Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • پندار، گفتار، و كردار
    با توجه به حجم تبليغات راديو دولتى "اسرائيل"، تنهائى بر عليه رئيس جمهور احمدى نژاد، خيلى چيزها را ميتوان دريافت. براى مثال، آنگاه كه آقاى جرج بوش ميفرمايد: "وقتى كه او["احمدى نژاد"] ميگويد ميخواهد اسرائيل را نابود كند، دنيا بايد آنرا جدى بگيرد" همچنين "...آن تهديدى براى يكى از متحدان آمريكا و آلمان است... اگر او تمايل به نابود كردن يك كشور دارد، مايل خواهد بود كه كشورهاى ديگر را نيز نابود كند" (usatoday.com May 07, 2006)
    از اين بيانات آقاى جرج بوش كاملاُ مىتوان دريافت كه "اسرائيل" بايستى "در گوش رئيس جمهور پچ پچ" كرده باشد، "به او مشورت" داده باشد، تا "بدنيا بگويد" كه در مقام "رئيس جمهور آمريكا چه خواهد كرد" (نقل قول ها از سايت فاكس نيوز) و بهانه تراشى كند براى بمباران ايران با صدها هزار كشته.
    لذا آن حجم عظيم از تبليغات مىبايست ريشه در دشمنى عميق نسبت به ملت ايران داشته باشد. نه بخاطر آنكه "احمدى نژاد... گفت اسرائيل بايد ?از روى نقشه محو شود? و هولوكاست را افسانه خواند" (usatoday.com - May 07, 2006). پيش از او، ديگران هم مكرراً در 27 سال گذشته خيلى بيشتر از اين حرفها را زده بودند، هيچكس هم هيچ اهميتى نداده بود. "برنامهء اتمى" هم صد البته كه نمىتواند توجيه گر آنهمه تبليغات ضد ايرانى باشد. بنابراين ما حق داريم كه باور داشته باشيم، ريشهء آنهمه تبليغات حجيم در دشمنى عميق با انديشهء آزاديخواهانهء ملت ايران در مقابل تفكر برده دارى است. اين موضوعات است كه ستون فقرات متجاوزان، غارتگران، استعمارگران، استسثمارگران و صاحبان تفكرات برده دارانه را بلرزه در آورده است. نه حرفهاى آقاى احمدى نژاد.
    تفكر برده دارانه يك فرهنگ است و با دستور آبراهام لينكلن زايل نمى شود. بلكه بصورتهاى مدرن تر، نه تنها توسط برده داران، بلكه توسط برده ها هم ماديت مى يابد و حفاظت مىشود. اينست كه دولتهاى آمريكا و "اسرائيل" عجله دارند كه هرچه زودتر ايران را بمباران اتمى بكنند با صدهاهزار كشته. آنها از پى بردن ملتها به حقيقت مىترسند. لذا خيال ميكنند كه ميتوانند مترسكى از "احمدى نژاد" بسازند و با ترساندن مردم، جواز بمباران اتمى ايران با صدها هزار كشته را بدست بياورند.
    ما تنها به اين نگاه نمى كنيم كه كى چه ميگويد. بلكه بيش از آن نگاه ميكنيم به آنكه كى چه ميكند. با نگاهى اجمالى به عملكردهاى "اسرائيل" و حاميانش مى بينيم كه هر كجا قدم گذاشته اند، نگذاشتند بوميان يكروز هم در آرامش بسر برند. اگر به همين نيم قرن گذشته توجه نمائيد، ملاحظه مى فرمائيد كه كارى نداشته اند جز جنگ افروزى، جنايت عليه بشريت، نسل كشى، گرسنگى دادن به مردم، تروريسم و بيش از اينها. يكروز در كره، يكروز در ويتنام و كاموج، روز ديگر در آمريكاى جنوبى و لاتين، تمام 50 ــ 60 سال گذشته در افريقا و خاور ميانه.
    اگر به آنچه "اسرائيل" و حاميانش در مورد ايران و مردم ايران ميگويند گوش كنيد، و با عملكرد 50 ــ 60 سال گذشته آنها، تنها در آسيا، مقايسه نمائيد، هيچ شكى باقى نمى ماند كه آنها تهديدى جدى براى ايران و صلح جهانى هستند. بدون شك فرماندهء نيروهاى مسلح آمريكا مردى است بسيار جدى. او ميداند كه در بارهء چه حرف ميزند، و ميداند كه به لابيهاى "اسرائيل" چه ميگويد. لذا "دنيا بايد آن را جدى بگيرد". زيرا كه اگر با ميل و رغبت: فلسطين، عراق، افغانشسان و جاهاى ديگر را نابود كردند، بنا بر منطق آقاى جرج بوش، مايل خواهند بود كه "كشورهاى ديگر را هم نابود" كنند. مقدم بر همهء آنها هم ايران خواهد بود. زيرا در طول تاريخ در مقابل برده دارى ايستادگى كرده است.
    براى دستيابى به هدفهاى رسماً اعلام شدهء هرتزل بينان گذار "دولت يهود"، محو كردن ايران و يا حد اقل تجزيه آن از اهداف جدائى ناپذير ايدئولوژيكى آنهاست. پيروان او هم بمراتب تكرار كرده اند. (لطفاً نگاه كنيد به نامهء 31 ژانويه (11 فوريه) 2006) آنها براى رسيدن به اهداف زير، از خاور ميانه آغاز كرده اند و كل آسيا را در خواهند نورديد تا:
    ? روح 1.4 ميليارد مسلمان [عرب و غير عرب]، را از روى "ارض" (= كره زمين) جارو كنند؛
    ? بر مبناى تقسيم نژادى، عرب را كوچ دهند؛ و
    ? "تمدن اروپائى را برعليه بربريت آسيائى برقرار" نمايند.

    دست يابى به آنچنان اهدافى نيازمند اشغال ايران است. اين كار هم كه بهانه اى "قوى" احتياج دارد. بهانهء "پروندهء اتمى" هم كه به تنهائى كافى نيست. پس چه بايد كرد؟ "هولوكاست" آقا! "هولوكاست"! "احمدى نژاد گفت هولوكاست افسانه" است اين "تهديدى براى [اسرائيل] يكى از متحدان آمريكا و آلمان است"! بايد ايران را بمباران اتمى كرد با صدها هزار كشته!

    6. "هولوكاست"
    در نامهء مزبور مقدار كمى در رابطه با اين موضوع نوشتم. "هولوكاست" را نفى نكردم و نمى كنم. اما سؤال مشخص اينست كه "چرا شش ميليون يهودى را جمع آورى كردند و سرنوشتشان را به كوره هاى آدم سوزى نازيها سپردند؟" مهمتر اينكه، بلحاظ تمدن هم هيچ كدام از طرفين، نه آلمانها و نه يهوديان، در سطح قبايل هوتو و توتسى در رواندا نبودند. "چرا آلمانها شش ميلون يهودى را كشتند؟" اين امر حقيقت دارد و يا يك دروغ بزرگ است؟
    پاسخ به اين سؤال تهديد ملت ايران به بمباران اتمى با صدها هزار كشته نيست. آنهم بدليل نقطه نظرات آقاى احمدى نژاد و يا حد اكثر بيانات ايشان.
    كسانيكه آگاهانه و يا ناآگاهانه نفس جنايت و سياستهاى پشت "هولوكاست" را فراموش ميكنند، بر روى رقم "شش ميليون" اصرار ميورزند و از اين طريق تلاش ميكنند كه فاجعه را حقيقتى قابل قبول بنمايانند. در حاليكه سؤال بر سر تعداد نيست. فرض كنيد تعدادشان ششصد ميليون و يا شش نفر بوده باشد. چرا آن انسانهاى بيگناه را كشتند؟ گناهشان چه بود؟ سؤال اينهاست.
    عده اى از "دانشمندان!" هم با استناد به وجود "كوره هاى آدم سوزى نازيها" تلاش ميكنند ثابت نمايند كه در جنگ جهانى دوم دقيقاً "شش ميليون" يهودى را قتل عام كردند.
    بر اساس گفته هاى خودِ ايشان، شركت "ehn?pf ? S" سازندهء كوره هاى آدم سوزى، پنج دستگاه از آنها را ساخت كه برخى با ده ساعت كار متوالى در روز ميتوانستند تا 10 جسد از بين ببرند و برخى ديگر تا 35 جسد را. حال بيانيم فرض را بر آن بگذاريم كه نه روزى 10 جسد بلكه تمامى آن پنج دستگاه روزانه 35 جسد از بين ميبرده اند. و تمام آنها هم از اولين روزى كه بكار افتاده اند يعنى از ماه جون 1943 تا آخرين روز جنگ يعنى ماه مى 1945 بدون وقفه، صحيح و سالم كار ميكرده اند، فقط و فقط هم يهودى از بين مى برده اند. و از سال 1943 تا 1945 را نيز بگيريم دو سال تمام. د ر اينصورت:
    2 سال נ365 روز נ35 نفر = 25550 نفر كه اگر اين تعداد را از شش ميليون كم كنيم باقى ميماند 5974450 نفر. سؤالى كه در اينجا پيش مى آيد، اين پنج ميليون و نهصد و هفتاد و چهارهزار و چهارصد و پنجاه نفر را با چه ابزارى يا به چه طريقى كشتند؟ اگر در جنگ كشته شده باشند كه خُب، جنگ يعنى كشتن و كشته شدن. اگر نه، اجساد اين تعداد چه شد؟ ميفرمايند در "گورهاى جمعى" دفن شدند. در اينصورت باز هم سؤالى كه پيش مى آيد، براى دفن پنج ميليون و نهصد و هفتاد و چهارهزار و چهارصد و پنجاه جسد انسان، چه تعداد "گور جمعى" لازم بوده است؟ چه تعداد از آن "گورهاى جمعى" پيدا شده است؟ اگر مثلاُ علت مرگ يك دايناسور قابل تشخيص باشد كه فرضاً ميليونها سال پيش يك دسته علف زهرى خورده بوده است، چرا ابزار قتل عام يا طريقه كشتن شش ميليون انسان در 60 سال پيش قابل تشخيص نباشد؟
    از طرف ديگر اما، ما ميدانيم كه تعداد زيادى از يهوديان به آمريكا (شمالى، مركزى، و جنوبى)، آفريقا، همچنين به ايران مهاجرت كردند. و "هولوكاست" هم يعنى: ويرانيهاى عظيم با تعداد زيادى تلفات انسانى، بخصوص در جنگ و آتش سوزى و غيره. چرا مرگ يهوديان "هولوكاست" محسوب ميشود و مرگ شصت ميليون انسان غير يهودى و ويرانيهاى عظيم پيشرفته ترين بخش دنيا فراموش ميگردد؟
    غير از آنست كه "اسرائيل" بسيار ماهراانه، "هولوكاست" را بعنوان تنها و تنها جنايتى كه در جنگ جهانى دوم اتفاق افتاد و آنهم منحصراً عليه يهوديان تبليغ كرد بدون آنكه قادر به اثبات آن باشد؟ و آنچنان جوى بوجود آورد كه هركس سخنى در مورد "هولوكاست" بزبان آورد كه ممكن بود راه به افشاى اسرار "اسرائيل" ببرد، به "يهود ستيزى" متهمش كردند و ميكنند. ولو اينكه كسى باشد مثل پاپ بندكت شانزدهم كه در سال 1987 گفته بود "بسط تاريخ يهود و كتاب مقدس فقط در مسيح تحقق يافت".(Sunday Times, April 17, 2005). (همچنين به راديو دولتى "اسرائيل" روز يكشنبه 30 آپريل 2006 بين ساعت 5:15 تا 5:25 بعد از ظهر بوقت اروپاى غربى توجه فرمائيد.)

