Woman

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #496
    همانطور که در آخر یادداشت قبلی نوشته بودم، می‌خواستم مطلب مربوط به انجمن‌های زنان را در دوران مشروطه ادامه بدهم. اما برای تنوع، تصمیم گرفتم در این پست درباره‌ی رابطه‌ی آگهی‌های تجارتی که در رسانه‌های خارج از کشور پخش می‌شوند با موضوع جنسیت بنویسم. مطلب مربوط به انجمن‌های زنان را در پست بعدی پی می‌گیرم.

    فکر می‌کنم همه‌ی دوستان که کانال‌های ماهواره‌ای ایرانی را مرتب یا گاه‌گاه و اتفاقی تماشا می‌کنند یا گوش می‌دهند، از "شانس"‌ اجباری دیدن آگهی‌های تجارتی آنها محروم نشده‌اند. می‌دانیم که آگهی‌های تجارتی هم از فرهنگ حاکم بر جامعه تاثیر می‌گیرند و هم تا حدود زیادی روی شکل‌گیری تصویری که جامعه از خودش دارد در ذهن تک تک افراد تاثیر می‌گذارند. رابطه‌ی آگهی تجارتی و فرهنگ یک رابطه‌ی دو طرفه است. فکر می‌کنم این موضوع آنقدر وسیع است که واقعا نمی‌شود، هم دراین باره نوشت و هم درباره‌ی موضوع رابطه‌ی آگهی‌های تجارتی ایرانی و نقش اجتماعی زن و مرد بر اساس جنسیت آنها که موضوع این یادداشت است.

    در کشورهای با ساختارهای مدنی قوی مانند NGO های (سازمان‌های غیر دولتی) زنان یا دفاتر دولتی «برابری جنسیتی»، این نهادها خیلی روی تصویری که شرکت‌های بزرگ تجارتی برای تبلیغات‌شان از نقش اجتماعی زنان نشان می‌دهند حساس هستند و مثل ما همه چیز را طبیعی نمی‌دانند. همینطور چنین نهادهایی برای دیگر موارد مانند تبعیض نژادی هم وجود دارند. شرکت‌های تجارتی همیشه ادعا می‌کنند که آنها مسئول فرهنگ و سیاست در جامعه نیستند و "فقط می‌خواهند محصول‌شان را هر چه بیشتر به فروش برسانند". هر چند که با تلاش‌های سازمان‌های مدنی زنان (یا سازمان‌های مربوط به مهاجران و ضد نژادپرستی)، این شرکت‌ها و بخصوص بزرگ‌ترین‌ها و معروف‌ترین ِ آنها بیشتر و بیشتر مجبور به ارائه‌ی برابری جنسیتی (یا نژادی) در آگهی‌های تبلیغاتی‌شان می‌شوند.

    اما یک نگاه کوتاه به عادی‌ترین آگهی‌های تجارتی شرکت‌های ایرانی در خارج از کشور نشان می‌دهد که ما چقدر از این مرحله دور هستیم. من درباره‌ی آگهی‌های خارج از کشور می‌نویسم تا نشان دهم حتی با اینکه ممکن است برداشت‌ها و فرهنگ مخاطبان آنها در خارج از کشور، دیگر آن شکل سنتی را نداشته باشد یا کمتر داشته باشد اما این آگهی‌ها همان چیزی را نشان می‌دهند و همان طور تبلیغ می‌کنند که مثلا همان آگهی را می‌توان درست 40 سال پیش هم در تلویزیون داخلی ایران نشان داد.
    می‌خواهم مشخص‌تر و با مثال‌هایی مطلبم را ادامه بدهم که خودتان هم می‌توانید ببینید و قضاوت کنید. به یاد داشته باشیم که نسخه‌ی اصلی فیلم‌های ویدیویی که برای نمونه در پایین آورده‌ام، شب و روز از کانال‌های ماهواره‌ای برای آمریکا، اروپا و ایران پخش می‌شود.

    مثلا آگهی‌های مربوط به مواد غذایی را در نظر بگیرید که شرکتی مانند شرکت صدف در آمریکا برای محصولاتش پخش می‌کند. معلوم است که شرکت صدف محصولات خودش را در آمریکا تولید می‌کند و بازار آن هم در آمریکا و تا حدودی در اروپا است. یعنی مخاطب آگهی در آمریکا یا اروپا زندگی می‌کند. از طرف دیگر ساخت آگهی نشان می‌دهد که مخاطب اصلی قشر جوان‌تر ایرانیان هستند. بسیاری از این جوانان می توانند نسل دوم مهاجران ایرانی باشند یا نوجوانانی که در غرب بزرگ شده‌اند.
    در این آگهی‌ها که بیشتر با خرید و پخت و پز و آشپزخانه سروکار دارند، نقش زن خانواده - که هم زن و هم شوهر جوان هستند- همان نقش سنتی زن خانه‌دار است که وظیفه‌ی اصلی‌اش کار در خانه است و فراهم کردن مایه‌ی راحتی شوهری که در بیرون خانه کار می‌کند. سناریوی آگهی هم روی میز غذا یا میهمانی دور می‌زند که میدان هنرنمایی زن جوان است به شوهر یا خانواده‌ی شوهر. "زن خوب"، "عروس خوب"، "راضی کردن ذائقه‌ی فامیل شوهر" مفاهیمی هستند که مدام در این آگهی‌ها تکرار می‌شوند. زن خوب و عروس خوب زنی است که با محصولات شرکت صدف بهترین غذا را پخته و حریفان دیگر را در میدان آشپزخانه از میدان بدر کرده است.

    نقش جنسیتی زن و مرد در آگهی‌های تجارتی ایرانی (نه فقط همین شرکت صدف) نقشی کاملا مجزا از هم و تعریف شده از پیش و طبق همان الگوی سنتی است. فکر می‌کنم متاسفانه درباره‌ی ساختار خانواده بخصوص درباره‌ی نسل جوان‌تر ایرانیان مقیم خارج تحقیقی جدی صورت نگرفته (البته تا جایی که من می‌دانم). آیا نسل جوان‌تر مهاجران با همان شکل سنتی خانواده‌ی دوره‌ی کودکی‌شان زندگی می‌کنند؟ بیشتر به نظر می‌رسد که بسیاری از این جوان‌ترها هم از نظر فرهنگی و هم از نظر ساختار کار و زندگی در اروپا و آمریکا دیگر به شکل سنتی زندگی نمی‌کنند. تعداد بسیاری از این نسل جوان‌تر یا تنها و یا با دوستان‌شان زندگی می‌کنند و اگر خانواده‌ای هم تشکیل می‌دهند، برای خانه‌نشین کردن زن و تحمیل خانه‌داری و آشپزی به او نیست.
    جالب است که بدانیم آیا سازنده‌گان آگهی از تغییرات نسل جوان‌تر بی‌خبر مانده‌اند یا مثلا من بدون اینکه خواسته باشم در این تغییرات اغراق می‌کنم؟

    نکته‌ای که باز هم جالب‌تر است این است که آگهی‌هایی که درباره‌ی همان محصول ولی برای مخاطب آمریکایی ساخته می‌شود، نقش جنسیت‌ در آنها به کلی تغییر می‌کند. در این آگهی‌ها زن، نقش جنسیتی مدرن خودش را ایفا می‌کند.
    مثلا در آگهی مربوط به برنج باسماتی مربوط به مخاطب آمریکایی، یک دختر جوان آمریکایی نشان داده می‌شود که بازتاب دهنده‌ی یک دخترجوان دانشجو یا شاغل است که مستقل زندگی می‌کند و تنها برای درست کردن غذایی خوش‌مزه از محصول استفاده می‌کند و نه برای راضی کردن شوهر یا خانواده‌ی او
    در حالیکه در نمونه‌ی آگهی فارسی و عربی و ارمنی ِ محصولات غذایی (فیلم آگهی از فارسی به عربی و ارمنی دوبله شده است)، مصرف‌کننده‌، یک زن جوان ایرانی است که خودش پس از پخت وپز و پذیرایی از میهمانان (شوهر حضور فعالی ندارد چون اینجا دیگر حیطه‌ی کار ِ زن ِ خانه است)، هم بعنوان یک «زن» نقش اجتماعی‌اش را (خانه‌داری را) بخوبی ایفا کرده و هم توانسته در رقابت با زن دیگری پیروز از کار در آید.
    نقشی که مرد در این آگهی‌ها ایفا می‌کند نقشی حاشیه‌ای است و تصویری که از او ارائه می‌شود جای او را در خارج از خانه و در اجتماع در نظر می‌گیرد.
    این‌ها تنها نمونه‌هایی بود که نشان دادن آن در اینترنت برای من امکان‌پذیر بود. نمونه‌های دیگر فراوان هستند.

