Woman

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #451
    مادرترزا " چهره خداوند را در فقرا, كودكان بي سرپرست و جذاميان مي ديد
    " مادر ترزا " وجدان عصر ما بود

    "مادرترزا" در فقرا, كودكان بي سرپرست و جذاميان چهره خداوند را مي ديد،اين نكته مهمي است، اگر خداوند در كلام مسيحي تا مسيح آمده و تجسد پيدا كرده بود, "مادرترزا" خداوند را در چهره فقرا و محرومين مي‌‏نگريست، اين منظر مي‌‏تواند رويكرد جديدي حتي در مواجهه با "مساله شر" باشد.

    اگنس بوياكسي" در اسكوپيه يوگسلاوي زاده شد. پدر او آلبانيايي بود و تماشاخانه داشت و مادرش ايتاليايي و دختر يك تاجر ونيزي بود. او فرزند سوم خانه بود. در 9 سالگي پدر را از دست داد‌‏, مادرش نيز پس از اين واقعه پژمرده و افسردگي گرفت. از كودكي "اگنس" اطلاع چنداني نيست، فقط آنكه دخترعمويش سال ها بعد او را در اين سال ها دختري معمولي و البته متكي به خود توصيف كرده است.

    "اگنس" پس از مواجهه با كشيشان يوگسلاو و شنيدين آواز گروه خواهران لورتو در هند تصميم گرفت به آنها بپيوندد. 18 ساله بود كه براي كارآموزي راهي ايرلند ( دوبلين ) شد و پس از 3 ماه براي هميشه با مادر و خواهرش وداع كرد و به هندوستان رفت.

    "اگنس" در 27 سالگي متاثر از راهبه جوان فرانسوي بر خود نام "ترزا" گذاشت . ترزا، راهبه‌‏اي فرانسوي بود كه بر طريق كوچك تاكيد مي كرد. اين طريق آنچنان در مادرترزا درخشان جلوه كرد كه بعدها شعارش اين بود كه مهم نيست كارهاي بزرگ انجام دهيم. مهم آن است كه بتوانيم با عشقي بزرگ, كارهاي كوچك را به انجام رسانيم.

    "اگنس" كه از اين پس "خواهر ترزا" شده بود, در كلكلته و در صومعه "لورتو" آداب راهبگي مي‌‏آموخت و در مدرسه سنت‌‏مري معلمي مي‌‏كرد. او تاريخ و جغرافيا درس مي‌‏داد. مدرسه سنت مري را دانش آموزان كاتوليكي تشكيل مي‌‏دادند كه از وضع مالي نسبتا مناسبي برخوردار بودند. در مسير مدرسه بود كه مادر با چهره غريب فقر مواجه شد. كلكته در آن زمان بيش از دويست هزار بي خانمان داشت و هرروز تعداد زيادي در خيابان جان مي باختند.

    "ترزا" سال 1946 به گفته خودش ندايي دروني شنيد كه او را به تيمار فقرا فرا مي خواند. او از اعضاي ارشد كليسا تمنا كرد كه اجازه بدهند تا بتواند در خيابان به فقرا رسيدگي كند. ولي پاسخ منفي بود. به او گفتند كه اين درخواست به معناي ترك كليسا و انتقال به دنياست. "ترزا" آنچان بر خواسته اش پاي فشرد تا اينكه پس از دو سال در سال 1947 از طرف واتيكان خواسته‌‏اش اجابت شد. عصري بعد از دعاي كليسا به او خبر دادند كه با درخواستش موافقت شده است. نوشته اند كه او همان لحظه مي خواست به خيابان برود و درد و رنج آدميان را التيام بخشد. او بلافاصله صومعه را ترك كرد و به محله هاي فقير نشين كلكته رفت.تازه آغاز ماجرا بود. يك زن 37 ساله خارجي براي اين همه نامرادي و فقر چه مي توانست بكند. او تصميم گرفت به بيمارستاني برود و در آنجا اصول اوليه طب را فرا بگيرد. پس از چند ماه دوباره به محله هاي فقيرنشين بازگشت، به در خانه فقرا رفت و از آنها خواست كه اجازه دهند تا رايگان به بچه هايشان درس بدهد. چند روز بعد مردم كلكته زني را ديدند كه بچه ها را زير درخت جمع كرده است و با چوب درخت روي زمين به آنها درس مي دهد. "مادر ترزا" بعدها گفت كه در آن روزهاي سخت با لباس مبدل، گدايي مي كرده است تا بتواند محلي براي اينگونه فعاليت هايش دست و پا كند. او نوشته است كه در پي يك اتاق گاه روزي 40 كيلومتر راه مي رفته است. پس از مدتي او توانست جايي بگيرد. تعدادي از شاگردان قديم در مدرسه سنت مري كه اكنون بزرگ شده بودند هم به او ملحق شدند. روزي "مادر ترزا" در خيابان زني را يافت كه بيمارستان از پذيرفتن او امتناع كرده بود. آنقدر بر در بيمارستان نشست تا توانست تختي براي آن زن بگيرد. چند روز بعد پيرمردي را يافت كه موش ها و مورچه ها صورت او را جويده بودند. آن پيرمرد در كنار "مادر ترزا" جان داد و در آخرين لحظه به او گفت: تمام عمر مثل يك حيوان زندگي كردم و اكنون مثل يك انسان مي ميرم.

    پس از اتفاقات مكرر و مشابه، "مادر ترزا" به اين فكر افتاد كه خانه افراد رو به مرگ را تاسيس كند. با فعاليت اين خانه به چند دليل مخالفت شد. عقايد هندو مرگ را براي رهايي از "مايا" ارزشمند مي دانست و "مادر ترزا" را مانع اين اقدام مي دانستند. از طرفي مي پنداشتند كه مادر زير لواي فعاليت خيرخواهانه اش قبل از مرگ افراد را مسيحي مي كند. بارها به خانه افراد رو به مرگ آمدند و حتي قصد كشتن مادر را كردند. اما زماني كه يك كاهن خود از بيمارستان رانده شد و به خانه افراد رو به مرگ آمد, مشاهده كرد كه "مادر ترزا" بالاي سر هر كس كه مي رود، مي گويد: تو دعاي دين خودت را بخوان و من دعاي دين خودم را. فكر مي كنم كه اين عمل زيبايي براي خداوند باشد.

    سال 1960 جهانيان "مادر ترزا" را شناختند. او در كشور هند مرز ميان غريبه و خارجي و اديان را از بين برده بود.

    او سال 1971 جايزه صلح پاپ را گرفت. ليموزيني كه پاپ به او هديه داد را بلافاصله فروخت و با آن چند آمبولانس براي جذاميان خريد. سال1972 جايزه "نهرو" را به او دادند.سال 1979 نيز جايزه صلح نوبل را گرفت. او در زير فلاش دوربين عكاس ها وارد آكادمي صلح نوبل شد. در حاليكه بعدا مي گفت: من به خاطر تحمل آن همه فلاش بايد حتما به بهشت بروم !! "مادر ترزا" ضيافت شام نوبل را لغو كرد و با پول خيريه اي كه در كنار پول شام جمع شده بود توانست به بسياري از كودكان فقير غذا برساند.

    مسير فعاليت هاي "مادر ترزا" پر از مخاطرات جان فرسا بود. او به شهادت بسياري , يكي از كساني بود كه توانست تا حد قابل توجهي خشكسالي اتيوپي را مهار كند. گرچه كه او ابتداي ورود به اتيوپي توسط "هايلاسلاسي"، پادشاه وقت اتيوپي دستگير شد.

    "مادر ترزا" گوهري درخشنده در تني نحيف بود، افزود: شايد جهان ديگر نتواند پيرزني هفتاد دو ساله را به خود ببيند كه در ميانه جنگ اسرائيل و لبنان به كمك 37 كودك در محاصره بشتابد. او وجدان عصر ما بود. خودش گفته است كه فقط پنجاه و چهار هزار نفر را از جوي آب خيابان نجات داده است. او هرگز براي خودش چيزي نخواست. تا اين اواخر حتي از تلفن هم استفاده نمي كرد. هنگامي كه با هواپيما سفر مي كرد براي آنكه از پول خيريه مردم خرج نكند، در پرواز مهمانداري مي كرد تا هزينه سفرش تامين شود.

    از بسياري از شركت‌‏هاي هواپيمايي خواست كه باقيمانده غذاي مسافرانشان را به او بدهند تا بتواند كسان بسياري را از گرسنگي برهاند.

    بسياري از خلبانان پروازهاي "مادرترزا" جزو همياران امروز موسسه او شده اند. سال 1992 هنگامي كه در بيمارستان كاليفرنيا بستري شده بود، پرستاران او را ديدند كه از زير تخت‌‏ها فرار مي‌‏كند!

    او نمي‌‏خواست در بيمارستان بماند. زيرا فكر مي كرد هزينه بيمارستان را مي‌‏توان براي ديگراني خرج كرد كه از او مقدم ترند.زماني كه به خاطر عقايد مذهبي‌‏اش, با سقط جنين مخالفت مي‌‏كرد, با اعتراض جدي گروه هاي مختلف مواجه شد. او با اينكه از عقيده‌‏اش عدول نكرد، اما به همه اعلام كرد كه اگر كودكي را نمي‌‏خواهند به او بسپارند تا او براي آن كودك مادري كند. سيل كودك بود كه به سوي "مادرترزا" روانه شد و او همه آنها را پذيرفت. در جنگ عراق و‌‏ آمريكا به صدام حسين و جورج بوش پدر‌‏, نامه‌‏اي نوشت و به آنها گفت كه در زماني كوتاه جنگ بازنده و برنده‌‏اي خواهد داشت. اما هيچ چيز توجيه كننده درد و رنج كودكان و مردم نخواهد بود.

    "مادر ترزا" مظهر عشق ورزي يك طرفه بود. هرگز براي خودش از كسي انتظار نداشت. دعا مي‌‏كرد: خدايا چنانم كن كه دوست بدارم بيش از آنكه بخواهم دوستم بدارند. توصيه مي‌‏كرد كه سعي كن بشناسي پيش از آنكه انتظار داشته باشي شناخته‌‏ شوي. درون "مادرترزا" از خشم و كينه و نفرت تهي شده بود. وقتي به او خرده مي‌‏گرفتند كه مهرباني بيش از حد تو گاه ممكن است به خطا رود، پاسخ مي‌‏داد: ترجيح مي‌‏دهم با مهرباني اشتباه كنم تا اينكه با خشونت و جديت كار صحيح انجام دهم. او به ما ياد داد كه اگر مايليم پيام عشق را بشنويم، بايد پيش از آن خود نيز اين پيام را ارسال كنيم.

