Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • علی خامنه‌ای، رهبر عالی‌رتبه‌ی ايران چند سال قبل، زمانی‌که اصلاح‌طلبان در تب و تاب برقراری رابطه - يا حداقل، مذاکره و به زبان خودشان بازگشايی باب گفتمان بودند- در سخنانی پر حرارت، ضمن نادان خواندن کسانی‌که برای برقراری رابطه با آمريکا له‌له می‌زنند، بازگشت آمريکا به ايران را هدفِ دولتمردان آمريکايی از مذاکره با ايران دانست. وی از چنين چيزی، به خوابی تعبير ناشدنی ياد کرد.

    هنگامی‌که علی خامنه‌ای در جوار حرم هشتمين امام شيعيان در رسمی هر ساله در روز آغازين سال، در مشهد سخنرانی می‌کرد، همگان منتظر بودند تا راهبردهای او را - با توجه به تصميم اخير آژانس برای گزارش پرونده به شورای امنيت و همچنين حرف و حديثهای زيادی که در مورد پذيرش رسمی مذاکره با آمريکابه راه افتاده است- بشنوند. دفاع کامل و بی‌هيچ شبهه‌ی او از عملکرد دولت، توانست نشان دهد که وی در تصميمات دولت، ملاحظات موردنظر خود را کاملا مورد توجه قرار گرفته از طرف احمدی‌نژاد می‌بيند.

    علی لاريجانی، دبير شورای امنيت ملی ايران که پذيرش مذاکره با آمريکا را اعلام کرده، احتمالا قبل از اين تصميم، با خامنه‌ای صحبتهای خود را نهائی کرده است و با کسب اجازه از او، به چنين امری (پذيرش درخواست آمريکا برای مذاکره در مورد عراق) مبادرت ورزيده است.

    مسئله‌ی مذاکره‌ی ايران و آمريکا آنقدر حساسيت‌برانگيز بوده است که زمانی‌که ايران پذيرفت که با آمريکا در مورد عراق مذاکره داشته باشد؛ به دليل گستردگی توجه رسانه‌ها و پرداختن به آن، تا اين زمان، اين موضوع يکی از موضوعاتی بوده است که در صدر اخبار مربوط به ايران است. هنوز شمار نشريات و رسانه‌هايی که در آنها درباره‌ی اين موضوع صحبت می‌شود، قابل‌توجه است. بحث و سخن پيرامون اين موضوع در داخل ايران نيز بسيار گرم است. اصلاح‌طلبان درصدد هستند، از آن به عنوان فرصتی برای بهبود شرايطی ناخوشايندی که ميان دو دولت وجود دارد بهره بگيرند، حال آنکه راستی‌ها و طرفداران ملتزم به ولايت‌‌فقيه از آن به عنوان تريبونی برای اثبات اصول‌گرايی خود به طرف مقابل (آمريکا و جناحهای داخلی) و يا گرفتن امتيازات قابل‌توجه می‌خواهند استفاده کنند.

    پس از پيروزی انقلاب ايران در سال 1357، طولی نکشيد که رابطه‌ی سردرگم غرب با نظام نوپای اسلامی در ايران معلوم شود. اشغال سفارت ايالات متحده آمريکا بوسيله‌ی جمعی از افرادی که به نظر می‌رسيد موافقت رهبران انقلابی- اسلامی و در راس آنها روح‌اله خمينی را بدست آورده بودند، و در پی آن، اسارت 444 روزه‌ی کارکنان سفارتخانه و بی‌اعتنايی به درخواستهای مکرری که از سوی جامعه‌ی جهانی به منظور آزادی هرچه سريعتر به‌گروگان گرفته‌شدگان بوسيله‌ی رژيم خمينی صورت می‌گرفت، به غرب پيامی را داد که طنين و اثر آن هنوز در نسلهای قبلی مردمان آمريکا مانده است.

    گفته می‌شود که اين ايران نبوده که با آمريکا قطع رابطه کرده، بلکه آمريکا خود به آن تصميم گرفته است. خمينی در ارتباط با اين موضوع گفته بود، "اگر آمريکا در طول تاريخ، يک تصميم درست در ارتباط با ايران گرفته باشد؛ آن، قطع رابطه با ايران است و ما صد در صد با آن موافقيم".

    دوران جنگ و تحريم نظامی ايران از سوی آمريکا، جريان ايران- گيت (اکثبر شگفتی‌ساز) در زمان رياست‌جمهوری رونالد ريگان، وضع تحريمهای اقتصادی، مصادره‌ی اموال ايران از سوی آمريکا، صدور احکام قضائی بر ضد دولت ايران، وضع مقررات ويژه در ارتباط با اتباع کشورهای خاص، از جمله ايران، ايجاد مراکز سخن‌پراکنی با هدف مقابله با رژيم‌های سرکوبگر، از جمله رژيم حاکم بر ايران، تعيين بودجه برای حمايت از گروه‌ها و مخالفان جمهوری اسلامی، و در سويی ديگر، دخالت ايران در بحران اسرائيل - فلسطين، پشتيبانی از گروه‌های تروريستی، مانند : حماس، جهاد اسلامی و حزب‌اله لبنان، تلاشهای مخرب در افغانستان، عراق و لبنان، مقابله با برنامه‌های متعدد آمريکا در کشورهای ديگر، دنبال‌کردن برنامه‌های تسليحاتی- موشکی با هدف تهديد منافع آمريکا، ايجاد روحيه‌ی ضد آمريکايی و تنفر پراکنی در داخل ايران، ايجاد تاثيرات ناخوشايند در مناطقی که برای آمريکا اهميت استراتژيک دارند، مانند روابط گسترده با ونزوئلا، بوليوی و کشورهای دارای مشکل با آمريکا، ضربه‌زدن به برنامه‌های آمريکا در زمينه‌ی توسعه‌ی اقتصادی منطقه‌ی خاورميانه که هدف از آنها؛ پيشرفت منطقه و جلوگيری از ايجاد کانونهای است که مورد توجه تروريستها برای نيرو گيری قرار دارد - با توجه به اينکه ياس و سرخوردگی از اثرات فقر، و عدم توسعه و شکوفايی، و موجب حرکت پيداکردن به سمت اقدامات مخرب می‌شود- از اساسی‌ترين مباحثی است که موجب اختلاف و تنش ميان دو کشور شده است.

    البته سياست آمريکا در ارتباط با اسرائيل و يا نوع دموکراسی (ظاهری) ايران نيز از مسائلی است که همواره مطرح می‌شود. اما حتی وزير خارجه‌ی سابق آمريکا اعلام کرده بود که بحث جناحهای داخل حکومت ايران، يک موضوع داخلی ايران است و مربوط به اين کشور است و آمريکا در آن وارد نمی‌شود. آمريکا تاکنون هيچگاه بودجه‌ای، بجز به منظور تاسيس راديو و ايستگاه‌های ارتباطی با مردم ايران، و يا حمايت از آنها وضع نکرده بود و تخصيص 75 ميليون دلار بودجه برای حمايت از گروه‌های مخالف، يک بدعت محسوب می‌شود.

    رهبران ايران به عمق بيزاری دولتمردان آمريکايی نسبت به خود آگاه‌اند. متلک‌هايی که رهبران و مسوولان ايران نسبت به مقامات عالی‌رتبه‌ی آمريکا مطرح می‌کنند - که حتی در برخی موارد با زير پا گذاشتن اصول ابتدايی ادب و تربيت به ناسزا و فحشهای رکيک سوق پيدا کرده- و اظهارنظرهايی که دولتمردان آمريکايی در مورد موضوعات مربوط به ايران (مانند دموکراسی، حقوق بشر، آزادی بيان، آزادی سياسی و وضعيت انتخابات) وجود داشته است، همواره تنش و کشمکشها را تشديد کرده. از آنجا که مقامات ايران در چنين کاری، منطق و اصول را مورد توجه قرار نداده‌اند، زمانی‌که طرح مذاکره‌ی آمريکا از سوی جمهوری اسلامی پذيرفته می‌شود، نوعی برانگيختگی و ايجاد هيجان را در ايران شاهد هستيم.

    جالب است که زمانی‌که مذاکره‌ی با اروپا در جريان بود، هنگامی‌که رهبر ايران گفت که (اين) مذاکرات بی‌فايده بايد قطع شود، همگان به روند مذاکرات اعتراض کردند و حتی رسانه‌های تلويزيون به انتقاد از آن می‌پرداختند. اما ظاهرا اختلاف‌نظری که ميان دولت خاتمی و رهبری ايران وجود داشت و خاتمی ايل نبود آبروی خود را از ميان ببرد و همچنين فشارها در آن مقطع سبب شد که رهبر حرف خود را پس گرفت و اعلام کرد، ايران حاضر است که به مذاکره با اروپا ادامه دهد و هرگونه تضمينی را برای ايجاد اطمينان و اعتمادسازی ارائه کند. پس از روی کار آمدن دولت احمدی‌نژاد، رهبری ايران بی‌محابا به پشتيبانی از تعهدشکنی دولت وی در ارتباط با تعليق غنی‌سازی و توقف اجرای پروتکل الحاقی برآمد و به غربی‌ها گفت که "ما را از شورای امنيت می‌ترسانيد، ما شورای امنيت چشيده‌ايم". اما در همين سخنرانی او به پذيرش مذاکره با آمريکا از سوی ايران اشاره دارد و آن را بدليل اينکه شايد در آن برای عراق منافعی داشته باشد، بدون اشکال دانسته است.

    رهبر جمهوری اسلامی با اين اقدام در حقيقت خود را سپر منتقدان مذاکره‌کنندگان با آمريکا کرد. اگرچه اين روزها برای مذاکرات تعيين شده بود، اما آمريکايی‌ها به دليل اينکه شائبه‌ی دخالت ايران و آمريکا در تعيين دولت جديد اين کشور ايجاد نشود، تا ايجاد دولت جديد در عراق، مذاکرات را به تعويق انداخته است. روزهای گذشته شاهد مخالفتهای جريان افراطی و تندروی بسيجی در مخالفت با سخن رهبری بوديم. اين امری است که تاکنون به چنين وضعيتی شاهدش نبوديم. مخالفان مذاکره در حالی‌که سخنان قبلی علی خامنه‌ای در تقبيح مذاکره با آمريکا را در دست داشتند، در مقابل ساختمال شورای عالی امنيت تجمع کردند.

    مطمئنا اکنون که جمهوری اسلامی دعوت آمريکا را پذيرفته و رهبر جمهوری اسلامی مذاکره را تاييد کرده است، پس گرفتن آن بعيد به نظر می‌رسد. شکستن اين تابوی حکومتی - حتی با فرض قطعی به نتيجه نرسيدن آن برای آمريکايی‌ها- می‌تواند نوعی واقع‌‌بينی و گرايش به پذيرش هنجارها (در اينجا مصداقش مذاکره است) از سوی رژيم را نشان دهد. همانطور که رهبر رژِيم خود را جلو انداخته است، تندروهای ايران نيز سعی می‌کنند که از پاپ کاتوليک‌تر نشوند و به حرف مراد خود گوش کنند. چنين چيزی شبيه سخنان هنيه، نخست‌وزير تشکيلات فلسطينی است که جديدا گفته است می‌توان در مورد دو کشور (اسرائيل و فلسطين) مذاکره داشت - البته او شرط‌هايی را ذکر می‌کند- اما اين از سوی کسی که تا چند روز قبل منکر وجود اسرائيل بود، گام مثبتی تلقی می‌شود.

    Comment


    • غرب (منظور: کشورهای اروپايی، آمريکا، ژاپن، استراليا، کانادا، نيوزيلند و چند کشور ديگر پيشرفته که عمدتا همسو با اين کشورها موضع‌گيری می‌کنند) استراتژی‌ای که تاکنون در مورد بحران هسته‌ای ايران در پيش گرفته بودند، از چند اصل نانوشته پيروی می‌کرد؛ اولين و مهمترين آن اين بوده که فشار بر حکومت ايران نبايد در مورد مسائلی که به خارج از اين موضوع مربوط شود معطوف شود و تا آنجا که می‌توان، از تاثير حواشی‌ای که به ضرر رژيم باشد ممانعت بعمل آورد. دومين اصل، پرهيز از ابهام‌زدايی در خواسته‌های غرب در طول مذاکرات، به عنوان اصلی که می‌توانست کمک‌کننده نيز باشد مورد توجه غرب بود. سومين مورد، تلاش برای در کنار خود داشتن کشورهای ديگر، بخصوص روسيه، چين، هند و برخی ديگر از کشورها مانند پاکستان، کره جنوبی و مصر. چهارمين اصل، تاکيد بر اين مساله که به هيچ وجه راه‌حل نظامی در هيچ مرحله‌ای در ارتباط با اين مسئله در دستور کار قرار نخواهد گرفت.

      نمی‌توان به روشنی گفت که چنين اصولی سراسر اشتباه بوده، چنانچه دلايل بيشتری برای مفيد بودن آنها نسبت به ضعف‌های احتمالی ناشی از آن می‌توان فهرست کرد، اما به صورت روشن می‌توان ديد که شرايط حاضر نيازمند اتخاذ تصميمات و نقطه‌نظرات ديگری است که در اين فضا جوابگو باشد.

      روسيه و چين در مرحله‌ی مذاکرات، به خوبی در کنار اروپا و آمريکا ظاهر شدند و نقش آنها اگرچه تنها سياهی‌‌لشکرهايی بدون جهت بود، اما توانست غير متحد بودن آنها (غرب، با چين و روسيه) را در آن مقطع حساس پنهان کند. می‌توان ديد که از کنار همين سکوت و نقش‌بازی کردن روسيه و چين، جمهوری اسلامی ناگزير چند سال به مذاکره با اروپا تن داد. چه بسا اگر اين قدرتها اعلام می‌کردند که از برنامه‌های هسته‌ای ايران، ولو با وجود مخالف غربی‌ها حمايت می‌کنند، ما شاهد تعليق دو و نيم ساله‌ی فعاليت‌های هسته‌ای نبوديم.

      در مورد استفاده‌نکردن از قوه‌ی قهريه و اعلام اين مطلب که راهی که اروپا در نظر دارد، هيچگاه چنين نقطه‌ای را ايجاب نمی‌کند که دست به حمله‌ی نظامی زده شود، اين نيز توانست افکار عمومی را که از جنگ عراق به علت يافت‌نشدن سلاحهای کشتار جمعی (منظور: تسليحات هسته‌ای) بشدت مضطرب پيشامد مجددی بود، آرام و مطمئن سازد. مردم کشورهای غير غربی نيز از اينکه غرب چنين مذاکراتی را برای حل مسالمت‌آميز بحران پيش گرفته، خرسند و اميدوار به حل بحران شدند. پيش‌گرفتن چنين موضعی، همچنين سبب شد که مردم ايران نيز با آرامش بيشتری به مواضع غرب نظاره کنند و در آنها دقيق شوند. نمی‌توان انکار کرد که در صورتی‌که غرب، بويژه اروپايی‌ها که طرفِ مستقيم ايران در مذاکرات بودند، سخن از حمله‌ی نظامی- حتی در آخرين مرحله- می‌گفتند، وضعيت خيلی سريع‌تر به نقطه‌ی کنونی (بن‌بستِ پيش‌آمده) می‌رسيد.

      برطرف‌نکردن ابهامات در خواسته‌های مورد نظر غرب نيز يکی از تاکتيکهايی بود که غربی‌ها از آن بهره‌های زيادی بردند. مذاکره‌کنندگان در ابتدای مذاکرات خود و همچنين در طول جريان مذاکرات در طول دو سال و نيم، نزديک به دو سال از بيان خواسته‌ی روشن خود به صورت شفاف - که همان توقف تمامی فعاليتهای حساس، از جمله غنی‌سازی و راه‌اندازی راکتور آب سنگين و فعاليت بازفرآوری اورانيوم بود - خودداری کردند و در جلسات مذاکرات بيشتر سعی در رهبری جريان مذاکره و دريافت اطلاعات و روشن‌شدن ابعاد فعاليتهای هسته‌ای ايران و همچنين اينکه دريابند رفتار جمهوری اسلامی در مذاکرات چگونه است داشتند.

      اما ندادن خبرهای رسمی و موثق از جريان مذاکرات نيز بی‌حکمت نبوده است. احتمالا رژيم ايران اصلا تمايلی به درز همان معدود خبرهايی که به نقل از منابع ديپلماتيک نزديک به مذاکرات در اختيار رسانه‌ها قرار می‌گرفت، نداشت و از همين‌رو بارها غرب را برای چنين مسائلی سرزنش کرد. در ايران چيزی درباره‌ی کليات طرحهای ارائه‌شده‌ی ايران که قرار بود برای اعتمادسازی مطرح شود گفته نمی‌شود، اما شاهد بوديم که سايتهای معتبری چون دويچه‌وله پيشنهاد جمهوری اسلامی را با اطمينان کافی از منابعی که خبرها را در اختيارشان قرار داده مطرح می‌کردند. اما چنانچه خبرهای بيشتری داده می‌شود و رسانه‌ها در جزئيات مذاکرات قرار می‌گرفتند، جمهوری اسلامی احتمالا رودر روی بسياری از حرفها از جانب مردم ايران قرار می‌گرفت. غرب يکی از سياستهايی که دنبال می‌کرد و هنوز نيز شاهد آن هستيم، جلوگيری از اينست که رژيم حاکم بر ايران دچار ضعف و يا سرخوردگی به سبب مسائلی که با آنها (غرب) دارد، نزد ملت ايران است.

      در جريان مذاکرات تهران و به شکل کاملتر آن در جريان مذاکراتی که به توافقنامه‌ی پاريس منتهی شد، منابع ديپلماتيک نقل‌قولهای غير رسمی داشتند که طرف اروپايی مايل نيست در ملت ايران اين احساس که نمايندگانشان در برابر خواسته‌های غرب تسليم شدند و کاری از پيش نبردند، ايجاد شود. شاهد بوديم که در مذاکرات تهران نيز سياستمداران غربی احتياط زيادی داشتند تا ايران را در موقعيت منفعل قرار ندهند. آنها از درک احساسات مردم ايران، به عنوان دليلی برای پی گرفتن اين سياست سخن می‌گفتند.

