Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • پيامبر اسلام؛ يکی از پيامبران بزرگ خدا

    (منظور از پيامبران بزرگ خدا، تمامی پيامبران خدا هستند و بزرگ، صفتی برای پيامبران خداست)

    سال 1385، "سال پيامبر اعظم" نامگذاری شده است. احتمالا قصد رهبر جمهوری اسلامی از اينکه امسال را سال پيامبر اعظم بنامد؛ اينست که به اصطلاح سعی کند مسلمانان غير شيعه را کمی به ايرانيان که شيعه‌مذهب هستند نزديک و متوجه سازد. اين اعتراف روشنی است که بسياری از کارشناسان مذهبی در صدا و سيمای جمهوری اسلامی داشته‌اند که صحبت در مورد پيامبر اسلام در مقايسه با ديگر معصومين (به اعتقاد شيعيان دوازده امام و حضرت فاطمه، معصوم هستند، يعنی نه گناهی و نه خطايی از آنها سر می‌زند) بسيار کمتر بوده است. ما شاهد اين موضوع هستيم که ميلاد دوازدهمين امام که در نيمه‌ی شعبان است، بسيار با شکوه برگزار می‌شود، همچنين می‌بينيم که مراسم عزاداری در سوگ شهادت امام حسين و امام علی بسيار سنگين برگزار می‌شود، اما نه مراسم ولادت پيامبر اسلام و نه مراسم عزای وفات آن حضرت، اصلا مناسب شان ايشان برگزار نمی‌شود. در حالی‌که برای امام حسين نزديک به ده روز به‌صورت سازمان‌يافته عزادارای می‌شود و شيعيان بر سر و سينه می‌زنند، می‌بينيم که برای پيامبر اسلام بسيار کمتر شاهد عزاداری هستيم.

    شايد دليل ديگر و اصلی‌ترين موضوعی که سبب‌ساز انتخاب رهبری رژيم برای چنين انتخابی شده باشد، موضوع کاريکاتورهای موهنی است که سال گذشته با نام حضرت محمد انتشار يافت. اين موضوع موجب رنجش تمامی مسلمانان در سراسر جهان شد و اعتراضات دامنه‌داری را شاهد بوديم. خامنه‌ای می‌تواند به دنبال اين موضوع باشد که با مطرح‌کردن توجه خود به عنوان رهبر ايران به اين موضوع، در ميان مسلمانان جا باز کند. بخصوص اينکه او در سخنرانی‌های خود بارها مانند احمدی‌نژاد از محبوبيت مقامات رژيم در پيش مسلمانان منطقه و تنفر آنها از مقامات آمريکا سخن گفته است. - 90 درصد جمعيت يک ميليارد و دويست ميليون نفری مسلمانان جهان را مذاهب اهل سنت (شافعی، حنفی، مالکی و حنبلی) تشکيل می‌دهند و آنها اعتقاد راسخ به سنت پيامبر دارند و از همين‌رو "سنی" نام گرفته‌اند و شيعيان نيز دارای شاخه‌های متعددی هستند که زيديه يا سبعيه، اسماعيليه، غلات (شيعيانی که در مورد ائمه غلو کرده‌اند) و شيعه‌ی اماميه يا اثنا عشريه را شامل می‌شود.-

    خامنه‌ای امسال را سال "پيامبر اعظم" نامگذاری کرده است و نه "پيامبر اکرم" و نه "پيامبر اسلام" و يا "حضرت محمد". اين ترکيب ناآشنا و صفتی که برای پيامبر اسلام از سوی او مطرح شده نيز در نوع خود جالب‌توجه است. دادن صفت اعظم به معنی بزرگتر يا بزرگوارتر نوعی برتری‌طلبی دينی را به اذهان متبادر می‌سازد.

    ما می‌توانيم تمامی عقايد خود را "محترم" و "بزرگ" بدانيم، اما خلاف نص صريح قرآن است که پيامبری را بر پيامبری ديگر برتری دهيم. ما در قرآن می‌خوانيم که اگر می‌خواهيد رستگاری و سعادت بيابيد و جزو مومنان حقيقی باشيد، بايد تعاليم تمامی پيامبران را بپذيريد و تمامی آموزه‌های اديان آسمانی ديگر را معتقد باشيد. بارها در قرآن می‌خوانيم که همه‌ی پيامبران در اين تعاليم آسمانی مشترک هستند. پيامبر اسلام نزد مسلمانان احترام و کرامت بيشتری دارد، اما اعظم‌دانستن ايشان، بنا به اعتقادات مومنان واقعی سوال‌برانگيز است.

    شايد اين مساله چندان اهميتی نزد بسياری نداشته باشد و بسياری مطرح کنند که چنين چيزهايی تخيلاتی است که گفته می‌شود، والا نه رهبر و نه جمهوری اسلامی قصد چنين تداعی موضوعی در اذهان ندارند، اما می‌بينيم که در برنامه‌های مختلفی در صدا و سيما اين موضوع که پيامبر اکرم از پيامبران ديگر خدا "برتر" هستند مطرح می‌شود و الگو و چراغ سبزی که از رهبری در سخنانی که در مشهد بيان کرد، دريافت کرده‌اند، راه را برای آنها در چنين دروغهای مهملی باز کرده است. رهبری رژيم در مشهد گفت که "همه‌ی خصلتهايی که پيامبران خدا داشتند، به نحوی که اکمل در پيامبر اعظم جمع شده است". چنين تعصب خشکی و بی‌پايه و اساسی از دين خدا بيرون است.

    سخنان رهبری رژيم، برخی از تعصبات دينی ديگران را به ياد انسان می‌آورد. من يادم هست که در راديو انجيل، فردی روحانی-مسيحی در مورد تفسير انجيل سخن می‌گفت و مدام مطرح می‌کرد که شرط آمرزيده‌شدن و وارد شدن به بهشت و ملحق شدن به پدر آسمانی، ايمان به حضرت مسيح است و هيچکس بدون اين ايمان وارد بهشت نمی‌شود. اما اين قسمت چندان اشتباه نيست، اما اگر او می‌گويد که "تنها کسانی که به عيسی مسيح ايمان دارند و تنها او را نجاتگر می‌دانند، وارد بهشت می‌شوند" اصلا با اعتقادات واقعی به اينکه خداوند پيامبرانی را برای هدايت انسانها فرستاده و آخرين آنها "حضرت محمد" است که اعتقاد به او و تعاليمش، از سوی خدا خواسته شده، سازگاری ندارد.

    تعصب دينی و برتری‌طلبی دينی وقتی شايستگی پيدا می‌کند که همه‌ی تعاليم درست و آسمانی را در مجموع در نظر داشته باشد. چه اشکالی وجود دارد که مطرح کنيم، "تمامی تعاليم پيامبران، يـکسان به حقيقت نزديکند و آنچه که من انجام می‌دهم به زعم خود با اين تعاليم سازگاری بيشتری دارد تا ديگران". اما وقتی می‌آييم از خود حرف نمی‌زنيم و اديان و پيامبران و کتابهای آسمانی را سپر انتقاداتی که وجود دارد می‌کنيم و هيچگاه نمی‌خواهيم بپذيريم که آنچه در اديان وجود دارند سراسر نيکی و درستی است، شاهد مسائلی چون "تزوير"، "تظاهر" و "خشک‌مقدسی" خواهيم بود.

    Comment


    • بازتاب گسترده‌ی آزمايش موشک فجر

      اعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بيان می‌کنند که يک نوع موشک را در مانور نظامی پيامبر اعظم آزمايش کرده‌اند که نظير آن در هيچ جای جهان ساخته نشده است، يعنی اصلا چنين چيزی وجود ندارد. اينکه چنين ادعايی چقدر معتبر است، کارشناسان تسليحاتی می‌توانند بررسی کنند، اما از آنجا که هيچ تصوير مستندی از اين موشک در دست نيست - البته از هيچ قسمتی از مانور پيامبر اعظم، تصاويری بر روی سايتهايی که معمولا عکسهای خبری روی اينترنت می‌آوردند، نيامده است- فکر می‌کنم بررسی صحت اين ادعا نيازمند وقت کافی باشد. اما ذکر چند نکته در مورد اختراعات! سپاه پاسداران خالی از لطف نيست.

      همانطور که می‌دانيد اصولا انرژی هسته‌ای مربوط به دوران معاصر نيست و سالهاست که بحثهای تئوريک و کاربردی اين شکل از انرژِی در دانشگاههای جهان وجود دارد، اما اينکه رهبر جمهوری اسلامی می‌گويد، جوانان ايران "خودشان" به اين دانش هسته‌ای رسيده‌اند، برای بسياری جای سوال ايجاد کرده است که آيا منظور، دستيابی رژيم به شبکه‌ی عبدالقدير خان است- وی پدر بمب هسته‌ای پاکستان است و سرکرده‌ی بازار سياه هسته‌ای بوده- ، و يا مخفی‌کاريهايی که موجب سردرگمی بازرسان شده منظور نظر وی بوده است، به هر حال چندان عجيب نيست که وقتی موشک شهاب 3 که از روی موشک مشابه ساخت کره شمالی ساخته می‌شود و تمامی دلايل قطعی اين را نشان می‌دهد، ساخت متخصصان وزارت دفاع خوانده می‌شود، موشک فجر نيز "سلاحی جديد" از سوی سپاه و جمهوری اسلامی عنوان گيرد که نمونه‌ی آن قبلا ساخته نشده است.

      اين موشک، به‌اصطلاح مولتی وارهِد (multiple warheads) (کلاهک چندمنظوره) است، به اين معنی که برخلاف موشکهای ديگر، می‌توان کلاهک‌های مختلف و به وزنهای متفاوت بر سر آن نصب کرد. کلاهک يک موشک می‌تواند دارای مواد هسته‌ای، مواد انفجاری قوی، مواد شيميايی، بيولوژيکی و يا موادی بی‌اثر که تنها برای وارد کردن ضربه و نفوذ به جايی که برخورد می‌کند باشد.

      يکی از فرماندهان سپاه، سردار حسين سالمی، فرمانده نيروی هوايی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در مورد بُرد (مسافتی که موشک می‌تواند بپيمايد) اشاره‌ی دقيقی نکرد، و تنها به اين مطلب که بُرد اين موشک بستگی به وزن کلاهک آن دارد بسنده کرد. اما بنا به سخنانی که در تلويزيون ايران گفته شده است، اين موشک با موشکهای حال حاضر بالستيک که برد 2.000 کيلومتر دارد و به پايگاه‌های آمريکا و اسرائيل می‌رسد - در منطقه- مقايسه می‌شود. سالمی گفته است که "اين موشک، بدون اينکه توسط سيستمهای ضد موشک رهگيری شود، به هدف برخورد می‌کند". اين موشک که فجر 3 ناميده شده، رادار گريز است. از ويژگی‌های ديگر اين موشک به گفته‌ی سالمی، هدف قراردادن چند هدف است؛ به اينصورت که کلاهک اين موشک، به چند قطعه تقسيم شده و هدفها را مورد اصابت قرار می‌دهد.

      آزمايش موشک فجر 3 مورد توجه رسانه‌های خارجی قرار گرفته است. آزمايش اين موشک در ميان خبرهايی که در مورد مواجهه‌ی ايران با شورای امنيت بگوش می‌رسد، سبب شده که قيمت هر بشکه نفت از مرز 66 دلار در هر بشکه در بازار لندن بگذرد.

      آزمايش اين موشک، همچنين موجبات نگرانی اسرائيل را در پی داشته است، يکی از سخنگويان وزارت‌خارجه‌ی اسرائيل، مارک رجيو (Mark Regev) می‌گويد، "اين خبرها، موجب نگرانی زيادی است". وی می‌افزايد، "کشورهای زيادی در جامعه‌ی جهانی با اسرائيل در نگرانی درباره‌ی برنامه‌های هسته‌ای پرخاشگرانه‌ی ايران و همزمانی آن با توسعه‌ی سيستم‌های پرتابی و همچنين موشکهای بالستيک و اژدرهای دريايی شريک هستند".