    متاسفانه پراکنده‌گی،‌ نبود و یا فعال نبودن نهادهای مدنی ایرانی (مثلا گروه‌های زنان) و یا کم اهمیت دادن آنها به چنین موضوعاتی موجب کمک به جا افتادن چنین برداشت‌های جنسیتی لااقل در سطح رسانه‌ای می‌شود.


    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #497
      Pakistan delays rape reform plans

      Pakistan's government has delayed presenting a bill in parliament which would have reformed rape laws.
      The bill would for the first time have allowed rapists to be tried under civil law as well as Islamic law.

      But following complaints from Islamic and secular parties the government says it will now re-draft its proposals to create more of a consensus.

      Rape is currently dealt with under the Hudood Ordinance, an Islamic law strongly criticised by women's groups.

      The BBC's Barbara Plett in Islamabad says that the government's attempt to reform rape laws have suffered a setback amid growing controversy.

      Our correspondent says those political parties which supported the original bill are furious and the Islamic parties are now demanding even more changes.

      The government had already revised its original draft to satisfy strong opposition from Islamic parties, and critics accused it of rolling back the reforms to make it even harder for women to take action in rape cases.

      Compromise

      The Hudood Ordinance criminalises all sex outside marriage, so if a rape victim fails to present four male witnesses to the crime she herself could face punishment and prosecuted for adultery.

      The government says that makes it almost impossible to prosecute a rape case.

      It proposed putting the offence of rape in the secular penal code where normal rules of evidence apply.

      But it revised the bill because of strong opposition from Islamic parties.

      A compromise draft was presented, which said that rape would fall under both Islamic and secular penal codes.

      Human rights activists say this will create confusion, allowing powerful religious lobbies to manipulate what is seen as a weak judicial system.

      iran

      Comment

      • Rasputin
        Senior Member
        • Jan 2005
        • 63906

        #498
        Colombian gangsters face sex ban

        Wives and girlfriends of gang members in one of Colombia's most violent cities have called a sex ban in a bid to get their men to give up the gun.
        Dozens of women are said to be taking part in what is being called the "strike of crossed legs", a move backed by the mayor of Pereira.

        The city in Colombia's coffee-growing region reported 480 killings last year.

        A city official said the idea came from a meeting of wives and girlfriends over the progress of a disarmament scheme.

        Rap song

        "We met with the wives and girlfriends of gang members and they were worried some were not handing over their guns and that is where they came up with the idea of a vigil or a sex strike," the mayor's spokesman told Reuters news agency.

        "The message they are giving them is disarm," he added.

        Studies found that local gang members were drawn to criminality by the desire for status, power, and sexual attractiveness, not economic necessity, Colombian radio reported.

        One of the girlfriends, Jennifer Bayer, told Britain's Guardian newspaper: "We want them to know that violence is not sexy."

        Ms Bayer said the women had come up with a strike anthem rap song that included the lyrics: "As women we are worth a lot. We don't want to fall for violent men because with them we lose too much."

        iran

        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #499
          کبرا رحمان پور، که بار ديگر در آستانه اعدام قرار گرفته است در نامه ای از زندان از همه انسان دوستانی که تاکنون به اعتراض خود مانع اعدام او شده اند درخواست کمک کرده است تا مانع اعدام او شوند. متن اين نامه بشرح زير است:

          من يک انسان از تبار شما هستم. نميخواهم بميرم. اما الان جسم بی روحی هستم که ترس طناب دار، خنده و شادی را از يادم برده است. خيلی ها به من می گويند که تو اين همه معروف هستي، هنوز در زندان هستي؟ از زندان سخت تر به همه آنها بگوييد من دوباره در يک قدمی مرگ ايستاده ام. من مثل همه شما از مردن ميترسم. کمکم کنيد تا اين آخرين نامه من نباشد.

          همنوعان، انسان دوستان!
          پدر و مادر عزيزم و برادر معلولم که خيلی نگران من هستند، هميشه دلشان به حمايت های شما گرم بوده است. من خيلی وقت ها با خودم فکر ميکنم، کاش زندگيم طور ديگری پيش ميرفت. کاش می توانستم، درس های پيش دانشگاهی را تمام کنم. کاش مجبور نمی شدم کار کنم و به مستخدمی خانواده شوهرم در بيايم. کاش به حد جنون نرسيده بودم. ولی من خيلی عذاب کشيدم و خيلی اذيت شدم. من واقعا قربانی هستم. و الان همين قربانی را می برند تا با طناب دار اعدام کنند. اين سرنوشت لايق من نبوده و نيست.
          من در اين روزهای وحشت و ترس، دوباره دست ياری به سوی شما دراز ميکنم. از همه مطبوعات و رسانه ها و همه مردمی که از من حمايت کرده و گفته اند کبرا نبايد اعدام شود تشکر ميکنم. اين بار شايد برای آخرين بار ميخواهم، آخرين اقدامات لازم را بکنيد تا واقعا اعدام نشوم و شايد آزاد شوم. من آزادی را دوست دارم. در روياهايم به آزاد شدن و زندگی خوب بعد از آن فکر ميکنم.
          من به اندازه کافی رنج کشيده ام، کمک کنيد تا کابوس وحشتناکی که خيلی وقتها در خواب ديده و از ترس جيغ زده و از خواب پريده ام، عملی نشود. کمک کنيد از مرگ نجات يابم. هر چه می توانيد بکنيد، وقت تنگ است و روزها از پی هم سپری ميشود و هر تيک تيک ساعت، برای من صدای نزديک شدن طناب دار است. لطفا کمکم کنيد! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقيل نفرت دارم. من ميخواهم زنده بمانم. تمام راه های ديگر به روی من بسته است. کسی به داد من نميرسد. تنها اميدم به مردم و همنوعانم است. دلم ميخواهم پدر و مادرم را بغل کنم.
          در پايان از زحمات خانواده ام و همه کسانی که برای نجات من تلاش ميکنند متشکرم.

          کبرا رحمانپور از زندان اوين
          شهريور ۱۳۸۵

          iran

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #500
            حكم اعدام شهلا جاهد به اتهام قتل همسر ناصر محمدخاني از سوي قضات شعبه هفت تشخيص ديوان عالي كشور تاييد شد.
            يك مقام آگاه در گفتگو با خبرنگار اجتماعي فارس با اعلام اين خبر افزود: پس از ارسال پرونده به شعبه هفت تشخيص ديوان عالي كشور قضات دادگاه بررسي پرونده را به صورت همه جانبه آغاز كرده و سرانجام راي خود را صادر كردند.
            وي افزود: قضات با اكثريت آراء شهلا جاهد را مجرم شناخته و حكم اعدام او را تاييد كردند.
            عبدالصمد خرمشاهي وكيل مدافع متهم به خبرنگار اجتماعي فارس گفت: دوشنبه به شعبه هفتم تشخيص ديوان عالي كشور رفتم. حكم از سوي قضات انشا و امضأ شده است. هم اكنون حكم صادره در مرحله تايپ است و قرار است امروز به طرفين پرونده ابلاغ شود.
            شهلا متهم است 17 مهر ماه سال 81 همسر ناصر محمد خاني فوتباليست سرشناس را به قتل رسانده است كه پس ازمحاكمه به قصاص محكوم و حكم مجازاتش از سوي قضات ديوان عالي كشور تاييد شد.
            پرونده شهلا با اعتراض موكلش به حكم صادره براي رسيدگي به شعبه 15 تشخيص ديوان عالي كشور فرستاده شد كه حكم از سوي قضات اين شعبه هم مورد تاييد قرار گرفت.
            شهلا جاهد پس از تاييد حكم اعدامش از سوي ديوان عالي كشور در يك قدمي مرگ قرار داشت كه وكيل او در نامه اي به سيد محمود هاشمي شاهرودي خواستار رسيدگي مجدد به اين پرونده شد كه رئيس قوه قضائيه اجراي حكم را متوقف كرد تا پرونده مورد بررسي مجدد قرار گيرد.

