اينجانب حجت بختيارى 36 ساله در سال 80 بازداشت شدم و پس از تحمل 50 روز انفرادى و بازجويى زير شکنجه روزانه با قرار وثيقه آزاد شدم. در تاريخ 15/2/81 دوباره مامورين اطلاعاتى به دنبالم آمدند و من که يک کاسب بودم مجبور شدم شغل و محل زندگى را رها کرده و متوارى شوم.تا اينکه بالاخره بازداشت و به چهار سال زندان محکوم و روانه زندان شدم.مدتها با زندانيان سياسى ديگر در بند 3 اوين زندگى کردم. اين را گفتم که بدانيد نوجوان بى تجربه اى نيستم که تحت تاثير اين و آن به مبارزه کشيده شده باشم و يا تحت تاثير کسى قرار گرفته باشم که عليه ديگرى قلم بزنم. من تامدتها پس از زندانى شدنم امير عباس فخرآور را نميشناختم و در ارث پدرى هم با او شريک نبودم که گفته شود به سبب دوستى يا دلخورى شخصى نامه اى به طرفدارى يا عليه او نوشته باشم. اگر در دو سال پيش نامه اى در افشاء همکارى هاى او با حراست زندان و پادوئى هاى او براى اطلاعات قوه قضائيه نوشتم فقط و فقط براى هشدار به جوانان بود تا بدام اين عنکبوت نيفتند و قبل از آنکه وارد مبارزه شوند توسط پليس سياسى شناسائى نشوند. مگر براى شناسائى يک خائن بايد چند کلاس سواد داشت؟ شنيده ام که او مرا به بيسوادى متهم کرده است. اگر منظور از بيسوادى نرفتن به دانشگاه باشد ، پس خود او هم بيسواد است.اشتباه نکنيد! اگر از اميرعباس فخرآور سخن ميگويم ، او نه دانشجوست و نه زندانى سياسى. بلکه صحبت از پسرک شياد و فاسدى است که به جرم "منافى عفت" محکوم شده و به زندان آمده است. او را هنگاميکه به زندان قصر تبعيد شده بودم ، همرا با چند زندانى ديگر ، يعنى کورش صحتى و دکتر فرزاد حميدى ، در بند زندانيان شرور و قاتلين ديدم. در مورد آدمفروشى و رفتارش با ديگر زندانيان در زندان قصر ، در نامه دوسال پيشم توضيح دادم. اما اولين اقدام او عليه من و ديگر زندانيان سياسي، رد کردن گزارش دروغى مبنى بر اقدام ما به دامن زدن به يک شورش در زندان بود.او براى خود شيرينى به حراست زندان گزارش داده بود که اين چند نفر خيال دارند با کمک عده اى از زندانيان عادى دست به شورش بزنند.زندانيان عادى بنام مهدى وصال و على فرهادى که از قصر به بند يک رجائى شهر منتقل شدند ، براى تنبيه او ميخواستند لختش کرده و با او رفتارى را بکنند که در شان ما نبود و ما از اين عمل آنها جلوگيرى کرديم و نگذاشتيم به او آسيبى برسد. دکتر فرزاد حميدى و کورش صحتى شاهد بودند و نميدانم سکوت کورش صحتى در اينباره چه دليلى دارد و آيا از عاقبت همکارى با چنين عنصرى شرم ندارد و فکر نميکند که وقتى اين خائن معرفى شود چگونه ميخواهد همکارى خود را با او توجيه کند؟ جالب اينجاست که وقتى آقاى داراب زند را به بند يک رجائى شهر تبعيد کردند ، او با مهدى وصال و على فرهادى در يک بند افتاد و آنها تمام اين ماجرا و ماجراهاى ديگر را براى او نيز حکايت کرده بودند.
