Woman

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #466
    سرم توی روزنامه است و نگاهم گير کرده ميان کلمه ها. روزنامه پر است از آدم هايی که حدودا می خرند و حدودا می فروشند و حدودا سياست می ورزند و انگار همه ی آن ها به طرز غريبی شيفته ی حقوق بشرند.
    با خودم فکر می کنم بد هم نيست، بگذار همان آدمی که روزی سلاخی می کرد هم اين را بگويد. اصالت اين واژه در همين است که ايمان بياورد روزی هر بنی بشری بر حق حيات ديگری.
    منتظر نشسته ام و از زمان قرارمان گذشته. دارم با خودم کلمه ها را هجی ميکنم: حقوق بشر، حقوق زن، حقوق کودک، حقوق کارگران، حقوق اقليت های قومي، حقوق حيوانات، حقوق طبيعت، حقوق فلسطين، حقوق آفريقا... و با خودم فکر می کنم ما چه آدم های بزرگی شده ايم در اين همه سال که روزنامه های مان پر از نعره است برای اين همه حقوق رنگارنگ.
    ...که سايه افتاد روی روزنامه. او يک سايه بود. سايه ی يک شک. سايه ی خودش را انداخت روی روزنامه. انداخت روی مغزم و تا خانه با من آمد تا حالا با من آمده است تا من هميشه شک کنم به هرچه کلام و کتاب و خبر.
    يک ترنسجندر آنچنانم کرد که از آن عصر خردادی تهران تا حالا تنها يک ترانه را زمزمه گر باشم که می خواند:" مشکوکم، به هر سايه ی روشن مشکوکم"
    تابوهای نفرين شده
    جهان به طرز باور نکردنی جنسيتی است. پيش از آنکه نطفه ی تو بسته شود همه چيز مشخص شده. نام تو (يا همان کد جنسيتی تو)، رنگ لباس های کوچکت،اسباب بازی هايت و بعدتر نوع بازی هايت، رفتارت، غذايت، مدرسه، شغل و... همه و همه را ديگران برای تو ساخته اند و کافی است جنسيت خودت را برای اولين گام روشن کنی تا متعلق به يکی از دو نيمه ی نابرابر خانه و جامعه ات شوی.
    بيش از دويست سال مبارزه ی زنان برای کسب فرصت های برابر هنوز نتيجه ی نهايی را به دست نياورده. دنيا به طرز وحشتناکی بی عدل است و تو پا در اين دنيا می گذاری. اگر نام تو نام مردانه ای باشد شانس بزرگی نصيب تو شده. از همان آغاز گرم ترين لبخندها را می گيری. غذای بهتری می خوری. و آغوش ها بی واهمه برايت باز می شود و اگر دختر باشی که خب اوضاع چندان جالب نيست.
    اگر پسر باشی و به فرمان غريزه وقتی درد می کشی گريه کني، اين کلمه را می شنوی:" گريه نکن، مرد که گريه نمی کند" و تو ياد می گيری که مرد بودن موهبتی است بی اشک و بعدها از اين فرمان چه لذتی که نمی بری. و اگر دختر باشی طبيعی ترين کار تو گريه ای خواهد بود بی هيچ مانعی.
    با همه ی اين فرمان ها بزرگ می شويم. يا قرار است مردی باشيم قوي، سنگدل و کمی مغرور، اهل کار و مسئوليت های سنگين، و يا زنی آشپز و خانه دار و پر از احساس پرستاری.
    حالا درست در اين آشوب فرمان ها يکی بلند می شود و فرياد می زند که من نمی خواهم. من اين جنس را نمی خواهم و آنچنان طوفانی به پا می شود که اولين معلمان سر سخت آن همه فرمان با خودشان زمزمه می کنند " اين ابتدای ويرانی است"
    تنها در خانه
    "اولين مشکل همه ی ترنس ها در ايران خانواده است. اولين و مهم ترين مشکل. خانواده ها به هيچ وجه اين موضوع را درک نمی کنند. اين جمله را همه ی ترنس ها هزاران بار از خانواده هايشان شنيده اند که "من تو را يک عمر پسر (يا دختر) خودم می ديدم حالا چطور بعد از اينهمه سال ببينم که تو آن چيزی که فکر می کردم نيستی." يا اين جمله که "حالا به مردم چی بگيم؟"
    "خانواده ها با هيچ منطقی نمی فهمند که اين بيماری است و کاملا قابل درمان است و مثل همه بيماری ها دست آدم و دلبخواه و انتخاب ما نيست."
    اين ها را سايه می گويد. سايه با صدای ظريف و قيافه ای که هی مرا ياد "شازده کوچولو" می اندازد، دست هايش را با ظرافتی غريب می چرخاند و من دارم به آن شاخه گل رزی فکر می کنم که معشوق شازده کوچولو بود. چقدر يک شاخه رز به صورت سايه می آمد.
    سايه دارد حرف می زند: دوست های ترنسی دارم که ماه ها از اتاق شان بيرون نمی آيند. ماه ها پا به خيابان نمی گذارند چون نمی توانند آن طور که می خواهند، با لباس يا آرايشی که می خواهند، بيرون بيايند. خود من بعد از يکسال درگيری دائمی با خانواده، که همچنان ادامه دارد، در نهايت توانستم ثابت کنم که دست خودم نيست و بيمارم. يعنی يکسال جنگيدن با دو نفر انسان بالغ و مراجعات متعدد به پزشک و روانشناس. و حالا تنها امکانی که پدرم به من داده اين است که می گويد: من پذيرفتم که بيماری و حالا بنشين توی اتاق ات و بيرون نرو. با اين همه جنگ و جدل هنوز مخالف تغيير جنسيت من هستند و هنوز اصرار دارند که پسر باشم.
    شازده کوچولو را توی اتاق اش مجسم می کنم. گل رز شازده کوچولو يک مانتوست. مانتو و روسری ای که توی کيف اش مانده و دل شازده توی کيف اش است. تنها در صورتی می تواند مانتو تن کند که توی ماشين کسی باشد. آرايش ملايمی دارد ولی کافی نيست. با اينهمه مرزهای جنسيتی مانتو اولين و مهم ترين پوشش دختر ايرانی است. می توانی دختر باشی و آرايش نکنی اما مانتو بايد باشد. با آرايش يا بی آرايش.
    از سايه می پرسم در تمام اين يک سال چه چيزهايی به خانواده اش گفته تا راضی شان کند؟
    سايه منطقی ترين حرفی را تکرار می کند که يقين دارم تا به حال به تعداد موهای پر پيچ و تاب سرش تکرار کرده ، "بارها گفتم، بهتر نيست صاحب يک دختری باشيد که واقعا يک دختر است و از دست جنسيت اش فرار نمی کند؟ يا می خواهيد پسری داشته باشيد که اصلا خودش را پسر نمی داند. من الان واقعا هيچ چيز نيستم. نه پسرم و نه دختر و اين را نمی فهمم چرا قبول نمی کنند."
    شازده کوچولو را در خانه می بينم که بعد از اين استدلال به انگشت اشاره ای نگاه می کند که در اتاقش را نشانه رفته.
    بعد از يک سال جنگ نافرجام آيا طبيعی ترين اتفاق فرار و بزرگ ترين آرزو تغيير جنسيت نيست؟
    بازتوليد مردسالاری در بطن قربانی
    وقتی صحبت های"سايه" به دوست و همبسترش می رسد اتفاق عجيبی می افتد. شوکه می شوم. اصرار نظام مردسالار بر نقش های غير انسانی جنسيتی از شازده کوچولو های زيادی سايه های تنها ساخته. بد فهمی و نافهمی ها همه نشان از پيروزی اين ديو مهيب دارد که اولين و بيشترين قربانيان آن زنان، و پس از آن اقليت های جنسی اند.
    سايه می گويد: روی روابط من حساسيت بالايی دارد. در اين مدتی که با او دوست هستم همه ی روابط من را کنترل می کند. حتی چند روز پيش می گفت که بايد پرينت مکالمات موبايل ام را ببيند. البته من ناراحت نيستم چون فکر می کنم اين حساسيت ها نشانه ی علاقه ی شديد اوست و گاه از اينها لذت می برم.
    بازتوليد نظام مردسالار در روابط کسانی که سهمگين ترين ضربات را از آن خورده اند نشانه ی کامل ناآگاهی اجتماعی بسياری از اقليت های جنسی است. واقعيت اين است که زير تحمل چنين فشارهايی انرژی برای کسب آگاهی و انگيزه برای مبارزه ی اجتماعی باقی نمی ماند. سايه هم وقتی می پرسم آيا فکر نمی کند که برای تغيير اين شرايط بايد مبارزه کند، می گويد، "من تنها برای خودم و تا روزی که دختر شوم مبارزه می کنم و بعد از آن ضرورتی ندارد که بجنگم."
    اغراق در رفتار جنس مخالف بعد عميق تر خود را در پذيرش سنتی ترين نوع روابط بروز می دهد. دختران ترنس بيش از يک پسر عادی نسبت به زنان حساس هستند. با لحن خشن تری حرف می زنند. پرخاشگرترند ... و پسران ترنس تا حدی در رفتارها و افه های زنانه اغراق می کنند که کمتر دختری را در اين کاراکتر می توان ديد.
    محدوديت، جذابيت توصيف ناپذيری می سازد.
    خيابان های ايران ، تونل های وحشت
    روزنامه با نسيم داغ تابستان ورق می خورد. حقوق بشر دوباره خودش را نشان می دهد. اين کلمه اما از روزی که آن دريای صداقت را ديدم معنی اش را برای هميشه از دست داد. مسبب آشنايی من با اين حس تازه، شازده کوچولو بود، سرزنده و بسيار صادق. با لبخندی به لب و چشم هايی که مثل چشم يک بچه ی تخس می درخشيد و شيطان بود، خونسردانه چيزهايی می گفت که ويران شدم. خانه که رسيدم تشويش بودم، سرتا پا. بغض بود که نمی گذاشت بلند تر نفرين کنم خودم و همه آدم هايی را که سال ها حقوق بشر را ورد زبان مان کرده بوديم بی آنکه يکبار به حرف های اين رفيق تازه يافته بخواهيم گوش دهيم.
    من ويران می شدم و او روبروی من آرام آرام از عادی ترين اتفاقات روزانه ی ترنس ها در ايران می گفت: خانواده ها که اولين مشکل هستند. بچه هايشان را بدون اينکه بفهمند مشکل از کجاست طرد می کنند يا حتی خيلی از ترنس ها توسط خانواده هايشان به قتل می رسند تا آبروی خانواده نرود. مشکل بعدی مشکل مالی بچه هاست. خانواده حمايت مالی خود را قطع می کند و اگر يک ترنس بخواهد تنها زندگی کند امکان کار ندارد. هيچ کارفرمايی يک ترنس را استخدام نمی کند، هيچ کارفرمايی برای هيچ نوع کاری. اينجا ديگر مقاومت دربرابر تن فروشی سخت می شود. حالا به فرض اين مشکل هم نباشد، رفتار مردم با يک ترنس توهين آميز است؛ تحقير، و بدترين و رکيک ترين فحش هاست.

