Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • اينجانب حجت بختيارى 36 ساله در سال 80 بازداشت شدم و پس از تحمل 50 روز انفرادى و بازجويى زير شکنجه روزانه با قرار وثيقه آزاد شدم. در تاريخ 15/2/81 دوباره مامورين اطلاعاتى به دنبالم آمدند و من که يک کاسب بودم مجبور شدم شغل و محل زندگى را رها کرده و متوارى شوم.تا اينکه بالاخره بازداشت و به چهار سال زندان محکوم و روانه زندان شدم.مدتها با زندانيان سياسى ديگر در بند 3 اوين زندگى کردم. اين را گفتم که بدانيد نوجوان بى تجربه اى نيستم که تحت تاثير اين و آن به مبارزه کشيده شده باشم و يا تحت تاثير کسى قرار گرفته باشم که عليه ديگرى قلم بزنم. من تامدتها پس از زندانى شدنم امير عباس فخرآور را نميشناختم و در ارث پدرى هم با او شريک نبودم که گفته شود به سبب دوستى يا دلخورى شخصى نامه اى به طرفدارى يا عليه او نوشته باشم. اگر در دو سال پيش نامه اى در افشاء همکارى هاى او با حراست زندان و پادوئى هاى او براى اطلاعات قوه قضائيه نوشتم فقط و فقط براى هشدار به جوانان بود تا بدام اين عنکبوت نيفتند و قبل از آنکه وارد مبارزه شوند توسط پليس سياسى شناسائى نشوند. مگر براى شناسائى يک خائن بايد چند کلاس سواد داشت؟ شنيده ام که او مرا به بيسوادى متهم کرده است. اگر منظور از بيسوادى نرفتن به دانشگاه باشد ، پس خود او هم بيسواد است.اشتباه نکنيد! اگر از اميرعباس فخرآور سخن ميگويم ، او نه دانشجوست و نه زندانى سياسى. بلکه صحبت از پسرک شياد و فاسدى است که به جرم "منافى عفت" محکوم شده و به زندان آمده است. او را هنگاميکه به زندان قصر تبعيد شده بودم ، همرا با چند زندانى ديگر ، يعنى کورش صحتى و دکتر فرزاد حميدى ، در بند زندانيان شرور و قاتلين ديدم. در مورد آدمفروشى و رفتارش با ديگر زندانيان در زندان قصر ، در نامه دوسال پيشم توضيح دادم. اما اولين اقدام او عليه من و ديگر زندانيان سياسي، رد کردن گزارش دروغى مبنى بر اقدام ما به دامن زدن به يک شورش در زندان بود.او براى خود شيرينى به حراست زندان گزارش داده بود که اين چند نفر خيال دارند با کمک عده اى از زندانيان عادى دست به شورش بزنند.زندانيان عادى بنام مهدى وصال و على فرهادى که از قصر به بند يک رجائى شهر منتقل شدند ، براى تنبيه او ميخواستند لختش کرده و با او رفتارى را بکنند که در شان ما نبود و ما از اين عمل آنها جلوگيرى کرديم و نگذاشتيم به او آسيبى برسد. دکتر فرزاد حميدى و کورش صحتى شاهد بودند و نميدانم سکوت کورش صحتى در اينباره چه دليلى دارد و آيا از عاقبت همکارى با چنين عنصرى شرم ندارد و فکر نميکند که وقتى اين خائن معرفى شود چگونه ميخواهد همکارى خود را با او توجيه کند؟ جالب اينجاست که وقتى آقاى داراب زند را به بند يک رجائى شهر تبعيد کردند ، او با مهدى وصال و على فرهادى در يک بند افتاد و آنها تمام اين ماجرا و ماجراهاى ديگر را براى او نيز حکايت کرده بودند.
    پس از آنکه زندان قصر را تعطيل و به پارک تبديل کردند ما را به زندان اوين انتقال دادند. چون در زندان اوين تفکيک جرائم اجرا ميشد ، من و پيمان پيران را به بند سياسى و اميرعباس فخرآور را بنا به جرمش به بند چهار که محل نگهدارى اشرار بود ، منتقل کردند. اما نمى دانم چه شد که پس از مدتى ، بى سرو صدا او را هم به بند يک (بند سياسى) انتقال دادند.با انتقال او از بند چهار به بند يک زندانيان کمابيش رفتار او را زير نظر داشتند ، اما سوء ظن آنان با اقدامات خود او رفته رفته به تعين تبديل شد : مثلا به بهانه اى ، دو يا سه روز به عنوان مرخصى او را به بيرون ميفرستادند. بعد از يکماه مى آمد و ميگفت در چند روزى که بيرون بوده با کسانى تماس داشته و بخاطر همين موقع برگشتن او را به انفرادى برده اند و 25 روز گذشته زير بازجوئى بوده است. بعد معلوم ميشد دروغ ميگويد و تمام اين مدت يکماهه را بيرون بوده است. در زندان همراه چند کارمند اطلاعات و چند پاسدار و يکى دو سرباز که به اتهام سرقت يا مواد مخدر يا سوء استفاده مالى در زندان بودند (در آن مقطع محکومين سازمان قضائى نيروهاى مسلح يعنى پاسداران ، بسيجى ها ، ارتشى ها و اطلاعاتى هائى را هم که زندانى ميشدند به بند زندانيان سياسى مى آوردند که با فشار و کشمکش و اعتصاب غذاى دکتر زرافشان و مقاومت ساير زندانيان بالاخره آنها را جدا کردند) يک گروه فشار درست کرده بودند که دائم با طرح و سناريوئى که پليس به آنها ميداد در بند تشنج و تنش و درگيرى ايجاد ميکردند(حمله شبانه براى قتل دکتر زرافشان پس از اعتصاب غذاى سال 83 و ايجاد درگيرى با زندانيان براى اينکه به بهانه بررسى و ايجاد نظم دائما مامورين حراست را به داخل بند بکشند ، خبرچينى هاى خلاف واقع براى اين و آن از جمله اين کارها بود) تا بالاخره روزى که مهندس سعيد ماسورى موبايل حراست زندان را از داخل شورت او بيرون کشيد و دکتر زرافشان آنرا در جمع زندانيان سياسى مطرح کرد ، اين ماجرا به اوج خود رسيد ، زندانيان اين موبايل را ميشناختند و "پين کد" آنرا هم ميدانستند ، چون قبلا هم آنرا براى همين نوع کارها بدست فرد ديگرى داخل زندان فرستاده بودند. مهندس ماسورى به خاطر اينکار به بند 209 (بند اطلاعات) منتقل شد و هنوز هم دارد تاوان آنرا پرداخت ميکند. بهر حال زندانيان سياسى دسته جمعى نامه اى خطاب به رئيس زندان نوشتند و در آن صريحا اعلام کردند که اگر مسئولين زندان در مورد انتقال اين فرد اقدامى نکنند ، زندانيان خود تکليف او را روشن ميکنند و آنگاه مسئوليت هرچه پيش آيد به عهده مسئولين زندان است. باارسال اين نامه رئيس زندان همرا ه برخى مسئولين ديگر به بند يک آمد و دکتر زرافشان و جمع زندانيان سياسى در اينباره مفصلا با آنها گفتگو کردند. مسئولين زندان ضمن اين گفتگو ها صريحا گفتند برنامه هائى که فخرآور و آن دارودسته چند نفره اجرا ميکنند و مرخصى هائى که ميگيرد از طرف آنها نيست ، زيرا اين شخص براى دستگاه ديگرى کار ميکند و به همين دليل در انتقال او هم با محظوراتى روبرو هستند.بهر حال پس از چند روز او را از بند يک به 350 بردند که در ميان زندانيان سياسى نباشد. اما در اوائل سال 84 که زندانيان بند يک را کلا به 350 منتقل کردند، چون مجددا آنها با فخرآور برخورد کردند دستگاه اطلاعاتى ابتدا زير عنوان مرخصى او را به بيرون زندان فرستاد و حدود يکسال بيرون زندان سرگرم هرزگى و خدمت براى پليس بود تا سرانجام او را به دبى و از آنجا هم به امريکا فرستادند و جالب اين بود که در تمام مدتى که فخرآور در زندان آن رسوائى ها را بالا آورد و در مدت يکسالى که بيرون بود از داخل زندان و بعد در خارج زندان با بعضى از اين تلويزيونهاى برون مرزى هم مصاحبه ميکرد و با آب و تاب او را فعال دانشجوئى و زندانى سياسى مبارز که مخفى و متوارى است و امثال اينها معرفى ميکردند.
    من تنها کسى نيستم که در مورد اين فرد بى آبرو نامه نوشتم.زندانيان سياسى بسيارى در مورد اين فرد مطالبى را توضيح داده و به بيرون زندان فرستاده اند ، اما متاسفانه بدلائلى که براى من روشن نيست دوستان خارج زندان فقط معدودى از اين نامه ها را انتشار داده اند.نامه زندانيان اعتصابى بند يک در تيرماه 83، مصاحبه دکتر زرافشان با نشريه دانشجوئى سهند، نامه شش نفر از زندانيان سياسى در بهار 85 و نظائر اينها .
    در توطئه هاى متعددى که عليه جان دکتر زرافشان از بالا ترتيب دادند و اراذل و اوباش عامل اجراى آن بودند واسطه بين عوامل اجرائى و آمرين ، فخرآور بود. فخرآور به اين عوامل گفته بود که رضا پهلوى به او گفته در صورت کشتن دکتر زرافشان تا سقف 60 ميليون تومان بابت ديه خواهد پرداخت، بعلاوه دستمزد ايشان را هم ميپردازد.وقتى آنها سوال کرده بودند چه چيز عايد تو ميشود گفته بود قرار است براى من يک مدرک دکترا درست کنند. در توطئه اى که براى تبعيد بينا داراب زند به رجائى شهر چيدند فخرآور عامل ايجاد درگيرى و اجراى آن بود. داراب زند در مورد زندان اطلاع رسانى و افشاگرى ميکرد و وقتى تصميم به تبعيد او گرفتند فخرآور عامل ايجاد درگيرى و فراهم ساختن بهانه مورد نظر براى فرستادن او به زندان رجائى شهر بود. شنيده ام که ميگويند چرا در مورد يک فعال دانشجوئى که زندان هم کشيده اينچنين صحبت ميکند. مردم بايد بدانند اين فرد نه دانشجو بود و نه بخاطر فعاليت سياسى به زندان افتاده. کتمان اين واقعيت ها از مردم اصلا درست نيست ، چون بعد از عملکرد مشکوک اوليه فخرآور اين سوال براى زندانيان مطرح شده بود که سابقه اين فرد چيست ، از کجا سر درآورده و در چه زمان و به چه اتهامى زندان افتاده است. به طريقى به پرونده او سر کشيدند و همه اطلاع پيدا کرده بودند که اين فرد دانشجو نيست و بخاطر "منافيات عفت" زندان شده است.از اينرو اين مسئله گاهى وسيله دست انداختن او شده بود.روزى يکى از دانشجويان زندانى دانشگاه اميرکبير در حياط زندان از او پرسيده بود شما دانشجوى کدام دانشگاه يا مدرسه عالى هستيد و فخرآور که بارها با اين سوال آزار دهنده روبرو شده بود جواب ميدهد "من مادرزاد دانشجو بوده ام"و دانشجوى مزبور ميگويد مرحبا به مادر شما و اين برخورد و ماجرا هاى شبيه اين زندگى روزمره اين پسرک را تشکيل ميداد.سرقت يادداشتها و نوشته هاى ساير زندانيان و تحويل آن به حراست، گزارش کلاسهاى دکتر زرافشان و جلسات شبانه بهروز جاويدتهرانى با تازه واردين که منجر به تبعيد بهروز از بند يک شد فعاليتهاى اورا در مواردى که به تناوب او را از مرخصى به زندان مى آوردند ، تشکيل ميداد.
    اينکه مى بينيد اطلاعات دقيقى از اين عنصر پليد دارم به اين علت است که چه در زندان قصر و چه در اوين با او در يک اطاق بسر ميبردم. او عادت دارد به قصد تطهير خود يا براى بزرگ نمائي، خود را در کنار افراد موجه تر يا بزرگتر از خود نام ببرد که هيچگونه مناسبتى با او ندارند يا گاهى اصلا او را نمى شناسند. مثلا وقتى در يک برنامه ماهواره اى از او ميپرسند که تو به همکارى با پليس متهم شده اى ، چه ميگوئى ؟ جواب ميدهد من و افشارى و حقيقت جو را متهم به اطلاعاتى بودن ميکنند، حال آنکه افشارى و حقيقت جو به موضوع ارتباطى ندارند و کسى هم آنها را متهم به اطلاعاتى بودن نکرده است. يا وقتى از او ميپرسند تو متهم هستى در زندان آدمفروشى کرده اى و فضاحتهاى متعددى را به تو نسبت ميدهند ، خود را در برابر دکتر زرافشان قرار ميدهد و همه کسانى را که در مورد او دست به افشاى مسائلى زده اند، تحريک شده از طرف دکتر زرافشان معرفى ميکند ، در حالى که در حدى نبوده و نيست که در زندان طرف شخصى مانند دکتر زرافشان بوده باشد و اقداماتى که دکتر زرافشان در مواقعى در مورد او انجام داد در مقام نمايندگى بند زندانيان سياسى و به اراده جمعى آنان کرده است.
    از حقه بازى هاى ديگر اين فرد اينست که خود را نويسنده هم معرفى ميکند که اين نيز حکايتى دارد.قصه اى گويا در خارج ايران به چاپ زده (چون اين نوع نوشته ها در ايران نه خريدارى دارد و نه ناشرى که حاضر به چاپ آنها باشد)
    واقعا جاى سوال جدى دارد که کدام دستى در پشت پرده،اين فرد را که به اتهام "منافيات عفت" به زندان افتاده بصورت خزنده به بند سياسى مى آورد، اورا آموزش ميدهد تا خود را دانشجو و فعال دانشجوئى معرفى کند و عليرغم افتضاحات و رسوائى هاى پى در پى به او جسارت و گستاخى ادامه کار ميدهد و او را در منظر رسانه هاى جمعى و خبرى قرار ميدهد؟اين همه چه چيزى را نشان ميدهد و چه کسانى پشت پرده به اين فرد آبرو باخته کمک ميکنند و براى چه اين فعل و انفعالات را صورت ميدهند؟ وقتى اين سوال را از ديگر زندانيان سياسى ميپرسم در جواب ميگويند همه کسانى که با او کار ميکنند يا مجرى هائى که به او امکان تبليغ ميدهند ، همه از قماش او هستند و به زودى همانطور که در ايران ماهيت پليسى او افشاء و به مهره سوخته اى تبديل شده ، در خارج کشور هم همين سرنوشت را خواهد داشت.
    با درود فراوان
    حجت بختيارى
    بند 350 اوين

