Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Comment


    • خاطرم می آيد که درماه آبان سال ۵۷ در نوفل لوشاتوی فرانسه، نخستين بار اين فکر مطرح شد که چون ممکن است دوره مبارزه انقلابی به درازا بکشد بايد بفکر يک ارتش مردمی بود. هيچ کس تصوری از پيروزی سريع انقلاب نداشت. بيشتر مدل انقلاب الجزاير يا کوبا پيش چشم ما بود و يک دوره جنگ طولانی. به همين دليل فکر تشکيل يک ارتش مردمی مطرح شد. آموزش تئوريک و سپس نظامی کادرهايی از ايران و اروپا و آمريکا آغاز شد. من يک اتاق در مهمانخانه دهکده نوفل لوشاتو اجاره کردم که جز يکی دو نفر کسی از آن اطلاعی نداشت. خودم در ساختمان باغ سيب همراه ديگران می خوابيدم و آن اتاق را به کلاس درس آموزش تئوريک تبديل کرده بوديم. با همکاری صادق قطب زاده و سپس نيز آقای مهندس غرضی و دوستان ايشان از دو کانال متفاوت چندين گروه برای آموزش نظامی به خاورميانه اعزام شدند. اما تقريباً تمامی آنها پس از پيروزی انقلاب به ايران بازگشتند.

      پيروزی برق آسای انقلاب، در فردای روز پيروزی يعنی ۲۳ بهمن ماه ۱۳۵۷ ما را با چند سؤال جدی مواجه کرد. اول آنکه سلاح های پخش شده در ميان مردم چگونه بايد جمع آوری شود و تحت قاعده و قانونی قرار بگيرد که بتوان در کوتاه ترين زمان، نظم و امنيت رابه کشوراعاده نمود؟ دوم آنکه چگونه می توان از خطر کودتای نظامی جلوگيری کرد؟ به خصوص آنکه تجربه کودتا عليه دکتر محمد مصدق در ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ و دهها کودتای ديگر در ميان کشورهای آمريکای لاتين را هم پيش رو داشتيم. از يک سو به ارتش و بازسازی آن در کوتاه ترين زمان نياز بود تا بتواند دولت نوپای انقلابی و يکپارچگی کشور را حفظ کند و از طرف ديگر در کشوری که نهادهای مدنی ضعيف هستند و قدرت در ميان مردم توزيع نشده است همواره خطر نقش آفرينی قدرت برهنه (به قول راسل) و نيروی نظامی وجود دارد. بنابر اين چگونه از خطر اين نقش آفرينی سياسی ارتش جلوگيری کنيم؟ سوال سوم اين بود که چگونه خطر حمله خارجی رادفع کنيم؟ از يک سو نگران بوديم که با بروز انقلاب اسلامی و محبوبيت آن ميان مسلمانان جمهوری های مسلمان نشين دو سوی دريای خزر با خطر حمله و يا نوعی کودتای کمونيست ها و شوروی مواجه شويم و از طرف ديگر بيشتر از شوروی نگران آمريکا بوديم که مستقيم يا توسط يکی از همسايگان ايران دست به حمله نظامی برای سرنگونی حکومت نوپای انقلابی بزند و يا با جدا کردن بخشی از ايران همچون خوزستان، ايران شمالی و جنوبی درست کند و در واقع بيشتر مدلی مثل ويتنام پيش چشم ما بود. ويتنام در آن روزگاران مؤثرترين و مهم ترين مدل برای انقلابيون سراسر دنيا بود. در پاسخ به اين سه سؤال بود که فکر تداوم حرکت برای تشکيل يک ارتش مردمی که قرار بود به کار مبارزه انقلابی بيايد مطرح شد تا با آن بتوان به سه سوال بالا پاسخ مناسب داد.

      با تشکيل يک سازمان نظامی مردمی، می توان سلاح های در دست مردم را شناسايی و سازمان يافته کرد و مردم به هيجان آمده برای مبارزه انقلابی را در يک ارتش مردمی به صورت دسته های چريکی سازماندهی نمود. به اين ترتيب کشور صاحب يک ارتش بيست ميليونی برای دفاع در مقابل هر تهاجم خارجی می شد.
      مدل هايی چون ويت کنگ ها در ويتنام يا ارتش سوئيس و يا گارد ملی آمريکا مورد مطالعه قرار گرفته بود و در سازماندهی اين ارتش مردمی مد نظر بود. اين کار خطر هر کودتای نظامی را هم مرتفع می کرد چون اولاً کشور دارای دو نيروی نظامی می شد که به اين سادگی يکی از آنها نمی توانست دست به کودتا بزند و ثانياً وقتی عامه مردم آموزش نظامی ديده و آماده جنگيدن باشند هيچ فرمانده نظامی دست به کودتا نخواهد زد.

      روز بيست وسوم بهمن آقای لاهوتی نزد آقای خمينی رفت و از ايشان حکمی برای جمع آوری سلاح های تهران گرفت. اعلاميه ای هم تنظيم شد که بارها از راديو تلويزيون ملی کشور پخش شد و از مردم خواسته شد تا سلاحها و اموالی را که از پادگانها برده بودند به باغشاه آورده و تحويل بدهند. من به همراه آقای لاهوتی از دبيرستان رفاه عازم باغشاه شدم و در آنجا ظرف يک هفته ضمن جمع آوری سلاح های شهر، طرح تشکيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی راهم نهايی کرديم. اين اسم هم پيشنهاد آقای مهندس محمد توسلی بود که کمی بعد در دولت آقای مهندس بازرگان مسئوليت شهرداری تهران را پذيرفت. طرح تهيه شده برای سپاه توسط آقای دکتر يزدی معاون نخست وزير در امورانقلاب به دولت و شورای انقلاب رفت. ستاد مرکزی اين نيروی نظامی تازه تأسيس از باغشاه به عباس آباد و در کمتر از يک هفته به يک ساختمان خالی و تازه ساز متعلق به ساواک منتقل شد که ظاهرا قرار بود اداره چهارم ساواک در آن ساختمان باشد. ساختمان جدا از باغ مهران، مقرساواک، در چند خيابان بالاتر از آن در انتهای يکی از خيابانهای فرعی سلطنت آباد که امروزه خيابان پاسداران ناميده می شود قرار داشت. فرماندهی سپاه مرکب از آقايان دانش منفرد، غرضی، رفيق دوست، افروز و بنده بود. اندکی بعد که فهميديم دو سازمان مسلح ديگر کم و بيش با همين اهداف تشکيل شده اند، به خواهش بنده حاج مهدی عراقی پا در ميانی و درواقع ريش سفيدی کرد و جلساتی را تشکيل داد که سازمانهای مسلح و انقلابی ديگر هم همگی پذيرفتند که به سپاه بپيوندند. در جلسات هماهنگی نهايی ميان آنها با سپاه، آقای هاشمی رفسنجانی از سوی شورای انقلاب شرکت می کرد و صورت جلساتی تنظيم و امضاء گرديد و بدينسان ادغام آنها در سپاه قطعی شد. پس از آن در کميسونی مرکب از بنده و آقای يوسف کلاهدوز با کمک گرفتن ازآقای داودی شمسی، در اساسنامه سپاه هم تغييراتی به عمل آمد و نهايی شد. خاطرم هست حدود يک ماه بعد از پيروزی انقلاب، شبی در مقر سپاه تازه تشکيل، با دکتر مصطفی چمران که به تازگی از لبنان برگشته بود جلسه طولانی و مفصلی داشتم. تمامی فکرهای منجر به تشکيل سپاه را با او در ميان گذاشتم. هدفم استفاده از دانش و تجربه او بود پيشنهادات بسيار مفيدی برای کادرسازی در سپاه و نحوه سازماندهی آن داشت.

      دکتر چمران کمی بعد، معاون نخست وزير در امورانقلاب وسپس هم وزير دفاع شد.
      در طرح اوليه سپاه سه حلقه پيش بينی شده بود. حلقه اول مرکب از جمع اندکی کادر چند جانبه (حداکثر تا ۵۰۰ نفر) به صورت ثابت و در استخدام سپاه بود. امور فرماندهی و ستادی سپاه توسط همين ها اداره می شد. کادرهای تربيت شده برای فرماندهی ارشد جنگ های چريکی هم قراربود از ميان همين کادر ثابت باشد. حلقه دوم يک کادرنيمه وقت و حداکثر تا ۵۰۰ هزار نفر بود.اين افراد از ميان اقشار مختلف مردم و به صورت داوطلب جذب شده وآموزش می ديدند.اينهابصورت فرماندهان دسته های چريکی مردم انجام وظيفه می کردند. اينان می توانستند حقوق مختصری هم بابت اين کار بگيرند. در حالی که شغل اصلی ايشان چيز ديگری بود، به صورت منظم، مثلاً يکروز در ماه انواع مهارت ها و تاکتيک های جنگ های چريکی را بايد تمرين می کردند.ح لقه سوم هم شامل همه مردم می شد، هرچه بيشتر بهتر. در مدارس، دانشگاهها، کارخانجات، ادارات، مزارع و خلاصه در همه جا، هر داوطلبی، می توانست آموزش ببيند و لااقل سالی يکبار در مانورهايی شرکت نمايد. اگرچه در آن روزگاران کامپيوتر بسيار ناياب بود، اما قرار شد تمامی اين سازماندهی به صورت برنامه کامپيوتری نوشته شود و يکی ازافراد واحد تحت نظارت من هم مسئول اين کاربود. در واقع با پخش کردن اسلحه خانه درسطح کشور و کدگذاری آنها و تمرين هايی که بعمل می آمد و با نظم و انضباط خاص اين کار در هر زمان که نياز بود هر فرد از ارتش مردمی می دانست به کجا رجوع کندوتحت فرماندهی کدام کادر نيمه وقت ودر لشکر کدام کادر ثابت سپاه و در خدمت کدام بخش ازارتش چريکی برای دفاع ازميهن قراربگيرد.

      به موجب اين طرح سپاه ازجنس مردم ايران و در کنارآنان بود نه چيزی جدا و يا رودرروی مردم . در صورت حمله خارجی، کنارارتش کلاسيک ودرخدمت دفاع ازکشوربود ودرهنگام صلح به کاروزندگی اش می پرداخت. ضمن آنکه اين سازماندهی درموارد بلايای طبيعی چون سيل و زلزله هم می توانست به عنوان سازمان دفاع غيرنظامی به کارامداد رسانی بيايد. سازمانی اسفنجی وفراگيربود باتشکيلات ثابتی کوچک و محدود. من پس ازنهايی شدن اساسنامه وطراحی اوليه سپاه درارديبهشت سال ۵۸ جای خودم رابه آقای بشارتی درشورای فرماندهی دادم وبه راديو تلويزيون رفتم و پس ازمدتی هم مديرراديوشدم. اما ازآنجاکه درتولدسپاه نقش داشتم درسالهای بعدهمواره تحولات آن رادنبال می کردم .

      به نظرمن اين سازمان درعمر ۲۷ ساله خود، دچار سه انحراف گشته که اکنون هريک ازآنها به صورت خطری عمده برای کشور درآمده و ضربات جبران ناپذيری به مملکت زده و می زند. لذا يک به يک به بررسی اين سه انحراف می پردازم.


      انحراف اول باورود محسن رضايی و محمدباقر ذوالقدر و دوستان ايشان به سپاه آغاز شد. اين افراد قبل از پيروزی انقلاب از اعضای گروه مسلح کوچکی به نام "منصورون" بودند که کارهای عجيب و مشکوکی مثل بمب گذاری در رستوران خوانسالار تهران را در آستانه انقلاب مرتکب شدند و در آن عامل بمب گذاری که کارگری بنام احمدی بود کشته شد. با روحانی ای به نام راستی کاشانی که تازه از نجف به قم آمده بود ارتباط داشتند و وقتی هم همين گروه به صورت يکی از گروههای هفت گانه در تشکيل سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی در اول انقلاب مشارکت کرد خيلی زود با استفاده از آقای راستی کاشانی که پس از مرگ آقای مطهری، او را به عنوان نماينده امام در آن سازمان مطرح کرده بودند، عامل اصلی انشعاب در آن سازمان شدند. آنچنان آن را متلاشی کردند که بعدازگذشت يک دهه بخشهايی از مجاهدين انقلاب توانستند آن راتجديد سازمان نمايند. اين گروه پس از ورود به سپاه، بخش اطلاعات و تحقيقات سپاه را که قرار بود به صورت مغز متفکر و برنامه ريز سپاه باشد و حداکثر به صورت واحد اطلاعات نظامی برای سپاه عمل کند بصورت يک سازمان امنيت درآورده ومحسن رضايی هم درراس اين واحد قرارگرفت وفرمانده اطلاعات سپاه شد. خيلی زود اين سازمان امنيت جديد به سايربخش های سپاه دست انداخت. اين گروه پس ازفتح خرمشهردررأس سپاه قرارگرفت وبه سرعت شروع به تبديل سپاه به يک ارتش منظم وکلاسيک نمود.قراربود پس ازبيرون راندن ارتش عراق ازايران، جنگ تمام شود وبا اعلام آتش بس يکطرفه هم به لحاظ سياسی و هم به لحاظ نظامی حکومت ايران درمقابل رژيم بعثی عراق دست بالا را داشته باشد. اما اينان به کمک آقای هاشمی رقسنجانی، آقای خمينی را هم قانع کردند که بايد برای دفاع ازخرمشهرهم که شده به داخل خاک عراق بروند وبصره را فتح کنند. به اين ترتيب بايدمسئوليت شش سال دوم جنگ که بيهوده و طولانی وبسيارخسارت بارهم بود برعهده اين گروه وباندجديدحاکم برسپاه دانست. اين افرادبعدها باتعبيه سلسله مراتب درسپاه برای خود مناصب ژنرالی هم دست وپاکردند.بدون داشتن دانش وتخصص نظامی، دراين ساليان طراح چندين عمليات بزرگ و بسيارخونبارنظيرخيبروبدروکربلای ۴و۵ شدند که بهای آن، شهادت هزاران نفرازفرزندان ايران بود.