    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #467
      ادامه ی ماجرا يک خاطره است که شازده کوچولو تعريف می کند: يک شب با هم رفته بوديم شهرک غرب. آخر شب بود و ما هم آرايش داشتيم. نمی دانم چطور شد که دوره مان کردند و هی به تعداد آدم ها اضافه شد. ما دو تا مانده بوديم بين جمعيتی که داشت هو می کشيد و فحش های بينهايت زشتی می داد. جمعيت زيادتر می شد و ما حتی نمی دانستيم چطور بايد فرار کنيم. اوضاع به قدری وحشتناک شده بود که برای يک مسير کوتاه دوازده برابرکرايه ی هميشگی پول تاکسی داديم.
      و باز هم : خيلی از ترنس ها وگی ها اصلا امضا کرده ايم و تعهد داده ايم که فلان پارک يا فلان پاساژ و يا حتی فلان خيابان نرويم.
      هی می گويد و انگار حواس اش نيست که دارد چه می کند با آن همه باور من. وقتی صحبت به بسيج و نيروی انتظامی می رسد همه چيز رنگ فاجعه به خود می گيرد. می گويد: حالا مردم و فحش هاشان قابل تحمل است. آنقدر که ترنس ها و گی ها از پليس و بسيجی ها می ترسند از کسی نمی ترسند. اين ها که بايد حافظ امنيت ما باشند بدتر و وحشتناک ترند. ما را دستگير می کنند و به بهانه ی گرفتن تعهد به پايگاه هاشان می برند و درست در همان جا بدترين و وحشيانه ترين تجاوزها را می کنند چون فقط اينها هستند که با مصونيت کامل می توانند تجاوز کنند و به کسی هم پاسخگو نباشند. نيروی انتظامی در پاسخ به شکايت يکی از ترنس ها که به او توسط پنج پليس نيروی انتظامی تجاوز شده بود گفته که مگر شما برای همين با آرايش و اين سرو وضع بيرون نمی آييد؟
      دلم می خواست بگويم که کمی صبر کن تا نفس بکشم که باز ادامه داد: بعد از رياست جمهوری احمدی نژاد وضع خيلی بدتر از قبل شده. هر شب در خيابان کالج که معمولا ترنس هايی که تن فروشی می کنند آخر شب آنجا می ايستند، عده ای با موتور و لباس شخصی با چفيه به گردن هر کسی را که بگيرند با چاقو می زنند. يک دعوای ساختگی راه می اندازند و بعد چند نفری با چاقو به جان اش می افتند و همانطور زخمی رهايش می کنند.
      دزديدن ترنس ها هم يکی از رايج ترين اتفاق هاست.
      حالا خودتان را جای يک ترنس بگذاريد که چنين قربانی ای باشد،خانواده هم که آن باشد، مردم هم که خب تنها دهانی اند انگار برای فحاشي، و مأموران امنيت هم خود متجاوزانی چنان.
      باور کردم وقتی که می گفت، "هر وقت هر کدام از ما همديگر را می بينيم خيلی به ملاقات بعدی اميدی نداريم. هميشه فکر خودکشی در سر اکثر ترنس ها و گی ها وجود دارد."
      تيغی در دست جلاد
      تمام مصيبت های قانونی و اجتماعی يک سوی ماجراست که می شود با اميد تغيير جنسيت به رفع آنها هم اميدوار بود. اما اين بازی فاجعه بار گويا تا اتاق عمل هم بايد ادامه داشته باشد.
      امکانات روان درمانی و روانکاوی به قدری محدود است که گاه دانش بيمار بر دانش روانکاو و روانپزشک اش هم می چربد. اين خلا تا آنجا پيش می رود که بيمار بعد از عمل و مقاومت چند ساله درست پشت درهای اتاق عمل به فکر خودکشی بيافتد.
      با اينکه ترنس ها با مشکلاتی کمتری به نسبت ديگر اقليت های جنسی در حوزه ی دولت مواجه اند(که آن نيز در اثر تلاش هايی بود که "روح الله خمينی" را وادار به امضای برگه ای کرد که يک مرد تغيير جنسيت دهد) اما با اين وجود هيچ يک از خدمات درمانی دولتي، از جمله بيمه ی درمان، شامل ترنس ها نمی شود.
      هزينه ی جراحی در ايران بين چهار تا شش مليون تومان است که دولت تنها کمتر از يک چهارم اين هزينه را به عنوان وام پرداخت می کند.
      با فرض حل تمام اين مشکلات، جراحی انجام می شود. جراحی ای که به زعم بيماران به يک سلاخی نزديک تر است. دانش پزشکی معروفترين جراح ايرانی در حدی است که نتيجه ی اغلب جراحی های او عوارضی است چون عفونت، و از دست دادن قوه ی جنسی. آخرين بيمار او زير عمل دچار اختلال شده و مجری ادرار و مدفوع او عوض شد.
      بيماران ايرانی که در ايران، و بعد از تلاشی همه جانبه موفق به عمل می شوند، بايد آرزو کنند که مثل اغلب عمل کرده ها مجبور نباشند تا چهار برابر هزينه ی اوليه را تامين کنند، تا بتوانند بعدا در کشوری چون تايوان عوارض سلاخی اول را از بين ببرند.
      شرايط بد کارد را چنان به استخوان ترنس های ايرانی رسانده که می گويند حاضرند هزينه ی تحصيل يا دوره ی آموزشی او را خود تأمين کنند تا اين پزشک ايرانی پا از مرزها بيرون بگذارد و دانش خود را نو کند.
      يکی از بزرگ ترين و خطرناک ترين عوارض اين فقر دانش پزشکي، جراحی بی دليل هموسکسوئل هاست. طبيعی است با وجود عدم آموزش های اجتماعی و نبود تشکيلات قانونی در کنار فقر روانکاو و پزشک، هر همجنسگرايی خود را ترنس بداند و حتی پيکر خود را به دست تيغی بسپارد که صاحب آن آگاه تر از خود او نيست.
      اينها تمام اطلاعاتی بود که که دوست تازه يافته ام می داد.
      او هنوز شک دارد. ترنس است؟ يا گی است؟ در آخرين مراجعه اش به روانکاو اين را پرسيده و پاسخ خنده داری شنيده: خيلی هم خوشحال باش که اينطوری هستی. حالا چه کار داری که هومو هستی يا ترنس. برو هر طور که خواستی حال کن.
      می گويد از جنسيت خودش راضی است و نمی خواهد زن شود. در کنار ترديدها، به گی بودن خودش باور دارد. من مطمئنم که دانش او صد بار به دانش آن روانکار می ارزد.
      اين قصه تمام نمی شود
      تمام آن بغض و کينه را با خودم حمل می کنم. منتظرم کسی حرف حقوق بشر را بزند تا بپرم وسط و بپرسم نظرش درباره ی اقليت های جنسی چيست. از آن روز تا به حال در هيچ بحث ديگری شرکت نکرده ام.
      از ميان آن خيل عظيم مدافعان حقوق بشر يک همراه يافته ام. از دختری حرف می زند که جنسيت خودش را بايد در مذهبی ترين شهر ايران و در سنتی ترين مدل خانواده ی ايرانی انکار کند، "از اول دخترانه رفتار نمی کرد و همه هم به نوعی تشويق اش می کردن. تا اينکه بزرگ تر شد و حالا سال هاست سينه هاشوا سفت می بنده. خانواده اش تا چند وقت پيش اميدوار بودن که هوسی است و از سرش می پره. تا اينکه عاشق يک دختر شد و سکس او لو رفت. فشارها بيشتر شد تا چند ماه پيش که گفت می خواد عمل کنه. دعواهای لفظی به کتک کاری کشيده و با اينکه بچه خيلی باهوش و درس خوانی بود ترک تحصيل کرد. يکی از دلايل مدرسه رفتن منظم او، بودن در کنار دخترها بود و استخر و کتابخانه و خلاصه هيچ جمع دخترانه ای را از دست نمی داد. حالا که ترک تحصيل کرده به شدت افسرده شده و احساس می کنم دور تازه ای را شروع کرده. يعنی از زمانی که حرف جراحی جدی شد برخوردها به قدری خشن شد که له شد. همه آن تشويق ها تمام شد..."
      يادم افتاد شازده کوچولو هم همين يکی دو ماه پيش از تحصيل در دانشگاه انصراف داد. اين را می گفت و تأکيد می کرد که اکثر قريب به اتفاق ترنس ها مجبور به ترک تحصيل می شوند.
      بوی خون
      ساعت پنج صبح است و اين گزارش را تمام می کنم. هوا گرگ و ميش است و گرفته. شازده کوچولوی من حتما تنها در اتاق اش خوابيده و من دارم فکر می کنم به تن بی جان و خون آلودی که تا به حال مأمورهای شهرداری يا آگاهی از خيابان کالج برده اند. دارم فکر می کنم به دهانی که طعم سيانور را برای اولين و آخرين بار می چشد. فکر می کنم به سينه های بی فرم آن دختری که حالا خوابيده و دارد خواب عشقبازی با دختری را می بيند که دوست اش دارد عاشقانه .
      سپيده زده و من قسم می خورم ديشب کسی در اين سرزمين سلاخی شده.
      بوی خون می آيد. روزنامه افتاده زير پايم. گرم شد پايم. از تيتر "حقوق بشر در ايران" روزنامه خون می ريزد.

      iran

      Comment

      • jjbb
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 8813

        #468
        جرم زن بودن
        اگه سرت داد زدن آروم گریه کن. اگه بهت زور گفتن حتما قبول کن. اگه بهت توهین شد ساکت بمون. چرا؟چون دختری! چون به خاطر احساستی بودنت نیاز به بغض و گریه داری. چون به خاطر ضعیف بودنت نیاز داری که یه زورگو بالای سرت باشه. چون تو محکومی به مطیع و آروم و معصوم بودن. پس همه دارن احتیاجات تو رو برآورده می کنن! همه دارن بهت لطف می کنن! اما فاجعه اینجاس که گاهی این میون بعضی از خانومای واقعا محترم هم می خوان به نیازهات جواب بدن و برات زن بودن رو جا بندازن. و وای به حالت اگه فقط یه کم با اونا توی بعضی مسائل مخالف باشی.....
        توی تاکسی نشستی. سمت چپ یه خانوم چاق چادری نشسته. پاهاشو طوری گذاشته که نمی تونی خودتو به سمت چپ بکشی. سمت راست یه پسر می شینه که از همون لحظه ی اول زن بودنت رو بهت یاداوری می کنه. چطوری؟ اینجوری که هی خودشو مرتب بهت نزدیک می کنه و تو باید خودتو اونطرف بکشی. انقدر ادامه پیدا می کنه که دیگه جایی نمی مونه. نفست رو حبس می کنی شاید با این کار کوچیکتر شی و جای کمتری بگیری حالا باید گرمای چندش آورش رو تحمل کنی و صدات هم در نیاد. چرا؟ چون دختر باید حیا داشته باشه. و اعتراض تو به همه اعلام می کنه که دارن به حقوقت تعرض می کنن. وای! چطور می تونی بذاری دیگران اینو بفهمن؟! مگه تو حیا نداری؟! توی ذهنت 2 تا راه رو بررسی می کنی. یا باید پیاده شی یا خودتو بیشتر جمع کنی. اگه پیداه شی دیگه معلوم نیست کی برسی تازه توی این سرما و مه ممکنه گیر یکی بدتر ازاون بیوفتی. پس خفه می شی و بیشتر می چسبی به زنه. ماشین به میدون می رسه. خانوم محترم همچین خودشو روت میندازه که فکر می کنی متوجه ی موقعیتت نیست. واسه ی همین با التماس نگاش می کنی به امید اینکه بفهمه و بهت کمک کنه. ولی انچنان نگاهی بهت میندازه که ازخودت خجالت می کشی. چرا؟ چون از نظر اون تو یه مفسد تمام عیاری! تو آرایش داری. مانتوت کوتاه یا تنگه موهات پیداس. کلا سر و وضعی داری که از نظر اون خودت می خوای که از بغل یه پسر بپری بغل اون یکی. نه! تو حتی محتاج ترحم هم نیستی!به فکر نجات خودت میوفتی. به پسره که دیگه داره میاد توی دلت نگاه می کنی. اصلا به روی خودش نمیاره. اما کم کم عقب نشینی می کنه و خودشو می کشه کنار. یه نفس راحت می کشی و دست به دامن خدا میشی: خدایا چرا این مسیر انقدر طولانی شد؟ خدایا ببخش که فلان کار رو انجام دادم. دیگه تنبیه من بسه. دیگه انجامش نمی دم. خدایا خواهش می کنم. خدایا این پول رو میندازم توی صندوق صدقات تو فقط یه کاری کن که زودتر تمون شه. خدایا....... یهو از جا می پری. آقا می خواد از توی جیب عقب شلوارش پول در بیاره این وسط یه لطفی هم یه تو میکنه. نگاش می کنی و سعی می کنی در کمال سکوت و در حالی که حیای دخترونه! رو حفظ می کنی بهش بفهمونی که اون منحوس ترین موجودیه که تا به حال دیدی. آقا چیکار می کنه؟ اینبار یه لبخند تحویلت می ده! حالا کاملا احساس یه سوسک رو درک می کنی وقتی زیر پا له می شه. به وجودت داره توهین می شه. به حقوقت داره تجاوز می شه. انسانیتت به تمسخر گرفته می شه. غرورت داره محو می شه تجاوز حتما این نیست که ببرنت توی یه خونه و هر بلایی خواستن سرت بیارن و بعد تبدیل بشی به یه زن بدون حق زندگی و زن بودن. اینم یه تجاوزه. علنی و آشکارا و در ملا عام! روزی هزار بار توی تاکسی و خیابون بهت تجاوز می کنن. به احساساتت. به شعورت به عاطفه ات به غرورت به معصومیتت به اعتقاداتت وبه دختر بودنت.
        پسره دوباره از فکر درت میاره. با آرنج به پهلوت می زنه. نمی شه گفت می زنه در واقع نوازشت می کنه.
        چی فکر می کنه؟ که دوست داری؟ که خوشت میاد؟ نه .می دونه که اینجوری نیست. از رفتار تو وچندین دختر قبلی خوب اینو فهمیده. پس می فهمی که در کمال آرامش داره جلوی چشم همه توهین و تجاوز به روح تو رو انجام میده. و تو میون اونهمه آدم راه نجات وپناهی نداری! دیگه جونت به لبت می رسه. توی چشماش نگاه می کنی و می گی درست بشین. و در جا پشیمون می شی. راننده از توی آینه خریدارانه نگاهت میکنه.2 تا پسر جلویی پچ پچ کنان می خندن و اون میون می شنوی که یکیشون می گه صد بار گفتم یه ماشین بگیر که صندلی عقبش خالی باشه.... و از اونطرف خانوم محترم آهسته میگه اگه بدت میومد که خودتو واسش درست نمی کردی!!!!
        حس میکنی دنیا دور سرت می چرخه. احساس خفگی و لرزیدنی که نمی دونی از سرمای بیرونه یا توهین به مرز جنون می رسوننت.
        تمام نیروت رو جمع میکنی و می گی : پیاده می شم آقا.
        پسره وقتی می خواد پیاده شه انقدر میاد عقب که تک تک اعضای بدنت رو حس می کنه. دیگه کنترلت رو از دست می دی. هولش می دی جلو : کثافت. جلویی ها می خندن. زنه یه چیزی حواله ات میکنه شاید همون کلمه رو. و پسره با چندش آورترین صدایی که تا حالا شندیدی می گه: جون!
        برمی گردی. دلت می خواد بزنی توی دهنش. ولی سوار می شه و میره. می ره و تو می مونی. توی اون هوای سرد و تاریک توی اون مه. تو می مونی و احساسات سر کوب شدت. تو می مونی و ضعف راه رفتنت. تو می مونی اعتقادات تمسخر شده ات . تو می مونی و دوراهی هات یا بدتر از اون گمراهی هات.
        اگه از یه روسری صورتی خوشت بیاد مشکل داری؟ اگه فقط آرایش رو به صرف زن بودن و نیازی که توی وجودته دوست داشته باشی خرابی؟ اگه همه جا با بابات یا داداشت یا یه مرد دیگه همراهت نباشن و خودت با ماشین مسافرکشی بیای و بری تو کسی هستی که واسه ی عرضه کردن خودت اومدی و منتظری که هر کسی روت یه قیمتی بذاره؟ اگه از یه زن بخوای حالا که احساس بی پناهی می کنی حامیت باشه باید به خاطر تفاوت ظاهریتون خودش تو رو محکوم کنه؟ توی کدوم دین و مذهب این اومده؟
        حالا دیگه تو می مونی و تردید هات به دین به مذهب به جامعه به آدماش. به آدما که می رسی تو می مونی و هیولای نفرت. نفرت از زنهایی که خدا و رسولش می گن اسلام دین نیت و اونا می گن دین چادر! تو می مونی و نفرت از مردا. تو می مونی و .... نفرت از خودت .............
        امروز کلی توی سرما منتظر دوستم وایسادم.وقتی اومد روی صورتش جای اشکایی بود که یخ زده بود.این اتفاقا اولین بار نیست که میوفته.اما ایکاش پسرایی که این کارا رو می کنن می فهمیدن که چه تاثری توی زندگی دیگران می ذارن. یا حداقل اگه بعضیا بیمارن اونایی که نیستن جلوی اینجور موضوعات رو بگیرن. چرا باید چندین روز به دختر خراب شه و رفتار عصبیش زندگی خونواده و نزدیکانش رو هم به هم بریزه؟ به خاطر این بعضی ها فکر می کنن این موضوع خنده داره یا سرگرم کنندس؟

        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #469
          پرونده فاطمه حقيقت پژوه هنوز جابراي كار دارد و با وجود تاييد حكم اعدامش هنوز جاي اميد به زندگي وجود دارد.

          عبدالصمد خرمشاهي وكيل پژوه در گفت و گو با سايت زنان ايران با اعلام اين خبر افزود: درست است كه حكم اعدام ايشان تاييد شده ولي با توجه به اينكه اين حكم هنوز به اجراي احكام فرستاده نشده ، جا براي استيذان و درخواست از آقاي هاشمي شاهرودي براي بخشش ايشان وجود دارد.
          وي ابراز اميدواري كرد كه در اين مرحله پرونده خانم پژوه مشمول اين استيذان شود.



          iran

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #470
            Shahnaz Pakravan joins Al Jazeera International as presenter of Everywoman


            Ms Pakravan is a prominent figure in Middle Eastern and British media circles through her work with the BBC and ITN, including Arab World Direct and Tomorrow's World.

