دومين نوع رويكرد به مفهوم «اخلاق زنانه»، علاوه برآنكه ناشي از نقد ذاتگرايي است نتيجهي تلاش براي فهم اين پرسش است كه آيا ميتوان با بررسي حوزههايي از زندگي و فعاليت كه به نحوي برجسته، زنانه تلقي شدهاند، رويكرد ديگري در قبال شبهات مربوط به استدلال و اولويتهاي اخلاقي اتخاذ كنيم. دو مورد را بايد بهطور خاص در نظر داشت. اول آنكه در نحوهي تفكر يا استدلال دربارهي موضوعات اخلاقي حقيقتاً تفاوتهاي عام يا خاصي ميان زنان و مردان وجود دارد. البته اين نظريه جديد نيست و اگرچه معمولاً اين تفاوت در مورد زنان، در قالب كمبود مطرح شده، گفته ميشود زنان قادر به تعقل نبوده نميتوانند بر مبناي اصول عمل كنند يا اينكه عاطفي ، احساسي ، داراي گرايش بسيار به امور شخصي و ... هستند، اما شايد بهتر باشد كه ما وجود تفاوت را بدون مربوط دانستن با كمبود بپذيريم. علاوه بر اين شايد بررسي استدلال اخلاقي زنانه بتواند در مورد مسائل مربوط به صورتهاي استدلال مردانهاي كه عادي ميدانيم، روشنگر باشد.
دومين نكتهي مهم را ميتوان چنين خلاصه كرد: از اين فرض آغاز ميكنيم كه هر فعاليت اجتماعي خاص، در مورد اينكه چه چيزي «خوب » يا به طور خاص ارزشمند است و همينطور اينكه چه چيز «فضيلت » محسوب ميشود، بصيرتي خاص ايجاد كرده، مسائل و اولويتهاي خودش را مطرح ميكند. بنابراين شايد فعاليتهاي اجتماعي زنانه بخصوص فعاليتهاي مربوط به مادري و مراقبت از ديگران كه آنها را به نحو سنتي زنانه ميدانيم بتوانند اولويتها و تصورات اخلاقي دربارهي «فضيلت» مطرح كنند، اولويتهايي كه نه تنها نبايد بيارزش تلقي شود بلكه شايد بتواند ارزشها و اولويتهاي مخرب حوزههاي فعاليت تحت نفوذ مردان را اصلاح كند.
كارول گيليگان در اثر تأثيرگذار خود با عنوان به بياني ديگر: نظريه روانشناختي و پيشرفت زنان (1982)، سخن كساني كه نوع استدلال زنان با مردان را در حيطهي موضوعات اخلاقي متفاوت ميدانند، صادق ميداند اما معتقد است آنچه نادرست است مسلم فرض كردن حقارت يا نقص استدلال اخلاقي زنانه است. گيليگان كتاب خود را با بررسي اثر لارنس كولبرگ در موضوع شكوفايي اخلاقي كودكان آغاز ميكند. هدف تلاش كولبرگ تعيين «مراحل » رشد اخلاقي بود. مراحلي كه ميتوان آنها را بهوسيله بررسي پاسخهاي كودكان به پرسشهاي مربوط به كيفيت حل و فصل يك محظور اخلاقي تحليل نمود. در واقع كولبرگ ميخواهد بگويد كه «بالاترين » مرحله، يعني مرحلهاي كه در آن چارچوب استدلالي به كار رفته، دقيقاً اخلاقي است، مرحلهاي است كه فرد، تعارضهاي اخلاقي را با توسل به قواعد و اصول حل ميكند، نوعي تصميمگيري منطقي دربارهي اولويتها در پرتو پذيرش قبلي آن قواعد و اصول. (به منظور بررسي كلي اثر كولبرگ، به مقالهي اخلاق و رشد روانشناختي در هيمن مجموعه مراجعه كنيد).