      Comment


      • آمار نشان می دهد که ازحدود ۲۶۷ هزار نفر شهيد و حدود ۵۰۰ هزار نفر مجروح جنگ، کمتر از ده درصد آن در دوره دو ساله اول جنگ و دفاع از کشور يعنی تا زمان عمليات آزادی خرمشهر بوده است. الباقی اين تلفات جانکاه حاصل ندانم کاری و تصميمات اشتباه نظامی بوده که البته مسئوليت اصلی آن برعهده آقای خمينی و سپس نماينده اوآقای رفسنجانی است اماعامل واقعی واجرايی آن، همين تيمی است که هم اينک هم برسپاه مسلط است. کسانی که به دليل تمام ندانم کاريهاوخساراتی که برمملکت وارد کرده اندبايد محاکمه شونداکنون مدعی تمام کشورشده اند. اين انحراف درزمانی درسال ۱۳۶۴ کامل شد که سپاه بااخذمجوزازآقای خمينی مبنی برتشکيل سه نيروی دريايی وهوايی وزمينی خواست به صورت يک ارتش کلاسيک دربيايد. به صورت يک رقيب در کنارارتش، امابادانش وتجربه ناچيز. اين ماجراهنوزهم ادامه دارد.درزمان جنگ،آقای محسن رضايی درسمت فرماندهی کل سپاه،يک باراعلام کردکه سپاه بايد ارگان هايی برای برخوردبامخالفين داشته باشد.درهمان زمان درجلسه ای بارئيس وقت قوه قضائيه کشورازاوخواستم که جلوی اين کاررابگيرد. گفتم که ازدل اين کارپيراهن قهوه ای های حزب نازی بيرون می آيند.اما ايشان باهمان شوخی وخنده هميشگی گفت که چرانازی هارابدنام می کنی آنهالااقل يک عده تحصيل کرده دوروبرخودشان داشتندوالبته ايشان اقدامی هم نکردند. متأسفانه ازدل همان افکار،پيراهن سفيدهاوگروههای سرکوب لباس شخصی بيرون آمدند که هنوزهم به هرتظاهرات وتجمع مخالفی حمله می کنند ومردم بيدفاع رامورد ضرب وشتم قرارمی دهند.اين انحراف اول يعنی انحراف ازمأموريت وسازماندهی سپاه،باعث شدکه ازارتش مردمی بودن آن تنهايک اسم ارتش ۲۰ ميليونی ويک نيروی چهارم درکنارسه نيروی زمينی و دريايی وهوايی به نام نيروی بسيج باقی بماند.اين نيرو عملاًنه فقط ارتش چريکی کشورنيست بلکه بلای جان مردم شده واکثراًنيزمحلی شده برای به دست آوردن پاره ای امتيازات برای برخی اعضای فرصت طلب آن. نيروی بسيج به مخالفين،به خصوص دردانشگاههاحمله می کند ودرعمل پايگاهی برای آن گروههای سرکوب خيابانی ولومپن های مذهبی شده است. اين انحراف اول نيروی پنجمی راهم در سپاه ايجاد کرده که اين يکی انصافاً درسراسر دنيا آبروی ايران رابرده ودست به کارهايی می زند که با هيچ دين واخلاق وانسانيتی سازگاری ندارد.اين پنجمی،نيروی قدس است که مسئوليت تمام عمليات برون مرزی رادرسپاه برعهده دارد.اين نيروبه صورت بازوی تروريستی درآمده ومی کوشد تاباصرف هزينه های فراوان ازجيب ملت ايران درلبنان وفلسطين ويمن ومصروسودان وبخصوص عراق به قول خودشان هسته های حزب الله ودرواقع گروههای تروريستی ايجاد نمايد تابتوان سرميزمذاکره باخرج کردن آنها معامله کرده و امتياز گرفت.

        آقای حسن عباسی ازاعضای دفترمطالعات استراتژيک سپاه دريک ميزگرد دردانشگاه صنعتی خواجه نصير، درمقابل خود بنده ودرحضوردانشجويان،استفاده ابزاری ازهسته های حزب الله راباافتخارتعريف می کرد. آيا غيرانسانی تروغيراخلاقی تروغيردينی ترازاين می توان باجان مردم بازی کرد وسپس هم به آنان خيانت کرد؟ خدامی داند که پشت پرده گروگانگيريهای اخير در فلسطين و لبنان و خشونتها و خونريزيهای اسرائيل چه می گذرد و يادر کشتارهای شيعه و سنی درعراق چه دست جنايتکاری توطئه می کند.رئيس جمهوری فعلی کشورهم تمام سوابق سپاهيگريش به کار در قرارگاه رمضان، يکی از قرارگاههای تابعه نيروی قدس ومخصوص اموراطلاعات وعمليات درعراق،برمی گردد. انحراف اول به دست کسانی انجام گرفت که هنوزهم برسپاه حاکم هستند.بسياری ازفرماندهان ارشد و فداکار و لايق چون داود کريمی، فرمانده سابق سپاه تهران را مشمول تصفيه يابازنشستگی پيش ازموعدوانتقال به سايرسازمانهاقرارداده وکنارگذاشته اند.جنگ راهم شش سال اضافه طول داده اند وباندانم کاريهای خودمسئوليت جان هزاران شهيدومجروح رابردوش می کشند. آخرين قارچ روييده بر بستر اين انحراف اول هم تشکيل يک سازمان مخفی زيرلوای اداره حفاظت قوه قضاييه معروف به سازمان امنيت موازی است که زيرنظرمستقيم مقام رهبری کارمی کند. اين سازمان برای خودش درگوشه زندان اوين بندويژه ای بنام ۳۲۵ داردکه امثال بتده وبسياری ازدانشجويان ومخالفين رابه آنجامی برند.

        انحراف دوم در زمان رياست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی و به دست ايشان اتفاق افتاد. سياست غلط آقای رفسنجانی برای اين که تمام دستگاههای دولتی به سراغ کسب درآمد بروند، وقتی به وزارت اطلاعات و سپاه رسيد، فاجعه خلق کرد. اين دو سازمان با اسلحه و دستبند وارد تجارت شدند. امری که در هر جای دنيا مافيا خلق می کند. در شوروی هم چون ک گ ب، وارد تجارت شده بود، بعد ازسقوط کمونيست ها،روسيه به سرعت صاحب يکی از قوی ترين تشکيلات جنايتکاری سازمان يافته شد. برخی ازافراداين تشکيلات هنوزهم به صورت يک باند مخوف براصلی ترين شريان های اقتصاد روسيه حاکم هستند وبرمناصب اصلی قدرت چنگ انداخته اند. ورودبااسلحه به تجارت دوخطرعمده وفوری ايجادمی کند. يکی آنکه رقبای تجاری با زورو دستگيری وزندان ازميدان کنارگذاشته می شوند وبسياری از فعاليتها انحصاری می گردد. دوم آنکه سازمان مسلح تجاری برای کسب درآمدآسان باتکيه بر زور وسلاح وارد حوزه های ممنوعه ای چون قاچاق کالاوموادمخدروالکل وفحشاء می شود.چرا که کسی نمی تواند وجرأت نمی کند سؤالی بکند. دردوره رياست جمهوری آقای خاتمی با اصراروزيراطلاعات وقت، کوشش بسياری شد که پای وزارت اطلاعات را از فعاليتهای اقتصادی بيرون بگذارند. فعالين ودست اندرکاران وزارت اطلاعات هم ظاهرا ازاين کاراستقبال کرده وگويا توفيق نسبی بدست آمده است. دقيقاً نمی دانم آقای يونسی وزير اطلاعات وقت تا چه حد توفيق يافته است اما شنيده ام که توانسته تا حد زيادی شراين خطررا از سر وزارت اطلاعات و کشور کم کند. البته بعضی ها معتقدندکه دراين کارهم تقلب صورت گرفته است که خودمی تواندموضوع نوشته جداگانه ای درخصوص وزارت اطلاعات باشد.

        اما درمورد سپاه که بيرون ازکنترل دولت وزيرنظر مستقيم مقام رهبری بوده چنين اتفاقی نيفتاده و وضعيت بگونه ديگری است.اکنون سپاه بابيش از ۱۰۰شرکت به شکل شرکت های تعاونی و پيمانکاری و بازرگانی وصنعتی، وابسته به سپاه ويابسيج دراکثرکارهای اقتصادی کشورحضوردارد،ازورود لوازم خانگی درتمام سالهايی که ورود آن ممنوع بود گرفته تاشرکتهای خودروسازی نظيرگروه بهمن(مزدا)، ازپيمانکاری خطوط انتقال نفت وگازگرفته تاانتقال ترانزيتی نفت قزاقستان ازايران،ازقاچاق نفت عراق درزمان تحريم اقتصادی آن کشورتوسط سازمان ملل گرفته تااسکله های غيرقانونی ودههاکارخلاف ديگر. بسياری ازرقبای تجاری را هم به زورزندان ودستگيری ازميدان به درکرده اند و روزبه روزهم بيشتروحريص تربه سراغ تمامی ارکان افتصادی کشوروطرحهای اساسی آن می روند. اين انحراف دوم فساد مالی را درميان بخش اندکی دررده فرماندهان سپاه جاری کرده است. درحاليکه بدنه اصلی سپاه، باحقوق اندک وفقروفاقه دست بگريبان است، کسانی که مرتبط با اين فرماندهان هستند گاهی با ثروت های چندين ميلياردی زندگی می کنند. افرادی چون آقای صادق محصولی فرمانده سابق منطقه ۵ (آذربايجان)سپاه ووزيرنفت معرفی شده توسط آقای احمدی نژادتنهايک نمونه ازآن است. يک مثال ديگردست يافتن اين بخش ازسپاه به شهرداری تهران است .يک قلم تنهاسرنوشت هزينه کردن ۳۵۰ ميلياردتومان ازپولهای شهرداری نامعلوم است.اکنون هم که همان شهرداريعنی آقای احمدی نژاد دستش به رياست دولت رسيده درمدتی کمترازدوماه بيش از۷ميليارد دلارازکارهای پيمانکاری نفت رابدون برگزاری مناقصه به سپاه بخشيده است. اين درحالی است که صدهاشرکت پيمانکاری مجرب وقديمی کشورباخطربيکاری وتعطيل مواجه هستند. حجم عظيمی ازفساد وحمله به منابع کشور در يکی دوسال آينده گريبانگير مملکت خواهد شد.دولتی که مأموريت و شعارخود را مبارزه با فسادمالی عنوان کرده بود،بزودی به يکی ازفاسدترين دولت های تاريخ معاصرازمشروطه تاکنون تبديل خواهدشد.موجی ازدستگيری و به زندان انداختن رقبای تجاری آنهم با اتهامهای مختلف درراه است.اين انحراف دوم،عملاًسپاه رابه جاده ای انداخته که انتهای آن تولد يک مافيای جديددرکشور است.

        اما انحراف سوم درزمان رهبری آقای خامنه ای و در سايه بی تدبيری ايشان اتفاق افتاد.اين انحراف واردکردن سپاه به عرصه سياست بود. پاره ای فرماندهان سپاه، قبلاً هم جاه طلبی های سياسی ازخود نشان داده بودند امابا تأکيد شديد آقای خمينی برای منع فرماندهان نظامی ازورود به سياست ومراقبت بدنه سپاه ازاين اصل، درزمان حيات وی چنين امری برای فرماندهان سپاه ناممکن بود.درزمان رهبری آقای خامنه ای انتصابات سياسی درسپاه شتاب بی سابقه ای بخودگرفت. ايشان دردوره جنبش اصلاحات برای جبران کمبودحمايت مردم ازخودش وبرای سرکوب مخالفين، پای بخش هايی ازسپاه،بخصوص بسيج رابه عرصه سياست بازکرد. خاطرم هست يکبارآقای رحيم صفوی فرمانده تقريباً هيج کاره سپاه،دريک سخنرانی به روزنامه جامعه حمله کرد وتعابيری چون بيرون آمدن ماروعقرب ازسوراخ مطبوعات وبريدن زبان وقطع کردن کله رابه کار برد. من نيزدريک نوشته کوتاه در روزنامه جامعه نوشتم که بنده آقای صفوی را درميان بانيان سپاه به ياد نمی آورم و آن سپاهی که ما بنياد گذاشتيم قرارنبودکه رودرروی مردم وآزادی بيان بايستد.

        Comment


        • حضور محترم جناب آقای احمدی نژاد


          با سلام و احترام، مکتوب شما خطاب به رئیس جمهوری آمریکارا خواندم. حیفم آمد این چند خط را ننویسم. این هم کاری است که یک نفر مسئولیت هایش را زمین بگذارد و برای روسای جمهوری دنیا نامه بنویسد و آنها را مورد بازخواست قرار بدهد. البته شک دارم برای کسی که در مسند ریاست جمهوری نشسته این کار پسندیده ای باشد. اما به هر صورت شما این کار را کرده اید. فهرست بلند بالائی از سوالات را جلو رئیس جمهوری آمریکا بخصوص در باره عملکرد او در سایر کشورها و نسبت به شهروندان سایر ممالک گذاشته اید. کاری که البته هر روزه روزنامه نگاران خود آمریکا بسیار تندتر و صریح تر از شما با رئیس جمهوری شان می کنند و از زوایای مختلف او را به زیر سوال می کشند. همین نامه شما را هم چاپ کرده اند. وظیفه و مسئولیت او و دولتش این است که به سوالات آنها و یا هر سوالی پاسخ بدهد و از عملکرد خودش در افکار عمومی دفاع کند. اما این کار شما یک نکته بسیار ساده را به ذهن متبادر می کند که با اجازه تان به عنوان یک شهروند ایرانی با شما در میان می گذارم. مساله رئیس جمهوری آمریکا یا هر کشور دیگری در درجه اول به شهروندان همان کشور مربوط است و بعد برای دیگران اهمیت دارد. برای من هم به عنوان یک ایرانی در درجه اول مساله ایران اهمیت دارد.


          جناب آقای احمدی نژاد:

          آن نکته ساده این است: این لیست بلند بالای سوالات را جلو خودتان و آقای خامنه ای بگذارید و این سوالات را از آقای خامنه ای و خودتان در باره رفتار با شهروندان ایران و مملکت خودمان بپرسید. مثلا بپرسید:
          1- دانشجویانی که به قول خودتان از شما راجع به آمریکا و اسرائیل می پرسند، آیا حق دارند راجع به عملکرد حکومت و مقام رهبری هم سوال کنند؟ یا بسیجی ها به آنها حمله می کنند و به اسم توهین به مقدسات، لت و پارشان می کنند و بعد هم آنهارا دستگیر می کنند؟ کاری که بارها اتفاق افتاده است.
          2- آیا در دانشگاه و یا مطبوعات می شود از شما و آقای خامنه ای راجع به کمک مالی به گروههای تندرو فلسطینی پرسید؟ آیا می توان از پولهائی که ایران در لبنان، فلسطین، عراق، افغانستان و یا سایر نقاط دنیا خرج کرده است پرسید؟ آیا می توان سوال کرد چرا پول ملت مظلوم ایران خرج عملیات تروریستی در سراسر دنیا می شود؟ یک بار در تبلیغات انتخاباتی شورای شهر تهران در حالی که من در زندان بودم دوستانی در خارج از زندان من را به عنوان کاندیدای شهرداری تهران مطرح کردند و روی پانصد پوستر عکس مرا چاپ کردند و روی پانصد پوستر دیگر این حرف ساده را نوشتند که "افغانستان و بوسنی و.. پیشکش، تهران را در یابیم"( حتی فلسطین را هم جرأت نکردند بنویسند). بلافاصله آنهارا دستگیر کردند. پوسترها جمع آوری شد.در پرونده من هم یک بند بلند بالای اتهام راجع به آن ائتلاف انتخاباتی مطرح شده و برایم شش سال حبس هم بریده اند.

