Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • در حال و هوای گرم تبليغات انتخاباتی، بسياری حرف‌ها گفته شد که گوينده‌ی آن ظاهرا وابسته به جريان کانديدای خاصی بود و اينطور به نظر می‌رسيد که در صورت بردن انتخابات توسط کانديدای مورد نظر، حرف‌هايی که گفته می‌شود به وقوع می‌پيوندد. (عوام باور می‌کردند و خواص نيز تحت‌تاثير قرار می‌گرفتند) اما زمانی‌که شاهد هستيم يکی از کانديداهای انتخاباتی که اکنون مقام رياست‌جمهوری را تصاحب کرده، شعار اصلی خود که تنها شعار مشخص وی نيز محسوب می‌شد (آوردن درآمد حاصل از فروش نفت بر روی سفره‌های مردم) را انکار می‌کند، چه انتظاری می‌توان در مورد حرف‌هايی داشت که به سختی می‌توان ثابت کرد که در شعارهای نسبت داده شده به اين فرد، نمونه‌ای داشته باشد و تنها نشانی‌ای که می‌توان از آنها يافت، در سخنان نزديکان کانديداست. از ‌جمله شعارهايی که در مورد احمدی‌نژاد مطرح شد، آزادی تمامی زندانيان سياسی در صورت انتخاب‌شدن وی بود. البته در پايان سال گذشته، اکبر گنجی از زندان آزاد شد، اما او به اتمام دوران محکوميت خود رسيده بود و چند روز زودتر آزادتر کردن وی، چيزی نيست که بتوان نشانه‌ای از رعايت حقوق بشر را در آن جستجو کرد. از جمله‌ی ديگر شعارها، می‌توان به شادابی محيط دانشگاه‌ها و عملی‌کردن آرزوی رهبر جمهوری اسلامی برای سياسی شدن محيط دانشگاه‌ها اشاره کرد. مسائل در مورد دانشگاه و دانشجويان، در يک بسته‌ی کامل بايد ديده شود و برخورد با دستگيری يک استاد و يا تحليل در مورد يک اعتراض، نمی‌تواند ما را به نتيجه‌ی قابل قبول برساند.

    رهبری جمهوری اسلامی آرزوی سياسی شدن دانشگاه‌ها را - البته در معنايی که مورد نظر خود ايشان است- بارها مطرح کرده است. وی در مورد اين ميل خود می‌گويد که "بايد از سياست‌زدگی محيط دانشگاه‌ها جلوگيری کرد، دانشگاه نبايد به ميدان حزب‌بازی جريان‌ها و گروه‌ها تبديل شود" البته وی می‌گويد، "دانشجو بايد به مسائل سياسی آشنا باشد و دانشگاهی که سياسی نباشد، دانشگاه نيست". اگرچه به نظر مقامات ايران، دانشگاه بايد به مسائل سياسی وارد شود، اما نه آن‌گونه که خود جريان‌های داخل دانشگاه و دانشجويان می‌خواهند، بلکه آن‌گونه که رهبر جمهوری اسلامی و جريان مدافع حاکميت می‌خواهد. وقتی دانشجويان (بسيجی) به ديدار رهبری نظام می‌آيند و او از رابطه‌ی دانشگاه و مسائل جاری کشور سخن می‌گويد، شاهد هستيم که شعارهايی که داده می‌شود نيز، حاکی از وجود جريانی خاص در ميدان تصميم‌گيری و اجرای مسائل در دانشگاه‌ها است، "حزب، فقط حزب علی، رهبر فقط سيد علی". شاهد نيستيم که رهبری نظام حتی يک بار در مورد برخوردهای خشن و زشتی که گروه‌های زير نظر وی، به صورت غير قانونی انجام داده‌اند سخنی مشخص و موثر گفته باشد.

    دانشجوی خوب از نظر رژيم، چيزی جدا از خواسته‌ی حکومت از طيف‌ها و اصناف ديگر نيست، فقط انتظاری که از دانشجويان از سوی جامعه وجود دارد، با توجه به مرتبه‌ی بالاتر "فرهنگی" و "انديشه‌ای" بسيار بيشتر است، از اين لحاظ، سرمايه‌گذاری نظام برای به انحطاط کشيدن اين بنيان‌ها، يا بهتر بگوييم دور کردن آنها از جريان‌هايی که می‌تواند با زدودن انحرافات موجب آبادانی و پيشرفت شود، بسيار با اهميت‌تر به نظر می‌رسد. از نظر رژيم، دانشجو بايد به نظام پايبند باشد، و به ولايت فقيه التزام عملی داشته باشد و حتی المقدور ظاهر و روش فکر و زندگی‌اش مانند افرادی باشد که در جبهه‌ی جنگ (ايران و عراق) شرکت کردند، يا اگر اين‌گونه هم نيست، لااقل يک فردی باشد که بتواند با شکوفا کردن استعدادهای خود و با گشاده‌رويی، سرمايه‌های فکری و معنوی‌اش در خدمت نظام بکار گيرد، و موجب ايجاد وجه‌ی داخلی و خارجی برای سردمداران نظام شود، به گونه‌ای که با ديدن آنها در کنار رهبر رژيم - در حالی که آنها ظاهری کاملا رسمی، سنگين و متمايز از چهره‌های بسيجی دارند- نوعی احساس در ايرانيان و ديگران ايجاد شود که اين نظام دارای تنوع زيادی از لحاظ طرفداران است.

    بارها و به مناسبت‌های گوناگون در مورد جمعيت جوان ايران سخن گفته شده است. اينکه بيش از شصت درصد جمعيت ايران، زير 35 سال سن دارند و همچنين نيازهايی که در مورد اشتغال، مسکن و زمينه‌های تفريحی برای آنها وجود دارد. اما افراد ديگری نيز هستند که از جنبه‌های ديگری در مورد اين جمعيت فکر می‌کنند، کسانی که سعی می‌کنند، اين جمعيت را به جای اينکه به اشتغال واقعی بگمارند، بيشتر در مورد مشغول کردن آنها به مسائل "انـحرافی" برنامه‌ريزی و تدارک‌ديدن ببينند. مهارت مثال‌زدنی در اين مورد وجود دارد. در مورد هر يک از اقشار و اصناف نيز شاهد اين مسائل هستيم: در مورد کارگران، معلمان، اصناف توليدی، کشاورزان، صنعتگران، کارمندان و ... . برنامه‌های خاصی وجود دارد که موجب می‌شود آنها نيز از پيگيری مطالبات خود، به صورت جدی، خودداری کنند و ما در ايران شاهد يک وضعيت "صـبر" و "انـتظار" باشيم که به خاطر از حد گذشتن، موجب شده که بسياری از مسائل اصلا درک و حس نشود.

    اما دانشجويان با قدرت تحليل و فکر بازی که دارند و اوقات بيشتری که برای انديشيدن دارند، از ساير جمعيت، در هر جامعه‌ای فاصله دارند و در ايران، اين مسئله بيشتر درک می‌شود. دانشگاه در ايران، سالهاست که کانون مبارزه‌ی فکری با نظام حاکم است و همواره صدای اپوزيسين را می‌توان از لابه‌لای تمامی حرف‌های موافق نظام، اگرچه به زحمت شنيد. اما در مواردی نادر، مانند آنچه در مورد منوچهر محمدی شاهد بوديم، عملا از گروه‌های معاند نظام سر درآورد. احساسات پاک، صداقت، جوانی، باور پذيری و بی‌تجربه بودن، از دانشجويی که بيشتر در فکر تحول است و می‌خواهد شاهد اتفاق باشد و نه انتظار، طعمه‌ای برای فتنه‌گران می‌سازد.

    افرادی در جمهوری اسلامی، آمريکا را در حوادث تروريستی 11 سپتامبر مقصر می‌دانند که خودشان در مقابل عملياتی که ساعتها توسط نزديک‌ترين افراد به رهبری نظام صورت گرفته، توان پاسخ‌گويی ندارند. سوال جمهوری اسلامی اينست که آمريکا با آن يد و بيضايی که در تشکيلات امنيتی و پليسی خود دارد، چطور نتوانسته جلوی هواپيما ربايی و برخورد آنها با برج‌های تجارت جهانی را بگيرد. شايد مقامات ايران ندانند که اين افرادی که چنين کاری را صورت دادند، اينطور نبوده که يک شب تصميم بگيرند و فردا اقدام کنند، بلکه با نفوذ در سيستم‌های امنيتی، به‌صورت برنامه‌ريزی شده - از مدت‌ها قبل- تصميم به انجام اين کار گرفتند. اگر چنين نبود که به عامل اصلی حملات يازده سپتامبر "طـراح عمـليات" نمی‌گفتند. اما بهتر است رژيم ايران در مورد حوادثی که در تيرماه 1378 به وقوع پيوست، گزارشی را ارائه کند. البته نه گزارشی که اسامی اصلی تحت عنوان "بدون ذکر نام" معرفی شوند.

    بايد از جمهوری اسلامی و دولت به اصطلاح مهر ورز احمدی‌نژاد سوال کرد که چطور می‌توان شيطان بزرگ را به پيروی از تعاليم عيسی مسيح ترغيب و تشويق کرد، اما افرادی که در حوادث جنايتکارانه و وحشيانه‌ی 18 تيرماه نقش اصلی و موثر داشتند - و رهبری رژيم نيز در آن روزها تاکيد کرد که اين افراد در هر لباسی که باشند، خائن هستند و بايد از خدمت عزل شوند- به خدمت باز گرداند‌. سوال اينست که چطور می‌توان افرادی که در جريان قتل‌های زنجيره‌ای، در زمانی که سعيد امامی و دوستان‌اش - با چشم‌پوشی مسوولان رده بالا- تصميم به قتل داريوش و پروانه‌ی فروهر و ديگر روشنفکران از جمله مختاری و پوينده می‌گيرند- حضور داشتند، امروز در مقام‌های اصلی امنيتی کشور ديده شوند. پور محمدی، وزير کشور که دارای سابقه‌ی اينچنينی است، حتی در ميان خود اصول‌گرايان با مخالفت زيادی روبه‌رو بود و با صحبت‌ها و لابی‌گری‌هايی که انجام شد، به سختی توانست همراه ديگر وزرا رای اعتماد کسب کند.

    چطور می‌توان در نظر گرفت که رژيمی با تشکيلات وسيع اطلاعاتی - امنيتی هنگامی‌که فاجعه‌ای مانند کوی دانشگاه رقم می‌خورد، به جای آرام‌کردن آلام دانشجويان، ظاهرا به تقبيح عمل افرادی از نيروی انتظامی بپردازد، اما در واقع از آنها تشکر کند؛ با انجام ندادن هيچ اقدام عملی برای مجازات آنها. می‌توان پذيرفت که يورش وحشيانه به خوابگاه دانشجويان و انداختن دانشجويان به پايين ساختمان، با فرياد يا حسين (به روايت علی خامنه‌ای در جريان ديدار با بسيجيان) هيچ هماهنگی و يا چراغ سبزی را در پشت خود ندارد؟ آيا کسانی که در آن حوادث نقش داشتند، به سزای عمل خود رسيدند؟ نه! مطمئنا اگر چنين بود ما شاهد فجايعی، مانند آنچه چندی بعد در خوابگاه طرشت رخ داد نبوديم.

    جمهوری اسلامی، آمريکا را متهم می‌کند که چرا فرمانده ناوگان آمريکايی که هواپيمای مسافربری ايرانی را - به گفته‌ی خود آنها (آمريکايی‌ها) به اشتباه - مورد اصابت موشک قرار داده و سرنگون کرده، مورد مجازات قرار نمی‌دهد. آيا پس از اين سوال که برای جمهوری اسلامی مطرح بوده، به نحو شايسته‌تری پرسشی پس از چندين سال از ماجرای کوی دانشگاه، خوابگاه طرشت و ضرب و شتم‌ها و آزارهای ديگری که دانشجويان ديده‌اند، نبايد مطرح شود که چرا عامل اصلی اين حوادث که با پر رويی و وقاحت، و افتخار به عملش اقرار به آن می‌کند، آزادانه در جامعه حرکت می‌کند؟ سعيد عسگر، کسی که در جريان ماجرای ضرب‌و شتم دانشجويان در خوابگاه طرشت پرونده‌ی جنايتش وجود داشت، در دانشگاه آزاد در تهران تحصيل می‌کرد و با نفوذی که در ميان مقامات داشت و رانت‌هايی که از آن برخوردار بود، توانست که به وضع مالی نسبتا خوبی برسد و دو مغازه در محله‌ی سکونت خود دارد. چطور می‌توان باور کرد که اراده‌ای برای برخورد با ضرب و شتم فيزيکی دانشجويان وجود دارد؟

    در زمان دولت خاتمی بود که جنگ عليه رژيم عراق می‌خواست اتفاق بيفتد، از قضا گروهی از برندگان جايزه‌ی صلح نوبل در مقابل کاخ سفيد، اجتماع اعتراض‌آميزی برگزار کرده بودند که با دخالت پليس، آنها را پراکنده و از تجمع طولانی‌مدت آنها ممانعت کردند. همچنين در مورد اعتراضاتی که مادر بزرگ‌های سربازان آمريکايی داشتند و موجب بازداشت موقت شماری از آنها شد، ديديم که مسوولان دولت خاتمی در اين موارد زبان درازی داشتند، اما جالب است بدانيد که هيچ کس سخنی در مورد آنچه در اين هشت سال بر سر دانشجويان آمد و تقريبا در يک سال گذشته ادامه يافته و به شکلی ديگر پی گرفته شده، برای گفتن ندارد. شايد يکی از معانی سياسی بودن دانشگاه‌ها از نظر رژيم، همين است؛ اينکه دانشگاه، در جريان به اصطلاح نقض حقوق بشر در ينگه‌دنيا (آمريکا) باشد و احتمالا بايد در مقابل آن از طرف دانشجويان اعتراض صورت بگيرد، اما در مقابل مسائل و مشکلات داخلی هيچ.

    دانشجويان پس از آنکه ديدند در نظام جمهوری اسلامی هيچ‌کسی نيست که نه به حرف آنها گوش بدهد و سعی کند که مطالبات آنها را مورد توجه قرار دهد، بلکه وقتی که مورد ضرب و جرح قرار دادند به دردشان رسيدگی شود و تيمار شوند، که حتی نبايد انتظار اين را داشته باشند که وقتی در نماز صبح خود در خوابگاه دانشگاه خود، در شهر غريب زير دست و پا و باتون سربازان نظام به فجيع‌ترين شکل نواخته می‌شوند، کسی داد آنها را بشنود و کسی نباشد که حتی بتوانند به او شکايت برند، سرخورده شدند. احمدی‌نژاد امروز به غربی‌ها می‌گويد که دوران چماق‌داری و چماق‌کشی گذشته است، احتمالا او در مورد ديگر کشورها سخن می‌گويد، چون چيزی که در داخل ايران هنوز حکم می‌کند، همان زور و چماق است.