    با در نظر گرفتن اين حقايق، هركسى بوضوح ميتواند نتيجه بگيرد كه قربانى كردن "شش ميليون يهودى" يا هر تعداد از آنها در راه اهداف ضد بشرى "اسرائيل" بهاى ناچيزى بوده است. خوشبختانه امروزه تعداد زيادى از يهوديان نيز دريافته اند كه "هولوكاست كه صهيونيستهاى يهودى داخل و خارج از اسرائيل از آن بهره بردارى ميكنند، موضوعى است شرم آور."
    (Informationclearinghouse.info/article12666.htm) (My emphasis)
    كم نيستند يهوديانى كه دريافته اند "اسرائيل" آنها را "خلص بمنظور بهره بردارى تبليغاتى" قربانى ميكند. از اين رو: "خوددارى جوانان از نام نويسى در ارتش اسرائيل افزايش يافته، على رغم بهاى سنگينى كه براى آنان در پى دارد. مخالفت با جنگ براى اسرائيل پذيرفتنى نيست و آنها را مرتباً زندانى ميكند. بطوريكه برخى از آنان تا دو سال هم به زندان افتاده اند." (همانجا)
    "هولوكاست" موضوعى است كاملاً ملموس براى درك اينكه چگونه "اسرائيل" ماهرانه دنيا را فريب ميدهد، جنگ افروزى ميكند و يهوديان را "خلص بمنظور بهره بردارى تبليغاتى" قربانى ميكند. بطورى كه هر كس چيزى بشنود، "قتل عام يهوديان" در ذهنش تداعى بگردد. همچنانكه بنظر مى رسد شرايط پيش از جنگ جهانى دوم طورى برنامه ريزى شده بود كه هر اتفاق ناگوارى را بگردن يهوديان بيندازند. مانند همهء اتفاقات ديگرى كه "اسرائيل" در طول تاريخ مسبب آنها بوده است. و در اين نوشته در قسمتهاى پيشين به آنها اشاره رفت و معلوم شد كه "هولوكاست" اولين مورد از قربانى كردن يهوديان نبوده و آخرين هم نخواهد بود. همين الآن هم شاهد جنگ افروزيهاى "اسرائيل" در خاور ميانه هستيم و بشدت نگران آيندهء منطقه و جهان.يك روح خبيث جنگ افروز
    چه ما خوشمان بيايد چه نيايد، تاريخ، حد اقل از سال 2000 پيش از ميلاد تا امروز، نشان ميدهد كه "اسرائيل" يك روح شرور جنگ طلب و جنك افروز است. اين نظر بيشتر مستند خواهد شد، اگر با كوشش مورخين معلوم شود: "دوريان"، "صهيونيزم"، "اسرائيل" و ... اسامى مستعار يك گروه است كه متعهد گرديده نسل اندر نسل انتقام "خون پدرش" را از بشريت بگيرد. در اجراى اين امر، چنانچه در ايجاد تضاد ميان يهود و غير يهود ناكام بماند، در ميان يهوديان بحران مى آفريند تا بلكه به آرزوهايش تحقق بخشد. "همچنانكه بروس گلدمن، در مسجد ابراهيمى 29 نماز گذار فلسطينى را به قتل رساند، و سپس اسحاق رابين، نخست وزير، را ترور كرد". (Informationclearinghouse.info/article12666.htm

    Comment


    • از آنجا كه فلسطينيها بهانه مورد "اسرائيل" را بدستش ندادند تا فاجعه بيافريند، با ترور اسحاق رابين، افكار عمومى جهان را منحرف نمود و مانع گرديد تا دنيا از اهدافش اگاهى يابد("جامعهء جهانى"!) هم همصدا شده، ملت ايران را تهديد مبكند و ميگويد: "اروپائيان ميخواهند مردم ايران بدانند كه اگر به خواست جامعهء جهانى گردن نگذارند ?سرا زير راهى مى شوند كه به منزوى شدنشان ختم خواهد شد". (usatody.com ? April 9, 2006). از طرف ديگر هم ميگويند "جامعه جهانى" با ملت ايران دشمنى ندارد! لذا، با كمال تأسف، من بعنوان يك ايرانى كه "گردن گذاردن به خواست" را رد كردم و مفهوم نتايج آنرا بخوبى درك كرده ام، "ميخواهم كه اروپائيان بدانند":
      يكم. بالاخره جواب اين سؤال چه شده كه: آيا آلمانها در خلال جنگ جهانى دوم شش ميليون يهودى بيگناه را جمع آورى و قتل عام كردند يا نكردند؟
      همانطور كه پيشتر هم گفتم: "من نه آنرا انكار ميكنم و نه ميگويم اغراق است. سؤال مشخصى دارم كه جوابش يا آرى است يا نه. اگر پاسخ "نه!" است كه خُب همان چيزى است كه ?رئيس جمهور ايران، محمود احمدى نژاد... ادعا كرده است?(BBC online). اگر جواب ?آرى? است، به چه دليل جنايتى را كه ديگران مرتكب شده اند" بايد بهانه اى بشود براى "اسرائيل" تا مردم ايران را به بمباران اتمى با صدها هزار كشته تهديد كند؟ آيا در مقابل تهديدات عزيز دردانهء نامشروع غرب، ايرانيان حق دفاع از خودشان را دارد يا ندارد؟
      دوم. اگر مردم ايران تابع قوانين بين المللى باشند، اما شديداً مخالف بى عدالتى، رياكارى، و دو روئى؛ درنتيجه تسليم: زور، ظلم، و تروريسم نشوند يا در يك كلام اگر به بى عدالتى تسليم نشوند، چه خواهيد كرد؟ اگر در جنگ جهانى دوم شش ميليون يهودى قتل عام شدند، آيا "جامعهء جهانى" خيال دارد 35 ميليون از ما را هم بكشد؟ ما 70 ميليون هستيم. من ترديد ندارم كه از نظر اكثريت مردم ايران: مشاركت يا همكارى هر ايرانى با قبول هر شرطى كه ناقض حقوق ملى ايرانيان باشد، غيرقانونى و بى ارزش خواهد بود و هيچ تعهدى براى ملت ايران ببار نخواهد آورد. از اين جهت، به جرأت ميتوانم بگويم، مردم ايران تسليم بى عدالتى نخواهند شد. خواه آنكه خواست 3 ــ 4 دولت غربى باشد، خواه آنكه خواست كل دنيا. لذا
      سوم. به "اروپائيان" پيشنهاد ميكنم كه اگر براستى آنطور كه خانم آنگلا مركل گفت خودتان را "نسبت به تاريخ مسئول" ميدانيد، فريب "اسرائيل" را نخوريد و باز هم مرتكب اشتباه نشويد. ملت ايران در طول تاريخ دراز مدتش از خودش دفاع كرده است و تا آخرش هم دفاع خواهد كرد. امروزه حتى اكثريت آن تعداد از ايرانيانى هم كه به دموكراسى و حقوق بشر غربى باور داشتند، قانع شده اند كه خصومت مثلث دولتهاى آمريكا، انگليس، و "اسرائيل" نسبت به ملت ايران عميق تر از آنست كه آنها فكر ميكردند. لذا از يكطرف زدن حرفهائى از اين قبيل كه ما دوست و حامى مردم ايران هستيم و از طرف ديگر اعمال فشار بر مردم ايران را فراموش كنيد. مردم ايران آنقدر شعور دارند كه دغلكارى را بفهمند. هر اقدامى عليه اين ملت، اعم از اقتصادى و يا نظامى، با شكست روبرو خواهد شد. اين را قول ميدهم!

      نتيجــــــــــــــــــــه:
      عليجناب:
      مطمئناً اطلاعات شما در مورد مسائلى كه در اين نوشتهء طولانى فهرست گرديده بسيار بسيار زياد است. اميد است بخاطر مزاحمتى كه ايجاد نمودم مرا ببخشيد.
      اما مسئلهء جدى، جنگ "اسرائيل" و آمريكا بر عيله ملت ايران است كه مدتى است شروع كرده اند و تعدادى كشته و مجروح نيز بجا گذاشته اند، اكنون بيش از يك قرن پس از آنكه "در بازل" تئودور هرتزل "دولت يهود را پايه ريزى" كرد، همگان بايد دانسته باشند كه هدف از آن اقدام چيزى غير از تشكيل "دولت يهود" بمنطور حفاظت از يهوديان بوده است. بلكه هدف اصلى همين بوده كه امروزه شاهدش هستيم. حقايقى كه براى نمونه در اين نوشته آمده است، كافى است تا ثابت شود كه هدف اصلى، استقرار پايگاهى نظامى در خاور ميانه بوده، متشكل از خبره ترين دروغ پردازان، شرورها، فتنه انگيزان و جنگ افروزان. همچنين حرفه اى ترين متخصصين قربانى كردن يهوديان تا بنا بگفتهء رهبران صهيونيزم امروزه بتوانند، روح 1.4 ميليارد مسلمان [عرب و غير عرب]، را از روى "ارض" (= كره زمين) جارو كنند؛ و بر مبناى تقسيمات نژادى، عرب را كوچ دهند. و "تمدن اروپائى را برعليه بربريت آسيائى برقرار" نمايند. براى دستيابى به آن اهداف رسماً اعلام شده، بقول راديو دولتى اسرائيل ، بايد ايران غير عرب را بمباران اتمى بكنند با صدها هزار كشتهتا همچون معمر قذافى عرب تسليم شود.


      بر اين اساس، در حقيقت "ميتوان گفت كه" جوامع غربى تمدن خود را مديون ايرانند. بعبارت ديگر، تمدن غرب محصول آنست كه در جنگهاى يونان با اسپارت (403 ــ 431 ق.م.)، ايران، يونان را از توحش رهائى بخشيد. اين اقرار مورخى همچون جرج سارتون است كه برغم تمام تلاشهائى كه در كتابش، تاريخ علم، بعمل آورده، نتوانسته است دلخوريهايش ار دموكراسى ايرانى، يا بقول خودش "ايرانيان به دموكراسى ميگويند عدالت" را پنهان نمايد.
      هم اكنون نيز با توجه به شرايط جهان، بويژه در خاور ميانه، انگارى كه در يونان 403 ــ 431 پيش از ميلاد بسر مىبريم. "يكى از متحدان آمريكا و آلمان" بسختى هرچه تمامتر تلاش ميكند كه آتش جنگ جهانى سوم را روشن كند، ايرانيان همراه با ساير ملتهاى صلح دوست دنيا، تمام سعى خودشان را بكار ميبرند تا بلكه بتوانند آنها را از در غلطيدن به "توحش رهائى" بخشند.

      حال انديشه ها و منشهاى ايرانيان در طول تاريخ را مقايسه كنيد با حمايتهاى آمريكا، "اسرائيل" و متحدانشان از: صدام حسين، طالبان، و بن لادن، در ابندا، و عملكرد بعديشان با آنان، و رفتارهاى تا به امروزشان را با مردم: عراق، افغانستان، و فلسطين.
      همهء ما همهء اين چيزها را ميدانيم.
      از اين رو نوادگان كورش بزرگ، ملت ايران، بر خود مىبالند كه تاريخ بشر آنان را به عنوان ملتى مىشناسد كه هرگز نه تهديدى براى كسى بوده اند، و نه در پى يارگيرى براى تهاجم به كشورهاى ديگر. برعكس، قدرتهاى غربى و "اسرائيل" همواره بدنبال جمع آورى متحدانى بمنظور تجاوز به ايران بوده اند؛ درست مثل همين الآن. و صد البته ايرانيان هم فقط از خود و سرزمينشان دفاع نموده اند و هرگاه مورد تهاجم قرار گيرند، مطمئناً تا نهايت هم دفاع خواهند نمود.
      حال اگر به اين دلايل است كه "اسرائيل" و حاميانش ايرانيان را به "تروريست"، "خطرناك"، "متجاوز"، "خطر جدى"، "خطر اصلى" و اينگونه اتهامات متهم ميكنند، قطعاً و مسلماً خودشان را رسوا مى نمايند. هيچكس نمى تواند حتى يك مورد را نشان دهد كه ايرانيان (ولو اشتباهاً) مرتكب عملى شبيه به اعمال تروريستى، تجاوزكارانه، جنايتكارانه و مخرب آنها شده باشد. اما ايرانيان همواره در مقابل هر متجاوزى از خود دفاع كرده اند و بدون ترديد هم دفاع خواهند نمود.
      بنابراين واضح است كه سياستهاى پشت آنهمه تبليغات ضد ايرانى پنهان كردن ذات موجود واقعاً خطرناك، شرور، جنگ افروز و مخربى همچون "اسرائيل" است كه با متهم كردن ملت مسالمت جوى ايران، در جستجوى بهانه ايست براى بمباران كردن ايران با صدها هزار كشته. لذا همه بايد بدانند كه: "اسرائيل" با ملت ايران دشمنى دارد نه با "دولت ايران".