            Presented twice a week from Doha, Everywoman is the first show of its kind out of the Middle East to put women's issues at its core. The magazine format and global agenda promises an exciting mix of challenging and incisive journalism with stories coming from Al Jazeera International's broadcast centres around the world (Doha, Kuala Lumpur, London, Washington D.C).

            Speaking on her appointment to Al Jazeera International Shahnaz Pakravan said,


            'I feel privileged to be joining Al Jazeera International at its inception and am both excited and daunted at the challenge facing me. Top marks to the Channel for bringing focus to women's issues.'



            Director of Programming Paul Gibbs said, 'Everywoman is an exciting addition to our programming line-up. I am delighted to have Shahnaz Pakravan on board as presenter. The show promises to offer something of interest for all viewers - men as well as women. Indeed men shouldn't miss it.'

            Shahnaz and her team will bring viewers around the world stories that have universal appeal with subjects as diverse and sensitive as religion, society, sex, education and arts, all from women's perspectives.

            'It's the way we'll approach things that will set 'Everywoman' apart. We'll dig deeper to uncover those stories that face the most resistance hoping to give a voice to those who don't have one,' continued Shahnaz Pakravan.

            A former news presenter on BBC World, BBC News 24 and news anchor for Channel Four's daily breakfast news and business programme Channel Four Daily as well as Dubai Television, Pakravan has also anchored and reported for the BBC's flagship science and technology programme Tomorrow's World, fronted the critically acclaimed Channel Four Health programme Health Alert and produced and presented Arab World Direct for BBC World. Her radio work has included hosting BBC Radio Four's Woman's Hour.

            Pakravan took Arab World Direct all over the Arab world, including Saudi Arabia for a special 9-11 edition which featured an extended interview with Prince Abdullah bin Faisal bin Turki Al Saud, former Governor of Saudi Arabian General Investment Authority. Other high-profile interviews include Jordan's King Abdullah and the new UAE Vice President, Prime Minster and Ruler of Dubai Sheikh Mohammed Bin Rashid Al Maktoum.

            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #471
              ایدهء اصلی در این مقاله، پیش کشیدن بحث آرمان گرایی و ایدئالیسم در فرهنگ های معنوی کهن و مرتبط نمودن آن با مباحث اجتماعی روز و حقوق زناشویی و مسائل زنان است. به این ترتیب من می توانم با مظالمی که در فرهنگ های سنتی بر زنان و مردان و خصوصآ زنان و اقلیت ها در قالب قوانین حقوقی و غیره اعمال می شده است به عنوان تبعات منفی افراط در آرمان گرایی، صحه بگذارم و با آنها مخالفت کنم، و هم نسبت به خطر از دست رفتن روحیهء آرمان خواهی در جوامع، خصوصآ به فعالان حقوق زنان و اقلیت ها هشدار دهم، تا در مورد هر تحول خواهی ساختار شکنانه ای که بروز می کند، مبتلاء به خوشبینی نشوند…

              كانون زنان ايراني- نيما قاسمي :
              هنری بمفورد پارکز، می نویسد که در حجاری های به جا مانده از مصر باستان، پیکره های انسانی غالبآ بالا تنهء ورزیده و کمر باریک دارند. آنها تمام- تنه و تمام- رخ یعنی رو به تماشاگر و در فضایی دو بعدی نمایانده شده اند. در بین این تصاویر ممکن نیست بتوانید پیکره ای بدون تناسب و ناموزون بیابید. آنگاه در پاورقی می نویسد:

              دیدگاه های مذهبی مرتبط با زندگی انسان نه تنها در هنر انتزاعی صرف به صورت بارزی جلوه کرده اند، بلکه نحوهء تراشیدن پیکر انسان هم نشان از تآثیر آنها دارد. وقتی جامعه ای بر این اعتقاد است که واقعیت های روحانی متعالی تر از تجربهء حسی ست، باید هم اثری پدید آورد که در آن پیکر افراد از مقابل و نه نیمرخ، دیده شوند. به علاوه بی حرکت و عاری از ابعاد سه گانه باشند. شکل انسان که به این طرز نشان داده شده، تآثیری بر آدمی می گذارد که او را از دنیای زمان و مکان بدر آورده و به تعمق در واقعیات و حقایق ابدی مشغول می دارد. (1)

              نویسندهء " خدایان و آدمیان " در اینجا میان ایدئالیسمی که در هنر فرهنگ های کهن حاضر بوده است و دیدگاه های مذهبی ارتباط می بیند. چه می توان ایدئالیسم را ( که به معناگرایی نیز ترجمه اش کرده اند ) توجه به معانی ناب و نمونه های الگویی در مقابل توجه به حسیات و ساحت بی نظم و ترتیب آنها معرفی کرد. چیزی که ظاهرآ می بایست خصلت اساسی هر نوع نگرش دینی هم باشد. هنر فرهنگ های کهن، بنا به اصطلاحاتی که امروزه به کار می بریم، هنر ایده آلیستیک یا ناب پرداز در مقابل هنر واقع گرایانه بوده است. اما باید توجه کرد که هنر در آن فرهنگ ها، مقوله ای جدا از دین نبوده و مستقل از آن تلقی نمی شده است. بنابراین از سویی طبیعی ست که پارکز مورخ، ایدئالیسم هنری مصر باستان را با معنویت گرایی آن ملت در ارتباط ببیند. اما اشارهء او به واقعیت تاریخی " جدا نبودن دین و هنر در عصر باستان " نیست. بلکه به این نکته اشاره می کند که اگر فراتر رفتن از واقعیات حسی و میل به سوی جهان آرمان ها و ایده آل ها خصلت اساسی هر دینی هست، پس طبیعی ست که پیکره های حجاری شدهء مصری نیز همه گی تصاویر ایده آل باشند و نه تصاویر واقعی. البته برای کسانی که حاضر نیستند ایده آل گرایی را به عنوان خصلت اساسی فرهنگ های معنوی یا دینی بپذیرند، با توجه به آن واقعیت تاریخی آمیخته گی دین و هنر در عصر باستان، می توان به عکس استدلال کرد. یعنی گفت که چون هنرهای جوامع کهن، ایده آل پرداز هستند، پس کلیت آن فرهنگ های دینی نیز می بایست ایده آلیستی یعنی آرمان پرداز و آرمان گرا باشد.

              بنابراین این ایدئالیسم یا آرمان گرایی در فرهنگ های معنوی گذشته، تنها در آثار هنری به جا مانده از آنان نیست که ظهور و بروز دارد. بلکه در همهء شئون و جوانب آن جوامع سنتی حاکمیت داشته است. چه در عرصهء اخلاقیات، چه در سیاست، و چه در روابط بین دو جنس. به عنوان مثال به داستان کهن راما و سیتا از داستان های ملی فرهنگ کهن هند توجه کنید. سراسر این داستان، روحیهء ملتی را بازتاب می دهد که شیفتهء شاعرانه گی ناب است و این شاعرانه گی را در حتی حیات روزمرهء خود نیز می خواهد. سیتای زیبا توسط دیوی بدکردار و شرور دزدیده می شود. راما، همسر وفادار او طی ماجراهای پر فراز و نشیبی، نهایتآ مخفی گاه دیو را می یابد و او را با تیر کمان خود هلاک می کند. اما راما حاضر نشد همسر خود سیتا را ببیند، مگر آنکه سیتا با عبور از آتش سنجش گر، بی گناهی و پاکی خود را در طول مدت اسارت ثابت نماید!

              از نظر راما – و در واقع مرد هندو – هیچ چیز حتی حفظ جان نیز، برای سیتا عذر نمی شود تا خود را از ناپاکی تبرئه کند. او به قیمت جان خود هم که شده می بایست پاکی خود را حفظ می کرد. بنابراین گو اینکه زنده ماندنش، مشکوک و شبهه انگیز است، پس او باید پاکی خود را ثابت نماید. به هر حال، سیتا پذیرفت و خطاب به آگنی، خدای آتش گفت که اگر من، حتی در رویاهایم گناهکار بودم، تو من را بسوزان! اما خدایان که شاهد پاکی او بودند از آگنی خواستند تا از عادت دیرینهء خود بازگردد و به او صدمه نزند. وقتی سیتا وارد آتش شد، آگنی او را روی بازوانش بلند کرد و صحیح و سالم به راما تحویل داد.

              جالب اینجاست که، از آنجایی که یک رابطهء صمیمانهء تمام عیار نمی تواند با هیچ شکی همراه باشد، بنابراین راویان توضیح می دهند که راما در حقیقت به پاکی همسر خود هیچ شکی نداشت. بلکه صرفآ برای آگاهی حاضران و همراهان خودش از سیتا خواست تا این آزمایش را به انجام برساند. (2) هنوز هم در هند هر ساله مراسمی برای بزرگداشت این دو چهرهء اسطوره ای برگزار می کنند و در قالب نمایش این حماسهء کهن را مرور می کنند. تکان دهنده ترین و تآثرانگیزترین صحنهء این نمایش طولانی که اشک به چشمان حاضران می آورد، همواره صحنه ایست که پاکدامنی سیتا ثابت می شود و این دو زوج جدانشدنی همدیگر را در آغوش می گیرند.

              فرهنگ های کهن معنوی سرشار از این داستان های تآثر برانگیز و تحسین آمیز اند. در واقع برای هندیان، راما و سیتای جدایی ناپذیر، الگوی هر زن و شوهر هستند. هر زنی، می بایست سیتا و هر مردی می بایست راما را سرمشق خود قرار دهد. آرمان گرایی در این حیطه به گونه ای بود، که در برخی نقاط هند، اگر شوهر زودتر از زن فوت می کرد، زن را طبق آیینی دینی می سوزاندند. چرا که یک زن خوب نمی تواند بدون همسرش زندگی کند!

              در فرهنگ معنوی اسلام هم، حضرت علی و حضرت فاطمه، زوج آرمانی هستند. از این دو نقل است که هرگز در طول زندگی مشترک خود، با یکدیگر مجادله نکردند و یا با صدای بلند با هم حرف نزدند! در طول حیات جوامع اسلامی، که هزار و چند صد سال از عمرشان می گذرد، همواره دختران و پسران توسط خانواده هایشان برای یکدیگر انتخاب شده اند و انتظار این بود که بتوانند نمونهء دیگری از یک رابطهء صمیمانهء دو طرفه را تجسم بخشند.

              اما به راحتی می توان تصور کرد، که آرمان گرایی، خصوصآ وقتی شدت می یابد، همراه با نادیده گرفتن واقعیات است. چگونه دختر و پسری که تا پیش از ازدواج نتوانسته اند حتی همدیگر را ببینند، می توانند تا این حد با یکدیگر در تفاهم و هماهنگی به سر برند؟ ابزاری که در این فرهنگ ها برای بازتولید این رابطهء آرمانی به کار گرفته می شد، عمدتآ " توصیه " بود! این توصیه ها که از دهان مراجع گوناگون، از مراجع دینی گرفته تا پدر و مادر و اعضای بزر گ تر خانواده صادر می شد، مضمونی غیر از یادآوری همان الگوهای ناب و ایده آل نداشتند. جذابیت این الگو ها به قدری بود که جامعه امیدوار بود زوجین هر مشکلی را بتواند با یادآوری آن نمونهء آرمانی برطرف کند یا نادیده بگیرد! اما از آنجایی که خطرات این آرمان گرایی به کلی از دید پدران و اجداد ما پنهان نبوده است، به عنوان آخرین راه چاره و سازوکار حل مشکل، موضوع تبعیت کامل و بی چون و چرای زن را از شوهر مطرح می کردند. یعنی با تآکید بر ایثار و فداکاری ای که زنان را دارندهء آن محسوب می کردند، امیدوار بودند مشکل پیش آمده نهایتآ با عقب نشینی زن و تمکین او پایان یابد! به این ترتیب، لبهء تیز این آرمان گرایی کور، بیشتر به سمت زنان بوده است تا مردان. هرچند که نمی توان مضرات آن را تنها متوجه زنان دانست.

              طبعآ اگر این آرمان ها، در فضایی آزاد و مختار عرضه می شدند، و هیچ گونه اجباری برای تطبیق این ایده آل ها با وضع و شرایط تک تک انسان ها نبود، مشکلی هم پیش نمی آمد. مشکل از آنجا آغاز می شود، که شیفته گی مفرط نسبت به آرمان، همچون نرگس (نارسیس) چشمان جوامع سنتی را گویا کور می کرده است و بدون در نظر گرفتن سطح سخت و صلب واقعیات موجود، انتظار داشتند که هر زنی، سیتا یا فاطمه، و هر مردی راما یا علی باشد.
              این شیفته گی مفرط، تآثیر خود را در شکل گیری قوانین حقوقی در جامعه می گذاشت و تا آنجا پیش می رفت که برای زن پس از مرگ شوهرش، حتی حق حیات قائل نمی شدند و یا زن را برای حتی خروج از منزل موقوف اجازهء شوهر می کردند. کسی نمی تواند انکار کند که روابط صمیمانه و توآم با هماهنگی بسیار بالا، ممکن است و بسیار هم زیبا و در خور تحسین، و حتی رشک برانگیز است.

              می توان زوجی را تصور کرد که از مراتب صمیمیت فی مابین، هرگز با یکدیگر مجادله نکرده باشند و یا به وفاداری هم شک نبرده باشند. و در کنار هم بودن برای آنان حتی نه صرفآ یک تعهد سخت و دشوار، بلکه خواست و آرزوی عمیق قلبی هر دوی آنان بوده باشد. اما این فقط یک ایده آل است. و نمی توان انتظار داشت توسط همه تجربه شود. واقعیت آن است که روابطی از این دست، بسیار معدود بین دو انسان رخ می دهد. همان طور که هیکل هایی آنچنان به تمامی در قید تناسب را، باید تنها در هنر مصری و یا هر هنر ایده آلیست دیگری جستجو کرد. چون در عالم واقع تنها عدهء کمی می توانند بدن هایی تا به این حد متناسب داشته باشند. در باب نادر بودن عشق، همان داستان های کهن اساطیری و افسانه ای – اتفاقآ از همان فرهنگ های کهن – غالبآ با زبان تمثیل اشاره می کنند، که عشق هدیهء خدایان است. به هر که بخواهند عطا می کنند و از هر که بخواهند دریغ می نمایند.