          3- آیا به عنوان یک شهروند ایرانی می توان از شما و آقای خامنه ای پرسید که چرا در ایران برخورد دوگانه و یا چند گانه و تبعیض آمیز وجود دارد؟ چرا مردم در مقابل قانون مساوی نیستند؟ چرا مثلاً روزنامه کیهان که در اختیار مقام رهبری است و یا روزنامه جمهوری اسلامی که صاحب امتیاز قبلی اش ایشان بوده اند مجاز هستند که به هر کسی تهمت بزنند و هر دروغی را بنویسند؟ اما تا کنون بیش از صد روزنامه بسته شده است و روزنامه نگاران به زندان افتاده اند؟ یا مثلاً چرا روحانیت ، دادگاه ویژه و جداگانه دارد؟ یا مثلاً چرا یک نفر که در بسیج است خودی محسوب می شود و بسیاری از درها به رویش باز است؟اما سایر جوانان کشور باید همواره از برخورد همین بسیجی ها با خودشان بیمناک باشند و به قول جوانها بترسند که به آنها گیر بدهند؟ چرا مثلاً سپاه پاسداران می تواند در بسیاری از معاملات تجاری کشور بخصوص انتقال نفت از آسیای میانه به خلیج فارس شرکت کند اما تجار مملکت حق این کار را ندارند؟ سپاه می تواند از اسکله ها ی مخصوص به خودش در قشم و یا سایر بندرها ی کشور هر کالائی حتی مشروبات الکلی را؛ قاچاقی وارد نماید ( کاری که در انحصار بخشهای امنیتی سپاه است)، اما دیگران حتی از وارد کردن پارچه چادر مشکی هم محروم هستند؟ چرا واردات شکر صنعتی در انحصار آقایانی مثل مصباح یزدی و مکارم شیرازی است، اما تجار قدیمی و محترم کشور از این حقوق ممنوع هستند؟ چرا در ادارات و استخدام افراد، خودی ها و حکومتی ها و به اصطلاح، بچه حزب اللهی ها مقدم هستند و بقیه بخصوص غیر مسلمانها راه به جائی ندارند؟ می توانم به این لیست برخوردهای چندگانه و تبعیض آمیز ، صدها مورد دیگر را اضافه کنم. مواردی که اصلاً در قانون اساسی کشور و قوانین موضوعه ما نهادینه شده است.در قانون اساسی و قوانین موضوعه کشور چهار نوع انسان تعریف شده که حقوق نامساوی دارند: روحانیان با غیر روحانیان از حیث تصدی مقامهای کشور نا مساوی هستند. مردان بازنان در حقوق سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی اختلاف دارند. شیعیان با اهل تسنن از حیث قوانین مدنی و اجتماعی اختلاف دارند. و مسلمانان با غیر مسلمانان از حیث تصدی امور مملکت و برخورد قوانین با آنها اختلاف دارند.اینها موارد رسمی و قانونی است. خارج از این، انواع و اقسام تبعیض های دیگر هم در کشور هست. آیا می دانید که رژیم آپارتاید در افریقای جنوبی ، تنها میان سفید پوستان و سیاهان و رنگین پوستان تفاوت می گذاشت؟ در حالی که ما در ایران همان گونه که برشمردم لا اقل چهار درجه شهروند داریم که حقوق اجتماعی و سیاسی شان اختلاف دارد.به اضافه ده ها تبعیض دیگر میان خودی ها و غیر خودی ها ی حکومتی که روزانه اعمال می شود.
          4- آیا مطبوعات و شهروندان عادی ایران می تواننداز شما وآقای خامنه ای بپرسند که واقعاً به چه حقی بر سر یک تکنولوژی عقب افتاده دست چندم وارداتی برای غنی سازی اورانیوم ، کشور را این طور دچار بحران و درد سر کرده اید؟ حتماً می دانید که به مطبوعات از سوی شورای امنیت کشور ابلاغ شده که در باره داستان اتمی حق ندارند چیزی از خودشان بنویسندو تنها باید تفسیرهای رسمی حکومت و خبرگزاری را منعکس کنند. لابد شما واقای خامنه ای می دانید که آنچه به صورت دست دوم از طریق لیبی ، از یک دانشمند کاسبکارپاکستانی به نام عبدالقدیر خان تحت عنوان تکنولوژی غنی سازی اورانیوم خریداری شده و میلیاردها دلار از پول کشور صرف آن شده ، عقب افتاده ترین تکنولوژی در میان پنج روش مرسوم غنی سازی اورانیوم در دنیاست. کاری که به هیچ وجه نه پیشرفت علمی است و نه برای مملکت حاصل اقتصادی خواهد داشت.
          لابد می دانید که تا همین جای کار هم این روش شما وآقای خامنه ا ی برای بحران آفرینی و سرپوش گذاشتن بر نابسامانی های کشور باعث رکود اقتصادی ایران شده و میلیاردها دلار به کشور خسارت زده است. وای به روزی که کشور مشمول تحریم اقتصادی هم بشود. آیا می توان از شما و اقای خامنه ای خواست که اتخاذ سیاستی این چنین غلط را به رأی مردم بگذارید؟ در واقع از صاحب خانه اصلی یعنی ملت، بپرسیدکه برای ساختن بمب اتمی در ایران که در نهایت وسیله ای برای حفظ رژیم موجود و بر سر کار ماندن آقای خامنه ای تلقی می شود آیا حاضرند فقر و گرسنگی و بدبختی را تحمل کنند؟

          جناب آقای احمدی نژاد

          من هم مثل شما درس مهندسی خوانده ام. اما این فرصت را داشته ام که تاریخ نیز بخوانم . اتفاقا در دوره ا ی کوتاه تاریخ قرون وسطی و رنسانس در اروپا را تدریس هم کرده ام. اما بعد دستم را از دانشگاه کوتاه کردند. بزرگترین رسوائی تاریخ کلیسا محاکمه گالیله است. باور کنید برخورد کلیسا در آن محاکمه بسیار عاقلانه تر و انسانی تر از برخوردآقای خامنه ای و دادگاههای ایشان با آقای دکتر آغاجری بود. هاشم آغاجری تنها به دلیل انتقاد ی که آن هم به طور خصوصی از آقای خامنه ا ی کرده بود به جرم اهانت به پیامبر ، به اعدام محکوم شد و بعد هم که دانشگاه های کشور شلوغ شد و ناچار از عقب نشینی شدنداو را به حبس محکوم کردند.یک استاد دانشگاه چند سال از عمرش را ظاهراً برای یک سخنرانی و در واقع برای یک انتقاد در زندان گذراند. در تمام تاریخ قرون وسطی در اروپا بحث و نقد مبانی دینی و مذهبی جریان داشته است.هرگز برخوردی که با دکتر سروش به خاطر بحثهای کلامی و دینی اش در ایران شده ، در تاریک ترین سالهای قرون وسطی هم سابقه نداشته است. کارنامه روحانیت به قدرت رسیده در ایران ،از این حیث یکی از تاریک ترین کارنامه های روحانیان در سراسر تاریخ است. هنوز هم امثال آقای مصباح یزدی دست از این روش بر نمی دارند. آیا می توان از شما پرسید چرا از روحانی ای مثل آقای مصباح یزدی که دشمن علوم انسانی جدید است پیروی می کنید؟ چرا القای شبهه می کنید که گوئی در دنیا جلو تحقیق علمی را می گیرند؟ مدتهاست که علم، جهانی شده است.سری به اینترنت بزنید .البته اگر توانستید از فیلتر های دستگاههای اطلاعاتی آن مملکت عبور کنید. آنگاه خواهید دید که هزاران مرکز تحقیقاتی دنیا شب و روز در حال پژوهش علمی هستند و دستاورد های خودشان را در اختیار دیگران می گذارند. در آمریکا سالیانه بیش از صد هزار تحقیق علمی به نتیجه می رسد و منتشر می گردد.این رکورد در کشورهای بزرگ اروپائی که تقریبا جمعیتی معادل ایران دارند حدود بیست هزار تحقیق در سال است. آیا می دانید که سهم ایران در حدود سیصد تحقیق در سال است که آن هم اکثرا توسط ایرانیان مقیم خارج از کشور انجام می شود؟ اگر در پژمردگی علم و دانش و فرومردن فضای با نشاط علمی در ایران شکی دارید تنها نگاهی به وضعیت غم انگیز علوم انسانی در آن مرز و بوم بیندازید. حکومت حتی در حد یک سنجش افکار هم تحمل ندارد.بگذریم از سرنوشت غم انگیز ترور امثال دکتر تفضلی یا تهمت زدن به امثال دکتر زرین کوب و ده ها و بلکه صدها مثال دیگری که در مورد برخورد با اساتید دانشگاه و محققان و مترجمان و اهل فرهنگ آن کشور می توان ذکر کرد.

          Comment


          • جناب آقای احمدی نژاد

            من هم به خداوند یکتا و پیامبری مردان حق ایمان دارم. باور دارم که هر مذهبی به زبانی حق را بازگو می کند.و دنیا و مردمان آن چه بخواهند و چه نخواهند در مسیر یگانگی عالم حرکت می کنند.به قول هاتف:

            که یکی هست و هیچ نیست جز او
            وحده لا اله الا هو

            اجازه بدهید از همین زبان خودتان برای به شهادت طلبیدن انبیاء استفاده کنم.و سوالاتی اختصاصی را در مورد ایران مطرح سازم:
            1- آیا به نظر شما اگر تمام انبیاء الهی و پیامبر بزرگوار اسلام که من و شما به او ایمان داریم، در ایران بودند حاضر می شدندچهار هزار وصدو چهل و هشت زندانی را در زندانهای ایران در کمتر از 45 روز اعدام کنند؟ کاری که خوشبختانه یا متاسفانه به دستور مستقیم شخص آقای خمینی در تابستان سال 1367 صورت گرفته است و وقتی قائم مقام او یعنی آقای منتظری اعتراض کرده برکنار شده است. قربانیان در گورهای دسته جمعی در خاوران و جاهای دیگر دفن شده اند و تا همین امروز یعنی بعد از 18 سال هنوز بازماندگان شان نمی دانند عزیزانشان در کجا دفن شده اندو بدتر ازآن ، هنوز هم اگر بخواهند مراسمی برای عزیزانشان برگزار کنند با ضرب و شتم ماموران حکومت مواجه می شوند. یکی از سه نفری که ترتیب این جنایت علیه بشریت را داده یعنی آقای پور محمدی ، توسط شما به عنوان وزیر کشور به کار گرفته شده است. او هم چندین زندانبان را استاندار کرده تا به ملت ایران حالی کند که ایران یک زندان بزرگ است.
            2- آیا به نظر شما انبیای الهی و یا مردان حق و یا اصلا هر فرد عادی که تنها کمی ناموس و شرف داشته باشد، حاضر می شود در رأس حکومتی قرار بگیرد که در زندانهای آن به دختران و زنان مردم تجاوز می شود؟ نگوئید که چنین چیزی نیست. من هم زمانی که در دهه اول انقلاب سرگرم کارها ی مملکت بودم گاهی که چیزهائی می شنیدم می گفتم صحت ندارد و شایعه ضد انقلاب است . اصلا در تصورم نمی گنجید که در زندانهای جمهوری اسلامی عده ا ی حتی به زنان شوهر دار هم رحم نمی کنند.خدا را شکر که به زندان افتادم و در اثر اعتصاب غذا مریض شدم و توانستم برای معالجه به عنوان یک مخالف به خارج از کشور بیایم و در نتیجه، دراین سفرمخالفان حکومت به من اعتماد کردند، به سراغم آمدند،و داستانها ی خودشان را برایم تعریف کردند. جنایاتی که در حق شان شده است ،و تجاوزهائی که در زندان به آنها شده را بازگو نمودند.اگر شک دارید از دوست عزیزم آقای رضا علامه زاده خواهش می کنم تا نسخه ای از فیلم هائی را که در مصاحبه با تعدادی از این خانمها با اجازه شوهرانشان ضبط کرده است برایتان بفرستد. نگوئید اینها مربوط به گذشته بوده است. همین تابستان گذشته اتفاقا در زمان ریاست جمهور ی شما ، در کردستان این اتفاق باز هم افتاده است.اگر از خواهر عزیزم که این بلا بر سرش آمده و تن لرزان و خسته اش را به خارج از کشور رسانده ، و نیز شوهرش اجازه داشتم نامش را ذکر می کردم.اما شما می توانید از دستگاه امنیتی تان بپرسید لابد به شما نامش را خواهند گفت.

            آقای احمدی نژاد
            من در خارج از ایران پای درد دل ده ها نفر نشسته ام که عزیزانشان در زندانها کشته شده اند ، خودشان تا سرحد مرگ شکنجه شده اند، طعم آوارگی ، بدبختی و بی وطنی را تحمل کرده اند، هنوز هم خانواده هایشان در ایران زیر فشار هستنداما با افتخارخود را ایرانی می دانند و از آن مرزوبوم دفاع می کنند وحتی برای آبروی روسای مملکت هم غصه می خورند. راستی چرا شهروندانی این چنین آزاده و سرافراز باید از مملکت رانده باشند. نمی دانم آیا آن روی سکه جمهوری اسلامی را هم دیده اید و یا تنها سرتان به رهبر ی و مجلس و وزرا گرم است؟ آن روی سکه حاکمیت فعلی ، زجر و شکنجه و تبعید و بدبختی و اعدام است.
            نمی دانم شما و آقای خامنه ای چطور می توانید در راس چنین حکومتی باشید . من به سهم خودم بابت یک دهه ای که با این نظام همکاری کرده ام ولو بیشتر در بخشهای صنعتی بوده ام، بارها با خدای خودم خلوت کرده ام، توبه کرده ام، گریسته ام، به انقلابیگری و خشونتهای آن نفرین کرده ام، از قربانیان این خشونتها حلال بودی طلبیده ام اما هنوز دلم آرام نیست . تنها امیدم به عفو ورحمت الهی است.
            3- آیا به نظر شما اگر مردان الهی در ایران حکومت می کردندحاضر می شدندبیش ار 300 فقره ترور در داخل و خارج از ایران بکنند؟ آیا به نظر شما وقتی امیر المومنین علی(ع) به قسم خورده ترین دشمنانش یعنی خوارج نهروان هم اجازه می دادکه از او انتقاد کنندو حتی منبر و مجلسش را به هم بزنندو تا دست به اسلحه نبردند او هم دست به اسلحه نبرد، شما و اقای خامنه ای حق دارید که مخالفان سیاسی تان را ترور کنید؟درآن مملکت و خارج از ایران از نویسنده تا بازاری ، از خواننده تا هنرپیشه، ازفعال سیاسی تا محقق فرهنگی مشمول ترور شده اند. لیست بلند بالائی از تروریسم حکومت ایران در دنیا موجود است،نه تنها علیه ایرانی ها، بلکه علیه شهروندان سایر کشورها نیز. اکبر گنجی بابت افشای بخشی از این اطلاعات سالها در زندان بودو هنوز هم سایه زندان بالای سر اوست. ناصر زرافشان بابت دفاع از حقوق خانواده های قربانیان ترورهای زنجیره ای هنوز در زندان است. پرونده ترور در رستوران میکونوس در برلین هنوز نیمه تمام است. عاملان این تروردر زندان هستند. اما پرونده آمرین یعنی آقایان خامنه ای، هاشمی رفسنجانی ، ولایتی و فلاحیان هنوز باز است. پرونده انفجار در بیروت ، عربستان سعودی، و سومالی هنوز به جریان نیفتاده است .
            به لیست این سوالات می توان تا حد نوشتن چند کتاب اضافه کرد.به نظرم به عنوان مشت نمونه خروار کافیست. اما در انتهای این مکتوب اجازه بدهید کمی راجع به لیبرالیسم و دموکراسی که به نظر شما دوره اش به سر آمده است بنویسم.

