Announcement
Collapse
No announcement yet.
Political Articles
Collapse
X
-
تصويرجالبی که می بينيد در رابطه با آخرين اجلاس مذاکرات دوره ای مربوط به سازمان تجارت جهانی WTO، مشهور به دور دوحه است. در جريان مذاکرات آمريکا و اروپا بر سر يارانه هايی که به بخش کشاورزی خود می پردازند به توافق نرسيدند.
مساله ای که به عدم توافق منجر شد، يعنی پافشاری بر حمايت از بخش کشاورزي، به خودی خود به معنای نادرست بودن تبليغات سازمان تجارت جهانی است که ظاهرااينطور می نمايد هدف آن ,,آزادی تجارت,, برای همه در سطح جهان است. در حاليکه چنانکه همين اختلاف نشان ميدهد کشورهای بزرگ و قدرتمند در رابطه با اقتصاد خودشان از سيستم حمايتی دفاع ميکنند، اما از کشورهای ضعيف و فقير ميخواهند که درهای اقتصاد را به نفع سرمايه های آنها باز بگذارند.
به هرحال به خاطر اختلاف شديد آمريکا و اروپا بر سر يارانه های و خودداری آمريکا از عقب نشينی در سياست حمايتی خود، مذاکرات متوقف شد، صندلی ها خالی ماند و دور مذاکرات دوحه که چند ماه به پايان آن مانده بود در بستر مرگ افتاد. وزيرتجارت هند کمال نات گفت مذاکرات تجاری اکنون در فاصله بين بخش ارژانس و گورستان قرار دارد.
آبا بايد تبريک گفت يا تسليت؟
خانم لوری والاچ [ عکس صفحه اول] نه فقط از توقف مذاکرات بلکه از مرگ WTO استقبال ميکند. او طی بيانيه ای اعلام کرد حالا يک فرصت فوق العاده به دست آمده است تا حکومت ها و نهادهای مدنی در سراسر جهان برای برقراری يک نظام تجارت چند جانبه که واقعا به نفع اکثريت مردم جهان باشد، تلاش کنند. خانم والاچ يکی از شناخته شده ترين مخالفان سازمان تجارت جهانی در آمريکاست که سال هاست برای برقراری يک نظام عادلانه بازرگانی بين المللی فعاليت ميکند. او مديرGlobal Trade Watch است که يک نهاد غيردولتی و تحت حمايت رالف نادر کانديد مستقل رياست جمهوری در انتخابات های گذشته آمريکاست. لوری والاچ ميگويد سازمان تجارت جهانی يک کودتای خزنده عليه دموکراسی است و کتابی دارد به نام ,,تجارت جهاني، برای که؟,,. بنا به گفته او سازمان تجارت جهانی يک پديده استثنايی و غريب است که برای خود يک هويت قانونگزاری و اجرايی تماميت گرا درست کرده است که در ميان سازمان های بين المللی نظير ندارد و تمام اين قدرت انحصاری را برای اداره يک بازار واحد به کار ميگيرد که در آن هرمانعی در مقابل حداکثر بهره کشی شرکت های عظيم سرمايه داری از منابع انسانی و طبيعی اعم از کار، درخت و جنگل و آب و حيوان و معدن برداشته شود.
روشن است جنبش ضد نئوليبرالی جهانی که از سياتل به بعد بزرگ ترين کارزارهای جهانی را عليه سازمان تجارت جهانی بر پا کرد و قدرت های بين المللی را مجبور کرد اجلاس های خود را از پايتخت های و مراکز شهرهای بزرگ به پناهگاه های غير قابل دسترس در جزاير محاصره شده يا پشت کوه ها و درياها و يا کشورهای دوردست حاشيه خليج برده و نشست ها را در دورن سنگر مسلح برگزار کنند، از توقف مذاکرات دوحه و مرگ سازمان تجارت جهانی استقبال ميکند.
با وجود اين تعدادی از تحليل گران و فعالان جنبش عدالت جهانی که با استدلال هايی مشابه دلايل خانم والاچ با سازمان تجارت جهانی و بازرگانی بين المللی دست و پنجه نرم کرده اند، هشدار ميدهند: مواظب باشيد. فروپاشی سازمان تجارت جهانی ميتواند مساوی باشد با برقراری ديکتاتوری انحصاری بسيار بدتری.
از جمله اين منتقدان، جرج مونبيوت تحليل گر فهيم انگليسی است که خود به عنوان يکی چهره پيشرو در مبارزه با بی عدالتی اقتصادی و سياسی در جهان شناخته شده و بويژه در رابطه با نظام بازرگانی ناعادلانه جهان زياد کار کرده است. او بر نکته ای انگشت ميگذارد که چندان پوشيده نيست: دولت بوش مايل است از شر هر نوع سازمان جهانی و قواعد بين المللی که با اتکاء به توافق و يا آراء دست دولت آمريکا را بنندد خلاص شود. در چارچوب سياست يک جانبه گرايی کاخ سفيد بوش، بهتر است که آمريکا با کشورهای ضعيف تک تک روبرو شود و بر اساس قانون جنگل که در آن قوی ضعيف را ميخورد عمل کند و آن ها را مجبور کند که هرچه آمريکا ميخواهد به اجرا بگذارند. در اين چارچوب است که کاخ سفيد و محافظه کاران آمريکا مدتی است بر قراردادهای دو جانبه Free Trade Agreements (FTAs) تاکيد ميکند. مونبيوت حتی گفته است اکنون فکر ميکند مخالفت قبلی او با موجوديت سازمان تجارت جهانی و خواست انحلال آن اشتباه بوده است وبايد تلاش ها روی اصلاح آن متمرکز باشد.
با وجود اين تحليل گران ديگر که مدافع تجارت عادلانه جهانی هستند با نتيجه گيری مونبيوت مخالفت کرده اند، هرچند اين نظر مونبيوت که کاخ سفيد خواهان اعمال قدرت يک جانبه ورهايی از تعدد آراء در تصميم گيری است مورد قبول همه مخالفان نظام ظالمانه تجارت بين المللی کنونی است. مارک انگلر تحليل گر Foreign Policy In Focus، يک نهاد مدنی و غير دولتی مستقر در نيويورک، در اين زمينه به نکات قابل توجهی اشاره کرده است:
اول اينکه محافظه کاران آمريکا طرح قراردادهای متقابل FTAs را بدون يا با سازمان تجارت جهانی پيش ميبرند و اين چالشی است که مدافعان روابط دموکراتيک در تجارت جهانی به هر حال با آن روبرويند و بايد روی آن متمرکز شوند. اما منتقدان دولت بوش برای مبارزه با آن نياز ندارند تا سطح پذيرش نظريه ,دشمن دشمن دوست من است, سقوط کنند، يعنی اگر کاخ سفيد بوش مخالف سازمان تجارت جهانی است ما نبايد اين سازمان ظالمانه را دوست خود بدانيم.
دوم اينکه تجربيات تاکنونی نشان داده اصلاحات در اين سازمان پيش نمی رود و تحقق اين ايده که بتوان سازمان مزبور را به نهادی تبديل کرد که از ضعيف ها دفاع کند، بسيار بسيار دور به نظر ميرسد.
سوم اينکه مواظب باشيد، اول نبض مريض را بگيريد، WTO هنوز نمرده است. دور مذاکرات اوروگوئه هم در اوايل دهه 90 دچار وقفه مشابه شد، ولی بعد دوباره آن را احيا کردند. هرچند فعلا تا سال 2007 امکان بازگشت آمريکا به سر ميز ضعيف است.
بنابراين اين دوره احتضار را بايد به عنوان يک فرصت مطلوب مورد استفاده قرار داد و نه فقط با طرح های محافظه کاران مبنی بر قرار دادهای دو جانبه مبارزه کرد، بلکه بايد تلاش کرد که از احيای مريض جلوگيری شود. چون دموکرات های آمريکا بيش از بوش و کابينه او چند جانبه گرا هستند ولی اين بدان معنانيست که مدافع نظام عادلانه تری در نظام تجارت بين المللی هم هستند.
انگلر نتيجه می گيرد آن هايی که از يک جهانی شدن عادلانه دفاع ميکنند بايد به مبارزات قبلی خود ادامه دهند و اين امر که WTO، اين غول بدنهادی که نعره می کشيد، بعداز شکست دوحه روی زمين پخش شده است، بايد به منبع الهام آنها تبديل شود تا به مبارزه خود شتاب دهند.
Comment
-
رامين جهانبگلو برای اجرای نمايشی تازه که از ابتکارهای جديد وزارت اطلاعات است، آزاد شد و بلافاصله روی صحنه رفت. وقتی روشن شده است که آنچه انسان درون زندان می گويد تحت فشار و شکنجه است، بايد راهی انديشيد. وزارت اظلاعات جمهوری جهل و خرافه راهی تازه يافته است. شخص را در زندان آماده کند، از او تضمين مالی مهمی بگيرد( در مورد جهانبگلو دو خانه، احتمالا دست کم پانصد مليون تومان) و قبلا هم در بارهء اعترافات شخص اخباری پخش و ذهن ها را آماده کند و آنگاه متهم آماده و وحشت زده را( چنان که از قيافهء جهانبگلو پيدا بود) به محل مصاحبه هدايت کند.
بقيهء قضايا اصلا مهم نيست، يعنی پس از آن روشن است که متهم چه حرف هائی خواهد زد و گذشته از خود چه کسانی و چه سازمان هائی را متهم خواهد کرد. اين قضايا از آن روی مهم نيست که مگر جهانبگلو نمی دانسته که از چه کشوری بورس می گيرد و مگر نمی دانسته که اين بورس ها را در راه خير و صلاح به کسی نمی دهند و نذر نکرده اند. مگر امثال او از سياست ها و هدف های موءسسهء بورس دهنده بی خبرند؟ مگر وزارت اطلاعات جمهوری غوغا سالار از هر گونه ارتباط با خارج و حتی داشتن شغل در خارج از کشور سوء استفاده نمی کند؟
چه کسی در اين ميان گول خورده يا بازی را باخته است؟ هم جهانبگلو که به بازی ای وارد شده که قواعدش را نمی دانسته و هم وزارت اطلاعات جمهوری غوغا سالار که ابتکار کودکانه ای کرده است. اما در اين ميان، از حق نبايد گذشت که حکومت بردی کرده و آن اين که پروندهء يکی ديگر از روشنفکران جامعه را که تا حدی الگوی جوانان می شد، به پايان برده و به بايگانی فرستاده است. رامين جهانبگلو ديگر خودش هم ميلی به حضور در ميان جوانان نخواهد داشت و بايد کاسه و کوزه اش را جمع کند و به همان دانشگاه تورنتو برود، به شرطی که آنها او را بخواهند و او را به خاطر عدم مقاومت و گفتن اين همه چيز سرزنش نکنند. وزارت اطلاعات توانست به تميز ترين شکل يک روشنفکر را بکشد. اين از نظر آن وزارتخانه و در وضعيت کنونی يک برد است، اما از نظر جهانی باخت.
جهان گوش به حرف های جهانبگلو پس از رفتن به زندان نخواهد کرد، چرا که شيوه های برخورد با زندانی سياسی در جهان به مراتب پيچيده تر از آنی است که در شعور اعضای وزارت اطلاعات بگنجد. جهان می داند که هيچ فرقی ندارد که انسان در ايران و در زندان اعتراف کند يا بلافاصله پس از آزادی با تضمين در خبر گزاری دانشجويان، بخصوص که پيش از آن شايعات کافی در مورد اعترافات زندانی پخش شده باشد. اين اعتراف ها چه در درون و چه در بيرون زندان فقط و فقط يک معنی دارد و نه بيشتر: من اين حرف ها را از ترس می زنم و گرنه مگر تا پيش از زندان نمی دانستم چه می کردم، آن هم انسانی که به چند دانشگاه امريکائی و کانادائی راه داشته است؟
برای جامعهء ايران از دست رفتن يک روشنفکر- به هر بهانی- بسيار ناگوار است. روشنفکران ديگری که با دانشجويان ارتباط هائی غير از کلاس های درس خود دارند، آثاری در بارهء آزادي، دمکراسي، فلسفه، مدرنيته و مانند آن ها ترجمه يا تاليف می کنند، آنهائی که به نقد قدرت می پردازند، آنهائی که جنبه های پوپوليستی ، غوغا سالار و بنيادگرايانهء حکومت را بر ملا می کنند، و سر انجام همهء کسانی که در مورد تکثر گرائی و بسته بودن ايدئولوژی اسلامی و ولايت فقيه می گويند و می نويسند،بايد حساب کار خود را بکنند. پس از جهانبگلو نوبت آنان است.