            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #501
              بگذار ايراني بمانم



              «دهنتو باز کن! يالله بچه دهنتو باز کن وگرنه مختو داغون مي کنم!»
              کودک اما همچنان متحير مانده بود. ازخواب پريده بود و چنان وحشتزده بود که نمي توانست تشخيص دهد کجاست.
              مادر مستاصل التماس کرد: «علي جان، مامان قربونت برم حرفشو گوش کن. گوش کن تا کتک نخوري مامان. طاقت ندارم بازم خون دماغ بشي.»
              علي هشت ساله دهانش را گشود و مرد پايش را با کفش درون دهان کودک گذاشت و خنده ي مستانه سر داد. ليلا و مهدي خواهر و برادر بزرگترش هم وحشتزده نگاهش مي کردند و با او همدردي مي کردند.
              «کار هر روزشه. شبا دير وقت مياد خونه. يه وقتا اصلا نمياد. يه وقتا هم دم دماي صبح مياد. مثه همون روزي که آفتاب تازه زده بود که با لگد در رو باز کرد و اومد تو و باز هم با لگد طفلک بچه رو اونطوري بيدار کرد و طبق عادت اين چند ماه پاشو با کفش کرد تو دهن بچه. چي کار کنم؟ نمي تونم جلوشو بگيرم. اگه بچه دهنشو باز نمي کرد، با مشت و لگد ميفتاد به جونش و خونين و مالينش مي کرد. نمي تونم ببينم که بچه م هم مثه خودم سرش به در و ديوار کوبيده بشه و عين خودم منگ بشه.»
              شوهرش عراقي است. به ايران آمده و همسر ايراني برگزيده است. معتاد شده است. حشيش و ترياک و هر چه دستش بيايد. تازگي ها به مصرف شيشه روي آورده و زن اين يکي را نمي تواند تحمل کند:
              «دود و دمش رو تحمل کردم. قماربازي و خلاف کاري هاشو تو کوچه مروي تحمل کردم. کتک خوردم و دم بر نياوردم. از خونه با لباس تو خونه مينداختم بيرون و مي گفت خبر مرگت برو برام پول جور کن بيار. مينشستم کنج خيابون تا مگر کسي دلش بسوزه و پولي کف دستم بذاره تا براش بيارم. اونوقت آقا غيرتي هم بود و مي گفت تو خرابي و هرزه اي. اين حرفها رو جلو بچه ها هم مي گفت. بهشون مي گفت مادرتون خرابه نمي خوام پيشش باشين مثه اون مي شين.
              دوستاشو مياورد خونه. وقت و بي وقت با هم مي شستن سر بساط دود يا مشروب يا شيشه. بعد که از حال خودش خارج مي شد، مي گفت تو هرزه اي و اون رفيقام به خاطر تو ميان خونه مون. اشاره مي کرد به پنجره و مي گفت: اوناها الان ديدم که اون مرد از پنجره پريد بيرون؛ و شروع مي کرد به کتک زدن من. توهم وجودشو گرفته، ديوونه شده ... »

              پدرش اهل غرب ايران است و قوم و خويشاني در عراق دارد. مادرش عراقي است، از همان قوم و خويشان پدري است. همکيش بودند و قرابت فرهنگي هم داشتند، پدرش مانعي براي ازدواج نديده و دختر را به يک عراقي داده تا در آينده بتواند به عتبات عاليات هم راحت سفر کند. نمي دانسته اند که براي ازدواج با يک مسلمان شيعي مذهب عراقي بايد از اداره اتباع خارجي وزارت کشور اجازه داشته باشند. نسبت به قانون آگاهي نداشتند و به صورت شرعي ازدواج کرده اند. سه فرزندش شناسنامه ندارند، اما با کارت هويت مي توانند اجازه تحصيل داشته باشند. اگر پدرشان بگذارد:
              «چند روز پيش حسابي کتکم زد و از خونه انداختم بيرون. گفتم بچه هامو بده و برو. گفت خوابشو ببيني. تازه اگه طلاقت بدم، دختره رو مي برم، نمي ذارم مثه تو فاسد بشه. پسرا اما مال تو. دخترم 15 ساله شه. الانم که فعلا بچه ها رو برداشته و رفته قم. بچه هام هر روز يواشکي تلفن مي کنن و گريه مي کنن که مامان به دادمون برس. نگرانم. بيشتر از همه براي دخترم. حتما اونجا هم با امثال خودش رفت و آمد داره و دخترم در خطره. بچه ها رو خيلي کتک مي زنه.»
              از او مي خواهم مدارکشان را ببينم: يک کاغذ پاره پاره شده که سند ازدواجشان بوده. يک روز شوهر تکه تکه اش کرده و گفته «فعلا اينطوري طلاقتو دادم تا بعد...»، چند کارت هويت با تابعيت عراق که از آن شوهر و فرزندان است و يک شناسنامه که مي گويد اين دختر 35 ساله نه شوهر دارد و نه فرزند. به اعتبار آن مي تواند از بار مسئوليت شانه خالي کند و اصلا پي زندگي اش برود، اما وجدان نمي گذارد، عاطفه ي مادري هم:
              «يه روز اومد خونه ي پدرم و با چاقو به او حمله کرد. پدرم از ترس اينکه بيش از اين من و بچه هام رو آزار نده، شکايتي به دادگاه نبرد، اما اون وقيح تر شد و هر از گاهي به اينجا مياد و نسبتهاي ناروا به مادر و خواهرام مي ده. فحاشي مي کن و مي ره. چند بار برادرام مي خواستن مداخله کنن اما پدرم اجازه نداد. اون سابقه داره. بارها زندان افتاده اما هر بار خودش رو به يه اسمي معرفي کرده، واقعا نمي دونم چي کار بايد بکنم؟»
              مي پرسم چرا شکايت نمي کني؟ مي گويد: «شکايت؟ مي ترسم. طلاق گرفتن از اين مرد سخت نيست، اما نمي تونم از بچه هام بگذرم. قانون شايد براي گرفتن طلاق حمايتم کنه، اما براي گرفتن حضانت بچه ها کارم مشکله. اونها به خاطر اينکه پدرشون عراقيه، نمي تونن تابعيت ايران رو بگيرن و من از آوارگي بچه هام مي ترسم. بچه هايي که چون قانون مادرشون رو هيچ شمرده، نمي تونن تابعيت کشوري رو داشته باشن که توش به دنيا اومدن و بزرگ شدن.»
              حرف از قانون که مي زند، زبانم مي گيرد، ديگر چه دارم بپرسم از اين زن؟ قانون ايران درباره ي زني که شوهري افغاني يا عراقي دارد، چه مي گويد؟ «با او برو، يا طلاق بگير و بمان!» و هنوز اين حرف آخر است با اين زن. به کودکانش چه مي گويد قانون؟ کودکاني که مي گويند: «بگذار ايراني بمانم!»
              «دهنتو باز کن! يالله بچه دهنتو باز کن وگرنه هر چي ديدي از چشم خودت ديدي ...»
              و پايي بزرگ که درون دهان کودک هشت ساله جاي مي گيرد، با کفشي که گام به گام کوچه مروي ـ محله ي عربها ـ را در پي قمار و حشيش و شيشه پيموده و چه راههاي ديگري را که من نمي دانم.



              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #502
                The number of women graduating from Iran's universities is overtaking the number of men, promising a change in the job market and, with it, profound social change.


                In some subjects 70% of Iran's graduates are women

                Twenty postgraduate students are sitting in a plush modern classroom listening to a lecture on environmental management at the Islamic Azad University - a private institution with 1.6 million students across Iran.

                The room is darkened so the students can watch the lecturer's slide show comparing energy consumption around the world.

                Three quarters of the students in this class are women - the five men in the class are huddled together in a corner.

                As Professor Majid Abbaspour explains, this is a far cry from the past:

                "When I was doing my bachelor's degree in Iran we had a class of 60 in mechanical engineering with only four women.

                "Now the number has changed a lot - I think this may be because the attitudes of families have changed."

                Well over half of university students in Iran are now women. In the applied physics department of Azad University 70% of the graduates are women - a statistic which would make many universities in the West proud.

                It is a huge social shift since the 1979 Revolution: Iran's Islamic government has managed to convince even traditional rural families that it is safe to send their daughters away from home to study.

                Alarm

                But in some areas the larger number of women than men is beginning to alarm the authorities.

                "As a matter of fact it's starting to get worrying - in some fields maybe they will put some limitations?" says Professor Abbaspour, referring to suggestions that there should be positive discrimination for men in certain key subjects.

                We women want to show we are here and we have a lot to say - for years we have lived under the heavy shadow of men - our fathers and brothers and now we want to come out of that

                Massoumeh Umidvar
                Student and working mother

                He explains: "In the oil and gas industries at the present time there is no discrimination but... for example when they want to work on the oil and gas platforms in the Persian Gulf area it might be very hard for women to do so."

                Part of the reason for more women in university education seems to be that many young men are more interested in making money.

                "We women want to show we are here and we have a lot to say," says Massoumeh Pahshahie Umidvar.

                "For years we have lived under the heavy shadow of men, our fathers and brothers, and now we want to come out of that."

                Massoumeh holds down a job in a factory, has a child and is doing a postgraduate degree. Her life is completely different from that of her mother who stayed at home, cooking and looking after children.

                'Historic opportunity'

                "Before the revolution everybody supposed that if you wanted to be a rich person with a good standard of living you needed to be educated," explains journalist and social commentator Sayed Laylaz.

                I will choose a person as a husband who lets me work because I love my job...

                Sudabeh Shahkhudahee
                Nurse

                "But after the revolution because of a lot of changes - especially because of the Iran-Iraq war - this mentality changed.

