Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • سوختم چون شمع شبها در سراي خويشتن
    از غم تنهايي و از ماجراي خويشتن
    هركجا بينم گرفتار است مرغي در قفس
    ياد خود مي افتم و ماتم سراي خويشتن
    از ديار دوستي دلخسته و آزرده جان
    آمدم تنها و گشتم آشناي خويشتن
    هيچ كس از سوز پنهان دلم آگه نشد
    شمع آسا سوختم با اشگهاي خويشتن
    زندگي خواب و خيالي بود و ما را مهلتي
    تا نگه كردم نديدم جز فناي خويشتن
    نيمه شبها ناله ها سر مي كنم با مرغ شب
    جز نواي غم ندارم همنواي خويشتن

    Comment


    • راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست
      آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
      هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
      در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
      Last edited by mahsaak; 03-05-2006, 06:32 AM.



      MAHSA














      [/CENTER]

      Comment


      • روزي كه كلك تقدير، در پنجهٌ قضا بود
        بر لوح آفرينش، غم سرنوشت ما بود
        زان پيشتر كه نوشد، خضر آب زندگاني
        ما را خيال لعلت سرمايهٌ بقا بود
        روزي كه مي گرفتند، پيمان ز نسل آدم
        عشق از ميان ذرات در جستجوي ما بود
        ساقي شراب شوقم ديشب ز يادتر داد
        گر پاره شد ز مستي پيراهنم به جا بود
        بر عاصيان هر قوم، بگماشت حق بلايي
        ما خيل عشقبازان، هجرانمان بلا بود
        ساقي لباس زهدم، صد ره به مي فروشست
        تا پاك شد ز رنگي كالودهٌ ريا بود
        گر در محيط حيرت غرقم، گناه من چيست؟
        در كشتي وجودم عشق تو ناخدا بود
        مي خواستم كه دل را از غم خلاص يابم
        داغ جدايي آمد وين آخرالدوا بود

        Comment


        • اي زندگي دلگيرم از تو
          غم هات منو ديوونه كرده
          هر چي غم و درده تو دنيا
          يك جا تو قلبم خونه كرده
          ديدي كه هيچ كي پناهم نبود
          هيچ وقت كسي چشم به راهم نبود
          حتي كسي با دل خسته هم
          در زندگي تكيه گاهم نبود

          Comment


          • چه تاجي زدي بر سرم زندگي ؟
            به غير از مسيبت به جز بندگي ؟
            يه روزم اگه دل به شادي گذشت
            چه شادي كه با نامرادي گذشت
            نديدم بهاري ، محبت ز ياري
            دلم غرق خون شد ، عجب روزگاري

            Comment


            • انقدر سنگدلي كز دل من بي خبري تو منو گذاشتي رفتي با يار ديگري
              نمي دوني كه دلم بي تو چه دردي مي كشه
              نميدوني كه ديگه خنده رو لبهام نميره
              چشمامو ميبندمو به ياد تو ميگذرونم
              نمي خوام چشمامو روي ديگري باز بكنم
              دوست دارم اينو بدوني كه هميشه به يادتم
              قسمت منم اين هميشه تنها بمونم

              Comment


              • ای پست تر از هر چه بدی ننگت باد
                خود لايق هر چه می کنی سنگت باد
                گويی که به سنگ جرم او فاش کنند
                تا هست جهان به نام دين ننگت باد

                Comment


                • گفتم تو را نبخشم ‘گفتي كه بي گناهم
                  اما چرا برايت بيگانه شد نگاهم
                  در روزهاي شيرين همواره با تو بودم
                  با من چرا نماندي در اين شب سياهم

                  Comment


                  • زمان ها گذشت
                    وعاشق زنان بي شماري شدم و وقتي آنها مرا سخت در آغوش کشيده بودند .از من مي پرسيدند: آيا آنها را فراموش نخواهم کرد؟
                    و من مي گفتم: بله حتما شما را به ياد خواهم داشت. اماتنها کسي که هيچ وقت فراموشش نکردم کسي بود که هيچ وقت از من اين سوال را نپرسيد