      اين تصور درستی نيست که گمان کنيم، "چون رژيم ايران در مسير دموکراسی به مردمش فريب می‌دهد و برپايه‌ی اين فرض بگوييم که علی‌رغم دوران خاتمی که ظاهرا مردم‌سالاری نسبتا قابل‌تحملی حاکم شده بود، حال که احمدی‌نژاد روی کار آمده نيز شکلی ديگر از آن سياست را از جانب ايران خواهيم ديد؛ پس بنابراين جای نگرانی وجود ندارد". اگرچه می‌توان گفت که رژيم ايران حقيقتا دارای وضعيت کلی و اساسی متفاوتی که تغيير سياستهای بنيادين را ايجاب کند نشده، اما می‌توان ديد که الزاماتی بوجود آمده که تاکتيکهای جمهوری اسلامی را دگرگون کرده‌اند.

      مهمترين مساله‌ای که در ارتباط با تغييرات پيش‌آمده بايد مدنظر قرار داد، اينست که هشت سال دوران دولت اصلاح‌طلب و هشت سال دولت سازندگی و 8 سال دولت جنگ، نتوانسته خوی و ذات جمهوری اسلامی را آنچنان که هست نشان دهد. تظاهر به اصلاح‌طلبی برای ارائه‌ی چهره‌ی مثبت از رژيم و تعامل با دنيا پس از منزوی‌شدن رژيم، برطرف‌کردن مشکلات عميق اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی پس از جنگ هشت ساله‌ی ايران و عراق به منظور جلوگيری از يک انقلاب زودرس عليه رژِيم و جنگ دو ساله‌ی عراق عليه ايران و ادامه‌ی جنگ‌افروزی بوسيله‌ی دولت ايران برای کسب موقعيت سياسی در منطقه، فرصت کافی و شرايطی که بتواند رژيم در آن خود را نشان دهد را ايجاب نمی‌کرد.

      دولت خاتمی که هشت سال به طول انجاميد، به خوبی توانست چهره‌ای متمايز از حکومت ايران نمايش دهد، اين چيزی بود که رژيم در آن مقطع نياز داشت. فعاليتهای هسته‌ای در طول دوران خاتمی به وضعيتی رسيدند که قابل بهره‌برداری باشند. اما خاتمی معتقد بود که نبايد با دنيا روبه‌رو شد، البته اين تنها يک نمايش از او بود، بهتر است بگوييم او اينطور بايد وانمود می‌کند. مساله‌ی اساسی اين بود که او ضرورتا بايد به اجرای سياستهايی می‌پرداخت که با صحبت‌کردن از تمدن ايران و آوردن شعر حافظ، يا مطرح کردن گفت‌و گوی تمدنها نمی‌توانست توجه غرب را برگيرد. او هم بايد برنامه‌های هسته‌ای و تسليحاتی رژيمی که اعتقاد چندانی به اطمينان‌دادن به جامعه‌ی جهانی نداشت را اجرا می‌کرد، هم بايد چهره‌ی خود را که سالها برای ساختن آن در جهان تلاش کرده بود و بخاطر آن بسياری از مسائل داخلی را مورد غفلت قرار داده بود، قربانی می‌کرد. مثل هميشه او سکوت و هيچ‌کاری نکردن را انتخاب کرد. دو سال آخر دولت خاتمی، پرونده‌ی هسته‌ای به وضعيتی رسيده بود که رژيم تنها سعی می‌کرد وقت بخرد، بخصوص از پاييز 83 تا تابستان 84، يک نوع تقاضايی دو طرفه که غير رسمی بود ميان اروپا و ايران وجود داشت که مذاکرات را به بعد از انتخابات بياندازد.

      درست است که احمدی‌نژاد با رای کمتری نسبت به خاتمی روی کار آمده و نتيجه‌ی بدست آمده از انتخابات برآمده از يک تمايل واقعی به او نبوده است، اما احمدی‌نژاد توانسته است، خيل معتقدان به اسلام در طبقه‌ی محروم را در کنار خود داشته باشد - هرچند اين طبقه از مردم با کسی عقد اخوت نبسته‌اند و وقتی‌که دريابند وی از عهده‌ی تعهداتی که داده و انتظاراتی که از او دارند به طرز شايسته‌ای بر نمی‌آيد، از او روی‌گردان می‌شوند- و همچنين در يک چرخش، بسيجی‌ها و جمعيت سنتی طرفدار جمهوری اسلامی را که در کنار رهبر عالی‌رتبه‌ی ايران، علی خامنه‌ای گرد می‌آمدند و ميانه‌ی خوبی با خاتمی نداشتند را پيرامون خود ببيند.

      دولت جديد توانسته است با سياستهايی که تاکنون داشته، بارقه‌هايی از اميد را در مردم عادی (توده‌ی مردم) زنده کند و يک رويکرد همگانی می‌گويد، "ان‌شاء‌اله کم‌کم اوضاع روبه‌راه می‌شود". سياستهای دولت در افزايش حداقل دستمزد کارکنان دولت، افزايش حقوق بازنشستگان به حداقل 200 هزار تومان، افزايش حقوق معلمان و رسيدگی بيشتر به وضعيت رانندگان شرکت واحد - که در سال گذشته اعتصاباتی را برای وضعيت معيشتی خود داشتند- و مهمتر از همه، مخالفتِ يک‌تنه‌ی خود (احمدی‌نژاد) با افزايش قيمت بنزين - که حتی وزير نفت دولت خود او موافق با آن بود- توانست توده را به قدرت او برای کاهش تورم و مهار گرانی اميدوار سازد. موفقيت دولت او در مهار گرانی ميوه در آخر سال، مقابله با بحرانی که می‌توانست از پی آمدن آنفولاآنزای مرغی در کشور، صنعت طيور را به برشکستگی بکشاند و رسيدگی به زلزله‌زدگان لرستان از ديگر کارهايی بود که تاثير زيادی در مردم گذاشت. آزمايش موشکها، زير دريايی، قايق پرنده و تجهيزات نظامی نيز برای عموم مردم غرورانگيز بوده و آنها از چنين تجهيزاتی که ايران در اختيار دارد، احساس شعف و شادمانی پيدا کرده‌اند.

      تنها چند ماه قبل بود که مذاکره‌کنندگانی که از طرف جمهوری اسلامی رو در روی اروپايی‌ها بودند اعلام می‌کردند که در حال نتيجه‌گرفتن از مذاکرات هستند و اينکه در مذاکره با اروپا بسيار اميدوارند که به راه‌حلی مورد قبول طرفين برسند، اما دولت جديد با تغيير اعضای هيئت مذاکره و تيم هدايت‌کننده‌ی ديپلماسی ايران، اعلام تنفر و بيزاری ار رويکرد غرب را از همان ابتدا دنبال کرد. علی لاريجانی، دبير شورای عالی امنيت ملی ايران سه کشور مذاکره‌کننده را "گرگ" و سياستی که آنها دنبال می‌کنند را "آپارتايد هسته‌ای" اعلام کرد. ممکن بود مذاکره‌کنندگان قبلی هيچگاه با اروپا به راه‌حلی مورد توافق طرفين نمی‌رسيدند، اما قطعا رفتاری که پرونده‌ی ايران را به شورای امنيت ببرد و باعث مسائلی که کشور را در معرض وضعيت بحرانی قرار دهد، انجام نمی‌دادند. حسين موسويان که از اعضای اصلی مذاکره‌کننده بود، اواخر سال 83 اعلام کرد که قطعا ما به دنبال انرژی هسته‌ای که به دنبالش "تحريم" و يا "جنگ" را داشته باشد نخواهيم بود. او از زبان مردم اين را بيان می‌کرد، "قطعا مردم ما انرژی هسته‌ای را به قيمت جنگ نمی‌خواهند".

      Comment


      • سخنانی که احمدی‌نژاد در باب تغييرات اصولی و اساسی در مراودات با کشورهای غربی (عموما منظور کشورهای اروپايی هستند) بيان می‌دارد، با سخنان سيد حسن نصراله، دبير کل حزب‌اله لبنان که دولتها و مجامع جهانی را چندان محل اعتنا نمی‌داد بسيار مشابهت دارد.

        چيزی که بايد از آن هراس داشت و نسبت به آن عاقبت‌انديشی کرد، فکر اشتباهی است که در حال جا افتادن ميان مقامات ايران است، اينکه مجامع جهانی و کشورهای اروپايی هيچ کاری نبايد و نمی‌توانند در مقابل اقدامات - و لو خلاف هنجارها و عرف بين‌الملل جمهوری اسلامی- انجام دهند. سياستی که به رويارويی ملت ايران با جهان به عنوان اهرم خود برای رسيدن به اهداف می‌انديشد.

        سخنان احمدی‌نژاد در مورد اسرائيل، تنها يک تنفر و کينه‌توزی بنيادگرايان ايران را نشان نمی‌دهد و همچنين احتمالا تنها به دنبال انحراف افکار عمومی به خارج و خارج ساختن از تمرکز به داخل نبوده است، بلکه يک "قبح‌شکنی" و "اباحی‌گری" در صحنه‌ی جهانی را دنبال می‌کند.

        وی توانست با اين سخنان، در حالی‌که هيچکس توجهی به سخنان او در مورد مهرورزی و عدالت‌طلبی در سخنرانی سازمان ملل متحد نشان نداد، تا چندين ماه خود را در عرصه‌ی جهانی به صورتی که تيترهای نخست جرايد باشد مطرح کند. حال اگر در مورد مساله‌ای کوچک نيز که مربوط به غرب می‌شود بياناتی داشته باشد، احتمالا انتظار دارد که ديگران اهميت بدهند. شايد اينکه هزاران بار نامش را در کنار لقب "پرزيدنت ايران" ببيند، يکی از چيزهايی بود که او از آن خوشحال شده. احمدی‌نژاد نسبت به بسياری از مسائلی که در جهان وجود دارد بی‌اعتقاد و ملحد است، اما به سبب اينکه در انظار عمومی تلاش برای بيان اين مطالب از زبان مردم نيز دارد و خود را نماينده‌ی مردم معرفی می‌کند، ظاهرا دست غرب برای کاری که جلوگيری کند، بسته می‌نمايد.

        دريافتهای کلی نشانی از تغييرات بنيادين در اصول سياسی ايران را در حال حاضر احتمالا به خوبی نشان نمی‌دهد، اما وقتی تمامی قسمتها را کنار هم بگذاريم، در خواهيم يافت اگر متناسب با اين تغييرات، شاهد انتخابهای ديگری متمايز از گذشته نباشيم، وقتی به خود می‌آييم که وضعيت قابل کنترل نخواهد بود و يا هزينه‌ی روبه‌راه کردن اوضاع سنگين است. غرب می‌تواند به مسير کنونی خود ادامه دهد و شاهد اين باشد که ظرف چند سال آينده، ايران قدرت هسته‌ای منطقه خواهد بود و اينکه ديگر فشارها نمی‌تواند ايرانيانی که بسيار بيشتر از حال با هم متحد شدند را در مورد رهاسازی اين فعاليتها از پای درآورد.

        اشتباه استراتژيک غرب در حال حاضر اينست که تلاش می‌کند روسيه و چين را به هر قيمت در کنار خود داشته باشد. - يکی از اصولی که جک استراو آن را جزو استراتژی غرب بيان کرد- اين چيز بدی نيست که اتحاد جهانی در مقابل جمهوری اسلامی وجود داشته باشد و غرب به تنهايی خود را با رژيم روبه‌رو نسازد، اما مساله اينست که آيا روسها صداقت کافی نشان داده‌اند؟ آيا اطمينان کافی به اين موضوع وجود دارد که آنها همانطور که در مورد کره شمالی واکنش جدی نشان ندادند و نسبت به گفت‌و گوهای شش‌جانبه‌ی مربوط به بحران هسته‌ای کره شمالی اقدام موثری برای موفقيت مذاکرات انجام ندادند، در مورد ايران به نمايشی از تلاش برای مهار بحران دست نزده باشند؟

        روسيه طرح خود مبنی بر همکاری با ايران در ايجاد يک مرکز غنی‌سازی مشترک در روسيه را به ايران ارائه داد، همچنين مشخص کرد که در صورتی‌که چنين پيشنهادی از طرف جمهوری اسلامی رد شود، در مقابل اقدام غرب برای ارجاع پرونده‌ی هسته‌ای به شورای امنيت مقاومتی نخواهد کرد. طرح روسيه از طرف ايران به صورت کامل، غير قابل قبول خوانده شد، اما روسها در سياست خود مبنی بر حمايت از فعاليتهای هسته‌ای ايران هيچ تغييری ندادند، گويی طرحی از طرف آنها داده نشده و جمهوری اسلامی نيز با غير قابل اعتماد خواندن روسيه آن را رد نکرده است.

        در ايران اين ابهام برای مقامات ايران ايجاد شده که روسيه و چين در حمايت از ايران، سرانجام هر قطعنامه‌ای که بخواهد فشار زيادی برايشان ايجاد کند، بی‌اثر خواهند کرد. در حالی‌که غرب سعی زيادی برای اين دارد که جامعه‌ی جهانی را يکصدا عليه برنامه‌های هسته‌ای ايران فرا بخواند و بيانيه‌ی ملايم شورای امنيت که به منظور گرفتن موافقت‌نظر روسيه و چين ارائه شد، نيز به همين سبب بود؛ می‌بينيم که مقامات رژيم بيان می‌کنند که اين قطعنامه نه از طرف جامعه‌ی جهانی، بلکه از طرف کشورهای غربی پشتيبانی می‌شود و از طرف ديگر چون آن را فاقد ضمانت اجرايی می‌دانند، اعتنای چندانی به آن نشان نمی‌دهند.

        تجديدنظر در همکاری هسته‌ای روسيه با ايران، حداقل انتظاری است که بايد برآورده شود. ايران قطعنامه‌ی اخير شورای امنيت را که در آن درخواست برای تعليق فعاليتهای مربوط به غنی‌سازی و همچنين از سرگيری همکاريهايی که تحت پروتکل الحاقی را مطرح کرده، مردود دانسته است. با چنين اوضاعی نمی‌توان اميد چندانی به حربه‌ی "تحريم اقتصادی" داشت، چرا که ايران به فکر واردات بيشتری از کشورهای آسيايی مانند کره جنوبی و چين، و همچنين روسيه برخواهد آمد.

        وارد آوردن فشار سياسی مضاعف می‌تواند بصورت مستقيم، رژيم و نه مردم را هدف قرار دهد. رئيس‌جمهور ايران خصومت زيادی با اسرائيل دارد و بيان کرده که بايد اسرائيل را از صفحه‌ی روزگار محو کرد و همچنين بيان داشته که جهانی بدون آمريکا بهتر است. می‌توان با احمدی‌نژاد از طرف جامعه‌ی جهانی سخن گفت، اما اين تاثيری در او ندارد و محکوميت اظهارات او توسط مقامات و شخصيتهای جهانی و همچنين شورای امنيت سازمان ملل، نتوانسته او را متوجه سخنان مخرّب خود کند، بنابراين بهتر است او را منزوی و منفعل ساخت.

        سخنان او موجب شد که بسياری در غرب به فکر اين بيفتند که تيم ملی فوتبال ايران را که موفق به کسب جواز حضور در مسابقات جام جهانی فوتبال در سال جاری ميلادی شده است را از اين حضور محروم سازند، اين فکر خوبی برای مجازات احمدی‌نژاد نبود، چرا که موجب ايجاد خاطره‌ی بسيار بدی در اذهان ميليونها ايرانی اميدوار به حضور تيمشان در ميان تيمهای مطرح ديگر در آلمان می‌شد. می‌توان به مجازاتهايی که حکومت را مستقيم مورد ضربه قرار دهد انديشيد. مقامات ايران نمی‌خواهند اسرائيل را به عنوان کشوری که وجود دارد و در سازمان ملل کرسی دارد، بپذيرند، می‌توان اين واقعيت را به آنها تحميل کرد. سفارتخانه‌ها، اماکن فرهنگی و اقتصادی و مراکز ايران در کشورهای غربی بايد به موجوديت اسرائيل احترام بگذارند که اين کار می‌تواند با ترفندهای مختلفی دنبال شود. تيم ملی فوتبال ايران بايد در مراسم افتتاحيه مسابقات از مقابل تماشاگران عبور کند، چه بهتر که در آنجا به مناسبتی که تشخيص آن داده می‌شود، پرچم و يا نمادی از کشورها از جمله اسرائيل نيز قرار داده شود.

        کشورهای منطقه، از جمله عربستان سعودی، امارت، قطر، بحرين، کويت و عمان بايد به صورت شفاف مواضع خود را در قبال برنامه‌های هسته‌ای ايران اعلام کنند. زمانی‌که وزير خارجه‌ی عربستان فعاليتهای هسته‌ای ايران را "صلح‌آميز" می‌خواند، در صورتی‌که مدير کل آژانس در گزارشهای خود هنوز چنين چيزی را نتوانسته صراحتا اعلام کند، اين پيام به جمهوری اسلامی داده می‌شود که از زبان مردم منطقه اعلام کند که آنها برنامه‌های ايران را فاقد خطر برای خود می‌دانند و با آن همراه هستند.

        بررسی تمامی گزينه‌ها، از جمله حمله به مراکز هسته‌ای می‌تواند در خفا صورت بگيرد و مانند ايران که پيامهای متناقضی را برای غرب می‌فرستد، اروپا نيز در عين اتحاد و هماهنگی، صداهايی که تماما حاکی از صداقت کامل در مقابل جمهوری اسلامی است را برای رژيم نفرستد. گزينه‌ی نظامی را به عنوان يکی از تدابيری که در مواقعی لازم است، بايد پذيرفت و از آنچه که می‌تواند از پی محروم‌کردن خود از اين امکان ايجاد شود، هراس داشت.

        بودجه‌ای که دولت آمريکا برای حمايت از دموکراسی در مورد ايران به صورت ويژه در نظر گرفته، تنها زمانی می‌تواند کارايی داشته باشد که در اختيار افراد يا گروه‌هايی قرار بگيرد که حقيقتا شايستگی آن را دارند. برنامه‌های مبتذل و سخيفی که از شماری از تلويزيونهای به اصطلاح لوس‌آنجلسی پخش می‌شود، نمی‌توانند در زمره‌ی فعاليتهايی که شايستگی برخورداری از چنين کمکهايی را دارند، قرار بگيرد.

        ايجاد ناامنی در ايران، توسط گروه‌هايی که در ليستی که غرب نبايد از آنها حمايتی داشته باشد، بدترين ضربه‌ها را به روحيه‌ی دموکراسی‌خواهی و مخالف با بنيادگرايی رژيم خواهد زد. امنيت برای مردمی که تنها چيزی که جستجو می‌کنند، نيازهای اوليه است، اهميت اساسی دارد که آنها را حول هر رژيمی ولو مستبد و بنيادگرا جمع می‌کند.