    Comment


    • آتشباری ارتش اسرائيل از زمين و هوا و دريا عليه مناطق مسکوني، مجتمع های اقتصادی و خطوط ارتباطی کشور لبنان بشدت و در حجم گسترده ای همچنان ادامه دارد. اين حملات با پاسخ و موشک اندازی حزب الا به مناطقی در داخل شهرهای اسرائيل روبرو شده است. تلفات مردم بی دفاع در هر دو سوی مرزها، بويژه در ميان شهروندان مدنی لبنانی هر دم درحال افزايش و صدها هزار نفر از مردم اين کشور دوباره رنج آوراگی دهه 80 ميلادی را تجربه می کنند.
      مردم لبنان اما هيچ منافعی در آغاز اين جنگ ندارند. آنها قربانی يک جدال اند. اين جنگ، جنگ دولتهای اسرائيل با حمايت آمريکا از يک طرف و حزب آلا با حمايت ايران و سوريه از طرفی ديگر است. جنگی که خط مقدم جبهه ايران در آن حزب الا لبنان است. جنگی که انگيزه ها و منافع چندگانه ايدئولوژيک و استراتژيک پشت آن خوابيده است.
      اينکه اين جنگ با چه بهانه ای و از جانب کداميک از طرفين، حزب الا يا اسرائيل آغاز گرديد، از اهميت درجه دوم برخوردار است. شروع اين جنگ اجتناب ناپذير بود. هر بهانه ای می توانست جرقه ای برای اين حريقی که شعله های آن از چهار سوی جهان ديده می شود و هر دم زبانه می کشد، باشد.
      برای شناخت ماهيت اين جنگ بايد اهداف و انگيزه های آن را بررسی کرد. اين جنگ ادامه سياست طرفين در خاورميانه به شکل ديگريست و هر کدام در آغاز و تداوم آن، اهداف بلند مدت تر خود را تعقيب می کنند.
      بر خلاف دوره حکومت پهلوی که دولتهای اسرائيل و ايران متحد و در يک جبهه قرار داشتند، دولت اسرائيل جمهوری اسلامی را رقيب منطقه ای خود می داند.
      از طرفی ديگر جمهوری اسلامی نيز دولت اسرائيل را دشمن خود می داند، دشمنيِ که هم ريشه در اختلافات مسلکی دارد و هم رقابت قدرت درمنطقه مبنای ديگری برای آن است.
      هر دو طرف درگير در اين جدال متحدين و مخالفين خود را نيز دارند. يکی از جبهه های مخالفت با هر دو دولت، جبهه ائی است که در اين مطلب جبهه سوم خواند می شود. اين جبهه، جبهه مردم آزاديخواه و عدالت طلب است که موجوديت هر دو رژيم و حاميانشان بر اساس انکار هويت و منافع آنها در منطقه استوار است. اين جبهه، جبهه کارگران و زحمتکشان، مردم ستم ديده فلسطين و تمام آزاديخواهان منطقه است که دشمنی هر دو دولت اسرائيل و ايران و حاميانشان را عليه خود طی سه دهه گذشته تجربه کرده اند.
      از نگاه اين جبهه دولتی که ( دولت اسرائيل ) هر گونه مصالحه و راه حل ديپلماتيک در اين جدال را رد می کند و برای مردم دنيا و نهادهای بين المللی تعيين می کند که عمليات ويرانگرش تاکی و به چه شيوه ای ادامه خواهد يافت، وارث يک کلونی کشاورزی يهودی نشين در سرزمين فلسطين در سال 1916 ميلادی است که در پی قرارداد سايکس ? پيکو، و وعده "بالفور" وزير امور خارجه انگليس در سال 1917 از طرف پادشاهی انگليس برای ايجاد يک ميهن برای ملت يهوديان است، و در پی منافع مشترک بريتانيا و آمريکا با اشغال سرزمين مردم فلسطين به چنين دولت قدرتمندی در منطقه تبديل شد. دولتی که دارای ششمين ارتش منظم جهان با امکانات تسليحاتی نامحدود هسته ای و غير هسته ائی. دولتی که از حمايت کامل دولت آمريکا برخوردار است و با تکيه براين حمايت هاست که تمام هنجارهای بين المللی را ناديده می گيرد و زير پا می گذارد.
      از نگاه همين جبهه دولت جمهوری اسلامی نيز وارث سازش دولتهای امپرياليستی و در راس آنها آمريکا بر عليه انقلاب مردم ايران در سال 1357 است. انقلابی که می رفت منافع آنها در منطقه را با چالش جدی روبرو سازد. از اين نقطه نظر دو دولت و متحدان درگيرشان در منطقه موجوديت شان در تضاد آشکار با منافع، خواستها و مطالبات برحق و عادلانه مردم ستم ديده منطقه؛ از جمله انکار هويت مردم فلسطين است. لذا اين جنگ، جنگی بر عليه مردم حق طلب منطقه است و قربانيان آن نيز همين مردم اند.
      برای جمهوری اسلامی که گرايش چپ و آزاديخواهانه جنبش فلسطين را زير ضرب قرار داد و تضعيف کرد و اين جنبش را تا حد يک تقابل مذهبی مسلمانان با يهوديان تنزل داد؛ و يهودی ستيزی اش را نه تنها پنهان نمی کند، بلکه آن را از زبان رئيس جمهورش در مناسبتهای گوناگون جار می زند، و بدين وسيله دشمنی آشکار خود را با دولت اسرائيل و پيروان دين يهود به نمايش می گذارد؛
      اين جنگ هم بار ايدئولوژيک و هم اينکه در شرايطی که در رابطه با پرونده هسته ائی اش با فشارهای سياسی جامعه بين المللی روبروست معنای به انحراف کشاندن ذهنيت جامعه بين المللی از اين قضيه را در بردارد.
      برای دولت اسرائيل نيز که دستگاههای اطلاعاتی اش شاهد ارسال تدريجی موشک های دولت ايران و ديگر کمکهای تسليحاتی و لجستگی به حزب الا هستند، قدرت گيری حزب الا در کنار مرزهای خود را بعنوان خطری جدی تلقی کرده و بر نگرانيهايشان می افزود. و همچنين در حاليکه جامعه بين المللی از خلع سلاح حزب الا ناتوان مانده است، درصدد بود که فرصتی يافته و خود مستقيما" وارد عمل شده و توان نظامی حزب الا را نابود سازد و در عين حال به دولت ايران نشان دهد که توان جلوگيری از قدرتمند شدن ايران و جلوگيری از مجهز شدنش به سلاح هسته ای را دارد.
      افزون براين، حمله اسرائيل به لبنان وعلاقه آمريکا به گسترش اين جنگ به منظور اثبات دخالت و حمايت سوريه و ايران از حزب الا و عملياتش تداوم همان سياستی است که تاکنون در خاورميانه پی گرفته است.
      اما بحث بر سر اين است که آيا آمريکا و اسرائيل برای پيشبرد اين سياست منطقه ای حمايت جامعه جهانی را با خود خواهند داشت؟ واکنش ها و شواهد بويژه موضعگيری افکارعمومی بخصوص در اروپا نشان نمی دهد که چنين شود.از طرفی ديگر فرورفتن آمريکا در باتلاق عراق و افغانستان توان گشودن جبهه ديگری را از آنها گرفته است. جنگ داخلی در عراق شدت بيشتری گرفته و افزايش شمار قربانيان انسانی آن تکان دهنده است. در افغانسان گزارشات از تصرف مناطقی در استان هلمند توسط نيروهای طالبان خبر می دهند. در چنين شرايطی گشودن جبهه ديگری ممکن نيست و بنظر می رسد برای اين مرحله در هم کوبيدن توان نظامی حزب الا و فشار سياسی بر آن با بمباران مناطق غير نظامی درداخل شهرهای لبنان و اجرای نمايش قدرتی به ايران و سوريه کافی خواهد بود و ادامه آن بر روی ميز مذاکره خواهد رفت.
      اما اگر آمريکا و اسرائيل نتوانند کل اهداف خود را در اين مرحله از عمليات جنگی خود متحقق سازند، اين امتيازی برای جمهوری اسلامی نخواهد بود، چرا که ماهيت طرفين درگير در اين جنگ برای افکار عمومی مردم منطقه آشکار است.
      دراين ميان مردم بی دفاع متضرر خواهند شد، اما نتيجه تنها اين نخواهد بود،بلکه بدون ترديد موج نفرت از دولتهای درگير از آمريکا گرفته تا اسرائيل و ايران در افکار عمومی مردم منطقه گسترده تر خواهد شد. اين زمينه حقانيت و رشد جبهه سوم در ايران و منطقه خواهد بود. اما با وجود همه اينها بايد همصدا با مردم آزاديخواه جهان خواهان پايان دادن به اين جنگ و بمباران مناطق مسکونی و مردم بی دفاع شد و هر گونه عمليات بر عليه هدفهای غير نظامی را بشدت محکوم کرد.

      Comment


      • دررابطه به جبهه جنگ در لبنان دوطرف به رجزخوانی مشغولند و در حالت جنگی کامل به سر ميبرند. مظلوم نمايی نمی کنند و برعکس هريک قدرت خود را به رخ ميکشد وتلفات و خساراتی را که به طرف ديگر وارد کرده بزرگ ميکند. در اين ميان فواد سنيوره نخست وزير لبنان سعی ميکند صدای مظلوميت ملت لبنان را در سخنرانی ها و مصاحبه های خود به گوش مردم برساند و بی اعتنايی جامعه جهانی بر ظلمی که بر لبنانی ميرود و برخورد دوگانه به شهروندان خودی و غير خودی را به شدت محکوم ميکند. گزارشات زير از خبرگزاری های خارجی گوشه اي، عمدتا از آسوشيتد پرس از اين اوضاع را بازتاب ميدهد.

        بنابر گزارش آسوشيتد پرس "پس از عبور نيروهای اسرائيل به خاک لبنان برای جستجوی سلاح ها در تونل ها،دردومين روز پياپی درگيری شديدی بين نيروهای اسرائيل و چريک های مقاومت حزب الله جريان دارد. اسرائيل در عين حال تهاجم کامل به لبنان را رد نکرد."
        قابل توجه است که روز گذشته اسرائيل بعداز ارسال نيروهای زمينی گفته بود قصد تهاجم گسترده به خاک لبنان را ندارد. آسوشيتد پرس در گزارش خود اضافه کرده است هواپيماهای اسرائيلی نيز حملات جديدی را به جنوب بيروت ، و جنوب و شرق دره بقاء مرکز استقرار نيروهای حزب الله صورت دادند. به گزارش آسوشيتدپرس بمباران های روز چهارشنبه 70 کشته به جای گذاشته است.

        آسوشيتدپرس در ادامه گزارش به انتقاد تند روسيه به يورش عليه لبنان که وارد نهمين روز خود شده است، اشاره ميکند. آسوشيتد پرس تعداد قربانيان را" حداقل 306" نفر ذکر کرده است. 29 نفر از کشته هااسرائيلی بوده اند که 14 تن آن ها سربازند.

        بنا بر گزارش بيشتر خبرگزاری هااکثريت قاطع قربانيان لبنان را شهروندان غير نظامی تشکيل ميدهند که در بمباران های هوايی کشته ميشوند.

