Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • نگاهی به معنی نه چندان روشن اين دو واژه

    جنگ پيشدستانه (۳) زمانی رخ می دهد که کشوری در خطر حمله ای فوری قرار گرفته و قبل از آنکه مورد حمله واقع شود، پيشدستی کرده و به دشمن حمله نمايد. مثالی که برای اين مورد آورده شده، حمله سال ۱۹۶۷اسرائيل به اعراب است. کشورهای سوريه و مصر پشت مرزهای اسرائيل صف آرايی کرده بودند و احتمال می رفت در آينده نزديک به اين کشور حمله شود.

    جنگ پيشگيرانه (۴) زمانی اتفاق می افتد که کشوری به حدس و گمان کشور ديگری را در ماهها و يا ساليان آينده خطری برای خود احساس کند و برای پيشگيری از به خطر افتادن احتمالی امنيت ملی خود، دست به حمله بزند. بهترين مثال آن، جنگ اخير عرا ق و حمله آمريکا به اين کشور است.

    گر چه پس از يازده سپتامبر و به خصوص در حول و حوش حمله آمريکا به عراق اين دو واژه بر سر زبانها افتاد، اما جنگ پيشگيرانه از دير باز و به ويژه در مورد مسائل راهبردی (استرتژيک) مطرح بوده است. کشورهای آمريکا و شوروی در مورد حمله پيشگيرانه به چين فکر کرده بودند تا مانع دستيابی اين کشور به سلاح اتمی شوند.

    جمال عبدل ناصر رئيس جمهور مصر گفته بود که اگر مطمئن شود اسرائيل در حال ساختن بمب اتمی است، حتی اگر لازم باشد چند ميليون سرباز جمع کند، به اين کشور حمله می کند (۵). البته همه صحبتها برای حمله پيشگيرانه فقط در مرحله حرف باقی نماند.

    اسرائيل در سال ۱۹۸۲ به نام حمله پيشگيرانه، راکتورهای اتمی عراق را بمباران کرد. جالب آنکه دو سال پيش از آن، عراق حمله به خاک ايران را جنگی پيشگيرانه و جلوگيری از حمله ايران به کشورش عنوان کرده بود. می بينيم که اين دو واژه هم در گفتمان و هم در عمل در انحصار ابرقدرتها و يا امريکا نبوده و کشورهای جهان سوم نيز به آن رجوع می کنند.

    گوستاف گرارتس استاد روابط بين الملل در دانشگاه های بلژيک و چين می گويد: " در روابط بين الملل، جنگ پيشدستانه در مقايسه با جنگ پيشگيرانه - که بر مبنای حدس و گمان است-، مقوله مقبولتری می باشد." او می افزايد که هم اکنون رئيس جمهور آمريکا از واژه پيشدستانه استفاده می کند تا نشان دهد جنگی که کشورش راه می اندازد، حالت تدافعی دارد.

    دکتر سعيد محمودی رئيس دانشکده حقوق بين الملل در دانشگاه استکهلم عقيده ديگری دارد. او می گويد: "نه تنها رسانه ها، بلکه رئيس جمهور، وزير امور خارجه آمريکا و حتی محققين، هر از چندی واژه ها را جا به جا بکار می برند." به اعتقاد استاد محمودی، مساله مهم، نظريه نهفته در پشت اين واژه ها و انگيزه به کار برندگان آنهاست. دکتر محمودی می گويد که راهبرد امنيت ملی آمريکا باعث شده جنگ پيشدستانه بر سر زبانها بيافتد.


    راهبرد امنيت ملی آمريکا، از دمکراتها تا جمهوريخواهان

    راهبرد امنيت ملی ايالات متحده که در سال ۲۰۰۲ منتشر شد، بنيادگرايان اسلامی و دستيابی آنان به فناوری سلاحهای کشتار جمعی را، مهمترين خطر دانسته است. بر اساس اين راهبرد، جنگ پيشگيرانه همان جنگ پيشدستانه محسوب می شود و آمريکا می تواند برای جلوگيری از توسعه تروريسم، در کشورها مداخله نظامی نمايد.

    در چنين حالتی، حاکميت ملی کشورها ديگر چندان معنايی ندارد. به نظر حقوقدان بين المللی آقای لی فاينشتين، هم دولت رئيس جمهور کلينتون و هم دولت رئيس جمهور بوش در پی ابجاد استيلای آمريکا در دنيا بوده و هستند. دمکراتهای دولت کلينتون می خواستند اين عمل را از طريق سازمانهای جهانی و در چارچوب قانون بين المللی عملی نمايند، ولی دولت بوش اقدامات يک جانبه را برگزيد (۶).


    ماده ۵۱ منشور سازمان ملل، پاسخگوی دنيای امروز؟

    طبق ماده ۵۱ منشور سازمان ملل کشوری که مورد تعرض نظامی قرار گرفته، حق دارد از خود دفاع کند. برخی جنگ پيشدستانه را مطابق اين ماده می دانند. آنان چنين استدلال می کنند که با ماهواره و ساير تجهيزات مدرن می توان به اين مساله پی برد که آيا کشوری در حال تدارک حمله هست يا نيست. به گفته اآان دست روی دست گذاشتن و منتظر حمله بودن کار احمقانه ای است. چرا که به خصوص وقتی مورد حمله سلاحهای کشتار جمعی قرار بگيريم، ديگر فرصتی برای عکس العمل وجود ندارد.

    به گفته دکترروت وگوود از دانشگاه جان هاپکينز، يازده سپتامبر نشان داد که دولتها و يا عوامل غير دولتی می توانند حملات مرگباری انجام دهند، حتی بدون انکه ما اعلام خطری دريافت کنيم (۷).

    از دکتر اوليويه کورتن استاد حقوق بين الملل دانشگاه بروکسل در مورد قانونی بودن چنين حمله ای از ديدگاه منشور سازمان ملل سوال می کنيم. آقای کورتن می گويد: "آنچه که در ماده ۵۱ نوشته شده، بسيار روشن است. در اين ماده، صحبت از تجاوز و حمله نظامی - و نه احساس خطر کردن و يا تهديد شدن- است.

    از نظر منشور سازمان ملل، اگر کشوری مورد حمله قرار نگيرد، حق عمليات نظامی عليه کشوری ديگر را ندارد. کورتن می افزايد در صورتی که يک کشور در معرض تهديد باشد، بايد به شورای امنيت رجوع نمايد. از دکتر کورتن می پرسم حال اگر کشور کوچکی مورد تهديد يکی از کشورهای قدرتمند صاحب حق وتو در شورای امنيت واقع شود، چکار می تواند بکند؟ پاسخ می دهد: "اين در واقع نقصی است که در قانون بين الملل وجود دارد. چرا که اگر گرجستان از روسيه ويا کره شمالی و ايران از آمريکا شکايت کنند، چندان شانسی در شورای امنيت ندارند."

    جاب توجه اينست که اين ماده منشور سازمان ملل با نظر بسياری از حقوقدانان بين المللی در تناقض است که حمله پيشدستانه را در شرايطی که حمله قريب الوقوع است و چاره ديگری نيست قانونی می دانند.


    اسرائيل و حمله پيشدستانه به ايران

    از دکتر محمودی و دکتر کورتن در مورد اسرائيل و ايران می پرسم. اسرائيل می گويد که حق حمله پيشگيرانه به ايران را دارد. چرا که رئيس جمهور ايران به صراحت حذف اين کشور از نقشه جهان را عنوان کرده است. شما چه نظری در اين مورد داريد؟

    دکتر سعيد محمودی می گويد: "متاسفانه اينگونه حرفها می تواند بهانه ای برای توجيه يک حمله به اصطلاح تدافعی باشد. البته مقامات ايرانی به دنبال سخنان رئيس جمهور، گفتند که اسرائيل و امريکا بارها ايران را تهديد نظامی کرده و از تغيير رژيم سخن گفته اند. به هرحال هر دوی اين صحبت ها نقض قوانين بين المللی و منشور سازمان ملل است." به گفته دکتر کورتن نيز، وقتی کشوری خود را در معرض تهديد می بيند، بايد به شورای امنيت رجوع نمايد و گرنه حمله نظامی به يک کشور به خاطر تهديد، در چارچوب منشور سازمان ملل قرار نمی گيرد.


    سلاح اتمی نيرويی بازدارنده يا تحريک کننده

    دکتر گرارتس می گويد برخی می پندارند که با داشتن چند بمب اتمی از حمله دشمنان در امان خواهند بود. به عبارت ديگر (از نظر آنها) توليد اين بمب، مانند يک نيروی بازدارنده عمل خواهد کرد. به اعتقاد اين استاد نظريه های بين المللی، چنين طرز فکری ساده انديشی است.