    "مادرترزا" فقط به فقر مادي توجه نمي كرد. او فقر معنوي را حتي مهم تر مي دانست. او چند روز با زني مرفه در غرب كه از فرط تنهايي هر روز براي خودش نامه پست مي كرد، زندگي كرد. مادر معتقد بود كه نياز به دوست داشته شدن و عزت و احترام ديدن، بيش از نياز به نان است

    مادرترزا" هيچ گاه ازدواج نكرد‌‏. هيچ گاه مادر جسمي فرزندي نشد. هيچ گاه روابطي عاشقانه را در ميدان دو نفره انساني تجربه نكرد. اما اگر امروزه عشق همچنان مسمايي دارد، به خاطر آن است كه او و افرادي چون او زماني در زمين ما زيسته اند. هنگامي كه "مادرترزا" درگذشت، "ژاك شيراك" گفت: "از امروز دنيا عشق كمتر, عاطفه كمتر و نور كمتري خواهد ديد. او سراينده خداوند بود."

    "مادرترزا" در فقرا, كودكان بي سرپرست و جذاميان چهره خداوند را مي ديد. اين نكته مهمي است. اگر خداوند در كلام مسيحي تا مسيح آمده بود و تجسد پيدا كرده بود, "مادرترزا" خداوند را در چهره فقرا و محرومين مي‌‏نگريست و اين منظر مي‌‏تواند رويكرد جديدي حتي در مواجه با "مساله شر" باشد.

    "مادرترزا" در طول حيات گرانبارش به خود خود واقعيت پرداخت. هنگامي كه از او پرسيدند چرا براي شنيدن وقايع از راديو استفاده نمي كند, پاسخ داد: مگر واقعيتي مهمتر و جدي تر از همين انسان هاي دردمند گوشت و خوندار وجود دارد كه بخواهد از راديو بشنود؟ او به خود خود واقعيت پرداخت.


    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #452
      مادر ترزا

      وقتي او چشمانش را بست و خبر مرگ او در سراسر جهان منتشر شد ژاك شيراك رئيس جمهور فرانسه در حالي كه سرش را از تأسف تكان مي داد با بهترين كلمات جاي خالي او را چنين توصيف كرد: «امشب عشق كمتر، محبت كمتر و نور كمتري در دنيا وجود دارد. »

      هرچند آن شب در سراسر دنيا به احترامش سكوت كرده و شمع هاي يادبود تا صبح سوختند، پس از او انگار در دنيا چيزي كم بود. كسي جاي او را پر نكرد و چنين جاودانه شد.

      دختر جوان از درد به خود مي پيچد. دكترها او را مدت هاست كه جواب كرده اند. دستانش بارها رو به آسمان رفته، چند لحظه به همان شكل مانده و بعد بي رمق فرو افتاده است. اينجا كلكته است. جايي كه نظر پاپ ژان پل دوم را به خود معطوف كرده است.

      دختر جوان كلكته اي توموري بدخيم در ناحيه شكم خود داشته، روزي از سر استيصال و درد عكس مادر ترزا را بر روي شكم خود مي گذارد. درد ناگهان قطع مي شود. آرام مي گيرد. درد رفته است و وقتي پزشكان متخصص دختر را دوباره مورد آزمايش و بررسي علمي قرار مي دهند متوجه مي شوند تومور نيز رفته است تاكنون هيچ توجيه پزشكي و علمي براي بهبودي دختر ارائه نشده است. كليساي كاتوليك رم اعلام كرده است كه در صورتي كه يك معجزه ديگر از مادر ترزا به اثبات برسد به او لقب قديسه اعطا خواهد شد. بسياري از مردم هندوستان پيش از اين نيز او را قديسه مي دانستند. وقتي مادر ترزا در حالي كه لباس زنان هندي را مي پوشيد و از جايي به جاي ديگر مي رفت تا دست بينوايي را بگيرد مردم به او لقب فرشته نجات داده بودند.

      دختري به نام اگنس

      مادر ترزا در روز ۲۷ آگوست ۱۹۱۰ در شهر «اسكوبجي» كه اكنون در كشور يوگسلاوي واقع شده است به دنيا آمد. اسم اصلي او «اگنس گونزا بوژاكسيو» بود و پدر او كه اصل و نسبش آلبانيايي بود يك مزرعه كوچك را اداره مي كرد و در هفت سالگي اگنس به قتل رسيد. در دوازده سالگي هنگامي كه او به مدرسه كاتوليك رومي ها مي رفت، مي دانست كه مأموريتي در زندگي اش دارد كه به فقرا كمك كند. او تصميم گرفت كه مبلغ مذهبي شود و چند سال بعد هندوستان را براي مقصد خود انتخاب كرد. در سن ۱۸ سالگي او خانواده اش را در «اسكوبجي» ترك كرد و به خواهران «لورتو» كه يك گروه راهبه هاي ايرلندي بودند كه مأوريت آنها در كلكته بود، پيوست. پس از چند ماه تعليم ديدن در شهر دوبلين به هند فرستاده شد و در سال ۱۹۲۸ پيمان اوليه خود را به عنوان يك راهبه، بست.

      بين سال هاي ۱۹۲۹ تا ۱۹۴۸ مادر ترزا در دبيرستان «سنت ماري» در كلكته تدريس مي كرد اما فقر و رنجي كه در پشت ديوارهاي دير مشاهده كرد چنان تأثير عميقي بر او گذاشت كه در سال ۱۹۴۶ از مسئولين خود در دير اجازه گرفت تا مدرسه دير را ترك كرده و خود را وقف كار در ميان فقراي زاغه نشين كلكته كند. اگر چه او هيچ سرمايه اي نداشت اما يك مدرسه در فضاي باز براي كودكان بي خانمان بنا گذاشت. ديري نگذشت كه كمك هاي داوطلبانه و حمايت هاي مالي از سازمان هاي مختلف، كليساها و مقامات شهرداري به دست او رسيد. اين مسئله وي را قادر كرد كه حوزه فعاليتش را گسترده تر كند و در روز ۷ اكتبر ۱۹۵۰ او كار جداگانه اي را تحت عنوان «مبلغان نيكوكاري» آغاز كرد. وظيفه اصلي اين گروه عشق ورزيدن و مراقبت كردن از افرادي بود كه هيچ كسي براي كمك و محبت كردن به آنها وجود نداشت. امروز اين گروه از بيش از هزار خواهر و برادر ديني در هند متشكل مي شوند كه عده كمي از آنان نيز هندي نيستند. بسياري از آنان تربيت شده اند تا پزشك، پرستار و مددكار اجتماعي شوند و در جايگاهي قرار گرفته اند كه بتوانند كمك موثري به جمعيت هاي فقير و زاغه نشين بكنند. ضمنا كار كمك به آسيب ديدگان بلاياي طبيعي نظير سيل، بيماري هاي اپيدمي و قحطي را نيز برعهده گرفتند.

      مادر ترزا پنجاه پروژه كمك رساني در هند دارد، اين تشكل ها در ميان خانه هاي كودكان، كلينيك ها، جذامي ها و فقرا كار مي كنند. ضمنا اين گروه به ديگر كشورها رفته و كار كمك رساني به فقيرترين فقرا در كشورهايي در آفريقا، آسيا و آمريكاي لاتين را انجام مي دهند. حتي در كشورهاي ايتاليا، بريتانيا، ايرلند و آمريكا نيز پايگاهي دارند.

      با آبرو بمير

      پنجاه سال پيش او زني را مقابل بيمارستان كلكته ديد. زن چيزي شبيه صورت داشت. مادر ترزا كه بيشتر دقت كرد ديد نيمي از گوشت بدن زن توسط كرم ها و موش ها خورده شده است. به سختي زن را از زمين بلند كرد. زن نفس هاي آخر را مي كشيد اما هنوز چشمانش باز بود و به مادر ترزا لبخند مي زد. اين راهبه ريز نقش تا لحظه مرگ زن كنار او نشست. زن چشمانش را بست و مرد. مادر ترزا همانجا تصميمش را گرفت. مدت كمي پس از آن او سرپناهي براي انسان هاي فقير بنا گذاشت تا آنها لااقل با عزت و آبرو بميرند. كارهاي مادر ترزا در سراسر دنيا توجه بسياري را به خود جلب كرد. در سال ۱۹۷۱ جايزه «صلح» را از پاپ ژان بيست و سوم دريافت كرد و در سال ۱۹۷۲ جايزه «نهرو» را براي بالا بردن سطح صلح و تفاهم در جهان و در سال ۱۹۷۹ جايزه «بالزان» را بري ارتقاي سطح صلح و برادري در ميان ملل دريافت كرد.

      مادر ترزا جايزه نوبل را نيز از آن خود كرد. او در حالي كه همان ساري سفيد رنگ يك دلاري اش را پوشيده بود پشت تريبون قرار گرفت و جايزه اش را با اين عنوان پذيرفت: «براي كساني كه خواسته نمي شوند، دوست داشته نمي شوند و به آنها اهميت داده نمي شود. » او هميشه همان ساري را به تن داشت. همان لباسي كه روز معرفي گروه «مبلغان نيكوكاري» بر تن داشت.

      او پس از مرگ آن زن كه از فقر و بدبختي موش ها به جانش افتاده بودند يك شبكه جهاني بنا ساخت تا براي فقرا سرپناه تهيه كند. بعد از اين بود كه او اولين خانه قربانيان ايدز را نيز بنا گذاشت.

      فلاكت و بدبختي دشمني سرسخت و شكست ناپذير در وجود مادر ترزا دشت. اگر اين بدبختي به صورت گرسنگي در «اتيوپي» بود يا در شهرهاي زشت و فلاكت بار آفريقاي جنوبي «فرشته رحمت» كلكته در آنجا حاضر مي شد.

      در سال ۱۹۸۲ در اوج محاصره و درگيري در بيروت راهبه ظريف و شكننده كار عجيبي كرد. او ميان خمپاره و آتش سي و هفت كودك را كه در يك بيمارستان در خط مقدم جبهه گرفتار شده بودند نجات داد. او با رفت وآمدهايي كه انجام داد توانست يك آتش بس موقت ميان ارتش اسرائيل و چريك هاي فلسطيني ايجاد كند تا بتواند كودكان محاصره شده را نجات دهد. به سرعت كمك هاي مادر ترزا جهاني شد. او فقط با فقر و بدبختي مبارزه نمي كرد. بلكه جنگ و خونريزي و بيماري نيز در صف مبارزه قرار گرفتند. او در كنار آنكه در هندوستان و ديگر كشورها وقت خود را وقف رسيدگي به نابينايان، افراد پير، فقير و ناتوان مي كرد، توجه خاص خود را به قربانيان ايدز اختصاص داد.

      بيماري كه رشدي عجيب داشت و نه تنها مرگ را به ارمغان مي آورد بلكه تبعات آن دامن بسياري را مي گرفت. هند يكي از آن كشورهايي بود كه رشد ايدز در آن تصاعدي بود و هر روز پدر و مادرها مي مردند و بچه هاي يتيم فقيري بجا مي گذاشتند كه حتي بسياري از آنها سرپناهي را براي خوابيدن نداشتند. سال هاي آخر عمر، مادر ترزا مبارزه با جنگ و ايدز را در اولويت قرار داده بود.