        امروز اولين آمريکايی های تخليه شده از لبنان به آمريکا رسيدند. فرانسه، انگليس، سوئد، روسيه و ديگر کشورها کشتی های خود را برای تخليه شهروندان خود فرستاده و يا تدارکات گسترده به عمل آورده بودند. فواد سنيوره نخست وزير لبنان ديروز در يک سخنرانی که از تلويزيون سی ان ان پخش شد، به شدت تهاجم اسرائيل به لبنان را محکوم کرد و گفت کشورما دارد تکه تکه ميشود و سکوت بين المللی راشديدا مورد انتقاد قرارداد.سنيوره، در حاليکه عمليات وسيع برای تخليه شهروندان اروپايی در جريان است، گفت فکر ميکنيد جان شهروندان لبنانی ارزش کمتری دارد؟

        آسوشيتد پرس در مورد اوضاع جبهه چنين گزارش ميدهد.:"ارسال نيروی زمينی اسرائيل به خاک لبنان برای انجام عمليات محدد جهت عقب راندن نيروهای حزب الله صورت گرفت که عليرغم بمباران های هوايی عظيم اسرائيل همچنان به پرتاب موشک ادامه ميدادند و اين مساله طرح شده بود آيا بمباران هوايی به تنهايی برای موقوف کردن آن کافی است. چريک ها روز پنج شنبه 25 موشک به شمال اسرائيل پرتاب کرده اند که تلفاتی نداشته است.
        ولی چريک ها روی زمين متقابلا به شدت می جنگند.روز پنج شنبه سه سرباز اسرائيلی را زخمی و روز قبل از آن دو سرباز را کشتند. روز پنج شنبه بين يک واحد اسرائيلی که برای به کمين انداختن چريک های حزب الله ارسال شد ه بود و پيکارجويان آتش شديدی رد وبدل شد. در يک درگيری ديگر نزديک مرز شهر اسرائيلی آويويم چريک ها يک موشک ضد تانک به يک تانک اسرائيلی شليک کردند که در آن يک سرباز به شدت زخمی شد. حزب الله در بيانيه ای گفت چريک هايش دو تانک اسرائيلی را که قصد داشت از مرز دهکده مارون الراس نزديک آويويم بگذرد منهدم کرده اند. اسرائيل عمدتا خودرا به حملات هوايی و دريايی محدود کرده و از ارسال نيروهای زمين به منطقه ای که عمدتا تحت تسلط حزب الله است اجتناب ميکند.ولی يک سخنگوی ارتش اسرائيل احتمال تهاجم کامل را رد نکرد. اسرائيل همچنين روز چهارشنبه پيام هايی حاوی اخطار به جنوب لبنان ارسال کرد مبنی بر اين که غير نظاميان منطقه را ترک کنند که به معنای تدارک برای عمليات زمينی گسترده تر اسرائيل به شمار می آمد."
        آسوشيتد پرس همچنين به خبر نشريه کورير دلاسرای ايتاليا پرداخته که نوشته بود فواد سنيوره در مصاحبه با اين نشريه از جامعه جهانی برای خلاصی از حزب الله کمک خواسته بود. آسوشيتد پرس اضافه کرد فواد سنيوره با انتشار بيانيه اين اين خبر را تکذيب کرد و گفت او به نشريه ايتاليايی گفته است: ادامه اشغال سرزمين های لبنان در مزارع شباست که به حضور سلاح های حزب الله کمک ميکند.جامعه بين المللی بايد به ما کمک کند و اسرائيل را به عقب نشينی از مزارع شبا وادارد تا ما بتوانيم به مساله سلاح های حزب الله برخورد کنيم."

        Comment


        • The “international community” refuses to learn that Iran and Iranians do not respond well to ultimatums, dictates, deadlines and lines in the sand that the restive and impatient “international community likes to establish for its adversaries. Hell, Iranians do not even keep time among their friends and relatives -- chronic lateness is being early if it is not a day old.

          When the international community handed over its package of nuclear incentives to Iran they were wise not to handover the “consequences” part of the proposal that contained the sticks by which the “international community” was gonna beat Iran into submission if Iran did not accept the carrots. Instead, the “international community” demanded that Iran give a quick reply in weeks and not in months. Iran indicated that it would give its reply in August. “But noooo,” as Steve Martin would intone, the “international community” had to make an issue even of this and demand the favor of Iran’s acceptance of the package by the time of the meeting of the G-8 Summit in Russia. The Mighty Mouse Ahmadinejad and his ilk, in a predictably paranoid fashion suspected a rouse and questioned the motives of the “international community” to have this happen in time for the G-8 Summit.

          The fact is that G-8 stands for nothing -- it is an acronym describing the 8 gavs (cows) of the international economic and trade systems. These are the countries that graze on the world’s resources, pollute the earth, exploit people, and insist that the whole world must be rendered safe for their well being. So, they figured it would be nice if they could have a photo opportunity with all their ugly *** faces smiling triumphantly at bringing the Iranian nuclear program to heel. Of course, in that kind of a Summit setting, having China and Russia stand side-by-side with the “international community” would have provided a picture of unity against Iran.

          The Iranians strategists decided that a G-8 Summit should not be a place where the hands of the regime should be set in hana or wrapped in walnut skin -- that is to say to be tainted with a color that does not wash off easily. “You want something to talk about at G-8?,” they asked rhetorically in Tehran, “We will give you something to talk about.” But what?

          I have been noticing for a while that North Korea and Iran have been in this silent partnership of mischief. Every time pressure has built on one to do something with respect to its nuclear program, the other has acted as a distraction, to get the attention of the “international community” off the other. The word must have gone went out to North Korea, “Hajji, it is time to get these monkeys off our back. It is time for some fireworks!” The Koreans brought out a few missiles and fired one after another, sending jitters through Japan, a member of the G-8. This worked for a few days while Uncle Sam was trying to figure out if the Koreans had timed this to correspond with July 4th celebrations. Vanity has no bound; it is all about “me, me, me” among the G-8. This temporarily, however, shifted the spotlight off Iran. So now the score stood at Iran 3 -- International Community (still 0).

          When the Korean firecracker gambit fizzled, the “international community” called once again for Iran’s acceptance of the nuclear package by the time the G-8 meeting in Russia. It became clear in Tehran that this contest with G-8 was not over yet: Iran now needed an insurance goal too. Thus the call would have gone to Hezbollah in Lebanon to provoke something for the G-8 to talk about at the meeting. So, here we are, just as the Iranian case was being revived in the UN Security Council, here comes the Lebanese dossier, to be followed soon with the Ethiopia-Somalia dossier, to take the spotlight off Tehran, once again. So, here we are -- Iran 4 -- International Community (still) 0 on the nuclear issue.

          With respect to the firestorm that Hezbollah seems to have provoked and Israel ignited across Lebanon, there are real losers.

          The first loser in the Lebanon Crisis is the Nuclear Non-proliferation Treaty itself. The Iraqi invasion of Iran (and support of the “international community” for Iraq) and the US invasion of Iraq underlined the overwhelming necessity for countries like Iran and North Korea, which are on the other side of the ideological divide, to bolster their defenses by any means necessary, including nuclear weapons. Self-defense is not just the province of the chosen. It applies to all countries. The Israeli invasion of Lebanon, too, shows that if and when Hezbollah or Lebanon ever reconstitutes itself it will have to become nuclear in order to fend off unbridled attempts on the part of Israel to destroy everything around it in the name of its own safety and security.

          The second casualty of the Lebanon Crisis is the rule of law and process, once again. The Mighty Mouse Bush was overheard bitching in his typical petulant way about why Kofi Anan was not doing anything to stop the Hezbollah from pouring rockets over northern Israel. In the same breath, the he fanned the flames of war and destruction over the two seized Israeli soldiers as Israel’s right to self-defense. If memory serves -- as for Bush it is doubtful -- Back in 1980 the US suffered the captivity of 52 of its embassy personnel and took Jimmy Carter 444 days of patient diplomacy to get their release.

          The message by Bush and the Israeli Prime Minister Mighty Mouse Ehud Olmert is to say “Do not **** with me, I am quick-tempered and have no patience” then both these countries must be prepared to be fingered when they **** with others. The pathology of arrogance however is much more complex than this. I wonder how many Israelis realize that they reap what they sow and often bring the worse on themselves.

          In June 1967, Israel defeated the Arab armies arguably in anticipatory self-defense. At the time I was on my way to Moscow and full of admiration for the Israel’s can-do attitude. Four years later I was on my way from Moscow to Washington and was full of disdain for Israel’s contempt for the UN process. UN Resolution 242 had called for the withdrawal of Israel from the occupied territories but it sat un-implemented because of the US unconditional support for Israel. A “Palestinian Question” soon emerged where and when up until then the issue was just a classical territorial matter between Israel on the one side and her neighbors Jordan, Syria and Egypt on the other. Now, in 2006, I am in Boston and full of admiration for the gall shown by Israel to proclaim a self-righteously that it is carrying out UN Resolution 1559 that had called for the demilitarization of the Hezbollah. I guess, “like father-like son:” when the US can rip through the UN law and process over Iraq and do what it pleases, then who is to say Israel should not? Certainly not Uncle Sam.

          The third casualty of the Lebanon Crisis is Iran in three ways. First, Iran’s proxy on the northern border of Israel will be diminished and this will have adverse consequences for Iran’s transnational infrastructure designed to act as deterrent against Israel or the US in case either attacks Iran directly. Second, the physical destruction of Hezbollah will be blamed on Iran’s refusal to share more sophisticated weaponry with them, such that it could have hit deeper targets inside Israel. Third, the destruction of Hezbollah will be a blow to the cause of Shi’ism in the Middle East, as the Sunni Arab governments will now be justified to curb the appeal or influence the Shi’i in their midst.

          The fourth casualty of the Lebanon Crisis is Israel itself. No self-respecting Lebanese will ever forgive it for the devastation that it has brought to Lebanon, the country. It is worth recalling that the “Palestinian Question” and the emergence of the PLO and its subsequent relocation to Lebanon was all the handiwork of the US failure to get Israel to abide by Resolution 242. This time around, though, the Lebanese will not be forgetting this humiliation, especially after billions of dollars of expat money (not US taxpayer money) has poured into the country to rebuild it after Israel pulled out. Lebanese will not forgive the US either, which sat idly by while the American taxpayer-funded Israeli bombs and missiles rained on Lebanon. This episode is bound to impact adversely the pro-Israel Lobby in the US, too. The Lebanese expats in the US, who typically shy from political activism, may well become a factor in the next electoral round by seeking to temper the undue influence that Jewish money and votes play in the US elections.

          The fifth casualty of the Lebanon Crisis is the image of Israel itself. Its assault on Lebanon (and even Hezbollah) is impetuous, self-righteous, and impatient. It displays callous regard for life-and-death consequences for the innocent and civilian infrastructure. It violates standards of war. It violates the UN Charter. It violates the international law of reprisal. It proves that Israel shares the same savage temperament as the people who it accuses of being savages. Angle is no more. It is as ugly as the Hezbollah itself. It will give validation to present Israel-haters and it will cause the rise of a new class and generation of Israel-haters.

          There is one bright spot in all this, though -- and that has to do with the refinement of the concept of “making somewhere safe for something by use of force!” The Wilsonian concept of the world order after World War I was “to make the world safe for democracy.” When we read this in history class we took it at face value. It has come to pass that what he really meant was “to make the world safe for me.” The US does this, Iran does it, as does Israel. Every country does this -- more so now that the UN law and order has broken down. Each country does this in the way that it knows best. The US uses brute force, sanctions and sometimes engages proxies. Israel uses mostly force.

          Comment


          • New America Media Editor's Note: American neoconservatives have leapt on the current crisis in the Middle East as a way to push their anti-Iran agenda, calling for an end to the Islamic Republic as a way to mortally wound Israel's enemies. But Hamas and Hezbollah are not puppets of any nation, the writer says. NAM contributor William O. Beeman is professor of Anthropology and Middle East Studies at Brown University and has lived and worked in the Middle East for more than 30 years. His most recent book is "The 'Great Satan' vs. the 'Mad Mullahs': How the United States and Iran Demonize Each Other" (Praeger Publishers, 2005).

            Blaming Iran for the horrific violence between Israel and the Arabs of Lebanon and Palestine is a popular stance in the world today. But such finger-pointing will do nothing to stop the destruction going on in the region. Paradoxically, however, Iran could play a role in bringing about peace.

            Iran makes a convenient scapegoat. It has no defenders. Americans and Europeans are already furious with Tehran over the development of Iran's nuclear program. The Sunni states in the region -- principally Saudi Arabia, Jordan and Egypt -- are worried about growing Iranian power as Shiite forces throughout the region grow in influence. The Sunnis are uncomfortable defending the Shiite community in Lebanon, and are quite happy to have Iran bear the blame for the war.

            Meanwhile, in the United States, neoconservatives are primed with a decade-long program to attack Iran that they have conveniently grafted onto the Hezbollah-Israeli conflict.

            Yet, the Sunni states and the neoconservatives are mistaken in their analysis and in their strategic goals.

            The Sunni states seem to hope that the Shiite world as a whole will be weakened through Israel's actions. But no magic Israeli bullet will eliminate the need of the nations in the region to come to peaceful terms with Iran, which grows stronger and more prosperous every day with every American misstep and every increase in the price of oil. Nor can the Sunni states avoid accommodating the significant, growing non-Iranian Shiite population in the region.

            As for the neoconservatives, their basic thesis on Iran can be found in an article by William Kristol, writing in the Weekly Standard and London's Financial Times on July 16: "No Islamic Republic of Iran, no Hezbollah. No Islamic Republic of Iran, no one to prop up the Assad regime in Syria. No Iranian support for Syria ... little state sponsorship of Hamas and Hezbollah."

            But Hamas and Hezbollah are not puppets. They have control of their own actions and destinies. More importantly, the neoconservatives' proposed action -- attacking Iran militarily -- is acknowledged by American military strategists to be impractical and potentially ineffective at this time. Even if the United States or Israel could successfully destroy the Iranian government through a military attack, this action would not curtail violence against Israel. More specifically, it would not destroy Hezbollah or Hamas.

            Hamas was founded in 1987, but its pedigree predates the Iranian Revolution since its parent organization, the Muslim Brotherhood, dates back to the 19th century. Iran has no control at all over Hamas' actions or its political agenda. The closest Iran comes to actually influencing Hamas is through financial support, provided based on a general open appeal from Hamas leader Khaled Mesha'al after Hamas won the election in Palestine.

            Iran was instrumental in the birth of Hezbollah in the early 1980s, when it was the only defense available for the Shiite community. However, though Hezbollah uses Iranian arms, former CIA analyst and now Georgetown University professor Daniel Byman wrote in Foreign Affairs in 2003 that Iran "lacks the means to force a significant change in the [Hezbollah] movement and its goals. It has no real presence on the ground in Lebanon..."

            In short, both Hamas and Hezbollah have their own history, their own reasons for existing, and their own agendas regarding Israel and the West. They are not empty vessels waiting to be filled with an Iranian agenda. Yet the neoconservatives still say: destroy the state supporters, in this case Iran, and the offending groups will be destroyed in turn.

            This spiel should sound ominously familiar to Washington policy makers. It was the precise formula promulgated by a major group of neoconservative advisors, including Richard Perle and Douglas Feith, to then-Israeli Prime Minister Benjamin Netanyahu in 1996. They called for the overthrow of the governments of Iraq, Iran and Syria, on the theory that this would undercut support for groups opposing Israel. Again in 1998, many of the same neocons, along with Donald Rumsfeld and Paul Wolfowitz, advocated the overthrow of Saddam Hussein, in part to obtain security for Israel.