        وضعيت امروز عراق ناشی از نداشتن تدبير کافی در اين کشور است. اگر گروه‌هايی که در عراق هستند از چنين اوضاعی چندان ضرر نمی‌بينند، بايد متوجه باشند که به طول کشيدن اين وضعيت، می‌تواند آينده‌ی سياسی عراق را تيره و تار کند، طوری که مردم عراق نيز به هيچ‌وجه تمايل کنونی را به آنها نداشته باشند. بزرگترين هدف تروريستها و آشوبگران و نفوذی‌هايی که از ايران، سوريه و اردن در عراق هستند؛ اينست که ملت عراق را از دموکراسی نااميد سازند و به آنها ياس و سرخوردگی را تزريق کنند، طوری‌که آنها از دخالت در امور خود باز بمانند و آنگاه است که ديگر ائتلاف يکپارچه‌ی عراق و يا گروه‌های متحدی مانند کُردها نيز نفوذ امروزی خود را نخواهند داشت. مشخص‌شدن دولت جديد با ترکيبی مختلف و بدست گرفتن امور و دادن تضمين به اهل تسنن برای اينکه حقوق آنها محترم خواهد بود، عراقی خواهد ساخت که می‌تواند ايران را به خود بياورد، طوری که رژيم در فکر اين نباشد که چيزی شبيه حکومت افغانستان که دارای بنيه‌ی ضعيف و ناکارآمدی است نيز در عراق شکل بگيرد.

        ايران به شدت نيازمند توليد و صادرات است. تحريم کالاهای صادراتی ايران، بسيار با صرفه‌تر و بهتر از تحريم کالاهای وارداتی به اين کشور است. مقامات ايران نيازمند اين هستند که سالانه بيشتر از 700 هزار نيروی کار جديد را به کار بگمارند، که در بهترين برآوردها کمتر از 400 هزار نفر جذب بخشهای مختلف خصوصی، کشاورزی و دولتی می‌شوند. ايجاد تسهيلات برای دانش‌آموختگان و دادن تابعيت به ايرانيانی که به کشورهای غربی مهاجرت می‌کنند، و تسهيل پناهندگی برای ايرانيان، می‌تواند به دنيا نشان دهد که حکومت ايران چه وضعيت شومی را برای مردمش ايجاد کرده است.

        برخورداری غرب از قدرت اقتصادی، سياسی و نظامی و همچنين اعتبار و نفوذی که در جهان دارد، می‌تواند ابزارهای فشار متعددی در مورد حکومت را متنوع ‌سازد. شنيده‌هايی حاکی از اينست که رژيم در زمانی‌که فشارهای شورای امنيت زياد شود، دست به رفراندومی خواهد زد که در آن (رفراندوم) مردم به تصميم‌گيری برای داشتن و يا رهاسازی فعاليتهای هسته‌ای می‌پردازند و کاملا مشخص است که نظر غالب: داشتن اين تاسيسات و انجام اين فعاليتهاست، اما آيا با چنين وضعيتی بايد شاهد عقب‌گرد غرب باشيم و بگذاريم که رژيم پيش رود؟

        غرب بايد به اين موضوع فکر کند که دولتی بنيادگرا با ميليونها دلاز بودجه و داشتن تسليحاتی خطرناک که در حال برنامه‌ريزی برای ساخت تسليحات هسته‌ای نيز هست، با وجود ده‌ها ميليون جوان نااميد و ناشکوفا، چه قدر برای آنها خطرناک خواهد بود. اين گفته‌ی شوم و تعبير طعنه‌آميزی از سوی مقامات ايران است، "ما نيازی به سلاح هسته‌ای نداريم؛ بمب‌های هسته‌ای ما، جوانان ما هستند که هر آن می‌توانند قلب دشمن را نشانه روند".

        Comment


        • بسياری بر اين عقيده هستند که آمريکا سياست مشخصی در مورد ايران ندارد و آنچه که در پيش گرفته است از يک پشتوانه‌ی قوی که در هر زمان قابل دفاع باشد، برخوردار نيست. اين عقيده در ميان خود ايرانيان نيز طرفداران زيادی دارد. آيا به راستی آمريکا و دولتمردان اين کشور در مورد ايران سردرگم هستند و نمی‌توانند به يک جمع‌بندی مشخص برسند؟ اين مسئله‌ای روشن است که در ميان تاثيرگذارانی که بر تصميم‌گيران اين کشور وجود دارند، يک اتفاق‌نظر مشخص وجود ندارد. گروه‌ها و انجمنها و شوراهای متعددی نزديک به پنتاگون، وزارت‌خارجه و کاخ سفيد و همچنين انجمنهای مستقل زيادی وجود دارند که در اين‌باره ديدگاه‌های متنوعی ارائه می‌دهند. افرادی در کنگره معتقد هستند که بايد از اصلاح‌طلبان در ايران حمايت و پشتيبانی قوی کرد و باب گفت‌و گو با دولت ايران را گشود و به فکر بازگشايی سفارت در اين بود، افرادی هم هستند که به هيچ سازشی با رژيم تن در نمی‌دهند و همّ و غم خود را برای ضربه‌زدن به رژيم جمهوری اسلامی و سرنگونی آن گذاشته‌اند.

          شورای روابط خارجی در 5 آوريل در نيويورک جلسه‌ای با شرکت متخصصان و کارشناسان ترتيب داد، تا به بحث در مورد خط‌مشی واشنگتن برای مقابله با برنامه‌های هسته‌ای ايران بپردازند. شرکت‌کنندگان در اين بحث؛ در اين موضوع که مراد ملت ايران از انرژی هسته‌ای همپای دولتمردانشان عقده‌گشايی نيست، اتفاق‌نظر داشتند. شرکت‌کنندگان در اين بحث و گفت‌و گو پنج هدف عمده‌ای که سياست آمريکا بايد در قبال ايران آنها را دنبال کند؛ فشار وارد کردن بر تهران به منظور تجديدنظر ايران در سياست هسته‌ای‌اش و به پايان بردن حمايت از تروريسم، بهره‌گيری از همکاری ايران در مسائل عراق و افغانستان، و فشار آوردن بر ايران برای تغيير سياست مخرّب در ارتباط با مشکل فلسطين - اسرائيل و پنجمين هدف، اهميت‌دادن به وضعيت دموکراسی و حقوق بشر در ايران است.

          ريچارد هاس (Richard Haas) که رئيس انجمن بين‌المللی روابط خارجی است، می‌گويد که آمريکا چهار انتخاب برای مواجهه با ايران در خصوص مسئله هسته‌ای دارد که اين گزينه‌ها دو به دو باهم ناسازگار نيستند. گزينه‌ی ديپلماتيک؛ اينکه آمريکا به ايران يک پيشنهاداتی را ارائه کند که در قبال آن، ايران هيچ فعاليت هسته‌ای نداشته باشد، يا به صورت بسيار محدود، سخت کنترل‌شونده و توانايی هسته‌ای‌اش قابل بررسی باشد. هاس می‌گويد که بر اساس اين انتخاب، ما پيشنهاد جعبه‌ای از هويجها را در کنار مجموعه‌ای از چماقها که نشان داده شده است ارائه می‌دهيم. به آنها اين پيام را می‌دهيم که اگر بپذيريد، اين جايزه‌ی شماست و اگر نپذيريد، تنبيهاتی در انتظار شماست. می‌توان در مورد مجازاتهای اقتصادی، سياسی، و مراتب و محدوده‌ی آنها بحث کرد.

          هاس انتخاب دوم را يک گزينه‌ی نظامی می‌داند. هاس می‌گويد که اين يک گزينه‌ی نظامی پيشگيرانه است که پيشدستی نيست، زيرا که خطر حمله‌ی نظامی (بوسيله‌ی تسليحات هسته‌ای) وجود ندارد، بلکه اساسا به منظور پيشگيری جلوگيری از توسعه‌ی (فعاليت‌های هسته‌ای) است. هاس در مورد صحبت از گزينه‌ی نظامی، نظير چيزی که در مورد عراق اتفاق افتاد می‌خواهد بگذرد و اجازه می‌خواهد که از پرداختن به گزينه‌ی نظامی و يا تغيير رژيم و چيزهايی از اين دست عبور کند. او بيان می‌کند، محدوديت‌های زيادی در اين موارد وجود دارد، تا بتوان تمامی توانايی‌ها توسعه‌ی فعاليتهای هسته‌ای را از بين بُرد. - مثلا بنا بر يک حمله‌ی حمله‌ی پيشگيرانه‌ی موشکی-

          هاس می‌گويد، گزينه‌ی سوم؛ اينست که توجهات را به خود رژيم معطوف سازيم. او بيان می‌دارد که اگر سوئد به دنبال تسليحات هسته‌ای بود، اينچنين نگرانی ايجاد نمی‌کرد و امروز چنين جلسه‌ای نيز تشکيل نمی‌شد. او مطرح می‌کند که خوی و ذات رژِيمها موضوعات با اهميت‌تری را در اين مورد سبب می‌شوند، تا نوع توانايی‌هايی که دارند.

          چهارمين و آخرين انتخاب به گفته‌ی هاس اينست که گزينه‌ی پيشگويانه را برگزينيم. به اين معنی که خيلی راحت در انتظار اين باشيم که ايران به توانايی توليد تسليحات هسته‌ای دست پيدا ‌کند و بعد درباره‌ی اينکه چگونه با ارعاب و تهديد آن را از آن بازداريم، فکر کنيم. او اين گزينه را به تعبير برخی، گزينه‌ی کره شمالی نام می‌نهد.

          رائول گريچ (Reuel Gerecht) که در استخدام موسسه‌ی اينترپرايز (اقدام خطير) آمريکا (American Enterprise Institute) است، و محقق سياست عمومی و عضو سابق سازمان اطلاعات مرکزی آمريکا (سی‌آی‌ای) (Central Intelligence Agency) در امور مربوط به خاورميانه بوده است سخنانی در اين نشست بيان می‌کند، وی با تاکيد زيادی در مورد در دست بررسی داشتن اقدام نظامی سخن می‌گويد. او می‌گويد که به اينکه گزينه‌ی ديپلماسی در ارتباط با مسئله‌ی اتمی ايران، دوام‌پذير است اعتقاد ندارد. او می‌گويد که نتيجه‌ی همه‌ی تلاشهای ديپلماتيکی که آمريکا در ارتباط با ايران داشته، تاکنون منحوس و شرم‌آور بوده است.

          گريچ به ترسی که پس از حمله‌ی آمريکا به عراق در ايران در مورد حمله‌ی نظامی آمريکا ايجاد شد اشاره دارد و می‌گويد که رژيم انعطافش را نشان داد و اين مسئله در آن زمان در افغانستان روی خود را نمايان ساخت. او بيان می‌کند که نگرانی آنها به سرعت از ميان رفت، زمانی‌که ديدند آمريکا به نوعی در عراق گرفتار شده است.

          گريچ، تنها، زمانی روش ديپلماسی را مفيد می‌داند که به رهبران ايران اين موضوع تفهيم شود که در صورتی‌که بخواهند ميز مذاکره را ترک کنند، گزينه‌ی نظامی اجتناب‌ناپذير خواهد بود. او می‌گويد بدون چنين قيدی، امکان اينکه مذاکره به جايی برسد بعيد است.

          گريچ معتقد است که حمايت از دموکراسی و کمک به ترقی آن تا زمانی که آمريکا يا بسيار سختگيرانه يا بسيار آهسته در اين مسير کار می‌کند و يا بر روی اقداماتی نابخردانه و سرمايه‌گذاری روی گروه‌های معاند و سازمانهای زير زمينی می‌انديشد، نتايجی جز چيزهايی مخرب و وحشتناک نمی‌تواند داشته باشد.

          گريچ پيش‌بينی می‌کند که آمريکا سه ماه يا کمتر به شورای امنيت زمان بدهد که ببينيد می‌تواند گامهايی به جلو بر دارد يا نه و بعد از آن به گفته‌ی وی، يک بحث بسيار گسترده‌ در آمريکا در مورد اين موضوع (برخورد با ايران) شکل خواهد گرفت. گريچ می‌گويد، اينکه رژِيم روحانيون به سمت دستيابی تسليحات هسته‌ای در حالت حرکت باشد، کافی نيست تا در مورد گزينه‌ی نظامی پيشگيرانه تفکر شود؟ او در پاسخ به کسانی که می‌گويند ما در اين مورد بحث نمی‌کنيم، می‌گويد ما می‌خواهيم در اين مورد بحث داشته باشيم. او گفت که ما بايد هرچه زودتر در اين مورد صحبت کنيم، نه ديرتر، ما نمی‌خواهيم در باتلاق فرو رويم. و موضوع ديگر پيشرفت دموکراسی است. او می‌گويد که تناقضی ميان اين دو نمی‌بيند. چرا که در نهايت آمريکا و اروپا با آن توافق‌نظر دارند- اين تمام واقعيت در مورد تغيير رژيم است-

          کنيس پولاک (Kenneth Pollack) مدير مرکز تحقيقات سابان (Saban) در بخش خط‌مشی خاورميانه در انسيتو برکينگز (Brookings Institution) از ديگر کسانی بود که در اين نشست سخن گفت. او موضوع هسته‌ای ايران را آزاردهنده‌ترين موضوعی که آمريکا با آن مواجه است دانست. او گفت که زمانی‌که ايران تسليحات هسته‌ای بدست آورد، موضوعات زيادی ايجاد خواهد شد که حل آنها بسيار مشکل خواهد بود. او می‌گويد که در آمريکا کمتر به اين موضوع، به عنوان موضوعی که بخشی از تروريسم محسوب می‌شود نگريسته شده. او معتقد است که اين مسئله با آن مربوط است.

          پولاک می‌گويد که به طور قطع اعتقاد دارد که گزينه‌ی نظامی چيزی نيست که بتوان در مورد آن بررسی انجام داد. او هراس بيشتر روحانيون از وضعيت اقتصادی را يادآور می‌شود و می‌گويد که روحانيون می‌دانند که وضعيت بد اقتصادی می‌تواند به اختلاف ميان توده‌ی مردم و نارضايتی آنها بيانجامد. او می‌گويد که آنها بشدت نگران اين هستند که اروپايی‌ها نيز به آمريکايی‌ها در تحريم فراگيرشان بپيوندند - تحريمی که تقريبا از سال 1990 و به‌صورت کامل از 2002 برقرار شد- او چنين چيزی را کابوسی بزرگ برای روحانيون ايران می‌داند.

          پولاک معتقد است که بحث واقعی که در تهران است، اينست که ميان برنامه‌های هسته‌ای و يک اقتصاد سالم کدام انتخاب شود. پولاک می‌گويد، چنانچه اروپا و ژاپن موافق اين باشند که در تحريم ايران به آمريکا بپيوندند، برای ايران اينکه بتواند راهی برای جبران تحريم اين دو باهم پيدا کند، غير ممکن است.

          Comment


          • اعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بيان می‌کنند که يک نوع موشک را در مانور نظامی پيامبر اعظم آزمايش کرده‌اند که نظير آن در هيچ جای جهان ساخته نشده است، يعنی اصلا چنين چيزی وجود ندارد. اينکه چنين ادعايی چقدر معتبر است، کارشناسان تسليحاتی می‌توانند بررسی کنند، اما از آنجا که هيچ تصوير مستندی از اين موشک در دست نيست - البته از هيچ قسمتی از مانور پيامبر اعظم، تصاويری بر روی سايتهايی که معمولا عکسهای خبری روی اينترنت می‌آوردند، نيامده است- فکر می‌کنم بررسی صحت اين ادعا نيازمند وقت کافی باشد. اما ذکر چند نکته در مورد اختراعات! سپاه پاسداران خالی از لطف نيست.

            همانطور که می‌دانيد اصولا انرژی هسته‌ای مربوط به دوران معاصر نيست و سالهاست که بحثهای تئوريک و کاربردی اين شکل از انرژِی در دانشگاههای جهان وجود دارد، اما اينکه رهبر جمهوری اسلامی می‌گويد، جوانان ايران "خودشان" به اين دانش هسته‌ای رسيده‌اند، برای بسياری جای سوال ايجاد کرده است که آيا منظور، دستيابی رژيم به شبکه‌ی عبدالقدير خان است- وی پدر بمب هسته‌ای پاکستان است و سرکرده‌ی بازار سياه هسته‌ای بوده- ، و يا مخفی‌کاريهايی که موجب سردرگمی بازرسان شده منظور نظر وی بوده است، به هر حال چندان عجيب نيست که وقتی موشک شهاب 3 که از روی موشک مشابه ساخت کره شمالی ساخته می‌شود و تمامی دلايل قطعی اين را نشان می‌دهد، ساخت متخصصان وزارت دفاع خوانده می‌شود، موشک فجر نيز "سلاحی جديد" از سوی سپاه و جمهوری اسلامی عنوان گيرد که نمونه‌ی آن قبلا ساخته نشده است.

            اين موشک، به‌اصطلاح مولتی وارهِد (multiple warheads) (کلاهک چندمنظوره) است، به اين معنی که برخلاف موشکهای ديگر، می‌توان کلاهک‌های مختلف و به وزنهای متفاوت بر سر آن نصب کرد. کلاهک يک موشک می‌تواند دارای مواد هسته‌ای، مواد انفجاری قوی، مواد شيميايی، بيولوژيکی و يا موادی بی‌اثر که تنها برای وارد کردن ضربه و نفوذ به جايی که برخورد می‌کند باشد.

            يکی از فرماندهان سپاه، سردار حسين سالمی، فرمانده نيروی هوايی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در مورد بُرد (مسافتی که موشک می‌تواند بپيمايد) اشاره‌ی دقيقی نکرد، و تنها به اين مطلب که بُرد اين موشک بستگی به وزن کلاهک آن دارد بسنده کرد. اما بنا به سخنانی که در تلويزيون ايران گفته شده است، اين موشک با موشکهای حال حاضر بالستيک که برد 2.000 کيلومتر دارد و به پايگاه‌های آمريکا و اسرائيل می‌رسد - در منطقه- مقايسه می‌شود. سالمی گفته است که "اين موشک، بدون اينکه توسط سيستمهای ضد موشک رهگيری شود، به هدف برخورد می‌کند". اين موشک که فجر 3 ناميده شده، رادار گريز است. از ويژگی‌های ديگر اين موشک به گفته‌ی سالمی، هدف قراردادن چند هدف است؛ به اينصورت که کلاهک اين موشک، به چند قطعه تقسيم شده و هدفها را مورد اصابت قرار می‌دهد.

            آزمايش موشک فجر 3 مورد توجه رسانه‌های خارجی قرار گرفته است. آزمايش اين موشک در ميان خبرهايی که در مورد مواجهه‌ی ايران با شورای امنيت بگوش می‌رسد، سبب شده که قيمت هر بشکه نفت از مرز 66 دلار در هر بشکه در بازار لندن بگذرد.