      آقاى دبير كل:
      از آنجا كه بر اساس منشور سازمان ملل، مسئوليت تأمين امنيت و صلح جهانى بر عهدهء شوراى امنيت است؛ و از آنجا كه مهمترين اهداف اعلام شدهء "اسرائيل" تهاجم به ايران است؛ و از آنجا كه برخى از ملايان ايران مرگ انديشند و تخصص آنها در توليد "شهيد" جهت رونق بازارشان است ؛ و از آنجا كه اكثريت قريب به اتفاق مردم ايران صلاحيت آنان را در خصوص ادارهء كشور و دفاع از ملت مردود دانسته اند؛ و از آنجا كه بفرمايش جنابعالى "ديگر نبايد تراژدى هولوكاست تكرار شود"؛ لازم است كه اسرائيل، را مهار نمائيد پيش از آنكه مجال دخالت در امور ساير ملتها را پيدا كند و موجب "هولوكاست" ديگرى بشود ده ها برابر فاجعه آميزتر از جنگ جهانى دوم.
      بگذاريد مردم دنيا، بخصوص، جهان غرب، بويژه يهوديان و ملت آمريكا بدانند كه شرايط دنياى اشغال شدهء آنان توسط "اسرائيل"، بهتر از يونان قديم كه "دوريان وحشى" اشغال كرده بودند نيست. دوريان نيز خودشان را با زور بر يونان تحميل كردند، شهروندان اصيل يونانى را به طبقات هر چه پائين تر راندند و حتى آنان را به بردگى گرفتند، از احساسات ميهن پرستانهء آنان سوء استفاده كردند و به جنگ وادارشان نمودند، سپس به جاسوسى عليه يكديگر و برادر كشى مجبورشان كردند و بعد از غارت و چپاول دار و ندارشان، "دوريان" به اماكن امن خزيدند و يونان ويران با مردمى بيچاره بر جاى گذاشتند.
      اين سياست بارها در طول تاريخ تكرار گرديده است تا امروز كه: "بر اساس يك تحقيق انجام شده توسط كنگره كه در نشريه the National Journal?s CONGRESS DAILY? " منتشر گرديده، تا سال آينده هزينه جنگ در افغانستان و عراق براى ماليات دهندگان آمريكائى بالغ بر پانصد ميليارد دلار خواهد شد. www.paktribune.com/news/print.php?id=148346
      بگذاريد بدانند كه ده درصد از اين مبلغ پول ماليات دهندگان آمريكائى مىتواانست هزاران هزار شغل توليد نمايد، ميليونها گرسنه و بيمار را از مرگ نجات دهد. بگذاريد بدانند كه آن مبلغ پول، هنوز غير از مبالغ سرسام آورى است كه براى "اسرائيل" هزينه ميگردد و غير از مبالغ هنگفتى است كه بصورتهاى مستقيم و غير مستقيم به او كمك ميگردد. بگذاريد بدانند كه مهمتر از همهء اينها جان انسانهائى است كه براى كشتن و كشته شدن بيگناهان ديگر گسيل مى شوند و نفرت و بدنامى براى آمريكا و آمريكائيان ببار مى آورند. بگذاريد دنيا بداند كه ايران، چه در آن هنگام كه اولين و تنها ابرقدرت جهان بود، و چه حالا هرگز و هرگز تهديدى براى هيچ كجا نبوده است. و هرگز مرتكب: قتل عامها و نسل كشيها و جنايات ضد بشرى نشده است كه "اسرائيل" و حاميانش شده و مىشوند. لذا اجازه ميخواهم تا از شوراى امنيت تقاضا كنم موضعش را در رابطه به موارد زير مشخص نمايد كه:

      1. علت دشمنى دول غربى عموماً و مثلث دولتهاى آمريكا، بريتانيا، و "اسرائيل" خصوصاً، نسبت به ملت ايران چيست؟

      2. آگر در اين دنيا هيچكس نتواند بر عليه نقض قوانين بين المللى و منشور سازمان ملل، و آنهمه ظلم به ايرانيان اقدامى بعمل آورد، تكليف ما چيست؟

      در پايان يكبار ديگر توجه جنابعالى را به مسئلهء شخصى خودم جلب مىنمايم. نگاه كنيد و ببينيد دولت نروژ، برخلاف تمام تعهداتش و برخلاف تمام قوانين داخلى و بين المللى و معيارهاى انسانى، در 5611 روز گذشته، با من چه كرده اند و ميكنند. در همانجائيكه "جايزهء صلح نوبل" ميدهند، مدت 5611 روز است كه من را بطور عير قانونى و بدلايل نامشروع از حق زندگى كردن محروم نموده اند.
      با كمال تأسف، نه تنها مقامات قضائى داخلى، بلكه بين المللى نيز نسبت به شكاياتم از زير مسئوليت شانه خالى ميكنند. به اين صورت چگونه ما مى توانيم ادامه حيات بدهيم و انتظار "صلح و ثبات و امنيت جهانى" هم داشته باشيم؟
      لذا بدينوسيله از جنابعالى، بعنوان تنها و عالى ترين مرجع جهانى، تقاضا دارم كه با اجراى قانون نسبت به تأمين حقوق انسانى اينجانب اقدام فورى و مؤثر معمول داريد و دولت نروژ را بخاطر سلب حق زندگى از من، بر اساس رأى دادگاه آمريكائى مشروح در نامهء پيشين (31 ژانويه 2006) موظف به پرداخت غرامت نمائيد. از نظر ما هيچ تفاوتى بين حق زندگى يك آمريكائى و يك ايرانى و هيچكدام از انسانهاى ديگر نيست.

      نگذاريد چند دولت غربى خيال كنند كه سازمان ملل شركت سهامى در تملك آنها است. اميدوارم نام حضرتعالى بعنوان اولين دبير كل سازمان ملل كه سازمان ملل را به سازمانى براى ملل جهان تبديل نمود در تاريخ ثبت گردد.

      با سپاس

      جهانگير نديمى

      Comment


      • ماجرای انتخابات انجمن صنفی را بزرگ که کنيم می شود ماجرای ايران، و زمان را از آن بگيريم می شود مشروطه. يعنی بعد از صد سال باز هم بازيگران بازی نمی دانند و جامعه هم که آمادگی دارد. دوباره همه چيز تقديم کسی که ته مانده نفس آزادی را بگيرد و اين نوشته را نه از آن رو می نويسم که در تلاقی دو طرز تفکر سياسی در به عهده گرفتن مسووليت انجمن صنفی روزنامه نگاران قضاوتی کرده باشم، که اگر چنين بود هم هيچ اشکالی نداشت، حق من است به عنوان يک عضو چهل ساله خانواده مطبوعات. مقصودم حتی نشان دادن انواع جرهائی که جناح راست می زند وقت برخورد با رای مردم، هم نيست. که اين کار چنان برايشان عادی است که نيازی به پرده برداری ندارد.

        همه می دانند که اين جناح فکری هر بازی را که در آن مطمئن به برد خود نباشد، به هم می زند. در عين حال می دانم که دردسرها و مسائل صنفی ما روزنامه نگاران برای خوانندگان يک رسانه عمومی چندان جذاب نيست، به خصوص آن که نيم شان هم خارج از خاک ايران می زيند. پس اگر پرسيده شود که چرا می خواهم درباره انتخابات انجمن صنفی بنويسم، پاسخ اين است که تصور می کنم پرده برداری از اين ماجرا يکی از پاسخ های ماست به سئوال چرا ايرانيان بعد از صد سال هنوز با جامعه مدنی اين همه فاصله ها دارد.

        اول اين بگويم که برخورد يک جامعه آزاد با دشمنان آزادی از جمله بحث های قديمی است که عمری به اندازه عمر مردم سالاری يا دموکراسی دارد. آزاد انديشان قرن هاست که از خود پرسيده اند با دشمنان آزادی چه باد کرد. پاسخ های نظری با تجربه عملی همخوانی ندارد. در مقام تئوری ديده و خوانده ايم که بيش تر آزادگان گفته اند نبايد به بهانه اين که فلان کس دشمن آزادی است راه بر او بست. بلکه همه آزادند حتی دشمنان آزادی. از ديد آنان نگرانی ها را بايد با بالابردن فرهنگ مردم چاره کرد و پاسخ گفت، نه با بستن راه افراد و ايجاد محدوديت ها.

        اما در عمل چه بايد کرد وقتی جناب آدلف هيتلر از راه پله دموکراسی به اوج قدرت می رسد و دموکراسی را تعطيل می کند. هنوز چنين نشده است اما اگر روزی شيعيان عراقی با فرصتی که سرکوب صدام در اختيارشان گذاشت و اکثريت مجلس و دولت رابه دست آوردند، راه ديکتاتوری در پيش گرفتند و نفس اقليت را بگيرند و نامش را آزادی بگذارند چه بايد کرد. وقتی گروهی از راه انتخابات به مجلس راه می يابند و در آن مقام قانونی می گذارند که معنايش محدود کردن رقبا برای هميشه است [نظارت استصوابی] چه بايد گفت.

        مخالفان آزادی به قول خودشان "پيچيده" عمل می کنند، مثلا کاری می کنند که رقيبان از دادن رای منصرف شوند و آن گاه در بازی بدون رقيب دست خود را به عنوان برنده بالا می گيرند. اما ما باز می گوئيم رای دهندگان می خواستند فريب نخورند و تحريم نکنند، همين است و بايد نتيجه را پذيرفت. مخالفان آزادی می روند طرح يک به ۲۵ می دهند و با بسيج بسيج ميليونی رای جمع می کنند. ما می گوئيم اين هم در دنيا نمونه دارد. کار به جاهای باريک تر می رسد، می گوئيم "بداخلاقی" است . پولی را که بايد صرف آبادانی شهر شود به دادن وام در مقابل رای اختصاص می دهند، بعضی معتقدند حرام هم هست، اما می گوئيم در دموکراسی ها سابق دارد مانند داستان زلزله ايتاليا و کمک های آمريکا به قصد جلوگيری از پيروزی کمونيست ها. همه اين می کنيم تا مجال داده باشيم برای آموختن که کس نيست در اين وادی که نيازی به آن نداشته باشد. اما

        اين مثال ساده که در انتخابات انجمن صنفی روزنامه نگاران پيش آمد، نمونه کوچکی است از تاکتيک هائی که جناح راست در چند سال گذشته در کشور به کار برده است. خيلی ساده . چندان ساده که ديگر نمی توان پيچيده اش خواند.

        وقتی انجمن صنفی به کمک دولت اصلاح طلب که معتقد به رشد نهادهای مدنی و ان جی او ها بود تشکيل شد، جناح راست در منتهای ضعف بود، رای نداشت. از همين رو داخل بازی نشد. و خبرنگاران و روزنامه نگاران جوانی که در روزنامه های آن جناح کار می کردند، از شرکت در بازی منع شدند. در مقابل شروع کردند به انتشار اخبار دروغ و شايعات و همصدائی در مورد معضلات حرفه ای روزنامه نگاری و آن را حواله به انجمن جوان کردن، و سنگ اندازی ها. تا سرانجام دکانی مشابه ساختند و نامش را گذاشتند انجمن روزنامه نگاران مسلمان [انگار اکثريت چند هزاری روزنامه نگاران عضو انجمن مسلمان نيستند] و با ايجاد فهرست های قلابی از مردان محترم آبدارچی و راننده موسساتشان، عده اعضا را بالا بردند و بعد امکانات مساوی خواست. و در اين حال استخوان لای زخم ماند و گاهی کسانی از روزنامه نگاران واقعی را هم اغوا کردند مانند داستان لب تاپ و يا سفرهای خارجی که آن قدر باد زدند که بالاخره دو سه نفری به انتقاد افتادند، آن وقت انتقاد آنان را به عنوان شکست در صفوف دشمن به اطلاع رساندند [ الگو را که بزرگ کنی درست مانند اوضاع مملکت است و ايجاد نهادهای موازی برای هر نهاد دولتی وقتی که خاتمی رييس جمهور بود و در عين حال ايجاد بحران های مقطعی هر روزه ]

        چنين بود که دوره فعلی هيات مديره انجمن صنفی به پايان نزديک شد. در اين زمان ناگهان رجوع روزنامه نگاران مسلمان [کذا] به انجمن افزون شد. به طور طبيعی کسی نبايد از اين امر نگران می شد. چه بهتر که اجماعی پيدا شده باشد. با اين آرايش به انتخابات هيات رييسه نزديک شديم. مانند همه اين سال ها، در اولين دعوت به تشکيل مجمع عمومی حد نصاب به دست نيامد. در دومی هم حادث نشد و کار به سومی رسيد که مطابق عرف و قانون انتخابات به هر تعداد شرکت کننده انتخابات به رسميت می رسد. همچنان که در دوره های قبل.

        در اين موقع دو راه پيش پای تازه رسيده ها بود. اول بسيج کامل و رساندن اين پيام به گوش توده جوان روزنامه نگار که اگر امکانات و وام مسکن و تلفن همراه می خواهيد از طريق ما به دست می آيد که دوستانمان در دولت هستند. وگرنه اين اصلاح طلبان که کار خود را چاره نمی توانند کرد، همه شان به همت ما از قوه قضاييه حکم محکوميت دارند و به اشاره ای به زندان می روند، اصلا نشريه ای ندارند و بيکارند چه گلی به سر شما خواهند زد.

        اين سخن راستی ها الحق بايد گفت سخن غلطی هم نبود. تعجب هم نداشت اگر دم گرمشان در جوانان روزنامه نگار که زندگی شان سخت و امنيت حرفه ای شان بر هواست، اثر کند و به اميد تامين و معيشت به آن ها رای دهند. اما چه باک بالاخره همين است دموکراسی .

        اين راه انتخاب نشد. کاش می شد. نظرسنجی ها خبر داد که احتمال پيروزی برای آنان وجود ندارد. کاشف به عمل آمد که به طفيل عملکرد يک ساله دولت مهرورزان، آگاهی زودتر از آن که تصور می رفت به خانه ها سرک کشيده و راه را بر تکرار انتخابات سوم تير، در انجمن صنفی روزنامه نگاران بسته است. خب حالا چه می بايست کردند.