      بنگالي نهفته در درون من

      خبر به سراسر جهان مخابره شد. «فرشته نجات مرگ را پذيرفت» كسي باور نمي كرد اما مادر ترزا مرده بود. صداي خبرنگاران در فضا پيچيده بود. اما اين صداي «پيتر جنكينز» بود كه گزارش مي كرد.

      هستم و زنده از كلكته با شما حرف مي زنم. براي اولين بار و تنها مرتبه در زندگي من شهري كه در آن به دنيا آمده ام و بزرگ شده ام مركز توجه قرار گرفت و در جهان مطرح شد. بنگالي ها علاقه زيادي دارند به تجليل زبان، فرهنگ، سياست و وابستگي شان به شهري كه براي يك قرن در زير غبار مرگ فرورفته بود و اكنون كلكته يك «كلكته ديگر» است. خبرنگاران آمريكايي در كلكته جمع شده اند. تا در مراسم به خاكسپاري يك مهاجر آلبانيايي هشتاد و هفت ساله به نام «اگنس گونزا بوژاكسيو» شركت كنند امروز در عصر سياست و تعصبات نژادي بسيار مايه قوت قلب است كه يكي از حاشيه اي ترين و بي اهميت ترين مردم در تاريخ معاصر، يك اقليت آلبانيايي در مقدونيه اسلواكي، يك اقليت كليساي كاتوليك رم در ميان مسلمانان و مسيحيان ارتدوكس بتواند در يك شهر هندوستان كه پر از افراد غيرمسيحي است براي خود جايي باز كند. او مرز ميان آشنا و غريبه، خارجي و هموطن را از بين برد، محو كرد. كاري كه امروزه بسياري سعي در انجام آن دارند.

      يك ايده آليست عجيب و غريب

      پنج سال بعد كه دوباره خبري از مادر ترزا آژانس هاي خبري را پر كرد، پرونده وي يكبار ديگر رو آمد. مادر ترزا اينك قرار بود قديسه شود. گزارشگران دوباره سراغ زندگي و آثار باقي مانده از او رفتند. يارانش را پيدا كردند تا شايد زاويه جديدي از زندگي اگنس پير را پيدا كنند

      iran

      Comment

      • Rasputin
        Senior Member
        • Jan 2005
        • 63906

        #453
        زن مقابل گزارشگر مجله تايم مي نشيند و از قديسه قرن بيست و يكم مي گويد: «من اولين بار مادر ترزا را در تابستان سال ۱۹۵۱ ديدم يعني زماني كه در دير خواهران «لورتو» در كلكته آغاز به تحصيل كردم. بر طبق دستور مديران دير اصلي در ايرلند، خواهران «لورتو» موظف به اداره مدرسه دير بودند. در زمان حكومت بريتانيا در كشور هند اين مدرسه پذيراي عده بسيار كمي از هنديان مي شد. اما زماني كه مشغول به تحصيل در اين مدرسه شدم اكثر دانش آموزان، هندوهاي بنگالي بودند كه البته از دختران خانواده هاي سرشناس كلكته تشكيل مي شدند. اما اكثر معلم ها از راهبه هاي ايرلندي بودند. در آن زمان مادر ترزا مدتي بود كه از خواهران «لورتو» جدا شده بود، اما گهگاهي به محل اقامت ما سر مي زد. او سه سال پيش از آن مدرسه خواهران لورتو را ترك كرده تا آنطور كه خودش مي گفت: «راه مسيح را در كمك به فقرا ادامه دهد. » تصويري كه از مادر ترزا در خاطر من باقي مانده است، يك زن كوتاه قد پوشيده در ساري است كه دوان دوان از اين سو به آن سو مي رفت و معمولا يك يا دو راهبه هندي ساري پوش را به دنبال خود مي كشيد. به نظر ما او زني ترسو بود. آن زمان ما دقيقا نمي دانستيم كه آلبانيايي يعني چه. تنها چيزي كه مي دانستيم اين بود كه او مانند راهبه هاي ايرلندي مدرسه ما يك اروپايي كامل نبود. او به نظر ما كمي عجيب مي آمد چون ما هيچ وقت يك راهبه خارجي ساري پوش نديده بوديم. در آن هنگام دولت زمزمه هايي بر ضد مبلغين مذهبي خارجي سر داد، اما هنوز هيچ اقدامي براي لغو ويزاي مبلغين خارجي صورت نگرفته بود.

        در اوايل دهه ۵۰ ميلادي، ما دانش آموزان مدرسه «لورتو» به انگيزه مادر ترزا در كمك به بچه هاي خياباني و يتيمان شك كرده بوديم و فكر مي كرديم شايد او به اين بچه ها كمك مي كند تا آنها را به گرويدن به دين خود تشويق كند. تبليغاتي كه او بر ضد سقط جنين در ميان زنان بي سرپناه مي كرد همانقدر براي ما بي اهميت بود كه سخنراني هاي راهبه ها كه هفته اي دوبار در مورد سقط جنين صحبت مي كردند و اين درست مصادف با زماني بود كه دولت ها، حتي زنان جوان را نيز از عواقب ازدياد و انفجار جمعيت، آگاه كرده بودند. اما نكته اي كه در كارهاي مادر ترزا بيش از همه ما را گيج و سردرگم مي كرد، مراقبت او از بيماران فقيري بود كه براي مردن به معبد «كاليقات» مي آمدند تا در كنار اين مكان مقدس جان سپارند. منظور مادر ترزا شفا دادن يا طولاني تر كردن زندگي آنها نبود بلكه او در كنار بيماران مي ماند تا در لحظات آخر زندگي شان در تنهايي و بي كسي به سر نبرند. ترس ظاهري او از مرگ و ارزشي كه براي مردن با آبرو و احترام قائل بود، با عقايد هندوها مبني بر تناسخ و «مرگ براي رهايي از مايا»، در تضاد بود. زماني كه مادر ترزا به كمك دولت، مكاني براي بيماران جذامي تهيه كرد نگرش من به او تغيير كرد و از آن پس به عنوان يك ايده آليست به او نگاه كردم نه يك آدم عجيب و غريب و نامتعارف. در آن زمان جذامي ها در سراسر كلكته و هندوستان به چشم مي خوردند اما هيچ كس بيش از انداختن يك يا دو سكه در مقابلشان، به آنها كمكي نمي كرد. من به عنوان يك كودك فكر مي كردم كه حتي لمس نقطه اي كه يك جذامي با آن تماس داشته است باعث ابتلا به عفونت مي شود. وحشت بي اندازه اي سراسر شهر را فراگرفته بود. وحشت از ديگري، از فقرا، از كساني كه در حال مرگ بودند يا به قولي مزاحمان و بنابراين من ديگر نمي توانستم انگيزه هاي او را به سخره بگيرم. او چيزي بيش از يك مبلغ ساده دين مسيح بود. مراقبت او از جذامي ها باعث شد تا نظر عده زيادي از مردم كلكته نسبت به او عوض شود. پزشكان جوان، مثل عموي يكي از هم كلاسي هايم به صورت داوطلبانه به كمك او شتافتند.

        زماني كه نوجوان بودم كلكته را ترك كردم و تا سال ۱۹۷۳ به آن جا بازنگشتم. در بازگشت مشاهده كردم كه همه مردم كلكته عاشق مادر ترزا شده بودند. تمامي دختراني كه در مدرسه «لورتو» دوستان نزديك من بودند تبديل به همسران فداكار و مددكاران اجتماعي شده بودند كه به صورت داوطلبانه به مردم خدمت مي كردند و همگي سرسپرده مادر ترزا و فعاليت هاي او علي الخصوص در رابطه با جذامي ها بودند.

        شايد سرنوشت مبارزات اخلاقي اين باشد كه به آن اتهام رياكاري زده شود و ويژگي تلاش هاي افراد مبارز اين باشد كه با تلاش هايشان بر ضد خودشان عمل كنند.

        مخالفان مادر ترزا به او اتهام توجه بيش از اندازه به فقرا و سوءاستفاده از افراد بي دفاع به منظور تحريك آنها براي ترك دين خود، زده اند. به نظر من روي هم رفته انتقاد از كارهاي مادر ترزا باعث بي ارزش شدن دست يافته هاي او به طور كلي نمي شود. سوال اصلي و واقعي اين است كه آيا او پيروانش و يا مخالفانش را به چيزي غير از توسعه مهرباني و مثبت انديشي دعوت كرده است؟ اگر كليسا نياز به معجزه ديگري براي اثبات قداست او دارد، مقلوب كردن قلب هاي بسياري از انسان ها بهترين معجزه مادر ترزا بوده است.»



        iran

        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #454
          در سال ۱۹۱۵ يك هنرمند به نام «مادام آرنوهنگ» زنان پاريس را به منظور مبارزه با آلمانها فرماندهي كرد.

          «هلن دوترو» نخستين زني بود كه دولت فرانسه اجازه داد در سالهاي جنگ جهاني اول خلبان هواپيماهاي جنگنده شود.

          «اميلين مورو» يكي ديگر از زناني بود كه درجنگ هاي متعدد در خط مقدم جبهه جنگيده بود و در يكي از آنها دو نفر از سربازان تيرانداز مخفي را كشت. او به خاطر رشادت هايي كه در ميدان جنگ از خود نشان داده بود، به دريافت مدال صليب سرخ انگليس و مدال انجمن «جان مقدس» مفتخر گرديد. در سال ۱۹۴۰ او دوباره به منظور كمك به كشورش و مبارزه با آلمانها جنگيد و مدال دريافت كرد.

          در سال ۱۹۱۶ بيش از ۲۰۰زن در هنگ لهستاني ها مي جنگيدند كه مي توان از «سوفي جواناويچ»، «استانيسلاو» و «اردنيسكا» نام برد.

          «فلورا ساندرس» زني انگليسي بود كه هنگام جنگ بيش از ۴۰ سال عمر داشت. او درطول جنگ جهاني اول، در سنگر ارتش مي جنگيد، فرمانده او، كلنل ميلچ اظهارداشت او فقط به اين دليل اجازه پيوستن به گروه او را داده كه احساس مي كرده كه اين زن مي تواند به اندازه يك زن كشاورز كه از قبل مهارت هاي جنگي را آموخته، درجنگ مؤثر واقع شود. فلورا به دليل شجاعتش به مقام سرجوخگي نايل آمد و زماني كه در سال ،۱۹۱۶ توسط يك نارنجك مجروح شد، مسؤوليت يك جوخه جنگ را به عهده داشت. او را به بيمارستان منتقل كرده و به او بالاترين مدال ارتش اعطاشد و مفتخر به دريافت نشان گروهبان اولي گرديد. معالجات درمورد او موفقيت آميز بود و وي پس از بهبودي مجدداً به خط مقدم جبهه بازگشت.

