Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • گفتم مانده ام در راهی پر از سنگلاخ و رفتن نمی توانم

    گفت من هستم همیشه ،

    و تو را خواهم برد سوار بر ابر

    دل خوش کردم و راهی شدم




    اکنون مانده ام با پایی پر آبله

    نه ماندن می توانم و نه رفتن

    آفتابی نمی بینم

    و آیا می توان در ظلمات سفر کرد؟




    روحم مرده است بی آن که کسی بداند

    گوشی مرا نمی شنود

    در هیاهوی ناگفته ها ، گرفتار آمده ام

    Comment


    • من به هر جمعیتی نالان شدم

      جفت بد حالان و خوش حالان شدم




      هر کسی از ظن خود شد یار من

      از ضمیر من نجست اسرار من




      سر من از ناله من دور نیست

      لیک چشم و گوش را آن نور نیست



      Comment


      • داستان عشق و د يوانگی


        زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند

        ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک

        ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

        چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند

        ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد

        يک..... دو.....سه

        همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند

        نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد

        خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد

        اصالت به ميان ابرها رفت و

        هوس به مرکززمين به راه افتاد

        دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت

        طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت

        حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق

        آرام آرام همه قايم شده بودند و

        ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار

        اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود

        تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است

        ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد

        که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

        ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام

        همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د

        بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود

        ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است

        ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد

        صدای ناله ای بلند شد

        عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت

        شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود

        ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت

        حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

        عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش .

        همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم

        واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!

        Comment


        • من به ديدار كسي دل شادم
          كه در اين ويراني به دل غم زده ام سر بزند
          و در انديشه همراهي من راه برود

          Comment


          • بركه مي خنددچشمش اي افسوس؟
            وزكدامين لب لبانش بوسه مي جويد؟
            پنجه اش درحلقه موي كه مي لغزد؟
            با كه درخلوت به مستي قصه مي گويد؟
            تيرگيها رابه دنبال چه مي كاوم؟
            پس چرا درانتظارش باز بيدارم
            در دل مردان كدامين مهرجاويداست؟
            نه...دگر هرگز نمي ايد بديدارم

            Comment


            • ديگر به هواي لحظه ديدار
              دنبال تودر به درنمي گردم
              دنبال تو اي اميدبي حاصل
              ديوانه و بي خبر نمي گردم
              در ظلمت آن اطاقك خاموش
              بيچاره ومنتظر نمي مانم
              هرلحظه نظربه درنمي دوزم
              وان اه نهان به لب نمي رانم

              Comment


              • نبوده اي كه بشنوي سكوت ساده ي مرا
                نيامده اي كه طي كني مسير جاده ي مرا
                مني كه در نبودنت هميشه پيرو خسته ام
                هزار بار مرده ام كوير دل شكسته ام
                كنار جاي خاليت چه غضه ها نخورده ام
                چه گريه ها نكرده ام چه رنجها نبرده ام

                Comment


                • اي ستاره خاتم انگشترت
                  آسمان و كهكشان يادآورت
                  اي صفاي چشمه ها و رودها
                  هست اسم ديگرت خون خدا
                  تو شكوه آسماني در دلم
                  سومين رنگين كماني در دلم
                  اي كه صبرت آب را شرمنده كرد
                  مرگ سرخت زندگي را زنده كرد
                  با تو معناي شكفتن ساده شد
                  سبز ماندن سرخ رفتن ساده شد
                  پاسخ دلتنگي صحرا تويي
                  راز آبي ماندن دريا تويي