                "At the moment boys don't think that if they want to be a successful person they should be educated and because of this they leave free more places for girls to go to university."

                Mr Laylaz calls it a historic opportunity for women that they have eagerly seized. He hopes this new generation of educated Iranian women will force social change in the decades ahead.

                It will not be long, he argues, before women are in charge of recruitment in offices. Already he sees signs that Iran's politicians recognise the importance of women's votes in elections.

                Massoumeh tells her husband that it will not be long before Iranian men will be forced to sit at home while their wives run the country.

                Already it has become a problem for women with degrees to find husbands with the same level of education.

                Marriage or a career

                Another social change is that young women who do have careers are now beginning to think twice about getting married. Especially as under Iranian law a woman needs her husband's permission to go to work.


                Graduating women are not accepting traditional social roles

                Sudabeh Shahkhudahee has just finished a night shift as a nurse and is relaxing in front of her cousin's satellite TV and reading her horoscope.

                After studying at university and finding the right job Sudabeh is nervous about her future - she could lose it all if she marries the wrong man.

                "I will choose a person as a husband who lets me work because I love my job," she says.

                "I will not give up my job after I get married."

                This is a sentiment that is increasingly being heard in a society where a single woman even has trouble hiring an apartment to live alone.

                Sudabeh knows it is going to be hard to find a man who will not have a problem with her doing night shifts and being away from home for long periods, especially when she has children.

                Working mothers are a relatively new phenomenon in Iran but attitudes are changing among the younger generation of working women, many of whom will no longer accept a husband who does not share the workload at home.

                "Our men are coming out of this macho shell and becoming more co-operative," says a young married student.

                Many believe Iranian women who have worked hard to overtake Iranian men will be the ones to bring about social and political change.

                "Maybe in the near future we can get our rights - at least I hope," says another student.

                iran

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #503
                  شمار زنان فارغ التحصیل از دانشگاه های ایران در حال پیشی گرفتن از مردان است، این امر نه تنها باعث تغییراتی در بازار کار خواهد شد بلکه دگرگونی های اجتماعی را نیز در پی خواهد آورد.
                  بیست دانشجوی کارشناسی ارشد(فوق لیسانس) در یک کلاس مدرن و مجلل نشسته اند و به درسهای استاد در باره مدیریت محیط زیست در دانشگاه آزاد اسلامی گوش سپرده اند، دانشگاهی غیردولتی که یک میلیون و شصت هزار دانشجو در سراسر ایران دارد.

                  اتاق تاریک شده است تا دانشجویان بتوانند اسلایدهایی از میزان مصرف انرژی در جهان را تماشا کنند.

                  سه چهارم دانشجویان در این کلاس دختر هستند، پنج مرد دانشجو در یک گوشه کلاس کنار هم نشسته اند.

                  همانگونه که دکتر مجید عباسپور استاد این دانشگاه توضیح می دهد این وضعیت با گذشته به کلی متفاوت است:

                  "وقتی من درحال گذراندن دوره کارشناسی(لیسانس) خود در رشته مهندسی مکانیک در ایران بودم از شصت دانشجوی کلاس ما فقط چهار نفر زن بودند."

                  او ادامه می دهد: "شمار زنان اکنون بسیار بیشتر شده است، به تصور من این امر شاید به دلیل تغییرات انگاره های خانواده ها در باره تحصیلات زنان باشد."

                  بهر روی در حال حاضر بیش از نیمی از دانشجویان دانشگاه ها در ایران زن هستند.

                  در دانشکده فیزیک کاربردی دانشگاه آزاد هفتاد درصد فارغ التحصیلان زن هستند، آماری که می تواند برای بسیاری از دانشگاه ها در غرب سبب مباهات شود.

                  از زمان انقلاب 1979 یک دگرگونی چشمگیر رخ داده است: حکومت اسلامی تلاش کرده است حتی خانواده های سنتی روستایی را متقاعد سازد که اجازه ادامه تحصیل به دختران خود بدهند.

                  هشدار

                  ولی در برخی زمینه ه فزونی تعداد زنان نسبت به مردان دولتمردان را نگران کرده است.

                  دکترعباسپور می گوید: "در واقع دولتمردان نگران شده اند و ممکن است در برخی زمینه ها محدودیت هایی را برای زنان اعمال کنند." او به برخی گرایش ها اشاره می کند که خواستار تبعیض به سود مردان است.



                  مدت زیادی نمانده است که مردان ایرانی ناچار شوند در خانه بمانند و زنان کشور را اداره کنند.



                  او توضیح می دهد: "در صنایع نفت و گاز در حال حاضر هیچ تبعیضی بین زنان و مردان نیست...ولی به عنوان مثال ممکن است بسیار دشوار به نظر برسد که زنی بخواهد بر یک سکوی نفتی در خلیج فارس کار کند."

                  به نظر می رسد یکی از دلایل وجود زنان بسیار در دانشگاه ها آن باشد که مردان جوان بیشتر در فکر پول درآوردن هستند.

                  معصومه که کارش را در کارخانه حفظ کرده است، با وجود بچه دار بودن دانشجوی کارشناسی ارشد است. او می گوید: " ما زنان می خواهیم حضورمان را اثبات کنیم و بگوییم که حرفهای
                  بسیاری برای گفتن داریم. سال های مدید ما زیر سایه سنگین مردان، پدرانمان و برادرنمان زندگی کردیم ولی اکنون می خواهیم ازاین وضع خارج شویم."

                  فرصت تاریخی

                  سعید لیلاز روزنامه نگار ومفسر اجتماعی می گوید: "پیش از انقلاب همه فکر می کردند اگر بخواهی پولدار شوی وزندگی راحتی داشته باشی باید به دانشگاه بروی."

                  وی ادامه می دهد: "ولی پس از انقلاب به دلیل تغیرات گسترده به ویژه به خاطر جنگ ایران و عراق این ذهنیت تغییر یافت."

                  آقای لیلاز می گوید: "درحال حاضر پسران فکر نمی کنند که اگر بخواهند فرد موفقی بشوند باید تحصیلات عالی داشته باشند و به همین دلیل جای خالی بیشتری برای دختران برای رفتن به دانشگاه باقی می گذارند."

                  سعید لیلاز معتقد است این یک فرصت تاریخی برای زنان است که آنها به سرعت آن را دریافتند.

                  او امیدوار است که این نسل تازه زنان تحصیل کرده ایرانی بتوانند تغییرات اجتماعی در دهه های پیش رو پدید آورند.

                  به گفته سعید لیلاز، مدت زمان زیادی طول نخواهد کشید که زنان مشاغل عمده درادارات را به تصرف خود درآورند.

                  او به نشانه هایی ازدرک اهمیت رای زنان در انتخابات توسط سیاستمداران اشاره می کند.

                  اداره کشور توسط زنان


                  زنان تحصیل کرده قواعد سنتی را نمی پذیرند

                  معصومه به همسرش می گوید که دیگر مدت زیادی طول نخواهد کشید که مردان ایرانی ناچار شوند در خانه بمانند و زنان کشور را اداره کنند.

                  در واقع برای زنان تحصیل کرده مشکل تازه ای رخ نموده است: پیدا کردن شوهرانی در همان سطح از تحصیلات.

                  ازدواج یا کار

                  دگرگونی اجتماعی دیگری که در جریان است آن است که زنانی که مشغول به کار هستند به سادگی گذشته به موضوع ازدواج فکر نمی کنند.

                  به ویژه به دلیل قوانین اسلامی در ایران که زن نیازمند اجازه شوهرش برای رفتن به سرکار است.

                  سودابه پرستاری که به تازگی پس از شیفت شب ش بازگشته است جلوی تلویزیون ماهواره ای درحال استراحت است و مشغول خواندن فال در یک مجله است.

                  سودابه پس از گذراندن دانشگاه و یافتن کاری مناسب اکنون او نگران آینده ش است، اگر او با مردی نامناسب ازدواج کنداین ازدواج می تواند به قیمت از دست دادن همه چیز برای او تمام شود.

                  او می گوید: "من میخواهم کسی را به عنوان شوهر انتخاب کنم که به من اجازه کار کردن بدهد زیرا من عاشق کارم هستم."

                  او می افزاید: "من پس از ازدواج کارم را ترک نخواهم کرد."

                  نظیر چنین سخنانی هر روز بیشتر شنیده می شود آن هم در جامعه ای که زنان مجرد حتی برای پیدا کردن یک آپارتمان برای تنها زندگی کردن دچار مشکل هستند.

                  مردان ما درحال بیرون آمدن از نقاب مردانه سنتی خود و بدل شدن به همراهی برای زندگی هستند


                  یک دانشجوی دختر

                  سودابه می داند یافتن مردی که با شیفت های شبانه او مشکل نداشته باشد، بسیار دشوار است.
                  مردی که بتواند دوری وی از خانه برای مدت طولانی را تحمل کند به ویژه وقتی بچه دار هم بشوند.