شايد رفتاری که با جهانبگلو شد آخرين نوع ترفند های جمهوری اسلامی باشد يا نباشد، در اين وانفسای داخلی و حکومت آدم های حقه باز و ابلهی مانند جورج بوش بر مليون ها آدم تحصيل کرده و فهميده، چه نيازی به اين کارها است؟ تنها يک چيز به خاطر من می رسد و آن اين که همانند های جورج بوش در ايران آخوند هستند و آخوند حتی با فحش خواهر و مادر بايد برای خود اوتوريته و وجاهت دست و پا کند تا از مشروعيت نيفتد. کاری که با جهانبگلو شد برای خريدن مقداری ديگر آبرو برای جمهوری خرافه و جهل است و به همين دليل دست کمی از ابتکارهای پيشين ندارد. متاسفانه اين بار هم محصول تازه خريده شده گنديده از آب در آمد.
Comment
-
هرکس به اسلام و قانون اساسی اعتقاد ندارد نمی تواند درهيأت موسس جبهه دموکراسی باشد
آقای مصطفى معين، نامزد اصلاح طلبان برای رياست جمهوري، طی مصاحبه ای درامرداد ماه امسال خبراز تاسيس "جبهه دموكراسى و حقوق بشر" را داد. جبهه ای گسترده که ميتواند مجموعهاى از احزاب، نهادهاى حقوقى و مدنى و شخصيتهايى را كه به تحقق آرمان دموكراسى و حقوق بشر معتقد هستند، را زير پوشش خود قرار دهد. ايشان در پاسخ به چگونگی امکان عضويت در اين جبهه می فرماييد که: كسانى كه به قانون اساسى كه در حال حاضر ميثاق ملى ماست يا به دين اسلام كه مكتب فكرى بيش از 98 درصد مردم ايران است، پايبند نباشند، نميتواند عضو هيات موسس جبهه دموكراسى و حقوق بشر باشند اما اين گروهها به عنوان اعضاى معمولى كه به تحقق آرمان حقوق بشر و دموكراسى معتقد هستند، ميتوانند به جبهه بپيوندند.
هر چند سازمان سوسياليست های ايران دررابطه با گفتاراخير آقای مصطفی معين و در باره چگونگی عنصرهای تشکيل دهنده هويت سياسی , هيات مؤسس جبهه دمکراسی وحقوق بشر, بيانيه ای انتشار داده است (1)، ولی بازمهم بودن قضيه حکم دارد تا گفتارايشان راکمی ژرفتر نقد کرد، صرفاً به اين دليل ساده که نيروها و گروههای متشکل اپوزيسيون ايران تفسيرها و برداشتهای بس مختلفی و گوناگونی در رابطه با برآمدن نظامی دمکرات در جايگزينی با حکومت فعلی و مستبد جمهوری اسلامی دارند. چه بس گروههايی ازطيف چپ افراطی تا راست افراطی را ميتوان پيدا کرد که به درستی انتقاداتی بس درست و حقانه ای درمورد عملکردهای رژيم کنونی عنوان ميدارند ، ولی راه حل و راهگشايی (آلترنا تيو) که همين گروهها ارائه ميدهند، بس غيردمکراتيک ميباشد. کافی است نظری به نوشتارهای چپ و راست افراطی ايران انداخت که با تمام حقانيتشان درانتقاد ازاوضاع کنونی ، راه حلهايشان ذاتآً واز لحاظ کيفی با عملکردهای نادرست حکومت فعلی تفاوت چندانی ندارد. مثلااگر رژيم کنونی بدبختانه به کل جهان بر پايه و معيارهای مذهب شيعه می نگرد، مدينه فاضله آنان نيز تک ستونی وبرپايه يک ايدئولوژی بنا شده است. يعنی درست به همان شکلی که بدنه وحکومت "بله قربان گويان شاهنشاهی" درطی انقلاب بهمن به "بله برادرگويان خليفه ای ولايت فقيه" مبدل شد، حال ايشان خواب تعويض اين بدنه را "بله رفيق گويان لنينی" ويا باز از همان نوع " شاهنشاهی" می بينند.
بی شک يکی از دلايل مهم شکست انقلاب بهمنی که با آن پرشکوهی و با اهداف کاملاً دمکراتيکی آغاز گشت همانا نامشخص بودن و يکسان نبودن معيارها و برداشتهای اپوزيسيون رژيم شاه از آزادي، استقلال وعدالت بود. اين ناهمگونی و اختلاف درترمينولوگی (دقيق سازی واژگان ) به حدی بود که اکثريت مردم ايران با شعارازاستقلال، آزادی وعدالت تقريباً هر روزه در طی سال 1357 به خيابان می آمد ولی برداشت آنان از همين شعارها سالهای نوری از هم فاصله داشت، بطوريکه بنيادگرايان اسلامی آزادی را فقط برای شيعيان ميخواستند، چپهای سرسپرده استقلال را درساتليت کردن ايران درمدارشوروی و يا چين ميديدند وهرکسی معيارعدالت خود را داشت. به قولی همين "همه با هم" خواهی نادرست ما ايرانيان در آن برهه تاريخی بود که همه با هم ، پشت شخصيتی مذهبی آيت الله خمينی جمع شده بوديم، که بدبختانه بدون اينکه مرزهای خواستها و اهداف خودمان را مشخص ساخته باشيم به ايشان چک سفيد ارائه داديم ، عملی که بعد از 27 سال باز چو ب آن را ميخوريم.
حال اپوزيسيون جهموری اسلامی همچو مارگزيدهای که ازريسمان سياه و سفيد ميترسد، بايستی از اين اشتباه خود درس عبرت گرفته تا عملی اشتباهی را دو بارمرتکب نگرديم. اصولا دردانمارک و کشورهای مترقی مرسوم است هم دولت وهم مردم اشتباه اول را ( اگر قتل نباشد) را با اغماض مينگرند، چرا که اکثراشتباهات اولی ما انسانان از روی جهل و نادانی است. ولی اگر همان شخص همان اشتباه را دو باره مرتکب شود، آنگاه صحبت از قصد و يا حماقت است که در هردو حال مستحق سرزنش ميباشد .
لذا سخنان آقای مصطفی معين، بعنوان يکی از رهبران و فعالين اصلاح طلبان درونی ايران ، ميبايستی از همين آغاز مورد نقد و برسی قرارگيرد، تا علاوه برآشکارسازی اشتباهات ايشان در برداشت از دمکراسی و آزادي، بتوان جايگاه و خواستاراپوزيسيون واقعاً دمکرات را برای مردم ايران روشن ساخت. درضمن لازم است تا اشاره وتاکيد نماييم که نوک حمله قلم من متوجه افکارآقای مصطفی معين است و نه شخص ايشان .
فضا وجوسِياسی درهر جامعه اي، آکنده ازنظريات احزاب وسازمانهای سياسی است که سعی درجا انداختن ديد و برداشت خود را در همان جامعه دارد. همچو بازاری که درآن هرفروشنده ای با عرضه کالای خويش سعی درفروش متاع خود دارد. در اين ميان هستند احزابی که مکارانه نظريه ای را تبليغ مينمايد که خود بدان ايمان و اعتقاد ندارند. و برعکس ميتوان احزابی درهمان جامعه يافت که ازسردليل بی معرفتی و بی سوادی راه حلی ارائه ميدهند که هرچند بدان ايمان دارند، ولی راهگشايی شان ميتواند موجب بدبختی و حتی تابودی ملتی گردد.به همين دليل سخنان آقای مصطفی معين بعنوان يکی از رهبران و فعالين اصلاح طلبان درونی ايران نيز، بدون طبقه بندی کردن دراين دو گروه ، سزاوار نقد ميباشد.
اگراين سخن آقای معين که ميفرمايند ، هرکس به اسلام و قانون اساسی اعتقاد ندارد نمی تواند درهيات موسس جبهه دموکراسی باشد، را مورد بررسی قراردهيم، ميبينيم که سخن ايشان هم بر خلاف , اعلاميه جهانی حقوق بشر, و هم با خلاف دمکراسی و نطام عرفی است.
در باره تضاد با, اعلاميه جهانی حقوق بشر,
آقای مصطفی معين و جبهه اصلاح طلبان اگر واقعاً به , اعلاميه جهانی حقوق بشر, معتقد باشند، بايد نيک بدانند که در اصل اول و اصل دوم (تبصره يک) آن بسيار صريح وواضع آمده است که :
ـ تمام افراد بشرآزاد به دنيا می آيند و از لحاظ حيثيت و حقوق با هم برابرند.
ـ هر کس ميتواند بدون هيچگونه تمايز، مخصوصاً از حيث نژاد ، رنگ، جنس، زبان ، دين ، عقيده سياسی و يا هر عقيده ديگری ، همچنين مليت، وضع اجتماعی ، ثروت، ولادت و هر موقعيت ديگر ، از تمام حقوق و آزاديهايی که در در اعلاميه حاضر ذکر شده است ، بهره مند گردد.( تکيه از من ست).
در اينصورت ازآقای مصطفی معين و جبهه اصلاح طلبان که قصد تاسيس , جبهه دمکراسی و حقوق بشر, را درند انتظار ميرود حقوق بشررا در همين تشکيلات خود اجراء نمايند . ولی ايشان از همان آغاز کار ازصحبت از ,اعتقاد داشتن , به اسلام نموده اند. آيا اين سخن ايشان در تضاد کامل با همين دو اصل مهم , اعلاميه جهانی حقوق بشر, نيست ؟
همانطوريکه مشاهده ميشود در, اعلاميه جهانی حقوق بشر, هيچ سخنی ازمسلمان بودن و يا ميثاق ملی و غير ملی و يا هر ميثاق من درآوردی بخصوصی نمی شود. حال در اين ميان اگر آقای معين در اين رابطه، نظريه اعلاميه حقوق بشر ديگری را درسردارد ، خوب است لطف کرده و ما را در جريان بگذارند و يا حداقل مانند ملايان کلمه پسوند "اسلامی" را به آن حقوق بشربيافزايند ، تا در اين ميان از هرگونه خلط مبحثی جلوگيری شود.
آقای مصطفی معين بعنوان يکی از رهبران يکی از نيروی اپوزيسيون قانونی ايران، که خودرامعتقد و پايبند به , اعلاميه جهانی حقوق بشر, ميداند، ميبايستی به نيکی بداند که يکی از خصوصيات بارز , اعلاميه جهانی حقوق بشر,همانا محترم شناختن حقوق فردی اقليتها از هر لحاظ (چه قومي، ديني، نژادی ،جنسی و...) ميباشد. به عبارت ديگرهسته اصلی , اعلاميه جهانی حقوق بشر, همين، اين حق برابری و يکسان بودن اقليتها در مقابل اکثريت ميباشد . برای مثال طبق اين حقوق، يک زن کُرد زرتشتی ازهمان حقوقی برخوردار است که يک آيت الله العظمی شيعه دارد. حال اينکه آقای مصطفی معين از همان آغاز فعاليت , حبهه دمکراسی و حقوق بشر , برای افراد که , اعتقاد , به , ولايت فقيه و اسلام طرفدار ولايت فقيه , دارند حق ويژه ای قائل است و مثلاً حق رهبر شدن و حتی عضويت در کادر رهبری اين گروه را مثلاً از يک نابغه سياسی ولی زرتشتی و يا بهائی ميگيرد. با اين چنين ديدی بنای اين جبهه از همان خشت اول اشتباه خواهد بود. باز صد رحمت به صدام حُسين جانی که باز يک مسيحی (طارق عزيز) را به معاونت خود منصوب ميکرد.
آقای معين انگاری توجه نکرده اند که يکی از شاهکارهای , اعلاميه جهانی حقوق بشر, همانا بردن خصوصيات قومي، ديني، نژادی ،جنسی و...هر فرد به حيطه شخصی است. بدان معنا که نژاد و دين و جنسيت هر فرد را امری خصوصی ميخواند. محروم نمودن هرفردی ازهرحقوق مدنی مبنا بر خصوصيات قومي، ديني، نژادی ،جنسی بی نهايت مسخره است. درست مانند اين ميمانند که بگوييم افرادی که رنگ نارنجی را دوست داشته با شند، حق انتخاب شدن ندارند.