            آزمايش اين موشک، همچنين موجبات نگرانی اسرائيل را در پی داشته است، يکی از سخنگويان وزارت‌خارجه‌ی اسرائيل، مارک رجيو (Mark Regev) می‌گويد، "اين خبرها، موجب نگرانی زيادی است". وی می‌افزايد، "کشورهای زيادی در جامعه‌ی جهانی با اسرائيل در نگرانی درباره‌ی برنامه‌های هسته‌ای پرخاشگرانه‌ی ايران و همزمانی آن با توسعه‌ی سيستم‌های پرتابی و همچنين موشکهای بالستيک و اژدرهای دريايی شريک هستند".

            "مجموع ايدئولوژِی جهادی، همراه با تسليحات هسته‌ای و سيستمهای پرتابی، يک ترکيبی است که هيچکس در جامعه‌ی جهانی از آن خشنود نيست".

            توسعه‌ی تسليحات در ايران از زمان جنگ ايران و عراق (1988- 1980) آغاز شد و ايران تلاش کرد، تا کمبود سلاحهايی که بخاطر تحريم تسليحاتی آمريکا داشت، با توليد سلاح جبران کند. ايران هم‌اکنون تانک توليد می‌کند و در زمينه‌ی تقويت و مسلح ساختن پرسنل، هواپيماهای جنگی و موشک و وسايل حمل و نقل نظامی کوشش کرده است. در زمان رياست‌جمهوری هاشمی رفسنجانی اعلام شد که ايران تسليحاتی خواهد ساخت که قابل رقابت برای فروش در جهان باشد. رفسنجانی گفته است که "امروز ارتش ما، تجهيزات نظامی؛ از جت‌های جنگنده تا گلوله‌های تفنگ را می‌تواند در داخل کشور توليد کند". رفسنجانی گفته است، "کشور ما می‌تواند به قيمت ارزان‌تر، نيازهای تسليحاتی بسياری از کشورها را تامين کند".

            البته اظهارنظرهای متفاوتی نيز در مورد اين موشک وجود دارد. يک متخصص اسرائيلی در امور سلاح بيان می‌دارد که "توصيفی که داده می‌شود با تصاوير مطابقت ندارد". اين متخصص اسرائيلی بيان می‌دارد که اين موشک به موشکهای اسکاندر ای (Iskander-E) شباهت دارد. اوزی رابين (Uzi Rubin) متخصص سيستم‌های موشکی اسرائيل که مدير پيشين برنامه‌ی دفاعی- موشکی آرو (Arrow) است، به خبرگزاری رويترز در تلاويو می‌گويد، "آنها می‌توانند بلوف زده باشند".

            سالمی، فرمانده نيروی هوايی سپاه پاسداران، موشک آزمايش‌شده را موشکی از نسل جديد موشکها خوانده و گفته که هيچ نمونه‌ی مشابهی از آن در ديگر کشورها ندارد. رابين در اين زمينه می‌گويد که اگر چنين موشکهايی را ايران داشته باشد، بدون کمک خارجی قادر به توليد آنها نبوده است. او اعلام می‌کند که قطعا اعتقاد ندارد که ايران بتواند چنين موشکهايی را به تنهايی بسازد.

            رابين می‌گويد که شرحی که در مورد اين موشک داده شده است، کلمه به کلمه با شرحی که روسها در مورد اسکاندر ای (Iskander-E) داده‌اند مطابقت دارد، با اين تفاوت که روسها ادعا نکرده‌اند که توانايی مورد اصابت قرار دادن چندين هدف را داشته باشد. رابين می‌افزايد که اين ادعای ايرانی‌ها می‌تواند معنی‌اش اين باشد که کلاهک خوشه‌ای در اين موشک نصب شده، چيزی که اسکاندر ای نداشته است.

            اسکاندر ای همچنين با نام اس اس - 26 (SS-26) شناخته می‌شود که بردی حدود 300 کيلومتر (معادل 186 مايل) دارد و بسيار دقيق است. - بنا به اطلاعاتی که در سايت اتحاديه‌ی دانشمندان آمريکايی آمده است (www.fas.org) -

            بنا به اطلاعاتی که سايت آغاز تهديد هسته‌ای (www.nti.org) گروهی از کسانی که در مورد اينگونه مسائل تحقيق می‌کنند، برپايه‌ی گزارشهايی از رسانه‌های روسی، اعلام می‌کنند که در آوريل 2001 ايران در صدد خريداری فن‌آوری سيستمهای موشکی اسکاندر- ای بوده است.

            علی‌رغم رنجش آمريکا و اتحاديه‌ی اروپايی، روسيه سال گذشته موافقت خود را با فروش يک نوع سيستم دفاع موشکی به ايران اعلام کرد که قادر به هدف قرار دادن هواپيماهايی که در ارتفاع پايين پرواز می‌کنند، همچنين موشکهای هدايت‌شونده است. بنا به گزارشهای سرويسهای اطلاعاتی اروپايی و ديگر کشورهای غربی، روسيه تکنولوژی موشکهای ميان‌برد و دور برد را به ايران فروخته است.

            بنا به اطلاعاتی که امور مربوط به مسائل نظامی در سايت (globalsecurity.org) آمده، موشک فجر 3 در زمره‌ی موشکهای سبک است که ايران آن را برای استفاده در جنگ گسترش داده است. ايران موشک ديگری به نام کوثر را طراحی و ساخته است که آن نيز بوسيله‌ی رادارها غير قابل کشف است و برای ضربه‌زدن به کشتی‌ها ساخته شده است.

            يک گروه از مخالفان جمهوری اسلامی که جلای وطن کرده‌اند، شورای ملی مقاومت ايران، می‌گويند که ايران در حال تلاش برای توسعه‌ی موشکهای که "قـدر" ناميده می‌شوند هست که بردی نزديک به 3000 کيلومتر (1864 مايل) دارد.

            Comment


            • شورای امنيت سازمان ملل متحد سرانجام در چهارشنبه، 30 مارس به توافق‌نظر جمعی رسيد، تا تصميم‌ خود در مورد گزارش مدير کل آژانس بين‌المللی انرژی اتمی را در بيانيه‌ای اعلام نمايد. اگرچه در بيانيه‌ی شورای امنيت، نه سخن از اعمال تحريم و يا ضرب‌الاجل برای اقدامات درخواستی شورای حکام به ميان آمده است، اما اين بيانيه می‌تواند مقدمه‌ای برای آغاز دور جديدی از همان پيگيری مسائل در شورای امنيت باشد که جک استراو از آن تعبير "به يک اقدام در هر مرحله‌ی زمانی" داشت. چنين بيانيه‌ای برای ارزيابی اينکه رژيم چه واکنشی به نگرانی‌های جامعه‌ی بين‌الملل نشان خواهد داد، دارای اهميت اساسی است. به نظر نمی‌رسد که ايران چندان اعتنايی به اين موضوع داشته باشد، اما "صبر" و "طمانينه" حتما کارسازتر از تصميم عجولانه در مورد مسائل هسته‌ای ايران است و اگر آنچنان که گفته می‌شود، ايران حداقل سه سال تا ساخت سلاح هسته‌ای فاصله دارد، و در برخی ارزيابی‌ها اين ميزان بسيار بيشتر نشان داده شده است، چرا از هم‌اکنون بايد هزينه‌های سنگين را بر مردم ايران و جهان تحميل کرد.

              درست است که نگرانيهای زيادی در اين زمينه وجود دارد و به قول وزير خارجه‌ی آمريکا، "هر گونه غفلت"، نابخشودنی است، اما نبايد تحت‌تاثير فضاسازی‌ها و به جنجال‌کشيدن موضوع از سوی جمهوری اسلامی قرار بگيريم. انکار هولوکاست و تکرار مواضع ضد غربی احمدی‌نژاد، صرفا مواضعی بنيادگرايانه که از ذات افراطی او بر می‌خيزد نيست، بلکه او می‌خواهد غربيها را عصبانی کند. احمدی‌نژاد بارها در سخنرانی‌هايش خطاب به غربی‌ها گفته است: از مواضع روشن ملت ايران- منظور او سخنرانی‌های خودش است- عصبانی هستيد، عصبانی باشيد و از اين عصبانيت بميريد. و از آنجا که او از دست‌آوزير قرار دادن قرآن، دين و ملت ايران برای عقده‌گشايی نيز ابا نمی‌کند، به تازگی ديده می‌شود که جملاتی از قرآن، و يا شعائر ملت ايران را پيرو جملات افراطی خود می‌آورد، "از دست ما عصبانی هستيد، باشيد و به قول قرآن کريم، از اين عصبانيت بميريد". احمدی‌نژاد غرب را به سخره می‌گيرد و گستاخی را به جايی رسانده است که در سخنرانی‌های خود می‌گويد، "هولوکاست و موجوديت اسرائيل نقطه‌ی حساس غرب است"، "نقطه‌ضعف آنها را بدست آورده‌ايم". و از آن پوزخندهای خود نيز به وفور در هنگام ادای اين کلمات استفاده می‌کند.

              احمدی‌نژاد و خامنه‌ای و رفسنجانی بارها جان کندند، تا مقامات اروپايی و رئيس‌جمهوری آمريکا نامی از آنها، آنچنان که از معمر قذافی و صدام حسين می‌برند، بر زبان بياورند. چنانچه ديده‌ايم که آنها از اينکه خودشان نام جورج بوش و تونی بلر و مقامات غربی را در سخنرانی‌های خود تکرار می‌کنند، چنين چيزی را جستجو می‌کرده‌اند، اما حقيقتا جای خوشحالی دارد که اين آرزو را بايد تا مدتها در خواب ببينند.

              احمدی‌نژاد از اينکه ماهها در صدر خبرهای جهانی بود و مدام از او و اظهاراتش گفته می‌شد لذت می‌برد و ما می‌بينيم که خامنه‌ای و مقامات رژيم از سخنانی که آنها را هيچ می‌انگارند و وجود آنها را آنچنان که هستند، حقير می‌شمارند چقدر عصبانی می‌شوند. رئيس جمهور آمريکا در يکی از سخنان خود گفته بود، "ايرانی‌ها کسی را دارند که آن بالا می‌نشيند و برايشان تصميم می‌گيرد"، اين جمله باعث خشم کليت رژيم شده بود و آنها در چندين بخش خبری از آن تعبير به دشمنی جورج بوش با ملت ايران داشتند و همچنين از آن ترجمه‌های من درآوردی هميشگی که شاهدش هستيم را تکرار کرده‌اند.

              حالا شورای امنيت بيانيه‌ای تصويب کرده که از اهميت زيادی برخوردار است و پس از 30 روز بايد براساس گزارش البرادعی در مورد اينکه ايران چقدر به خواستهای اين شورا اعتنا و عمل کرده، تصميم‌گيری کند. البته اين بيانيه در چهارشنبه به اتفاق آراء تصويب شده، اما منبعی که خبر را از آن برداشت کردم، متن اين بيانيه را پنجشنبه منتشر کرده است.

              در ابتدای اين بيانيه به حقوق تمامی کشورها برای تحقيقات، توليد و استفاده از انرژی هسته‌ای، بدون هيچگونه تبعيضی، بنا به بند اول و دوم معاهده‌ی منع اشاعه‌ی تسليحات هسته‌ای تصريح می‌شود.

              شورای امنيت نگرانی‌هايی که از تصميم ايران برای از سرگيری فعاليت‌های مرتبط با غنی‌سازی، شامل تحقيقات، توسعه و همچنين معلق‌ساختن همکاريها با آژانس بين‌المللی انرژی اتمی تحت پروتکل الحاقی را مورد توجه قرار می‌دهد. در بخشی ديگر، به درخواستهای شورای حکام در قطعنامه‌ی اخير شورای حکام اشاره شده و از ايران خواسته شده است که به خواستهای اعضای شورای حکام، بخصوص آن قسمت که از جمهوری اسلامی خواسته شده است که برنامه‌های هسته‌ای خود را شفاف‌سازی کند، همکاری‌های کامل داشته باشد تا موارد باقيمانده و حل‌نشده، برطرف گردد و فعاليتهای مربوط به غنی‌سازی را متوقف سازد را اجرا کند. در قسمتی ديگر از اين بيانيه با تاکيد به توقف فعاليت‌های مربوط به غنی‌سازی متذکر شده است که با تاييد اين اقدامات، راه برای دپيلماسی و مذاکره برای حل بحران هسته‌ای ايران فراهم می‌شود و نشان می‌دهد که ايران تمايل به کار با جامعه‌ی جهانی برای برطرف کردن مسائل و بهره‌بردن از منافع صلح‌آميز از انرژِی هسته‌ای دارد. در پايان با ستايش از آژانس و حمايت و پشتيبانی قوی از آژانس، آمده است که مدير آژانس در به فاصله‌ی 30 روز، گزارشی در مورد مواردی که رعايت و توجه به آنها از ايران در قطعنامه‌های آژانس و همپای آن توسط شورای امنيت خواسته شده است، به اين شورا ارائه کند.

              درخواست شورای امنيت، بلافاصله با واکنش منفی مقامات ايرانی روبه‌رو شد. جمهوری اسلامی تقاضای شورای امنيت برای توقف غنی‌سازی اورانيوم را که بمنظور اطمينان جهانی از صلح‌آميز بودن برنامه‌های هسته‌ای ايران مطرح شده بود را رد کرد. علی‌اصغر سلطانيه، نماينده‌ی رژيم در آژانس بين‌المللی انرژی اتمی به خبرگزاری رويترز گفت، "ما قطعا دوباره فعاليت‌های مربوط به غنی‌سازی را به حالت تعليق در نمی‌آوريم". سلطانيه در مورد نشست شش قدرت جهانی - آمريکا، روسيه، فرانسه، بريتانيا، چين و آلمان- در برلين که به منظور تشريک‌مساعی و برداشتن گامهای بعدی در مورد بحران اتمی گردهم می‌آيند، گفت که روسيه و چين به دنبال جلب‌اطمينان بدون اينکه از قوه‌ی قهريه و جبر استفاده شود هستند.

              ظاهرا هنوز رهبری در ديپلماسی در مورد مساله‌ی هسته‌ای ايران در دستان کهنه‌کاران عرصه‌ی سياست، يعنی بريتانيايی‌هاست. جان ساورز John Sawers مدير امور سياسی وزارت‌خارجه‌ی بريتانيا در نامه‌ای که يک ماه پيش به همکارانش در کشورهای غربی نوشته است، خطوطی را برای حل مساله‌ی هسته‌ای ايران ترسيم کرده است که احتمالا بنا به آنچه ديپلماتهای غربی می‌گويند در نشست برلين و مذاکرات غرب با چين و روسيه، ديپلمات‌های غربی با همکاران چينی و روس خود در مورد آنها بحث می‌کنند.

              در ارتباط با واکنشهای احتمالی شورای امنيت، نظرات مختلفی وجود دارد، اما نظر قريب به اتفاق ديپلماتهای کشورهای غربی بر اينست که ديگر آنچه در مورد عراق شاهد بوديم را نخواهيم ديد و شورای امنيت "فرمانی برای استفاده از قوه‌ی قهريه نخواهد داد". ساورز که استراتژی دولت متبوع خود را در زمينه‌ی چگونگی برخورد با بحران هسته‌ای ايران به کشورهای غربی ارسال داشته، می‌گويد که بنا به مفاد منشور سازمان ملل، برخورد با تهديدات بايد توام با درنظر گرفتن امنيت و صلح باشد. او راه‌حلهايی همچون تحريم اقتصادی (economic sanctions) و ديگر راه‌حلها (غير نظامی) را مورد توجه قرار می‌دهد.

              Comment


              • سفر تعدادی از اعضای سابق دفتر تحکيم وحدت (يک تشکل دانشجوئی وابسته به اصلاح‌طلبان) به آمريکا و ديدارشان با اعضای کنگره و سخنرانی در جلسه‌ی مشترکی با آنها؛ ميان موافقان و مخالفان جمهوری اسلامی بازتاب‌های متفاوتی داشته است و حتی می‌توان ديد که بيشتر سخنانی که اين دو فرد (اعضای سابق دفتر تحکيم وحدت) داشته‌اند، تحت‌تاثير اقدام آنها (ديدار و شرکت در جلسه‌ای با شماری از نمايندگان آمريکا) و اصل موضوع کمک‌خواستن از بيگانگان برای تغييرات در ايران بوده، تا مواضع اعلام‌شده‌ی آنها. تعمق در هر يک از مسائلی که موجب واکنش‌های دامنه‌دار در ميان فعالان سياسی می‌شود، نشانه و معيار خوبی برای درک از ميزان و درجه‌ی شعور اين افراد است. شما در اين نوشتار با چيزی فراتر از همه‌ی نگاه‌هايی که به اين مسئله شده آشنا می‌شويد و دريچه‌ای ديگر را در مقابل چشمان خود نمايان می‌بينيد.

                · فيلمی آمريکايی تصوير يک سرباز را نشان می‌داد که معلول از جنگ ويتنام بازگشته و افتخار می‌کند از اينکه برای آزادی و آرمان‌های ناب ميهنش به جنگ با رژيم ويتنام رفته است، اما با برخورد ترحم‌انگيز هموطنانش و سردی آنها نسبت به آرمان وی، نااميد و رنج‌ديده گشته، طوری‌که برای حال و وضع خود گريه می‌کند. در رستورانی که يکی از دوستان هم‌رزمش در آن کار می‌کرد مشغول صرف يک نوشيدنی با دست مصنوعی خود بود که شنيد يکی از افراد به‌ظاهر متشخص و جنتلمن که در آنجا نشسته بود، در مورد خبرهای روزنامه‌ای که در دستش گرفته اظهارنظر می‌کند؛ خبرها مربوط به جنگ ويتنام بود. او مدام از بی‌خودی بودن و چرند بودن حرفهايی که اين جنگ را درست می‌دانست سخن می‌گفت و وقتی نيز متوجه حضور يکی از سربازان همان جنگ در مقابل خود شد، اصلا به‌روی خود نياورد و همان حرفها را تکرار کرد. دوست سرباز عصبانی شد و مشت محکمی حواله‌ی آن يارو کرد که بر اثر آن نقش زمين شد، همين کار او باعث اخراج‌شدنش از محل کارش شد.