نمونهي ديگري از روش كلبرگ كه گيليگان به تفصيل مورد بحث قرار داده و ذكر آن در اينجا مناسب است، مورد دو كودك يازده ساله به نامهاي «جيك» و «آمي» است. از جيك و آمي خواسته شد كه به اين محظور پاسخ دهند: آقايي به نام هينز همسري دارد كه در حال مرگ است اما او نميتواند داروي مورد نياز همسر خود را تهيه كند. آيا او ميتواند براي نجات زندگي همسر خود دارو را بدزدد؟ براي جيك واضح است كه هينز بايد دارو را بدزدد و محور پاسخ او راه حلي بر مبناي قواعد حاكميت بر زندگي و اموال است. اما پاسخ آمي بسيار متفاوت است. از نظر او هينز بايد برود و با داروخانهدار صحبت كند تا ببيند آيا ميتوانند راه حلي براي اين مشكل پيدا كنند. گيليگان معتقد است در حاليكه جيك بررسي اين موقعيت را نيازمند تفكر در قالب نظام منطقي يا قانوني ميداند، آمي حل آن را نيازمند برقراري ارتباطات ميداند.
روشن است كه فهم كولبرگ از اخلاق بر سنتي كه از كانت أخذ شده و در آثار فلاسفه معاصري چون جان راولز آر. ام، ادامه يافته مبتني است. در اين سنت واقعاً بر قواعد و اصول تأكيد ميشود و گيليگان به هيچوجه تنها منتقدي نيست كه اينچنين برداشتهايي از اخلاق را سبب تحريف استدلال اخلاقي زنان و معيار قرار دادن الگوي خاص مردانه در تفكر اخلاقي ميداند. معياري كه زنان به خاطر قضاوت بر خلاف آن، ناقص دانسته ميشوند. نل نادينگ نيز نمونه ديگري است كه در اثر خود با عنوان مراقبت: رويكرد زنانه به اخلاق و تربيت اخلاقي (1984) معتقد است كه اخلاق مبتني بر قواعد و اصول، به خودي خود نارسا بوده، وجوه خاص و متمايز كننده تفكر اخلاقي زنانه را در بر نميگيرد. او نشان ميدهد كه چگونه در حوزهي وسيعي از فلسفهي اخلاق چنين فرض شده كه ظاهراً وظيفه اخلاقي به اين معناست كه «جزئيات موقعيتي » يك وضعيت را از آن انتزاع كرده، آن را از آن حيث كه تحت يك قانون يا اصل قرار ميگيرد، بررسي كنيم. اما فراتر از آن چگونگي تصميمگيري و گزينش در هنگام تعارض است، اينكه چگونه ميتوان اصول هر شخص را به نحو سلسله مراتبي نظم بخشيده، مرتب نمود. علاوه بر اين هر اصل براي آنكه در زمرهي اصول اخلاقي رتبهبندي شود، بايد قابليت تعميم داشته باشد، يعني به اين صورت مطرح شود كه «هر وقت x [تحقق داشت]، عمل y را انجام بده» (به مقالهي 40 همين مجموعه با عنوان توصيهگرايي عام مراجعه كنيد). نادينگ معتقد است طرح محظورات اخلاقي به اين شيوه، ماهيت تصميمگيري اخلاقي را بد معرفي كرده، موضوعات اخلاقي را در قالب «محظور بيابان ـ جزيره» در ميآورد. در چنين قالبي تنها «چارچوب اصلي » يك موقعيت توصيف ميشود و معمولاً بيش از آنكه پاسخ پرسشهايي را كه در اين شرايط خاص براي حكم اخلاقي ضرورت دارند و تنها با شناخت نسبت به موقعيت و شرايط ميتوان پاسخي برايشان فراهم كرد روشن سازد، بر آنها سرپوش مينهد. (علاوهبراين، به نكات ديل جيمسان دربارهي كاربرد نمونهها در فلسفهي اخلاق: مقاله 42 با عنوان روش و نظريهي اخلاقي رجوع كنيد).