جناب آقای معين اگر زحمت ميکشيدند و نگاهی به اصول سی گانه , اعلاميه جهانی حقوق بشر, ميافکندند به راحتی ميتوانستند به گوهر (اسانس) , اعلاميه جهانی حقوق بشر, که همانا انسان گرائی (همونيسم) پی ببرند. مکتب انسان گرائی ، اولين و بهترين مکتبی که دربعد از دوران قرون وسطائی پا گرفت و در دوران رنسانس به کمال رسيد با تمام سادگی مختص خود به اروپائيان داغ ديده از مذهب مسيحيت آموخت که هر فردی را ميبايستی به چشم يک انسان ديد که ازهرلحاظ با دگر انسانها کاملاً برابرو يکتا ست. فرديت گرائی( ايندويدُاليسم) به منزله احترام به هر فرد با تمام خصوصيات مختص خود به اروپائيان آموخت که سوای مقام ، هوش، ثروت ، جنسيت و ... در انتهای کار همه و همه انسانيم . حال فرد مورد نظر شاه باشد يا نوکر شاه.
ميشل دُومونتين Michel de Montaigne فيلسوف بزرگ قرن شانزده که بحق او را اولِين انسان مدرن ميخوانند و از او به عنوان يکی از پايه گذاران مکتب انسانگرائی نام ميبرند، برابری بين تمام انسانها را به طور خنده داری مثال ميزند. اوميگوييد ما همه انسانها لخت مادرزاد بدنيا مياييم ولی با وجود اينکه بعضی ازما بعداً لباس گرانقيمت بتن ميکنند و بعضيها ژنده پوش، ولی باز فرقی بحال ما انسانها نخواهد کرد، چرا که در پشت همين لباسها ما انسانها بازهمگی همان لخت مادرزاد هستيم و لذا همچنان با هم برابريم. حتی خود شاه فرانسه هم مانند گداها موقع نشستن برصندلی ، روی باسن اش مينشيند! حال اگر امروز ملکه دانمارک مانند ساير شهروندان دانمارکی در خيابان به خريد ميرود و احدی هم توجه آنچنانی بدو ندارد و يا اينکه خبرنگارراديوو تلويزيون، نخست وزيردانمارک را "تو" خطاب مکينند، را بايد يکی از ميوهای همين درخت کهنسال انسان گرائی اروپا دانست. در حاليکه در ايران به علت ناديده گرفتن و نقض کامل همين اصل فرديت و انسان گرائی موجب شده است که روحانيون خود را را بالاتر از ديگران بدانند و حتی آقای خامنه ای خود را نماينده خدا بر روی زمين بداند و درعين حال تمامی شهروندان ايران را مشتی گوسفند به حساب آورند. از همان آغاز، صحبت از اکثريت و اقليت ميکند درحاليکه اعلاميه جهانی حقوق بشردر حقيقت برای يکسا ن سا زی و برابری حقوق اکثريت و اقْليت بوجود آمده است. در همين راستا است که منظورما سوسياليستهای مصدقی از آزادی در همه حال همانا محترم شناختن حقوق اقليتها (قومي، نژادي، جنسي، دينی ، عقيدتی و غيره) نه در حرف که در عمل بوده و خواهد بود.
اگرمنظور آقای معين ازحقوق دمکراتيک ، حقوق اکثريت و "خودی" باشد ، در اين صورت بايد ايشان را بيدارش کرد تا بسی خفته نمانند ، چرا آن چنين حقوق "خودی" را جمهوری اسلامی سالهای سال برای افراد "خودی" قائل است و عملاً آن را به اجرا در آورده است و احتياجی نيست تا آقای معين زحمت بکشند و جبهه ای به اصطلاح دمکراتيک ، جهت تحقق اين چنين حقوق "خودی" و غير دمکراتيک تشکيل دهند.
وانگهی سخن تنها از "اعلاميه حقوق بشر" بردن عملی است نادرست و درهرآن بايد سخن از "اعلاميه جهانی حقوق بشر" باشد که متاسفانه در صحبتهای روزمره مخففاً "اعلاميه حقوق بشر" و يا " حقوق بشر" ذکر وقيد ميگردد. عملی که ظاهراً باعث بد فهمی (که بدتر از نفهمی است) بسياری از جمله آقای معين گشته است.
Comment
-
بی پرده بگويم. پس از خواندن متن اظهارات شما خنده ام گرفت، و نيز دلم برايتان سوخت، چرا که حتی شما نيز که سرپرست زندان اوين هستيد هنوز خبر نداريد که در قسمت های مختلف زندان اوين سلول های جورواجور انفرادی همچنان پابرجا هستند و هر روزه از زندانی هايی پذيرايی می کنند که توسط محافل و محاکم امنيتی قضايی با اتهامات ناروشن ِ سياسی امنيتی مواجه می شوند.
پس با اين ترتيب اگر شما نمی دانيد سلول های انفرادی در کجای زندان ِ تحت سرپرستی تان بنا شده، من آدرس شان را به شما می دهم:
از دروازه ی زندان که داخل شدي، يکراست برو جلو، از کنار ساختمان قضايی که عبور کردی می رسی به ساختمان اداری زندان، همان جا که روبرويش ساختمان تشخيص هويت (که در بين زندانی ها به ساختمان کارت عکس مشهور است) بنا شده. جلو تر برو. به ساختمانی می رسی که قرنطينه نام دارد. داخل قرنطينه نشو، چرا که بوی تعفن اتاق هايش آزارت می دهد. باز هم جلو تر برو. نمی دانم آيا هنوز آن دروازه ی بزرگ کنار اتاقک کوچکی که توسط سرباز ها نگهبانی می شد پابرجاست يا نه؟ فرقی نمی کند هنوز باشد يا نه. بايد جلو تر بروی. دويست قدم جلوتر سمت راست، درست پشت ديوار های بلند ِ آجری رنگ، ساختمان بازداشتگاه سپاه (که به بند 2 سپاه مشهور است) بنا شده. اين ساختمان نو ساز در جوار ساختمان قديمی ای بنا شده که سال ها پيش محل نگهداری زندانيان روحانی بود.
من در اسفند ماه سال 1380 به مدت يک ماه در اين بازداشتگاه محبوس بودم. همزمان با من حشمت الله طبرزدی و علی افشاری و يکی دو نفر از زندانی های مرتبط با پرونده ی نظرسنجی از جمله عباس عبدی نيز در آنجا محبوس بودند. ما در سلول انفرادی نگهداری می شديم. سلول من 2 متر درازا داشت، و از پهنا نيز يک دست جا داشت. يعنی 2 متر در 1 و نيم متر. اين مساحت با مساحت 12 متری که شما گفتی جور درنمی آيد. وقتی دراز می کشيدم پاهايم به در می رسيد. درون سلول بجز يک ليوان و بشقاب چيز ديگری نبود. برای رفتن به دستشويی زندانبان می آمد در را باز می کرد، رو به ديوار پشت به او چهار زانو می نشستيم روی زمين تا او بتواند چشم بند را دور سرمان حلقه کند و گره اش بزند. سپس از روی زمين بلند می شديم و پا برهنه، بطوری که کسی صدای پايمان را نشنود، از دالان های تنگ می گذشتيم تا به توالت برسيم. کارمان که تمام می شد، زندانبان مى آمد برمی گرداندمان به سلول و در را پشت سرمان می بست. اگر کسی دلپيچه می گرفت واويلا!
در اين جايی که برايت تشريح کردم نه روزنامه وجود داشت و نه کتاب و تلفن و تلويزيون و ملاقات و وکيل و بقيه ی امکاناتی که شما از آن خبر داده ايد!
حالا از درون اين بازداشتگاه بيرون بيا تا ببرمت به محيط ديگری از زندان که باز هم سلول انفرادی دارد و سلول هايش شبيه سوئيت نيست!
بهداری زندان را که بلدی. روبروی بهداری بند 350 بنا شده، و بند نسوان نيز کمی آنطرف تر قرار دارد. برو داخل کوچه سمت راست. در امتداد ساختمان 350، روبروی تاسيسات و آهنگری ساختمانی با نمای آجری و پنجره های پوشيده شده از ورقه های آهن، که جداره های تنگش رو به آسمان است بنا شده است. اينجا ساختمان 209 است. همان ساختمانی که مدتی قبل نمايندگان مجلس را به درونش راه نداده بودند. حالا نمی دانم شما را به درون اين ساختمان راه داده اند يا نه؟ اما برای ورود به داخل ساختمان بايد چشم بند بزني، و در يکی از اتاق ها لباس هايت را دربياوری لباس های زندان را تنت کنی و دمپايی پا کنی. سياهه ای از سوالات جلو ت گذاشته می شود، بايد پاسخشان را بنويسي، که چشم هايت چه رنگی ست و وزنت چقدر است و از اينجور چيزها. بعد نگهبان می آيد دستت را می گيرد، از پله ها بالا می رويد، از تودرتوی دالان ها می گذريد. داخل يکی از دالان ها جلو در ِ سلول متوقف می شوي، نگهبان قفل در ِ سلول ِ را باز می کند تا تو به درونش بروی. در پشت سرت قفل می شود. حالا تو اجازه داری چشم بند را از روی چشم هايت برداری. چند لحظه طول می کشد تا چشم هايت به نور سلول عادت کند. و حالا چشم هايت در فضای خفقان بار ِ سلول گشوده می شود. اگر به اين فضا عادت نداشته باشي، يک آن تنت به لرزه می افتد. اما نگران نباش خوب می شوی. يعنی عادت می کنی. يعنی پس از آن که روی زمين نشستی و ساعت ها به چهار ديوار سلول زل زدی و حرکت سوسک ها و مورچه ها را تعقيب کردي، می پذيری که چاره ای نداری عادت کنی به 2 متر جايی که به تو داده اند تا منکوب بشوی. تا يادت برود انسانی. که تو انساني؟ نه ديگر انسان نيستی. يعنی بايد ياد بگيری انسان نباشی. در اين حالت بايد ذهنت را از خاطره ها پاک کنی تا دلت تنگ نشود، تا روحت آزار نبيند. حتی نبايد روح داشته باشی. بايد ياد بگيری که جسمی تهی از روح هستی. جسمی که فقط بايد غذا بخورد تا زنده بماند، حتی زياد مهم نيست برای چی زنده بماني، فقط بايد زنده بماني، همين. به فضای بيرون از زندان فکر نکن. به زن و بچه ات فکر نکن. به مادرت فکر نکن. به دوستانت فکر نکن. به زندگی ات فکر نکن. ياد بگير به هيچ چيز جز سلول ات فکر نکن. چون اگر غير از اين باشد بايد بروی بنشينی جلو دوربين!
پس بايد به خانه ی کوچک ات عادت کنی. به تنهايی عادت کنی. به زمان تغيير ناپذير خروج از سلول برای رفتن به توالت عادت کنی. به مقدار آبی که بايد شب ها بنوشی عادت کنی. و عادت کن به خودت دروغ بگو. مثلا سلول کوچک ات را شبيه سوئيت ببين، با 12 متر مساحت، دارای سرويس حمام و توالت و غذاخوری و تخت خواب نرم. که اگر عادت نکني، پس از گذشت 2 ماه، از بس که روی زمين سفت دراز کشيدی استخوان های پشتت تير می کشد، و حتی شب ها مانند "ح-م" به ديوار ها مشت می کوبي، به زمين و زمان فحش می دهی. اين ها همه معنی اش اين است که تو نتوانستی عادت کنی به انسان نبودن. و اين يعنی بايد بروی بنشينی جلو دوربين!
البته اگر بازجوها دلشان خواست، می گذارند منتقل شوی به سوئيت. سوئيت ها دو سه کاريدور آنطرف تر از سلول ِ تو بنا شده. به اين ترتيب که تيغه ی ديوار مابين دو سلول را برداشته اند تا سلول کمی بزرگ تر بشود. به اندازه ای که بجای 3 قدم، 6 قدم برداری تا از يک طرف سلول به طرف ديگر برسی. جز اين تغيير هيچ تغيير ديگری احساس نمی کنی.
آنطرف ها شايد صدای احمد باطبی يا موسوی خوئينی را هم بشنوي؛ صبح ها که بند در سکوت محض فرو رفته، هنگام گرفتن چای.
اين نوشته پايان ندارد. داخل سلولت بمان تا روز آزاديت فرا برسد. کي؟ خدا می داند! اما بياد داشته باش کنار دستت فردی زندانی ست که 2 سال پيش به اينجا آورده شده.
Comment
-
عباس بيدون شاعر، منتقد و خبرنگارمتولد سال 1945 از جنوب لبنان است. وی در حال حاضر سردبير روزنامه لبنانی اس ـ سفير می باشد. از وی تا کنون مقالات و کتوب بسياری به زبان های مختلف منتشر گشته است. بيدون چهره ای بسيار معروف در دنيای عرب می باشد".