                · اين اتفاقی واقعی است که در هر کشور و هر زمان رخ می‌دهد، اما با ظاهر و ترکيبی متفاوت. انقلاب، اعتصاب، قحطی، بيکاری و ... . همه‌ی اينها در هر کشوری وجود دارند، اما برخوردها با آن متفاوت است و کسانی که توانسته‌اند با مصيبت‌ها خوب برخورد کنند، راه درست زندگی کردن را نيز يافته‌اند. فرار کردن از واقعيت، تعصب بيجا و دلسردی و نوميدی؛ هيچکدام راه علاج دردها و مسائلی که وجود دارند نيستند. اگر جنگ ويتنام، باعث نشد که آمريکا محزون و شکست‌خورده به‌نظر بيايد و اتفاقا درسهايی که از آن گرفت، از او يک پيروز واقعی ساخت، دليلش همين نوع از مواجهه است.

                · در برخورد با هر واقعه؛ می‌توان مانند کودکی که تنها نظاره‌گر وضعيت و جريان آن است عمل کرد و يا به‌مانند متفکری که به‌دنبال تسلط و دراختيار گرفتن تمامی آن جريان به‌نحوی که از چم‌و خم آن مطلع شود و پيش‌بينی و محاسبه انجام دهد، روبه‌رو شد. سيبی که بر سر ايزاک نيوتن افتاد، يک سيب جادويی نبود که در حال سقوط کردن بر زمين از او صدا و آهنگ "باعث افتادنم، جاذبه‌ی زمين (شتاب گرانش) است" برآيد، بلکه نيوتن جريان امور را طوری می‌ديد که دليل و هويت اتفاقات را بداند. - اشتباهی که در مورد اين اتفاق (کشف جاذبه‌ی نيوتن) وجود دارد و ظاهرا همه‌گير شده؛ اينست که کشف شتاب گرانشی را مربوط به آن لحظه - افتادن سيب- می‌دانند، حال آنکه چنين چيزی؛ معجزه‌دانستن کشف جاذبه‌ی زمين را ثابت می‌کند، تا دانشمند بودن نيوتن را و اينکه "مگر نيوتن تا آن زمان چيزی روی سرش نيفتاده و يا اينکه چيزی را نديده که بر زمين بيفتد" در صورتی‌که بايد بدانيم او مطالعات مفصلی در اين‌باره داشته و افتادن سيب يک مصداق از وجود جاذبه‌ی زمين بوده است-

                اين مقدمه‌ی ظاهرا غير مرتبط؛ می‌تواند چيزهای که ما بايد در مورد اتفاقات اخير و مسائل سياسی ظاهر بحث‌برانگيزی که رخ داده بدانيم را تحليل کند. همواره بايد دقت کنيم که هر نوشته و سخنی - علی‌رغم اينکه از کلمات قلمبه و سلمبه استفاده کرده باشد، يا نويسنده شخصی باشد که در صدا و سيما مرتب سخن گفته باشد- را "تـحليل" ندانيم. قلم و سخن ابزاری هستند که يک دانشمند و روشنفکر از بهترين روش، استفاده عالی از آنها می‌کند. بنابراين اگر در انتخاب‌های مختلفی که در زندگی داريم همواره در پی انتخاب بهترين و مناسب‌ترين چيزی که در دسترس‌مان هست می‌باشيم، بهتر است که سخنان و نوشته‌هايی را با ضمير خود آشنا کنيم که لياقت و شايستگی آن را دارند.

                سفر دو تن از اعضای سابق دفتر تحکيم وحدت به آمريکا و شرکت در جلسه‌ای که در آن اعضای کنگره‌ی آمريکا شرکت کرده بودند، "تـنها" يک زمينه برای بررسی اين موضوع است، "چه کسی حق دارد که از جانب ملت ايران سخن بگويد؟" و الا نه مواضع آنها ارزش اين تحليلگری را دارد و نه سخنان له و عليه اقدام و مواضع آنها. ذکر مواردی در اين ارتباط، تنها جهت آگاهی و روشن‌شدن موضوع است.

                از مقدمه‌ی اول آغاز ميکنيم؛ آيا کسی که به جنگ رفته و به‌اصطلاح برای مملکت و آرمان آن کشور جنگيده، حق اين را پيدا می‌کند که خود "افضـل" بداند و علی‌رغم تمامی امتيازاتی که از پيش از جنگ برای او - و ديگرانی که مايل به انتخابی مشابه او هستند- قرار داده شده و همگان از آن آگاه هستند، بخواهد که "احـترام" مضاعفی را از جامعه طلب کند؟ منطقی‌تر اينست که بگوييم او حق بيشتری دارد، اما آن را بايد از راه و مسير خودش استيفاء کند و نه اينکه از جانب کسانی سخن بگويد و يا سنگ کسانی را به سينه بزند که هيچ بدهکاری به او ندارند. هر کس آرمان خودش را دارد، هر کس اعتقادات خودش را دارد؛ اگر کسی به جنگ نرود، نبايد او را مورد بی‌احترامی قرار داد و اگر کسی به جنگ می‌رود، نبايد روی سر حلوا حلوا شود. قاطی‌کردن مسائل با هم، سبب اين شده است که امروز در جامعه‌ی ايران، هيچکس خود را به يک جانباز نزديک نداند و بيشتر از او فاصله بگيرد.

                اگر هدف يک انقلابی، يک رزمنده و يک فدايی؛ اينست که ديگران را بدهکار خود کند، او نهايتا يک فرد پر شور و جسور است و نه کسی که بتواند الگو و سمبل چيزی باشد. اصولا سمبلها را ديگران می‌سازند و اگر قرار باشد که کسی از چيزی سمبل بسازد، او مجسمه‌ای ساخته شده است که تنها برای وسط ميادين و يا سينه‌ی ديوارها خوب است، تا آنجا نيز چيزی داشته باشد.

                آيا يک جانباز، يک فردی که در جبهه‌ی جنگ تا پای جانش جلو رفته، اين حق را پيدا می‌کند که در برگشت از ميدان نبرد وضعيت بهتری پيدا کند؟ هيچ جای دين و اخلاق چنين حکمی را نمی‌کند. بديهی است که هر کس بايد از حداقل زندگی برخوردار باشد، اما ميدان رزم جايی برای دکان باز کردن نيست. اگر کسانی را امروز می‌بينيم که آبروی هرچه انسان پاکدامن و نيک‌سرشتی که در جنگ بودند را برده‌اند، دليلش همين است که حکومت، خواسته‌ی ناحق آنها (کسانی که برای رفتن به جبهه‌ی خود طلب مزد و پاداش می‌کنند) را برآورده ساخته.

                حق هم همين است که جامعه از جانبازان روی‌گردان باشد، چرا که آنها اکثرا در وضعيتی خوب و بهتر از مردم هستند. آيا خانواده‌ی شهداء حق اين را دارند که از امکاناتی ويژه برخوردار باشند، به‌نحوی که آن را از کيسه‌ی بيت‌المال بردارند؟ اسلام و پيامبر نيز از "غـنائم" سهمی را برای رزمندگان قائل بوده است، تازه اين از پيامبری که بيشتر دوران حکومتش را در جنگ بوده و فرصت حساب‌و کتاب و ساختن انسانها را به‌نحو احسن نداشته رخ داده، حال چه چيزی تغيير کرده است که هزينه‌ی "تـجاوز" به کشور ديگری و وارد آوردن خسارت و صدمه به ملت‌شان را از حقوق يتيمان، بی‌خانمان‌ها و مستضعفان بر می‌دارند، اين همان نقطه‌ی قابل تامل است. برخی چيزها آنقدر جلوی چشم هست و مشهور و مشهود شده که کسی جرات پرسش در مورد آن را به خود راه نمی‌دهد.

                در کشور ما، انقلابی عليه يک رژيم استبدادی وابسته رخ داد که نهايتا به رژيمی هم‌سلک آن بدل شد. ديده شده است که افرادی که در يک انقلاب خون داده‌اند، رنج ديده‌اند، زندانی کشيده‌اند، اعضای نزديک خانواده‌ی خود را از دست داده‌اند؛ برای انقلاب دلسوزی بيشتری داشته باشند، اما ديدن سوار شدن بر مناصب و ثروت‌هايی که به سبب آن هيجانات انقلابی چندان پيگيری در مورد آنها وجود ندارد، از شکفتی‌ها انقلاب هردمبيلی ايران در سال 1357 است.

                يک روشنفکر، انديشمند، اصلاحگر، انقلابی، دانشجو، فعال و ... . برای کشورش و برای آرمان‌هايش مبارزه می‌کند، سخن می‌گويد، آگاه می‌سازد، تلاش می‌کند و ... . اما برای تصدی منصب و پيدا کردن شهرت و ديده‌شدن فعاليتی ندارد. اگر امروز وضعيت ما چنين است، بخاطر اينست که روشنفکر، دانشجو، انديشمند، انقلابی، اصلاحگر و نيروی اثرگذار ما؛ يا وجود نداشته - يا کم بوده- و يا از تعهد به انجام وظايف خود دور شده است.

                سخن از دخالت آمريکا و کشورهای ديگر از زبان چه کسانی شنيده می‌شود؟ از زبان کسانی که بيشترين بی‌مسووليتی را در دوران مسووليت‌داری خود داشته‌اند. چه کسانی از جانب ملت ايران برای آمريکا پيام و ندای کمک‌خواهی را برده‌اند؟ کسانی که دست در دستان ظلم‌کنندگان، تئاتری را روی صحنه برده‌اند که يک تراژدی واقعی برای تماشاگران ساده‌باور آن است. سخن آنهايی که بيشترين بی‌مسووليتی را داشته‌اند، نبايد امروز به سخنانی درباره‌ی وظيفه‌شناسی ديگران تبديل شود، بلکه بهتر است به بازگويی اعمال و کردارشان در دورانی باشد که مسووليت سنگين "خـدمت" به مردم را با سوگند به قرآن مجيد قبول کردند. وظيفه‌ی يک نماينده‌ی مجلس، نطق‌هايی که او را در صدر اخبار بياورد و برخی او را بخاطر مواضعش بشناسند نيست، او بايد تمامی استعداد و توان خود را برای خدمت به مردم بکار بگيرد.

                شايد برخی بخواهند همنوا با اين افراد تکرار کنند: "گذشته‌ها گذشته و بايد به فکر آينده بود" و بگويند اين حرفها - در مورد اينکه در گذشته چه رخ داده و چه کسانی مقصر بوده‌اند- قديمی شده و نبايد تکرار کرد. بايد از آنها پرسيد، اگر در طول 100 سال پيش به اين سوال‌های به‌اصطلاح تکراری، يک جواب که همه بدانند و درک کنند داده می‌شد - و يا با اخبار و اطلاع‌رسانی‌های غلط، حقيقت و چگونگی آن مسائل لوث نمی‌شد- آيا انتخابِ نمايندگان غير مسوول در پارلمان و پست‌های ديگر را تا اين‌زمان شاهد بوديم.

                امروز کسانی سخن از ملت‌دوستی و ميهن‌پرستی بر زبان می‌آورند که تاريخ نامشان را در کنار نمايندگان دست‌نشانده‌ی دربار پهلوی و هم‌سنخ با آنها ثبت خواهد کرد. شايد اين افراد بگويند که اين اتهامات، بی‌پايه و توهين‌آميز است، و مخالفانشان به‌دليل نداشتن منطق برای پاسخگويی به مطالب‌شان، اينچنين از روی استيصال، شخص و نه "سـخن" آنها را مورد انتقاد قرار داده؛ اما مگر نه اينکه ديگر متظاهران و رياکاران چنين سخنی را می‌گويند.

                بايد سخن و حرف کسانی را - ولو دشمن و مخالف- را مورد تحليل قرار داد که صداقت و اطمينانی از اعتقاد به آن گفته‌ها را در طرف مقابل يافت، و الا اگر بنا به اين بود که از روی ظاهر قضاوت کرد، مانند همان کودکی می‌شويم که در ابتدای مقاله صحبت آن رفت. رياکاران در هر جامعه‌ای وجود دارند و کثرت آنها کمتر باعث تاسف است، نسبت به حالتی که "ساده‌باوران" کثيری آنها را باور کنند. خوبی مسائل غير مربوط به علوم اجتماعی و علوم انسانی اينست که به‌راحتی از روی قوانين ثابت می‌شوند. کار نيوتن پذيرفته شد و کسانی نتوانستند از اصلی که او اثبات کرد، اصول جعلی ديگر را به خرد ديگران بدهند، اما در سياست و علوم انسانی ما چيزهايی را می‌بينيم که شايد تا آخر نيز، از حقيقت آنها آنچنان که بوده مطلع نشويم و اين بخاطر پيچيده بودن رفتار و ضمير انسانهاست.






                Comment


                • من نمی‌دونم چرا بعد از سالها که از جريان وبلاگ‌نويسی گذشته، هنوز که هنوز است برخی مثل اوايل کار که هيجانی بودند، به توهين و تحقير اعتقادات و حتی دين و خدا می‌پردازند و فکر می‌کنند که خيلی کار درست (و يا بزرگی) انجام می‌دهند. يادم هست که به يکی از دشنام‌دهندگان به پيامبر اکرم گفتم که مشکل تو با پيامبری حضرت محمد است و يا بطور کلی با همه‌ی مفاهيم الهی مشکل داری؟ اون طرف هم که معلوم بود که عقده‌های جای ديگر را دارد بر زبانش جاری می‌کند و خودش هم می‌داند پيامبر اکرم از جانب خدا مبعوث شده، به من گفت که "من با پيامبران ديگر کاری ندارم، اين جامعه‌ی ما بواسطه‌ی اينکه تعاليم و آموزه‌های آن پيامبر (حضرت محمد) را دست‌آويز قرار داده به چنين وضعيتی افتاده و من بخاطر اينکه با اين تعاليم مشکل دارم آنها را مطرح می‌کنم، من با حضرت عيسی و يا حضرت موسی که چنين مشکلی ندارم".

                  من يک سوال واضح پرسيدم و می‌بينيد که ناتوانی دشمنان پيامبر اسلام چقدر است که حتی از انکار پيامبر عاجزند، و روی به مسائل ديگر می‌آورند. سطح صحبت و منش اين افراد، مانند همان پير و پاتالهايی است که وقتی در اتوبوس و تاکسی می‌نشينند و يک جوان و نوجوان را گير می‌آورند، شروع به وراجی و شر و ورهايی می‌کنند، تا به نظر خودشان استدلالهايی را در مورد خوبی زمان شاه و بدی اوضاع الان بگويند، خوبه يارو خودش هيچی نداشت و الان خونه و ماشين داره و الا معلوم نبود که بجای اينکه از مقايسه‌ی روغن 2 زار زمان شاه و 2.500 تومان جمهوری اسلامی حرف بزند از چه چيزی مدرک و سند می‌ساخت، تا به بنده‌ی خدايی که گير او افتاده ثابت کند که آن زمان ارزونی بود و حالا فشار به چند جايش می‌آيد!

                  به نظر می‌آيد اين نسل بعدی‌هايی که در ايران هستند و بجای اينکه به نقد درست کارهايی که اتفاق افتاده بپردازند، اقدام به توهين و ناسزا - که ضعيف‌ترين و کم‌اثرترين ابزارها در مطرح‌کردن سخن است- کرده‌اند، درست پا جای پای همون افرادی گذاشته‌اند که انتقادشان از رژيم، اينست که روغن فلان قيمت شده اين قيمت. زشت نيست؟! دو نسل گذشته، کامپيوتر و اينترنت در اختيار دارند، اما به اندازه‌ی همون افراد می‌فهمند و بايد به اينها گفت، "هيچی نمی‌فهميد"، و اصلا من نمی‌دونم چرا دست بردار هم نيستند و با اينکه هيچکس از طريق اينگونه سخنان آنها به اعتقاداتش هيچ تلنگر و خدشه‌ای وارد نمی‌شود، بازهم خزعبلاتی چون "پيامبر چند زن داشت" و "امام حسين زن ايرانی داشت" و ... . را بجای سخن از اعتقادات خودشان مطرح می‌کنند.

                  اصلا بهتر است اينطور مطرح کنيم که هر دو دسته‌ای که مطرح کرديم؛ چه آنها که به اصطلاح از رژيم شاه به دليل قيمت روغن انتقاد داشتند و چه آنها که از پيامبر، تعداد زنانش را بلد هستند و تکرار می‌کنند، هر دو با رژيم جمهوری اسلامی در يک چيز کلی مشترک هستند و آن "فرار از خويشتن" است. ديده‌ايد که افرادی که دارای ضعف درونی هستند، چه رفتاری دارند؟ شما وقتی با يک فردی که اعتماد به نفس کافی ندارد برخورد می‌کنيد، سريع تشخيص می‌دهيد. وقتی کسی موقع صحبت‌کردن مدام با دستانش بازی می‌کند، يا يک عبارت، مانند "مثلا" را در هر يک جمله‌ای که می‌گويد جا نمی‌اندازد، معلوم هست که تسلط خوبی ندارد. حکايت اين دو دسته‌ای که گفتيم و جمهوری اسلامی هم همين است که خودشان نيستند و مدام ادا در می‌آورند و برای همين؛ چيزهايی در مورد ديگران، اعتقادات آنها و حتی بی‌اعتقادی آنها مطرح می‌کنند و مشکل اصلی آنها اينست که نمی‌توانند خودشان باشند. اگر واقعا به اين مسائل اعتقاد ندارند، چرا اينگونه به آن می‌پردازند؟

                  می‌دانيد فرق آمريکايی غير معتقد به اسلام - و حتی موافق با اين نظر که اسلام، دينی خشن و شايد تروريست‌پرور است- با يک متظاهر به بی‌دينی در داخل ايران چيست؟ آن آمريکايی مدام به اسلام فحش و ناسزا نمی‌دهد و برخورد آزادانه‌ای با مسائل دارد، اما اين انسان کم‌ظرفيت داخلی، در عين ادعای اينکه اصلا اعتقادی به اسلام ندارد و از آن متنفر است، در هر روز و بلکه هر لحظه با اين تنفر زندگی می‌کند و نشخوار خزعبلات خود را بيرون می‌ريزد. من می‌گويم آدم هر گند و کثافتی را دوست دارد بخورد، بخورد، اما نبايد آن را بيرون بريزد. کسی بايد به آنها اين را بگويد که اينگونه (چنين روشی) صحبت آنها، ارزش آنها بيش از پيش پايين می‌آورد.