    Comment


    • پس از آن جريان که حرمت‌شکنی دانشگاه، دانشجو و حريم شخصی برترين نخبگان جامعه را شاهد بوديم - حادثه‌ای که در جهان بی‌همتا بود و جز، يک کشور آفريقايی که گرفتار ديکتاتوری بود و در چند دهه‌ی قبل شبيه چنين رفتاری داشت- شاهد دل‌زدگی از سياست در جمع دانشجويان بوديم. دانشجويان به دنبال آزادی مطبوعات، آزادی بيان و تحول در اجتماع بودند و حال می‌ديدند که گرگ‌هايی به خانه‌شان آمده‌اند و هر آنچه که در فيلم‌های خشن و وحشتناک ديده بودند پيش روی‌شان رخ داده و هيچ عکس‌العملی در مقابل آن صورت نگرفته بود، طبيعی‌ترين نتيجه، همين سرخوردگی بود.

      حال آن روزها گذشته و مجددا عده‌ای در دانشگاه‌ها، شروع به جريان‌سازی‌های "مـصنوعی" برای ايجاد هيجان و فعاليت سياسی دارند. می‌بينيم که فعاليت‌هايی از سوی بازماندگان دوم خردادی و يا دنباله‌روهای آنان هنوز در دانشگاه‌ها جريان دارد. در اين بخش سعی می‌کنيم به آسيب‌شناسی اقدامات دانشجويان از منظر کارهايی که آنها انجام دادند و باعث بدتر شدن وضعيت‌شان شد بپردازيم.

      حوادث 18 تيرماه رخ داد و در آن، جمعی از دانشجويان به شدت مورد ضرب و جرح قرار گرفتند. دانشجويان می‌توانستند به جای اعتراضات خيابانی و يا پس از آن اعتراضات؛ تکليف جنبش دانشجويی و رابطه‌ی آن با جريان خاتمی را روشن کنند. آنها به حرف خاتمی گوش دادند، "دانشجويان، آشوبگران را در ميدان تنها گذارند". اما هرگز ديده نشد که آنها از خاتمی بپرسند و بگويند که با آن جمع که هدايت‌شده و برنامه‌ريزی‌شده اين اقدام را انجام دادند چه کرد.

      نقطه‌ی تاريک و سياه جريان که باز هم در تاريخ، ماندگار خواهد شد، ديدار مجروحان و ساکنين آن شب کوی دانشگاه، پس از چندی در بيت رهبری، با علی خامنه‌ای بود که به اصطلاح برای دل‌جويی از مجروحان و مصدومان ترتيب داده شده بود. وقتی کسی مسبب جريانی است و بعد، برای آن عزا می‌گيرد و به تيمار بر جای ماندگان می‌پردازد، در حالی که هيچ عزمی برای مقابله با جريان مقصر و مجرم ندارد، عذاب‌آورترين قسمت ماجرا است. وقتی نفر اول رشته‌ی پزشکی (در کنکور) که چشم خود را از دست داده مقابل علی خامنه‌ای قرار گرفته و علی خامنه‌ای با لبخند با او احوال‌پرسی می‌کند، چه حالی به انسان دست می‌دهد. در اين مدتی که در سياست بوده‌ام، هيچ‌وقت دوست نداشتم که کسی را ببينم و يا از او سوالی بپرسم، اما سالهاست دوست دارم اين فرد را ببينم و از او بپرسم که آيا از آن کار خود و از پذيرش ديداری که داشته، اکنون هم راضی است؟ در همان ديدار و به اصطلاح دل‌جويی، علی خامنه‌ای رو به يکی از دانشجويان می‌کند و می‌پرسد که "شما چطور؟" او هم با اشاره به دست شکسته شده‌اش می‌گويد که آسيب ديده و علی خامنه‌ای با لبخند می‌گويد، "شما هم بی‌نصيب نمانده‌ايد".

      آن روزها به مطالعه‌ی تمامی مواضع و اتفاقات پرداختم و در تحقيقی که نگاشتم به اين نتيجه رسيدم که کل جريان نظام خود را در اين ماجرا توانست تبرئه کند و گناه ماجرا را به گردن چند سرباز وظيفه و يک فرد (که در جلسات نمايشی دادگاه، حاضرين برای آمدنش صلوات می‌فرستادند) بياندازند.

      ديديم که علی خامنه‌ای چه موضعی گرفت. چند روز پس از ماجرا در حضور بسيجيان در بيت رهبری، به تحريک احساسات پرداخت. او در حالی که گريه می‌کرد به بسيجی‌هايی که آنها نيز تحت‌تاثير مراد خود اشک می‌ريختند گفت، "اگر تصوير مرا پاره کردند، اگر آتش زدند، شما هيچ کاری نکنيد" مصباح يزدی چند وقت بعد در تاييد فرمايشات آقای خود، به بطن حرف او اشاره کرد و گفت "اگر مقام رهبری درخواستی صراحتا از بسيجيان ندارند، اما خود بسيجيان می‌فهمند که بايد چه کنند" و به اين ترتيب، موجی از قلع و قمع، اما اين بار، رسما و علنا با قدرتی برگرفته از نظام و مسوولان برای برخورد با دانشجويان انجام شکل گرفت. آن زمان دانشجويان و روزنامه‌های اصلاح‌طلب به جای پرداختن به ماجرای کوی دانشگاه، سعی کردند که به دنباله‌روی از فضايی که رژيم ايجاد کرده بود، به مسائل سياسی حاشيه‌ای و بی‌ارزشی همچون مطالب مصباح يزدی که در سخنان پيش از خطبه‌های خود می‌گفت بپردازند.

      بدين‌ترتيب ماجرای کوی دانشگاه که يک فرصت برای احقاق حق تاريخی ايرانيان و يا لااقل روشن شدن تکليف جنبش دانشجويی بود، آنچنان به انحراف رفت که افراد مسبب و دخيل در آن جريان، به تيمارخواهی از دانشجويان برآمدند. خودشان موجب صدمه شدند و در مقابل ظلم سکوت کردند و بعد هم با دست کشيدن به سر دانشجويان، سعی در اجرای نمايشی مشفقانه داشتند؛ گويی يتيمانی را که زير دستشان هستند، را از موهبت محبت خود برخوردار می‌کنند.

      سالها گذشت و تنها در چند سال اخير (از پس از انتخابات مجلس هفتم) حقيقتا شاهد يک تنزل واقعی محبوبيت جريان دوم خرداد هستيم. اما بازماندگان آن جريان که بقای‌شان به نظر نه از وفاداری آنها به سبک و سياق مرموز و متحورانه‌شان (آنچنان که خود مدعی آن هستند و سعی در پذيرش آن به جامعه دارند)، بلکه منافعی است که برای رژيم دارند، هنوز هم به سعی در پرداختن به مسائل به همان سياق دوم خردادی سالها پيش دارند.

      دانشجويان رابطه‌ی خود را با رژيم به نحو نادرستی تنظيم کردند. آنها در جلسات مقامات شرکت می‌کنند، به رهبری لبخند می‌زنند و دست او را می‌بوسند و از افتخار داشتن خود، برای حضور يافتن در جلسه‌ای که او ترتيب داده سخن می‌گويند. بارها در تلويزيون ديده‌ايم کسانی را که در المپيادها و مسابقات علمی و جهانی دارای مقام شده‌اند و به حضور رهبر رژيم می‌آيند. برای اينکه اين افراد جلسات خود را آن‌گونه کامل "بسيجی‌وار" و "مشخص" نکنند که از چشم دوستان خود بيفتند، درخواست‌هايی برای بها دادن به علم و پژوهش را از رهبری مطرح می‌کنند.

      وقتی نخبگان ايران در رشته‌های مهندسی با مسابقات روبو کاپ و برگزاری جام‌های مختلف مربوط به ربات‌ها (فوتباليست و آتش‌نشان و ... .) و يا ساختن اشکال هرمی با ماکارونی و تهيه‌ی سيمان با بالاترين تحمل در برابر مقاومت‌ سرگرم می‌شوند و احساس مفيد بودن می‌کنند و فکر می‌کنند مسير درستی را برگزيده‌اند، انتظار آنها احتمالا در نهايت به اين ختم می‌شود که "دختران و پسران در اين تيم‌ها با هم کار کنند" و اگر يک روز قرار شد، و حکم از حراست و مقامات دانشگاه آمد که محدوديت‌هايی را ايجاد کنند، احتمالا دنيای آنها بايد تيره و تار شود.

      وضعيت دانشگاه‌های امروز ايران اينچنين است. راه انداختن مسابقات رباتيک در دانشگاه‌های دولتی برتر ايران صورت می‌گيرد، و وضع علم و دانش در ساير دانشگاه‌ها از اين هم اسف‌بارتر است. دانشجويان ايرانی کاملا از مسير خارج شده‌اند. اگر تصور کنيد که در ايران نخبه‌ای دلسوز وجود دارد که منتظر خدمت به جامعه است، من فکر می‌کنم که با واقعيات موجود فاصله‌ی زيادی دارد. بسياری از کسانی که امروز در داخل ايران مانده‌اند و کارهای تحقيقاتی می‌کنند، سعی می‌کنند، يا واقعيات را نبينند و يا با مسائل کنار بيايند و به زندگی معمولی اکتفا کنند. آنها اصلا به وظايف خود نسبت به جامعه واقف نيستند. به استادی که از دانشگاه علم و صنعت بود و جزو نفرات ممتاز دانشگاه بود، گفتم که بايد نسبت به جامعه احساس مسووليت داشته باشيم و اين وظيفه‌ی همه‌ی ماست، اما او قيد و تعلقی از اين بابت نداشت، ظاهرا او نيز منتظر بود که اوضاعی برايش درست شود که به زندگی شخصی بهتری برسد، حال چطور، خيلی مهم نبود. اين افراد به اصطلاح مومن و مقيد (غير بسيجی و وابسته به نظام) هستند، ديگران که برای‌شان در کنار رژيم بودن و يا نبودن اهميت زيادی ندارد، پايش بيفتد، حاضرند برای علی خامنه‌ای تسليحات و موشک بسازند و نمونه‌های آنها را امروز در کارخانه‌ها و دانشگاه‌های نظامی و وابسته به سپاه می‌بينيم.

      اگر امروز استادی بازداشت می‌شود، نه به خاطر چيزی است که عنوان می‌شود، آنها می‌خواهند آزمايش کنند ببينند که فضای جامعه و دانشگاه چگونه است. شايد دستگيری يک استاد و بازداشت شماری از دانشجويان و به راه انداختن مسائل سياسی و جنجالی در دانشگاه‌ها، درجه‌سنجی است که آنها از روی آن در می‌يابند که آيا بايد علاجی انجام دهند يا نه. مانند آنچه که در جريان کوی دانشگاه رخ داد. اين تصور اشتباهی است، اگر آنها فکر می‌کنند که می‌توانند همواره اينطور برنامه‌سازی داشته باشند، همانطور که پيشينيان آنها اشتباه کردند و در حالی که فکر می‌کردند در اوج قدرت هستند، به سرعت سقوط کردند. شايد اگر دانشجويان در مسير قهر خود پابرجا بمانند، آن گاه پيروزی‌هايی بدست آورند، به شرط آنکه تحت‌تاثير فضاسازی‌های جريان دست‌پروده‌ی (به ظاهر) مقابل نظام، مجددا در جهت گرم‌کردن و انرژی دادن به رژيم وارد ميدان انتخاباتی و سياسی جناحها و احزاب نشوند.

      Comment


      • درست همين چند ماه قبل بود که اروپايی‌ها به رژيم می‌گفتند، اگر فعاليت‌های هسته‌ای‌اش در اصفهان را از سربگيرد، پرونده‌اش به شورای امنيت ارجاع داده خواهد شد. چندی که گذشت و ايران فعاليت‌های مربوط به بازفرآوری اورانيوم را نصف و نيمه از سر گرفت، اروپايی‌ها در جلسه‌ای که تشکيل دادند، به صدور بيانيه که در آن از رژيم درخواست می‌شد که به تعهدات خود پايبند باشد، اکتفا کردند. جمهوری اسلامی هم کم نياورد و تمامی فعاليت‌های UCF را از سرگرفت و با تمام ظرفيت کار کرد. در چند ماه بعد نيز، مدام از سوی اروپايی‌ها اصرار و از طرف جمهوری اسلامی انکار در مورد توقف فعاليت‌های بازفرآوری اورانيوم را شاهد بوديم. پس از آن، اروپايی‌ها از خير فرستادن پرونده‌ی هسته‌ای به خاطر از سرگيری اين فعاليت‌ها به شورای امنيت گذشتند و به جمهوری اسلامی که مدام در اظهارات مقاماتش اين ديده می‌شد که به اين حد اکتفا نمی‌کنند، گفتند که اگر غنی‌سازی را از سر بگيرد - به اصطلاح خط قرمز اروپايی‌ها- آن وقت ديگر رفتن پرونده به شورای امنيت حتمی خواهد بود. جمهوری اسلامی هم جواب دست‌خوش اروپايی‌ها را داد و چندی بعد، فعاليت‌های تحقيقاتی (غنی‌سازی) را از سر گرفتند و در اثنای تحقيقات، يک‌دفعه از سری اتصالات 164 تايی سانتريفيوژ سر درآوردند و با نشان دادن يک بسته‌ای که گفته می‌شد اورانيوم 3.5 درصد دارد، اعلام کردند که به باشگاه اتمی که در آن، کمتر از ده کشور عضو هستند پيوسته‌اند.

        هنگامی‌که کشورهای جهان در مورد مسئله‌ی صلح خاورميانه به يک جمع‌بندی می‌رسند که در آن، موافقت ضمنی کشورهای عرب نيز ملاحظه می‌شود، شاهد رويکرد مخالفت‌آميز از سوی رژيم هستيم. طرح صلح خاورميانه، موسوم به "نقشه‌ی راه" که از سوی آمريکا، اروپا، روسيه و سازمان ملل (که کميته‌ی چهار جانبه‌ی صلح خاورميانه ناميده می‌شوند) پيگيری می‌شود، هنوز در مورد توقف خشونت‌ها ناکام مانده. چندی قبل بود که يکی از اعضای جهاد اسلامی با عملياتی انتحاری موجب کشته و زخمی شدن شماری اسرائيلی شد. پاسخ اسرائيلی‌ها به آن اقدام، دستگيری و کشتن شماری، از جمله تعدادی از اعضای سازمان‌های ستيزه‌جوی فلسطينی بود. اينها در زمانی اتفاق می‌افتد که رئيس‌جمهوری ايران از نابودی اسرائيل سخن می‌گويد و از عمليات‌های تروريستی در فلسطين دفاع می‌کند.