                  Comment


                  • اگر صحبت شبو را جدي بگيري
                    اگر زمزمه هاي نشاط‌آور شاپرك را بشنوي
                    نيمه هاي شب! نزديك صبح
                    كه ژاله روي گلبرگ بنفشه ميرقصد
                    و نفس ، ارمغان نسيم پاك شب ... تا ژرفاي دل نفوذ ميكند
                    از يك غزل ، سير ميخورم! از يك عبارت ، سير مينوشم
                    كه كسي هست
                    نه خصم تو كه در انتظار شكنجه پيكر تو لحظه بشمارد
                    كسي كه به تو عشق ميورزد
                    آن وقت ميفهمي چرا گنجشك ها سرمست
                    در ضيافت بهار نغمه ميخوانند
                    صبح زود ... دو به دو
                    آسمان بي هيچ دلشوره اي عرصه پرواز
                    هستي در مقابل اين همه شور عشوه ميكند
                    آنها كه نه سكه اي دارند ، زرد
                    دل به يك دانه ارزن طلايي خوش ميكنند
                    هر چند در بازار تو با ارزش نيست
                    اما هديه ايست براي او
                    از آسمان آبي
                    كه اگر بداني
                    عشق ورزيدن ، مهر ورزيدن ، دادن بي ادعاي باز پس گرفتن
                    چه لذتي دارد
                    محبت كيميا ميكند
                    تو هم در مرثيه غم اجتماع .... شادمان ميرقصي
                    كودكانه ميخندي
                    سعادت اينجاست
                    همنوا با سرود صبح
                    صبح ... وقتي فرشته ها به مهماني قلب تو مي آيند
                    به شب سوگند ، هيچ صبحي مثل صبح ديگر نيست

                    Comment


                    • باران مهربان
                      وقتي كه گونه هاي مرا ناز مي كند،
                      دستي به رنگ صبح
                      دستي به مهرباني دست سپيده دم
                      در بي كران آبي قلب بهاري ام
                      دروازه اي به سوي خدا باز مي كند.
                      حسي لطيف و پاك
                      حسي پر از تبسم شاد شكوفه ها
                      همراه شاپرك
                      در صحن آسماني شعر زلال من
                      پرواز مي كند

                      Comment


                      • امدي مراباشادي ها اشنا كردي
                        امدي مرا ازغم ها دوركردي
                        اما نمي دونم چرا دلم راشكستي و به پائ يار ديگري نشستي

                        Comment


                        • هيچ کس دفترچه عمر مرا امضا نکرد هيچ دستی دست تنهای مرا پيدا نکرد
                          آنقدر در حجم سنگين سکوتم مرده ام سنگ حتی اين سکوت سرد را معنا نکرد

                          Comment


                          • مانده ام سر در گريبان بي تو در شب هاي غمگين
                            بي تو باشد همدم من ياد پيمان هاي ديرين
                            آن گل سرخي كه دادي در سكوت خانه پژمرد
                            آتش عشق و محبت در خزن سينه افسرد

                            Comment


                            • بجز خدا كسي از درد من آگاه نشد اگر چه كار من عمري جز فغان و آه نشد
                              هر كسي به گلشني رسيد گلي چيد و رفت هركسي جز من گرفتار يك نگاه نشد

                              Comment


                              • مطرب گرفته راه نفس، پس رباب كو؟
                                ساقي سبوي باده و جام شراب كو؟
                                در پهنهٌ كوير عطشناك مي دوم
                                از خير هرچه آب گذشتم، سراب كو؟
                                قانع به قدر نظر شدم از بد زمان
                                چون قطره تن به بحر زدم، پس حباب كو؟
                                عهد شباب را همه گويند دور شور
                                پايان رسيد عمر و ندانم شباب كو؟
                                گفتي بپرس تا كه بگويم رموز عشق
                                پا تا به سر سئوال شدم، هان! جواب كو؟
                                گفتم مگر به خواب ببينم جمال دوست
                                شب زنده دار مضطربم حال خواب كو؟
                                دراين گدار، كند رود كاروان ما
                                چشم انتظار لحظهٌ وصلم، شتاب كو؟
                                مسعود سوخت زآتش حرمان و كينه ها
                                اي مدعي مهر! كجايي تو؟ آب كو؟

                                Comment

                                Working...
                                X