سودمندي علم مسئله مهمي است. اسلام از فراگيري معارف و علومي كه سودمند نباشد نهي نموده يا حداقل با ديده تحقير بدانها نگريسته است.(مكاسب محرمه امام خميني و شيخ انصاري) پيامبر اكرم (ص) وارد مسجد شدند، گروهي پيرامون مردي گرد آمده بودند حضرت از آن جمع پرسيد او كيست؟ گفته شد علامه ايست كه علم انساب مي گويد. پيامبر فرمودند: اين علمي است كه اگر كسي آن را نداند ضرر نمي كند. (علم انساب علمي بود كه براي نظام جاهلي كه بر روابط خويشاوندي و عشيره اي سازمان يافته بود، مورد استفاده قرار مي گرفت. زيرا نظام اجتماعي اعراب جاهلي بر روابط عشيره اي و قبيله اي استوار بود اما زماني كه اسلام ظهور كرد نظام اجتماعي جديدي را بنيان گذاشت كه با نظام پيشين در تضاد آشكار بود.) پيامبر فرمودند: علم داراي دامنه اي وسيع و گسترده است. به بهره گيري از برترين و بهترين آنها رو كنيد. «العلم اكثر من أن يحصي، فخذ من كل شئ احسنه». علم افزون از آن است كه به شمارش آيد از هر چيز بهترين آن را اخذ كنيد. همچنين حضرت علي(ع) در گزينش مناسب ترين دانشها از زنبور عسل ياد مي كند، كه بهترين بخش هر گل را برمي گزيندو از آن دو چيز نفيس مي سازد. يكي از آن دوعسل است، كه شفاي آدميان در آن است و ديگري موم كه با آن محيط را روشن مي كنند و از آن نور مي گيرند. از پيامبر بزرگوار اسلام نقل شده است كه فرمودند: « العلم علمان، علم الاديان و علم الابدان». ايشان از دو دسته علم ياد كردند، علم ابدان و علم اديان يكي جنبه جسماني وجود آدمي است و ديگر جنبه روحاني و معنوي وجود آدمي، يكي سلامت جسم و ديگري سلامت روح. پس مي توان چنين نتيجه گرفت، كه يكي ديگر از مؤلفه هاي مهم بومي كردن علم، توجه به نافع بودن علم مي باشد. آن هم كه صاحبان ديدگاههاي مختلف هر يك تعريف خاصي از آن را ارائه مي دهند. پوزيتيويست ها معتقدند كه بايد به سراغ دانش هايي رفت كه نياز هاي فردي و اجتماعي انسان را تأمين كند و از آنجا كه يك نگاه حس گرايانه و تجربه گرايانه به انسان و جهان پيرامون او دارند، هر آنچه را كه آزمون پذير باشد در حيطه كار علمي خود مي نگرند و خارج از آن را برنمي تابند. پوزيتيويستها گزاره هاي هنجاري را گزاره هاي علمي نمي دانند.
نكته ديگري كه بايد مورد توجه قرار گيرد، بومي كردن در حوزه علوم انساني است، كه از اهميت ويژه اي برخوردار مي باشد . عده اي معتقدند روش ويژه علوم انساني فهميدن است، در حالي كه روش مخصوص علوم طبيعي روش تبيين و توصيف علي و معلولي ميان پديده ها است. موضوع تحقيق دانشمند طبيعي حوادث و اثرهايي است كه ساخته انسان نيست و به كمك استخدام قوانين كلي تبيين نمي گردد، در حالي كه مورخ نه چنان قوانيني را كشف مي كند و نه به كار مي گيرد بلكه در پي فهم اعمال عاملان حوادث است و مي كوشد تا از طريق كشف نيات و اهداف و آرزوها و نيز منش و شخصيت و خصائص آنان به فهم افعالشان نائل آيد. در نگاه پوزيتيويستهاموضوعات انساني و اجتماعي نظير ديگر موضوعات طبيعي موضوعات ثابت و منجمد هستند و زمان و مكان و ديگر امور نسبت به آن موضوعات تأثير قابل ملاحظه اي ندارند، مي توان نظرات آنها را چنين خلاصه كرد.
