هنگام غروبي بي اندازه پر شكوه از آن سوي هبوط وجدان از چشم ستاره اي نگاه كردم و از هنجره قدسي فاخته اي نا به خيش و اسير در دست غريزه فرياد كشيدم. به پيكر عابران، گوشهايشان را با موم كهنه*ي وحشت پر كرده بودند. همه ساكت بودند و من همچنان تير رس چشمها. نه از آن رو كه گلي باشم زيبا يا غنچه اي نو شكفته محترمانه پيش روي پژواك، يا آنكه به عصمت دختركي باكره رشك برند
نه.... مرا مينگريستند و گريزي ميجستند! آنچه چشمهايشان را آنچنان بر افروخته كرده بود وحشت بود
از اين فرزند سر سپرده*ي ابليس آنها پيش قضاوت ذهن محدود اسير در دست خود خواهي خود دستهاي ملتمس من را نميديدند. كاش شايسته بودند و اشكي ميريختند
تا در فراخناي بي منتهاي زلال اشك معرفت غسل ميكردم و پاك باز به صبح تبسم مي كردم! چشمهايت را به سقوط مشمئز كننده انسانيت بدوز و ببين كه قلبها تكه اي ماهيچه*ي سرد شدند چه بي شرم انكار احساس را رسم زندگي ميدانند و در اين قاموس دهشتناك تازه از شر آكنده تولد جايي براي تبسم نيست، و جايي براي ديگر خواهي نيز، هرگز و هيچ نيست
نه.... مرا مينگريستند و گريزي ميجستند! آنچه چشمهايشان را آنچنان بر افروخته كرده بود وحشت بود
از اين فرزند سر سپرده*ي ابليس آنها پيش قضاوت ذهن محدود اسير در دست خود خواهي خود دستهاي ملتمس من را نميديدند. كاش شايسته بودند و اشكي ميريختند
تا در فراخناي بي منتهاي زلال اشك معرفت غسل ميكردم و پاك باز به صبح تبسم مي كردم! چشمهايت را به سقوط مشمئز كننده انسانيت بدوز و ببين كه قلبها تكه اي ماهيچه*ي سرد شدند چه بي شرم انكار احساس را رسم زندگي ميدانند و در اين قاموس دهشتناك تازه از شر آكنده تولد جايي براي تبسم نيست، و جايي براي ديگر خواهي نيز، هرگز و هيچ نيست


Comment