    او می گويد با چند تا بمب نه کشوری به قدرت واقعی اتمی تبدل می شود، و نه اين قدرت ابتدايی اتمی می تواند نقش بازدارنده ايفا کند. گرارتس می افزايد کشورهايی مانند آمريکا، روسيه و انگلستان قدرت واقعی هسته ای هستند که قادرند پس از يک حمله هسته ای به خاک خود، با عکس العمل نظامی، پاسخ چنين حملاتی را بدهند.

    به عنوان مثال، زير دريايهای اتمی آنان قادرند حمله اتمی به کشورشان را پاسخ دهند. حال فرض کنيد در همان حمله اول چند بمب اتمی موجود يک کشور از بين رفت، اين کشور ديگر چگونه می تواند عکس العمل نشان دهد؟ او می گويد دو کشور که بيش از چند بمب اتمی ندارند و رابطه شان تيره است، می توانند از بيم پيشدستی حريف، وسوسه شوند و دست به حمله اتمی پيشدستانه بزنند.

    مساله ديگر استفاده از سلاح هسته ای در يک جنگ پيشدستانه و غيره است. تا به حال آمريکا به طور غير مستقيم امکان چنين حمله ای از سوی ايران و يا کره شمالی را، در مقابله با خود متذکر شده است. با نگاهی به حقوق بشر دوستانه بين المللی، می توان متوجه شد که به چند دليل استفاده از سلاح اتمی امکان پذير نيست. چرا که اولاً تلفات شديدی به غيرنظاميان وارد می شود. ثانياً، بيش از حد به اصطلاح لازم ،رنج و درد به سرباز متخاصم تحميل می نمايد (۸) .


    آنچه که می خواهيم، می بينيم

    گر چه جنگ پيشدستانه و يا پيشگيرانه حضور ديرپايی در مطالعات راهبردی داشته اند، ولی در چارچوب قانون بين الملل جای چندان مشخصی ندارند. از سوی ديگر سازمان ملل و ساختار شورای امنيت به دشواری پاسخگوی نيازهای کنونی کشورهای دنيا می باشند.

    شايد مانند پيشنهاد فرانسيس فوکوياما (۹)، لازم است سازمانهای بين المللی مختلفی با ماموريتهای مشخص بوجود آورد. چرا که به هر حال کشوری که خود را در معرض تهديد ببيند و قدرت پاسخگويی نظامی هم داشته باشد، منتظر سازمان ملل نخواهد ماند.

    بحث را با سخن جوليت کايم حقوق دان دانشگاه هاروارد تمام می کنيم. او می گويد: "ما می توانيم دور يک ميز جمع شويم و بحث کنيم که نقطه نظرهايمان چگونه در چارچوب قوانين و عرف بين المللی جای می گيرد، ولی در نهايت، اين نقطه نظر سياسی مان است که برداشت حقوقی ما را هدايت می کند

    Comment


    • دکتر چارلز تانوک از نمايندگان حزب محافظه کار انگلستان در پارلمان اروپا و عضو کميسيون امور خارجه اين پارلمان می باشد. آقای تانوک از جمله نمايندگان پارلمان نامبرده به شمار می آيد که خواستار منع ورود آقای احمدی نژاد به آلمان، برای ديدن مسابقات جام جهانی شد.

      فرصتی پيش آمد تا با دکتر تانوک در دفترش در پارلمان اروپا در بروکسل گفتگويی داشته باشيم. بنا بر درخواست آقای تانوک لازم به تذکر است که پاسخ های او منعکس کننده عقايد شخصی وی - و نه سياست پارلمان اروپا - می باشد.

      خانم بکت وزير امور خارجه انگلستان مانند همتای آمريکايی خود خانم کاندوليزا رايس، خاطر نشان کرده که ايران در مقابل بسته پيشنهادی جديد شش کشور بزرگ، در مورد فعاليت اتمی خود دارای انتخابات روشن با عواقب مشخص است. آيا فکر می کنيد اگر ايران اين پيشنهاد را نپذيرد روسيه و چين در عمل از تنبيه ايران توسط غرب پشتيبانی خواهند نمود؟

      فکر می کنم چين همانند گذشته در رای گيری شورای امنيت شرکت نخواهد کرد و غايب خواهد بود، ولی روسيه از غرب پشتيبانی خواهد نمود.

      به نظر من روسيه نيز از بازی ايران خسته شده و پی برده که اين کشور دنبال سلاح هسته ای است. در سالهای گذشته علاوه بر رابطه تجاری بين دو کشور، ايران به گونه ای از دولت روسيه در قبال چچنها پشتيبانی می کرد.

      دولت ايران بارها در جلسات سازمان بين المللی اسلامی که در استانبول برگزار می شود، مانع شده که روسيه به دليل عملکردش در چچن محکوم شود. در مقابل روسيه نيز، از ايران در مقابل ايالات متحده در سازمان ملل و غيره حمايت می کرد.

      تروريستهای چچن که از جانب سلفيها و القاعده حمايت می شوند، بهيچوجه با دولت شيعه ايران رابطه خوبی نداشتند. روی کار آمدن آقای احمدی نژاد و گفتمان پان اسلاميسم رئيس جمهور ايران، نگاه روسيه نسبت به آن کشور را تغيير داده است.

      از يک سو روسيه ديگر نمی تواند روی پشتيبانی ايران در مورد مسئله چچنها حساب کند و از سوی ديگر يک ايران اتمی می تواند اين سلاحها را حتی در اختيار تروريستهای چچن قرار بدهد. آقای پوتين متوجه خطر دولت احمدی نژاد شده است. ايران می تواند با سلفيها، القاعده و غيره رابطه بر قرار نمايد. تمايلات پان اسلاميسم و جهان بينی جهاد گرايانه اين دولت برای ما مشخص نيست.

      اگر ايران پيشنهاد جديد را بپذيرد، آيا به سوی مذاکرات چند جانبه نظير کره شمالی پيش می رويم؟

      اگر ايران واقعاً اين پيشنهاد را بپذيرد، بله. ولی فکر می کنم باز هم دولت ايران يک بله نصفه کاره بگويد و وقت تلف کند تا بتواند به فعاليتهای اتمی خود بيشتر ادامه دهد و به سلاح هسته ای دست يابد.

      آمريکا درباره دادن تضمين امنيتی به کره شمالی سخن گفته، ولی چرا درمورد ايران چنين صحبتی نشده است؟

      گر چه در مورد کره شمالی تقاضای چنين تضمينی بوده، ولی آمريکا تا به حال چنين تضمينی را نداده است. در عين حال ايران از چندين نظر با کره شمالی فرق می کند. اولاً کره شمالی از نظر جغرافيايی بسيار دور افتاده است و حتی اگر هم بخواهد، بسيار مشکل است که سلاحهای هسته ای را به تروريستها در اروپا برساند.

      ثانياً کره شمالی هميشه عنوان کرده که سلاح اتمی را برای دفاع از خود می خواهد، ولی ايران به روشنی در مورد از بين بردن کشورهای ديگر صحبت می کند. ثالثاً کره شمالی منابع مالی ايران را ندارد و از نظر اقتصادی کشوری تقريباً ورشکسته است.

      در صورتی که دولت ايران با ذخاير ميلياردی خود می تواند در ابعادی وسيع، دست به گسترش سلاحهای اتمی بزند. البته رهبر کره شمالی آدم غيرمتعادلی است و به نوبه خود خطرناک است، ولی از اين نظر قابل مقايسه با خطر ايران نيست.

      شما از نمايندگان پارلمان اروپا بوديد که خواستار منع ورود آقای احمدی نژاد به آلمان - برای جام جهانی-، شديد. چرا؟

      من از اولين طراحان اين پيشنهاد بودم که با حمايت بيش از هفتاد نماينده ديگر مواجه شد. بايد بگويم که پارلمان اروپا اين قدرت و اختيار را ندارد که مانع ورود کسی به اتحاديه اروپا شود.

      ولی ما قدرت اخلاقی داريم، چرا که نمايندگان منتخب مردم اروپا هستيم. ما اين پيشنهاد را در اختيار شورای وزيران اروپا قرار داديم. دلايل متعددی برای اين کار وجود داشت. انکار کشتار دسته جمعی يهوديان (هولوکاست) در آلمان جرمی محسوب می شود که مجازات زندان دارد.

      همانطور که می دانيد آقای احمدی نژاد چنين کشتاری را نفی کرده است. کارنامه ايران در مورد حقوق بشر نيز دليل ديگری است. ايران نسبت به جمعيتش، بيشترين تعداد اعدام در ملا عام را در جهان دارد.

      برخورد دولت با اقليتهای قومی و مذهبی نمونه های ديگری از زير پا گذاشتن حقوق بشر در اين کشور است. بالاخره ايران به وضوح تمام خواستار از بين رفتن کشور ديگری شده، که عضو سازمان ملل است. البته کسان ديگری، مانند رابرت موگابه رئيس جمهور زيمبابوه نيز از آمدن به اروپا منع شده اند.

