سرم توی روزنامه است و نگاهم گير کرده ميان کلمه ها. روزنامه پر است از آدم هايی که حدودا می خرند و حدودا می فروشند و حدودا سياست می ورزند و انگار همه ی آن ها به طرز غريبی شيفته ی حقوق بشرند.
با خودم فکر می کنم بد هم نيست، بگذار همان آدمی که روزی سلاخی می کرد هم اين را بگويد. اصالت اين واژه در همين است که ايمان بياورد روزی هر بنی بشری بر حق حيات ديگری.
منتظر نشسته ام و از زمان قرارمان گذشته. دارم با خودم کلمه ها را هجی ميکنم: حقوق بشر، حقوق زن، حقوق کودک، حقوق کارگران، حقوق اقليت های قومي، حقوق حيوانات، حقوق طبيعت، حقوق فلسطين، حقوق آفريقا... و با خودم فکر می کنم ما چه آدم های بزرگی شده ايم در اين همه سال که روزنامه های مان پر از نعره است برای اين همه حقوق رنگارنگ.
...که سايه افتاد روی روزنامه. او يک سايه بود. سايه ی يک شک. سايه ی خودش را انداخت روی روزنامه. انداخت روی مغزم و تا خانه با من آمد تا حالا با من آمده است تا من هميشه شک کنم به هرچه کلام و کتاب و خبر.
يک ترنسجندر آنچنانم کرد که از آن عصر خردادی تهران تا حالا تنها يک ترانه را زمزمه گر باشم که می خواند:" مشکوکم، به هر سايه ی روشن مشکوکم"
تابوهای نفرين شده
جهان به طرز باور نکردنی جنسيتی است. پيش از آنکه نطفه ی تو بسته شود همه چيز مشخص شده. نام تو (يا همان کد جنسيتی تو)، رنگ لباس های کوچکت،اسباب بازی هايت و بعدتر نوع بازی هايت، رفتارت، غذايت، مدرسه، شغل و... همه و همه را ديگران برای تو ساخته اند و کافی است جنسيت خودت را برای اولين گام روشن کنی تا متعلق به يکی از دو نيمه ی نابرابر خانه و جامعه ات شوی.
بيش از دويست سال مبارزه ی زنان برای کسب فرصت های برابر هنوز نتيجه ی نهايی را به دست نياورده. دنيا به طرز وحشتناکی بی عدل است و تو پا در اين دنيا می گذاری. اگر نام تو نام مردانه ای باشد شانس بزرگی نصيب تو شده. از همان آغاز گرم ترين لبخندها را می گيری. غذای بهتری می خوری. و آغوش ها بی واهمه برايت باز می شود و اگر دختر باشی که خب اوضاع چندان جالب نيست.
اگر پسر باشی و به فرمان غريزه وقتی درد می کشی گريه کني، اين کلمه را می شنوی:" گريه نکن، مرد که گريه نمی کند" و تو ياد می گيری که مرد بودن موهبتی است بی اشک و بعدها از اين فرمان چه لذتی که نمی بری. و اگر دختر باشی طبيعی ترين کار تو گريه ای خواهد بود بی هيچ مانعی.
با همه ی اين فرمان ها بزرگ می شويم. يا قرار است مردی باشيم قوي، سنگدل و کمی مغرور، اهل کار و مسئوليت های سنگين، و يا زنی آشپز و خانه دار و پر از احساس پرستاری.
حالا درست در اين آشوب فرمان ها يکی بلند می شود و فرياد می زند که من نمی خواهم. من اين جنس را نمی خواهم و آنچنان طوفانی به پا می شود که اولين معلمان سر سخت آن همه فرمان با خودشان زمزمه می کنند " اين ابتدای ويرانی است"
تنها در خانه
"اولين مشکل همه ی ترنس ها در ايران خانواده است. اولين و مهم ترين مشکل. خانواده ها به هيچ وجه اين موضوع را درک نمی کنند. اين جمله را همه ی ترنس ها هزاران بار از خانواده هايشان شنيده اند که "من تو را يک عمر پسر (يا دختر) خودم می ديدم حالا چطور بعد از اينهمه سال ببينم که تو آن چيزی که فکر می کردم نيستی." يا اين جمله که "حالا به مردم چی بگيم؟"
"خانواده ها با هيچ منطقی نمی فهمند که اين بيماری است و کاملا قابل درمان است و مثل همه بيماری ها دست آدم و دلبخواه و انتخاب ما نيست."