          يكي ديگر از اين زنان شجاع هلن رز، يك سرجوخه ۱۹ ساله، از لژيون داوطلبان اوكرايني بود كه درخط مقدم جبهه در جنگ هاي كوههاي كاپاتين و كمپ گاسين حضور داشت. او در طول دوران خدمتش دوبار به دريافت مدال افتخار نايل آمد و هنگام خدمتش در اهلانز به دليل اصابت توپ شرپنل جان سپرد.

          يكي ديگر از اين زنان، «سوفي هالتچكر» بود كه در سواره نظام اوكراين مشغول خدمت شد و عنوان گروهبان يكم افتخاري را كسب نمود.

          در همين سال ۱۲ دختر نوجوان كه خود را پسر معرفي كرده بودند، به ارتش روسيه پيوستند و در جبهه «كارپاتين» و «گالاسيا» به جنگ مشغول شدند. «زويا اسميرنوف» تنها بازمانده اين گروه ۱۲ نفري بود.

          در بيشتر هنگ هاي ارتش قزاق روسيه، در جنگ جهاني اول، تعداد معدودي زن خدمت مي كردند. «اولگا كاكوسوا» كاپيتاني بود كه ۶ هنگ قزاق تحت فرمان او بودند و در صربستان جنگيدند و او در دو جنگ مجروح شد و مدال صليب جرج مقدس را دريافت كرد.

          در سال ۱۹۱۷ستوان ماريا باكتسچارد، اولين گردان روسي را رهبري كرد. الكساندر كرنسكي، نيز به تنهايي، گرداني را متشكل از ۲۵۰ زن كه همه به عنوان پرستار تجربه حضور در ميادين جنگي را داشتند، به وجود آورد و آنان را براي جنگ به جبهه شمالي فرستاد.

          سپس، چند گردان ديگر از زنان جنگجوي روسي به سرعت شكل گرفت.يكي از اين گردان ها تحت فرماندهي ماريا باچكاروا به (گردان مرگ) مشهور شده بود كه دوتن از شجاع ترين زنان جنگجو به نام هاي «واكنستلي» و «لودميلاكورنيلوف» دراين گردان خدمت مي كردند.

          «پرنس يوژين شوخوفسكايا» نخستين زن روس بود كه در سال ۱۹۱۴ به عنوان خلبان جنگي به فرمان تزار، چند پرواز اكتشافي يا شناسايي را به انجام رساند.

          سپس او در انقلاب اكتبر روسيه به عضويت پليس مخفي شوروي درآمد و بعدها به عنوان جلاد بزرگ كيف مشهور شد.

          پرنسس سوفيا الكساندرونا و دالگورونايا كه در سال ۱۹۱۴ گواهينامه خلباني خود را دريافت كرده بود، به عنوان داوطلب در نيروي هوايي شروع به خدمت كرد و ۹ ماه در اسكادران هوايي لشگر ۲۶ خدمت كرد و پس ازانقلاب اكتبر، به دليل خويشاوندي با خاندان سلطنتي، از خدمت در ارتش معاف گرديد.

          ديويد تروبي، در كتاب «زنان در جنگ» مي نويسد عده زيادي از زندانيان جنگي كه در سال ۱۹۱۸ به ميهن خويش بازگشتند، گزارش داده اند تعداد زيادي سرباز زن در ارتش آلمان به عنوان مسلسل چي درخطوط مقدم جبهه خدمت مي كردند.

          جنگ جهاني دوم

          دراندك زماني، دوباره آتش جنگ در سراسر دنيا زبانه كشيد و اين بار نيز كشور بريتانيا و اتحاد جماهير شوروي زنان را به خدمت ارتش درآوردند.

          تعداد زنان ارتش بريتانيا بيش از نيم ميليون نفر برآورد شده و در پايان جنگ جهاني دوم، ۱۹ درصد از سربازان مرد و ۲ درصد از كل سربازان زن ارتش بريتانيا زنده ماندند.

          تعداد زيادي از اين سربازان وظيفه زن در واحدهاي جنگي مبارزه نكردند اما بيشتر سربازان وظيفه زن روسي عملاً در واحدهاي جنگي خدمت كردند. در ارتش انگلستان زنان جنگجوي زيادي در نيروهاي عملياتي ويژه خدمت كردند.

          اين زنان جزو واحدهاي غيرنظامي فني بودند كه به منظور تشكيل گروههاي جاسوسي، خرابكاري عمدي استخدام شده بودند و درگروههاي مقاومت بخش اشغال شده آكسيس فعاليت مي كردند. علاوه بر اين، دهها نفر از زن انگليسي در واحدهاي ضدهوايي و پرتاب منور خدمت مي كردند و در زمان اوج حملات نظامي، مسؤوليت شناسايي مواضع دشمن را به عهده داشتند.

          در قرون گذشته زنان بسياري به منظور جنگيدن و يا خدمت در ارتش بالباس مبدل و به عنوان مرد وارد ارتش شدند.

          مدارك و شواهد نشان مي دهد كه در قرن بيستم تعداد اندكي اززنان به چنين حربه اي متوسل شدند و شايد دليل آن آزادي بيشتر زنان براي پيوستن به ارتش و تغيير قوانين استخدامي بوده است.

          از ميان زناني كه بالباس مبدل وارد ارتش شدند، مي توان از دختر نوجواني به نام كولت نيروت نام برد كه در عمليات جنگي همراه با ارتش فرانسه شركت كرد و كشته شد و پس از مرگش مدال شجاعت به او تعلق گرفت.

          الناهاس يكي از زناني بود كه همراه با گروه مقاومت چك در جنگ شركت كرد. درسال ۱۹۴۴ او عملياتي را رهبري كرد كه با هجوم به يك پل حياتي كه شديداً تحت محافظت بود آن را ويران نمود. او عمليات يورش متعددي را رهبري كرد و طي اين عمليات تعداد زيادي از سربازان آلماني و مهمات و تجهيزات آنان را از بين برد . «النا» در سال ۱۹۴۵ ، هنگامي كه عمليات يورش به فرودگاه نظامي را رهبري مي كرد، جان سپرد.

          يوناس هالاسي به همراه گروه جنگجويان آزادي مجارستان كه تحت سرپرستي شوهرش بودند، با دشمن جنگيد و پس از كشته شدن همسرش در آگوست سال ۱۹۴۴ به دست نازيها، او سمت رهبري گروه را به عهده گرفت.

          ماريا اسويد هم از جمله زناني است كه با گروه مقاومت مجارستان همكاري مي كرد . كريستين گرانويل نيز از جمله زناني بود كه براي نجات خلبانان و سربازان چتربازي كه هواپيماهايشان سقوط مي كرد ، شبكه فرار تشكيل داد و پس از جنگ مدال جرج و شجاعت دريافت كرد.

          برآورد مي شود كه در ايتاليا ۲۵ هزار زن درگروه مقاومت فعاليت مي كردند. ۱۵ زن ايتاليايي، كه در طول جنگ توسط نازيها دستگير و براي گرفتن اطلاعات مربوط به گروه مقاومت تا سرحدمرگ شكنجه شدند پس از مرگ نشان يا مدال طلاي والر دريافت كردند. ۶۲۴ زن عضو گروه مقاومت نيز اعدام شدند و يا براثر جراحات وارده جان باختند ، ۴۵۶۳ نفر ديگر دستگير و تعداد زيادي نيز شكنجه شدند.

          آلما آلن، يك مبارز گروه مقاومت دانماركي در اوايل دهه ۱۹۴۰ شخصاً گروهي از زنان و مردان را براي مأموريت هاي نظامي عليه نازيها رهبري كرد. پس از جنگ او كه جان سالم به در برده بود، به سرويس مخفي انگليس پيوست

          iran

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #455
            زنان حادثه جو ـ پرستار جنگ
            «ويويان بولونيكل» در ۱۸ دسامبر سال ۱۹۱۵ در شهر كاپاندا واقع در جنوب استراليا به دنيا آمد. او يك برادر داشت و پدرش در معادن شهر «بروكن هيل» كار مى كرد و «ويويان» نيز آموزش عمومى خود را در سال ۱۹۳۸ در بيمارستان همين شهر به اتمام مى رساند. او تحصيلات خود را در سال ۱۹۳۹ به عنوان ماما به پايان رساند و به عنوان پرستار در بيمارستان خصوصى «كيو» شروع به كار كرد. از سال ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۱ در بيمارستان مك فارسون ملبورن مشغول به كار شد و در همين بيمارستان او با «ويلما اورام» آشنا شد.با شروع جنگ جهانى دوم «ويويان» و «ويلما» هر دو به طور جداگانه، تصميم گرفتند كه به عنوان نرس به ارتش استراليا بپيوندند. ابتدا «ويويان» براى استخدام به نيروى هوايى مراجعه كرد ولى به دليل صافى كف پاهايش او را قبول نكردند. اما همين پاها در طول سه سال و نيم اسارت او را همراهى كردند.در سال ۱۹۴۱ هم ويويان و هم ويلما به عنوان پرستار در سيزدهمين بيمارستان تازه تأسيس استراليايى شروع به كار كردند و در سپتامبر همان سال واحد آنها در يك بيمارستان شناور (كشتى بيمارستانى) وانگانلا به مقصد ناشناسى كه بعدها به سنگاپور خوانده شد، رهسپار شدند.

            سقوط سنگاپور

            در سنگاپور ويويان به مدت چند هفته به مالاكا و ويلما نيز به جوهر و بحر فرستاده شد. پس از چند هفته ويويان و ساير پرستاران از مالاكا به «جوهربحر» مراجعت كردند و اعضاى واحد سيزدهمين بيمارستان استراليايى مجدداً در كنار يكديگر قرار گرفتند.

            اين گروه پرستار در شرايط ابتدايى كار مى كردند زيرا كه بيمارستان پر از بيمار بود و با وجود اينكه در اين مقطع زمانى دشمن هيچ حمله اى نكرده بود. بيماران زيادى مى بايست مداوا شوند و تعدادى عمل جراحى نيز مى بايست انجام شود. در ۷ دسامبر ،۱۹۴۱ در همان روزى كه ژاپنى ها به بندر هاربور حمله كردند، ژنرال ياماشينا، فرمانده لشگر ۲۵ مالايا تسخير و سنگاپور را بمباران كرد و ژاپنى ها براى رسيدن به جزيره سنگاپور شروع به جنگ در شبه جزيره مالزى كردند در اين جنگ تعداد زخمى ها بسيار زياد بود و در پايان ژانويه ،۱۹۴۲ اين تيم پزشكى مجبور شد كه محل خود را ترك و به جزيره سنگاپور بروند، يعنى جايى كه گروه پرستاران اين تيم ناچار بودند كه با سرعت هر چه تمام تر دبستان سنت پاتريك را به بيمارستان تبديل كنند.