      "مجموع ايدئولوژِی جهادی، همراه با تسليحات هسته‌ای و سيستمهای پرتابی، يک ترکيبی است که هيچکس در جامعه‌ی جهانی از آن خشنود نيست".

      توسعه‌ی تسليحات در ايران از زمان جنگ ايران و عراق (1988- 1980) آغاز شد و ايران تلاش کرد، تا کمبود سلاحهايی که بخاطر تحريم تسليحاتی آمريکا داشت، با توليد سلاح جبران کند. ايران هم‌اکنون تانک توليد می‌کند و در زمينه‌ی تقويت و مسلح ساختن پرسنل، هواپيماهای جنگی و موشک و وسايل حمل و نقل نظامی کوشش کرده است. در زمان رياست‌جمهوری هاشمی رفسنجانی اعلام شد که ايران تسليحاتی خواهد ساخت که قابل رقابت برای فروش در جهان باشد. رفسنجانی گفته است که "امروز ارتش ما، تجهيزات نظامی؛ از جت‌های جنگنده تا گلوله‌های تفنگ را می‌تواند در داخل کشور توليد کند". رفسنجانی گفته است، "کشور ما می‌تواند به قيمت ارزان‌تر، نيازهای تسليحاتی بسياری از کشورها را تامين کند".

      البته اظهارنظرهای متفاوتی نيز در مورد اين موشک وجود دارد. يک متخصص اسرائيلی در امور سلاح بيان می‌دارد که "توصيفی که داده می‌شود با تصاوير مطابقت ندارد". اين متخصص اسرائيلی بيان می‌دارد که اين موشک به موشکهای اسکاندر ای (Iskander-E) شباهت دارد. اوزی رابين (Uzi Rubin) متخصص سيستم‌های موشکی اسرائيل که مدير پيشين برنامه‌ی دفاعی- موشکی آرو (Arrow) است، به خبرگزاری رويترز در تلاويو می‌گويد، "آنها می‌توانند بلوف زده باشند".

      سالمی، فرمانده نيروی هوايی سپاه پاسداران، موشک آزمايش‌شده را موشکی از نسل جديد موشکها خوانده و گفته که هيچ نمونه‌ی مشابهی از آن در ديگر کشورها ندارد. رابين در اين زمينه می‌گويد که اگر چنين موشکهايی را ايران داشته باشد، بدون کمک خارجی قادر به توليد آنها نبوده است. او اعلام می‌کند که قطعا اعتقاد ندارد که ايران بتواند چنين موشکهايی را به تنهايی بسازد.

      رابين می‌گويد که شرحی که در مورد اين موشک داده شده است، کلمه به کلمه با شرحی که روسها در مورد اسکاندر ای (Iskander-E) داده‌اند مطابقت دارد، با اين تفاوت که روسها ادعا نکرده‌اند که توانايی مورد اصابت قرار دادن چندين هدف را داشته باشد. رابين می‌افزايد که اين ادعای ايرانی‌ها می‌تواند معنی‌اش اين باشد که کلاهک خوشه‌ای در اين موشک نصب شده، چيزی که اسکاندر ای نداشته است.

      اسکاندر ای همچنين با نام اس اس - 26 (SS-26) شناخته می‌شود که بردی حدود 300 کيلومتر (معادل 186 مايل) دارد و بسيار دقيق است. - بنا به اطلاعاتی که در سايت اتحاديه‌ی دانشمندان آمريکايی آمده است (www.fas.org) -

      بنا به اطلاعاتی که سايت آغاز تهديد هسته‌ای (www.nti.org) گروهی از کسانی که در مورد اينگونه مسائل تحقيق می‌کنند، برپايه‌ی گزارشهايی از رسانه‌های روسی، اعلام می‌کنند که در آوريل 2001 ايران در صدد خريداری فن‌آوری سيستمهای موشکی اسکاندر- ای بوده است.

      علی‌رغم رنجش آمريکا و اتحاديه‌ی اروپايی، روسيه سال گذشته موافقت خود را با فروش يک نوع سيستم دفاع موشکی به ايران اعلام کرد که قادر به هدف قرار دادن هواپيماهايی که در ارتفاع پايين پرواز می‌کنند، همچنين موشکهای هدايت‌شونده است. بنا به گزارشهای سرويسهای اطلاعاتی اروپايی و ديگر کشورهای غربی، روسيه تکنولوژی موشکهای ميان‌برد و دور برد را به ايران فروخته است.

      بنا به اطلاعاتی که امور مربوط به مسائل نظامی در سايت (globalsecurity.org) آمده، موشک فجر 3 در زمره‌ی موشکهای سبک است که ايران آن را برای استفاده در جنگ گسترش داده است. ايران موشک ديگری به نام کوثر را طراحی و ساخته است که آن نيز بوسيله‌ی رادارها غير قابل کشف است و برای ضربه‌زدن به کشتی‌ها ساخته شده است.

      يک گروه از مخالفان جمهوری اسلامی که جلای وطن کرده‌اند، شورای ملی مقاومت ايران، می‌گويند که ايران در حال تلاش برای توسعه‌ی موشکهای که "قـدر" ناميده می‌شوند هست که بردی نزديک به 3000 کيلومتر (1864 مايل) دارد.

      Comment


      • پس از سالها اختلاف و کشمکش بر سر ساخت سدی روی رود دجله در ترکيه که می تواند مجموعه بی همتايی از آثار باستانی را زير آب فروبرد، سرانجام نخست وزير ترکيه کلنگ عمليات احداث سد را بر زمين زد.
        موافقان احداث سد می گويند که اين برای مناطق کردنشين ترکيه که فقيرتر از ديگر نقاط ترکيه است آب، برق و اشتغال ايجاد خواهد کرد اما مخالفان، اين سد را نابود کننده شهر باستانی حصن کيف می دانند که ميراث تاريخی چندهزار ساله ای در خود جای داده است.

        اين سد که به نام دهکده ای در نزديکی آن، ايلی سو ناميده شده، در 47 کيلومتری مرز سوريه در استان کردنشين دياربکر ترکيه احداث می شود و در صورت تکميل، از لحاظ حجم آبی که پشت خود ذخيره خواهد کرد، دومين سد بزرگ ترکيه خواهد شد.

        پيش بينی می شود که ساخت سد هفت سال به طول بينجامد و بيش از يک و نيم ميليارد دلار هزينه در بر داشته باشد.

        طرح احداث اين سد حدود سی سال است که مطرح است اما مخالفت با آن در حدی بوده که پنج سال پيش باعث شد شرکت بريتانيايی بالفور بيتی که پيمانکار ساخت سد بود قرارداد خود برای سايت سد را فسخ کند و پس از آن نيز شرکت ايتاليايی ايمرليو و بانک سوئيسی يو پی اس از طرح ساخت سد کنار کشيدند که در نتيجه، طرح احداث آن متوقف شد.


        مقامهای دولت ترکيه می گويند با احداث سد ايلی سو، مقبره ها و صدها مغاره مسکونی همچنان بالاتر از سطح آب محفوظ خواهند ماند و مساجد، حمامها و بازمانده پلی باستانی که روی رود دجله ساخته شده بوده به 'پارک فرهنگی' انتقال داده خواهد شد

        طی اين مدت دهها سازمان دولتی و غيردولتی و نهادهای مدنی در ترکيه و ديگر کشورهای جهان ائتلافی برای مخالفت با ساخت سد و حفظ حيات شهر حصن کيف تشکيل دادند.

        سرانجام، کنسرسيومی که شرکت اتريشی و. آ تک هيدرو در رأس آن قرار دارد قراردادی برای ساخت سد منعقد کرد و طرح احداث آن دوباره احيا شد، هرچند دولتهای اتريش، سوئيس و آلمان هنوز حاضر نشده اند اعتبار اين کنسرسيوم را تضمين کنند.

        آن گونه که فعالان حقوق بشر می گويند، سد ايلی سو علاوه بر تخريب آثار باستانی، با فروبردن 199 دهکده و شهر به زير آب، بين 55 تا 78 هزار نفر را آواره خواهد کرد و عامل فاجعه ای انسانی خواهد شد.

        از جمله اين شهرها، حصن کيف است که شهری باستانی و زيستگاه دست کم 3800 نفر است.

        چند هفته پيش از آنکه کلنگ احداث سد ايلی سو به زمين زده شود، جمعی از باستانشناسان، روزنامه نگاران، حقوقدانان عليه تصميم دولت ترکيه در ساخت اين سد به دادگاه حقوق بشر اتحاديه اروپا شکايت کردند.


        بازمانده پلی که بيش از هشتصد سال پيش روی دجله ساخته شده است

        عمل به احکام اين دادگاه در تحقق آرزوی دولت ترکيه در پيوستن به اتحاديه اروپا تأثير دارد.

        دولت ترکيه در پاسخ به مخالفان احداث سد اعلام کرده که طرح ساخت شهری تازه را در دست دارد که مردم حصن کيف در آن اسکان داده شوند و همچنين 'پارکی فرهنگی' احداث خواهد کرد که بخش زيادی از آثار تاريخی به آن انتقال داده شده، حفظ خواهند شد.

        اما باستانشناسان می گويند هنوز آثار باستانی زيادی در دل حصن کيف نهفته است که بايد برای يافتن آنها کاوشهايی انجام بگيرد و سد ايلی سو اين آثار را برای هميشه زير خاک مدفون خواهد ساخت.

        دولت ترکيه هم اين باور باستانشناسان را تأييد و اذعان کرده که تاکنون تنها چهل درصد آثار باستانی نهفته در حصن کيف کشف شده اند، هرچند باستانشناسان اين ميزان را بيست درصد می دانند.

        حصن کيف آثار باستانی با قدمت ده تا دوازده هزار سال در خود جای داده است و همچينين آثاری از تمدنهای آشور، روم و ترکان سلجوقی و عثمانی در آن وجود دارد.

        مقامهای دولت ترکيه می گويند با احداث سد ايلی سو، مقبره ها و صدها مغاره مسکونی همچنان بالاتر از سطح آب محفوظ خواهند ماند و مساجد، حمامها و بازمانده پلی باستانی که روی رود دجله ساخته شده بوده به 'پارک فرهنگی' انتقال داده خواهد شد.

        نخست وزير ترکيه وعده داده که تا هنگام تکميل سد، کاوشهای باستانشناسی در محل ادامه خواهد يافت و معادل 85 ميليون دلار به اين کاوشها اختصاص داده شده است.

