Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • آن كه جان داده و مهر تو خريده است منم
    وان كه دل از همه، غير از تو بريده است منم
    آن كه بر عاشق خود در نگشوده است تويي
    وان كه پا از سر كويت نكشيده است منم
    آن كه افسانه به عالم شده از عشق تويي
    وان كه حرفي ز دهانت نشنيده است منم
    آن كه چون غنچه لب از طعنه گشوده است تويي
    وان كه از شوق چو گل جامه دريده است منم
    آن كه چون سروستاده است و چميده است تويي
    وان كه چون بيد فتاده است و خميده است منم
    آن كه آهوصفت از خلق رميده است تويي
    وآن كه دنبال تو چون سايه دويده است منم
    آن كه برصيد حرم تيغ كشيده است تويي
    و آن كه از گوشهٌ بامت نپريده است منم
    دوش در حلقهٌ عشاق تو مي گفت حسام
    آن كه جان داده و مهر تو خريده است منم

    Comment


    • چو نيمه شب ز رخ روشنش نقاب افتاد
      از آسمان به زمين، بيخود آفتاب افتاد
      به جام روي تو ديديم و قصه ات شد فاش
      كه سر كار دهانت به روي آب افتاد
      بسي گذشت كه اسرار عشق مكنون بود
      برون به عهد دهان تو از حجاب افتاد
      به خواب هم نتوان ديدنش كه شد بيدار
      سحر به بستر او چون كه ماهتاب افتاد
      زمان ز جلوه، قدرت به اعتدال گذشت
      جهان ز فتنهٌ زلفت به انقلاب افتاد
      خوشا به هندوي زلفش كه به، به عياري
      به روي يار چو چشمش بشد به خواب افتاد
      جلالي تو كه از تاب درد، در تب بود
      ز سوز آتش عشقت به التهاب افتاد

      Comment


      • من اگر تنهايم
        ياد تو سهم من است
        ياد تو در دل من
        همه وقت و همه جا
        با من ازرفتن و پرواز مگو
        بال پرواز من انگار شكسته
        من ز احساس پر پروانه بي خبرم
        چون كه بي بال و پرم
        مهربانم!
        نگرانم كه بهار
        زودتر از تو بيايد
        روزگارم ابريست
        كاش اين بار، تو جاي خورشيد
        آفتابي بشوي

        Comment


        • گفتند هر چه بايد و حرفي نگفته، نيست
          جز داستان عشق كه آن هم نگفتني است
          اين فتنه هاي خفته كه بيدار كرد عشق
          پيداست تا قيام قيامت نخفتني است
          ديدار روي دوست ميسر نمي شود
          اي داد، غنچهٌ دل ما ناشكفتني است
          داغي كه تا ابد نتوان ديد روي دوست
          چون داغ لاله در دل پرخون نهفتني است
          آواز روح پرور جان در سكوت شب
          تا خفته چشم مردم دنيا، شنفتني است
          باد حوادث آن قدر از رخنه ها به دل
          گرد ملال ريخت كه ديگرنرفتني است
          ناسفته گوهري است نگارنده را سخن
          هرچند سفته نيست ولي پاك و سفتني است

          Comment


          • در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
            کس جای در این کلبه ی ویرانه ندارد

            دل را به کف هر که نهم باز پس آرد
            کس تاب نگه داری دیوانه ندارد

            در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
            آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

            گفتم که مه من از چه تو در دام نیفتی؟!
            گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

            ای آه .. مکش زحمت بیهوده که تاثیر
            راهی به حریم دل جانانه ندارد!

            در انجمن عقل فروشان ننهم پای
            دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد!!