            جناب آقای احمدی نژاد

            آیا می دانید که گوهر لیبرالیسم، حاکمیت عقل است؟ آیا این جمله کانت را در رساله" در باره روشنفکری" که از قول هوراس شاعر قدیم یونانی نقل می کند که" جرأت دانستن داشته باش" دیده اید؟ این جمله گوهر اصلی لیبرالیسم است. جرأت دانستن داشتن. آیا می دانید که فتوای فقهائی مثل آیت الله منتظری این است که در عصر غیبت امام زمان (ع) رای مردم حجیت دارد و در واقع خداوند می خواهد که کارهای حکومت بدست مردم و با رای مردم انجام شود؟ آیا می دانید که نظر متفکرین بزرگ اسلامی مثل اقبال لاهوری یا دکتر سروش این است که خاتمیت پیامبر اسلام به این معنی است که بشر وارد دوره عقلانیت شده است و در این دوره بنای کار بر این است که امور انسانها با حاکمیت عقل آنها حل شود. بنابر این خواهش می کنم برای تخطئه عقل در حکومت ولایت فقیه از خدا و دین خرج نکنید. حداقل، قرائت های عقل گرایانه در تاریخ اسلام، از معتزله تاکنون را هم مطالعه کنید و آنگاه دریابید که می توان به قرائتی از دین قائل بود که راه را بر گوهر دنیای جدید، یعنی عقل مدرن باز می کند و اجازه می دهد تا نور این گوهر فرا راه بشریت را روشن کند. رمز بقا و بالندگی تمدن غرب هم در روشن نگاه داشتن چراغ عقل و عقلانیت است. این تمدن نه از مسئولین و دست اندر کاران بلکه در پایه ای ترین مبانی خودش هم از خودش انتقاد می کند. من به عنوان تجربه زندگی خودم به شما می گویم که اگر هر کس یا هر حکومت یا هر دستگاهی به نوعی و تحت هر عنوانی، چه دین، چه ولایت فقیه، چه فرقه یا سازمان، از مردم بخواهد عقل شان را تعطیل کنند و افسارشان را به دست دیگری بسپارند، به نوعی پالانش کج است و یک جای کارش گیر و اشکال دارد و حتما حقّه ای در کار اوست. خداوند اولین چیزی که خلق کرده عقل است و گوهری ارزنده تر از عقل به آدمی نداده است. بنام خدا و دین او، دنبال تعطیل عقل نباشید.
            اما دمکراسی چیزی جز یک روش معین حکومتی نیست که بر محترم دانستن عقل مردم و حاکمیت خرد جمعی استوار است. مهم ترین مشخصه آن هم این است که اکثریت مردم می توانند آزادانه حاکمین را انتخاب کنند. اقلیت هر چقدر هم که ناچیز باشد، حق حرف زدن و انتقاد کردن دارد و هر گاه هم که این اقلیت اکثریت شود، می تواند حاکمین را قانونی و بدون درگیری و خونریزی از حکومت پائین بیاورد. هر چه هم این مکانیزم عزل حاکمین توسط مردم و انتقاد از حاکمین، سهل تر، باز تر و عملی تر باشد، به همان نسبت آن حکومت دمکراتیک تر است. در همین آمریکا، نسبت به همین آقای بوش که شما به خیال خودتان او را به باد انتقاد گرفته اید، روزانه دهها برابر آنچه شما نوشته اید از او سوال و انتقاد می شود، آن هم حرف های حسابی و دقیق، سوال های جدی و کارشناسانه، با ذکر دهها عدد و رقم، از جزئی ترین امور تا کلی ترین کارها. همین حرف های شما در مورد 11 سپتامبر و ابهام در آن ، بسیار عمیق تر در فیلم مستندی به تصویر کشیده شده است. کارگردان این فیلم برنده جایزه اسکار شده و فیلم هم در تمام سینماها به نمایش در آمده است. یا در هر کدام از کشورهای دمکراتیک غربی که بروید، روزنامه نگاران زبان گویای ملت هستند و روزانه حاکمین را به چهارمیخ می کشند. نه مثل ایران که تا کنون بیش از صد روزنامه توقیف شده و روزنامه نگاران به غل و زنجیر کشیده شده اند و بعضی هم مثل زهرا کاظمی دچار شکنجه و تجاوز در زندان شده و سپس به قتل رسیده اند. در همین آمریکا، تقلب رئیس جمهوری مثل نیکسون در انتخابات، توسط دو روزنامه نگار افشا می شود و وقتی کار به دادگاه می کشد و این تقلب اثبات می شود ، رئیس جمهوری استعفا می دهد و زمین ادب را می بوسد و به خانه اش می رود . در ایران وقتی یکی از کاندیداهای انتخابات مثل آقای کروبی اعتراض می کند که تقلب شده است ، یا دهها کاندیدا توسط شورای نگهبان ، یعنی ارگانی که خود را قیم مردم و مردم را صغیر و مهجور می داند ، رد می شوند ، کک هیچ کس هم نمی گزد . آقای احمدی نژاد، در این نوشته خیلی با خودم کلنجار رفتم که شما را رئیس جمهوری خطاب کنم . اما دیدم دست و دلم به این کار نمی رود . چون مکرر در مکرر از دست اندر کاران انتخابات در وزارت کشور شنیده ام که تنها 16 میلیون نفر در انتخابات ریاست جمهوری گذشته شرکت کرده اند ، یعنی 25 در صد دارندگان حق رأی . افزایش آن به 27 میلیون با تقلب بوده است و رساندن رأی شما هم از 8 میلیون به 17 میلیون ، ناشی از تقلب بوده است . یعنی با تقلب یک اقلیت مطلق بر اکثریت مردم حکومت می کند و مردم هم راهی برای اعتراض ندارند . وضع آقای خامنه ای ، یعنی حاکم اصلی که مادام العمر بر مسند رهبری کشور تکیه زده ، از این هم بدتر است . تنها 5 در صد از دارندگان حق رأی در تهران ، در انتخابات گذشته خبرگان رای داده اند و ایشان مورد تائید خبرگانی است که همگی دست چین شده توسط خودش هستند . مردم هیچ راهی برای شکایت از عملکرد رهبری ، انتقاد از او و یا عزلش ندارند . تنها باید دعا کنند که او بمیرد یا دست به شورش و انقلاب بزنند . بیائید لحظه ای با خودتان رو راست باشید . اگر واقعا رای مردم برای شما و آقای خامنه ای مهم است و معتقدید که عملکردتان در نهایت باید موجب رفاه و آسایش و عدالت در میان مردم شود و مورد تائید آنان باشد ، خود را در یک انتخابات آزاد و با نظارت بیطرفانه بین المللی به رای مردم بگذاریدو در رقابت با کاندیداهای واقعی مردم قرار بگیرید . یا بهتر از آن ، اجازه بدهید مردم در یک رفراندم به صورت آری یا نه ، به جمهوری اسلامی رای مجدد بدهند . چون الان ، بعد از 27 سال ، معلوم شده که داخل جمهوری اسلامی چیست و مردم حق دارند که به آن آری یا نه بگویند. بخصوص از آقای خامنه ای بخواهید که ایشان خود ش و نظام جمهوری اسلامی را به رای آزاد مردم بگذارد . چون شما هم ذیل سر فصل ایشان قرار دارید و قضاوت در مورد ایشان تکلیف شما را هم معلوم می کند . به نظرم رأی آزاد مردم سرنوشتی بدتر از آقای رفسنجانی در انتخابات مجلس ششم برای آقای خامنه ای رقم خواهد زد . فکر نمی کنید این همان کابوس مقام رهبری است ؟ یعنی ترس از رجوع به افکار عمومی و به قضاوت طلبیدن مردم .

            Comment


            • نامه مشفقانه آقای محسن سازگارا به علی خامنه ای رهبر حکومت اسلامی، طرح چند نکته را ضروری می نماید. نکاتی که اقدامات بسیاری از فعالان عرصه اجتمایی و حقوقی در ایران، همچون اقدام آقای سازگارا درنگارش نامه به رهبر حکومت اسلامی را ناشی از تحلیل وارونه آنها از حکومت اسلامی می داند.

              آن چه که از متن نامه یاد شده فهمیده می شود، این نامه دست کم براساس سه اصل زیر نگاشته شده است.

              1- اصل "امر به معروف و نهی از منکر" به حاکمان که از اعتقادات دینی نگارنده نامه ناشی می شود.

              2- اصل "صداقت خامنه ای" نسبت به آن چه که از حق ایران و ایرانی در مقابل خارجی ها بر زبان می آورد.

              3- اصل "عدم دخالت بیگانگان در تعیین حاکمان کشورهایی نظیرایران" و به رسمیت شناختن استقلال "قدرت" یا "حکومت" حاکمان اسلامی ایران از بیگانگان.

              بسیاری از اصلاح طلبان حکومتی درایران، با مبنا قراردادن سه اصل یاد شده، تحلیل ها و تلاش های زیادی از ناراضیان ایرانی خصوصا جوانان را به شکل مطلوب حکومت اسلامی سمت و سو داده اند و طی سال های متمادی ظرفیت عظیمی از ملت را برای اصلاح جامعه به باد فنا سپرده اند.

              براساس آن سه اصل مذکور، آقای سازگارا نامه خود به خامنه ای را در سه محور زیر به رشته تحریر درآورده است:

              الف- خامنه ای را نسبت به پشت پا خوردن از گروه جدید قدرت یافته انذار می دهد.

              ب - مشکلات ایران را به حضور خامنه ای در راس حکومت نسبت می دهد.

              ج - برای ممانعت از بروز و ادامه وضعیت - الف و ب - نصایحی را خدمت خامنه ای مطرح می نماید.

              آقای سازگارا در موضوع -الف- سعی دارد پیش بینی کند که حکومت اسلامی با حضور احمدی نژاد یکدست نیست و طیف او در تلاش است که خامنه ای را برکنار کند. ازاین بابت آقای سازگارا درنامه خود لازم دانسته، خطری که مو!قعیت خامنه ای را تهدید می کند، به اطلاع ایشان برساند. متاسفانه دراین میان آقای سازگارا ضمن شرح خاطراتی از گذشته که می بایست با تردید به آنها نگریست، به ارائه اطلاعاتی غلط در فاصله زمانی کمتر از سه ماه، مبنی برحمایت خامنه ای از کاندیدایی دیگر (احتمالا قالیباف)** می پردازد، که به عنوان طرح آدرسی عوضی، بسیار قابل تامل است.

              همچنین ادعای کله پا نمودن خامنه ای توسط احمدی نژاد با محور - ب - از نامه ایشان در تضاد است، محوری که خامنه ای با داشتن حق انتخاب فقهای شورای نگهبان و انتخاب فرماندهان نظامی همواره تنها فرد قدرتمند و مطلق العنان حکومت اسلامی، ياد شده است. همچنین با فرض درست بودن ادعای -الف- کل نامه آقای سازگارا به خامنه ای متناقض خواهد بود، مگر این که آقای سازگارا از به قدرت رسیدن فردی بدتر از خامنه ای نگران باشد، یا آن که نسبت به از هم پاشیدگی انسجام حاکمان اسلامی احساس نگرانی داشته باشد!

              ایشان در ادامه نامه به حقایق بسیاری از عملکرد نا مطلوب سران حکومت اسلامی خصوصا خامنه ای اشاره کرده اند، که نامه مذکور را از منظر خواننده ناراضی ایرانی بسیار جذاب می نماید. اما آن چه که هدف اینجانب در این نوشته کوتاه می باشد، آن است که نشان دهد:

              متاسفانه آقای سازگارا علی رغم بیان زخم ها و دردهای بسیار زیادی که از حاکمان اسلامی در ایران ناشی شده، تلاش کرده است تا اولا طبق تحلیل های مرسوم، همچون تحلیل های مشکوکی که هنگام انتخابات ریاست جمهوری نهم، پیرامون اختلاف رفسنجانی و خامنه ای وجود داشت، کماکان حاکمیت ملایان در ایران را غیر یکدست جلوه دهد. ثانیا حکومت اسلامی را از حیث ادعایی که پیرامون طرفداری از اسلام و ایران دارد، اصیل و واقعی نشان دهد، که در روش دچار خطا شده است. ثالثا اطمینان دهد که در هیچ کجای جهان هیئتی نیست که برای جایی دیگر از جهان تصمیم بگیرد و هر چه در داخل خاک کشورما انجام می گیرد خارج از برنامه ریزی ها و سیاست ورزیهای قدرتمندان جهان است. مهمترین و زیرکانه ترین هدف نامه آقای محسن سازگارا پذیرش و جا انداختن این سه موضوع در کنار مسائل واقعی دیگراست. موضوع هایی که می تواند تحلیلگران و فعالان زیادی از کشورمان را در تحلیل هایشان نسبت به مسائل ایران به اشتباه بیندازد. لازم به یادآوریست که بسیاری از رسانه های دولت های قدرتمند ذینفع در منطقه ایران وخاورمیانه همچون آمریکا و انگلیس چنین تحلیل هایی را نسبت به انتخابات ریاست نهم تبلیغ می کردند.

              البته طرح چنین مسائلی می تواند در دو صورت باشد، یکی اینکه جزئی از هدف یک برنامه عقلانی برای تاثیرگذاری و انحراف افکارعمومی ایرانیان باشد، یا این که از عدم عقلانیت در تحلیل مسائل ناش!ی شده باشد.

              آقای سازگارا که خود یکی از پیشنهاد دهندگان قضیه رفراندوم محسوب می شوند، چگونه به جای آنکه حاکمان اسلامی را دعوت به اثبات خود، مبنی بر"عدم دست نشاندگیشان به بیگانگان" کند. پیشاپیش از جانب بیگانگان مبنی برعدم دخالت ها وحضورشان درکشوری نظیرایران قسم یاد می کند. عمل به رفراندوم(مراجعه به آراء عمومی) تنها راه نشان دادن "عدم وابستگی" به قدرت خارجی است. امروز، ضرورت وجود "دولت"ها قبل از آ نکه اهمیت داخلی برای کشورها داشته باشد از اهمیت خارجی فوق العاده ای برخوردار است. به همین دلیل حاکمان با تن دادن به رفراندوم می بایست ثابت کنند که عامل بیگانه نیستند. نه آن که پیش دستی کنند و منتقدین خود را عامل بیگانه معرفی کنند. منتقدین نیز (همچون اصلاح طلبان حکومتی) دم برنیاورند، مگر آن که بخواهند تلاش کنند تا خلاف این اتهام را ثابت کنند. در موضوعی که وظیفه حکومت است که می بایست سلامت خود را ثابت کند این مسئله را بطور وارونه از منتقدین طلب می کند. متاسفانه بسیاری از منتقدین نیز تاکنون به این موضوع تن داده اند بدون آن که خود چنین موضوعی (تست عدم عامل بیگانه) را طلب کنند.

              رفراندوم به عنوان تنها تست "عامل بیگانه" نبودن فقط زمانی مورد اقبال عمومی قرار می گیرد که از منظر یک مطالبه گر شکاک داخلی مطرح گردد نه از دید یک مداخله گر مشکوک خارجی! متاسفانه برخی از فعالان این عرصه همچون سازگارا به چنین امر حساسی توجه ای نمی کنند.

              اگر حاکمان تیرانی ایران شیوه دموکراسی غربی را که محک مردمی بودن حکومت است نمی پسندند اشکالی ندارد، اما باید به یک تست عقلانی و جمعی ایرانی مبنی بر عامل بیگانه نبودن تن دردهند. نه آنکه بخواهند متقلبانه تبلیغ کنند که حکومت ودیعه ای الهی نزد آنان است. قطعا این سخن نزد عاقلان پشیزی نمی ارزد مگر آن که آمریکا یا انگلیس یا قدرتی دیگر نام خود را به خدا تعقیر داده باشد.

              در پایان به آقای محمد محسن سازگارا که خود یکی ازیاوران و پاسداران سابق این حکومت تیرانی بوده، یادآورمی شوم:

              هموطن! برخلاف نظر شما که در نامه خود به خامنه ای دشمنی او را با دنیا جدی گرفته اید و "ایران را بخش کوچکی ازاشتغالات دولت های خارجی دانسته اید" برعکس، دشمنی خامنه ای با دنیا بسیارشوخی است، اما اشتغالات دولت های خارجی در ایران بسیارجدی است. آری! باید بگویم در جهان، جایی هست که نشسته باشند و بخواهند خامنه ای و امثال او را راه ببرند، تا ازاین طریق به منافع خود برسند. اما بلافاصله باید بگویم اگر جایی هست که چنان می کنند، نقشه برای خامنه ای نمی کشند، بلکه نقشه برای منابع ایران می کشند، کار زشتی هم نمی کنند، این حق همه آدمیان است که با توسل به نقشه و برنامه به منابع یکدیگردسترسی پیدا کنند. این ما هستیم که باید تلاش کنیم حاکم تقلبی را آشکار کنیم و از او تست "عدم عامل بیگانه" بگیریم، تا منابع کشور را بدون کسب منابع جایگزین به بیگانه نسپاریم، نه آن که همه چیز حاکم تقلبی را جدی بگیریم و بر همان اساس اقدام به موعظه و نصیحت کنیم. اما آقای سازگارا! حکومت تیرانی (تقلبی) جمهوری اسلامی که افلاطون آن را مرحله گذار حکومت اشرافی به دموکراسی می داند با توصیه های اخلاقی شما به مدار حقیقت بازنمی گردد، بلکه باید در مقابل حاکمان اسلامی ایران این درخواست را برجسته نمود که یا(ازطریق رفراندوم) ثابت کنند که حکومت تقلبی نیستند؟ یا که اگر نمی توانند چنین امری را به اثبات برسانند، قطعا زاییده تقلب بیگانگان در سرزمین مادری ما هستند.