        در اين زمان بود که ناگهان خبر رسيد وزارت کار، در آخرين لحظات خواب نما شده است که در اساسنامه انجمن تاکيدی بر اين نيست که در سومين مجمع عمومی چه خواهد شد. اساسنامه ساکت است. اولش روزنامه نگاران عضو انجمن باور نکردند که جناح مربوطه گرهی در کار انداخته است. خوشدل ها می گفتند اين ها خودشان نامزد معرفی کرده اند و احتمالا برنده شدنشان هست، چرا چنين کنند. حرفی که بطلان آن معلوم است، پس به دادن جوابی به وزارت کار اکتفا کردند. اعضای هيات مديره گذشته که آخر دوره شان بود در مقابل اين ايرادگيری پاسخی داشتند. اول آن که اگر در سومين دعوت مجمع عمومی هم حد نصاب به دست نيايد و نشود انتخابات را برگزار کرد، پس تکليف چه می شود. دوم در همه سال های گذشته همين بوده و هر بار هم انتخابات به بار سوم رسيده و وزارت کار هم تائيد کرده است. سوم اين که در نامه های متبادله بين دبير دومين دوره هيات رييسه با وزارت کار، کتبا همين امر تاکيد شده است. و سئوال مهم تر اين که وزارت کار اصولا نگران چيست و چرا وارد ماجرا شده است. اين سئوال وجود داشت که ناگهان معلوم شد عده ای از جناح راست و اعضای روزنامه های رسالت و کيهان که نامزد هيات رييسه هم شده بودند و به درست دريافته بودند که احتمال انتخابشان نيست، از انتخابات انصراف داده اند و استدلالشان هم اين است که وزارت کار مخالفت کرده و اين کاری است غيرقانونی.

        درست مانند داستان انتخابات خانه احزاب . داستانش را بخوانيد.

        برگزار کنندگان انتخابات حالا ديگر دريافتند که اين ها نيست علت اصلی، بلکه ان جناح که تصرف انجمن را از راه رای گيری و انتخابات غير ممکن می بينند قصد دارد بازی را به هم بزند. روزنامه نگاران می دانستند اگر اين مجمع عمومی هم بی انتخابات بگذرد، مخالفان آزادی اعلام خواهند داشت که هيات مديره ديگر قانونی نيست. و با اين کرشمه عملا انجمن را تعطيل می کنند، تا زمانی که بتوانند جسدش را به انجمن روزنامه نگاران مسلمان منتقل کنند و فاتحه مع الصلوات، مانند همان کار که به شيوه ديگر با مرکز گفتگوی تمدن ها کردند. اين تحليل چون بر ذهن و زبان اکثريت روزنامه نگاران گشت، همتی به کار آمد و دعوت سوم به مجمع عمومی با نزديک چهارصد نفر رای دهنده، عددی بی سابقه، شکل گرفت و انتخابات برگزار.

        حالا می توان گمان زد که در روزهای آينده اين کشمکش را چنان مديريت خواهند کرد که هيات رييسه منتخب نتوانند چنان که بايد کاری برای همکاران کنند. از طرف ديگر راه همکاری وزارت ارشاد هم با اين هيات رييسه بسته است، پس می ماند اين که دوستان همفکر در روزنامه های رسالت و کيهان دست در دست دولت آماده مهرورزی دهند برای برکندن يک نهاد مدنی دموکرات باقی مانده از جنبش اصلاحات. مگر آن که در اين ميان کسانی در گوش دولت که گاهی نشان می دهد که استقلال می جويد و از زير قيمومت جناج راست خارج می شود، بخوانند که صلاحش نيست به نفرين روزنامه نگاران گرفتار آيد و اکثريت اعضای اين حرفه را در مقابل خود بگذارد. آن وقت دولت و وزارت کار از شراکت در طرح بی پا کردن يک نهاد مدنی خودداری می کند. بايد منتظر ماند و ديد.

        در آستانه ورود انجمن صنفی به دوران جديد، با صورت مساله ای که گفته آمد. چند نکته را به عنوان نظر شخصی خود بگويم و بگذرم.

        اول بايد گلايه از خودمان کنيم. حالا که معلوم شده اين جناح ابر و باد و مه و خورشيد و فلک را در کنار دارد، چرا ما همت نداريم که کمی به خود زحمت دهيم . اگر در همان دعوت های اول و دوم به مجمع عمومی حاضر شده بوديم، راه جر زدن بسته می شد. دريافت اين که در بافت امروزی حکومت در ايران، اهل اصلاح و مدارا بايد نمره بالاتر از چهارده بياورند که ورقه شان مهر قبولی بخورد، واقعيتی است. ما با نمره های ده و يازده و دوازده در خطر رفوزه شدنيم. اگر پذيرفته ايم که بايد داد خود بستانيم بايد کمی به خود زحمت بدهيم.

        دوم آن که کاش در فهرست کسانی که در طرح هماهنگ با وزارت کار، از شرکت در انتخابات انصراف دادند و عملا به توده روزنامه نگار نشان دادند که اهل بازی دموکراتيک نيستند، نام هائی مانند آقای محبيان و مقدم و مهاجری نبود.

        آرزوی من اين بود، حتی تا هفته پيش هم اميدواريم را حفظ کرده بودم که انتخاباتی سالم برگزار شود که شد، اما علاقه مند بودم گروه وابسته به روزنامه های محافظه کار هم در آن شرکت داشته باشند، من اگر خود بودم حتما به آقای محبيان رای می دادم و برای وی تبليغ می کردم.

        نوميد کننده است. اگر اهل فکر و انديشه هم با هم نتوانند گفتگو و مشارکت کنند، آن هم در يک واحد صنفی و نه سياسی و عقيدتی پس چطور از کربلائی که سر آب چشمه دعوای قديمی دارد با ورثه مشهدی، و سال ها قبل پدرکشتگی هم با هم پيدا کردند، توقع داريم که بر سر عمران روستايشان همگام شوند. اگر روزنامه نگاران با آقای محبيان و مقدم و مهاجری هم نتوانند فضائی برای زيستن با هم فراهم آورند، پس کجا ممکن است چنين امری. اين سئوال را به طور جدی از انصراف دهندگان هم دارم.





        Comment


        • Comment


          • سمينار "سده انقلاب مشروطيت ايران: بازنگری گذشته با نگاه به آينده" يکشنبه ۲۳ ژوئيه به همت انجمن سخن و همکاری مدرسه مطالعات شرقی و آفريقايی دانشگاه لندن(SOAS) برگزار شد.

            اين سمينار که با حضور سخنرانان مختلف و علاقه مندان در لندن برپا شد، به بررسی جنبه های مختلف انقلاب مشروطيت اختصاص داشت.

            مسعود بهنود، روزنامه نگار و محقق، به عنوان اولين سخنران، به روزنامه نگاری و انقلاب مشروطيت ايران پرداخت.

            آقای بهنود ضمن اشاره به شبنامه ها و منبرها که مقدمات جنبش مشروطيت را فراهم کردند و پيروزی مشروطه خواهان را ممکن کردند، گفت: "فرمان مشروطيت که صادر شد در زندگی مردم دو تفاوت مشهود رخ داد: اول مجلس و ديگری روزنامه ها. محمد علی شاه همين دو تا را تحمل نمی کرد. مجلس را بمباران کرد و ميرزا جهانگير خان صوراسرافيل و ملک المتکلمين واعظ را در باغ شاه حلق آويز، يکی نماينده قلم و ديگری منبری. به اين شرح رسانه های زمانه همپای مجلس مظهر مردم سالاری شدند و محمد علی شاه مظهر استبداد."

            بهنود اضافه کرد:"روزنامه نويسی ايران در صد سالی که از صدور فرمان مشروطيت می گذرد، همپای مجلس زيسته است. چهارده بار برايش قانون نوشته اند و سه بار از هر قيدی آزاد شده است، همچنان که مجلس در سه مقطع نماينده واقعی و بی واسطه مردم شده است."

            مهرزاد بروجردی، استاد علوم سياسی و مدير برنامه خاور ميانه در دانشکده مکسول دانشگاه سيراکيوز آمريکا، درباره روشنفکران عصر مشروطيت و سلطنت رضا شاه به سخنرانی کرد.

            آقای بروجردی سير تحول فکری و سرخوردگی روشنفکران مشروطه را از امضای فرمان مشروطه و به توپ بستن مجلس تا کودتای ۱۲۹۹ و استقرار سلطنت رضا شاه، مورد بررسی قرار داد و گفت:"چرايی و چگونگی گذار روشنفکران ناراضی عصر مشروطه به روشنفکران دولتمدار دوره رضا شاه در تاريخ نگاری معاصر ايران مورد بی توجهی قرار گرفته است."

            سخنران سوم،غلامرضا سلامی، محقق تاريخی به سخنرانی درباره"تحول والی گری در قبل و بعد از مشروطيت: مطالعه موردی حکومت عبدالحسين ميرزا فرمانفرما در آذربايجان" پرداخت.

            سلامی گفت:"پس از مشروطه با تاسيس مجلس، احزاب سياسی، مطبوعات آزاد و انجمن های ايالتی، شيوه انتخاب حکام تا اندازه زيادی تغيير کرد. در اين دوره ، حکام با نظر و تائيد مجلس شورای ملی انتخاب می شدند و مواضع احزاب، مطبوعات و انجمن های ايالتی نيز در انتخاب آنان نقش مهمی داشتند."

            پس از آن سلامی به انتخاب فرمانفرما به حکومت آذربايجان به دنبال تجاوزات عثمانی به آن ايالت پرداخت.

            مجيد تفرشی، محقق تاريخ و فرهنگ معاصر ايران، در سخنرانی اش تحت عنوان"بررسی ويژگی ها و اهميت اسناد تاريخی آرشيوهای بريتانيا در تاريخ نگاری انقلاب مشروطيت ايران"، گفت:"گزارش های مربوط به انقلاب مشروطيت از مقدمات ماجرا گرفته تا متن حوادث و تبعات آن در اسناد آرشيوی انگليسی زبان انعکاس گسترده ای داشته است اما در ميان محققان دسترسی به اسناد ارشيوهای بريتانيايی و آمريکايی به دلايل مختلفی از جمله عدم وقوف به گستردگی آنها، کم توجهی به اهميت تاريخی شان و يا دشواری های قرائت و درک اسناد خام و تبديل آنها به تحقيقات تاريخی مورد توجه جدی قرار نگرفته است."

            تفرشی در ادامه به چهار آرشيو در بريتانيا که اسناد مهمی از تاريخ مشروطه ايران را نگهداری می کنند گفت که دوتا از آنها تحت مالکيت خصوصی هستند و دسترسی به آنها مشکل تر است.

            احمد سيف مدرس دانشکده حقوق و بازرگانی در انگلستان، به زمينه های اقتصادی نهضت مشروطه خواهی پرداخت و گفت:"نهضت مشروطه طلبی نشانه بارزی از بحران عميقی بود که استبداد سالاری حاکم بر ايران با آن روبرو شده بود. اين بحران هم اقتصادی بود و هم سياسی، هم فرهنگی و اجتماعی."

            فاطمه سودآور(فرمانفرماييان)، محقق و پژوهشگر، به مطالعه موردی خاندان ملک به عنوان نمونه ای از تحول اجتماعی ايران در سده منتهی به انقلاب مشروطه پرداخت و گفت: "تلاش من بر اين است که سير تحول يک خانواده مشهور و تاثيرگذار در تاريخ ايران معاصر را در قبل از مشروطه ، در حين انقلاب و پس از آن را به عنوان برشی اجتماعی به تاريخ مشروطه مورد بررسی قرار دهم."

            سخنران بعدی، مصطفی زمانی نيا، منتقد، نويسنده و شاعر، به بررسی تجلی انقلاب مشروطيت در سينمای ايران پرداخت. زمانی نيا با اشاره به چند فيلم ايرانی از جمله "عاصی" که بر اساس وقايع حول و حوش انقلاب مشروطه ساخته شده اند، گفت:"جايگاه انقلاب مشروطيت به عنوان يکی از مهم ترين وقايع تاريخ معاصر ايران، در سينمای ايران آن چيزی نيست که شايستگی اش را دارد."

            زمانی نيا از "ستارخان" ساخته علی حاتمی به عنوان مهمترين فيلم در اين زمينه اشاره کرد و به تحليل آن پرداخت، ضمن آن که به تحريف های تاريخی آن اشاره کرد.


            آخرين سخنران، عليرضا مير علی نقی، منتقد و محقق موسيقی، به بررسی تحول موسيقی در عصر مشروطيت پرداخت و گفت:" در عرصه موسيقی انقلاب مشروطيت ايران را با تصنيف های وطنی به ياد می آورند. تصنيف هايی که بعدها روی آن کلام تغزلی و عاشقانه گذاشته شد، کلام مهيج و ملی آن فراموش شد و سرايندگانش هم به تاريخ سياسی و نه تاريخ موسيقی پيوستند. از تصنيف های عارف قزوينی در تحقيقات و کنفرانس ها مکرر ياد شده است، ولی نقش او در برانگيختن روح انقلاب مشروطيت تا به حال با دقت مورد بررسی واقع نشده است."

            ميرعلی نقی در لابلای سخنرانی خود به پخش چند موسيقی و تصنيف هم پرداخت. او قصد داشت فيلمی درباره قمرالملوک وزيری را هم به نمايش بگذارد که وقت جلسه اجازه نداد.



