Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • هنگام غروبي بي اندازه پر شكوه از آن سوي هبوط وجدان از چشم ستاره اي نگاه كردم و از هنجره قدسي فاخته اي نا به خيش و اسير در دست غريزه فرياد كشيدم. به پيكر عابران، گوشهايشان را با موم كهنه*ي وحشت پر كرده بودند. همه ساكت بودند و من همچنان تير رس چشمها. نه از آن رو كه گلي باشم زيبا يا غنچه اي نو شكفته محترمانه پيش روي پژواك، يا آنكه به عصمت دختركي باكره رشك برند
    نه.... مرا مينگريستند و گريزي ميجستند! آنچه چشمهايشان را آنچنان بر افروخته كرده بود وحشت بود

    از اين فرزند سر سپرده*ي ابليس آنها پيش قضاوت ذهن محدود اسير در دست خود خواهي خود دستهاي ملتمس من را نميديدند. كاش شايسته بودند و اشكي ميريختند
    تا در فراخناي بي منتهاي زلال اشك معرفت غسل ميكردم و پاك باز به صبح تبسم مي كردم! چشمهايت را به سقوط مشمئز كننده انسانيت بدوز و ببين كه قلبها تكه اي ماهيچه*ي سرد شدند چه بي شرم انكار احساس را رسم زندگي ميدانند و در اين قاموس دهشتناك تازه از شر آكنده تولد جايي براي تبسم نيست، و جايي براي ديگر خواهي نيز، هرگز و هيچ نيست

    Comment


    • رونويسي كرده است
      كوه يخ از آفتاب
      چشمه اي را با شتاب

      رونويسي كرده است
      خاك از دست بهار
      دانه ها را چند بار

      رونويسي كرده است
      بركه اي از آسمان
      ماه را مانند نان

      رونويسي مي كنم
      مثل كوه و خاك و آب
      باز از دست كتاب

      Comment


      • به دنبال تو مي گردم تو اي تنها ترين سردار فتح قلب ويرانم
        تو اي شهزاده ي خوشبخت کاخ حسرت جانم
        تو اي زيباترين پروانه ي بي تاب شمع قلب سوزانم
        به دنبال تو مي گردم که شايد چشمهايم را به چشمانت بدوزم
        تا نگاه خواهش دل را عيان سازم
        که شايد دستهايم را به دامانت بياويزم
        و عشق خويش را با يک صداي لرزش ماتم بيان سازم
        دوستت دارم ملكه ي قلبه ويرانم

        Comment


        • Originally posted by RedWine
          به دنبال تو مي گردم تو اي تنها ترين سردار فتح قلب ويرانم
          تو اي شهزاده ي خوشبخت کاخ حسرت جانم
          تو اي زيباترين پروانه ي بي تاب شمع قلب سوزانم
          به دنبال تو مي گردم که شايد چشمهايم را به چشمانت بدوزم
          تا نگاه خواهش دل را عيان سازم
          که شايد دستهايم را به دامانت بياويزم
          و عشق خويش را با يک صداي لرزش ماتم بيان سازم
          دوستت دارم ملكه ي قلبه ويرانم
          June man irani nanevisin


          Comment


          • Sepide jan,inja maleh shereh farsie,beh zabaneh farsi !!! begou babat barat bekhuneh ageh doust dari !

            Comment


            • Originally posted by RedWine
              Sepide jan,inja maleh shereh farsie,beh zabaneh farsi !!! begou babat barat bekhuneh ageh doust dari !
              Mitunam bekhunam vali nemifahmam , vali aage babam bekhune tozih mide vali un ke bikar nist beshine har shab baraye man irani bekhune lool


              Comment


              • آن عشق که ديده گريه آمو خت ازو
                دل در غم اونشست وجان سوخت ازو
                امروز نگاه کن جان و دل من
                جزيادی و حسرتی چه اندوخت ازو

                Comment


                • مردم من و محبت تو در دلم هنوز
                  تن خاك گشت و بوي وفا در گلم هنوز
                  طوفان گريه خانه عمرم خراب كرد
                  همسايه در شكنجهٌ دود دلم هنوز
                  غرق محيط اشكم و ازشوق وصل يار
                  فارغ چنان نشسته كه در ساحلم هنوز
                  خوش رفته كاروان و به منزل فكنده رخت
                  چشم اميد در پي اين محملم هنوز
                  در سينه صد جراحت و دردل هزار چاك
                  بيچاره از هلاكت خود غافلم هنوز
                  آهم شرر به خرمن پروين و مه فكند
                  آگاه نيست يار ز سوز دلم هنوز
                  ملك وجود جمله به يغماي عشق رفت
                  مردم گمان كنند كه من عاقلم هنوز
                  بر پاي مرغ روح به صد حيله رشته يي
                  از عمر بسته منتظر قاتلم هنوز

                  Comment


                  • ديشب تمام ابرها را گريه کردم
                    در حسرت امروز و فردا گريه کردم
                    رفتي و پرواز پرستو گونه ات را
                    در سوگ فرداي غزل ها گريه کردم
                    مانند گل هاي شقايق داغ عشقت
                    مي زد به زخم کهنه ام تا گريه کردم
                    رفتي خدا حافظ - تو را چشم انتظارم-
                    دور از تو من تنهاي تنها گريه کردم