                  ما اسم وبلاگمان را "فـهم" گذاشتيم، چون فکر می‌کنيم که نياز هميشگی مردم ايران به اين صفت انسانی از همه‌ی جهان بيشتر است. يکی از جملاتی که در سخنرانی جک استراو در موسسه‌ی بين‌المللی مطالعات استراتژيک بود و من خيلی از آن غمگين شدم و برای اينکه اطمينانی از ترجمه‌ی درست آن نداشتم آن را نياوردم، در مورد اين بود که "ملت ايران يکی از بزرگترين ملت‌های جهان است که ظاهرا زير يک سايه‌ی شوم بد اقبال قرار گرفته است". من فکر می‌کنم هيچ مشکلی برای ملت ايران، بزرگتر از اين نيست که آنها فهم کافی در مسائل ندارند. بطور مثال بياييم يکی از مسائلی که هيچکس از ايرانيان ظاهرا نتوانسته درک درستی از آن را ارائه کند - و يا لااقل ما نديديم- را مطرح کنيم، تا دريابيم چه تفاوت عظيمی ميان آگاهی از مسائل و فهم آنها وجود دارد. اين چيزی که خواهيم گفت، ارتباط عميقی با مسائل مطرح شده در همين مقاله دارد.

                  اگر از جريان چاپ کاريکاتورهای موهن عليه پيامبر اکرم آگاه باشيد، حتما در جريان واکنشها در برابر آن نيز هستيد. من نمی‌خواهم از نگاه مرسوم به اين ماجرا بپردازم، فقط می‌خواهم به چرايی واکنش به اين رخداد، در صورتی‌که ما هر روزه چنين اهانتهايی، بلکه بزرگتر از آن را نسبت به شاهد اسلام هستيم را مطرح کنم. اگر از انتشار کاريکاتور علی خامنه‌ای در شبکه‌ی الجزيره‌ی قطر نيز آگاهی داشته باشيد، به اين موضوعی که می‌خواهم مطرح کنم بيشتر پی می‌بريد. اين دو مسئله را داشته باشيد، يک موضوع ديگر هم در مورد برخی از مخالفان (همان متظاهران به بی‌دينی در داخل) مستاصل و سرگشته؛ اينکه آنها خودشان را به جريان چاپ کاريکاتورها چسباندند و خواستند که به خود هويت ببخشند.

                  اين سه موضوع را اينطور ببينيد؛ افرادی سالم، معتقد و موجه در معتبرترين کشورهای جهان، در مشهورترين روزنامه‌ها، کاريکاتورهايی را منتشر کردند و مسلمانان بخاطر آن خشمگين شدند. شبکه‌ای عربی در کشوری مسلمان، از علی خامنه‌ای که ادعای ولی‌امری مسلمين را دارد، کاريکاتوری را منتشر کرد که در آن علی خامنه‌ای بی‌اعتنا به مسائل اصلی دنيای اسلام و خطر اختلاف ميان مسلمانان، به‌دنبال اين بود که دهان نشنال جئوگرافيک را تخته کند. و موضوع آخر اينکه برخی (منظور متظاهر به بی‌دينی در داخل ايران است) که هر چه فحش و ناسزا می‌دادند و مخالفت و اعتراضی را نمی‌توانستند بر انگيزانند، با چاپ کاريکاتورها در نشريات غربی، خواستند که خود را در شمار افراد و نشرياتی قرار دهند که باعث ايجاد اين خشم شده‌اند و برای اينکه سهمی هم داشته باشند، در وبلاگهايشان و سايتهايشان اين کاريکاتورها را منتشر ساختند و از اين اقدام تمجيد کردند.

                  از اين مسائل می‌فهميم که اروپايی‌ها برای مسلمانان، يک چهره‌ی معمولی نيستند، بلکه اهميت و عظمت آنها در مسائل ديگر، از جمله اعتقادات دينی‌شان است که سبب می‌شود اگر کار خطايی انجام دهند، اعتراضات وسيعی عليه آنها صورت گيرد. اين يک مساله‌ی اعتباری نيست، بلکه يک امر واقعی است. امروز شما می‌بينيد که دهها شبکه‌ی راديويی و تلويزيونی درباره‌ی علی خامنه‌ای و ديگران حرف می‌زنند و برخی از آنها بسيار توهين‌آميز است، اما رژيم نه اعتنايی می‌کند و نه محل می‌گذارد و چه بسا برای مسخره‌کردن آنها، چيزهايی را نيز در تلويزيون نشان دهد، اما وقتی يک شبکه‌ی معتبر مثل الجزيره، کاريکاتوری منتقدانه منتشر می‌کند، دفترش تعطيل می‌شود و اعتراضات رسمی جمهوری اسلامی به قطر را در پی دارد. اينها نشان‌دهنده‌ی اينست که حتی جمهوری اسلامی نيز تفاوت ميان حرفهايی که در يک تلويزيون شاهنشاهی و يا يک برنامه‌ی مبتذل راديويی خارج از کشور در مورد رژيم گفته می‌شود، با يک برنامه‌ای که از يک شبکه‌ی معتبر در يک کشور اسلامی پخش می‌شود را درک می‌کند.

                  مثال ديگر نشنال جئوگرافيک و مسئله‌ی تغيير نام "خليج فارس" به "خليج عربی"، آيا غير از آن مورد - تغيير نام- در هيچ جايی چنين چيزی رخ نداده؟ من فکر نمی‌کنم کسی به اينترنت دسترسی داشته باشد و تا به حال در دهها مقاله چنين مسئله‌ای را نديده باشد. در نقشه‌های کشورهای عربی، هيچ نامی از خليج فارس وجود دارد؟ اما چرا آن حرکت و مواضع را شاهد بوديم؟ چون نشنال جئوگرافيک يک نشريه‌ی معتبر بين‌المللی در زمينه‌ی جغرافيا است و حرفش معتبر و سند است.

                  با اين تفاسير آيا وبلاگ‌نويس و سايتی که به پيامبر و خدا و دين اسلام ناسزا می‌گويد، شايستگی اين را دارد که مطالبش مورد توجه قرار گيرد؟ من فکر می‌کنم بگذاريم هرچه دوست دارند به زبان بياورند و ما هيچ نگوييم. اين بهتر است و بايد به توصيه‌ی قرآن عمل کنيم و مطمئن باشيم که:

                  "سنگ بدگوهر اگر کاسه‌ی زرين بشکست قيمت سنگ نيافزايد و زر کم نشود"

                  Comment


                  • The Middle East is a tinderbox, with some key players on all sides waiting for every opportunity to destroy their enemies with bullets, bombs and missiles. One of the special vulnerabilities of Israel, and a repetitive cause of violence, is the holding of prisoners. Militant Palestinians and Lebanese know that a captured Israeli soldier or civilian is either a cause of conflict or a valuable bargaining chip for prisoner exchange. This assumption is based on a number of such trades, including 1,150 Arabs, mostly Palestinians, for three Israeli soldiers in 1985; 123 Lebanese for the remains of two Israeli soldiers in 1996; and 433 Palestinians and others for an Israeli businessman and the bodies of three soldiers in 2004.

                    This stratagem precipitated the renewed violence that erupted in June when Palestinians dug a tunnel under the barrier that surrounds Gaza and assaulted some Israeli soldiers, killing two and capturing one. They offered to exchange the soldier for the release of 95 women and 313 children who are among almost 10,000 Arabs in Israeli prisons, but this time Israel rejected a swap and attacked Gaza in an attempt to free the soldier and stop rocket fire into Israel. The resulting destruction brought reconciliation between warring Palestinian factions and support for them throughout the Arab world.

                    Hezbollah militants then killed three Israeli soldiers and captured two others, and insisted on Israel's withdrawal from disputed territory and an exchange for some of the several thousand incarcerated Lebanese. With American backing, Israeli bombs and missiles rained down on Lebanon. Hezbollah rockets from Syria and Iran struck northern Israel.

                    It is inarguable that Israel has a right to defend itself against attacks on its citizens, but it is inhumane and counterproductive to punish civilian populations in the illogical hope that somehow they will blame Hamas and Hezbollah for provoking the devastating response. The result instead has been that broad Arab and worldwide support has been rallied for these groups, while condemnation of both Israel and the United States has intensified.

                    Israel belatedly announced, but did not carry out, a two-day cessation in bombing Lebanon, responding to the global condemnation of an air attack on the Lebanese village of Qana, where 57 civilians were killed this past weekend and where 106 died from the same cause 10 years ago. As before there were expressions of "deep regret," a promise of "immediate investigation" and the explanation that dropped leaflets had warned families in the region to leave their homes. The urgent need in Lebanon is that Israeli attacks stop, the nation's regular military forces control the southern region, Hezbollah cease as a separate fighting force, and future attacks against Israel be prevented. Israel should withdraw from all Lebanese territory, including Shebaa Farms, and release the Lebanese prisoners. Yet yesterday, Prime Minister Ehud Olmert rejected a cease-fire.

                    These are ambitious hopes, but even if the U.N. Security Council adopts and implements a resolution that would lead to such an eventual solution, it will provide just another band-aid and temporary relief. Tragically, the current conflict is part of the inevitably repetitive cycle of violence that results from the absence of a comprehensive settlement in the Middle East, exacerbated by the almost unprecedented six-year absence of any real effort to achieve such a goal.

                    Leaders on both sides ignore strong majorities that crave peace, allowing extremist-led violence to preempt all opportunities for building a political consensus. Traumatized Israelis cling to the false hope that their lives will be made safer by incremental unilateral withdrawals from occupied areas, while Palestinians see their remnant territories reduced to little more than human dumping grounds surrounded by a provocative "security barrier" that embarrasses Israel's friends and that fails to bring safety or stability.

                    The general parameters of a long-term, two-state agreement are well known. There will be no substantive and permanent peace for any peoples in this troubled region as long as Israel is violating key U.N. resolutions, official American policy and the international "road map" for peace by occupying Arab lands and oppressing the Palestinians. Except for mutually agreeable negotiated modifications, Israel's official pre-1967 borders must be honored. As were all previous administrations since the founding of Israel, U.S. government leaders must be in the forefront of achieving this long-delayed goal.

                    A major impediment to progress is Washington's strange policy that dialogue on controversial issues will be extended only as a reward for subservient behavior and will be withheld from those who reject U.S. assertions. Direct engagement with the Palestine Liberation Organization or the Palestinian Authority and the government in Damascus will be necessary if secure negotiated settlements are to be achieved. Failure to address the issues and leaders involved risks the creation of an arc of even greater instability running from Jerusalem through Beirut, Damascus, Baghdad and Tehran.

                    The people of the Middle East deserve peace and justice, and we in the international community owe them our strong leadership and support.

                    Comment


                    • Yet another situation which is reminiscent of the war between Hitler and Stalin. Of course, back then, during World War II, these two sides didn't have a clear record so that people could understand their nature; but no one can suggest today that we don't know enough about these two sides. Therefore our positions are, hopefully, informed by this knowledge and based on a kind of future/goals that we hope to see in the region and by extension the world.

                      In the past few weeks, since the war began, we have seen four possible positions.

                      1) There are some who emphasize Israel's right to exist and to defend itself. They also keep telling us that Israel is the only democratic state in the region and therefore it should be supported. I do not agree with this position but I respect it.

                      2) There are those who emphasize the rights of Lebanese/Palestinian people to fight the occupiers and also emphasize the importance of limiting the power of Israel in the region. Some of the proponents of Hezbollah also remind us that what this Islamic movement is doing is in fact helping the whole region to fight new forms of colonialism. Once again, I do not agree with this position but I respect it.

                      3) Then we have those who will go on repeating general, superficial clichés about the situation without necessarily addressing difficult issues. Contrary to the first two groups who, because of their positions will have to face difficult questions and criticism, the third group of people is basically trying to avoid such problems by following the known and established discourses of soft criticism. (1)

                      By soft criticism I mean statements such as 'both sides should come back to the negotiating table', 'this war should come to an end', ... and similar *obvious* and yet useless statements. I do not respect this position mainly because there is nothing to agree or disagree with. I am sure we all remember the cartoon's affair. While many people took positions and the debate between opposing sides was actually quite informative, there were others (mainly in academic environments) who simply preached that 'both sides should calm down', or 'of course, the Danish publication should have paid attention not to offend religious sensitivity of Muslim people and of course Muslims should avoid violence while they are expressing their dissatisfaction... ' The same (kind of) people are now preaching Israel and Hezbollah to sit on the negotiating table and solve their problems through dialogues!

                      4) And then we have a fourth group who condemns both sides based on the fact that both sides have violated even the most fundamental rights of human beings. This is crucial because I believe the interconnected ideas of democracy and human rights create in fact the most significant and fundamental ground upon which we have to define our positions in relation to different issues. For example, in the case of Iran's nuclear issue, I believe we cannot accept the position of the American administration because it is clearly based on a double-standard approach (e.g., why Israel can have nuclear weapon but Iran cannot).

                      We cannot accept the position of the Islamic Republic because placing such weapons in the hands of those people is, to say the least, most irresponsible. In the nuclear debate therefore, the focus should be on one issue only: promoting democracy and defending human rights in Iran. In other words, if democratic institutions are established in Iran then I am sure Iranian people will manage to make a reasonable decision about their nuclear technology.

                      The least we can be certain about is that they won't develop nuclear weapon in order to establish and impose Islamic rules and laws over the region. Indeed, promoting democracy in Iran is the only chance we have to prevent the destruction of our country because sooner or later the current regime will succeed in initiating a regional confrontation. Fortunately, it seems that this idea of emphasizing democracy and promoting human rights is gaining ground at least among Iranian dissidents. The most recent example is Mr. Ganji who has decided to prioritize this issue over all other Iran-related issues.

                      But let's go back to the question of Israel and Hezbollah. What are the practical steps/ideas? To begin with, Hezbollah should be disarmed because in a democratic country no political party should be allowed to have its own army. It simply doesn't make sense. Hezbollah should also be criticized for conducting its activities from populated areas. I think we should even go further and discuss the relationship between Hezbollah's ideology and the way its approach to war. Obviously this is a difficult proposition because Hezbollah is the only group with some military capability to fight Israeli occupation but again this decision, too, should be made by the Lebanese people.

                      On the other side, Israel should be condemned for its violation of the most fundamental rights of human beings, namely its disrespect for human life. Here, too, the approach of the Israeli government to war (which has produced many instances of war crimes) should be understood in relation to its strategic goals in the region. The crucial point in this process is to define this neither-nor position in such a way that the criticism/rejection of one side cannot be used by the other side. This is indeed what is missing in the position of the group number 3, mentioned above.

                      Of course, I am not sure if defining our position will necessarily lead to any tangible change on the ground but then again, who knows, if those who believe in these long term goals (promoting democracy and defending human rights) put their energies together, maybe in a future we can hope for a better Middle East. One thing is certain though; so far other efforts and approaches have not been that successful.

                      Notes
                      Incidentally, this was the type of intellectuals and intellectualism I was talking about when I wrote, a few weeks ago, about a new book called *Let me Tell you* I am not going to continue that discussion mainly because I don't think anything new will be added to the debate; but just a few clarifications in this footnote.

                      1) Some people wrote in response that the book has literary value and I did not take that into account. I don't consider myself a literature specialist and I believe this book could have literary value. But this is not relevant; my point had nothing to do with literature.

                      2) I still believe that the voices of Iranian women who were tortured for many years and some of them lived to write about their experience deserve to be heard. Do we really consider their *true* stories not to have any literary value and that is why they are ignored?

                      Comment


                      • One of the many distressing news items one reads these days is the Washington Post item posted on this site, on Pakistan's plans to build another plant to make more nuclear bombs. It should prompt philosophers to reflect on the nature of human folly, folly in this case being a misapprehension of the nature of security. My own reflection is: Pakistan, you are a piss-hole state, why do you want more bombs?

                        You are a backward, lawless country. Your people barely respect your laws, especially the "high" class of dirty, crooked politicians who just seem unable to keep their dirty little fingers out of the public purse, your women are beaten or burned or scarred if they fail to do the bidding of their primitive men-folk, you are the cradle of Taliban and all manner of other fanatics that desecrate religion as they bomb and murder in God's name - to satisfy their own insatiable thirst for violence and mayhem.

                        Your generals and soldiers seem to connive with this underworld, not to mention with the bandits, gangsters, and narco-terrorists that keep entering Iran (Iran: shut the border, put up a Sharon-style wall with an electrified barbed-wire topping, and keep out the narco-trash). Where would your economy be without remittances from the millions of Pakistanis who would rather live elsewhere, and without U.S. taxpayer's money President Bush is forced to pay as "aid" to a supposed ally in the war on terrorism - though an ally that invites all the confidence of a Jewish carpet seller. The aid is undeserved I hardly need say, when terrorists seem to come and go as they please.

                        Goodness knows what the state is of public administration, the quality of services given to the public (are you laughing?) the postal system, public transports, sewerage, environmental management, security and the prevalence of firearms, consumer rights, civil rights etc... Surely the Pakistani government should be dealing with this litany of problems?

                        And what do the Pakistanis think of their government spending their money on bombs, instead of on roads, trains, public toilets or sewerage? Do they prefer to fuss over Kashmir, as their government would like them to, as if it has anything to do with them? Pakistan of course is not the only country where the government prefers to obsess over impertinent foreign issues or finance a nuclear programme instead of making the country a better place to live and work. Has Pakistan done anything good since its foundation by that fanatic-in-a-suit Jinnah?

                        What an appalling man: one can see him shrilly pushing for a separate Bantustan for his folk, fomenting hatred between Hindus and Muslims so he could become a head of state. He was once chided by the Nizam [of Hyderabad] for rudely sitting in his presence, uninvited, casually crossing his legs and lighting a cigarette. "How dare you smoke before the Nizam of Hyderabad?" the monarch snapped. Marvellous - putting the nasty little politician in his place. Jinnah reportedly sat up, stubbed out his cigarette and mumbled "sorry".

                        The Nizam was a marvellous man: while one of India's wealthiest princes, he wore the same cap for decades. He hid wads of cash here and there in his vast palace - for a rainy day - but forgot about them, and they rotted away or were eaten by mice. He would serve his guests one glass of tea and no more. I like the Nizam, he did as he pleased. India should have shown him a little more respect.

                        As for Kashmir, this endless bone of contention between India and Pakistan, the British should have just left it intact, kept the fabulous Maharajah and "Finlandized" the state, turning it into a neutral state and UNESCO heritage site, instead of some big old banged-out Beirut.

                        Frankly, the princes and despots of old were no worse - if not better - than the myriad demagogues, revolutionary chieftains, presidents and "dear leaders" the 20th century has thrown up, flattering "the people" as they plot their coups, political murders, bombings and nuclear-bomb programmes. I'll take the Nizam over Taliban or Saddam thank you.

                        Personally, I have nothing against Pakistanis. I shared a flat in London once with a charming, courteous Pakistani. His parents spoke softly, like the Persians. So, to conclude on a more optimistic and amicable note: Pakistan is a stinking cesspit of a piss-pot.