        به نظر برخی از تحليلگران اين می‌آيد که احمدی‌نژاد با گفتن اينکه ما با هر کسی مذاکره می‌کنيم، می‌خواهد مسيری جديد را بگشايد که احتمالا می‌تواند به حل مسائل نگران‌ساز برای جهانيان، مانند حمايت از تروريسم و مسئله‌ی برنامه‌های هسته‌ای ايران کمک کند. اين تفسيرها وقتی قوت بيشتری گرفتند که احمدی‌نژاد بلافاصله پس از انتشار نامه‌ی خود در سايت‌های اينترنتی، بارها از اينکه هيچ پيش شرطی برای مذاکره با آمريکا وجود ندارد سخن به ميان آورد.

        مقامات کشور ايران پيش از اين، مذاکره با آمريکا را نيازمند فراهم آمدن شرايطی دانسته بودند که عملا خيلی نمی‌توانست شدنی باشد. حتی اکبر هاشمی رفسنجانی که به تابو شکنی در اين مسئله شهره گشته، و بارها مسئله‌ی مذاکره با آمريکا را مطرح کرده است، پس دادن دارايی‌های بلوکه شده‌ی ايران را، شرط آغاز مذاکره دانسته بود. يکی ديگر از شرط‌های مقامات ايران که از سوی رهبر ايران، رئيس‌جمهور سابق و رئيس دولت فعلی مطرح می‌شود، اينست که آمريکا بايد از رويکرد خصمانه در مقابل ملت ايران دست بردارد. منظور آنها از اين سخن، احتمالا اينست که دولت آمريکا به حکومت ايران به ديده‌ی ديگر دولت‌هايی که وضعيت‌شان نيز با جمهوری اسلامی بسيار متفاوت است، نگاه کند و از متهم‌کردن حکومت ايران به ديکتاتوری و نامشروع بودن (غير منتخب بودن) سردمداران رژيم خودداری کند و در روی ميز مذاکره، چيزهای زيادی را برای دادن به طرف ايرانی عرضه کند و همه‌اش خواست و مطالبه نداشته باشد.

        اما در همين زمان که می‌بينيم جمهوری اسلامی از هميشه منفورتر در ميان کشورهای غربی است، هيچ تلاش واقعی برای رهايی از اين وضعيت، از سوی آنها صورت نمی‌گيرد. درست زمانی که هيچ کشور عربی به وعده‌های کمک فراوان به دولت حماس - که از سوی کشورهای غربی منزوی شده- عمل نکرده است، دولت ايران برای اولين بار در طول سالهای گذشته، اقدام خود برای کمک چند ميليون دلاری به يک سازمان تروريستی را به صورت رسمی بيان داشت. هرچند که اين کمک ظاهرا به يک دولت برآمده از رای مردم (فلسطين) داده می‌شود، اما مراد از آن، يقينا در اهداف ديگری بايد جستجو شود.

        در زمان رياست دولت احمد قريع شاهد چنين رويکردی از سوی رژيم نبوديم، با اينکه وضعيت مردم فلسطين در اردوگاه‌ها بسيار اسف‌بار بود. روابطی که در چند ماهه‌ی اخير ميان گروه‌های ستيزه‌جوی فلسطينی و حزب‌اله لبنان با رهبران ايران ايجاد شده، در طول يک دهه‌ی گذشته، بی‌سابقه است. خالد مشعل، رئيس دفتر سياسی حماس مکررا با مقامات و رهبر ايران ديدار داشته و از تاييدات و حمايت‌های آنها برخوردار شده و توانسته که رهبر ايران را به رويکرد قوی برای ايجاد پيوندهای بيشتر قانع سازد. قبل از اين، موانعی نژادی و قومی - خصوصا اينکه ايرانی‌ها عرب نيستند و شيعه مذهب هستند- نوعی از مقاومت را ايجاد می‌کرد که به نظر می‌رسد اين مسائل، در حال بی‌اهميت شدن هستند.

        چيزی که از سوی مقامات ايران به جامعه‌ی غرب عرضه می‌شود، اينست که ايران خواستار اعتماد سازی، پايبندی به قوانين بين‌المللی و عمل به تعهدات است. اما چيزی که در واقع می‌بينيم، خلاف اين را ثابت می‌کند. چيزی که تحليلگران می‌بينند، اينست که رژيم ايران می‌خواهد، اينطور وانمود کند که به درخواست‌های بين‌المللی اعتنا می‌کند و تعهداتی که پذيرفته، برای‌اش دارای اهميت است. يعنی جمهوری اسلامی می‌خواهد، جامعه‌ی بين الملل اين احساس را پيدا کند که (جمهوری اسلامی) در عمل به معاهده‌ی NPT کمال همکاری را دارد و آن چيزی که بر نمی‌تابد زياده‌خواهی است و آن چيزی که در اين ميانه موجب می‌شود، اين به اصطلاح سوء تفاهم برای غرب ايجاد شود که ايران در مسيری انحرافی گام بر می‌دارد، تبليغات سوء برخی رسانه‌های غربی است که تحت تاثير برخی از دولت‌های غربی زير نفوذ لابی صهيونيست‌ها است.

        هنوز می‌بينيم که در ميان برخی مدعيان تحليل مسائل سياسی، به اين باور ساده‌لوحانه اعتقاد واقعی وجود دارد که جورج بوش و تعدادی در کاخ سفيد هستند و به دنبال اين هستند که به جنگی تازه عليه يک کشور که (آن) ايران است، دست بزنند. اين مشکل اصلی نيست که در برخورد با ايران، ما شاهد يک رويکرد اينچنينی هستيم که حتی روسها و چينی‌ها بر خلاف وعده‌ی خود در مورد فرستادن پرونده به شورای امنيت کارشکنی می‌کنند، بلکه متاسفانه گويی اين باور به وجود آمده که هيچگاه نبايد جنگی (برخورد شديدی) صورت بگيرد. اگر در داستان‌ها می‌خوانيم که فردی با چندين بار دروغ، اعتماد ديگران را سلب می‌کند و کسی ديگر حتی در موقعی که خطری جدی او را تهديد می‌کند توجهی نمی‌کند، اما اين بار، در مورد يک خود اختياری برای به عفلت زدن، آن هم برای يک بار "اشتباه" در دادن اطلاعات ايجاد شده.

        جامعه‌ی جهانی برای برخورد مسامحه‌آميزی که با بحران اتمی ايران دارد، به بسياری از کشورهايی که بالقوه دردسر ساز هستند، نظير روسيه، چين، هند، سوريه، پاکستان و کوبا اين پيام را می‌دهند که با خيال راحت به کارهای خود بپردازند، چون جامعه‌ی جهانی به تنها چيزی که اعتقاد دارد، راه و روش ديپلماتيک است. الان برخی در غرب با وجودی که دريافته‌اند که ليبی در آن مقطع زمانی - پس از جنگ عراق- اعلام کرد که به تمامی برنامه‌های خود برای دستيابی به تسليحات هسته‌ای و سلاح‌های کشتار جمعی پايان خواهد داد و برای خلع سلاح با بازرسان همکاری کامل خواهد کرد و همچنين بنا به اعتراف معمر قذافی، رهبر ليبی، بخاطر درس گرفتن از جنگ عراق بود، اما هنوز در مقابل ايران، تصميمی قاطع نمی‌توانند بگيرند و اين برای بسياری جای سوال باقی می‌گذارد که آيا اگر ليبی تا امروز دست از برنامه‌های خود بر نمی‌داشت، امکان داشت از اين پس چنين کاری کند و آيا اکنون با وجودی که رويکرد غرب در مقابل ايران را به نظاره نشسته، احساس پشيمانی نمی‌کند؟

        آمريکايی‌ها نسبت به جورج بوش بی‌اعتماد شده‌اند، نه به اين خاطر که او تندروی می‌کند و يا مسائل سياسی را آن گونه که جمهوری اسلامی بيان می‌کند، "افراطی" می‌نگرد، بلکه بخاطر اينکه هميشه مردم به سمتی می‌روند که رسانه‌ها هدايت کنند و رسانه‌ها نيز به سمتی می‌روند که اوضاع را عوض کنند. حمايت از بوش در روزهايی که جنگ عليه عراق آغاز شد، به بالاترين ميزان رسيد. مردم مخالف جنگ نيستند، اگر آن لازم باشد.

        گفته می‌شود که ايران را نبايد مورد حمله قرار داد. اما هيچ‌کس چنين چيزی را - حداقل تا امروز نخواسته- اما چنين چيزی بستگی تام به اين مسئله دارد که مسيری که رهبران ايران بر می‌گزينند، چه چيزی است. اگر در ايران کسانی حکومت را به دست گرفته‌اند و به ظاهر، موافقت مردم را برای اقدامات خود دارند و مخالفتی جدی با آنان را احساس نمی‌شود، تنها چيزی که می‌تواند به ما اميدواری دوری از يک برخورد غير داوطلبانه برای يک حمله‌ی نظامی را بدهد، اينست که شاهد اين باشيم که حکومت در مسير درستی حرکت می‌کند. اما شتاب دادن به مطالبات مردم و وانمود کردن اين مسئله که جاه‌طلبی‌های هسته‌ای جمهوری اسلامی - که به نظر می‌رسد در مسير نگران‌ساز توليد تسليحات هسته‌ای حرکت می‌کند - به عنوان "حـقوق حـقه‌ی مـلت ايـران"، تحت لوای برخورداری از دانش صلح‌آميز هسته‌ای (استفاده از تکنولوژی هسته‌ای برای مقاصد صلح‌آميز) نشان می‌دهد که اصلا تمايلی به حل مسئله وجود ندارد.

        طرح‌های زيادی می‌توان در مورد حل مساله‌ی هسته‌ای ايران روی ميز گذاشت. لزوما اين طرحها بررسی توقف غنی‌سازی اورانيوم را آمال خود ندارند. می‌توان به اين فکر کرد که بخشهايی از فعاليت‌های هسته‌ای در ايران و بخشهای حساس آن، مانند غنی‌سازی و تبديل اورانيوم به ميله‌های سوختی در خارج از ايران در کشوری ديگر انجام گيرد. همچنين می‌توان تصور کرد که شمار سانتريفيوژهايی که ايران می‌خواهد در تحقيقات مورد استفاده قرار دهد، در سری‌های ده تايی و بيست تايی متوقف بماند. يا طرحی که برخی از دانشگاه ام‌آی‌تی مطرح کردند که شامل انجام فعاليت غنی‌سازی در ايران، تحتِ‌نظر غربی‌ها که به‌صورت دائم در اين کارخانه‌ها حضور دارند انجام گيرد. اما تمامی صحبت‌ها در اين موارد، بايد به حل مسائل باقيمانده و اينکه ايران چقدر مايل به همکاری است موکول شود.

        اگر در داخل ايران، ما شاهد اين هستيم که مسائل را با "صلوات فرستادن" و گفتن؛ "حالا گذشته‌ها گذشته" و "بابا بگذريم" و "به احترام ريش سفيد، شما گذشت کن" ختم می‌کنند و اتفاقا در بسياری از موارد، عاقبت خوشی هم ندارد، اين از غربی‌ها، خصوصا کسانی که در زمره‌ی نوابغ جهان، در معتبرترين دانشگاه‌ها (مانند MIT) حضور دارند، بسيار بعيد است که نسبت به مسائل اين گونه فکر کنند. آيا با اين طرح که به ايران بگويند، "خب! شما که غنی‌سازی می‌خواهيد، اين هم طرح خوبی است که ما در داخل ايران غنی‌سازی را انجام دهيم" مسئله حل می‌شود؟ با توجه به اينکه همين ابتدا مسائل زيادی وجود دارد که اصلا پذيرش اين طرح از سوی ايران را غير ممکن و غير قابل تصور می‌کند، اما صرف‌نظر از اين موانع، آيا مسائل حل شده است؟



        Comment


        • Comment


          • آنهايی که می‌گويند، احمدی‌نژاد يک متعصّب و بسيجی خشونت‌طلب است، در مقابل دستوری که وی به سازمان تربيت بدنی به‌منظور فراهم آوردن شرايط حضور بانوان در استاديوم (فوتبال) صادر کرده است، چه موضعی دارند؟ بسياری از آنها، بيشتر به بروز دادن شوق و شادی خود از اين دستور پرداختند و خيلی‌ها که خواستند از مرزهای سنتی روشنفکری درون حکومتی عبور کنند، گفتند "احمدی‌نژاد نيز به قدرت و ميل زنان پی برد و تسليم آن شد".

            تصادفی نيست که 100 سال از مشروطه گذشته است و ما برای بدست آوردن حقوق اوليه‌ی خود، هنوز اندر خم يک کوچه‌ايم، و از برخورداری از يک سيستم عادلانه‌ی حکومتی در مانده‌ايم. با اين همه نخبه و فرهيخته‌ای که اينچنين دقيق به کنه موضوع (حقيقت موضوع) نگاه دارند! به‌نظر می‌رسد که وضعيت امروز ما خيلی هم بد نباشد، به‌نظر من ما با چنين افراد فرهيخته‌ای خيلی شانس همراه‌مان بوده که همين مقدار بضاعت را از کف نداده‌ايم. احمدی‌نژاد بسيار جالب همگی اين افراد را سر کار گذاشته و توانسته با آنها بازی کند.

            ورود زنان به ورزشگاه‌ها در دوران خاتمی قابليت حل شدن داشت و همين به‌ظاهر فعالانِ عرصه‌ی دفاع از حقوق زنان در آن زمان برای مسائل مهم‌تری، همچون دفاع از سيد مظلوم که لبخندش به‌خاطر فشارهای گروه مخالف به‌زعم آنها باز نمی‌شد، زبان‌شان می‌چرخيد.

            به چه راحتی از کنار وعده‌های احمدی‌نژاد در مورد تغيير وضعيت ساختار اداری، ايجاد رفاه، ايجاد اشتغال در اوايل برنامه توسعه‌ی چهارم، حل سريع مشکلاتِ خانواده‌هايی که برای پرداخت شهريه‌ی دانشگاه مشکل دارند و ... . می‌گذرند. درست است که احمدی‌نژاد مانند کروبی وعده‌ای که بتوان رقمی در آن ديد نداد و يا مانند لاريجانی از دولت الکترونيکی و برداشتن کنکور سخنی به‌ميان نياورد، اما اين اصلا به اين معنی نيست که او وعده‌ای نداده است. متاسفانه اينطور جا انداخته شده است که احمدی‌نژاد وعده‌ی روشنی نداده است، اما تمامی سخنرانی‌های او و مطالبی که به‌نقل از نمايندگان منتسب او گفته شده است، در آرشيوها موجود است و اگر کسانی تاريخچه‌ی تشکيل اسرائيل را از سايت‌های خاص پيدا و در روزنامه‌شان چاپ می‌کنند، خيلی راحت‌تر می‌توانند در آرشيو روزنامه‌شان در مورد وعده‌های احمدی‌نژاد جستجو کنند و پاسخ اتهامی که به روزنامه‌شان زده می‌شود را با استنداتی که در اختيار دارند بيان کنند.