            Washington should reject the neoconservative agenda and instead reach out to Iran. Many Westerners may find it hard to believe that Iran could ever play a positive role in a conflict of this sort. Yet Iran craves the respect of the international community more than any other commodity one might offer, and relishes the idea that it might be offered a respectful position as a peacemaker. Iran has hinted in the recent past that it would drop its hostile posture toward Israel if relations with the United States were to improve.

            Though the Islamic Republic does not directly influence the actions of Hezbollah and Hamas, they offer a way to talk to the two groups. Iran has been willing to serve as mediator in the past in the region, notably in working with Armenia and Azerbaijan, and has garnered bona fides for its efforts.

            Vilifying Iran is not doing anyone any good. But talking to them and asking them for a little help might do a great deal to bring peace to the region.

            Comment


            • While the world has spent the last week and a half focusing on the Israel-Hizbollah conflict, sectarian killings in Iraq have accelerated at an alarming pace, according to Iraqi officials.

              The Independent reports that observers in Iraq "fear a level of killing approaching that of Rwanda immediately before the genocide of 1994." The continuing violence has also undermined the authority of the new government.

              The failure of the newly formed government of Nouri al-Maliki to stop the mass killings has rapidly discredited it. The Shiite and Sunni militias - in the latter case the insurgents fighting the Americans - are becoming stronger as people look to them for protection. After the explosion in Kufa [where almost 60 people were killed] angry crowds hurled stones at the police demanding that the militiamen of the Mehdi Army, followers of the nationalist cleric Muqtada al-Sadr, take over security in the city. Others chanted at the police – who began to fire in the air to disperse them – "you are traitors!" and accused them of being "American agents."

              The rising violence is also reflected in a United Nations Human Rights report on Iraq published earlier this week, which used Health Ministry statistics to determine that 2,669 Iraqi civilians were killed in May and 3,149 in June - an average of more than 100 Iraqis a day. And the violence has increased sharply in July.

              The New York Times writes that the UN report "was the most precise measurement of civilian deaths provided by any government organization since the invasion and represented a dramatic increase over daily media reports." In the past, both US and Iraqi officials had been reluctant to give any overall figures for the number of people killed in Iraq.

              The surge in attacks has led to leaders of both Sunni and Shiite communities, as well as other Iraqi politicians, to see the violence in a new light. The Los Angeles Times reports that Iraqi officials view the killings of the past two days – more than 130 people – as "a slide into a full-scale conflict."

              "The message is clear, and the message confirms the sectarian differences," said Fadhil Sharih, a leader of the Sadr movement. "It seems clear that it's been moving toward the direction of civil war."

              US and Iraqi government leaders have argued that the 150,000-strong foreign troop presence has kept the country from descending into full-scale civil war. But many Iraqi officials fear the threshold has been crossed. "What is happening in Iraq is a disaster and a tragedy," Adnan Dulaimi, a Sunni Arab leader, said in an interview. "It's bloodshed and killing of the innocents, killing the elderly and women and children. It's mass killings. It's nothing less than an undeclared civil war."

              The Times also reports that other Iraqi politicians who have hesitated to call the rising sectarian killings "civil war" are feeling the need to do so, "in order to borrow the tools and solutions of past civil wars to apply them here ..."

              The BBC's Middle East correspondent Roger Harvey reports that many in Iraq now fear that the sectarian killings have taken on a "dynamic of their own," and that Shiites are no longer heeding calls for restraint from their religious leaders.

              Surging violence has also led some who have supported the war in Iraq to rethink the situation.

              Last Friday, James Hider of The Times of London (which has supported British and American actions in Iraq) reported that, since returning to Iraq after a break of several months, he is convinced that "Baghdad is now verging on total collapse." He writes that his Iraqi staff live in terror of the Sunni and Shiite militias and government troops that roam neighborhoods.

              A local journalist told me bitterly this week that Iraqis find it ironic that Saddam Hussein is on trial for killing 148 people 24 years ago, while militias loyal to political parties now in government kill that many people every few days. But it is not an irony that anyone here has time to laugh about. They are too busy packing their bags and wondering how they can get out alive.

              Healing Iraq is a blog written by a pro-democracy Iraqi dentist named Zeyad who has tried to provide a more positive picture of events in Iraq. He posted an entry last Monday from Amman, Jordan, where many Iraqis have gone to escape the violence in their country. Even before the last round of intense violence, Zeyad wrote in March that he doesn't want anyone to ask him if he believes Iraq is on the verge of civil war.

              I have never experienced a civil war before, only regular ones. All I see is that both sides are engaged in tit-for-tat lynchings and summary executions. I see governmental forces openly taking sides or stepping aside. I see an occupation force that is clueless about what is going on in the country. I see politicians that distrust each other and continue to flame the situation for their own personal interests. I see Islamic clerics delivering fiery sermons against each other, then smile and hug each other at the end of the day in staged PR stunts. I see the country breaking into pieces. The frontlines between different districts of Baghdad are already clearly demarked and ready for the battle. I was stopped in my own neighbourhood yesterday by a watch team and questioned where I live and what I was doing in that area. I see other people curiously staring in each other's faces on the street.

              The Courier-Journal of Louisville, Kentucky, writes in an editorial that if it were not for the fact that the world was distracted by the situation in Lebanon, President Bush "would doubtless now be facing some of the sharpest challenges to date of its assurances that significant progress is being made in Iraq toward stability and withdrawal of US forces." The Courier-Journal also says that each act of sectarian violence "weakens" the Iraqi government.

              That poses what is perilously close to a worst-case scenario: If the government (and its American sponsors) cannot provide safety and peace, even moderate and secular Iraqis will turn increasingly to the heavily armed religious-based militias.

              The Bush administration seems able only to offer spin, not ideas. So it had best listen to others. Sen. Joseph Biden, (D) of Delaware, recommends urgent attention to constitutional reform (to include still more Sunnis), economic opportunity and unemployment. Gen. George W. Casey, the top US commander [in Iraq], says more – not fewer – American soldiers may be needed on the streets.

              Finally, The Boston Globe reports that the new Iraqi government will need $50 billion to rebuild oil and electrical facilities. The $50 billion is in addition to the $30 billion that the US has already spent in the country since its invasion of March 2003. The Iraqi government is also likely to need more money to "to meet other basics and to support the fledgling security forces."

              Comment


              • Moving to destroy Hizbullah outposts across its northern border, Israeli troops engaged in fierce battles with the Shiite militia inside Lebanon for the first time in the week-old war.
                Armored troop carriers and bulldozers Wednesday were ambushed by Hizbullah fighters, giving way to a clash that left at least two Israeli soldiers dead.
                Hizbullah's abduction of two soldiers last week spurred Israel to launch a massive strike to destroy Hizbullah's military capabilities and isolate it by hitting Lebanese infrastructure.

                With tacit support from the US, Israel has operated with a relatively free hand, leaving hundreds of Lebanese civilians dead. But that window of opportunity will close as the US ramps up cease-fire efforts and as images of ruin in Lebanon begin to dominate the international agenda.

                "The clock is ticking, and the objective is to weaken Hizbullah to the greatest extent possible," says Yossi Alpher, the editor of the online Middle East affairs journal Bitterlemons.org.

                "When the images on television of the bombing of Beirut, of Lebanese victims of destruction, and of infrastructure reaches a point where it pressures the US, [British Prime Minister] Tony Blair, and European leaders, then the process of winding down will begin. The pressure is starting now," he says.

                As Israeli Foreign Minister Tzipi Livni held talks with European envoy Javier Solana, US Secretary of State Condoleezza Rice is poised to visit the region in the next week. Israeli observers speculate that gives the military only a matter of several more days to operate.

                The Bush administration has refused to yield to international calls to press Israel for a prompt end to its campaign against Hizbullah.

                Instead, Ms. Rice is trying to drum up support for what she called a cease-fire of "lasting value" - one that would have the Lebanese Army take over the south, where Hizbullah guerrillas have conducted a cross-border war against Israel for years.

                With the limited time frame for Israel's offensive, analysts say that Israel is hoping to ultimately turn to diplomacy to broker a cease-fire that would include a return of the captured soldiers as well as the deployment of either the Lebanese military or a multinational force in the border region.

                But it's unclear what type of international mechanism will be used to restrain Hizbullah after Israel's withdrawal.

                "The most important thing is for Israel to explain to America, Europe, and the Arab world, why it is in their interest to have long-range missiles outside of Lebanon," says Gidi Grinstein, president of the Reut Institute, a think tank in Tel Aviv. Mr. Grinstein was part of the Israeli delegation to the 2000 Israeli-Palestinian peace talks in Camp David.

                "This weapon is a tool by Hizbullah to undermine any political progress by Israel and the Palestinians. It's strategic nature isn't only its military impact on Israel, it's a tool in the hands of the Iranians and Hizbullah to have a finger on the button," he says.

                Story continues below


                TALKS: Israeli Foreign Minister Tzipi Livni and European Union foreign policy chief Javier Solana spoke at a press conference in Jerusalem Wednesday as fighting continued.
                SEBASTIAN SCHEINER/AP




                After relying primarily on air power to search out rocket launchers and missiles used by the Lebanese guerrillas to attack cities and towns across northern Israel, Israel's military must now decide whether and when it will make a major push against Hizbullah on the ground, analysts say.

                That's because its uncertain whether Israel can inflict a decisive enough blow from the air against Hizbullah's rocket launching operations.

                The casualties from what appeared to be a limited foray Wednesday underline how the ground war in Lebanon is likely to be a much more difficult enterprise for the Israeli military after Hizbullah spent the six years since Israel's withdrawal preparing for such a scenario.

                Israel said it wanted to destroy a Hizbullah position used to shell Kibbutz Avivim, a farming cooperative adjacent to the border. Israeli leaders have said a major goal of the operation has been to push the militia far away from the border.

                And yet, Israel's ground operations aren't likely to resemble its sweeping 1982 invasion of Lebanon, but rather focused fighting that includes an exit strategy, Mr. Alpher adds.

                "We're dealing with a guerrilla force, not a conventional force. We don't want to be occupiers and go from house to house. The objective is to avoid getting stuck there," he says.

                Still hanging in the balance is another goal of the strikes on Lebanon: rebuilding a doctrine of military deterrence that has been eroded by six years of Hizbullah harassment in the north and rocket attacks by Palestinian militants in the Gaza Strip.

                After a week of air, sea, and artillery bombardment of Lebanon that was free of Israeli casualties, an ill-fated ground operation would allow Hizbullah to burnish its image as a credible match for the vaunted Israeli military.

                "Israel is perceived as country that can quite easily be defeated by means of attrition," says Avraham Diskin, professor of political science at Hebrew University in Jerusalem.

                "Israel is not determined this time and if it fails to reach the breaking of the will of the other side, it will cost more lives and we will be dragged into another round in a few months or a couple of years from now."

                Wednesday, airstrikes on Lebanon killed 57 civilians and one Hizbullah fighter, while the Israeli army said that two soldiers were killed and nine wounded when troops crossed the border to raid Hizbullah posts. Meanwhile, Hizbullah rockets killed two children and an adult in Nazareth, medics said. More Hizbullah rockets hit Haifa.

                Israel said Tuesday it was ready to fight the guerrillas for several more weeks, raising doubts about international efforts to broker an immediate cease-fire. Israel also said its airstrikes had destroyed "about 50 percent" of Hizbullah's arsenal.

                "It will take us time to destroy what is left," Brig. Gen. Alon Friedman, a senior army commander, told Israeli Army Radio.

                Also Wednesday Israeli troops killed nine Palestinians in clashes in the Gaza Strip and the West Bank.

                Comment


                • Is Ganji joining Sazgara?
                  Things have been changing in the past few days for Akbar Ganji.

                  Since he arrived in London, he's started using the term 'regime change' more often and also, despite what he had previously said, it's very likely that he meets with Bush. So I suspect he's now joined the "Regime Change" campaign.

                  There are also other evidences.

                  Amir Taheri, a Paris-based journalist close to the American Neo-conservatives, reports that the hunger strike is a project organized by a new coalition of Iranian opposition groups in which Ganji only plays a symblolic leadership role. Because, as the well-connected Taheri suggests, "there is agreement that the initial phase of action against the Ahmadinejad administration must be led by independent personalities with no partisan affiliations." Then he notes that "the new consensus is already facing its first test over the campaign launched in favour of political prisoners."

                  Earlier this year, as revealed by Connie Bruck in the New Yorker, Shahriar Ahy, a key figure in the Bush's favorite Regime Change strategy, has started to transform the Referendum movement (was started by Mohsen Sazgara and some Iran-based pro-American student activists such as Akbar Atri, Ali Afashari, etc.) into something bigger like a national congress, similar to the Iraqi National Congress led by Ahmad Chalabi.

                  For that, Ahy has been constantly traveling, from London to Dubai, to meet with influential groups and political figures, Bruck writes.

                  He finally managed to convince some activists from some nationalistic or leftist groups such as Kambiz Roosta, Mashallah Adjoudani, Bagher Parham, Victoria Azad, Abdolsattar Doshooki, and Hossein Bagherzadeh, among others.

                  There's been several meetings of this kind in Goteborg, Berlin, and London which have not exactly been uniting. Some of the leftists groups had boycotted the London meeting and even Nasser Zarafshan, a leftist lawyer who was imprisoned in Iran and was a founding members of the Referendum movement, protested in a letter that they had mentioned his name for the London meeting's invitation without his consent. Some other groups have also objected to the efforts by the "the Reza Pahlavi's advisor and CIA agent" and has refused to join the coalition.

                  Now despite Ganji's sometimes contradictory statements which makes it difficult to fit him into a single political agenda or group, the hunger strike which he led was totally organised and covered (Radio Farda has had reports from every single city on the hunger strike and still closely covers Ganji's tour) by new and old supporters of the Referendum movement and the new coalition.