        Comment


        • جناب آقاى شهرام همايون
          مدير محترم تلويزيون كانال يك
          با درود

          در پى تماس تلفنى با خانواده و دوستانم باخبر شدم كه اخيرا فردى به نام مهرداد حيدرپور كه داماد خانواده فخرآور است از طريق تريبون شما دهان به لجن پراكنى بر عليه زندانيان سياسى زجركشيده گشوده و در كمال ناباوري، همانند محاكم قضايى امنيتى جمهورى اسلامي، به اتهام زنى به زندانيان سياسى اقدام ورزيده است. به همين خاطر ذكر چند نكته در اين باره را حق خود مى دانم و اميدوارم جناب عالى اينبار با رعايت عدالت و اخلاق رسانه اي، همانطور كه فرد معلوم الحالى مانند حيدرپور مجال پرونده سازى و دروغ پردازى بر عليه اينجانب و ديگر زندانيان سياسى را داديد، پاسخ اينجانب را نيز شخصا به آگاهى هم وطنان گرامى مان برسانيد، كه اگر غير از اين رفتار شود اين شائبه بوجود مى آيد كه شما و رسانه تحت مديريتتان به دفاع از عناصر و عوامل تخريب حيثيت زندانيان سياسى برخاسته ايد!
          در تماس تلفنى با دوستانم آگاه شدم كه جناى عالى در برنامه هاى خود بارها گفته و تاكيد كرده ايد كه دشمن دشمن جمهورى اسلامى دوست جمهورى اسلامى است. حال اين سوال مطرح است كه شما چطور اجازه داده ايد كه دوستان جمهورى اسلامى امكان يابند از طريق تريبون تلويزيون شما، آنهم در آستانه سالگرد 18 تير ماه ضمن تحريف حقايق مربوط به قيام دانشجويى 18 تير و مبازرات دانشجويان، به لجن پراكنى بر عليه زندانيان سياسى اقدام ورزند؟ آيا اين عمل شما نشانه آن نيست كه شما ناخواسته در دام افراد مجهول الهويه و فريفته شده اى افتاده ايد؟
          شنيده ام امير عباس فخرآور در گفتگو با شما در پاسخ به سوالى درباره مناسبات غير دوستانه مهرداد حيدرپور با خود گفته است دكتر ناصر زرافشان عامل تحريك حيدرپور بوده. حال اين سوال مطرح است كه فردى مانند حيدرپور كه به گفتهء برادر زن اش به سادگى فريب مى خورد و حاضر مى شود بر عليه ديگران دست به كار شود، اينك فريب چه كسى را خورده و توسط چه بازيگردانى به روى صحنه نمايش مضحك و تهو آور اتهام زنى و پرونده سازى بر عليه زندانيان سياسى هدايت شده است؟ اين چه كسى است كه دارد از فقر مالى و ذهنى او به نفع منافع سياسى خود سوء استفاده مى كند؟
          با كمى دقت مى توان متوجه شد كه حيدرپور اينك وظيفه سنگين اتهام زنى و پرونده سازى بر عليه زندانيان سياسى منتقد برادر زن اش و (و در خيال خام خود) بى حيثيت كردن آنها در رسانه هاى جمعى را بر عهده گرفته است، كه بى شك اين انجام وظيفه ء مخلصانه ء او (كه در وضعيت مالى نابسامانى بسر مى برد) با پاداش برادرزن جبران خواهد شد!!
          اين فرد معلوم الحال در گفتگو با شما موضوع انتقال اينجانب از بند 350 را با آب و تاب فراوان مطرح كرد تا اين مسئله سندى باشد بر دروغ پردازى هايش، اما جالب است بدانيد كه دليل اصلى من براى جابجا شدن در زندان و دور شدن از فضاى ناامن بند 350 عربده كشى ها، لات بازى ها، كتك كارى ها و باجگيرى هاى افرادى مانند خود حيدرپور بوده است. من براى اينكه از درگيرى هاى اين شخص با زندانيان دور بمانم و همانند زندانيان ديگر در دام فتنه انگيزى هاى او گرفتار نشوم تقاضا كردم به سالن ديگرى منتقل شوم.
          به راستى در عجبم كه اين چه دستى است كه در آستانه 18 تير از آستين بيرون آمد و به تخريب زندانيان سياسى زجر كشيده اقدام ورزيد.
          جاى تاسف است كه در آستانه قيام دانشجويى 18 تير، فردى همچون امير عباس فخرآور كه هيچ ارتباطى با پرونده كوى دانشگاه و مبارزات دانشجويان ندارد و به گفته خودش در آن زمان سرباز وظيفه در نيروى انتظامى بوده است در گفتگو با رسانه ها تاريخ مبازران دنشجويان را به نفع خود تحريف مى كند و به جاى ياد كردن از دانشجويان زنداني، به دروغ خود را رهبر جنبش مستقل دانشجويى معرفى مى كند!
          البته ناگفته هاى فراوانى در مورد اين هر دو فرد دارم كه بيانش را به آينده اى نزديك موكول مى كنم.

          دانشجوى زنداني، منوچهر محمدى

          Comment


          • زينب ( سيبا ) زيبا معمار نوبري، همکار رژيم جمهوری اسلامی درنوشته ای در سايت اينتر نتی روشنگری بخشی ازهمکاری خود با رژيم جمهوری اسلامی را باز گو کرده است. اين برای اولين بار است که يک همکار رژيم جمهوری اسلامی آشکارا پرده از همکاری خود با رژيم را بر می دارد. زينب (سيبا ) معمار نوبری در بخش اول نوشته اش بيوگرافی خود را تشريح می کند و بعد از توضيح دستگيری همسر اول و خودش، اينچنين می گويد ً بعد از برگشت من از مواضع کمونيستی و تواب شدنم ....... ً و ً برگشت ايدئولوژيکی ? سياسی من در دورانی که در تابوتها بودم بوقوع می پيوندد . من داوطلبانه مصاحبه می کنم و بر مبنای اعتقادات جديدم حاضر به همکاری با جمهوری اسلامی می شوم. ً ً ..... و هر چند مبارزه با گروههای ضد انقلاب و ضد جمهوری اسلامی و حتی سرکوب آنها را نفی نمی کردم ،.......... طبيعی است که بدنبال اين تحولات ، مسئولين زندان هر اطلاعاتی از من می خواستند با کمال ميل در اختيارشان می گذاشتم .ً ً سوال من اينست ! آيا بازجوئی ، سرکوب ضد انقلاب و نيروهای ضد انقلاب و نيروهای ضد دولت حاکم و حتی اعدام ، لازمه سياست،مبارزه و تشکيلات مسلحانه نيستند؟ آيا اگر ما به قدرت می رسيديم نيروهای ضد خودمان را سرکوب و بازجوئی نمی کرديم؟ يا اينکه می فرمائيد آنها را ناز و نوازش می کرديم و با آنها رقص تا نگو ؟!! ً نقل قولهای طولانی زينب( سيبا) را با اين جمله از نوشته اش به پايان می برم، او از گزارش 75 صفحه ای که در زندان نوشته است سخن می گويد و درانتها اينچنين مطرح می کند ً شايد امروز اگر آنها را ملاحظه کنم ، خودم هم آنها را بسيار نقد کنم ، ولی نفس حرکت را هرگز! ً

            اين بخشی ازتوضيحا ت ( يا بهتر است گفته شود اعترافات ) شخصی است که در زندان و خارج از زندان با جمهوری اسلامی همکاری کرده است و می کند. در گذشته رژيم جمهوری اسلامی در ارتباط با سازماندهی همکارانش سياستهای ديگری را اتخا ذ می کرد از جمله، از اين مهره های سوخته در کسوت ً اپوزيسيون ً استفاده می نمود ، نمونۀ شاخص اين مهره ها ، سعيد شاهسوندی عضو سابق سازمان مجاهدين خلق می باشد. سعيد شاهسوندی بعد از همکاری با رژيم در ايران، به خارج از ايران فرستاده شد و در هامبورک ( آ لمان ) مستقر و توسط افراد و نيروهای به اصطلاح اپوزيسيون برای او جلسا ت سخنرانی متعدد ی برگزار گرديد، اما اين سيا ست رژيم بجز معدود همکارانش نظر اشخا ص د يگری را جلب نکرد ه و پروژۀ رژيم در نطفۀ خود با شکست روبرو گرديد.
            در دورۀ اخير رژيم جمهوری اسلامی سياستهای کاملا متفاوتی را برای استفاده از مهره های خود اتخاذ می کند و آنهم فرستا د ن اين مهره ها به جلسا ت و محافل نيروهای اپوزيسيون ( بخصوص اپوزيسيون چپ ) با موضع طلبکارانه و دفاع علنی از رژيم در جهت شکستن جو ضد رژيمی در ميان نيروهای اپوزيسيون می باشد . از جمله شرکت زينب ( سيبا ) معمار نوبری در جلسۀ زنان در هانور ( آلمان ) و انتشار نوشتۀ او نيز در راستای همين سيا ست رژيم برای نفوذ در مجامع اپوزيسيون و بطور کلی شکستن جو ضد رژيمی است. خوشبختانه با هوشياری وآگاهی بخشی از نيروهای انقلابی اپوزيسيون (زندانيان سياسی سابق ) و افشا گريهای آنها دررابطه با زينب ( سيبا ) ، اين حرکت رژيم نيز با شکست روبرو شد.






            زينب ( سيبا ) معمار نوبری در نوشته اش نکتۀ قابل تحمل و به ظاهر منطقی را مطرح می کند که پرداختن به اين نکته بيشتر از هر چيز بايد مورد توجه عناصر و نيروهای چپ ( بخصوص چپ سوسيا ليست ) قرار بگيرد و آنهم اين است که چرا همکار ( و همکاران ) رژيم جمهوری اسلامی با شعار ً روياروئی انديشه ها و احترام به فرهنگ گفتگو ً وارد ميدان شده اند ؟
            در اين شکی نيست که روياروئی انديشه ها و احترام به فرهنگ گفتگو در پرنسيب و درعمل مورد تاييد همگان می باشد، بخصوص سوسياليستها که برای آزادی انديشه مبارزه می کنند.اما سوال در اينجا است که از روياروئی کدام انديشه و احترام به چه فرهنگ گفتگويی سخن می گوئيم ؟ آيا منظور از رويا روئی انديشه ها برسر يک ميز نشاندن شکنجه گر و شکنجه شده است ؟ آيا منظور از رويا روئی انديشه ها همراهی کردن با همکاران رژيم سرما يه ، زندان، شکنجه و اعدام است ؟ و تازه چه کسی گفته است که هميشه بايد به ديگران احترام گذاشت؟ در اين شکی نيست که احترام به عقايد ديگران الزامی است اما نه خود افراد و نيروها يکه بمثابۀ يک نيروی مخالف اجتماعی و سرکوبگردرجهت مقا بل قرار دارند. رژيم جمهوری اسلامی و همکارانش نه تنها عقايد شان قا بل احترام نمی باشد بلکه هر گونه ديالوک هم با آنان در غلتيد ن به دامی است که رژيم درتدارک آن است . حال می خواهد اين سخن از جا نب زينب ( سيبا ) معمار نوبری ويا نيروهای به اصطلا ح اپوزيسيون همچون حزب توده ، اکثريت و ديگر نيروهای بورژوايی خارج از قدرت زده شود.
            زينب ( سيبا ) معمار نوبری بخوبی می داند جائی در ميان افراد و نيروهای واقعی اپوزيسيون ( بخصوص زندانيان سياسيسابق که مواضع انقلابی خود را حفظ کرده اند و از نزديک او را می شنا سند ) را ندارد . زينب ( سيبا ) بگفته خود ش بيمار روانی نيست ،آنطوريکه بعضی از افراد اپوزيسيون سعی در روانکاوی او را دارند . او در گذشته و هم اينک آگاهانه و داوطلبانه با جمهوری اسلامی همکاری کرده و می کند، او مامور است و معذور و بايد همچون گذشته که دستورات حاج داوود ها را اجرا می کرده ، امروز هم دستورات قاضی مرتضوی ها را اجرا بکند. هدف زينب ( سيبا ) همانگونه که خودش می گويد ً تلاشم ( در واقع تلاش دستکاه امنيتی رژيم جمهوری اسلامی ) بر اين است که جوی را بوجود آورم که انسانها بتوانند راحت و آرام و با جرات خودشان را معرفی کنند، بدون آنکه ترس از قضا وت روی آنها بوجود آيد ً و در ادامه خواهان ً روياروئی انديشه ها و احترام به فرهنگ گفتگو ً می شود.
            زينب ( سيبا ) از بوجود آوردن کدام جوی سخن می گويد ؟ ازشکستن جو مبارزه عليه رژيم سرمايه ،زندان ، شکنجه و اعدام...... ويا جوی برای حضور حاج داوود ها و برادر جواد ( شکنجه گر زندان قزل حصار) برای گفتگو ( ببخشيد برای ارشا د ) درجلسات زندانيان سياسی سا بق ........ است؟
            حال که خانم زينب ( سيبا ) معمار نوبری خواهان ً روياروئی انديشه ها ً شده اند و قصد جو شکنی دارند ، بمثابه يک انديشه مقابله گر با ايشان وهمکارانشا ن حاج داوودها و قاضی مرتضوی ها يک جواب صريح و روشن را می توان گفت : ما نه فراموش می کنيم ونه می بخشيم. و ما با اين رژيم و همکاران آن در هر لباسی مبارزه نموده و آنها را افشا و طرد می نما ئيم.
            در آستانۀ سا لروز يکی از جنايات رژيم جمهوری اسلامی ، کشتا ر زندانيان سياسی در سال 67 قرار داريم ، ياد و خاطره هزاران انسانی که درراه آزادی و سوسياليسم جا نفشانی کردند را با تشديد مبارزه عليه رژيم سرمايه ، زندان، شکنجه و اعدام گرامی بداريم .