      اگر ايران کاملاً پيشنهاد شش کشور را بپذيرد، آيا مذاکرات در مورد حقوق بشر با اين کشور ادامه خواهد يافت يا فراموش می شود؟

      اميدوارم نشود. به هرحال ما در پارلمان اروپا به طور فعال به اين گفتگو ها ادامه می دهيم.

      دولت ايران از يک سو پيشنهاد شش کشور را حاوی نکات مثبت می داند ولی از سوی ديگر در روز ورود خاوير سولانا نماينده اتحاديه اروپا به تهران، به فعاليت اتمی خود شدت می بخشد. اين تناقض را چگونه توضيح می دهيد؟

      قابل انکار نيست که در ايران بين جناحهای مختلف رژيم، جنگ قدرت وجود دارد. شايد هم می خواهند با عملکردها و گفته های ضد و نقيض، عکس العمل کشورها و جامعه جهانی را ارزيابی کنند. من در ملاقات با مقامات ارشد ايرانی همين بازی را مشاهده کردم. ايرانيها حرفهای ضد و نقيض می زدند تا عکس العمل مرا ببينند.

      Comment


      • دکتر همايون کاتوزيان استاد علوم اجتماعی و تاريخ در دانشگاه اکسفورد و منقد ادبی می باشد. آقای کاتوزيان کتابها و مقالات بسياری در مورد ايران و مسايل سياسی ، اقتصادی و اجتماعی آن نوشته است. دکتر کاتوزيان معتقد است که جامعه ايران بر خلاف جوامع اروپايی جامعه ای کوتاه مدت و يا "کلنگی" است که تغييرات در آن بسرعت انجام می گيرد و اثر آن بسيار ناپايدار است.

        دکتر کاتوزيان از دلايل "کلنگی" بودن جامعه، عدم وجود قانون و رودرويی دائمی دولت و مردم را نام می برد. فرصتی پيش آمد تا با استاد کاتوزيان در مورد مطالب مختلف از جمله مشروطيت، پان فارسيسم و احزاب سياسی در ايران گفتگويی داشته باشيم.

        واشنگتن پريزم- در کتابتان از پان فارسيسم سخن می گوييد ۱. چه تفاوتی بين پان ايرانيسم و پان فارسيسيم قائليد و ريشه های تاريخی پان فارسيسم را از کجا می دانيد؟

        پان فارسيسم را می توان پان ايرانيسم تنگ نظرانه دانست که در دوره پهلوی وجود داشته است. در کتابهای درسی و نوشته های بسياری از روشنفکران اين دوره نه تنها ترکها و عربها بلکه بقيه اقوام مانند بلوچها، کردها و غيره مورد حمله قرار گرفتند. انديشه پان فارسيسم فرای نفس قلم عمل می کرد و بيشتر فرمانداران و يا مسئولان مهم دولتی در استانها از تهران فرستاده می شدند.

        آيا هم اکنون نيز اين پان فارسيسم در ايران جايی دارد؟

        البته الان هم فارس زبانان از موقعيت بهتری برخوردارند ولی ديگر مانند زمان پهلوی کسی به کردی نمی گويد لهجه. در دوره پهلوی کردی را که از زبانهای ايرانی است می گفتند يک جور لهجه زبان فارسی است. هم اکنون به ترکی و غيره می توان مقاله نوشت که قبل از انقلاب ميسر نبود.

        پان ترکيسم کنونی در ايران را چگونه ارزيابی می کنيد؟

        پان ترکيسم يک جور مد روز بين تعدادی از روشنفکران آذری است و فکر نمی کنم جايگاه توده ای داشته باشد. مسائل تاريخی را هم که عنوان می کنند درست نيست. مثلاً می گويند آذربايجان دو هزار سال پيش ترک زبان بوده است. اين سخن واقعيت تاريخی ندارد. حال در نظر بگيريم که اين سخن درست هم باشد دليلی برای جدايی از ايران وجود ندارد. ايران کشوری است با اقوام مختلف مانند عرب کرد بلوچ و غيره. پان ترکيسم بيشتر يک واکنش است به پان فارسيسم يعنی واکنشی به گذشته نه به حال.

        در مورد انقلاب مشروطيت نوشته ايد که تغييرات در جامعه ايران برخلاف جوامع اروپايی يکدفعه و با شرکت همه مردم صورت می گيرد مانند تئوری تکامل "بيگ بنگ" و همه چيز بهم می ريزد. آيا اين بدين دليل است که تفاوت چندانی بين انديشه و طرز تفکر نخبگان و روشنفکران ايران با عامه مردم وجود ندارد؟

        انقلاب های ايرانی ناشی از تضاد دولت و جامعه هستند و فروپاشی دولت منجر به هرج و مرج می شود که نمونه بارز آن را پس از انقلاب مشروطه مشاهده می کنيم. به ما هميشه می گفتند که انقلاب مشروطه يا جنبش مشروطه خواهی به دليل اقدامات خارجی ها مانند انگليس ها، روس ها و غيره شکست خورده است.

        چنين چيزی واقعيت ندارد و شکست مشروطيت بدليل رفتار خود مردم و جامعه ايران بود که با نافرمانی و ايجاد آشوب کشور را فلج کرده بودند. هم روشنفکران هم خان ها و هم مردم عادی رفتارشان آشوبگرانه بود.

        مساله مهم که بايد به آن اشاره کنم اين است که آشوب فقط در ايلات کشور نبود، بلکه در خود مرکز مملکت يعنی مجلس، هرج و مرج حکمفرمايی می کرد. نمايندگان مجلس با هم درگير می شدند، هر چند وقت يک رئيس الوزرای جديد، يعنی نخست وزير تعيين می کردند و برای اجرای برنامه های دولت مانع می تراشيدند.

        اين دوره مشروطيت يعنی از سال ۱۹۰۹ که تهران فتح شد تا سال ۱۹۲۱ که رضا خان کودتا کرد ، دستخوش آشوب همگانی بود. رضا خان پس از دو سه سال نظم را حکمفرما کرد، برای اينکه توانست به مرکز مملکت نظم دهد. در مورد نقش خارجی ها بايد بگويم پس از جنگ جهانی اول انگليس ، حکومت عثمانی و روسيه نيرو وارد ايران کردند و آلمان ها جاسوس به ايران فرستادند. ولی اين دليل اصلی شکست جنبش مشروطيت نبود.

        نوشته ايد که برخلاف جوامع اروپايی که تغييرات در آنان در دراز مدت صورت گرفته است ، جامعه ايران جامعه ای است که تحولات هر سی- چهل سال يکبار در آن بوقوع می پيوندد. يکی از دلايل مهم آنرا رودرويی جامعه و دولت در ايران می دانيد و نه جنگ طبقاتی مانند اروپا. ممکن است در مورد ريشه های اين تفاوت توضيح بدهيد؟

        در ايران هميشه دولت فرا طبقاتی بوده است و نمايندگی يک طبقه خاص را بعهده نداشته است.از نقطه نظر تاريخی ، در اروپا دولت نماينده يک يا چند طبقه اجتماعی خاص بوده و به آنها تکيه زده است. در ايران برعکس اين طبقات بالا و سايرين بودند که وابسته به دولت بودند.

        بنابر اين هر وقت دولت ضعيف می شده است، هيچ طبقه اجتماعی وجود نداشته که از آن دفاع نمايد. بايد بگويم که در ايران مانند ديگر جوامع دارا و ندار، ارباب و رعيت و غيره وجود داشته است اما طبقات به صورت اروپايی شکل نگرفته است.

        طبقه اشراف –آريستوکراسی- در فرانسه و انگلستان نسل اندر نسل وجود داشتند، در حاليکه در ايران چنين امری وجود نداشته و عدم وجود ساختار قانونی برای حمايت از مالکيت خصوصی، انباشت سرمايه را ناممکن ساخته است. مالکان می توانستند به راحتی مورد خشم دولت قرار بگيرند و مال و املاک خود را از دست بدهند. مالکيت در ايران برخلاف اروپا حق نبوده بلکه امتياز بوده است. به همين دليل انباشت سرمايه از نسلی به نسل ديگر چندان ميسر نبوده است.

        متفکران اصلاحات مانند ملکم خان در اواسط قرن نوزدهم درباره سکولاريسم و جدايی دين از دولت و سياست سخن نگفتند. به نظر شما آيا اهميتی به اين موضوع نمی دانند و يا اينکه از واکنش مذهبيون بيمناک بودند؟ چرا آخوندزاده ما بين اين متفکران به جدايی مذهب از سياست اصرار می ورزيد؟

        ملکم خان معتقد بود که در يک حکومت مشروطه که قانون در آن حکمفرما باشد مشکلی با مذهب پيش نمی آيد. حالا اگر واقعا ملکم خان به اين موضوع عقيده داشت و يا اينکه چنين وانمود می کرد مساله ديگری است.