الف: بايد انسان را به عنوان واقعيت اجتماعي، تاريخي مورد مطالعه قرار دهيم. زيرا تا زماني كه انسان در مرحله اي از زمان و مكان مشخصي قرار نگيرد، شناسايي آن ميسر نيست.
ب: هر كدام از رشته هاي مختلف علوم انساني از جنبه هاي خاصي از زندگي بحث مي كنند. اين رشته ها براي بيان واقعيت انسان بايد در يك مكان تلاقي پيدا كنند.
ج: براي مطالعه انسان لازم است تمام ابعاد او اعم از افكار، احساس، رفتارو... مورد مطالعه قرار گيرند.
د: ويژگي در فهميدن و روش خاص فهميدن است.
نگاه ديگري به شناخت مسائل حوزه علوم انساني مطرح است كه نگاه تفهمي (فهميدن) نام گرفته كه ويلهم ويلتاي آلماني اينگونه مي نگرد. او معتقد است واقعيتهاي اجتماعي و انساني از نوع اعتبارات و معاني اي هستند كه با تغيير اعتبارات و معاني انساني و فرهنگي همواره مي توانند در معرض تغيير قرار گيرند. بر اساس نظر و ديدگاه تفهمي در باب موضوعات علوم انساني به دليل شدت حساسيت و سيال بودن دايمي و تغييراتي كه در محيط هاي مختلف پيدا مي كنند، همواره موضوعاتي منحصر به فرد مي باشند. و احكام آنها اگر هم به لحاظ نظري قابل تعميم باشند به دليل تنوع فراواني كه در موضوعات آن است به سهولت و سادگي قابل تعميم نيستند. بنابراين ويژگيهاي فوق ضرورت بومي شدن علوم انساني را به لحاظ موضوعات آنها بر حسب جوامع مختلف در ديدگاه تفهمي بيش از پيش آشكار مي سازد.4
آموزه هاي ديلتاي افراد را قادر مي سازد در چهار چوب علم مدرن روشي آزمون پذير را پيشه خود كنند. يعني الگوها و رفتارهايي را كه كنش هاي انساني به حسب شرايط مختلف فرهنگي و اجتماعي به دست مي آورند به صورتي آزمون پذير سازمان بخشند و روش واحد و ثابتي را كه گزاره هاي آزمون پذير و غير هنجاري را توليد مي كند به خدمت گيرند اما اين روش ثابت و واحد مانع از مغايرت موضوعات علوم انساني با غير آن نميشود و بنابراين به مشكل برخورد مي كند زيرا اين علوم گرچه با روش واحد علمي سازمان مييابند اما به كنشهاي معنا دار آدمياني مي پردازند كه در ظرف فرهنگ و تمدن آنها شكل گرفته و اين با روح تغيير و تحول مداوم جوامع بشري آن هم با توجه به شرايط گوناگون اقليمي ، فرهنگي تاريخي سازگاري ندارد. انديشمندان مسلمان معتقدند بين علوم نظري و علوم عملي تفاوت وجود دارد از نظر آنان علوم نظري درباره هستيهايي بحث ميكنند كه با صرف نظر از اراده انساني تحقق مي يابند وعلوم عملي درباره موضوعاتي كاوش مي كنند كه با اراده انساني تحقق مي يابند. يعني اراده انسانها مقوم وجود موضوعات علوم انساني است و به همين دليل شناخت اين موضوعات بدون شناخت آگاهي و اراده افرادي كه در تكوين آنها دخيل هستند ممكن نمي با شد.