              Comment


              • Comment


                • بالاخره بالاترین بحران و درگیری با مردم است. کافی است ازمیان گروههای مختلف اجتماعی تنها به سه گروه اقلیتهای قومی ، زنان و جوانان نگاه کنید. هر سه گروه مطالبات روشن اقتصادی و اجتماعی و سیاسی دارند که 27 سال است دولت های مختلف هر از گاهی با آنها کلنجار رفته اند و همواره نیز به نوعی مصالحه و کوتاه آمدن راضی شده اند بدون آنکه البته فکر اساسی هم برای مشکلات این گروههای اجتماعی بکنند. حالا نوبت این دارودسته جدید است که می خواهد با خواست های این گروههای اجتماعی کشتی بگیرد. آنهم با گماشتن یکی از بدنام ترین و مخوف ترین چهره های اطلاعاتی در رأس وزارت کشور که مستقیم ترین وظیفه را در این مورد دارد. کشور ایران در سطوح مختلف و در میان گروههای گوناگون اجتماعی بصورت انباری از تضادها و مطالبات انباشته درآمده است که گاهی نیز پرده هایی بسیار خون آلود بر آنها کشیده شده است. صبر و حوصله و عقل و درایت بسیار بالایی می طلبد که با تأنی و حوصله و حسن نیت بتوان کشور را از مرحله کنونی عبور داد و سرآن را به سلامت بربستر آرامش و دموکراسی قرار داد. حرکات حاکمین جدید تنها چند گره محکم تر بر کلاف پرگره و کور کشور خواهد زد. مملکت ایران و نیروهای موجود درآن بزرگتر از آن هستند که چند نفر تازه به دوران رسیده در قدرت بتوانند آن را به راحتی از گلو پایین دهند. یادتان باشد که آدم هابه هر صورت با یکدیگر اختلاف سلیقه دارند و آن یکدستی که فکر می کنید هرگز پیش نمی آید. در سیاست یا هر کار جمعی دیگر اختلاف نظر و سلیقه قطعی است. دو راه دارید یا این اختلاف را به رسمیت بشناسید و آن را قانونمند سازید که در این حالت می شود دموکراسی و یا سرکوب کنید و همه را یکدست بخواهید که آخرش می شود امثال حکومت صدام حسین که کار آمدی ندارد و ملت عراق بدبخت می شود و دنیا به جانش می افتد. نگاهی به اختلافات مجلس هفتم و یاهمین کابینه تازه تأسیس بیاندازید تا ببینید چرا آن یکدست سازی ها سرابی بیش نیست.

                  جناب آقای خامنه ای:

                  شما به هر صورت 27 سال تجربه در اداره کشور دارید. بعید است که ندانید مبارزه با فقر و تبعیض و فساد که شعار شما است با نمایش راه انداختن و روی زمین نشستن حل نمی شود.سا ده زیستی امر خوبی است اما نه جلوی دوربین ها. نام این کار ریا است. فقر در کشور ما جدی است. درآمد سرانه کشور نسبت به سال 56تا سی درصد برای هر ایرانی پایین آمده است. اما درمان آن با افزایش درآمد نفت هم عملی نیست چون این افزایش حداکثر می تواند درصد اندکی در تولید ناخالص ملی تأثیر گذارباشد. تا ایرانی ها دلخوش نباشند و سرمایه گذاری و تولید نکنند و تولید ناخالص ملی را بالا نبرند و در واقع تا چرخ مملکت به حرکت نیفتد مسئله فقر حل نمی شود. برگرداندن درآمد سرانه ایرانی ها به همان سطح سال 56 نیاز به تولید ناخالص ملی حدود سیصد میلیارد دلار دارد یعنی بیش ازدو برابر وضع فعلی. درآمد نفت حداکثر به 40 یا 50 میلیارد دلار خواهد رسید. یعنی 15% آن تولید ناخالص ملی مورد نیاز برای رسیدن به درآمد سرانه سال 56. الباقی را باید بخش های صنعتی و کشاورزی و خدمات کشور و در واقع ملت ایران تولید کنند. برای این کارایرانی ها باید محیط امن و آرام و قوانین مناسب و دولتمردان عاقلی را ببینند تا با دلخوشی به سرمایه گذاری و تولید در بخش های صنعتی و کشاورزی و خدمات بپردازند. نگاهی به رکود بازار بورس تهران یامعاملات ملک یا خروج وحشتناک ارز از کشور بیاندازید تا ببینید که اقتصاد کشور و مردم چگونه واکنش نشان می دهند. باور کنید این دیگر توطئه دشمن جهانی نیست. بدیهیات علم اقتصاد است. ببینید برای حل مشکل فقر در جامعه چطور راه برعکس را رفته اید و یک دولت خروس جنگی و خط و نشان بکش برای مردم و دنیا سرکار آورده اید.
                  در خصوص تبعیض هم حتماً با من موافقید که اصلی ترین و پایه ای ترین درمان رفع تبعیض، حاکمیت قانون است. باید قوانین روشن و مشخص و قوه قضائیه مستحکمی وجودداشته باشدو شاه و گدا در مقابل ان مساوی باشند تا اصولاً صحبت از رفع تبعیض معنی داشته باشد. نهادهای فراقانونی و در رأس تمام آنها وجود خود حضرتعالی مهم ترین عامل عدم حاکمیت قانون است. نگاهی به چند سال گذشته بیاندازید و ببینید که چگونه نهادهای منسوب به شما از هر مجازاتی رهایی یافتند. یک قلم نگاهی به روزنامه کیهان و سرنوشت تمام هتاکی ها و تهمت زنی های آن بیاندازید و ببینید که گویی در مقابل آن هیچ فریادرسی نیست و آنچه با هرکس بخواهد می کند و هیچ مرجعی برای رسیدگی نیست.یا سرنوشت حمله کنندگان به خوابگاه دانشجویان یا عاملین قتل های زنجیره ای و یا شکنجه کنندگان شهرداران نواحی و معاونین شهرداری ودهها مثال دیگر. درتاریخ قرن نوزدهم ایران صحنه خیلی جالبی داریم. وقتی ناصرالدین شاه از سفر سوم فرنگ برگشت تمام درباریها را جمع کرد و گفت در آنجا آنچه دیدم قانون بود و ساعتی از حاکمیت قانون و لزوم آن برای کشور دم زد. یکی از درباریها نقل می کند که در آن جمع هیچ کس جرأت نکرد بگوید که اعلیحضرت عامل اصلی عدم حاکمیت قانون خود شما هستید. حالا نقل شما است.دم از تبعیض و مبارزه با تبعیض می زنید و می زنند اما یک نفر نمی گوید تا شما و منصب رهبری ماورای هر قانونی قرار دارد و به هیچکس هم پاسخگو نیست رفع تبعیض و حاکمیت قانون غیر ممکن است.نگوئید مجلس خبرگان مقام رهبری را ممیزی می کند که نمی کند. تمام وکلایش از فیلتر شورای نگهبانی رد شده اند که منصوب شما است و در عمل هم حتی یک مورد دیده نشده که این مجلس لااقل برای حفظ ظاهر هم که شده علنی و در مقابل ملت به یک عملکرد شما یا نهادهای زیر نظر شما انتقاد کند. اینهمه انحراف و خرابکاری در نهادهای زیر نظر شما مثل رادیو و تلویزیون و نیروی انتظامی و قوه قضائیه و بنیاد مستضعفان و ستاد اجرایی فرمان هشت ماده ای امام و بنیاد شهید و سازمان امنیت موازی و سپاه پاسداران و دهها ارگان دیگر وجوددارد. اما جالب است حتی یک مورد هم تا کنون مطرح نشده است. متوجه می شوید که چرا مبارزه با تبعیض با ساختار کنونی و تمرکز قدرت در دستان شما عملی نیست. لطفاً سراغ تئوری مندرس تقوای رهبرهم نروید که اگر نداشته باشد بطور اتوماتیک از رهبری ساقط است. اکثریت کارها و خطاهایی که یک رهبر سیاسی می کند از دایره معمول تعاریف تقوا بیرون است. مثلاً وقتی در کردستان تصمیم می گیرید مردم را سرکوب کنید، تعاریف رایج تقوی با این تصمیم شما کاری ندارد. اگر بالاترین جنایتها را هم در آنجا مرتکب شوند، بر دامن این تقوای تعریف شده رایج گردی نمی نشیند. یا اگر هرکس به شما نامه ای بنویسد و یا انتقادی بکند جایش در زندان و مستحق حکم محکومیت باشد، نسبت به تعریف تقوای حاکم خللی وارد نمی شود. یاهمین سیاست معروف شما که معتقدید مردم باید از حکومت بترسند و مطبوعات نباید روی مردم را به حکومت باز کنند را در نظر بگیریم. بر اساس این سیاست در سالیان اخیر مطبوعات را بسته و منتقدین را به بند کشیده ایدو موجی از افسردگی و دلسردی در مردم ایجاد کرده اید بازهم این خطایا برابر تعاریف موجود، از تقوای شما کم نمی کند. چون تعاریف رایج تقوا، تنها در حدود اجرای احکام شرعی دور می زند که اکثراً در حوزه فردی جای دارند و مهم ترین مسائل اجتماعی که با سرنوشت مردم سروکار دارد از آن دایره بیرون است. در تاریخ اسلام صحنه بسیار تکان دهنده ای وجود دارد. چند سال پس از شهادت امیرالمومنین و استقرار معاویه بن ابی سفیان بر مصدر حکومت، پیرزنی از اهل کوفه، به دلیل بی عدالتی که در حق پسرش شده بود به شام رفته و هر روز جلوی کاخ خلیفه دادخواهی می کرد و سروصدا به راه می انداخت. تا بالاخره یک روز خلیفه تصمیم گرفت خودش با او صحبت کند. وقتی آن پیرزن در مقابل خلیفه نیز درشتی کرد و از حق دادخواهی برای پسرش کوتاه نیامد، معاویه جمله ای در مذمت علی (ع) گفت که به نظرم یکی از بهترین تعریف ها از روش حکومتی علی (ع) است. او گفت:" خدا لعنت کند آن علی را که طعم مخالفت با حکومت را به شما چشاند." ظاهراً امروزه از معاویه بایدعذرخواهی کنیم. آن بدبخت به صراحت امروز شما برای مردم شاخ و شانه نمی کشید. خنده دارتر این اتوماتیک بودن است. در مملکت استبدادزده ای مثل ایران که استبداد باز تولید می شود، اگر دهها نهاد نظارتی و کنترل هم برای مردم طراحی کنی باز هم امکان مطلقه شدن قدرت و عدم تمکین آن به خواست مردم وجوددارد، چه رسد به اینکه قدرت بیکرانی مثل ولایت فقیه داریم که در واقع هر کاری دلش می خواهد می تواند بکند و به هیچکس هم جواب ندهد و مردم هم راهی برای پایین آوردن او از مسند قدرت و یا نظارت بر او ویا انتقاد از او ندارند وبعد بگوئیم یک روزی که تقوا نداشت خودش اتوماتیک عزل می شودو از مصدر قدرت پایین می آید.
                  در مورد فساد که بشکل فساد اقتصادی و رانت خواری و اعتیاد و فحشا و فسادهای اجتماعی و مهمتر از همه تزلزل ارزش های اخلاقی، ارکان کشور را فراگرفته است، نیاز به وارونه کردن تمام روابط موجود است. باید دخالت حکومت در بسیاری از حوزه ها راکم کرد. اما درست راه برعکس اتخاذ شده و قرار است دخالت حکومت افزایش بیابد. اجازه بدهید یک قلم به فساد اقتصادی و رانت خواری بپردازم. مطمئناً برای مقابله با این بلیه در کوتاه مدت باید دست رانت خواران اقتصادی را کوتاه کرد و در میان مدت باید ساختار اقتصادی کشور را از اقتصاد حکومتی و دولت سالار به اقتصاد خصوصی و بازار آزاد تغییر داد و البته در دراز مدت هم سایر روابط اجتماعی که بر اقتصاد تأثیر دارند باید اصلاح شوند و زمینه فساد از آنها ریشه کن شود. حالا فرض کنید چند نفر پیدا شده اند و می گویند می خواهند با فساد اقتصادی مبارزه کنند. از نمایش و شو درآوردن مثل روی زمین نشستن که بگذریم باید بتوانند جلوی رانت خواری را بگیرند. آیا می توانند دست شرکتهای سپاه را از پیمانکاریهای کشور و واردات لوازم خانگی و معاملات نفتی و تولید خودرو و دهها فعالیت دیگر کوتاه کنند؟ آیا می توانند سهمیه آقای مصباح یزدی از واردات شکر صنعتی را متوقف کنند؟ آیا می توانند بیش از 5 هزار واحد املاک و مستغلاتی را که توسط ستاد اجرایی فرمان 8 ماده ای امام مصادره شده را به صاحبانش برگردانند و مزایایی را که یک عده از قبل این موسسه و موسسات نظیر آنها که همگی زیر نظر شما هستند بدست آورده اند متوقف کنند؟ آیا می توانند تمام رانتهایی را که آقای واعظ طبسی و یا ری شهری و یا دیگران به نام امامان و امام زاده ها استفاده می کنند موقوف کنند؟ اگر بکنند آنگاه شما باید با یک بودجه محدود دولتی، شفاف و روشن و منعکس در ردیف های بودجه و زیر نظر ذیحساب وزارت دارایی سرکنید. در این صورت پول برای پرداخت شهریه برای طلاب و یا پشتیبانی گروه های فشار و یا دهها هزینه دیگری را که بیت شما انجام می دهد از کجا می آورید؟
                  می گویند خود کرده را تدبیر نیست. شما این کشور را به این شکل درآورده اید و شما هم باید پاسخگو باشید. تکلیف امثال من روشن است. به دنبال تغییر قانون اساسی فعلی و تدوین یک قانون اساسی دموکراتیک مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر هستیم. نقطه شروع این کار را هم برگزاری یک رفراندوم آزاد با نظارت نهادهای بین المللی برای تعیین تکلیف قانون اساسی فعلی می دانیم. برای رسیدن به این مقصد هم چاره ای جز سازماندهی مقاومت مدنی در مقابل قدرتمدارانی که در مقابل این خواسته مردم می ایستند نداریم. اما نمی دانم شما می خواهید چکار کنید. مطمئناً دروغ هایی را که در مورد شرکت مردم در انتخابات گفته اند دیگر شما باور نکرده اید. لااقل به گزارش های محرمانه اعتماد کنید و مطمئن باشید کمتر از 30% مردم در انتخابات شرکت کرده اند. اگر به بحث های برون دینی اعتقادی ندارید و به رأی اکثریت مردم قائل نیستید، لااقل به بحث های درون دینی و فتوای اکثریت فقها توجه کنید. به موجب فتوای اکثریت فقها حکومت وقتی برای فقیهی مسجل می شود که مستظهر به رأی اکثریت مردم باشد.