        به هر حال موقع قيام مشروطيت اکثر علما از اين قيام و جنبش حمايت کردند. اين موضوع هم روشن است که اگر اين متفکران اصلاح طلب و مشروطه خواه با مذهب در می افتادند نمی توانستند پيروز شوند. در مورد آخوندزاده بايد مساله را از اين ديدگاه بررسی کرد که وی از روشنفکران ضد اسلام و ضد عرب بود و از بنياد گزاران تفکر پان ايرانيسم

        آيا ناکامی ايرانيان را برای ايجاد احزاب سياسی مدرن می توان ناشی از عدم وجود يک جامعه طبقاتی دانست؟

        دليل اصلی اين ناکامی طبقاتی نبودن جامعه به معنای اروپايی کلمه است. در ايران در هر دوره ای اکثر مردم با دولت مخالف هستند. وقتی مخالفت با دولت مبدل می شود به محور اصلی مخالفت در کشور، در اينصورت تضادهای طبقاتی اهميت کمتری پيدا می کنند.

        مثلاً در انقلاب مشروطه از کارگر ساده گرفته تا مالک و سردار بر عليه دولت شورش کردند يعنی يک برخورد طبقاتی وجود نداشت. در انقلاب اسلامی نيز همين امر تکرار شد. نه تنها بازرگانان سنتی بلکه تجار مدرن نيز يا در انقلاب اسلامی شرکت کردند و يا در مورد آن سکوت نمودند. اگر چه در زمان هر دو انقلاب اختلاف طبقاتی بين مردم زياد بود ولی وقتی تضاد اصلی بين تمامی جامعه با دولت است، تضادهای طبقاتی نقش کمتری را ايفا می کنند.

        به نظر من اين يکی از دلايل اساسی است که احزاب نتوانستند به عنوان احزاب طبقاتی در ايران پايگاه پيدا کنند حتی حزب توده که از يک مدل خارجی پيروی می کرد نتوانست پايگاه طبقاتی در جامعه پيدا کند.

        بسياری از علمای مهم مانند ملا کاظم خراسانی، از نهضت مشروطه حمايت کردند. برخی از پژوهشگران مانند اولوير روا ۲ انقلاب اسلامی را انقلاب "حجت الاسلام ها" می خوانند و معتقدند بسياری از آيت الله ها بر خلاف انقلاب مشروطه، نقشی در انقلاب اسلامی نداشتند. نظر شما در اين مورد چيست؟

        من فکر می کنم که نقش علمای اسلامی چندان فرقی بين دو انقلاب نمی کرد. بعضی مانند آيت الله گلپايگانی و يا آيت الله مرعشی نجفی اعتقاد چندانی به وارد شدن علما در صحنه سياسی نداشتند ولی در مجموع خواسته يا ناخواسته آيت الله ها وارد جريان انقلاب اسلامی شدند.

        Comment


        • دکتر خسروخاور در این کتاب، اسلام گرایان تروریست را به چهار دسته عمده تقسیم می نماید.

          اولين گروه، اسلام گرایان پوچ گرا که شامل جوانان سرخورده مسلمان می باشد و در اروپا به دنیا آمده و یا بزرگ شده اند. این گروه اطلاع چندانی از اسلام ندارند و رانده شدگان هم جامعه اروپایی و هم جامعه سنتی خود هستند. نویسنده می گوید عملکرد تخریبی این گروه ها بیشتر حالت انتقامی دارد و اگر چند دهه زودتر متولد می شدند، امکان داشت جذب گروه های تروریستی چپ افراطی مانند بریگادهای سرخ شوند.

          گروه دیگر جوانانی هستند که به خاطر ادامه تحصیل و یا روابط خانوادگی به اروپا می آیند. این گروه از اسلام گرایان اطلاعات نسبتاً خوبی از مذهبشان دارند و در پی وادار کردن غرب به قبول خواسته هایشان هستند. این گروه همچنین در پی ایجاد امت نو می باشند یعنی امتی که ماورای موقعیت جغرافیایی مسلمانان یک نوع قواعد و قوانینی را رعایت کنند.

          دو گروه دیگر، مسلمانان بنیادگرا و مسلمانان فرد گرا هستند. به گفته نویسنده تعداد بسیار کمی از این دو گروه آخر جذب رادیکال های اسلامی می شوند. دکتر خسروخاور معتقد است برای نبرد با تروریسم دو عامل در اروپا می تواند کمک شایانی نماید.

          اول این که دولت های اروپایی بی دلیل مسلمانان را به خاطر اقلیتی تروریست زیر فشار نگذارند و دوم این که گروهی روشنفکر مسلمان، مسایل اسلامی را با ديدی واقع بينانه و امروزی برای مسلمانان اروپا توضیح دهند.

          اخيراً واشنگتن پريزم فرصتی را به دست آورد تا با دکتر خسروخاور گفتگویی کوتاه داشته باشد.

          ***

          قریب به اتفاق اسلامگرایان رادیکال در غرب از اروپا برمی خیزند تا امریکا. چرا؟

          در ابتدا باید بگویم که در دهه های شصت و هفتاد میلادی ایالات متحده مدتی درگیر گروه های رادیکال مسلمان سیاه پوست مانند یوزپلنگ های سیاه و غیره بود. به عبارت دیگر آمریکا همیشه دور از مساله رادیکالیسم نبوده است. مسلمانان اروپا با مسلمانان آمریکا چند تفاوت اساسی دارند. در آمریکا در کل مسلمانان متعلق به طبقه متوسط جامعه هستند و مانند دیگران در پی رویای آمریکایی. در اروپا مسلمانان در مجموع به طبقات پایین جامعه تعلق دارند و به حاشیه جامعه رانده شده اند. اقتصاد آمریکا با رشد حدود چهار در صد در سال فضای پویایی را برای همگان به وجود آورده است، در حالی که اروپا با حدود دو در صد رشد اقتصادی چندان دینامیزمی ندارد.

          عامل دیگری که باعث تمایز بین مسلمانان اروپا و آمریکا است گذشته تاریخی متفاوت این دو قاره است. اکثر مسلمانان مهاجر در کشورهای اروپایی از سرزمین هایی می آیند که قبلاً مستعمره کشورهای به اصطلاح میزبان اروپایی بودند. از این جمله می توان از پاکستانی ها در انگلستان و الجزایری ها در فرانسه نام برد. این مهاجرین همچنان در این جوامع اروپایی احساس خواری می نمایند و در مواقعی با نژادپرستی اروپایی ها در قبال خود مقابل می شوند. چنین مساله تاریخی و اجتماعی در مورد مسلمانان مهاجر در آمریکا وجود ندارد.

          آیا فکر می کنید پیوستن گروه های جهادگرایی مانند حماس به جریان های اصلی سیاسی و تشکیل دولت دادن آن ها تاثیری بر جهادگرایان مسلمان اروپایی بگذارد؟

          به نظر من نه چندان. اسلامگرایان اروپا مساله فلسطین و اسرائیل را فقط از طریق تلویزیون می شناسند. رابطه جهادگرایان مسلمان در اروپا از فلسطین یک رابطه احساسی است تا فکری. مسلمانان در اروپا درگیر مسایلی مانند نژادپرستی هستند و مسایل مربوط به فلسطین بسیار جنبی است. من فکر نمی کنم حماس، حزب الله لبنان و غیره تاثیر چندانی بر رفتار و فعالیت جهادگرایان اروپایی داشته باشد.

          آيا در مصاحبه خود با اسلامگرایان زندانی، متوجه نقش القاعده و یا قاعده الجهاد در فعالیت های آنان شدید؟

          نه چون نمی توانستم درباره این موضوع با این زندانیان سخن بگویم وگرنه فکر می کردند عضو سازمان اطلاعات فرانسه و یا آمریکا هستم. صحبت ها مربوط به بیوگرافی این افراد بود و این که چگونه به مسایل نگاه می کنند و به چه طریقی چنین تفکری را برگزیدند.

          در کتابتان نوشته اید که مسلمانان غرب را مسئول بدبختی های فلسطین، چچن و کوسوو می دانند. در مورد کوسوو این غرب و ناتو بودند که به کمک مسلمانان شتافتند. آیا تصویر منفی که از غرب در سر دارند قوی تر از واقعیت هاست؟

          در مورد کوسوو اگر چه غرب به کمک مسلمانان شتافت اما این کمک دیر رسید و صرب ها تعداد زیادی از مسلمانان را قتل عام کرده و یا مورد تجاوز قرار داده بودند. در موارد دیگر مانند مرگ بسیاری از کودکان عراقی، قبل از حمله به عراق به دلیل محاصره اقتصادی این کشور تصویر بسیار منفی از غرب و به خصوص آمریکا در ذهن بسیاری از مسلمانان ایجاد کرده است.