              هرچند که علاقه مندان به مسائل زنان، به ویژه فمنیست ها تمایل دارند وضع و ترتیب امور فرهنگی را در جوامع گذشته و حال، بر اساس نظریهء " اعمال قدرت " تبیین کنند، و همه چیز را در مورد زنان ناشی از ارادهء معطوف به قدرت و سلطهء مردان بدانند که با سوء نیت و صرفآ بر اساس قدرت طلبی علیه آنان عمل می کرده است، اما این نظریه نمی تواند تمام واقعیت را بیان کند. من بدون اینکه بخواهم اعتبار چنین نظریه ای را بالکل زیر سوال ببرم، معتقدم کسانی که فرهنگ های کهن را بدون پیش داوری ها – مثلآ نه با قصد پیشینی ای مثل دفاع از حقوق زنان – به طور همه جانبه مطالعه کرده اند، ترجیح می دهند برای تبیین تفاوت های فرهنگی از گذشته تا کنون، حضور این " آرمان گرایی مفرط " را در گذشته از یاد نبرند که کمک زیادی به درک ما از فرهنگ های سنتی می کند. در واقع توجه به این نکته فهم " جامع تر " ی به ما عرضه می کند.


              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #472
                در کنار آن می بایست توجه داشته باشیم که فرهنگ های کهنی که آثار آن تا به امروز باقی مانده است، " مرد سالار " بوده اند. به این معنا که سلطه و آسایش نهایی را برای مردان می خواسته اند و برای آنان به ارمغان می آورده اند. چنانکه اشاره کردم، در همین مورد، هرچند که آرمان گرایی مفرط در حوزه های گوناگون، تبعات منفی خود را به طور کلی و برای همه به همراه داشته است، اما لبهء تیز آن در مسائل زناشویی بیشتر متوجه زنان می شده است تا مردان.

                گمان می کنم اگر تحولات فرهنگی را از دوران روشنگری به این طرف، پی گیری نماییم، تصدیق می کنیم که یک " واقع گرایی " ای بر فرهنگ مستولی شده است که در گذشته نبود. اعلامیهء جهانی حقوق بشر، به عنوان یکی از مهمترین دستاوردهای فرهنگ مدرن، زاییدهء همین واقع گرایی ست. مبنای این اعلامیه این است که باید برای انسان بالفعل، یعنی انسانی که هم اکنون وجود دارد، احترام و ارزش قائل شد. حال این انسان می خواهد مسیحی باشد، یا مسلمان یا بی دین. سیاه پوست باشد یا سفید پوست، زن باشد یا مرد. از آنجایی که انسان بالفعل، چنین متنوع است، باید صرفنظر از ارزش گذاری، همهء آنان را برابر دانست و با همه به یک شیوه رفتار کرد. ارزش گذاری ها را باید در کمانک (پرانتز) گذاشت چون باعث اختلاف و درگیری می شود. اما چنین نظریه ای اگر از دیدگاه سنتی غلط نباشد، دست کم سخیف و بی ارزش است. چون از دیدگاهی که فرهنگ های کهن به موضوع می نگریستند، یک انسان فضایی به بزرگی آسمان تا زمین برای جولان دارد. او می تواند با رفتار و کردار خود به درجه ای پست تر از یک حیوان نزول کند، و یا با رفتار و کردار خود به مرتبه ای عالی تر از هر انسان متعارف نائل شود. اما طبیعی ست که برای انسان وصول به آن آرمان ها و ایده آل ها فرض است. بنابراین در فرهنگ های کهن، اولآ انسان بالقوه مطرح است. یعنی نظر به قابلیت های انسان دارند و ثانیآ به این اعتبار که این قابلیت ها می توانند در آرمان ها به فعلیت برسند، تنها برای انسانی احترام قائل اند که یا به این فعلیت ها رسیده باشد و یا هم خود را مصروف آن کرده باشد. بنابراین می بینیم که اینجا هم (یعنی در موضوع کلان و فراگیری همچون حقوق بشر) نهایتآ آرمان گرایی و واقع گرایی، نقطهء اصلی تمایز است. (3)

                البته همان طور که توسل به نظریهء آرمان گرایی، برای فهم همهء مسائل در فرهنگ های کهن کافی نیست، نظریهء واقع گرایی نیز برای فهم فرهنگ مدرن کفایت نمی کند. یعنی نباید تصور کرد که یک انسان مدرن، لزومآ و همیشه یعنی یک انسان واقع گرا. عصر پس از سیطرهء فرهنگ های سنتی، مراحل مختلفی را به خود دیده است و " واقع گرایی " در همهء این مراحل وجه غالب نبوده است.

                شخصآ گمان می کنم که واقع گرایی از خصائل مراحل اولیهء فرهنگ پسا- سنتی ست. اجازه دهید برای توضیح بیشتر به جای کلی گویی از مثالی استفاده کنم که دقیقآ به بحث ما مربوط می شود. (یعنی اخلاقیات بین دو جنس) امروزه فعالان گروه های اجتماعی خصوصآ بسیاری از فمنیست ها، با سنت ازدواج مخالفت می کنند. مخالفت با ازدواج با دو انگیزهء متفاوت می تواند صورت گیرد. ممکن است تلقی این باشد که ازدواج به معنای شکل گیری یک رابطهء صمیمانهء دو طرفه، که پایبندی و تعهد عاطفی طرفین را به یکدیگر ایجاب نماید، یک ایده آل است. به عبارت دیگر، تعداد کمی از این ازدواج های رسمی هستند که طرفین واقعآ از صمیم قلب نسبت به یکدیگر پایبند هستند و می توانند باشند. از آنجایی که این رسم متناسب با محتوا و مضمونی ست که به ندرت حقیقتآ همراه با آن حضور دارد، بنابراین در اغلب موارد ازدواج چیزی جز تحمیل یک ایده آل بر دو انسان نیست که بیشتر به جهت حفظ ظاهر و رعایت آبرو یا آنچه که ممکن است مقدسات جامعه نامیده شود، به یکدیگر پایبند می مانند و به این ترتیب زندگی خود را تباه می کنند.
                و حال آنکه اگر واقعیت ارتباط عاطفی این دو لحاظ شود، نه آن مرد حاضرست خود را متعهد به همسرش کند و نه آن زن از محدود کردن ارتباط عاطفی و جنسی خود نسبت به همسرش راضی است. بنابراین قوانین حقوقی الزام کننده به ازدواج و تبعات آن، باید نسخ شود و از بین برود تا انسان ها مختار باشند متناسب با شرایط واقعی و بالفعل خود تصمیم بگیرند.

                اما انگیزهء دیگری که ممکن است در پس مخالفت با سنت ازدواج وجود داشته باشد، به آنجا برمی گردد که شخص مخالف اساسآ منکر چیزی به نام " رابطهء تعهد آمیز عاطفی " ست! (اعم از اینکه قوانین حقوقی آن را پشتیبانی کنند یا خیر!) اینجا ازدواج نه به خاطر تحمیل یک آرمان بد است، بلکه به خاطر ادعای آنچه که شخص مخالف آن را دروغ و کذب می داند، باید حذف شود. ما در دورانی هستیم که پیش از گذشته میان سکس و عشق خلط می شود و عشق را صرفآ نام دیگری برای سکس می انگارند که فقط کمی محترمانه تر است.

                نه تنها عشق، بلکه اساسآ کسانی هستند که هر نوع محبت و موانست میان دو جنس را معلول احساس جنسی میان آنها تلقی می کنند. طبعآ برای این دسته از افراد، هر نوع تعهدی در ارتباطات عاطفی، چه در قالب ازدواج مجسم شده باشد و چه نه، چیزی جز یک ادعا و اگر واقعی باشد جز یک قید و حد نیست.
                قید و حدی که امکان تنوع طلبی را از انسان سلب می کند و کارکردی جز این ندارد. این روحیه که کمابیش خود را آفتابی کرده است، حتی در محافل دانشگاهی نیز بیان علمی یافته است! آنچه را که فروید در خصوص روابط بین انسان ها می گفت، گویا بیانی علمی یا – دقیق تر بگویم – بیان به اصطلاح نخبه پسند همین روحیه است. خوبی نظام مند شدن روحیات شایع در اجتماع از طریق مبدل شدن آنها به نظریات شسته و رفته دانشگاهی در این است که ما می توانیم به خوبی جوانب آن را بسنجیم

                امروزه شکی نیست که نظریهء فروید در باب غریزهء جنسی و کارکرد کلانی که او برای آن در نظر گرفته بود، در حقیقت صرف یک تبیین خاص است که تمایل دارد امور انسانی را به امور حیوانی فروبکاهد. این یک دیدگاه تحویل گرایانه (فروکاهشی) است که در حقیقت می خواهد کل مقولهء فرهنگ را به عنوان انحرافی از غریزه تلقی کند! اما متآسفانه، بقاء یک روحیه در متن اجتماع و فرهنگ، با بقاء نظریات به اصطلاح علمی و دانشگاهی بدیل و پشتیبان آن، هیچ رابطه ای ندارد.

                به هر صورت، بر این گمانم که دست کم بخشی از مخالفت هایی که امروزه با سنت ازدواج – و دیگر سنت ها – می شود ریشه در ندیدن ایده آل ها و یا نادیده گرفتن آنها دارد. فرقی نمی کند که مبارزه با سنت های گوناگون – که گویا در روزگار ما به مد تبدیل شده است – ناشی از " عدم درک " ایده آل هایی باشد که این سنت ها می خواسته اند آنها را حفظ کنند و یا ناشی از یک " ایده آل ستیزی " که قطعآ واقع گرایی مفرط (واقع گرایی به معنای منفی آن) را به دنبال خود می آورد.

                نتیجه در هر صورت از بین رفتن سنت ها به همراه آرمان هایی ست که حاوی آنها هستند. در حالی که شاید مخالفان از نوع اول، هرگز قصد نابودی روحیهء آرمان گرایانه را به همراه سنت ها ندارند، اما از آنجایی که در فضای شلوغ فرهنگ، به ندرت چنین تفکیک های دقیقی میان همرزمان اجتماعی لحاظ می شود، در نتیجه بدون آنکه بخواهند در جریانی شنا می کنند، که به پایان گویا محتومش خرسند نیستند. مخالفان از نوع دوم که سنت ها را صرفآ مانع و قید می بینند و قادر به تشخیص و تفکیک میان پوستهء سنت و روحیهء آرمان خواهانهء پشت آن نیستند، با شور و هیجان از رد و طرد همهء سنت های اجتماعی، فرهنگی و دینی حمایت می کنند.

                به نظر آنها مفهوم این کار فقط دادن آزادی بیشتر به بشر برای زندگی بهتر است. غافل از اینکه ( در مورد رابطهء زناشویی ) هر چه تعدد روابط من با دیگران بیشتر شود و هر چه معیارهای من برای انتخاب شریک جنسی ساده تر و کم تر شود، در اغلب موارد این تعدد همراه با کاسته شدن کیفیت رابطه یعنی سطحی شدن آن است. به عبارت دیگر این تنها تعدد و تنوع روابط نیست که حاصل این سنت ستیزی مفرط است، بلکه همچنین سطحی شدن آن و به اصطلاح شایع " هرز شدن " (4) آن نیز هست.

                بخواهم بنا به اصطلاحاتی که اینجا تشریح کردم بیان کنم، باید بگویم از آنجایی که این کار نوعی آرمان ستیزی ست و از آنجایی که حیات بشر همچون پاندولی میان آرمان و واقعیت حرکت می کند، نفی آرمان جز به معنای نابود کردن حیات بشر نیست. آن فضای فرهنگی ای که از آرمان خواهی و آرمان گرایی تهی شده است، قطعآ فضایی افسرده و پوچ گرا خواهد بود. غلتیدن در واقع گرایی مفرط، برای انسان درست به مثابهء زندگی کردن در جهنم است. حتی اگر شعله های آتش این جهنم کمی با تآخیر احساس شوند.

                صرف حضور آرمان ها و ایده آل ها در فضای فرهنگی جامعه، ( بدون آنکه لزومآ از طریق قواعد حقوقی و یا هر طریق دیگری ماهیت تحمیل کننده بیابند ) امری حیاتی ست و کارکردی مثبت دارد.

                به انسانی فکر کنید که در ابرشهری شلوغ و آلوده و در میان ساختمان های فلزی و بتنی زندگی می کند. این شخص در اتاق خواب خود تابلویی بسیار زیبا از یک منظرهء دل انگیز طبیعی نصب کرده است. هر روز صبح پیش از آنکه سر کار رود، دقایقی مقابل این تابلو می ایستد و به خودش یادآوری می کند که دنیا اماکن زیبا هم دارد. و آنگاه به خود وعده می دهد که روزی این مناظر طبیعی را از نزدیک خواهد دید و حتی در پایان عمر خانهء کوچکی در دهکده ای زیبا و کوهستانی خواهد خرید و بقیهء عمرش را در آنجا به سر خواهد برد.
                دیدن همین تابلو به او امید زندگی می دهد و خون تازه ای در رگ هایش جاری می سازد. اگر این تابلو نبود او قطعآ به مرور زمان فراموش می کرد که زمین غیر از ابرشهرهای بزرگ و آلوده، اماکن دیگری هم دارد و در نتیجه هرگز نمی توانست این مناظر را از نزدیک ببیند.
                حتی اگر او نتواند به وعده هایی که به خود می دهد عمل کند، باز صرف دیدن این تابلو مایهء امید است و همین طور به مثابهء عقربهء قطب نمایی ست که به او امکان می دهد واقعیت زندگی هر- روزی خود را با آنچه که این زندگی می توانست باشد یعنی صورتی که شایسته و بایستهء آن است، بسنجد و دوری و نزدیکی خود را از آنچه بهتر و بهترین است تعیین کند. این مثال را به مورد خاص بحث ما، یعنی زندگی زناشویی منتقل کنید. حتی اگر من نتوانم در زندگی، شریکی برای حیات جنسی خود بیابم که در تحقق رابطه ای آرمانی به من کمک کند، اما با در نظر داشتن این رابطهء آرمانی، اولآ در طول زندگی الگویی برای زندگی بهتر خواهم داشت که برای رسیدن به آن تلاش می کنم و ثانیآ وجود این الگو باعث می شود که زندگی بالفعل من با همهء سختی و صلبی اش، کمتر به روح من فشار وارد کند.

                iran

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #473
                  تنوع طلبی گاه عجیب – و باید گفت – بیمارگونی که در حیات جنسی بشر، امروزه رواج پیدا کرده و حتی برخی گروه های اجتماعی نیز از آن دفاع می کنند، ناشی از همین آرمان ستیزی یا آرمان- فراموشی ست.

                  به مقوله ای که نام " فتیش " گرفته است توجه کنید. از آنجایی که در اثر روابط متعارف جنسی ارضا نمی شوند، رو به تجربهء اشکال جدیدتری از این نوع رابطه می آورند، و بعضآ حرکات بسیار مشمئز کننده ای را مرتکب می شوند که معنایی جز هرزشده گی در رابطهء جنسی ندارد.