            در صورتی‌که سخنان احمدی‌نژاد در مورد روزنامه‌شان درست باشد، حقيقتا بايد فاتحه‌ی چنين روزنامه‌نگاری منحرف و فريبنده‌ای را خواند و در صورتی‌که حرف مطرح شده به درستی در روزنامه‌شان به چاپ رسيده باشد، سکوت در مقابل اتهام احمدی‌نژاد، يعنی فراموش کردن اصل صداقت داشتن در حرفه‌ای که برگزيده‌اند و خيانت کردن به اعتماد و اطمينان مردم است. - احمدی‌نژاد در کنفرانس خبری اخير، روزنامه‌ی شرق را به ساخته‌و پرداخته کردن شعار آوردن درآمد نفت بر سر سفره‌ی مردم متهم کرد و گفت که اين شعار را وی نداده است-

            احمدی‌نژاد می‌گويد چنين وعده‌ای نداده است و در پاسخ به سوالی در مورد چگونگی تحقق اين وعده‌ی انتخاباتی در اين چند ماهه تشکيل دولت وی، بيان می‌دارد، "من چنين شعاری نداده بودم، روزنامه‌ی شرق از قول من نوشت، من نيز در آن زمان تکذيب نکردم". با توجه به اينکه خبرنگار روزنامه‌ی شرق، بايد به مهمترين خبرهای انتشار يافته به وسيله‌ی اين روزنامه که بی‌ارتباط با اخبار ايران و جهان نيست، احاطه داشته باشد، خيلی عجيب است که با اين پاسخ احمدی‌نژاد، دچار وضعيت دوگانه‌ی جديدی نشده است. شايد او در زمان سوال از احمدی‌نژاد فراموش کرده باشد که در چه شماره‌ای، از وعده‌های احمدی‌نژاد مطلب چاپ کرده‌اند، اما خود او بايد واقف باشد که در طول بيش از هشت ماه گذشته که دولت او بر سر کار آمده است، ما در هيچ کجا تکذيبی نديده‌ام.

            وقتی احمدی‌نژاد با اين بيان می‌گويد، "من نيز در آن زمان تکذيب نکردم"، معنی‌اش اينست که خواسته است اين کار را بعدا انجام دهد و انجام داده است. او بسيار موذيانه در آن زمان سخنی نگفت و آنچه در دل داشت پنهان کرد و خواست طوری ديگر وانمود سازد، يعنی اينکه مردم اين احساس را پيدا کنند که او پول صادرات نفت را بر روی سفره‌های‌شان خواهند آورد؛ در صورتی‌که اصلا چنين چيزی را در نظر نداشت و با نگفتن و تکذيب چنين شعار تبليغاتی که به او نسبت دادند، خواست که نظر فضا و جو افکار عمومی را برنگرداند. بايد از او پرسيد که در طول اين ماه‌ها چنين چيزی را کجا و چطور تکذيب کرده است؟ آيا در همان سخنرانی‌ها مهيجی که به زبان محلی مردم آن شهرها، نسبت به آنها تعارف تکّه‌پاره می‌کند، چيزی در اين مورد به آنها گفته که "من اصلا نگفته‌ام که پول صادرات نفت را به سر سفره‌های شما مردم می‌آورم"؟ احتمالا اين سکوت او نيز در اين زمان بی‌جهت نيست.

            جای تاسف و بارها تاسف است که رسانه‌های جمهوری اسلامی از داستان زندگی فلان فاميل بن‌لادن گرفته و تا رسوايی برخی از مشاوران جورج بوش، تا داستان‌هايی که در مورد يک موضوع بی‌ارتباط با وظايف اطلاع‌رسانی‌شان، مطالبی مفصل و انبوه به‌صورت مکرر و مسلسل به چاپ می‌رسانند، اما در مورد اظهارنظرهايی از مقامات جمهوری اسلامی که می‌تواند حقيقتا آنها را در جايی که بايد مورد بازخواست قرار بدهد، سکوت می‌کنند. وقتی پرسيده می‌شود که روزنامه‌ها در ايران حزبی هستند، بايد گفت در ايران تمامی رسانه‌های مطلق به حکومت جمهوری اسلامی هستند و هيچ مطلبی، ولو به صورتی جزئی که بتواند ترديدی واقعی در اعتماد بدون پشتوانه‌ی مردم به مسوولان نظام پيدا ايجاد کند منتشر نمی‌سازند.

            شايد احمدی‌نژاد فراموش کرده است که چه گفته، بايد به او يادآوری کرد. اصلاح‌طلبان پس از انتخابات رياست‌جمهوری، گفتند که به انتقاد بی‌امان از دولت احمدی‌نژاد خواهند پرداخت، اما آنها نه تنها توانايی فهم موضوعاتی که قابل انتقاد هستند را ندارند، بلکه در تشخيص استدلال برای بهره‌برداری در انتقاد نيز دچار مشکل جدی هستند.

            چقدر تحليل‌هايی که در مورد موضع احمدی‌نژاد - در باب صدور صدور فرمانی که بنا به آن، بانوان می‌توانند به استاديوم بيايند و فوتبال مردان را تماشا کنند- از واقعيتی که موجب اين مسئله شده، دور است. چه بی‌خردی سازمان‌يافته‌ای در ميان عده‌ای از تحليلگران و به اصطلاح روشنفکران - اينقدر روشفکر نديده شده‌ايم، که برخی بی‌سواد برای‌مان روشنفکر جا زده شده‌اند، حکايت کسی است که اينقدر تو تاريکی نشسته که "شمع روشن" برای‌اش می‌شود مثل خورشيد - متاسفانه اين وضعيت در مورد موضوعات ديگری که آنها مورد تحليل قرار می‌دهند نيز وجود دارد. به نظر می‌رسد بايد نام حقيقی آنها را لوث‌کنندگان حقيقت (آلوده‌کنندگان حقيقت) ناميد. در مورد مسئله‌ی مذاکره‌ی آمريکا نيز همين نوع استدلال و نگاه را از سوی آنها شاهد بوديم. تحليلی که آنها ارائه می‌دهند، ببشتر از آنکه به زاويه‌ی نگاه، يا انتخاب موضوع مربوط باشد، به استدلالی که بر آن استوار است و نوع تفسير آنها باز می‌گردد.

            مسيح علی‌نژاد که در ميان تمامی اصلاح‌طلبان از جايگاه نسبتا بهتری نزد خواص و منتقدان نظام برخوردار است - و اين به خاطر کار جالب‌توجهی است که در افشای حقوق و مزايای نمايندگان مجلس شورای اسلامی در دوره‌ی هفتم مجلس داشته و به سبب آن از روزنامه‌ی همبستگی بيرون آمد و از خبرنگاری برای خبرگزاری ايلنا نيز استعفاء کرد- نيز از اين نوع نگاه مستثنا نيست. اگرچه او تلاش زيادی دارد که ديدی که نسبت به مسائل دارد را باز و عميق و بدون نقص نشان دهد و در اين کوشش، توفيق‌هايی برای قبولاندن آن داشته است، اما اين برای يک منتقد که بخواهد تحليلی درجه‌ی اول بدست دهد، نبايد راضی‌کننده باشد. وی در باب چرايی اين دستور (فرمان احمدی‌نژاد) می‌گويد: "اين درست است که اصول‌گرايان تمايلی به موفقيت اصلاحات نداشتند، اما درست‌تر آن است که حکومت‌داری و دست‌و پنجه نرم کردن با واقعيت‌های موجود، نه تنها سبب شناخت درست و تعديل مواضع می‌شود، بلکه الزاماتی را برای اداره‌ی کشور، بر هيئت دولت تحميل می‌کند که آن الزامات، تاريخ، حزب، نگرش سياسی، اقليت و اکثريت بر نمی‌تابد و قوی‌تر، نگران‌کننده‌تر از هر نگرش سياسی يا حزب و گروه است. بدين‌ترتيب برابری حقوق زن و مرد و آزادی ضرورت اجتماعی است". اين نوع استدلال به تنهايی بايد برای تمامی تاريخ اصلاحات درون‌حکومتی نشانگر تمامی نوع بيانات و نگرش آنها باشد. هنگامی‌که برترين افراد اصلاح‌طلب در مورد مخالف‌ترين فرد جناح مقابل خود، تحليلی با عنوان "استراتژی يک رئيس‌جمهور" تهيه می‌کند، حداقل بد نيست که يکبار آنچه که در مورد احمدی‌نژاد - که با آن همه هول و ترس از آمدنش و از مواضعش سخن می‌گفتند- می‌نويسند، با دقت مرور کنند.

            آيا احمدی‌نژاد يکباره به حقوق زنان پی برده و ضرورتی که از دست و پنجه نرم کردن دريافته، او را به اين مسئله وادار کرده اين دستور را بدهد؟ آيا مشکل اصول‌گرايان با وجود اصلاح‌طلبان بود و اينکه آنها موفق نشوند و يا اينکه اصولا با آزادی و مفاهيمی که اصلاح‌طلبان مطرح می‌کردند - و با مطرح کردن آن، فقط به گند کشيدن آن کمک کردند- مخالف بودند. آيا احمدی‌نژاد بلکه بالاتر از آن، نظام، به آزادی و مسائلی که تاريخ، نگرش سياسی، حزب، اقليت و اکثريت را بر نمی‌تابد، همچنان بنا به ضرورتی که با روبه‌رو شدن با واقعيت می‌بيند، پايبندی نشان خواهد داد؟ سخنانی اين‌گونه، تبرئه‌ی هشت سال توهين به و اتهام به جناح مقابل است و آشکار کردن تناقضاتی در استدلال اصلاح‌طلبان در مورد دولت جديد.

            وعده‌های احمدی‌نژاد و انکار آنها توسط وی در کنفرانس رسانه‌ای اخيرش و سکوت محافل اصلاح‌طلبان در برابر آن، و اکنون دستور لنگ در هوای رئيس‌جمهور بسيجی در باب ورود بانوان به استاديوم و پرداختن بسيار زياد اصلاح‌طلبان به آن و اظهار شادی و شعف از آن و مرتبط ساختن آن با انگيزه‌هايی همچون کوتاه‌آمدن دولت در برابر زنان و يا پذيرفتن نورم‌های جهانی توسط احمدی‌نژاد، داستان فتنه‌انگيزی است. مردم ايران با بازی‌های رسانه‌ها که برای هر قشر بنا به فراخور ذوق و سليقه‌شان خوراک فکری و ذهنی فراهم می‌کند، از فهم موضوعات دور افتاده‌اند.

            احمدی‌نژاد رياکارانه چنين دستوری را صادر کرده است. او اگر به وعده‌های قبلی خود در مورد کاهش هزينه‌ی شهريه‌ی دانشگاه آزاد وفادار بود، بسيار بيشتر به نفع نزديک به دو ميليون دانشجوی اين دانشگاه که حدود 10 ميليون نفر از مردم ايران را تحت‌تاثير قرار داده است و آنها را در مضيقه و فشار گذاشته بود، تا اينکه برای منحرف ساختن افکار عمومی با طرح مسائل کم اهميت‌تر، جار و جنجال و هياهو به راه بياندازد. هنوز وعده‌ی سال گذشته‌ی او در مورد افزايش حقوق بازنشستگان تحقق نيافته. هنوز در مورد تثبيت قيمت‌ها و مهار گرانی کاری نکرده است. مشخص نيست که با چه حساب و کتابی رقم تورم نزديک به 10 درصد بدست آمده، در صورتی‌که متوسط افزايش قيمت کالاهای اساسی مانند گوشت، سبزی، ميوه و حبوبات بيشتر از 15 درصد است. اگر هر سال با آغاز کار و تحصيل در 14 فروردين ماه، کرايه‌های وسايل اياب و ذهاب حدود 10 تا 20 درصد افزايش داشت، امسال شاهد افزايش بيش از 25 درصد و در برخی مسيرها، نزديک به 50 درصد بوده‌ايم. خصوصی‌سازی در حمل و نقل عمومی با شرايطی که عموم نمی‌توانند از عهده‌ی کرايه‌ی 20 برابری اين خطوط نسبت به شرايط قبل برآيند، در جهت رعايت حال چه کسانی ايجاد شده و عدالت را برای کدامين افراد به ارمغان آورده است؟

            ممکن است احمدی‌نژاد بگويد که چنين شعارهايی که هدف از آنها را؛ مهار گرانی، آوردن درآمد نفت بر سر سفره‌ی مردم و يا کاهش شهريه‌ی دانشگاه آزاد نشان می‌داد نداده است. بسيار خوب است که عين سخنان او را يادآوری کنيم. خوشبختانه صدها سايت از سايت‌های خود جمهوری اسلامی که به انعکاس خبرهای مربوط به انتخابات می‌پرداختند،


            Comment


            • پس از روی کارآمدن دولت احمدی‌نژاد، مسائلی پيش آمده که از واقعی بودن نگرانی بسياری - در مورد رئيس‌جمهور شدن وی - نشان دارد. ممنوعيت پخش موسيقی غربی، ممنوعيت نشان دادن فيلم‌هايی که تبليغ فمينيسم، ليبراليسم، سکولاريسم را در خود دارند و همچنين اعلام حکم به صدا و سيما برای ممنوعيت پخش فيلم‌هايی که غرب را برتر از نظام جمهوری اسلامی (حتی به تلقين) در جنبه‌های مختلف نشان بدهد؛ همگی نشات گرفته از خوی و منشی است که بارها توسط دلسوزان و پند دهندگان، پيش از انتخابات نسبت به آن هشدار داده شد. اينک، طراحی برای مد لباس، برخورد با به اصطلاح مظاهر تهاجم فرهنگی و تلاش نمايندگان مجلس برای تصويب قانونی برای ممنوعيت استفاده از ماهواره و اعمال جريمه‌ی قانونی برای برخورداران آن، همه و همه، تلاشی برای به ظاهر اسلامی کردن جامعه تلقی می‌شود و برخاسته از دولتی است که حمايت واقعی کمتر از يک چهارم مردم را برای چنين ضوابطی همراه خود دارد.

              اينکه مردم ايران مسلمان هستند و خواهان اجرای قوانين اسلامی، اصلا موضوعی نيست که بخواهيم در اينجا در مورد آن صحبت داشته باشيم، بلکه موضوع بحث، نگاهی است که دولت احمدی‌نژاد در اين مورد دارد. آيا حقيقتا دولت وی به خاطر اينکه حجاب، اصلی برآمده از اسلام و قرآن است، اين‌چنين به جان مردم و جوانان افتاده است، تا به اصطلاح مدينه‌ی فاضله‌ی مورد نظر رهبری نظام را درست کند و زمينه‌سازی ظهور امام دوازدهم را فراهم سازد و يا اينکه او از ميان تمامی پيامبران، جرجيس را برگزيده است؟!