                  مادران شاغل تقریبا پدیده تازه ای در ایران هستند، اما انگاره ها در باره زنان شاغل در نسل جدید زنان در حال تغییر است، بسیاری از آنها تاب شوهرانی که در کار خانه سهیم نشوند را نخواهند آورد.

                  یک دانشجوی زن متاهل در این باره می گوید: "مردان ما درحال بیرون آمدن از نقاب مردانه سنتی خود و بدل شدن به همراهی برای زندگی هستند."

                  بسیاری بر این باروند که زنان ایرانی که برای پیشی گرفتن از مردان تلاش بسیاری به خرج داده اند سبب ساز دگرگونی های اجتماعی و سیاسی خواهند شد.

                  دانشجوی دختر دیگری می گوید: "شاید در آینده نزدیک ما بتوانیم حقوق خود را به دست بیاوریم، حداقل من یکی امیدوارم."


                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #504
                    جامعه به كجا می رود؟
                    سرانجام زن ستيزی
                    عاقبت مردسالاری


                    شايد وقت در سال 1379 در راهروی يكی از طبقات دادگاه جنائی تهران افراد حاضر فرياد كشيدند «......» بيشترين علت استفاده شان از اين واژه قتلی بود كه مژگان به علت رابطه اش با مرد يك خانواده، متهم به شراكت در آن بود.

                    ....

                    بر اساس تحقيقات ، 5/22 درصد از زنان روسپی در دوران كودكی قربانی سوء استفاده جنسی بوده اند كه 5/12 درصد از موارد اين عمل توسط نزديك ترين و محرم . اين در حالی است كه تجاوز جنسی از سوی محارم به قدری مذموم و قبيح است كه با اينكه در رده اول انواع خشونت عليه زنان قابل ملاحظه است اما آمار درباره آن وجود ندارد و دولت نيز روی آن سرپوش می گذارد. دولتی كه اين اواخر نيز با اعلام اولويت های پژوهشی اش در «مركز امور زنان و خانواده» بيشترين قوای خود را به رجوع زنان به همين خانواده ها معطوف كرده است. خانواده هايی كه سلسله مراتب قدرت در آن و موقعيت ممتاز مردان خانواده در اين سلسله مراتب و تقويت اين سلسله مراتب از سوی نهادهای اجتماعی ، راه را برای هر نوع خشونت به زنان و از آن ميان خشونت جنسی به آنان باز می گذارد.

                    بر اساس آمار منتشر شده ، 3/69 درصد روسپيان با ازدواج از خانواده های خود جدا شده اند. يعنی با ورود به خانواده ای ديگر. 1/54 درصد شوهران زنان روسپی يا اعتياد به مواد مخدر دارند و يا در قاچاق آن دست دارند. 27/11 درصد آنها واسطه گر فحشا هستند و 78/15 درصد نيز به ساير جرايم از قبيل دزدی و ... مشغول هستند. اين در حالی است كه اعتياد يكی از عوامل اصلی گرايش زنان به روسپی گری است و بيشتر زنان معتاد، توسط همسران خود به اعتياد روی آورده اند. چرايی تاثير ژرف مردان بر زنانشان را شايد بشود در سيستمی جستجو كرد كه كماكان مرد را قيم زن، زن را تمكين كننده از مرد می خواهد و در اين چرخه معيوب بالا و پايين سازی، زنان را به ورطه ی نابودی می كشاند.

                    جدا از3/69 درصد زنان روسپی كه با ازدواج از خانواده اوليه خود جدا شده اند، 5/26 درصد روسپيان از خانواده اوليه خود گريخته اند و 8/94 درصدشان در جامعه ای كه دولت هر چه بيشتر سعی در حفظ ظاهر آن با ابزارهای مختلف مثل عدم ايجاد خانه امن دارد، در 48 ساعت اوليه ی پس از فرارشان، روسپيگری خود را آغاز كرده اند، بيشتر آنها برخوردار نبودن از سرپناه را علت عمده گرايش خود به روسپيگری پس از فرار اعلام كرده اند. فرار از خانه در بيشتر موارد يكی از راه های منفعلانه مقابله با نابرابری ها و تبعيض های اعمال شده بر زنان در خانواده ها است. تبعيضاتی كه به علت خاستگاه فرهنگی و پشتوانه قانونی خود، با قرار دادن زنان در موقعيت فرودست، رفتار منفعلانه آنان را رقم می زند.

                    تنها 7/0 درصد از زنان روسپی دارای سواد دانشگاهی هستند و اكثر اين زنان با هيچ گونه مهارت درآمدزايی كه بتوانند با آن امرار معاش كنند آشنا نيستند. اين هم از تبعات همان چيزی است كه توسط متوليان امر در جهت هر چه بيشتر فرهنگ سازی مردسالاری كردن دامن گير زنان روسپی می شود. مردسالاری ای كه برای حفظ موقعيت برتر خود و استفاده از ابزار های قدرت ، نفقه را پيش بينی و موقعيت های شغلی را از زنان دريغ می كند و زنان را به صورت نهادينه شده هر چه بيشتر وابسته به قدرت اقتصادی مرد خانواده می خواهد.

                    نهاد دولت و خانواده با هر چه بيشتر فضا را به سوی قدرت مداری مرد و ضف زنان پيش بردن و با تقويت يكديگر در اين راه ، به آسيب اجتماعی ای دامن می زنند كه زن در گرداب آن از سوی دولت مجرم و از سوی خانواده فاحشه تلقی می شود و از سوی هر دو طرد.


                    iran

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #505
                      ميگويند : شهلا جاهد دختر خواهرم را کشته است. ميگويند: شهلا جاهد دوست دختر ناصر محمد خانی بوده است
                      ميگويند : شهلا جاهد از روی اجبار به قتل لاله اعتراف کرده است .
                      به خواهرم تلقين شده است که دخترش را شهلا جاهد کشته است . او داغدار است. پسران لاله در مقابل جشمانش قرار دارند. از چنين شخصی و در چنين شرايطی دشوار٬ به سختی ميتوان انتظار قضاوتی درست را داشت.

                      اگر شهلا جاهد اين عمل شنيع را مرتکب شده باشد و يا به احتمال قزيب به يقين از روی عشق و علاقه شخصی به ناصر محمد خانی اين قتل را به گردن گرفته باشد٬ در ماهيت قضيه تفاوتی ايجاد نميکند. در هر حال ما خانواده لاله نبايد خواهان قصاص شهلا جاهد باشيم. ما چشم در برابر چشم نميخواهيم. باجنايت نميتوان جنايت را ريشه کن کرد. اعدام شهلا جاهد نه مشکلی را برای ما خانواده لاله بر طرف ميکند و نه هيچ مصونيتی برای جامعه در برابر اينگونه اعمال به ارمغان ميآورد. تنها نتيجه اين رفتار٬ رشد جنايت و آسان شدن کشتن انسانها است.

                      شهلا جاهد دارد تاوان عشق به يک مرد را پس ميدهد. آيا اين همه زندان و شکنجه روحی که تا کنون متحمل شده است برای يک دوست داشتن لازم بود؟ آيا ما بايد شاهد اعدام او هم باشيم و يک انسان ديگر نابود شود. اين چه سيستم و فرهنگی است که با انسانها چنين ميکند؟
                      من به عنوان يک انسان از کشتن هر انسانی متنفرم. خبر کشتن هر انسانی چه با قتل ناخواسته و چه با اتکا به قوانين عهد عتيق تنم را ميلرزاند. مو بر بدنم سيخ ميشود و به اين قانون و فرهنگ تف ميندازم.