                  آیا نمی توان گفت اگر این افراد منکر و یا فراموش کنندهء روابط ایده آل در حیات جنسی نبودند، هیچ گاه به این درجه از انحطاط و انحراف از اشکال متعارف تجربهء جنسی دچار نمی شدند؟ اینها اغلب کسانی هستند که حتی قادر به درک زشتی و مشمئزکننده گی اعمالی که مرتکب می شوند نیز نیستند. بلکه در واقع ادعا دارند این اعمال در نظر آنان " لذت بخش " و " خوشایند " است! آیا این نظر ما را در مورد خطر فراموشی و انکار آرمان ها و ایده آل ها در هر حوزه ای از جمله در روابط زناشویی، مجددآ تآیید نمی کند؟ و اینکه آرمان ها، حتی اگر برای عموم غیر قابل تحقق است، صرف حضورشان در اذهان مردم و فضای فرهنگی، ارزشمند و حیاتی ست؟

                  ایدهء اصلی من در این مقاله، پیش کشیدن بحث آرمان گرایی و ایدئالیسم در فرهنگ های معنوی کهن و مرتبط نمودن آن با مباحث اجتماعی روز و حقوق زناشویی و مسائل زنان است. به این ترتیب من می توانم با مظالمی که در فرهنگ های سنتی بر زنان و مردان و خصوصآ زنان و اقلیت ها در قالب قوانین حقوقی و غیره اعمال می شده است به عنوان تبعات منفی افراط در آرمان گرایی، صحه بگذارم و با آنها مخالفت کنم، و هم نسبت به خطر از دست رفتن روحیهء آرمان خواهی در جوامع، خصوصآ به فعالان حقوق زنان و اقلیت ها هشدار دهم، تا در مورد هر تحول خواهی ساختار شکنانه ای که بروز می کند، مبتلاء به خوشبینی نشوند.

                  در واقع نظریه ای که برای تبیین مسائل اجتماعی و ارزش گذاری های فرهنگی، بسیار مورد استناد قرار می گیرد، همان طور که گفته شد نظریهء " ارادهء معطوف به قدرت " است که می خواهد همهء موضع گیری های فرهنگی و اجتماعی را نهایتآ به ارادهء تحمیل کنندهء مراجعشان فروبکاهد. اما توسل به این نظریه در همه جا و به صورت نامحدود خطراتی هم در بردارد. فی المثل با استناد به همین نظریه می توان مخالفت با گسترش بی رویهء مصرف مواد مخدر و محکوم نمودن اقلیت معتاد را در جامعه، به صرف " ارادهء معطوف به قدرت " مخالفین فروکاهید که سعی دارند سلایق و ارزش های خود را به دیگران تحمیل کنند.

                  در این صورت گزارهء « اعتیاد بد است » به صورت « من از اعتیاد خوشم نمی آید و دیگران هم نباید خوششان بیاید » فهمیده می شود! در حالی که فراگیری و صدق نظریهء « آرمان و واقعیت » به ما اجازهء استناد به آن را در بسیاری مسائل فرهنگی و اجتماعی می دهد و چنین مضراتی هم ندارد. به جد بر این گمانم که در همین مورد اعتیاد رواج پیدا کرده در عصر ما - که شاید در هیچ دوره ای تا به این حد شدید نبوده است – همان روحیهء آرمان ستیز به عنوان مقصر اصلی دست اندر کار است. در نبود آرمان ها و ایده آل های امیدزا و پویایی بخش در روزگار ما، تحمل واقعیت سرد و خشک و غیر منعطف، آنچنان برای برخی از ما دشوار گشته است که به هر ابزاری برای فرار کردن از آن متوسل می شویم. و یکی از ابزارهای موثری که برای این منظور یافته ایم مواد روان- گردان است.

                  امیدوارم در آینده بتوانم موارد بیشتری را از این دیدگاه بررسی نمایم و اهمیت توجه به این نظریه را بیشتر نشان دهم. اگر نتوانیم ایده آل ها را از پس قالب های فرسوده و کهن سنتی تشخیص داده و آنها را احیا کنیم، محکوم به نابودی خواهیم بود. چرا که هر حیاتی با هر شکل خاص فرهنگی ای که داشته است، قطعآ تداوم و بقاء خود را مدیون تعادلی ست که توانسته میان آرمان و واقعیت برقرار کند. به طوری که می توان گفت تمدن کهن مصر باستان، ( که یکی از طولانی ترین تمدن هایی بوده است که بر روی زمین ظاهر شده اند ) تا آنجا دوام آورد که توانست چشم واقع بین خود را نسبت به واقعیات حیات بشر هر چه گشوده تر نگه دارد. وقتی شرایط تاریخی به گونه ای رقم خورد که این گشوده گی کافی نبود، از همان نقطه این تمدن در جادهء تاریخ زمین خورد و دیگر برنخاست. اما خطری که فرهنگ های پسا- سنتی را تهدید می کند نه از ناحیهء کمبود نگاه واقع بینانه، که از ناحیهء بسته شدن چشم آرمان بین است.

                  7/6/84

                  پی نوشت ها:

                  1-خدایان و آدمیان، هنری بمفورد پارکز، ترجمهء محمد بقایی(ماکان)، نشر قصیده، چاپ اول، صفحهء 69
                  2-برای خواندن خلاصه ای از این داستان و تفاوت اندکی که در روایت های گوناگون آن وجود دارد رجوع کنید به « ادیان و مکتب های فلسفی هند » از دکتر داریوش شایگان، و برای مطالعهء داستان کامل به:

                  Valmiki’s Ramayana, dreamland publications, reprint 2004, New Delhi,
                  Buy Kids & Children Books online at Dreamland Publications. We offer a wide range of children's books online in India, including Pre-school Books, Activity Books, Colouring Books, Board Books, Picture dictionaries, Children’s Reference books, Educational Charts, Posters, Puzzles, Educational toys etc..

                  3-ممکن است گفته شود که اعلامیهء جهانی حقوق بشر، مولود بصیرت تاریخی ایست که در گذشته بشر از آن محروم بوده است. یعنی انسان با مطالعهء تاریخ خود و آگاه شدن نسبت به خسارات و تلفاتی که در اثر اختلافات عقیدتی و قومیتی و ... از قرون گذشته تا کنون گریبانگیر او شده بود، تصمیم گرفت ایدهء " حرمت انسان به مثابهء انسان " را مطرح نماید. قطعآ این حرف صحیح است. منتها عدم وجود این بصیرت تاریخی در گذشته را، می توان یکی از تبعات غلبهء همین آرمان گرایی دانست. در فرهنگ های گذشته یا تاریخ مطالعه نمی شده است و یا به درستی این مطالعه صورت نمی گرفته است. یک هندو و یا یک ایرانی به اینکه چه چیز " واقعآ " در عرصهء اجتماع و سیاست و فرهنگ او رخ داده، حساس نبوده است، برای او، اینکه چه چیز " می بایست " رخ می داده، درجهء اول اهمیت را داشته است. همین آرمان گرایی و توجه به بایست ها و شایست ها، در دیدگان تاریخی فرهنگ های کهن نقطهء کوری ایجاد می کرده است. برای عبرانیان، که تاریخ ناگزیر عرصهء پاداش و مکافاتی ست که یهوه به پیروان خود در ازاء تبعیت یا عدم تبعیت از فرمان های خود می دهد، دغدغهء اصلی نمی تواند " تاریخ واقعی " باشد (یعنی تاریخ به معنای مدرن) بلکه دغدغهء اصلی " تاریخ ایده آل " است. به همین خاطر است که عقب نشینی شاه آشور را از اطراف اورشلیم به فرشتهء شمشیر زن خدا نسبت می دهند، نه آنچنان که مورخ مصری گزارش کرده است به گل آلود شدن زمین های اطراف شهر! و دقیقآ به همین دلیل است که ما حلاج را صرفآ به عنوان عارفی، " هویدا کنندهء اسرار " می شناسیم که جرمش نیز همین بود، اما هیچ مورخی نداریم که به ما راجع به مقاصد سیاسی او بگوید و باز به همین دلیل است که از تاریخ ساسانیان فقط همان مقدار می دانیم که موبدان زرتشتی اجازهء کتابت آن را دادند و نه بیشتر!
                  4-هرز شدگی به هر امری که اطلاق شود، این معنی را می رساند که آن امر از حیز انتفاع ساقط شده است. مثلآ به کلیدی هرز می گوییم که به خاطر دفعات مکرری که در قفل چرخانده شده، دیگر قادر نیست غایتی را که از آن انتظار می رود برآورده سازد و بی مصرف شده است. انسان هرز شده در رابطهء جنسی نیز انسانی ست که از روابط جنسی خود ارضا نمی شود و لذتی را که باید نمی برد. و این هم نیست مگر به خاطر دفعات مکرری که اقدام به ارتباط جنسی کرده است بدون آنکه برای آن هیچ قیدی را پذیرفته باشد. در واقع در این مورد می توان به این قاعدهء کلی در فهم متعارف مردم نیز اشاره کرد که معتقد است « مروارید در بازار کم است اما خرمهره زیاد است! » یعنی در غالب موارد کیفیت با کمیت نسبت عکس دارد.

                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #474
                    مهاجران دنیای غریبی دارند. آنها دراصل به سرزمینی تعلق دارند که درآن زندگی نمیکنند و بیشتر اوقات این سرزمین فرسنگ ها با نقطه ای از دنیا که این مهاجران در آن سکنی گزیده اند فاصله دارد. آنها دلشان برای کشورشان، شهرشان و خانه شان تنگ میشود و با این حال ،کم کم با فرهنگ ، زبان و زندگی شهر و کشور غریبه خو میگیرند.

                    بر اساس تحقیق گروه "مطالعات ایرانی" در دانشگاه ام.آِی.تی. که در سال 2005 انجام شده است، تعداد ایرانیان در آمریکا به 691000 می رسد. در نتایج تحقیق این گروه 42.9% از مهاجران ایرانی مقیم آمریکا همواره خود را با عنوان "ایرانی" در آمریکا معرفی می کنند. اما این احتمال می رود که رقم واقعی مهاجران بسیار بیشتر باشد.

                    من هم یکی از این مهاجران هستم. در ایران به دنیا آمده ام و بزرگ شده ام. ولی اکنون پس از 4 سال در آمریکا زندگی کردن، به این فرهنگ با همه بدی ها و خوبی هایش عادت کرده ام، بیشتر اوقات به زبان انگلیسی فکرمیکنم و زندگی روزمره آمریکایی دیگر به نظرم خیلی عجیب و غریب نمی آید. زمستان گذشته برای نخستین بار پس از مهاجرت به کشورم ایران بازگشتم. احساس عجیبی داشتم. مدام دلم می خواست مردم و درو دیوار تهران را توی چمدانم بگذارم و با خودم به دانشگاهم در آمریکا بیاورم. آرزو میکردم که دوستان آمریکایی ام با من همسفر بودند تا می دیدند که ملیون ها ایرانی دیگر هم مثل من تعارف می کنند ، ملیون ها ایرانی دیگر هم مثل من چای شیرین داغ را برای صبحانه به هرچیز دیگر ترجیح می دهند و مثل من در میان حرف هایشان از ضرب المثل های گوناگون استفاده میکنند.

                    این تابستان را در ایالت مریلند سپری کردم و میهمان یک خانواده مهربان ایرانی که سالهاست درآمریکا زندگی می کنند، بودم. در طول دو ماهی که با آنها زندگی کردم، حضور محسوس فرهنگ ایرانی در زندگی تک تک آنها، همواره مرا به فکر وامیداشت. گویی که در خانه آنها فرهنگ ایرانی با ظرافتی کاملا سنجیده و هنرمندانه با فرهنگ آمریکایی پیوند زده شده است و از آن نهالی زیبا با خصوصیات هر دو فرهنگ روییده است.

                    به عنوان خبرنگار واشنگتن پریزم از آنها سوالاتی درباره زندگی و فعالیت هایشان در آمریکا در ارتباط با ایران و ترویج فرهنگ ایرانی پرسیدم.

                    از خانم رزا فخرایی که سالهاست در مریلند زندگی میکند و در مقطع راهنمایی زبان فرانسه درس میدهد، خواستم که کمی درباره جوامع ایرانی آمریکا که او و خانواده اش با آنها رفت و آمد میکنند، حرف بزند.

                    رزا: دوست های ما اغلب از آن دسته خانواده های ایرانی هستند که دوست دارند کم و بیش هویت ایرانی خود را حفظ کرده و سعی میکنند که به بچه هایشان هم فرهنگ ایرانی را یاد بدهند. آنها عموما کار میکنند و بسیاری از آنها تحصیل کرده هستند. بسیاری از دوستان من زنانی هستند که در رشته های مختلف مهندسی تحصیل کرده اند. این مساله برای من خیلی جالب است، چون تعداد زنان مهندس در میان دوستان آمریکایی من بسیار کم است. دوستان ایرانی ما بسیار زحمتکش هستند ، برای بچه هایشان وقت بسیار زیادی می گذارند و آنها را در کلاس های مختلفی ثبت نام می کنند. من فکر می کنم که یک صفت مشترک بین دوستان ایرانی من و اصولا بسیاری از ایرانی ها این است که در هرکجای دنیا که باشند برای بچه هایشان آرزوها و اهداف بزرگی دارند و تحصیلات بچه هایشان را خیلی جدی می گیرند.

                    وقتی از رزا و کامبیز فخرایی خواستم تا از فعالیت هایشان در جامعه ایرانیان مقیم آمریکا برایم بگویند، هر دو مشتاقانه برایم از فعالیت ها وتجربیاتشان در طول سالهای گذشته صحبت کردند.

                    رزا: حدود 6 سال پیش بود که از ایران برای ساختن مدرسه ای دخترانه در گل تپه درخواست کمک مالی شد. ما همه دلمان می خواست برای احداث این مدرسه کمک کنیم واین طور بود که با دوستان و آشنایان یک گروه کوچک تشکیل دادیم.

                    آقای کامبیز فخرایی، که مهندس کامپیوتر موفقی درآمریکا هستند، در ادامه صحبت های همسر خود توضیحات بیشتری می دهد.

                    کامبیز: همان طوری که رزا گفت، ما این کار را شروع کردیم و نتیجه اش هم خیلی خوب بود. ما در واقع فعالیت های این گروه کوچک را با این هدف وسعت دادیم که یک سازمان ایرانی پایه ریزی کنیم که ایرانی ها بتوانند واقعا به اهداف و فعالیت هایش اعتماد کنند. متاسفانه در سال های گذشته موقعیت در جامعه ایرانی به گونه ای بوده که ما به سختی می توانستیم به کارهای سازمانی اعتماد داشته باشیم. ما می خواستیم که موسسه ما بدون نیرنگ و بدون هیچگونه درگیری سیاسی به کار کمک رسانی خود ادامه دهد.