            Comment


            • شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
              تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم
              تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت
              دعا کردم
              پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
              تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید
              با حسرت جدا کردم
              وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
              دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
              و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
              تو را در دشتی از تنهایی و حسرت
              رها کردم
              همین بود آخرین حرفت
              و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
              حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید
              باز کردم
              نمی دانم چرا رفتی!
              شاید خطا کردم!
              و تو بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی
              نمی دانم کجا , تا کی , برای چه
              ولی رفتی...
              و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
              و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
              و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
              و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
              کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
              و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
              کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
              و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
              هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
              برگرد!
              ببین که سرنوشت من چه خواهد شد
              و بعد از اینهمه طوفان و پرسش و تردید
              کسی از پشت قاب و پنجره آرام و زیبا گفت:
              تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کرد م
              و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
              و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
              میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
              نمی دانم چرا!
              شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
              برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
              همیشه سر سبز باشید

              Comment


              • دیگه تحویل نمی گیری ما رو مثل قدیما
                رک و راست بهم می گی برو سراغ من نیا!

                راست بگو کی تو دلت نا خونده جای من اومد؟
                آخه زیراب دلم رو کی پیش چشم تو زد؟

                کی بود اون حسودی که از بد یام پیش تو گفت؟!
                کی بود نا رفیقی که از عاشقیم واست نگفت؟

                یه سری عاشق تو بودن و بعضی دشمنم
                چشم نداشتن ببینن انگاری ما رو با هم

                حالا که شلوغ شده دورو برت با رفیقا
                می ری تنهام می ذاری این رسم عشق و وفا؟؟؟

                یادته بهم می گفتی که فقط منو داری؟
                هر نفس به خاطرم ماه و ستاره میا ری؟

                باشه عیبی نداره تو خوش باشی ما هم خوشیم
                اگه قسمت اینه که ما به دل هم نباشیم

                ولی یادم نمی ره لحظه ی دل کندن تو
                نمی بخشم نمی بخشم دیگه هرگز دل تو

                Comment


                • هر کجا هستی باش
                  عشق تو مال من است
                  خاطر و یاد تو در یاد من است
                  چه اهمیت دارد؟
                  که تو از من دوری
                  که من اینجا تنهام؟
                  مهم این است که تو می آیی

                  Comment


                  • آرزو می کردم دشت سرشار ز سر سبزی رویا ها را
                    من گمان می کردم
                    دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه آراستگی است
                    من چه می دانستم
                    هیبت باد زمستانی هست؟
                    من چه می دانستم
                    سبزه می پژمرد از بی آبی
                    سبزه یخ می زند از سردی دی
                    من چه می دانستم
                    دل هر کس دل نیست
                    قلبها صیقلی از آهن و سنگ
                    قلبها بی خبر از عاطفه اند

                    Comment


                    • گاه مي انديشم، درضيافت زيارت يك شاخه گل سرخ
                      كه چنين زيبايي، در هاله اي قداست
                      در شبنم خوش ترين هنر آرميده
                      چرا هست؟
                      اين چنين مغرور باشم؟! كه بگويم «در انتظار زيارت من
                      چرا نبايد گفت؟
                      كه من هستم، تا گل ديده شود
                      خنكاي گلبرگش لمس شود
                      هنر خوب بودن، بي آزار... بودن،‌ درك شود
                      و زيبايي ،... آري زيبايي
                      فهميده شود

                      Comment


                      • سخن ز دوري و هجر تو بر زبان دارم
                        دلي پر از غم و چشمان خونفشان دارم
                        چو هست صورت همچون گل شكفته تو
                        چه احتياج به گلهاي بوستان دارم
                        اگر به طرف چمن بي رخت روانه شوم
                        هزار طعنه ز فرياد بلبلان دارم
                        ز من مپرس كه چونم به شام هجرانت
                        كه از فراق تو تا صبح، الامان دارم
                        ز تاب هجر تو جان سوزد و رقيبانم
                        گمان برند كه خود يار مهربان دارم
                        ز سست مهري گيتي كجا شوم دلتنگ
                        كه دل به بند نگاري است تا كه جان دارم
                        چو عندليب دل از دست داده اي ناهيد
                        به ياد گلشن رويش بسي فغان دارم