          در زمین لرزه کشمیر، آمریکا کمک زیادی به پاکستان نمود ولی بر سر مساله کاریکاتورهای پیامبر اسلام بسیاری از پاکستانی ها آمریکا را مسئول پشت پرده این قضیه می دانستند که واقعیت نداشت. من فکر می کنم دولت پرزیدت بوش نتواند این تصویر را بهبود بخشد.

          نوشته اید سایت های اینترنتی گروه های جهادگر، عقاید کاملاً متفاوت و حتی متضادی را ارایه می دهند. برخی زندگی در غرب و سرزمین های غیراسلامی را برای مسلمانان جایز نمی دانند. برخی نیز بر عکس خواهان فتح این کشورها و تحمیل قوانین اسلامی بر آنانند. آیا می توان گفت جهادگرایان اسلامی بیشتر منطقه ای و محلی عمل می کنند تا به صورت تمرکز یافته و یکپارچه؟

          بله می توان گفت که بیشتر فعالیت های این گروه های جهادگر تحت تاثیر شرایط و اوضاع محلی است تا القاعده و یا دیگر سازمان های اسلامی. من اخیراً به عنوان متخصص برای شرکت در محاکمه زکريا موسوی به واشنگتن دعوت شده بودم. موسوی با رفتن به لندن و یا بهتر بگویم "لندنستان" که مقر مسلمانان افراطی بود رادیکال شد. تا قبل از یازده سپتامبر افراطی های مسلمان به راحتی در لندن فعال بودند. بمب گذاری های لندن و مادرید نیز بیشتر به عوامل محلی ربط داشت تا نقش القاعده در این مسایل.

          فرید پویا، پژوهشگر و روزنامه نگار مستقل از همکاران اين نشريه بوده و با نشرياتی ديگر از جمله انترناسیوناله و صداهای جهانی هاروارد نیز همکاری می کند

          Comment


          • از دیدگاه نویسنده، ایالات متحده از یکسو در پی کنترل فعالیتهای هسته ای کشورها بود تا به سلاح اتمی دست نیابند و از سوی دیگر بازار فروش گسترده ای برای تجهیزا ت اتمی خود بوجود آورده بود. سال ١۹٧٤ را می توان سال دگرگونی سیاست آمریکا در مورد برنامه نامبرده دانست. چرا که کشور هند که از کمک های ایالات متحده برای پیشبرد برنامه اتمی صلح طلبانه بهره می برد، به یک کشور جهان سومی دارنده سلاح اتمی، تبدل شد.

            به عقیده دکتر برزین پس از این تاریخ، سیاست هسته ای آمریکا و ان پی تی - پیمان منع گسترش سلاحهای هسته ای- که بر مبنای کنترل و همکاری بود، به سیاست پیشگیری و کنترل تبدل شد. به نوشته وی سیاست هسته ای ایران چه در زمان شاه و چه در زمان جمهوری اسلامی، دستیابی کامل به فناوری هسته ای بوده و تغییر ایدئولوژی نیز، در آینده بر سیاست حاکمیت ایران در زمینه هسته ای، تاثیری نخواهد گذارد.
            فرصتی پیش آمد تا با این کارشناس ایرانی در مورد تحولات اخیر هسته ای ایران و کتابش به گفتگو بنشینیم.

            واشنگتن پریزم: در ایران تکنولوژی اتمی برای ایجاد انرژی برقی ، به عنوان راه حلی برای آینده مطرح شده است. در گزارشی که در مجلس اروپا به چاپ رسیده(۲)، سهم انرژی اتمی برای ایجاد الکتریسیته در سال ۲۰۰١ را ١۹٪ برآورد کرده که در سال ۲۰۲۵ به ١۲٪ کاهش می باید. مسایلی مانند سوخت های اتمی و امنیتی، برای کاهش استفاده از فناوری اتمی مطرح شده است. آیا باز می توانیم انرژی و فناوری اتمی را انرژی آینده نگرانه بدانیم؟

            نادر برزین: پس از ۲۰ سال پژوهش در این زمینه، به این نتیجه رسیده ام که پیش بینی کردن در مورد انرژی در دراز مدت بسیار دشوار و با اشتباهات زیادی توام است. هم اکنون مساله آلودگی ناشی از سوخت های فسیلی و گازهای گلخانه ای بسیار جدی است. رآکتورهای اتمی می توانند تاثیر مثبتی بر محیط زیست داشته باشند.
            در مورد ایران مساله فناوری اتمی، نه فقط در دراز مدت بلکه در کوتاه مدت نیز مهم است. ایران از تولید کننده های بزرگ نفت جهان است و درآمد نفتی بیش از ۸۰٪ بودجه آن را تشکیل می دهد. اگر ایران بتواند برای مصرف داخلی خود انرژی اتمی را جایگزین نفت نماید، می تواند مدتی طولانی تر نفت خود را در بازار جهانی بفروشد و کسب درآمد کند.

            در مورد انرژی هسته ای باید اضافه کنم که اگر کشوری بخواهد از آن بطور مطلوب و اقتصادی بهره برداری نماید، احتیاج دارد به تمامی چرخه تولید مسلط باشد. اگر قسمتی از آن در کشور همسایه ایران - روسیه- تولید شود، به دلیل هزینه تولید، به صرفه نخواهد بود.

            بر اساس گزارش کمیته مشترک اقتصادی کنگره آمریکا مشکلات اصلی ایران عدم مدیریت صحیح برای بهره برداری از نفت و گاز، سیا ست خارجی تهاجمی - که منجر به تحریم ایران شده- و سیاست قیمت گذاری اشتباه بنزین است. نتیجه گیری گزارش آنست که ایران برای مصارف سوختی خود، به انرژی اتمی احتیاج ندارد، بلکه باید دوبار با جهان ارتباط برقرار کند و مدیریت صحیح در پیش گیرد. نظر شما چیست؟

            همانطور که در پاسخ به سوال اول گفتم، اگر کشوری بتواند در داخل و در رابطه با بهره برداری از منابع سوختی خود مدیریتی صحیح داشته باشد، در صادرات آن موفقتر خواهد بود. در واقع این یک موضوع ساده اقتصادی است.

            اگر کشوری کالایی صادر می کند و از آن کسب درآمد می نماید، هر چه بیشتر بتواند برای مصرف داخلی جانشین بیابد، قادر خواهد بود صادرات را افزایش دهد. در مورد نفت ایران نیز همین مورد صادق است. منابع طبیعی بسیار نادر و تمام شدنی هستند و همانطور که می دانیم نفت منبع بسیار با ارزشی است.

            حال اگر ایران بتواند بیشتر این منبع را برای صادرات حفظ نماید، می تواند درآمد بیشتری کسب کند. هم اکنون در روند جهانی شدن و مصرف بالای انرژی چین، بسیاری از مسایل فرق کرده و مناطقی که دارای نفت هستند، اهمیت راهبردی بیشتری کسب کرده اند و ایالات متحده می خواهد بر این منابع و ذخایر انرژی تسلط داشته باشد.

            در کتابتان نوشته اید که غنی سازی اورانیوم می تواند نقش بازدارنده ای نسبت به حمله به ایران ایفا نما ید. آیا فکر نمی کنید که این کار تنها قدرت بازدارندگی ندارد و برعکس می تواند جهت پیشگیری از ساختن بمب، باعث ایجاد انگیزه ای برای حمله شود؟

            باید دید منظور از حمله چیست. آمریکا می تواند به وسیله زیردریایی ها و هواپیماهای خود دست به حمله بزند. ولی این عمل با تهاجم نظامی تمام عیار، تفاوت زیادی دارد. همچنان که در مورد عراق دیدیم، هجوم نظامی احتیاج به ماهها جمع آوری نیرو و سازماندهی دارد.

            کشوری که توانایی غنی سازی دارد، می تواند در شرایط جنگی تمامی منابع خود را صرف تولید سلاح بازدارنده نماید. البته همانطور که من در کتابم ذکر کرده ام، ایران نفعی در انجام این کار ندارد و بارها نیز آن را اعلام کرده است.

            نوشته اید که ایران در زمان شاه و در زمان جمهوری اسلامی در پی غنی سازی بوده است و تغییر ایدئولوژی در حاکمیت سیاسی ایران، تاثیری در پیگیری فناوری هسته ای این کشور نخواهد داشت.آیا فکر نمی کنید سیاست هسته ای ایران می تواند مانند آفریقای جنوبی و یا برزیل - که از ساخت سلاح اتمی دست کشیدند- تغییر یابد؟

            یکی از اصلی ترین مسایلی که من در این کتاب به آن پرداخته ام این نکته بود که پیوستگی سیاست هسته ای ایران هم در دوره حاکمیت پهلوی و هم در دوره جمهوری اسلامی را نشان دهم. سیاست تغییر رژیم (ایران توسط ) آمریکا نیز، نخواهد توانست، در آینده مانع پیگیری ایران برای دستیابی به فناوری هسته ای شود.

