سهم من اين درد ، كه نميدانم چرا
              !سهم من جراحت
              تو و غرور ، قدرت
              من و اين قلب شكيبا
              من و فرار از يك لحظه
              كه مرگ
              من و اين همه شهامت و اين ترس
              كه قلم روي قلم تقدير نياوردم
              من و شكيبايي همدم لحظه هايم
              من و يك روز اميد
              من و يك شب ياس
              من و هر ساعت رنگي نو
              من و آرزوي آرامش
              دست من از خون رنگين
              چشم تو از مهر آكنده
              ذهن من آرزوي باور
              آرزوي تو يك دنيا سعادت
              كه شكستم
              شك اما هرگز
              ماه تمسخر كرد
              من اما دلسپرده به خورشيدم

              Comment


              • باران مهربان
                وقتي كه گونه هاي مرا ناز مي كند،
                دستي به رنگ صبح
                دستي به مهرباني دست سپيده دم
                در بي كران آبي قلب بهاري ام
                دروازه اي به سوي خدا باز مي كند.
                حسي لطيف و پاك
                حسي پر از تبسم شاد شكوفه ها
                همراه شاپرك
                در صحن آسماني شعر زلال من
                پرواز مي كند

                Comment


                • چه شب است كز در امشب به درآمد آفتابي
                  چه عنايت است يارب كه نكرده ام ثوابي
                  هله با دوچشم بيدار، جمال يار ديدم
                  كه گمان نبود هرگز كه ببينمش به خوابي
                  دل من دليل ره شد كه مَهَم ز درد درآمد
                  نه ز سعد اختري بود و نه فال از كتابي
                  توكجا و ماه گردون كه به گاه نازچون تو
                  نه بتابد ابرواني نه برافكند نقابي
                  بت ساده در برمن، بط باده در سرابم
                  نه زشيخم احتياطي نه ز شحنه اضطرابي
                  خنك آن كه با حبيبي شب و روز خود سرآرد
                  كه پس از حبيب، عالم نبود به جز حبابي
                  دو محيط زندگاني ست، شباب و عشق نصرت
                  دل من به عشق زنده است دريغ از شتابي

                  Comment


                  • wow these are nice....thx



                    Comment


                    • يار از درم درآمد و ننشسته باز رفت
                      خوش دلنواز آمد و بس جانگداز رفت
                      آمد كه بند غم بگشايد زپاي دل
                      دل پايبند غم شد وآن دلنواز رفت
                      گفتم به مهر خوش بنشستي به قهرخاست
                      گفتم نيازمند وصالم، به ناز رفت
                      رويش فروغ چهرهٌ جان بود و در نهفت
                      مويش كمند دل شد وناكرده باز رفت
                      گفتم كه راز عشق نهان، فاش گويمش
                      دامن كشيده از من و نشنيده راز رفت
                      جان خست و دل شكست و شكيب و قرار برد
                      در نرد عشق او چو شدم پاكباز رفت
                      من ساخته به سوز غم عشق و در گداز
                      او طعنه زن به عشق و غم و سوز وساز رفت
                      آسيمه سر فرو به گريبان حسرت است
                      ما راكه از بر، آن صنم سرفراز رفت
                      خرم شبي كه در بر او داستان ما
                      تا بامداد بر سر ناز و نياز رفت
                      وان نازنين، رخ از پس گيسونمود و گفت
                      كوته سخن، سحر شد و شام دراز رفت

                      Comment


                      • هميشه رفتن بهترين نيست

                        هميشه ماندن آن حضور ناب نيست

                        گاهي ميان رفتن و ماندن هيچ فرقي نيست

                        دلتنگتم؟

                        اصل درست اين است که عزيزان ما در خانه ي دل ما جاي دارند

                        همیشه عاشق بمانید

                        هر دو عاشق

                        Comment


                        • گفتی بمان ، می خواستم اما نمی شد

                          گفتی بخوان بغض گلویم وا نمی شد

                          گفتم که می ترسم من از سحر نگاهت

                          گفتی نترس ای خوب من ، اما نمی شد




                          می خواستم ناگفته هایم را بگویم

                          یا بغض می آمد سراغم یا نمی شد

                          گفتی که تا فردا خداحافظ ولی آه

                          آن شب نمی دانم چرا فردا نمی شد

                          Comment


                          • نامه ای در جیبم

                            و گلی

                            در مشتم

                            پنهان است

                            غصه ای دارم

                            با نی لبکی

                            سر کوهی گر نیست

                            ته چاهی بدهید

                            تا برای دل خود بنوازم

                            عشق

                            جایش

                            تنگ است

                            Comment


                            • در را که می بندی

                              جلد چند هزارم کتاب دلتنگی ام باز می شود

                              و ثانیه های هر صفحه اش

                              محتاطانه تر و کند گذرتر از برگ های یک کتاب قدیمی

                              ورق می خورند

                              تا با دیدار دوباره ات

                              آن همه لحظات کشدار را به پایان آورم

                              و دفتر سرخوشی ام را

                              با تو سر برم

                              Comment


                              • در این دنیای وانفسا که آدمها تنها خود را نظاره گرند

                                گم کرده ام زندگی را و مانده ام در نیستی

                                دیگر هیچ رنگی مرا شادمان نمی کند

                                و همه چیز سیاه و خاکستری است



                                در این دورنگی ها گویی محکومم

                                محکوم به حبس

                                حبسی همیشگی

                                از بندی به بندی دیگر



                                دیگر رهایی را نمی فهمم

                                و معنای پرواز را نمی دانم

                                دلقکی شده ام که خود می گرید




                                آه دل تنگم

                                دل تنگ

                                دل تنگ اذانی که مرا به سپیدی بخواند

                                گویی دیگر گوشم نیز ، شنیدن نمی داند

                                Comment

                                Working...
                                X