                      هم من و هم خواهرم , يعنی مادر لاله , خواهان مرگ و اعدام هيچکس نيستيم. ما در قرون وسطی زندگی نميکنيم. مادر دنيايی متمدن و مدرن در قرن 21 زندگی ميکنيم. احکامی چون قصاص و اعدام مربوط به دوره جاهليت بشر ميباشد. بارها وبارها ثابت شده است٬ اجرای اين قوانين نتايج عکس آنچه مجريانش ادعا ميکنند را داشته است. در ايران اينها برای ايجاد وحشت و ترس از حکومت البته خيلی هم موثر بوده است.
                      برای من تصور لحظاتی که لاله عزيز ما٬ به قتل رسيده ٬ يک شوک و يک زخم عميق است. ولی من آنسوی ماجرا را هم می بينم. هنوز اصلا معلوم نشده موضوع چه بوده و چه کسی قاتل است. و حتی اگر شهلا قاتل باشد٬ من علاقمندم٬ شرايطی که او را به اينجا کشانده٬ نيز دقيقا موشکافی شود. او يک انسان و يک زن است که در ايران زندگی کرده و بطور قطع هزاران مشکل داشته است. شايد در يک فيلم بتوان زندگی کبرا رحمانپورها٬ شهلا جاهدها و نازنين فاتحی ها را نشان داد و در آن فيلم نفرت از فقر٬ نابرابري٬ زن ستيزی و سيستم را جايگزين نفرت از قربانيان و يا قتل قربانيان کرد.
                      شهلا جاهد و کبری رحمانپور و امثالهم قربانيان اين جامعه بيرحم و نا برابرهستند. متاسفانه زنان تابع علت ها و ناهنجاری های جامعه ای هستند , که به صرف زن بودنشان مجرم شناخته ميشوند. من بعنوان دايی لاله سحرخيزان و عضوی از خانواده وی نه تنها خواهان اعدام و قصاص شهلا جاهد نيستم , بلکه متقاضی آزادی فوری وی و از بين رفتن اين قوانين عصر جاهليت هستم.

                      iran

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #506
                        کمک کنيد عزيزان ما از اعدام نجات يابند!
                        همنوعان، مردم انساندوست

                        عزيزان ما را به اعدام محکوم کرده اند و قرار است به دار آويخته شوند. ما خانواده های محکومين به اعدام, هر لحظه نگران شنيدن خبر اجرای حکم اعدام عزيزان خود هستيم.

                        عزيزان ما قربانی فقر هستند. قربانی نابرابری و تحقير و توهين روزمره هستند. قربانی قوانين ناعادلانه هستند. اگر شرايط زندگی آنها اين چنين دشوار و غيرقابل تحمل نبود امروز هر کدام در دانشگاه مشغول تحصيل بودند و يا در کارخانه اي، در اداره اي، جائی مشغول کار بودند. شرايط دشوار زندگی آنها را به اين روز انداخته است. اين شرايط است که بايد محکوم شود. اين فقر و نابرابری است که بايد محکوم شود. به فقر و نابرابری بايد پايان داده شود و نه به زندگی عزيزان ما. اين عدالت نيست که قربانيان اين شرايط اين چنين بيرحمانه به زندان بيفتند و به چوبه دار آويخته شوند.

                        ما با در دست داشتن عکس اين عزيزان که در انتظار روزهای پايانی زندگی خود هستند, يکشنبه در مقابل دفتر سازمان ملل در تهران جمع می شويم. ما ميخواهيم با صدای رسا بگوييم عزيزان ما را اعدام نکنيد. به ياری ما بشتابيد. اين غير قابل تصور است که عزيزترين فرد زندگيت, جگر گوشه ات, طناب دار بر گردنش آويزان کنند و از زندگی محروم کنند. اين وحشتناک است. ما نميخواهيم اين روز را ببينيم. ما آزادی آنها را ميخواهيم.
                        به ما کمک کنيد, عزيزانمان را نجات دهيم!

                        روز يکشنبه ٢ مهرماه ساعت ٥ بعدازظهر، مقابل دفتر سازمان ملل – خيابان شريعتی بالاتر از حسينيه ارشاد خيابان قبا بلوار شهرزاد شماره 39 جمع ميشويم و از همه شما ميخواهيم به ما بپيونديد و ما را ياری دهيد.


                        خانواده کبرا رحمانپور
                        خانواده نازنين فاتحی
                        خانواده فاطمه حقيقت پژوه

                        آدرس: دفتر نمايندگی سازمان ملل در تهران


                        باز تکثير از کمپين برای نجات جان کبرا

                        campagne.kobra@gmail.com
                        27 شهريور 1385


                        iran

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #507
                          چنانکه ميدانيم سلطنت مثل ولايت "موهبتی است الهی" که فقط به تعداد بسيار بسيار اندکی از فرزندان آدم و حوا اعطا ميشود تا مادام العمر از بقيه آدم ها متمايز باشند و زندگانی خود را در نهايت جاه و جلال و غرق در مال و منال بگذرانند، و تا مردم هم بدانند که در کار خدا حکمتی هست که پنج انگشت انسان را مساوی خلق نکرده، بنابراين مردم علاوه بر افتخار کردن بايد سرشان را پائين بيندازند و گوسفندان مطيعی در ميان رعايای سلطان و يا رمه حضرت ولايت باشند.

                          اما همه ی اين ها بدان معنا نيست که خداوند باريتعالی موهبت خود را بين شاهان و حاکمان بطور مساوی تقسيم کرده است. بعضی از شاهان در جهان محترم تر و معتبر تر از بعضی ديگر از شاهان هستند و شاهان کمتر محترم نميتوانند در اين مورد گله ای داشته باشند و بايد اين طبقه بندی را "طبيعی" تلقی کنند. زيرا نمی شود با احکام آسمانی به مقامی استثنايی و ناز و نعمت دست يافت و بعد دبه در آورد و بنا بر احکام زمينی و مردمی خواهان برابری با شاهان ديگر شد.

                          اما طبقه بندی شاهان در جهان کنونی ما قانونمندی ويژه ای دارد. اين قانونمندی را يک ميهماندار هواپيما که در دوره خدمت خود اتفاقا ميزبان چند شاه بود در خاطرات خود به صورت گويا يی به نمايش گذاشته است. البته اين ميهماندار اکنون بازنشسته است و خاطرات او مربوط به سال هايی است که شاهان فقط با هواپيمای اختصاصی خود به سفر نمی رفتند.

                          ميهماندار مزبور بريتن بلوم نام دارد واز خدمه شرکت SAS? اسکانديناوين ايرلاين ? بوده است. خاطره های او در کتابی که همزمان با 60 ? امين سالگرد شروع پرواز هواپيماهای اين شرکت بين استکهلم و نيويورک منتشر شد، چاپ شده است.

                          البته قصد ميهماندار مزبور شرح قوانين طبقه بندی شاهان نبود و او فقط خاطرات به يادماندنی خود را تعريف کرده است، اما خاطره ها خودشان زبان دارند و نشان ميدهند:

                          اولا شاه واقعی يعنی شاه کشور "جهان اولی". اين نوع شاه در همه جای جهان محترم است و کافی است در جايی حضور داشته باشد تا مردم صرفنظر از اين که شهروند کدام کشور جهان باشند، بلافاصله و "بطور طبيعی" به عنوان خدمه اعليحضرت مفتخر شوند. شاه جهان سومی وقتی در کنار اين نوع شاه قرار بگيرد خيلی هم شاه محسوب نميشود و افتخار و اعتبار نمی آفريند.

                          ثانيا، شاه جهان سومی اگر علاوه بر سر مردم، بر سرچاه های نفت هم نشسته باشد، ميتواند مثل ريگ بيابان پول خرج کند و جای خالی افتخار واعتبار را با برانگيختن مراتب امتنان کسانی که مشمول احسان او قرار ميگيرند، پر کند.

                          با اين مقدمه نگاهی به خاطرات خانم بريتن بلوم و می اندازيم.

                          يک شاه ديگر هم اينجا هست
                          ;;وقتی محل کار من در رم بود، يک بار اولاف پادشاه نروژ مسافر ما بود. شاه ميخواست برای يک ديدار رسمی به بانکوک برود. رسم اين است که وقتی شاه سوار هواپيماست، خير مقدم به مسافران با اين جمله شروع ميشود:" اعليحضرت والا مقام، خانم ها، آقايان".
                          در بخش توريستی هواپيما يک مرد کوچک اندام نشسته بود. او بازوی مرا گرفت و گفت:
                          " خانم آيا ميدانيد امروز ما دو شاه هستيم که سوار اين هواپيما هستيم؟"
                          او بعدا برای من شرح داد که شاه کشور بوتان است، که در مقايسه بانروژ کشور کوچکی محسوب ميشود. در صحبت های بعدی او به من گفت به شدت علاقه دارد سلطان نروژ را ببيند. بعد از آن بود که ترتيبی داده شده او به کابين درجه يک دعوت شود و با شاه نروژ به صحبتی طولانی بنشيند. شاه بوتان به خاطر اين مساله آنقدر از ما ممنون شد که همه خدمه هوا پيما را به کشورش بوتان دعوت کرد. ;;

                          ملاحظه کرديد؟ شاه بوتان از اينکه "موهبت الهی" بين شاهان مساوی تقسيم نشده هيچ گله ای نداشت که هيچ خيلی هم ذوق زده شد که خدمه هواپيما وسيله مصاحبت او را با اعليحضرت قدرقدرت تری فراهم کرده اند. بوتان يک کشور آسيايی همجوار با هند و چين است و خاندان سلطنتی آن بعد از استقلال از هند دوام حکومت خود را مديون دولت علياحضرت ملکه انگلستان بوده است. همين شاهی که خدمه هواپيمای SAS او را "آدم" حساب نکرده بودند، در کشور خود يک حکومت دلبخواهی دارد که تا به حال قانون اساسی نداشته وحالا هم شاهنشاه به ميلی خودش برای آن يک قانون اساسی نوشته که هنوز به رای گيری گذاشته نشده است. البته رای گيری هم در بوتان "لطف" خاصی دارد، مثلا در روستا ها به جای يک فرد يک راي، قاعده يک خانواده يک رای برقرار است.