روز نامه تاتس: بنظر شما قطعنامه 1701 سازمان ملل متحد به معنی پايان جنگ است و يا اينکه شما شعله های مبارزات جديدی را می بينيد؟
عباس بيدون: من نمی دانم. اين قطعنامه کمبود های بسياری دارد. البته با اين وجود من فکر می کنم قطعنامه ای عملی است. من فکر می کنم در سازمان ملل اين بار به خواسته های لبنانی ها توجه شده است. فرستادن ارتش به جنوب لبنان ، برقراری دولت در آنجا، برگشت به آتش بس 1948 ، برای من نکته های مهم و پيشرفت در راه بر قراری صلح در منطقه و لبنان است. من بيشتر از همه از وقوع يک جنگ داخلی در لبنان ترس دارم.
سئوال: يک جنگ داخلی جديد؟
جواب: البته من علاقه ای ندارم از جنگ داخلی نام ببرم اما اين کاملا مشخص است که اين کشور به يک محل جنگ و محل صلح انشعاب شده است. اکثريت مردم با تمام تفاوت هايشان و تمام دعواهايشان صلح می خواهند و خيلی ساده می گويند ما ديگر جنگ نمی خواهيم. می گويند که 30 سال زندگی ما بيهوده گذشته است و در جنگ هائی بی پايان به هدر رفته است.
سئوال: آيا قبل از جنگ، لبنان در راه صلح با اسرائيل بود؟
جواب: ميشه اينطوری ديد که اگر اسرائيل واقعا يک طرح برای صلح داشت، آنزمان مسلما با طرفداران صلح در لبنان وارد ديالوگ می شد و اوضاع را درست تجزيه و تحليل می نمود. اسرائيل بجای اين به تمامی کشور و ملت ودولت و اقتصاد لبنان حمله کرد و همه چيز را منهدم نمود و از بين برد. بزبان ساده تر بگويم اسرائيل حق را به حزب الله داد.
سئوال: و بنظر شما هم اکنون طرفداران جنگ قوی ترند؟
جواب: فکر نمی کنم. البته کسانی هستند که جنگ می خواهند اما هيچ هدف و برنامه ای ندارند. جنگ را فقط برای جنگ خواستن فايده ای ندارد آنهم نه در لبنان. اينجا مشکل حزب الله وجود دارد که حداقل سمبوليک هم که شده پيروز شد: هميشه عربها از اسرائيل فرار می کردند اما اين بار حزب الله مقاومت کرد. اما از اين پيروزی سمبوليک هيچ چيزی بيرون نمی آيد. قطعنامه سازمان ملل که مورد قبول حزب الله قرار گرفته بر عليه خود حزب الله است. خيلی ساده زيرا که اين قطعنامه همه آن چيزهائی را که در سال های گذشته حزب الله رد نموده بود متحقق می سازد. در سال های گذشته هيچکسی در لبنان جرئت نمی کرد در باره پيمان آتش بس با اسرائيل صحبت کند. زيرا که در اين صورت بعنوان خيانتکار معرفی می شد. همچنين هيچکس جرئت نداشت در باره استقرار ارتش لبنان در جنوب و يا از رجعت خودمختاری دولتی به منطقه صحبتی کند. اما هم اکنون همه چيز بر روی کاغذ آمده وحزب الله همه چيز را مورد قبول قرار داده. حداقل در حرف.
سئوال: در اين روز ها تا چه اندازه ای موقعيت حزب الله تحت تاثير تهران قرار دارد؟
جواب: حزب الله تنها ابزار دست تهران نيست بلکه حزبی انقلابی است که برايش واقعيت ها بی تفاوت اند. من سابق بر اين يک کمونيست انقلابی بودم و با وجود اينکه در درونم می دانستم که نمی توان آنرا به حقيقت رساند اما تنها برای انقلاب کار می کردم. برای حزب الله هم بنظرم همين طور است. برای حزب الله تهران امروز همان نقشی را دارد که مسکو آنزمان برای کمونيست ها داشت. آدمهای حزب الله که خيلی هم شجاع و نترس هستند برای مبارزه شان پولی نمی گيرند. آنها مجنونين خدا هستند. حتی حسن نصرالله هم همينطور است. اين حزب ابزار دست تهران نيست بلکه اين حزب قدرت و سياست را بعنوان ابزاری انتخاب کرده است. همه احزاب بخصوص احزاب انقلابی کم و بيش خواهان قدرت هستند. اينجا تنها حزب الله کاری با دولت ندارد و اين قدرت اين چنينی را رد می کند.
سئوال: برای چه حزب الله قدرت را رد می کند. در هر حال وی هم اکنون دو وزير در کابينه دولت لبنان دارد؟
جواب: بله در اينجا حزب الله از اين قدرت استفاده می کند تا به مسائل جنگی اش کمک کند. اما خود قدرت برايش هدف نيست. اين حزب بسيار خوب سازماندهی شده است و اعضا و هواداران زيادی دارد. در واقع پشتيبانی بسيار قوی پشتش قرار دارد. اما وی از اين قدرت بعنوان ابزار استفاده می کند و اين هدف را ندارد در لبنان يک حکومت اسلامی شيعه برقرار کند. درواقع اين حزب چيزی عکس حماس و حزب الله ايران و يا اخوان المسلمين که همه برنامه های ملی خود را دارا می باشند، است. بجای اين ها حزب الله در صدد است در کل جهان انقلاب کند و اهداف بزرگتر در سر دارد.
سئوال:اما آيا می توان انقلاب بدون اسلحه کرد؟
جواب: اتفاقا مشکل همين جاست. برای انقلاب به اسلحه احتياج است و برای يک شيعه مجاهد بودن و خود را در خدمت خدا قرار دادن مهمترين وظيفه است. خلع سلاح برای يک مجاهد به مفهوم عمل نکردن به اعلای وظايفش است و حالا حزب الله با اين مشکل درگير است و احتياج به وقت زيادی دارد. اما بالاخره بايد زمانی به يک نتيجه برسد.
سئوال: فکر می کنيد چه نتيجه ای گرفته شود؟
جواب: اسلحه حزب الله خطرناک نيست زيرا که همه لبنانی ها مسلح هستند. حتی شرکت کنندگان در جنگ داخلی هم تنها بطور سمبليک خلع سلاح شدند. تنها خطرناک زمانی است که از اين سلاح ها استفاده کنند. اما حالا حزب الله قبل از اينکه آکسيون مجدد نظامی بر عليه اسرائيل انجام دهد مدت زمان زيادی به اين قضيه فکر خواهد نمود. در جنوب لبنان حزب الله ديگر اجازه ندارد اسلحه اش را بلند کند. بنابراين در آنجا اسلحه هايشان در پنهان قرار خواهد داشت و اين خود اولين قدم مثبت است.
سئوال: و سوريه ؟ پريزيدنت بشر ال اسد بخاطر اينکه وی بطور قوی در مسائل لبنان دخالت می کند،بيشترين منتقدين را در دولت سوريه دارد؟
جواب: فقط حرف های تو خالی. شهامت حزب الله در مقابل ترسو بودن و دروغ های سوريه ای ها قرار دارد. اسد در سخنرانی خود در سه شنبه گذشته تلاش نمود تمامی تهمت های وارده بر عليه " نيروی 14 مارس" را به کسانی که اين تهمت ها را وارد کرده بودند برگرداند. آنچه که مهم است اين است که حزب الله برای اولين بار به سوريه انتقاد نموده است. اين به اين مفهوم است که برای آنها هم اکنون ديگر سوريه بی تفاوت است. سوريه تا حالا برای حزب الله چه کرده است؟ حزب الله به سوريه نيرو می دهد و نه بر عکس. در باره ايران می گويم بله درست است چون ايران از حزب الله پشتيبانی مالی می کند و تهران مرکز انقلاب و منتقل کننده ايدئولوژی به حزب الله است.
سئوال: نقش آلمان در اين دعوا چه بايد باشد؟
جواب: من فکر می کنم که آلمانی ها اولين کسانی هستند که می توانند به اسرائيل فشار بياورند. آنها بايد به اسرائيل بگويند که اسرائيل توانسته است با بسياری از کشور ها در منطقه در صلح زندگی کند بنابراين بر بستر اين سياست يک سياست صلح در منطقه را بايد بنا کند.
آخرين سئوال: آقای بيدون به عنوان يک نويسنده آيا خود را با اين وضعيت درگير نموده ايد؟
جواب: من تا حالا مقاله های بيشماری نوشته ام که يکی از آنها تيترش اين است: " شعری ممکن در باره زاهيه" ( بخشی در جنوب بيروت که اکثرا شيعه هستند). همه جنوب لبنانی ها مثل من به اين منطقه رفته اند و در آنجا با بسياری ملاقات نموده اند و در آنجا غذا خورده و يا خوابيده اند. زاهيه برای ما مثل محل تولد دوم است که همانظور بدبخت بود چون اولی. از اين رو روشنفکران شيعه زاهيه راديکال ترين هستند. که از جوانی از زندگی جدا می شوند و شروع می کنند محيط زيستشان و زاهيه را نفرين کردن. اکنون زاهيه منهدم و مخروبه شده است. در واقع مرده است. در اينجا ما احساس گناه می کنيم که چرا اين منطقه را که ما و اجداد ما را جا و خوراک داد دوست نداشتيم و چرا آنرا به رسميت نشناختيم. من در باره اين مسائل نوشته ام " ما محيط اطرافمان را دوست نداشتيم چون زيبا نبود. حال وقت آن رسيده است که با وجود اينکه می دانيم زيبا نيست اما آنرا دوست بداريم.
Comment
-
هر کسی که در صحنه سياست ايران دست به فعاليت زده با دو درد آشنا است. يکی تهمت و ديگری توهم توطئه. در اين نوشته می کوشم مختصری به اين دو درد بپردازم. بدون آنکه آنها را ريشه يابی کنم، و يا برای آنها درمان و راه حلی داشته باشم. به نظرم درمان کوتاه مدتی هم ندارد. به قول معروف " سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل بيرون نمی توان کرد الا به روزگاران".دراين نوشته همه جا مثال ها را از خودم نقل کرده ام. اگر پای هر تهمت و ناروايی در ميان بوده تنها از خودم مثال زده ام که اگر هر بار منفی و آلوده کننده ای هم دارد تنها به خودم برگردد تا خدای نکرده ولو به قدر سر سوزنی ديگری را به تهمت و يا زشتی ولو در حد نقل قول از ديگران آلوده نسازم.