اين ها را سايه می گويد. سايه با صدای ظريف و قيافه ای که هی مرا ياد "شازده کوچولو" می اندازد، دست هايش را با ظرافتی غريب می چرخاند و من دارم به آن شاخه گل رزی فکر می کنم که معشوق شازده کوچولو بود. چقدر يک شاخه رز به صورت سايه می آمد.
سايه دارد حرف می زند: دوست های ترنسی دارم که ماه ها از اتاق شان بيرون نمی آيند. ماه ها پا به خيابان نمی گذارند چون نمی توانند آن طور که می خواهند، با لباس يا آرايشی که می خواهند، بيرون بيايند. خود من بعد از يکسال درگيری دائمی با خانواده، که همچنان ادامه دارد، در نهايت توانستم ثابت کنم که دست خودم نيست و بيمارم. يعنی يکسال جنگيدن با دو نفر انسان بالغ و مراجعات متعدد به پزشک و روانشناس. و حالا تنها امکانی که پدرم به من داده اين است که می گويد: من پذيرفتم که بيماری و حالا بنشين توی اتاق ات و بيرون نرو. با اين همه جنگ و جدل هنوز مخالف تغيير جنسيت من هستند و هنوز اصرار دارند که پسر باشم.
شازده کوچولو را توی اتاق اش مجسم می کنم. گل رز شازده کوچولو يک مانتوست. مانتو و روسری ای که توی کيف اش مانده و دل شازده توی کيف اش است. تنها در صورتی می تواند مانتو تن کند که توی ماشين کسی باشد. آرايش ملايمی دارد ولی کافی نيست. با اينهمه مرزهای جنسيتی مانتو اولين و مهم ترين پوشش دختر ايرانی است. می توانی دختر باشی و آرايش نکنی اما مانتو بايد باشد. با آرايش يا بی آرايش.
از سايه می پرسم در تمام اين يک سال چه چيزهايی به خانواده اش گفته تا راضی شان کند؟
سايه منطقی ترين حرفی را تکرار می کند که يقين دارم تا به حال به تعداد موهای پر پيچ و تاب سرش تکرار کرده ، "بارها گفتم، بهتر نيست صاحب يک دختری باشيد که واقعا يک دختر است و از دست جنسيت اش فرار نمی کند؟ يا می خواهيد پسری داشته باشيد که اصلا خودش را پسر نمی داند. من الان واقعا هيچ چيز نيستم. نه پسرم و نه دختر و اين را نمی فهمم چرا قبول نمی کنند."
شازده کوچولو را در خانه می بينم که بعد از اين استدلال به انگشت اشاره ای نگاه می کند که در اتاقش را نشانه رفته.
بعد از يک سال جنگ نافرجام آيا طبيعی ترين اتفاق فرار و بزرگ ترين آرزو تغيير جنسيت نيست؟
بازتوليد مردسالاری در بطن قربانی
وقتی صحبت های"سايه" به دوست و همبسترش می رسد اتفاق عجيبی می افتد. شوکه می شوم. اصرار نظام مردسالار بر نقش های غير انسانی جنسيتی از شازده کوچولو های زيادی سايه های تنها ساخته. بد فهمی و نافهمی ها همه نشان از پيروزی اين ديو مهيب دارد که اولين و بيشترين قربانيان آن زنان، و پس از آن اقليت های جنسی اند.
سايه می گويد: روی روابط من حساسيت بالايی دارد. در اين مدتی که با او دوست هستم همه ی روابط من را کنترل می کند. حتی چند روز پيش می گفت که بايد پرينت مکالمات موبايل ام را ببيند. البته من ناراحت نيستم چون فکر می کنم اين حساسيت ها نشانه ی علاقه ی شديد اوست و گاه از اينها لذت می برم.
بازتوليد نظام مردسالار در روابط کسانی که سهمگين ترين ضربات را از آن خورده اند نشانه ی کامل ناآگاهی اجتماعی بسياری از اقليت های جنسی است. واقعيت اين است که زير تحمل چنين فشارهايی انرژی برای کسب آگاهی و انگيزه برای مبارزه ی اجتماعی باقی نمی ماند. سايه هم وقتی می پرسم آيا فکر نمی کند که برای تغيير اين شرايط بايد مبارزه کند، می گويد، "من تنها برای خودم و تا روزی که دختر شوم مبارزه می کنم و بعد از آن ضرورتی ندارد که بجنگم."
