If this is your first visit, be sure to
check out the FAQ by clicking the
link above. You may have to register
before you can post: click the register link above to proceed. To start viewing messages,
select the forum that you want to visit from the selection below.
زندگي ذره ذره مي كاهد
خشك و پژمرده مي كند چون برگ
مرگ ناگاه مي برد چون باد,
زندگي كرده دشمني,يا مرگ؟
برگ خشكم به شاخسار وجود
تا كي آن بادسرد,سر برسد
تو هم اي دوست ذره ذره مكش!
تا نخواهم كه زودتر برسد
سهم من شد غم
سهم من از دنيا همين يك نفس است
!كه نمينالم
نميگويم چرا؟
سهم من شد اين ايمان درد آور
كه فردا هست
!اما من هميشه ساكن شب بوده ام
اگر بودم ، اگر هستم
همه براي فردا
!از كجا آمده ام ؟ به كجا رهسپارم
سهم من از اين همه سوال
سهم من اين درد ، كه نميدانم چرا
!سهم من جراحت
تو و غرور ، قدرت
من و اين قلب شكيبا
من و فرار از يك لحظه
كه مرگ
من و اين همه شهامت و اين ترس
كه قلم روي قلم تقدير نياوردم
من و شكيبايي همدم لحظه هايم
من و يك روز اميد
من و يك شب ياس
من و هر ساعت رنگي نو
من و آرزوي آرامش
دست من از خون رنگين
چشم تو از مهر آكنده
ذهن من آرزوي باور
آرزوي تو يك دنيا سعادت
كه شكستم
شك اما هرگز
ماه تمسخر كرد
من اما دلسپرده به خورشيدم
باران مهربان
وقتي كه گونه هاي مرا ناز مي كند،
دستي به رنگ صبح
دستي به مهرباني دست سپيده دم
در بي كران آبي قلب بهاري ام
دروازه اي به سوي خدا باز مي كند.
حسي لطيف و پاك
حسي پر از تبسم شاد شكوفه ها
همراه شاپرك
در صحن آسماني شعر زلال من
پرواز مي كند
چه شب است كز در امشب به درآمد آفتابي
چه عنايت است يارب كه نكرده ام ثوابي
هله با دوچشم بيدار، جمال يار ديدم
كه گمان نبود هرگز كه ببينمش به خوابي
دل من دليل ره شد كه مَهَم ز درد درآمد
نه ز سعد اختري بود و نه فال از كتابي
توكجا و ماه گردون كه به گاه نازچون تو
نه بتابد ابرواني نه برافكند نقابي
بت ساده در برمن، بط باده در سرابم
نه زشيخم احتياطي نه ز شحنه اضطرابي
خنك آن كه با حبيبي شب و روز خود سرآرد
كه پس از حبيب، عالم نبود به جز حبابي
دو محيط زندگاني ست، شباب و عشق نصرت
دل من به عشق زنده است دريغ از شتابي
يار از درم درآمد و ننشسته باز رفت
خوش دلنواز آمد و بس جانگداز رفت
آمد كه بند غم بگشايد زپاي دل
دل پايبند غم شد وآن دلنواز رفت
گفتم به مهر خوش بنشستي به قهرخاست
گفتم نيازمند وصالم، به ناز رفت
رويش فروغ چهرهٌ جان بود و در نهفت
مويش كمند دل شد وناكرده باز رفت
گفتم كه راز عشق نهان، فاش گويمش
دامن كشيده از من و نشنيده راز رفت
جان خست و دل شكست و شكيب و قرار برد
در نرد عشق او چو شدم پاكباز رفت
من ساخته به سوز غم عشق و در گداز
او طعنه زن به عشق و غم و سوز وساز رفت
آسيمه سر فرو به گريبان حسرت است
ما راكه از بر، آن صنم سرفراز رفت
خرم شبي كه در بر او داستان ما
تا بامداد بر سر ناز و نياز رفت
وان نازنين، رخ از پس گيسونمود و گفت
كوته سخن، سحر شد و شام دراز رفت
Comment