            Comment


            • سوالی که با ديدن برخورد های "ناباورانه" در ذهن به وجود می آيد اين است که آيا حافظه ها اينقدر کم شده اند؟ آيا به همين زودی سرکوبی که گشت خواهران زينب برای وادار کردن زنان برای قبول حجاب اجباری در جامعه به وجود آوردند را يادمان رفته؟

              تجمع اعتراضی زنان در 22 خرداد امسال در تهران مثل هر حرکت مبارزاتی ديگری نياز به بررسی همه جانبه دارد که اگر هدف ياد گيری و تجربه اندوزی برای مبارزات بعدی باشد می تواند به همبستگی بيشتر و پيشبرد و تاثير گذاری در سطح جنبش زنان کمک کند و شايد با برخوردهای واقعی و اصولی به آنچه اتفاق افتاد بتوان صفوف مبارزاتی زنان جامعه را در راه مبارزه برای احقاق حقوق پايمال شده خويش مستحکم تر کرد. نکات بسياری در پيرامون اين حرکت و نظرات مطرح شده در باره آن وجود دارد که پرداختن به تمام اين نکات در يک مقاله امکان پذير نيست ، به اميد آنکه بشود در آينده در سلسله بحث هايی به آنها پرداخت.

              نکته تعجب آوری که در گزارشات اوليه دست اندر کاران حرکت 22 خرداد و فعالين ديگری که درطول اين چند هفته در مورد اين تجمع قلم زدند به چشم می خورد، شگفتی وناباوری اينان از حضور چشم گير زنان پليس می باشد که خشن تر از مردان پليس با باتوم و اسپره های فلفلی به زنان حمله می کردند و زنان دستگير شده را زمين کشان به سوی ماشين های از قبل آماده شده می بردند. به طور کلی برخورد آنها به هجوم و نقشی که پليس های زن در سرکوب زنان در تجمع ميدان تير اعمال کردند، قابل بحث است. مثلاً درگزارشی در رابطه با تجمع 22 خرداد می خوانيم که "ماموران زن بيشتر از همکاران مرد خود به تجمع کنند گان توهين مى کردند. آنان فاطمه زهرا گويان سوگند مى خوردند که: به خون شهدا شما را لگد کوب مى کنيم. زنان بسيارى نيز که به عنوان رهگذر از اين مسير مى گذشتند انگشت به دهان، بگير و ببند ها را نگاه مى کردند"

              سوالی که با ديدن برخورد های "ناباورانه" در ذهن به وجود می آيد اين است که آيا حافظه ها اينقدر کم شده اند؟ آيا به همين زودی سرکوبی که گشت خواهران زينب برای وادار کردن زنان برای قبول حجاب اجباری در جامعه به وجود آوردند را يادمان رفته؟ آيا زنانی را که تحت نظارت مستقيم سپاه پاسداران، تيغ و سنباده بر لبان عابرين زن می کشيدند را از ياد برده ايم؟ همان سپاهی که آقای گنجی يکی از اعضای موثر آن بود و خود عليرغم اين که امروز داعيه دفاع از حقوق زنان را می کند، به عنوان يک حزب اللهی درکنار "خواهران" هم کيش خود، در خيا بان ولی عصر پونز بر سر زنان می کوبيد تا حجابشان را محکمتر کنند! به راستي، چه کسانی جز همين زنان مزدور در هر کوچه و خيابانی با انجام وظائف دينی خود امر به معروف و نهی از منکر می کردند؟ آيا يادمان رفته گشت هايی از نوع همين زنان را که سر هر چهار راه، زنان ديگر را به عناوين و اشکال مختلف مورد اذيت و آزار های نفرت انگيز خود قرار می دادند؟

              در 22 خرداد در ميدان 7 تير ماشين هايی را ديديم که برای دستگيری زنان و مردان مبارز آماده بودند. اما آيا از ياد برده ايم که چند ين سال در خيابانها زنان را در ملاء عام ، جلوی چشم خانواده شان به بهانه بد حجابی بزور سوار همين ماشين ها می کردند تا به کميته محلی ببرند تا با زهر چشم گرفتن از آنان سلطه شوم استبداد خودشان را بر آنان غالب کنند؟
              آيا جناياتی را که بازجويان و نگهبانان زن رژيم در زندانهای مخوف جمهموری اسلامی در سالهای 60 بر زندانيان سياسی زن اعمال کردند را نمی دانيم؟
              مگر عاملين اجرايی اين جنايات کسانی جز زنان مزدوری بودند که هم چون هر مرد مزدوری خود را برای خدمت به حفظ منافع رژيم فروخته بودند؟ آيا نقش زنان رژيم در سرکوب و تثبيت شرايط ترور و اختناق در جامعه ما کمتر از مردان بوده؟ پس چرا بايد از قساوت زنان مزدور پليس تعجب کنيم و با ناباوری به آن بنگريم؟ تازه مگر تصاويری را که از زندانهای ابوغريب بيرون آمده را نديديم؟ تصوير سرباز زن آمريکايی که با لبخند و با لا بردن انگشت شست خود در پشت عده ای از مردان لخت عراقی با افتخار ايستاده است! فراموش نکنيم که از هفت سربازی که به اتهام شکنجه و آزار زندانيان ابو غريب متهم شده بودند 3 نفرشان زن بودند! همچنين مسئوليت اداره زندان ابوغريب را يک ژنرال آمريکايی که زن بود به عهده داشت و با لاترين مقام اطلاعاتی در عراق که مسئوليت مستقيم شرايط برای آزاد شدن زندانيان از زندان ابوغريب را داشت يک زن بود؛ و البته اين را هم می دانيم که رئيس همه اين ها کسی جز جنايت کار معروف خانم کاندوليزا رايس نمی باشد.

              در خيلی از نوشته ها اين مسئله مکررا به چشم می خورد که انگار صرف زن بودن کافی است تا همه زنان در صف مبارزاتی واحدی قرار بگيرند! انگار اين جنسيت است که تعيين می کند آدمها در چه صفی قرار می گيرند! نظری که بسيار ساده لوحانه معتقد است که زنان ذاتا از مردان رئوف ترند! يعنی در سمت گيری های اجتماعی عامل بيولوژی را تعيين کننده می بيند نه پايگاه طبقاتی افراد را ، نه اين که اين افراد در چه موقعيت اجتماعی قرار داشته و وجودشان در خدمت به حفظ چه نظامی است! اين همان نظريه فمنيستی است که جنبش زنان را جنبشی صرفا جنسيتی ومبارزه زنان را فرا طبقا تی می بيند و به نادرستی تصور ميکند که صرف زن بودن کافی است تا همه زنان در صف مبارزاتی واحدی قرار بگيرند! همان نظريه ای که مردها را عامل ستمديدگی زن معرفی می کند و اينطور جلوه می دهد که گويا همه زنها بدون توجه به اينکه متعلق به چه طبقه ای هستند بايد در مبارزه برای رفع ستم از زن ها در مقابل مردها صف آرائی کنند. به همين خاطر است که آنها به "سردار طلايی" از فرماندهان نيروی سرکوب جمهوری اسلامی پيام می دهند که "آقای سردار طلايی اگر روزی به اين ستم و خشونتی كه بر ما رفته است اذعان كنيد، شايد از شما بخواهيم كه اجازه دهيد برای نيروهای تحت امرتان (به‎خصوص برای ماموران زن) كه ما را مورد ضرب و شتم قرار دادند" كارگاهی آموزشی" درباره‎ی حقوق زنان برگزاركنيم تا احتمالا آن كسانی كه با چنين خشونتی با ما رفتار كردند لااقل علت اعتراض مدنی ما را بفهمند و بدانند كه خواسته‎های ما واقعا چيست" !! و نمی خواهند ببينند و يا اين حقيقت را لاپوشانی می کنند که يک نيروی سرکوبگر چه از زنان تشکيل شده باشد و چه از مردان، در مقابل خواستهای مترقی و عدالت طلبانه قرار دارد و چه آگاه و چه نا آگاه انجام وظيفه سرکوب به نفع سرمايه داران و دولت آنها را به عهده دارد. چه بسا خود آن زنان پليس هم قبلاً از اقشار تهی دست جامعه بوده اند که در شرايط سخت فقر و بيکاری موجود در جامعه تن به خواری داده و به خدمت رژيم سرکوبگر جمهوری اسلامی در آمده اند. با اين حال واقعيت اين است که آنها حالا ديگر به عنوان پليس، در مقابل مبارزات مردم و طبقه زحمتکش جا معه قرار گرفته اند. در نتيجه نه زن بودن آنها و نه اينکه به چه دليل پليس شده اند تغييری درماهيت سرکوبگرانه آنها نمی دهد. فمنيسم درست در همين نقطه از تقابل بينشی با مارکسيسم است که به انحراف ميرود و فراموش می کند که دقيقا اين نظام ظالمانه سرمايه داری است که از حفظ ستم جنسيتی بر زنان بيشترين سود را می برد و با گسترش فرهنگ مرد سالاری و ترويج مذهب و سنن عقب مانده هر روز ريشه های اين ستم را عميق تر می کند. آنچه مسلم است اين است که مبارزه برای رفع ستم جنسيتی نيز در گرو مبارزه برای براندازی سيستم سرما يه داری جمهوری اسلامی معنا پيدا می کند.

              حقوقی که در تجمع 22 خرداد در رابطه با زنان در ايران درخواست شده از پايه ای ترين حقوقی است که يک شهروند می تواند داشته باشد. حقوقی که هيچ انسان و نيروی مترقی نمی تواند نسبت به آنها بی تفاوت عمل کند. آيا ميشود به عنوان کسی که برای آزادی انسانها مبارزه می کند از خواستهای بر حق حضانت مساوی پدر و مادر بر کودک ، حق شهادت برابر ، حقوق برابر در ازدواج، ممنوعيت تعدد زوجات و لغو قرار دادهای موقت کار دفاع نکرد؟ تما م اين خواستها تک تک می توانند قابل دفاع باشند و وظيفه هر نيروی انقلابی است که از تمام اين خواستهای انسانی و دمکراتيک دفاع کند. اما واقعيت اين است که در چند سال اخير، خواست های بر حق زنان جا معه ما و انگيزه قويشان برای مبارزه با تبعيضات موجود وسيله ای شده که عده ای از زنان رفرميست روی اين خواسته ها سرمايه گذاری کرده و بخش بزرگی از دختران جوان و فعالين را در ايران به دور برنامه های خود جلب کنند. برنامه اينان آنست که با استفاده از خواسته های بر حق زنان سلطه نيرو های راست و رفرميست و اصلاح طلبان و فراکسيونهای مختلف طبقه حاکمه را بر روی جنبش زنان تسهيل کنند. به عبارت دقيق تر زنانی که از طرف رژيم برای برپائی تظاهرات به نوعی از مجوز برخوردار هستند، به عنوان رهبر، جنبش زنان را در خدمت به مقاصد رفرميستی قربانی می کنند. همين ها هستند که بعد از اين همه سال شکست و تجربه، به توهم در ميان مردم دست زده و اين بار سعی می کنند زنان سرکوبگر پليس را نه نيروئی در مقابل زنان ستمديده جامعه بلکه در کنار و در صف آنها جا بزنند.