در بعضي از ديدگاهها به ويژه ديدگاه عرفا به دليل اينكه علم و اراده را در همه هستي ساري و جاري مي دانند تنوع و تغييري كه در حوزه موضوعات علوم انساني يافت مي شود به ديگر موجودات و از جمله موجودات طبيعي نسبت مي دهند. از اين منظر بدون آن كه ارزش آگاهيهاي حسي و تجربي و يا اعتبار دانشهاي تجريدي و انتزاعي عملي ناديده گرفته شود درك دقيق و عيني حقايق هستي نيازمند سلوك عرفاني و همدلي با حقايق تكويني است. پس مي توان چنين نتيجه گرفت كه بومي شدن علم به اعتبار موضوع و متعلق دانش امري مورد قبول اكثر ديدگاهها و مناظر مختلف مي باشد. هر چند برخي بومي شدن را از جهت نيازها و علائق فردي و يا اجتماعي معتبر مي دانند زيرا هر فرد و يا اجتماعي به حسب احتياجات فرهنگي ، اجتماعي و اقتصادي و اقليمي موضوعات خاصي را در معرض شناخت خود قرار دهد.
نكته ديگري كه بايد مورد توجه قرار گيرد بومي شدن علم به لحاظ ساختار دروني علم مي باشد واينكه آيا علم به لحاظ ذات و حقيقت خود مقيد به خصوصيات شخصي و يا فرهنگي و اجتماعي عالم است يانه. بيشتر متفكران و انديشمندان چه مسلمان و چه غير مسلمان معتقدند چنين نيست. مثلاً شيخ اشراق معتقد است كه دانش علمي هرگز ميراث قوم و نژاد خاص نيست، بيكن فيلسوف حس گراي انگليسي مي گويد:« علم به لحاظ ذات و حقيقت خود مقيد به خصوصيات شخصي ويا فرهنگي واجتماعي عالم نيست و به اين اعتبار نه تقيدي به زاد بوم عالم دارد و نه مي توان آن را به محيط خاص مقيد كرد.» براين مبنا علم به لحاظ ذات خود در هيچ مرتبه اي از مراتب نه بومي است و نه مي توان آن را بومي كرد. بنابراين دو دسته ديدگاه در ارتباط با بومي كردن علم مطرح مي باشد دسته اي كه عوامل محيطي و اجتماعي را بي تأثير در حقيقت نسبي علم ميدانند واز منظر آنها بومي شدن علم به اعتبار ساختار دروني بي معنا است . دسته ديگر عوامل فرهنگي و اجتماعي را در تكوين ساختارهاي علمي مؤثر مي دانند وعلم را داراي هويتي كاملاً فرهنگي و اجتماعي مي دانند در نتيجه بومي كردن و بومي شدن علم را ضروري و يا حق طبيعي ساختارهاي علمي مي دانند. تكيه بيشتر بر روي اين بحث ما را از موضوع اصلي خارج مي كند، لذا در همين جا بسنده مي كنيم و به اصل موضوع يعني جايگاه آموزش و پرورش در بستر سازي توليد علم مي پردازيم.
جايگاه آموزش و پرورش در بستر سازي توليد علم
در ابتداي امر لازم است تعريفي هر چند كلي از آموزش و پرورش ارائه دهيم و آنگاه تاريخچه آموزش و پرورش و نوع اهدافي را كه از بدو تولد تاكنون نظام آموزش و پرورش در ايران تعقيب مي نموده است را به طور خلاصه بيان نموده و در پايان به ترسيم جايگاه آموزش و پرورش پرداخته به منظور بستر سازي جهت توليد علم راه كارهاي مورد نظر را ارائه دهيم.
