Announcement

Collapse
No announcement yet.

Poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Comment


    • لب دريا رسيدم تشنه، بي تاب،
      ز من بي تاب تر، جان و دل آب،
      مرا گفت : از تلاطم ها مياساي !
      كه بد دردي است جان دادن به مرداب !

      Comment


      • Comment


        • Comment


          • آوايش از دور،
            بانگ خوش آمد بود - شايد -
            پوينده در پهناي آن دشت زمرد،
            بالنده تا بالاي آن باغ زبرجد،
            مثل هميشه، گرم، پر شور ...
            ***
            نزديك تر، نزديك تر،
            از لابه لاي شاخه ها، از پشت نيزار،
            گهگاه مي شد آفتابي !
            نيلوفرستاني، سمن زاري، كه چون عشق،
            تا چشم مي پيمود، آبي !
            ***
            نزديك تر، نزديك تر، او بود، او بود .
            آن همدل همصحبت آئينه رو بود .
            آن همزبان روشن پاكيزه خو بود .
            آن عاشق از خود برون،
            آن عارف در خود فرو بود .
            آن سينه، آن جان، آن تپش، آن جوشش، آن نور ...
            ***
            دريا، همان دنياي راز بيكرانه،
            دريا، همان آغوش باز مادرانه،
            دريا، شگفتا، هر دو، هم گهواره ... هم گور ... !
            ***
            نزديك تر، نزديك تر، او هم مرا ديد .
            آواي او بانگ خوش آمد بود،
            بي هيچ ترديد .
            آن سان كه بيند آشنائي آشنا را،
            چيزي در ين عالم به هم پيوند مي داد
            جان هاي بي آرام ما را .
            ***
            خاموش و غمگين، هر دو ساعت ها نشستيم !
            خاموش و غمگين هر دو بر هم ديده بستيم .
            ناگاه، ناگاه،
            آن بغض پنهان را، كه گفتي،
            مي كشت مان چون جور و بيداد زمانه؛
            با هاي هاي بي امان در هم شكستيم ؟ ...
            از دل، به هم افتاده، مالامال اندوه،
            بر شانه هاي خسته، بار درد، چون كوه،
            مي گفتيم و مي گفتيم و مي گفت و مي گفت،
            تا آفتاب زرد، در اعماق جنگل فرو خفت !
            ***
            دريا و من، شب تا سحر بيدار مانديم .
            شعري سروديم .
            اشكي فشانديم .
            شب تا سحر، آشفته حالي بود با آشفته گوئي،
            انده ياران بود و اين آشفته پوئي،
            بر اين پريشان روزگاري، چاره جوئي .
            ***
            دريا به من بخشيد آن شب،
            بس گنج از گنجينه خويش .
            از آن گهرهاي دلاويزي كه مي ساخت ؛
            در كارگاه سينه خويش :
            جوشش، تپش، كوشش، تكاپو، بي قراري !
            ساكن نماندن همچو مرداب،
            چون صخره - اما - پيش توفان استواري !
            هم بر خروشيدن به هنگام،
            هم بردباري !
            ***
            در جاده صبح
            با دامن پر، باز مي گشتم - سبكبال -
            سرشار از اميدواري !
            مي رفتم و ديدمش باز،
            در صبحگاه آفتابي :
            نيلوفرستاني، سمن زاري، كه چون عشق،
            تا چشم مي پيمود، آبي !
            از لابه لاي شاخه ها از پشت نيزار
            از دور، از دور ...
            او همچنان تا جاودان سر مست، مغرور !

            Comment


            • به سنگ ساحل مغرب شكست زورق مهر،
              پرندگان هراسان، به پرس و جورفتند .
              هزار نيزه زرين به قلب آب شكست .
              فضاي دريا يكسره به خون و شعله نشست .
              به ماهيان خبر غرق آفتاب رسيد .
              نفس زنان به تماشاي حال او رفتند !
              ز ره درآمد باد،
              به هم بر آمد موج،
              درون دريا آشفت ناگهان، گفتي
              هزاران اسب سپيد از هزار سوي افق،
              رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند !
              ***
              نه تخته پاره زرين، كه جان شيرين بود؛
              در آن هياهوي هول آفرين رها بر آب !
              هزار روح پريشان به هر تلاطم موج،
              بر آمدند و به گرداب فرو رفتند !
              ***
              لهيب سرخ به جنگل گرفت و جاري شد .
              نواگران چمن از نوا فرو ماندند .
              شب آفرينان بر شهر سايه افكندند .
              سحر پرستان، فرياد در گلو، رفتند !