اغراق در رفتار جنس مخالف بعد عميق تر خود را در پذيرش سنتی ترين نوع روابط بروز می دهد. دختران ترنس بيش از يک پسر عادی نسبت به زنان حساس هستند. با لحن خشن تری حرف می زنند. پرخاشگرترند ... و پسران ترنس تا حدی در رفتارها و افه های زنانه اغراق می کنند که کمتر دختری را در اين کاراکتر می توان ديد.
محدوديت، جذابيت توصيف ناپذيری می سازد.
خيابان های ايران ، تونل های وحشت
روزنامه با نسيم داغ تابستان ورق می خورد. حقوق بشر دوباره خودش را نشان می دهد. اين کلمه اما از روزی که آن دريای صداقت را ديدم معنی اش را برای هميشه از دست داد. مسبب آشنايی من با اين حس تازه، شازده کوچولو بود، سرزنده و بسيار صادق. با لبخندی به لب و چشم هايی که مثل چشم يک بچه ی تخس می درخشيد و شيطان بود، خونسردانه چيزهايی می گفت که ويران شدم. خانه که رسيدم تشويش بودم، سرتا پا. بغض بود که نمی گذاشت بلند تر نفرين کنم خودم و همه آدم هايی را که سال ها حقوق بشر را ورد زبان مان کرده بوديم بی آنکه يکبار به حرف های اين رفيق تازه يافته بخواهيم گوش دهيم.
من ويران می شدم و او روبروی من آرام آرام از عادی ترين اتفاقات روزانه ی ترنس ها در ايران می گفت: خانواده ها که اولين مشکل هستند. بچه هايشان را بدون اينکه بفهمند مشکل از کجاست طرد می کنند يا حتی خيلی از ترنس ها توسط خانواده هايشان به قتل می رسند تا آبروی خانواده نرود. مشکل بعدی مشکل مالی بچه هاست. خانواده حمايت مالی خود را قطع می کند و اگر يک ترنس بخواهد تنها زندگی کند امکان کار ندارد. هيچ کارفرمايی يک ترنس را استخدام نمی کند، هيچ کارفرمايی برای هيچ نوع کاری. اينجا ديگر مقاومت دربرابر تن فروشی سخت می شود. حالا به فرض اين مشکل هم نباشد، رفتار مردم با يک ترنس توهين آميز است؛ تحقير، و بدترين و رکيک ترين فحش هاست.
با خودم فکر می کنم بد هم نيست، بگذار همان آدمی که روزی سلاخی می کرد هم اين را بگويد. اصالت اين واژه در همين است که ايمان بياورد روزی هر بنی بشری بر حق حيات ديگری.
منتظر نشسته ام و از زمان قرارمان گذشته. دارم با خودم کلمه ها را هجی ميکنم: حقوق بشر، حقوق زن، حقوق کودک، حقوق کارگران، حقوق اقليت های قومي، حقوق حيوانات، حقوق طبيعت، حقوق فلسطين، حقوق آفريقا... و با خودم فکر می کنم ما چه آدم های بزرگی شده ايم در اين همه سال که روزنامه های مان پر از نعره است برای اين همه حقوق رنگارنگ.
...که سايه افتاد روی روزنامه. او يک سايه بود. سايه ی يک شک. سايه ی خودش را انداخت روی روزنامه. انداخت روی مغزم و تا خانه با من آمد تا حالا با من آمده است تا من هميشه شک کنم به هرچه کلام و کتاب و خبر.
يک ترنسجندر آنچنانم کرد که از آن عصر خردادی تهران تا حالا تنها يک ترانه را زمزمه گر باشم که می خواند:" مشکوکم، به هر سايه ی روشن مشکوکم"
تابوهای نفرين شده
جهان به طرز باور نکردنی جنسيتی است. پيش از آنکه نطفه ی تو بسته شود همه چيز مشخص شده. نام تو (يا همان کد جنسيتی تو)، رنگ لباس های کوچکت،اسباب بازی هايت و بعدتر نوع بازی هايت، رفتارت، غذايت، مدرسه، شغل و... همه و همه را ديگران برای تو ساخته اند و کافی است جنسيت خودت را برای اولين گام روشن کنی تا متعلق به يکی از دو نيمه ی نابرابر خانه و جامعه ات شوی.