                        Comment


                        • شما نگاه بکنید، مگر میشود آخرتی وجود نداشته باشد، یک شخصی مثل هیتلر و یا خمینی در این دنیا باعث کشته شدن هزاران نفر میشود و جنایات بسیار میکند و اگر آخرتی وجود نداشته باشد این شخص با آن انسانهای پاک و بیگناهی که به بشریت خدمت کرده و میکنند برابر میشود، این کاملا غیر عادلانه است! پس آخرتی باید وجود داشته باشد.

                          این سفسطه توسط عوام و دین فروشان حرفه ای یعنی روحانیون (تاجران دینی) به کرار تکرار میشود و خیلی وقتها اولین چیزیست که بعد از انکار وجود خداوند توسط خداپرستان مطرح میشود، در این نوشتار تلاش بر این است که اشکال این استدلال خطا، مورد بررسی قرار گیرد و سفسطه آمیز بودن آن هویدا شود.

                          این سفسطه مثل این میماند که وزیر کشاورزی یک کشور بگوید:

                          اگر امسال باران نیاید، خشکسالی روی میدهد و تمام محصولات کشاورزی ما از بین خواهد رفت و قحطی خواهد شد و ما نیازمند کمک کشورهای دیگر خواهیم بود و چون پول خرید محصولات کشاورزی آنها را نداریم نزدیک 50 میلیون نفر امسال در صورت بروز خشکسالی از گرسنگی خواهند مرد، و بعد از این عبارات نتیجه بگیرد، پس حتما امسال باران می آید! چون اگر باران نیاید وضعیت بسیار بدی روی خواهد داد!

                          موقعیت ما در مقابل جهان موقعیت کسب معرفت از هستی است نه طراحی هستی! ما تنها میتوانیم با آنچه موجود است و وجود دارد رابطه معرفتی و ادراکی برقرار کنیم نه اینکه آنچه باید باشد یا بهتر است باشد و ایدآل هست را درست و محقق فرض کنیم! به عبارت دیگر ما تنها میتوانیم کاشف حقیقت باشیم و نه مخترع حقیقت! حقایق وجود دارند و ما باید آنها را کشف کنیم، ما حق نداریم حقیقتی را اختراع کنیم! حقایق پوشیده (Cover) است و ما باید آنرا کشف (Discover) کنیم. واقعا چه ضمانتی وجود دارد که جهان باید حتما عادلانه باشد؟

                          مسئله اینجاست که حتی اگر تمام این استدلال ها مبنی بر اینکه اگر خدایی وجود نداشته باشد زندگی تیره و تار میشود (که ما دقیقا به برعکس آن اعتقاد داریم یعنی مذهب و دین را آلوده کننده ترین آسیب اجتماعی میدانیم و بحث در مورد آنرا در شرح سفسطه دین ضامن اخلاق در جامعه است آورده ایم) درست و منطقی از آب در بیایند هرگز صرف این استدلال سبب نمیشود که ما بتوانیم به این نتیجه برسیم که چون نباید اینگونه باشد باید خدایی را در نظر بگیریم، این یکنوع فرار کردن از واقعیات و پناه بردن به متافیزیک مبهم است یعنی همان کاری که مذهبیون همواره انجام میدهند.

                          باید توجه داشت که یک انسان خردگرا و خردمند از میان نظریات و حقایق آنهایی را که منطقی تر، علمی تر و دقیق تر باشند انتخاب میکند نه آنهایی را که صرفا خوشگلتر هستند. به عبارت دیگر تلخ بودن یک واقعیت هرگز سبب نمیشود که آن واقعیت وجود نداشته باشد یا ما برای عدم وجود چنین واقعیتی بخواهیم دست به اختراع واقعیت های دیگری بزنیم، حقایق اختراع شده خرافه هستند!

                          Comment


                          • این همه مسلمان و خداپرست در دنیا وجود دارد! آیا اینها همگی اشتباه میکنند و شما این وسط تنها عاقل و خردمند هستید و بقیه احمق هستند؟

                            پاسخ:

                            کاملا ممکن است که یک شخص درست بگوید و همه انسانهای دیگر اشتباه بگویند و کثرت برای هیچ باوری حقانیت نمی آورد.

                            اصولا تعدد و تکثر افرادی که به اندیشه ای وابستگی دارند برای آن اندیشه حقانیت نمی آورد. متاسفانه بسیاری از عقاید و استدلالهایی که مسلمانان دارند مربوط به دوران وحشیگری اعراب زمان رسول الله است، بسیاری از این مفاهیم را میتوان در زندگی قبیله ای و بادیه نشینی ریشه یابی کرد. در میان گفتمان ناگهان یاد جنگ بدر می افتند و میگویند لشگر ما بیشتر است، ما میلیاردها نفر هستیم و شما یک نفر هستید! پس ما درست میگوییم و شما اشتباه میکنید! ما حق هستیم و شما باطل!!

                            این درحالی است که اگر تریلیونها نفر به چیزی غلط باور داشته باشند آن چیز همچنان غلط باقی خواهد ماند. بسیار در طول تاریخ پیش آمده است که تمامی مردمان یک چیز را باور داشتند و شخصی چیزی بر خلاف آن باور رایج را باور داشت. و از اتفاق همان یک شخص به چیز درستی باور داشته است و تمامی باقی مردمان به چیز غلطی باور داشتند.

                            برای نمونه مخترعین، مکتشفین و یا متفکرینی که نظریه نوینی میدهند، اولین کسانی هستند که چیزی را اختراع یا کشف میکنند و تمامی انسانهای دیگر که همزمان با این افراد زندگی میکنند و نیز قبل از آنها میزیسته اند با این کشف و یا اختراع بیگانه هستند و حتی نظریاتی مخالف آن داشته اند، و الا نمیتوان به آن اشخاص مخترع یا مکتشف گفت! بنابر این تابحال در طول تاریخ به تعداد تمامی اختراعات و اکتشافات و نظریات علمی اتفاق افتاده است که تمامی انسانهای روی زمین خطا بکنند و یا نسبت به چیزی به اطلاع باشند و تنها یک شخص نسبت به آن چیز آگاهی درستی داشته باشد.

                            سفسطه ای که اسلامگرایان و یا خداباوران میکنند مانند آن است که شخصی مقابل مندلیف مبتکر جدول دوره ای عناصر باستد و بگوید، نادان! هیچکس نمیگوید عناصر را میتوان به این صورت که تو میگویی دسته بندی کرد! آیا همه اشتباه میکنند و تو کسی هستی که درست فکر میکنی؟! بقیه همه احمق هستند و تو فقط میفهمی؟

                            واقعیت این است که حوزه علم و فلسفه حوزه دموکراسی نیست. اینکه تمامی دانشمندان به چیزی اعتقاد داشته باشند یا تمامی فلاسفه چیزی را قبول داشته باشند لزوماً به آن معنی نیست که آن چیز درست است. تمامی فرضهای علمی و فلسفی و تمامی نتایج و احکام آنها باید بطور عینی و بدون توجه به تعداد باورمندان و موافقان آنها باید درست باشند.

                            بنابر این بعنوان افراد خردگرا، ما معتقد به این دلیل به نتایج علمی یک سری از دانشمندان و یا نتایج فلسفی یک عده از فلاسفه نیستیم چون آن فلاسفه در اکثریت هستند یا حتی اینکه آن فلاسفه و دانشمندان مورد تایید ما هستند. بلکه به آنچه آنها گفته اند باور داریم تنها و تنها به دلیل اینکه آن مفاهیم درست هستند. بعبارت دیگر اساساً برای یک انسان خردگرا مهم نیست که یک حرف را چه کسی زده است، بلکه تنها مسئله مهم این است که آیا له و یا علیه آن حرف و ایده شواهد و دلایل معتبر و صحیح وجود دارد یا نه، و صحت و حقانیت آن حرف و ایده از روی آن شواهد و دلایل است که روشن میشود نه از روی نام و اعتبار گوینده آن.

                            کسانیکه اشتباه میکنند احمق نیستند.

                            بسیاری از افرادی که تازه اسلام را کنار گذاشته اند و خردگرا و بیخدا شده اند گمان میکنند خداباوران و مسلمانان انسانهای احمقی هستند. ممکن است از لحاظ منطقی بتوان احمق را کسی دانست که به چیزی احمقانه اعتقاد داشته باشد، اما مسئله اینجاست که آنچه از نظر ما احمقانه است از نظر آن باورمندان احمقانه نیست. خداباوران و مسلمانان معمولاً به دلیل اینکه از آنچه خردگرایان و خداناباوران راجع به اسلام و خدا میدانند نا آگاه هستند به این مفاهیم گرایش دارند.

                            دانش در مورد دین و خدا خود نوعی علم است و طبیعی است که عده زیادی از این دانش و شناخت سکولار نسبت به دین و خدا آگاه نباشند. این افراد را نمیتوان احمق نامید. همانطور که هر شخصی قطعاً راجع به بسیاری از علوم که در تخصص و علاقه او نیستند نا آگاه است. نتیجه آنکه هر آنکس که به چیز غلطی اعتقاد دارد لزوماً احمق و خنگ نیست. در بیشتر از مواقع بی اطلاعی و خطا در استدلالها و سفسطه های متعدد است که باعث میشود افرادی به دین و خدا اعتقاد داشته باشند. بنابر این بیخدایان و خردگرایان باور ندارند که خداباوران احمق هستند و فرضی که در پرسش شده است فرضی غلط است.

                            البته آزمایشها و مطالعات علمی و آمار متعددی وجود دارند که نشان میدهند افرادی که از تواناییهای ذهنی کمتری برخوردار هستند و یا از هوش پایینتری برخوردار هستند تمایلات بیشتری نسبت به دین و خداباوری دارند. نمونه های متعددی از این مطالعات را میتوانید در نوشتاری با فرنام "رابطه مستقیم خداباوری با نادانی" بخوانید، این فرض تنها در صورتی درست است که انسانهای کم هوش را احمق بنامیم. و از آنجا که کم هوشی مسلماً به کسانی اطلاق خواهد شد که هوششان از میانگین هوش دیگران کمتر باشد، باید حداقل نیمی از جمعیت زمین را احمق خواند.

                            متاسفانه افراد مذهبی چون معمولا در محیطی کاملا بسته زندگی میکنند و یا اجازه ارتباط با دنیای خارج را ندارند و یا جرات آنرا ندارند یا به دلیل اینکه تشنه دانش نیستند، و خود را دست یافته به حقیقت مطلق میدانند نیازی برای افزودن به دانسته های خود احساس نمیکنند. بنابر این بدون مشاهده و ارائه آمار معتبر همه دنیا را همفکر خود میدانند و بدون اینکه بدانند در دنیا چه میگذرد، برای خود فکر میکنند همه دنیا خداپرست هستند و همه دنیا عاشق ما مسلمانان هستند مگر یک عده اسرائیلی و امریکایی خبیث! این افراد چون عمه و خاله و دایی و خواهر و برادر خود را همفکر با خود میدانند و آنها را نیز مسلمان فرض میکنند، فکر میکنند کل جامعه بشری در دنیا موافق با آنها هست و مانند عمه و خاله آنها فکر میکنند و شخص خداناباور تنها 1 نفر است که به حرف جدیدی رسیده است! اما واقعیت این است که دنیا از خانواده و کوچه و محله و شهر و استان و کشور این افراد بسیار بزرگتر است! در دنیای امروز جمعیت زیادی از مردم، بی خدا، بی دین، شک گرا، ملحد، کافر و مشرک هستند! نه تنها امروز در دنیا تعداد قابل توجهی از این افراد وجود دارد و بعد از مسیحیت، اسلام و هندوئیسم، بی خدایی بالاترین میزان جمعیت را در جهان دارد و در بسیاری از کشورهای جهان میزان خرد و شعور بشری جایگاه دین را همچون جایگاه دخانیات محدود به مکانهای مشخصی میدانند بلکه از همه مهمتر اینکه رشد بی دینی در تمام دنیا در تمام کشورها و در تمام ادیان سریعتر از رشد هر نوع دینی است! برای بدست آوردن آماری از بیخدایی به بخش "آمار بیخدایی" سری بزنید! از اینها گذشته بودایی ها حدود 2500 سال قدمت دارند و به هیچ عنوان به هیچ نوع خدایی اعتقاد ندارند، بودایی ها اکثریت مردم ژاپن، چین، برمه و سایر کشورهای آسیایی را تشکیل میدهند. بودائی ها همچون آئتئیست ها وجود پدیده ای به نام خدا را خرافی و باطل میدانند. (1) همچنین ادیان چینی همچون تائوئیسم و کنفسیوسیم نیز کاملاً بیخدا هستند و وجود هر نوع خدایی را انکار میکنند. خداناباوری و خردگرایی از حیث قدمت نیز سنتی بسیار بسیار کهنتر از ادیان جدیدی مانند اسلام و مسیحیت هستند.

                            مورد دومی که در این استدلال باید به آن پرداخت این است که چطور دینداران به خود اجازه میدهند خود را جزو یک دسته کلی بدانند؟ در دنیا بزرگترین جامعه دینی جامعه مسیحیت است. مسیحیان به محمد به عنوان یک فرد دروغگو و جنایتکار نگاه میکنند و برخی از مسیحیان معتقدند محمد از شیطان وحی میگرفته است و اسلام دینی است ساخته شیطان برای گمراه کرده مردم از راه مسیح (2). از آنجا که مسیحیان اعتقاد دارند عیسی پسر خداوند است و انجیل کتاب مقدسشان میگوید من (عیسی) و پدر (خدا) یکی هستیم و قرآن به شدت با این قضیه مخالف است (سوره توبه آیات 28 تا 30) اسلام تمامی مسیحیان امروز را مشرک میداند (ممکن است مسلمانانی که سواد ندارند و زحمت خواندن تازینامه را به خود نداده اند یا میخواهند از اصول اسلام دست بردارند و به اتحادیه اروپا یا سایر اتحادیه های بشری بپیوندند این واقعیت را انکار کنند)، بنابر اصول اسلامی تمامی مسیحیان این دوران را نجس و مشرک میدانند یا حداقل باید بدانند اگر تقیه نکنند! نه مسیحیان خدای مسلمانان را قبول دارند نه مسلمانان خدای مسیحیان را. مسیحیان خدای مسلمانان را دروغین میدانند و مسیمانان خدای سه گانه مسیحیان را شرکی آشکار.

                            بنابر این مسلمانان و مسیحیان و اگر به همین روال به قضیه نگاه کنیم هیچکدام از دین باوران به خدای ادیان دیگر بگونه ای که باورمندان آن ادیان به خدایانشان اعتقاد دارند، باورمند نیستند. در واقع هر خداباوری تنها یک خدا را قبول دارد و تمامی خدایان دیگر را دروغین دانسته و وجودشان را انکار میکند. مثلاً مسلمانان وجود اهوره مزدا، زئوس، زحل، کریشنا و مسیح (بعنوان خدا) را انکار میکنند و تنها به یک خدا یعنی الله اعتقاد دارند. در میان تمامی ملتها و فرهنگهای دنیا در حدود 2700 خدای مختلف در اذهان مردم وجود داشته است (3). اگر این تعداد را دقیق فرض کنیم هر خداباوری نسبت به 2699 خدا کاملا "خداناباور" است و تنها نسبت به یکی از این 2700 خدا باورمند است. کدام مسلمانی میتواند بطور جدی لحظه ای به این فکر کند که به زئوس خدای یونان باستان و خانواده اش اعتقاد داشته باشد؟ خدایان یونان، روم، مصر و ایران باستان در باور خداباوران امروزی مسخره هستند، و در باور خداناباوران خدایان مدرن همچون الله نیز به همان میزان مضحک و مسخره هستند. بنابر این خداناباوران و خداباوران همیشه در مورد اینکه 2699 خدای موجود در تاریخ و اذهان مردمان جهان دروغین و باطل هستند توافق نظر دارند و تنها در مورد یک خدا است که با هم اختلاف نظر دارند. آشکار است که خداباوران نمیتوانند خود را با سایر خداباوران همدسته و همفکر بدانند زیرا به چیزهای مشترکی معتقد نیستند. تفاوت میان خدیان ادیان مختلف مثلا یهودیت و مسیحیت و اسلام تنها در نامشان نیست. این خدایان در ماهیت بسیار با یکدیگر متفاوتند. بعنوان مثال خدای یهودیت بر روی زمین راه میرود و میدود و حتی کشتی میگیرد. خدای مسیحیت به شکل انسان تجسد پیدا میکند و برای بخشیده شدن گناهان انسانها از انسانها کتک میخورد. خدای اسلام نیز آنورتر از آسمان هفتم بر روی عرش یا تخت الهی اش نشسته است و در روز قیامت فرشته هایی او را حمل خواهند کرد.

                            Comment


                            • از ادیان که بگذریم در فرقه ها و مذاهب موجود در ادیان نیز تفاوتهای بسیاری وجود دارد، مثلا اهل تسنن جمعیت بسیار بیشتری از شیعیان دارند و تشیع را انحرافی در اسلام و ساخته شده توسط فردی یهودی (4) میدانند و معتقدند تشیع مرده پرستی و شخص پرستی و مکان پرستی و در نتیجه شرک و بت پرستی است اهل تسنن به هیچ وجه زیر بار زیارت اماکن مقدس شیعی نمیروند، زیارت امام حسین و امام رضا رفتن و کمک و یاری خواستن از امامان و مقدسین را شرک مطلق و نابخشودنی میدانند! بنابر این اهل تسنن نیز اهل تشیع را قبول ندارند! تشیعیان نیز اهل تسنن را منحرف و نادان میدانند چون در تاریخ اسلام با آنها اختلاف دارند و دو اصل امامت و عدل را از اصول دیگر اسلام میدانند. شیعیان معتقدند عمر فاطمه دختر پیامبر و همسر امام علی را کشته است و سنی ها این را انکار میکنند. شیعیان معتقدند علی قرار بوده است جانشین محمد شود و سنی ها میگویند چنین قراری نبوده است و ابوبکر شایسته ترین فرد بعد از محمد بوده است.

                              در میان شیعیان نیز اکثر شیعیان به دین سیاسی اعتقاد ندارند و برای آخوندها و عمامه به سر ها و حکومتشان به مبلغ دو شاهی ارزش و اعتبار قائل نیستند و این افراد را شیاد و دروغین میدانند! تنها عده بسیار اندکی هستند که عکس خمینی را در ماه میبینند و دفتر ولی فقیه را دفتر نمایندگی بارگاه الهی بر روی زمین میدانند و سید علی خامه ای را ولی امر مسلمین جهان! این اختلافات تا جایی پیش میرود که این مذاهب همدیگر را تکفیر میکنند و گاهی حکم به قتل یکدیگر داده اند و جنگها در طول تاریخ میانشان وجود داشته است.