                    رزا: این گونه بود که با زحمات فراوان ما و دوستان عزیزمان موسسه " کودکان ایران زمین" در سال 1999تاسیس شد. ما با پروژه مدرسه گل تپه شروع کردیم. ابتدا برای این مدرسه مقداری پول جمع کردیم و به ایران فرستادیم. یادم می آید که برای خرید لباس عید نوروز و لوازم التحریر برای بچه های آن مدرسه پول جمع کردیم. خیلی احساس خوبی داشتیم که توانسته ایم به این مدرسه کمک های موثری بکنیم. و در ضمن این برای ما خیلی مهم بود که به یک مدرسه که محل آموزش و شکوفا شدن استعدادهای بچه ها است کمک کرده ایم.

                    بعد از آن مدرسه ما در موسسه " کودکان ایران زمین" پس از جلسات متعدد با حضور اعضای زحمتکش این موسسه با پروژه ساخت یک کلینیک درمانی در زاهدان و در یک منطقه بسیار محروم موافقت کردیم . ما در این پروژه نیز کمک رسانی به کودکان را هدف اصلی مان قرار داده ایم، چون معتقدیم که این بچه ها آینده ایران را میتوانند بسازند. نزدیک به 4 سال است که با زحمت و با وجود مشکلات بسیار برای رسیدن به اهدافمان بر روی این پروژه کار کرده ایم و کار ما در این درمانگاه همچنان هم ادامه دارد.

                    هردو لبخندی سرشار از وطن دوستی و مهربانی می زنند و ادامه می دهند.

                    کامبیز: البته این مساله تحریم اقتصادی دست ما را خیلی بسته است و در نتیجه ما نمی توانیم کمک های مالی هنگفت برای امور خیریه به ایران بفرستیم. به خصوص بعد از واقعه 11 سپتامبر 2001 سخت گیری چندین برابر بیشتر شده است. درنتیجه هرچند فعالیت های "کودکان ایران زمین" در ایران کمتر شده ، ولی در عوض فعالیت هایمان در آمریکا بیشتر شده است. خوشبختانه ما توانستیم بعد از زلزله بم پوشاک و وسایل اولیه زندگی به آن منطقه بفرستیم و چون تحریم اقتصادی درآن موقع برای مدت 3 ماه برداشته شد، ارسال این لوازم و کمک ها به ایران برایمان ممکن شد. ایرانی های مقیم ایالت مریلند و ویرجینیا هم واقعا سنگ تمام گذاشتند و کمک های بسیاری برای هموطنان شهر بم جمع شد.

                    شادی فخرایی، دختر 19 ساله خانواده از در وارد میشود و جو جدی خانه را عوض می کند. به سوی ما می آید و بلند می گوید: " سلام خوشگل ها. هو آر یو؟ وات آر یو دویینگ؟" بر روی صندلی کنار من می نشیند و به صحبت های ما گوش می دهد. شادی در سن 16 سالگی با کمک دوستان ایرانی در مدرسه تدریس زبان فارسی گروه " موسیقیدانان جوان ایرانی" را در ایالت مریلند تشکیل داد. او مدت 3 سال است که به کودکان و نوجوانان ایرانی ویولون و گیتار درس می دهد و در عین حال برنامه های موسیقی ایرانی و غربی با هنرنمایی کودکان و نوجوانان ایرانی برگزار می کند. تصمیم دارد که در آینده معلم بشود و هم اکنون در دانشگاه ایالتی مریلند مشغول به تحصیل است.

                    iran

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #475
                      ازشادی خواستم تا برایم درباره احساساتش راجع به" هویت ایرانی" کمی صحبت کند. او به انگلیسی به سوال من پاسخ داد:

                      شادی: من درآمریکا به دنیا آمده ام، ولی ایرانی هستم. من واقعا و جدا ایرانی هستم و به فرهنگ ایرانی ام هم افتخار می کنم. بعضی وقت ها من را با برزیلیها اشتباه می گیرند و وقتی به آنها می گویم که ایرانی هستم، می گویند:" آهان، پس عراقی هستی." آن وقت من می گویم :" نه، ایرانی هستم. ای- را- نی !"

                      از شادی درباره تصوراتش از ایران می پرسم.

                      شادی: ما در مدرسه تدریس زبان فارسی باید نقشه ایران را رنگ می کردیم و اسم شهرها و کو ه ها و کویر های ایران را یاد می گرفتیم. به ما همیشه می گفتند که نقشه ایران شبیه یک گربه است، ولی به نظر من که شباهت زیادی به گربه ندارد. حالا من خیلی دلم می خواهد برم و این گربه ای که اصلا شبیه گربه نیست را ببینم. من فکر می کنم که دختر هایی که در ایران زندگی می کنند و خیلی خوب یاد می گیرند که چطور با وجود محدودیت های اجتماعی، زندگی شادی داشته باشند.

                      رزا در ادامه حرف های شادی راجع به جوانان ایران ، از خاطرات سفر اخیرش به ایران می گوید.

                      رزا: من به بچه هایم ،شادی و فربد می گویم که جوانان ایران واقعا از شما که در آمریکا هستید مدرن تر هستند. همه خیلی شیک و مدرن لباس می پوشند . فامیل و آشنا یان ما همه در تهران اینترنت داشتند و جوان تر ها مدام پای کامپیو تر مشغول چت کردن بودند و اکثرا زبان انگلیسی را به خوبی صحبت می کردنند. باور کن من یک وقت هایی فکر می کردم که این بچه ها آمریکایی تر از شادی و فربد هستند، به خاطر اینکه آنها دوست دارند در ایران غربی جلوه کنند و ما درآمریکا دوست داریم که شرقی نشان داده بشویم.

                      در خانه بار دیگر باز می شود و پسر خانواده، فربد فخرایی که 21 سال دارد که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده و شروع به کار کرده است وارد می شود. او بیشتر از شادی در خانه به زبان فارسی صحبت می کند. او هم در کنار شادی سر میز پای گفتگوی ما می نشیند و از احساساتش درباره ایرانی بودن سخن می گوید.

                      فربد: من به ایرانی بودنم افتخار می کنم و با اینکه هیچ وقت در ایران زندگی نکرده ام،بی شک ایرانی هستم. وقتی که سنم کمتر بود از این که آدم ها نمی توانستند اسمم را تلفظ کنند ناراحت بودم و به آمریکایی ها خودم را "فرباد" یا " فارب" معرفی می کردم. ولی حالا خودم را "فربد" معرفی می کنم و طرز تلفظ آن را به دوستانم یاد می دهم.

                      از فربد و شادی درباره ملیت دوستانشان سوال می کنم. هر دو می گویند که به دلیل اینکه برای سالها شنبه ها به مدرسه فارسی می رفتند و جشن های ایرانی مثل عید نوروز، چهارشنبه سوری، سیزده بدر، مهرگان را با دوستانشان در مدرسه فارسی جشن می گرفتند، بیشتر دوستان کودکیشان ایرانی هستند.

                      شادی: زندگی من بدون دوستان بسیار مهربان ایرانی خودم و خانواده ام مثل یک معما می ماند که یک بخش آن گم شده باشد. وجود و دوستی آنها از من یک انسان کامل می سازد.

                      فربد هم با او موافق است و به حرف های شادی نکته جالبی را اضافه می کند.

                      فربد: به نظر من خیلی از ایرانی ها که تازه به آمریکا آمده اند بیشتر وقت خود را با ایرانی های دیگر می گذرانند و خیلی تلاش نمی کنند با دوستانی از کشورهای دیگر داشته باشند و این موضوع باعث می شود که آنچنان به عمق فرهنگ آمریکا وارد نشوند. اگر در تواناییم بود این خصوصیت بعضی از ایرانی های مهاجر را تغییر می دادم.

                      از رزا، کامبیز، شادی و فربد فخرایی تشکر می کنم و به اتاقم می روم تا این مصاحبه را آماده کنم. کامبیز چندین نامه مربوط به "کودکان ایران زمین" را از روی میز بر می دارد و به اتاق کامپیوتر می رود تا پس از ساعت ها کار روزانه به حساب های این موسسه رسیدگی کند. رزا با تلفن با دوستانش قرار دوره
                      دوستان ایرانی اش را می گذارد. فربد می خواهد یک فیلم ایرانی نگاه کند و شادی با ویولنش آهنگ "مرغ سحر" را می نوازد، سپس به اتاقش وارد شده و موزیک غربی مورد علاقه اش را می گذارد و زیر لب با آن هم نوایی می کند.


                      iran

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #476
                        آخرين موطلائی دربار پهلوي

                        سرلشكرنيروی هوايی "آزاد" دراين اواخر پدرزن محمدرضا شد. محمدرضا چنان خام اين دختره شده بود كه او را آورده بود دركاخ و فرح با داشتن 4 فرزند به فكرطلاق افتاد. اگرمن واسطه نمی شدم حتما كاربه طلاق وآبروريزی می‌كشيد. به نظر من هرمردی كه چشمش دنبال زنان ديگرمی رود ازضعف زنش است. زن بايد شوهرش را ازهمه نظر حفظ كند!

                        س‌- چون به ازدواج اعليحضرت با گيلدا آزاد اشاره كرديد بفرمائيد چه سالی بود وماجرای آن چه بود؟

                        تارج الملوك: حالا ازدواج بود يا نه من درست نمی دانم. البته ازدواج به اين معنی نبود كه محمدرضا او را با تشريفات رسمی به عقد خود درآورده باشد. نه. اينطور كه نبود.

                        يك روز كه محمدرضا درمعيت عده‌ای از افسران عاليرتبه ارتش برای باز ديد ازمركزنظامی به اصفهان می‌رفته است. سرلشكرآزاد كه ازنيروی هوايی بود دختر خوشگل خودش را كه شاگرد دبيرستان بوده همراه می‌آورد. درهواپيما اين دختر كنارمحمدرضا می‌نشيند و دختر هم محمدرضا را خام خودش می‌كند!

                        سرلشكرآزاد می‌زد كه جانشين ارتشبد طوفانيان شود. طوفانيان خيلی به محمدرضا نزديك بود و همه خريدهای نيروی هوايی را او انجام می‌داد و با محمدرضا حساب وكتاب داشت. رويهم رفته مورد علاقه محمدرضا وبهتر بگويم امين او بود!

                        سرلشكرآزاد هم كه با طوفانيان كارمی كرد- زيردست طوفانيان بود- به اين فكرافتاد خودش را به محمدرضا نزديك كند.

                        بايد بگويم كه اين دخترطوری محمدرضا را خام كرده بود كه محمدرضا نمی توانست دربرابرخواهش‌های او نه بگويد.

                        سرلشكرآزاد كه اول آمده بود جای طوفانيان را بگيرد يك مرتبه متوجه شد موقعيت بهتری برايش پيدا شده ومی تواند دخترش را جانشين فرح كند!

                        اين ماجرا مربوط به سال 1351 بود. فرح هم كه حالا ماجرا را كامل فهميده بود جلوی محمدرضا ايستاد و پاهايش را توی يك كفش كرد كه الا وبلا بايد مرا طلاق بدهی!

                        من دراين مورد با محمدرضا صحبت كردم. محمدرضا گفت چه عيب دارد. او را طلاق می‌گويم. طلاق درميان مردم ايران يك امرمقبول است و خيلی مردها زنشان را طلاق می‌گويند.

                        گفتم، پسرم. عزيزم. خيلی مردها كه زنشان را طلاق می‌گويند، شاه مملكت نيستند. توسه بار ازدواج كرده ای. درنظرمردم مملكت خوب نيست كه بازهم دراين سن ازدواج كنی!

                        ازهمه مهمتراينكه فرح مادروليعهد است. مادرشاه آينده مملكت است. تو اگر اورا طلاق بگويی ارتباطش را با وليعهد وسايربچه‌هايش نمی توانی قطع كنی.

                        گفت: چكاركنم؟

                        گفتم: ازقديم و نديم گفته اند به هرچمن كه رسيدی گلی بچين وبرو! اينهمه زنان زيبا به خودت ديده ای. چطوردربرابر اين دختره موطلايی خودت را باخته ای؟

                        ناگفته نگذارم كه محمدرضا دربرابردختران موطلائی تسليم محض بود. يكبار كه درجوانی با هواپيمای آلمانی مسافرت می‌كرد عاشق ميهمانداران موطلايی هواپيمايی لوفت‌هانزا شده بود.

                        اين شركتهای هواپيمايی زيباترين دخترها را ميهماندار خودشان می‌كنند و همين مسئله مدت‌ها موجب بدبختی محمدرضا شده بود وپولهای زيادی را صرف ميهمانداران لوفت‌هانزا می‌كرد ويك قسمت ازدربارمسئول دعوت و پذيرايی ازاين ميهمانداران بود!

                        اين دختره هم موی طلائی داشت ومحمدرضا هم اسم او را « طلا» گذاشته بود و به همين نام هم معروف شده بود.

                        خلاصه محمدرضا وفرح با هم توافق كردند كه به خاطرمصالح مملكت ازهم طلاق نگيرند ولی منبعد با هم كاری نداشته باشند و فقط دوست باشند وبس! محمدرضا با اين تصميم آزادی خودش را به دست آورد و فرح هم كارخودش را می‌كرد. ما يك ضرب المثل دربادكوبه داشتيم كه می‌گفتند ازدواج می‌شود اما عشق نمی شود!

                        اين البته ضرب المثل تركی اش شيرين تراست. بهرحال منظور اينست كه دونفر ممكن است با هم ازدواج كنند ولی ممكن نيست عاشق هم بشوند! يعنی اگر ازدواج با عشق شروع نشود درآينده هم بين دونفری كه بدون عشق ازدواج كرده اند ازعشق خبری نخواهد بود.

                        محمدرضا بدون عشق با فرح ازدواج كرد. محمدرضا درآرزوی بچه بود. آنهم پسركه وليعهد خودش كند. اگرفوزيه طلاق نگرفته بود و درايران مانده بود، حتما درزايمان‌های بعدی يك پسر هم می‌آورد. اما فوزيه با محمدرضا نساخت وحقيقت اين است كه نژاد عرب با نژاد ايرانی ازهم فراری هستند و جفتشان با هم جورنمی شود. اصلا تجربه من اين است كه ايرانی بايد با ايرانی ازدواج كند. با هيچ خارجی سازگاری ندارد.

                        شمس هم شوهرآمريكائی كرد اما نتوانست با او بسازد و ازهم جدا شدند. اشرف هم يكبارشوهر مصری گرفت، اما بعدا از او جدا شد.

                        خوب. كجا بوديم؟ آها... يادم آمد. موضوع ناسازگاری فرح با محمدرضا. فرح ازسال 1351) اواخرسال 1351( ميانه اش با محمدرضا شكرآب شد و اين دونفرديگركاری به كارهم نداشتند.