بيش از دويست سال مبارزه ی زنان برای کسب فرصت های برابر هنوز نتيجه ی نهايی را به دست نياورده. دنيا به طرز وحشتناکی بی عدل است و تو پا در اين دنيا می گذاری. اگر نام تو نام مردانه ای باشد شانس بزرگی نصيب تو شده. از همان آغاز گرم ترين لبخندها را می گيری. غذای بهتری می خوری. و آغوش ها بی واهمه برايت باز می شود و اگر دختر باشی که خب اوضاع چندان جالب نيست.
اگر پسر باشی و به فرمان غريزه وقتی درد می کشی گريه کني، اين کلمه را می شنوی:" گريه نکن، مرد که گريه نمی کند" و تو ياد می گيری که مرد بودن موهبتی است بی اشک و بعدها از اين فرمان چه لذتی که نمی بری. و اگر دختر باشی طبيعی ترين کار تو گريه ای خواهد بود بی هيچ مانعی.
با همه ی اين فرمان ها بزرگ می شويم. يا قرار است مردی باشيم قوي، سنگدل و کمی مغرور، اهل کار و مسئوليت های سنگين، و يا زنی آشپز و خانه دار و پر از احساس پرستاری.
حالا درست در اين آشوب فرمان ها يکی بلند می شود و فرياد می زند که من نمی خواهم. من اين جنس را نمی خواهم و آنچنان طوفانی به پا می شود که اولين معلمان سر سخت آن همه فرمان با خودشان زمزمه می کنند " اين ابتدای ويرانی است"
تنها در خانه
"اولين مشکل همه ی ترنس ها در ايران خانواده است. اولين و مهم ترين مشکل. خانواده ها به هيچ وجه اين موضوع را درک نمی کنند. اين جمله را همه ی ترنس ها هزاران بار از خانواده هايشان شنيده اند که "من تو را يک عمر پسر (يا دختر) خودم می ديدم حالا چطور بعد از اينهمه سال ببينم که تو آن چيزی که فکر می کردم نيستی." يا اين جمله که "حالا به مردم چی بگيم؟"
"خانواده ها با هيچ منطقی نمی فهمند که اين بيماری است و کاملا قابل درمان است و مثل همه بيماری ها دست آدم و دلبخواه و انتخاب ما نيست."
اين ها را سايه می گويد. سايه با صدای ظريف و قيافه ای که هی مرا ياد "شازده کوچولو" می اندازد، دست هايش را با ظرافتی غريب می چرخاند و من دارم به آن شاخه گل رزی فکر می کنم که معشوق شازده کوچولو بود. چقدر يک شاخه رز به صورت سايه می آمد.
سايه دارد حرف می زند: دوست های ترنسی دارم که ماه ها از اتاق شان بيرون نمی آيند. ماه ها پا به خيابان نمی گذارند چون نمی توانند آن طور که می خواهند، با لباس يا آرايشی که می خواهند، بيرون بيايند. خود من بعد از يکسال درگيری دائمی با خانواده، که همچنان ادامه دارد، در نهايت توانستم ثابت کنم که دست خودم نيست و بيمارم. يعنی يکسال جنگيدن با دو نفر انسان بالغ و مراجعات متعدد به پزشک و روانشناس. و حالا تنها امکانی که پدرم به من داده اين است که می گويد: من پذيرفتم که بيماری و حالا بنشين توی اتاق ات و بيرون نرو. با اين همه جنگ و جدل هنوز مخالف تغيير جنسيت من هستند و هنوز اصرار دارند که پسر باشم.
شازده کوچولو را توی اتاق اش مجسم می کنم. گل رز شازده کوچولو يک مانتوست. مانتو و روسری ای که توی کيف اش مانده و دل شازده توی کيف اش است. تنها در صورتی می تواند مانتو تن کند که توی ماشين کسی باشد. آرايش ملايمی دارد ولی کافی نيست. با اينهمه مرزهای جنسيتی مانتو اولين و مهم ترين پوشش دختر ايرانی است. می توانی دختر باشی و آرايش نکنی اما مانتو بايد باشد. با آرايش يا بی آرايش.
از سايه می پرسم در تمام اين يک سال چه چيزهايی به خانواده اش گفته تا راضی شان کند؟
سايه منطقی ترين حرفی را تکرار می کند که يقين دارم تا به حال به تعداد موهای پر پيچ و تاب سرش تکرار کرده ، "بارها گفتم، بهتر نيست صاحب يک دختری باشيد که واقعا يک دختر است و از دست جنسيت اش فرار نمی کند؟ يا می خواهيد پسری داشته باشيد که اصلا خودش را پسر نمی داند. من الان واقعا هيچ چيز نيستم. نه پسرم و نه دختر و اين را نمی فهمم چرا قبول نمی کنند."
