گفتم مانده ام در راهی پر از سنگلاخ و رفتن نمی توانم
گفت من هستم همیشه ،
و تو را خواهم برد سوار بر ابر
دل خوش کردم و راهی شدم
اکنون مانده ام با پایی پر آبله
نه ماندن می توانم و نه رفتن
آفتابی نمی بینم
و آیا می توان در ظلمات سفر کرد؟
روحم مرده است بی آن که کسی بداند
گوشی مرا نمی شنود
در هیاهوی ناگفته ها ، گرفتار آمده ام
گفت من هستم همیشه ،
و تو را خواهم برد سوار بر ابر
دل خوش کردم و راهی شدم
اکنون مانده ام با پایی پر آبله
نه ماندن می توانم و نه رفتن
آفتابی نمی بینم
و آیا می توان در ظلمات سفر کرد؟
روحم مرده است بی آن که کسی بداند
گوشی مرا نمی شنود
در هیاهوی ناگفته ها ، گرفتار آمده ام

Comment