اما نادينگ نيز مايل است همچون گيليگان اين مطلب را مطرح سازد كه چنين تبييني از اخلاق نه تنها به نحو كلي نارساست، بلكه زنان در توجيه تصميمهاي اخلاقي خود به اين روش، شباهت كمتري به مردان دارند. آنها هر دو معتقدند كه زنان تمايلي ندارند كه همانند مردان به قوانين و اصول متوسل شوند. بلكه به احتمال زياد شناخت عيني و جزئي نسبت به موقعيت برايشان جذابتر است و محظورات را در قالب روابط پيچيده مورد توجه قرار ميدهند.
بنابراين گيليگان و نادينگ معتقدند كه حقيقتاً در روشهاي استدلال زنان و مردان دربارهي موضوعات اخلاقي تفاوتهايي وجود دارد. اما نظريات مبتني بر تمايز، هميشه مشكلات بزرگتري ايجاد ميكنند. ماهيت دليلي كه مطرح شده به نحوي اجتنابناپذير مسأله برانگيز است: يافتن دو كودك يازده سالهاي كه به تعارض هينز پاسخ كاملاً متفاوتي ميدهند مشكل نيست و اگر در مورد نحوهي استدلال زنان و مردان دربارهي موضوعات اخلاقي به «تجربهي متعارف » متوسل شويم هميشه ميتوانند ما را با اشاره به استثنائات يا بهرهگيري از تجربياتي متفاوت، مورد مناقشه قرار دهند.
اما مسألهاي كه در اينجا مطرح است صرفاً معضلي تجربي نيست. حتي اگر ميان زنان و مردان تفاوتهايي عام يا خاص وجود داشته باشد، هميشه يك مسأله وجود دارد و آن اينكه چنين تفاوتهايي چگونه بايد توصيف شوند. از يك طرف اين پرسش مطرح است كه آيا واقعاً روش كولبرگ و ديگران در توصيف تصميمگيري اخلاقي، ماهيت آن را به نحو وافي ارائه ميكند. به علاوه، اين نظريه كه زنان براساس اصول عمل نميكنند، عاطفيتر هستند و از ملاحظات «شخصي» تأثير بيشتري ميپذيرند، غالباً در شرايطي كه زنان، ناقص لحاظ شدهاند، به كار رفته پس بهتر است به هر تمايزي ميان زنان و مردان كه به نظر ميرسد بر اين تفاوت مبتني است مشكوك باشيم. براي نمونه ممكن است كه نحوهي استدلال زنان و مردان دربارهي موضوعات اخلاقي متفاوت نباشد بلكه اولويتهاي اخلاقي آنان متفاوت باشد به گونهاي كه آنچه را زنان يك اصل مهم تلقي ميكنند (مانند توجه به روابط) از جانب مردان اصلي ضعيف محسوب شود.
بنابراين به نظر من اين نظريه كه زنان در مورد موضوعات اخلاقي «به نحو متفاوتي استدلال ميكنند» اگر در بهترين شرايط در نظر گرفته شود قابليت شرح واضح و مبنائي ندارد و در بدترين شرايط خطر بازآفريني دوگانگيهاي قديمي و ظالمانه را در بر دارد. اما آيا امكان دارد در اين نظر كه اولويتهاي اخلاقي زنان عموماً از اولويتهاي مردان متفاوت است، حقيقتي نهفته باشد؟ علاوه بر اين به راحتي نميتوان فهميد كه چگونه ميتوان آن را به نحو كاملاً روشني ثابت كرد يا اينكه چه نوع دليلي اين شبهه را برطرف خواهد ساخت، اما اگر درست باشد كه اولويتهاي اخلاقي از تجربيات زندگي و شيوههاي نمود اجتماعي اين تجربيات، نشأت ميگيرند، در اين صورت آيا ميتوانيم فرض كنيم كه از آنجا كه عموماً تجربيات زندگي زنان با تجربيات زندگي مردان بسيار متفاوت است، اولويتهاي اخلاقي آنها هم متفاوت خواهند بود؟ به طور مثال آيا امكان دارد تجربهي زنان در بارداري، به دنيا آوردن كودك و تربيت او، در نحوهي نگاه آنها به تلفات افراد جنگزده، تفاوت ايجاد كند. (اين ديدگاه، منحصر به زنانهنگري معاصر نيست بلكه براي نمونه اُليوكرينر در كتاب خود با عنوان زن و اشتغال كه در سال 1911 به چاپ رسيد، چنين نظري داشته است).