                  Ironically, they were mainly the same people who advocated the boycott during the last presidential elections which saw the moderate Khatami leaving and the hardliner Ahmadinejad coming as the head of the government. Ganji was also a key supporter of the strategy which was also benefiting the regime for it was only lowering the turn out among the middle and upper class who were more likely to vote for moderates.

                  I'm not still confident if Ganji is conscious about what's happening around him. After all, he's never lived outside Iran, doesn't speak a word of English or French or any other language, and is quite unaware of the larger picture in which his activities gain meaning. He also is a human being and loves the media attention and be treated like an alive hero.

                  At best, he is being tricked by the Regime Change to help their agenda, the same way he was used by some radical reformists in Iran to destroy Hashemi Rafsanjani before the sixth parliament's elections. At worst, he's consciously joined Mr. Ahy's new coalition.

                  His possible meeting with Bush and events for the rest of his trip, especially what he's going to do in Ramin Ahmadi's center center for Human Rights at Yale will determine which path he's chosen -- and whether he returns to Iran soon or stay in the U.S. for the "medical reasons."

                  Comment


                  • Ganji has totally disappointed the "Regime change" supporters by announcing he has no interest in meeting with any U.S. government officials or U.S. -based Iranian political groups. Instead is going to meet Noam Chomsky, one of the most outspoken critics of Bush and his gang. See what Eli has written for the New York Sun:

                    A spokesman for the ad hoc committee arranging Mr. Ganji's visit to America, Mehdi Amini, said yesterday that the former reporter and political prisoner did not want to risk arrest upon his return to Iran. "He has said he is not willing to meet U.S. government officials. He plans to go to Iran and he does not want this to be a reason for the Iranians to rearrest him," Mr. Amini said.

                    Mr. Ganji first came to the attention of the White House last July when President Bush became the first world leader to urge Iran's supreme leader to release Mr. Ganji from Evin prison, where he went on a hunger strike that lasted nearly two months.

                    While Mr.Ganji was on hunger strike last summer, Mr. Chomsky signed a petition urging his release. Mr. Chomsky then traveled to Lebanon this spring to meet with leaders of the Syrian-funded terrorist group Hezbollah, which Iran created in the early 1980s. The areas of southern Lebanon ruled by Hezbollah resemble the Shariah state Mr. Ganji is now dedicated to overturning in his native Iran.

                    But then Eli is so short of finding any credible source to trash Chomsky that he's asked Banafsheh Pourzand's opinion:

                    Yesterday, one New York-based Iranian-American activist, Banafsheh Zand Bonazzi, said she was disappointed that Mr. Ganji was meeting with Mr. Chomsky. "Because he has been sitting in Iran and has not had to live with Noam Chomsky, he does not know what people like Chomsky do," she said. "He is looking at Chomsky as a hero worshipper, and that Chomsky no longer exists."

                    The frustration over Ganji's public humiliation of the administration is so much that Eli has reminds us about the superman who was discovered by Richard Perle and unlike Ganji, he is meeting with U.S. officials. He's such a good boy that they've even echeduled a meeting with vice-president Cheney for him:

                    Mr. Ganji's meeting schedule is contrary in spirit to that of Amir Abbas Fakhravar, a student activist who arrived in Washington in May and has since briefed reporters at the American Enterprise Institute, as well as State Department officials. Vice President Cheney's staff has scheduled a meeting with the student leader.

                    Comment


                    • Peyvand Khorsandi: President Bush said: “This [the Israeli onslaught against Lebanon] started because Hezbollah decided to capture two Israeli soldiers and fire hundreds of rockets into Israel from southern Lebanon. That’s the cause of the crisis.” Do you agree?

                      Hossein Shahidi: The question is not whether I agree or not, but whether the parties to the conflict do. According to BBC news reports, which have been my main source of information, Hezbollah’s capture of the two Israeli soldiers was preceded by a steady escalation of tension along the Lebanese-Israeli border over several months and was followed by Israeli attacks on Lebanon. There then came Hezbollah’s rocket attacks on Israel, which in turn were followed by Israeli air, sea and artillery attacks across Lebanon.

                      For the past few days, attacks by the two sides have been taking place concurrently, albeit on very different scales, depending on each side’s fire power. President Bush’s statement makes no reference to Israel’s actions, placing the responsibility on Hezbollah, who are not going to agree with his interpretation.

                      More importantly, though, I believe the most urgent task at the moment is not to try to establish who started the fighting, but to end it. Apportioning blame while the fighting continues will merely add to its intensity. Only after the war has ended will it be possible to start a proper investigation into who was responsible for it. The United States has the greatest political and financial means to try to end the war, both in Lebanon and Palestine, and can enhance its ability by ensuring that it is seen as a fair arbiter in the conflict.

                      PKoes Israel’s response to the deaths of civilians in Haifa — the promise of more war — belie a willingness, as Israeli writer Uri Avnery believes, to sacrifice even its own people in its pursuit of regime change in Lebanon (if the destruction of Hezbollah and installation of a US-backed puppet government are indeed its aim)?

                      HS: There is no evidence that Israel is willing “to sacrifice even its own people.” By the same token, the Palestinian and Lebanese fighters could be accused of “sacrificing” the civilian population, an accusation they are sure to deny. Such propositions, which imply cynicism by those engaged in the fighting, ignore the fact that, more often than not, most casualties in wars are civilians.

                      As far as Hezbollah is concerned, the United States and Israel would like to see the movement, which they regard as terrorist, disarmed and removed from the Lebanese government. They might also want to see a pro-Western president replace Mr Emile Lahoud who has the backing of Hezbollah and Syria. But that would amount to changing the components of the state structure, rather than a “regime change”.

                      Even if the changes favored by the United States were to come about, it would be wrong to speak of a “US-backed puppet government” in Lebanon. The present government includes pro-Western factions who do represent a large segment of the Lebanese population – Christians, Sunni Muslims and the Druze – just as Hezbollah represents a large segment of the population: the Shia Muslims.

                      PK: What parallels do you see with what is happening now and Ariel Sharon’s invasion of Lebanon in 1982?

                      HS: There are more differences than parallels. The one similarity that I can notice is the presence of an armed force along Lebanon’s southern border – Hezbollah now and, in 1982 the Palestinian guerrilla movement, which Israel is trying to neutralize.

                      The main difference is that this time Israel is unlikely to use its ground troops to occupy Lebanon, having done so in the 1982 at great cost, and having had to withdraw without having gained much. Instead, Israel has been using its air, sea and artillery power to destroy Lebanon’s infrastructure, presumably as a means of alienating and isolating Hezbollah among the Lebanese population.

                      Another difference is that while in 1982 the Palestinian guerrillas had to leave Lebanon, the Hezbollah fighters are Lebanese citizens and it is difficult to see them forced out of their country.

                      PK: If soldier-snatching offers Israeli such a worthy pretext for all out military assault, why are Hamas and Hezbollah playing into its hands?

                      HS: For all practical purposes, there has been a war going on between Israel, the Palestinians and Hezbollah, if not the whole Lebanese population, for some time, and capturing prisoners is not uncommon in wars.

                      The first Israeli soldier was seized during clashes between Israeli troops and Palestinians in Gaza. The other two were captured during a Hezbollah raid into Israel, with the declared aim of pressuring Israel to free Arab prisoners it holds. Both seizures have also helped raise the morale of the Palestinians and Lebanese against Israel.

                      Once again, this being a war, each side does what it believes will help it reach its aims. More than anything else, Israel’s assault on Lebanon demonstrates its military ability to do so when it believes the circumstances warrant such action. An “incentive” for the attack would be a better term than “pretext”, which implies that Israel does not really care for the prisoners, but is merely using their capture as an excuse to attack Lebanon.

                      The Palestinians and Lebanese could have been said to have “played into Israel’s hands” if one could demonstrate that they seized the Israeli soldiers in the full knowledge of what the consequences would be, at a time when they had other options to promote their goals.

                      Some believe Hezbollah’s capture of the Israeli soldiers was a deliberate provocation. However, although Hezbollah has shown itself to be a very thoughtful force when dealing with Lebanon’s internal politics, it may simply have misread Israel’s motives, believing that the seizure of the soldiers would lead to a negotiated exchange of prisoners, as had been the case earlier when the bodies of Israeli soldiers were exchanged with large numbers of Arab prisoners. Again, wars are often replete with miscalculations, among them the US-led occupation of Iraq which has not gone exactly according to plan.

                      PK:What do Hamas, Hezbollah and the Israelis each hope to gain from all this and how achievable are their objectives?

                      HS: Anyone who has the right answer to this question will deserve at least a Nobel Prize, if not beatification. Each of the three parties has declared aims, which need to be examined in detail by reading their publications and which one cannot summarize without opening one to charges of bias and distortion. The parties must also have practical goals more in line with what they can achieve at any given time, but these change all the time and are not easy to keep track of.

                      The continuation of the fighting makes the question even more difficult to answer because at times of war when the warring forces’ ideals are overshadowed by their desire to kill each other. For this reason, too, I would say that the highest priority at present is to end the fighting and get all parties to speak about what they want and how they think it can be achieved. This can only come about with credible international support.

                      PK:What role is Iran playing in the current situation and how long before it becomes embroiled?

                      HS: Iran’s ties with Lebanon are historic, going back to the Safavid times when Shia scholars were taken from what is Lebanon today to Iran to propagate the Shia Moslem faith that had been declared Iran’s official religion. In recent times, Iranians opposed to the Shah based themselves among the Lebanese Shias in the 1970s and helped found their first political organization, Amal. After the 1979 Revolution, the Iranian government has helped Shia groups in Lebanon and elsewhere. Irrespective of whether Iran has or has not supplied Hezbollah with weapons, Hezbollah would have gained weapons from some source anyway. Various governments and political organizations or factions in the region, including Israel itself, receive military support from a variety of sources.

                      Some have said that Iran has been using Hezbollah as a means of pursuing its own interests by putting pressure on Israel and the United States. Hezbollah, however, while openly declaring its close ties with Iran, insists that it is an independent, Lebanese force that makes its own decisions from the point of view of what it regards as Lebanon’s interests.

                      In any case, at the present time, the main issue is not who gets guns from where, but how the guns are used. As a pacifist and an opponent of capital punishment, I personally deplore even the killing of soldiers. But even those who approve of that will not condone the killing of Israeli civilians in Hezbollah rocket attacks. Nor can any degree of hostility between Iran and the United States and Israel justify Israel’s large-scale destruction of Lebanon in order to hit Hezbollah as a presumed “Iranian proxy”.

                      The Israeli attacks on Gaza, for their part, will only increase hostility between the two sides, rather than subdue the Palestinians. Whether Iran does become involved in the current conflict depends on how long the fighting goes on, how far it expands and, especially, on whether Israel attacks Syria. With Israel’s actions already causing protests worldwide, and the possibility of international action to stop the war, an Israeli attack on Syria does not seem plausible.

                      PK:What can be done?

                      HS: First of all, the fighting needs to be brought to an end. If the war does not come to an end soon, but goes on until Hams and Hezbollah are defeated, future generations in Palestine and Lebanon are bound to include people who will try to take revenge for what’s happening to them now, just as today’s Palestinian and Lebanese fighters were shaped by the circumstances in which they have been born and raised over the past few decades.