                    Comment


                    • من بخش بر تو =ياس
                      من منهاي تو =تنهايي
                      من به علاوه تو= خوشبختي
                      من ضرب در تو = جاودانگي

                      Comment


                      • عشق يعني سوختن و ساختن
                        عشق يعني زندگي را باختن
                        عشق يعني در جهان رسوا شدن
                        عشق يعني مست و بي ژروا شدن
                        عشق يعني اشك حسرت ريختن
                        عشق يعني سر به دار آويختن

                        Comment


                        • لعل سيراب بخون تشنه لب يارمن است وازپيه ديدن اودادن جان كارمن است

                          Comment


                          • دلي كه ز آتش عشقي نسوزد آن دل نيست
                            كسي كه مكتب مجنون نديده عاقل نيست
                            سري كه شور ندارد، چه حاصلي دارد؟
                            دلي كه در غم ياري نمي تپد دل نيست
                            به منزلي كه در آن نيست سرو بالايي
                            به پيش اهل نظر آن خرابه منزل نيست
                            به محفلي كه نباشد حديث شيدايي
                            بلاي خاطر اهل دل است، محفل نيست
                            به راه عاشقي آسان گذشتم از دل و جان
                            كه دادن دل و جان در ره تو مشكل نيست
                            مزن به سينه دگر سنگ دوستان اي دل
                            كه از هزار يكي هم رفيق يكدل نيست
                            ستم به اهل دل اي پادشاه حسن مكن
                            كه اين رويه ره و رسم شاه عادل نيست
                            بخوان فسانه دلدادگي به دفترما
                            كه دفتر دگران را فسانه كامل نيست
                            دلا بسوز اگر عاشقي كه شورش گفت
                            دلي كه ز آتش عشقي نسوزد آن دل نيست

                            Comment


                            • سينهٌ بحر چودامان دلم، چاك مباد
                              شبنمي چون دل لرزندهٌ من پاك مباد
                              قطره قطره زره ديده زمان خونم ريخت
                              جان كس برخي اين غرچهٌ سفاك مباد
                              محنتي مي برم از منت ارباب زمان
                              بر سر كوه گران سايهٌ خاشاك مباد
                              گرچه از چشمه خورشيد رسد، كشت مرا
                              قطره اي از قدح نيلي افلاك مباد
                              در حريق ابد از صاعقهٌ فكرت خويش
                              خرمن جان كس از لمعهٌ ادراك مباد
                              برگي از خرمن ايمان ز سموم تو نزيست
                              آفتي همچو تو در مزرعه خاك مباد
                              آرزو جان تو چون آتش بي دود بسوخت
                              شعله را تابش آن روح غضبناك مباد

                              Comment


                              • دلا امشب سفر دارم .... چه سودائي به سر دارم

                                حكايتهاي پر شرر دارم .... چه بزمي با تو تا سحر دارم

                                به پرواز آسمان عشق.... چه خوش رنگين بال و پر دارم

                                به صحراي بيكران عشق....سفرهاي پر خطر دارم

                                نمي ترسم از فتنه طوفان....دلي چون درياي خزردارم

                                به بي تابي قلب عاشق را....پيامي از شمس و قمر دارم

                                دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم

                                حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم

                                من امشب با خداي خود مناجاتي دگر دارم

                                نيايشها به درگاهش ازين شور و شرر دارم

                                ز لطف بيكران او تشكر ها كنم اما

                                شكايتها به درگاهش ز سوداي بشر دارم

                                نمي ترسم از فتنه طوفان....دلي چون درياي خزردارم

                                به بي تابي قلب عاشق را....پيامي از شمس و قمر دارم

                                دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم

                                حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم

                                Comment

                                Working...
                                X