            ایران شرایط اقتصادیش با برزیل و آفریقای جنوبی فرق می کند و فناوری هسته ای به حفظ منابع نفتی این کشور برای صادرات کمک می کند. بنا براین فرای روابط بین المللی، مساله اقتصادی انگیزه دستیابی ایران به فناوری هسته ای می باشد.

            شما معتقدید اگر ایران بطور داوطلبانه غنی سازی هسته ای را متوقف نماید، باید در مقابل، غرامت دریافت کند. اخیراً پژوهشگران در هاروارد در گزارشی (٤) تضمین عدم حمله، گسترش روابط اقتصادی و همچنین ایجاد ذخایر سوخت هسته ای در ایران را- به عنوان نوعی جبران عدم غنی سازی- پیشنهاد کرده اند. آیا به نظر شما ایران راضی خواهد شد؟

            شاید اگر چند سال پیش بود، این پیشنهادات رضایت بخش و کافی بود. اما الان من شخصاً هیچ دلیلی نمی بینم که ایران نتواند به غنی سازی تحقیقاتی - و نه غنی سازی تمام عیار- دست بزند. ایران در چارچوب ان پی تی -پیمان منع گسترش سلاح هسته ای- چنین حقی را دارد.

            ضمانت های امنیتی به ایران، در واقع نوعی ضمانت امنیتی برای غرب نیز هست. چرا که باعث می شود ایران برای تضمین امنیتش، به دنبال سلاح هسته ای نباشد. در اختیار داشتن سوخت هسته ای با هزینه مناسب می تواند کمک موثری برای فعالیتهای غنی سازی ایران در حد صنعتی باشد. گسترش روابط اقتصادی نیز می تواند به روابط بین کشورها کمک نماید.

            نوشته اید که تنها راه حل موجود برای آمریکا در مورد بحران هسته ای، آنست که حتی بطور موقت با آقای احمدی نژاد به توافق نظری برسد. می خواهم بپرسم آیا طرف دیگر قضیه - یعنی دولت ایران- چاره دیگری به جز توافق با آمریکا دارد؟

            به نظر من هر دو طرف باید دور میز مذاکره بنشینند و راه دیگری وجود ندارد. هشت سال دولت اصلاح طلب، فرصت بهتری برای مذاکره در جهت رفع بحران بود، ولی آمریکا توجهی به آن نکرد.

            آیا به نظر شما اعلام غنی سازی توسط دولت ایران غیره منتظره بود و یا اینکه تعجبی بر نیا نگیخت؟

            ایران از ماه ژانویه روند غنی سازی را از سر گرفته و طبیعی بود که هم اکنون به نتیجه برسد. مهم این است که درصد اورانیوم غنی شده ۵⁄٣ است که در سوخت هسته ای بکار می رود و برای استفاده در موارد نظامی احتیاج به غنی سازی در حدود ۹۰٪ می باشد.

            آیا بعد از اعلام خبر غنی سازی ما وارد مرحله جدیدی از بحران شدیم؟

            خیر، بحران عمیقتر نشده است. چرا که ایران تا کنون کاری برخلاف ان پی تی انجام نداده است. دولت آمریکا خود را در موقعیتی قرار داده، که نمی تواند به طور عمومی این مساله را قبول کند. ولی این به نفع آمریکا و همه است که این فرصت را غنیمت شمرده، غنی سازی را در حد تحقیقاتی و تحت نظارت آژانس بین المللی انرژی اتمی نگهداریم.

            Comment


            • المار بروک (١) رییس هیئت امور خارجه پارلمان اروپا و نماینده حزب دمکرات مسیحی آلمان در این نهاد است. وی در آخرین دیدار وزیر امور خارجه ایران - آقای متکی - از پارلمان اروپا با او در مورد بحران هسته ای ایران و مسایل دیگر گفتگو کرد.

              واشنگتن پریزم- آقای لاریجانی دبیر عالی شورای امنیت ملی ایران - که رهبری هیئت ایرانی در مذاکرات اتمی را نیز به عهده دارد ، در مصاحبه ای با مجله تایمز گفته است که ما سه سال غنی سازی را معلق کردیم ولی اروپاییها با ما بد رفتار کردند و ما چیزی بدست نیاوردیم. به گفته ایشان اروپا اصلا نمی خواهد ایران تکنولوژی اتمی بدست بیاورد. نظر شما در مورد این سخنان چیست؟

              عدم همکاری ایران با سازمان انرژی اتمی و همچنین عدم امضای پروتکل الحاقی ان پی تی- پیمان منع گسترش سلاحهای هسته ای- به شدت اعتماد ما را نسبت به صلح جویانه بودن فعالیتهای اتمی ایران، سست کرده است. برای مثال اگر برنامه اتمی ایران تنها صلح جویانه باشد، دیگرساختن موشکهای بالستیک در این کشور معنایی ندارد. من می خواهم تاکید کنم که ایران حق استفاده صلح جویانه از تکنولوژی اتمی را دارد. اروپا از امتناع داوطلبانه غنی سازی اورانیم بسیار قدردانی خواهد نمود وگرنه ، این غنی سازی قدم کوچکی در راه ساخت بمب اتمی تلقی خواهد شد.

              پس از دیدار با آقای متکی وزیر امورخارجه ایران در بروکسل، گفتید راهی طولانی برای گفتگوی دو فرهنگ وجود دارد. می توانید بگویید در مذاکراتتان با ایشان چه گذشت که به این نتیجه رسیدید؟

              منظور من بد تعبیر شده است. من به گفتگو بین فرهنگها معتقدم. به هرحا ل گفتما ن آقای متکی درباره مساله هسته ای قا نع کننده نبود و سوالات بسیاری بی جواب ماند. ایشان در چارچوب قدیمی تبلیغاتی موضعگیری کردند و نمی خواستند نقطه نظر جامعه بین المللی را درک نمایند. محکوم کردن محدود تروریسم توسط ایران تا جا یی که مربوط به اصطلاح مبارزین آزادی نباشد، قابل قبول نیست. آقای متکی حملات خشونت آمیز حماس علیه اسرائیل را محکوم نکرد و کمکی به رفع سو تفاهمها در مورد موضع گیری رییس جمهور ایران در قبال این کشور ننمود. برغم تمامی این جر وبحثها به نفع اتحادیه اروپا ست که با جهان اسلام مذاکره کند.

              اروپا از برنامه موشکهای با لستیک ایران و پروژه احتمالی سلاحهای کشتار جمعی این کشور احساس خطر می کند. آیا فکر نمی کنید ایران نیز به نوبه خود بدون چنین سلاحها یی امنیت خود را از جا نب آمریکا و پروژه تغییر رژیم ا ین کشور در خطر ببیند؟ چگونه می توانیم در این شرایط به تفاهم مشترک برسیم؟

              تنها روش ممکن برای رسیدن به راه حل صلح آمیز پیش بردن گفتگو است. طرفین باید دور میز مذاکره بنشینند و راه حلی شامل مسایل امنیتی ، سیاسی و اقتصادی بیابند. اروپا تمایل به مذاکرات بیشتر دارد ولی اولین قدم امضای پروتکل الحاقی ان پی تی توسط ایران است.

              اروپا مهمترین شریک اقتصادی و تجاری ایران است و این کشور نیز بیست و چهارمین همیار اقتصادی این اتحادیه می باشد. تا ثیر تحریم اقتصادی در مورد ایران را چگونه ارزیابی می کنید؟

              تحریم اقتصادی می تواند همزمان تاثیرات متفاوتی داشته باشد. بر اثر این اقدام ، بخش صنعتی ایران ضربه خواهد دید. چرا که در کنار بخشی از جمعیت شهری که در رفاه نسبی به سر می برند، جمعیت فقیر قابل توجهی نیز زندگی می کنند. جمعیت بسیار جوان و تحصیل کرده ای هم وجود دارد که در پی بنیادگرایی نیست. تحریم و مجازات اقتصادی به همه این گروهها ضربه خواهد زد. پیشرفت و ایجاد درامد مختل خواهد شد و برغم سانسور دولت، پیغام (تحریم) به گوش مردم ایران خواهد رسید و دولت هر چه بیشتر تحت فشار قرار خواهد گرفت. تحریم اقتصادی باید از نظر اخلاقی و قانونی بنیاد محکمی داشته باشد.

              آقای بولتون سفیر آمریکا در سازمان ملل گفته است شورای امنیت فقط یکی از راهها یی است که امریکا در مورد ایران بکار خواهد گرفت. ایا فکر می کنید آمریکا بدون پشتیبانی سازمان ملل ابتکار عملی علیه ایران در دست گیرد؟

              تا بحال امریکا در گفتگو های چند جانبه با همیارانش در شورای امنیت شرکت کرده است. ما هنوز امیدواریم راه حلی سیاسی پیدا شود.