درد اول- تهمت
حتماً شما هم دقت کرده ايد که در جمهوری اسلامی ايران، به خصوص در ۱۷ سال گذشته که آقای خامنه ای در مقام رهبری بوده،هر مخالفی با سه تهمت مواجه بوده است. يکی وابستگی به اجنبی بخصوص آمريکائيها و ديگری مزدوری و پول گرفتن از خارجی ها و سومی که در مورد بعضی ها جاری شده، فساد جنسی و اخلاقی. ازحيث برچسب و مارک زدن انصافاً آقای خامنه ای رتبه اول را دارد. ايشان اين سه تهمت يا تعدادی از آنها را در ۱۷ سال گذشته بدون استثناء به تمام مخالفين خود زده است. نثار کردن اين تهمت ها نه فقط مشمول مخالفين شده بلکه در بسياری از موارد کسان يا جرياناتی را که با ايشان اختلاف نظر هم داشته اند در برگرفته است. البته توپخانه ای که بيشترين مقدار گلوله های تهمت را شليک کرده روزنامه کيهان بوده و سپس راديو تلويزيون و آنگاه ساير دستگاه های تبليغاتی رهبری. فکرنکنيد وارد کردن اين سه تهمت تنها به اشخاصی از مخالفين بوده است بلکه جريانات فکری ، اجتماعی و سياسی هم که به نوعی با افکار رهبری هم خوانی نداشته اند به اين تهمت ها منتسب شده اند. يعنی اين فقط مهدی بازرگان يا محمد مختاری يا احمد تفضلی يا عبدالحسين زرين کوب به عنوان اشخاص نبوده اند که متهم به نوکری و يا همسويی با اجانب و يا همراهی با توطئه های جهانی و يا فراماسيونری شده اند و تعدادی از آنها جان خودشان را هم از دست داده اند بلکه جريانات بزرگ فرهنگی و اجتماعی و سياسی هم همين مارک و برچسب ها را خورده اند. کانون نويسندگان و اصولاً نويسندگان دگر انديش يک قلم و يکجا در معرض اين تهمت ها بوده و هستند. نوانديشی دينی و مکتب کيان و دکتر سروش هم بنابر تئوری تهاجم فرهنگی مقام رهبری، با همين تهمت ها مواجه بوده اند. جنبش مطبوعات آزاد هم مشمول همين حکم بوده اند و همگی نيز تعطيل شده اند تا همين اخيراً که جوانان وبلاگ نويس هم با همين تهمت ها دستگير و زندانی شدند. جنبش اصلاحات هم با همين تهمت ها مواجه بود. تنها شخص آقای خاتمی در يک سخنرانی مقام رهبری که او را با گورباچف مقايسه کرد و گورباچف را آدم ملی و يلتسين را وابسته به آمريکا قلمداد کرد از اين تهمت ها مبرا شد. لااقل آشکارا وا گرنه در خفا و جلسات خصوصی، اوهم در امان نبود. اما کل جنبش اصلاحات در معرض همين تهمت ها يعنی " توطئه استکبار جهانی و همسويی با دشمن" قرار داشت. از مسئله ای تحت عنوان بدحجابی نزد زنان تا خواست صنفی کارگران برای داشتن سنديکای مستقل، از اعتراض دانشجويان به روزمره ترين امورشان مثل سلف سرويس و غذا تا خواست معلمين برای دستمزد بيشتر و زندگی راحت تر و خلاصه هر اعتراضی که بوی مخالفت با وضع موجود را بدهد، بدون استثناء به مقام شامخ نوکری اجانب و مزدوری خارجی و پول از اجنبی گرفتن متهم شده و می شود و گاهی هم اشخاص با زور و فشار به اين اتهامات و حتی فسادهای اخلاقی هم اعتراف کرده اند. شما هم مثل من يکبار در ذهنتان مرور کنيد. متوجه می شويد که مقام رهبری در ۱۷ سال گذشته بدون استثناء ( حتی يک استثناء هم وجود ندارد) تمام مخالفين خودش را به اين تهمت ها منتسب کرده است. حتی آقای منتظری هم در امان نبوده و تنها تخفيفی که گرفته اين بوده که ساده لوح بوده و بازيچه دست اجانب شده است. فکر نکنيد که اين اجنبی هم تنها آمريکااست. اين اجنبی گاهی هم اسرائيل و صهيونيسم بين الملل است و البته فراتر از همه اينها "دشمن" است. اين "دشمن" يعنی يک هيئت مديره نامرئی که پشت پرده تمام حوادث دنيا است و از رنسانس تا الان تاريخ غرب و بعد هم تمام دنيا حاصل طراحی و توطئه اين هيئت مديره احتمالاً يهودی يا صهيونيست است. البته به استثناء انقلاب اسلامی ايران از ديد رهبران آن، و اگر نه مخالفين انقلاب اسلامی آن را در صدر توطئه های جهانی به خصوص انگليس ها می دانند. اين را مخصوصاً اينجا می گويم چون عده ای در اين خارج از کشور تئوری درست کرده اند که اگر ما بتوانيم روابط آمريکا با ايران را عادی کنيم، چون ديگر ايران نمی تواند به آمريکا فحش بدهد، زمينه جو پليسی و امنيتی از بين می رود و در ايران آزادی می شود و چه می شود و چه می شود. غافل از آنکه دشمن مورد نظر آقای خامنه ای، خود آمريکا و تمام رهبران اروپا را هم می گرداند. بنابراين کار به يک آمريکا ختم نمی شود که با عادی سازی روابط با آمريکا مشکل حل شود. بگذريم. اجازه بدهيد از خودم مثال بزنم. وقتی روزنامه جامعه را به عنوان يکی از پيش قراولان جنبش اخير مطبوعات منتشر می کردبم، مطلع شدبم که وزارت اطلاعات تمام زيرو بالای روزنامه را کنترل می کند. تمام تلفن ها و رفت و آمدها و حساب های بانکی و ... زير نظر است. رهبری در سخنرانی عيد نوروزش در مشهد به شدت به "جامعه" حمله کرده بود و آن را حسب معمول توطئه دشمن دانسته بود. من همان موقع به دوستانمان می گفتم که ما که از خودمان شک نداريم بنابراين هرچه شفاف تر بهتر. به همين دليل سعی می کردم ارقام مالی روزنامه را عيناً در ستونی تحت عنوان "گزارش به خوانندگان"، در معرض ديد عامه قرار بدهم. اما همواره اين سؤال در ذهنم بود که وقتی روزنامه را زير و بالا کردند وديدند وابستگی يا مزدوری يا فساد اخلاقی ندارد، آيا رهبری تئوری " تهاجم فرهنگی " اش را پس می گيرد. مطمئناً نه. پس لابد پاپوشی برای ما می دوزند که بهتراست هر چه شفاف تر و علنی تر باشيم تا اين امکان کمتر شود. بالاخره بعد از ۸ ماه، صبر مقام رهبری لبريز شد و زمان برخورد فرا رسيد.(اگر چه قبل از آن چند برخورد شده بود و با تعطيل" جامعه "، "توس" را منتشر می کرديم). اما بالاخره به دفتر روزنامه حمله شد. دفتر بسته شد پنج نفر فعالين روزنامه هم دستگير شدند( جلايی پور، شمس الواعظين، نبوی، جوادی جصار و بنده، که البته من به دليل ناراحتی قلبی در بيمارستان قلب و روی تخت بيمارستان و جراحی بازداشت بودم و هر توبت دو نفر نگهبان بالای سرم بود.) بعدها فهميدم که وقتی وزارت اطلاعات گزارشی در مورد روزنامه جامعه و توس برای مقام رهبری تهيه کرده و در آن توضيح داده که در طول چند ماه کنترل دفتر و فعالين روزنامه، هيچ مورد خلافی مشاهده نکرده و هيچ وابستگی به هيچ قدرت خارجی و يا منبع مالی نديده است، آقای خامنه ای در حاشيه گزارش مرقوم کرده" که چرا وزارت اطلاعات کم کاری می کند؟ من يقين دارم که اينها از خارجی دستور و پول می گيرند". لذا دوباره بخش ديگری از وزارت اطلاعات مسئول تهيه گزارش می شود و البته باز هم نمی تواند خواسته مقام رهبری را تأمين کند. در اينجا فهميدم که ماجرای " تهاجم فرهنگی " و تئوری های مقام رهبری ماورای داده های تجربی هستند. تئوری های ايشان برای متهم کردن مخالفين نيازی به داده های تجربی و اطلاعات ندارند، بلکه اين دستگاههای امنيتی و اطلاعاتی ايشان هستند که بايد داده های لازم را به هرشکل مطابق تئوری های ايشان فراهم کنند. گاهی هم در مواردی مثل سيامک پورزند، پيرمرد مريض را تحت آنچنان فشاری برای تطابق با تئوری های رهبری و قرار گرفتن در قالب های از پيش ساخته قرار می دهند که به کلی سلامت خود را از دست می دهد يامثل رامين جهانبگلو شروع می کند عليه خودش و روشنفکران حرف زدن. جالب است که در تمام اين ساليان با تمام کوشش های مقام رهبری و دستگاه های جرار امنيتی او، حتی يک مورد هم از اين" توطئه " و" تهاجم فرهنگی" و" مزدوری اجانب" و " جاسوس های رنگارنگ" ، تاکنون به دام نيفتاده است. البته اين باعث نشده که ايشان تئوری اش را پس بگيرد. بلکه لابد کم کاری دستگاههای امنيتی و بی عرضگی آنها باعث شده که کسی به دام نيفتد. وقتی اين بار آخری در زندان بودم، دونفر بازجويم به من می گفتند که ما سه سال است دائماً تو را کنترل می کنيم و در واقع همزاد تو هستيم. تا حتی دوستان دست چندم همسرم را هم کنترل کرده بودند. و چون يکی از همکلاسی های همسر من در يکی از دوره های آموزشی که می ديده خانمی يهودی بوده است، دنبال اين بودند که شايد از اين طريق بتوانند وابستگی به صهيونيسم يا اسرائيل يا همان دشمن جهانی دست و پا کنند. به يکی از دانشجويانی هم که با من دستگير شده بود، در روزهای طولانی که در سلول انفرادی بوده فشار می آورده اند که مصاحبه تلويزيونی بکند و بگويد که فلانی با عوامل صهيونيستی ارتباط دارد. سعی می کردند از مصاحبه توماس فريدمن ستون نويس روزنامه نيويورک تايمز با من که البته در سفرش به ايران با خيلی کسان ديگر هم مصاحبه کرده بود، ارتباط با آمريکايی ها را نتيجه بگيرند. چون توماس فريدمن را هم طبق نوشته روزنامه کيهان، مشاور کاخ سفيد قلمداد کرده بودند. البته آخرش هم در کيفر خواست تنظيمی برای من سه نفر را که دو تن از آنها خبرنگار راديوهای فارسی زبان خارجی( راديو فرانسه و راديو آمريکا) هستند، به عنوان عوامل جاسوسی آمريکا ذکر کرده اند، مصاحبه و تلفن آنها به من را به عنوان ارتباط با عوامل جاسوسی بيگانه قيد کرده اند و براساس آن هم چند سال حبس در نظر گرفته اند. اما جالب است که در خلال بازجويی ها، يکبار، يکی از بازجوها، اعتراف کرد که فلانی، نقطه ضعفی از تو به دست نياورده ايم. نه فساد پولی و نه فساد اخلاقی و نه ارتباط مشکوک. وقتی با اعتراض من مواجه شد که پس چرا دست از تئوری توطئه بر نمی داريد و من را به عنوان يک مخالف دموکرات و غير خشونت طلب تحمل نمی کنيد. رئيس اشان را آوردند که به من پرخاش می کرد که تمام مخالفين کمونيست ها هم دموکرات و غيرخشونت طلب بوده اند اما آخرش کمونيست ها سرنگون شده اند و کلاه انها سرما نخواهد رفت. حتی يکبار به آنها توصيه کردم که کتاب" توهم توطئه" را که حاوی سه مقاله خوب است مطالعه کنند، شايد قدری از اين افکار بيرون بيايند، اما فايده ای نداشت. به نظرم مسئوليت آنها ايجاب می کرد که به هرشکل از هر مخالفی يک مزدور اجنبی بسازند.
بسيارخوب تا اينجای کار به نظرم روشن و قابل درک است. مقام رهبری و دستگاه های تحت امر او، يا به دليل ساختار معيوب دماغی و روانی و يا برای ايجاد بهانه برای برخورد با مخالفين و يا هردو، همه مخالفين را به مارک و تهمت جاسوس خارجی، حقوق بگير اجانب و گاهی هم فساد اخلاقی منتسب می کنند. اما داستان اين درد بی درمان به اينجا ختم نمی شود. اگر در همين حد بود، شايد چاره پذير بود. مسئله عميق تر از اين حرف هااست. اين عادت به تهمت و برچسب زدن در ميان تمامی فعالين سياسی و حتی عامه مردم هم وجود دارد. و راستش می ترسم بگويم که به نظرم اين ماجرا بيشتر از پايين به بالا شکل گرفته تا از بالا به پائين.
بگذاريد ماجرا را باز هم با داستان خودم دنبال کنم. وقتی از زندان آزاد شدم و به دليل ۷۹ روز اعتصاب غذا، مشکلاتی در چشم و قلبم پيدا شده بود، پزشکان توصيه کردند که بهتر است برای معالجه به خارج بيايم. دادستانی انقلاب هم با توجه به اينکه ۶۰۰ ميليون تومان وثيقه ( منزل مرحوم پدرم و آپارتمان برادرم را در گرو داشت) با اين سفر موافقت کرد. ضمن آنکه به هرصورت ترجيح می دهند که مخالفينی مثل من بيرون از ايران باشند. ابتدا به انگلستان آمدم تا به جراحی روی چشم راستم بپردازم که کارش نيز دوبار به عمل کشيد. فقر افتخاری ندارد و آن " الفقر فخری" هم که پيامبر می گويد فقر در مقابل خداست.