                      Comment


                      • دکتر مصدق در ارديبهشت ۱۳۳۰ برنامه دولت خود را چنين معرفی نمود :
                        ۱- اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور بر طبق قانون طرز اجرای اصول ملی شدن صنعت نفت و تخصيص عوايد حاصله از آن به تقويت اقتصادی کشور و موجبات رفاه و آسايش عمومی
                        ۲- اصلاح قانون انتخابات مجلس شورای ملی و شهرداری ها
                        دکتر مصدق در همان ماه انحلال شرکت نفت انگليس و ايران را اعلام و هیأت مديره موقت شرکت نفت را برای خلع يد از شرکت مذکور تعيين کرد و در مقابل اعتراض انگليس و آمريکا اعلام نمود که ملی کردن صنايع ، ناشی از حق حاکميت ملل است و هيچ مقام بين المللی صلاحيت رسيدگی بدان را ندارد . دولت انگلستان در اعتراض ، به ديوان لاهه شکايت برد. دولت مذکور هیأتی را به رياست جاکسن و دولت آمريکا نيز هیأت ديگری را به رياست هريمن روانه ايران کردند بدان اميد که دکتر مصدق را از ادامه راه بازدارند ، اما ملت ايران به رهبری پيشوای خود به هيچ وجه حاضر به عقب نشينی نشد و با عزم راسخ و يکپارچه آماده مقابله با هر توطئه گرديد . در خرداد ۱۳۳۱ مجلس هفدهم افتتاح شد و دکتر مصدق به خاطر اعتراض به فساد و اخلال در بعضی از حوزه های انتخاباتی و تحميل وکيلان دستوری در آن مراسم حاضر نگشت . مصدق پس از حضور در ديوان لاهه با ارائه اسناد و مدارک بسيار و با دفاع جانانه از منافع و مصالح ملی ايران ، فرياد رسای استقلال طلبی و آزادی خواهی ملت ايران را به گوش جهانيان رسانيد . در مدتی که پيشوای ملت ايران در ديوان لاهه به دفاع از ايران مشغول بود، از سويی عوامل انگليس و آمريکا جهت برکناری دکتر مصدق برنامه ريزی می کردند و از سوی ديگر حزب توده و ديگر سرسپردگان بيگانه به کارشکنيهای خود بر عليه دولت ملی ادامه می دادند و در اين ميان احزاب ملی به ويژه حزب ملت ايران و ساير گروههای سياسی بودند که با حضور و مبارزه توطئه های بيگانه ساخته را خنثی ميکردند و همچنان پشتيبانی از پيشوا را هدف اصلی خود قرار داده بودند .
                        دکتر مصدق دوم تير ماه ۱۳۳۱ پيروز به ايران بازگشت . استقبال بی نظير مردم ايران از رهبر خود نشان داد که ايرانيان قدر تلاشهای پيشوای صميمی خود را می دانند و برای رسيدن به آرمانهای ملی هر مانعی را از سر راه برمی دارند. طبق يک سنت پارلمانی ، پس از انتخابات و افتتاح مجلس جديد نخست وزير از سمت خود کناره گيری کرد و آنگاه اکثريت نمايندگان مجلس به تجديد نخست وزيری مصدق اظهار تمايل نمودند و فرمان نخست وزيری مجدد دکتر مصدق صادر شد .
                        دکتر مصدق برای سر و سامان دادن به وضع کشور و باتوجه به موقعيت حساس آن زمان ، تقاضای اختيارات شش ماهه و تصدی پست وزارت جنگ را نمود که با مخالفت شاه روبرو شد . مصدق در بيست و پنجم تير ماه ۱۳۳۱ از نخست وزيری استعفاء کرد و فرمان نخست وزيری برای قوام صادر شد . قوام با تهديد و طــی اعلامیــه ای اعلام کرد که « کشتی بان را سياستی دگر آمد » که خود باعث خشم بيشتر مردم ايران گرديد و تظاهرات برعليه قوام در گوشه و کنار شهرهای کشور برپا شد فرمانداری نظامی برای جلوگيری از اعتراض مردم، نيروهای خود را با تانک و زره پوش به خيابانها سرازير کرد ، اما موج اعتراض و تظاهرات مردمی سراسر کشور را فراگرفت ، ملت خواستار زمامداری دوباره مصدق بود . جبهه ملی روز سی تير را تعطيل همگانی اعلام نمود . در روز سی تير احزاب ملی وابسته به جبهه ملی از جمله حزب ملت ايران و دانشجويان ، بازاريان ، کارگران ، پيشه وران ، فرهنگيان و ديگر گروههای اجتماعی با برپايی تظاهرات به طرف ميدان بهارستان حرکت کردند . نيروهای انتظامی با تير اندازی بسوی مردم ، بسياری از آنها را شهيد و مجروح کردند . قيام مردم همه شهرها را فراگرفت و نظاميان به مردم می پيوستند. با ادامه تظاهرات و مقاومت دليرانه مردم قوام مجبور به استعفاء گرديد و ملت پيروز شد و مصدق به زمامداری بازگشت ، همزمان خبر رسيد که دادگاه لاهه عدم صلاحيت خود را در رسيدگی به اختلاف ايران و انگليس اعلام کرده است ، دهها هزار نفر از مردم به خيابانها آمدند و ضمن گرامی داشت شهيدان قيام مقدس ملی سی تير بارديگر به جهانيان اعلام کردند که با اتحاد و همدلی ميتوان کمر استعمار و امپرياليست را درهم شکست . در اين ميان حزب توده که بار ها دولت ملی دکتر مصدق را به دروغگويی و عوام فريبی و ... متهم ميکرد ، همسو با دربار و دست نشاندگان انگلستان بازيگر نقش منافقانه ای شد که پايانی جز نکبت و سقوط و ورشکستگی برای آنها نداشت .
                        ملت ايران ثابت کرد که خواستار استقلال است و ديگر نمی تواند شاهد دست اندازی بيگانگان به منابع ملی ايران باشد و نيز به جهانيان اعلام کرد که هيچ گاه زير بار ديکتاتوری نمی رود . پايان غم انگيز روز سی تير آغاز جشن و سرور پيروزی بود و مردم گروه گروه بسوی خانه پيشوا روانه شدند . دکتر مصدق با حضور در بالکن منزل خويش به احساسات آنها که صحنه شورانگيزی ايجاد کرده بود، با تأثر پاسخ داد و خطاب به مردم گفت :
                        « ... ای مردم من به جرأت می گويم که استقلال ايران از دست رفته بود ولی شما بارشادت خود آنرا نگه داشتيد ... ای کاش مرده بودم و ملت ايران را اين طور عزادار نمی ديدم ... »

                        هم ميهن
                        حزب ملت ايران در طول مبارزات ضد استبدادی و ضد استعماری خود نشان داد که پيرو راستين راه پيشوای خود بوده به گونه ای که در اين مبارزات آزاديخواهانه و استقلال طلبانه همه نوع محدوديت ، محروميت و زندان و حتی شهادت دو فرزند دلير ايران داريوش و پروانه فروهر را در کارنامه مبارزات خود ثبت نموده است و هم چنان به مبارزات خود تا پيروزی ادامه خواهد داد .
                        به باور ما قيام ملی سی تير به ما آموخت که مبارزات آزاديخواهی می بايست مستقل و بدون دل بستن به بيگانه و دخالتهای آشکار و پنهان آنها تا پيروزی ادامه يابد .

                        درود به روان تابناک داريوش و پروانه فروهر و تمامی شهيدان راه استقلال و آزادی ايران
                        برقرار باد سامان مردم سالاری
                        آزادی زندانيان سياسی خواست ملت ايران است

                        Comment


                        • Comment


                          • اقدام سمبليک و فراخوان آقای گنجی برای آزادی ۳ زندانی سياسی آقايان جهانبگلو ، اسانلو و موسوی خوئينی ابتکار با ارزش و قابل حمايت بود و ما نيز در حد بضاعت خود در آن حضور يافتيم. اينجانب يکی از ستايشگران فرهنگ مبارزاتی ايشان بودم و برای آزادی وی لحظه ای از پا ننشستم. با شعار زندانی سياسی آزاد بايد گردد از او حمايت کردم و به شهادت و ياری بسياری از ياران جمهوری خواه و سلطنت طلبان مشروطه خواه برای آزادی او نيز کوشيديم. ايشان که امروز آزادند و به يمن اين مبارزات نفسی تازه ميکشند جا دارد که از تلاش همه اين نحله ها سخن بميان آورند و خود نيز به صفوف آزاديخواهان مستقل از فرهنگ " ما " و "شما " بپيوندند. امروز تعجب من اينست، شما که طعم شکنجه و هزاران حقارت را از دشمنان آزادی چشييديد، چه شد که فراخوان آزادی تنها ۳ تن از زندانيان سياسی ، عقيدتی را صادر کرديد، به اعتقاد من اين عملی غير قابل دفاع بوده و بايد آسيب شناسی شود. عليرغم آنکه آقای گنجی در صحبتهای بعدی خود سعی کردند اين اشتباه را تصحيح کنند و به ساير زندانيان نيز اشاراتی داشته باشند اما باز در پايان سخنان خود دچار خطای ديگری شدند و آن اين بود که گفتند ـ در نشستهای اعتراضی در سراسر جهان تنها عکس ۳ نماد يعنی جهانبگلو و اسانلو و موسوی برداشته خواهد شد ، يعنی اگر دختر زرافشان و يا طبر زدی ، پسر داراب زند و فرزند محمد جانی زندانی کرد و يا فرزند ابوالحسن موحدی زندانی ترک خواستند عکس پدرشان را بلند کنند معلوم نيست از چه کسی بايد کسب اجازه کنند.

                            من پاسخی برای اين پرسش که چرا اکبر گنجی در وهلهٌ اول خواستار آزادی سه‌تن معينی شده و سپس ديگران را مشمول اين آزادی کرده، نمی‌يابم. واقعيت آنست که موضوع آزادی زندانيان سياسی مسئله ای همگانی است و مربوط به تمامی زندانيان سياسی با هر عقيده و مرامی و در اين خواست تقسيم خودی و غير خودی خلاف عدالتی است که آقای گنجی خواهان آنند.

                            ايشان بدليل طرح برخی مواضع باعث عدم شکل گيری يک اتحاد وسيع و فراگير حول شعار "زندانی سياسی آزاد با يد گردد" شدند.

                            همه ما ميدانيم، همانقدر که برخی نيروها به اين فراخوان لبيک گفتند به همان اندازه نيز ايشان واکنشهای مخالفی را توليد کردنند.

                            مبارزه برای آزاديهای مدنی ديگر جمهوری خواه ، مشروطه خواه ، روشنفکر مذهبی و غير مذهبی ندارد ، در يک امر مدنی همه نيرو های خواهان احقاق حقوق بشر ميبايست مشارکت داده شوند و اين همان اتفاقی است که در اين حرکت نيافتاد. ايشان بايد سعی ميکرد که خواست آزادی زندانی سياسی را بشکل عام مطرح کند و همه نيرو های سياسی را از نحله های مختلف مخاطب قرار دهد تا که با اتکا به تجميع نيروی وسيع دموکراسی خواه بر بستر يک همبستگی ملی اين خواست را به يک خواست ملی ارتقا داد. روشهای و نوع گفتمان ايشان به گسترده شدن اين حرکت لطمات جدی زد.

                            تمام تجمعاتی که بوده چه در ايران دفتر تحکيم وحدت و چه در خارج کشور از ۵۰ ـ ۲۰ نفر عبور نکرد و بسياری از شخصيتهای شاخص در ايران و خارج از اين حرکت حمايت نکردند.

                            در عين حال شکی نيست که اين حرکت گامی در راستای همکاری ميان مبارزان داخل و خارج می باشد . اين گونه وحدت عمل را بايد گسترش دهيم.

                            ۲. آقای گنجی بارها اشاره کردند که ما بايد:

                            افکار عمومی داخل و خارج از کشور را هر چه بيشتر از سمت توجه به موضوع مناقشه هسته ای ايران که امروز در راس و مرکز توجه جهانيان قرار گرفته به سمت نقض گسترده حقوق بشر در ايران جلب نمائيم.
                            ايشان در مصاحبه با آقای شهران طبری ( راديو فردا ) چنين گفتند:
                            گنجی معتقد است بايد توجه جهانيان را از مساله هسته ای به حمايت از اين جنبش معطوف کرد که به تبع پيروزی جنبش دموکراسی خواهی در ايران که صلح طلب است، مساله هسته ای به خودی خود حل خواهد شد.

                            آيا با اتخاذ چنين سياستی ، آقای گنجی ميتواند عواقب حاصل از تجهيز حکومت اسلامی به سلاح هسته ای و ضمانت امنيتی مردم ايران و جهان را پاسخگو باشد. آيا با چنين پيامی به دول جهان عواقب سياستهای جمهوری اسلامی را از دوش او بر نداشته اند و فشار را از او کم نکرده اند؟

                            آيا بهتر نبود که ايشان بگويند که ما از دول خارجی ميخواهيم که نه تنها در مقابل پرو ژه هسته ای حکومت اسلامی بايستند بلکه نقض دائمی حقوق بشر در ايران را قربانی مصالح ديگر نکنند و اين موضوع را همواره در زمره الويتهای سياسی خود قرار بدهند.

                            آيا فکر نميکنيد از طرح موضوع به اين شکل ميشود برداشتها و قرائتهای ديگری نيز داشت ، قرائتهای که ميتواند ما را ماهيتا مورد سوال قرار دهد ؟

                            ۳. موضوع ديگر که موجب محدود شدن امکان مانور گنجی ميشود همانا تعلق او به جنبش روشنفکری دينی است ، اگر استقامت و شجاعت او در زندان نبود ،شک ندارم که او حتی با مانيفست جمهوری خواهی و تز های ۲۰ گانه قادر به ايجاد اين ميزان توجه و شهرت نبود. برخی ميگويند از انجا که او به سکولاريزم اعتقاد دارد بنابر اين از پروژه روشنفکری دينی فاصله گرفته و اينرا بايد مورد تقدير قرار داد. بديهی است که بر بستر رشد گفتمان دموکراسی خواهی و آهنگ شتابان رشد تفکر سکولاريزم در ايران ، روشنفکران دينی نيز تاثيرات قابل توجهی برگرفته اند و در اين ميان ميتوان بجرات گفت که در نوع گفتمان و تفکر آنان يک رنسانس جدی صورت گرفته است .

                            اما در آنجا که روشنفکران دينی سعی ميکنند که از سکولاريزم ، ترجمان اسلام دموکراتيک را نيز بگنجانند بايد گفت که دوستان سخت در اشتباهيد.

                            اسلام و سکولاريزم هيچ سنخيتی با هم ندارند و هيچ ربطی هم بهم ندارند. بر اساس انديشه دينی مبتنی بر دستورات و احکام دين اسلام ولايت فقيه بر آن ديار مهد کورش ، حافظ و فارابی حاکم شد . پوشش اجباری اسلامی بر اساس احکام قرآن بر زنان ما تحميل شد ، بر اساس احاديث حضرت محمد که ميگويد " به زنان نيکی کنيد ، چه آنها اسير مردانند و اختياری از خود ندارند " امروز زنان در قانون اساسی ايران " بردگانی بيش نيستند " . در فرمانی که آيت الله خمينی برا ی کشتار دست جمعی زندانيان سياسی صادر کرد اينطور گفت : اميدوارم با خشم و کينه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضايت خداوند متعال را جلب نمائيم. آقايانی که تشخيص موضوع را بعهده دارند وسوسه و شک و ترديد به خود راه ندهند و اشد مجازات را بکار گيرند. ترديد در مسائل قضای اسلام ناديده گرفتن خون پاک مطهر شهداست. ( نقل قول از کتاب خاطرات حسين منتظری صفحه ۳۵۱ )

                            روح الله خمينی نيز در تاريخ ۳۰ آذر ۱۳۶۳ فرمود :
                            يوم الله ، روزيست که امير المومنين شمشيرش را کشيد و خوارج را از اول تا به اخر درو کرد و تمامشان را کشت. امر المومنين اگر قرار بود مسامحه بکند شمشير نميکشيد تا هفتصد نفر را بکشد . در حبس ما هم بيشتر اين افراد مفسدند ، اگر ما آنها را نکشيم هر کدامشان که بيرون مروند آدم ميکشند ، آيات قتال را بخوانيد ، قران ميگويد بکشيد ف بزنيد ، حبس کنيد مفسدين را!