در يك تعريف كلي آموزش و پرورش « فرايندي است كه در جريان آن اطلاعات، دانش، معرفت علمي مهارت شيوه رفتار خاص و مجموعه ميراث فرهنگي به فرد يا افراد انتقال داده مي شود.» چنانچه تعريف فوق را يك تعريف قابل قبول بدانيم و بر سر آن توافق نماييم وظايف آموزش و پرورش به طور كلي مشخص خواهد شد. و نظامهاي آموزش و پرورش در هر كشور در جهت دسترسي به اهداف فوق برنامه ريزي كرده و حركت مي نمايند. دسترسي به اهداف فوق نه تنها نيازمند برنامه ريزي صحيح و كوتاه مدت و دراز مدت مي باشد بلكه نيازمند مؤلفه هاي ديگري همچون حاكميت مستقل در ابعاد گوناگون يعني استقلال سياسي، فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي مي باشد چنانچه كشورها ابتدائاً بتوانند اينگونه حاكميت برسرنوشت خود پيدا كنند حركت به سمت و سوي اهداف تعريف شده فوق ممكن خواهد بود. در كشور ايران از زماني كه آموزش و پرورش به طور رسمي و به صورت يك نهاد نظام يافته پا به عرصه گذاشت يعني از بعد از مشروطه هر چند در ابتدا حركتي بسيار كند داشت اما براي دسترسي به اهداف عاليه آن هم متناسب با شرايط سياسي و فرهنگي اجتماعي آن دوره سعي مي شد به سمت آموزش دادن نيروهاي مورد نياز جامعه حركت كند. اين احساس نياز از زمان عباس ميرزاي قاجار آغاز شده بود. در زمان امير كبير دارالفنون به همين منظور تأسيس گشته بود هرچند در روز افتتاح دارالفنون امير كبير عزل گرديده بود اما قرار بود به منظور ساختن نيروهاي كارآمد و متخصص مورد نياز جامعه دارالفنون شكل گيرد. بعدها در قضاياي مشروطه با همت آيت ا… سيد محمد طباطبايي از رهبران مشروطه و ميرزا حسن رشديه كار آموزش وپرورش پي گرفته شد و پس از پيروزي مشروطه انجمنهاي ايالتي و ولايتي طبق مواد 91 و 92 قانون اساسي موظف شدند در هر ايالتي به تأسيس مدارس همت گمارده و حركت آموزش و پرورش را سازمان دهند. سازمان آموزش و پرورش كه اينگونه شكل گرفت تنها در صدد راه اندازي و شروع مدارس بود زيرا برطرف كردن نيازمنديهايي كه قرنها بود در جامعه ايراني حس مي شد به نيروي انساني آموزش ديده و لايقي احتياج داشت كه چاره اي جز تشكيل مدارس و شروع كلاسهاي درس نبود هرچند تلاش دست اندركاران وقت نتوانست مشكلات اصلي پيش روي جامعه ايراني را برطرف نمايد اما جرقه هاي اوليه تعليم و تربيت زده شد. جنگ جهاني اول حركت آموزش و پرورش را كندتر نمود. بعد از جنگ جهاني اول با به قدرت رسيدن رضاخان دوران پهلوي آغاز گرديد. شكل گيري اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي در همسايگي ايران منافع انگليس در منطقه خاور ميانه را با چالشي بزرگ روبرو كرد و پير استعمار براي حفظ منافعش در صدد ايجاد كمربندي امنيتي در منطقه برآمد و ايران عصر پهلوي در مركز اين كمربند قرار گرفت. ايران مي بايست هر چه سريعتراز دوران قبل فاصله گيرد و به اصطلاح مدرنيزه شده و به سمت يك حكومت مركزي مبني بر قدرت نظامي سوق داده شود، شكل گيري چنين نظامي كه مي بايست از طريق تشكيل يك ارتش ملي منافع غرب را در منطقه خاور ميانه تضمين نمايد نيازمند نيروهاي مخصوص و آموزش ديده طبق برنامه هاي تدوين شده توسط غرب بود، لذا نظام آموزش و پرورش كشور به سمت اهدافي حركت كرد كه ديگران ترسيم نموده بودند.


Comment