            Comment


            • Comment


              • روزنامه‌ها و فحش‌نامه‌های عصر مشروطه، گفت‌وگو با سيد فريد قاسمی، پژوهشگر تاريخ مطبوعات، سهام‌الدين فراهانی، روزنا
                سيد فريد قاسمی، روزنامه‌نگار، پژوهشگر تاريخ مطبوعات و حافظه زنده تاريخ مطبوعات است. مقالات و کتاب‌های او در حوزه مطبوعات پرشمار است و دقيق. سرگذشت مطبوعات ايران، روزنامه‌نگاری حرفه‌ای، خاطرات مطبوعاتی،‌اولين‌های مطبوعات ايران، چکيده مطبوعات ايران و... از آثار اوست. قدمت هر اتفاقی که در عالم روزنامه‌نگاری می‌افتد را می‌توان از سيد فريد سراغ گرفت و اين بار به مناسبت يکصدمين سالگرد انقلاب مشروطه به گرمی سوالاتم را در اين زمينه پاسخ گفت.


                در آستانه يکصدمين سالگرد انقلاب مشروطه قرار داريم. اين انقلاب نخستين انقلاب در خاورميانه است و از اين نظر پيشروست. مطبوعات ايران در آن زمان در چه وضعيتی به سر می‌بردند و به طور کلی چه فضايی بر آنها حاکم بود؟
                زمانی که فرمان مشروطيت صادر شد، مطبوعات ايران گام در ۷۰ سالگی گذاشته بود. در آن روزگار، ايران روزنامه‌نگارانی داشت که بيش از سه دهه فعاليت حرفه‌ای را در کارنامه داشتند، اما جالب است بدانيد پس از صدور فرمان و انتشار دهها نشريه از تجارب آنها به هيچ وجه استفاده نشد. نظام استاد - شاگردی که تا آن روزگار مرسوم بود، متلاشی شد. صدها تن بدون هيچگونه سابقه روزنامه‌نگاری يک‌شبه روزنامه‌نگار و دهها تن مدير و سردبير شدند. ما بايد در بررسی پيامدهای رويدادهای تاريخ معاصر که يکی از آن رويدادها صدور فرمان مشروطه است، به داد و گرفت توجه کنيم. ببينيم خشت اول درست گذاشته شد يا نه؟ اولين فضای نسبتا آزاد چه حاصلی برای روزنامه‌نگاری ايران داشت؟ اينکه برای نخستين بار پس از ۷۰ سال شهرنشينان می‌خواستند شهروند شوند و به آسانی نشريه انتشار دهند، حسن است، اما از سوی ديگر بايد توجه کنيم که ريشه بسياری از معضلات جامعه روزنامه‌نگاری به همان ايام بازمی‌گردد.


                يعنی در دوران مشروطه، روزنامه‌نگاری متحمل آسيب‌های جدی هم بود؟
                بله، مشروطه سرآغاز ورود کسانی بود که روزنامه و روزنامه‌نگاری را حرفه خود نمی‌دانستند و مطبوعات برای آنان معبر بود، نه توقفگاه. نخستين ماه‌های پس از صدور فرمان مشروطيت است. بزرگان و فرزانگان صاحب قلم پيش از مشروطيت به عرصه مطبوعات وارد شدند و شماری نيز از آنان پس از صدور فرمان به روزنامه‌نگاری روی آوردند، اما در کنار اين تعداد نسبتا اندک انسان‌های فرهيخته، خيل نادرست‌ها نيز راه رسيدن خود را به مقصد و مقصود از دالان مطبوعات جست‌وجو کردند. نخستين گروه شارلاتان‌های مطبوعاتی پس از صدور فرمان مشروطيت به اين حرفه وارد شدند. تکدی‌گری مطبوعاتی از همان روزگار شروع شد. نقطه شروع اخاذی مطبوعاتی همان ايام است. روزنامه‌نگاران باشرف چون اوضاع را اين چنين ديدند،‌عطای روزنامه‌نگاری را به لقايش بخشيدند. مثالی برای شما بزنم؛ زمانی که فرمان مشروطيت صادر شد، يکی از پيشکسوتان مطبوعاتی به نام علی محمد شيبانی ۳۵ سال سابقه روزنامه‌نگاری داشت و تا آن روزگار حداقل شش نشريه را سردبيری کرده بود. در شلوغ بازار مشروطه اول که ۲۳ ماه دوام داشت، ‌هيچ‌کس به او و تجاربش بهايی نداد، چون نخستين گروه روزنامه‌نگاران، مادرزاد سردبير و مدير شده بودند. علی محمد شيبانی تا سال ۱۳۰۷ خورشيدی يعنی ۲۲ سال بعد از فرمان مشروطه نيز حيات داشت، اما ديگر گرد مطبوعات و روزنامه‌نگاری نچرخيد و به عدليه رفت و قاضی شد. شايد اين حرکت او نمادين بود و می‌خواست بگويد روزنامه‌نگار قاضی است، نبايد جای متهم و شاکی بنشيند.


                مطبوعات واجد چه ويژگی بودند که توانستند حمايت عامه مردم را به دست بياورند؟
                در اين مورد بايد عرض کنم که در قهوه‌خانه‌ها و ساير مکان‌های عمومی، باسوادان با صدای بلند روزنامه‌خوانی می‌کردند و ديگران که بيشترين‌شان بی‌سواد بودند، گوش فرا می‌دادند، اما اينکه می‌فرماييد مطبوعات آن زمان <حمايت عامه مردم> را به دست آوردند، باور ندارم. اشرف‌الدين، مدير نسيم شمال در نخستين روزها، ذوق زده می‌گويد: <ماه مشروطه چون که پيدا شد / چشم و گوش برادران واشد / مرد و زن روزنامه می‌خوانند / کارها را تمام می‌دانند< اما همو چندی بعد می‌سرايد: <با وجود اين جرايد، خفته‌ای بيدار نيست / يک رگی هشيار نيست / اين جرايد همچو شيپور و نفير و سرنا است/ درد ايران بی‌دواست.>


                مطبوعات مشروطه چه نقشی در کم‌کردن فاصله بين توده‌ها و روشنفکران داشتند؟ با توجه به اينکه جامعه ايران در آن زمان جامعه‌ای توده‌وار بوده است.
                ايران در سال‌های حکومت مظفرالدين‌ شاه وضع غم‌انگيزی داشت. شاه بيمار بود و حکام ظالم، روزگار مردم را تيره و تار کرده بودند. در آن اوضاع و احوال هرکسی خواه روشنفکر و خواه به قول شما <توده‌ها> رويدادها را دنبال می‌کردند، چون تاثير مستقيم در زندگی روزمره آنها داشت. درد مشترک فاصله را کم کرده بود. مطالب روزنامه‌ها هم به اندازه درک و دريافت و هدف، تعبير و تفسير می‌شد.


                نقش مطبوعات مشروطه در افکار عمومی برای به وجود آمدن زمينه‌های انقلاب چه بود؟ اساسا تيراژ آنها چقدر بود؟ و وسعت حوزه مخاطبين‌شان چه ميزان بود؟
                حکايت مطبوعات علنی و رسمی چاپ داخل از قصه نشريه‌های مخفی داخلی و روزنامه‌های فارسی چاپ خارج از کشور جداست. آزادی عمل مطبوعات چاپ داخل تا حدودی در بخش اخبار خارجی بود که حتی در اين زمينه نيز محدوديت‌هايی داشتند. نشريه‌های مخفی داخلی بی‌ملاحظه می‌نوشتند و روزنامه‌های فارسی چاپ خارج از کشور برای اين که ورودشان به داخل کشور ممنوع نشود، با ظرافت و گوشه و کنايه مطالب خود را می‌نوشتند. در مجموع در بيداری مردم بی‌تاثير نبودند. تيراژ اينگونه نشريه‌ها نيز تا پيش از مشروطه جز يکی، دو نشريه کمتر از هزار نسخه بود. حوزه مخاطبان نشريه‌های چاپ خارج بيشتر بود و جهان زبان فارسی را در برمی‌گرفت.


                اين مطبوعات چه نقشی در نقد سنت‌ها و پيش‌بردن جامعه ايران به سمت جامعه‌ای مدرن داشتند؟
                اساسا در دهه پايانی منتهی به صدور فرمان مشروطيت دو جريان روزنامه‌نگاری در داخل کشور شکل گرفت. يکی روزنامه‌نگاری فرهنگی و ديگری روزنامه‌نگاری سياسی. گروه اول به گسترش مدرسه و توسعه معارف باور داشتند. صاحبان اين انديشه به روزنامه‌نگاری فرهنگی و آنچه که بعدها کادرسازی نام گرفت، معتقد بودند. گروه دوم که به روزنامه‌نگاری و شب‌نامه‌نگاری سياسی اعتقاد داشتند، به دو دسته معتدل و تندرو تقسيم می‌شدند. عمده هدف همه آنها برون رفت از وضع موجود بود، اما برای وضع مطلوب برنامه‌ای نداشتند. در مشروطه اول بسياری از روزنامه‌ها در خدمت حرکت اجتماعی بودند و صحنه انعکاس انديشه‌های گوناگون محسوب می‌شدند. بهره‌گيری از طنز و کاريکاتور و بازتاب رنج‌های مردم پايگاه اجتماعی برای مطبوعات پديد آورد. البته اين پايگاه بيشتر مشوق بود تا حامی.


                چه آسيب‌هايی گريبانگير مطبوعات بود؟
                در نخستين هنگامه تحول اجتماعی ميدان نگارش و نشريه دست غير روزنامه‌نگار افتاد و به ميدان جنگ قلمی بدل شد. مطبوعات جانشين رسانه‌های ديگر شد. اين آفت در نخستين دوره گشايش فضای باز گريبان روزنامه‌نگاری ايران را گرفت و ضربه سهمگينی بر پيکر مطبوعات ايران وارد کرد و به تقويت اين حرفه آسيب جدی رساند. می‌رفت که بساط مدح و ثنا برچيده شود. شاه مقام تشريفاتی باشد، اما بی‌واهمه نوشتن و يورش زودهنگام به ارکان آن هم با پرخاشگری سبب شد همه چيز بر باد رود. کسانی که آمده بودند، بيدارگر باشند، مردم را به حقوق فردی و اجتماعی آشنا کنند. به نقد نابسامانی‌ها بپردازند، در پی پيشرفت اقتصادی و توسعه معارف و عدالت باشند، به سبب به‌کارگيری زبان سست و ناروا هموارسازان راه مستبدان شدند. محيط پر از سوءظن پديد آمد و به اعتراض و احضار، کشتن و بستن، تاراج و ترور و توقيف و تکفير و تبعيد انجاميد.


                برخی از مديران جرايد دوران مشروطه از جمله حبل‌المتين (مويد الاسلام) و قانون (ميرزا ملکم خان) معتقد بودند که ايران نياز شديدی به انقلاب دارد و تنها جرايد می‌توانند زمينه چنين انقلابی را فراهم کنند. شما چقدر با اين قضيه موافقيد. آيا اصولا مطبوعات قادر به رهبری چنان انقلابی بودند؟

                برای تصحيح اين پرسش، اجازه بفرماييد توضيح مختصری عرض کنم. راه مدير حبل المتين کلکته از مدير قانون جدا بود و اين دو نگاه متفاوتی به هستی داشتند. مدير حبل المتين روزنامه‌نگاری را از ۱۳۱۱ قمری در هند آغاز کرد و تا سال ۱۳۰۹ خورشيدی ادامه داد. ۴۰ سال با دستياری فرزند و همکارانش يکی از بزرگترين موسسه‌های مطبوعاتی جهان زبان فارسی را اداره کرد. مدير قانون در دوره ناصری در لندن ۴۱ شماره نشريه انتشار داد. نشر قانون به‌خاطر انتقام‌گيری بود. هر موقع جيره و مواجبش قطع می‌شد و منصب و لقبش را می‌گرفتند، آزاديخواه می‌شد. عمر ۷۷ ساله‌اش نيز در سال ۱۳۲۶ قمری پايان گرفت. ممکن است مدير قانون در يک مقطع و از سر خشم معتقد به زمينه‌سازی انقلاب به وسيله مطبوعات بوده باشد، اما به نظرم نسبت‌دادن اين سخن به مدير حبل‌المتين کلکته شايد درست نباشد، امثال او هرچه بر سنشان افزوده می‌شد، بر اين اعتقاد راسخ‌تر می‌شدند که پيوستگی توام با اصلاح رافع مشکلات است و گسستگی عامل عقب‌ماندگی خواهد شد. وانگهی روزنامه‌نگاران اساسا ناظر قدرت هستند و در پی قدرت نيستند. برای مطبوعات هر شانی غير از اين از بيخ و بن اشتباه است.


                آيا می‌توانيم تندروی مطبوعات را يکی از علل ناکامی مشروطه قلمداد کنيم؟
                به نظرم عامل ناکامی مشروطه آن دسته از کسانی بودند که از مطبوعات استفاده ابزاری کردند. صبح لباس روزنامه‌نگاری بر تن می‌کردند و غروب شب‌نامه‌نگار می‌شدند. شبانه‌روز مشغول جلسه و توطئه در انجمن‌ها و تشکل‌های مشکوک بودند. تحت لوای آزاديخواهی اجازه نفس‌کشيدن به کسی نمی‌دادند. فحش‌نامه‌نويس بودند، نه روزنامه‌نويس. می‌خواستند از پل مطبوعات به آنچه که می‌خواستند که البته نرسيدند و راه ديگری در پيش گرفتند، اما ميراث بر جای مانده آنها برای روزنامه‌نگاران ايرانی مصيبت شد.