                          به هرحال "شاه کوچک" هواپيمای SAS در کشور کوچک حدود 2.5 ميليونی خود بيا و برويی دارد و هر روز مشغول سان ديدن از ارتش شاهنشاهی و اجرای مراسم شاهانه ديگر است.
                          البته نروژ هم کشور بزرگی نيست و جمعيت آن به 5 ميليون نمی رسد، ولی نروژ در کلوب کشورهای ثروتمند جای دارد وبنابراين شاه آن از اعتبار ويژه ای برخوردار است، هرچند شاه نروژ هم در کشور خود همان وظايفی را دارد که شاه کشور بوتان يعنی يا سان می بيند يا در مراسم تشريفاتی شرکت ميکند يا با پول هايی که از صندوق "موهبت الهی" به او اختصاص داده شده، با پسران و دختران و عروس و دامادها و نوه های خود مشغول عيش و نوش و خوشگذارنی است . اين تفاوت هم بين شاه نروژ و شاه بوتان وجود دارد که عکس عروس و دامادهای زيبا و خوش لباس او مرتبا در نشريات تابلوئيد و مد اروپا و آمريکا چاپ ميشود. موهبتی که خداوند از خانواده شاه بوتان دريغ داشته است.

                          به خاطرات خانم بريتن بلوم برگرديم. او در خاطرات خود نگفته که آيا خدمه هواپيما دعوت شاه بوتان برای ديدار از کشور او را پذيرفتند يا نه ؟ اما در همين خاطرات به دعوت شاه ديگری اشاره ميکند که خدمه هواپيما با خوشحالی آن را پذيرفتند: محمد رضا شاه. اين هم آن خاطره:

                          ;;شاه ايران يک بار دوربين اش رادر يک هواپيما DC7 که از تهران به ژنو پرواز ميکرد جا گذاشت. من ترتيبی دادم که دوربين را به شاه برگرداندند. شاه برای سپاسگزاری
                          تمام کارکنان کابين را به اقامتگاه تفريح زمستانی خود دعوت کرد. اقامت گاه در کوهستانی نزديک تهران قرار داشت که با ماشين چند ساعت از تهران فاصله داشت. ضيافت شام و شراب و جاه و جلال که برای ما بر پا شد به کمال بود. خدمه زيادی در اختيار ما قرار داده بودند که به ما کمک ميکردند بند کفش های اسکی خود را ببنديم، اسکی سوار شوم و در طول آن روزهای فراموش نشدنی به ما خدمت کنند.;;

                          می بينيد شاهان جهان سومی وقتی هم احسان شان گل ميکند، مردم کشورهای خوشبخت مشمول آن ميشوند و از آن ها به شيوه ای مدرن وشاهانه پذيرايی ميکنند. اما وقتی نوبت به شهروندان خودی ميرسد، يا غضب کرده اند و زندان و زنجير را به نمايش ميگذارند و وقتی هم که محبتشان گل کند و بخواهند به مردم نزديک شوند، در مورد معجزات امام زاده ها و دست ابوالفضل که درست سر بزنگاه زير بغل شاه ظاهر ميشود و امثال آن داستانسرايی ميکنند.

                          ممکن است بگوييد اين رفتارمزورانه شاهان و واليان کشور های ما ناشی از جهل مردم است. ولی عکس آن بيشتر صادق است و حاکمان و واليان ما از تداوم جهل و خرافه در ميان مردم سود می برند، به آن دامن ميزنند و خود به آن آلوده هستند و برای حکومت های بعدی هم در کنار زندان و زنجير، چاه چمکران و حلقه نور را به ميراث ميگذارند.

                          صحبت از "جهل " شد، خانم بلوم خاطره جالبی هم در آن دارد. اين يکی مربوط است به خليفه نشين های خليج فارس. در بازار شتر دوبي، مردی به خانم بلوم چيزی ميگويد که ما از راز آن درست و حسابی سر در نياورديم، اما چون نسبت بسيار بالايی از خوانندگان روشنگری جدا باهوشند، حتما تعبير و تفسير های خوبی برای آن پيدا ميکنند. خانم بلوم نوشته است:

                          ;وقتی در دوبی بودم در يک خودروی کرايه ای که راننده آن را ميراند به بازديد از بازار شتر رفتم. وقتی ماشين را نگه داشتيم و من پا از ماشين بيرون گذاشتم، بازار تقريبا متوقف شد. يک مرد بلند قد و متمايز خودش را به من رساند و گفت:"مادام شما چند سال داريد؟" من جواب دادم:"من يک دختر سن وسال دار هستم". آن وقت آن شخص به اعتراض گفت:"ولی مادام شما دندان های بسيار خوبی داريد."!

                          شنيده بوديم موقع خريدن اسب دندان هايش را ميشمرند، اما رابطه دندان خانم بلوم با سن وسالش چه بود، و مرد بلند قد و متمايز شهر خلفا دنبال چه چيزی بود؟...

                          iran

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #508
                            معاون وزير كشور و رئيس سازمان ثبت احوال گفت: براي پرهيز از مشكلات پس از ازدواج زنان ايراني با مردان خارجي، زنان بايد پروانه ازدواج دريافت كنند.
                            محمدرضا آيت اللهي خاطرنشان كرد: اگر زنان ايراني درمرحله ازدواج با مردان خارجي، پروانه ازدواج دريافت كنند خود و فرزندانشان بر اساس قانون مي توانند از حقوق تعيين شده استفاده كنند.رئيس سازمان ثبت احوال كشور با بيان اينكه تعيين هويت ايراني افراد طبق ماده 45 سازمان ثبت احوال انجام مي شود، گفت: بر اساس قانون، تعيين هويت افراد به شوراي تامين محل سكونت فرد متقاضي واگذار مي شود و تصميم اين شورا ملاك تعيين هويت فرد قرار مي گيرد.
                            آيت اللهي افزود: اگر ايراني بودن فرد متقاضي به تاييد شوراي تامين نرسد وي مي تواند با دريافت اجازه اقامت دركشور بماند و يا خاك كشور را ترك كند.
                            وي راههاي تعيين هويت ايراني افراد را تولد از پدر ايراني، تولد درخاك ايران و ازدواج زنان غيرايراني با مردن ايراني برشمرد و تاكيد كرد: غير از اين راههاي ديگري وجود ندارد.به گفته وي، اگر تابعيت ايراني فردي طبق ماده 45 قانون سازمان ثبت احوال تاييد نشد، مي تواند با مراجعه به وزارت كشور تابعيت اعطايي دريافت كند.

                            iran

                            Comment

                            • jjbb
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 8813

                              #509
                              Khatneh kardan Dokhtan dar Iran

                              ختنه شدن دختران در بعضی از مناطق جنوبی ایران


                              » ختنه شدن دختران فاجعه‌اي كه بشر هنوز از آن ميسوزد! «

                              کمی دورتر از بند آزاد کیش و نه چندان دورتر از اسکله‌های بندرعباس سابق«هرمزگان»، آنجا که به خشکی و خشونت طبیعت بلوچستان نزدیک می‌شوید، در روستاها و شهرهای کوچک همین مناطق، زنان به حکم سنت و آئین، از لذت جنسی محروم  اند. نه فقط در شهرهای کوچک، که گاه در شهرهای بندری و بزرگتر. آنها را در کودکی ختنه می‌کنند. به خانه شوهر می‌روند، مادر هم می‌شوند،‌بی‌آنکه احساس یک زن و مادر ختنه نشده را داشته باشند.




                              ترانه بنی یعقوب در گزارشی که سایت کانون زنان منتشر ساخته، با نگاهی در ستیز با خشونت علیه زنان ایران می‌نویسد: بندر کنگ از شهر‌های کوچک استان هرمزگان است و 5 کیلومتربا بندر لنگه فاصله دارد. دختران این شهر بندری 40 روز پس از تولد ختنه می‌شوند. زنانی که معترض باشند سنت شکن و سرکش خوانده می‌شوند. یک زن بومی می‌گفت: برخی دختران شهر دیرتر و دردناک تر، در سنین 4 یا 5 سالگی ختنه می‌شوند. آنها تمام مراحل ختنه خویش را با چشمان باز می‌بینند. لبه‌های «کلیتورس» دختران را با تیغی که مردان ریش خود را با آن می‌تراشند می‌بُرند. اهالی بندر کنگ سنی‌اند.