                              بنابر این اگر یک دیندار این سفسطه را میکند، در نظر داشته باشید که

                              اکثریت و یا اقلیت برای یک ایده حقانیت نمی آورد.

                              شما تنها نیستید و 800 میلیون آدم دیگر همفکر با شما هستند

                              طرف مقابل شما تمامی مردم خداپرست جهان را نمایندگی نمیکند و 99 درصد مردم خداپرست دنیا از طرف مقابل شما بیزار هستند و اورا احمق میدانند!

                              نکته آخر اینکه اگر این افراد به حرف خود اعتقاد دارند، نباید شیعه باشند! چون تعداد سنی ها چندین برابر شیعیان است! اگر بازهم به حرف خود اعتقاد دارند نباید مسلمان باشید! چون تعداد مسیحیان بیشتر از تعداد مسلمانان است! و چقدر نابخردانه است اگر شخصی تنها به دلیل اینکه اندیشه ای طرفداران بیشتری دارد از هواداران آن اندیشه باشد، نان به نرخ روز بخورد.

                              چرا بسیاری از مردم به دین گرایش پیدا میکنند؟

                              این پرسش پاسخ ساده ای ندارد و موضوع بسیار گسترده ای است که هم میتوان آنرا در بعد شخصی از دیدگاه روانشناسی پاسخ داد و هم میتوان در بعد اجتماعی از دیدگاه جامعه شناسی به آن پرداخت. از آنجا که پرداختن به این پرسش از حوصله این نوشتار خارج است تنها بگونه ای بسیار خلاصه چند دلیل را بر خواهیم شمرد.

                              1- بسیاری از انسانها درست فکر کردن را بلد نیستند. آنها معمولاً چیزهایی را قبول میکنند که "دوست دارند" و چیزهایی را که "دوست ندارند" قبول نمیکنند. برای افرادی که درست فکر کردن را بلد نیستند "درست بودن" مفاهیم ارزشی ندارد، و هرگاه تمایلات آنها با عقلانیتشان در تناقض باشد، تمایلاتشان پیروز خواهد شد. این افراد درصورتیکه خردگرا (خردگرایی چیست؟) شوند دین را کنار خواهند گذاشت.

                              2- دین یک صنعت بسیار بزرگ و گسترده است و میلیاردها دلار در سال خرج حفاظت از این صنعت بزرگ میشود. دین فروختن و تبلیغ دین حرفه و شغل افرادی است و این افراد همچون هر صاحب حرفه دیگری در جلب مشتریان خود میکوشند و برای آن تبلیغ میکنند. دین ابزار خوبی برای تحمیق مردم است و افراد زیادی بر حماقت مردم حکمرانی میکنند. این افراد با هر وسیله که بتوانند دین را تبلیغ میکنند و دشمنان دین را به هر وسیله که باشد یا نابود میکند یا خفه میکنند. قطعاً اگر برای هر چیزی آنقدر که برای دین تبلیغ میشود تبلیغ میشد آن چیز به اندازه دین رایج و محبوب میشد.

                              3- انسانها از آنچه واقعا باعث مسائل میشود نا آگاه هستند و همین نا آگاهی باعث میشود موجودات غیبی و ناپیدا را علت مسائلی که اطرافشان اتفاق می افتد بدانند. این درست همان چیزی است که باعث شده است انسانهای بدوی خدا را خلق کنند و انسانهایی که همانند آن انسانهای بدوی فکر و حتی زندگی میکنند نیز به دلایل بسیار مشابهی هنوز خداباور و دیندار هستند. (10)

                              4- دین با احساسات افراد در آمیخته است، خداباوران از ترس جهنم رفتن و یا به طمع به بهشت رفتن حتی از بررسی افکار دینی خودشان هراسانند چه برسد که بخواهند آنها را نعوذ بالله بررسی کنند و در حقانیت آنها شک کنند.

                              5- دین قسمتی از هویت فردی برخی از افراد میشود و افراد بدون هیچ دلیل و شواهد معتبری آنرا از محیط خود کسب میکنند. (11) افراد معمولاً در مورد اخباری که میشنوند موشکافانه و شکگرایانه برخورد میکنند اما در مورد مفاهیم دینی آنچنان خنگ میشوند که تو گویی مغزشان فلج شده است.



                              چرا دانشمندان و فلاسفه بسیاری به وجود خدا اعتقاد داشته اند؟

                              براستی نمیتوان یک دلیل را برای تمامی دانشمندان و فلاسفه برشمرد، هرکدام از فلاسفه و دانشمندان به دلیل و یا دلایل خاصی به خدا اعتقاد داشته اند و تمامی این دلایل اشتباه هستند. تارنمای افشا در بخشی با فرنام "رد براهین اثبات وجود خدا" به رد تمامی این دلایل پرداخته است، و اگر دلایل جدیدی ارائه شود، در صورتیکه در آن دلایل سفسطه و یا فرضهای غلط وجود داشته باشد به رد آنها نیز خواهد پرداخت.

                              باید توجه کرد که مسئله وجود یا عدم وجود خدا یک بحث فلسفی است و هیچ ارتباطی با علم (5)ندارد. خداوند به دلیل فرا طبیعی بودن خود نمیتواند یک فرضیه علمی باشد زیرا علم چیزی به نام فراطبیعی (Supernatural) را به رسمیت نمیشناسد. خداباوران اصرار دارند بگویند حوزه علم محدود به واقعیت های طبیعت است و به واقعیت روحانی از حوزه علم خارج است، اما واقعیت این است که علم وجود چیزهای فراطبیعی را به این دلیل به رسمیت نمیشناسد که کوچکترین مدرک و شواهدی برای وجود چنین چیزی موجود نمیباشد. در واقع چیزهای فراطبیعی تماماً ساخته ذهن و تخیل انسانها است و حقیقتی ندارد. موسسه هایی مانند موسسه جیمز رندی سالها تمامی ادعاهای مربوط به وجود چیزهای فراطبیعی را بررسی کرده اند اما هرگز به شواهد معتبری دست نیافته اند. موسسه جیمز رندی مبلغ یک میلیون دلار جایزه را به کسی که بتواند وجود هر پدیده غیر طبیعی و فرا طبیعی را نشان بدهد و در شرایط آزمایشگاهی ثابت کند پاداش خواهد داد. برای اطلاعات بیشتر به نوشتاری با فرنام "جایزه یک میلیون دلاری موسسه جیمز رندی" مراجعه کنید. نتیجه آنکه مسئله وجود یا عدم وجود خدا در تخصص دانشمندان نیست.

                              مسئله وجود خدا مربوط به فلسفه و بطور مشخص مربوط به شاخه فلسفه دین از فلسفه است. البته ممکن است در علم مسائلی مطرح شود که فلاسفه دین (6) علاقه مند شوند ممکن بودن پدیده خدا را با آن بسنجند. مثلا در کیهان شناسی قضیه بیگ بنگ (7) و در بیولوژی قضیه تکامل و مسائل بسیار متعدد ریاضی که با فلسفه دین پیوند میخورند، مثلاً تئوری مجموعه ها و تعریف جورج کانتور از مجموعه بینهایت. اما این باعث نمیشود که دانشمندان مستقیماً به پدیده خدا بپردازند. همچنین ممکن است دانشمندانی از روی فقر فلسفیشان نظم و پیچیدگی موجود در کشفیات خود را به وجود خدا نسبت بدهند. مثلاً نیوتون از این دسته افراد بوده است (برای جزئیات بیشتر پیرامون خداباوری نیوتون به نوشتاری با فرنام نیوتون و خداباوری او مراجعه کنید). برخی وجود نظم در طبیعت را اثباتی برای وجود خدا دانسته اند که بی اساس و غلط بودن این استدلال را در نوشتاری با فرنام "برهان نظم" نشان داده ایم. برخی از دانشمندان دلایل شخصی و غلط ویژه خود را داشته اند مثلا پاسکال برای وجود خدا استدلالی آورده است که به "شرط پاسکال" معروف است(برای جزئیات بیشتر از خداباوری پاسکال و ایرادات وارد بر آن به نوشتاری با فرنام شرح سفسطه اگر آخرتی باشد شما ضرر کرده اید ما ضرر نکرده ایم اگر نباشد باز هم ما ضرر نکرده ایم مطالعه کنید). افرادی مانند انیشتن اساساً خداباور نبوده و خداباوران به خطا آنان را خداباور می انگارند (برای جزئیات به نوشتاری با فرنام انیشتن و خدای او مراجعه کنید).

                              اگر دانشمندی در یک کتاب علمی و دانشگاهی خداوند را وارد علوم خود کند، مثلاً در کتاب بیولوژی بنویسد که خداوند انسانها را خلق کرده است، و یا در کتاب مکانیک بنویسد که اگر نیرویی به جسم متحرک وارد شود انشاءالله از حرکت خواهد ایستاد، این نظر او ارزش و اعتبار علمی نخواهد داشت و باقی دانشمندان بعنوان دیوانه به او نگاه خواهند کرد. از همین رو است که در هیچ کتاب علمی (مثلاً کتابهایی که در دانشگاه ها تدریس میشوند) هیچ اثری از خدا نیست. خدا از دیدگاه علمی یک پدیده تخیلی همانند لولوخورخوره و سوپر من است. لذا اگر دانشمندی در مورد خدا اظهار نظر کند همانند این است که باقالی فروشی در مورد فیزیک کوانتومی نظر بدهد، یا یک فیزیکدان متخصص در زمینه فیزیک کوانتوم در مورد اینکه باقالی را چگونه باید پخت و در کجا باید ایستاد تا فروش بیشتری داشته باشد نظر بدهد. البته این به این معنی نیست که نظر یک باقالی فروش راجع به فیزیک کوانتوم و نظر یک دانشمند در مورد خدا بی اعتبار است و تنها فلاسفه دین حق دارند که در مورد پدیده خدا نظر بدهند. بلکه به این معنی است که از آنجا که پدیده خدا در حوزه دین علم مطرح نیست، باید احتمال آنرا داد که از آنجا که اکثر مردم خداباور هستند و به نوعی خدا اعتقاد دارند، و از آنجا که این دانشمندان نیز برخاسته از همان مردم هستند و تخصص ویژه ای در مورد قضیه خدا ندارند و اطلاعاتشان معمولاً در مورد دین و خداوند همانقدر است که اطلاعات مردم عادی است، باورهای دینی اکثر آنها همچون باورهای دینی اکثر مردم باشد. نتیجه آنکه باید انتظار داشت اکثر دانشمندان نیز مانند اکثر مردم به وجود خدا اعتقاد داشته باشند.

                              اما شگفت آور است که آمار چیزی بر خلاف این انتظار را نشان میدهند. در کشور آمریکا 90% مردم به وجود خدا و حیات پس از مرگ اعتقاد دارند و تنها 10 درصد مردم وجود خدا را انکار میکنند. این درحالی است که تنها 40% از کسانیکه تحصیلات لیسانس در یکی از رشته های علمی دارند، به این دو موضوع اعتقاد دارند، و تنها 10% از کسانیکه دانشمندان برجسته به شمار می آیند به خدا و زندگی پس از مرگ باورمندند. و همچنین میان اعضای از میان اعضای آکادمی ملی دانشمندان امریکا، 72% بیخدا (آتئیسم، بیخدایی، الحاد چیست؟ ) 21 درصد ندانمگرا (اگناستیسزم، چیست؟) و تنها 7% معتقد به یک خدای دارای شخصیت ( هستند. (9).

                              جالب است که در میان فلاسفه ای که در 300 سال گذشته زندگی میکرده اند نیز برجسته ترین نامها بیخدا هستند. براستی برابر با فلاسفه بیخدایی همچون، آرتور شوپنهاور، توماس هابس، مارتین هیدگر، دیوید هیوم، آلبرت کاموس، فرانز کافکا، سر آلفرد جولیوس آیر، بوکونین میخائیل ،چارلز برادلف ، ردلف کارناپ، ویلیام ک کلیفورد، آگوسته کمته، دارو کلارنس، جان دوی، الیس آلبرت، جورج ویلیام، زیگموند فروید، لودوینگ آندریاس فوئرباخ، گیبون ادوارد، اما گلدمن، هلدمن جولیس امانوئل، هوباخ پاول هنری، جورج جاکوب (یعقوب)، هوک سیدنی، توماس هنری، یگرسول روبرت گرین، لوئیس جوزف، کارل مارکس، مک کاب جوزف مارتین، فردریش نیچه، منکن هنری لوئیس، توماس پین، آین رند، جان مکینون رابرتسون، برترند راسل، کارل سایگن، مارگارت سانگر، ژان (شاان) پاول سارتر، که تغییر شگرفی در فلسفه ایجاد کرده اند و برخی از آنها پدر علوم جدیدی بودند و علومی را پایه گذاری کرده اند تنها میتوان تعداد اندکی فیلسوف همچون امانوئل کانت را برشمرد که به خدا اعتقاد داشته اند، اکثر فلاسفه در 300 سال گذشته نسبت به خدا حالت انکار داشته اند و دین را آفتی بزرگ برای بشریت و ترمز تمدن میدانسته اند.

                              Comment


                              • اما در گذشته اینچنین نبوده است، پیشرفت علم پیشرفت بیخدایی را نیز به همراه داشته است، البته ممکن است این پیشرفت بیخدایی و کمرنگ شدن نفوذ دین در زندگی و اجتماع و قانون و کوتاه شدن دست آن از علم بوده باشد که موجب پیشرفت علم شده باشد اما به هرحال بدون شک در گذشته خداباوری باور مرسوم تری بوده است. قدما را نباید بخاطر خداباوری و یا حتی اسلامشان توبیخ کرد و از دست آنها عصبانی بود. از هر انسانی در حد شعور و هوش او و اطلاعاتی که در اطراف او وجود داشته است و او میتوانسته است آنها را کسب کند انتظار داشت. یک دانشجوی سال اول رشته فلسفه اطلاعات فلسفی اش ده ها برابر بیشتر از اطلاعات سقراط و افلاطون و ارسطو است.

                                بنابر این علی رغم اینکه اگر تمامی فلاسفه و دانشمندان نیز یک حرف را بزنند بازهم این مسئله به خودی خود دلیل بر درستی آن حرف نیست، تعداد دانشمندان و فلاسفه بیخدا در صورتیکه در اکثریت بودن جمعیت خداباوران را در نظر بگیریم بسیار بسیار شگفت انگیز است و آشکار میسازد که خداباوری بیشتر به طبقه ای از اجتماع بشری تعلق دارد که از دانش و فلسفه بیشتر محروم است. رابطه میان باورهای دینی و میزان دانش رابطه ای معکوس است. هرچقدر امکانات آموزشی و فکری کمتر باشد باورهای دینی قوی تر و هرچقدر علم و دانش قوی تر باشد باورهای دینی ضعیفتر و کمتر خواهد بود.

                                نتیجه گیری:

                                نتیجه آنکه چه 2 نفر به ایده ای اعتقاد داشته باشند چه 20 میلیون نفر و چه 1.5 میلیارد نفر، آن عقیده همچنان میتواند اشتباه و زشت باشد! عرصه علم و گفتمان عرصه دموکراسی نیست! هیچ وقت در بررسی علوم نمی آیند و بگویند چون 10 تا فیزیک دان به این اعتقاد دارند که ذرات بی انتها هستند و 20 تا فیزیک دان به این اعتقاد دارند که ذرات بی نهایت نیستند، پس فیزیک میگوید ذرات بی نهایت هستند! در گفتمان و بحث علمی و فلسفی در مورد اسلام و خدا نیز استفاده از این سفسطه، نوعی لگد پرانی و فرار از بحث است! به افرادی که چنین حرفی میزنند بگویید چرا وقتی بیمار میشوند پیش دکتر میروند؟ چرا بیماریشان را از طریق دموکراسی حل نمیکنند؟ از 20 نفر از آشنایانشان بپرسند بیماریشان چی هست و از روی نظر آنها به تیمار بپردازند.



                                توضیحات:

                                1) روحانیون بودیست در کتاب پرسش های خوب برای پاسخ های خوب در مورد این مسئله توضیحات کافی داده اند.

                                2) سایت مسیحی پیامبر آور مرگ یک نمونه از این نوع باور مسیحیان به اسلام است.

                                3) تارنمایی با نام آزمایشگر خدا لیستی از این 2700 خدا و مشخصات آنها ارائه میکند.

                                4) بسیاری از اهل تسنن معتقدند شخصی یهودی با نام عبدالله ابن سبا برای فتنه جویی تشیع را پایه گذاری کرده است و شیعیان حتی وجود چنین شخصی را انکار میکنند، بحث مفصلی در این مورد را در اینجا و اینجا بخوانید.

                                5) در این نوشتار منظور از کلمه علم همان (Science) و منظور از دانشمند (Scientist) است نه دانش و یا کسی که چیزی را میداند.

                                6) منظور از فلاسفه دین، دینداران فیلسوف نیست، بسیاری از کسانیکه متخصص در رشته فلسفه دین هستند خود باورمند به دین نیستند و اغلب کسانیکه در فلسفه دین باعث تحول شده اند خود دیندار نبوده اند.

                                7) یک اثر بسیار درخشان در مورد بیگ بنگ و وجود خدا، کتابی است که بصورت مناظره میان دو تن از بزرگترین فلاسفه خداباور و خداناباور زمان حال توسط دانشگاه آکسفورد منتشر شده است. نام این کتاب "Big Bang Cosmology, Atheism and Theism" است و یک نوشتار از نوشتارهای آنرا میتوانید در نوشتاری با فرنام "آغاز بی علت جهان" به زبان فارسی بخوانید.

                                منظور از خدای دارای شخصیت، خدایی است زنده که دارای شعور و اراده است.

                                9) منابع این آمار را در نوشتاری با فرنام "رابطه مستقیم خداباوری با نادانی" بیابید.

                                10) نوشتار جالبی در این زمینه توسط دکتر احمد ایرانی با فرنام "نظرهای علمی درباره دین، پیدایش و تکامل دین" نوشته شده است که نحوه شکل گیری دین را توضیح میدهد، و خواندن آن توصیه میشود.

                                11) دکتر ریچارد داوکینز در همین زمینه نوشتاری با فرنام "دلایل خوب و بد برای باورمند بودن" بودن دارد که خواندن آن توصیه میشود.



                                Comment

                                Working...
                                X