                Comment


                • Comment


                  • انـقلاب مـشروطه، عوامل ایجاد، شکست و پیامدهای آن، پويا ارجمند
                    Pouya.arjmand@gmail.com

                    انقلاب مشروطه‌ی ايرانيان Iranian Constitutional Revolution (همچنين به نام‌های انقلاب مشروطه‌ی ايرانیPersian Constitutional Revolution و انقلاب مشروطه‌ی ايرانConstitutional Revolution of Iran نيز خوانده می‌شود) بين سالهای ۱۹۰۵ و ۱۹۱۱ رخ داده است. انقلاب مشروطه؛ آغازی برای پايان دادن به جامعه‌ی ملوک الطوايفی بود و به استقرار پارلمان در ايران منجر شد.
                    انقلاب مشروطه‌ی ايرانی، اولين واقعه از اين نوع در منطقه‌ی خاورميانه بود. انقلاب مشروطه، راهی را برای تحولات عظيم در ايران باز کرد که حرکت به سوی عصری مدرن را ندا می‌داد. در آن دوره، يک فضای بی‌سابقه برای مطرح شدن بحث‌های گوناگون در مطبوعات به وجود آمد. انقلاب مشروطه يک فرصت تازه و اميدی بی‌اندازه برای آينده‌ی ايران ايجاد کرد. بسياری از گروه‌های متمايز برای شکل دادن انقلاب مشروطه جنگيدند و تقريبا تمامی بخش‌ها و اقشار جامعه بخشی از اين تغيير را انجام دادند. نظم قديمی که ناصرالدين شاه برای نگه داشتن حکومت، برای مدتی طولانی برای آن تقلا می‌کرد، سرانجام خاتمه يافت و جای خود را به موسسات و نهادهای حقوقی و قانونی داد. شکل و شمايل جديدی در نظم سياسی و اجتماعی ايجاد شد.
                    سيستمی که نظام شاهنشاهی (سلطنت مطلقه) را مقيد به قانون اساسی (مشروطه) می‌کرد، به وسيله‌ی مظفرالدين شاه تاييد شد. در سال ۱۹۲۵ با انقراض سلسله‌ی قاجاريه و برآمدن رضاشاه پهلوی و نشستن او بر تخت سلطنت، پايانی بر انقلاب مشروطه رقم خورد. بايد يادآوری کرد که جنبش (قانون‌خواهی) پايان نيافت و به وسيله‌ی جنبش مشروطه‌خواهی گيلان حرکت در مسير انقلاب مشروطه همچنان دنبال شد.

                    پيشينه‌ی تاريخی

                    در سال ۱۹۰۵، ايران هنوز زير سلطه‌ی خاندان قاجاريه اداره می‌شد، حکومتی که از سال ۱۷۸۱ بر ايران حکمرانی می‌کرد. در طول دوران حکومت قاجاريه، ايران رفته رفته به طعمه‌ای برای سياست‌های امپرياليستی بريتانيا و روسيه، در مسابقه‌ای بزرگ تبديل شد. اين رقابت بين‌المللی پی در پی سبب شد که دولت مرکزی تضعيف و دچار فساد شود. مديريت کشور عمدتا در دست افراد ذی نفوذ در مناطق بود که با دستگاه سلطنتی رابطه داشتند. در عمل، نتيجه‌ی اين اعتماد و تکيه‌ی دولت مرکزی به اين افرادِ صاحبِ نفوذ محلی؛ اين افراد برای امور مالياتی، قضاوتی و امنيتی اختيار دار شده بودند.
                    اين نابسامانی‌ها و قدرت يافتن حکمرانان محلی چيزی بود که در دوران سلطنت مظفرالدين شاه (۱۹۰۷- ۱۸۹۶) تا زمانی که فرمان مشروطيت تاييد شود، بيشتر به چشم می‌آمد. در اين زمان، قدرت بيشتر در دست صدراعظم بود که به صورت غير متمرکز بر اوضاع مديريت می‌کرد. او (مظفرالدين شاه) همچنين چندين بار وام‌های گزافی از بريتانيا و روسيه گرفت، تا هزينه‌های ولخرجی‌های هنگفت خود و مخارج دولت مرکزی را پرداخت کند. با وجود برخی تلاش‌ها برای اصلاحاتی در خزانه‌داری مرکزی، پيوسته در دوران سلطنت او، خزانه به وسيله‌ی بريتانيا و روسيه تحليل می‌رفت. وضعيت افتضاح مالی او سبب شد که بسياری از امتيازات را به قدرت‌های خارجی اعطا کند، به عنوان مثال بنا به ماهيت امتياز انحصاری نفت دارسی؛ نفت، طی ۶۰ سال با قيمت بسيار پايين به بريتانيا فروخته می‌شد.
                    امتيازات يکی پس از ديگری واگذار می‌شدند و يک ليست بلندی را درست کرده بودند که از امتياز تسليحات نظامی تا توتون و تنباکو را شامل می‌شدند. طبقه‌ی اشراف، نيروهای متنفذ مذهبی و تحصيلکردگان ممتاز برآن شدند که قدرت سلطنت را محدود کنند و قاعده و قانونی در ارتباط با روابط خارجی‌شان ايجاد کنند، به ويژه در مورد روسيه که نفوذش به شدت افزايش می‌يافت.

                    ريشه‌های انقلاب

                    در طول دوران زمامداری مظفرالدين شاه، در اوايل دهه‌ی ۱۹۰۰، ايران به طور فزاينده، در رقـابت دو قدرت امپرياليستی بريتانيا و روسيه که به مثابه‌ی يک مـسابقه‌ی بزرگ شناخته می‌شد، قربانی می‌شد. اجزا اصلی و تاثير گذار جامعه‌ی ايران اعتقاد داشتند که تنها مسيری که می‌تواند کشور آنها را از تسلط کامل قدرت‌های خارجی حفظ کند، اينست که با تضعيف حکومت سلطنتی مقابله کنند و مانع از آن بشوند که بازيچه قدرت‌های خارجی شود. آن چيزی که احساس می‌شد، اين بود که بهترين راهی که چنين چيزی را انجام می‌دهد، اينست که نظام‌نامه‌های نوشتاری قوانين را گسترش بدهند، يا يک قانون اساسی (مشروطيت).

                    اولين مخالفان

                    قصور مظفرالدين شاه در پاسخ به معترضان به اعطای اين امتيازات به بيگانگان؛ از ناحيه‌ی دستگاه مذهبی، بازرگانان و ديگر طبقات اجتماعی تحتِ هدايتِ رهبران روحانی و کسبه و بازار، سرانجام به اين منتهی شد که آنها در ژانويه ۱۹۰۶برای احتراز از توقيف احتمالی، به تحصن در مساجد تهران و خارج از پايتخت اقدام کردند.

                    ايجاد مشروطيت

                    هنگامی‌که شاه در مورد وعده‌ی خود برای دادن مجوز تاسيس "خانه‌ی عدالت" (عدالت‌خانه) يا "مجلس شورا" دبه درآورد، حدود ۱۰.۰۰۰ نفر از مردم به هدايت بازرگانان در محوطه‌ی سفارت‌خانه‌ی بريتانيا در تهران بسط نشستند. در ماه اوت، شاه به ناچار وعده داد که ايجاد مجلس شورا را فرمان دهد.
                    در ۱۸ اوت ۱۹۰۶ هيئت قانون‌گذاری مقدماتی (که دار شورای عالی خوانده می‌شد) در مدرسه‌ی نظامی تهران شکل گرفت که آماده‌سازی برای مقدمات تشکيل اولين دوره‌ی مجلس شورا و تهيه‌ی پيش‌نويس قانون انتخابات در آنجا صورت گرفت. در طول زمان اين هيئت، مشيرالدوله به عنوان صدراعظم و رئيس کابينه سخن می‌گفت. نشست، با خطابه‌ی ملک‌المتکلمين پايان يافت.
                    در هفتم ماه اکتبر سال ۱۹۰۶ مظفرالدين شاه در حالی‌که از فقدان سلامتی رنج می‌برد، اولين جلسه‌ی شورای ملی را افتتاح کرد. در اين زمان، مجلس خالی از نمايندگان ايالات بود. مظفرالدين شاه در ۳۰ دسامبر ۱۹۰۶ فرمان مشروطيت را امضا کرد و پنج روز بعد نيز مرد.
                    متمم قانون اساسی نيز در سال ۱۹۰۷ تهيه شد که در آن محدوديت‌هايی برای آزادی مطبوعات، سخنرانی‌ها و اجتماعات و امنيت فردی و مالی قرار داده شده بود.

                    شکست مشروطيت

                    محمدعلی شاه قاجار (۱۹۲۵- ۱۸۷۲) پس از مرگ مظفرالدين شاه، جانشين‌اش شد. محمد علی ميرزا تا آن زمان به عنوان نايب السلطنه بر تبريز حکم می‌راند، در ۱۲ ژانويه ۱۹۰۷ بر تخت سلطنت جلوس کرد. وی قبل از آنکه حکومت را بدست بگيرد، سوگند خورد که به قانون اساسی و حقوق ملت متعهد و پايبند بماند، اما بلافاصله پس از آنکه شاه شد، تمام توجه خود را معطوف به ريشه‌کنی مشروطيت کرد. شاه چندين ماه را با تغييرات و بهم زدن ترکيب کابينه و همچنين ايجاد هيجانات و تنش‌های سياسی گذراند، تا چنين گمانی ايجاد کند که او در چارچوب مشروطه کار می‌کند.
                    در فوريه‌ی ۱۹۰۸، سوء قصدی به جان محمدعلی شاه که در آن زمان جوان بود، به صورت پرتاب يک نارنجک به سمت کالسکه‌اش صورت گرفت. بدگمانی شاه بالا گرفت و در پی آن، شاه شروع به تصفيه‌ی برخی نزديکان درباری کرد. همزمان با اين رخداد، زپالسکیZapolski سفير روسيه و مرلينگ Marling سفير بريتانيا، پيشنهاد مصلحت‌انديشانه‌ای را توصيه کردند، اينکه دولتی تسليم نظر محمد علی شاه برگزيده شود.
                    در سوم ژوئن شاه، رهبران حرکت مشروطه را باغ شاهنشاهی در خارج از تهران دعوت کرد. پس از گردآمدن تمامی رهبران مشروطه، شاه فرمان داد تا آنها را محبوس کنند، همه بجز يکی که نقشه‌ی فرار را انجام داد، محبوس شدند.
                    در ۲۴ ژوئن، محمد علی شاه به تيپ قزاق که تحت فرماندهی سرهنگ روسی، لياخوفLiakhov بود، دستور داد که ساختمان مجلس را به توپ ببندد، تا جايی که می‌تواند نمايندگان را بازداشت کند و نيز مجلس شورای ملی را تعطيل کند.
                    حمله به مجلس به سرعت سبب شورش در تبريز شد، که آن (تبريز) بسرعت به محاصره‌ی نيروهای دولتی درآمد. پس از چهار ماه، شورش در رشت، قزوين، اصفهان، لار، شيراز، همدان، مشهد، استرآباد، بندرعباس و بوشهر جائی که مشروطه‌خواهان در آنجا کاملا پيروز بودند، ديده شد.
                    در ۱۷ فوريه ۱۹۰۹ نيروهای انقلابی، رشت را تسخير کردند و تا ماه مارس توانستند که کنترل جاده‌های اصلی رشت و قزوين را بدست بگيرند. تا ۲۲ آوريل ۱۹۰۹ انقلابيون تحت رهبری ستارخان، سردار ملی در تبريز، توانستند با حمله‌شان حلقه‌ی محاصره را بشکنند. آنها بسياری از افراد رزمنده‌ی خود را طی نبرد با نيروهای دولتی از دست دادند. يک گزارشگر انگليسی به نام مور Moore و يک مبلغ مذهبی آمريکايی به نام هاوارد بَسکِرويل Howard Baskerville به خاطر اينکه موافق آنها در جنگاوری‌شان برای آزادی بودند، در کنار آنها جان خود را از دست دادند.
                    رزمندگان انقلابی رشت که به وسيله‌ی ژنرال يپرمYeprim و سرتيپ موهیMohi فرماندهی می‌شدند، قزوين را تصرف کردند و به سمت تهران به پيشروی پرداختند. در ۲۲ ژوئن ۱۹۰۹ قبيله‌ی بختياری که توسط صمصام السلطنه Samsam-ul-Saltaneh و حاج علی قلی خان بختياری (سردار اسعد) فرماندهی می‌شدند، به شهر قم رسيدند و در ۸ جولای ۱۹۰۹ بر آن تسلط يافتند.
                    در اينجا بود که روسيه و بريتانيا از اينکه کنترل خود بر ايران را از دست بدهند، به هراس افتادند و به هشدار به انقلابيون پرداختند که از تهران صرفنظر کنند و وارد تهران نشوند. روسيه نيروهايی را به گيلان و بادکوبه گسيل داشت که در ۱۲ جولای ۱۹۰۹به قزوين رسيدند و به انقلابيون گيلانی اعلام کردند که خصومت خود را متوقف سازند.