                        Comment


                        • آدمها مثل رودخانه ميمانند
                          آدمها رودخانه هستند
                          و حسادت فصلي از سال
                          حسادت چهره اي زشت از رودخانه ي وحشي آدمهاست
                          كه با تند آب و سيل ، هر چه ساختند را ويران ميكنند
                          و در آن خشم ويرانگر اهريمني
                          در آن حس مبتذل بي معنا
                          جايي نيست كه بيانديشي
                          آيا گلي كه در باغ دلي كاشته بودم نابود كردم؟
                          چند مي ارزد؟ غرور از كشتار شخصيت جوانه هاي محبت؟
                          كاش حسادت ميمرد
                          حسادت ماده شغالي است پير ، آبستن نوزادي زيبا رو و زشت انديش
                          حسادت نفرت ميزايد
                          حسادت حقارت ميزايد
                          حسادت از لحظه هاي آبي، ساعتهاي مبتذل بي شرفي ميسازد
                          حسادت انسانيت را در ذهن و احساس را در قلب ميكشد
                          آدمها كاش چشم هايشان را باز كنند
                          آدمها كاش از زور حسادت تب نكنند
                          تب كنند ، براي آنها كه برايشان ميميرند
                          تب كنند از داغ عشق ، از داغ محبت
                          آدمها كاش لبخند بزنند! كه آسانتر هم هست از خشم
                          آدمها كاش چشمهايشان هر روز چند لحظه كور باشد
                          تا با چشم دل ببينند
                          كم ... اما ببينند
                          آدمها كاش به طراوت باغ همسايه رشك نبرند
                          به جاي خشكاندن باغ همسايه ، باغ خود را آباد كنند
                          كاش براي خوب بودن قانوني جز بد كردن ديگران بنا كنند
                          كاش باور كنند ، بهترين ها ، در بدترين ها نهفته

                          Comment


                          • خانمانسوز بود آتش آهي، گاهي
                            ناله يي مي شكند، پشت سپاهي، گاهي
                            گر مقدر بشود سلك سلاطين پويد
                            سالك بي خبر خفته به راهي گاهي
                            قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود
                            به عزيزي رسد، افتاده به چاهي گاهي
                            هستي ام سوختي از يك نظر، اي اختر عشق
                            آتش افروز شود، برق نگاهي گاهي
                            روشني بخش از آنم كه بسوزم چون شمع
                            رو سپيدي بود از بخت سياهي گاهي
                            اشگ در چشم، فريبنده ترت مي بينم
                            دردل موج ببين صورت ماهي، گاهي
                            دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم
                            بهر توفان زده، سنگي است پناهي گاهي

                            Comment


                            • به خشكسال وفا گر مراست چشم تري
                              به مردمي نبود ديگر از صفا اثري
                              چو غنچه در پس صدپرده خون دل خورديم
                              درين چمن كه نمانده است هيچ برگ و بري
                              به عجز پيش كسي آبرو به خاك مريز
                              كه داشت آتش سوزان، زبان شعله وري
                              مباش در پي آب حيات در ظلمات
                              كه خضر راه ندارد ز تشنگي خبري
                              در آسمان صفا، اختري نمي ماند
                              كه ابر فتنه گري بسته راه بر نظري
                              وفا نديدم ازين همرهان سست عنان
                              ز بيوفايي ياران مراست چشم تري
                              نهان ز چشم عسس جام باده را سركش
                              مباش ايمن اگرحلقه يي زدي به دري
                              به گوش باش و يكي شعر واجد از بركن
                              كه نيست بهتر ازين شيوه، شيوهٌ دگري

                              Comment


                              • ٍِهركه برماميرسدگويدكه يارت يارنيست
                                بار عشقش رامكش زيراكه بارش بارنيست
                                مطربا امشب مخالف ميزني اين سازرا
                                يا كه من مست شرابم يا كه سازت سازنيست

                                Comment

                                Working...
                                X