                            بله آقای گنجی ، دين اسلام تنها از رحمت ، مهرورزی و قرائتهای رويايی سخن نميگويد؛ تمامی اديان بدليل کهنه بودن خود دارای چنين جنبه های غير بشری و واپسگرايانه ای هستند لذا بديهی است که اگر شما و يارانتان ديگر قرائتی انسان دوستانه از اين مذاهب ميدهيد جای بسی خرسندی است اما خود بخوبی ميدانيد که اين قرائت علمی نيست!

                            به باور من ، باورمندی به اديان حال هر چه که باشد، اسلام، بهائيت، يهوديت، سنی، شيعه، مسيحی و ... قابل احترام است و تمامی مذاهب به نوبه خود رسميت دارند و در وقت خود ميتوانند موجب سلامت روح باورمندان باشند اما در حوضه سياست اين مقولات به گونه ديگری معنی ميشود.

                            در عصر اينفورماتيک و پيشرفته امروزی استفاده از اصول شريعت اسلام در تدوين قوانين بشری ، واپسگرائی محض است چرا که شريعت اسلام سعی دارد جزييات زندگی افراد را در قانون اسلام تايين کند و هر گامی که برداشته ميشود ميبايست با اراده الله آنهم نه بر اساس باور قلبی انسان بلکه بر اساس تفسير علما تنظيم شود.

                            اسلام هيچ تطابقی با اعلاميه جهانی حقوق بشر و ملحقات آن و اصول دموکراسی ندارد ، چرا که شريعت اسلام حقوق زنان و اقليتهای غير مسلمان را انکار ميکند . اسلام در برابر مشرکين و کافران ، هيچ نرمشی نشان نميدهد و اين افراد يا بايد به اسلام گرايش يابند و يا کسته شوند. جامعه اسلامی به يهوديان و مسيحيان به عنوان شهروندان درجه دوم نگاه ميکند. چون شريعت اسلام، باور دارد که محمد آخرين پيامبر بر حق خداست و اسلام کاملترين و اخرين کلام خدا ، بر اين اساس حتی فرقه ها و دراويش نيز از فشار و سرکوب و پيگرد در ايران بدور نماندند.

                            مراد از طرح اين موضوعات نه آنست که دين باوران به خطايند و يا من خدای ناکرده دين ستيزم ، بهيچ روی چنين نيست بلکه مراد اينست که بگويم که ما قرائت سياسی از دين را بر نميتابيم ، دين و سياست دو مقوله جداست ، ما سياست دينی و دين سياسی نميخواهيم ، دين ما را در انحصار سياست ما و سياست ما را در انحصار دين ما قرار ندهيد ، سياست عرصه تاخت و تاز دينی نيست ، دين عرصه بازی سياسی نيست ، باور ما را به سياست آلوده نکنيد ، باور های ما درقواعد بازيهای سياسی نميگنجد ، باور ما به ما مربوط است لطفا سياست را با سکه دين ما تاخت نزنيد!

                            قانون شريعت را هر کس ميپسندد ميتواند در حوزه زندگی فردی خود بکار بگيرد اما در حوزه زندگی اجتماعی ميبايست در يک ايران دموکراتيک تنها و تنها قانون اساسی کشور مبتنی بر اعلاميه جهانی حقوق بشر و ملحقات ان حاکم باشد. اين قانون سکولار است و قابل تفسير نيست ، شفاف است و قابل اجرا . در چنين قانونی يک فرد مسلمان حق دارد که مذهب خود را تغيير دهد بدون آنکه به مرگ تهديد شود ، در اسلام مجازات برگشتگی از دين مرگ است !

                            ۴. آقای گنجی در در گفتگو با صادق صبا ، بی بی سی به نقد عملکرد دنيای غرب در برجسته کردن " بنياد گرائی اسلامی " پرداخت و گفت : بسياری افراد هستند که اسلامشان دموکراتيک است و صدايشان صدای صلح و مدارا و دوستی است. من ميخواهم اين صدا در غرب شنيده شود و جدی گرفته شود .

                            سپس در مصاحبه با راديو فردا شهران طبری گفتند : تغيير سياسی در ايران بايد از درون کشور صورت گيرد. اکبر گنجی به نقش آيت الله منتظری به عنوان يک مرجع سنتی ولی به شدت آزادی خواه و آقايان شبستری و کديور به عنوان مراجع اصلاح طلب، مدرن و همچنين آزادی خواه تاکيد کرد و عبدالکريم سروش را به همراه آنان از پيش کسوتان تفکر نو در ميان روشنفکران مذهبی خواند.

                            خوب منظور ايشان از اين سخنان چيست ؟

                            اينبار نکند خواب ديگری برايمان ديد ه اند ؟!! ما جمهوری اسلامی دموکراتيک نميخو اهيم ، اين ره به ترکستان است !

                            مردم ايران به جمهوری اسلامی دموکراتيک نه خواهند گفت ، صبر داشته باشيد و در يک انتخابات آزاد امتحان کنيد.

                            ۵. آقای گنجی در جزوه خود با عنوان "سکه دين را در ايران با قدرت تاخت می زنند " در تز های ۲۰ گانه خود مينويسند :

                            ۱۴. تحول خواهی دموکراتيک در ايران در عرصه سياست به معنای جمهوری خواهی است. حکومت سلطنتی همانند حکومت فقاهتی مبتنی بر تبعيض است........اساس جمهوری برابری و علنيت کامل در عرصه سياست است. شرط تحقق ايد ه ی برابری اين است که هيچ منصبی حق ويژه ی کسی يا گروهی نباشد.
                            ايشان نوشتند : وجه اصلی صلحخواهی ما در داخل کشور، جمهوری خواهی ماست ، ما جمهوری خواهان خواهان صلحيم

                            من خود بعنوان يک جمهوری خواه از چنين دفاعی از انديشه جمهوری خواهی و چنين ادعائی که تحول خواهی دموکراتيک در عرصه سياست در ايران يعنی جمهوری خواهی ،جدا نگران و متاسف
                            ميشوم !!

                            از اينکه آقای گنجی حکومت فقهی واپسگرای فقاهتی را با نظام سلطنتی يکی ميداند جدا در تعجبم. البته ايشان مرتبا ميگويد نظا م سلطنتی ،حال من نميدانم آيا ايشان اشراف دارند که نظام سلطنتی مطلقه کلاسيک با مشروطه سلطنتی مدرن دو مقوله جداگانه است يا نه.

                            Comment


                            • مدتها ست که میخواستم بنویسم اما از آنجا که قلم زدن در خصوص سیاست بدون عمل سیاسی ، با روحیه من سازگار نیست باری چند صباحی را اختصاص دادم به صرفا عمل سیاسی و دیدم چه عالمی دارد. میدانید برای یک سیاستمدار واقعی و مردمی ا حساس رضایت و خشنودی ، احساس آرامش وجدان ، تکامل روح و روان ، احساس تعلق ، قبول مسئولیت و .......ارزش است. این ارزش هویت آفرین است . خیلی وقته که تکلیف خودم رو با خودم معلوم کردم من سیاسی کارم و نه صرفا روشنفکر، راستی شما چطور؟
                              من فکر میکنم یکی از مشکلات جدی ما روشنفکران و سیاستمداران ایرانی اینه که میخواهیم همه کاره باشیم وبقول سوئد یها ، اونی که میخواد همه کاره باشه در واقع هیچ کارس . ما میخواهیم هم در قدرت سهیم باشیم و هم نقش ناقد قدرت رو بازی کنیم، هم تشکیلاتی باشیم ، هم خیلی حرف بزنیم اما اگر وقت عمل شد یواشکی در بریم ، آنهائی را هم که اهل عملند نقد کنیم و تا میتونیم چوب لاچرخشون بزاریم آخه نا سلامتی روشنفکری گفتن. درست مثل این میمونه که یک هنرپیشه بخواد همزمان که بازیگر صحنه است نورپرداز هم باشه. خوب نمیشه !
                              میدانید بنظر من روشنفکر وظیفه اش نقادی و روشنگری است، روشنفکر باید متعهدانه مو رو از ماست بکشه بیرون و به مردم نشون بده ، وظیفه روشنفکر در یک کلام کنترل قدرت سیاسی است نه کسب قدرت سیاسی. ا ما سیاستمدارعملگراست و هدفش کسب قدرته در خدمت اهدافش ( البته کسب قدرت سیاسی بدون پایبندی به ارزشهای ا نسانی و اخلاقی وتعهدات حقوق بشری پوچ و بی معناست)، بنابراین استفاده ازبرخی متد ها طبق رسوم جاری در مناسبات دیپلماتیک جهانی همچون سازش ، مصا لحه، مذاکره، انعطاف، کوتاه اومدن ، توپ و تشر زدن ، در جای خودش بالا اومدن ، سبقت گرفتن و خلاصه همه بازیهای معمول سیاستمداران بازیگر صحنه را باید آموخت. برای یک نقاد روشنفکر این نقش را بازی کردن مثل خودکشی سیاسی است. بنابراین میخواهم از این گفتگوی خودمانی به این نتیجه برسم که چه خوب میشد اگر هر یک از ما استعدادهای خود را در مییافتیم و در حد بضاعت و ا نتخاب خود در این عرصه
                              پابمیدان میگذاشتیم. چه خوب بود که رلها در این دو حوزه یعنی حوزه" کسب قدرت " و "نقد قدرت" از هم جدا میشد و بازیگران هر یک از این دو حوزه نقش یکدیگر را برسمیت میشناختند و از توانائیهای یکدیگر به سود مردم و منافع آنان بهره میبردند و اینقدر برای هم شاخ و شونه نمیکیشید ند. چه خوب بود که روشنفکر و سیاستمدار به تبادل و تعامل نظر مینشستند بدون آنکه به نفی نقشها و رلهای یکدیگر برسند.

                              این مقدمه را گفتم برای آنکه واقعیت اینست که بدون نیروی پیشاهنگ ؛ سیاستمداران ، روشنفکران و مردم کسب آزادی افسانه ای بیش نیست. از اینرو درک معضلات این نیروها مسلما به حل برخی از نقصانها کمک میکند.

                              آزادی رایگان نمیشه، باید هزینه پرداخت

                              چند صباحی است که به برخی ارزشهای گذشته غبطه میخورم، یادم اومد که سال 63ـ62 وقتی جمهوری اسلامی با یک یورش گسترده دخل همه نیروهای سیاسی روآورد ، ما شبهنگام رفیتم و تمام محل رو پر اعلامیه کردیم ا ونوقت
                              19 سالم بود اما خدا هم جلودارم نبودم ، مادرم هم اتفاقا با من همراه شد.
                              اونشب در بسیاری از محلات تهران همزمان اعلامیه های زیادی پخش شد. با اینکه سپاه پرپر میزد و به خون ما تشنه بود. از این دست حرکات اونوقتها خیلی صورت میگرفت. امروز هم بخشی نه چندان بزرگ از یاران ما در ایران از مال و جانشان گذشته اند و برای آزادی میرزمند و بهای آنرا نیز دارند میپردازند، اما ما را چه شد که بیکباره فرهنگ مبارزاتی مان دچار تحول شد و بدینجا رسیدیم که مبارزه طلبی و پیکار سیاسی بد است ، پرهزینه است، بیفایده است ، پایداری گنجی و زرافشان و بینا داراب زند و بهروز جاوید تهرانی و .....بیمعناست ، اعتصاب غذا بچه گانه ست و نوعی لجبازی با خود است و غیره الا هذا. آیا این برخواسته از فرهنگ و اندیشه اصلاح طلبیست که بغلط استراتژیستهای حکومت اسلامی بما آموختند و یا این فقر اندیشه و ادراک ، لختی و خودپرستی است که ما را به این روز کشاند. در کجای جهان آزادی مفت دربحثهای ماراتونی پالتاکی و اینترنتی بدست آمد. در تایلند، مجارستان، لهستان، شیلی ، لیتوانی، پکن، چکسلواکی، کره جنوبی، برزیل، بلغارستان، زامبیا، نپال ، بولیوی ، فیلیپین و ...... همه از جمله کشورهائی هستند که برای آزادی هزینه پرداختند. در هیچیک از این کشورها نظامهای دیکتاتوری با زدو بند سیاسی جناحهای مافیائی شریک در قدرت تعویض پیدا نکرد بلکه در سایه حضور سازمانده و خلاق سیاسیون متعهد به مردم و ملت حاضر در صحنه سازمان یافتند و به نیروی قدرتمندی تبدیل شدند که دیکتاتور در مقابلشان تاب مقاومت نیاورد. دراینجاست که به مفهوم نقش سیاستمدار و روشنفکر سیاسی میرسیم.
                              در کشور استبداد زده ما ، دستگاه سرکوب نظام و بخشی از همین "روشنفکران ما" آنچنان ترسی را در دل مردم ما ایجاد کرده اند که فکرمقاومت ملی بصورت عملی آن ، آنها را دچار وحشت میکند. در اینجا این وظیفه سیاستمداران و روشنفکران است که راههای عملی و نقشه راهی را پیدا کنند که بتواند اعتماد مردم را جلب کند و این بت جاودانی را در ذهن آنان بشکند.
                              البته مستلزم چنین اتفاقی آنست که خود این پیشاهنگان اولا عمیقا با استبداد حاکم فاصله داشته باشند دوما عمیقا به دموکراسی باور داشته باشند و دارای یک استراتژی خلاق باشند و سوما حاضر به پرداخت هزینه ومبارزه سیاسی شجاعانه و منظم باشند . چنانچه نیروی پیشاهنگ حامل این ویژگیها نباشد انتظار جنبشهای اجتماعی فراگیر و آگاهانه انتظاری بیهوده است. اما انتظار حرکتهای کورو بیجهت و بعضا توام با انتقام جوئی ، شورشهای خشونت آمیز و نامنظم طبیعتا نزدیکترین اتفاقی است که قابل پیش بینی است. در اینجاست که باید هوشمند بود آیا سناریوی اول که بدنبال استراتژی خلاق ، راهبری منظم و ایجاد جنبش اجتماعی جهت کو تاه کردن دست مشتی حاکمان فریبکار فعالیت میکند پرهزینه است یا سناریوی دوم که با تاخیر غیر قابل بخشودنی نیرو های پیشگام جامعه موجب انفجار های اجتماعی و سوختن کشور در آتش انتقام گیری و شورشهای خشونت آمیزخواهد شد ، کدام کم هزینه تر است ؟