پس از آنکه زندان قصر را تعطيل و به پارک تبديل کردند ما را به زندان اوين انتقال دادند. چون در زندان اوين تفکيک جرائم اجرا ميشد ، من و پيمان پيران را به بند سياسى و اميرعباس فخرآور را بنا به جرمش به بند چهار که محل نگهدارى اشرار بود ، منتقل کردند. اما نمى دانم چه شد که پس از مدتى ، بى سرو صدا او را هم به بند يک (بند سياسى) انتقال دادند.با انتقال او از بند چهار به بند يک زندانيان کمابيش رفتار او را زير نظر داشتند ، اما سوء ظن آنان با اقدامات خود او رفته رفته به تعين تبديل شد : مثلا به بهانه اى ، دو يا سه روز به عنوان مرخصى او را به بيرون ميفرستادند. بعد از يکماه مى آمد و ميگفت در چند روزى که بيرون بوده با کسانى تماس داشته و بخاطر همين موقع برگشتن او را به انفرادى برده اند و 25 روز گذشته زير بازجوئى بوده است. بعد معلوم ميشد دروغ ميگويد و تمام اين مدت يکماهه را بيرون بوده است. در زندان همراه چند کارمند اطلاعات و چند پاسدار و يکى دو سرباز که به اتهام سرقت يا مواد مخدر يا سوء استفاده مالى در زندان بودند (در آن مقطع محکومين سازمان قضائى نيروهاى مسلح يعنى پاسداران ، بسيجى ها ، ارتشى ها و اطلاعاتى هائى را هم که زندانى ميشدند به بند زندانيان سياسى مى آوردند که با فشار و کشمکش و اعتصاب غذاى دکتر زرافشان و مقاومت ساير زندانيان بالاخره آنها را جدا کردند) يک گروه فشار درست کرده بودند که دائم با طرح و سناريوئى که پليس به آنها ميداد در بند تشنج و تنش و درگيرى ايجاد ميکردند(حمله شبانه براى قتل دکتر زرافشان پس از اعتصاب غذاى سال 83 و ايجاد درگيرى با زندانيان براى اينکه به بهانه بررسى و ايجاد نظم دائما مامورين حراست را به داخل بند بکشند ، خبرچينى هاى خلاف واقع براى اين و آن از جمله اين کارها بود) تا بالاخره روزى که مهندس سعيد ماسورى موبايل حراست زندان را از داخل شورت او بيرون کشيد و دکتر زرافشان آنرا در جمع زندانيان سياسى مطرح کرد ، اين ماجرا به اوج خود رسيد ، زندانيان اين موبايل را ميشناختند و "پين کد" آنرا هم ميدانستند ، چون قبلا هم آنرا براى همين نوع کارها بدست فرد ديگرى داخل زندان فرستاده بودند. مهندس ماسورى به خاطر اينکار به بند 209 (بند اطلاعات) منتقل شد و هنوز هم دارد تاوان آنرا پرداخت ميکند. بهر حال زندانيان سياسى دسته جمعى نامه اى خطاب به رئيس زندان نوشتند و در آن صريحا اعلام کردند که اگر مسئولين زندان در مورد انتقال اين فرد اقدامى نکنند ، زندانيان خود تکليف او را روشن ميکنند و آنگاه مسئوليت هرچه پيش آيد به عهده مسئولين زندان است. باارسال اين نامه رئيس زندان همرا ه برخى مسئولين ديگر به بند يک آمد و دکتر زرافشان و جمع زندانيان سياسى در اينباره مفصلا با آنها گفتگو کردند. مسئولين زندان ضمن اين گفتگو ها صريحا گفتند برنامه هائى که فخرآور و آن دارودسته چند نفره اجرا ميکنند و مرخصى هائى که ميگيرد از طرف آنها نيست ، زيرا اين شخص براى دستگاه ديگرى کار ميکند و به همين دليل در انتقال او هم با محظوراتى روبرو هستند.بهر حال پس از چند روز او را از بند يک به 350 بردند که در ميان زندانيان سياسى نباشد. اما در اوائل سال 84 که زندانيان بند يک را کلا به 350 منتقل کردند، چون مجددا آنها با فخرآور برخورد کردند دستگاه اطلاعاتى ابتدا زير عنوان مرخصى او را به بيرون زندان فرستاد و حدود يکسال بيرون زندان سرگرم هرزگى و خدمت براى پليس بود تا سرانجام او را به دبى و از آنجا هم به امريکا فرستادند و جالب اين بود که در تمام مدتى که فخرآور در زندان آن رسوائى ها را بالا آورد و در مدت يکسالى که بيرون بود از داخل زندان و بعد در خارج زندان با بعضى از اين تلويزيونهاى برون مرزى هم مصاحبه ميکرد و با آب و تاب او را فعال دانشجوئى و زندانى سياسى مبارز که مخفى و متوارى است و امثال اينها معرفى ميکردند.