                        من تعجب می‌كنم كه چرا فرح نسبت به طلا ) گيلدا آزاده( سختگيری می‌كرد. اوخودش را روشنفكرمی دانست. محمدرضا علاوه براو با زنان ديگری هم رفت وآمد داشت. اما او نسبت به اين يك دخترفوق العاده حساس شده بود.

                        علتش چه بود؟ علتش اول اين بود كه اين دخترفوق العاده قشنگ بود. داده بود دماغش را هم درفرانسه عمل كرده بودند و روی صورتش هم بعضی عمل‌های جراحی زيبائی كرده بودند وخيلی ديدنی شده بود. ما يك پزشك متخصص خوب و آقامنش و خيلی صميمی داشتيم به نام پروفسور"تسه" كه كارش زيبائی بود. دخترم اشرف وشمس وخود من وفرح هم چندين بارپيش اوعمل كرده بوديم. به اصطلاح دكترخانوادگی ما بود و هر وقت هم كه كارعمل نداشتيم او را هرسال به ايران دعوت می‌كرديم تا بين يك هفته تا دوهفته پيش ما بماند. خيلی خوش مشرب وخوش صحبت بود.

                        محمدرضا گيلدا ) طلا( را برای عمل دماغ می‌فرستد پيش پروفسور تسه در فرانسه و درآنجا پروفسوركه درضمن آدم ساده‌ای هم بود ازطلا می‌پرسد چه نسبتی با شاه ايران داری؟ و طلا هم‌بی‌انصافی كرده و يا شايد شيطنت كرده و می‌گويد من زن جديد اعليحضرت هستم !

                        پروفسورتسه كه می‌دانست دركشورهای شرقی و مسلمان مردها می‌توانند تا چهارزن رسمی داشته باشند، به خيالش می‌رسد كه فرح موضوع اين ازدواج را می‌داند! به همين خاطر درملاقات بعدی كه با فرح روبرو می‌شود ماجرای طلا وعمل دماغ او را برای فرح شرح می‌دهد و آتش اين فتنه از همين جا شروع شد.

                        محمدرضا هم كه ملاحظه كرد فرح برای طلا ايجاد مزاحمت می‌كند، دست او را گرفت و آورد دركاخ سعد آباد و به فرح هم گفت هرغلطی می‌خواهی بكن!

                        فرح برخلاف آن ظاهرآرام ولبخندی كه هميشه به لبش بود، روحيه خشنی داشت. يك روز كه درسعد آباد چشمش به طلا می‌افتد جلورفته و كشيده محكمی به گوش طلا می‌زند.

                        خلاصه اينكه اين رقابت زنانه بين فرح وطلا برای محمدرضا خيلی شيرين بود و محمدرضا لذت می‌برد كه زن‌ها به خاطر او اينطور پنجه روی صورت هم می‌كشند!

                        البته من هم گاهی اوقات نديمه‌های خودم را مامورمی كردم كه به عصمت و يا توران (همسران رضاشاه) حمله كرده و آنها را كتك بزنند!

                        فرح ازاواخرسال 1351 سرش به كارهای خودش گرم بود و به اتفاق بچه‌هايش درنياوران زندگی می‌كرد. دفترش هم درنياوران بود.

                        محمدرضا هم كاری به كارش نداشت. فرح يك قسمت از باغ نياوران را بخشيد به مردم تهران و درست زيركاخ و كنار ديوار كاخ و دفتركارمحمدرضا يك پارك بزرگ درست كرد، به نام پارك نياوران!

                        هرچقدرافراد دانا به اوگفتند كه اين كاردرست نيست وامنيت كاخ را به خطر می‌اندازد به گوشش نرفت و پارك نياوران را درست كرد. يك قسمت ازباغ كاخ را هم گرفت و درآن فرهنگسرای نياوران را درست كرد. دوروبرش ازاين آدم‌ها جمع شده بودند. همين فكرايجاد پارك نياوران وفرهنگسرای نياوران را يك جوان گردن كلفت به ذهن فرح انداخت.

                        اين جوان كه درروزنامه‌های تهران كارمی كرد ازاعيان واشراف نبود و بواسطه آنكه يك شغلی هم در نيروی هوايی داشت در آنجا با فاطمه رويهم ريخته بود و سر راه فرح قرارگرفت وخودش را آنقدر دردل فرح جا كرد كه فرح درسال 1356 می‌خواست فرحناز را به او بدهد!

                        فرحنازدرآن موقع هفده – هيجده سال داشت و به خاطرموقعيت سنی كه داشت يك روزدرميان عاشق اين و آن می‌شد. يك روزعاشق يك خواننده تلويزيون می‌شد وفردا عاشق يك فوتباليست!

                        ازقضا اين خبرنگارجوانه وخوش تيپ را همراه مادرش می‌بيند ويك دل نه صد دل خاطرخواه او می‌شود.

                        فرح هم كه خودش اين جوان را دوست داشت هيچ مخالفتی نمی كرد اما محمدرضا فهميد ودستورداد او را ديگربه كاخ راه ندهند.

                        فكرفرهنگسرا درست كردن ازاين جوان بود. فرح ازخودش فكری نداشت و ابتكارات اين قبيل افراد را مجانی می‌گرفت و به نام خودش انجام می‌داد.

                        خوب. بازهم ازبحث خودمان دورشديم. چكاركنم. می‌گويند حرف حرف می‌آورد و اين البته مطلب صحيحی است. حالا كه دارم با شما صحبت می‌كنم آنقدرخاطرات گذشته به مخيله ام هجوم می‌آورند كه نمی دانم اول كدامش را تعريف كنم!

                        iran

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #477
                          يك دانشمند آلماني با انجام پژوهشي دريافت كه تشريك مساعي در زنان موقرمز بيش از ديگر زنان است.

                          به گزارش سرويس «پروهشي» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به نقل از ديلي ميل، دكتر ورنر هابرمل مي‌گويد: زناني كه رنگ قرمز به موي سر خود مي‌زنند باز ناراضي و شاكي‌اند و زنان موقرمزي كه موي خود را به رنگ ديگري درمي‌آورند باز حس همكاري و تشريك مساعي در آنان وجود دارد.

                          اين پژوهشگر با بيان اين‌كه مردان با موي قرمز ميانه خوبي دارند، تصريح مي‌كند: رنگ قرمز مردان را به ياد عشق و عاشقي مي‌اندازد بنابراين وقتي سرو كارشان با زني موقرمز مي‌افتند پيش خودشان فكر مي‌كنند اين زن اهل زندگي است و هم‌سري مناسبت‌تر از اين پيدا نمي‌شود.


                          iran

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #478
                            در حالي كه موج مسلمان شدن مردم اروپا روندي تصاعدي يافته است، كارشناسان اين قاره در جستجوي راز اين گرايش جديد هستند.

                            به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، روزنامه «كريستين‌ساينس‌مانيتور» در گزارشي نوشت: «مري فالوت»، هيچ شباهتي به يك مظنون تروريست ندارد و اصلا نمي‌توان در مورد او چنين پنداشت. يك زن فرانسوي سفيدپوست لاغراندام و محجوب كه با تلفن همراه خود با دوستانش در حال گپ و گفت‌وگو بود و غيرقابل تشخيص از ديگر زناني كه در كافه نشسته بودند، قهوه مي‌نوشيد؛ اين دقيقا همان چيزي است كه مسئولان ضدتروريست اروپايي را نگران ساخته و توجهشان را به سمت هزاران نفر چون او جلب كرده است. خانم «فالوت» كه تازه به اسلام گرويده، از چشم پليس يك خطر بالقوه به شمار مي‌آيد. مرگ «موريل دگوك»، زن بلژيكي كه با اقدامي انتحاري به نيروهاي آمريكايي مستقر در عراق حمله كرد، باعث شد تا در اروپا، نگاه‌ها و توجهات به سمت گرويدن تعداد روزافزون اروپاييان به اسلام، جلب شود كه بيشتر آنان نيز زنان هستند؛ اين موضوع تا پيش از اقدام موريل، چندان مورد توجه نبود.

                            «پاسكال ميلهوس»، رئيس آژانس اطلاعات و امنيت داخلي فرانسه در مصاحبه اخير خود با «لوموند» گفته است: ما بايد جلوي تجمع و گرد هم آمدن افراد در مكان‌هاي گوناگون را بگيريم.

                            به عقيده كارشناسان امنيتي اروپا، پليس بايد نسبت به تهديدات مردان جواني كه اصالت خاورميانه‌اي دارند، هشيار باشد، چراكه اين مردان جوان، در روابط خود با زنان اروپايي بسيار راحت‌تر عمل مي‌كنند. تروريست‌ها مي‌توانند از تازه به اسلام گرويده‌ها كه نفعشان در شرايط نظارت و تدابير شديد امنيتي محسوس است، بهره ببرند، بدون آن‌كه توجهي به سوي آنان جلب شود؛ اين سخنان را «ماگنوس رانستورپ»، كارشناس تروريسم از كالج دفاع ملي سوئد در استكلهم گفته است.

                            خانم «فالوت» كه سه سال پيش به دين اسلام گرويده است، پس از اين‌كه در كودكي براي پرسش‌هاي مذهبي مطرح‌شده در ذهنش، در مذهب كاتوليك، پاسخي نيافت، به دين اسلام گرايش پيدا كرد. او از اين‌كه دين جديدش او را متحمل آزار و اذيت‌ها كند، شك و ترديد دارد و مي‌گويد: اسلام، پيام عشق، صلح، شكيبايي و سازگاري است.

                            نويسنده مقاله در ادامه مي‌آورد: اين امر نشان‌دهنده آن است كه اروپاييان پس از حوادث 11 سپتامبر، بايد هرچه بيشتر نسبت به رشد اسلام هشيارتر باشند؛ هرچند اشخاص يا ناظران ويژه‌اي در اين‌باره وجود ندارند كه آمار جمعيتي مسلمانان اروپايي را كنترل كنند و بر آن، نظارت داشته باشند كه چگونه سالانه هزاران زن و مرد اروپايي به اسلام مي‌گروند. از ميان اين دسته مسلمانان جديد، تنها گروهي كوچك، جذب گروه‌هاي راديكال و افراطي مي‌شوند و تعداد كمتري از آنان هم به اعمال خشونت‌آميز كشيده مي‌شوند.

                            تحقيقات نشان داده كه گرويدن به اسلام در زنان اروپايي، بيشتر از مردان است و تنها تعداد كمي از آنان به خاطر ازدواج با يك مرد مسلمان، به دين اسلام درآمده‌اند.

                            «حيفا جواد»، استاد دانشگاه بيرمنگام انگليس مي‌گويد: تغيير دين به خاطر ازدواج، عمومي‌ترين راه مسلمان شدن بود، اما به تازگي، زنان خود را از اين الزام‌ها بيرون آورده و به ميل خود مسلمان مي‌شوند.

                            «فالوت» مي‌گويد: روشي را كه اسلام در آن به دنبال نزديكي با خداست، دوست دارد. اسلام از نظر او، آسان‌تر، ساده‌تر و بادقت‌تر است، زيرا صريح و روشن است. او مي‌گويد: به دنبال يك چهارچوب بودم. انسان نيازمند قوانين و رفتارهايي است كه بتواند از آنها پيروي كند. دين مسيحيت، راهكارهاي قابل مراجعه را به من ارائه نداده بود.

                            به عقيده كارشناساني كه به موضوع گرويدن زنان اروپايي به اسلام و دلايل آنان براي اين كار پرداخته‌اند، اين عمل زنان اروپايي، درواقع واكنشي است كه نسبت به امور نامعلوم و ترديدهاي اخلاقي جامعه غربي از خود نشان مي‌دهند. آنان دوست دارند حس تعلق، مراقبت و حمايت و سهيم بودن در امور را داشته باشند و اين را اسلام به آنان پيشكش مي‌كند.

                            «كارين وان نووكرك» كه درباره زنان تازه‌مسلمان‌شده هلندي تحقيق مي‌كند، مي‌گويد: ارائه ايده مشخص و معين از زن بودن و مرد بودن از سوي اسلام، باعث جذب افراد شده است و علاوه بر اين، اسلام، جايگاه بيشتري براي خانواده و ايفاي نقش مادري قايل شده است و به زنان همچون اهداف جنسي نگاه نمي‌كند.

                            «سارا جوزف»، يك انگليسي تازه‌مسلمان و مدير مجله «شيوه زندگي مسلمان» (Emel) است. وي معتقد است، همه زنان اروپايي كه به اسلام گرويده‌اند، در جستجوي يك شيوه زندگي زيبا و محفوظ از تمامي افراط‌هاي فمنيسم غربي هستند كه حقيقتا روشي نادرست است.

                            «استفانو آليوي»، استاد دانشگاه پادوا ايتاليا مي‌گويد: برخي زنان ديگر نيز به دلايل سياسي به سمت اسلام جذب مي‌شوند، چون اسلام بر معنويت و روحانيت سياستمداران تأكيد دارد و ايده يك قانون الهي و مقدس را مطرح مي‌كند.

                            پس از تصميم‌گيري، برخي تازه‌مسلمان‌ها آرام‌آرام خود را با روش زندگي مسلمانان وفق مي‌دهند. براي مثال؛ «فالوت»، هنوز آمادگي اين را احساس نكرده كه روسري بپوشد و از لباس‌هاي بلندتر و گشادتر استفاده كند. برخي ديگر براي بروز نمادهاي ظاهري دين جديد، مشتاق‌تر و ديندارتر از هم‌كيشان مسجدبروي خود هستند كه مسلمان به دنيا آمده‌اند.

                            «بتول التوما»، گرداننده برنامه «تازه‌مسلمان‌ها» در مركز اسلامي شهر لستر انگلستان معتقد است: مراحل اوليه و شروع گرويدن افراد به اسلام، زمان بسيار حساسي است، زيرا شخص به دانش اوليه خود اعتماد چنداني ندارد و يك تازه‌وارد است و طعمه افراد و سازمان‌هاي مختلف مي‌شود.

                            براي مثال؛ همان زن بلژيكي، پيش از گرويدن به اسلام، معتاد بوده و ترك كرده و از كار بيرون رانده شده است و احتمالا با دست زدن به اقدام نهايي خود و حمله انتحاري، به دنبال فرصتي براي يافتن راه نجات خود بوده است.
                            «التوما»، مرگ زن بلژيكي در عراق را غم‌انگيزترين پايان توصيف كرده است كه قرباني كساني شد كه از عقيده وي سوءاستفاده كردند.