                  Comment


                  • مرگ زهرا کاظمی، روزنامه نگار 54 ساله ایرانی- کانادایی در تابستان 2003 و اطلاعات تکان دهنده ای که دکتر شهرام اعظم از مرگ او اخیراً در آوریل 2005 مطرح کرده، بار دیگر سؤال جدی را متوجه دستگاه قضایی جمهوری اسلامی کرده است. این دستگاه که به راحتی آدم می کشد، شکنجه می کند، روزنامه می بندد، سیاستمدار و روزنامه نگار را در زندان می اندازد و دهها جنایت دیگر، به چه کسی پاسخگو است؟ چرا می تواند به چنین کارهایی ادامه دهد؟ در همین ماجرای زهرا کاظمی، که اکنون مطرح شده است، این روزنامه نگار شکنجه شده، ناخن هایش کشیده شده، انگشتانش شکسته، به او تجاوز شده و بعد هم با ضربه مغزی کشته شده است. در این مورد نه فقط از رسیدگی و محاکمه عاملین اصلی خبری نیست بلکه حتی جنازه او راهم تحویل خانواده اش نداده و دو سال پیش مخفیانه دفن کردند. متهم اصلی این پرونده یعنی آقای مرتضوی دادستان تهران هم پس از آن به عنوان مدیر نمونه قوه قضائیه انتخاب شد.
                    برای این که روشن شود این اتفاقات چگونه می تواند در ایران بیفتد، باید در نظر گرفت که تمام آن ها در پوشش قانون و با محمل قانون عملی می شود. کاری که پارادوکسیکال به نظر می رسد ولی متأسفانه اتفاق می افتد. چگونه؟ باید مختصری در قانون اساسی و پاره ای از قوانین موضوعه ایران دقت کنیم.
                    در اصل یکصد و پنجاه و هفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران آمده است که: " به منظور انجام مسئولیت های قوه قضائیه در کلیه امور قضائی و اداری و اجرایی مقام رهبری یک نفر مجتهد عادل و آگاه به امور قضائی و مدیر و مدبر را برای مدت پنج سال به عنوان رئیس قوه قضائیه تعیین می نماید که عالی ترین مقام قوه قضائیه است."
                    حتی وزیر دادگستری نیز که عضو هیئت وزیران است و مسئولیت رابطه میان دو فوه قضائیه و مجریه را برعهده دارد توسط همین رئیس قوه قضائیه پیشنهاد می شود و اختیارات مالی و اداری و استخدامی او محدود به غیر قضات است. آن هم به شرطی که رئیس قوه قضائیه به او تفویض نماید،( اصل یکصد و شصتم) بنابر این دیده می شود که اختیار کامل قوه قضائیه به خصوص عزل و نصب قضات در دست یک نفر به عنوان رئیس قوه قضائیه است که خود منصوب رهبری است. سؤال بعدی که به ذهن می رسد این است که رهبری به چه کسی پاسخگو است ؟ خیر، رهبری به هیچ کس پاسخگو نیست. مجلس خبرگان رهبری به موجب اصل یکصد و یازده قانون اساسی تنها می تواند رهبری را عزل نماید و وظیفه انتقاد یا رسیدگی به عملکرد رهبری و نهادهای زیر نظر او( مثل قوه قضائیه) در این قانون اساسی تعریف نشده است. اما نکته جاب تر این است که این عزل هم نمی تواند اتفاق بیفتد. چرا؟ در اصل نود و نهم آمده است که " شورای نگهبان نظارت بر انتخابات مجلس خبرگان رهبری، ریاست جمهوری ، مجلس شورای اسلامی و مراجعه به آرای عمومی و همه پرسی را بر عهده دارد."
                    شورای نگهبان این نظارت را استصوابی تعریف کرده است. چون مرجع تفسیر قانون اساسی نیز خود شورای نگهبان است( اصل نود و هشتم). بنابر این، این شورا تمام کاندیداهای این انتخابات را قبل از معرفی به مردم بررسی و تأئید صلاحیت می کند. بنابر این هیج یک ازاعضای مجلس خبرگان رهبری بدون نظر شورای نگهبان به این مجلس راه نیافته اند. و جالب تر آنکه دوازده نفر اعضای شورای نگهبان دو بخش هستند؛ بخش اصلی شش نفر فقیه هستند که مستقیماً توسط رهبری منصوب می شوند و 6 نفر نیز حقوقدان هستند که به پیشنهاد رئیس قوه قضائیه( منصوب رهبری) و تصویب مجلس تعیین می شوند.یعنی در واقع اعضای شورای نگهبان همگی با دستور و یا زیر نظر رهبری منصوب می شوند و تابع او هستند. این همان دور باطل معروف قانون اساسی فعلی ایران است که رهبری توسط خبرگانی باید عزل و نصب شود که خودشان از فیلتر شورای نگهبانی عبور می کنند که منصوب رهبری هستند. به همین دلیل هم تاکنون حتی یک مورد مشاهده نشده است که اعضای مجلس خبرگان رهبری در جلسات علنی این مجلس انتقاد یا سخنی را علیه رهبری مطرح کرده باشند. بنابراین پاسخ این سؤال که رهبری به چه کسی پاسخگو است، این است که به هیچ کس. مکانیزم این قانون اساسی به گونه ای است که هیچ کنترلی بر قدرت بیکران رهبری نیست. به این دلیل قوه قضائیه زیرنظر او هم جز به رهبری به کسی پاسخگو نیست و به این دلیل است که می تواند هر عملی را انجام دهد و مردم امکان بازخواست از آن را نداشته باشند.اما سؤال دوم این است که این دستگاه قضایی غیر پاسخگو چگونه کارهای خلاف حقوق بشر و حقوق شهروندی ملت را در پوشش قانون انجام می دهد؟ برای پاسخ باز هم به قانون اساسی باید مراجعه کنیم. در اصول نوزده تا سی و سوم قانون اساسی ذیل سر فصل" حقوق ملت" برای ملت ایران حقوقی تعریف شده است که در یک نگاه گذرا به نظر شبیه اعلامیه جهانی حقوق بشر می رسد. اما وقتی به آنها دقت کنید می بینید که تمام این اصول ( جز اصل بیست و سوم) مقید هستند و قید" مگر به حکم قانون" یا " مخل به مبانی اسلام" در آنها آورده شده است. در حالی که در تمام اصول سی گانه اعلامیه جهانی حقوق بشر، حقوق مطرح شده برای انسان مطلق هستند. در واقع در اعلامیه جهانی حقوق بشر این اصول سی گانه بر اساس تعریفی از انسان مختار و آزاد با خردی نقاد و خود بنیاد تعریف شده اند و مبتنی بر این حقوق پایه، سایر قوانین باید تعریف شوند. در حالی که در قانون اساسی جمهوری اسلامی تمام حقوق تعریف شده برای ملت مقید هستند به قوانینی که خودشان باید مطابق شرع باشند(اصل چهارم قانون اساسی). در واقع از جای دیگری بیرون از عقل و اراده انسان ها، مبانی تعریف شده است که با آن ها حقوق ملت سنجیده و تعریف می شود. در واقع این دو ساختمان درست برعکس یکدیگر هستند. در یکی انسان و کرامت او پایه است و در دیگری دین و یا دقیق تر بگوئیم فهم شش نفر فقهای شورای نگبان از دین پایه است و حقوق انسان هم بر آن بنا می شود. برای روشن شدن موضوع به ذکر چند مثال می پردازیم. در اصل نوزدهم قانون اساسی آمده است:" مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند این ها سبب امتیاز نخواهد بود."
                    این اصل به نظر بسیار درست می آید و انسان تصور می کند که با این اصل حقوق مساوی برای تمام ایرانیان تعریف شده است. اما بلافاصله در اصل بعدی (اصل بیستم) می آید که: "همه افراد اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند."
                    این قید با" رعایت موازین اسلام " بلافاصله به تمام نابرابریهایی که میان زن و مرد، مسلمان و غیر مسلمان، و حتی شیعه و سنی در آراء فقهای شیعه که به عنوان" موازین اسلام" تعریف شده است قانونیت می بخشد و راه ورود آنها را باز می کند و در واقع اصل قبلی را بلا اثر می سازد. در اصل بیست و دوم آمده است: " حیثیت، جان، مال، حقوق، مسکن و شغل اشخاص از تعرض مصون است مگر در مواردی که قانون تجویز کند."
                    و در اصل بیست و چهارم آمده است:" نشریات و مطبوعات در بیان مطالب آزادند مگر آن که مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشد. تفصیل آن را قانون معین می کند."
                    در اصل بیست و پنجم تجسس و سانسور و استراق سمع و ... ممنوع شده مگر به حکم قانون در اصل بیست و ششم حزب و جمعیت و انجمن و تشکل آزاد اعلام شده به شرط آن که اصول استقلال و آزادی و وحدت ملی و موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی را نقض نکند! و در اصل بعدی هم تشکیل اجتماعات و راه پیمایی آزاد است به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد. تمام این قیود و شرط هایی که روی حقوق ملت به عنوان " حکم قانون" یا" مخل به مبانی اسلام" آمده است در قوانین جمهوری اسلامی مثل قانون احزاب و قانون مطبوعات و بخصوص قانون تعزیرات اسلامی و پاره ای قوانین دیگر تعریف شده است. در این قوانین به قدری قید و بند و محدودیت پیش بینی شده و یا به قدری حرف های کلی و قابل تفسیر و توجیه آورده شده است که عملاً می توان جلوی آزادی هر فردی را در هر حوزه ای گرفت و به راحتی با استناد به این قوانین می توان هر کسی را دستگیر و زندانی و یا هر نشریه ای را توقیف کرد. کاری که در واقع برابر قانون اساسی فعلی، با بحثی که در بالا کردیم، جواز آن هم پیشاپیش صادر شده است. برای این که موضوع خیلی طولانی نشود تنها چند نمونه از قانون تعزیرات اسلامی" و " قانون مطبوعات" را نقل می کنیم تا معلوم شود چگونه این قیود بر دست و پای " حقوق ملت" بسته شده است. در مواد 498 و 499 قانون "تعزیرات اسلامی" تصریح شده که هرکسی که به گروه یا انجمنی " مخل امنیت کشور" در داخل یا خارج از کشور داخل شود به دو تا ده سال زندان محکوم می شود. اما هیچ تعریفی از"اختلال" و یا "امنیت کشور" ارائه نشده است. در مواد 500 و 610 همین قانون مجدداً حرف های کلی مثل "امنیت ملی" و لغات مشابه تکرار شده است. در ماده 500 گفته می شود که هرکس به هرشکل علیه نظام تبلیغ نماید به از سه ماه تا یک سال زندان محکوم می شود. در حالی که مرز میان تبلیغ علیه نظام و یا حتی یک انتقاد ساده از مدیران کشور روشن نیست
                    در مورد خود من از میان شش اتهام وارده، یکی از آنها به صدور حکم منجر شده و به یک سال جبس قطعی محکوم شده ام. آن اتهام تیلیغ علیه نظام یعنی موضوع همین ماده 500 قانون تعزیرات است. اما جالب است مصداق این محکومیت تنها و تنها مصاحبه هایی است که من با رادیوها و مطبوعات کرده ام و انتقاداتی را متوجه مسئولین کشور و یا قانون اساسی فعلی نموده ام. در ماده 610 تأکید می شودکه هرگاه دو نفر یا بیشتر توطئه ای برای تشکیل یا تسهیل اقدامی علیه امنیت داخلی یا خارجی کشور ترتیب دهند به 2 تا 5 سال زندان محکوم می شوند. به دلیل ابهام در متن این ماده عملاً می توان هر تجمع و تشکلی را به استناد این ماده برهم زد و نفراتش را هم دستگیر کردکما این که بسیاری از فعالین سیاسی و مطبوعاتی با استناد به تنها همین دو ماده به زندان محکوم شده اند. در ماده 513 همین قانون، مجازات توهین به مقدسات دینی، ا ز یک سال تا 5 سال زندان و یا حتی اعدام تعیین شده است. همین طور در مواد 6 و 26 قانون مطلوعات هم این جرم به طریق دیگری تکرار شده و نوشتن علیه موازین اسلامی جرم تلقی شده است. اما مصادیق این "موازین اسلامی" و یا "مقدسات اسلامی" تعریف نشده و یا به قدری قابل تفسیر است که می توان هر فردی را به موجب آن مجکوم کرد. کما این که آقای دکتر آغاجری براساس یک سخنرانی در همدان، به جرم توهین به مقدسات اسلامی و ارکان دین و پیامبر اسلام به اعدام محکوم شد. تنها پس از تظاهرات گسترده دانشجویان این حکم به پنج سال زندان تبدیل شد و سرانجام هم ایشان بیش از 5/2 سال زندان راتحمل کرد و اکنون آزاد شده است. از همه جالب تر ماده 698 قانون تعزیرات است که در ماده 6 قانون مطبوعات هم به آن ارجاع داده می شود. به موجب این ماده اشاعه شایعات و خلاف واقعی که منجر به "تشویش افکار عمومی" شود مستحق از دو ماه تا دوسال حبس و 74 ضربه شلاق است. واژه بسیار مبهم تشویش افکار عمومی در این مواد باعث شده که عملاً دهها روزنامه یا روزنامه نگار و فعال سیاسی تعطیل و یا توقیف شوند. واژه تعریف نشده "توهین" در ماده 27 قانون مطبوعات استفاده شده وهر کس که به "رهبر"یا اعضای "شورای رهبری" توهین کند، امتیاز انتشار نشریه اش بلافاصله لغو شده و خودش نیز در دادگاه احتمالاً براساس قانون تعزیرات محکوم می شود. همین واژه نامفهوم "توهین" در ماده 514 قانون تعزیرات هم تکرار شده است

                    Comment


                    • ارزيابی شما از علل و عوامل بروز بحران جديد در خاورميانه چيست؟
                      عبدی‌ـ به نظر من مهمتر از تحليل علل و عوامل، پيامدهای حوادث اخير است که بی‌ترديد آثار استراتژيکی در منطقه بجای می‌گذارد. زيرا هر نوع تحليلی که از علل و عوامل بروز اين حوادث داشته باشيم، آنچه که مهم است تحميل برداشت و تحليل معينی بر واقعه اخير از سوی غرب و مردم لبنان است. به عبارت ديگر مستقل از آن که واقعيت قضيه چه باشد مسئوليت اصلی بروز اين واقعه به حزب‌ا... بار خواهد شد. و از اين منظر، وابستگی به سوريه و بويژه ايران برای حزب‌ا... برجسته می‌شود، و به اصالت و اعتبار اقدامات اخير حزب‌ا... و نيز اقدامات گذشته‌اش در دفاع از لبنان خدشه جدی وارد می‌شود.

                      چرا بايد چنين استنباطی بوجود آيد؟
                      عبدی‌ـ به اين دليل واضح که از سال‌ها قبل اسراييل مناطق اشغالی لبنان را ترک کرده بود، اگرچه درباره مزارع شبعا نکاتی مطرح می‌شد، اما حزب‌ا... و لبنانی‌ها کمابيش عقب‌نشينی را پذيرفته بودند و به نحو روشنی ميان طرفين آتش‌بس بود. و حتی با مبادله اسرای لبنانی و حزب‌ا... با باقيمانده جنازه نظامی اسراييل، حزب‌ا... و اسراييل به نوعی در عمل به توافقاتی رسيدند که برای تثبيت جهانی و منطقه‌ای حزب‌ا... مهم بود، و از آن تاريخ به بعد مسأله خاصی که موجب ايجاد بحران شود ميان طرفين مشاهده نمی‌شد و در جريان اخير هم تا لحظه وقوع هيچ شواهد و قرائنی دال بر ايجاد بحران مشاهده نمی‌شد. و در نتيجه هنگامی که به يک‌باره خبر حمله به فراسوی مرزهای لبنان از سوی حزب‌ا... و کشتن ۸ سرباز اسراييل و زخمی کردن ۲۰ نفر ديگر و از آنها مهمتر اسير کردن ۲ سرباز ديگر منتشر شد، معلوم بود که بحران آغاز شده است. اين حمله ويژگی‌های مهمی داشت. اول اين که از نظر اسراييل اولين حمله به مرزهای سال ۱۹۴۸ يعنی تأسيس اسراييل است. دوم اين که خسارات وارده از نگاه اسراييل جدی و غير قابل چشم‌پوشی بود و بالاخره اسير گرفتن دو سرباز در حمله‌ای ناگهانی و بدون زمينه قبلی برای اسراييل پذيرفتنی نمی‌نمود. به اين دلايل و نيز به دليل وقايعی که در غزه و در پی اسير کردن يک سرباز اسراييلی رخ داد، واکنش اسراييل را کاملاً پيش‌بينی‌پذير نموده بود.