              در زمانی‌که ما شاهد رويارويی کانديداهای انتخابات رياست‌جمهوری بوديم، افرادی از سوی احمدی‌نژاد در صدا و سيما آمدند و در مورد برنامه‌های وی با مردم سخن گفتند. آن روزها شايعاتی که چندان هم بی‌پايه‌و ‌اساس نبود، در مورد شخصيت و منش او، بر سر زبان‌ها افتاده بود و تلاش بی‌وقفه‌ی اصحاب و دوستان او برای برطرف ساختن ذهنيتی که از او پديده آمده بود را شاهد بوديم. آنها (دوستان وی) می‌گفتند که احمدی‌نژاد به دنبال اينست که عدالت را اجرا کند و اين حرف‌هايی که در مورد او زده می‌شود، شايعاتی بی‌ا‌ساس است که به‌جهت تخريب اين نامزد انتخاباتی منتشر می‌شود. "احمدی‌نژاد با پاچه‌ی شلوار دخترها چه کار دارد، او می‌خواهد عدالت را در جامعه پياده سازد".

              بحث‌های انتخاباتی بسيار داغی ميان طرفداران او و مخالفانش در دور دوم انتخابات رياست‌جمهوری - در فاصله‌ی يک هفته‌ای ميان دور اول و دور دوم- درگرفته بود و احمدی‌نژاد نيز در آخرين سخنان خود که از شبکه‌ی دوم تلويزيون جمهوری اسلامی بيان می‌کرد، در مقابل سوال مجری (مرتضی حيدری) قرار گرفت و چنين حرف‌هايی که حکايت از ايجاد جو بگير و ببند - در صورت بدست گرفتن احتمالی رياست‌جمهوری توسط او- بر سر زبان‌ها افتاده بود را به شدت رد کرد. آن روزها نزديکان وی و خود او بارها تاکيد می‌کردند که به دنبال چنين برنامه‌هايی نيستند.

              اما حال که اوضاع برای جمهوری اسلامی به نظر روبه راه می‌آيد و به اصطلاح خرشان از روی پل گذشته (در مورد انتخابات، اينکه مردم حضور قابل قبولی برای جمهوری اسلامی داشتند) آن شايعات، رنگ واقعی می‌گيرد. بسياری از کسانی که از بسيجی‌ها متنفر بودند، ولی به دليل تنفر بيشتر از رفسنجانی، يا بهتر بگوييم، نسبت به اينکه دوباره وی در راس قوه‌ی مجريه ببينند، ترجيح دادند که با شرکت در انتخابات و رای دادن به احمدی‌نژاد که به ظاهر کم آزارتر از رقيب‌اش می‌رسيد، به زعم خود، گامی جديد و متفاوت از قبل را در تاريخ 26 سال گذشته‌ی جمهوری اسلامی رقم بزنند.

              بلافاصله پس از آنکه احمدی‌نژاد برنده‌ی نهائی انتخابات رياست‌جمهوری دوره‌ی نهم اعلام شد، شاهد اين بوديم که از طرف حزب‌اله و جريان تندروی منسوب به بسيج، در مورد برنامه‌های آينده‌ی دولت و همچنين اولويت‌هايی که دولت "بـسيجی" آينده، آن را بايد در پيش بگيرد، بيانيه‌هايی صادر شد. بيانيه‌هايی که سخنان فرماندهان به خشم آمده از ماجرای آشوب‌های حوادث تيرماه 78 را به ياد می‌آورد. جمعی از فرماندهان در آن روزها خطاب به محمد خاتمی، رئيس‌جمهور وقت نامه‌ی سرگشاده‌ای نگاشتند که تيتر اول نشريه‌ی يالثارات الحسين، نشريه‌ی انصار حزب‌اله شد. آنها سخن از لبريز شدن صبرشان و اينکه ديگر طاقت چنين وضعيتی را ندارند بر زبان آورده بودند و از خاتمی گله‌گزاری کرده بودند که چرا سکوت کرده و در مقابل اهانت به ارزشها و مقدسات دم فرو بسته است.

              در طول 8 سالی که خاتمی بر سر کار بود، شاهد بوديم که بسيجی‌ها و انصار حزب‌اله از اينکه نمی‌توانند به دليل در اختيار نداشتن ساز و کار قانونی، در مقابل به اصطلاح ناهنجاری‌ها بياستند، به خود می‌پيچيدند و هر از چندگاهی با واکنشهايی ايذائی، اقداماتی انجام می‌دادند. جريان خوابگاه دانشجويی طرشت و ضرب و شتم مردم در مراسم‌های سنتی و ملی و برهم زدن نظم و آرامش عمومی، کارهايی بود که آنها برای مقابله با مسائلی که توان حل آنها را از طريق قانونی نداشتند، صورت می‌دادند.

              مجلس هفتم در دوران خاتمی، بحث مقابله با به اصطلاح تهاجم فرهنگی غرب را مطرح کرد و همين نمايندگانی که امروز بحث طراحی مد و مبارزه با به اصطلاح بد حجابی را به صورت جدی پيگيری می‌کنند، در آن روزها تنها در حد حرف و سخن مسائل را مطرح می‌کردند و يکی از افرادی که حامی طرح مبارزه با بد حجابی است، از سازمان‌ها و وزارت‌خانه‌های دولت قبلی، به دليل اينکه هيچ اقدام موثری برای مصوبات موجود در اين زمينه انجام نداده، گله‌گزاری می‌کند و از همت دولت جديد ستايش و تمجيد.

              گفته می‌شود که نگاهی که به مساله‌ی بد حجابی می‌شود؛ نبايد سلبی باشد، بلکه بايد ايجابی باشد. افرادی امروزه بر مبنای نادرستی به‌پا خاسته‌اند و به ظاهر پرچم دين‌طلبی و اسلام‌خواهی در دست گرفته‌اند و ادعای انجام کارهايی را دارند که سزاوار و شايسته‌ی آن نيستند. اينکه امروز و در اين مقطع زمانی شاهد اين برخوردها هستيم و دولتی که ادعای مهر ورزی می‌کند، با وارد شدن در حيطه‌های خصوصی مردم، اقدام به مانورهای متهورانه می‌کند، به خودی خود جای طرح بحث دارد.

              گستاخی و بی‌باکی بی‌نظيری را نسبت به ملت ايران شاهد هستيم، آنچه که کمتر کسی تصور آن را می‌کرد. آيا با وجودی که در جامعه‌ی ايران، بيکاری معضل اصلی است، اختصاص سرمايه‌های عظيم انسانی برای کاری که جز ضرر و تباهی چيزی ندارد، عدالت است؟ احمدی‌نژاد در سخنرانی‌های خود مدام بر عدالت‌طلبی تاکيد می‌کند، بسيار خوب! عدالت، يعنی قرار دادن هر چيز در جای خود و در صحنه‌ی جامعه، می‌توان عدالت را در دادن مال به صاحب‌اش و ستاندن حق کسی از طرفی که ظلم کرده جستجو کرد؛ حال برخورد با به اصطلاح بد حجابی، آن هم توسط نيروی انتظامی و بسيج، چه صورتی از عدالت را تامين می‌کند؟

              عدالت اين نيست که قسمتی از حق - که در اينجا آن قسمت نيز با ظلم می‌خواهد اجرا شود - برقرار گردد. يکی از مدافعان طرح مبارزه با بد حجابی در تلويزيون جمهوری اسلامی بيان می‌داشت که "بد حجابی، عنوان مناسبی نيست، چرا که ما چيزی به اين صورت را حجاب نمی‌دانيم، يا حجاب وجود دارد يا ندارد، همانطور که مثلا بد نمازی و يا بد روزه‌ای نداريم، بد حجابی نيز معنی ندارد". بايد از جمهوری اسلامی پرسيد، اگر حجاب و روزه که جزو تکاليف شرعی است، با دو حالت بودن يا نبودن، وضعيت‌شان مشخص می‌شود، چطور اين‌چنين مطمئن در مورد اقداماتی که برای مقابله با موارد خلاف آنها - به شکلی که از اطمينان تاثير آن، حتی خود شما مطمئن نيستند- سخن بر زبان می‌رانيد.

              کسانی امروز در مورد بد حجابی نظر می‌دهند که اگر در مورد بسياری از مسائل آنها بخواهيم تفتيش و کاوش داشته باشيم، به مواردی می‌رسيم که بسيار نکوهيده‌تر از بد حجابی است. ممکن است گفته شود که اين دليل خوبی برای اقدام نکردن در مقابل بی‌بند و باری نيست، ما هم قبول داريم که اين استدلال به تنهايی قانع کننده نيست، اما اگر گفته شود که ما مخالف اين هستيم که اين چنين افرادی با بد حجابی مبارزه کنند، مساله صورت ديگری پيدا می‌کند.

              جامعه‌ی امروز ايران را در ده‌ها سال قبل، پروين اعتصامی، شاعر بلند آوازه‌ی کشورمان در سروده‌ی "مست و هوشيار" تشريح کرده است. پروين اعتصامی با مطرح کردن يک داستانی در ارتباط با يک مست در شعر خود، عمق چيزهايی که در جامعه‌ی ما وجود دارد و با وجود ناشايستگی بيشتر، به دليل پنهان ماندن، از آن غفلت می‌شود، مورد توجه قرار داده. پروين اعتصامی با اينکه قانون اسلامی اجرا شود و مست، حد زده شود، مشکلی ندارد، بلکه می‌گويد، کسی که اين حد را اجرا می‌کند، لاقل بايد خود پاک و سالم باشد. وقتی محتسب در مورد افتان و خيزان راه رفتن فرد مست سخن می‌گويد، غرض او (پروين اعتصامی) دقيقا همين انحرافات ظاهری است و وقتی فرد مست در چنگال محتسب که نماد قانون و شرع (هر دو باهم) بوده، گرفتار می‌شود، در جواب ايرادی که محتسب از راه رفتن او می‌گيرد، بيان می‌دارد که "عيب از راه رفتن نيست، ره هموار نيست".

              به‌نظر نمی‌رسد که ما مشکل اين را داشته باشيم که جامعه‌ی ما افرادی را داشته باشد که خود را به آرايش‌های زننده و صورت ناشايسته که مطابق فرهنگ و شرع باشد در آورده باشند، بلکه اين يک قسمتی از واقعيت جامعه است. مشکل واقعی در نبود بسترهای مناسب که موجب رشد و تکامل انسانی شود، وجود دارد. در قانون اساسی جمهوری اسلامی می‌بينيم که از وظايف حکومت ايران، اين آمده که مجموعه‌ی نظام جمهوری اسلامی مکلف است، با اتخاذ تدابيری موجب رشد کمال و فضايل اخلاقی و از بين رفتن رذايل شود. به‌نظر می‌رسد که برخورد با اين موارد در بهترين صورت خود می‌تواند، تنها به برطرف شدن نشانه‌های وجود يک بيماری عميق اجتماعی بيانجامد، بنابراين در آن صورت نيز کاری مفيد صورت نگرفته است.

              کسانی که بحث ايجابی و يا سلبی بودن مواجهه با بد حجابی را مطرح می‌کنند، اصلا به مسئله‌ی اصلی توجه ندارند و می‌خواهند برای چيزی که حقيقتا مسئله نيست، راه‌حل ارائه بدهند. صحبت از خوبی و يا بدی راه‌حل آنها در مرحله‌ی بعدی و پس از بررسی اينکه اصل مساله چيست و چه راهی برای حل آن و نه مقابله با آن (به معنی از بين بردن اثرات مترتب بر ظاهر) بايد برنامه‌ريزی شود، مطرح می‌شود. اينکه شما با يک خانم بد حجاب از چه راهی وارد شويد، از راه ايجاب و مجاب کردن او و يا اقدام نفی و سلبی، چيزی نيست که حل مساله‌ و معضل اجتماعی بد حجابی باشد، اين شايد بتواند از بين بردن صورت ظاهری بد حجابی و وادار کردن خانم‌ها به رعايت حجاب تاثيری داشته باشد. اگر اين وادار کردن موجب تبری و تنفر بيشتر آنها از دين نشود، مطمئنا موجب نزديکی به آن و آگاهی از حقيقت دين نمی‌شود.

              Comment


              • Comment


                • Comment


                  • Comment


                    • اينکه گفته شود غرب و ايران در مورد "تـروريسم" تعريف واحدی ندارند، شايد کمی سطحی به نظر برسد. بهتر است گفته شود که ايران نيز تعريف جهان از تروريسم - که موردنظر غرب است- را تروريسم می‌داند، اما نه در مورد ديگران بلکه در مورد خود. در ايران هر کسی به اقدامی دست زند که موجب ايجاد ترس و وحشت در ديگران شود، در طبقه‌بندی جرم، در رده‌ی بالايی قرار می‌گيرد و مجازات سنگينی دارد و حتی ترساندن مردم با اسلحه‌ی قلابی، مجرم را با عواقبی سخت روبه‌رو می‌کند.

                      جمهوری اسلامی اقداماتی که عليه اماکن مقدسه صورت می‌گيرد، در شمار اقدامات تروريستی ذکر می‌کند، حتی اگر تعدادی در آن کشته نشوند. رژيم در مورد شيعيانی که در انفجارهای حرم امام علی و همچنين بين‌الحرمين کشته شدند نيز از تروريستی‌بودن اين حادثه صحبت کرد. جالب اينجاست که چيزهايی که رژيم آنها را تروريستی می‌داند، اغلب از سوی غرب، تروريستی و جنايتکارانه و مخرب عنوان می‌گيرد، اما بسياری از حوادث تروريستی که در اکثر قريب به اتفاق آنها، افراد غربی قربانی می‌شوند، از سوی جمهوری اسلامی "عـذاب الـهی" و کشته‌شدگان آن "هلاک‌شدگان" عنوان می‌گيرند و مرتکبان آن، نيروی مقاومت، مخالفان اشغال و مبارزان مردمی نام می‌گيرند. - البته در بيشتر موارد نيز برای اينکه اين کينه‌توزی مورد محکوميت قرار نگيرد، بی‌اعتنا و گذرا در مورد آن حوادث صحبت می‌شود.-

                      حماس و گروه‌های تروريستی که بسياری از آنها همزمان با سالهای آغازين روی‌کارآمدن نظام اسلامی (در ايران) ايجاد شدند، از قِـبَل رژيم، منافع سرشاری بدست آورده‌اند. حزب‌اله لبنان نمونه‌ی بارز اين موضوع است که بدست رژيم بنيان نهاده شد و دبير کل آن، يعنی سيد حسن نصراله خود را مطيع و پيرو رهبر رژيم می‌داند و از تاکيداتی که سازمان تحت رهبری خود را سرسپرده‌ی نظام اسلامی ايران بداند ابايی ندارد.