من تنها کسى نيستم که در مورد اين فرد بى آبرو نامه نوشتم.زندانيان سياسى بسيارى در مورد اين فرد مطالبى را توضيح داده و به بيرون زندان فرستاده اند ، اما متاسفانه بدلائلى که براى من روشن نيست دوستان خارج زندان فقط معدودى از اين نامه ها را انتشار داده اند.نامه زندانيان اعتصابى بند يک در تيرماه 83، مصاحبه دکتر زرافشان با نشريه دانشجوئى سهند، نامه شش نفر از زندانيان سياسى در بهار 85 و نظائر اينها .
در توطئه هاى متعددى که عليه جان دکتر زرافشان از بالا ترتيب دادند و اراذل و اوباش عامل اجراى آن بودند واسطه بين عوامل اجرائى و آمرين ، فخرآور بود. فخرآور به اين عوامل گفته بود که رضا پهلوى به او گفته در صورت کشتن دکتر زرافشان تا سقف 60 ميليون تومان بابت ديه خواهد پرداخت، بعلاوه دستمزد ايشان را هم ميپردازد.وقتى آنها سوال کرده بودند چه چيز عايد تو ميشود گفته بود قرار است براى من يک مدرک دکترا درست کنند. در توطئه اى که براى تبعيد بينا داراب زند به رجائى شهر چيدند فخرآور عامل ايجاد درگيرى و اجراى آن بود. داراب زند در مورد زندان اطلاع رسانى و افشاگرى ميکرد و وقتى تصميم به تبعيد او گرفتند فخرآور عامل ايجاد درگيرى و فراهم ساختن بهانه مورد نظر براى فرستادن او به زندان رجائى شهر بود. شنيده ام که ميگويند چرا در مورد يک فعال دانشجوئى که زندان هم کشيده اينچنين صحبت ميکند. مردم بايد بدانند اين فرد نه دانشجو بود و نه بخاطر فعاليت سياسى به زندان افتاده. کتمان اين واقعيت ها از مردم اصلا درست نيست ، چون بعد از عملکرد مشکوک اوليه فخرآور اين سوال براى زندانيان مطرح شده بود که سابقه اين فرد چيست ، از کجا سر درآورده و در چه زمان و به چه اتهامى زندان افتاده است. به طريقى به پرونده او سر کشيدند و همه اطلاع پيدا کرده بودند که اين فرد دانشجو نيست و بخاطر "منافيات عفت" زندان شده است.از اينرو اين مسئله گاهى وسيله دست انداختن او شده بود.روزى يکى از دانشجويان زندانى دانشگاه اميرکبير در حياط زندان از او پرسيده بود شما دانشجوى کدام دانشگاه يا مدرسه عالى هستيد و فخرآور که بارها با اين سوال آزار دهنده روبرو شده بود جواب ميدهد "من مادرزاد دانشجو بوده ام"و دانشجوى مزبور ميگويد مرحبا به مادر شما و اين برخورد و ماجرا هاى شبيه اين زندگى روزمره اين پسرک را تشکيل ميداد.سرقت يادداشتها و نوشته هاى ساير زندانيان و تحويل آن به حراست، گزارش کلاسهاى دکتر زرافشان و جلسات شبانه بهروز جاويدتهرانى با تازه واردين که منجر به تبعيد بهروز از بند يک شد فعاليتهاى اورا در مواردى که به تناوب او را از مرخصى به زندان مى آوردند ، تشکيل ميداد.
اينکه مى بينيد اطلاعات دقيقى از اين عنصر پليد دارم به اين علت است که چه در زندان قصر و چه در اوين با او در يک اطاق بسر ميبردم. او عادت دارد به قصد تطهير خود يا براى بزرگ نمائي، خود را در کنار افراد موجه تر يا بزرگتر از خود نام ببرد که هيچگونه مناسبتى با او ندارند يا گاهى اصلا او را نمى شناسند. مثلا وقتى در يک برنامه ماهواره اى از او ميپرسند که تو به همکارى با پليس متهم شده اى ، چه ميگوئى ؟ جواب ميدهد من و افشارى و حقيقت جو را متهم به اطلاعاتى بودن ميکنند، حال آنکه افشارى و حقيقت جو به موضوع ارتباطى ندارند و کسى هم آنها را متهم به اطلاعاتى بودن نکرده است. يا وقتى از او ميپرسند تو متهم هستى در زندان آدمفروشى کرده اى و فضاحتهاى متعددى را به تو نسبت ميدهند ، خود را در برابر دکتر زرافشان قرار ميدهد و همه کسانى را که در مورد او دست به افشاى مسائلى زده اند، تحريک شده از طرف دکتر زرافشان معرفى ميکند ، در حالى که در حدى نبوده و نيست که در زندان طرف شخصى مانند دکتر زرافشان بوده باشد و اقداماتى که دکتر زرافشان در مواقعى در مورد او انجام داد در مقام نمايندگى بند زندانيان سياسى و به اراده جمعى آنان کرده است.