            در اينجا، پرستاران مجبور بودند كه زير بمباران شديد كار كنند. در هشتم فوريه، زمانى آنان مى بايست نابود شوند و يا تسليم كلنل «ا.پى درهام» معاون خدمات پزشكى و يك افسر ديگر به نام گلى وايت تلاش كنند كه پرستاران را همراه بيماران از سنگاپور دور كنند. در ۱۰ فوريه شش پرستار و تعدادى از بيماران با كشتى چينى واى سو و ۶۰ پرستار و تعدادى ديگرى از بيماران با كشتى امپاير استار و باقى پرستاران و بيماران با كشتى واتربروك كه به سرچارلز دايز بروك حكمران ساراواك تعلق داشت، سنگاپور را ترك كردند. كشتى وايزبروك فقط توانايى حمل ۱۲۰ مسافر را داشت كه ۲۶۵ زن و مرد و بچه و ۶۵۴ پرستار سوار آن شده بودند. آب و غذا كم بود و كشتى در تاريكى به حركت درآمد. روز بعد كاپيتان مجبور شد كشتى را تمام روز در پشت صخره اى پنهان نگه دارد و هنگام شب بود كه كشتى به بانكا استريت رسيد.

            در اينجا بود كه كشتى سه بار مورد حمله قرار گرفت. يك بمب از دودكش كشتى به داخل افتاد، دومى عرشه را خراب كرد و سومى تعدادى از مسافران را مجروح نمود. كشتى شروع به فرو رفتن كرد و ۱۵ دقيقه طول كشيد تا كشتى در آب فرو رفت. بعضى از پرستاران به مجروحان كمك كردند تا به بخش بالايى كشتى بروند و ساير پرستاران به مسافران كمك كردند تا سوار قايق هاى نجات شوند. بولونيكل نيز پس از كمك به مجروحان خود را به نردبان طنابى يك قايق نجات آويزان شد و در آخرين دقايق بعدازظهر به ساحل جزيره بانكا استريت رسيد.

            قتل عام جزيره بانكا

            در طول شب بازماندگان كشتى واتربروك به ساحل جزيره مى آمدند و تا هنگام صبح تقريباً ۶۰ مرد، زن و بچه و ۲۲ پرستار در ساحل آمده بودند. آنان به غذا و آب نياز داشتند روز بعد ويويان و ۵ پرستار ديگر به منظور پيدا كردن آب و غذا به اولين دهكده سر راه رفتند اما مردان دهكده از ترس ژاپنى ها آنان را از خود راندند.

            عاقبت اين گروه توانست چشمه آب تازه را پيدا كنند. در طول شب گروه بازمانده صداى گلوله ها را مى شنيدند و كمى بعد يك قايق نجات تعدادى از ارتشيان انگليسى به ساحل رسيدند.

            اكنون تعداد آنان تقريباً صد نفر مى شد، بنابراين تصميم گرفتند كه خود را به ژاپنى ها تسليم كنند. يك گروه كوچك مأمور جست وجوى ژاپنى ها شدند. ويويان يولونيكل به آرامى روى شن هاى ساحل نشسته بود كه ژاپنى ها سر رسيدند آنان دستور دادند كه نيمى از مردان تنبيه شوند و سپس گروهى از ژاپنى ها آنان را با زور سر نيزه به پشت دماغه منتقل كردند.

            چند دقيقه بعد ژاپنى ها برگشتند و بقيه مردان را هم به پشت دماغه منتقل كردند.


            ديگر روى ساحل سرپرستار دروموند، ۲۱ پرستار تحت اختيارش و يك زن ديگر باقى مانده بودند. يكى از زنان با نفرت گفت كه از دو چيز بدم مى آيد. دريا و ژاپنى ها كه حالا هر دو در كنارم اند. همه زنان با صداى بلند خنديدند كه صداى شليك گلوله بلند شد. چند لحظه بعد سربازان ژاپنى در حالى كه مشغول پاك كردن تفنگ و نيزه هاى خون آلودشان بودند ظاهر شدند. به زنان اشاره كردند كه سرپا بايستند و هيچ يك از آنان نتوانستند گريه كنند، نه فرار كنند. اگر هم مى خواستند فرار كنند، به كجا؟

            به زودى سربازان آنان را به طرف ساحل بردند. بيست و دو پرستار و يك زن مسن رو به افق در يك خط ايستادند. پرستاران هنوز علامت صليب سرخ بر بازو داشتند. علامتى كه مى بايست حافظ آنها باشد. آب ديگر تا كمر آنها رسيده بود كه ژاپنى ها به روى آنان آتش گشودند. آنان يكى پس از ديگرى مى افتادند.بولونيكل ديد كه چگونه سه پرستار زير امواج آب ناپديد شدند، سپس يكى يكى دوستانش نيز در امواج ناپديد شدند. از گلوله هايى كه به طرف او شليك شد، تنها يكى به عضلات بالاى لگن خاصره اصابت كرد. نيروى برخورد گلوله او را به داخل امواج پرتاب كرد و او در آب شناور شد. شروع كرد به بلعيدن آب نمك و سپس دچار حالت تهوع شد. اما هنوز نمرده بود.

            با وجود اينكه زخمى شده بود، مى دانست كه اگر دچار حالت تهوع شود و يا هرگونه حركتى كه نشان زنده بودن او باشد، ژاپنى ها حتماً او را خواهند كشت. به همين جهت نفس را در سينه حبس كرد و با وجودى كه نمى توانست شنا كند، خود را در آب غوطه ور كرد. به تدريج جريان امواج او را به ساحل نزديك كردند.

            او مى گويد: «وقتى به ساحل نزديك شدم، تمام توانم را جمع كردم و بلند شدم، اما اثرى از ژاپنى ها نبود. هيچ كس نبود جز من.» او شروع كرد به راه رفتن. اين بار او به طرف جنگل حركت كرد. بعدها گفت: نمى دانم چقدر راه رفتم و نمى دانم كه بيهوش شدم يا به خواب رفتم. صبح كه شد ويويان از خواب بيدار شد، تشنه بود. گرماى هوا او را آزار مى داد. به ياد چشمه آب افتاد. تا خواست به طرف چشمه برود، ديد كه دسته اى از ژاپنى ها به ساحل بازگشته اند.

            كمى بعد، وقتى كه ژاپنى ها رفتند، او به طرف چشمه حركت كرد. آب چشمه خنك بود و او حريصانه آب مى نوشيد كه صدايى شنيد. مردى به زبان انگليسى مى گفت: پرستار كجا بودى؟ اين صداى پت كينگزلى بود كه در ميان سربازان تيرباران شده زنده مانده بود. او به سختى مجروح بود. ويويان و كينگزلى ۱۲ روز در جنگل مخفى شدند. در اين مدت ويويان كه خود نيز مجروح بود، زخم هاى كينگزلى را پانسمان كرد و تا آنجا كه مى توانست غذا تهيه كرد.

            ويويان دريافت كه اين شرايط را نمى توان ديگر تحمل كرد و به اين نتيجه رسيد كه دوباره بايد خود را تسليم كنند. كينگزلى خواهش كردكه تا فردا كه او ۳۹ ساله مى شود، صبر كنند. او مى خواست سالروز تولدش را به عنوان يك فرد آزاد جشن بگيرد. فرداى آن روز هر دو در جنگل تولد كينگزلى را جشن گرفتند.

            زندانى جنگى

            در ۲۸ فوريه ويويان و كينگزلى بار ديگر خود را تسليم ژاپنى ها كردند و ژاپنى ها هم آنها را به كمپ، يعنى جايى كه ۳۱ پرستار نجات يافته از كشتى واتربروك نگهدارى مى شدند، بردند. چند روز بعد كينگزلى به دليل جراحات عميقش جان خود را از دست داد.

            ويلما اورام مى گويد: وقتى كه ويويان به كمپ وارد شد، ما خيلى خوشحال شديم. اميد داشتيم بقيه همكارانمان را هم ببينيم. ويويان گرسنه، آفتاب سوخته و خسته بود و لباس او غرق خون بود. گرچه ما لباس چندانى نداشتيم، ولى لباسى به او داديم و زخمش را پانسمان كرديم.

            ويويان به عنوان يك عضو از گروه ۳۲ نفره پرستاران زندانى جنگى سال ها در زندان ماند. او تمام وظايفش را در كمپ به خوبى انجام مى داد و تصميم داشت به عنوان تنها بازمانده و شاهد قتل عام همرديفانش، زنده بماند. او به خود گفته بود كه بايد زنده بماند، به وطن برگردد، زيرا بدون او، دوستانش به دست فراموشى سپرده مى شوند.

            در سال ۱۹۴۲ از گروه ۶۵ نفره پرستاران كه در كشتى واتربروك بودند، تنها ۲۴ نفر به استراليا برگشتند. ۱۲ نفر در دريا غرق شدند و ۲۱ نفر در قتل عام ساحل راجى جان خود را از دست دادند و ۸ نفر به عنوان زندانى جنگى جان باختند.

            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #456
              سال هاى پس از جنگ

              در بازگشت به استراليا، ويويان يولونيكل و ويلما اورام تا ماه ژوئن ۱۹۴۶ با هم در بيمارستان نظامى هايزبرگ كار مى كردند. پس از آنكه ويلما در سال ۱۹۴۷ ازدواج كرد، ويويان از ارتش جدا شد و در بيمارستان غيرنظامى شروع به كار كرد.

              او همواره خاطره دوستانش را حفظ مى كرد. پس از چندى او به همراه همكارش بتى جفرى كه او هم زندانى جنگى بود، براى جمع آورى پول مورد نياز براى تأسيس مركز يادبود پرستاران در ملبورن به سفر پرداختند. اين مركز فقط براى يادبود پرستاران كشتى واتربروك نبود، بلكه به يادبود تمام پرستاران جنگ جهانى دوم بنا شده بود.

              در سال ۱۹۷۰ ويويان به عنوان يكى از اعضاى كالج پرستارى و كمى بعد به عنوان رئيس كالج به سختى درگير مسائل و مشكلات شيوه آموزشى پرستاران تحت عنوان «اهداف آموزش پرستاران» گرديد. حاصل اين تلاش جدا شدن بخش آموزشى از بيمارستان ها و تأسيس رشته پرستارى در دانشگاه گرديد. در اين زمان او توانست وضعيت حقوقى پرستاران و شرايط محيط كار آنان را بهبود بخشد.

              به منظور قدردانى از كسانى كه در مدت اسارت پرستاران، به آنها كمك كرده بودند، صندوقى به منظور كمك به پرستاران مالزيايى كه براى تحصيل در مقطع فوق ليسانس به استراليا مى روند، تأسيس نمود.

              ويويان يكى از اعضاى دائمى مراسم يادبودهاى متعدد شد و پس از آنكه در سال ۱۹۷۷ با كلنل فرانك استاتهام ازدواج كرد، به سخنرانى ها و شركت در مراسم يادبود ادامه داد. در آن زمان كه او مدال فلورانس نايتينگل و... را دريافت كرد، گفت: اين مدال ها براى زنده نگهداشتن خاطره پرستارانى است كه در قتل عام و كمپ زندان جان خود را از دست داده اند و اين زندگى، موقعيت هاى مناسب و آزادى كه جوان هاى ما دارند، به قيمت جان اين عزيزان فراهم شده است.