                    انقلابيون گيلانی اخطارها را ناديده گرفتند و به پيشروی به سمت تهران ادامه دادند و با نيروهای بختياری در نزديکی کرج (۶۰ کيلومتر در غرب تهران) با همديگر تلاقی پيدا کردند. با بهره‌گيری از عنصر غافلگيری، اين نيروها از خطوط هواخواهان سلطنت عبور کردند و به داخل پايتخت وارد شدند.
                    حدود ۳.۰۰۰ فرد نيرومند و مجهز جزو نيروهای تحت رهبری محمد ولی خان تنکابنی و سردار اسعد بودند که با روی باز و به گرمی از سوی مردم تهران پذيرا شدند، هرچند با پيشروی به عمق شهر، خيابان‌های تهران را خون فرا گرفته بود و نبرد خيابانی به خصوص در اطراف منطقه‌ی بازار وسعت داشت. در انتهای روز، روسهای سلطنت‌خواه که توسط تيپ قزاق هدايت می‌شدند، و به سمت زمين‌های محل رژه در تهران عقب‌نشينی کرده بودند، محاصره شده و به اجبار تسليم شدند.
                    در ۱۶ جولای ۱۹۰۹، پايتخت به طور کامل به کنترل نيروهای مشروطه‌خواه در آمد. در ۸:۳۰ دقيقه‌ی صبح روز ۱۷ جولای ۱۹۰۹ محمد علی شاه به همراه تعدادی از حاميانش، زير نظر گارد محافظ که از سربازان روسی تشکيل يافته بود، به سفارت روسيه واقع در محله‌ی زرگنده پناهنده شد.
                    در همان روز، مجلس شورای ملی جلسه‌ی فوق‌العاده‌ای تشکيل داد و محمد علی شاه را از مقام سلطنت معزول کرد و پسرش، احمد ميرزا را به عنوان جانشين او، و عضد الملک نيز نايب السلطنه تعيين شد. در ۱۰ سپتامبر ۱۹۰۹ محمد علی شاه، سفارت روسيه را ترک کرد و به قصد روسيه جلای وطن کرد و تا آخر عمر به ايران باز نگشت.

                    پيامدها

                    طی ده سال از استقرار مجلس جديد، بارها بحران ايجاد شد. بسياری از آنها می‌توان از منظر ادامه‌ی کشاکش ميان مشروطه‌خواهان و هواخواهان سلطنت شاه ايران ديده شود، بسياری از آنها را نيز به پشتيبانی قدرت‌های خارجی بر عليه مجلس نسبت داد.
                    به طور خلاصه (اين موارد هر کدام می‌تواند بسط داده شود)
                    ايران سعی کرد، تا از طريق پايداری در مجلس با سياست‌های شاه که در جهت نفوذ روزافزون روسيه بود مقابله کند.
                    مجلس مجددا خواستار کار و تلاش مورگان شوستر برای اصلاحات در امور خزانه‌داری و ماليات شد، چيزی که از ابتدا در تقابل با خواست شاه و روسيه بود که منتهی به اخراج او از مسووليت‌اش شده بود.
                    روسها و قوای بختياری تغيير رويه دادند و مجلس را مجبور کردند که کار خود را موقتا تعطيل کند، هنگامی‌که مجلس طرح‌های مورد نظر آنها را به طور کامل دنبال نمی‌کرد.
                    رضاشاه قدرت را به دست گرفت و از نيروی مجلس هرچه بيشتر کاست، او به طور موثری به وارد کردن افراد بی صلاحيت در نهادهای حکومتی مبادرت ورزيد.

                    Comment


                    • چند روزی است که يکی ديگر از دانشجويان مبارز کشورمان، احمد باطبی، دست به اعتصاب غذايی خطرناک زده است. شرح شکنجه ها و آزارهايی که احمد در طول هفت سال اخير در زندانها و بيرون زندانهای جمهوری اسلامی متحمل شده را خوانده و شنيده ايم و ميدانيم که او نيز همچون زنده ياد اکبر محمدی بخشی ازسلامتی خود را در زندان از دست داده است. تمامی اينها برای در دست گرفتن يک تی شرت خونين از يک دوست دانشجو و همرزم، و تصويرزيبای آن لحظه ی تاريخی که بر روی جلد مجله ی معتبر اکونوميست آمد. آخر در کجای دنيا کسی را به جرم شرکت در تظاهرات و در دست گرفتن يک تی شرت خونين اين همه سال شکنجه ميدهند؟

                      ديروز متنی در سايتهای خبری منتشر شد به قلم دکتر حسام فيروزی پزشک معالج احمد که در آن متن آقای فيروزی نسبت به ادامه ی اعتصاب احمد و عواقب خطرناک آن برای سلامتی و حتی حيات او هشدار داده بود. در متنی ديگردر سايت گويا يکی ديگر از دوستان احمد، آقای اميد فرخی، نيز نسبت به مرگ احتمالی احمد هشدارداده و نوشته اند که احمد ديگر حتی بدون عصا نيزقادر به راه رفتن نيست و اگر ازمرگ نيز رهايی يابد شايد به احتمال زياد تا پايان عمر ويلچر نشين خواهد شد. من نه سياستمدارم، نه سياست باز و نه عضو هيچ حزب و سازمان سياسی سوئدی يا ايرانی، و بالطبع سودای قدرت و نزديکی به آن را نيز ندارم. اما در اين پهنه ی عريض سياست و با اين همه افراد ريش سفيد و گيس سفيد دارای نام و نشان در داخل و خارج کشور که بر ای آينده ی ايران و رسيدن به قدرت نقشه کشيده و در صف ايستاده اند آيا کسی نيست از احمد درخواست کند به اعتصاب غذايش پايان دهد؟ جوانانی چون احمد باطبی و اکبرمحمدی سرمايه های غير قابل جبران کشورمان هستند، چرا اجازه ميدهيم اين سرمايه ها از دست بروند؟

                      در پايان چند کلمه خطاب به احمد عزيز دارم. احمد جان! من به عنوان يکی از ميليونها ايرانی که نگران جان و سلامتی توست با حفظ احترام برای عقايد وهمچنين انگيزه های تو جهت شروع اين اعتصاب، از تو تقاضا دارم که هر گونه خود صلاح ميدانی در اسرع وقت به اين اعتصاب غذا پايان دهی. ايران و ايرانی به جوانانی چون تو و اکبر محمدی احتياج فراوان داشته و دارد. زندگی پر بار تو بسيار بيشتر از مرگت تآثيرگذار خواهد بود. بايد زنده بمانی چرا که ما احتياج به زندگانی آگاه و هشيار چون تو داريم.


                      احمد جان! چنانچه تو نيز ما را ترک کنی اتفاقات چندانی رخ نخواهد داد: چند بزرگداشت، چند اعلاميه، وچند تظاهرات برای تو، همين! زندانبانان تو هم از بزرگ و کوچک ککشان نخواهد گزيد چرا که از شر تو نيز راحت خواهند شد. و در اين ميانه هم کسانی يا گروههايی پيدا خواهند شد که مرگ تو را وسيله ی کسب شهرت و اعتبار زودگذر و نردبان ترقيهای احتمالی در آينده خواهند کرد. آری دوست عزيزم! مسئله به همين سادگی است!. تو که خودت در دانشگاه جامعه شناسی خوانده ای و ماکياولی های معاصر وطنی و پديده ی شناخته شده ی فرصت طلبی را بهتر ازمن ميشناسی. دوست عزيز! خواهش ميکنم همين الان به اعتصاب غذايت پايان بده و بگذار تا با هم ستايشگر زندگی باشيم و نه مرگی از اين گونه. زنده بمان تا به اتفاق دوستان دانشجويت و ساير ايرانيان در داخل و خارج کشور اين راه را ادامه دهيم؛ راهی که اميدوارم در نهايت به ساختن ايرانی نو، آباد ، آزاد و سرشار از عد الت منتهی شود. بمان تا در اين ساختن شريک و سهيم باشيم.

                      Comment


                      • Comment


                        • بيانيه اتحاديه انجمن های اسلامی دانشجويان در اروپا پيرامون وقايع اخير
                          ۱- روزهای اخير و درتلاطم داعيه مداری آمريکا و آمريکائيان و حاميان و دلباختگان قرائت خاص ازدموکراسی، شاهد يکی از وحشيانه ترين جنايات ضد انسانی توسط رژيم اسرائيل، آن هم به بهانه ربوده شدن دو سرباز مسلح خود می باشيم. رژيمی که تکوين نطفه نامشروع آن از ازل بذر آتش، کينه و خون درسرزمين های مقدس فلسطينی پراکنده است. از ژرفای درون بر اين باوريم که چنين حملات وسيع، همه جانبه و خانمان سوزی که بهای آن به خاک و خون کشيده شدن مردم مظلوم وبی پناه، و تخريب بازگشت ناپذير سرزمين زيبا و تاريخی لبنان می باشد، تدارک سازی برنامه دقيق ِ از پيش تعيين شده ای است که با اشاره وحمايت صريح آمريکا وبه منظورموهوم و پليد تغيير نقشه جديد خاورميانه بزرگ صورت می پذيرد. حکومت های اسلامی منطقه، سازمان های بين المللی و اتحاديه اروپا که داعيه ی پرچمداری شان در دفاع از حقوق بشر، گاه به دخالت های نامشروع در امور داخلی ديگر کشورها ختم می شود، نه تنها سکوت کرده اند، بلکه با تصميمات بی اثر و تعلل های هدفمند خويش، که نمونه صريح آن به برداشت رژيم صهيونيستی از کنفرانس رم مبنی بر چراغ سبز به ادامه عمليات سبُعانه خود می باشد، زمينه را از هر زمان فراهم تر کرده اند. نيازی نيست که تأييد کنيم ما دانشجويان نيز همانند تمامی وجدان های بيدار و آزاد انديش بشری، اين جنايات را قويا محکوم می کنيم و از سازمان های بين المللی و در رأس آنها سازمان ملل متحد می خواهيم تا بدون فوت وقت نسبت به برقرار ساختن آتش بس و بازگشت آرامش به منطقه اقدام نمايند که قطعاً فردا دير است. همچنين از دولتمندان کشورمان نيز انتظار داريم با درايت و هوشمندی نسبت به اين غائله خونين بنگرند و ضمن حمايت و آزاد انديشی در ارتباط با لبنان و جنبش حزب ا...، تمامی جنبه های هر تصميمی که گرفته می شود را برای کشورمان از نظر دور ندارند.
                          ۲- اتحاديه انجمن های اسلامی دانشجويان در اروپا، همانگونه که به تکرار درساير بيانيه های خويش نيز تأکيد نموده است، مجدداً ابراز می دارد که ازنگاه ما و همه انديشمندان و دلسوزان کشور ونظام، تنها راه بدون رفت از بحران هسته ای، استفاده از تمام ظرفيت های درون کشور و همدلی همگان و مشارکت مردم است. پرونده هسته ای کشورمان، ابعادی فراتر از نام خويش را به همراه دارد و اعتماد سازی و همکاری بين المللی و تعقل آن را از بن بست حاضر بيرون می آورد. در برهه فعلی که شورای امنيت سازمان ملل متحد، قطعنامه آشکار و نگران کننده ای عليه ايران به تصويب رسانده است و در شرايطی که مدافعان استراتژيک ما، چين وروسيه نيز با لحنی ديگرسخن می گويند، لازم است در کمتر از يک ماه فرصت باقی مانده منافع ومضارّ فنّ آوری هسته ای به طور آشکار با مردم درميان گذارده شود و اجازه داده شود که ملـّت رشيد ايران، که رشادت آن همه جا در بيان به عيان تأکيد می گردد، درباره اساسی ترين مسأله فعلی خود با درايت و رشادت تصميم صحيح را اتخاذ کند که اگر چنين باشد، کوچکترين روزنه ای به نفوذ بيگانه مسدود خواهد بود.
                          ۳- موج بازنشستگی های اساتيد دانشگاه های معتبر کشور در ماه های اخير سير صعودی به خود گرفته است. جدای از اجباری بودن غالب اين بازنشستگی ها و بهانه سن بالای اساتيد، نکته جالب آنجاست که نوک حمله آن بيشتر به سمت رشته های علوم انسانی نشانه رفته است. اين امر در شرايطی صورت می پذيرد که وزير علوم چندی پيش اين گونه برخوردها را تکذيب کرده بود. بی شک به کارگيری اساتيد جوان که مسلح به علم روز دنيا هستند، کاری بس پسنديده است، اما نبايد از نگاه دور داشت که مصداق اين امر بيشتر درعلوم فنی و پزشکی است تا رشته های علوم انسانی. ازسوی ديگر دستگيری های خارج از ضوابط و برخورد با فعالين دانشجويی چهره جديدی به خود گرفته است. دستگيری فعالانی چون مهندس سيد علی اکبر موسوی خوئينی که پيشينه نمايندگی مجلس شورای اسلامی را در کارنامه خود دارد و از پرچم داران جنبش دانشجويی درجبهه اصلاحات به شمار می رود، اعلام رسمی سردمداران طيف اقتدارگرا به مبارزه علنی با دانشجويان و روشنفکران دگرانديش درجامعه است. اين دو حرکت، که به نوعی دو بخش عمده و فعال، و قلب تپنده جنبش دانشجويی و روشنفکر کشور را هدف گرفته است، چه به نام انقلاب فرهنگی دوم و چه با هر نام ديگری قابل پذيرش نيست. به ويژه، دروضعيت فعلی که کشور درصحنه جهانی درگير حل بحران هسته ای است، دادن بهانه به دست طرف های درگير درماجرا جهت اعمال فشار بر وضعيت حقوق بشر در کشور پسنديده نمی نمايد. از طرفی نيز اين مهم، احتمال اين نگرانی را همچنان افزايش می دهد که با قبول مشروط بسته مشوق های هسته ای شايد بناست معامله ای پشت پرده پيرامون وضعيت حقوق بشر کشورمان انجام شود، تا مقدمات برقراری مدل چينی در کشور به طور کامل محقق گردد. لذا بهتر است به جای پيش رفتن به سوی فضايی پليسی-امنيتی و درپی صحبت های اخير وزير اطلاعات در برچسب زدن به افراد و شخصيت هايی هرچند مخالف، بنا را بر گسترش هرچه بيشتر دايره خودی گذارد و نسبت به گروه ها و جنبش های خودجوش صنفی- دانشجويی، مدارای بيشتر، و در برابر انتقادهايی که به دولت مهرورز صورت می گيرد، تساهل و تسامح افزونتری از خود نشان داد.
                          ۴- ابلاغ بند (ج) اصل ۴۴ قانون اساسی از سوی مقام رهبری که در راستای خصوصی سازی شرکت های بزرگ دولتی و به عبارت ديگر تغيير نقش دولت به سياستگزاری، هدايت و نظارت به جای مالکيت و مديريت مستقيم است، دورانديشی متينی است که موجبات کوچکتر شدن دولت و گذار ازاقتصاد دولتی به اقتصاد رقابتی را فراهم می کند. اما از سوی ديگر وارد شدن سپاه و بسيج که به منظور حفاظت و حراست از اموری ديگر به فرمان بنيانگذار کبير انقلاب اسلامی بنا نهاده شده اند، در به دست گرفتن پيمان ها و مناقصات دولتی و ساير امور اقتصادی از اين دست، بيش از پيش موجبات نگرانی سرمايه گذاران و نخبگان را فراهم خواهد نمود. متأسفانه لازم است به اين مهم اشاره شود که اين امر در پی خود می تواند به افزايش دلال بازی و واسطه گری منجر شود. مداخله های سپاه وبسيج در امور سياسی که در ساليان اخير رشد چشمگيری داشته است، هرچند که با نهی امام در زمان خويش همراه بود، اين نگرانی ها را دو چندان خواهد نمود و علاوه بر آن با طرح مبارزه با فساد اقتصادی نيز در تغاير است.
                          ۵- هفته های گذشته که به ياد سترگ مرد انديشه قضا در جمهوری اسلامی، شهيد دکتر بهشتی به نام هفته قوه قضاييه پاس داشته می شد، ما را بر آن می دارد که ضمن حمايت از ديدگاه های اصلاح طلبانه رئيس فعلی اين قوه، ازعملکرد دستگاه قضايی و مجموعه زير دست ايشان به شدت اظهار نگرانی نماييم. به ويژه که در روزهای اخير که يکی از زندانيان سياسی در زندان اوين درگذشت اين مسأله بسيار نگران کننده تر می نمايد. درخواست ما از قوه قضائيه و دولت آن است که با کالبدشکافی دقيق و موشکافانه اين مسأله، اجازه ندهند تا مسائل مرتبط با حقوق بشر، منجربه پيچيده سازی هرچه افزون تر مسائل جاری کشورمان و انزوای کشور در جامعه ی بين المللی گردد که قطعاً به ضرر همگان و ملت شريف ايران خواهد بود.