از حقه بازى هاى ديگر اين فرد اينست که خود را نويسنده هم معرفى ميکند که اين نيز حکايتى دارد.قصه اى گويا در خارج ايران به چاپ زده (چون اين نوع نوشته ها در ايران نه خريدارى دارد و نه ناشرى که حاضر به چاپ آنها باشد)
واقعا جاى سوال جدى دارد که کدام دستى در پشت پرده،اين فرد را که به اتهام "منافيات عفت" به زندان افتاده بصورت خزنده به بند سياسى مى آورد، اورا آموزش ميدهد تا خود را دانشجو و فعال دانشجوئى معرفى کند و عليرغم افتضاحات و رسوائى هاى پى در پى به او جسارت و گستاخى ادامه کار ميدهد و او را در منظر رسانه هاى جمعى و خبرى قرار ميدهد؟اين همه چه چيزى را نشان ميدهد و چه کسانى پشت پرده به اين فرد آبرو باخته کمک ميکنند و براى چه اين فعل و انفعالات را صورت ميدهند؟ وقتى اين سوال را از ديگر زندانيان سياسى ميپرسم در جواب ميگويند همه کسانى که با او کار ميکنند يا مجرى هائى که به او امکان تبليغ ميدهند ، همه از قماش او هستند و به زودى همانطور که در ايران ماهيت پليسى او افشاء و به مهره سوخته اى تبديل شده ، در خارج کشور هم همين سرنوشت را خواهد داشت.
با درود فراوان
حجت بختيارى
بند 350 اوين
پس از آنکه زندان قصر را تعطيل و به پارک تبديل کردند ما را به زندان اوين انتقال دادند. چون در زندان اوين تفکيک جرائم اجرا ميشد ، من و پيمان پيران را به بند سياسى و اميرعباس فخرآور را بنا به جرمش به بند چهار که محل نگهدارى اشرار بود ، منتقل کردند. اما نمى دانم چه شد که پس از مدتى ، بى سرو صدا او را هم به بند يک (بند سياسى) انتقال دادند.با انتقال او از بند چهار به بند يک زندانيان کمابيش رفتار او را زير نظر داشتند ، اما سوء ظن آنان با اقدامات خود او رفته رفته به تعين تبديل شد : مثلا به بهانه اى ، دو يا سه روز به عنوان مرخصى او را به بيرون ميفرستادند. بعد از يکماه مى آمد و ميگفت در چند روزى که بيرون بوده با کسانى تماس داشته و بخاطر همين موقع برگشتن او را به انفرادى برده اند و 25 روز گذشته زير بازجوئى بوده است. بعد معلوم ميشد دروغ ميگويد و تمام اين مدت يکماهه را بيرون بوده است. در زندان همراه چند کارمند اطلاعات و چند پاسدار و يکى دو سرباز که به اتهام سرقت يا مواد مخدر يا سوء استفاده مالى در زندان بودند (در آن مقطع محکومين سازمان قضائى نيروهاى مسلح يعنى پاسداران ، بسيجى ها ، ارتشى ها و اطلاعاتى هائى را هم که زندانى ميشدند به بند زندانيان سياسى مى آوردند که با فشار و کشمکش و اعتصاب غذاى دکتر زرافشان و مقاومت ساير زندانيان بالاخره آنها را جدا کردند) يک گروه فشار درست کرده بودند که دائم با طرح و سناريوئى که پليس به آنها ميداد در بند تشنج و تنش و درگيرى ايجاد ميکردند(حمله شبانه براى قتل دکتر زرافشان پس از اعتصاب غذاى سال 83 و ايجاد درگيرى با زندانيان براى اينکه به بهانه بررسى و ايجاد نظم دائما مامورين حراست را به داخل بند بکشند ، خبرچينى هاى خلاف واقع براى اين و آن از جمله اين کارها بود) تا بالاخره روزى که مهندس سعيد ماسورى موبايل حراست زندان را از داخل شورت او بيرون کشيد و دکتر زرافشان آنرا در جمع زندانيان سياسى مطرح کرد ، اين ماجرا به اوج خود رسيد ، زندانيان اين موبايل را ميشناختند و "پين کد" آنرا هم ميدانستند ، چون قبلا هم آنرا براى همين نوع کارها بدست فرد ديگرى داخل زندان فرستاده بودند. مهندس