              ۵۰ سال بعد از آنكه ويويان ساحل جزيره بانكا را ترك كرد، او به همراه چند تن از پرستاران زندانى جنگى، براى آخرين ديدار و اداى احترام به اين جزيره سفر كرد. براى ويويان جزيره ديگر بخشى از تاريخ او نبود، جزيره غيرواقعى به نظر مى رسيد و دوباره چشمه آب را پيدا كرد. به گورستان رفت و از يكى از كمپ هاى زندانيان جنگى نيز دوباره ديدن كرد، اما نتوانست محل دقيق قتل عام را نشان بدهد.

              اكنون جزيره بانكا شبيه ساير جزيره هاى دنيا بود. در انتها، او مانند ساير زندانيان جنگى در ساحل يعنى جايى كه احساس مى كردند نزديك به محل قتل عام است، از بناى مقبره يادبود ۴۱ پرستار كشتى واتربروك كه برنگشتند، پرده بردارى كردند.

              ويويان بولونيكل در سوم جولاى سال ۲۰۰۰ از دنيا رفت و مردم در سراسر استراليا به سوگ او نشستند. در انتها، اين زن فداكار و شجاع، با آن لبخند مهربان توانست به دوستانش كمك كند تا جاودانه شوند

              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #457
                نخستين قاضی زن ديوان عالی آمريکا استعفا داد
                خانم اوکانر نقش مهمی در تعيين جهت ديوان عالی آمريکا بازی کرد

                سندرا دی اوکانر، نخستين زنی که 24 سال قبل به عضويت در ديوان عالی آمريکا، بالاترين مرجع قضايی اين کشور درآمد، روز جمعه در اقدامی غيرمنتظره بازنشستگی خود را اعلام کرد.از آنجا که اين دادگاه درباره برخی از مهمترين مسائل اجتماعی آمريکا همچون سقط جنين تصميم می گيرد، کارشناسان جدال سختی را برای تعيين جانشين خانم اوکانر پيش بينی می کنند.خانم اوکانر که 75 سال دارد اغلب با رای خود نقشی سرنوشت ساز در مهمترين دعاوی حقوقی بازی کرده است، به همين جهت برخی ناظران او را قدرتمندترين زن آمريکا لقب داده اند.اعضای ديوان عالی آمريکا، شامل 9 نفر، توسط روسای جمهور به طور مادام العمر انتخاب می شوند اما نامزدی آنها ابتدا بايد به تاييد مجلس سنا برسد.لزوم تاييد نامزدهای عضويت در ديوان عالی توسط سنا باعث می شود افراطی ترين قضات با مقاومت حزب مخالف روبرو شده و از ورود به اين دادگاه منع شوند که توازنی عقيدتی در آن ايجاد می کند.

                از سال 1994 تاکنون هيچ يک از قضات ديوان عالی بازنشسته نشده بودند و اکنون جورج بوش برای اولين بار در دوران رياست جمهوری اش فرصت يافته است قاضی دلخواه خود را در اين دادگاه منصوب کند.اين سياستمدار سابق اهل آريزونا که از سوی رونالد ريگان نامزد ديوان عالی شده بود در سال 1981 در اين دادگاه صاحب کرسی شد.پرزيدنت بوش در بيانيه ای که در محوطه کاخ سفيد قرائت کرد از خانم اوکانر به عنوان يک "قاضی مدبر و سختکوش" ستايش کرد.وی گفت برای يافتن جانشينی برای خانم اوکانر با سناتورها مشورت خواهد کرد و گفت جستجوی او "دقيق و جامع" خواهد بود.گمانه زنی ها حاکی از آن است که آقای بوش در تلاش برای دادن رنگ و وزنی محافظه کارانه به احکام ديوان عالی، يک شخصيت راستگرا را نامزد ديوان عالی خواهد کرد.اما دموکرات ها از هم اکنون به رئيس جمهور آمريکا هشدار داده اند از کوشش برای انتصاب کسی که به عقيده آنها دارای ديدگاه های افراطی است خودداری کند. خانم اوکانر در سال 1981 به ديوان عالی منصوب شد ديوان عالی اکنون در تعطيلات تابستانی به سر می برد و بار ديگر در اوايل ماه اکتبر تشکيل خواهد شد. انتظار می رود عضو تازه در اين مدت نامزد و تاييد شود.

                رئيس جمهور آمريکا در بيانيه صبح جمعه خود خواستار "فرآيندی محترمانه" برای تاييد عضو جديد شد.وی با اين حرف تلويحا به دموکرات ها هشدار داد از مقاومت در برابر نامزد منتخب او خودداری کنند.سناتورهای حزب دموکرات قبلا نامزدی برخی ديگر از کسانی را که از سوی جورج بوش برای به عهده گرفتن رياست دادگاه های فدرال معرفی شده بودند مسدود کرده اند.

                'افتخار'

                خانم اوکانر به عنوان يک محافظه کار در ديوان عالی منصوب شد، اما در برخی دعاوی مهم به نفع تفکر ليبرال رای داد که نقش او را به عنوان يک ميانه رو محکم کرد.موضع او در برابر مسائل حساسی چون سقط جنين، که او آن را نه امری ناقض قانون اساسی و نه يک حق مسلم انسانی می داند، اغلب مسير تصميمات ديوان عالی را تعيين کرده است.پنج نفر از قضات فعلی ديوان عالی، از جمله خانم اوکانر، را جمهوری خواهان منصوب کرده اند و چهار نفر ديگر برگزيده دموکرات ها هستند.

                خانم اوکانر در نامه ای کوتاه استعفای خود را تسليم رئيس جمهور کرد و خدمت 24 ساله خود در ديوان عالی را "يک افتخار بزرگ" خواند.وی گفت تا زمانی که جانشين وی منصوب نشده همچنان به دادگاه خدمت خواهد کرد.وی گفت: "من دادگاه را با احترامی عميق به صداقت و نقش آن در نظام قانونی کشور ترک می کنم."او گفته است می خواهد وقت بيشتری را با شوهرش که اخيرا به آلزايمر مبتلا شده صرف کند.روت بيدر گينزبرگ در حال حاضر تنها قاضی ديگر زن در ديوان عالی آمريکاست.


                iran

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #458
                  ژاندارك كه بود ؟
                  ژاندارك درسال 1412 در ( Domremy )در فرانسه بدنيا آمد. او يك دختر روستائي فرانسوي بود كه در جنگ صد ساله ارتش فرانسه را عليه انگلستان هدايت مي كرد. در فرانسه او به را نام ”دوشيزه اورلئون” مي شناسند.او براي فرانسه يك قهرمان ملي و يك زن ” مقدس ” بود . يك شهر بسيار كوچك بنام دمرمي

                  در سن 13 سالگي ژان متوجه مي شود كه بعضا ” صداهايي” را ميشنود ( كه بعدها او اين صداها را صداي كاترين , مارگارت و ميكائل مقدس شناسايي كرد.) اين صداها به او يك ماموريت فرا مي خواند , ماموريت آزاد و رها كردن فرانسه از سلطه انگليس.

                  او اين پيامها را به مدت 5 سال مخفي نگه داشت و در حالي كه حس انجام ماموريت هايي كه به آن فراخوانده ميشد او را به حركت وا مي داشت ، اما با كسي از آن سخن نگفت تا براي اولين بار در سال 1429 خانه اش در دمرمي را ترك كرد.

                  ژاندارك براي دفاع از كشورش به يك گروه ارتشي پيوست و همراه اين گروه به دوفن سفر كرد .. در آن زمان چارلزهفتم شاهفرانسه بود وانگليسي ها در حال تسخير و محاصره شهر اورلئون بودند.ژاندارك پيوسته و با شجاعت تمام ، درخواست پذيرفتن ماموريتهاي سنگين و سخت را مي كرد . تا جايي كه نسبت به صداقت و ا يمان وي در اهدافش مورد سئوال از طرف عده اي مذهبيون قرار گرفت بطوري كه او را با سئوالات مختلف مورد آزمايش قرار دادند و نهايتا ژاندارك از تمام آزمايشها و موانعي كه بر سرراهش گذاشته ميشد عبور كرد و چارلز هفتم وادار شد كه نيروهايش را آماده كند و تحت فرماندهي ژاندارك قرار بدهد . ژاندارك با طرح و برنامه ريزي بموقع و درست توانست در اين ماموريت شهري را از محاصره خلاص و آن را آزاد كند .

                  در عرض 8 روز در ماه مه 1429 ژان موفق شد احاطه انگليسي هارا كه به مدت 8 ماه اورلئون را محاصره كرده بودند از ميان بر دارد. در ژوئن 1429 ژان و نيروهاي تحت فرماندهي اش موفق شدند از ريمز(Reims). در آنجااو چارلز را وادار كرد كه مراسم تاج گذاري اش را برپاكند.

                  آزاد شدن اورلئون و تاج گزاري دوفن به فرانسه اميدهاي تازه اي داد . اميدهايي كه پيوسته پيش روي ژاندارك بود . آنچنان كه در هيچ ماموريتي و هيچ لحظه اي حتي در شكست ، نااميد نمي شد .

                  برخلاف خواسته و نظر ژان ، كه معتقد بود مبارزه هيچگاه تعطيل نميشود و هيچگاه نبايد متوقف شد ،

                  ارتش مدت زماني را در حالت غيرفعال سپري مي كند, و ژان ناچارا براي مدتي امكان انجام ماموريت را ندارد . تا اينكه بالاخره در بهار 1430 , ژان مبارزه اش را دوباره شروع مي كند.

                  سرانجام در ماه مه در حالي كه قصد داشت شهر كومپين را آزاد كند , توسط بورگاندين ها كه با انگليسي ها متحد بودند , اسير شد و آنها او را به انگليسي ها فروختند. آنها مي خواستند ژان را اعدام كنند اما از طرفي نمي خواستند كه مسئوليت چنين كاري را بعهده بگيرند . به همين علت او را به يك دادگاه كليسا در روئن تحويل دادند

                  آنجا او را متهم به جادوگري و ارتداد كردند و قضات اظهار داشتند كه وحي اي كه به او مي شده , شيطاني بوده است.بعد از ماهها بازجوييو فشار و شكنجه ، ژان بعنوان يك ” مرتد ” محكوم شد . حكم ژاندارك سوزاندن در آتش اعلام شد . و بدينسان ژاندارك در ماه مه 1431 در حالي كه فقط 19 سال داشت در روئن ، در ميان شعله هاي آتش سوزانده شد .