Comment
-
انکار آن کس هم که در معرض تهمت قرار می گيرد فايده ای ندارد، چون روال زندان اوين در بيرون از زندان و در ميان جامعه ايران هم وجود دارد. شما برابر ذهنيات طرف مقابل متهم هستيد و حکم محکوميت اتان صادر شده، انکار هم فايده ندارد، تنها يک گزينه داريد، آن اتهامات را بپذيريد و گردن بگذاريد. تا اينجای کار باز با خودم فکر می کردم که بالاخره اين در راستای سياست ها و توطئه های حکومت است ويا ناشی از عدم شناخت به خصوص خارج از کشور نشينان ازمن است. مثلاً نمی دانند که من در طول مسئوليتم در صنايع کشور، ساليانه حدود ۳ ميليارد دلار گشايش اعتبار از زير دستم رد می شده است و اگر اهل پول خوردن بودم وبه اصولی اخلاقی پای بند نبودم می توانستم مثل بعضی ها برای خودم چند درصدی از خريدهای کارخانجات به عنوان کميسيون بردارم. البته خوشبختانه تعداد اين بعضی ها کم است، چون به نظرم اکثر مديران زحمتکش درحکومت پاکيزه هستند و جمع کوچکی همه را بدنام کرده اند. اگر اين کاره بودم و درجيبم دوخته نبود که زبانم نمی توانست اينطور دراز باشد. حکومت هم با من مسئله ای نداشت مثل خيلی های ديگر، هروقت که رويم را زياد می کردم و يا صدايم را بلند می کردم، يکی دو تا از همين موارد فساد مالی را جلوی چشمم می گذاشتند و من هم مثل خيلی ها خفه خون می گرفتم. به اصطلاح حمل به صحت می کردم و می گفتم در جو پر گرد و خاک سياست کشوربه زمان احتياج است تا شناخت نيروهای سياسی از يکديگر کامل شود و خارج از کشوری ها تقصيری ندارند چون من را نمی شناسند. توجيهاتی در ذهنم ساختم تا اتهام زنندگان را تبرئه کنم. اما وقتی واقعاً شوکه شدم که ديدم دوست عزيزی در ملاقات خصوصی با ديگران سعی می کند که همين شبهه ها را در ذهن آنها بکارد. در حالی که از زير و بالای زندگی من با خبر است. يا دوست ديگر روحانی که خودش هم يک سالی در خارج از کشور زندگی کرده است، به يکی ديگر از دوستانم القای شبهه می کند که بالاخره فلان کس با خانواده اش چگونه در خارج زندگی می کند و لابد از دولت های خارجی پول می گيرد. يا ديگری که تازه به خارج آمده می گويد که فلانی از اين ۷۵ ميليون دلار کذايی آمريکا پول می گيرد و يا با پول گرفتن از اين محل مخالف نيست. بدون اينکه بی انصاف به خودش زحمت داده باشد و دهها نوشته و مصاحبه مرا در اعتراض به آمريکائيان برای کمک احتمالی به مخالفين سياسی ديده باشد و خوشمزه تر ابنکه اين ۷۵ ميليون دلار اصلاً تاکنون تصويب نشده و تازه در صورت تصويب هم محل خرجش برابر لايحه دولت آمريکا اکثراً در مؤسسات تبليغات آمريکايی است. متوجه شدم که درد عميق تر از اين حرفهااست. به دعوت" مؤسسه واشنگتن برای مطالعه خاور نزديک" به آمريکا آمدم تا هم طی شش ماه، در آپارتمان دو خوابه ای که اين مؤسسه در اختيار من و خانواده ام گذاشته بود زندگی کنم و هم بابت ايراد سخنرانی ها و نوشتن پنج مقاله و يک کتاب کوچک، مجموعاً ده هزار دلار از اين مؤسسه حقوق بگيرم که خوشبختانه همگی نيز چاپ شده و در سايت مؤسسه و سايت خود من موجود است و ضمنامی توانستمً از بيمه درمانی مؤسسه هم در طی اين مدت استفاده کنم. برای من اين آخری مهم بود، چرا که اطباء در ايران و بعد هم در لندن توصيه کرده بودند که با توجه به سابقه جراحی قلب، بهتر است که برای معالجه مجدد قلب به آمريکا بروم. خوشبختانه اينکار در بيمارستان واشنگتن انجام شد اما غير از استفاده از بيمه، ناچار شدم از يکی ديگر از دوستان صنعتگرم در ايران، ۸ هزار دلار ديگر هم قرض بگيرم. از همان ابتدای ورود هم در ملاقات با مقامات بالای سياسی واشنگتن چه در وزارت خارجه و چه در کاخ سفيد و چه در شورای امنيت ملی آمريکا، همواره بر دونکته تأکيد کردم، يکی آنکه لطفاً صراحتاً اعلام کنيد که به هيچ يک از نيروها و جريانات سياسی ايران نمی خواهيد پول بدهيد چون اينکار اسباب بدنامی مخالفين را فراهم می کند و دست حکومت را هم برای برخورد باز می کند. دوم آنکه حق نداريد از شخص يا جريان خاصی حمايت کنيد. شما از دموکراسی و حقوق بشر در ايران حمايت کنيد. از انتخابات آزاد و حق ملت ايران دفاع کنيد ملت ايران خودش، هر که را که لايق باشد انتخاب خواهد کرد. به خصوص وقتی يکی از معاونين شورای امنيت ملی آمريکا به ملاقات من آمده بود، در طول صحبت، ناگهان از من پرسيد که به نظرت ما از ميان اين طيف وسيع مخالفين از چه کسی حمايت کنيم. بلافاصله گفتم از هيج کس. اصولاً به شما چه ربطی دارد که از کس يا کسانی حمايت کنيد. حرکت شما در عراق و افغانستان و دست گذاشتن روی کس يا کسانی، بدآموزی داشته، هم برای خودتان و هم برای پاره ای جريانات سياسی در ايران. شايد می خواست من را امتحان کند، چون گفت منظورم اين است که يک کسی که سوابق خوب و اجرايی دارد و دموکرات است، مثل خودت را پشتيبانی کنيم. گفتم اينکار را اصلاً نکنيد. چون ما تازه موفق شده ايم حول يک مفهوم کلی مثل برگزاری رفراندوم، اتحاد لرزانی ميان طيف وسيعی از نيروهای سياسی کشور، از آيت الله منتظری در قم تا ناصرزرافشان در زندان، از چپ در داخل تا راست در خارج از جمهوريخواه تا طرفدارسلطنت ايجاد کنيم. اينکار شما بلافاصله به اين اتحاد لرزان صدمه خواهد زد. در مقالات و مصاحبه ها هم بارها بر همين دو نکته تأکيد کرده ام. اما ظاهراً حرف خود شما يا نوشتجاتتان مهم نيست. حتی زندگی شما و فقر و فاقه ای هم که با آن دست به گريبان هستيد اهميتی ندارد چون داده های تجربی مهم نيستند. همان سه مارک و برچسب مقام رهبری، در ذهن ساير هموطنان هم وجود دارد و به هرکس که بخواهند يا هر وقت که هوس کنند خواهند زد. من تازه به آمريکا آمده بودم که يکی از کاريکاتوريست ها در طرحی مدعی شده بود که من طرح رفراندوم را وسيله گرفتن پول کرده ام. سايت های اينترنتی حکومتی در داخل مطرح کرده بودند که فلانی احمد چلبی ايران است.لابد کنايه از فساد مالی و يا ساخت و پاخت با آمريکا ئيها. عده ای از تلويزيون های لوس آنجلسی هم مطرح کرده بودند که تمام شد، فلانی ديگر از طرف آمريکائيها انتخاب شدو از سوی مخالف حرف می زدند که بعله، فلانی عامل رژيم است و می خواهد با يک حقه جديد، رژيم را حفظ کند و کلاه سر آمريکائيها بگذارد. روزی که وارد مؤسسه واشنگتن شدم، معاون آن مرکز، نامه ای را از طرف يکی از خانم های فعال سياسی مخالف حکومت ايران نشانم داد که به مؤسسه واشنگتن نوشته بود، مواظب فلانی باشيد، چون عامل رژيم ايران است در حالی که در همان حال حکومت در سايت های اينترنتی وابسته به جناح های خود به من فحش می داد که فلانی عامل اسرائيل است. واقعاً وقتی خيلی خجالت کشيدم، که معاون آمريکايی اين مرکز که فارسی را هم خوب بلد است، گفت فلانی دلخور نباش، اين اخلاق شما ايرانی ها است و چون کتاب جامعه شناسی نخبه کشی را هم خوانده بود گفت به نظرم اين همان چيزی است که در آن کتاب نوشته شده است. دلم می خواست زمين دهان باز می کرد و فرو می رفتم و اينطوری جلوی يک نفر خارجی اين ضعف ملی ما آشکار نمی شد. اگر چه بعدها با خودم فکر کردم که غصه بيخودی خوردم و اين اخلاق ايرانی ها چيزی نيست که بتوان آن را از چشم ديگران پنهان کرد. از همه شنيدنی تر صحبت های يک روزنامه نگار قديمی در يک جلسه عمومی بوده است که در مورد من ادعا می کرده که فلانی هم جاسوس آمريکا، هم جاسوس اسرائيل و هم جاسوس رژيم ايران است و وقتی يکی از حضار به او اعتراض کرده که آخر بی انصاف، اين هر سه که با هم جمع نمی شود. سری تکان داده و نگاه عاقل اندر سفيهی به اوکرده و گفته که شما نمی دانيد، به زودی معلوم خواهد شد. آخرينش هم همين چند روز پيش برايم اتفاق افتاد که يکی از دوستان قديمی تحت تأثير پاره ای جريانات چپ به خصوص از نوع همکار توده ای ها در خارج و پاره ای از اصلاح طلبان داخلی که اتفاقاً اين دو بخش رابطه خوبی باهم دارند به واسطه دوست سومی ازمن خواسته که در نوشته ای برايش بنويسم که طرفدار سلطنت نيستم، ضمنآً با حمله آمريکائيها به ايران مخالفم و با اين ۷۵ ميليون دلار هم موافقتی ندارم. گمانم خودش رويش نشده که حضوری از من بپرسد. برای آن دوست واسطه توضيح دادم که فلانی من اين حرف ها را بارها زده ام و نوشته ام و در سايت من هم موجود است و اگر تاکنون نخوانده اند لابد از اين به بعد هم نخواهند خواند. برايش تشريح کردم که من از زمان حمله آمريکا به افغانستان و عراق در دهها مصاحبه در داخل ايران و سپس هم در خارج از ايران با عمليات نظامی آمريکائيها در ايران مخالفت کرده ام و بارها در دانشگاههای ايران در جمع های دانشجويی به اعتراضات دانشجويان که معتقد بوده اند اين روش خوبی است و خيلی سريع ملت ايران را از دست رژيم حاکم نجات می دهد پاسخ داده ام و تشريح کرده ام که مشکل ما چيز ديگری است و اساساً گرفتار بنيادگرايی اسلامی در قالب يک ايدئولوژی انقلابی هستيم که در ايران يک شکست همه جانبه خورده است و دير يا زود به دست مردم برکنار خواهد شد و اين کار تأثير بسيار عميقی بر تمامی جهان اسلام هم خواهد گذاشت. بنابراين هر نوع درگيری نظامی نه فقط اين سلول معيوب را مقاوم تر می کند بلکه ممکن است آن را مظلوم هم بسازد. در حالی که چاره اين موجود عجيب الخلقه، دفن آن به دست مردم است. آنچنان که حکومت های ظالم کمونيستی به اين سرنوشت دچار شدند. و يا در مورد سلطنت، بارها نوشته ام و گفته ام که به عنوان يک جمهوری خواه اساساً هر نهاد غيرانتخابی يامادام العمر مثل ولايت فقيه يا سلطنت را برای ايران غيربهداشتی می دانم چون جامعه، امکان بازتوليد استبداد را در اطراف نهادهای غيرانتخابی دارد و بهتر است تمام نهادهای قدرت در ايران انتخابی و بازمان محدود باشند. اما از آنجا که طرفداران نظام پارلمانی مشروطه ای که معتقدند نماد کشور می تواند يک پادشاه بدون هيچ قدرتی باشد، به هرحال در صف طرفداران دموکراسی جای می گيرند هيچ اشکالی ندارد که در مقابل استبداد در کنار جمهوری خواهان ودوشادوش هم مبارزه کنند. تصميم گيری برای نماد کشور راهم که يک رئيس جمهوری و يا يک پادشاه در يک نظام پارلمانی باشد راپس ازتدوين يک قانون اساسی جديد به يک همه پرسی در آينده ايران موکول کنند. در حال حاضر بايد تنها يک خط را پر رنگ کرد و آن خط ميان استبداد و آزادی و در واقع خط ميان طرفداران قانون اساسی فعلی و مخالفين آن و يا خط ميان نظام موجود و مخالفين آن است. چرا که قانون اساسی فعلی ايران چيزی نيست جز سندی که به موجب آن استبداد قانونی شده است. در عوض بايد ساير خطوط در ميان آزاديخواهان را کم رنگ کرد و به سمت وحدت و يالااقل همسويی در مبارزه با استبداد حرکت کرد. کسانی که راه برعکس را می روند و خط ميان استبداد و آزادی را کمرنگ و خط های ميان آزادی خواهان را پر رنگ می کنند، دانسته يا نادانسته آب به آسياب استبداد گرايان می ريزند. و يا در مورد هر نوع کمک خارجی همواره با پرداخت پول به گروههای سياسی و نيروهای اپوزيسيون از جانب هر کشوری از جمله آمريکا مخالفت کرده ام . باور کنيد اين چند کلمه را به زبان های مختلف تاکنون دهها بار گفته يا نوشته ام. اما مطمئنم که اين دوست عزيز من اينها را نديده و نخوانده و می ترسم بگويم که اگر هم بخواند در تصميم او تأثيری نخواهد داشت. ما همگی اول محکوم می کنيم و بعد دنبال شواهد بيرونی می گرديم.