              Comment


              • Love Is Love And Love Is You


                He sat at a white Marble table
                With a fine crystal vase
                With two beautiful red roses
                He is sipping coffee from Brazil
                And thinking of you
                Imagine your in love with him
                And he in love with you

                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • Simple needs


                  What do I need?
                  I need the words the most I think
                  I need some touch as well to live
                  I need a music around
                  I need some special climate
                  I need love, I think
                  Love in words
                  Love in touch
                  Love in the music
                  Love in the air
                  Love in your eyes as well
                  Love in many simple ways
                  You can give me your self
                  Love in the gesture
                  Love in your clothes
                  Love in your naked body and soul
                  Love in your favourites
                  Specialite de la maison
                  Love in your work
                  Love in your smile
                  Love in the way you speak
                  About everything around
                  Love in your mind
                  Love in your shopping tour
                  And I love to be in love with you
                  I love to share my life
                  With such a guy as you are
                  I love to give my self to you
                  I love to make love too
                  I love to do everything I do
                  And I love to live this way
                  With you.

                  Anna Cellmer

                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment


                  • 'For Bidden Love'


                    It was niether me nor you
                    who wanted to feel blue.
                    The love we try to hide
                    The love we keep inside
                    The love that we deny
                    The love the makes not free
                    The love that hurts me.
                    The love thant's not right
                    The love we can't fight.
                    The love that can't be ours
                    The love thant's full of bars.
                    Loving you is not a lie
                    Leaving me, I might cry.
                    soon this love will end
                    coz it's hard to pretent.
                    Every tears from my eyes
                    doesn't mean goodbye.
                    The Love I'll truly keep.
                    ' you're my for bidden love'

                    Lilibeth Truno

                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • Sad eyes follow me
                      But I still believe there's something left for me
                      So please come stay with me
                      'Cause I still believe there's something left for you and me
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • I'm looking down now that it's over
                        Reflecting on all of my mistakes
                        I thought I found the road to somewhere
                        Somewhere in His grace
                        I cried out heaven save me
                        But I'm down to one last breath
                        And with it let me say
                        Let me say

                        Hold me now
                        I'm six feet from the edge and I'm thinking
                        That maybe six feet
                        Ain't so far down
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • صبر سنگ

                          روز اول پيش خود گفتم
                          ديگرش هرگز نخواهم ديد
                          روز دوم باز مي گفتم
                          ليك با اندوه و با ترديد

                          روز سوم هم گذشت اما
                          بر سر پيمان خود بودم
                          ظلمت زندان مرا مي كشت
                          باز زندانبان خود بودم

                          آن من ديوانه عاصي
                          در درونم هايهو مي كرد
                          مشت بر ديوارها مي كوفت
                          روزني را جستجو مي كرد

                          در درونم راه مي پيمود
                          همچو روحي در شبستاني
                          بر درونم سايه مي افكند
                          همچو ابري بر بياباني

                          مي شنيدم نيمه شب در خواب
                          هايهاي گريه هايش را
                          در صدايم گوش مي كردم
                          درد سيال صدايش را

                          شرمگين مي خواندمش بر خويش
                          از چه رو بيهوده گرياني
                          در ميان گريه ميناليد
                          دوستش دارم نميداني

                          بانگ او آن بانگ لرزان بود
                          كز جهاني دور بر مي خاست
                          ليك در من تا كه مي پيچيد
                          مرده ايي از گور بر مي خاست

                          مرده ايي كز پيكرش مي ريخت
                          عطر شورانگيز شب بوها
                          قلب من در سينه مي لرزيد
                          مثل قلب بچه آهوها

                          در سياهي پيش مي آمد
                          جسمش از ذرات ظلمت بود
                          چون به من نزديكتر ميشد
                          ورطه تاريك لذت بود

                          مي نشستم خسته در بستر
                          خيره در چشمان روياها
                          زورق انديشه ام آرام
                          مي گذشت از مرز دنياها