                  بعدها در سال 1456 كه فرانسه بالاخره دارايي هاي خود را پس گرفت, در يك دادگاه رسمي كه توسط چارلز هفتم برگزار گرديده شده بود ژاندارك بيگناه تشخيص داده شد .اين در حالي است كه تا وقتي ژان زنده بود ، شاه براي او هيچ كاري نكرد .ژاندارك بعدها موضوع بسياري از داستانها – هنرها و نوشتجات شد . مجسمه ها و بناهاي يادبود بسياري به ياد و خاطره او در شهرهاي مختلف فرانسه بنا شده است. در شهر روئن در محلي از بازار , همانجايي كه او را به آتش كشيدند مجسمه اي برپا كرده اند. ژان در سال 1920 در زمره مقدسان شمرده شد. روز گراميداشتژاندارك 30 مه ميباشد .


                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #459
                    صبا زقول من اين نكته را بپرس از شيخ چرا ضعيفه در اين ملك نام من باشد
                    به هر ديار مقام زن است بر سر چشم چرا كه پست در اين ملك قدر زن باشد.
                    در ميان زنان پيشاهنگ ادب در دوره مشروطه نام زني مي درخشد به نام فخر عظمي ارغون.كه با وجود انواع ديوارها و سدها در برابر دستيابي زنان به علم و فرهنگ ، توانست به چهرهٌ درخشاني در فرهنگ و ادب تبديل شود. فخر عظمي در سال 1278 شمسي در محله سرخاب تبريز به دنيا آمد. در كودكي با خانواده به تهران آمد. و پس از آموختن زبان فارسي نزد پدرش، كه فرمانده نيروهاي ارتش درآذربايجان بود، عربي، فقه، تاريخ، هيات، زبان فرانسه و ادبيات فارسي را از استادان فن آموخت. او همچنين با موسيقي و نقاشي نيز آشنا بود. اما در جواني به شعر فارسي روي آورد. و شعرهايش را با سرودن غزل آغاز كرد.

                    فخر عظمي در مدرسه اي به نام «دار المعلمات» تدريس مي كرد و مدتي شاگرد عميد الشعرا ،از استادان آن زمان ،بود.

                    فخر عظمي مادر سيمين بهبهاني ، شاعر همدورهٌ ماست. و بي شك فخر عظمي در تشويق فرزند به سرودن شعر نقش تعيين كننده اي داشته است.

                    از فعاليتهاي فرهنگي فخر عظمي انتشار نشريه آينده ايران است . او كه اين نشريه را با همكاري همسرش منتشر مي كرد خود سردبيري آن را به عهده داشت. مدتي بعد فخرعظمي نشريه اي به نام بانوان را انتشارداد كه هدف آن آزادي زن بود و به شدت براي اين هدف تلاش مي كرد.

                    از فعاليتهاي فرهنگي فخر عظمي انتشار نشريه آينده ايران است . او كه اين نشريه را با همكاري همسرش منتشر مي كرد خود سردبيري آن را به عهده داشت. مدتي بعد فخرعظمي نشريه اي به نام بانوان را انتشارداد كه هدف آن آزادي زن بود و به شدت براي اين هدف تلاش مي كرد.

                    در آن دوران كه فرهنگ جامعه وظيفه زن را تنها نگهداري فرزندان مي دانست، فخر عظمي با شجاعت و اتكا به نفس و احساس مسئوليت بسيار به فعاليتهاي فرهنگي و سياسي خود ادامه مي داد. او بعد از شهريور 1320 امتياز روزنامه اي به نام « آزادي خلق » را گرفت و همچنين دبستان و دبيرستان بانوان ا در تهران تاسيس كرد.

                    فخر عظمي در سال 1346 شمسي در واشنگتن بدرود حيات گفت.

                    به قطعه شعري از او گوش مي كنيم:

                    جمال زن نه همان زلف پر شكن باشد نه عارض چومه و غنچه دهن باشد .

                    جمال زن به حقيقت كمال و عفت اوست چنين زني همه جا شمع انجمن باشد

                    به هر ديار مقام زن است بر سر چشم چرا كه پست در اين ملك قدر زن باشد

                    اگربه گلشن ايران گل شكفته زن است كجا رواست كه پيچيده در كفن باشد

                    صبا زقول من اين نكته را بگو با شيخ چرا ضعيفه در اين ملك نام من باشد؟

                    بكوش اي زن و برتن زعلم جامه بپوش خوش آن زمان كه چنين جامه ات به تن باشد

                    به چشم فخري دانش زبس كه شيرين است هميشه در طلبش همچو كوه كن باشد.

                    iran

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #460
                      دكتر نينا سيمون خواننده زن سياهپوست و مبارزى پويا عليه تبعيض نژادى
                      نينا سيمون خواننده زن سياهپوست
                      آمريكايى از معروفترين خوانندگان موسيقى جازمعاصر جهان است كه در سال گذشته
                      در سن هفتاد سالگي در فرانسه در گذشت .  شهرت او نه فقط به دليل قدرت
                      صداى فوق العاده و نواختن زيباى پيانو بود، بلكه او از مبارزان خستگى ناپذير
                      عليه تبعيض نژادى و زندگى مصرفى در آمريكا محسوب مى شد. به همين جهت نينا
                      سيمون داوطلبانه مهاجرت از زادگاهش را برگزيد.

                      يونيس ويمن كه بعدها نام مستعار نينا سيمون را براى خود انتخاب كرد، به عنوان فرزند ششم از مجموع هفت فرزند يك خانواده سياهپوست در سال 1933 يعنى 71 سال پيش در كارولينا شمالى در آمريكا متولد شد. خانواده اش در وضعيت مالى بسيار بدى بسر مى بردند. اما او استعداد و علاقه اش را به موسيقى خيلى زود نشان داد. با كمك مالى و حمايت معلم موسيقى اش توانست آموزش موسيقى را پيش ببرد. او كه نواختن پيانو را از چهار سالگى آغاز كرده بود، خيلى سريع در مدرسه موسيقى جوليت در نيويورك پذيرفته شد و به فراگيرى تئورى و كار عملى موسيقى پرداخت.

                      به منظور كمك مالى به خانواده، يونيس كه در اين زمان 21ساله بود، به نواختن پيانو در يك بار ايرلندى در آتلانتيك سيتى پرداخت. صاحب اين بار از او خواست كه بايد به همراه نواختن پيانو، آواز نيز بخواند. بدون اينكه او فرصتى براى تأمل داشته باشد تا بتواند آرزويش را درباره نواختن كلاسيك پيانو دنبال كند، آواز خواندن را نيز شروع كرد. از اين زمان او نام مستعار نينا به معنى كوچك، و سيمون، نام كوچك هنرپيشه فرانسوى مورد علاقه اش، سيمون زيگنو، را براى خود انتخاب كرد.

                      > خيلى زود او استعدادش را در زمينه نواختن پيانو، آواز خوانى و همينطور آهنگسازى و نوشتن ترانه هاى مختلف نشان داد. با خواندن ترانه I love you Porgy به شهرت رسيد و در فستيوال موسيقى جاز شركت كرد. از ابتدا خواندن ترانه هاى جاز، و بلووز، ترانه هاى مردمى، ترانه هاى سياهپوستان و همينطور ترانه هايى براى اپرا را دنبال كرد. تنوع صدايى او در يك ترانه، برخى اوقات از بكار گيرى صداى بم تا استفاده از آواى لطيف، از ويژگى هاى كار اوست.

                      زمانى كه در سال 1963چهار كودك سياهپوست بر اثر انفجار بمب در يك كليسا در شهر بيرمنگام كشته شدند، او ترانه اى به نام Goddam Mississippi را نوشت. اين ترانه تلخ، شكايتى درباره شرايط بسيار سخت زندگى سياهپوستان در آمريكاست. تحقير و آزار نژادپرستانه اى كه او خود به عنوان يك زن سياهپوست بارها تجربه كرده بود. در ترانه هاى بعدى اش كه بنام كنسرت نينا سيمون منتشر شد، او از احساسات انسانى، از عشق، تنفر، ترس، دوستى، تنهايى و مرگ سخن مى گويد.

                      را نوشت. اين ترانه تلخ، شكايتى درباره شرايط بسيار سخت زندگى سياهپوستان در آمريكاست. تحقير و آزار نژادپرستانه اى كه او خود به عنوان يك زن سياهپوست بارها تجربه كرده بود. در ترانه هاى بعدى اش كه بنام كنسرت نينا سيمون منتشر شد، او از احساسات انسانى، از عشق، تنفر، ترس، دوستى، تنهايى و مرگ سخن مى گويد.

                      بعد از مرگ مارتين لوتر كينگ او ترانه «خداى عشق مرده است» را نوشت. سپس ترانه هاى بچه سياه و زندانيان را اجرا كرد. ترانه معروف او به نام giffted and black به نام سرود سياهپوستان آمريكامعروف شد. او بسيارى از ترانه هاى قديمى را نيز دوباره خوانى كرد. در اكثر اجراهايش خود او نواختن پيانو را نيز به عهده داشت.

                      نينا سيمون سعى كرد خود را از «بار فشار زندگى مصرفى و تحمل رفتار نژادپرستانه در جامعه آمريكا» كه او را پيوسته مى آزرد، برهاند. به همين جهت در سال 1974آمريكا را ترك كرد وبه باربادوس در مجموع جزاير كارائيب و سپس به ليبريا، سويس، هلند و فرانسه رفت.

                      او در زندگى بعد از مهاجرت داوطلبانه اش نيز به كار موسيقى و آواز ادامه داد. ترانه هاى نينا سيمون در فيلم هاى زيادى نيز مورد استفاده قرار گرفته اند. در سال 1984ز روى يكى از كنسرت هايش در لندن فيلمى تهيه شد. در اين سال ترانه اول آلبوم جديدش به نام My Baby Just Cares For Me او را به شهرت دوباره جهانى رساند.

                      . ترانه هايش را به زبان هاى مختلف مى سرود و اجرا مى كرد. در سال 1988به مناسبت مرگ پدرش ترانه alone again را اجرا كرد.

                      در سال 1989 نينا كه 56ساله بود، ترانه روح سياه من را به عنوان زندگينامه اش سرود. اين ترانه به نام هاى مختلفى در زبان هاى گوناگون ترجمه شد. در 60سالگى آلبوم زن تنها را منتشر كرد. ترانه هاى فرانسوى او به ويژه آلبوم «عشق واقعى موجود نيست» شهرت جهانى يافت و خوانندگان جوان و جديد را به خود جذب كرد.

                      در سال 1997نينا سيمون كه 64 سال داشت در نقطه اوج زندگي هنرمندانه خود در فستيوال جاز فرانسه در شهر نيس شركت كرد . در بسيارى از كنسرت هاى بعدى اش در كشورهاى مختلف از جمله يونان و يا ايرلند و غيره به همراه دخترش به روى صحنه مى رفت و با هم ترانه هاى دو صدايى را اجرا مى كردند.

                      او كه در زندگيش، فعاليت هنرى را با علاقه مندى و شركت در مبارزات سياسى دنبال كرده بود، درسال 1998 بعنوان ميهمان ويژه در جشن تولد هشتاد سالگي نلسون ماندلا مبارز آفريقاي جنوبي شركت كرد .