Comment
-
اين قبيل تهمت ها، نياز به اقامه دليل هم ندارد همين قدر که در ذهن يک نفر جا بگيرد و يا در تئوری های او چنين چيزی ممکن باشد، ديگر کافی است. چندی پيش، يکی از دو ستانی که از ايران آمده تلفنی از من می پرسيد که راستی فلانی، آيا ماشين خريده ای. گفتم بله، يک جيپ استيشن مدل ۱۹۹۶. چون در اين آمريکا وسايل حمل و نقل عمومی ضعيف است و بدون ماشين نمی شود زندگی کرد. گفت می توانم بپرسم چند خريده ای. گفتم: بله، اين ماشين را يکی از دوستانم که در ايالت ديگری است و در کار خريد و فروش و تعمير ماشين است، از حراجی ماشين برايم به ۹۸۰ دلار خريده، درستش کرده، تعميرات اساسی رويش انجام داده و خودم رفتم و ۱۲۰۰ مايل رانندگی کردم و آن را آوردم. هر چه هم اصرار کرده ام تا الآن پولش را هم نگرفته. اما الحق ماشين خوبی است و خيلی خوب آن را درست کرده و در همان حراجی شايد به راحتی بتوانم آن را همين الآن ۳ هزار دلار بفروشم. گفت می توانم بپرسم در کجا زندگی می کنی. گفتم يک آپارتمان يک خوابه هم با وسايل اجاره کرده ام به ماهی ۱۱۰۰ دلار، تقريباً در وسط محوطه دانشگاه ييل که البته پسر کوچکم که با ما زندگی می کند ناچار است شبها کنار هال بخوابد. پرسيدم چرا اين سؤالات را می کنی. گفت در ايران دختر برادرم که به دبيرستان می رود می گفت که بسيجی های مدرسه می گويند که سازگارا در آمريکا يک ماشين خريده به صد هزار دلار و يکی ديگر از دوستانم هم می گفت که می گويند فلانی در آمريکا در خانه ای زندگی می کند بزرگتر از يک کاخ. گفتم خدا از دهنت بشنود. سلام مرا به برادرزاده و آن دوستت برسان و بگو تا الآن که نتوانسته ام از مال دنيا چيزی برای خودم در بياورم و فعلاً مال دنيا سواره است و ما پياده. اما واقعيتش هم اين است که دنبالش نبوده ام و همه عمر، سرم به سياست گرم بوده و لابد "ثروت دنيا" را به خاطر "قدرت دنيا" ترک کرده ام. اما به برادرزاده ات بگو يک دعايی در حق من بکند، جوان است و دلش پاک، شايد مستجاب شد و قدری وضع معيشت امان ازاين چندرغازی که دانشگاه ييل می داد يادانشگاه هاروارد قراراست بدهد بهبود بيابد. می بخشيد که اينهمه از خودم حرف زدم. چاره ای نيست. اما اگر شما به سراغ هر سياستمدار ديگر و يا هر ايرانی ديگر، در هر حرفه و شغلی هم برويد، با کم و زيادش، می توانيد شبيه همين موارد را پيدا کنيد. چندين سال قبل، دوست تحصيلکرده و بسيار با تجربه ای که مشاور من در شورای عالی انفورماتيک کشور بود به من می گفت که در جلسه شورا، اصلاً نشان نده که با من دوستی و صميميت داری، چون تو جوانی و تجربه نکرده ای که ما ايرانی ها همين قدر که ببينيم دو نفر با هم زيادی دوست و صميمی هستند.، حسادت می کنيم و سعی می کنيم که ميانه آنها را به هم بزنيم. در آن دوران، خرف او برايم عجيب بود، اما حالا که خودم به ميانسالی رسيده ام، می بينم راست می گفت. چرا ما ايرانی ها به راحتی به ديگران تهمت می زنيم؟حتی مدعيان دين و ديانت هم ابايی ندارند در حالی که در اسلام، روايت نقل می کنند که تهمت حتی از قتل بدتر است. اجازه بدهيد درد دوم يعنی" توهم توطئه" را هم مطرح کنم.
درد دوم- توهم توطئه:
قصه توهم توطئه در اين مرز و بوم، قصه بسيار دردناکی است. واکنش يک جامعه عقب افتاده در مقابل دولت های بزرگتر و قوی تر دنيا است. داستان ملتی است که چهارصد سال است در سراشيبی قرار گرفته. چهارصدسالی که عصر مدرن متولد شده و دنيا با سرعت برق و باد در حال عوض شدن بوده، اما اين ملت در خوابی عميق فرورفته و تنها گاهی روياهای شيرين گذشته را می بينيد. هر از چند گاهی هم که از خواب بيدار می شود و به رفتن کاروان و جا ماندن خودش نگاه می کند حاضر نيست عيب را در خودش جستجو کند و به زمين وزمان فحش می دهد. فرافکنی می کند و ديگران را مقصر می داند. تئوری توطئه يا توهم توطئه، تئوری است که به موجب آن، تمام حوادث و جريانات سياسی ويا اجتماعی حاصل طراحی و توطئه ديگران است. اين ديگران بيش از همه انگليس ها هستند، بعد روس ها، بعد آمريکائيها، بعد فرانسه و آلمان و چين و خلاصه همه دنيا. گاهی هم خود حکومت عامل اين توطئه در عرصه سياسی است و سر مردم کلاه می گذارد و توطئه می کند اما در نهايت خود حکومت هم عامل يک خارجی است. گاهی اين توهم به جای عرض در طول حرکت می کند، يعنی به سراغ تاريخ می رود. پهلوی ها، قاجارها، صفويه، مغول هاو البته عرب ها. اين آخری، اخيراً بيشتر طرفدار پيدا کرده و با انزجار روزافزون مردم از حکومت دينی بهانه خوبی برای شکستن کاسه و کوزه هابرسر اعراب و اسلام پيدا شده است. و البته باز هم از خود گريزی و در رفتن از زير پاسخ به اين سؤال بسيار ساده و روشن که فرض کنيم در تاريخ قديم يا جديد، خارجی هايی به اين مملکت حمله يا طمع کرده اند. چرا موفق شده اند؟ چه دردی در تن ما بوده که آنها توانسته اند غالب شوند؟ چه ضعفی در مزاج جامعه بوده که ميکرب خارجی توانسته به اين تن وارد شود؟
تئوری توطئه شيرين است چون نوعی داستان سرايی است. متکی بر بافته های ذهنی است که شما می کوشيد برای آن شواهد بيرونی ارائه کنيد. اما تا هرجا که ذهنتان بکشد و اجازه بدهد می توانيد سناريوهای پيچيده و بسيار پيچيده تصور کنيد و به پبش برويد و نگران داده های تجربی و بيرونی نباشيد. تئوری توطئه ابطال ناپذيراست، چون هميشه به بخشی از نادانسته ها و اسرار پشت پرده متکی است که هيچ گاه در اختيار ما نخواهد بود. بنابراين هيج داده تجربی آن را باطل نمی کند. شما می توانيد همواره در مقابل هر داده تجربی بگوئيد اطلاعات ديگری هست که آن پشت ها است وما نمی دانيم. مرحوم پدر من کاسب معمولی بود که عمری را به زحمت کشيدن و کارکردن گذرانده بود. در سياست هم مثل اکثر ايرانی ها، شايد بيش از ۹۵ درصد ايرانی ها، طرفدار تئوری توطئه بود. قوياً معتقد بود که انگليس ها، پشت انقلاب اسلامی بوده اند و آقای خمينی را هم آنها ۱۵ سال در آب نمک خوابانده بودند و بعد هم در پاريس کمکش کرده اند که سر کار بيايد. چون شاه آمريکايی بوده و بعد هم به چشم آبی ها لگدی زده زيادی قوی شده بود و بايد عوض می شده است. (حتماً شما هم اين تئوری را با کم و زياد بيش از هزار بار از دهانهای مختلف شنيده ايد از جمله اين که قرار بوده يک کمربند سبز اسلامی دور شوروی کشيده شود.) چندسال پيش که باز همين تئوری را مطرح می کرد به او گفتم که پدر جان من در پاريس همراه آقای خمينی بودم. از مسئولين مصاحبه های او بودم. شب به شب برايش بريده جرايد درست می کردم و گاهی هم در يک صفحه خلاصه تحليلی از مطالب سياسی و موضع گيری ها می نوشتم. او هم گاهی همين اطلاعات را در سخنرانی ها و مصاحبه هايش به کار می برد و بالاخره آنجا پشت و پسله ای هم نداشت و مأمور انگليسی هم رفت و آمد نمی کرد. ساکت شد و نگاه عجيبی به من کرد و گفت پسرجان تو آنوقت بچه بودی و عقلت نمی رسيد يک چيزهايی بوده که تو نفهميده ای. و البته حرفش را پس نگرفت و باطل نکرد. تئوری توطئه آسان است. به اين معنی که با توهم توطئه شما نيازی به خواندن کتاب و مقاله و تئوری های سياسی و فلسفه سياسی نداريد. نيازی نداريد مکانيزم تصميم گيری در انگليس يا آمريکا يا هر کشورديگری را بدانيد. نگران احزاب گوناگون در اين کشورها باشيد. حتی نگران گرايشات سياسی داخل مملکت خودتان هم نيستيد. چون از پيش برای همه چيز جواب داريد. نيازی به تجزيه و تحليل اجتماع و جامعه شناسی سياسی هم نداريد. چرا آمريکا فلان تصميم را می گيرد؟ چون آن هيئت مديره دنيا (برابر يکی از همين نظريات مثلاً آن ۲۱ نفری که دنيا را اداره می کنند) اينطوری خواسته اند و يا مثلاً اين هيئت مديره صهيونيست و ضد بشر و ضد دين و ضد اخلاق و ضد خداست و با اسلام و انقلاب اسلامی هم که بد است بنابر اين شب و روز در صدد توطئه برای خاموش کردن نور خدا که از ايران تتق بيرون زده شده است (تئوری مقام معظم رهبری). بنابر اين، مقام محترم رهبری ما هيچ نيازی ندارد که بداند گرايش های سياسی در واشنگتن چگونه است؟ مکانيزم تصميم گيری در واشنگتن چگونه عمل می کند؟ ما چطور می توانيم مثل ساير کشورها(اسرائيل، ترکيه، ژاپن، چين و دهها کشور ديگر) باشناخت درست اين مکانيزم به نفع منافع ملی امان بهره برداری کنيم؟ از پيش، اين مقام محترم همه چيز را می داند. يک دشمن جهانی آمريکا را اداره می کند و همه کارها سناريوی از پيش تعيين شده است اين طوری است که يکبار ايشان در يک سخنرانی مطرح کرد که رهبران اروپا نمی فهمند. يعنی تمام رهبرانی که کشورهايشان را مثل دسته گل اداره می کنند و ملت هايشان در رفاه و آسايش هستند نمی فهمند اما کسی که به تئوری شبه ماليخوليايی توطئه قائل است تنها کسی است که می فهمد و البته مملکتش را هم به افلاس و بدبختی کشانده است.