شازده کوچولو را در خانه می بينم که بعد از اين استدلال به انگشت اشاره ای نگاه می کند که در اتاقش را نشانه رفته.
بعد از يک سال جنگ نافرجام آيا طبيعی ترين اتفاق فرار و بزرگ ترين آرزو تغيير جنسيت نيست؟
بازتوليد مردسالاری در بطن قربانی
وقتی صحبت های"سايه" به دوست و همبسترش می رسد اتفاق عجيبی می افتد. شوکه می شوم. اصرار نظام مردسالار بر نقش های غير انسانی جنسيتی از شازده کوچولو های زيادی سايه های تنها ساخته. بد فهمی و نافهمی ها همه نشان از پيروزی اين ديو مهيب دارد که اولين و بيشترين قربانيان آن زنان، و پس از آن اقليت های جنسی اند.
سايه می گويد: روی روابط من حساسيت بالايی دارد. در اين مدتی که با او دوست هستم همه ی روابط من را کنترل می کند. حتی چند روز پيش می گفت که بايد پرينت مکالمات موبايل ام را ببيند. البته من ناراحت نيستم چون فکر می کنم اين حساسيت ها نشانه ی علاقه ی شديد اوست و گاه از اينها لذت می برم.
بازتوليد نظام مردسالار در روابط کسانی که سهمگين ترين ضربات را از آن خورده اند نشانه ی کامل ناآگاهی اجتماعی بسياری از اقليت های جنسی است. واقعيت اين است که زير تحمل چنين فشارهايی انرژی برای کسب آگاهی و انگيزه برای مبارزه ی اجتماعی باقی نمی ماند. سايه هم وقتی می پرسم آيا فکر نمی کند که برای تغيير اين شرايط بايد مبارزه کند، می گويد، "من تنها برای خودم و تا روزی که دختر شوم مبارزه می کنم و بعد از آن ضرورتی ندارد که بجنگم."
اغراق در رفتار جنس مخالف بعد عميق تر خود را در پذيرش سنتی ترين نوع روابط بروز می دهد. دختران ترنس بيش از يک پسر عادی نسبت به زنان حساس هستند. با لحن خشن تری حرف می زنند. پرخاشگرترند ... و پسران ترنس تا حدی در رفتارها و افه های زنانه اغراق می کنند که کمتر دختری را در اين کاراکتر می توان ديد.
محدوديت، جذابيت توصيف ناپذيری می سازد.
خيابان های ايران ، تونل های وحشت
روزنامه با نسيم داغ تابستان ورق می خورد. حقوق بشر دوباره خودش را نشان می دهد. اين کلمه اما از روزی که آن دريای صداقت را ديدم معنی اش را برای هميشه از دست داد. مسبب آشنايی من با اين حس تازه، شازده کوچولو بود، سرزنده و بسيار صادق. با لبخندی به لب و چشم هايی که مثل چشم يک بچه ی تخس می درخشيد و شيطان بود، خونسردانه چيزهايی می گفت که ويران شدم. خانه که رسيدم تشويش بودم، سرتا پا. بغض بود که نمی گذاشت بلند تر نفرين کنم خودم و همه آدم هايی را که سال ها حقوق بشر را ورد زبان مان کرده بوديم بی آنکه يکبار به حرف های اين رفيق تازه يافته بخواهيم گوش دهيم.
من ويران می شدم و او روبروی من آرام آرام از عادی ترين اتفاقات روزانه ی ترنس ها در ايران می گفت: خانواده ها که اولين مشکل هستند. بچه هايشان را بدون اينکه بفهمند مشکل از کجاست طرد می کنند يا حتی خيلی از ترنس ها توسط خانواده هايشان به قتل می رسند تا آبروی خانواده نرود. مشکل بعدی مشکل مالی بچه هاست. خانواده حمايت مالی خود را قطع می کند و اگر يک ترنس بخواهد تنها زندگی کند امکان کار ندارد. هيچ کارفرمايی يک ترنس را استخدام نمی کند، هيچ کارفرمايی برای هيچ نوع کاری. اينجا ديگر مقاومت دربرابر تن فروشی سخت می شود. حالا به فرض اين مشکل هم نباشد، رفتار مردم با يک ترنس توهين آميز است؛ تحقير، و بدترين و رکيک ترين فحش هاست.

Comment