                      نينا سيمون به همراه جوايز زياد در زندگى هنرى اش، دكتراى افتخارى موسيقى را نيز دريافت كرده بود. آوريل سال دو هزار و سه او كه هفتاد سال داشت . به دنبال بيمارى طولانى در جنوب فرانسه درگذشت. بنا به خواست او خاكستر جسدش در مناطق مختلف آفريقا بخش شد. نام او به عنوان يكى از بزرگترين خوانندگان و سرايندگان حكايت زمان ما، باقى خواهد ماند.


                      iran

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #461
                        فاتح قله هاى بلند

                        زمانى كه نوجوان بودم دوست داشتم كارى را انجام دهم تا به تمام مردم جهان نشان دهم زنان نيز مانند مردان باهوش، زيرك و توانا هستند و كافى است به آنها فرصت داده و توجه شود.
                        «آنى اسميت پك»(Annie Smith Peck ) يكى از زنان برجسته در تاريخ (Rhode Island ) رود آيلند به شنا مى رود.
                        آنى در ۱۹ اكتبر سال ۱۸۵۰ به دنيا آمد و در ميان پنج فرزند خانواده جوانترين عضو بود و پدرش جرج بى پك و مادرش پاور اسميت پك نام داشت. پدرش از دانشگاه «براون» فارغ التحصيل شده و عضو انجمن شهر بود. آنى به مدرسه دكتر استاك بريج رفت كه براى زنان جوان تأسيس شده بود و تحصيلات دوره دبيرستان را نيز در همان جا ادامه داد وتوانست در سال ۱۸۷۲ تحصيلات ابتدايى خود را به پايان برساند. او به «ميشيگان» نقل مكان كرد و در آنجا در يك دبيرستان به عنوان مربى مشغول به كار شد. او در آن زمان جزو نخستين زنانى بود كه در نسل خود موفق شده بود تحصيل كند. اما او خيلى زود بعد از پايان تحصيلاتش تصميم گرفت كه تحصيلات عاليه خود را نيز ادامه دهد بنابراين در دانشگاه ميشيگان كه براى بار نخست اجازه تحصيل را در سال ۱۸۸۱ به زنان داده بود ثبت نام كرد و توانست در رشته زبان و ادبيات باستانى (يونان و رم) تحصيلات ۴ ساله خود را در عرض ۳ سال به پايان برساند. او بلافاصله موفق شد تا مدرك فوق ليسانس خود را در رشته زبان يونانى بگيرد. با در دست داشتن مدرك فوق ليسانس به عنوان پروفسور زبان لاتين و سخنورى در دانشگاه پردو Pardue مشغول به كار شد.
                        بدين ترتيب او نخستين زنى بود كه در ايالات متحده آمريكا توانست چنين مقامى را به دست بياورد. سپس او به يونان رفت و در دانشگاه مطالعات ادبيات باستانى روم و يونان مشغول به تحصيل شد و در آنجا نيز او نخستين زنى بود كه در كلاسهاى آن دانشگاه شركت كرد. بعد از ۲ سال اقامت موقتى در اروپا مجدداً به آمريكا بازگشت و به سمت استادى در كالج اسميت برگزيده شد. در سال ۱۸۹۲ او به اندازه كافى شهرت كسب كرده بود تا بتواند مقالات و نوشته هاى خود را به چاپ برساند و در عين حال موقعيت او در كالج اسميت بسيار قويتر و بهتر از قبل شده بود.
                        در آن زمان داشتن چنين موقعيتها و موفقيتها آرزوى هر زن بود اما «پك» خستگى ناپذير و طالب دانستن و كشف كردن بود به همين دليل در سن ۴۴ سالگى تصميم به كوهنوردى گرفت. بعد از كوششهاى فراوان او توانست سومين زنى باشد كه به كوههاى ماترهورن (Matterhorn ) در سوئيس صعود كند و نخستين زنى بود كه با شلوار كوهنوردى كرد و آن را جايگزين دامن هاى بلند و طاقت فرساى آن زمان كرد. او همچنان به تمام دنيا مسافرت مى كرد و قله هاى بلندى را فتح مى كرد. سرانجام در سن ۵۸ سالگى در سال ۱۹۰۸ او توانست ركوردهاى قبلى خود را بشكند و به كوههاى مونت هوآسكاران (Mount Huascaran ) با ارتفاع ۲۲ ‎/ ۲۰۵ فوت در پرو را فتح كند. تا آن زمان ارتفاع و بلندى اكثر قله ها دقيقاً مشخص نبود اما «پك» توانست ارتفاع اين كوه را دقيقاً اعلام كند و در اين كار نيز او نخستين شخصى بود كه توانست ارتفاع كوه را دقيقاً محاسبه نمايد. در آن زمان لباسها و تجهيزات كوهنوردى ويژه مردان تهيه مى شد و پوشيدن آنها براى يك زن كمى مضحك به نظر مى آمد. بنابراين براى صعود به «هوآسكاران» او خودش كفشهاى كوهنوردى را طراحى كرد و به يك كفاش سفارش داد و تمام لباسهايش را جداگانه تهيه كرد. او جزو افراد مدافع حق رأى براى زنان بود و زمانى كه به كوه مونت كوروپونا با ارتفاع (۲۱ ‎/ ۰۸۳ فوت) در پرو صعود كرد در سال ۱۹۰۹ پرچمى را كه بر روى آن نوشته شده بود «حق رأى براى زنان» به اهتزاز درآورد.
                        تقريباً مى توان گفت تا آخرين روزهاى زندگى اش نيزاو همچنان به اقصى نقاط دنيا سفر مى كرد و به كوهنوردى مى پرداخت. آخرين كوهى را كه او در سن ۸۲ سالگى فتح كرد كوه «مونت مديسون» بود كه حدوداً ۵ ‎/ ۶۳۶ فوت ارتفاع داشت «آنى اسميت پك» در ۱۸ جولاى سال ۱۹۳۵ در نيويورك جان سپرد.

                        iran

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #462
                          read it !

                          Women in Iranian History

                          Hadafha va Mobareze-ye Zan-e Irani: Az Enghelab-e Mashrooteh ta Saltanat-e Pahlavi (The Aims and Struggles of the Iranian Woman: from the Constitutional Revolution to the Pahlavi Monarchy)

                          By Mohammad Hossein Khosropanah


                          Published by Nashr-e Payam-e Emrooz in Tehran, 1381, 334 pp.

                          iran

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #463
                            Women’s rights typically refers to freedoms granted to women and girls by law or custom in a particular society. These liberties are grouped together and differentiated from broader notions of human rights because they often differ from the freedoms granted to men and boys. These differences are at least partially socially constructed rather than biologically immutable conditions.

                            Issues commonly associated with notions of women's rights include, though are not limited to:

                            rights to bodily integrity and autonomy
                            the right to vote
                            the right to hold public office
                            the right to work
                            the right to fair wages
                            the right to own property
                            the right to education
                            marital rights
                            parental rights
                            religious rights
                            the right to serve in the military
                            the right to enter into legal contracts
                            Notions of women’s rights are closely connected to feminism. Feminist movements usually call for greater acknowledgment of women’s rights but may also connote a focus on philosophy and theory not necessarily associated with more utilitarian women’s right movements directed at specific reforms.

                            Notable women’s rights activists
                            Qasim Amin (1863-1908 - Egyptian jurist, early advocate of women’s rights in Islamic society
                            Susan B. Anthony (1820-1906) - American civil rights leader and suffragette, co-founder of the National Woman's Suffrage Association, tried for casting a vote in the 1872 presidential election
                            Luisa Capetillo (1879-1922) - Puerto Rican labor union suffragette; jailed for wearing pants in public
                            Unity Dow (born 1959) - Botswanan judge and writer, plaintiff in a case that allowed children of Botswanan women and foreign nationals to be considered Batswana
                            Carolyn Egan (birthdate unknown) - Canadian-American trade unionist and feminist, advocate for women’s reproductive rights, including access to birth control, abortion, and sex education
                            Nawal el-Saadawi (born 1931) - Egyptian writer and doctor, advocate for women’s health and equality
                            Marianne Hainisch (1839-1936) - Austrian activist, proponent of women’s right to work and to receive education
                            Sor Juana (c. 1651-1695) - Mexican nun, scholar, and proponent of women’s education
                            Raden Adjeng Kartini (1879-1904) - Javanese advocate for native Indonesian women, critic of polygamous marriages and lack of education opportunities for women
                            Begum Ra'ana Liaquat Ali Khan (1905-1990) - Indian-Pakistani activist, founder of the All Pakistan Women’s Association, organizer of women’s nursing and first aid corps to help refugees in Delhi despite public resistance to women working outside the home
                            Jyotiba Phule (1827-1890) - Indian social reformer, critic of the caste system, founded a school for girls, a widow-remarriage initiative, a home for upper caste widows, and a home for infant girls to discourage female infanticide
                            Dora Russell (1894-1986) - British progressive campaigner, advocate of marriage reform, birth control and female emancipation
                            Hoda Shaarawi (1879-1947) - Egyptian feminist, organizer for the Mubarrat Muhammad Ali (women’s social service organization), the Union of Educated Egyption Women and the Wafdist Women’s Central Committee, founder and first president of the Egyptian Feminist Union
                            Shamima Shaikh (1960-1998 - South African activist, member of the Muslim Youth Movement of South Africa, proponent of Islamic gender equality
                            Kate Sheppard (1847-1934) - New Zealand suffragette, influential in winning voting rights for women in 1893 (the first national election in which women were allowed to vote)
                            Elizabeth Cady Stanton (1815-1902) - American social activist, abolitionist, and suffragette, organizer of the 1848 Women's Rights Convention, co-founder of the National Woman's Suffrage Association and the International Council of Women
                            Ida B. Wells (1862-1931) - American civil rights and anti-lynching activist, suffragette noted for her refusal to avoid media attention because she was African American
                            Mary Wollstonecraft (1759-1797) - author of A Vindication of the Rights of Women, advocate of women’s equality and rationality

                            iran

                            Comment

                            • jjbb
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 8813

                              #464
                              زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند.ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر
                              مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي...
                              براي ازدواجش ــ در هر سني ـاجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي
                              به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني!
                              در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو
                              او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي
                              او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني
                              او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد.
                              او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني
                              او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر....
                              و هر روز او متولد ميشود؛عاشق مي شود؛مادر مي شود؛پير مي شودو ميميرد
                              وقرن هاست كه او؛
                              عشق مي كارد و كينه درو مي كند
                              چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان
                              جواني بر باد رفته اش را مي بيند
                              و در قدم هاي لرزان مردش؛گام هاي شتابزده جواني براي رفتن
                              و درد هاي منقطع قلب مرد؛سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده
                              و پيري مرد
                              رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند...
                              و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از در

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #465
                                HerVoices.org

                                Profiling women and girls who have not spoken about their lives publicly.

                                iran

                                Comment

                                Working...