اخيراً در فلسفهي زنانهنگر تلاشهاي بسياري صورت گرفته تا كارهايي كه زنان انجام ميدهند، بخصوص كارهاي مربوط به نگهداري كودك و نگهداري جسمي و عاطفي از ساير انسانها، موجد اولويتهاي اجتماعي و تصوراتي از فضيلت كه با فضايلي كه ساير جنبههاي زندگي اجتماعي را شكل ميدهند، متفاوتند، معرفي شود. به طور مثال سارا راديك در مقالهاي با عنوان «تفكر مادرانه» (1980) اظهار ميكند كه وظيفهي مادري برداشتهايي از فضيلت ايجاد ميكند كه منبعي براي نقد ارزشها و اولويتهاي پايهريزي شده در زندگي اجتماعي معاصر همچون نظاميگري ، فراهم ميآورد. مقصود رادريك اين نيست كه زنان صرفاً به عنوان مادران، ميتوانند وارد حوزهي عمومي شده، (آنگونه كه قبلاً در قرن بيستم و در برخي مشاجرات مربوط دفاع از حق رأي زنان، گفته بودند) آن را دگرگون سازند. با اين همه او معتقد است كه تجربهي زنان به عنوان مادر در زندگي اخلاقي آنان و همينطور شيوهاي كه ارزشها و هنجارهاي اجتماعي اساسي را نقد ميكنند، محوريت دارد.كارولين ويتبك نيز به نحوي مشابه اظهار داشته است كه كارهاي مربوط به مراقبت از سايرين كه مادري در مركز آنهاست، نمونهاي اخلاقي از «درك متقابل افراد » فراهم ميكند كه از هنجارهاي جاه طلبانه و فردگرايانه مربوط به بخش بزرگي از حيات اجتماعي متمايز است (ويتسبك 1983).
اما در اين نظريه كه اعمال زنانه ميتوانند مجموعهاي مستقل و منسجم از ارزشهاي «بديل » فراهم آورند، مشكلات عمدهاي وجود دارد. معمولاً اموري همچون طبقه، نژاد، فقر مادي يا رفاه، موقعيت اجتماعي اعمال زنانه را تعين بخشيده، تغيير ميدهند. اين امور زنان را از هم جدا ميكنند و همهي زنان از آنها بهره مشتركي ندارند. به علاوه، كارهايي همچون به دنيا آوردن و تعليم و تربيت كودكان، محور فعاليت و مبارزهي عقيدتي هميشگي بوده است و تنها زناني كه از ساير جنبههاي فرهنگ دور نگهداشته شدهاند تحولي در آنها ايجاد نكردهاند. بهطور مثال، دخالتهاي (معمولاً ضد و نقيض) «متخصصان » نگهداري كودك (كه غالباً مرد بودهاند) و همينطور دخالتهاي حكومت، سرگذشت نگهداري كودك را در اين قرن شكل دادهاند. شيوهي به كارگيري هنجارهاي مادرانه نيز استحكامبخش پيش فرضهاي طبقاتي و نژادي مربوط به «آسيبشناسي » طبقهي كارگر يا خانوادههاي سياه پوست بوده است.


Comment