                              موانع برای براه انداختن جنبشی ملی و گسترده علیه استبداد مذهبی حاکم چیست؟
                              1. مردم به نظام حاکم اعتماد و باور ندارند !
                              2. به اصلاح نظام نیز باور ندارند !
                              3. از استبداد حاکم بیزارند و از خدا میطلبند که اینها برکنار شوند!
                              4. بحران اقتصادی بیداد میکند و مردم را عاصی نموده!
                              5. فقر،اعتیاد، تن فروشی، کودک آزاری ، خشونت بر علیه زنان و کودکان، بیکاری، بی قانونی؛ زورگوئی، سرکوب، ظلم بهر شکل آن بیداد میکند و مردم نیز در همه جا از این بیچارگی آشکار و پنهان شکایت میکنند!
                              6. قدرتهای بزرگ جهان و حتی افکار عمومی در سراسر دنیا با ملت ایران است.
                              7. حاکمیت اسلامی بی آبرو شده و بیش از بیش در عرصه ملی و جهانی خرد و ذلیل است، موجودیت آن بشدت در خطر است. پرونده هسته ای بزودی عازم شورای امنیت است ، نقض حقوق بشر در ایران زبانزد عام و خاص است ، نقش ایران درهمکاری با باند های ترور و جنایت بیش از بیش محرزشده ، در عرصه بین المللی ایران کشوری غیرامن و خشن شناخته شده است!
                              8. عدم ثبات سیاسی و بالنتیجه عدم ثبات اقتصادی حکومت اسلامی، بالا گرفتن اختلافات در درون جمهوری اسلامی در حدی که آقای مصباح یزدی خواهان تشکیل حکومت اسلامی است و نه جمهوری اسلامی، تو گوئی این نظام از ابتدا تا کنون بوئی ازساختار جمهوری و جمهوریت برده بود. ایشان به اتکاء گردانهای استشهادی خود قصد دارد رهبری حکومت اسلا می را در دست بگیرد و جناب خامنه ای را خلع مقام کنند، باند های مافیائی قدرت بجان هم افتاده اند،
                              نیرو های نظامی امنیتی در صحنه سیاسی و اجتماعی ایران حضور فعال و گسترده دارند ، اقتصاد کشور هر روز بی ثباتر میشود، ناکارآمدی موسسات و تضاد های میان سازمانها و ادارت هر روز افزایش مییابد، نظام از درون در حال فرسایش است !

                              حال با این تفاسیر موانع برای براه انداختن جنبشی ملی و ضد استبدادی در ایران چیست؟
                              نقطه حرکت من برای شکافتن این معضل ، از چهارراه اپوزیسیون ایرانی میگذرد. چرا که بدون وجود یک جریان منسجم و دلسوز بحال مردم که دارای یک طرح استراتژیک خردمندانه و با مهارت برای کسب آزادی باشد ، نمیتوان سخنی از جنبش، سازمانیابی، مطالبه خواهی ، محاصره مدنی و وادار کردن حکومت اسلامی به تمکین و عقب نشینی وسرنگونی (برکناری) نظام سخن بمیان آورد.

                              از این منظر بنظر اینجانب مانع اصلی همین نیروی الیت جامعه ایرانی است که هنوز نتوانسته حول یک شعار واحد و میثاق مشترک ، پیام واحدی را به پیشگاه ملت ایران تقدیم کند.
                              مشکلات این دسته های سیاسی گوناگون چیست ؟
                              1. حضور دید گا ههای متکثر اما بی پیوند با هم وهم چنین عدم اعتقاد عملی به پلورالیسم وپراگماتیسم سیاسی
                              2. عدم اتخاذ استراتژی و تاکتیکهای مناسب و متناسب با شرایط حاضر
                              3. عدم پیوند با مردم کوچه و بازار بخاطرلذت از عادت غارنشینی
                              4. اخلاق عشیره ای و طایفه ای دیرینه برخواسته از فرهنگ عشیره ای و محفلی ، سود جوئی ، اخلاق استبدادی
                              5. عادت به روضه خوانی و منبر گرفتن و در حالت انتزاع و خلسه بسر بردن
                              6. خودشیفتگی ، خوابزدگی ، آرمانگرائی و مطلق گرائی
                              7. نخبه کشی و یکدیگر را هدف گرفتن و از دشمن مشترک همواره غافل شدن
                              8. انتخاب گزینه هائی که تاریخ مصرفشان گذشته و در نتیجه محیط را سمی کردن
                              9. عدم اتکا به اسلوب مبارزه طلبی سیاسی
                              10. عدم شجاعت لازم برای بازنگری واقرار به اشتباهات و نقد سیاستهای شکست خورده گذشته و اصرار بیجا بر تئوریهای بی مصرف در این نوع نگاه به سیاست ، نوسازی یعنی فرصت طلبی و خیانت


                              روشنگری، ایجاد ارتباط خلاق با مردم و رفع موانع جهت ایجاد جنبش و تولید حرکت، تولید اندیشه و سیاست ، طراحی نقشه راه و ارائه برنامه، مدیریت سیاسی ، تولید اراده سیاسی، آموزش تکنیکهای مبارزه غیر خشونت آمیز به مردم جهت تقویت کنش های اجتماعی و تلاش در جهت بالا بردن اعتماد بنفس مردم و شکستن ترس آنان از سرکوب جهت افزایش فشار به حاکمیت، ...... اینها اخص وظایف مدعیان دموکراسی و آزادی است. از خود بپرسیم ایا وظایف خود را بخوبی انجام داده ایم و یا میدهیم؟

                              با این تفاسیر عجیب نیست که جنبش مردمی در ایران ضعیف و کم وسعت است ، عجیب نیست که به ما با ناباوری مینگرند. مردم حرکت نخواهند کرد و هزینه پرداخت نخواهند کرد تا برایشا ن مسجل نشود که در پشت و جلوی آنان نیرویی قابل اعتماد و حامیان قدرتمندی ایستا ده اند. مردم بار دیگر در زیر پرچم آنان که میخواهند مردم را به صحنه بیاورند تا که گویا حاکمیت ایران را " اصلاح" کنند نخواهند رفت . اگر ما میگوئیم اصلاح این نظام حتی بشکل یک محاصره مدنی مقدور نیست نه از این بابت است که گویا نمیدانیم مبارزه مسالمت آمیز چیست ، بلکه از این باب است که ما با اتخاذ سیاست مبارزه غیر خشونت آمیز و مسالمت آمیز میخواهیم به اتکا نیروی مردم دستگاه ظلم و جور حاکمان وقت را جمع کنیم اما این به این معنا نیست که به مردم وعده بدهیم که شما به صحنه بیائید تا که سرداران جانی را به تمکین وادارید و به آنها بگویید :" سروران ، از مال و منال و قدرت خود بگذرید و خود را جان برادر کمی اصلاح کنید."
                              خیر! ما به حاکمان میگوئیم که از شما بر ما خیری نیست پس گم شوید و شر مرسانید، ما خروج کامل آنان را از حاکمیت خواستاریم ، ما تحول ساختاری را برسمیت میشناسیم و نه اصلاحات ساختاری دروغین در چهارچوب یک نظام سراسر پلید و پوسیده . برای ما ولی فقیه خوب وبد بیمعنی است، بحث ما بحث ساختاری است حال با ولی فقیه یا بدون آن ! (تجربه را بارها آزمودن خطاست


                              Comment


                              • تعجب می کنم که برخی به انتخابات دل بسته اند، سخنان منتشر نشده عبدالله نوری در خانه موسوی خويينی
                                زمانی شما می گوئيد ما رفتيم و در انتخابات شرکت کرديم و يک درصد نتيجه گرفتيم اما اينها می گويند ما رفتيم و هيچ نتيجه ای هم نگرفتيم اما شما هم کار بسيار اشتباهی کرديد که شرکت نکرديد

                                عبدالله نوری که روزگاری از عمر خود را در زندان گذرانده است به ديدار خانواده علی اکبر موسوی خوئينی رفته بود تا از اوضاع پرونده او مطلع شود.اين اقدام نوری البته شايد فقط مربوط به دوره دوری از قدرت او نباشد چرا که زمانی هم که در سمت وزارت کشور بود وقتی که غلامحسين کرباسچی به زندان افتاد و او در آن زمان در سفر مکه بود پس از بازگشت مستقيما از فرودگاه به خانه شهردار تهران رفت و پرده ی اهداشده توسط خاندان سعودی را به خانواده کرباسچی هديه داد.

                                اين بار اما نوری نه به مکه رفته بود و نه پرده ای داشت! اين بار او در خانه موسوی خوئينی که اعضای سازمان ادوار تحکيم وحدت نيز در آن حضور داشتند،روزه سياسی خود را افطار نصفه نيمه ای کرد.البته اظهارات او را نشريات و خبرگزاری های داخلی نتوانستند منتشر کنند چرا که قسمتی از آن با خط قرمز حاکميت همخوانی نداشت و قسمتی هم با خط قرمز داخلی نشريات و سايت ها.

                                يکی از مهم ترين فراز های سخنان نوری انتقاد از کسانی بود که تحريم کنندگان انتخابات را مورد سرزنش قرار می دهند. ماجرا از آن جا آغاز شد که يکی از حضار درباره خبری پرسيد که در خبرگزاری مهر و برخی نشريات محافظه کاران نقل شده بود، مبنی بر اينکه در منزل عبدالله نوری جلساتی برای تشکيل ليست انتخاباتی اصلاح طلبان در مجلس خبرگان تشکيل می شود اما عبدالله نوری در پاسخ گفت: گويا آنان به اين تحليل رسيده بودند که من می خواهم در انتخابات خبرگان کانديدا شوم و اين خبرهای جعلی را منتشر می کنند تا من کانديدا نشوم در حالی که من هيچ تصميمی برای شرکت در انتخابات ندارم.

                                نوری همچنين گفت: اوضاع روشن است من از دوستان تعجب می کنم که به انتخابات دل بسته اند و بيشتر از آن تعجب می کنم از کسانی که به تحريمی ها انتقاد می کنند که چرا در انتخابات شرکت نکردند.وی افزود: زمانی شما می گوئيد ما رفتيم و در انتخابات شرکت کرديم و يک درصد نتيجه گرفتيم اما اينها می گويند ما رفتيم و هيچ نتيجه ای هم نگرفتيم اما شما هم کار بسيار اشتباهی کرديد که شرکت نکرديد.

                                برخی از اعضای ادوار تحکيم معتقد بودند که حرکاتی مانند بازداشت موسوی خوئينی باعث راديکال شدن فضا می شود اما عبدالله نوری خطاب به آنان گفت اگر خطاب شما از اين اظهار نظرها حاکميت است که حاکميت اصلا اين تحليل را قبول ندارد.

                                وی گفت: با بررسی نوع رفتاری که در طول ۸ ساله گذشته انجام شد می بينيم که آنان اعتقادی به اينکه اين رفتارها برايشان ضرر دارد ندارند کما اينکه اگر لازم باشد برای آن هزينه هم می پردازند هر چند که اين حرکات برايشان هزينه ای هم ندارد .

                                عبدالله نوری افزود: آنها کار خود را انجام می دهند اما اين ما هستيم که نمی دانيم چه کنيم. آنها اين کارها را می کنند ما هم قربان صدقه شان می رويم.

                                نوری گفت: شما نگاه کنيد چند هفته پيش همه را جمع کردند تا بگويند همه زير سايه رهبری هستند از اصلاح طلب گرفته تا محافظه کار مرتبا هم اين را منعکس می کنند.

                                نوری افزود: چه بسا برای رفتن به آنجا از هم سبقت هم می گيرند بعد ما از اين افراد انتظار داريم که اصلاحات انجام دهند و به آنها اميدواريم.

                                نوری گفت: در اين ميان اگر چند نفر مانند موسوی خوئينی هم از اين حدوده آنان خارج شوند با آنان برخورد می کنند.

                                در اين جلسه اعضای ادوار تحکيم وحدت از نوری درباره راهکاری که بتواند اصلاح طلبان را از اين وضعيت خارج کند سئوال می کردند و او سئوال آنان را با سئوالات ديگری پاسخ می داد.

                                اعضای ادوار تحکيم همچنين تحليل او را درباره بازداشت موسوی خوئينی جويا می شدند که نوری در پاسخ گفت: فضا برای من مبهم است لابد آنان يک اتاق فکری دارند که در آن تصميم می گيرند که به طور مثال ۷۰ نفر را آزاد کنند و يک نفر را در بازداشت نگه دارند اين که در آن اتاق چه تصميمی می گيرند ما خبر نداريم.

                                وی افزود: اين که گفته می شود آنان با اين کارهايشان موفق نيستند خيلی هم معلوم نيست که تحليل درستی باشد شايد هم ارزيابی ما اشتباه است.

                                پس از مباحث مربوط به زندانيان سياسی در اين جلسه برخی بحث های پرونده هسته ای هم مطرح شد و حاضران از نوری درباره عقب نشينی ايران از مواضع خود سئوال کردند که او گفت: خيلی ها معتقدند که کوتاه می آيند البته من نمی دانم البته شايد وقتی کوتاه بيايند که خيلی دير شده باشد البته نه اين که اتفاق حادی بيفتد اما به اين معنا ديگر آن تصميم کارکرد خود را از دست داده باشد.

                                Comment

                                Working...
                                X