                      با توجه به اين نکات پس چرا حزب‌ا... چنين حمله‌ای را‌آغاز کرد؟
                      عبدی‌ـ اين پرسشی که در سطح تحليل جواب‌های محدودی دارد. برخی‌ها معتقدند که حزب‌ا... در داخل لبنان و پس از قطعنامه ۱۵۵۹ و خروج سوری‌ها وضع خوبی نداشت و انتظار خلع سلاح را می‌کشيد و به ناچار فرصت را مناسب ديد تا جبهه جديدی بگشايد. اما اين تحليل دچار اين اشکال است که کسی از ترس مرگ احتمالی خودکشی قطعی نمی‌کند، زيرا نتايج اين اقدام برای لبنان و حزب‌ا... کاملاً پيش‌بينی‌پذير بود. ضمن اين که فشارهای مذکور کاملاً احتمالی بود و حزب‌ا... می‌توانست با ادغام در ارتش لبنان کماکان بخش مهمی از آن را تشکيل دهد، و با تکيه بر محبوبيت خود نزد مردم، کماکان به عنوان يک نيروی مردمی و محبوب به حيات خود ادامه دهد، در حالی که اوضاع فعلی کاملاً فرق کرده است. تحليل ديگر هم معطوف به اقدام حزب‌ا... برای کاهش فشار به فلسطينی‌ها در غزه بوده است. اين تحليل نيز معقول نيست، زيرا قدرت حماس و فلسطينی‌ها مستلزم قدرتمندی حزب‌ا... بوده و هست و اگر حزب‌ا.... به کلی تضعيف شود، فشار به حماس و فلسطينی‌ها هم بيشتر خواهد شد. تحليل بعدی متوجه سوريه است که برای خلاصی از فشار بين‌المللی حزب‌ا... را به چنين کاری وادار کرده است، که با توجه به روابط سوريه و حزب‌ا... به نظر نمی‌رسد که سيدحسن نصرا... تا اين حد از دمشق تبعيت کند. و بالاخره تحليل چهارم معطوف به فشار ايران به حزب‌الله برای گشايش جبهه جديد در منطقه و منحرف شدن اذهان از مسأله هسته‌ای و ضرب شصت نشان دادن به غرب است. اين تحليل هم با اين مشکل مواجه است که اگر چنين کاری صورت گيرد، آيا ايران نمی‌دانست که با اين اقدام يکی از مهمترين ابزارهای منطقه‌ای خود را به نابودی کشانده، بدون اين که هدف موردنظر هم برآورده شود؟ چگونه می‌توان پذيرفت که دست‌اندرکاران سياست در ايران تا اين حد نابخردانه عمل کنند؟ و از‌ آن بدتر اين که چگونه ممکن است سيدحسن نصرا... و حزب‌ا... تا اين حد حاضر شوند چشم و گوش بسته خود را اسير سياست‌های منطقهای معارض با منافع مردم شيعه و حتی غير شيعه لبنان کنند؟ حزب‌ا... و نصرا... هميشه نشان داده‌اند که با درايت و فهم عمل می‌کرده‌اند. بنابراين بر هر چهار احتمال، اشکالات جدی وارد است.

                      شما که همه احتمالات را مردود دانستيد پس واقعيت چيست؟
                      عبدی‌ـ من هيچکدام از احتمالات را مردود نمی‌دانم، بلکه معتقدم که هيچکدام عقلانی نيست، در عين حال که حتماً يکی يا دو مورد آنها وجود دارد، و از اينجا نتيجه گرفته می‌شود که اصل تصميم و اقدام مذکور به لحاظ استراتژيک و سياسی از هيچ پايه منطقی برای حزب‌ا... برخوردار نبوده است، البته يک احتمال ديگر هم هست که فقط از اذهان طرفدار تئوری توطئه صادر می‌شود که اسراييل در ميان نيروهای حزب‌ا... نفوذی داشته و اين عمليات را سازماندهی و اجرا کرده است، اگرچه به دليل نفوذ اطلاعاتی اسراييل اين احتمال هم بعيد نيست اما به هر حال نمی‌توان بر آن تأکيد کرد.

                      اصولاً چرا معتقديد که حزب‌ا... از قبل بازنده اين جريان بوده است؟
                      عبدی‌ـ برخی دلايل آن روشن هستند. حزب‌ا... هنگامی که در گذشته عليه اسراييل مبارزه می‌کرد اکثر مردم لبنان و دنيا از آن دفاع می‌کردند زيرا آن اقدامات را مقاومت آزادی‌بخش می‌دانستند. حتی اسراييلی‌ها هم بعضاً مخالف حضور در لبنان بودند، در آن وضع حزب‌الله می‌توانست جنگ غير کلاسيک يا جنگ چريکی انجام دهد، اما در اين مقطع نه تنها از آن شرايط مثبت بی‌بهره است، بلکه به علت تجربيات گذشته اسراييل و عدم اشغال سرزمين، فقط از هواپيما و توپخانه سود می‌برد که امکان مقابله حزب‌ا... با اين جنگ وجود ندارد. امروز جنگ غيرکلاسيک برای حزب‌ا... منجر به تخريب ضاحيه بيروت و بقاع و جنوب و حتی ديگر مناطق لبنان و راه‌ها و فرودگاه‌ها و پل‌ها و... می‌شود، بدون اين که خسارت چندان مهمی به اسراييل وارد شود.از سوی ديگر اگر قضايا به ضرر اسراييل بود، آمريکا از طريق شورای امنيت فوراً قطعنامه‌ای را برای ختم غائله صادر می‌کرد، اما ملاحظه می‌کنيد که آمريکا اصولاً خود را از قضيه کنار کشيده تا اسراييل هر چه بيشتر به حزب‌ا... و لبنان ضربه بزند و راه را برای سياست خاورميانه‌ای آمريکا فراهم کند، سياستی که لبنان و حزب‌ا... تاکنون يکی از موانع مهم آن بوده‌اند. بعلاوه پس از اين واقعه و حتی با پذيرش آتش‌بش، حزب‌ا... و رهبری آن ديگر نمی‌توانند چون گذشته فضای ارتباطی و سياسی مناسبی در لبنان داشته باشند. افکار عمومی به درست يا به غلط حزب‌ا... را مسئول اين خسارات خواهند دانست. خساراتی که بی‌ترديد به ميلياردها دلار بالغ خواهد شد. از سوی ديگر وقتی سخنرانان شيعی در مواجهه با اسراييل فرياد می‌زنند که سيدحسن نصرا... را تحويل نمی‌دهيم، يا خلع سلاح حزب‌ا... را غيرقابل قبول می‌دانند به يک معنا از قبل نتيجه را روشن کرده‌اند. در هر حال هر کدام يا مجموعه‌ای از دلايل مذکور صحيح باشد، می‌توان گفت که حزب‌ا... ديگر نمی‌تواند چون گذشته قدرتمند باشد، هم به لحاظ روانی و هم به لحاظ سياسی و هم به لحاظ نظامی. تمامی کوشش‌هايی که برای تشکيل يک سازمان مدافع مردم مظلوم شيعه و افتخار و سربلندی آنان و ديگر مسلمانان و حتی غيرمسلمانان منطقه کشيده شد به يک‌باره و بر اثر يک سياست کاملاً غلط با خسارت مواجه شده است.

                      چرا چنين تصميم غلطی اتخاذ شده است؟
                      عبدی‌ـ بستگی دارد که کداميک از دلايل و احتمالات مذکور را بپذيريم. اگر مسأله کاملاً درونی و لبنانی باشد، در اين صورت می‌توان به بسته و چريکی بودن سازمان‌دهی حزب‌ا... به عنوان دليل مهم اشاره کرد، زيرا وقتی که فضای تشکيلاتی امنيتی و حاد شود، هر آن می‌توانيم با يک تصميم غلط و بنيان‌برانداز مواجه شويم. همچنان که در تشکيلات چريکی قبل از انقلاب ايران و بعد از انقلاب نيز شاهد اين رخدادها هستيم. اما اگر دلايل بيرونی در اتخاذ اين تصميم موثر باشد، تکيه بيش از حد بر کمک‌های مادی و لجستيکی ديگران موجب اين نوع خطاها می‌شود و البته هر دو دليل هم می‌تواند موثر باشد.

                      در اين ميان حساب جنايات اسراييل چه می‌شود؟
                      عبدی‌ـ اسراييل در طول ۶۰ سال گذشته موارد وحشتناک‌تری از وقايع اخير را انجام داده است که اين وقايع چندان تغييری در چهره خشن آن نمی‌دهد، ضمن اين که اسراييل برای پرهيز از عوارض بين‌المللی، سعی می‌کند که سطح تخريب‌ها را بدون افزايش شديد در خسارات جانی بالا ببرد، و حدود دويست کشته برای يک هفته تهاجم به مناطق شهری چندان حساسيت‌برانگيز نيست، ضمن اين که آنان مدعی‌اند که اين بار دفاع کرده‌اند و حزب‌ا... هم عموماً در مناطق مسکونی و نه پادگان‌های نظامی مستقر شده‌اند. از سوی ديگر فراموش نکنيد که فرستادن موشک روی مناطق مسکونی اسراييل منجر به تبليغات گسترده آنان و موجه نمودن حملات به مناطق مسکونی بيروت و جنوب و بقاع و صور و صيدا خواهد شد. و تفاوت تعداد تلفات نمی‌تواند موجب محکوميت قطعی اسراييل و تبرئه قطعی طرف مقابل شود.

                      آيا اسراييل در اين پاسخ‌ها ذی‌حق است؟
                      عبدی‌ـ در روابط ميان کشورها و جنگ حق معمولاً در حاشيه قرار می‌گيرد، آنچه که مهم است اين که حزب‌ا... بايد بطور روشن پيش‌بينی اين نتايج را می‌کرد، اگر پيش‌بينی نمی‌کرد، صلاحيت سياسی خود را در داشتن سلاح مورد سوال قرار داده است.

                      Comment


                      • هنری کیسینجر، وزیر اسبق امور خارجه آمریکا در مقاله ای در روزنامه واشنگتن پست، دیدگاه خود درباره نحوه برخورد با برنامه اتمی ایران را بیان کرد.
                        آقای کیسینجر در این مقاله با عنوان "گامهای بعدی در قبال ایران" در یک کلام می گوید: "نمی توان به ایران اجازه داد رویای حکومت امپراتوری بر منطقه ای را تحقق بخشد که برای سایر مردم دنیا بسیار اهمیت دارد."

                        او عقیده دارد می توان از طریق دیپلماسی مانع از دستیابی ایران به سلاح اتمی شد. آقای کیسینجر همچنین جنگ را ادامه دیپلماسی می داند که در آن دیپلماتها ابزار متفاوتی بکار می گیرند.

                        او در ابتدای مقاله خود مناقشه اخیر در لبنان را در روند برخورد با برنامه اتمی ایران یک نقطه عطف می داند، چرا که، به عقیده وی، می تواند گروه پنج به اضافه یک را متقاعد کند به دیپلماسی خود شتاب بخشند و آنها را متوجه نگرش ایران در منطقه کند.

                        آقای کيسينجر می افزاید که ایران از رهگذر دستیابی به سلاح اتمی می کوشد به حکومتی مدرن بدل شود ولی این تلاش را با نوعی خاص از شور افراط گرایی مذهبی آمیخته که قرنها مانع از تجدد مسلمانان خاورمیانه شده است.


                        هنری کیسینجر استدلال کسانی را رد می کند که می گویند در قبال ایران باید همان دیپلماسی را بکار برد که در دهه 1970 به انزوای چین کمونیست پایان داد.

                        هرچند ایران بارها گفته است داشتن تسلیحات کشتار جمعی با آموزه های اسلام مغایرت دارد و بنابراین رویای داشتن بمب اتمی را در سرنمی پروراند، ولی آقای کیسینجر هشدار می دهد اگر ایران تجددخواهی منطبق با نظم بین الملل را با اسلام سازگار با همزیستی مسالمت آمیز در نیامیزد، بدون مناقشه نمی توان این مشکل را حل کرد.

                        وزیر اسبق امور خارجه آمریکا همچنین هشدار می دهد اگر گروه پنج به اضافه یک، تنبیه ایران در صورت رد بسته پیشنهادی را با جدیت اجرا نکند، این خطر هست که گروه های تندرو اسلامگرا به تسلیحات کشتار جمعی دست یابند و این شش کشور را تهدید کنند.

                        آقای کیسینجر بر این باور است که ایران مدرن و قدرتمند می تواند رکن ثبات و پیشرفت در منطقه شود. ولی اعضای دایم شورای امنیت بعلاوه آلمان باید حاکمان جمهوری اسلامی را ملزم به این انتخاب کنند که آیا نماینده آرمان اسلام تندرو هستند یا ملت ایران و آیا انگیزه بنیادین شان به راه انداختن جنگ صلیبی است یا همکاری بین المللی؟

                        نویسنده در حالی احتمال داده که ایران ممکن است گروه های پیکارجوی اسلامی را به تسلیحات کشتار جمعی تجهیز کند که تهران همواره گفته است فقط حمایت معنوی در اختیار گروه هایی مانند حزب الله و حماس قرار می دهد.


                        ريچارد نيکسون، رئيس جمهور اسبق آمريکا (راست)و وزير خارجه اش، هنری کيسينجر در سالهای 1970

                        آقای کیسینجر در ادامه استدلال کسانی را رد می کند که می گویند در قبال ایران باید همان دیپلماسی را بکار برد که در دهه 1970 به انزوای چین کمونیست پایان داد.

                        وی که خود معمار این دپیلماسی بوده، می گوید از یک سو چین متوجه شده بود آمریکای سرمایه دار کم خطرتر از شوروی کمونیست است و از سوی دیگر، پیش از برقراری رابطه بین پکن و واشنگتن، دو سال تحرکات دیپلماتیک و نمادین صورت گرفت تا طرفین نیات خود را بیان کنند، حال آن که در مورد ایران چنین چیزی به چشم نمی خورد.

                        از همین رو، آقای کیسینجر پیشنهاد می کند "پیش از آن که فناوری هدف متوقف کردن غنی سازی اورانیوم را بی فایده سازد، گروه پنج به اضافه یک باید آماده باشد قاطعانه عمل کند." بنابراین، به گفته او، تحریمهای ایران باید فراگیر باشد نه نیم بند و نمادین. با این حال نویسنده پیشنهاد می کند برای این که ایران احساس تبعیض هسته ای نکند، باید مراکزی در جهان تحت کنترل بین المللی، برای غنی سازی دایر شود.

                        وزیر سابق امورخارجه آمریکا همچنین عقیده دارد نمی توان مساله اتمی را از مناسبات ایران با غرب مجزا دانست. او در پایان می گوید که نباید اجازه داد حکومت ایران بر خاورمیانه مسلط شود، و آمریکا باید به قول آقای کیسینجر "هر گزینه شرافتمندانه ای" را بکاود.