              عدم توانايی رژيم در جوابگويی به پايه ای ترين خواستهای انسانی جامعه غير قابل انکار است. رژيم با حمله سرکوبگرانه اش به تجمع زنان در ميدان 7 تير نه فقط قصد به عقب کشاندن و منفعل کردن مبارزات زنان را داشت، بلکه در اين ميان ترس اصلی رژيم ازاين است که کنترل اين مبارزات علنی از دست اش خارج شود . ترس از نيروهای مردمی است که در اقصی نقا ط ايران پايه های سست حکومتش را به لرزه در آورده اند. ترس رژيم از آن است که مبادا زنان طبقات زحمتکش که امروز بيش از هر زمان ديگری چيزی برای از دست دادن ندارند و زنان آزاديخواه مدافع آنان با استفاده از فضای به اصطلاح قانونی ای که رژيم برای زنان رفرميست بوجود آورده، تأثيرات انقلابی خود را در جنبش زنان به جای گذاشته و حتی در راس اين مبارزات قرار بگيرند . به همين دليل اين رژيم جنا يتکار امروز با افسار گسيختگی در مقابل کوچکترين تجمعی اين چنين لشکر کشی می کند تا بتواند به اصطلاح درس عبرتی به ديگر مبارزين بدهد !! اين البته نشانه قدرت رژيم نيست بلکه گواهی است از ترس و وحشتش از نفوذ ايده های انقلابی در جنبش زنان و پيوند يافتن آنها با ديگر مبارزات حق طلبانه مردم ايران .
              امروز خواست سرنگونی اين رژيم از دمکراتيک ترين خواست های مردم ايران است و هر کس به هر دليل و تو جيهی مبلغ و مروج اين نظر باشد که دستيابی به حقوق بر حق زنان و تثبيت آن در جامعه ديکتاتور زده ايران ، بدون از بين رفتن سيستم سرما يه داری حاکم و رژيم های مدافع آن امکان پذير است خاک به چشم توده ها می پاشد . ما بايد با تمام قوا ، در جهت افشا قوانين زن ستيز و قرون وسطايی جمهوری اسلامی مبارزه کنيم ولی صراحتا بايد بگوييم که برای رسيدن به برابری زن و مرد حتی در قا نون بايد جهت مبارزاتی ما سرنگونی کليت نظام سرما يه داری و رژيم حافظش جمهوری اسلامی باشد.

              Comment


              • روزنامه نگاران و روزنامه ها در جمهوری اسلامی، بويژه در دهه گذشته نقشی بزرگ و ارزشمند در روشنگری افکار عمومی داشته و دارند و بهايی بس سنگين نيز در اين راه پرداخته و می پردازند. در نقد کار آنان همواره بايد چنانکه ژاک دريدا می گويد مواظب "ديکتاتوری زمان حال" باشيم. اما نمی توان ناگفته گذاشت که سرمقاله روز شنبه روزنامه شرق به قلم محمد قوچانی تحت عنوان "تراژدی اکبر محمدی" نمک پاشی بر زخم دانشجويان زندانی است

                "ژاک دريدا" فيلسوف مشهور فرانسوی می گويد تحليلگران رويدادهای تاريخی بايد مواظب "ديکتاتوری زمان حال" باشند. ژاک دريدا می خواهد با اين گفته خويش مفسران و محققان تاريخ را هشدار دهد که حوادث و رويدادهای تاريخی يا نظرات و انديشه های متفکران را می بايست در ظرف تاريخی يا زمانی خود بررسی کرد و نگذاشت شرايط زمانی که در آن بسر می بريم خود را بر تحليل رويدادهای گذشته و يا انديشه گذشتگان تحميل کند. چراکه اگر شيفتگان دمکراسی در جهان امروز بخواهند با درک مدرن از دمکراسی، تاريخ دمکراسی در يونان سده پنجم قبل از ميلاد را بررسی کنند، از دريافت اينکه فيلسوفان و انديشه پردازان دمکراسی در آن دوران نه برای بردگان حق رای قائل بودند نه برای زنان و نه حتی برای مردان آزادی که دارای حد معينی از ثروت نبودند، سرخورده خواهند شد و چه بسا قضاوت هايی نادرست در مورد تاريخ يونان باستان ارائه دهند. به همين قياس هنرمندان و نويسندگان در يک جامعه آزاد هنگام نقد و يا داوری آثار و نوشته های هنرمندان و نويسندگانی که در يک جامعه بسته در زير فشار سانسور يا خود سانسوری به توليد آثار هنری يا قلم زنی می پردازند هرگز نبايد محدوديت ها و اسارت قلم همکاران خود را از ياد ببرند.
                شرايط کنونی قلم زنی در ايران ما نمونه برجسته اسارت قلم و "بندبازی" های نويسندگان برای حفظ تعادل خويش بر روی طناب باريک نويسندگی و روزنامه نگاری مجاز است. آنها مجبورند برای ادامه حيات حرفه ای خويش چنان قلم در دست حساب شده گام بردارند که نه در پيش چشم تماشاچيان از بالا به پايين سقوط کنند، نه بی احتياطی آنها باعث تعطيل نمايش از سوی مسئولين گردد و نه چنان شود که ناگاه طناب زير پا بر دور گردنشان افتد.
                قضاوت ها، پيش داوری ها و ديدگاهها اما بسيار است در مورد اينکه آيا اصولا بايد به خودسانسوری تن درداد و نوشت آنچه که می شود نوشت، يا آنکه عطای قلم نيمه آزاد را به لقای کريه سانسور بخشيد. پرويز صياد هنرمندی که عليرغم سانسور و ديکتاتوری رژيم پهلوی در آن روزگار خود فضايی يافته بود تا در صنعت فيلم و تلويزيون ايران به توليد و عرضه آثار هنری خود بپردازد، امروز تقريبا هر هنرمندی که با تحمل شرايط در رژيم جمهوری اسلامی به توليد آثار هنری می پردازد را محکوم می کند و مذموم می شمارد. اکبر گنجی نيز هر چند شجاعانه و زيبا از لزوم صراحت در کار روزنامه نگاری سخن می گويد اما کيست که نداند آن روزنامه نگار و روزنامه ای که برای گزارش اوضاع و احوال سياسی کشور در شرايط کنونی از "زبان حافظ" استفاده نکند، با از دست دادن کار خود، زندان و تعطيل روزنامه اش سروکار خواهد داشت.
                روزنامه نگاران و روزنامه ها در جمهوری اسلامی، بويژه در دهه گذشته نقشی بزرگ و ارزشمند در روشنگری افکار عمومی داشته و دارند و بهايی بس سنگين نيز در اين راه پرداخته و می پردازند. در نقد کار آنان همواره بايد چنانکه ژاک دريدا می گويد مواظب "ديکتاتوری زمان حال" باشيم. اما نمی توان ناگفته گذاشت که سرمقاله روز شنبه روزنامه شرق به قلم محمد قوچانی تحت عنوان "تراژدی اکبر محمدی" نمک پاشی بر زخم دانشجويان زندانی است. نه از اين رو که کمتر از يک هفته بعد از به خاکسپاری غريبانه دانشجوی مبارزی که صدايش شنيده نشد، منتشر می شود، بلکه تراژدی روزنامه نگاری در جمهوری اسلامی اين است که گاه برای خلاصی از تيغ سانسور و نوشتن جملاتی در توصيف حق آزادی بيان و دفاع از حقوق بشر، روزنامه نگاری مجبور شود يا فکر کند مجبور است در توصيف دانشجويی زندانی و مريض که صدايش در طول هفت سال زندان نه از سوی مسئولان کشور شنيده شد و نه در روزنامه های داخل کشور مانند روزنامه شرق بازتاب يافت، بنويسد:
                " افرادی که تا زمانی که در زندان به سر می برند خود را در مقام رهبران سياسی و فکری جامعه ای می بينند که از آن شناخت درستی ندارند و هنگامی که وارد جامعه می شوند و درمی يابند که جامعه به زندگی عادی خود سرگرم است دچار بحران می شوند و چون نمی توانند ديدگاه های سياسی خود را از راه هايی مانند روزنامه نگاری، نويسندگی و سياستمداری اجرا کنند و تنها ابزار سياست ورزی خود يعنی هويت طلبی از درون زندان را نيز از دست داده اند دچار بحران هويت می شوند و برای متوجه ساختن افکار عمومی به آنچه بر آنان رفته به کارهايی چون اقدامات اکبر محمدی دست می زنند."
                محمد قوچانی انتشار خبر مرگ اکبر محمدی را غير منتظره می خواند. در کشوری که خبرنگاری سالم به نام زهرا کاظمی در بيرون زندان اوين به جرم گرفتن عکس دستگير می شود و بعد از چند روز خبر مرگش در زندان بخاطر ضربه های وارده بر سرش منتشر می شود، شنيدن خبر مرگ دانشجويی بعد از سال ها شرايط سخت زندان آنهم مريض و در حال اعتصاب غذا در زندان، برخلاف نظر آقای قوچانی تعجب برانگيز نيست. ناشناس بودن زندانی سياسی نيز نه تنها امتيازی در زندان های جمهوری اسلامی نيست، بلکه خطری نيز برای زندانی محسوب می شود، چرا که مستبدان از پا درآمدن چنين زندانيانی را برای قدرت نامشروع خويش کم هزينه ارزيابی می کنند. از سوی ديگر می بينيم که اکبر گنجی چون سرشناس است عليرغم انتقادات تندی که به "شرقيان" دارد در فردای آزاديش به جشن روزنامه شرق دعوت می شود، اما با اکبرمحمدی، چون "نا شناس" است، بعد از سال ها زندان هنگامی که به مرخصی برای معالجه می آيد، مصاحبه ای دورادور نيز انجام نمی شود. در ناشناش ماندن اکبر محمدی و حرفهايش ما که مصلحت جويانه او را از قلم انداختيم چقدر مقصريم؟
                اکبر محمدی در دادگاهی ناعادلانه حکمی ناعادلانه تر گرفت، در شرايطی غيرانسانی زندان را تحمل کرد و تا زمانی که رمقی در بدن داشت با بايکوت خبری روزنامه های اصلاح طلب و غيراضلاح طلب روبرو بود. اکنون نيز سرمقاله روزنامه شرق شش روز بعد از مرگ مشکوک وی در زندان اوين، کالبد شکافی شتاب آلود و دفن غريبانه در روستايی در مازندران، محترمانه حکم "بی هويتی" او و امثال او را صادر می کند. اگر ما نخواستيم يا به هر دليل جرات آن را نداشتيم تا هويت اکبر محمدی را بشناسيم و بشناسانيم چگونه به خود جرات می دهيم از "بحران هويت" وی سخن بگوييم؟

                Comment


                • هر چند اين اولين بار نيست که شاهد فلج ديپلماسی و شکست سياست در برابر اخلاق هستيم، اما آنچه در جنگ کنونی اسرائيل و حزب الله لبنان شاهديم، فصلی نو و رکوردی جديد در شکست اخلاقی سياست است. پيش از اين نيز کم نبودند مواردی که نه "دلايل انسانی" توانسته بود جنگ افروزان را شرمنده خود کند و نه "احترام به حق حاکميت ملی" ملت ها مانع از آن گشته بود تا کودتاگران و يا اشغالگران با کجدهنی به قطعنامه های سازمان ملل متحد همچنان به اشغالگری خود ادامه دهند. اما آنچه در فاجعه جنگ کنونی اسرائيل و حزب الله لبنان جديد است، سکوت وحشتناک جامعه بين المللی در برابر کشتار مردم لبنان و نابودی اين کشور است. گويی کشتار بيش از هفتصد نفرغير نظامی در ۱۹ روز گذشته و يا بمباران تقريبا تمام تاسيسات زيربنايی لبنان در روزهای اوليه جنگ کافی نبود و جامعه جهانی منتظر فاجعه کشتار حدود شصت نفر از مردم بيگناه روستای "قانا" که اکثر آنها را زنان و کودکان تشکيل می دهند بود، تا عکس العمل نشان دهد و صحبت از آتش بس فوری به ميان آيد.
                  پيش از اين عليرغم ادامه جنگ و درگيری چه در منطقه خاورميانه و چه در ديگر نقاط، کشورهای جهان بخصوص کشورهای اروپايی و سازمان ملل متحد خواستار برقراری فوری "آتش بس" و فرصت دادن به ديپلماسی بودند. اينکه بارها در پشت پرده مواضع متمدنانه سياسی اغراض واقعی پنهان می شدند و يا به درخواست های مکرر آتش بس که از پشت تريبون های رسمی بين المللی اعلام می شد وقعی گذاشته نمی شد، دليلی نبود تا ديپلماسی ظاهر آراسته و انسانی خود را حفظ کند. اما گويی چون لبنان کشوری کوچک و بی دفاع بود، کشوری که نه نيروی هوايی دارد، نه نيروی دريايی، نه نفت دارد و نه متحدی استراتژيک برای امريکا و اروپا به حساب می آيد، بلکه خانه "حزب الله" نيز هست، حتی کشورهای اروپايی به خود زحمت حفظ ظاهر نيز ندادند. در اولين واکنش کشورهای بزرگ، در جريان کنفرانس هشت کشور بزرگ صنعتی جهان در سنت پترزبورگ نه تنها از آتش بس سخنی نبود بلکه حتی ژاک شيراک رئيس جمهور کشوری که بارها با سياست های امريکا و اسرائيل عليه حقوق مردم فلسطين و ديگر کشورهای عربی مخالفت بوده است، بجای صحبت از" آتش بس" از "خلع سلاح حزب الله" سخن گفت، گويی که ايندو موضوع مغاير هم هستند! هر چند ناظران سياسی موضع ژاک شيراک را تلاش وی برای عادی سازی روابط سرد امريکا و فرانسه در پی اختلاف نظر اين دو کشور درباره حمله نظامی به عراق می دانند اما اين مسئله از اهميت موضوع نمی کاهد چرا که اين خود عذر ديپلماتيک بدتر از گناه خواهد بود.