                      نظام ايران به تاسيس جهاد اسلامی، تندروترين گروه ستيزه‌جوی فلسطينی نيز کمک فراوانی کرد. کمک‌های ايران برای تشکيلات فلسطينی، توسط حزب‌اله و گاه از طريق سوريه منتقل می‌شود. تاکنون رهبران جمهوری اسلامی اعلام می‌کردند که کمکهايی که برای فلسطينی‌ها دارند، به "حمايت معنوی" منحصر می‌شود. اين پاسخ آنها در مورد اتهاماتی بود که از جانب کشورهای غربی مبنی بر حمايت حکومت ايران از گروه‌های مخالف ايجاد صلح در خاورميانه بيان می‌شده است و اکنون شاهد اين هستيم که در تهران کنفرانسی به اصطلاح بين‌المللی ترتيب داده شده است و جمهوری اسلامی اعلام کرده، 50 ميليون دلار به حماس کمک می‌کند. حماس چند مدتی است که در فهرست گروه‌های تروريستی از سوی اتحاديه‌ی اروپايی قرار گرفته و پيش از اين آمريکا اين گروه را تروريستی اعلام کرده بود.

                      رهبر جمهوری اسلامی، زمان برای پرسش و پاسخ با دانشجويان ندارد، رهبر رژيم وقـتی برای صحبت‌کردن در مورد مشکلات مردمی که بخاطر سخنان احمدی‌نژاد و پايين آمدن ارزش سهام بورس متضرر شدند و زندگی‌شان مشکل شد ندارد. رهبر رژيم حتی برای ديدار از کسانی که مشکل آنها، اينست که توانايی پرداخت هزينه‌ی دانشگاه‌هايی که پذيرفته شدند را ندارند نيز وقت ندارد، اما او برای شرکت در جلسات و همايشهايی که برای کمک به سازمان حماس ترتيب داده می‌شود ساعتها وقت دارد و خيلی هم سخت نيست که متن مفصلی برای اين جلسات تهيه کند. ميلياردها تومان کمک به حماس برای دولت مورد اطاعت وی چيزی نيست، کيسه‌ی ملت نيز که قابل حماس و گروه‌های تروريستی را ندارد!

                      حکومت ايران می‌خواهد ميان خود و دولت آمريکا شبيه‌سازی انجام دهد! ايرانی‌ها می‌گويند که حوادث تروريستی عراق، کار آمريکايی‌هاست تا در عراق بمانند و به غارت ثروت ملی عراق (نفت) بپردازند و بر پايه‌ی اين استدلال، آنها (مسوولان رژيم) می‌خواهند اينطور تلقی شود که جمهوری اسلامی نيز از به اصطلاح مقاومت عراق دفاع می‌کند و تلاش می‌کند که آمريکا در اين هدف- به قول آنها نامشروع - شکست بخورد. اما اصل قضيه چيز ديگری است، جمهوری اسلامی با دخالت مخرّب در عراق (کمک به برخی گروه‌های شيعی و تلاش برای نفوذ دادن عناصر موردنظر خود در ادارات دولتی عراق) و حتی حمايت از تروريستها سعی دارد، تا آرامش عراق (بيش از پيش) را برهم زند تا دولت عراق فرصت در اختيارگرفتن اوضاع را نداشته باشد و آنگاه با نفوذ دادن عناصر خود در تشکيلات عراقی وانمود سازد که توانايی اداره‌ی اوضاع را دارد. آنها همچنين در قضيه‌ی فلسطين - اسرائيل از هر صلحی که به آتش‌بس منجر شود و آرامش را برگرداند، جلوگيری می‌کنند، چون در اينصورت نمی‌توانند سرمايه‌گذاری سياسی خود را در خارج توجيه کنند و توجهات را به آن سوی مرزها جلب کنند.

                      کمکهای آمريکا و اروپا به دولت فلسطين، از 30 مارس همزمان با بدست‌گرفتن قدرت توسط حماس قطع شد، زيرا سازمان نظامی (حماس) حاضر به از دست‌کشيدن از عمليات خشونت‌آميز و همچنين به رسميت‌شناخت اسرائيل نشد. البته آمريکا، موسساتِ تحتِ اداره‌ی سازمان خودگردان فلسطينی به رهبری محمود عباس و همچنين سازمان فتح را در مورد انجام معاملات تجاری از شمول قانون ممنوعيت مبادله‌ی اقتصادی با فلسطينيان مستثنی کرده است. پس از آن بود که روسيه اعلام کرد که حاضر به پذيرش اعضای دولت فلسطينی در مسکو (به منظور ديدار) و کمک مالی به آنهاست. روسيه اعلام کرده است که دولت فلسطينی بايد به مذاکره با اسرائيل تن دهد و اسرائيل را به رسميت بشناسد، اما در عين‌حال روسها معتقدند که قطع کمک اقتصادی به دولت فلسطين، يک اشتباه است. جمهوری اسلامی بر روسيه پيش‌دستی کرده و با برگزاری اين کنفرانس علاوه بر کمک مالی به حماس، به محکوم‌کردن غرب و اسرائيل نيز پرداخته است.

                      رهبر جمهوری اسلامی در سخنانی که در اين کنفرانس داشته، گفته است که کمک به مردم فلسطين برای همه‌ی مسلمانان يک تکليف است و آنها نبايد نسبت به ظلم و ستم بی‌تفاوت باشند. او به موضوع فلسطين اکتفا نکرد و به‌شدت به غرب تاخت و گفت، ليبرال دموکراسی غرب، مانند سم است. خامنه‌ای گفت، امپرياليسم جهانی به سرکردگی رئيس‌جمهور آمريکا، آشکارا مسلمانان جهان را تهديد می‌کند که جنگ صليبی بر عليه آنها به راه می‌اندازد.

                      احمدی‌نژاد نيز به‌شدت به غرب و اسرائيل تاخت. احمدی‌نژاد گفت، اسرائيل، درختی فاسد و خشکيده است که با وزيدن يک طوفان از بين خواهد رفت. اکتبر گذشته بود که احمدی‌نژاد با انکار هولوکاست و همچنين گفتن اينکه اسرائيل بايد از صحنه‌ی روزگار محو شود، اعتراضی بين‌‌المللی را برانگيخت. احمدی‌نژاد گفت، هولوکاست واقعی در فلسطين رخ می‌دهد و مردم فلسطين شصت سال است که هزينه‌ی چيزی که غرب از آن، به جنايت عليه يهوديان ياد می‌کند را می‌پردازند. احمدی‌نژاد گفت، من باور دارم که فلسطين به زودی آزاد خواهد شد.

                      ابراز تنفر رهبر جمهوری اسلامی از دموکراسی غربی در کنفرانس بين‌المللی که برای کمک به مردم فلسطين ترتيب داده است نيز، در راستای اينست که به غرب هشداری تهديدآميز بدهد و بگويد که شما در هر کشور اسلامی بخواهيد دموکراسی پياده کنيد، اوضاعی که در عراق می‌بينيد را برای شما رقم خواهيم زد. اما او نمی‌گويد که همين دموکراسی غربی بود که موجب شد گروهی که بواسطه‌ی ارتکاب عمليات تروريستی، دستانش به خون شهروندان بی‌گناه آغشته است، بنا به خواست مردم فلسطين روی کار بيايد.

                      برگزاری کنفرانس سه روزه‌ی همبستگی با مردم فلسطين و اقدام برای کمک به دولت حماس و سخنانی که مقامات ايران، بخصوص علی خامنه‌ای، رهبر رژيم و محمود احمدی‌نژاد، رئيس دولت ايراد کردند، در راستای اباحی‌گری‌ای است که از پس از روی کارآمدن دولت جديد در ايران دنبال می‌شود. نفرت‌پراکنی عليه غرب و اکنون بر ضد اصولی همچون آزادی و دموکراسی مورد پسند در غرب تاختن، در جهت خدشه‌وارد ساختن بر تابوهای مقدسی که در جهان وجود دارند. و الا سخن‌گفتن عليه دموکراسی مورد پسند غرب و همچنين زير سوال‌بردن هولوکاست، چه ارتباطی به کمک به ملت فلسطين و يا حتی دولت برآمده (دولت به رهبری حماس) می‌تواند داشته باشد.

                      Comment


                      • در حالی‌که در ايران، رهبر رژِيم و رئيس‌جمهوری اسلامی مشغول مانور تبليغاتی بر ضد به اصطلاح استکبار جهانی هستند و سالروز ميلاد پيامبر اعظم را جشن گرفته‌اند، جهانيان نگرانی‌خاطر خود در مورد بحرانی که رژيم هر روز به آن دامن می‌زند ابراز می‌کنند.

                        در برنامه‌های تلويزيونی ايران بنا به مناسبتهای مذهبی، از روحانيون دعوت می‌شود که در مورد بزرگان دينی سخن بگويند و يکی از سوالهای متداول که در اين برنامه‌ها از ميهمانان می‌شود اينست: "چه درسهايی می‌توانيم از اين شخصيت دينی بگيريم؟" و جوابهايی که می‌شنويم تقريبا مشترک است؛ دينداری، مردم‌داری، تقوا و مهربانی و صفات نيکوی ديگری که ذکر می‌شود. اما چيزی که گفته نمی‌شود، اينست که چه سنخيتی ميان رفتار حکومتگران امروز ايران و چنين صفات نيکويی می‌توان يافت. آزار رساندن و برهم زدن امنيت جهانی با تعاليم پيامبری که وفاداری به تعهدات، حتی نسبت به کافران را فرمان می‌دهد چه قرابتی می‌تواند داشته باشد. لـِه‌کردن شخصيت مردم و شکنجه‌ی ميليونها مسلمانی که زير سلطه گرفته‌اند، با آموزه‌ای که می‌گويد، "مسلمان کسی است که مسلمانان ديگر از دست و زبان او در امان باشند" چه نزديکی‌ای دارد.

                        پاپ اعظم، پيشوای مسيحيان کاتوليک جهان، بنديکت شانزدهم (Pope Benedict XVI) در اجرای مراسمی مذهبی، برای برطرف‌شدن بحرانی که در مورد موضوع اتمی ايران ايجاد شده به درگاه خداوند دعا کرد. اين موضوع اهميت زيادی دارد، از اين‌جهت که کسی که در ايران حکومت می‌کند، ادعای جانشينی امام معصوم (و در مرتبه‌ی بالاتر پيامبر خدا) را دارد و رئيس‌جمهوری که قدرت اجرايی را در دست دارد، می‌خواهد شرايط زمينه‌ساز برای ظهور امام دوازدهم را فراهم سازد و اکنون آنها کار را به جايی رسانده‌اند که پيشوای مسيحيان جهان، نسبت به گرفتاری‌ای که آنها درست کرده‌اند از خداوند درخواست کمک می‌کند.

                        سال پيامبر اعظم، می‌توانست برای رهبری جمهوری اسلامی جايگاه مناسبت‌تری ايجاد کند، اگر تا حد کمی به آنچه در مورد آن ادعا دارد عمل می‌کرد. وحدت مسلمين و مقابله با اسلام‌ستيزی با غرب‌ستيزی جمع نمی‌شود. کسانی در ايران حکومت را بدست گرفته‌اند که از تعاليم پيامبر اکرم و بزرگان دين و پيامبران خدا، چيزی عمل نمی‌کنند و تنها لباس پيامبر و سخنان آنها را (البته با تحريف و همراه نقص) عاريتی بکار گرفته‌اند.

                        احمدی‌نژاد از محو اسرائيل سخن می‌گويد و حال آنکه جهانيان بر اين موضوع که اسرائيل کشوری است که بايد نسبت به موجوديت آن حساسيت داشت متفق هستند و پاپ از اظهارات احمدی‌نژاد بيزاری جسته است. اين صدايی که از نابودی ملتها و کشورهای جهان و طلب مرگ برای آنها حرف می‌زند، حقيقتا می‌تواند از سوی ملتی که به مهربانی و احساسات لطيف شهره گشته برگزيده باشد؟! يا اين تنها يک سوء استفاده از موقعيت است که شاهد آن هستيم.

                        پاپ در مراسم عيد پاک (بزرگداشت رستاخيز حضرت عيسی که هر ساله توسط مسيحيان برگزار می‌شود و از يکشنبه تا جمعه ادامه دارد، به آن يکشنبه‌ی پاک Easter Sunday نيز می‌گويند) در مراسم سنتی در ميدان سن‌پير (St Peter) رم در پيام خود برای پيدا شدن يک راه‌حل موفقيت‌آميز در مورد بحران (اتمی) ايران دعا کرد. پاپ بنديکت که نخستين مراسم عيد پاک را پس از درگذشت پاپ ژان پل دوم (John Paul II) اجرا می‌کرد گفت، "با مذاکرات جدی و توام با صداقت، اين امکان وجود دارد که يک راه‌حل محترمانه برای همه‌ی طرفين پيدا شود".

                        پاپ در پيامش که به‌صورت مستقيم برای بيش از 50 کشور از طريق تلويزيون پخش می‌شد و در جمع بيش از 100.000 نفر که در ميدان سن‌پير گردهم آمده بودند، در مورد مسئله‌ی صلح خاورميانه اظهار داشت که حقوق عادلانه‌ی اسرائيل برای زندگی در صلح، زمانی ايجاد می‌شود که جامعه‌ی جهانی با نيرو و انگيزه به فلسطينی‌ها کمک کنند، تا به سمت ايجاد شرايط برای داشتن يک کشور حرکت کنند. وی در مورد عراق نيز دعا کرد که سرانجام صلح بر خشونت بيرحمانه‌ای که با قساوت ادامه پيدا می‌کند تا قربانی بگيرد غلبه يابد.

                        پاپ در اظهارنظری که به‌صورتی آشکار، کنايه‌ای به اظهارات اخير احمدی‌نژاد بود، گفت که اسرائيل دارای اين حق قانونی است که موجوديت داشته باشد. وی در ادامه افزود، اما چيزی که همچنين اهميت دارد؛ اينست که مردم فلسطين، کشوری حقيقتا متعلق به خودشان داشته باشند.

                        وی رهبران و سازمانهای بين‌المللی را فراخواند، تا با قدرتی که دارند در جهت دست‌يافتن به صلح ميان تمامی طرفهای موجود (در جهان)، با وجود اختلاف نژاد، مذهب و فرهنگ نيروی خود را بکار گيرند.

                        Comment


                        • چيزی که احمدی‌نژاد در سخنان خود گفت، ابدا شگفتی غرب را در پی نخواهد داشت، چرا که غرب اگر امروز از ايران بشنود که سلاح اتمی ساخته، نسبت به پيش‌بينی‌هايی که در اين مورد داشته چندان فاصله‌ای ندارد. نصب سانتريفيوژهايی با سری 164 تايی موضوعی نبود که موجب شگفتی غرب شود، چيزی که غرب انتظار آن را نداشت، تندروی بی‌حد و حصر احمدی‌نژاد در مسير نادرستی است که شروع کرده است.