                              عمل ختنه در بندر كنگ«تیغ سنت و فرهنگ» خوانده می شود. برخی از مردم بندر كنگ ختنه شدن مادران و مادربزرگ هایشان را دلیلی موجه برای این كار عنوان می كنند. ممانعت از ادامه تحصیل دختران توسط پسران خانواده، مرد سالاری شدید، جلوگیری از رفت و آمد آزاد زنان و دختران، تعدد زوجات و اهمیت ندادن به تصمیم های زنان در مرود مسائل مهم زندگی از دیگر مشكلات زنان بندر كنگ است. در بندر جاسک هم می‌گویند وضع دختران همین است.


                              هر سال دو میلیون دختر در جهان ختنه می‌شوند. این عمل به دلیل انجام آن در خانه‌ها و با وسائل آلوده جان دختران خردسال را تهدید می‌کند. خاطرات «واریس دیری» در کتاب«گل صحرا»، همان است که جنوب شرقی ایران تکرار می‌شود. او متولد افریقاست اما سرگذشت او همان است که در ایران مرور می‌شود. نماینده سازمان ملل برای مقابله با ختنه دختران: ختنه ام کردند و من هرگز فراموش نمی کنم ۶ هزار دختربچه هر روز ختنه می‌شوند.

                              «واریس دیری» شاید زیباترین و درعین حال غمگین ترین دیپلمات مستقر در سازمان ملل در نیویورک باشد. از صحراهای سومالی آمده است. کتابی خاطراتی دارد به نام «گل صحرا». دراین کتاب فاجعه‌ای را شرح می‌دهد که قربانیان آن دختران کم سن و سال  اند. آنها که در این سن و سال ختنه می‌شوند، چند سال بعد به خانه بختی که برای آنها جز شوربختی نیست فرستاده می‌شوند.


                              5 ساله بود که ختنه اش کردند و 13 ساله بود که مرد 60 ساله‌ای خواستگارش شد. تن به این ازدواج نداد و از خانه گریخت. نمی خواست هم سرنوشت خواهرش شود. ختنه او را به چشم دیده بود وخود قربانی این توحش و سلاخی بود.


                              «واریس دیری» بعدها خود را به لندن رساند و مدل شد. دراین حرفه موفق بود، اما شهرت امروزی او نه به دلیل مدل بودن، بلکه به دلیل سمتی است که در سازمان ملل متحد دارد. او سفیر سازمان ملل برای مبارزه با ختنه زنان در سراسر جهان است. جنایتی که طبق آمار منتشره سازمان ملل، هر روزه روی 6000 دختر بچه عرب و افریقایی و برخی کشورهای آسیائی دیگر انجام می‌شود.


                              کتاب خاطرات او را با نام «گل صحرا» شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی ترجمه کرده اند و نشر چشمه در تهران، درپاییز 1383 آن را منتشر ساخته است.


                              بخشی از خاطرات «واریس دیری» :


                              «...آن شب، هیجان زده بیدار ماندم. ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است.هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی می داد و سیاهی آسمان به خاکستری می‌گرایید. او با اشاره به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا می‌دانم چرا دختران را صبح زود با خود می‌برند. می‌خواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود، آنها را ببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه، هر چند گیج بودم و به سادگی آنچه می‌گفتند انجام می دادم.


                              ما از محلی که زندگی می‌کردیم دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت: «اینجا منتظر می‌مانیم»، و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان کم کم روشن می‌شد؛ به سختی اشیاء را می شد تشخیص داد. خیلی زود صدای لخ و لخ صندل‌های زن کولی را شنیدم. مادرم نامش را صدا کرد و گفت:«خودت هستی؟» « بله اینجایم» هنوز هیچ چیز نمی دیدم، فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم. او به سنگ صاف و بزرگی اشاره کرد و گفت:«آنجا بنشین». نگفت چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد. نگفت بسیار دردناک است، فقط گفت: تو باید دختر شجاعی باشی. کارش را مثل یک جلاد شروع کرد. مادرم پشت سرم نشست و سرم را به سینه  اش چسباند. پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درختی را که در دست داشت بین دندانهای من گذاشت. گفت:«گازبزن». از ترس خشک شده بودم... من به میان پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی - شبیه بقیه پیرزنان سومالیایی بود- با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود، همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای- با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. نگاهش ماننده نگاه مرده‌ای بود که هنوز چشمهایش را نبسته باشند. دستهایش داخل کیف دستی اش که از جنس گلیم‌هائی بود که روی آن می‌خوابیدیم در جستجو بود. چشمانم روی کیف دستی میخکوب شده بود. می‌خواستم بدانم با چه چیزی می‌خواهد مرا ببُرد. یک چاقوی بزرگ را تجسم می‌کردم، ولی او از داخل آن کیف، یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخل آن را گشت و بالاخره یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. به سرعت تیغ را از این رو به آن رو چرخاند و امتحان کرد. خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازه‌ای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزئیات. خون خشک شده‌ای را روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. روی تیغ تف کرد و با لباسش آن را پاک کرد. همچنان که آن را به لباسش می‌سابید، دنیای من ناگهان تاریک شد. مادرم دستمالی را روی چشمانم انداخت. چیزی که بعد از آن حس کردم بریده شدن گوشتم، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم می‌شنیدم. وقتی به گذشته فکر می کنم، نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برایم افتاده است. همیشه فکر می‌کنم درباره کس دیگری سخن می‌گویم. نمی دانم چگونه احساسم را بیان کنم تا بتوانید آن را روی بدن خود حس کنید. مثل این بود که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند. با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن است. من حتی کوچکتری حرکتی نکردم، زیرا «امان» [ خواهرم] را به یاد داشتم و می‌دانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. فکر می‌کردم اگرتکان بخورم درد بیشتر می‌شود. فقط پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. از حال رفتم... وقتی بیدار شدم گمان می‌کردم تمام شده است، ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک مقداری خار درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملا‌ بی‌حس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو می‌کردم بمیرم. مادرم مرا در بازوانش گرفته بود- برای آنکه آرام بگیرم به او تماشا می‌کردم... چشمانم را باز کردم. آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره خوابانده بودند. پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود، به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم، ولی او رفته بود. سنگی را نگاه کردم که مرا روی آن خوابانده بودند. از خون من خیس بود. مثل اینکه مرغی را در آنجا سر بریده باشند. تکه‌هایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود. دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایه‌ای اطراف من نبود و موجی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت. مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود. یک سر پناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جایی که من تا زمان بهبودی استراحت کنم. چند هفته، تنهای تنها، تا کاملا خوب شوم. فکر کردم عذاب تمام شده، اما هر بار که خواستم ادرار کنم درد شروع می‌شد. حالا می‌فهمیدم چرا مادرم می‌گفت زیاد آب و شیر ننوش. مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم. چون اگر زخم‌ها از هم باز می‌شد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام می‌گرفت. اولین قطره ادراری که از من خارج شد، انگار اسید پوستم را می‌خورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون- در زمان پریدی- باز گذاشته بود. این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است. هر هفته مادرم معاینه ام می‌کرد تا ببیند کاملا بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملا هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود. مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملا بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود تا هیچ مردی توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد...زمانی که شوهرم با یک چاقو یا فشار، آن را از هم می‌دری

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #510
                                ژيلا بنی يعقوب ،روزنامه نگار و فعال امور زنان، که توسط شعبه ۱۴ دادگاه انقلاب تهران احضار شد ه بود، ديروز در اين شعبه مورد بازجويی قرار گرفت.


                                او در باره احضار خود گفت: "محور سوالات بازجويی مربوط به تجمع زنان در ۲۲ خرداد بود و بازپرس همان اتهامات قبلی را از قبيل" اقدام عليه امنيت ملی از طريق شرکت در اين تجمع" تکرار کرد.

                                و همان پرسش هايی را که قبلا بازجوها در طول بازداشتم در خردادماه گذشته بارها و بارها پرسيده بودند، مطرح کرد ."

                                وی ضمن پاسخگويی به سوالات ، اتهامات وارده را نپذيرفت .
                                بنی يعقوب ۲۲ خرداد ماه گذشته در حالی که به عنوان روزنامه نگار به پوشش خبری تجمع اعتراض آميز نسبت به قوانين ناعادلانه مربوط به زنان مشغول بود، توسط پليس بازداشت و به بند ۲۰۹ زندان اوين منتقل شد.

                                او پس از يک هفته به قيد کفالت آزاد شد.

                                ‍ژيلا بنی يعقوب هم اکنون سردبير نشريه اينترنتی کانون زنان ايرانی و مسئول "گروه اجنماعی و زنان" روزنامه سرمايه است.


                                iran

                                Comment

                                Working...