                  در کنفرانس رم نيز که به ابتکار ماسيمو دالما وزير امور خارجه ايتاليا برگزار شد، سردی زبان لکنت گرفته ديپلماسی بر جلسه حاکم بود. خانم کاندوليزا رايس وزير امور خارجه امريکا بمباران تاسيسات غير نظامی لبنان و کشتار مردم اين کشور، که از سوی سازمان های قضايی بين المللی در زمره جنايات جنگی به حساب می آيند، را "درد زايمان دمکراسی در خاورميانه" خواند. هرچند برخی کشورهای اروپايی نظير سوئد خواستار برقراری آتش بس فوری بودند اما بخاطر تصميم مشترک اتحاديه اروپا سوئدی ها نيز در اين مورد با صدای بلند خواستار" آتش بس فوری و بی قيد و شرط" نشدند. حتی سازمان ملل متحد نيز در روزهای اول جنگ، لابد زير فشار کشورهای بزرگ، قادر به دفاع بی قيد و شرط از آتش بس فوری نبود. شايد همه "مرگ" حزب الله را انتظار می کشيدند. بی شک ارتباط حزب الله لبنان با جمهوری اسلامی ايران، کارنامه بد ايران در روابطش با جامعه بين المللی و بی اعتمادی به ايران در مورد پرونده انرژی هسته ای، از امريکا و انگليس که بگذريم، از جمله دلايل نارسايی صدای کشورهای اروپايی و عربی و حتی سازمان ملل برای پايان دادن به جنگ بوده است.

                  اما با گذشت حدود سه هفته از آغاز حملات نظامی اسرائيل به لبنان، موفقيت عمده اسرائيل نابودی تاسيسات زير بنايی لبنان، ويرانی گسترده مناطق مسکونی، کشتار بيش از هفتصد نفر از غير نظاميان و آواره کردن نزديک به يک ميليون نفر از مردم اين کشور بوده است. نيروهای حزب الله همچنان قادر به پرتاب روزانه بيش از صد موشک و راکت به سوی شهرهای اسرائيل هستند. در جريان پرتاب موشک از سوی حزب الله به شهرها و آبادی نشين های اسرائيلی نيز تاکنون بيش از ۵۰ شهروند بيگناه اسرائيلی کشته شده اند. روشن است که موشک پراکنی حزب الله نيز از نظر اخلاقی محکوم است، اما شکست اخلاقی سياست آنجاست که ديپلماسی بجای "طرفداری بی قيد و شرط از آتش بس" بعنوان يک مسئله اخلاقی و انسانی که اما و اگر پذير نيست و طبيعتا به معنی درخواست از طرفين درگير است، برای آتش بس شرط و شروط گذاشته و اول خواستار آتش بس يکطرفه حزب الله يا تحويل سربازان ربوده شده اسرائيلی بشود.

                  طی روزهای گذشته برای اولين بار در تاريخ جنگ های اعراب و اسرائيل افسانه شکست ناپذيری اسرائيل زير علامت سوال رفت. چهارمين ارتش دنيا با وجود بمباران بی وقفه لبنان نه توانسته است از پرتاپ موشک به شهرهای خود توسط يک سازمان تروريستی، هرچند دارای پايگاه مردمی، را بگيرد و نه توان آن را دارد که برای رسيدن به "اهداف نظامی" خود وارد باتلاق اشغال جنوب لبنان شود. پيروزی های سريع و برق آسای ارتش اسرائيل در تاريخ جنگ های اعراب و اسرائيل، شهروندان اين کشور را عادت به شنيدن سريع اخبار "خوب" از جبهه های جنگ داده بود، اما مردم اسرائيل بتدريج درمی يابند که بعد از ۲۰ روز جنگ تمام عيار نه تنها از موفقيت های بزرگ ارتش اين کشور خبری نيست بلکه هر روز در پی آژيرهای حمله در شهرهای شمالی اسرائيل بايد برای حفظ جان خود به پناهگاه نيز بروند.

                  سران فاقد پايگاه مردمی اکثر کشورهای عربی نيز عليرغم حس همدردی خيابان های کشورهايشان با مردم لبنان و حزب الله، در سکوت نظاره گر نابودی اين نيروی نظامی رقيب در منطقه بودند. سه هفته جنگ و مقاومت حزب الله برای آنها نيز دردسر ساز شده است. علاوه بر مسائلی که سکوت نسبی آنها در برابر نابودی يک کشور عربی برايشان در عرصه سياست داخلی به بار آورده است، بايد اين سرشکستگی در بين افکار عمومی اعراب را نيز بپذيرند که يک سازمان تروريستی "بهتر" از آنها، عليرغم ادعای اين کشورها در مورد همبستگی اعراب يا "امت واحد عربی" عليه اسرائيل، در برابر اين کشور مقاومت کرده است.

                  بيست روز گذشته نشان داد سياست حتی در قرن بيست و يکم، بسيار آسان تر از آنچه تصور می شد می تواند اخلاق را قربانی کند. آيا کشتار مردم بی دفاع "قانا" نقطه پايانی بر تعلل ديپلماتيک قدرت های بزرگ برای درخواست آتش بس فوری خواهد گذاشت يا متاسفانه هنوز بايد بيگناهان ديگری کشته شوند تا سياست در برابر جنگ فعال شود؟

                  Comment


                  • اکبر گنجی در سخنرانی ها و مصاحبه های اخیر خویش در داخل و خارج کشور همواره بر این تاکید داشته است که دمکراسی هزینه ای دارد که اگر خواهان برقراری آن در ایران هستیم باید آن را بپردازیم. پیام گرانبهای این روزنامه نگار مبارز و خستگی ناپذیر تلنگری است بر اذهان نخبگان سیاسی کشور و افکار عمومی که صرف خواستار دمکراسی بودن بدون تلاش در جهت دست یابی به آن، ره به جایی نخواهد برد. بدون شک اکبر گنجی که با مقالات روشنگرانه خویش درباره اسرار پشت پرده قتل های زنجیره ای ریسک مرگ در راه روشنگری را پذیرفت و با تحمل بیش از ۲۲۰۰ روز زندان که بخشی از آن در سلول های انفرادی و دو ماه آن در اعتصاب غذا گذشت مناسب ترین فرد است برای توجه دادن مردم و نخبگان سیاسی کشور بر هزینه تحول خواهی در ایران.

                    اکبر گنجی همزمان لباس فیلسوفی اومانیست بر تن، قلم روزنامه نگار در دست، نظریه های اندیشمندی سیاسی در سر و رهنمودهای یک فعال سیاسی را بر لب دارد. اما همیشه نمی توان همزمان هم فیلسوفی کانتی بود، هم روزنامه نگاری با قلم طلایی و هم یک فعال سیاسی موفق. فیلسوف الزامات سیاست روز را حقیر می شمارد و در جستجوی حقیقت، دنیای خویش را آلوده الزامات و مباحث سیاسی روز نمی کند. روزنامه نگار نیز نه همیشه با عینک فیلسوف به جهان
                    می نگرد و نه با جهت گیری یک فعال سیاسی همراهی نشان می دهد و نه می تواند برای ادامه حیات حرفه ای خویش بویژه در کشوری مانند ایران همواره با زبان صراحت سخن بگوید و بدون توجه به خطوط قرمز بنویسد. همه روزنامه
                    نگاران قلم طلایی گنجی را ندارند، قلم آنها اغلب پلاستیکی یا چوبی است، اگر برخی اوقات به زندان می افتند و یا حتی کشته می شوند بدین معنی نیست که خود آگاهانه بازی با مرگ را برگزیده اند. فعال سیاسی نیز اگر می خواهد در کار خود موفق باشد مجبور است از آسمان آرمان های فیلسوفانه به زمین سخت سیاسی موجود در شرایط و زمان معین کشورش فرود آید و یا بجای گزارش واقعیت ها در پی ایجاد حرکت سیاسی و تغییر واقعیت ها باشد. سیاستمدار
                    روزنامه نگاری و فلسفه را قبل از هرچیز جهت دار می خواهد در خدمت نشر اندیشه سیاسی و فعالیت های تبلیغاتی خویش.

                    به همان اندازه که بدون پرداخت هزینه، دستیابی به دمکراسی ممکن نیست، توقع پرداخت هزینه های سنگین از سوی نخبگان سیاسی و مردم نیز دور از واقعیت است. نقش نیروهای سیاسی و نخبگان جامعه کمک به فراهم آمدن شرایطی است که در آن هزینه فعالیت های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی چنان باشد که عده هرچه بیشتری از اقشار مختلف مردم حاضر به پرداخت آن باشند. همواره در شرایط سخت فعالیت سیاسی عده ای از نخبگان سیاسی هزینه های زیادی را
                    می پردازند، که اکبر گنجی نمونه بارز این از خود گذشتگی است. اگر آمادگی رهبران سیاسی و نمایندگان منتخب مردم برای پرداخت هزینه قابل تقدیر است و می تواند به تشویق افکار عمومی برای پرداخت هزینه در سطح ملی بیانجامد، اما دمکراسی از آنجا که مبنایش مشارکت مردم در تعیین سرنوشت خویش است، بیش از اینکه محتاج پرداخت هزینه های زیاد از سوی نخبگان باشد نیازمند هزینه های هرچند کم اما از سوی بخش بزرگی از مردم کشور است. اگر بجای اعتصاب غذای شصت روزه اکبر گنجی در تابستان گذشته در زندان، 30 نفر از نخبگان سیاسی و فرهنگی داخل کشور اعتصاب غذایی دو سه روزه را برای آزادی زندانیان سیاسی آغاز کرده بودند حتما عده بسیار بیشتری از دانشجویان و دیگر اقشار مردم جرات آن را می یافتند تا با امضای نامه و یا دیگر اقدامات مناسب به همبستگی با اعتصاب کنندگان برخیزند. هزینه این حرکت سیاسی بجای آنکه برود تا به قیمت جان یک مبارز برجسته که سرمایه ای برای جنبش دمکراسی خواهی مردم ایران است تمام شود، بین شرکت کنندگان در این حرکت سرشکن می شد. و این نیز به نوبه خود بازتاب خبری بیشتری در بین مردم ایران و افکار عمومی جهان داشت و حمایت داخلی و بین المللی بیشتری نیز برای آزادی زندانیان سیاسی کشور فراهم می آورد.