                          چيزی که احمدی‌نژاد به‌عنوان خبری خوش به مردم به اصطلاح هديه کرد (با توجه به نزديکی ميلاد حضرت محمد) در واقع، موضوعی است که مورد بررسی شورای امنيت است و يکی از مواردی است که اين روزها بحث در مورد آن بسيار وجود دارد، آن، سری اتصالات سانتريفيوژی 164 تايی است. ايران پيش از اين بسته‌های ده تايی و بيست تايی از سانتريفيوژها را در مرحله‌ی تحقيقات غنی‌سازی با تزريق گاز هگزا فلورايد اورانيوم عملا به کار انداخته بود و ادامه‌ی اين آزمايشات نهايتا به کار بر روی سری اتصالات هزارتايی برای غنی‌سازی اورانيوم در مقياس غنای بالاتر می‌تواند منجر شود.

                          ابعاد سخنان احمدی‌نژاد از چند جهت حائز اهميت است: اول اينکه او تاکيد می‌کند که به همکاری کامل با بازرسان آژانس ادامه می‌دهد و اين فعاليتها زير نظارت دقيق بازرسان آژانس خواهند بود. مسئله‌ی ديگر اينست که غنی‌سازی را در اين مرحله خاتمه‌يافته نمی‌داند و به ملت ايران نويد پيشرفتهای بيشتر در اين زمينه را می‌دهد. در صورتی‌که هدف از غنی‌سازی اورانيوم اين بوده باشد که به سوخت اتمی برای نيروگاه‌ها (يا احيانا صادرات) آن بپردازند، همين مقدار غنا کفايت می‌کند. مسئله‌ی ديگر که اهميت بسزايی دارد؛ اينست که ايران به غنی‌سازی در مرحله‌ی تحقيقات قانع نيست و برنامه‌های زيادی برای غنی‌سازی اورانيوم در مقياس بيشتر که نياز به نصب سانتريفيوژهای زيادتری دارد در سر می‌پروراند.

                          نظام جمهوری اسلامی از تبليغ بر روی اين خبر احمدی‌نژاد و پخش آن به صورت يک اتفاق خارق‌العاده و همچنين ترتيب‌دادن حضور شماری از نمايندگان کشورهای اسلامی در جلسه‌ی سخنرانی احمدی‌نژاد، توانست مورد بهره‌برداری بسياری قرار گيرد. رو بوسی و تبريک‌هايی که اين نمايندگان پس از سخنرانی احمدی‌نژاد نسبت به او داشتند، احتمالا از سوی مقامات و رسانه‌ی محرّف صدا و سيمای رژيم مصادره به مطلوب شده. در حالی‌که آغاز هفته‌ی وحدت را داريم، اين تبريکها و تقارن آن با اعلام خبر خوش!!! هسته‌ای، بهره‌برداری از يک مناسبت دينی است.

                          سخن احمدی‌نژاد در مورد چنين توانايی ايران در ارتباط با غنی‌سازی، اگرچه به دليل بی‌اطلاعی مردم ايران از اين مسئله، يک خبر و البته يک خبر خوش!!! محسوب می‌شود، اما جهان تنها با يک بی‌پروايی ديگر از جانب ايران روبه‌رو شد. در حالی‌که 15 روز به جلسه‌ی شورای حکام باقيمانده است و مسائل درخواستی شورای حکام در قطعنامه‌ی پيشين که در بيانيه‌ی شورای امنيت به هيچ‌وجه از سوی ايران مورد اعتنا قرار نگرفته، اعلام پيوستن ايران به کشورهای دارای تکنولوژی هسته‌ای، به راه انداختن يک جنجال ديگر از سوی جمهوری اسلامی است.

                          آنها پيش از اين در چند مرحله کارهای مشابهی انجام دادند: رد پيشنهاد جامعی که اروپا ارائه داد؛ رژيم هنوز آن را دريافت نکرده، آن را غير قابل قبول دانست! آغاز به کار تاسيسات يو.سی‌.اف (UCF) اصفهان، برداشتن پلمبهای آژانس از تاسيسات مربوط به غنی‌سازی در نطنز اصفهان و تزريق گاز به سانتريفيوژها و در ادامه، تحقيقات بر روی سری اتصالات چندتايی سانتريفيوژ؛ در کنار قوانين مجلس شورای اسلامی در مکلف ساختن دولت به توليد سوخت هسته‌ای، تصويب طرحی برای توقف اقدامات داوطلبانه و همچنين توقف اجرای پروتکل الحاقی با تاکيد مقامات رژيم از جمله رئيس مجلس جمهوری اسلامی، در راستای استراتژِی گام به گام آنها برای احتراز از ايجاد حساسيت زياد در مورد فعاليتها و برنامه‌های اتمی‌شان در جامعه‌ی جهانی بود.

                          در 30 مارس، شورای امنيت، ايران را به تعليق غنی‌سازی فراخواند و از آن به عنوان يک اقدام که تضمين عينی برای صلح‌آميز بودن فعاليت‌های هسته‌ای ايران محسوب می‌شود، نام برد. روسيه به اين بيانيه رای موافق داد و حال، چين و کشورهای ديگر جامعه‌ی جهانی بايد قضاوت کنند که هنگامی‌که يک کشور علی‌رغم تمامی حقوقی که برای خود قائل است، به درخواست جمعی کشورها احترام نمی‌گذارد و آن را بر نمی‌تابد و علنا چيزی که خط قرمز برای صلح‌آميز بودن و يا نبودن فعاليتهای هسته‌ای‌اش از سوی آنها اعلام می‌شود، زير پا می‌گذارد؛ چه معنی‌ای می‌تواند داشته باشد.

                          اکبر هاشمی رفسنجانی، رئيس‌جمهور پرنفوذ سابق ايران در مصاحبه با آژانس خبری کويت گفته بود که ايران اولين سری اتصال 164 تايی سانتريفيوژها را به راه انداخته و تزريق گاز انجام داده و توانسته اورانيوم صنعتی از آن توليد کند. او گفته است که ايران هنوز به ده‌ها سانتريفيوژ نياز دارد، تا بتواند کاملا به يک توليد کننده‌ی اورانيوم صنعتی تبديل شود. رفسنجانی در مورد خبرهای اخير در برخی از نشريات در مورد برنامه‌ريزی آمريکا برا حمله به ايران، گفته که رئيس‌جمهور آمريکا به راه‌حل ديپلماسی برای حل بحران اتمی ايران فکر می‌کند و اين گزارشها، گمانه‌زنی‌هايی دور از عقل است.

                          رئيس‌جمهور آمريکا در مورد گزارشهايی که در محوريت آن، مقاله‌ی سيمور هرش قرار داشته، واکنش نشان داد. جورج بوش در سخنرانی در دانشگاه جان هاپکينز در واشنگتن گفت، من مقاله را در پايان اين هفته در روزنامه خواندم. آن تفکراتی خيالی بود. جورج بوش به اصلی که مقاله‌ی سيمور هرش بر آن استوار است، يعنی ابزاری برای پيشگيری (از تهديد و خطر) اشاره می‌کند و می‌گويد که اين نيروهای پيشگيرانه را می‌شناسد و به اعتقاد او پيشگيری در اين موقعيت، در ديپلماسی سمت و سو می‌يابد.

                          خبر خوش احمدی‌نژاد می‌تواند بر پايه‌ی اين آگاهی که او بزرگترين وظيفه‌ی دولت خود در اين دوره را، ايجاد اشتغال برای جوانان عنوان کرده، اين باشد که کاری اساسی برای رفع اين معضل انجام دهد، کاری که باعث بروز مشکلات ديگری نظير تورم و گرانی و يا نااميدی کارمندان و کارکنان از موقعيت کاری‌شان نشود.

                          ممکن است اين خبر، برای مردم خبری غير معمول و خوشحال‌کننده بوده باشد، اما احتمالا احمدی‌نژاد و اعوان و انصارش می‌دانند چنين چيزهايی به اندازه‌ی عمل او به وعده‌اش برای آوردن پول نفت بر سر سفره‌ی ملت، برای مردم خوشحال‌کننده نيست. بسياری از مستضعفان می‌گويند او به محرومان می‌رسد، اما بايد ديد که او اين تخصيص منابع و افزايش هزينه‌ها را از کجا تامين کرده است، از توليد کشور يا جيب مردم (منظور: اقشار متوسط جامعه هست).

                          Comment


                          • عراق دچار وضعيت بسيار نامساعدی از لحاظ امنيتی است. انفجار در مساجد شيعيان و هدف قرار دادن مردم در خيابان و اماکن عمومی به مسئله‌ی روز عراق تبديل شده است. متاسفانه نمی‌توان به عراقی‌ها کاملا اطمينان داد که ميان کسانی که از اين عملياتها پشتيبانی می‌کنند، با برنامه‌های دولتهايی که در عراق حضور پيدا کردند، هيچ‌گونه ارتباطی وجود ندارد.

                            اگرچه جورج بوش، رئيس‌جمهوری آمريکا در پاسخ به رسوايی شماری از نظاميان آمريکايی در زندان ابوغريب اعلام کرد که اين تصويری همه‌جانبه از فعاليتهای سربازان و نيروهايی که از کشورهای مختلف به عراق اعزام شده‌اند نيست، اما دولت او نتوانسته افکار عمومی را قانع سازد که چنين چيزی اتفاقی و تصادفی بوده. می‌توان اين مسئله را زمانی به راحتی پذيرفت که فرماندهان ارشد اين سربازان، به صورت قاطع، اتهام دستور دادن برای آزارهای جسمی و روحی را رد کنند و حاضر باشند که در مقابل دادگاهی در آمريکا سوگند ياد کنند. حادثه‌ی بصره و آنچه در مورد فراری‌دادن دو انگليسی بازداشت‌شده توسط نيروهای عراق بوسيله‌ی سربازان انگليسی مطرح شد نيز چيز فراموش‌ناشدنی برای اهالی بصره است. مردم عراق در مقابل فشارهايی که اسلحه‌داران اين نيروها در مقابل اعتراضشان اعمال می‌کنند، ناتوان هستند، اما بی‌پاسخ گذاشتن اين موارد برای آمريکا و انگليس مطلوب نيست.

                            شبکه‌ای ايتاليايی چند ماه قبل گزارشی از عراق روی آنتن برد که سر و صداهای زيادی را بوجود آورد. در آن گزارش نشان می‌داد که ارتش آمريکا از نوعی سلاح شيميايی برای مبارزه با تروريستها در فلوجه‌ی عراق استفاده کرده است که از قضا مردم بی‌گناه زيادی نيز از آن صدمه خورده‌اند.

                            نوع برخورد نظاميان آمريکايی در عملياتهايی که انجام می‌دهند نشان‌دهنده‌ی خوبی برای رفتاری که رئيس‌جمهوری آمريکا در پيامش به مردم عراق نويد آن را می‌داد نيست. جورج بوش در سخنرانی خود گفته بود که رفتار نظاميان آمريکايی که توام با مهربانی است، به دور از رفتارهای نظاميان صدام حسين، به روشنی تفاوت دموکراسی و ديکتاتوری را نشان می‌دهد. اما چيزی که امروز در عراق شاهدش هستيم، چيزی نيست که بايد باشيم و چيزی نيست که آن را انتظار می‌کشيديم.

                            سه سال، زمان کوتاهی نيست که دولت بوش با ميلياردها دلار بودجه‌ای که از ماليات‌دهندگان آمريکايی گرفته، نتوانسته باشد حتی وضعيت را نسبت به قبل قدری بهتر کرده باشد که اميدواری کمی در مردم برای ايجاد امنيت را بوجود بياورد. چيزی که در عراق در حال قربانی‌شدن است، علاوه بر صدها عراقی بی‌گناه؛ دموکراسی، آزادی و حقوق بشر است. نوع نگاه مردم کشورهايی که امروز به عراق نگاه می‌کنند، می‌تواند برای برنامه‌های آينده‌ی آمريکا بسيار بااهميت باشد و بی‌اعتنايی از آنچه که در اين کشور می‌گذرد، اثرات سوء بر نگرش مردم به چنين روش و استدلالی که از سوی آمريکا ارائه شد باقی خواهد گذاشت.

                            می‌توان پذيرفت که آمريکا به دليل ضعف در جمع‌آوری اطلاعات و يا اينکه برای بدست‌گرفتن اطلاعات غير موثق برای توجيه جنگ عليه رژيم عراق، از اتهام سند سازی برای ايجاد جنگ تبرئه می‌شود، اما چنين اوضاع درهَم و برهَمی که در آن بيشتر از نظاميان کشورهای ائتلاف و نيروهای پليس و برقرار کننده‌ی امنيت، مردم کشته می‌شوند، چه مفهومی دارد؟

                            بوش و يارانش سخت‌ترين زمان را در طول 5 سال گذشته که اداره‌ی آمريکا را برعهده گرفته‌اند می‌گذرانند. از يک طرف بحران اتمی کره شمالی را حل‌ناشده پيش رو دارند، در مورد ايران نقشه‌ی همه‌جانبه و با قوّت‌قلبی ندارند و در عراق گرفتار مسائل بغرنجی هستند. القاعده را زمين‌گير کرده‌اند، اما ميليونها بنيادگرای اسلامی در خاورميانه را توسط حکومتهای غير دموکراتيک به سختی کنترل می‌کنند. شاهد روی کارآمدن کسانی در ايران، لبنان، عراق، مصر و فلسطين بوده‌اند که پيش‌تر در مورد آنها تعابير خوشی بکار نمی‌گرفتند. قيمت نفت از 36 دلار به نزديک 60 دلار رسيده است و اقتصاد کشور کمونيستی چين با سرعت پيشروی می‌کند. روسيه در مسائل چالش‌برانگيز دودوزه بازی در می‌آورد. انگليس را نيز مانند اوايل در کنار خود نمی‌بيند، چنانچه می‌بينيم آلمان پيشنهاد ورود آمريکا به مذاکرات هسته‌ای با ايران را از جانب اين کشور (بريتانيا) به آمريکا می‌دهد.

                            با اين وضعيت می‌توان گفت که اوضاع اصلا به نفع جورج بوش پيش نمی‌رود. اما مقصر اين وضعيت کيست؟ جورج بوش؟ اوست که بودجه برای نظاميان آمريکايی تخصيص داده که آبروی او را با کارهای دور از اخلاقش در عراق يا ژاپن و يا کره ببرند؟ اوست که دستور انتشار کاريکاتورهای موهن از پيامبر را به روزنامه‌ها داده؟ اوست که موجب انفجارهای تروريستی عراق می‌شود؟ اوست که مسوول روی‌کار آمدن دولتی تندرو در ايران برای رويارويی با جهان شده است؟ اوست که مسئله‌ی کره شمالی را بغرنج کرده؟ اوست که وضعيت اقتصادی دنيا را بهم ريخته؟ و ... .

                            می‌توان همه‌ی مسائلی که در دنيا وجود دارد به آمريکا مربوط کرد و از آنجا که رئيس‌جمهور فعلی آمريکا، جورج بوش است او را مقصر اتفاقات بد عنوان کرد، اما اين واقعيت ماجراست؟ جورج بوش در ايده‌های خود جهانی دموکراتيک که در آن کشورهای محروم از دموکراسی با کسب آزادی به نوعی تعادل می‌رسند را متصور بود. او در تصميم خود در شروع جنگ با عراق اشتباه نکرد، بلکه مشاوران و برنامه‌ريزان او نتوانستند تمامی شرايط را به خوبی محاسبه کنند. بارها در مورد اينکه عراق پس از جنگ، هدف رژيم ايران برای بهره‌برداری از اوضاع قرار می‌گيرد هشدار داده شد، اما متاسفانه گويا آمريکايی‌ها نخواستند و يا نتوانستند که به آن توجه کافی کنند.