ماسورى به خاطر اينکار به بند 209 (بند اطلاعات) منتقل شد و هنوز هم دارد تاوان آنرا پرداخت ميکند. بهر حال زندانيان سياسى دسته جمعى نامه اى خطاب به رئيس زندان نوشتند و در آن صريحا اعلام کردند که اگر مسئولين زندان در مورد انتقال اين فرد اقدامى نکنند ، زندانيان خود تکليف او را روشن ميکنند و آنگاه مسئوليت هرچه پيش آيد به عهده مسئولين زندان است. باارسال اين نامه رئيس زندان همرا ه برخى مسئولين ديگر به بند يک آمد و دکتر زرافشان و جمع زندانيان سياسى در اينباره مفصلا با آنها گفتگو کردند. مسئولين زندان ضمن اين گفتگو ها صريحا گفتند برنامه هائى که فخرآور و آن دارودسته چند نفره اجرا ميکنند و مرخصى هائى که ميگيرد از طرف آنها نيست ، زيرا اين شخص براى دستگاه ديگرى کار ميکند و به همين دليل در انتقال او هم با محظوراتى روبرو هستند.بهر حال پس از چند روز او را از بند يک به 350 بردند که در ميان زندانيان سياسى نباشد. اما در اوائل سال 84 که زندانيان بند يک را کلا به 350 منتقل کردند، چون مجددا آنها با فخرآور برخورد کردند دستگاه اطلاعاتى ابتدا زير عنوان مرخصى او را به بيرون زندان فرستاد و حدود يکسال بيرون زندان سرگرم هرزگى و خدمت براى پليس بود تا سرانجام او را به دبى و از آنجا هم به امريکا فرستادند و جالب اين بود که در تمام مدتى که فخرآور در زندان آن رسوائى ها را بالا آورد و در مدت يکسالى که بيرون بود از داخل زندان و بعد در خارج زندان با بعضى از اين تلويزيونهاى برون مرزى هم مصاحبه ميکرد و با آب و تاب او را فعال دانشجوئى و زندانى سياسى مبارز که مخفى و متوارى است و امثال اينها معرفى ميکردند.
من تنها کسى نيستم که در مورد اين فرد بى آبرو نامه نوشتم.زندانيان سياسى بسيارى در مورد اين فرد مطالبى را توضيح داده و به بيرون زندان فرستاده اند ، اما متاسفانه بدلائلى که براى من روشن نيست دوستان خارج زندان فقط معدودى از اين نامه ها را انتشار داده اند.نامه زندانيان اعتصابى بند يک در تيرماه 83، مصاحبه دکتر زرافشان با نشريه دانشجوئى سهند، نامه شش نفر از زندانيان سياسى در بهار 85 و نظائر اينها .
در توطئه هاى متعددى که عليه جان دکتر زرافشان از بالا ترتيب دادند و اراذل و اوباش عامل اجراى آن بودند واسطه بين عوامل اجرائى و آمرين ، فخرآور بود. فخرآور به اين عوامل گفته بود که رضا پهلوى به او گفته در صورت کشتن دکتر زرافشان تا سقف 60 ميليون تومان بابت ديه خواهد پرداخت، بعلاوه دستمزد ايشان را هم ميپردازد.وقتى آنها سوال کرده بودند چه چيز عايد تو ميشود گفته بود قرار است براى من يک مدرک دکترا درست کنند. در توطئه اى که براى تبعيد بينا داراب زند به رجائى شهر چيدند فخرآور عامل ايجاد درگيرى و اجراى آن بود. داراب زند در مورد زندان اطلاع رسانى و افشاگرى ميکرد و وقتى تصميم به تبعيد او گرفتند فخرآور عامل ايجاد درگيرى و فراهم ساختن بهانه مورد نظر براى فرستادن او به زندان رجائى شهر بود. شنيده ام که ميگويند چرا در مورد يک فعال دانشجوئى که زندان هم کشيده اينچنين صحبت ميکند. مردم بايد بدانند اين فرد نه دانشجو بود و نه بخاطر فعاليت سياسى به زندان افتاده. کتمان اين واقعيت ها از مردم اصلا درست نيست ، چون بعد از عملکرد مشکوک اوليه فخرآور اين سوال براى زندانيان مطرح شده بود که سابقه اين فرد چيست ، از کجا سر درآورده و در چه زمان و به چه اتهامى زندان افتاده است. به طريقى به پرونده او سر کشيدند و همه اطلاع پيدا کرده بودند که اين فرد دانشجو نيست و بخاطر "منافيات عفت" زندان شده است.