                    اما اکبر گنجی که به حق این همه بر پرداخت هزینه دست یابی به دمکراسی تاکید دارد، از جمله نخبگان سیاسی کشور بود که در انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری، انتخابات را تحریم و مردم را به عدم شرکت در آن دعوت کرد. او از سوی دیگر در گفته ها و نوشته های خویش بعد از پیروزی محمود احمدی نژاد و اخیرا در سخنرانی های خود در خارج از کشور، از بدتر شدن شرایط فعالیت سیاسی و فرهنگی در کشور نسبت به دوره در قدرت بودن اصلاح طلبان
                    می گوید. او از افزایش سانسور و تسلط سپاهیان بر مجلس، استانداری ها، صدا و سیما و ریاست شورای امنیت ملی
                    می گوید. از نقش روز افزون احزاب پادگانی در سیاست داخلی کشور، ماجراجویی های دولت جدید در سیاست خارجی که ایران به سوی جنگ سوق می هد و از زیر ضرب رفتن فعالیت ان. جی .اوها می گوید. همزمان در بیش از یکسالی که از به قدرت رسیدن احزاب پادگانی می گذرد شاهد افت فعالیت های دانشجویی، روحیه سرخوردگی بین آنان و افزایش آمار ترک کشور بین دانشجویان و جوانان هستیم. در سالروز 16 آذر 85 برای اولین بار بعد از سال ها این روز سوت و کور برگزار شد و تنها یک روز بعد از 16 آذر، آن هم عده اندکی از دانشجویان این روز را در دانشگاه تهران گرامی داشتند. سرنوشت بزرگداشت 18 تیر نیز بهتر از این نبود. عبدالله مومنی از رهبران جنبش دانشجویی دفتر تحکیم وحدت و از تحریم کنندگان انتخابات ریاست جمهوری نیز در مصاحبه ای ارزیابی خود از وضعیت دانشجویی را مثبت اعلام کرد و حذف اصلاح طلبان از قدرت را برای توسعه جنبش دانشجویی که به زعم وی قرار بود از آن به بعد بدون تردید ( بخاطر وجود اصلاح طلبان در قدرت) با حاکمیت پکپارچه در روبروی خود مبارزه کنند، سخن گفت. اما البته چیزی که شاهد آن نبودیم همان جنبش دانشجویی و تجمعات هزاران نفره سال های پیش در روز دانشجو بود. بسیاری از دیگر فعالان سیاسی داخل و خارج کشور که با همین دیدگاه و با ارزیابی غلوآمیز از توان خود در صحنه سیاسی کشور، دعوت به تحریم انتخابات کردند نیز در یکسال گذشته عمده تا مشغول افشاگری درباره افزایش فشارهای های دولت احمدی نژاد بر فعالین سیاسی و جامعه مدنی ایران، ماجراجویی های رئیس جمهور جدید در سیاست خارجی در پیوند با پرونده هسته ای ایران، سخنان ضد اسرائیلی وی و خطراتی که ایران را تهدید می کند،
                    بوده اند.
                    آیا شکایت مکرر اکبر گنجی از اینکه نخبگان سیاسی و فرهنگی کشور حاضر به پرداخته هزینه نیستند و از درگیری در فعالیت های سیاسی می گریزند و آیا باز اعتراف اخیر عبدالله مومنی در مصاحبه با یکی از رادیوهای خارج از کشور که علت عدم برگزاری باشکوه سالروز 18 تیر را بالا رفتن هزینه فعالیت سیاسی ( دستگیری، اخراج و احضار به دادگاه) برای دانشجویان اعلام می کند گویای اشتباه بودن سیاست تحریم نیست؟
                    کوتاه سخن چگونه می توان هم از مردم، روشنفکران و نخبگان سیاسی و فرهنگی خواست که هزینه دمکراسی در یک نظام سرکوبگر را بپردازند و همزمان سیاستی را در پیش گرفت که باعث پدید آمدن شرایطی در جامعه شود- یا لااقل در آن جهت باشد- که هزینه فعالیت سیاسی را بالا ببرد؟ این تناقضی است در اندیشه سیاسی تحریم کنندگان که نه آقای گنجی، نه آقای مومنی و نه البته دیگر احزاب و سازمان های دعوت کننده به تحریم، تاکنون به آن نپرداخته اند.

                    نکته دیگری که ارتباط تنگاتنگ با "پرداخت هزینه دمکراسی" دارد و اکبر گنجی بارها بر آن تاکید می کند "ناممکن بودن اصلاحات در چهارچوب قانون اساسی کنونی" و یا " اصلاح ناپذیر بودن نظام جمهوری اسلامی" است. روشن است که قوانین اساسی و یا دیگر قوانین تصویب مجلس قانونگذاری همه اسنادی روی کاغذ هستند که در مقایسه با روح اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق های حقوق مدنی و سیاسی آن می توانند "خوب"، " بد" و یا "ناروشن" باشند. این حضور یا عدم حضور مردم در صحنه مبارزه سیاسی یا "میدان پرداخت هزینه" برای دمکراسی است که به این قوانین عینیت و معنا می بخشد. این توازن قوا به نفع نیروهای دمکراسی خواه و علیه طرفداران استبداد است که نهایتا منجر به این می شود که از قوانین "خوب" دفاع شود، تلاش برای تغییر قوانین "بد" باعث به تعویق افتادن اجرای آنها شود و یا از قوانین "مبهم" تفسیر مردمسالارانه ارائه گردد. به همین ترتیب غیبت تلاش مردم در صحنه مبارزه سیاسی کشور برای دست یابی به دمکراسی، مستبدان را تشویق به عدم اجرای قوانین خوب به بهانه های مختلف می کند و باعث فعال شدن ارجاع به قوانین بد و یا تفسیر اقتدارگرایانه از قوانین ناروشن می شود. ترسیم "مرز" و "تاریخی" برای اصلاح پذیری یا اصلاح ناپذیری یک نظام سیاسی و همچنین رمز و راز موفقیت تحولات دمکراسی خواهانه در یک کشور را منوط به کتابچه قانون اساسی و مصوبات مجلس قانونگذاری کردن آیا متناقض با باور به هر تحولی که می بایست با خواست و مشارکت وسیع مردم همراه باشد، نیست؟
                    طبیعی است که برگزاری رفراندم برای تغییر قانون اساسی و تعیین نوع نظام سیاسی، اقدامی متمدنانه است و راهی است درست برای تعیین سرنوشت سیاسی مردم به دست خودشان، اما مهم رشد سطح دمکراسی خواهی و مشارکت مردم برای تحمیل این خواست به مستبدین است. به همین ترتیب در نبرد "جمهوری خواهی" و "مشروطه خواهی" پیروزی عقلانی پیشاپیش از آن جمهوری خواهان است اما برای ورود به کاخ زیبای جمهوری خواهی باید از هفت خوان ولایت فقیه، نهادهای استبدادی و مافیاهای شریک در نظام استبدادی، دستگاه سرکوب نظام خودکامه و مهمتر از آن ناآگاهی های مردم در مورد حقوق سیاسی و اجتماعی خویش بگذریم. اگر برقراری دمکراسی را امری داخلی
                    می دانیم که هزینه اش می بایست از جیب خود مردم پرداخته شود و نه با دخالت قدرت های خارجی، بجز پشت سر گذاشتن این موانع با هزینه مردم خویش، راه میانبر دیگری نداریم.
                    گذار از "مشروطه خواهی" به جمهوری خواهی یا برگزاری رفراندم قانون اساسی نیز در گروی چگونگی توازن قوا بین بین تحول خواهان و نیروهای مخالف شان در قدرت است. هر چه توازن قوا به نفع مردم افزایش یابد، خودکامگان و نهادهای استبدادی آنها نیز بیشتر عقب خواهند نشست. سرانجام در نتیجه فشار مردم روزی خواهد رسید که " صدای تحول خواهی مردم" به گوشهای ناشنوای ولی فقیه نیز برسد، همانطور که به گوش مستبدان قبلی رسید. در آن روز تغییر قانون اساسی البته دیگر خیانت شمرده نخواهد شد و اگر همچنان گفتمان دمکراسی بر جنبش مردم حاکم باشد، تدوین قانون اساسی جدید و برگزاری رفراندم در مورد آن نیز ممکن خواهد گشت. اما ترک صحنه رویارویی نیروهای تحول خواه با اقتدارگرایان تنها به دلیل ناپیگیری اصلاح طلبان بدون اینکه "نیروی سوم" توان پیشبرد و یا "تحمیل" سیاست های خود را داشته باشد، باز گذاشتن فضا برای اعمال سیاست های اقتدارگرایانه و گامی به پس است که شرایط برای دو گام به پیش را بسیار سخت تر و پرهزینه تر می سازد.

                    Comment


                    • فراخوان اکبر گنجی برای آزادی زندانيان سياسی شور و شوق جديدی را در بين فعالين سياسی و فرهنگی داخل و خارج کشور دامن زده است. گنجی تنها در اعتصاب غذای دو ماهه اش در تابستان گذشته نبود که برای دفاع از آزادی بيان و برقرای دمکراسی در کشورش از جان خويش مايه گذاشت، بلکه از همان روز که با قلم خويش بر تاريک خانه اشباح نورافشاند، دل ها نگرانش بود. گنجی از همان آغاز توصيه ها را ناديده گرفت و خطوط قرمز را برنتافت. در کشوری که قرنها استبداد بازار کنايه گويی، طنز و شعر و شايعه را رونق بخشيده است، صراحت را برگزيد و از "زبان حافظ" در عرصه سياست انتقاد کرد. با اينکه می دانست قدرت های مافيايی، حجت اسلام های فتوای قتل ده، سازمان های اطلاعات موازی و آمرانی با مزد و بی مزد چشم و گوش بسته آماده اند تا اگر بتوانند در فرصتی مناسب وی را سربه نيست کنند، خود سانسوری نکرد و با تمام وجود جسمی و ذهنی خويش استبداد و سکوت در برابر آنرا همزمان به چالش طلبيد.

                      هرچند اکبر گنجی راه ديگر فعالان سياسی برای ارائه ابتکاراتی جديد در عرصه مبارزه را سد نکرده و همواره از نقد نظرات و پيشنهاداتش توسط ديگران استقبال کرده است، اما واکنش ها نسبت به فراخوان وی برای آزادی زندانيان سياسی حکايت گر اين است که با آمدن اکبر گنجی به خارج از کشور و ارائه پيشنهاد اعتصاب غذای سه روزه، بخش هايی از اپوزيسيون خارج کشور و حتی بخشی از اصلاح طلبان داخل کشور عرصه مبارزه سياسی را بر خود تنگ می بينند. آنها که هنوز در سودای انقلابند و تاب شکسته شدن تابوی "ضد انقلاب" بودن را ندارند، آنها که متخصص "نه" گفتن به همه چيز، همه کس و هر فعاليت مشترک هستند و دنيا در از سوراخ چهارديواری تنگ افکار و ايدئولوژی خود می بينند يا دچار بيماری دايی جان ناپلئونيسم هستند، آنها که آرزوی ورود چلبی وار و ظاهرشاه مانند به کمک حمله خارجی را در سر می پرورانند، آنها که عليرغم لائيک خواندن خويش، دينداری اکبر گنجی برايشان قابل هضم نيست و سرانجام آنها که دفاع گنجی از ليبراليسم را به منزله مخالفت وی با عدالت اجتماعی دانسته اند يا به تخطئه وی مشغولند و يا سکوت را برگزيده اند.

                      فراخوان اکبر گنجی با استقبال بی سابقه ايرانيان در خارج و داخل کشور مواجه می شود چراکه وی از ميدان اصلی مبارزه می آيد، نه تنها حاضر شده است برای آزادی و دمکراسی به تنهايی قيمتی گزاف بپردازد و تا آستانه ملاقات با مرگ در اين مهم پيش رفته، بلکه در عرصه نظری نيز نظراتی ارائه داده است که آرمانش صلح، مبنايش عقل نقاد خودبنياد، جهانشمولی حقوق بشر و اخلاق جهانی است. از قلب انقلاب و خشونت آمده است و انقلاب را در دادگاه دمکراسی، حقوق بشر و عدالت به چالش کشيده است. زندان رفته، شکنجه شده، همواره شمشير دموکلاس "پرونده ای جديد" بر بالای سرش بوده، خانواده اش انواع تهديدها و توهين ها را تحمل کرده است، اما کلامش بيگانه با خشونتی است که بر وی رفته است. راديکال است اما در پی برپا کردن چوبه های دار نيست. خواهان تحولات اساسی در سامان جامعه است، اما با مبارزه دور از خشونت. با اينکه دارای باورهای مذهبی است طرفدار جمهوری لائيک است، نه دولت دينی می خواهد و نه دين دولتی. و سرانجام بدون اينکه فراموشی را توصيه کند، بخشش را بر انتقام ترجيح می دهد. از اينرو است که پيامش به دلها می نشيند، بويژه نزد آنانکه از بيماری مزمن پراکندگی در بين اپوزيسيون آزادی خواه و دمکرات ايران دلگيرند.