                            iran

                            Comment

                            • Rasputin
                              Senior Member
                              • Jan 2005
                              • 63906

                              #479

                              از قرار معلوم اين شروط ضمن عقد كلي سو تفاهم پيش آورده كه، با اين شرط و شروط‌ها زن سالاري به جاي مرد سالاري حاكم مي شود و «برابري» كه اين همه روي آن تاكيد كرده‌ايم مي‌شود يك جك بيمزه.
                              من فكر مي‌كردم گفت و گويي كه با زهره ارزني عزيز داشته‌ام همه سوال‌هاي احتمالي را جواب مي‌دهد، اما گويا بعضي‌ها مصاحبه را كامل نخوانده‌اند و بعضي‌‌ها هم از قوانين حقوقي كشور عزيزمان خبر ندارند و براي همين است كه فكر مي‌كنند اين شروط غير عادلانه است.
                              اول از همه از حق مسكن شروع مي كنم كه بيشتر از همه شرط‌ها درباره اش صحبت شده:طبق قوانين ما «زن بايد در منزلي كه شوهر تعيين مي كند، سكني نمايد مگر آنكه اختيار تعيين منزل به زن داده شده باشد.»(ماده 1114 قانون مدني)
                              معناي اين بند قانوني هم كه كاملا واضح است. يعني مرد مي‌تواند هرجايي كه دلش خواست را براي زندگي تعيين كند و در تبعيض آميز بودن اين قانون هم كه شكي نيست؟
                              صورت انساني مسئله اين است كه حق انتخاب مسكن به صورت مشترك در اختيار مرد و زن باشد. اما از قرار معلوم از لحاظ حقوقي اين مسئله امكان ندارد و دليل اينكه چرا چنين شرطي در زمره شروط ضمن عقد آمده هم اين است كه اگر يك زن حق اشتغال و تحصيل را هم گرفته باشد ولي مجبور باشد براي اين موارد مدتي را در شهر ديگري زندگي كند، شوهرش خيلي راحت مي تواند با استناد به ماده 1114 قانون مدني او را ملزم به زندگي در محلي كه خودش تعيين كرده بكند، يا حتي اگر زن در شهر محل سكونتشان كار يا تحصيل كند و شوهر بخواهد مانع شود مي تواند شهر محل زندگي را تغيير دهد و زن را هم مجبور به همراهي كند.شما براي حل اين مشكل چه راهكار ديگري را پيشنهاد مي كنيد؟ كه هم انساني‌تر باشد و هم با قوانين داخلي ايران قابليت اجرايي داشته باشد.
                              از طرف ديگر توجه داشته باشيد كه بدون گذاشتن اين شرط هم قانون مربوط به تعيين اقامتگاه تبعيض آميز است و حالا زن و مرد توافق مي كنند جور ديگري مشكلشان را حل كنند. يادتان نرود كه اين شرط يك قانون نيست. يك شرط است كه با توافق دو طرف تعيين مي‌شود.يعني زن و مرد به اين نتيجه مي رسند كه با دادن اين حق به زن كمي از بار تبعيضاتي كه با ازدواج به زن تحميل مي‌شود كم مي شود و پاي اين شرط را امضا مي كنند.نكته مهم ديگر هم بر طبق قوانين ما زن مجبور به تمكين از مرد است و هيچ شرطي هم نمي‌شود برايش گذاشت چون مي گويند بر خلاف مقتضاي عقد است، پس حق انتخاب اقامتگاه از طرف زن فقط كمي شرايط را برابر مي كند. آ» هم فقط كمي.

                              مسئله بعدي كه خيلي راجع به آن بحث شد، حق حضانت فرزندان است. بله من هم قبول دارم كه حضانت فرزندان حق و تكليف «پدر و مادر» است و هيچ كس نبايد هيچ كدام از آنها را از اين حق بديهي وطبيعي شان كه از انرژي هسته‌اي هم مسلم‌تر است منع كند. من اگر در يك كشوري كه قوانينش كمي انساني‌تر بودند زندگي مي‌كردم، دلم مي‌خواست اگر روزي از همسرم جدا شدم، دادگاه حق حضانت فرزندم را با در نظر گرفتن مصلحت بچه تعيين كند. اما اينجا ايران است و اگر من و شوهرم براي تعيين حق حضانت فرزندمان به دادگاه برويم. قاضي سر سه سوت بر اساس ماده 1169 قانون مدني،اگر پسرم بيشتر از دو سال و دخترم بيشتر از هفت سال داشته باشد(گويا الان سن براي هردو هفت سال شده) حضانت را به پدر مي‌دهد و تازه در مدتي هم كه حضانت بچه‌هايم با من است نبايد ازدواج كنم چون بر اساس ماده 1170 همان قانون حضانت فرزندانم به پدرشان واگذار مي‌شود.
                              من خودم واقعا نمي‌دانم اگر روزي ازدواج كردم در مورد حضانت فرزندانم چه تصميمي بگيرم كه انساني باشد و بر مبناي برابري كه به آن اعتقاد دارم. اگر هيچ كاري نكنم و بر اساس قوانين كشورم ازدواج كنم، نتيجه هماني مي شود كه گفتم و اگر اين شرط را بگذارم پس حق پدر چه مي‌شود؟؟ زهره در مصاحبه‌اي كه با من داشت در رابطه با حق حضانت گفت:« من هم نظرم اين است كه نگذاريم ولي چون خيلي ها مي‌خواهند اين شرط را هم بگذارند من مي گويم كه چطور اين شرط را هم تعيين كنند»
                              چون جداي از مسائل انساني از نظر حقوقي هم اين مسئله امكان ندارد. اگر گفت و گويم با زهره را كامل خوانده بوديد كاملا توضيح داده شده است كه حضانت فرزندان حق غيرقابل واگذاري پدر است و چيزي كه در عقدنامه قيد مي شود: « بيشتر همان توافق است ولي اگر زماني اين توافق از بين برود مرد مي تواند حضانت بچه ها را داشته باشد و مثل بقيه شروط نيست كه قابل انصراف و فسخ نباشد. يك فايده اش هم اين است كه اگر مرد منصرف شد زمان بيشتري طول مي‌كشد تا دادگاه به نفع او حكم بدهد و مادر مي‌تواند بچه ها را بيشتر پيش خودش نگه دارد ولي بيشتر از اين نيست.»
                              به زبان خودماني‌تر هم يعني اينكه زن با اين شرط مي تواند كمي بيشتر پسر دو ساله و دختر هفت ساله اش را پيش خودش نگه داردو وقتي كه كودكش كمي بزرگتر شد آن را به پدرش بسپارد.يعني زن مي‌تواند در رفت و آمدهاي طاقت فرسايش براي گرفتن حضانت بچه (حتي براي چند سال بيشتر) فرصت بيشتري داشته باشد. چون مرد قول داده كه حضانت با مادر باشد. همين. پس كساني كه نگران خدشه دار شدن برابري هستند هيچ دغدغه‌اي نداشته باشند كه همه اين شرط و شروط ها هم باد هواست. چون بر اساس قوانين ايران اين پدر است كه ولي فرزندان است نه مادر.

                              نداي امروز بريا حل اين مشكل پيشنهاد داده كه: تا سن 12 سالگی حضانت با مادر باید باشد و بعد از آن براساس تمایل فرزند، حضانت به هر یک از پدر و مادر برسد.
                              اين البته يشنهاد خيلي خوبي است ولي وقتي زن ومرد طلاق گرفته‌اند آن هم در فرهنگ ما كه بيشتر وقت‌ها زن و مرد متاركه كننده روابط چندان دوستانه يا با هم ندارند اين موضوع بايد به دادگاه سپرده شود تا حضانت را با تشخيص مصلحت بچه تعيين كند. و اينجا يك مشكل خيلي خيلي كوچكي پيش مي‌آيد!!!! عزيزان من، دلبندان من اينجا ايران است. از نظر قانون ايران و قضات ايراني هم فقط اين مرد است كه شايستگي حضانت بچه ها را دارد. تازه اگر پدر معتاد باشد يا صلاحيت اخلاقي و مالي نداشته باشد هم مادر با بدختي و يك در هزار شايد شايد شايد بتواند حق حضانت بگيرد چه برسد به توافق و اين سوسول بازي‌ها. حالا اينكه طلاق است اگر پدر بچه ها فوت شود هم مادر براي حضانت مشكل دارد و اولويت با جد پدري است.

                              از اين هم كه بگذريم خيلي از مردها نگران اين بودند كه زن مهريه كلان تعيين كند و بعد چون حق طلاق دارد خيلي زود طلاق بگيرد و مهريه را به اجرا بگذارد و مرد را بدبخت كند. در حالي كه اين آقايون اگر زحمت مي كشيدند و فقط تيتر مطلب را مي‌خواندند مي‌ديدند كه نوشته‌ايم: «شروط ضمن عقد به جاي مهريه»
                              زهره هم خيلي صريح گفته است كه : « آقايان اگر نگران هستند مي‌توانند در عقد نامه يا وكالتنامه‌اي بعد از عقد مي‌دهند، شرط كنند كه اجراي مفاد اين وكالتنامه منوط به بذل مهريه است.» و در جايي هم كه صحبت از تقسيم دارايي هاي مشترك شده كاملا توضيح داده كه : « وقتي ما اين حقوق برابر را مي‌گيريم خوب است كه توافق كنيم نفقه هم نخواهيم و خودمان هم گوشه اي از زندگي را بگيريم و علاوه بر آن زن‌ها مي‌توانند در عوض گرفتن اين حقوق از مهريه هاي سنگين هم بگذرند و يك چيز سبك و سمبوليك براي مهريه تعيين كنند.»

                              منتها يك نكته ريزي در اينجا وجود دارد. درست است كه اين شروط و حقوق برابر براي يك زندگي مدرن است و با اصول ازدواج‌هاي سنتي متفاوت است. اما به آن زني هم كه خيلي سنتي ازدواج مي‌كند و مهريه هم مي‌گيرد. چون هيچ منبع درآمد و پشتوانه مالي ندارد و اصلا طوري تربيت نشده كه دنبال كسب درآمد و اشتغال باشد و به قول خورشيد خانوم «زمان های کسب درآمدش رو هم تو خونه سر مي‌کنه که طبعا به خاطرش حقوق هم نمی گيره.» نمي‌شود گفت كه اگر كارد به استخوانت رسيده و ديگرنمي‌تواني به اين زندگي ادامه بدهي و طلاق مي خواهي بايد همه حق و حقوقت را هم ببخشي. اين چيزي است كه الان در قانون ما است. يعني اگر درخواست طلاق از طرف زن باشد ، او بايد از همه حق و حقوق مالي‌اش بگذرد. اين براي مني كه كار مي كنم و روي پاي خودم ايستاده ام هم بديهي است و هم طبيعي و اگر غير از اين باشد احمقانه است. اما براي آن زني كه فقط خانه داري كرده و يك قران هم پس انداز ندارد چه؟ خيلي از زنها براي همين چيز هاست كه در برابر همه چيز از زن گرفتن مرد و خيانتش گرفته تا كتك‌ها و بي حرمتي‌ها و .... سكوت مي‌كنندو به قول خودمان مي‌سوزند و مي‌سازند. چون اگر مهريه شان را هم ببخشند هيچ پشتوانه مالي براي جدايي ندارند و البته همان زن و مردهاي سنتي هم وقتي مي خواهند هم حق طلاق را بگيرند و هم مهريه داشته باشند بديهي است كه بايد يك مهريه متعادل و در حد توان مالي مرد بگذارند كه موقع جدايي به مشكل برنخورند.
                              راستي پويا جان، شين هشتم را نمي‌شود گذاشت . من از زهره ارزني پرسيدم و گفت بر خلاف قوانين امري است. به قول رفيقمان، زن چهارم مثل انرژي هسته اي حق مسلم مردان ايراني است و هيچ كاريش نمي شود كرد. جز گرفتن حق طلاق براي اينجور وقت‌ها.

                              بقيه مواردي هم كه مطرح شد مثل اينكه: «چون مردها مي روند خواستگاري پس زن نيم‌تواند حق مسكن داشته باشد»، «نگراني از سواستفاده احتمالی به زنان وپاشیدگی بنیان خانواده ها»، ادعاي گوشزد مبني بر اينكه« من هزارن نفر را مي‌شناسم كه با آن اصول مردسالارانه ازدواج كرده‌اند و مشكلي ندارند.»يا اين حرف زيتون كه: «متاسفانه بعضی از اینا حقوق‌بگیر کروبی هستن و کروبی و زنش برای زیاد کردن طرفدارانش این موج‌ها رو راه می‌اندازن و مردم نظر خوبی به اینها ندارن.اگر مردمی بود. به سرعت می‌تونست انتشار پیدا کنه و صدها هزار سمپات» و .... هم كه ارزش جواب دادن ندارد.
                              اگر سوال يا ابهام ديگري هست كه از قلم افتاده حتما يادآوري كنيد وگرنه بدون اين شروط ازدواج نكنيد كه از عقل به دور است

                              iran

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #480
                                آری برادر ما بی غیرتیم زیرا:

                                به مواد غیرعادلانه قانون اساسی تن میدهیم که برعلیه مادران خواهران همسران و دخترانمان تدوین شده.

                                به زنان حق حضانت اطفال خود را نمیدهیم.

                                وقتی زنان ما حق بلاشرط طلاق ندارند.

                                زنان ما حق مسافرت (اخذ گذرنامه) ندارند.

                                زنان ما حق اشتغال ندارند.

                                سهم الارث دختران ما نصف بسران است.

                                وقتی به زنان حقوقدان جامعه مان حق قضاوت نمی دهیم.

                                وقتی زنان ما حق ادای شهادت ندارند.

                                ما بی غیرتیم زیرا در ریشه کنی قوانین متضاد باحقوق انسانی زنان مستحکم نیستیم.

                                ما بی غیرتیم زیرا دختران باکره را برای بسران بکارت دریده میخواهیم.

                                آری ما بی غیرتیم که همزمان با زیرباگذاری حقوق نیمی از جامعه مان تظاهر به آزادی خواهی می کنیم.

                                آری برادر ما هنوز غیرت لازم برای استقرار دموکراسی و تامین حقوق انسانی همگانی را فراهم نداریم.

                                شش سال بیش د رسفری به شیراز شعارهای ناب محمدی که با رنگ سیاه بر دیواره های تاریخی ارگ زندیه نوشته شده بود نظرم را جلب کرد. متن یکی از شعارها چنین بود: (مردان با غیرت زنان با حجاب دارند). این شعار اثرهای گوناگونی برمن گذارد و نخستین عکس العمل به آن چند خط بالا بود.

                                فرقی ندارد چه فرد یا گروهی این (شین) ها را شروع کرده باشد. حکایت مرغ و تخم مرغ شده.
                                هر فرد مسولی وظیفه دارد با زنان ایران برای رسیدن به حقوق انسانی همگام شود.


                                تامین حقوق انسانی زنان ضمانت استقرار دموکراسی واقعی در ایران.


                                iran

                                Comment

                                Working...