                    Comment


                    • چو چشم مست تو هر دم ترانه بايد داشت
                      براي شعر سرودن بهانه بايد داشت
                      خزان عمر گذشته است، از گذشته مگو
                      چو غنچه هاي بهاري جوانه بايد داشت
                      مرام من همه سامان گرفتن است به عمر
                      به زلف يا به دلت آشيانه بايد داشت
                      نمي شود به زر و زور آدمي مشهور
                      كه خويش را به اثر جاودانه بايد داشت
                      خيال عشق نداريم از تهيدستي
                      براي دام تو اي مرغ دانه بايد داشت
                      نمي توان همه در بزم بود همچون شمع
                      به زير سايهٌ معشوق خانه بايد داشت
                      مگوي سر به كدام آستانه بايد سود
                      كه قرب و منزلتي در زمانه بايد داشت
                      نه هر كسي سخني ساز كرد شد مسعود
                      كه همچو من سخن شاعرانه بايد داشت
                      ز شعر هست مرا يادگار در عالم
                      مثال شمع معالي زبانه بايد داشت

                      Comment


                      • در ديگران مي جوئيم، اما بدان اي دوست
                        اينسان نمي يابي ز من، حتي نشان اي دوست
                        من در تو گم گشتم، مرا در خود صدا مي زن
                        تا پاسخم را بشنوي، پژواك سان اي دوست
                        در آتش تو زاده شد، ققنوس شعر من
                        سردي مكن با اين چنين آتش به جان اي دوست
                        گفتي بخوان، خواندم، اگرچه گوش نسپردي
                        حالا كه لالم خواستي پس خود بخوان اي دوست
                        من قانعم ، آن بخت جاويدان نمي خواهم
                        گر مي تواني يك نفس با من بمان ا ي دوست
                        يا نه، تو هم با هر بهانه، شانه خالي كن
                        از من ـ من اين بر شانه ها بار گران ـ اي دوست
                        نامهرباني را هم از تو دوست خواهم داشت
                        بيهوده مي كوشي بماني مهربان اي دوست
                        آن سان كه مي خواهد دلت با من بگو: آري
                        من دوست دارم حرف دل را بر زبان اي دوست

                        Comment


                        • خرمي چون دم هوا دارم
                          كنج امني، زما سوا دارم
                          درد اگر هست با درون گويم
                          حرف اگر هست با هوا دارم
                          جان جوشان و خاطر مجموع
                          از كرامات انزوا دارم
                          چون قناري زگرم جاني خويش
                          قفسي غرقه در نوا دارم
                          انزوا، انزوا، گريز، گريز
                          دردمندان دل، دوا دارم
                          گربلا نيست در نشيب نزول
                          من چرا بانگ مرغوا دارم

                          Comment


                          • در ديگران مي جوئيم، اما بدان اي دوست
                            اينسان نمي يابي ز من، حتي نشان اي دوست
                            من در تو گم گشتم، مرا در خود صدا مي زن
                            تا پاسخم را بشنوي، پژواك سان اي دوست
                            در آتش تو زاده شد، ققنوس شعر من
                            سردي مكن با اين چنين آتش به جان اي دوست
                            گفتي بخوان، خواندم، اگرچه گوش نسپردي
                            حالا كه لالم خواستي پس خود بخوان اي دوست
                            من قانعم ، آن بخت جاويدان نمي خواهم
                            گر مي تواني يك نفس با من بمان ا ي دوست
                            يا نه، تو هم با هر بهانه، شانه خالي كن
                            از من ـ من اين بر شانه ها بار گران ـ اي دوست
                            نامهرباني را هم از تو دوست خواهم داشت
                            بيهوده مي كوشي بماني مهربان اي دوست
                            آن سان كه مي خواهد دلت با من بگو: آري
                            من دوست دارم حرف دل را بر زبان اي دوست

                            Comment


                            • با غزل ها هم آواز
                              در ژرفاي واژه گم بايد شد
                              همراه با باد گذرا چون خود او، بي رنگ چون آب زلال
                              راه فردا را بايد پيمود
                              هم جنس با صخره‌، مبارزه را بايد آموخت
                              و از جنس بهار، در لطافت يك موسيقي گم بايد شد
                              تابلوي طبيعت به اندازه همه نگاه ها جا دارد
                              در معني و راز اين تابلو غرق بايد شد
                              آرامش را بايد از يك گل آموخت
                              كه چگونه بي اضطراب از غم فردايي، زندگي را دريافته
                              و هنگام پژمردن، چه آگاهانه مرگ را پذيرا مي شود
                              ايمان بايد داشت، ثانيه ها هرگز ـ نه ايستادند
                              و هر لحظه به اندازه يك دنيا، اتفاق خوب و بد در خود پنهان كرده
                              اين چنين شايد، زندگي زيباتر شود
                              آي كه غم زندگي ات را تيره كرده
                              چه انجامي براي اين دايره بسته، زندگي
                              كاش آه آرامش را قبل از رسيدن بكشي
                              و با هم بدانيم كه شبي هرگز جاودان نشده
                              ... به بي تابي ها بگو، كمي صبر
                              لحظه ها راه خود را خواهند رفت

                              Comment


                              • داني چرا از ميوه ها سيب نكوست
                                نيمي رخ عاشق است و نيمي رخ دوست
                                سرخي رخ عاشق است و زردي رخ دوست
                                به به چه نكو ؟ دو دوست اندر يك بوست

                                Comment

                                Working...
                                X