                          اتحاديه انجمن های اسلامی دانشجويان در اروپا

                          Comment


                          • Comment


                            • Comment


                              • آنجائی که آقای مهدی کروبی لر است ، گاهی اوقات حرفهای بی تعارف وپوست کنده ائی را بر زبان می آورد که راست گوئی از خصوصیات مردم لر به شمارمی آید. چندی پیش نامبرده چنین گفته است" اگر انقلاب در ایران به وقوع نمی پیوست آقای خامنه ائی حد اکثر رئیس یک مسجد می شدند"خبرنامه گویا" !! این بدان معنی می باشد که قبای رهبری برازنده آقای خامنه ائی نمی باشد و چنین استعداد وصلاحیتی در وی یافت نمی شود بلکه این انقلاب بود که او را به اریکه قدرت رسانده است وگرنه ایشان لیاقت ریاست یک مسجد را دارا می باشند نه بیشتر!! همه این رویاروئی های جناحی خود حکایت از دعواهای پشت صحنه حکومتی می باشد که هر از گاهی خود را آشکار می سازد. اگر آقای خامنه ائی هیچ تناسبی برای رهبری جامعه ندارد اما جامعه غیر فعال ایران فعلی تا کنون توانسته است خود را با این رهبری نا بخردانه انطباق دهد که تنها بخش نخبگان معترض سیاسی جامعه نتوانسته است خود را با رهبری غیر مستعد خامنه ائی متقاعد سازد وگرنه بخش اعظم نیروهای سیاسی خود را ملزم به اطاعت از ولی فقیه به رهبری خامنه ائی می دانند.این نیروها تشکیل شده اند از جبهه مشارکت اسلامی ونهضت آزادی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی نیروها وشخصیت های مستقل سیاسی که از نام بردن همگی آنها پر هیز می شود. آقای خامنه ائی برای حزب توده ایران واکثریت هم در یک دوره ائی به منزله یکی از شخصیت های پر نفوذ ضد امپریالیستی به حساب می آمده است. اگر ازاین واقعیت تلخ بگذریم که میهن ما به یکی از سرزمین های "اگرهای" تاریخی تبدیل شده است حرفی نسنجیده برزبان نیاورده ایم بلکه روشنفکران سیاسی جامعه ما بطور دائم در افسوس و حسرت "اگرهای " گوناگون در حال تلاطم بسر می برند.اگر این " اگرهای" تاریخی را به تمام سرنوشت ملت ایران در همه گذارهای پر پیچ وخم تاریخساز مملکت تعمیم دهیم، متاسفانه حاصلی جزء سوزاندن بهترین دوران تاریخی را نتیجه نمی گیریم وهنوز هم همان دور تسلسل بی آنکه محصولی نیکو ببار بیاورد به گرد خود می چرخد. بنقل از سایت اینترنتی بازتاب" آیت الله خامنه ای، از مراجع تقلید شیعه امروز در سخنان مهمی حکم به وجوب دفاع از حزب الله لبنان دادند".این فتوا ویا جهاد آدمی را نا خود آگاه به یاد فتوای ملا هادی نراقی دردوره حکومت فتحعلی شاه قاجار می اندازد که در برابر امپراتوری روسیه تزاری که در حال گسترش از شرق وغرب وشمال وجنوب بود و فتوای مفتحضانه ائی صادر شده وباعث شکست ایران در برابر روسیه گردید. حالا آقای خامنه ائی رئیس مسجد در قبل از انقلاب ورهبر مملکت ایران در بعد از انقلاب فتوائی در برابر رشد وگسترش خاورمیانه بزرگ صادر کرده است. آقای خامنه ائی فراموش می کنند که نخست عصر صدور فتوا های رنگارنگ دیگر گذشته است حتی فتوای های اورا پایوران رژیم نیز همچون کروبی ها هم لازم الاجرا نمی دانند.دوم اینکه دوره اتوریته روحانیت مدتی است که دیگر به سر آمده وهیچگونه اثری نمی تواند بر روی مسائل اساسی وسیاسی داشته باشد.سوم اینکه هنوز مرجعیت ورهبری کودتا گونه آقای خامنه ائی از جانب بسیاری از روحانیون ارشد دستگاه شیعه همچنان زیر سئوال مانده است و همچنان مورد پذیرش قرار نگرفته است و چهارم اینکه حکومت اسلامی که باوعده های حکومت عدل وقسط وبرادری وبرابری به روی کار آمد، آنچنان به باتلاق نشسته است که جزء فقر وبیکاری وارتشاء ورشوه خواری واعتیاد وفحشا وسرکوب وشکنجه واعدام وزندان وریاکاری وتقلب و غیره چیز دیگری برای جامعه ایران به ارمغان نیاورده است وعملا حکومت اسلامی به بن بست رسیده است.پنجم اینکه خاورمیانه به مثابه مرکز حیاتی جهان که هفتاد درصد انرژی جهان از آنجا صادر می شود که تنها 180 ماده پتروشیمی وصنعتی پایه ائی از نفت بدست می آید هیچگاه نمی تواند به زیر کنترل ولی فقیه در آید.ایستادگی به غایت ارتجاعی در برابر طرح خاورمیانه بزرگ همانند ایستادگی دولت های بلوک سوسیالیستی در برابر طرح اروپای متحد وآزاد شباهت دارد که عاقبت کشورها ی کمونیستی با آنهمه قدرت به زانو در آمدند.در نبرد اخیر اسرائیل علیه حزب الله لبنان طبیعی است که انسان های بی گناه نیز کشته شده اند که مقصر اصلی همانا رهبران حزب الله می باشند چراکه میادین جنگی خود در میان مردم عادی بر پا کرده اند.در ضمن نیروهای حزب الله در حد یک ارتش کلاسیک مجهز می باشند که تنها فاقد نیروی هوائی می باشندکه به علت شلیک مدوام موشک ها وراکت های پی در پی به سوی شهرهای اسرائیل همان توان نیروی هوائی را از خود نشان می دهد.اما در این میان بعضی از نیروهای سیاسی ایرانی برای حزب الله اشک می ریزند که چرا در حال نابودی هستند. همین خانم ها وآقایان فراموش می کنند تا بگویند موقعی که نیروهای سیاسی ایرانی دسته دسته به دست حزب الله ایران اعدام می شدند ، چه عکس العملی از جانب نیروهای حزب الله لبنان ابراز می شد.حزب الله لبنان به مثابه شاخه ائی از حزب الله ایران همواره بعنوان بازوی مسلح رژیم اسلامی در منطقه علیه نیروهای اپسیوزیون ایران عمل کرده است.
                                در کشتار نیروهای سیاسی در رستوران میکونوس برلین همین نیروهای حزب الله لبنان شرکت داشته اند و دستگیر شدگان لبنانی عضو سازمان تروریستی حزب الله هنوز در زندان های آلمان بسر می برند.نیروهای سیاسی ایرانی مخالف حکومت اسلامی به همان اندازه که مخالف حزب الله ایران می باشند ، طبیعی است که مخالف نیروهای ارتجاعی حزب الله لبنان نیز می باشند. در آینده نزدیک باردیگر رژیم اسلامی در فکر راه اندازی انتخاباتی بنام مجلس خبرگان می باشد که از هم اکنون با جلوه دادن رقابت های سیاسی ودعوا های جناحی در اندیشه جلب آرای مردم با تز انتخاب میان بد وبدتر تلاش می ورزند.جریانات سیاسی نیز از داخل وخارج کشور بار دیگر در تکاپو هستند که مردم را تشویق نمایند به انتخاب عتیقه های گرد وبار خورده تاریخ بکشانند تا تنور انتخابات داغ گردد وبا نشان دادن شرکت بالای مردم در انتخابات ، مشروعیت رژیم را قانونی و مردمی جلوه دهند .برای این نیروها تنها می توان تاسف خورد که چگونه بعد از اینهمه زندگی سیاسی خود ،مردم را بار دیگر به دام حیله های عنکبوتی رژیم اسلامی می اندازند.تاریخ رو به جلو میرود و آینده به این نیروها نشان خواهد که تا چه اندازه به ارتجاع یاری رسانده اند.رژیم اسلامی شاید بتواند حرکت تکاملی تاریخ را کند نماید اما هرگز نمی تواند مقابل حرکت تاریخ را سد نماید.آرزوی داشتن حقوق برابر بین زن ومرد وکشوری بدون آزار واذیت و شکنجه واعدام وفقر وبیکاری وبی خانمانی و آزادی ودمکراسی همواره برای انسانهای فرهیخته و آزاده از افتخارات است.حمایت ویا شرکت در خیمه شب بازی های رژیم اسلامی و ضد بشری ننگی است ابدی وپاک نشدنی که برای همیشه بر پیشانی نیروهای حامی و یا سازشکار باقی خواهد ماند.اطاعت از یک رئیس مسجد افتخار نیست بلکه ننگ است.این شرمساری بر ملت ایران در تاریخ همیشه باقی خواهد ماند که چگونه دریک دوره ائی که دیگر بیشتر جهان در روشنائی زندگی می کرد ملت ما هنوز در زیر رهبری شبانی حیات داشته است. به امید تابش روشنائی بر میهن در چنگال تاریکی.

                                Comment

                                Working...
                                X