                          باز تصويري غبارآلود
                          زان شب كوچك شب ميعاد
                          زان اتاق ساكت سرشار
                          از سعادت هاي بي بنياد

                          در سياهي دستهاي من
                          مي شكفت از حس دستانش
                          شكل سرگرداني من بود
                          بوي غم ميداد چشمانش

                          ريشه هامان در سياهي ها
                          قلب هامان ميوه هاي نور
                          يكدگر را سير مي كرديم
                          با بهار باغهاي دور

                          مي نشستم خسته در بستر
                          خيره در چشمان روياها
                          زورق انديشه ام آرام
                          مي گذشت از مرز دنياها

                          روزها رفتند و من ديگر
                          خود نمي دانم كدامينم
                          آن من سرسخت مغرورم
                          يا من مغلوب ديرينم؟

                          بگذرم گر از سر پيمان
                          مي كشد اين غم دگر بارم
                          مي نشينم شايد او آيد
                          عاقبت روزي به ديدارم

                          Comment


                          • ایکاش کمی حساب میدانستم یا فرق سراب وآب میدانستم

                            ایکاش که دور بودم از بیراهی راهی به هزار باب میدانستم

                            ایکاش چنان که عشق میفرماید: آبادی یک خراب میدانستم

                            ایکاش نگاهم از ازل میفهمید آنچیز که بی جواب میدانستم

                            ایکاش سفر به آسمان میکردم اندازه ی یک عقاب میدانستم

                            ایکاش که این زندگی فانی را همچون سفری به خواب میدانستم

                            Comment


                            • آفتاب مي شود

                              نگاه كن كه غم درون ديده ام
                              چگونه قطره قطره آب مي شود
                              چگونه سايه سياه سركشم
                              اسير دست آفتاب مي شود
                              نگاه كن

                              تمام هستيم خراب مي شود
                              شراره ايي مرا به كام مي كشد
                              مرا به اوج مي برد
                              مرا به دام ميكشد
                              نگاه كن
                              تمام آسمان من
                              پر از شهاب مي شود

                              تو آمدي ز دورها و دورها
                              ز سرزمين عطرها و نورها
                              نشانده ايي مرا كنون به زورقي
                              ز عاجها ز ابرها بلورها
                              مرا ببر اميد دلنواز من
                              ببر به شهر شعرها و شورها

                              به راه پر ستاره مي كشانيم
                              فراتر از ستاره مي نشانيم
                              نگاه كن
                              من از ستاره سوختم
                              لبالب از ستارگان تب شدم
                              چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
                              ستاره چين بركه هاي شب شدم

                              چه دور بود پيش از اين زمين ما
                              به اين كبود غرفه هاي آسمان
                              كنون به گوش من دوباره مي رسد
                              صداي تو
                              صداي بال برفي فرشتگان

                              نگاه كن كه من كجا رسيده ام
                              به كهكشان به بيكران به جاودان

                              كنون كه آمديم تا به اوجها
                              مرا بشوي با شراب موجها
                              مرا بپيچ در حرير بوسه ات
                              مرا بخواه در شبان ديرپا
                              مرا دگر رها مكن
                              مرا از اين ستاره ها جدا مكن

                              نگاه كن كه موم شب به راه ما
                              چگونه قطره قطره آب مي شود
                              صراحي سياه ديدگان من
                              به لاي لاي گرم تو
                              لبالب از شراب خواب مي شود
                              به روي گاهواره هاي شعر من
                              نگاه كن
                              تو مي دمي و آفتاب مي شود

                              Comment


                              • ای قلم باز در حصار تو ام مست ومدهوش وبیقرار توام

                                تو گرفتار عشق آن یاری من سرا پا در اختیار توام

                                قدر یار تورا که می داند من که هر دم در انتظار توام

                                می نشینم به زیر سایه تو شرحی از عشق ماندگار توام

                                بر نمی گردی ونمی بینی کهنه خطی به یادگار توام

                                مینویسی بخوان بنام احد جوهر خون تو غبار توام

                                بنویسش که عشق تنها او بنویسش که من خمار توام

                                بلبلی بودم و در این وادی لال وحیران به شاخسار تو ام

                                واژه حیران این معانی شد ای خدائی که شرمسار توام

                                Comment

                                Working...
                                X