بالاخره تئوری توطئه آرامش بخش است. چرا که شما از قبل برای همه پرسش ها جواب داريد و نيازی هم نداريد به خودتان دغدغه ای راه بدهيد و فشار بياوريد تا دردی را درمان کنيد. تمام دردها از جای ديگری است و شما هيچ تقصيری نداريد. کسانی که لابد کله های خيلی خيلی گنده ای دارند، سناريوهای پيچيده و بسيار عجيب و غريبی درپشت پرده دنيا اجرا می کنند و همه سياستمداران هم تنها بازيگران روی صحنه هستند که آن سناريوها را اجرا می کنند. خيال نکنيد اغراق می کنم و يا اين توهم تنها به مقام رهبری و عوام الناس جامعه برمی گردد. من خودم تقريباً از تمام دست اندرکاران درجه اول حکومت در ايران، رهبران مخالفين، سياستمداران قديمی و حتی جديدی در داخل و خارج، بارها و بارها، به زبان های مختلف اين قبيل حرفها را شنيده ام. همگی نيز جريانات ديگر را عامل خارجی به خصوص انگليسی ها می دانند و شاهد مثالشان هم چند خبر يا گفتار از بی بی سی است. يکبار در جمع دست اندرکاران بی بی سی فارسی همين نکته را گفتم. ديدم خودشان هم می دانند که حرفشان تا چه حد در ايران نفوذ دارد. در اين توطئه انديشی تا القاعده و بن لادن و ۱۱ سپتامبر هم توطئه خود آمريکا و يا دقيق تر بگويم توطئه آن هيئت مديره ای است که آمريکا را هم اداره می کند. اين حرف را عوام نمی گويند، رئيس جمهوريهای مملکت ما به آن قائل بوده اند. اين رئيس جمهوری اخيرمان که معتقد است جنگ بين الملل دوم هم حاصل توطئه همان گردانندگان دنيا بوده و تشکيل دولت اسرائيل هم ايضاً به شرح. بنابر اين فکر می کند که با مًاموريتی که از طرف امام زمان دارد بايد به "چشم اسفنديار " آن هيئت مديره دنيا حمله کند و هالوکاست را منکر و خواهان محو اسرائيل شود. يعنی توهماتی که مثل لايه های سنگين سنگی روی هم انباشته شده است و واقعاً برای يک نفر خارجی قابل درک نيست. يکبار در يک جلسه دوستانه، وقتی برای يکی از مقامات ارشد بريتانيا توضيح می دادم که ايران با نرخ تورم بالای ۲۵ درصد و نرخ بيکاری بالای ۲۱ درصد دست و پنجه نرم می کند ضمن آنکه جوانترين کشور دنيا هم هست و دهها مشکل اجتماعی مثل اعتياد و فحشاو ... را هم دارد به حق پرسيد که پس چطور رئيس جمهوری کشوری با اين مشکلات برای مملکتش دردسر درست می کند و اين حرفها را می زند در پاسخ ناچار شدم از تئوری توطئه صحبت کنم و ريشه های آن در تاريخ گذشته به خصوص قرن نوزدهم و عملکرد خود انگليس ها و ضعف ايرانی ها در مقابله با دنيای مدرن را بگويم. تا اينجای کار را فهميد و همدردی می کرد ولی وقتی رسيدم به تئوريهای جناب رئيس جمهوری خودمان و بالاتر از او مقام رهبری، در مورد دشمن جهانی ونحوه اداره دنيا، باور کنيد نزديک بود روی سرش اسفناج سبز شود. مدتی مبهوت نگاه می کرد و البته بعد از مدتی هم خنده اش گرفته بود و دائماً از خنديدن خود عذرخواهی می کرد.
Comment
-
در خبرها آمده است که "رامین جهانبگلو" وقتی بالاخره از زندان در آمد "با پای خودش" رفت به خبرگزاری دانشجویان تا به "خواست و تمایل خودش "اعتراف" کند که کاری که میکرده بیآنکه بخواهد خدمت به بیگانه بوده و در زندان هم کمترین بیحرمتی از زندانبانان ندیده. "فرج سرکوهی" هم وقتی از زندان در آمد مستقیم رفت فرودگاه مهرآباد تا به خبرنگاران اطمینان بدهد که در زندان نبوده و همالساعه از خارج وارد شده. سعیدی سیرجانی هم در فاصله آزادی از زندان و محبوس شدن در خانه امن، یکراست رفته بود جنوب کشور بر مزار "شهدای جنگ تحمیلی" تا از آنها به خاطر انحرافات متعددش پوزش بخواهد...
من این کاغذ را برای این سیاه نمیکنم تا امری را به اثبات برسانم که به قول عربیدانان اظهرمنالشمس است: این امر که، هیچیک از این سه نفر به آسانی روی بیرون را نمیدیدند، اگر آنچه برایشان طراحی شده بود را اجرا نمیکردند. به عکس، من این فرصت را غنیمت میشمارم تا یکبار دیگر بر انحرافی انگشت بگذارم که در فرهنگ عمومی ما (من و شما و باقی مردم مملکت من) ریشه دارد، و شکنجهگران با اتکاء به همین انحراف عمومی است که نمایشنامههای آبکیشان را مینویسند و به اجرا میگذارند.
من ده سال پیش نیز، در اولین سالگرد مرگ سعیدی سیرجانی، در مقالهای که در فصلنامه "مهرگان" به مدیریت زندهنام "محمد درخشش" نوشتم به همین نکته اشاره کردم:
"از مختصات فرهنگی جوامع تحت ستم یکی هم این است که مبارز بودن و آزادی خواهی و آزادمنشی را با تحمل جسمی و روحی فوق انسانی مترادف میپندارند. علتش هم به سادگی این واقعیت است که اولین واکنشهای حکومتهای این گونه جوامع نسبت به ندای آزادیخواهی تا بوده شلاق و داغ و درفش بوده است. بسیاری از آزادمنشان تنها از ترس همین مسئله از بیان صریح نظراتشان دست شسته و میدان را برای پرتحملترها خالی گذاشتهاند. آنسوی دیگر این مشکل این است که اینگونه نگرش امکانی چشمگیر برای سرکوب مبارزان در اختیار حکومتها قرار میدهد. نهادهای سرکوب روز به روز تجربیات تازهای در زمینه شکستن نیروی مقاومت مبارزان پیدا میکنند و شیوههای تازهای از شکنجههای جسمی و روانی را میآزمایند چرا که میدانند در این فرهنگ با شکستن یک مبارز روحیه مبارزه را در همفکران او میشکنند. گرمی بازار اعترافات تلویزیونی در هر دو رژیم شاه و شیخ از همین جا ناشی میشده و میشود."
گرچه به باور من در ده سال گذشته تغییر چشمگیری در برخورد روشنفکران ایرانی به مسئله "اعترافات" مشاهده میشود اما شک دارم که جامعه ایران، در کلیت خودش، به اندازه کافی از این انحراف اساسی فاصله گرفته باشد و به "پای خود رفتن"ِ "رامین جهانبگلو" برای "اعتراف" را نه تنها یک سرافکندگی برای او نداند، بلکه موجبی بداند برای تنفر بیشتر از کارگزاران شکنجه و طراحان این مضحکه. با این همه اعتقاد دارم که جامعه ما هم روزی، مثل تمام جوامع آزاد از قشریگری و یکسویهبینی، "آعترافِ در بند"، چه در زندانها و چه در زندان بزرگتری که ایران نام دارد، را به هر شکل و ترتینی که صحنهپردازی شده باشد، یکبار برای همیشه، بیارزش و بیاعتبار، و موجب تمسخر کارگزاران شکنجهگر خواهد دانست.
Comment
-
چرا جهانبگلوی پيش از اوين با جهانبگلوی بعد از اوين تا به اين حد با هم تفاوت پيدا کرده اند؟ برای ما که مصاحبه فرج سرکوهی در فرودگاه پس از بازگشت دروغين از ترکمنستان را ديده ايم،معنا و مقصود گفتگوی جهانبگلو با ايسنا را می شناسيم
رامين جهانبگلو پس از چندين ماه زندان انفرادی که برای اعتراف به همکاری با بيگانگان عليه منافع ملی کشور زير فشار قرار داشت و با اعتراضات وسيع ايرانيان و نهادهای مدافع حقوق بشر در سراسر جهان همراه بود، آزاد شد. اما به جای آن که اول به خانه اش مراجعه کند، راهی خبرگزاری ايسنا شد تا هرچه زودتر درباره حقايق نوينی که پيش از ورود به اوين هرگز به مغزش خطور نکرده بود، همگان را با خبر کند. و اعجاز دانشگاه اوين را ببين! دانشگاهی جستجوگروسرشناسی مثل جهانبگلو طی سالها تفحص و پژوهش ابدا متوجه نمی شود که دارد با بيگانگان، مخصوصا با آمريکا عليه منافع ملی کشور خويش اقدام می کند، که با ماموران صهيونيسم سروکار دارد و...اما پس از ورود به اوين و تبادل افکار با بازجويان "مهربان" به ناگاه چشم و گوشش بر حقايق باز می شود، تئوری توطئه مورد علاقه رهبر را راهنمای خود می سازد، متوجه اقدامات ضد ملی خود می گردد و از کرده خويش پشيمان می شود. او به ديگران نيز هشدار می دهد که گويا همه دانشگاهيان و روشنفکران- در خطر افتادن به تور بيگانگان اند. مگر آن که با حکومت و حکومت گران خودمان به تعامل و تبادل انديشه بپردازيم. يعنی راه رستگاری آن است که مخالفت با فاشيسم مذهبی را کنار بگذاريم و با خودکامگی دينی از درهم کاری درآئيم.
به اين اعترافات که گويا "آزادانه" بيان شده اندکی توجه کنيد:
" چون مدت ۵ سال با اين نهادها ارتباط داشتم ديدم که چگونه نتيجه کار تحقيقی بنده به يک کار استراتژيک تبديل شده است...آمريکا سعی می کند که با نخبگان و فرهيختگان و متخصصان ما تماس گرفته و آنها را شناسايی کرده و در حلقه هايی قرار دهد و با آنها ارتباطات مستمر داشته باشد و به جاهائی بکشاند. اين در زمينه های ديگر شايد شديدتر از زمينه هائی باشد که برای من اتفاق افتاده است."
" من در حقيقت تا لحظه دستگيری اين ارتباطات را داشتم و اصلا فکر نمی کردم که يک کار سياسی انجام می دهم. فکر می کردم دارم يک کار روشنفکری انجام می دهم... ولی می بينم نتيجه کار عليه آن چيزی است که من به آن فکر می کنم. يعنی... می بينم که از کارهای من از نظر سياسی سوء استفاده شده است."
" آنها مرا در مسيری قرار داده بودند که من آخرالامر متوجه شدم در اين زنجيره افتادم و اين مساله ممکن است برای کسان ديگری هم صورت بگيرد. در کنفرانس هايی شرکت می کردم که ماموران اطلاعاتی و عناصر صهيونيستی در آن جا حضور داشتند.خيلی از ماموران اطلاعاتی آمريکائی يا اسرائيلی دانشگاهی اند و در واقع در پشت يک چيزی خود را پنهان می کنند و برای همين می گويم شما را در يک مسير قرار می دهند." در ادامه جهانبگلو می پذيرد که عليه منافع ملی ناآگاهانه اقدام کرده است و...
جهانبگلو البته اصرار دارد که خود او داوطلبانه خواهان انتشار اين اعترافات است.
اما برای هر خواننده ای اين پرسش ها مطرح می شود که :
بازجويان مودب و محيط زندان اوين با جهانبگلو چه کرده اند که او يکباره به اين حقايق پی برده و خود را موظف به انتشار آن برای آگاهی عموم ديده است؟ و چرا اين حقايق درست همان چيزهائی هستند که روزنامه هائی مثل کيهان و يا رسانه ها و سخنگويان ديگر دستگاههای اطلاعاتی و قضائی رژيم هر روز به آن اشاره می کنند؟ با او چه کرده اند که اعترافاتش تا به اين حد با تئوری توطئه و تفکر بيمارگونه رهبر و احمدی نژاد شباهت پيدا کرده است؟ چرا جهانبگلوی پيش از اوين با جهانبگلوی بعد از اوين ۱۸۰ درجه با هم تفاوت پيدا کرده اند؟
جهانبگلو در مصاحبه با ايسنا مرتبا اصرار دارد که "تحت هيچ فشار جسمی و روحی نبوده است" که بازجويان با وی خيلی مودبانه رفتار کرده اند و هنگامی که خبرنگار ايسنا می پرسد که پس اين کاهش وزن شما برای چيست می گويد: " به خاطر اين است که تجربه زندان نداشتم. غذايم عوض شده بود و به اين دليل که دور از خانواده بودم".
بدين ترتيب رژيم بار ديگر برای عبرت ديگران و ارعاب روشنفکران و دانشگاهيان به وسيله کهنه و شناخته شده اعتراف گيری و نادم سازی روی آورده است، اما اين بار با توجه به تجربه های شکست خورده و رسوای قبلی به جای پخش تلويزيونی اعترافات زندانی، مصاحبه مطبوعاتی آنهم پس از آزادی از زندان ترتيب داده می شود. اما برای ما که با جنايات بازجويان و شکنجه گران وزارت اطلاعات آشنائيم و جناياتی از قبيل قتل سيرجانی در زندان گرفته تا نقشه پرت کردن روشنفکران و نويسندگان به دره وفجايعی مثل قتل های سياسی را می شناسيم، برای ما که صحنه سازی مصاحبه فرج سرکوهی در فرودگاه پس از بازگشت دروغين از ترکمنستان را ديده ايم، معنا و مقصود گفتگوی جهانبگلو با ايسنا را می شناسيم.
بايد اين روش های جنايتکارانه را به جهانيان بشناسيم و از همگان بخواهيم که آن را محکوم کنند.
۱۰ شهريورماه ۸۵
علی کشتگر
Comment

Comment