              آیا فکر میکنید اروپا در مورد مساله هسته ای دور جدیدی از مذاکرات را با ایران آغاز نماید؟

              همانگونه که اقای البرادعی ریس آژانس بین المللی انرﮊی هسته ای گفته ، فرستادن پرونده ایران به شورای امنیت سازمان ملل مرحله سیاسی جدیدی را اغاز کرده است. اروپا در گذشته نشا ن داده که بر سر میز مذاکره قا در به پیدا کردن راه حلهای صلح آمیز است. در حال حاضر اروپا برای یافتن راه حلی سیاسی جهت حل و فصل این بحران، از شورای امنیت پشتیبانی می کند.

              چند سالی است که اروپابرای گسترش همکاریهای اقتصادی با برخی از کشورها، عدم تولید سلاحهای کشتار جمعی را پیش شرط قرار داده است. چرا چنین ابتکار عملی در مورد ایران شکست خورد؟

              مشکل اصلی با ایران این است که این کشور در چارچوب قواعد سیاسی بین المللی عمل نمی کند. سیاستهای اخیر رییس جمهور ایران، این کشور را بسیار منزوی ساخته است. ما می خواهیم برای مردم ایران روشن کنیم که چنین رییس جمهوری بیش از اینکه به کشور سود برساند ، به آن ضرر می زند.

              در مجله دنیای اروپا (۲) نوشته اید که سیاست امور خارجه اروپا در بالکان و خاورمیانه تاثیر چندانی نداشت. آیا پس از سه سال مذاکره درباره مساله هسته ای با ایران، در این مورد نیز می توان گفت که این سیاست بی تاثیر بوده است؟

              باید در نظر داشت که سیاست خارجی و امنیت مشترک اروپا بسیار نو پاست. ولی با این وجود اروپا در عرصه جهانی مطرح شده و به الگویی برای حقوق بشر، دمکراسی و ثبات تبدیل شده است. اروپای قوی برای همیاران این اتحادیه - یعنی امریکا و چین نیز که در مورد مسایل مختلف از جمله ایران با اروپا همکاری می کنند - مثبت خواهد بود. قانون اساسی اروپا سیاست مشترک خارجی و امنیتی این اتحا دیه را گسترش داده و نهادینه خواهد ساخت. وجود وزیر امورخارجه مشترک از مواردی است که در آینده ناکامیهای گذشته را جبران خواهد نمود.


              .1 http://www.elmarbrok.de/en/

              .2 Europe’s World, Spring 2006, p.78

              Comment


              • President Bush's unwillingness to pressure Israel to halt its military campaign in Lebanon is rooted in a view of the Middle East conflict that is sharply different from that of his predecessors.

                When hostilities have broken out in the past, the usual U.S. response has been an immediate and public bout of diplomacy aimed at a cease-fire, in the hopes of ensuring that the crisis would not escalate. This week, however, even in the face of growing international demands, the White House has studiously avoided any hint of impatience with Israel. While making it plain it wants civilian casualties limited, the administration is also content to see the Israelis inflict the maximum damage possible on Hezbollah.

                As the president's position is described by White House officials, Bush associates and outside Middle East experts, Bush believes that the status quo -- the presence in a sovereign country of a militant group with missiles capable of hitting a U.S. ally -- is unacceptable.

                The U.S. position also reflects Bush's deepening belief that Israel is central to the broader campaign against terrorists and represents a shift away from a more traditional view that the United States plays an "honest broker's" role in the Middle East.

                In the administration's view, the new conflict is not just a crisis to be managed. It is also an opportunity to seriously degrade a big threat in the region, just as Bush believes he is doing in Iraq. Israel's crippling of Hezbollah, officials also hope, would complete the work of building a functioning democracy in Lebanon and send a strong message to the Syrian and Iranian backers of Hezbollah.

                "The president believes that unless you address the root causes of the violence that has afflicted the Middle East, you cannot forge a lasting peace," said White House counselor Dan Bartlett. "He mourns the loss of every life. Yet out of this tragic development, he believes a moment of clarity has arrived."

                One former senior administration official said Bush is only emboldened by the pressure from U.N. officials and European leaders to lead a call for a cease-fire. U.N. Secretary General Kofi Annan demanded yesterday that the fighting in Lebanon stop.

                "He thinks he is playing in a longer-term game than the tacticians," said the former official, who spoke anonymously so he could discuss his views candidly. "The tacticians would say: 'Get an immediate cease-fire. Deal first with the humanitarian factors.' The president would say: 'You have an opportunity to really grind down Hezbollah. Let's take it, even if there are other serious consequences that will have to be managed.' "

                Jack Rosen, chairman of the American Jewish Congress, said Bush's statements reflect an unambiguous view of the situation. "He doesn't seem to allow his vision to be clouded in any way," said Rosen, a Democrat who has come to admire Bush's Middle East policy. "It follows suit. Israel is in the right. Hezbollah is in the wrong. Terrorists have to be eliminated, and he sees Israel fighting the war he would fight against terrorism."

                Many Mideast experts warn that there is a dangerous consequence to this worldview. They believe that Israel, and the United States by extension, is risking serious trouble if it continues with the punishing air strikes that are producing mounting casualties. The history of the Middle East is replete with examples of the limits of military power, they say, noting how the Israeli campaign in Lebanon in the early 1980s helped create the conditions for the rise of Hezbollah.

                They warned that the military campaign is turning mainstream Lebanese public opinion against Israel rather than against Hezbollah, which instigated the violence. The attacks also make it more difficult for the Lebanese government to regain normalcy. And what seems now to be a political winner for the president -- the House overwhelmingly approved a resolution yesterday backing Israel's position -- could become a liability if the fighting expands to Syria or if the United States adds Lebanon to Iraq and Afghanistan as a country to which U.S. troops are deployed.

                "There needs to be a signal that the Bush administration is prepared to do something," said Larry Garber, the executive director the New Israel Fund, which pushes for civil rights and justice in Israel. "Taking a complete hands-off, casual-observer position undermines our credibility. . . . There is a danger that we will be seen as simply doing Israel's bidding."

                Robert Malley, who handled Middle East issues on the National Security Council staff for President Bill Clinton, voiced skepticism about whether the current course would pay off for either Israel or the United States. "It may not succeed with all the time in the world, and Hezbollah could emerge with its dignity intact and much of its political and military arsenal still available," said Malley, who monitors the region for the International Crisis Group. "What will you have gained?"

                Those who know Bush say his view of the conflict was shaped by several formative experiences -- in particular the Sept. 11, 2001, attacks, which made fighting terrorism the central mission of his presidency. Another formative experience was a helicopter ride over the West Bank with Ariel Sharon in 1998, when Bush was Texas governor -- a ride he later said showed him Israel's vulnerability. The cause of Israel has been championed by many of the evangelical Christians who make up a significant chunk of the president's political base.

                Bush and his team were also deeply skeptical of the Middle East policy of the previous administration, and of what they see as an excessive devotion to a peace process in which one of the protagonists, Palestinian leader Yasser Arafat, was not seriously invested. Explaining the reluctance to push quickly for a cease-fire, one senior administration official who was not authorized to speak on the record indicated a belief that premature diplomacy might leave Hezbollah in a position of strength.

                "We don't want the kind of truce that will lead to another conflict," said this official, who added that, when the time comes, "you will see plenty of diplomacy."

                Fred S. Zeidman, a Texas venture capitalist who is active in Jewish affairs and has been close to the president for years, said the current crisis shows the depth of the president's support for Israel. "He will not bow to international pressure to pressure Israel," Zeidman said. "I have never seen a man more committed to Israel."

                Comment


                • Is Ganji joining Sazgara?
                  Things have been changing in the past few days for Akbar Ganji.

                  Since he arrived in London, he's started using the term 'regime change' more often and also, despite what he had previously said, it's very likely that he meets with Bush. So I suspect he's now joined the "Regime Change" campaign.

                  There are also other evidences.

                  Amir Taheri, a Paris-based journalist close to the American Neo-conservatives, reports that the hunger strike is a project organized by a new coalition of Iranian opposition groups in which Ganji only plays a symblolic leadership role. Because, as the well-connected Taheri suggests, "there is agreement that the initial phase of action against the Ahmadinejad administration must be led by independent personalities with no partisan affiliations." Then he notes that "the new consensus is already facing its first test over the campaign launched in favour of political prisoners."

                  Earlier this year, as revealed by Connie Bruck in the New Yorker, Shahriar Ahy, a key figure in the Bush's favorite Regime Change strategy, has started to transform the Referendum movement (was started by Mohsen Sazgara and some Iran-based pro-American student activists such as Akbar Atri, Ali Afashari, etc.) into something bigger like a national congress, similar to the Iraqi National Congress led by Ahmad Chalabi.

                  For that, Ahy has been constantly traveling, from London to Dubai, to meet with influential groups and political figures, Bruck writes.

                  He finally managed to convince some activists from some nationalistic or leftist groups such as Kambiz Roosta, Mashallah Adjoudani, Bagher Parham, Victoria Azad, Abdolsattar Doshooki, and Hossein Bagherzadeh, among others.