                      روزهای ۱۴ تا ۱۶ جولای روزهای نخستين گام مشترک است بعد از سال ها دوری و پراکندگی. روز جمعه ۱۴ جولای بخشی بزرگی از فعالان سياسی، فرهنگی و اجتماعی داخل کشور همصدا با ايرانيان خارج کشور در بيش از ۲۵ کشور جهان عکس های منصور اسانلو، رامين جهانبگلو و علی اکبر موسوی خوئينی را به نشانه فرياد آزادی خواهی خود و به عنوان سمبل همه زندانيان سياسی کشور به جهانيان نشان خواهند داد و عبور از مرزهای خودی و غير خودی، داخل و خارج را فرياد خواهند کرد.

                      Comment


                      • Watching the tragedy unfold in Lebanon while the United States sits and does nothing, and even encourages Israel to be tough, has had a dramatic effect all over the world. It certainly made me think a lot about what is going on, and the reasons behind so much misery.

                        Europe challenged the Muslims during the Crusades for hundreds of years and at the end European leaders learnt their lessons, went back to their home countries and focused on their mistakes. It would have been an enormous achievement for a European king to conquer the holy land and give to the Christian world as it belonged. It would have been a moral boost for Europe, and definitely a popularity boost for the king, or the kings, to have reached this most holy of all earthly achievements, to reside over the holy land.

                        However God did not punish the Europeans for their defeat. God even bestowed them with the Renaissance, and there started the world's greatest leap forward for the sake of all humanity. God did not mind the loss of the holy land to the Muslims, and the Europeans learnt from their mistakes and slowly but certainly forgot about religious bigotry and focused more on their own lives and minds. This change did not only take place among the European elite, or the leadership, but among all the peoples of Europe who had participated in the Crusades.

                        But history has this bad habit of repeating itself, no matter how obvious the resemblance.

                        The American people have been blessed by courage and wisdom, turning a far away land to the most prosperous and powerful country in the world, and do so with hard work. American democracy and its adherence to some basic principles of respect and humanity has not only benefited themselves, but also saved the world from dictatorships taking it over. But there is one extremely dangerous issue that is damaging the United States, hence harming not just the supervisor (USA) itself but also the supervision.

                        American power is the only guarantee for keeping the world free and democratic and any threat to American authority can easily become a threat to freedom in the whole world. This is how things are now, whether we like it or not. The danger has been seen as Islamic fundamentalism by a large extent and some localised leaders ideologically and personally opposed to the US. But the main issue is about extremism in the Muslim world. Muslim fundamentalism is indeed something to be fearful about.

                        For almost half a century America has protected Israel with a very clear biased attitude that has not necessarily been for some geopolitical self-interest. And that's actually where the real problem lies. The American people have embraced the modern type of addressing the issue of the so-called holy land. The American Evangelicals, who are the most powerful voting block in the US, have become ever more interested in the role of the United States in fulfilling the prophecies of the holy book, the Bible. And Israel has accepted this unholy marriage with its ideological opponents, the Christian Evangelicals, because of necessity.

                        Who is winning? For the short term Israel seems to be winning, but for the long term, as it is becoming ever clearer, it's not such a foregone conclusion. But the United States and the whole free world is definitely losing out because of this popular misunderstanding. Actually the holy land is not as holy it seems to be. It is actually the unholiest land on earth. It has been a source for conflict ever since it was declared holy. And that was somebody's mistake. I don't know for sure who's idea it was. Maybe whoever it was, he was either mad, drunk, or under some type of hallucination.

                        What is so holy about this land that has brought misery for Jews, Christians and Muslims alike? And the Unites States' biased attitude toward the Middle East conflict is turning a blessed, truly and practically holy, land, America, into a land that has forgotten about its principles and values that have made it such a great place to live in. This is nothing to minimise and the American people's obsession with the holy land (which as I said is not holy at all) and therefore their politicians' disregard for human principles for the sake of gathering votes, is a great threat for America and the whole world especially during a time in which there is a bloody civil war in Iraq and there is a global threat from Islamic fundamentalism and terrorism.

                        The only possible way to deal with the Middle East is to get engaged and solve the issue in a way that the involved Arabs, and Muslims in general, would feel being represented. The US must force Israel into accepting some great concessions.

                        What is the big deal about this piece of land anyway? Let's be serious! It's hot, arid, and its peoples are close to being declared insane. It's not worth damaging America's reputation and democratic values.

                        Comment


                        • Recent escalation of violence in the Middle East initiated by frustrated weak militarists against angry more powerful ones might have caused some ambivalence where to stand! The simple answer for many of us, as pacifists who enjoy peace at home and are currently not affected directly by war, is to reject both sides for their violent behavior. For those who are suffering or have suffered because of war, the answer might be different.

                          Apparently Israelis, whose ancestors‚ right to live freely was taken away by the most brutal fanatic of the 20th century, take any threat to their existence seriously and are afraid of the rise of a 21st century fanatic who opposes their people. Some of them as fanatic Jews might compete with their fanatic Muslim cousins and become so revengeful that they take an eye for an eye in the name of their religious pride. It is time that these cousins compete for forgiveness and independent peaceful co-existence to show that their faith is worth being proud of! If they freely choose violence instead, they should be aware that a natural outcome of such a choice might be death or self destruction.

                          It might be very difficult for fanatics to truly accept the existence of others and denounce any form of violence; however, they have no other choice but to behave like the Kurds in Southern Kurdistan, if they plan to be part of a democratic process and help Palestinians to become independent. Since creation of various artificial nation-states in the Middle East by major powers, the Kurdish movement has tried to create a real nation state for its people.

                          The idea of uniting separated parts of Kurdistan has been pejoratively described as separatism and brutally suppressed, while violence of separating governments of Turkey, Iran, Iraq and Syria has been considered as stabilizing and unifying measures to preserve the territorial integrity of a few members of the United Nations. Reactive aggression, revolts, or guerrilla fights have been among the methods used by a faction of the Kurdish movement to achieve its long term objective.

                          Such a method has been the most inappropriate and inefficient method and not only legitimized the bombing of Kurdish cities and villages in the mind of the masses of their opponents, but also has caused loss of many valuable lives on both sides. Even many naïve Kurds have been manipulated to turn against their own people and support the central governments in the name of unity and protecting the territorial integrity of the nation state they have been assigned to.

                          Regardless of which side of the conflict they might have been, until recently the Kurds had been the main losers of all national and international treaties related to their destiny. To name a few examples, they had stayed second class citizens without an identity of their own, their land had remained underdeveloped, and their children had been denied access to public schools in their own language. Only within the past decade some Kurds have been treated as equal partners in world politics, although not in the name of their own nation but as the unifying servants of their assigned country, Iraq.

                          Despite sabotage and corruption of some untrustworthy elements, Kurds there have been making progress. Iraq even now has a Kurdish president, Kurdish children are learning their mother tongue freely, Kurdish culture is being revitalized, and there is a construction site in every corner of Southern Kurdistan. These achievements would not have been possible without trust, mutual respect, belief in peaceful co-existence, denouncing violence, and participation in a democratic process by the Southern Kurdistani people. It seems that this method has brought them much closer to their dream of an independent Kurdistan.

                          For those who see violence as the answer to challenges in life, I can only wish a change of mind so they can join the peaceful majority of their society. This wish might still take hundreds of years to fully come through, since natural selection is a lengthy process and not every aggressive individual becomes the victim of his or her choices before mating and reproduction!

                          For those who make non-aggressive choices in life and still become the victims of war and violence I have the same wish that I have had for the people of my origin, the Kurds, whom I believe have suffered for decades because of the violence of their opponents. I wish them success, patience, endurance, peace of mind, and the ability to forgive, once their mighty violent opponents become weak and ask for forgiveness!

                          Comment


                          • number of articles have been written in support of the Hezbollah or Israel in the past few weeks. Rightly so, many of us are concerned about the civilians on both sides. A lot of innocent people have lost their lives. One can not help but ask what should the role of us Iranians be in the midst of this conflict and the possibility that it may lead to an eventual invasion of Iran.

                            Although facts are scarce in any war, there are specifics that we can be fairly certain about:

                            The Iranian regime provides moral, financial and military support to the Hezbollah. The Hezbollah does not have the know how and financial muscle to acquire 13000 rockets, unknown amount of RPGs, anti tank missiles and a huge arsenal of other military hardware. On its own and without any Iranian support, the Hezbollah is never able to provide such a vast social security service to its people. A social service that Iranians inside Iran could only dream about.

                            The Iranian regime has declared and is an anti Semitic government and will not rest until the state of Israel is annihilated. It uses the Palestinian cause as an excuse for its mischievous goals in the Middle east. The Ayatollah Khamnei declared last year that he will drop an atomic bomb on the state of Israel for the Palestinian cause. A statement that the state retracted immediately. The pillars of the Islamic Republic are based on the destruction of the state of Israel, NOT creation of a Palestinian state. Mr. Ahmadinejad whom some people falsely refer to as an "elected president" is a true anti Semite and a true representative of the Iranian government.

                            Much like the Iranian regime, nationalism does not play any role in Hezbollah's policies and goals. Thirty thousand Iranians lost their lives in the Bam earthquake. The Iranian regime could not care less. Two Palestinians are killed or injured, the media in Iran goes haywire for days. The Hezbollah members are Lebanese, yet their claim to fame is the destruction of Israel! There are no Lebanese flags in sight in Hezbollah's demonstrations and press conferences. Nonetheless pictures of the Iranian Ayatollahs can be seen everywhere. The Hezbollah does Iran's dirty work in Lebanon.

                            In this tragedy, besides peoples of Lebanon and Israel, we Iranians are the real losers. There has always been strong historical ties between Iranians and Lebanese. Take a trip to Isfahan and you'll find out why. As a kid when my family visited Beirut; I could sense the respect we Iranians had among both Christians and Moslems in Lebanon. Sadly, that is probably all lost now. The Mullahs have left us no respect. They have just about destroyed Iran and are in the process of moving to other parts of the Middle east. Iranian government supports a militia group in Lebanon that is tearing apart the entire country.

                            I am happy to see that the Iranian population inside Iran clearly recognizes this fact and has distanced itself from the regime. Ask an average person inside Iran and he or she will tell you how our resources are being wasted in Lebanon. However, judging from the many articles posted on this site, one concludes that many of us in the west do not realize that the Mullahs are the real instigators of this war.

                            We Iranians in the west have a clear choice to make at this juncture of our lives. Either to stand with the Iranian people or spend our time and resources on issues that do not matter one bit to our fellow citizens. Many of us have silently stood by and watched the atrocities of this regime against the Iranian people. However, the west will refuse to quietly watch and let a government that is committed to the destruction of Israel bring havoc to the rest of the Middle east. Iran and the west will eventually come head to head. I am not sure how it will be resolved. There is a good possibility that Iran will be invaded.

                            None of us want the invasion of our homeland. Especially after what has happened in Iraq. In my view any PR work in the west against an Iranian invasion is a waste of time. The Mullahs are too evil to have anyone's sympathy. The invasion of Iran can be avoided if we unite and become organized to get rid of the Mullahs ourselves. It's hard, but it can be done. We have to put our differences away.

                            Comment


                            • Comment


                              • Comment

                                Working...
                                X