                        او با این حال می افزاید اگر حکومت ایران توان خود را صرف پرورش استعدادهای جوانان و توسعه منابع خود کند، آنگاه نباید از آمریکا هراسی داشته باشد.

                        Comment


                        • Comment


                          • On Sunday 2 July 2006, my wife Golbarg Bashi and I left Beirut at 4:00 am, on a flight to New York, via Istanbul and Paris, having just spent about ten days visiting our friends, colleagues, comrades, publishers, as well as a number of my former and current students.

                            We were in Beirut in part for work and in part for the sheer joy of being with our friends. Golbarg had decided to expand her work on human rights and women's rights in Iran to include a wider range of issues and areas, building on her earlier work in Jordan in 1998-1999, and I to work out the details of the Arabic translation of my forthcoming edited volume on Palestinian cinema.

                            Over the years, I have developed a deep-rooted and inarticulate affection for Beirut (which to my alien and naked eyes it appears as a cosmopolitan extension of its Palestinian refugee camps). If I were to get too metaphysical about this affection, it would probably be because the ashes of my fallen friend, colleague, and comrade Edward Said are buried there, over which a couple of years ago I placed a fistful of Palestinian soil I had snatched from under the nose of its occupiers.

                            If I were to get a bit meta-geographical about my affection for Beirut, it is probably because something in its cosmopolitan disposition, its recent despairs and its rising aspirations, is very much reminiscent of Iran of the 1970's. Something about Beirut is uncannily similar to the pre-revolutionary Tehran, when things could have gone right after a massive and grassroots revolution, but alas where things went terribly wrong -- when the hopes and aspirations of an entire nation were kidnapped and betrayed by a terrorizing theocracy. My affection for Beirut may in part be due to a hidden hope I harbor that this time around, Lebanon might just get right what Iran did not, that the combination of its sectarian forces, of its obscene but necessary bourgeoisie and its impoverished but hard working masses, might in fact come together to produce a thriving and robust economy, and a corresponding society, polity, culture.

                            Because the translator of my previous work into Arabic was Syrian, while in Beirut we had intended to travel to Damascus for a short visit -- to meet with my translator, editor, as well as other Syrian friends and former students I have there. But this was not meant to be. The day we left Beirut to go to Damascus, Tuesday 27 June, was the day that the Israeli army had marched into Gaza, intensified its barbaric destruction of the Palestinian infrastructure, and also flown, we read later in the papers, a fighter jet over the Syrian president's palace, where Khaled Mashaal, the Hamas leader, was presumably staying. This meant an inordinate wait at the Lebanese-Syrian border for people who, like me, traveled on American passports.

                            While Golbarg, who travels on a Swedish passport, had no problem getting an immediate visa, I was told I had to wait for hours, maybe even days, before they decided whether they did or did not give me a visa. Disappointed, we drove back to Beirut. On our way to the Syrian border and back we stopped at Shturah village, famous for a dairy product they call 'Arisha, which they spread over a very thin piece of bread and mix it with honey -- 'Arisha ma'a 'Asal, they call it. It is legendary. There were a brother and sister working there in that cafe. They looked like identical twins -- youngish but hard working. If you were to reach out to tip them, they turned their faces away in a dignified shyness. They knew how to serve their customers politely but not how to accept any sign of gratitude except a simple "shokran" ("thank you") or an even simpler smile back at their joyous faces.
                            We spent in Beirut the few more days that we were planning to meet our friends and colleagues in Damascus, doing what we were doing for the previous week: Staying with our friends, the distinguished Lebanese historian and cultural critic Fawwaz Traboulsi and his wife Nawal Abboud, a leading social activist chiefly responsible for a series of public libraries she has helped build around Beirut; having our mid-day man'usha at a bakery near the Traboulsi's (the bakery was run by an ostensibly Shi'i baker catering to an entirely mixed clientele); going to Palestinian refugee camps where Golbarg continued her conversations with a series of human rights organizations; having lunch with our other friends and colleagues at our favorite spot, a seaside restaurant locally known as Rawda (a modest hangout dear to Lebanese intellectuals and literati, but not strange to ordinary people and their ordinary families -- all along with their Sri Lankan maids); taking a short nap right there and then, before going for swimming at a nearby beach; then going home, taking a quick shower and going for dinner with more of our Lebanese and Palestinian friends -- with Mai Masri, for example, the prominent Palestinian documentary filmmaker, her husband Jean Chamoun, the equally distinguished Lebanese filmmaker, and their children and friends one night, or having dinner at a restaurant by the sea with a leading Lebanese public intellectual, Samah Idriss, who is the Editor-in-Chief of al-Adab, the longest continuously running literary and political journal of the Arab world (that has published Arabic translations of my work), and his wife and colleague Professor ***sten Scheid, who teaches anthropology at the American University in Beirut.
                            My other good Lebanese friend, Ahmad Dallal, Professor and Chair of the Department of Arabic and Islamic Studies at Georgetown University, was also in Beirut with his daughter Shezza, as was Professor Suzanne Elizabeth Kassab, an extraordinary intellectual historian and philosopher who had previously taught at Columbia University, where I teach. Beirut was like home to me, I had told Golbarg earlier that summer, homier even than New York, where we live.

                            Comment


                            • The paramount mood of Beirut in late-June 2006 was the hustle bustle of a thriving cosmopolis. Ours was a privileged perspective -- two foreigners familiar with the pulse of the neighborhood, embraced and welcomed by a constellation of friends and acquaintances, comrades and colleagues. Every morning, over coffee and a colorful rainbow of Arabic, French, and English newspapers, we were discussing with Fawwaz Traboulsi, among other things, his forthcoming book on Lebanese history and the courses he was planning to teach next spring as a visiting professor at Columbia. With Nawal Abboud we were discussing her interest in having translated into Arabic a number of children's books published originally in Persian.

                              With Mai Masri and Jean Chamoun we were discussing the film festival that Richard Pena and I were organizing in New York to launch my edited volume on Palestinian cinema. With Samah Idriss and ***sten Scheid we were discussing various issues regarding the journal al-Adab, as well as the publication of the Arabic translation of my Palestinian cinema book. There were too many things to do and too little time to do them. Samah took us to meet Anni Kanafani, one of the most prominent cultural activists and the widow of the legendary Palestinian novelist Ghassan Kanafani -- murdered in 1972 by people who don't like Palestinian novelists, poets, and filmmakers.

                              Beirut was bustling with activities in late-June 2006, with things to do, friends and colleagues to meet, current projects to work out, new projects to plan. At the Kanafani Foundation in Mar Elias Refugee Camp, Anni Kanafani had just exhibited a series of paintings and other art works by Palestinian children from the camps, and published a corresponding catalogue along with the exhibition. Golbarg conducted a long interview with Anni Kanafani and her colleagues, and then we discussed my forthcoming trip to Copenhagen to talk about Palestinian cinema -- Anni Kanafani is Danish and has devoted her life to safeguarding and promoting the legacy of her husband's literary work.

                              No -- Beirut is (should I now say was? -- the verb does not quite turn to conjugate in my angry and defiant mind) altogether too busy for a short visit, too many things to do in just ten days. Once our visit to Damascus fell through, we were able to attend a conference that through al-Adab Magazine and al-Saaha Club, the indefatigable Samah Idriss had organized at Wata al-Musaytbeh and in which spoke Professor Ahmad Dallal of Georgetown University, the equally prominent Lebanese public intellectual As'ad Abu Khalil, Professor of Political Science at the California State University at Stanislaus, and Professor Rania Masri of Balamand University. Above all, and just to name a local legend, if you hang out with Abu Said in Beirut people open their doors for you.

                              No -- Beirut was (is and will always remain) absolutely beautiful -- including even its cultic curiosities. Huge posters of Rafik Hariri, a monumental statue of Samir Qasir near al-Nahar offices, the raised arm of Jubran Twayni, the close up of George Hawi -- all of them divisive characters, or decisive signs, some adoring them as national heroes and martyrs, others detesting them for their pro-American politics, many managing to ignore them altogether. Hariri had rebuilt Beirut, his admirers said. He had impoverished the country, his detractors objected. To a foreign but caring ear, all these disagreements sounded positively promising.

                              Public intellectuals doing what they do best, as did politicians, the revolutionaries, the activists, the journalists -- the stuff of which civic discourse is made. Noam Chomsky had just been there, giving a series of talks in Beirut. When we left, Fawwaz gave me a CD of Chomsky's talks to send to a mutual friend in Boston. Beirut was thriving. Lebanon could have been a model of productive ideological conflicts, of civil discourse, progressive politics, foreign investments, domestic contestations, intellectual diversity, moral variations. Beirut was civil, civilizing, cosmopolitan.

                              Beirut -- no -- Beirut was (will always be) full of life. For the first time in decades I thought there was hope for Lebanon. There was a fifty-five (or something to that effect)-star Moevenpick Hotel not too far from Rawda on the Corniche that was so spiffy that it would not allow us to use its beach. But a stone throw away from it there was a public beach that was as good and more than happy to welcome you for just about a dollar to rent a carrousel for as long as you wanted, all that plus a running faucet under which you could wash your sands off, and then stand under a shade and look at the beautiful, blue sea, hugging the radiant sky, welcoming men, women, and children -- we even saw veiled women there bathing. There was (is, there must always be) a generosity of spirit, a catholicity of caring about Beirut -- a tolerance far superior to those of the French legislators, or their counterparts, the bearded monstrosities that rule over the Islamic Republic.


                              Fishing at the Beach, Beirut, Lebanon, June 2006 (Photo by Golbarg Bashi)

                              That evening, with Fawwaz and Nawal we went to Mai Masri and Jean Chamoun's warm, welcoming, and generous home for dinner -- all in the company of beautiful minds, joyous hearts, generous spirits, forgiving souls. "I have made you Mosakhkhan, Hamid," Mai said and pointed to a colorful dish. "Those are beautiful pieces of Mosakhkhan, Mai. Last time I had Mosakhkhan was in Beit Sahour, and it was not as fancy as this!" Smile, laughter, joy, friendship, camaraderie, solidarity, determination, struggle. "We are having a launch of our Palestinian cinema book with a small film festival in New York, Mai. Hope you can come." "Ahlan wa Sahlan, with pleasure, Hamid." Home is where people don't mispronounce your name.

                              No -- definitely Beirut was (yes it was) full of hope. Mai and Jean's youngest daughter Hana (she is about 10 or 11 year old) was so eager to tell me that she had acted in her father's new film, In the Shadow of the City (2005) -- she rushed to a room and rushed back with a DVD in her hand, pointing to a fine print little HANA CHAMOUN written on the cover. "You are the second little Hana I know who is a great artist." Who is the other one she asked, smiling, "Hana Makhmalbaf I said. She was just your age when she made her first film." (What were Ehud Olmert, Amir Peretz, and Dan Halutz doing on the evening of 26 June 2006, when Hana Chamoun rushed to her room to bring me her father's film and proudly point to her name?)

                              Comment


                              • The mood of Beirut was decidedly joyous and the joy was punctuated by our uplifting conversations with Abu Said -- the legendary Abu Said, who guided us through the back alleys and twisted miseries of Sabra and Shatila, helping Golbarg with her meetings with human rights organizations and activists -- as always kind and as always generous with his time and patience. We were so busy we never got to share the raison and fish dish he said he wanted to cook for us.

                                No -- Sabra and Shatila were not the only sites of misery and hope, poverty and struggle, in which we felt most at home. We also hung out in the Dahiya district, in Haret Hreyk, the Shi'i neighborhood -- "the Hezbollah stronghold" Wolf Blitzer, Thomas Friedman, and their disgraceful company call it. Khaled took us to Dahiya, and I was reminded of the Cheraq Barq neighborhood in Tehran, of Meydan-e Rah Ahan, of Darvazeh Qar, of Meydan-e Shush. Here was the market bursting with preoccupied shopkeepers and enthusiastic goods; here was the mosque -- earthly, full of shades and shadows, light and darkness, with a Moazzen fluent in his Tartil and articulate in his Tajwid, eloquent in the praise of his Lord; here was the oversized pictures of Khomeini and Khamenei -- what were they doing here? "Don't take any pictures," Khaled said abruptly but quietly. "Nasrallah lives here."

                                Dahiya is the closest thing I can remember to the bazaars in our hometown of Ahvaz in southern Iran, where my Golbarg and I were both born, or in the poorer and more crowded neighborhoods of Tehran, where shops, lives, street vendors, mosques, old cars, young men, veiled women, talkative shopkeepers, and the buzzing familiarity of a labyrinthine landscape all come together and inform you of a thriving urbanity.

                                Right at the heart of Dahiya, we saw a sign at a door to an office saying that Syrian, Bangladeshi, Sri Lankan, and all other kinds of the wretched of the earth were available for hire (sale) -- for the Lebanese bourgeoisie and their Saudi, Khaliji, and other European and European look-alike neighbors to hire in order to attend to their chores. Right there and then we marked the visible presence of Sri Lankan maids in particular (some 50,000 of them some statistics suggests) -- when Golbarg and I whispered to ourselves that here in Lebanon there was an additional, unmarked, un-named, and entirely invisible camp made up of mostly Sri-Lankan (but also of many other nationalities) slaves, for which there is no global awareness or collective care.
                                The world at least knows about the plight of the Palestinian refugees -- that it does nothing with that knowledge is an entirely different obscenity -- but Sri Lankans and Bangladeshis and Syrians and Moroccans and... these are all the nameless of the earth, abused laborers, temporary slaves, hired and fired at will, with no visible sign that they even exist.

                                No. Beirut was definitely beautiful, and decidedly joyous, albeit seething with pain, with abandoned hopes, hidden labor, illegal bodies suffering the indignity of an exposed and abused life -- all thriving along a bustling bourgeoisie, an intellectual cantankerousness that marked anything but a moral apathy. Golbarg and I would go for our regular nightly walk at the Corniche all the way from Rawda to the oversize monument to Gamal Abd al-Naser, before we grabbed a cab and asked the driver to take us home to Fawwaz and Nawal. Life at the Corniche was full -- ordinary people, some veiled, some unveiled, some poor, some rich, some young, some old--children running loose, nargilas bubbling at full blast, fresh corns hot and ready for sale, for almost nothing. Life in Beirut was full, folly, furious. Life was good.
                                No. Beirut was (yes was) beautiful, joyous, cantankerous, and tolerant even of two argumentative foreigners familiar with its fears, sharing its hopes, taking issues with one thing or another. Nothing in the summer of 2006 mattered to Beirutis more than the World Cup. Beirut was divided in June 2006 not according to the sectarian divisions -- Sunnis, Shi'is, Maronite, Armenians, Druze, whatnot -- but according to their preferences for Germany, Brazil, France, or Argentina.

                                All over Beirut, all over even the Palestinian refugee camps, were covered with the colorful flags of the finalists in the World Cup. We even saw flags of Saudi Arabia and the Islamic Republic of Iran raised prominently in downtown Beirut. In a souvenir shop in Shatila refugee camp selling Palestinian flags, Kufia and other memorabilia, as Golbarg was interviewing a human rights activist, three Palestinian kids -- aged 4, 6, and 8 perhaps -- walked in and asked the shopkeeper if she had a Brazilian flag! "No, my dears," she said, "We have no Brazilian flag. We only have Palestinian flag. Would you like a Palestinian flag?" "No," the oldest kid said in response, disappointed, "we don't want any Palestinian flag. We want a Brazilian flag."
                                There was hope for Lebanon, when we were there -- genuine, palpable, grounded.

                                Beautiful was Beirut in June, and when we said goodbye to our Lebanese and Palestinian friends, Beirut was hopeful, and as we boarded our plane and flew out of Rafik Hariri airport for Istanbul, Paris, and then New York, early in the morning of Sunday 2 July 2006, at about 4:00 am, Beirut was all in one piece.

                                Comment

                                Working...
                                X