از اينرو اين مسئله گاهى وسيله دست انداختن او شده بود.روزى يکى از دانشجويان زندانى دانشگاه اميرکبير در حياط زندان از او پرسيده بود شما دانشجوى کدام دانشگاه يا مدرسه عالى هستيد و فخرآور که بارها با اين سوال آزار دهنده روبرو شده بود جواب ميدهد "من مادرزاد دانشجو بوده ام"و دانشجوى مزبور ميگويد مرحبا به مادر شما و اين برخورد و ماجرا هاى شبيه اين زندگى روزمره اين پسرک را تشکيل ميداد.سرقت يادداشتها و نوشته هاى ساير زندانيان و تحويل آن به حراست، گزارش کلاسهاى دکتر زرافشان و جلسات شبانه بهروز جاويدتهرانى با تازه واردين که منجر به تبعيد بهروز از بند يک شد فعاليتهاى اورا در مواردى که به تناوب او را از مرخصى به زندان مى آوردند ، تشکيل ميداد.
اينکه مى بينيد اطلاعات دقيقى از اين عنصر پليد دارم به اين علت است که چه در زندان قصر و چه در اوين با او در يک اطاق بسر ميبردم. او عادت دارد به قصد تطهير خود يا براى بزرگ نمائي، خود را در کنار افراد موجه تر يا بزرگتر از خود نام ببرد که هيچگونه مناسبتى با او ندارند يا گاهى اصلا او را نمى شناسند. مثلا وقتى در يک برنامه ماهواره اى از او ميپرسند که تو به همکارى با پليس متهم شده اى ، چه ميگوئى ؟ جواب ميدهد من و افشارى و حقيقت جو را متهم به اطلاعاتى بودن ميکنند، حال آنکه افشارى و حقيقت جو به موضوع ارتباطى ندارند و کسى هم آنها را متهم به اطلاعاتى بودن نکرده است. يا وقتى از او ميپرسند تو متهم هستى در زندان آدمفروشى کرده اى و فضاحتهاى متعددى را به تو نسبت ميدهند ، خود را در برابر دکتر زرافشان قرار ميدهد و همه کسانى را که در مورد او دست به افشاى مسائلى زده اند، تحريک شده از طرف دکتر زرافشان معرفى ميکند ، در حالى که در حدى نبوده و نيست که در زندان طرف شخصى مانند دکتر زرافشان بوده باشد و اقداماتى که دکتر زرافشان در مواقعى در مورد او انجام داد در مقام نمايندگى بند زندانيان سياسى و به اراده جمعى آنان کرده است.
از حقه بازى هاى ديگر اين فرد اينست که خود را نويسنده هم معرفى ميکند که اين نيز حکايتى دارد.قصه اى گويا در خارج ايران به چاپ زده (چون اين نوع نوشته ها در ايران نه خريدارى دارد و نه ناشرى که حاضر به چاپ آنها باشد)
واقعا جاى سوال جدى دارد که کدام دستى در پشت پرده،اين فرد را که به اتهام "منافيات عفت" به زندان افتاده بصورت خزنده به بند سياسى مى آورد، اورا آموزش ميدهد تا خود را دانشجو و فعال دانشجوئى معرفى کند و عليرغم افتضاحات و رسوائى هاى پى در پى به او جسارت و گستاخى ادامه کار ميدهد و او را در منظر رسانه هاى جمعى و خبرى قرار ميدهد؟اين همه چه چيزى را نشان ميدهد و چه کسانى پشت پرده به اين فرد آبرو باخته کمک ميکنند و براى چه اين فعل و انفعالات را صورت ميدهند؟ وقتى اين سوال را از ديگر زندانيان سياسى ميپرسم در جواب ميگويند همه کسانى که با او کار ميکنند يا مجرى هائى که به او امکان تبليغ ميدهند ، همه از قماش او هستند و به زودى همانطور که در ايران ماهيت پليسى او افشاء و به مهره سوخته اى تبديل شده ، در خارج کشور هم همين سرنوشت را خواهد داشت.
با درود فراوان
حجت بختيارى
بند 350 اوين

Comment