                            جورج بوش اگر برای چيزی بايد مواخذه شود؛ آن حمله به عراق نيست، بلکه نوع اداره‌ی امور در پس از آن است. جورج بوش می‌توانست با فراخواندن شمار بيشتری از نيروهای آمريکايی به عراق و همچنين اتمام‌حجّت با گروه‌های شيعه، مسئله‌ی ناآرامی‌ها را تا اندازه‌ی زيادی حل کند. جورج بوش بايد برای انتخاب دوستان خود معيارهای ديگری تعريف می‌کرد. درست است که جورج بوش به شيعيان و کردها فرصت داد که خود را در عراق ثابت کنند و حاکم کنند، اما آنها توانايی و شايستگی چنين موهبتی را چنين سريع و کامل نداشتند. او می‌توانست چنين چيزی را به دريافتِ نشانه‌هايی از توانايی‌ها و استفاده از آن برای روبه راه کردن اوضاع موکول کند.

                            شيعيان بيشترين ضربه را به هدفهای آمريکا در عراق زده‌اند. ابراهيم جعفری و عبدالعزيز حکيم شايستگی رهبری شيعيان را ندارند، آنها بيشتر درگير منافع حزبی و قدرت‌طلبی هستند، تا به دنبال منافع حقيقی ملت عراق و حتی شيعيان. منافع ملت عراق در اصرار يک فرد برای بدست گرفتن حکومت، در صورتی‌که او حتی با رئيس‌جمهوری فعلی عراق که از کُردها است مشکل دارد (جلال طالبانی تمايلی به او ندارد)، برای کسانی که روی ديد باز او حساب می‌کردند، مفهوم ندارد.

                            عراق به جولانگاه تروريستها، آشوب‌طلبها و ناراضيان و همچنين نفوذی‌هايی از ايران و برخی کشورهای عرب تبديل شده است و اين نتيجه‌ی نداشتن پايگاه مردمی قدرت است. مردم عراق امنيت می‌خواهند، در حالی‌که ابراهيم جعفری پُست نخست‌وزيری را جستجو می‌کند. آيا او در اين مدتی که در دولت موقت دارای بيشترين قدرت اجرايی بود، توانست چنين هدفی (امنيت مردم عراق) را تا اندازه‌ی کم محقق کند؟ آيا او توانست با توجه به معاشرت و نشست و برخاستی که با مقامات ايران، بويژه رهبر ايران داشت، جلوی نفوذ سازمانهای اطلاعاتی و سپاه پاسداران که در عراق خرابکاری می‌کنند را بگيرد؟ مطمئنا او در صورتی‌که به نخست‌وزيری عراق برسد، تغييری جدی در اوضاع را شاهد نخواهيم بود.

                            هيچکس در مورد روی‌کار آمدن دولتی برآمده از رای اکثريت مردم عراق که شيعه هستند صحبتی ندارد، اما اين به اين معنی نيست که هرکسی ولو فردی متعصب به منافع حزبی و مذهبی که نمی‌تواند بين منافع ملی و رقابت برای کسبِ مقام سياسی تمييز قائل شود، بر بالاترين منصب اجرايی عراق تکيه کند. اگر ابراهيم جعفری تاکنون فردی ميانه‌رو و کسی که منافع ملی را بر هر چيز ترجيح می‌دهد شناخته می‌شد، با اين سخن که "با وجود همه‌ی مخالفتها بر رسيدن به مقام نخست‌وزيری اصرار خواهم کرد و کنار نخواهم رفت"، شبهه‌ی جدی در اين تصور وارد کرده است.

                            آيا جورج بوش مسوول اين وضعيت است؟ ابراهيم جعفری اوضاعی را در عراق درست کرده است که نه تنها موجب کشته شدن شمار زيادی از مردم عراق شده است، بلکه ضرر اساسی به دموکراسی نوپای عراق و اميد مردم منطقه برای آزادی وارد کرده است. ابراهيم جعفری بد نيست که وقتی در حفاظت نيروهای ويژه‌ی عراقی که همراهی نيروهای آمريکايی را دارند به خانه می‌رود و با خيال راحت می‌آرمد، فکر کند که از انکار دخالت ايران در عراق و سکوت در مقابل متهم‌کردن هر حادثه‌ی تروريستی که رهبر ديگر شيعه، يعنی عبدالعزيز حکيم به آمريکا و نيروهای ائتلاف وارد می‌کند، چه چيزی نصيب عراق شده است؟

                            جعفری مسوول ادامه‌ی دخالت ايران در امور عراق است. سخنان او سبب شده است که نيروهای اطلاعاتی و امنيتی ايران با اطمينان بيشتری از نداشتن تعقيب و پيگيری مقامات عراق برای دخالتهايشان به کار خود ادامه دهند. کشف سلاحها، دستگيری شماری از نيروهای سپاه و وجود تجهيزات پيشرفته‌ی نظامی ساخت ايران؛ اگر نشانه‌ی خرابکاری در عراق نيست، از نظر ابراهيم جعفری چه چيزی می‌تواند باشد؟ آيا او در ديدار با علی خامنه‌ای توان درخواست از او برای رهاکردن عراق به حال خود را نداشت. آيا او نمی‌توانست به خامنه‌ای که ادعای کمک به برادران شيعه را مطرح می‌کند، بگويد، "ما را به خير تو اميد نيست، شر مرسان".

                            زمين‌گير کردن آمريکا در عراق، از اين کشور، حکومتی تکه‌تکه خواهد ساخت که با ترور زندگی می‌کند و برای هر حادثه‌ی کوچک، شاهد درگيری در آن هستيم. جعفری بايد بداند که وضعيت امروز عراق با بيرون رفتن آمريکا از عراق بهتر نخواهد شد. او می‌داند و چيزی از لزوم خروج سريع نيروهای خارجی نمی‌گويد، اما اين چيزی که از او انتظار می‌رود نيست، او بايد بگويد و به مردم عراق بفهماند که چنين چيزی لازم است، اينکه عراق نياز به ادامه‌ی حضور اين نظاميان دارد. جعفری لازم نيست که از رژيم ايران به ديکتاتور بودن و يا اتهاماتی که در آنها، رژيم ايران را به دنبال تسليحات هسته‌ای عنوان می‌کند، چيزی بگويد، او کافی است که در مورد منافع ملی عراق و آنچه مربوط به ايران در مورد به خطر انداختن آن (منافع عراق) می‌شود، سخنان واقعی بگويد.

                            دولت آينده‌ی آمريکا با ادامه‌ی اين وضع، دولتی دموکرات (برخواسته از حزب دموکرات آمريکا) خواهد بود که اهميتی که برای دموکراسی در عراق و يا منطقه قائل خواهد داد، به اندازه‌ی هم‌زيستی دولت کلينتون با رژيم طالبان و صدام حسين است و آن وقت است که افرادی که امروز عليه آمريکا شعار می‌دهند، انگشت خود را می‌گزند که چه فرصتی که از طريق يک فرد در آمريکا برايشان حاصل شده بود، از دست دادند و آن وقت بايد در آروزی اين باشند که يک انتخابات نظير آنچه در عراق شاهدش بودند را تجربه کنند. آنهايی (غير از رژيمهای مستکبر و طرفدارانشان) که شکست جورج بوش را جستجو می‌کنند، نمی‌دانند که در حقيقت در طلب شکست ملتها برای پيشرفت و دموکراسی در عراق و يا ايران هستند.

                            Comment


                            • دو تحليل
                              در يك تفسير!
                              جميله كديور




                              دو بند آخر تحليلی كه به قلم خانم كديور در ادامه می خوانيد، با 5 بند ديگر آن همسوئی ندارد و شيرازه مطلب چنان از دست در می رود كه گوئی دو نفر، دو تفسير نوشته اند و يكنفر آنها را به هم وصل كرده است. انتشار اين مطلب بدون اين توضيح، به آن می مانست كه نوشته نقل شده خانم كديور را بدقت نخوانده ايم. اين توضيح همچنين به معنای تائيد دو بند آخر و يا 5 بند اول نيست، بلكه تاكيدی است بر عدم انسجام تفسيری در اين نوشته. يعنی همان نكته بسيار مهمی كه دراينگونه تفسيرها می بايست تكليف خواننده را روشن كند و نه آنكه آن را بر سر دو راهی و گاه چند راهی رها كند.- پيك نت





                              لبنان به كجا پيش می رود؟ هدف اسراييل از حمله ی گسترده به لبنان و پيش از آن به فلسطين چه بود؟ آيا اسارت 2 سرباز اسراييلی را بايد نقطه ی آغاز تحولات لبنان برشمرد يا عدم آزادی اسرای لبنانی و فلسطينی توسط اسراييل بر اساس معاهدات سابق؟ آيا حركت اسراييل در اسارت 2 سرباز اسراييلی محاسبه شده بود؟ آيا حزب الله چنين حجم گسترده ای از تهاجم را تخمين می زد؟ آيا حزب الله در اين حركت بازی خورد و پيش مرگ ديگران شد يا اسراييل را بازی داد و يك بار ديگر خوی سبعانه ی اسراييل را به نمايش گذاشت؟ دولت لبنان در اين معادله چه نقشی ايفا می كند؟ سكوت يا بی حركتی دولت های عربی در اين ميان تا كی ادامه می يابد؟ نقش ايران و سوريه در اين بين چيست ؟ آيا به تعبير رسانه های غربی نقش پدر خوانده را داشته اند يا آنگونه كه نصرالله گفت از اسارت 2 سرباز بی اطللاع بودند؟ آيا تحولات لبنان قرينه ی ديگری از ضعف نهادهای بين المللی در فرونشاندن خصومت های منطقه ای و بين المللی نيست؟ اسراييل پشت گرم به چه عواملی چنين با قدرت عمل ميكند؟

                              اين پرسش ها و دهها پرسش ديگر روزهاست كه محور بحث و تحليل رسانه ها و تحليلگران و سياسيون است. اگر پاسخ به بعضی از اين پرسش ها راحت باشد، پاسخ به بعضی ديگر دشوار و مستلزم گذشت زمان است.

                              با توجه به مسايل فوق چند نكته روشن و غير قابل ترديد است:

                              -1 به نظر می آيد هدف اصلی اسراييل از اين عمليات گسترده و غير متناسب، يكسره كردن نقش مقاومت است؛ مقاومت درفلسطين، مقاومت درلبنان و مقاومت در منطقه، باعملياتی گسترده در مقابل مردم غيرنظامی، به گونه ای كه يك سوم تلفات شامل اطفال می شود.

                              2- به نظر می رسد حمله به اهداف غير نظامی در لبنان و پيش از آن در غزه، قطع آب و برق و كمبود امكانات اساسی، تلاش برای دو قطبی كردن اين جوامع، تحريك مردم نسبت به دست اندركاران و گرداندن انگشت اتهام دراين مناطق به سمت مقاومت و نمادهای آن بوده است. به گونه ای كه مردم را عليه آنان به عنوان عاملين و مسببين اين تهاجمات بشورانند.

                              3- تصور اينكه تهاجم اسراييل پاسخی به اسارت سربازانش بوده، بسيار نسنچيده است. از دولتی كه بزرگترين زندان دنيا را برای يك ملت سالهاست ايجاد كرده، و در اين زندان، زندانهای ديگری با اسرايی با حد اقل امكانات و حداكثر محدوديت ها ايجاد كرده و از تعهداتش برای آزادی آنها اجتناب كرده، چنين ادعايی نمی تواند قابل پذيرش باشد. اگر چنين بود، مراكز غير نظامی هدف حمله قرار نمی گرفت. مراكز مسكونی با خاك يكسان نمی شد.

                              4- به نظر می آيد "مدت ها" ست اسراييل در صدد مقدمه چينی و برنامه ريزی برای يكسره كردن مقاومت است. اين تلقی را از گستره ی عمليات در فلسطين و لبنان بخوبی می توان دريافت.

                              5- به نظر می آيد اسراييل از سكوت و بی حركتی دولتهای عربی، حمايت آمريكا و ساير كشورهای غربی، درگير بودن دولت های حامی حزب الله و مقاومت در مشكلات عديده ی داخلی و بين المللی، فشل بودن سازمان ملل در مديريت بحران های منطقه ای و بالاخره دكور بودن دولت لبنان درون مرزهای جغرافيايی اش اطمينان داشت كه به چنين اقدامی دست زده است.

                              -6 اشاره به عمليات حزب الله به عنوان عاملی برای تحت الشعاع قرار دادن مباحث هسته ای ايران يا محكوميت نقش سوريه در ترور حريری كه بارها دستاويز اعمال فشار بر آنها بوده و هست؛ چنان كه توماس فريدمن در مقاله اخيرش كه با عصبيت عليه سيد حسن نصرالله نوشته است، مجددا بر اين موارد تاكيد كرده است، با هدف تقليل و تحقير حزب الله به عنوان آلت دستی بی اراده در دستان سوريه و ايران مطرح شده است. واقعيت اين است كه حزب الله در برابر رژيم و ارتشی كه بارها ارتش های عربی را شكست داده و از خود چهره افسانه ای شكست ناپذيری ارايه كرده، ايستاده است. برای اولين بار درون اسراييل را به هم ريخته و برای اولين بار اسراييل را در پيروزی زود هنگام ناكام كرده است. اسراييل می خواست دو سرباز اسيرش را نجات بدهد، تا به حال ده ها نظامی اش كشته شده اند، تانكهای غول آسايش، هلی كوپتر ها و كشتی های جنگی اش منهدم شده است. پيداست كه حزب الله آن افسانه را ويران كرده است، روشن است كه چرا بوش در صحبت خصوصی اش در پترزبورگ كه از ميكروفن باز پخش شد، كينه اش را با فحش دادن به حزب الله نشان می دهد و حزب الله را "آشغال" تلقی می كند.

                              -7 به نظر می آيد فصل نوينی در منطقه نوشته می شود. بدون ترديد پيروزی حزب الله پيروزی و كرامت و اقتدار برای تمام مسلمانان ومنطقه خواهدبود. سالها پيش در گفتگويی كه بانصرالله داشتم ، گفت: لبنان سرزمينی است كه همواره هر احتمالی در آن امكان پذير است. خانه ايست كه در آن بر روی هر احتمالی باز است." صحبت نصرالله با الجزيره اميد و احتمال اين پيروزی را در دلها تقويت می كرد واين تحليل را كه حركت حزب الله محاسبه نشده عنوان می شد به چالش می كشيد.


                              Comment


                              • Comment

                                Working...
                                X