سوختم چون شمع شبها در سراي خويشتن
از غم تنهايي و از ماجراي خويشتن
هركجا بينم گرفتار است مرغي در قفس
ياد خود مي افتم و ماتم سراي خويشتن
از ديار دوستي دلخسته و آزرده جان
آمدم تنها و گشتم آشناي خويشتن
هيچ كس از سوز پنهان دلم آگه نشد
شمع آسا سوختم با اشگهاي خويشتن
زندگي خواب و خيالي بود و ما را مهلتي
تا نگه كردم نديدم جز فناي خويشتن
نيمه شبها ناله ها سر مي كنم با مرغ شب
جز نواي غم ندارم همنواي خويشتن
از غم تنهايي و از ماجراي خويشتن
هركجا بينم گرفتار است مرغي در قفس
ياد خود مي افتم و ماتم سراي خويشتن
از ديار دوستي دلخسته و آزرده جان
آمدم تنها و گشتم آشناي خويشتن
هيچ كس از سوز پنهان دلم آگه نشد
شمع آسا سوختم با اشگهاي خويشتن
زندگي خواب و خيالي بود و ما را مهلتي
تا نگه كردم نديدم جز فناي خويشتن
نيمه شبها ناله ها سر مي كنم با مرغ شب
جز نواي غم ندارم همنواي خويشتن



Comment