                  There's been several meetings of this kind in Goteborg, Berlin, and London which have not exactly been uniting. Some of the leftists groups had boycotted the London meeting and even Nasser Zarafshan, a leftist lawyer who was imprisoned in Iran and was a founding members of the Referendum movement, protested in a letter that they had mentioned his name for the London meeting's invitation without his consent. Some other groups have also objected to the efforts by the "the Reza Pahlavi's advisor and CIA agent" and has refused to join the coalition.

                  Now despite Ganji's sometimes contradictory statements which makes it difficult to fit him into a single political agenda or group, the hunger strike which he led was totally organised and covered (Radio Farda has had reports from every single city on the hunger strike and still closely covers Ganji's tour) by new and old supporters of the Referendum movement and the new coalition.

                  Ironically, they were mainly the same people who advocated the boycott during the last presidential elections which saw the moderate Khatami leaving and the hardliner Ahmadinejad coming as the head of the government. Ganji was also a key supporter of the strategy which was also benefiting the regime for it was only lowering the turn out among the middle and upper class who were more likely to vote for moderates.

                  I'm not still confident if Ganji is conscious about what's happening around him. After all, he's never lived outside Iran, doesn't speak a word of English or French or any other language, and is quite unaware of the larger picture in which his activities gain meaning. He also is a human being and loves the media attention and be treated like an alive hero.

                  At best, he is being tricked by the Regime Change to help their agenda, the same way he was used by some radical reformists in Iran to destroy Hashemi Rafsanjani before the sixth parliament's elections. At worst, he's consciously joined Mr. Ahy's new coalition.

                  His possible meeting with Bush and events for the rest of his trip, especially what he's going to do in Ramin Ahmadi's center center for Human Rights at Yale will determine which path he's chosen -- and whether he returns to Iran soon or stay in the U.S. for the "medical reasons."

                  Comment


                  • دکتر علی‌اصغر غروی استاد دانشگاه اصفهان طی سخنانی در اولین جلسه از سلسله جلسات موسسه فرهنگي،مطالعاتي نیستان زنجان با ذکر خصوصیات ویژه امام‌حسين گفت : اولاً رهبر اين قيام نواده پيامبر اسلام بود و ما مي بينيم که بعد از قيام امام حسين هر کسي قيام کرد اين خصوصيات را نداشته است . نکته دوم اينکه مادر ايشان دختر پيامبر و پدرش کسي است که با اصرار مردم و پس از 25 سال ، رياست نظام سياسي را به دست مي‌گيرد و او هم پسر کسي است که داماد پيغمبر بود و جزو رجال ديني وسياسي زمان خود محسوب مي شد و اين خود باعث تمايز قيام امام حسين با ديگر قيام‌هاي تاريخ مي‌شود .
                    وي در ادامه افزود : معاويه مدعي يک نوع اسلام ، يک نوع حکومت،يک نوع بيعت و يک نوع خلافت است ولي در مقابل اين اسلام ، علي معتقد به اسلام ديگري است . حقانيت با کيست ؟ يعني اگر ما ايمان به قرآن داشته باشيم و قران را وحي بدانيم ، به اين نتيجه مي رسيم که اين قيام ضروري بود ، يعني اين ارزش را داشت که تمام خاندان پيامبر فدا شوند و جان فشاني کنند . ولي اين تمايز در دنيا ماند که اسلامي که معاويه و عمرو عاص مي گويند ؛ اسلام ظلم،اسلام جنگ،تعدي و تجاوز بود ولي اسلام علي و حسين اين اسلام نبود. در هر زمان امکان دارد کساني پيدا شوند و اسلام معاويه را مطرح کنند و ما در مقابل خون حسين بن علي،کربلا را مطرح مي‌کنيم .
                    غروي در ادامه سخنانش اسلام قرآن را اسلام رهايي‌بخش مي‌داند و تصريح مي‌کند : اسلام قرآن ،اسلام رهائي‌بخش است ، اسلام عدالت است و عدالت به حرف نيست ، آزادي و رهايي به گفتن و نوشتن نيست ، ايمان به حرف نيست ، ايمان با تلاوت قرآن ثابت نمي شود ، اسلام با بزرگي مسجد ثابت نمي شود و ما در تاريخ مي‌بينيم که پيوسته مسلمانان اسير اسلام معاويه شدند ، يعني اسلامي که به ظاهر مي‌پردازد و ظاهر را بزرگ مي کند به تلاوت قرآن مي پردازد،حاميان عمده و مهم تربيت مي‌کند ، به روايت حديث مي‌پردازد و حتي احاديث مجعول و خودساخته زيادي بر عليه اسلام واقعي در دربار معاويه توسط جاعلان حديث و روايات ساخته بودند .
                    وي در ادامه بحث اظهار داشت :‌آيا با اين دسته‌هايي که راه مي اندازيم و اين مصيبت‌هايي را که برگزار مي کنيم ، اين روضه‌هايي که مي‌خوانيم و اين ذکري که از مصيبت سيدالشهدا مي‌کنيم و به سر و سينه مي‌زنيم ، آيا اينها بزرگداشت مکتب و انديشه سيدالشهدا است ؟ آيا سيدالشهدا قيام کرد تا ما بر سر و سينه خود بزنيم ؟
                    و حالا اين را در نظر بگيريم که يک دسته ده هزار با صدهزار نفري حرکت کرد و بر سر وسينه زد ، چه اتفاقي مي‌افتد ؟ آيا خواست حسين عملي مي‌شود ؟ يعني بين دين معاويه و علي مي‌توان با اين اعمال تمايز قائل شد ؟ آيا اين اعمال مي تواند تفکيکي بين اين برداشت از دين که تمامي تحولات ساختاري بشر چه مادي و چه معنوي منوط است به خود بشر و برداشت ديگري از دين که هرچه خدا بخواهد آن مي‌شود و رها کن برود و هر چه شد بشود . حسين تابع کدام اسلام بود ؟ اگر تايع قسمت بود همانجا در مکه مي‌گفت : " خداخواست " و اين همان چيزي است که معاويه تبليغ مي‌کرد .
                    غروي در بخش ديگري از سخنانش با اشاره به نامه امام علي به مالک اشتر گفت : امام علي در عهدنامه مالک اشتر که او را به عنوان حاکم مصر مي‌فرستد مي گويد : بين تو و مردم هيچ حاجب،نگهبان و دربان نباشد جز چهره‌ي‌ تو . علي مي‌گفت اگر براي من نگهباني بگذاريد که جان مرا حفظ کند ، اين در تاريخ مي‌ماند و همه بزرگان براي حفظ جان خود بايد نگهبان داشته باشند و اين نبايد باشد ، من با ساير مردم يکسانم . هر چقدر که جان آنها ارزش دارد ، جان من هم ارزش دارد . به راستي علي چرا کشته شد ؟ اگر علي يک محافظ داشت ، يعني يک فردي که بيرون صف بياستد(متل مکبر مساجد ) و تکبير باشد ، اگر اميرالمومنين چنين فردي را داشت ضربت نمي خورد . حسين مي‌خواست اين موضوع را احيا کند . حسين مي گويد : من به عنوان پاسدار اين حقيقت و حقانيتي که قرآن دارد با خاندان خود به پا مي‌خيزم ، من نمي‌خواهم از راه جنگ و خونريزي بر شما مسلط گردم و حکومت را به دست بگيرم ، مي‌خواهم از راه کلام و منطق با شما سخن بگويم . از اين جهت است که شما مي بينيد حسين در کربلا با مخالفانش سخن مي‌گويد . پس اسلام دين کلام است،نه شمشير ، دين سخن است نه دين ترور و حسين مي خواست اين تفاوت را زنده کند ، ولي ما مي‌بينيم ديني که آمده اين زنجيرها را از دست و پاها بردارد ، به ابزار اسارت مردم تبديل مي‌شود .
                    وي مي‌افزايد : عامل اين همه فقر ، فساد و بدبختي چيست ؟ پيامبر براي حل اين مشکلات به دنبال حل علت‌هاست ، نه معلول‌ها ؛ ولي ما بالعکس به دنبال رفع معلول‌ها هستيم . و آن علت اين است که عده اي به نام دين بر ثروت هاي ملي مردم مستولي مي‌شوند . و اين ها را به خودشان اختصاص مي دهند و اين موجب بروز بدعت‌هايي در جامعه مي‌شود .
                    وقتي حاکمان عادل نباشند،ثروت‌ها به عدالت توزيع نمي شود و آزادي‌ها سلب مي‌شود و وقتي اين اتفاق بيفتد فحشا،فقر،فساد و تبعيض به وجود مي‌آيد .

                    Comment


                    • Comment


                      • Comment


                        • Comment


                          • Comment


                            • Comment


                              • Comment

                                Working...
                                X